رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Yasi..

رمان:زنـدگی بَـر لَـبِ تیـغ /Yasi.. کاربر انجمن نودهشتیا

M@hta

سطح قلم: خوب

پیام توسط M@hta افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

پارت 45

با تکون های بی‌بی لای چشمام رو باز کردم.لبخندی روی لبم نشست.
بی‌بی:خوبی مادر جان؟
_خوبم بی‌بی .
بی‌بی: از صبح چیزی نخوردی ها. حواسم بهت هست. پاشو... پاشو بریم یه چیزی بخوری که اون بچه از گرسنگی تلف شد.
راست می‌گفت. دخترکم حتما خیلی گرسنه‌ش بود. الان پیش خودش میگه چه مامان بی مسئولیتی دارم. از این تصورات خندم گرفته بود.
_چشم بی‌بی، شما برید من الان میام.
بی‌بی: باشه توهم زود بیا.
بی‌بی رفت. آروم از جام بلند شدم و لب پنجره ایستادم. پرده‌ی سفید رنگ رو کنار زدم و به آسمون پُر ستاره خیره شدم.
یعنی الان امیرم داره چی‌کار میکنه؟ شامش رو خورده یا نه؟ یعنی از دست من ناراحته یا نه؟ شایدم خواب باشه .اره شاید خوابه .
گرمی اشک رو روی گونه هام حس کردم. لبخند تلخی روی لبم نشست. تلخی که میگم یعنی به تلخیِ قطره‌ی فلج‌اطفالی که توی بچگی بهمون دادن. همون‌ قدر تلخ. تنها فرقش اینه توی بچگی از ته دل گریه می‌کردیم، زار می‌زدیم و هر چیزی که اذیتمون میکرد رو به زبون می‌آوردیم. ولی الان از روی درد فقط لبخند می‌زنیم. لبخندی که فقط خودت دردش رو میفهمی و اون خدای بالا سرت.
بی‌بی: مهتاب...
با صدای بی‌بی به خودم اومدم. دستی به صورتم کشیدم و اشک‌هام رو پاک کردم. روسری سرم رو مرتب کردم و از اتاق بیرون رفتم.
همه به جز ابراهیم جلوی تی‌وی نشسته بودن. بی‌بی با دیدن من گفت:
بی‌بی: مهتاب غذات رو گذاشتم روی گاز .برو غذات رو بخور .
لبخندی به این همه مهربونیش زدم. چشمی گفتم و رفتم توی آشپزخونه . بشقاب غذام رو روی میز گذاشتم. خودمم نشستم. بوی غذا که بهم می‌خورد گرسنه‌گیم رو بیشتر تحریک می‌کرد. شروع کردم به غذا خوردن. خیلی گرسنم بود و با ولع می‌خوردم. دست بی‌بی درد نکنه که بیدارم کرد وگرنه نمی‌دونم تا صبح چی به روزم میومد.
سیمین: ببینش چطوری دو لُپی غذا می‌خوره. پیش خودش نمیگه من با این کمر دردم چطوری این غذا رو درست میکنم. بیدارم که نمیشه. وقت کار کردن که میرسه خودشو میزنه به خواب که کسی بهش نگه کاری انجام بده. عروسای مردم نمی‌ذارن مادر شوهرشون دست به سیاه سفید بزنه ،عروس ما خودمون باید غذا درست کنیم بذاریم تو دهنش .
لقمه‌ توی دهنم موند و دیگه از گلوم پایین نرفت. غذایی که برام خوش طعم بود الان دیگه برام مثل زهرمار شده بود. لقمه رو چندبار توی دهنم چرخوندم. به زور از گلوم فرستادمش پایین.
قلبم به درد اومد. آره قلبم درد می‌کرد از این همه ظلم. سرم رو بالا آوردم و با چشمای پُر شده از اشکم بهش خیره شدم. اونم با اخمای درهمش دور ظرف ها بود.
سیمین: حداقل این ظرف هارو می‌شستی بعد می‌نشستی می‌خوردی.
با اخم نگاهم کرد و بیرون رفت.
لقمه نونی که توی دستم بود رو روی جاش گذاشتم. دیگه نتونستم چیزی بخورم. بغض راه گلوم رو بسته بود. سرم رو بالا گرفتم و چندبار پلک زدم تا اشک‌هام سرازیر نشه.
