رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت 25
ـ اگه برات قهوه بیارم خودم، خودم رو می کشم! کم مشکل ندارم که تو هم یه ریز دستور بدی و قر بزنی به جونم. خدایا حالا باید چی کار کنم، دو روز از وقتی که بانک بهمون داده، گذشت.

تند_ تند کارهایم را انجام می دادم، زیر لب از هردری که می شد گله و شکایت می کردم. مثل همیشه در کافه سر ساعت مقرر باز شد، ولی خبری از سامیار نشد. دست تنها مانده بودم و مدام سفارش ها را باهم قاطی می کردم، ان قدر در آشپزخانه راه رفته بودم که کفش نوک انگشتانم را می زد. یکی دو ساعتی به همین منوال کار کردم، از شدت خستگی مفرط وسط آشپزخانه روی زمین نشستم و نا خوداگاه هوای چشم هایم ابری شد.

شاید بهتر بود خبری از سامیار می گرفتم، اگر ازش در خواست می کردم حتما برای کمکم می آمد، اما هیچ راه ارتباطی با او نداشتم. شرایطم را با خود تجزیه و تحلیل می کردم که الهام سر رسید و با همان لحن شل ول همیشگی اش گفت:
ـ بهت حقوق نمیدن که بشینی استراحت کنیا.

دستانم را مشت کردم، نگاه بی خیالم را به چشم هایش دوختم بلند و گفتم:
ـ میری یا پاشم زنده_ زنده چالت کنم؟
نمی دانم از چشم های سرخم که از شدت بی خوابی به آن روز افتاده بودند، ترسید یا از تن صدایم؛ اما هرچه که بود جلو آمد، کاغذ سفارش را روی پایم انداخت و شر کم کرد.

زانو هایم را در بغل کشیدم، کشان کشان خود را به کابینت ها رساندم و به آن ها تکیه زدم. چانه ام را روی زانو هایم گذاشتم و گلوله_ گلوله اشک های درشت از چشم هایم پایین ریخت. همه کار هایم در هم پیچیده بود: بدهی، قهر کردن میرال، دعوایم با پارسا، نیامدن سامیار و از همه مهم تر این سفارش  جدید که تلفظ اسمش هم برایم سخت بود. با دل و جان بینی ام را بالا کشیدم که حضور یک نفر را در آشپزخانه احساس کردم، با فکر اینکه سامیار بلاخره از دختر بازی دل کنده و به کافه آمده؛ دلخور و با صدای توماغی از فرط گریه گفتم:
ـ حالا نمی اومدی! خیلی بی انصافی نگفتی من دست تنها اینجا چیکار کنم؟ ( دوباره اشک هایم سرازیر شد) سفارش کاپوچینو دادن، من اصلا تاحالا اسمش رو نشنیدم! چمیدونم چجوری درستش کنم!؟

ـ قهوه چی؟ قهوه که بلد بودی درست کنی!

سیخ سر جایم ایستادم و دوبار با مشت به سرم کوبیدم. از دیشب بدشانسی پشت بدشانسی می آوردم، این بار هم دعوایمان می شد بی کار شدنم حق مسلمم بود!
تند تند اشک هایم را با دست پاک کردم و کلافه نگاهش کردم .

به کابینت تکیه زد، جرعه ای از قهوه اش که از قهوه ساز ریخته بود را نوشید.
پارسا ـ خودت بگو من با تو چی کار کنم؟

به صورت خود جوش قطره ای دیگر از چشم هایم نَشت کرد که سردرگم لیوانش را روی کابینت کوبید و گفت:
 ـ پاک کن اون اشک ها رو نیگاش کن الان برای چی داری گریه می کنی!؟
آب بینی ام که آمده بود را بالا کشیدم، زیر چشمی دیدم که صورتش را جمع کرد و گفت:
ـ می خوای تغییر رنگ بدن؟

چشم های اشکبارم را به چشم هایش دوختم و گفتم:
ـ چی؟
با لبخند سحر کننده ای انگشت اشاره اش را بالا آورد، یک دور به دور چشمش دایره فرضی کشید و گفت:
ـ چشم هات دیگه! می خوای از آبی به سبز تغییر رنگ پیدا کنند که این جوری با جون و دل دماغت رو بالا می کشی؟

کمی به هم نگاه کردیم و ناگهان هر دو از خنده منفجر شدیم، رفتارش برایم خیلی عجیب بود؛ مثل هوای بهاری مدام تغییر رویه می داد. یک بار طوفان می کرد و بار دیگر نسیم ملایم صبح دم می شد.

الهام به دنبال سفارش ها آمد که پارسا با دست های خالی برش گرداند. سپس سوالی نگاهم کرد و گفت:
ـ نهار خوردی؟
سرم را به نشانه منفی بالا و پایین کردم، نگاهی به ساعت مچی مارک دارش کرد و با شیطنت گفت:
ـ وقت نهار! مشتری ها رو بیرون کنید تا یاد بگیرن دیگه سفارش های سخت ندن!

با چشم های گرد شده نگاهش کردم، با دست به سرش اشاره کردم و پچ پچ وار گفتم:ـ چیزی خورده تو سرت؟
کمی سرش را جلو آورد و آرام گفت:
ـ نه!

با دست به لبم اشاره زدم و گفتم:
ـ پس این لبخندت، اخلاقت که یهو تغییر کرده؟
لبخند مسخره ای تحویلم داد و گفت:
ـ دلربا نهار داره میاد اینجا!
نگاه عصبی به صورتش انداختم، همان بود کبکش کلاغ می خواند. دو روز بود من نهار نمی خوردم و به هیچ جاش حساب نمی آورد! حسادت دلم را چنگ می زد و نفسم را تنگ می کرد، چشم هایم را ریز کردم، لب بالاییم را روی لب پاینم فشار دادم و با انزجار گفتم:
ـ اصلا به من چه!؟

او هم گویی تیرش به سنگ خورده باشد، لیوانش را از روی کابینت برداشت و مسیر خروج در پیش گرفت. با بیاد اوردن سامیار به سرعت مانع رفتنش شدم:
ـ امم چیزه!

سرجایش ایستاد. حالا چجوری بیان می کردم که بدون لجبازی خواسته ام را انجام بدهد؟ با کمی تامل بلاخره به زبان آمدم:
ـ راستش می خواستم... یعنی( چشم هایم را بستم و بی مقدمه گفتم) شماره سامیار رو می خوام!

روی پاشنه ی پا چرخید و طلب کار نگاهم کرد. از استرس واکنشش، دست هایم را مشت کردم و تا حدی فشار دادم. 
پارسا_ فکر کنم قبلا بهت گفتم که نباید با هیچ پسری رابطه داشته باشی! اشتهاتم خوبه ها هرچی مال اموال طرف بیشتر شدت عشق تو هم بیشتر می شه نه؟ رابطه مستقیم داره لامصب!

باچشم هایم چشم های سرد و یخی اش را هدف گرفتم و نیش خند صدا داری زدم. قدم های محکمی برداشته، از کنارش رد شدم و به دست شویی پناه بردم. به عادت همیشگی رو به روی آینه روشویی ایستادم و با خود بلند_ بلند حرف زدم. ان قدر ناسزا بار خود و آن پسر از خود راضی کردم که تخلیه روحی روانی شدم، اما قفسه سینه ام همچنان سخت بالا و پایین می شد و نمی توانستم به درستی تنفس کنم.

کف دستم را به خنکای آینه چسباندم و در آبی چشمانم خیره ماندم و گفتم:
ـ یه روزی جواب دندون شکنی به تک تک رفتار هات میدم! این رو به خودم، غرورم، احساسم قول میدم.

اتمام حجت آخر را هم با خود کردم و به صورت خود لبخندی زدم. مطمئن بودم نیم ساعتی می شد در آن مکان فوق کاربردی به سر می بردم که برای ساختن اعتماد به نفس از دست رفته ام لازم بود. در دستشویی را به آهستگی باز کرده و به سمت سالن قدم برداشتم. کافه عاری از مشتری در ذوق می زد! نه خبری از پارسا بود و نه الهام. شانه ای بالا انداختم، پله ها را به قصد طبقه دوم بالا رفتم و هر دو را آن جا یافتم.
الهام در حال چیدن میز نهار بود و پارسا و دلربا دل می دادند و روده می گرفتند. بی سر و صدا کمی خیره حرکاتش شدم، دلربا دست در کیفش کرد و با ذوق یک جعبه پاسور از آن بیرون کشید.  بر زد و بعد از یک توضیح مختصر بازی را شروع کرد.

شواهد عمل ثابت می کرد که حکم بازی می کنند، دختر بی انصاف اول بسم الله حاکم شد و حکم کرد. یک ربعی بازی کردند که از ناشی بازی های پارسا حالم داشت بهم می خورد، طاقت کم آوردنش را نداشتم. جعبه دستمال کاغذی روی میز که به بازی گرفته بودمش را روی میز کوبیدم که تازه متوجه حضورم شدند. الهام به تعنه گفت:
ـ زنده ای هنوز؟ گفتم گازهای گلخانه ای گرفتت.

دلربا اغراق آمیز خندید، لبخند مسخره ای تحویل الهام دادم و گفتم:
ـ نگران من نشو، نسبت بهت احساس مسولیت می کنم!
بلند شدم، صندلی ام را همراه با خود بلند کردم و کنار پارسا گذاشتم که نه، تقریبا روی زمین کوباندمش و رویش نشستم. پارسا باچشم های گرد شده نگاهم کرد، متقابل چشم هایم را برایش لوچ کردم. کارت هایی که در دستش بود، به صورت ناشیانه نگهداشته بودشان هر دقیقه می ریختند و دستش لو می رفت را به سمت خود کج کردم.

با جدیت به چشمان دلربا نگاه کردم و گفتم:
ـ بچه گیر آوردی تند تند واسه خود دست می چینی؟

اثرات خنده چند دقیقه پیشش که هنوز روی صورتش بود، محو شد و گفت:
ـ تو دیگه چی می گی؟
دوباره به کارت های پارسا نگاه کردم که ماشالله از هر خال( خشت، پیک، دل، خاج) یکی داشت.
نفسی از سر کلافگی کشیدم و گفتم:
ـ الان با عمل حالیت می کنم چی می گم!

با این کارت های به درد نخوری که در دستان پارسا بود، دست دلربا را می شد خواند. ابتدا تمام کارت ها را از دستش بیرون کشیدم، مرتب چیدمشان و به سختی ما بین انگشتان کشیده اش جا کردم. تک تک قواعد را با حوصله برایش توضیح دادم، به صورت نامحسوسی بهش فهماندم که این دست رفع کدیش را بگیرد، شانس آورده.

دلربا با حسادت نگاه می کرد و با تمام توان بازی می کرد. پایان دست با زور تک حکمی که در دست داشتیم رفع کدی را گرفتم. دلربا که دوباره حاکم شده بود، با غرور پاسورها را به سمتم پرت کرد و گفت:
ـ بر بزن حمال!

پارسا نگاه مغمومش را به من انداخت، با سرزنش نگاهش کردم و گفتم:
ـ خیر سرت ایرانی؟ مگه می شه ایرانی باشی و حکم بلد نباشی؟

در همان حین تند تند پاسور ها را زیر و رو می کرده و سرها را برای خود جاساز می کردم. پارسا اخم هایش را در هم کشید و گفت:
ـ همه که مثل شما بی کار نیستن وقتشون رو بذارن واسه این کارهای بدرد نخور.

با سرعت نور تک دل را هم روی پاهایم انداختم که پارسا هم دید و به صورت فاحشی زبانش بند آمد. بُر زدنم که طول کشید دلربا شک کرد و گفت:
ـ گوش هام دراز نیست که تو داری کارت ها رو به نفع خودت می چینی!

پاسورها را جلو بردم و با اطمینان گفتم:
ـ از هرجاش که دوست داری تخته بکش و جاهاشون رو تغییر بده!
کاری که گفتم را با کمال میل انجام داد، کارت ها رو تقسیم کردم و بازی شروع شد. بی توجه به پارسا که مدام ازم فاصله می گرفت به بازوی عضلانی اش چسبیده بودم و تند_ تند راهنمایی می کردم که حرکت بعدی اش چگونه باشد. هیجان بازی آن قدر بالا رفته بود که الهام هم دست از سفره آرایی برداشته و ما را تشویق می کرد. دستم را از زیر دست پارسا رد کردم و به کارتش اشاره زدم.

ـ خشت رو بنداز!

بعد نیم ساعت بازی کردن، گنگ نگاهم کرد و گفت:
ـ خشت کدو...
نگاه خشنم را دید، هول کرد و تک دل را به جای ده خشت به روی میز انداخت. هین بلندی کشیدم، با مشت سه_ چهار بار به بازویش زدم و با جیغ گفتم:
ـ کی گفت تک دل رو بندازی؟ هان؟

پارسا که برد تقریبی این دست را مدیون من بود، کاری جز عذرخواهی نتوانست انجام دهد. دلربا از سر دیگر میز با خشم بلند شد و گفت:
ـ واسه چی می زنیش دختر روانی؟ 

ابروهایم را در هم کشیدم و در جواب گفتم:
 ـ به تو چه؟ شاگرد خنگ خودمه، دوست دارم بزنم تو سرش! حالا هم که این دور آموزشیه ما کارت روی زمین رو تعویض می کنیم.

نیش خند زد و گفت:
ـ قبل اینکه تو بیای آموزشی بود، حالا دیگه جدیه_ جدیه!
ـ عه، این جوریاست؟
من و دلربا کوری می خواندیم، پارسا و الهام گیج نگاهمان می کردند. با غرور نگاهش کردم و گفتم:
ـ سر چی؟

گویی اوهم زیادی از حد از خود مطمئن بود که گفت:
ـ هرکی باخت امشب توی مهمونی من با مایو میاد!
سری تکان دادم. پارسا که کنارم نشسته بود، تکان سختی خورد و نگاه عاقل اندر صفی به من انداخت، دستش را روی میز کوبید و با داد گفت:

ـ بسه دیگه مسخرش رو در آوردید، این شرط بندی چه معنی میده؟

دلربا که قند در دلش آب شده بود، با لحن ذوق زده ای گفت:
ـ باشه_ باشه، رهام جان چرا عصبی می شی؟ اصلا هر شرطی که تو بگی قربون غیرتت برم.

پارسا که از حرف های دلربا راضی به نظر می رسید، یک نگاه خالی از لطف به من انداخت و با دندان قروچی گفت:

ـ شرط بندی درست نیست! در عوضش هرکس که ببره، من به عنوان جایزه یه روز کامل می برمش یه جای محشر که هیچ کدوم به عمرتون ندیدید!


دروغ چرا برای دیدن آن جای فوق زیبا شاخک هایم بیرون زده بود. همه توانم که متشکل از انواع و اقصام دغل ها بود را به کار گرفتم، اما دلربا ماهر تر از آن چه نشان داده بود بازی می کرد. به هر سختی بود در دست آخر بازی مساوی بودیم و هرکس این سری را می برد، برنده نهایی بود. اما من با آن کارت های افتضاحی که در دست داشتم، احتمال بردم کم بود.
پارسا با خیال راحت به صندلی تکیه زده بود و سیگار می کشید.

دو کارت بیشتر برایم نمانده و دیدن کارت های دلربا برایم الزامی بود.

خدایا چیکار کنم؟ اگه ببازم تا عمر دارم سر افکندم. در تب و تاب این بودم که کدام کارت را بیندازم که فکری به ذهنم رسید. با لبخند معنی داری به دلربا نگاه کردم، پاهایم را نزدیک پاهای پارسا بردم و از سمت او لگد محکمی به ساق پای دلربا زدم.

از شدت درد زیاد کارت ها از دستش افتادند، خم شد و ساق پایش را گرفت. پارسا مثل برق گرفته ها بلند شد و به سمت دلربا خیز برداشت. بی حواس از وجود سیگار در دستش خواست به دلربا مددی بدهد که سیگارش شلوار دلربا را سوزاند . بدخلق به پارسا نگاه کرد، با دادی که بلندی اش به حرف زدن معمولی من هم نمی رسید، گفت:
ـ رهام نمی خوای من ببرم چرا می زنی؟ اصلا فکر نمی کردم تا این حد آدم بی شعوری باشی!

چشم های پارسا اندازه توپ تنیس شد و از شدت شوک و بی خبری اش حتی نتوانست از خود دفاع کند. دلربا انگشتش را در سوراخ شلوارش کرد و ادامه داد:
ـ ببین چه بلایی سر شلوارم آوردی!

پارسا ناباور لب می زد که چیزی بگوید، اما بی خبر تر از آن بود که بخواهد چیزی اظهار دارد. به زور لب هایم را روی هم فشار می دادم تا بخاطر خنده ام سر بزنگاه لو نروم.

دلربا به سختی برخواست، بی توجه به من و الهام کیف دوشی اش را برداشت، ضربه ای به پارسا زد و او را از سر راهش کنار زد. لنگان لنگان به سمت طبقه پایین رفت.

پارسا خواست دنبالش برود که پایش روی نایلون خالی غذا ها که روی زمین افتاده بود رفت و با سر به زمین آمد. الهام از هول زمین خوردن پارسا از جایش پرید.

بیش از این تحمل نگهداشتن خود را نداشتم و بلند بلند خندیدم، خواسته ی من چه بود چه شد! اگر می دانستم با یک ضربه از میدان به در می شود، زود تر می زدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 26

هر بار که جلوی خنده ام را می گرفتم با دیدن پارسا که هنوز شوکه پخش زمین بود، دوباره استارت زدنم شروع می شد. ان قدر خندیده بودم که نفسم بالا نمی‌آمد و صدا های عجیب غریبی از گلویم بر می‌خواست.

پارسا با کمک الهام از روی زمین برخواست، نگاه پر از خشمی به من انداخت و با تحکم گفت:

ـ دختره ی بی ظرفیت دو بار بهت خندیدم حد و اندازه خودتم رو گم کردی؟ آخه کثافت تو گند زدی به برنامه ریزی هام.

نمی‌دانم چرا خنده ام بند نمی‌آمد و هی هرت هرت می‌کردم. انگار پارسا جوک تعریف می کرد که خنده ام چند برابر شده بود.

خل شده بودم؛ یک نگاه به پارسا، یک نگاه به کارت های دلربا که روی میز افتاده بود می‌کردم و بی امان می‌خندیدم، جوری که دیگر نفسم یاری نمی‌کرد.

پارسا با چشم های اخم آلود همچنان نگاهم می‌کرد که این خنده بی دلیلم را پایان دهد، اما فایده نداشت. بار دیگر داد زد:

ـ تمومش کن! خیلی کار خوبی کردی هر هرم می‌خندی؟ 

چند ثانیه ای ساکت شدم، دوباره بی اختیار خنده ام گرفت. از یک جایی به بعدش واقعا دست خودم نبود. بریده_ بریده و به سختی گفتم:

ـ بخـ... دا دسـ... ت من نیست خودش می‌شه!

 

پشت صندلی دلربا نشست و به الهام که با قیافه عجیب غریبی نگاهم می کرد، اشاره زد آب بیاورد. به صندلی تکیه داده و خنثی نگاهم می کرد و من بی دلیل قهقهه می‌زدم. 

شاید روح خانه متروکه در جلدم رفته بود. یاد آن روح خوشبو و خوش مشرب دیشب که افتادم، خنده ام تشدید شد.

پارسا که متوجه شده بود واقعا دست خودم نیست، سعی کرد انقدر بی کاربرد نباشد و توصیه ای کند.

کمی به جلو خم شد که الهام هم رسید لیوان آب را به او داد. کمی بیشتر به سمت من متمایل شد و با لحن ملایمی گفت:

ـ خیله خوب بسته خفه شدی، یه نفس عمیق بکش!

سعی کردم به حرفش گوش دهم، اشک فروچکیده از چشمم که از شدت خنده بود را پاک کردم و نفس عمیق کشیدم که کمی آرام تر شدم.

پارسا ـ افرین به هیچ چیز فکر نکن!

لیوان آب را به دستم داد و ازم خواست کمی بنوشم، لیوان را بالا بردم و دهانم را تاحدی که جا داشت پر از آب کردم. دوباره ذهنم یادآور قیافه چند لحظه پیش پارسا شد، هرچه کردم موفق به مهار کردن خنده ام نشدم، آبی که خورده بودم روی صورت پارسا پاشیده شد و مقداری از آن هم که به سختی قصد پایین رفتن داشت در گلویم جَست خنده و سرفه ام با هم قاطی کرد.

همه از گریه ی بی امان از حال می رفتند و من از خنده بی حال شده بودم، تمام عضله های شکمم درد گرفته بود. فکر اینکه از خنده بمیرم و روی سنگ قبرم بنویسند" خوشی زد زیر دلش و شادروان شد" امانم را بریده.

پارسا که تازه از بهت درآمده بود، سر جایش ایستاد؛ ضربه ای به میز نواخت و با داد گفت:

ـ دیگه مسخرش در آوردی، ببین چه گندی به صورت و لباسم زدی! دیگه نمی خوام تو کافه رویا ببینمت، روشن شد!؟

چند لحظه ای صدای بلندش مانع خنده ام شد و خیره نگاهش کردم، اما فقط همان چند لحظه! دیدن صورت خیس و لباس لکه دار شده اش کم کم خنده ام را بالا آورد. مدام نفس عمیق می کشیدم و لب هایم را روی هم فشار می دادم تا من هم جدی به پارسا نگاه کنم، اما به ثانیه نمی رسید که خنده ام منفجر می شد و روز از نو، روزی از نو.

از روی صندلی به سختی بلند شدم و با خنده ای که هر از چندی می ترکید، گفتم:

ـ واقعا( هه) دست خودم نیست، خدافظ.

بلاخره این روز نحس کار خودش را کرد و بیکار شدم. در دل از این که یک خنده بی جا موجب اخراجم شده بود ناراحت بودم، اما هرکس من را می دید فکر می کرد چِتی زده ام.

دستم را روی لب هایم چفت کردم و پله ها را پایین دویدم، کیفم از روی چوب رختی برداشتم و از کافه بیرون زدم. باز هم مثل روز اولم شده بودم، آس و پاس باید ول می چرخیدم تا بی کار نباشم. شرمنده دیدن روی مامان بودم.

در اتوبوس کنار زن میانسالی نشستم و سعی کردم عادی جلوه کنم، اما در این کار هم موفق نبودم و هر از چندی دو سه بار استارت می زدم. زن غریبه هنگام پیاده شدنش نگاه دلسوزی بهم انداخت و گفت:

ـ خدا شفات بده!

همین چند کلمه اش خنده ام را شعله ور تر کرد، زن با حقارت نگاهم کرد و اتوبوس را ترک گفت.

 

٭٭٭٭٭

 

با مامان توی خانه نشسته بودیم و صدایی که خانه مان را به تاراج گذاشته بود، گوش می دادیم، صدایی که با سرد ترین لحن ممکن گفت:

ـ با توجه به توضیح هایی که دادم، از هفتاد ملیون شروع می کنیم!

عمو پول نداشت به ما بدهد، حالا در حیاط جز مشتری ها ایستاده بود و با هیجان به صحبت های مرد که چوب حراج را به زندگیمان زده بود، گوش می کرد.

درد سختی در قلبم احساس می کردم و توان نفس کشیدن هم نداشتم.

" بدی روزگار این است که خیلی چیز ها را می شود خواست، اما نمی شود داشت... !

کاش می شد این سرنوشت را یک جا جابگذارم، برگردم و ببینم نیست"

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 27

تمام تنم یخ بسته بود، مگر نه اینکه زمستان خیلی وقت پیش بار سفرش را بسته بود؟ پس این سرمای استخوان سوز چه بود که در تک تک سلول های تنم رسوخ کرده بودند؟ 

دندان هایم به هم می خورد و تق تق صدا می داد. تنها عضو از بدنم که به درستی کار می کرد و از وظیفه خطیرش استعفا نمی داد؛ گوشهایم بودند. 

مامان روی سجاده نشسته بود و از تنها امیدش کمک می خواست. کاش توانش را داشتم که یک جیغ از اعماق وجودم بکشم و بگویم:

ـ مگه ندیدی چجوری دست رد به سینمون زدن؟ مگه مشاعرت رو از دست دادی، اون ها هم بنده های همین خداهستن!

یاد بچگانه هایم افتادم که هرگاه بیش از حد معمول می خندیدم، منتظر می ایستادیم تا اتفاقی بیافتد و گریمان را درآورد. پس دلیل خنده های بی امان چند روز پیشم همین بود!

مانند آدم های بی حس خود را از جا کندم و تلو تلو خوران به آشپزخانه رساندم، در این هوای سرد چای می چسبید. صداها که در گوشم می پیچید راه های تنفسی ام را مسدود می کرد .

_ اوه یکی اونجاست چقدر ؟ بله هفتاد و پنج ملیون، هفتادو پنج ملیون یک... هفتادو پنج ملیون دو...

ـ هفتادو هفت ملیون!

کتری را روی گاز گذاشتم، زیرش را روشن کردم و به سمت اتاق رفتم، چمدان را از بالای کمد بیرون کشیدم و روی زمین پرتش کردم. لباس ها را از کاور در می آوردم و نا مرتب داخل چمدان می انداختم. بعد از خالی کردن کمد خم شدم و به سختی در چمدان را بستم، کوله پشتی ام را هم از لوازم شخصی مورد نیاز پر کردم، همراه با چمدان کشان کشان بردمشان و جلوی در ورودی گذاشتم.

_ هشتاد و پنج ملیون، هشتاد و پنج ملیون یک... هشتاد و پنج ملیون دو، کسی نیست قیمت بالاتری پیشنهاد بده؟ هشتادو پنج ملیون سه فروخـ... 

زانو هایم از تحمل وزنم انصراف داد، با زانو به زمین آمدم و دستانم را کلافه بالا بردم روی گوش هایم چفت کردم. زبانم فقط به چند کلمه چرخید و از کار افتاد:

ـ یا قمر بنی هاشم!

تمام این حرکات در صدم ثانیه رخ داده بود، اما زمان برای من کش می آمد، گویی تمام کائنات منتظر نشسته بودند که من کلمه ای در خواست کنم آن ها از من بپذیرند. از روزنه های میان دستم صدای آشنایی قلبم را دوباره به تپش درآوردم که گفت:

ـ نود ملیون!

مغزم فرمان از جلو نظام داد، دست هایم را ستون تنم کردم و با فشار آوردن به زمین سرپا شدم، در ورودی را با شتاب باز کردم که به دیوار خورد و چندین بار عقب جلو شد. نمی دانم از دیدنش خوشحال بودم یا ناراحت، دستم را به سمتش نشانه رفتم و با بلندترین حد ممکن گفتم:

ـ تو؟!

با دیده شدن من با آن لباس های توی خانه و موهای شلخته ام که دورم ریخته بود، همهمهه ای بین حضار افتاد، اما من فقط زوم سوژه ی مورد نظر خود بودم. دنبال کلمه ای می گشتم که لایقش باشد، اما هیچ به ذهن خسته ام نمی رسید. طبق معمول همیشه اخم هایش را در هم کشید و با سر اشاره کرد که داخل خانه بروم. قلبم که هیچ مغزم هم بر علیهم شورش کرده بود و به پاهایم فرمان برگشت داد. در خانه را بستم و نگاهم به مامان افتاد که سجاده را رها کرده بود، لباس بیرون به تن می کرد.

او هم نگاه زجر آوری به من انداخت و با سوز دل گفت: 

ـ دلم از این می سوزه آشناها حریص ترن، بیا برو لباس هات رو بپوش! این هایی که من می بینم الان توی خونه می ریزن!

سعی کردم به صداهایی که از بیرون به گوش می رسید اهمیتی ندهم، وارد اتاق شدم و در را محکم بستم. در حال تعویض لباس هایم بودم که ناگهان به ذهنم خطور کرد:

ـ این پسره بی معرفت از کجا فهمید خونه ما توی مزایدست؟ همیشه سر بزنگاه سروکلش پیدا می شه.

اگر خبر داشت که همچین مشکل بزرگی دارم چرا کمکی نکرد؟ زیادی پر توقع شده بودم و از هر دستی انتظار مساعدت داشتم. جیغ خفه ای زدم و شلوار صورتی گلدارم را به سمت دراور پرت کردم که پاچه هایش به بالای آینه گیر کرد و سر ته از ان آویزان شد.

ـ پولدار بی درد، حالم ازت بهم می خوره! ایشالله بری زیر تریلی اونم تریلی آشغالی!

از کشو دراور کاغذ خودکاری خارج کردم، نامه ای نوشتم و تا حدی که تا می خورد کاغذ را تا کردم. زیر کمد جاسازش کردم.

می خواستم صاحب جدید این خانه و وسایل با خواندن این نامه متوجه حال این روز من شود. بعد یک ربع بیست دقیقه ای که در اتاق معطل کرده بودم، دست گیره در را کشیدم و آن را باز کردم، اما با چیزی که دیدم؛ هول شدم و دوباره در را بستم. آن پسر پست و بد اخلاق آقا منشانه به پشتی تکیه زد بود و مامان با رویی خوش با او هم صحبتی می کرد. هرچه حرص خورده بودم برای امروزم کافی بود، عزمم را جذب کردم؛ سه شماره شماردم و در را با شتاب باز کردم. پا کوبان به سمتش رفتم و درست روبه رویش دست به کمر ایستادم. صدایم را در گلویم انداختم و گفتم:

ـ تو توی خونه ما چیکار می کنی؟ اصلا کی به تو اجازه داد پات رو بذاری توی خونه ما؟ اصلا...

صدای مامان از پشت سرم آمد که با جیغ گفت:

ـ تابان!

من هم متقابل درست مثل مامان گفتم:

ـ مامان کی بهت گفت این پیزوری رو توی خونه راه بدی؟

از صدایی که شنیدم مغزم ری استارت کرد و بادم خالی شد.

پارسا_ فکر می کردم بعد از پرداخت 90 ملیون اینجا دیگه مال من می شه.

با بهت گفتم:

ـ تو... تو... تو چطور... چطور تونستی این کار رو بکنی؟ اگه از روزی که بدنیا اومده بودی ماهی یه ملیون هم کنار می ذاشتی، بازم نمی تونستی ان قدر پول جمع کنی!

مامان چهار دست و پا کمی جلو آمد و از پام نیشگون گرفت و گفت:

ـ ان قدر وراجی نکن، بگیر بشین مثل علم یزید بین من و آقا وایستادی.

لب هایم را با حرص روی هم فشار دادم، به حالت قهر گوشه ای اطراق کردم و دست به سینه زدم. پارسا نگاه معنی داری بهم کرد و ابرو بالا انداخت.

مامان با مهربانی نگاهش کرد و گفت:

ـ خوب پسرم می گفتی!

پارسا نگاهش را از من گرفت و به مامان دوخت:

ـ بله می گفتم، با شرایطی که گفتم من مشکلی ندارم باهم اینجا زندگی کنیم!

مامان دهان باز کرد تشکر کند که مانند برق گرفته ها جیغ زدم:

ـ شرایط؟ باهم؟

مامان در قندان را به سمتم پرت کرد و بلند تر از من گفت:

ـ صد بار بهت گفتم جیغ نزن( با جیغ ادامه داد) آبرو واسه آدم نمی ذاری!

خنده ام را قورت دادم و با احتیاط گفتم:

ـ مامان الان خودتم داری جیغ میزنیا!

به حالت نیم خیز درآمد و با تحکم گفت:

ـ پاشو برو کتری جوش اومد چایی دم کن! انقدرم وسط حرف دوتا بزرگ تر نپر.

نگاهی خصومت بار به پارسا انداختم و جواب دادم:

ـ مامان شرایط و قرار داد شگرد این بظاهر اقاست ها.

مامان چپ چپ نگاهم کرد و با ابرو به آشپزخانه اشاره زد. بلند شدم و بی توجه به مهمان ناخوانده به سمت آشپزخانه قدم برداشتم، چایی را در قوری ریختم و بعد از ریختن آب جوش؛ روی کتری که به سرو کله خودمی زد قرار دادمش. به کابینت آهنی تکیه زدم، چرا ان قدر این پسر مشکوک بود؟ مگر بعد از اخراج شدنم نباید ارتباط ما قطع می شد؟

صدایشان تا آشپزخانه هم می آمد:

پارسا_ واقعیتش من به این خونه چندان نیازی ندارم، یه اتاق باشه که شب ها بتونم توش بخوابم؛ برام کافیه و تازه با حضور شما دیگه تنها هم نیستم.

دست به کمر زدم و به حرف هایش دهن کجی کردم.

ـ تا الان کجا می خوابیدی؟ حالا هم گورت رو گم کن همون جا بخواب.

اگر عمو این خانه را می خرید، برایم قابل تحمل تر بود. اصلا چه بلایی سر مشتری ها آمد؟ چقدر زود خانه خلوت شده بود!

باید به مامان می گفتم این پسر زیادی از حد مشکوک می زند. پچ پچ وار حرف می زدند و صدایشان به من نمی رسید، از فضولی زیاد استکان های کمر باریک را داخل سینی مسی مامان چیدم و از چای دم نکشیده پرشان کردم. قندان را از قند پر کردم، داخل سینی گذاشتم و به سرعت خود را به حال رساندم. سینی چای را رو به روی مامان روی زمین گذاشتم، چای خود را برداشته و کنار مامان روی زمین نشستم. 

مامان سرفه تصنعی کرد و اشاره زد چای را تعارف کنم، اما من خود را به کوچه علی چپ زدم و با استکان چای بازی کردم.

لپ های مامان از خجالت گل انداخت و به زبان آمد:

ـ ببخشید پسرم، این تابان ما روی این خونه حساسه بخاطر همین یکم از شما ناراحتی به دل گرفته! بچس شما بزرگی کنید و چشم پوشی کنید!

استکان در دستم را روی نعلبکی کوبیدم و با حرص گفتم:

ـ مامان چرا از زبون من حرف می زنی؟ من کی خواستم از حرکات من چشم پوشی کنه؟ اگه این عقل تو سرش باشه...

انگار نه انگار که داشتم صحبت می کردم، پارسا با رویی خوش که دقیقا نمی دانم از کدام قسمت وجودش آمده بود؛ خود را جلو کشید رو به مامان گفت:

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 28

_ این حرف ها چیه؟ ناسلامتی قراره هم خونه باشیم، باید تعارف رو کنار بذاریم، منم مثل پسر خودتون!

مامان که آرزوی پسر داشتن به دلش مانده بود، با ذوق گفت:
ـ آخ قربون پسر خوش قد و بالام برم که ان قدر قلب مهربونی داره.
حسودی از اعماق وجودم می جوشید، از دهان باز و چشم های گرد شده ام بیرون می زد. چندبار پشت سر هم و محکم پلک زده، گفتم:

ـ بلا به دور این صفاتی که گفتی واسه این یلاقبا بود؟ مامان داداش من عقب افتاده ام می شد، از این بداخلاق که رو بدی تو آینه هم به خودش اخم می کنه، خوشگل تر می شد.

مامان بصورت نا محسوس نیش گون ریزی از ران پایم گرفت و آرام گفت:
ـ به کلاغ گفتن حرف بزن، گفت: پخ پخ! 

از شدت درد چشم هایم را به هم فشار دام و آخ خفه ای کشیدم.
پارسا لبخند نمکینی حواله مامان کرد، یکی از استکان ها را برداشت و همان جا وسط حال چهار زانو نشست.

چایی دم نکشیده در سکوت نوشیده شد، مامان و پارسا هر دو ابراز خوشحالی می کردند و این وسط تنها کسی که از ماجرای پیش آمده دل چرکین بود؛ من بودم!

خیره نگاهش می کردم بلکم نیروی جادویی درون چشمانم ذوبش کند، اما هیچ فایده ای نداشت.
پارسا آخرین جرعه راهم سر کشید و رو به مامان گفت:
ـ خب مادر من وسایلم رو باید کجا بذارم؟

ـ نیومده پسر خاله شدی؟ مامانم کی تو رو زاییده ما خبر نداریم؟
مامان یکی از آن نگاه های نافذش را به من انداخت که لب هایم به هم دوخته شد. از سرجایش بلند شد و به سمت حیاط رفت، جلوی در ایستاد و گفت:
ـ ببخشید پسرم الان بر می گردم.
تا مامان در حیاط را بست، نگاه خصومت بارمان را نثار هم کردیم. پارسا پیش دستی کرد و گفت:
ـ چرا سرکارت نمیای؟ حتما باید با مامور بیام جلوی در خونه؟

چشم هایم را ریز کرده و بلند گفتم:
ـ پسره پرو با اون حرفایی که بارم کردی انتظار داشتی دوباره بیام؟ تو واقعا خجالت نکشیدی یکاره پاشدی اومدی خونه ما؟
با غرور نگاهم کرد و گفت:
ـ خونه شما نه، خونه خودم!

جیغ زدم:ـ کثافت بی معرفت. 
که موزیانه گفت:
ـ بلاخره فهمیدم چرا ان قدر جیغ جیغ می کنی ( با خنده) مشکل خانوادگیه، آخی مادر زادیه؟

در دل گفتم: یک مادرزادی نشونت بدم ک مرغای هوا بخاطرت پراشون رو بکنن.

ـ اره  بخند، بخند، گریتم می بینیم! به یک هفته نشده از این خونه پرتت می کنم بیرون، بیچارت می کنم!

تک خنده ای زد و در جواب گفت:
ـ می بینیم! 
همان لحظه مامان در حال را باز کرد و با دستان خیس داخل شد، نگاه مشگوکی به من انداخت تا از آرام بودن اوضاع اطمینان حاصل کند. بعد رو به پارسا گفت: 
ـ پسرم هنوز که نشستی، پاشو برو لوازمت رو بیار دیگه!
پارسا عذرخواهی کرد و برای آوردن وسایلش جمع سه نفرمان را ترک کرد. تا برگشتنش وقت مناسبی برای پختن مامان داشتم، آنچنان تعریفی ازش می کردم که مامان از جلوی در کوچه هم راهش ندهد. اصلا ما نیازی نداشتیم که زیر دین پارسا بمانیم، اگر همان طور که شنیدم این خانه 90 ملیون به فروش رفته باشد؛ ما می توانیم با 20 ملیون باقی مانده خانه ای رهن کنیم و حالا بقیه اش را خدا بزرگ بود.

به محض بسته شدن در حیاط، سینی استکان را از روی زمین برداشتم و در آشپزخانه به مامان پیوستم.

سینی را روی کابینت کوبیده و گفتم:
ـ مامان می دونی این پسره کیه؟


بی اعتنا نگاه گذرایی به من کرد و گفت:
ـ کیه؟


جستی زدم، طبق عادت همیشگی روی کابینت نشسته و گفتم:
ـ این پسره توی کافه صاحب کارم بود!