خدا این دیگه چه آدمیه؟ چرا یه کمی شبیه مادرا نیست؟ چرا مثل مامانم مهربون نیست؟ مگه هر دوتاشون مادر نیستن؟ پس چرا از زمین تا آسمون با هم فرق میکنن؟ اصلا مگه چه خطایی از من سر زده که باهام اینجوری رفتار میکنه؟ مگه غیر از این که همه‌ی کار هاش رو انجام میدم؟ مگه غیر از اینه که تا حالا به حرفاش جواب رد ندادم؟
دیگه اختیار اشک هام از دستم در رفت و دونه دونه،پشت سر هم روی صورتم می‌ریخت.
امیر... امیر مگه تو بهم قول نداده بودی که خوشبختم میکنی؟ مگه قول نداده بودی با هم یه زندگی آروم و بی‌دغدغه می‌سازیم؟ پس کوش؟ کجاست اون زندگی آرومی که ازش حرف میزدی؟ الان دیگه نه تنها زندگی آرومی ندارم بلکه دیگه خودتم کنارم نیستی . امیری که بهم قول داده بود توی هر شرایطی تنهام نذاره الان دو شبه که پیشم نیست. دو شبیه که عطر تنش رو به مشامم نفرستادم‌.
به شکمم نگاهی انداختم. با اشک و خنده حرف می‌زدم.
_ دخترکم تو ناراحت نباش باشه؟ مامانت گریه نمیکنه... مامانت ناراحت نیست... کسی مامانت رو اذیت نکرده فقط یه کمی دلم گرفته‌ی...
اشک‌هام شدت گرفت...
_درسته مامانت سنی نداره ، درسته مامانت هنوز کوچیکه ولی به خاطر دخترکم قوی شدم. آره مامانت محکم می‌ایسته و زندگیش رو نجات میده. فقط به خاطر تو و بابات .
آروم از جام بلند شدم و بشقابم رو توی سینک گذاشتم. به بقیه‌ی ظرف ها نگاهی انداختم. مخم سوت کشید. اندازه‌ی یه عروسی ظرف کثیف شده بود. انگار از صبح کسی به ظرف ها دست نزده.
آب رو باز کردم و شروع کردم به ظرف شستن . آب اینقدر سرد بود که انگشت های دستم سِر شده بودن .ناخودآگاه بازم اون بغض لعنتی به سراغم اومده بود. نمی‌دونم چرا ،نمی‌دونم چه مرگم شده بود ،نمیدونم... نه اصلا...اصلا شاید هم می‌دونستم ولی نمی‌خواستم به روی خودم بیارم.
آره میدونم. من این بغض هارو می‌شناسم. این بغض ها یک ساله که با منن. میشناسم این بغض هایی که همشون دردن... همشون زخمی هستن که روی جای جای تنم به جا موندن... همشون مثل نمکی هستن که روی این زخم ها پاشیده شدن...
با صدای خفه‌ای هق هق می‌کردم. نمی‌دونم تجربه داشتین یا نه ولی هق هق بدون صدا بدجور گلوی آدم رو به درد میاره. بدجور بغضِ توی گلو رو بزرگ تر میکنه. بدجور...
بی‌بی: مهتاب،غذات رو خوردی؟
به خودم اومدم و اشک‌هام رو با پشت دست پاک کردم. با تماس دست هام به صورتم تموم بدنم از سرماش لرزید. لبخند تلخی روی لب هام نقش بست.
با صدایی که از بغض و گریه گرفته بود جواب دادم.
_بله... بی‌بی تموم شد.
پوزخندی زدم. چقدر هم این غذا بهم چسبید.
با هزار مکافات و درد تموم ظرف هارو شستم. دستی به کمرم کشیدم. از شدت درد اخم هام توی هم رفت.
آروم قدم بر داشتم و رفتم توی اتاقم. همه خوابیده بودن و همه جا هم تاریک بود. دلم نمی‌خواست چراغی روشن کنم. همونطور توی تاریکی نشستم و پاهام کشیدم. آروم آروم پاهام رو ماساژ می‌دادم .فکرم پر کشید سمت امیرم. باید فردا برم دادگستری و با قاضی صحبت کنم. شاید دلش به رحم اومد .خدا رو چه دیدی؟!
~~~~~~~~~

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 46

سر تا پای مشکی جلوی آیینه‌ی قدی اتاقم ایساده بودم.به خودم و دخترکم نگاهی انداختم .لبخند تلخی روی لب هام نقش بست. دستی به حالت نوازش وار روی شکمم کشیدم.