مامان ابراز خشنودی کرد و گفت:
ـ چقدر خوب، خیلی آقاست؛ خدا خیر دنیا و آخرت بهش بده، خوشبخت بشه ایشالله! 

ـ اصلا هم آقا نیست، مامان این پسره مشکل روحی روانی داره، اصلا با خودشم مشکل داره. اگه بلایی سرمون بیاره چی؟

کمی پیاز داغش را زیاد تر کردم:
ـ فکرش رو بکن من و تو، توی این خونه تنها...

 
مامان بازویم را گرفت، از کابینت به پایین کشیدتم و گفت:
ـ  بیا برو بیرون پسر به این ماهی، والله به خدا چنین پسری آرزوی هر دختر با شخصیتیه!

لب  و لوچه ام را آویزان کرده و گفتم:
ـ دست شما درد نکنه، الان از پسره تعریف کردی یا شخصیت من رو تخریب؟ مامان این پسرهـ...

ناگهان صدایش از پشت سرم آمد که گفت:
ـ این به درخت می گن، شما می تونی آقا رهام صدام کنی!


شوکه برگشتم و به پشت سرم نگاه انداختم. فکر می کردم تا به محل سکونتش برود و وسایلش را بیاورد، چندین روزی طول بکشد، اما در عرض پنج دقیقه بازگشته بود و حالا یک کارتن در دست داشت.

مامان به جای من گفت:
ـ اومدی پسرم؟ چه زود.


آقا رهام لبخندی زد و گفت:
ـ وسایل خاصی ندارم، همین ها بودن که اومدنی تو ماشین با خودم آوردمشون.

پشت چشم نازک کرده و گفتم:
ـ اصلا شاید ما قبول نمی کردیم تو بیای با ما زندگی کنی. آدم یکم روش رو کم کنه خوبه!

کارتن را دست به دست کرد و گفت:
ـ در هر صورت من این خونه رو می خریدم و شما هم قبول نمی کردید، مشکل خودتون بود.


مامان با دست به گوشه ای حولم داد به سمت" اقا رهام" قدم برداشت و با عجله گفت:ـ پسرم خسته شدی، می تونی وسایلت رو توی  این اتاق  بذاری! و با هم به سمت اتاق رفتند.


بی تفاوت شانه ام را آویزان کردم، سرم را به سمت شانه ام کج و خواستم زبانم را هم بیرون بیاورم؛ ناگهان به یاد شلوارم افتادم که لنگ در هوا روی آینه مانده بود. خواستم عکس العمل سریعی انجام دهم، اما صدای جیغ مامان نشان داد دیر شده است:
ـ تابـ...ـان!
شانه هایم را بالا آوردم به گوشم نزدیک و خنده نمکینی کردم.
به سمت اتاق رفتم، صحنه جرم را مامان جمع کرده بود، اما با نگاهی که بهم انداخت فاتحه ام را خواندم. دندان قروچی کرد و گفت:
ـ به آقا رهام کمک کن وسایلش رو بچینه، برو چمدونم خودمون رو هم بیار لباساش رو کاور کن!

با گندی که زده بودم زبانم کوتاه شده بود. چمدان را به همان سختی که تا جلوی در برده بودم، بازگرداندم و وسط اتاق روی زمین گذاشتم.
چشمم به رهام افتاد که به کمد تکیه زده بود و وسایلش را از داخل کارتن خارج می کرد. بالای سرش ایستادم، با پا وسایلش را به گوشه ای ریختم و گفتم:
ـ برو کنار  می خوام لباس هام رو توی کمد بذارم!
با دست کارتنش را هم کمی کنار کشیدم که او هم لبه دیگرش را گرفت و به سمت جای اولیه اش کشید. یک بار با ضرب من کارتن  را کشیدم که او ول کند، ولی دست بردار نبود، آن را به سمت خودش نمی کشید، بلکه ان قدر زورش زیاد بود که با کشیدن های من هم از جایش تکان نمی خورد. به قول خودمون زور الکی می زدم که کارتن را از چنگش بیرون بیاورمم. از تلاش بیجا خسته شدم، پایم را به زانویش گیر دادم و به سه شماره کارتن را با تمام توان کشیدم که" اقا رهام" آن را ول کرد و باهاش به زمین پرت شدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 29

هرچه خرت و پرت داخلش بود روی صورتم ریخت، کتاب و قاب و غیره که رویم ریخته بود را کنار زدم و نیم خیز نشستم؛ با حرص به صورت خندانش نگاه کردم. دلم می خواست سر به تنش نباشد.
بلند شدم لگد محکمی به پایش زدم که قلنج پای خودم شکست و درد گرفت. کفرم در آمده بود، جیغ هم نمی توانستم بزنم زیرا مامان مطلع می شد.

لنگ زنان به سمت چمدان رفتم تا کنار کمد کشاندمش و روی زمین پرتش کردم. در کمد را باز کردم تا لباس ها را کاور کنم. زیر چشمی نگاهش می کردم که با بی تفاوت ترین ژست ممکن کتاب هایش را دسته می کرد.

***رهام***


با دیدن شلوار صورتی گلدارش که روی آینه به دار کشیده شده بود، خنده ام گرفت. اتاق از وسایل ساده و قدیمی پر شده بود، اما برایم جذابیت داشت.
تا مادرش شلوار را دید، نامش را با جیغ صدا زد؛ به سرعت جلو رفت و شلوار را از روی آینه برداشت.

تابان که به جلوی در اتاق رسید، شلوار را در دستش مچاله کرد و گفت:
ـ به آقا رهام کمک کن وسایلش رو بچینه، برو چمدونم بیار لباس هاش رو کاور کن!

کارد می زدی خون تابان در نمی آمد، به حالت قهر به سمت اتاق پذیرایی رفت.
از خود نمی توانستم پنهان کنم که در این چند روزی که کافه نیامده بود، حسابی جای خالیش در ذوقم می زد. روی زمین نشستم و به کمد تکیه زدم، مقداری از وسایل داخل کارتن را خالی کردم که هن هن کنان داخل شد.

نگاه طلب کارش را نثارم کرد، جلو آمد و با پا وسایلم را به کناری هول داد تا مثلا جلوی کمد را خلوت کرده باشد.

ـ برو کنار می خوام لباس هام رو توی کمد بذارم!

وقتی از من واکنشی ندید، خم شد کارتن را گرفت که جا به جا کند و من هم سمت دیگر کارتن را گرفتم.
کارتن را به سمت خودم نمی کشیدم، ولی اجازه هم نمی دادم که او کارتن  را به سمت خودش بکشد. زورش به من نمی رسید، در آخرین حرکت پایش را روی زانویم گذاشت کمی فشار آورد تا دیدم می خواهد با تمام توان بکشد کارتن را رها کردم که روی زمین پرت شد و وسایل داخل کارتن روی صورتش خالی شد.

به سختی از روی زمین برخواست، لگد بی جانی به پایم زد که قلنجش شکست و پای خودش درد گرفت.

بخاطر مادرش حرفی نمی توانست بزند و جنگ بدنی را هم که بی فایده دید، سرش را به کار خودش گرم کرد.

وسط اتاق نشسته بودم، کتاب هایم را دسته می کردم که صدای زنگ موبایلم درآمد. دکمه اتصال را زدم و گوشی را به گوشم چسباندم:

ـ جانم دلربا جان!
خودم هم می دانستم این جان ها زیادی از حد مصنوعی بودند، اما چاره چه بود؟
دلرباـ عزیزم امشب میام دنبالت بریم با بچه ها آشنا شی!

چشم هایم برق زد، بلاخره اعتمادشان را جلب کرده بودم! دستم را مشت کردم، در هوا تکان محکمی دادم و جوری که دلربا نشنود، گفتم:
ـ !yes

چشمم به تابان افتاد که فضول نگاهم می کرد، تا متوجه شد مچش را گرفته ام؛ بی تفاوت رویش را برگرداند و گفت:
ـ ایش نکبت!

خنده روی لبانم نقش بست و آرام تر از حد ممکن گفتم:
ـ پس عزیزم آدرس رو برام بفرست من خودم میام.
حرفم را تایید و بعد از کلی ناز عشوه تماس را قطع کرد.
این خبر مهم را سریع برای اداره پست کردم و به جمع کردن لوازمم ادامه دادم.

کار تابان که تقریبا تمام شده بود، در کمد را محکم بست، به آن تکیه زد و حرکات من را زیر نظر گرفت. تنها عکسی که از رویا آورده بودم را از زمین برداشتم و دستم را با حسرت روی صورتش کشیدم.

تابان ـ راستش رو بگو هدف اصلیت از این کار چیه؟
متعجب سر بلند کردم و گنگ گفتم:
ـ ها؟
کمی از کمد فاصله گرفت و جلو آمد، قاب عکس را از دستم کش رفت و به آن خیره شد گفت:
ـ هیچ گربه ای محض رضای خدا گنجشک نمی گیره!

قاب عکس را از دستش در آوردم، بلند شدم رو به رویش ایستادم و گفتم:
ـ اونی که گفتی موشه! بعدشم فعلا که این اقا گربهه( به خود اشاره زدم) دلش به رحم اومده و محض رضای خدا لونش رو با خانم موشه تقسیم کرده!

نیش خندی زد و گفت:
ـ ما به لونه آقا گربهه نیاز نداریم، 20 ملیون رو که از بانک تحویل بگیریم، از اینجا میریم!

خون در رگ هایم یخ بست، فکر اینجایش را نکرده بودم. بعد از سه ماه تلاش بلاخره تا این حد به او نزدیک شده بودم و حالا با یک حرکت از طرفش داشتم کیش و مات می شدم.

طعنه ای زد، از کنارم رد شد و رفت. باید فکری می کردم، عکس رویا را روی تاقچه گذاشتم و پشت سرش از اتاق خارج شدم. از صحنه ای که دیدم چشم هایم تا آخرین حد باز شد. دیوار را حریف فرضیش در نظرگرفته بود و چپ و راست به آن مشت و لگد می زد، زیر لب می گفت:

ـ کثافت، می کشمت! زنده نمی ذارم از این در بیرون بری!
مانند فیلم های اکشن چرخی در هوا زد، در نهایت لگد محکمی نثار دیوار کرد که صدای استخوان هایش را من هم شنیدم و همان جا روی زمین افتاد. زیر لب به جای او گفتم:
ـ اوخ!

تا حضور من را احساس کرد، به عادی ترین شکل ممکن سرجایش ایستاد و به عرض شانه هایش لبخند زد. می خواستم از سالم بودن پایش اطمینان حاصل کنم، پس دستم را هائل پشتش کردم و گفتم :
ـ دیونه ها مقدم ترن!

با حرص از کنارم رد و بار دیگر وارد اتاق شد، از این که تیکه ام را بی جواب گذاشته بود، داشتم شاخ در می آوردم که درد وحشتناکی بند بند انگشتانم را فرا گرفت. دستم را که لای در مانده بود کشیدم، با دست دیگر محکم فشارش دادم و بین پاهایم گذاشتمش. فقط از عارم گریه نمی کردم، کمی عقب عقب رفتم و روی زمین نشستم. قرار بود من ازش انتقام بگیرم، ولی اینطور که مشخص بود حریف قدری در پیش داشتم.

صدایش از داخل اتاق آمد که جیغی از سر خوشحالی کشید و گفت:
ـ جواب های، هوشه( کمی مکث و بعد با تمسخر) اقا رهام!

بند های انگشت آسیب دیده ام را حس نمی کردم، با عصبانیت بلند شدم؛ لگدی به در زدم و بخاطر مادرش با ملاحظه گفتم:
ـ هی، وقتی برگردم جوابت رو میدم!

راه خروج را در پیش گرفتم که صدای مادرش جلویم را گرفت:
ـ پسرم جایی میری؟ شام گذاشتما!
لبخند خجلی به دست و دلبازیش زدم و گفتم:
ـ  یکی از دوست هام شام دعوتم کرده، شب برای خواب بر می گردم. اگه دیر اومدم، منتظرم نباشید!


به سرعت از آشپزخانه بیرون امد و از جاکلیدی، کلیدی که جاسوییچی بانمکی از آن آویزان بود را برداشت، در دستم جا داد و گفت:
ـ پس پسرم این رو با خودت ببر پشت در نمونی، این جوری خیال منم راحت تره! نکه خوابم یکم سنگینه به این دختر هم اعتمادی نیست...

ناگهان دستانش را جلوی صورتش تکان داد و با عجله گفت:
ـ آخ مادر دوباره پر چونگی دارم می کنم، برو_ برو به کارت برس تا بیشتر از این دیرت نشده.

خوشم می آمد مادرش هم می دانست چه عجوبه ای تربیت کرده است.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 30

#فصل_دوم

سری تکان دادم و از خانه خارج شدم. کمی که از خانه دور شدم، به اداره اطلاع دادم تا برای نصب دوربین و میکروفن به خودم وارد کار شوند. در شرایط فعلی حضور من در اداره حرکت حساب نشده ای بود، طبق قراری که گذاشتیم در آپارتمانم منتظرم بودند. بی توجه به ماشینی که مدام تعقیبم می کرد، با ماشینم وارد پارکینگ ساختمان شدم؛ خونسرد از آن پیاده و سوار آسانسور شدم. در آپارتمان را که باز کردم؛ بازوانم توسط جسم ناشناخته ای احاطه شد، بعد از چندین دقیقه که حسابی چلاندتم اجازه نفس کشیدن را به من داد و از من کمی فاصله گرفت.

شاهین_ چطوری بی معرفت؟

از دیدنش شاخ در آوردم، دو سه بار پشتش زدم و با هیجان گفتم:

ـ فکر نمی کردم برای پشتیبانی شماها رو بفرستن.

با ناباوری اعضای گروه رفاقتمان را نظاره کردم؛ شاهین که پشت دستگاه شنود قرار گرفت و به تنظیم کردنش ادامه داد. سامیار که لخت و پتی روی کاناپه نشسته بود و وظیفه ی خطیر لباس هایم را به عهده گرفته بود، نوید که همان لحظه با یک سینی چای از آشپزخانه خارج شد و با سر سلام کرد. از دوران دانشکده به دالتون ها معروف بودیم، جایی نمی رفتیم مگر هر چهار نفرمان باهم، اما این اواخر بخاطر مشکلات متعدد من، زیادی از هم دور شده بودیم.

نوید سینی را روی میز گذاشت و کنار سامیار روی کاناپه ولو شد، بازوی سفید سامیار را گاز محکمی گرفت. سامیار هم مشت محکمی به سینه اش وارد کرد و گفت:

ـ وحشی جاش موند. فردا چهجوری به دوست دخترم ثابت کنم کار جمیله نیست؟

هرچقدر من و شاهین سعی می کردیم موقر رفتار کنیم، این دو برعکس ما بودند.

چند قدم برداشتم، بالای سر شاهین ایستاده و گفتم:

ـ مطمئنی کار گذاشتن دستگاه ها تو خونه ی خودم کار درستیه؟

یاد جمله همیشگیمان افتادم و بلافاصله با هر سه نفرشان هم راهی کردم:

ـ همیشه خطرناک ترین جا امن ترین جاست!

 

بخاطر این هماهنگی باهم خندیدیم، سامیار روی کاناپه جابه جا شد و گفت:

ـ بپر یه دوش بگیر، ربدوالشامتم گذاشتم پشت در حموم؛ اومدی بیرون بپوش بخواب روی تخت که بیام حسابت رو برسم.

 

دمپایی روفرشی ام را در آوردم و به سمتش نشانه رفتم که با داد گفت:

ـ بیا بعد می گین من منحرفم، منظورم این بود که روی تخت بخواب هم خستگیت در بره و هم من موهات رو  ژل بزنم و اینا...

پشت چشمی نازک کرده و گفتم:

ـ اره جون عمت.

شانه ای بالا انداخت و جواب داد:

ـ اون عمه خوشگلم!؟

از جواب که باز ماندم، مشتش را به مشت نوید کوبید و هر دو زیر خنده زدند.

وارد رختکن حمام شدم تا لباس هایم را از تن خارج کنم که نوید بلند گفت:

ـ همین جا در میآوردی ماهم یه فیضی می بردیم!

از رختکن داد زدم:

ـ همه که مثل شماها بی حیا نیستن، کم حرف بزن  و برو به شاهین یه مددی بده!

زیر دوش قرار گرفتم، آب سرد را تا آخر باز کردم. از شدت خنکای آب نفسم بالا نمی آمد و قلبم به آهسته ترین حد ممکن می زد. از دیدن عزیز ترین کسانم تا حد مرگ خوشحال بودم، اما یک در صد هم دوست نداشت وارد این بازی خطرناک شوند. اگر اتفاقی برایشان می افتاد، زندگی ام همان جا به پایان می رسید. از سرما دندان هایم بهم خورد که به خود آمدم و آب داغ را هم باز کردم. فعلا وقت مناسبی برای تنبیه کردن خود نبود، صورتم را شش تیغه کردم، بعد از چهل دقیقه بلاخره رضایت دادم و شیر آب را بستم.

به آن دو خل و چل اعتمادی نداشتم، همان جا در رخت کن لباس زیرم را به تن کردم و بعد پا به اتاق گذاشتم. همان طور که فکرش را می کردم، به محض ورودم صدای آهنگ بلند شد:

" شاه پسر داریم دوماد 

قندو عسل داریم عروس

امشب شبه عروسیه 

مبارکه و مبارکه و مبارکه ..."

هردو همانند دختر ها میرقصیدند و برای من عشوه خرکی می آمدند.

کار داشت به جاهای باریک می رسید که شاهین با گوش زد کردن ساعت هردو جدی شدند. نوید لباس هایم که سامیار آماده کرده بود را به دستم داد و هرسه باهم از اتاق خارج شدند.

حاضر و آماده از اتاق خارج شدم که هر سه به خط شدند و با نگرانی نگاهم کردند.

دستی در هوا تکان داده و گفتم:

ـ هی، عملیات نمیرم که، یه قرار سادست اینجوری نگاه نکنید!

سامیار جلو آمد، GPS و دوربین و میکروفن را در مخفی ترین جاهای ممکن نصب کرد، دو سه بار به بشتم زد و گفت:

ـ نگران نباش، هر اتفاقی که بیوفته ما هوات رو داریم!

بعد نوبت شاهین و نوید بود که جلو آمدند، به ترتیب به آغوش کشیدنم و برایم آرزوی موفقیت کردند.

سوار ماشین شدم و به سمت آدرس که جایی در حوالی لواسان بود راندم. باز هم متوجه ماشینی که تعقیبم می کرد شدم، اما چاره ای جز بی توجهی نداشتم. بعد از ساعتی رانندگی جلوی در ویلای مجللی رسیدم که دور و اطرافش را دختر و پسرها احاطه کرده بودند. با راهنمایی مسئول پارکینگ ماشین را داخل پارکینگ بزرگ ویلا که در زیر ساختمان قرار داشت، پارک کردم و در آینه جلوی ماشین خود را برانداز کردم. سپس ماشین را به قصد داخل ویلا ترک گفتم.

تجربه زیادی توی شرکت در مجالس شبانه نداشتم، اما با اعتماد به نفس زیادی قدم بر می داشتم و به هیچ کس توجهی نمی کردم؛گویی شرکت در این مجالس کار هر شبم بود.