_صبحت بخیر نانا .حالت خوبه؟ آره دیگه حتما باید خوب باشی که داریم میریم دیدن بابات. داریم میریم ببینیم کاری از دستمون بر میاد یا نه؟! ما همه‌ی تلاش خودمون رو می‌کنیم و خدا هم مطمئنا هوامون رو داره...اونم مراقبمونه... اونم حواسش بهمون هست.
لبخندی به روی دختر خوشگلم زدم که جدیدا نانا صداش می‌کردم . یه دفعه‌ای لگد محکمی زد که نفسم واسه لحظه‌ای قطع شد.
_آخ ...
درد داشت ولی من این شیطنت های دخترم رو دوست داشتم.
_ الهی من قربونت برم که از همین الان اینقدر به حرفای مامانت گوش میدی .
دلم آغوش دخترکم رو می‌خواست. دلم می‌خواست زودتر به دنیا بیاد تا بتونم عطر تنش رو بو بکشم. !
روسریِ روی سرم رو مرتب کردم. کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون زدم.
رو به جمع صبح بخیری گفتم که فقط بابا و بی‌بی جواب دادن.
سیمین با اخم های در هم فرو رفته به من نگاهی کرد و گفت:
سیمین: اول صبحی باز کجا شال و کلاه کردی؟
مثل همیشه آروم جواب دادم:
_ میرم دیدن امیر .
بابا: نه دخترم اونجا جای تو نیست .من حالم یه ذره بهتر بشه چند دقیقه دیگه میرم .
_ نه بابا جون من باید برم باهاشون حرف بزنم ،مطمئنم که دلشون به حالم می‌سوزه و قبول میکنن.
بابا: مهتاب آخه اونجا ...
_بابا تورو خدا بذارین برم. من حالم خوبه ؛قول میدم مواظب خودم باشم. فقط بذارین سعی خودم رو بکنم. من دلم روشنه که یه جواب مثبتی می‌گیریم .
با پوزخند سیمین توجه ام بهش جلب شد. لقمه‌اش رو قورت داد و گفت:
سیمین: خدا میدونه حالا کجا می‌خواد بره پسر بدبخت من رو بهونه میکنه.
با این حرفش خونم به جوش اومد. چشمام رو از عصبانیت بستم و دوباره باز کردم. توی چشماش خیره شدم .
_ من هرجایی که برم پسرت اطلاع داره تو نمی‌خواد به دروغ نگران بچت باشی.هم من میدونم هم تو که بچه‌هات به غیر از پول درآوردن هیچ ارزشی برات ندارن.
نفسم رو بیرون فرستادم. از خشم رگ پیشونیش مشخص شده بود.
سیمین: بهت زیاد رو دادم داری گ** زیادی می‌خوری تو...
بابا: بسه سیمین .
_ با اجازه !
از اتاق بیرون زدم و کفشام رو پوشیدم.
صدای داد و بی دادش هنوز به گوش می‌رسید. بی توجه به حرفاش از حیاط بیرون زدم. نفسم رو بیرون فرستادم و با بغضی که توی گلوم جا خوش کرده بود به آسمون نگاهی انداختم . آسمون هم مثل دل من گرفته بود. اونم مثل دل من هواش ابری بود و فقط منتظر یه تلنگر بود تا شروع به باریدن کنه.
آروم توی کوچه قدم بر‌ می‌داشتم تا برسم به جاده‌ی اصلی.
توی دلم فقط اسم خدا رو صدا می‌زدم. فقط اون بود که می‌تونست به دادمون برسه.
سرم رو که پایین انداخته بودم با دیدن دو زن از همسایه‌ها بالا آوردم تا به نشونه‌ی احترام سلامی بدم. یکی از زن هارو می‌شناختم خانوم موسوی بود. زن خوبی بود ولی اون یکی رو نمی‌شناختم. هر دوشون دم در نشسته بودن و سبزی تمیز می‌کردن .با دیدن من بهم خیره شدن. سعی کردم لبخندی مهمون لب‌هام کنم.
_سلام .
هر دو جواب دادن.
خانوم موسوی: سلام دخترم .
زن: سلام .
سرم رو پایین انداختم. دو قدم فاصله گرفتم که با صدای اون زنی که نمی‌شناختم سر جام خشکم زد.