طراحی ویلا به گونه ای بود که در ورودی اش چندین پله کوتاه خورده بود و با نرده های هم رنگ پله مزین شده بود، در ایوانش ستون های بلندی به چشم می خورد و در نهایت در بزرگ چوبی که یکی از لنگه های آن برای استقبال میهمان ها باز گذاشته شده بود.

کت تکم را در تنم منظم کردم و  با همان ژست خاصی که در تک تک حرکاتم به چشم می خورد، پله ها را بالا رفتم. به محض بالا رفتن از پله ها چند خدمت کار با کت و دامن های شیک به داخل سالن راهنمایی ام کردند. ورودم به سالن حال خوشی را برایم تداعی نکرد، زیرا بوی دود سیگار و عطرهای متنوع باهم ادغام شده و فضای خفقان آوری را ایجاد کرده بود. صدای موزیک کر کننده بود و رفتارهای ناشایست مدعوین در اعصابم رژه می رفت.

جایی درست در انتهای سالن، چهار میز چیده شده بود که عده ای پشتش نشسته بودند و بی شک پوکر بازی می کردند. چشمم به دو دختر ناشناس افتاد که برای احوال پرسی با من به سمتم قدم برداشتند، اما من از نور کم سالن استفاده کردم و قبل از رسیدن آن ها در دنج ترین جای ممکن روی یک کاناپه نشستم. گوشه_ گوشه ی سالن را زیر نظر گرفته بودم که احساس کردم شخصی کنارم نشست. برای شناسایی اش سر چرخاندم، با دیدن نوید و لبخند مسخره اش که دندان عقلش هم پیدا بود شوکه شدم.

خود را کمی عقب کشاندم و شاکی گفتم:

ـ پـ... پس تو اینجا چیکار می کنی؟ مگه قرار نبود از تو خونه پشتیـ...

همان لحظه صدای اعتراض های دلربا به گوشم رسید.

متعجب سر چرخاندم، ولی صحنه ای که می دیدم برایم قابل هضم نبود. سامیار دو دست دلربا را محکم گرفته بود و به دنبال خود می کشید. دستم را مشت کردم و زیر لب گفتم:

ـ سامی می کشمت!

به ثانیه نکشید که با دلربا روبه رویم ایستادند، سامیار همانند نوید لبخند زد و رو به دلربا گفت:

ـ آدم مهمون دعوت می کنه، بعد خودش میره با غریبه قر میده؟ نگفتی رهام شکست عشقی می خوره؟

دلربا به زور دستانش را از دست های قدرتمند سامیار جدا کرد، با متانت همیشگی اش لبخند خجالت زده ای زد و به قصد دلجویی کنارم نشست و گفت:

ـ چرا خبرم نکردی که رسیدی؟

لبخند تصنعی زدم و گفتم:

ـ خودت ناراحت نکن عزیزم همین الان رسیدم.

به سرعت از کنارم بلند شد و گفت:

ـ میرم بگم که تو اومدی، دست بعدی نوبت منه!

 

ناخواسته لنگه ابرویم بالا پرید و با سر حرفش را تایید کردم که از جلوی چشم هایم ناپدید شد.

سامیارهم سمت دیگرم قرار گرفت. اطراف را زیر نظر گرفتم و گفتم:

ـ شماها اینجا چه غلطی می کنین؟ 

سامیار لبانش را کش داد و گفت:

ـ دلربا دعوتم کرده! 

به شدت به سمتش چرخیدم و گفتم:

ـ دلربا غلط کرد باتو  پس چرا تو خونه به من نگفتی؟

چشمکی به دختری که رو به رویمان ایستاده بود، زد و گفت:

ـ خب بابا غیرتی نشو، اگه بهت می گفتم من هم میام که آویزونم می شدی که با من بیای، اون جوری خیر و برکت از ماشینم می رفت( منظورش از خیر و برکت دختر بود)!

نفس عصبی گرفتم و روبه نوید کردم که خودش به حرف آمد:

ـ من هم قول میدم دفعه ی بعد دلربا دعوتم کنه!

کفرم در آمده بود، من می خواستم همه چیز چراغ خاموش پیش برود و این دو درست وسط راه من لوستر و چهل چراغ روشن می کردند. دوباره سرو کله ی دلربا پیدا شد، به سرعت اخمم را به لبخند مسخره ای مبدل کردم.

دلربا رو به سامیار کرد و گفت:

ـ هی زلزله به اون دختره نخ نده، یه همراه آقازاده داره و از مهمون های مهم امشبه!

برق چشمان سامیار را دیدم، دستانش را جلو آورد به هم چسباند و به حالت التماس گفت:

ـ ننه دلربا همین خوبه، همین رو واسه من تور کن!

دلربا از ته دل خندید، ردیف دندان های بی نقصش را به نمایش گذاشت و گفت:

ـ من بهت اخطار دادم، حالا خود دانی.

بی هوا مچ دست من را کشید که بخاطر ناگهانی بودن حرکتش سرپا شدم و چند قدمی راه رفت که به سختی مچ دستم را ازبین انگشتان کشیده اش خارج کردم.

دلربا ـ دنبالم بیا! 

در حینی که پشت سرش راه می رفتم، سرم را برگرداندم و با انگشت برای سامیار و نوید خط و نشان کشیدم. سامیار چندین بار پشت سر هم پلک زد و لبخند ملیحی تحویلم داد. با اینکه می دانستم هردو در کارشان خبره هستند، اما باز از اینکه بلایی سر خودشان بیاورند؛ ته دلم مانند سیر و سرکه می جوشید. چند قدم بلند برداشتم و با دلربا هم قدم شدم، صدایم را صاف کرده و گفتم:

ـ خب یکم تعریف کن!

 

سرجایش ایستاد و نگران در چشم هایم نگاه کرد. کلافه شدم و گفتم:

ـ ها؟ پس این چجور نگاه کردنه؟ 

دلرباـ اگه مثل سامیار بودی خیالم ازت راحت بود، این جوری که تو آروم و سنگین برخورد می کنی تا آخر مهمونی از چنگم درت میارن!

از تخیلش خنده صدا داری کرده و گفتم:

ـ پس سعی کن سفت به من بچسبی و هر جا رفتی منم ببری!

با لبخند، لب زد و گفت:

ـ چشم! 

دوباره دستش را در دستم جا داد و به دنبال خود کشاندتم. برای رسیدن به هدفم باید کمی بی خیالی طی می کردم، پس این بار دستم را از دستش نکشیدم. انتظار داشتم مقصدمان میزهای چیده شده ی ته سالن باشد، اما بی تفاوت از کنار آن ها عبور کرد و از پله های مارپیچ ته سالن که به طبقه بالا منتهی می شد، بالا رفت و همچنان من راهم به دنبال خودش کشید. چندین در را پشت سر گذاشتیم و به در شیشه ای رسیدیم که مشخص بود برای بالکن مجللشان است. پشت در مکث کرد، نفس تازه و گفت:

ـ هرچی پرسیدن راست و حسینی جوابش رو ن بده که اگه دروغ بگی سر هردوتامون به باد میره!

 

ناخواسته یک طرف لبم بالا رفت، اگر می دانستی حسین کیست که الان با این سر و وضع اینجا نبودی! خونسرد در شیشه ای را هول داد، بازوی من را چسبید و باهم داخل شدیم. در بالکن یک ردیف صندلی راحتی چیده شده بود که سه مرد میانسال و یک زن رویشان نشسته بودند. روی میز انواع مشروبات الکلی سرو شده و خوراکی ها به طرز زیبایی چیده شده بودند. دلربا فشاری به بازویم وارد کرد که هر دو چند قدم جلو تر رفتیم، صدایش را صاف کرد و رو به خانم گفت:

ـ مادر رهام جان، رهام جان اینم مادر! 

زن میانسال چشمانش را ریز کرد، با دقت براندازم کرد؛ سپس شروع به دست زدن کرد و با تحسین گفت:

ـ آفرین به این سلیقه، الحق که دختر خودمی! رهام جان خوش وقتم.

فکرش را هم نمی کردم که منظور از بچه هایی که قرار بود به آن ها معرفی شوم، خانواده اش باشند.

سری تکان دادم و با لحن قرص و محکمی گفتم:

ـ من هم خوشوقتم. 

نگاه سوالی به سه مرد دیگر کردم که دلربا بی توجه به من گفت:

ـ دایی همایون دیدید عرضش دارم، این هم از هم تیمی من.

همایون سیگار برگش را در جاسیگاری تکاند و گفت:

ـ هنوز یه نفر کم داری دختر!

دلربا دستم را محکم تر چلاند و گفت:

ـ خب تقصیر من چیه؟ هم تیمی های من رو خود شما از رده خارج کردید.

گوش هایم تیز شد، بوی قتل به مشامم می رسید. یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ از رده خارج شدن!؟ یعنی چی؟

صدای پر از هیجان دلربا افکارم را پاره کرد که گفت:

ـ هان من هم تیمیم رو پیدا کردم!

مردی که از همه ی آن ها مسن تر می زد، گفت:

ـ خب؟ 

دلربا نگاه متزلزلش را به چشمان منتظر من دوخت و گفت:

ـ تابان! 

از شدت خشم زیاد دستش را پس زدم که همه با تعجب نگاهم کردند. همایون پیش دستی کرد و گفت:

ـ چی کام آقا رهام رو تلخ کرد؟ مگه با دختری که معرفی شد نسبتی داری؟

خنده ی صدا داری زدم و گفتم:

ـ البته که نه، من دنبال یه یار قدرم که سرمایه گذاریم به باد نره!

دلربا به قصد دلجویی نزدیک شد و گفت:

ـ من بازیش رو دیدم، خیالت راحت توی کارش خبرست!

ـ آخه...

هنوز برای تبرئه کردن تابان حرفی نزده بودم که مادرش گفت:

ـ دیگه آخه و اما و اگر نیار ، ما بی صبرانه منتظریم همه پول های روی میز رو شما درو کنید.

گیلاسش را پر کرد، بالا گرفت و گفت.

ـ بهتره همین الان به سلامتی این گروه جدید کمی بنوشیم!

سه مرد دیگر هم گیلاس هایشان را بالا آوردند و منتظر به ما چشم دوختند. دلربا هم با خوشحالی دست من را کشید، به میز نزدیک و دو گیلاس پر کرد، یکی از آن ها را به دست من داد و دیگری را خود بلند کرد.

بار دیگر مادر دلربا گفت:

ـ به سلامتی بردهای پیاپی!

همه گیلاس ها را به هم زدیم و دوباره تکرار کردیم" به سلامتی".

در عمل انجام شده قرار گرفته بودم، گیلاس را به لبانم چسباندم نمایشی جرعه ای از آن را نوشیدم. فکر و ذهنم درگیر تابان از همه جا بی خبر بود و برای همین مدام گیلاس را در دستم می فشردم. باید تا می توانستم از ان چهار شخص اطلاعات کسب می کردم، زیرا ملاقات دوباره ی آن ها بعید بود. بی توجه به اشاره های دلربا که در خواست خروج می داد، روی یکی از کاناپه های تک نفره نشستم و پایم را روی پای دیگرم انداختم.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 31

خم شدم، گیلاس را روی میز شیشه ای گذاشتم و گفتم:
ـ خب من افتخار آشنایی با چه کسایی رو دارم؟
همایون خنده صدا داری زد و گفت:
ـ این گستاخی و جنمت رو دوست دارم، اما نمیشه ره صد ساله رو یک شبه رفت! بهتره به حرف خواهرزادم گوش بدی، پایین بری و از مهمونی لذت ببری.
لنگه ابرویم بالا پرید، پافشاری بیش از حدم موجب می شد احساس خطر کنند. بی خیال شانه ای بالا انداختم و خونسرد گفتم:
ـ هرجور مایلید.
در دل ادامه دادم:
ـ با زبون خودتون حرف نزنیدم، با زبون صبر به حرفتون میارم.
دلربا معترض نام دایی اش را صدا زد، سپس دست من را کشید و به سمت در بالکن هدایتم کرد. درست هنگامی که می خواستم از در خارج شوم ، همان مردی که از همه مسن تر می نمود، گفت:
ـ هرچی زودتر لیاقتت رو ثابت کنی، زودتر هم به قول آخر میرسی.
سر برگداندم، متعجب نگاهش کردم که ادامه داد:
ـ به محض شروع شدن بازی اصلی خبرتون می کنم، تا اون موقع صلاحیت یار سوم هم تایید خواهد شد.

خواستم جوابش را بدهم که دلربا مانعم شد و از بالکن خارجم کرد. به محض خروجمان رو به رویم قرار گرفت و با نگرانی گفت:
ـ تو می خوای بمیری؟ دفعه ی آخرت باشه که زبون درازی می کنی!
دستم را در هوا تکان دادم و گفتم:
ـ خیله خب، حالا‌ که چیزی نشده سرزنشم نکن.
لحنش ملایم تر شد و گفت:
ـ فعلا که یه نفس عمیق بکش، هیئت ژولی قبولت کردن.

بی تفاوت شانه هایم را بالا بردم و گفتم:
ـ مگه می تونستن قبول نکنن؟
همان طور که قدم بر می داشت، در حین راه رفتن گفت:
ـ اگه تحقیقاتشون به جواب مثبت نمی رسید، دخلت رو می آوردن.

ان قدر ها هم که فکر می کردم سر به هوا نبودند، هر قدمشان حساب شده و روی برنامه ریزی های دقیق بود. حتم داشتم تا بفهمند تابان دختر کیست؛ بی برو برگشت قبولش می کردند. برای خالی کردن خشمم دستم را مشت کردم و گفتم:
ـ لعنت بهت!
دلربا از حرکت ایستاد و با تعجب نگاهم کرد. با لبخند شانه بالا انداخته و گفتم:
ـ چیزی نیست، بیا تا سامیار و نوید جشنتون رو منفجر نکردن، بگردیم و پیداشون کنیم.

با لبخند سر تکان داد و در پایین رفتن از پله ها همراهیم کرد.

در سالن اصلی مهمانی همچنان به شکل اولیه اش ادامه داشت، با این تفاوت که عده ی زیادی به دور یک مبل دو نفره حلقه زده بودند و غش و ضعف می رفتند.

به دنبال سامیار و نوید چشم گرداندم که دلربا برای بار هزارم دستم را کشید و گفت:
ـ دیگه گشتن نمی خواد که مطمئن باش اون دوتا اون جا معرکه گرفتن!


به سختی از بین جمع گرد آمده عبور کردیم و به جلو رسیدیم. طبق حدس دلربا معرکه ای که گرفته بودند، کار پت و مت خودمان بود. سامیار روی مبل ولو شده بود، یک دستش به دور گردن نوید بود و دست دیگرش به دور گردن همان دختری که اول مجلس به آن نخ می داد.الحق که باید اراده اش را در مخ زدن دختر ها تحسین کرد.


سامیارـ آره دیگه، به من و این رفیقم نگاه نکنید ان قدر خوردنیما، یه رفیق داریم اگه گرگ بیابون بخورتش در حق گرگه ظلم می شه؛ بس که گوشت تلخه!

با دیدن ما صاف نشست، دست هایش را به هم کوبید و گفت:
ـ صدقا الله علی العظیم، حضار گرامی مگه خودتون خونه ندارید؟ بفرمایید جلو در خونه خودتون بازی کنید!


نوید هم دست در هوا تکان داد و گفت:
ـ مرغ فروشی مدل 68 خواهرم متفرق شو، خواهرا متفرق بشن!


دخترهایی که جمع شده بودند با اعتراض در حال دور شدن از دور مبل بودند که سامیار با لحن محکمی گفت:
ـ راستی!
همه دوباره سر جای خود ایستادند، سامیار دستش را به شکل موبایل در آورد و گفت:
ـ خانوما شمارم رو زدن دیگه!؟

دختری که کنارش نشسته بود با ناراحتی نامش را صدا زد که گفت:
ـ آخ آخ مریم جون توام که اینجایی، گوشیت رو درار توام شمارم رو بزن.


این پسر آدم بشو نبود، بر عکس من که آدم عجولی بودم؛ همیشه با پنبه سر می برید. عصبی چند قدم به جلو برداشتم، دست هر دویشان را گرفتم و از روی مبل بلدنشان کردم.
کارم در این مهمانی تمام شده بود و حضورمان بیش از این جایز نبود. نفسی تازه کرده و رو به دلربا گفتم:
ـ دفعه ی دیگه هر جا من رو دعوت کردی، این روانی رو دعوت نمی کنی!


دلربا که از خنده قرمز شده بود، سری تکان داد که سامیار با تهدید گفت:
ـ دعوت نکنی، صندوق عقب که یادت نرفته؟


خنده دلربا شدید تر شد و با سر جواب منفی داد.


ـ ما دیگه می ریم مواظب خودت باش عزیزم!


اینبار نوید نطق کرد:
ـ شام، شام نخوردیم! تو می خوای بری برو، من و سامیار خودمون بعد شام میاییم.


ـ مطمئن باشید اگر شما دوتا نبودید، روانی نبودم که سر شب مهمونی رو ترک کنم.
خودم می دانستم این حرف ها همش بهانه است، دلیلی بهتر از سامیار و نوید برای ترک مهمانی پیدا نکرده بودم، فعلا آن چهار نفر ذهنم را درگیر کرده بودند. برای تحقیق درباره آن ها ابتدا باید این مهمانی را ترک می کردم.

دلربا پاهایش را کنار هم جفت کرد که به قدش افزوده شد و گفت:

ـ پس نمی مونی بازی من رو ببینی؟


متاسف سری تکان داده و گفتم:
ـ من می دونم تو حرف نداری، ایشالله دفعه بعد.
دست سامیار و نوید را فشار دادم تا راه بیافتند، سامیار به سمت مریم چرخید و گفت:
ـ زنگ بزن عزیزم، شارژ ندارم!


مریم ـ تو که خطت ثابته!


دیگر منتظر نماندم به اراجیف سامیار گوش دهم، قدم های محکم برداشتم و این بار من آن ها را به دنبال خود کشاندم. با بدرقه ی دلربا از ساختمان اصلی خارج شدیم.


در حینی که در حیاط مملو از دختر و پسر راه می رفتیم، نوید فریاد می زد:
ـ دربست، دربست دو نفر! و سامیار حرفش را تکمیل می کرد:
ـ اجالتا دختر!


از دست کارهایشان کلافه شده بودم، عصبی دست هر دو را ول و به سمت پارکینگ پا تند کردم. متوجه شدم به دنبالم می دوند، اما بی توجه ماشینم را روشن کرده و به آن گاز دادم.

در راه از شاهین خواستم اطلاعات مربوط به آن چهار نفر را برایم در بیاورد و با دوربینی که به لباس دلربا متصل کرده بودم، ادامه پارتی را دنبال کند.

کمی دلنگران تابان بودم، می ترسیدم مثل دفعه ی قبل زودتر از آن چیزی که فکر می کردم؛ شروع به تحقیقات کنند. فکر اینکه تابان باز هم کله شق بازی در آورده، نصف شب از خانه بیرون بزند؛ بند دلم را پاره می کرد.

از دست خودم عصبی بودم، من به دختر حسام نزدیک نشده بودم که از آن محافظت کنم و حالا داشتم این کار را ناخواسته انجام می دادم.


همین قدر که آبرو برایش نگذارم برایم کافی بود. صورت کوچکش که با پوشیدن مقنعه مانند بچه مدرسه ای ها می شد، جلوی چشمم تداعی شد و از تخیل چند ثانیه پیشم به شدت پشیمان شدم. چرا از زمانی که دیده بودمش تا این حد دل رحم شده بودم؟
سیگار کوبایی ام را از روی داشبرد برداشتم، و روشن نکرده، کنار لبم گذاشتم.

به ماشین بیشتر گاز دادم. حوالی 1:30 بامداد بود که از پیچ کوچه وارد شدم و ماشین را کمی جلو تر از خانه پارک کردم. کلیدی که مادر تابان داده بود را از داخل داشبرد خارج کردم و به آن خیره شدم. یه خرگوش با پولیش خیلی نرم که گوش هایش از تمامی اجزا بدنش بزرگ تر بود و درست دم باسنش نوشته شده بود:
"تابان جوجو مال منه! "
جا سویچی را چنگ زدم و از ماشین پیاده شدم. در زنگ زده خانه را به سختی باز کردم و بی سر و صدا داخل شدم.

خانه در تاریکی غرق شده بود و سکوت در فضا حکم فرما بود. کتم را جلوی در از تنم خارج کردم و با آب خنک درون حوض دست و رویم را آب زدم.

مانند سارقین مسلح پاورچین پاورچین وارد خانه شدم، به سمت اتاقی که به من تعلق پیدا کرده بود قدم برداشتم و درش را به آرامی باز کردم.

لپ تاپم را از داخل کارتن خارج کردم، روشنش کرده و روی دراور گذاشتمش. تا بالا آمدن ویندوز پیراهن جذب مشکی ام را از تن خارج کردم تا پوستم هوایی بخورد. شلوارم را با شلوارک مشکی که آرم پوما رویش خودنمایی می کرد، عوض کردم.

با دیدن رخت خوابی که روی زمین پهن بود، لبخند دندان نمایی زدم. لپ تاب را از روی دراور برداشتم و طبق عادت همیشگی خود را روی  رخت خواب ولو کردم، اما این حرکتم مصادف شد با فرو رفتن چیز سفتی در کمرم و صدای آخ بلندی از زیر پتو ملافه شده به گوشم رسید.
از ترس خود را به کناری کشیدم و با تعجب به رخت خواب نگاه کردم.
به ثانیه نکشید که شخص زیر آن به سمتم چرخید و با حرص پتو را از سرش کشید. هرچه که بود در آن تاریکی به آدم نمی ماند. کله بزرگ با چشم های درشت که درونشان خون افتاده بود و نیمه باز بودند. تازه وقتی صدای جیغ خفه اش را شنیدم، تشخیص دادم آن کله بزرگ در اصل موهای در هم گره خورده ی تابان بوده است.

تابان_ وحشی مگه استخر توپ هاست که این جوری با ذوق می پری؟ پشت و جلوم یکی شد، باهم توی  زمین رفت!


لب هایم را به هم نزدیک کردم تا مبادا خنده ام نمایان شود و حق به جانب گفتم:
ـ آرنجت کمرم رو سوراخ کرد، اصلا توی اتاق من چیکار می کنی؟

چشم هایش کامل باز شد، پتو را کنار زد و سیخ نشست.

گویی تازه متوجه زمان و مکان شده باشد، گفت:
ـ تو این جا چیکار می کنی؟ مـ... من فکر کردم میرال پرید روم.


در ذهنش کمی سبک و سنگین کرد، به جواب سوالش که رسید، دهانش را تا آخرین حد باز کرد. زود تر از او عکس العمل نشان دادم، یک دستم را پشت سرش قرار داده و دست دیگرم را روی دماغ و دهانش با تمام توان فشار دادم. خوشبختانه جیغش در دستم خفه شد.


پچ پچ وار گفتم:
ـ هیس، حرفت رو بدون جیغ بزن مامانت خوابه!
دستم را به سختی پس زد و همچنان گیج گفت:
ـ تو الان روی من افتادی؟ نه یعنی تو الان روی من ...


کمی سرش را تکان داد و با همان حال تکه تکه گفت:
ـ تو توی اتاق من... خودت رو انداختی روی من؟ 


نگاهش به تنم کشیده شد، با ترس و چشم های قلمه گفت:
ـ لخـ...ـت؟!

ان قدر چشم هایش را درشت کرده بود که هر آن احتمال می دادم از کاسه بیرون بی افتند.


آن چنان با ترس و تعجب نگاهم می کرد که به خود شک کرده و نگاهی به خودم انداختم. تازه متوجه منظورش از لخت بودن شده بودم. لبخند شیطنت باری زده و گفتم:
ـ البته باید یاد آوری کنم اینجا اتاق منه!


گویی هنوز در خواب و بیداری بود، زیرا دوباره گنگ گفت:
ـ نصفه شبی واس چی باید بپره روی من؟ اونـ... ـم لخت!


این بار قافل گیرم کرد و آن چان جیغی زد که خودش هم کامل از خواب پرید.
به ثانیه نکشید که چراغ های هال توسط مادرش روشن شد. محکم به سرش زدم و آرام گفتم:
ـ خاک تو سرت همین رو می خواستی؟ مامانت بیدار شد! الان ما رو تو این وضع ببینه فکر می کنه چی شده؟!

ان قدر هول کرده بودم که بی توجه به عقایدم بین پایم قرارش دادم، دستم را روی دهانش چفت کرده، روی رخت خواب دراز و پتو را روی سرمان کشیدم.

صدای مادرش آمد که با نگرانی گفت:
ـ تابان مادر خواب دیدی؟
در بغلم تا حدی سفت فشارش می دادم که نمی توانست دست و پا بزند. آرام تر از همیشه گفتم:
ـ دستم رو بر می دارم، بگو چیزی نیست خواب دیدم.


تکان سختی به خود داد و از بین دستانم نا مفهوم گفت:
 ـ نمی تونم نفس بکشم.


دستم را کمی پایین کشیدم که از را ه بینی بتواند تنفس کند و جدی گفتم:
ـ تابان بخوای سلیته بازی در بیاری آبروی جفتمون میره ها! بذار مشکلمون رو بین خودمون حل کنیم. هی کدو قل قله زن، حرف اضافی بزنی همین جا کارت رو می سازم.

با استرس سرش که به تخت سینه ام چسبیده بود را بالا و پایین کرد. مادرش به جلوی در اتاق رسید این را از صدای باز شدن در متوجه شدم.

قبل از اینکه چراغ را روشن کند دستم را از روی دهانش برداشتم و سقلمه ای به پشتش زدم که مانند  نوار ضبط شده سریع گفت:

ـ وایی مامان ببخشید خواب دیدم، چراغ رو روشن نکن؛ چشم هام اذیت می شه.


هردو تند تند نفس می کشیدیم. به شدت گرمم شده و عرق از تیره پشتم به حرکت در آمده بود.
در دل بخاطر کاری که کرده بودم، خود را تف و لعنت می کردم.
مادر با نگرانی گفت :
ـ الهی بمیرم، الان میام پیشت می خوابم یکم آروم بشی!


با وحشت دستم که به دورش حصار شده بود را چنگ گرفت که گفت:
ـ نه_ نـ... ـه خودت می دونی که یکی پیشم باشه خوابم خراب می شه، قربونت برم تو برو سر جای خودت بخواب.
حالا درست بالای سرمان قرار داشت.

موهای ژولی پولی اش مدام دربینی ام می رفت و آن را به خارش می انداخت. سعی کردم با فوت محکمی که از بینی ام می کنم موها را به کنار بزنم، اما نفسی که قبل از فوتم گرفتم موجب شد موها بیشتر داخل بینی ام برود و عطسه فوق بلندی بکنم. چند ثانیه ای سکوت همه جا را فرا گرفت و ناگهان مادر گفت:
ـ تابان خودت بودی؟


انگشتم را در پهلویش فشار دادم که قضیه را گرفت و شروع کرد الکی عطسه کردن. در همان حین گفت:
ـ پر متکا تو دماغم رفت. د برو به خوابت برس بذار منم بخوابم.


برای اینکه کمی تفریح کرده باشم لب هایم را به هم چسباندم و صدای باد شکم در آوردم که این بار مادرش با داد گفت:
ـ تابان خجالت بکش!
تند تند قدم های صدا دار برداشت، از اتاق خارج شد و در را هم پشت سرش بست.
از خنده تکان تکان می خوردم. خیالم که از رفتن مادرش راحت شد؛ به کمک دست و پایم از پتو به بیرون پرتش کردم و پتو را به دور خود سفت تر پیچیده و گفتم:
ـ دفعه ی آخرت باشه خودت رو به من می چسبونی ها! حالا هم به سه شماره از اتاق من برو بیرون.

صدای ساییدن دندان هایش به گوشم می رسید، آرام و پر از حرص گفت:
ـ دفعه ی آخرت باشه پات رو توی اتاق من می ذاری، با سه شماره از جام بلند شو!
چهار زانو بالای سرم نشست و شمارد:
ـ یک، دو، دو بیست و پـ.. .ـنج، دو نـ... ـیم، دو هفتـ...
من که قصد بلند شدن نداشتم، پس کارش را راحت کردم و از زیر پتو با همان لحن آرام گفتم:
ـ سه!
کفرش در آمده بود و گفت:
ـ باشه سه!
احساس کردم از سر جایش بلند شد، صدای در کمد دیواری آمد و بعد از چند دقیقه با شتاب زیاد رویم پرید که نفسم باصدا خارج شد.
چیزی مثل متکا روی سرم گذاشت و...

@Z.farhani بنظرت این پارتم ممنوعست؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 32

با مشت رویش می کوبید و اجازه تنفس نمی داد، با لجاجت گفت:
ـ کثافت مرض، حالا دیگه به جای دلربا جونت من رو بغل می کنی؟ همین جا چالت می کنم. دیگه بهت جا دادیم آستر هم می خوای؟


دختره ی روانی با آن طرز ضرب المثل زدنش آن چنان متکا را روی سرم فشار می داد که اکسیژنی به زیر پتو نمی رسید و احساس خفگی می کردم.
پاهایم را بلند کردم و با آن ها دو طرف گردنش را گرفتم، به پایین کشیدمش که سرش محکم با زمین برخورد کرد و صدایش خفه شد.


پتو و متکا را کنار زدم و نفس عمیق کشیدم. کامل از رخت خواب بلند شدم و بالای سرش نشستم. از ضربه ای که به سرش وارد شده بود، گیج بود و دماغش خون ریزی می کرد.

این بار من بودم که لجوج گفتم:
ـ دفعه آخرت باشه بغل من می پری ها. خب دوباره دلت بغل می خواد؛ مثل بچه آدم بگو تا من هم مثل یه فرد متشخص بگم که تا حالا خودت رو توی آینه دیدی که بغل من هم می خوای بیای؟!

تکان سختی به خود داد تا یک ضرب سرجایش بنشیند که سرش گیج رفت، دوباره با زمین برخورد کرد و خون ریزی بینی اش شدید تر شد. دروغ چرا بند دلم پاره شد، شوکه دستی به خون بینی اش زده و گفتم:
ـ پس چه مرگت شد؟ همش یه حرکت ساده روت اجرا کردم.


او شوکه تر از من دستی به دماغش کشید، جلوی چشمانش برد و بریده_ بریده گفت:
ـ خـ... خون، خـ...ـون داره میاد!
بی جان تر زیر لب گفت:
ـ خون...
قفسه سینه اش به شدت بالا و پایین می شد، نفسش بالا نمی آمد و برای ذره ای اکسیژن به سختی تقلا می کرد. سر به آسمان بردم و آرام گفتم:
ـ خدایا من رو ببخش، نمی تونم بذارم همین جا جون بده! بخاطر کار هایی که امشب کردم، یه تنبیه حسابی برای خودم در نظر می گیرم.
تنش که از بی حسی سنگین شده بود را از زمین کنده، از اتاق خارجش کردم و آهسته زیر گوشش گفتم:
ـ هی کدو قلقله زن، این جوری بخوای بمیری؛ خودم می کشمتا!


از خواب بودن مادرش که اطمینان حاصل کردم، به سرعت خود را به حیاط رساندم. جسم یخ بسته اش را کمی در بغل جابه جا کردم و روی لبه ی حوض نشستم. پوست سفیدش به کبودی می گرایید، چندین بار عصبی تکانش داده و گفتم:

_ هی دختره چیزی نشده، فقط از دماغت یکم خون اومده! نفس عمیق بکش!

روی دستم کمی بلندش کردم، دست دیگرم را در آب حوض فرو بردم و به بینی اش کشیدم. از سرمای آب در تنش لرز خفیفی افتاد. مضطرب گفتم:
ـ دارم بهت می گم نفس عمیق بکش!
صدای نفس های نا منظم و بلندش که به گوشم می رسید، دلم را آشوب می کرد.

دو سه بار دیگر هم دستم را در آب فرو بردم و خون رفته از بینی اش را تمیز کردم، در نهایت با دستم حجم زیادی آب برداشتم و صورتش را کامل شستم. حالش کمی جا آمد و نفس زنان گفت:

ـ ازت شکایت می کنم.


برای اینکه بحث را عوض کرده باشم، گفتم:
ـ اگه بفهمم فقط بخاطر اینکه دوباره بغلت کنم؛ این جوری فیلم اومدی، خودم نفست رو می برم.

_ اوه چاقوت روو بده من دستت رو نبری عمو، نفس من پیش کش!


چند ثانیه ای با خشم به هم چشم دوختیم، بخاطر احساساتم که داشت قلیان می کرد، اخمم را غلیظ تر کردم. به سختی خودش را از میان دستانم بیرون کشید، بی حال روی زمین نشست، به لبه ی حوض تکیه زد و گفت:
ـ خودشیفته از خود راضی، از اینکه نذاشتی توی اتاق بمیرم پیشیمونت می کنم.


بلبل زبانیش نشان می داد حالش بهتر است. ناخواسته به ماه خیره شدم، لبخند زدم و بی مقدمه پرسیدم:
ـ از خون می ترسی؟


گویی حلال ماه سحرمان کرد که میانمان آتش بس اعلام شد، زیرا او هم به آن خیره شد و آهسته گفت:
ـ اره فوبیا دارم، تنگیه نفس می گیرم تا حد مرگ.


اسم مرگ که آمد، ابرو هایم به هم نزدیک شد. با آستین لباس گله گشادش، صورتش را پاک کرد و بی مقدمه تر از من گفت:
ـ چرا یهو سر و کلت پیدا شد؟

منظورش را خوب متوجه شدم که در رابطه با خرید خانه صحبت می کند، نفسی گرفتم و طفره رفتم:
ـ قانون شماره چند بود؟ همه کار های من به خودم مربوطه می شه و کار های تو هم باز به من مربوط می شه!

هنوز هم نفسش کمی نامنظم بود ، از حرفم بول گرفت و گفت:
ـ پس آقای مربوطه باید خدمتتون عرض کنم که من شدیدا به پول اون کار نیاز دارم.

زمان مناسبی بود برای بیان حرف هایی که در مهمانی گفته شده بود.
کامل به سمت حوض چرخیدم، پاهایم را داخلش فرو بردم. از خنکایش لبخند زدم و گفتم:
ـ اگه کار هایی که من می گم انجام بدی، ده برابر اون چیزی که قرار بود بهت بدم، میدم!

مانند تیر از چله در رفت و با هیجان گفت:
ـ چه کاری؟
انگار نه انگار که پنج دقیقه پیش با فرش و زمین یکی اش کرده بودم، این تغییر ناگهانی اش را می پسندیدم.

کمی پاهایم را در آب تکان دادم و گفتم:
ـ یکم سخته و نیاز به تمرین بدنی داره، اگه قبول کنی؛ خودت باید مسئولیت خطراتش رو به عهده بگیری! اگه توضیح هم بدم دیگه نمی تونی قبول نکنی!

پوز خندی زد و گفت:
ـ خطر؟ من حتی نمی دونم دو روز دیگه کجا باید سرم رو روی زمین بذارم، چی باید بخورم؟ حتی نمی دونم این همه اتفاق جور واجور از کجا رو سرمون هوار می شه!؟ ان قدر به پول نیاز دارم که خطر برام یه شوخیه، اگر کاری که گفتی شرعیه توضیح بده.

چی کار داشتم می کردم؟ 
این بهترین راهی بود که به ذهنم می رسید، اگر اینجا قبول نمی کرد، بلاخره خواسته یا ناخواسته وارد این بازی شده و کسی ازش نظر نخواسته بود. پس بهتر بود برای این نبرد ناجوان مردانه کمی آماده اش کنم.

از جا بلند شدم، با فاصله کنارش نشستم، به حوض تکیه زدم و جدی گفتم:

ـ مطمئنی دیگه؟


کلافه سری تکان داد و گفت:
ـ اره دیگه!


نفس گرفتم و گفتم:
ـ باید برای من پوکر بازی کنی، از کسایی که بهت می گم اطلاعات کسب کنی! لازم باشه باید دو شیفت_ دو شیفت کار کنی.
صبح تو کافه تا ده، ده به بعدم هرجا که رفتم با من میای!


تابان ـ اما این کار خلافه، پوکر جرمه، تو خلاف کاری!؟


دستی به موهایم که روی صورتم ریخته بود کشیدم و مطمئن گفتم:
ـ ببین لازم باشه تعهد میدم که هیچ خطری از لحاظ پلیس ها تو رو تهدید نمی کنه.
تابان باز هم بهانه آورد:
ـ من شب ها نمی تونم مامانم رو تنها بذارم!
ـ اونش هم با من، تو فقط کاری که من می گم رو انجام بده. مگه نگفتی پول لازمی؟
اجازه جواب دادن به او ندادم و ادامه دادم:
ـ از فردا تمرین هات رو شروع می کنی، این لگد پرونی هات باید یکم هدفمند بشن. کار با اسلحه چی، بلدی؟


شوکه به سمتم چرخید و قصد حرف زدن داشت، اما فقط لبانش باز و بسته می شد و صدایی به گوش نمی رسید.

خوب می دانستم از حرف هایم حسابی ترسیده است. من هم همین را می خواستم، در این شرایط ترسیدن برایش خوب بود.

بلاخره به خود مسلط شد و گفت:
ـ من ننم خلاف کار بوده یا ددم که بتونم اسلحه دستم بگیرم؟ یه عمر نون حلال می خوریم اینه وضعمون! آقا من نیستم.

در جایش نیم خیز شد، پیراهنش را کشیدم که دوباره با زمین برخورد کرد. کمی خشم در صدایم ریختم و گفتم:
ـ ببین خاله ریزه، بهت گفتم اگه ماجرا رو برات تعریف کنم، دیگه راه برگشت نداری! دلت نمی خواد که مامانت خدایی نکرده عمرش بده به شما؟
دندان هایش را به هم سایید و غرید:
ـ آشغال کثیف!


خنده حرص دراری زدم و گفتم:
ـ مواظب چفت و بست دهنت باش، حالا هم برو بخواب که اگه دیر به کافه برسی شب مشق نظام می گیری.

تابان ـ یادم نمیاد کاری که گفتی رو قبول کرده باشم.


ـ منم یادم نمیاد نظرت رو پرسیده باشم!

عصبی و مضطرب از جایش بر خواست، با پاهای برهنه به سمت خانه قدم برداشت که گفتم:
ـ از فردا یه نفر تعقیبت می کنه! فکر لو دادن من رو از سرت بیرون کن خاله ریزه.


عصبی موهایش را چنگ زد و کشید، تا جیغ نزند و بعد به سمت خانه پاتند کرد. دستم را مشت کردم، در هوا تکان سختی به آن دادم و گفتم:
ـ yes!