زن: نکنه سیمین عروسشون رو هم انداخته توی کثافت کاری خودشون؟
اولین قطره‌ی اشکم از چشمم چکید. از خودم متنفر شده بودم. از وجود خودم بدم میومد.
خانوم موسوی: هیس! اینجوری نگو زهرا. بیچاره دخترِ سر به زیر و خوبیه ولی حیف که گیر همچین خوانواده‌ای افتاده.
زهرا: تو هم ساده‌ای ها . خودت در نظر داشته باش. یه میوه‌ی گندیده رو بذار کنار چندتا میوه‌ی سالم مطمئن باش همون یه دونه گند میزنه به بقیه‌ی میوه ها. این دختر هم هر چقدر خوب باشه ولی بالاخره....
دیگه گوش ندادم... قدم هام رو تند و تند تر کردم... کم‌کم هق هقم اونقدر بالا رفت که گوش آسمون رو کر می کرد. داشتم خفه می‌شدم .بغض و گریه هر دو باهم به سراغم اومده بودن. خدایا آخه قربون کرمت برم این چه زندگیِ که برام درست کردی؟ خدایا من فقط یه زندگی سالم کنار امیرم ازت خواستم ولی الان نه زندگی سالمی دارم نه امیرم رو. خدایا آخه این انصافه منی که خوانوادم روی پاک بودنم قسم می‌خورن الان اینجوری توی کوچه خیابون باید آبروم بره؟ خدایا به بزرگی خودت قسم که دیگه دارم کم میارم... دیگه نمیکِشم. مگه یه دختر نوزده ساله چقدر توان سختی داره؟ مگه یه دختر نوزده ساله چقدر می‌تونه بی آبرویی رو تحمل کنه؟ خدایا یه نگاهی هم به این پایین بندازی بد نیست.
برای اولین تاکسی دست بلند کردم و سوار شدم. آدرس دادگستری رو دادم و سرم رو به شیشه‌ی ماشین تکیه دادم. آسمون شروع به باریدن کرد و اشک های من هم دونه دونه روی صورتم می‌ریخت. بغض داشتم و حس می‌کردم اگه تا شب هم گریه کنم خالی نمیشم.

ویرایش شده توسط Yasi..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 47

راننده: خانوم رسیدیم.

با صدای راننده از دنیای خیالاتم بیرون اومدم. کرایه رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم.
به سَر در دادگستری نگاهی انداختم. از اینجا اصلا خوشم نمی‌اومد .دلم نمی‌خواست هیچ زوجی پاشون به اینجا کشیده بشه.
سرم رو پایین انداختم و آروم وارد دادگاه شدم. تاحالا به اینجور جاها نیومده بودم و نمی‌دونستم باید چیکار‌کنم. به حال و روز خودم خنده‌ی تلخی زدم. واقعا خنده دار بود من با این سن و این بچه‌ی توی شکمم همچین جاهایی باشم.
به اطراف نگاه گیجی انداختم. همه سرشون توی کار خودشون بودن. گاهی صداشون رو بالا می‌بردن که واقعا عذاب آور بود.
به زن و مردی که در حال بحث کردن بودن و دختر بچه‌شون اون طرف تر داشت با بغض نگاهشون می‌کرد خیره شدم .تلخ خندی زدم. دلم برای دخترک می‌سوخت که چطور با بغض به مادر و پدرش نگاه می‌کرد.
زن: من دخترم رو ازت می‌گیرم .نمی‌ذارم پیش تو بزرگ بشه.
مرد: آره به همین خیال باش که بچم رو بدم دست تو. نمی‌ذارم حتی نوک ناخنت به دخترم بخوره.
بی اختیار به روی شکمم دستی کشیدم. قطره اشکی از کنار چشمم سرازیر شد و تا کنار لبم راهش رو گرفت. نه... نه...من نمی‌ذارم دخترم اینجوری بشه. نباید این اتفاق براش بیوفته.
سرم رو بلند کردم و به چشمای بارونی دخترک خیره شدم. دلم آتیش گرفت واسه این دختر شیش ساله‌ای که از الان زندگیش رو نابود کردن.
آروم از کنارشون گذشتم. از خدا می‌خواستم کمک این خوانواده کنه.
 به سمت میزی رفتم که یه خانومی پشتش نشسته بود.
با زبون لبای خشکم رو تر کردم.
_ سلام.
سرش رو از روی کامپیوتر بالا آورد و نگاهی بهم انداخت.
زن: سلام. بفرمایید کاری از دست من بر میاد ؟!