ایده خوبی بود جاسوس آن ها که برای تحقیقات می آمد را در زمین خود به بازی بگیرم. این جوری فکر می کرد که من سایه به سایه دنبالش هستم و از کارهایش خبر دارم. حتی فکر اینکه با تمرین های سختی که قراربود برای آموزش به او بدهم حسابی ازش انتقام می گرفتم، در دلم عروسی به پا می کرد.

به قصد آوردن لب تابم، دوباره وارد اتاق شدم. چشمم به تابان افتاد که مضطرب زیر پتو وول می خورد. دلم کمی به رحم آمد، در حینی که کنارش می نشستم تا لب تابم را از روی زمین بردارم، به آرامی گفتم:

ـ اگر به حرف هام گوش بدی، قرار نیست هیچ اتفاقی بدی بیوفته، فقط حرف های من رو جدی بگیر.

از اینکه دلم برایش سوخته بود کفری شدم و ادامه دادم:
ـ با خوابیدن توی این اتاق هم وداع کن که این آخرین شبه!


با لب تاب از اتاق خارج شدم و خود را به حیاط رساندم. طی یک ایمیل از شاهین خواستم عکس و فیلم های گرفته شده را برایم بفرستد.

چند دقیقه ای طول کشید تا جواب داد، ایمیلی حاوی چندین عکس و یک فیلم برایم ارسال کرد. یک دور کامل عکس ها را از نظر گذراندم، روی یکی از آن ها زوم کردم که سر میز پوکر بود و پول هنگفتی روی میز خودنمایی می کرد. در ذهنم چندین بار تکرار کردم:
ـ هر عکس حاوی یه نکته فوق مهمه، این همه اسکناس دلار چه جوری یک جا جمع شده؟ برای چه کسی بودن؟


ان قدر جای جای عکس را زوم کردم تا چشمم به شماره ردیف اسکناس ها افتاد. این جوری می توانستم آمار کسی که این همه پول پای میز شرط بسته بود را از بانک در بیاورم.

عکس های دیگر چیز قابل توجهی را به همراه نداشتند. فیلم را باز کردم، دلربا هرگز فکرش را هم نمی کرد که من این گونه مچش را بگیرم، تقریبا می شد گفت به همه ی آقازاده ها یک دور سرویس داد. حالم از اینکه چندی پیش دست من راهم این گونه گرفته بود، بهم می خورد. باید آمار تک تک این اقازاده ها را هم برای مرکز می فرستادم تا به پسراشون ان قدر ننازند. برنامه ورد را باز کرده و شروع به گزارش نوشتن، کردم.

٭٭٭٭


با نور شدیدی که در چشمم افتاده بود، گردن درد که تازه متوجه اش شده بودم؛ چشم هایم که نمی دانستم کی بسته شده بود را باز کردم. نگاهی به ساعت مچی ام کردم که 6:00 را نشان می داد. باز هم نماز صبحم قضا شده بود. لب تاب را از روی پاهایم برداشتم، کش و قوصی به تنم دادم. از شیر کنار حوض وضو گرفتم و وارد خانه شدم. بی توجه به سر و صداهایی که از آشپزخانه می آمد، از سجاده ای که کنار میز تلوزیون بود، مهر برداشتم و قامت بستم. بعد از سلام پایان نماز به سجده رفتم و بخاطر قضایای دیشب طلب آمرزش کردم، از خدا خواستم از این ماموریت سربلند بیرون بیایم.

سرم را که از سجده بلند کردم، تابان طلب کار جلویم ایستاده بود و گفت:
ـ با این کار هایی که می کنی، روت می شه نماز هم بخونی؟


بلند شدم، مهر را سر جایش گذاشتم و گفتم:
ـ این فضولیا به تو نیومده .
وارد اتاق شدم، لباس پلو خوریم را به تن کردم و پا به آشپزخانه گذاشتم که تابان با خیال راحت صبحانه می خورد و هر از چندی روی پایش ضرب می گرفت.

نگاهی به ساعت کردم و بی درنگ گفتم:
ـ من دارم میرم، قبل من اون جا نباشی؛ حرف های دیشبم که یادت نرفته؟


سیخ سر جایش ایستاد و با خسومت نگاهم کرد، لقمه در دهانش ماسید و گفت:
ـ یعنی نمی خوای منم با خودت ببری؟

سر تکان دادم:

ـ نوچ، تو با این کیفیت کنار من بشینی؟ خودت رو توی آینه ندیدیا.


لقمه اش را به زور قورت داد و گفت:
ـ خلایق هرچه لایق!
بعد از اینکه میزان جدیتم را تخمین زد، به سمت اتاق پا تند کرد. این بار نوبت من بود که با خیال راحت بشینم و صبحانه بخورم. یک لقمه در دهان گذاشتم و با لذت لیوان چایی اش را بلند کردم، جرعه ای از آن نوشیدم که متوجه شدم حاضر و آماد در آستانه آشپزخانه ایستاده و با شرارت نگاهم می کند.

تابان ـ هی مستر ساعت چنده؟
بی هواس دست چپم را بلند کردم که لیوان در دستم چپه شد و محتویاتش روی لباس و شلوار رنگ روشنم ریخت. تا جوابش را بدهم از جلوی در محو شد. زبانم را روی لبانم کشیده و بعد از یه نفس بلند، گفتم:
ـ شب جوابت رو می گیری!

٭٭٭٭
تابان : 
بعد از گذراندن یک روز سگی در کافه و عدم حضور روهام و سامیار با ترس و لرز به خانه بر می گشتم. بی خوابی دیشبم روی چشم هایم اثر گذاشته بود و مدام روی هم می افتادند. صدای رانند که رسیدن به مقصد را اعلام کرد، چرتم را پاره کرد. با پولی که از دخل کافه برداشته بودم، کرایه را حساب کردم و از ماشین پیاده شدم.


خسته تر از آن بودم که صاف راه بروم، حتی تلاشی نکردم تا امیر من را نبیند. جالب این بود که این بار او از من رو برگرداند، ذهنم توان تجذیه و تحلیل نداشت. همان طور که کیفم را روی زمین می کشاندم، به جلوی در خانه رسیدم. طبق عادت ضربه محکمی به آن زدم که باز شد و بی هوا توی حیاط پرت شدم.

کیفم را همان جا رها کردم، سعی کردم با چشم های بسته راه ورودی به خانه را پیدا کنم که با سر به چیز سفت و محکمی بر خورد کردم. سرم را مالیدم و از فکر اینکه توی دیوار رفتم؛ مستانه و خواب آلود خندیدم که صدای سوت کر کننده ای چشم هایم را چهار طاق باز کردم.

متعجب به وسایل جدید در حیاط که به یکی از آن ها بر خورد کرده بودم، نگاه انداختم و در نهایت چشمم به رهام افتاد که بالای پله ی در ورودی ایستاده بود، لباس ورزشی به تن داشت و سوت استیل بین لبانش جا خشک کرده بود.

مامان پنجره آشپزخانه را باز کرد، بعد از قربان صدقه رهام رفتن، رو به من گفت:
ـ دخترم رسیدی؟ 


نگاه خمارم را رویش تنظیم کرده و گفتم:
ـ نه سر کوچه ام الانا دیگه می رسم.


چشم و ارویی برایم آمد و گفت :
ـ خسته نباشی، می بینی این پسر چقدر آقاست، از وقتی اومده همش به فکر ماست!
متعجب و خواب آلود به مامان که میل اسفند دود کن را از پنجره خارج کرد و به سمت رهام فوت کرد، نگاه کرده و جیغ زدم:

ـ مامان، دوباره من رو به یه غریبه فروختی؟
انگشتش را به بینی نزدیک کرد و گفت:
ـ هیس جیغ نزن!


سپس چشم غره ای به من رفت و پنجره را بست. رهام نگاه خوف ناکش را به من انداخت، به ساعت مچی اش اشاره زد و گفت:
ـ فقط سه دقیقه وقت داری لباس هات رو عوض کنی و توی حیاط حاضر باشی!
دستم را تکان دادم و گفتم:
ـ برو بابا دلت خوشه!


تلو تلو خوران از کنارش عبور کردم که گفت:

ـ به این زودی دیشب رو فراموش کردی؟
کلافه نفس عمیق کشیدم و به سرعت خود را به اتاق رساندم. با دیدن اتاقم، فکم با زمین بخورد کرد. دیگر شباهتی به اتاق دیروزم نداشت، لوازم جدیدی مثل تخت و میز توالت و غیره با سلیقه درونش چیده شده بود. جلو رفتم، کف دستم را چندین بار روی تشک تخت فشار دادم.


ـ لامصب کوفتت بشه، هعی خدا به کیا پول میدی آخه؟
سرم را به نشانه تاسف تکان دادم. لباس بیرونم را با یک دست بلوز و شلوار جذب آبی عوض کردم. موهایم را بالای سرم جمع کردم، هد بند ورزشی روی پیشانی ام قرار دادم و در آینه به خود خیره شدم.

مثل همیشه سعی کردم با خود مشورت کنم:
ـ ببین تابان هرچه سریع تر باید به پلیس خبر بدی، فقط چند روز برای اینکه اعتمادش رو جلب کنی چموش نباش؛ حرفش گوش بده و بعد طی فرصت مناسب پتش رو روی آب می ریزی!

کمی عقب گرد کردم و به مخاطب خاص درون آینه احترام نظامی گذاشتم.
ـ بله قربان!
سپس دویدم و آینه را بوسیدم که رد رژ نصفه و نیمه ام رویش ماند. باید برای مامان هم سربسته توضیح می دادم؛ وارد آشپزخانه شدم و پشت سر مامان که ظرف می شست ایستادم، مثل همیشه دو انگشت اشاره ام را در پهلویش فرو بردم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 33

داد اعتراضش بلند شد، آهسته و جدی گفتم:
ـ مامان زیاد نزدیک این پسره نشو خطرناکه، خلافـ...
صدای رهام از پشت سرم آمد که مانند قاشق نشسته وسط حرف های ضروریم پرید:
ـ سه دقیقت تموم شد بجنب!
مامان دست از سر کاسه بشقاب ها برداشت و با محبت رو به رهام گفت:
ـ مگر که تو این دختر شلخته رو وقت شناس کنی، فقط امیدوارم زحماتت رو به باد نده.
نمی دونم قبل از آمدنم چه چیزی بین این دو رد و بدل شده بود، اما هرچه که بود رهام فکر همه جایش را کرده بود. سعی کردم قربان صدقه مامان را نشنیده بگیرم و از فرصت استفاده کردم.
از یخچال یک نان لواش برداشتم، بعد از چهار لا کردنش یک دور داخل ماهیتابه حاوی املت گوشت چرخاندمش و گاز بزرگی از آن زدم.


با دهان پر لبخند بزرگی به قیافه رهام که از چندش جمع شده بود زدم و به سمت بیرون آشپزخانه راه افتادم، بلند گفتم:
ـ مامان حالا هی این رو تحویل بگیر، ببین من کی بهت گفتم!

به محض اینکه به کنارش رسیدم از لباسم گرفت، جلو جلو راه افتاد و من راهم پشت سر خود کشید. در حینی که تقریبا روی هوا می دویدم، گاز بزرگ دیگری از شام سرپاییم زدم و نصف نان بیرون مانده از دهانم را با انگشت در دهانم جا کردم.

کنار حوض از حرکت باز ایستاد، نگاه درمانده ای به لپ پر از غذا و لقمه در دستم کرد و به سرعت باقی لقمه را از دستم کش رفت؛ در دهانش گذاشت. با دهن پر که توان جویدن هم نداشتم به لقمه ام اشاره زدم و مغموم گفتم:
ـ گشنه زیاد شده ها، حالا خوبه شام خوردی.


لنگه ابرویش را بالا انداخت و گفت :
ـ مال تو خوش مزه تره!


به شکل ناگهانی جدی شد و ادامه داد:
ـ به مامانت گفتم دارن محافظ شخصی با حقوق بالا استخدام می کنن و قراره من بهت آموزش بدم. دفعه ی دیگه بفهمم داری چرت و پرت تحویلش میدی، دیگه هرگز نمی بینیش!
تکه ی بزرگی نان که از قضا خشک هم بود به گلویم پرید، بعد از چندین بار سرفه پایین رفت و تا معده ام را خراش داد.

ان قدر ترسناک شده بود که توان اعتراض هم در خود نمی دیدم. خواب که هیچ نفس کشیدن راهم فراموش کرده بودم. بی توجه به من با لذت لقمه در دهانش را پایین داد و سوتش را در دهانش گذاشت؛ در آن دمید و با لحن نظامی  گفت:

ـ یک، دو، سه؛ پنج دقیقه دور حیاط بدو!


با وجود ترسم انگشتم را بلند کردم و گفتم:
ـ فکر نکنی ازت ترسیدم ها، کلا به ورزش علاقه دارم!
شروع کردم به دور حیاط دویدن. از بی خوابی اشک از چشمانم روانه بود و آب دماغم بند نمی آمد.
حول و حوش ده دقیقه بود که می دویدم او با خیال راحت با لب تابش ور می رفت؛ هر از چندی اخم می کرد و هر از چندی هم لبخند های مرموز می زد.

ان قدر دور چرخیده بودم که سرم گیج می رفت. بلاخره دل را زدم به دریا سرجایم ایستادم و خم شدم نفس نفس زدم.
مطمئن بودم متوجه نشده است که دیگر نمی دوم زیرا سرش حسابی گرم تاییپ کردن بود.

صدای سوتش برق سفاز را از سرم پراند.
رهام ـ چون بی اجازه ایستادی پنج دقیقه دیگه ام می دویی!
با داد از مامان کمک خواستم که لجوج گفت:
ـ ده دقیقه!
پایم را به زمین کوبیدم و اشک هایم را با استین پاک کردم.
سرش را عاری از احساس بلند کرد و با بی رحم ترین لحن ممکن گفت:
ـ یه ربع!

هرچه بیشتر تعلل می کردم زمان را بالاتر می کشید، هیچ پناهی نداشتم و ترجیح دادم تا نگفته تا صبح بدوم؛ همان لحظه شروع به دو کنم.

لبخند یک طرفه ای زد، تلفنش را به گوشش نزدیک و پچ پچ وار صحبت کرد. چراغ های هال که خاموش شد، متوجه شدم مامان رخت خوابش را پهن کرده است و با خیال راحت می خواهد به خوابش برسد.

آخه یک مادر تا چه حد می توانست بی خیال باشد؟ حتما رهام انقدر خودش را به موش مردگی زده که مامان فکر می کند امام زاده است و محض خیر و برکت برای من کار شرافت مندانه پیدا کرده است.

بی حواس بلند گفتم:
ـ خبر نداره این امام زاده کور می کنه که شفا نمیده!
گوشی را کمی از گوشش فاصله داد و آرام گفت:
ـ دوباره بلند فکر کردی؟ بیست دقیقه!
عصبی همان جا وسط حیاط چهار زانو نشستم و با نفس نفس گفتم:
ـ آخه این دیگه چه ربطی داره؟( با جیغ) تو فکر کردی کیی؟ هان!؟ اصلا نمی دوم ببینم می خوای چیکار کنی؟!

رهام ـ نوید بعدا بهت زنگ می زنم.
لپ تاب را به کناری گذاشت؛ سرپا شد و دست در جیبش کرد، چاقوی جیبی قیمتی از آن خارج کرد. دکمه ای را فشرد که چاقو از غلاف خارج شد، در هوا تکانش داد و گفت:

ـ تیک تاک، تیک تاک فکر کنم توی خواب تموم کنه کمتر دردش بیاد!
سیل اشک هایم روی صورتم جاری شد، مضطرب سرپا شدم؛ دست هایم را به نشانه ی صلح بالا بردم و با حال زاری گفتم:
ـ خیله خب، خیله خـ... ـب فقط اون چاقو رو سرجاش برگردون، هرچی تو بگی؛ اصلا هرچی تو بخوای.


لبخند مرموزی زد، یک قدم به سمت در ورودی برداشت که با التماس گفتم:
ـ آخه تو چی از جون ما می خوای؟ من که گفتم هرچی تو بگی خواهش می کنم با مامانم کاری نداشته باش.
سر جایش ایستاد و گفت:
ـ این کار رو می کنم که یادت بمونه من کیم!


مسیرش را عوض کرد، چند قدم آهسته به سمت من برداشت. می خواست چه کند؟ از این روانی بعید نبود سرم را لبه ی حوض بگذارد و گوش تا گوش ببرد. از فکری که کردم وحشت برم داشت، چند قدم مانده بود به من برسد که جیغ خفه ای زدم و پا به فرار گذاشتم. از ترس اینکه مبادا به من برسد، با تمام توان به دور حیاط می دویدم.


چیزی نمانده بود به من برسد، سرعتش را که دیدم ناامید شدم و چشمانم را بستم.
تازه وقتی به حالت دو از من جلو زد متوجه شدم چاقویی در کار نیست و او هم به قصد دویدن و گرم کردن به دنبالم می آمده! نفسی از سر آسودگی کشیدم، با فوش هایی که در دل دادم؛ تقریبا یک دور با اجدادش تا ماه عسل رفتم و بازگشتم.

غرورم اجازه نمی داد که از من جلو بزند، بیخیال مستفیض کردن اجدادش به سرعتم افزودم که با هم شانه به شانه شدیم. سرم را به سمتش برگرداندم و خیره نگاهش کردم. ابروهایش درهم گره خورده بود. به صورت منظم از بینی نفس می گرفت و از دهان خارج می کرد. تخت سینه اش از نفس های عمیقی که می کشید، بالا و پایین می شد.

چشمانم همان جا ماند، دیشب را برایم تداعی کرد که در بغلش جا خشک کرده بودم. چرا از قبل به هیکل تنومد و ورزشکاریش دقت نکرده بودم؟ فرض کن من دیشب توی بغلش...

زیر لب" نوچ" گفتم، سرم را چندین بار چپ و راست کردم تا این افکار پوچ و بی انتها از ذهنم دور شوند.


دوباره ازش عقب افتادم، از همان فاصله نگاهش کرده و گفتم:
ـ اه، اه کجای این هیکل قشنگ و ورزشکاریه؟ شبیه گلدون می مونه.
پنج دقیقه در سکوت دویدیم که بلاخره رضایت داد و ایستاد.

 

ناکس حتی نفس نفس هم نمی زد، درست برعکس من که تا کمر خم شده بودم و کم مانده بود زبانم هم از دهانم بیرون بیافتد. زیر چشمی دیدم که به سمت باغچه کوچک حیاط رفت، ترکه ی انعطاف پذیر و باریکی از درخت کند و به سمتم آمد. ضربه کنترل شده ای به پشتم زد که از سوزش خفیف پوست کمرم سیخ ایستادم.

لبانم جمع کردم و زیر لب گفتم:
ـ وحشی!


بار دیگر به شکمم زد که آن را هم به داخل بردم و نفسم را حبس کردم. نگاه خریدارانه ای به من انداخت و با تاسف گفت:
ـ نوچ، نوچ، نوچ نگاش کن ترخدا! یدونه ماهیچه برای مثال زدن توی تنش نداره، همش چربیه!


لب و لوچه ام آویزان شد و با ناراحتی گفتم:
ـ کو کجا!؟ من یه کیلو وزن اضافه ام ندارم!

دوباره ترکه را به پشتم زد و گفت:
ـ هر وقت ازت سوال پرسیدم حرف بزن. حتی بلد نیستی درست نفس گیری کنی، در طول دویدن همش له له می زنی.

بازهم طاقت حرف های درشتش را نیاوردم " به من می گفت مثل سگ نفس می کشم".
دهانم را برای ابراز اعتراض باز کردم.

مکث کوتاهی کرد و با چشم های نافذش اشاره زد دهانم را ببندم که به صورت خود جوش بسته شد. حرف های صدمن یه غازش را از سر گرفت:
ـ بیستا شنا برو ببینم قدرت دست هات تا چه حده؟!


اول کمی نگاهش کردم، سکوتش را که دیدم؛ بلافاصله گفتم:
ـ کجا آخه، عمق حوض تا زانو بیشتر نیست؛ نمی شه توش شنا کرد.

سر تا پایم را از زیر نظر گذراند و جدی گفت:
ـ ساکت شو احمق!


دو طرف لبم به سمت پایین کشیده شد، آرام اما طوری که بشنود؛ گفتم:
ـ خودتی!


دستش را به سمت جیبش برد که به یاد چاقو افتادم و سریع گفتم:
ـ نه، نه خودمم!
در دل ادامه دادم: 
دروغ گفتم خودتی، خودتی!


طوری که نبیند نوک زبانم را از دهانم خارج کردم.

لبخند مرموزی زد و گفت:
ـ شنا برو منم همراهیت می کنم!


با دقت نگاهش کردم، بعد از کمی تعلل به سمت حوض قدم برداشتم و جستی در آن زدم؛ داخلش ایستادم.
ذهنم در درگیر این بود که در این یه ذره جا چجوری شنا کنم؟ اصلا ازش نپرسیدم چه شنایی؟ قورباغه؟ پروانه؟ شاید هم کرال! برگشتم تا سوال در ذهنم را مطرح کنم، اما با چیزی که دیدم از خود مایوس شده؛ دستم را بلند کردم و به پیشانی ام زدم.
طلب کار از حوض بیرون آمدم، چلپ چلپ کنان به سمتش قدم برداشتم و بالای سرش که روی زمین شنا سوئدی می رفت، ایستادم.

ـ بیشعور، زبونت رو به جای شام قورت دادی؟ نمی تونستی بگی شنا سوئدی تا من لباس هام رو خیس نکنم؟


فکر کنم درست می دیدم، سرشانه هایش از خنده تکان ریزی می خورد. حرف های چند دقیقه پیشش و کاری که الان با من کرد، حسابی سر دلم سنگینی می کرد. چند قدم دیگر برداشتم و به کنارش که رسیدم، یک طرفه رویش نشستم و پاهایم را به سمت بالا جمع کردم؛ تمام وزنم را روی کتف و کمرش انداختم.

انگار نه انگار که یک وزنه پنجاه و خورده ای کیلو رویش است، همچنان فرم خودش را حفظ کرده بود و ریلکس دستانش را خم و راست می کرد.

چندین بار با انگشت به پشتش زده و گفتم:
ـ از نسل شرکی یا هالک؟
رهام ـ دوباره رو دادم پرو شدی؟

با خشم یکی از دستانش را بالا آورد خودش را به سمت دیگر مایل کرد که تعادلم را از دست دادم و روی زمین ولو شدم. با یک نگاه  گذرا، خونسرد گفت:
ـ آی کیو جلبک یکه برای تو نیمه! شروع کن پنج دقیقه شنا برو.

به حالت چهار زانو در آمدم و معترض گفتم:
ـ آقای آی کیو صد، با این شغلی که برام دست و پا کردی؛ شنا سوئدی به چه درد من می خوره آخه!؟ پلیس ها که ریختن سرم، بخوابم روی زمین و شنا برم؟

دست راستش را از روی زمین برداشت و ترکه را از بغل دستش چنگ زد. همچنان با یک دست شنا می رفت.

 (اگه توی تلوزیون نشونش می دادن؛ فکرم به دو چیز بیشتر نمی رفت: یا فتوشاپه یا هم که فیلم هندی.) ترجیح دادم قبل از اینکه بار دیگر کتکم بزند، به‌ حرفش گوش دهم. دمپایی هایم را از پا در آوردم، پنجه های پایم را روی زمین گذاشتم و دست هایم را به صورت قائم روی زمین مستقر کردم. اولین بار که دستانم را از آرنج خم کردم، توان این را در خود ندیدم که بار دیگر به آن ها فشار بیاورم و راستشان کنم.

آیی گفتم و با بی حالی روی زمین ولو شدم. رهام دست از شنا رفتن برداشت و با ترکه بالای سرم ایستاد، گفت:
ـ بلند شو حیف نون، بلند شو گفتم!


عصبی بادی به قب قب انداختم و گفتم:
ـ خیله خب حالا انگار چه کار سختیه فقط داشتم ادا در میاوردم، شنا سوئدی رو که دیگه همه بلدن!
لنگه ابرویش را بالا انداخت و پرسید:
ـ همه!؟

بار دیگر تاکید کردم:ـ همه!

سرش را بالا پایین کرد و گفت:
ـ آها، پس کدو قلقه زن حالا که همه بلدن؛ به جای بیستا چهل تا شنا میری!


در همان حال که روی زمین ولو شده بودم، دستم را بلند کردم؛ محکم به پس سرم کوبیدم و سریع گفتم:
ـ حالا که فکر می کنم، همه ی همه ام بلد نیستن.


چوب را به پشتم فشرد و گفت:
ـ پاشو، پاشو که شانست زده.

فکری به سرم زد، به حالت اولیه در آمدم. کمر و باسنم را تند تند بالا پایین کرده و شروع به شموردن کردم:
ـ یک، دو، سه ماشالله دلاور چهار، پنج ، شیش!


با داد گفت:
ـ دست هات رو خم کن، این جوری رو آره واقعا همه بلدن.


بند بند سلول هایم از هم جدا شد تا توانستم بیست تا شنا بروم، سپس با التماس از روی زمین بلند شدم؛ مانند گربه ی شرک به او چشم دوخته و گفتم:
ـ غلط خوردم برای همین روزا گذاشتن دیگه، مگه نه؟!
دست زیر چانه برد و گفت:
ـ امم بذار فکر کنم.


چشمانم را جمع و منتظر نگاهش کردم که گفت:
ـ خیلی خب، اونجوری نگاهم نکن برای اولین بار کافیه.

ذوق زده پریدم و بی هوا به آغوش کشیدمش، با حرکتی که زدم هردو شوکه شده بودیم و نفس در سینه هایمان حبس شده بود.
به سرعت پسش زدم، کمی عقب تر سر به زیر ایستادم و گفتم:
ـ دیگه مثل ماست وای نایستی من بغلت کنما! به من احساس داری؟
چند بار سرفه کرد و گفت:
ـ تو می پری بغل من، من به تو احساس دارم؟ صد بار بهت گفتم خودت رو به من نچسبون.

خمیازه بلند بالایی کشیدم و خجالت زده بحث را عوض کردم:
ـ تو خواب نداری؟ این کار ها رو صبح هم می شه انجام بدیم ها!


دوباره ابرو در هم کشید و گفت:
ـ تمرینتم که تموم بشه، شیفت سوم کاریت شروع می شه!
شوکه نگاهش کرده و گفتم:
ـ شیفت سوم؟
رهام ـ آره باید پاسور یادم بدی!


از شدت تعجب خمیازه ام خود به خود قطع شد و گفتم:
ـ مگه من حمال برقیم، بابا منم آدمم خسته می شم. بعدشم تو همش حقوق دو شیفت رو بهم میدی!

رهام ـ خب حقوق شیفت سوم رو هم پرداخت‌ می کنم.


دستانم را رو به آسمان بردم و کلافه، اما بلند گفتم:
ـ خدایا من رو گیر چه آدم نفهمی انداختی؟! این تاوان کدامین گناهمه؟ فقط ادرس بده.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 34

ـ می بینی، هر کاریم که بکنی تهش کارت پیش من گیره! ولی برای شیفت سوم من پول نمی خوام.

چشم هاش رو ریز کرد و با تردید گفت:
رهام ـ پس چی؟
مشکل یک هفته ایم را با حال آشفته ای مطرح کردم:
ـ می خوام آمار بابام رو برام در بیاری، می دونم که می تونی!
متفکر نگاهم کرد، کمی بعد مثل برق گرفته ها موهایش را عصبی چنگ زد و به نشانه تایید سرش را تکان داد.

انگشت اشاره ام را بلند کردم و گفتم:
ـ یه چیز دیگه، شیفت اول و دوم من شاگرد توام، اما شیفت سوم تو شاگرد منی؛ هر بلایی که توی این دو شیفت سرم بیاد، شیفت آخر تلافی می کنم!


چشم هایش را به آرامی روی هم گذاشت و بی مقدمه گفت:
ـ سعی کن من رو بزنی!


چشم ها و دهنم هر دو به یک اندازه باز شد. سرم را کج کردم، چندین بار پشت سر هم پلک زدم و اشاره کردم" چیزی توی سرت خورد؟ "

با لحن محکمی گفت:
ـ نه احمق جزء تمرینه، کاری که گفتم رو بکن!

از این که می توانستم مثل سگ بزنمش ذوق کردم و به عرض شانه لب هایم را به طرفین کش دادم. دست هایم را مشت کرده و گارد گرفتم:
ـ بروس لی  وارد می شود، گـ... ـودا.


 پایم را بلند کردم تا لگد محکمی نثارش کنم که اول بسم الله با نوک کتانی سفیدش به ساق پایم کوبید و پخش زمین شدم. درد شدیدی در استخاونم پیچید، مطمئن بودم کبود می شود.با چشم های خیس جیغ زدم:
ـ کثافت، بروسلی خدا بیامرزم کنترل شده می زدن، مگه جنگه؟


شانه بالا انداخت و گفت:
ـ هر جور می تونی بزن، نزنی من می زنم.

جنگ تن به تن رسما شروع شد، از هر روشی که وارد شدم؛ خود به شدت آسیب دیدم و برعکس من او بود که حتی انگشت من هم بهش اصابت نکرده بود. نامردی می زد، با تمام توان مردانه اش. نفس زنان کف دستم را جلویش گرفتم و گفتم:
ـ وایستا... وایستا برم آب بخورم و بیام.


دوباره لال مونی گرفته بود. با سر حرفم را تایید کرد و به ساعت اشاره زد که یعنی زود بیا. درست پشت به پله های ورودی ایستاده بود، ناگهان فکری به ذهنم رسید؛ پله را بالا رفتم و بی ملاحضه روی کولش پریدم. از شدت غیر منتظره بودن حرکتم، زانو هایش خم شد و با آن ها به روی زمین فرود آمد. برخلاف من که تا صدمه می دیدم جیغم گوش فلک را کر می کرد، جیکش در نیامد. موهای مشکی خوش فرمش را چنگ زدم، از پشت کشیدم و با زانو به ستون فقراتش کوبیدم. هر کاری می کرد، نمی توانست موهایش را از میان انگشتانم خلاص کند. من تلافی به مزاجم خوش آمده بود با داد گفتم: ـ انگل جامعه( یک ضربه به پشتش ) راست می گی برو با هم قد خودت دعوا کن. دختر گیر آوردی زورت بهش چربیده؟ از شدت حرص فراموش کرده بودم چه کسی زیر دستانم است. خم شدم بازوی ماهیچه ایش که از تی شرت ورزشی بیرون افتاده بود را با تمام توان گاز گرفتم که به خودش آمد، از جا بلند شد و با یک حرکت پا فرش زمینم کرد.


داخل دو مشتم پر از موهایی بود که از سرش کنده بودم. عصبی بازویش را مالید و نگاهش را به من انداخت. مانند خودش شانه بالا انداختم و گفتم:
ـ زدی، خوردی!

دستش را از روی بازویش برداشت، به زخمش نگاه انداخت و با داد گفت:
ـ باید برم واکسن کزاز و هاری بزنم، وحشی خون دار...


گویی ناگهان یاد چیزی افتاد که ادامه ی حرفش را خورد. بیخیال حرف های درشتش، تلاش کردم تن کوفته و ضرب دیده ام را از روی زمین بلند کنم. موهایش را توی دستم گوله کردم و لنگ زنان به سمتش رفتم، دستش را بلند کردم و موها را کف دستش گذاشتم.

بد کتک خورده بودم، اما با انتقامی که گرفتم دلم خنک شده بود. لبخند یک طرفه ای زده و گفتم:
ـ پولت دور نریز، واکسن روی کسی که خودش هاری داره اثر نمی کنه! واس دوست هاتم تعریف کن از دختر کتک خوردی.


به سمت داخل خانه قدم برداشتم که کلافه گفت:
ـ هی کجا؟شیفت سه چی می شه!؟


دستم را در هوا تکان داده و گفتم:ـ شیفت سه رو معلمت هر وقت صلاح دونست دایر می کنه!خوابم میاد می خوام بخوابم.

رهام ـ هی من...
در اتاق را بستم و ادامه حرفش را نشنیدم. تنم دردمند تر از آن بود که بتوانم بخوابم. قرص آرام بخش خوردم و به قصد دوش گرفتن وارد حمام شدم. زیردوش که قرارگرفتم، سعی کردم جای کبودی ها را بشمارم که شمارش از انگشتان دست هم بیشتر بود.

***رهام***
ـ با کارگر جدیدی که استخدام کرده بودم، نیازی به حضور دائمم در کافه نبود. نیم ساعتی می شد که تابان را با کلی غرغر و جیغ داد؛ راهی کافه کرده بودم و خود داخل اتاق درحال حاضر شدن بودم. دیشب طی تماسی که نوید با من داشت، متوجه خبر مهمی شده بودم و حالا باید به صورت ناشناس به اداره می رفتم که با آن ماشینی که مثل سایه دنبالم بود، این امر کمی سخت می شد.

تیشرت و شلوار ست سفید و مشکی به تن کردم و موهایم را روی صورتم ژل زدم. عینک بزرگی به چشم زده و بعد از پوشیدن کتانی های Nike از اتاق بیرون رفتم. با عجله از خاله مهلقا خدافظی کرده، با نردبام به پشت بام رفتم و به سختی خود را به کوچه پشتی رساندم. ماشینی جلوی پایم ترمز کرد که بی درنگ سوارش شدم و دستور دادم حرکت کند. در دل نگران تابان بودم و نمی توانستم افکارم را متمرکز کنم.


ماشین جلوی آپارتمانم توقف کرد و شاهین، نوید و سامیار هم سوار شدند. به محض ورودشان شاهین لب تابش را باز کرد و گزارش داد:
ـ دیشب پنج تا تریلی از مرز رد شدن که بارنامشون مواد خوراکی بوده، اما طی بازرسی هایی که مامورین انجام دادن؛ متوجه شدند دوباره دارن دارو وارد می کنن! به دستور مرکز، مامورین به روی خودشون نمیارن و اجازه ورود میدن، اما ردیابیشون کردن!

ماشین در سکوت فرو رفته بود و این تنها صدای شاهین بود که به گوش می رسید. با توضیحاتی که داد، دو احتمال بیشتر وجود نداشت؛ یا حسام برگشته بود و یا که این بارها برای صاحب پرونده جدیدم بود. در ذهنم شواهد امر را تجذیه و تحلیل می کردم، با سوزش بازویم آن را به سمت خود کشیدم و مانع تماس دوباره دست سامیار به جای دندان های تابان شدم. در آن وانفسا سامیار لبخند شیطانی زد و با هیجان گفت:ـ نوید اینجا رو!


با حرفی که زد نه تنها نوید، بلکه شاهین هم از صندلی جلو سرش را چرخاند تا مارک روی دست من را ببیند.

نوید شاکی گفت:ـ ما تا صبح پلک روی هم نذاشتیم و اون وقت تو با خیال راحت داشتی دکتر بازی می کردی؟

شاهین به سرعت گفت:ـ آقا نوید اون وقت داشتی روی پرونده تحقیق می کردی که نخوابیدی؟


نوید سرش را بالا برد و گفت:
ـ نوچ با سامیار فیلم می دیدیم!


در حالی که شاهین و نوید باهم بحث می کردند، سامیار متفکر به زخمم چشم دوخته بود و در آخر گفت:
ـ عجب دندون های ردیفی داشته! رهام داداچ آمارتون سه نفره که نشد؟


ـ ها؟!


سامیار ـ نه یعنی دو نفره نرفتید سه نفره برگردید که!؟


مشت محکمی به بازویش زدم که با خنده گفت:
ـ خیله خب، خیله خب چرا ناراحت میشی؟ دیگه یدونه کم و زیاد زدن نداره که، شایدم دوقلو باشن چهار نفره برگشتید.

سامیار و نوید برای خودشان اراجیف می بافتند و غش و ضعف می رفتند. ما دیشب چه حرکتی می زدیم و این ها چه فکر هایی که نمی کردند. با به یاد آوردن ضربه هایی که به تابان وارد کرده بودم، آن رگ اعصاب تعطیلم اود کرد؛ بلند و جدی گفتم:
ـ مغز هاتون رو باید اسکاج بکشید، مگه همه مثل شماها علافا که از این کار ها بکنن!؟


نوید حرفم را تصدیق کرد و گفت:ـ راست می گه دیگه، گربه بوده. دوباره هردو از خنده منفجر شدند.


ـ شاهین داشتی می گفتی! الان امکان این هست که بارها رو توقیف کنیم؟
حرف ماموریت که وسط آمد، صدای خندهایشان بند آمد. ساکت به نظر کارشناسی شاهین گوش دادند.

شاهین_ هر طور شده باید این کار رو انجام بدیم. اگه موفق به پخش این داروها بشن، خصارت زیادی به دنبال خواهد داشت.


سامیار_ تازه اگه این بارها رو توقیف کنیم، از رفتار دلربا مشخص می شه که این محموله برای اون هاست، یا نه!


درست می گفتند، اما باید منتظر تصمیم مرکز می ماندیم. ماشین رو به روی اداره متوقف شد، پیاده شدم و برای حفظ آبرو آستین تی شرتم را کمی پایین کشیدم که سامیار از پشت سرم گفت:
ـ رهام جونم خیلی نامردی، خیانت کار خب دلت گاز می خواست؛ به خودم می گفتی تا من هستم چرا غریبه؟ مگه دندون های من چش بود؟


جدیت نگاهم را که دید، دیگر ادامه نداد. در اداره شور عجیبی برپا بود و همه در حال تکاپو بودند. به سمت سرهنگ رفتم تا از تصمیمات مطلع شوم، اما با دیدن او که لباس عملیات به تن داشت، نگفته از تصمیمات آگاه شدم. شاهین که کارش پشت کامپیوتر نشستن و اطلاعات بود، هرگز حضور خارجی در عملیات ها نداشت، به دستور سرهنگ پشت دستگاه ردیاب نشست و با مهارت شروع به آنالیز کردن موقعیتشان کرد. نقشه این بود که تا رسیدن تریلی ها به مقصد صبر کنیم، سپس طی یک عملیات غافلگیرانه وارد عمل شویم و تا می توانیم عاملین این کار را هم دست گیر و هم به شواهد بیشتری پی ببریم.

سرهنگ در حال صحبت با سامیار و نوید بود که من هم به آن ها پیوسته و گفتم:
ـ دستور چیه، من باید چیکار کنم؟


سرهنگ نگاه مشتاقش را به من دوخت و گفت:
ـ سرگرد پارسا، شما همین جا پیش بچه های پشتیبانی بمونید!