نمی‌دونستم چطوری بگم که بذاره برم داخل.
_من...من می‌خواستم آقای قاضی رو ببینم.
زن: درحال حاضر امکانش رو نیست .
_ خانوم تو رو خدا بذارین برم داخل. فقط ده دقیقه حرف میزنم بعدش میام بیرون.
زن: گفتم که نمیشه عزیزم. یعنی الان دردسترس نیستن که بخوایین باهاشون صحبت کنین.
نفسم رو آه مانند بیرون دادم. استرس تموم وجودم رو گرفته بود. خدایا حالا من چیکار کنم؟ کجا برم آخه؟
بازم اون قطره اشک سمج از چشمم چکید .این اشک ها دیگه آبرو برام نذاشته بودن .
زن: پرونده‌ی کسی اینجاست؟
بغض داشتم و نمی‌تونستم حرف بزنم. آروم سر تکون دادم.
زن: اسم و فامیلی‌شون رو میگین؟
آروم لب زدم:
_ امیرعلی صباحی .
چند دقیقه توی سیستم گشت و سرش رو بلند کرد.
زن: پرونده‌ی ایشون به دادگستری اهواز انتقال داده شده.
_ یعنی.‌..یعنی چی؟
زن: یعنی این که بقیه‌ی کار ها توی دادگستری اهواز انجام میشه. دیگه به اینجا ربطی نداره.
_یعنی باید... باید برم اهواز؟ اگه بخوام با قاضی حرف بزنم باید برم اونجا؟
زن: بله باید برین اونجا.
_م...ممنون.
زن: خواهش .
خواستم برم که یه سوال به ذهنم اومد.
_ببخشید  پروندش اونجا چقدر طول میکشه تا برسی بشه که بعدش دادگاه تشکیل بشه؟
زن: دقیق اطلاعی ندارم ولی شاید سه یا چهار روز طول بکشه.
تشکری کردم و از اونجا بیرون زدم. بغض داشت خفم میکرد. بارون هم شروع به باریدن کرد. روی صندلی های ایستگاه اتوبوس نشستم. از سرمای زیاد توی خودم جمع شده بودم.داشتم دیوونه می‌شدم . از این همه بی‌کسی دلم خون بود .از این که همه بودن ولی انگار هیچ‌کس نبود دلم داشت می‌ترکید.
خدایا آخه این رسمشه؟ اینجوری می‌خوای کمکم کنی؟ اینجوری می‌خوای دستم رو بگیری و بلندم کنی؟ اینجوری می‌خوای زندگیم رو نجات بدی؟ خدایا تورو به بزرگیت قسم یه کاری بکن. یه کاری کن که بتونم زندگیم رو از این منجلابی که توش گیر کردیم نجات بدم.
به آدمای پیاده ای که قدم هاشون رو تند می‌کردن تا خیس نشن خیره شدم. کاش من هم تنها نگرانیم خیس شدن زیر بارون بود.
دست های یخ زدم رو توی جیب مانتوم فرو بردم. باید برم اهواز .باید برم اونجا تا یه کاری بکنم .یه کاری کنم تا امیرم از اون زندان کوفتی نجات پیدا کنه.
بابا این چند روزه زیاد حالش خوب نبود. نمیدونم چرا ولی انگار روی فرم نبود.شاید به خاطر امیر بوده باشه شایدم.‌‌...
پس من با کی باید برم؟ بی‌بی هم که نمیتونه. به بابا و مامان اینا هم که نمیتونم چیزی بگم.سیمین و مینا هم که عمرا باهام بیان.
کیفم رو باز کردم و نگاهی به پولام انداختم. خیلی کم بودن ولی باید هرجور که شده می‌رفتم.
این بغض لعنتی هر لحظه بزرگ و بزرگ تر میشد. آره باید خودم می‌رفتم. باید تنها می‌رفتم. درسته دیوونگیه ولی باید می‌رفتم تا یه کاری برای زندگیم بکنم. نمی‌تونستم بمونم تا برای امیرم حکم ببرن .

ویرایش شده توسط Yasi..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 48

از جام بلند شدم. یه تاکسی گرفتم و به سمت ترمینال حرکت کردم.
نمی‌دونم دیونگیِ که تنهایی دارم میرم یا نه ولی خود خدا هم میدونه که چاره‌ی دیگه‌ای ندارم. نُه ماهم شده بود و هر آن احتمال درد زایمانم بود و این بیشتر من رو می‌ترسوند. فکرایی به سرم میومد که تا مرز جنون می‌بردم. اگه توی راه درد بگیرم چی؟ اگه وسط راه بچه بخواد دنیا بیاد چی؟ اونوقت باید چیکارکنم؟
گاهی پشیمون می‌شدم از این تصمیمی که گرفته بودم ولی وقتی به امیرم فکر می‌کردم بازم به رفتن مصمم تر می‌شدم .
خدایا خودت به دادم برس فقط درد زایمان به سراغم نیاد. خدایا به جز تو کسی رو ندارم پس خودت هوام رو داشته باش.
راننده: رسیدیم خانوم. کجا نگه دارم؟
_ لطفا برید داخل ترمینال .
راننده سری تکون داد و ماشین رو داخل ترمینال حرکت داد. یه گوشه کناری توقف کرد. کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم.
وارد ترمینال که شدم کلی آدم دیدم. همه دو به دو یا حتی بیشتر از دو نفر روی صندلی کنار هم نشسته بودن و حرف می‌زدن. همیشه از تنها مسافرت کردن بدم میومد و این اولین جایی بود که می‌خواستم تنهایی برم.
به سمت باجه رفتم. یه بلیط واسه اهواز گرفتم و تا موقع حرکت روی صندلی های ترمینال نشستم.
ناخودآگاه چشمم به زن و شوهری افتاد که کنار هم نشسته بودن و دست توی دست هم دیگه حرف می‌زدن و می‌خندیدن.
خدایا چی میشد اگه الان امیرم کنار من نشسته بود؟ از کجای دنیا کم می‌شد اگه الان با امیرم به مسافرت می‌رفتم ؛ به جای اینکه اینجوری تنها و بی‌کَس اینجا نشسته باشم؟!
بازم اون قطره‌ی اشک سمج راه خودش رو پیدا کرد و بدون اجاره‌ی من از کناره های چشمم سرازیر شد.
بین این همه گرفتاری و بدبختی دلم یه زندگیه آروم می‌خواست. دلم آرامشی می‌خواست از جنس آغوش امن امیرم. اون تنها کسی بود که خوب می‌تونست حال خرابم رو خوب کنه. اون تنها کسی بود که....
+ اهواز حرکت...اهواز حرکت..
با صدای بلند مردی از فکر بیرون اومدم.به صندلی دست گرفتم و با احتیاط از جام بلند شدم. به سمت اتوبوسی که مشخص شده بود راه افتادم و یه گوشه ایستادم . بالاخره فامیلیم رو گفت و آروم از پله‌ی اتوبوس بالا رفتم. کنار دو صندلی ایستادم که یه پیرزن روی یکی از صندلی هاش نشسته بود.
_ ببخشید اینجا جای کسی هست؟
پیرزن اول نگاهی بهم انداخت و بعد با خوش رویی جواب داد.
پیرزن: نه دخترم جای کسی نیست.
آروم روی صندلی جای گرفتم و منتظر موندم تا اتوبوس پُر بشه و حرکت کنه.
نگاه های پیرزن رو روی خودم حس می‌کردم و حرفی نمی‌زدم. نگاهاش طوری نبود که آدم اذیت بشه. یه جوری انگار با مهربونی بود .
بعد از چند دقیقه بالاخره حرفش رو به زبون آورد.
پیرزن: دخترم اتوبوس واسه کسایی مثل تو مناسب نیست. ببخشید دخالت می‌کنم ولی از شکمت معلومه پا به ماهی و این اتوبوس هم زیاد تکون می‌خوره. ممکنه خدایی نکرده اذیت بشی.
به این همه مهربونیش لبخندی زدم.
_ این چه حرفیه مادر جون! شما هم جای مادر خودم هستین. ممنون که به فکر بودین ولی مجبورم که برم .خیلی کار مهمی دارم، اگه نَرَم ممکنه همه چیز خراب بشه.
پیرزن: پس مراقب خودت و بچت باش. منم به درگاه خدا دعا میکنم همه چی برات به خوبی پیش بره.
لبخندی زدم.
_ خیلی ممنون.
اتوبوس حرکت کرد. سرم رو به شیشه تکیه دادم و به کوه ها خیره شدم. نمیدونم چقدر نگاه کردم و با خودم حرف زدم که چشمام گرم خواب شد و دیگه چیزی نفهمیدم.****

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...