یک لحظه خون به مغزم نرسید، عصبی اما با صدای کنترل شده گفتم:
ـ بمونم؟ مثل اینکه یادتون رفته این پرونده برای منه، اون وقت من توی اداره بشینم و فقط تماشاچی باشم؟


نوید و سامیار هردو با دلسوزی نظاره گرم  بودند. سرهنگ دو سه باری به شانه ام زد و گفت:
ـ کاری که گفتم رو انجام بده.


به سمت اتاقش رفت و اشاره زد آن دو به دنبالش بروند. عصبی بودم، دست هایم را مشت کرده و روی صندلی های انتظار داخل سالن نشستم. با فکری که به سرم زد، عصبانیتم فرو کش کرد و لبخند عریضی زدم. بیخیال تکاپوی بچه های عملیات وارد اتاقم شدم و منتظر نشستم. مدت زیادی بی خبر از اتفاق های پشت در پاهایم را روی میز گذاشته بودم و با دلربا چت می کردم. بلاخره وقتی سرو صداها خوابید، متوجه شروع عملیات شدم.
غریبه شده بودم و هیچ خبری از عملیات به من نمی داند، لبخند مرموزی زدم و وارد اتاق اشتراکی شاهین شدم.

خیال او که از حضورم در اداره راحت شد، تمام اطلاعات نظیر آدرس، زمان شروع عملیات و چگونه گی آن را شرح داد. ان قدر سرشان شلوغ بود که متوجه خروجم از اداره نشدند.

٭٭٭٭
یک ساعتی می شد که با ماشین مخفی اداره جلوی در پشتی سوله دور افتاده ای منتظر بودم و به صدای شلیک ها گوش می دادم. عدم حضورم داخل سوله، روانم را متشنج کرده بود، من باید آن جا می بودم تا بتوانم از آن دو خل و چل سر به هوا مراقبت کنم. از اینکه کسی بخواهد از در پشتی فرار کند ناامید شدم، سویچ را چرخاندم که همان لحظه در باز شد، فرد میانسالی که صورتش مشخص نبود با چند بادیگارد از آن خارج شد و شروع به دویدن کرد. به سرعت از ماشین خارج شدم، کلتم را به سمتشان نشانه رفتم و بلند گفتم:
ـ همون جا بابستید!


کمی جلو تر از من متوقف شدند. همان لحظه صدای تک شلیکی از بغل دستم آمد و سپس تکان سختی خوردم. پهلویم به گز گز افتاد و بعد درد و سوزش آشنایی در آن پیچید. به سمت فرد شلیک کننده چرخیدم‌، سعی کردم با کلتی که در دست دارم؛ هم فرد فراری هم شخصی که بهم شلیک کرده بود را کنترل کنم.


درد امانم را بریده بود، اما کار های مهم تر از فکر کردن به دردم داشتم. با زمانی که پسر جوان رو به رویم خریده بود، بادیگارد ها هم تفنگ هایشان را به سمتم نشانه گرفتند و جلوی فرد فراری حصار ساختند که به راحتی سوار ماشین شد؛ در لحظه آخر توانستم فرم بینی و گونه اش را ببینم. تعدادشان زیاد بود و با پهلوی زخمی کاری از دستم بر نمی آمد. دعا_ دعا می کردم بچه ها هر چه سریع تر برسند، وگرنه از ضرب گلوله هایشان آبکش می شدم.

در جنگ چشم در چشم با محافظ ها بودم که صدای ضعیف فردی از داخل سوله آمد که داد زد:
ـ بیایید اینجا یه در هست، صدای شلیک از اینجا بود.


بیخیال من شدند که در محاصرشان بودم . همه به سمت ماشین دویدند، چند تیر شلیک کردم که آخرین تیر به لاستیک ماشین خورد، اما باز هم مانع فرارشان نشد. من هم باید هرچه سریع تر آن جا را ترک می کردم، زیرا ممکن بود بخاطر سرپیچی از دستورات به حالت تعلیق در بیایم. تفنگ را داخل لباسم جاساز کردم، با دست زخمم را چنگ زدم، سوار ماشین شدم و گاز را تا ته فشار دادم که ماشین با صدای جیغ خفیفی از جایش کنده شد. در آخرین لحظه چندتا از بچه ها را دیدم که از در پشتی خارج شدند، اما با آن قیافه ای که برای خود ساخته بودم، موفق به شاناساییم نشدند.

پشت سر فراری ها با تمام سرعت می راندم و سعی می کردم راهی برای جلو زدن از ماشینشان پیدا کنم. از درد طاقت فرسایی که در بند بند وجودم می پیچید، به سرفه افتادم. بخش های سیاه تی شرتم خیس به نظر می رسید و بخش های سفیدش از حجم زیاد خونی که در تار و پودش کشیده بود، سیاه به نظر می آمد.

خوشبختی اینجا بود که بخاطر عدم شناسایی، نمی توانستند تیر اندازی کنند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 35

هر چه بیشتر می گذشت، افت فشار تاثیرش را می گذاشت و قوایم تحلیل می رفت. دردم تا حدی بود که توانایی درست فشردن پدال گاز را هم نداشتم. تعلیق می شدم، بهتر از آن بود که سرنخ به این مهمی را از دست بدهم. موبایلم را از روی داشبرد برداشتم و به آخرین نفر که با من تماس گرفته بود؛ زنگ زدم و به ثانیه نکشید که نوید جواب داد:

ـ بوگو رهام!

با صدای خش دار و تحلیل رفته فقط توانستم آدرس و شماره پلاک ماشین را بدهم. بی توجه به الو الو گفتن های نگران نوید گوشی را به سمت صندلی شاگرد پرت و سعی کردم از تمام جان مایه بگذارم تا به آن ها برسم. لبم را بین دندان هایم می فشردم و تا جایی که می توانستم گاز می دادم. بلاخره طی تلاش چند دقیقه ای که زیادی از حد جانکاه بود، کنار ماشین سانتافه مشکی رسیدم. چندین بار با ماشین به ماشینم ضربه زدند که هر ضربه موجب تکان سخت تنم روی صندلی می شد، گویی پا روی زخم من می گذاشتند و لگد مالش می کردند. دیدم تار شده بود و ان قدر این کار را تکرار کردند که کنترل فرمان از دستم خارج شد. به ثانیه نکشید که همه جا تاریک شد و صدای گوش خراشی در گوشم پیچید.

***تابان***

پشت اپن نشسته بودم، دسته موهایی که از شالم بیرون افتاده بود را به دور انگشتم می پیچیدم؛ ناخن بلند انگشت اشاره ام را در دهان گذاشته بودم و گاز می زدم. ذهنم درگیر حرف های بی سر و ته دلربا بود که با حرف های پریشب رهام مو نمی زد. اصلا احساس خوبی نداشتم دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. من فقط دنبال یک کار ساده با مزایای خوب بودم و حالا گیر عجب مخمسه ی بزرگی افتاده بودم. دلشوره طاقتم را طاق کرد و بی هوا از پشت صندلی بلند شدم که مصادف شد با برخورد شدیدم با سیاوش، کارگر جدیدی که تازه استخدام شده بود. با عجله ازش فاصله گرفتم و زیر لب گفتم:

ـ کوره!

صدایم را شنید و تک خنده بلندی زد.

بی اهمیت از کنارش عبور و سعی کردم در آشپزخانه خود را مشغول کنم. ذهنم دقیقه ای بیکار نمی نشست و مدام برای خودش آسمان و ریسمان می بافت. بعد یک عمر آبرو داری، حالا اگر گیر بیوفتم چی؟ چه بلایی سر مامان میاد؟ دیگه چه جوری تو چشم های بچه محل هام نگاه کنم؟  حتما یک کاسه ای زیر نیم کاسه بود که دلربا این طور گرم و صمیمی بر خورد می کرد! باید به پلیس خبر بدم، هین نه اگه رهام بفهمه، یه بلایی سر مامانم میاره. اگه به پلیس نگم، هم دست خلاف کار ها بشم چی!؟

کلافه لیوان در دستم را روی کابینت کوبیدم، سرم را کمی جلو بردم و دو سه بار به کابینت بالایی زدم و گفتم:

ـ وای خدایا چی کار کنم آخه؟ مغزم داره منفجر می شه.

سیاوش که نمی دانم دوباره کی سر و کله اش پیدا شده بود، لیوان هات چاکلت را از روی کابینت برداشت و گفت:

ـ ساعت 6:00 آقا رهام گفته ساعت شش شما رو خونه بفرستم!

هنگ کردم، به سرعت سرم به سمتش چرخاند؛ با چشمان گرد نگاهش کردم  و آرام گفتم:ـ مطمئنی منظورش من بودم؟

همان طور که لیوان را داخل سینی می گذاشت تابه دست الهام بدهد، گفت:

ـ آره بابا، تازه چون اون موقع شما رو نمی شناختم آدرس داد: همون دختره که همش مثل جیرجیرک جیغ می زنه! والله از اون موقعی هم که من اینجا مشغول به کار شدم، هیچ کس جز شما جیغ نزده.

عصبی پیش بند را از تنم در آوردم، روی زمین پرتش کردم و گفتم:

ـ شب نشونت میدم "آقا رهام "!

الهام و سیاوش هر دو با تعجب نگاهم کردند و هماهنگ گفتند:

ـ شب!؟

لبخند مسخره ای زدم تا سوتی که داده بودم را جمع کنم و گفتم:ـ شب؟ کسی اینجا گفت شب؟!

هردو سرشان را به نشانه مثبت بالا پایین کردند، برای رد گم کنی گفتم :ـ کی؟ یادم نمیاد.

 به سرعت کیفم را از چوب رختی برداشتم و از کافه مملو از مشتری بیرون زدم. کمی که پیاده روی کردم، متوجه دو نفر شدم که قدم به قدم دنبالم می آمدند. در دل اجداد رهام را یک دور دیگر بردم ماه عسل و برگرداندم. طی یک تصمیم ناگهانی قصد کردم؛ حال نوچه هایش که تعقیبم می کردند را بگیرم.

وارد مغازه لباس فروشی شدم، نکته جالب اینجا بود که فقط اندازه ی کرایه برگشتم پول در جیب داشتم. یک دور تمامی رگال ها را از نظر گذراندم، دوتا از گران ترین ها را انتخاب کرده و پرو نکرده روی دخل گذاشتم، با غرور گفتم:

ـ بسته بندی کنید و از محافظ هام بخوایید حساب کنن، برام بیارنشون!

فک دختر جوان فروشنده به پیش خوان برخورد کرد و با هول گفت:

ـ کدوم محافظ؟

برگشتم، با دست به دو نفری که به طور مشکوک جلوی درخت های پیاده رو رژه می رفتند، اشاره زدم و گفتم:

ـ اگرم زیر بار نرفتن، بگید تابان گفت یه کاری نکنین آب بشم توی زمین برم و رئیستون چپوقتون رو چاغ کنه!

دختر فروشنده که هم از فروش خوبش راضی بود و هم از ماجرای پیش آمده ترسیده بود، گفت:

ـ چشم شما خیالتون راحت باشه، تا این ها رو با خودشون نبرن، اجازه عبور بهشون نمیدم.

ریلکس از مغازه خارج شدم، به آن ها اشاره زدم که داخل مغازه کارشان دارند، برای اینکه ضایع نباشند؛ داخل شدند.

لبخند شیطانی زدم، کمی که جلو تر رفتم، برگشتم تا از موقعیت آن ها مطلع شوم. نفری یک مشما در دست داشتند و همچنان عقب تر از من قدم بر می داشتند. لبخند بانمکی زدم، انگشت شستم را به نشانه تایید برایشان بالا گرفتم و وارد مغازه ی لوازم آرایشی شدم.

ـ سلام بهترین بابلیستون رو برام بیارید.

از شیشه مغازه بیرون رو نظاره کردم، هر دو کلافه عقب تر از مغازه ایستاده بودند. چشمکی برای آن ها زدم و رو به فروشنده که در رابطه با بابلیس پر چونگی می کرد، گفتم:

ـ از محافظ هام بخوایید حساب کنن و برام بیارنش.

مرد که تا چندی پیش به جای نخ طناب می داد، لبخندش به شکل واضحی جمع شد و فقط توانست سرش را تکان دهد. نمی دانم مغازه چندم بود، اما واردش شدم. شرور به محافظ های تخیلیم نگاه کردم. التماس و خشم در چشم هایشان فریاد می زد. دلم سوخت و خرید نکرده از مغازه خارج شدم.

تا توانسته بودم، خرید کرده بودم و دست بپا ها را پر...

دیگر نمی توانستند تند تند راه بروند، دلم هنوز خنک نشده بود. برگشتم و عقب عقب راه رفتم، به آن دو که ده متر عقب تر از من راه می آمدند، لبخند زدم و به پاساژ بزرگی اشاره زدم. یکی از آن ها دستش را تهدیدوار به زیر گلویش کشید که یعنی: پات رو اون جا بذاری زندت نمی ذارم. کمی ترسیدم و نقشه را عوض کردم.

با انگشت به مشما های خرید در دستشان اشاره زدم و با داد گفتم:

ـ اگه بندازیدشون مردید!

سپس دستم بالا بردم و هر بار با بالا آوردن یکی از انگشتانم تا سه شماردم، تمام توانم را به کار گرفتم و شروع به دویدن کردم. هر از چندی بر می گشتم تا فاصله ام با آن ها را تخمین بزنم. قیافه هایشان هنگام دویدن با آن همه مشما دیدن داشت. از سرعت زیادم هرکس در پیاده رو بود، عقب می کشید تا عبور کنم. کمی جلوتر ایستگاه اتوبوس را دیدم که اتوبوس در آن متوقف شد. تندتر دویدم و درست در لحظه آخر که اتوبوس می خواست به حرکت در بیاید، خود را به داخلش پرت کردم و از شیشه به بپاها که نرسیدند سوار شوند، زبان درازی کردم. نفس زنان روی صندلی نشستم و برای بچه دماغویی که صندلی رو به رویم نشسته بود، ادا در آوردم که به گریه افتاد.

٭٭٭٭

مامان ـ بسته کم بخور پاشو زنگ بزن ببین این بچه کجا مونده، دلنگرانشم.

دو ستا ریحان از سبزی خوردن جدا ،در دهان پرم جا کردم و گفتم:

ـ گلابی بم آفت نداره!

دستم را بردم جلو کتلت دیگری بردارم که با دست روی دستم زد و گفت:

ـ بستته دیگه، دارم بهت می گم پاشو یه زنگ به این پسر بزن!

عصبی از سر سفره بلند شدم، در حالی که به سمت اتاق می رفتم تا گوشی ام را پیدا کنم، گفتم:

ـ فردا سو تغذیه گرفتم مردم برو با این پسره زندگی کن، اصلا من رو می خوای چه کنی؟ من به چه دردت می خورم؟  بابا این پسره نورمال نیست، یه چیزیش می شه!

بلند جوری که من از اتاق هم بشنوم، گفت:

ـ اگه یه آدم درست و حسابی دور و اطرافت پیدا بشه، همینه تابان خانم.

همان طور که جیب مانتو ام را زیر و رو می کردم، از حرف مامان چشم هایم  را توی کاسه چرخاندم و مسخره گفتم:

ـ آره مگه که نسل آدم ها منقرض بشه، یه همچین حرفی صدق پیدا کنه.

پس از یافتن گوشی اپل دکمه ایم( نوکیا ساده) دور خیز کرده و روی تختش پریدم. دستی به شکمم که عاجزانه در خواست غذا می کرد، کشیدم و شماره ی مستر را گرفتم. در حالی که گوشی زنگ می خورد، به  تنم کش دادم و قاب عکسش که روی پاتختی خار چشمم شده بود، واژگون کردم.

ناخنم را به دهان بردم تا تکه غذای گیر کرده لابه لای دندان ها را در بیاورم، بعد از بوق های مکرری که خورد گوشی را رو به روی صورتم گرفتم و گفتم :

ـ خب دیگه جواب نمیده، پس امشب تخت ماله منه!

_ الو بله؟ سرباز انتقام به گوشم!

متعجب به گوشی نگاه کردم، آن را به گوشم چسباندم و گفتم:

ـ ها؟

_ ها چیه بیتربیت، بله!

صدا، صدای رهام نبود، اما آن چنان غریبه هم نمی نمود. کمی به ذهنم فشار آوردم و ناگهان گفتم:

ـ سامیار توی؟!

این بار نوبت او بود که به ذهنش فشار بیاورد. بعد از چند ثانیه گفت:

_ آره عزیزم تو کدومی؟

ـ تو کدومی چیه؟ گوشیه اون مستر پیش تو چی کار می کنه؟

صدایش خش به خود گرفت و گفت:

_ ببین میشه خودت رو معرفی کنی؟ شمارت رو این مستری که گفتی به اسم اصلیت سیو نکرده، نوشته بود" سرباز انتقام"!

از روی حرص و با جیغ گفتم:

ـ می کشمت رهام!

صدای خنده ی گرفته ای آمد و پشت بندش گفت:

_ عه تو که مهتابی خودمی، چطوری تو!؟

ـ خوب نیستم، رهام نیومده خونه، مامانم نگرانه. فقط بگو این ننه مرده کجاست که خیال مامانم رو راحت کنم!

گویی با خود صحبت کرده باشد، گفت:

_ ای ناکس، به روی خودشم نمیاره هر شب خونشون پلاسه!

ـ چی؟ بلاخره خوبه یا نه؟

صدا ضعیف تر شد و گفت:

_ از این دنیا یکم خست شده خوابیده، فکر نکنم امشب بتونه بیاد، شما شامتون رو بخورید و بخوابید.

ـ شام که خوردیم، فقط دوستت بیدار شد؛ بهش بگو اگه زندگیش رو دوست داره خونه نیاد! مامانم اینجا مخ من رو تلیت کرد، بعد آقا با خیال راحت گرفته خوابیده؟

مغموم گوشی را قطع کردم. جواب سامیار با عقل جور در نمی آمد، دروغ چرا بیش از مامان این خود من بودم که دلم گواهی بد می داد. اصلا از صبح مضطرب بودم. با صدای بلند ماجرا را برای مامان تعریف و به بهانه خستگی خود را در اتاقش حبس کردم. حتی تخت نرم و گرمش هم کمکی در بخواب رفتنم نکرد.

نمی توانستم خود را گول بزنم، دلم می خواست وقتی با آن میزان هیجان در حیاط را باز کردم، نوچه هایش آمار فرارم و خرج بالایی که روی دستشان گذاشته بودم را به او داده باشند، رهام هم با چشم های خون بارش نگاهم کند و از عملی نشدن دستورش کلی حرص بخورد.

انقدر از یک دنده به دنده ی دیگر شدم تا چشمانم گرم شد. صبح زود تر از عادت همیشه از خواب بلند شدم و بی حوصله لباس پوشیدم، به آشپزخانه رفتم. یک لقمه نان و پنیر درست کردم، جست زدم روی کابینت نشستم و بی اشتها فرو بردمش. همان طور که لقمه ماسیده در دهانم را می جویدم، به یاد حرف رهام افتادم:ـ مال تو خوش مزه تره( منظور به لقمه ای است که شب گذشته می خورد)!

دستم را بالای سرم تکان دادم تا صدای واضحش از افکارم خارج شود. با دوگاز پشت سر هم لقمه در دستم را داخل دهانم جا کردم، لباسم را تکاندم و از خانه خارج شدم. به محض اینکه در حیاط را باز کردم، چشمم به جمال دو نوچه رهام روشن شد که پا به دیوار خانه رو به رویی زده و طلب کار تکیه داده بودند. تا به خودشان بجنبند در خانه را بستم و به آن تکیه زدم.

ـ خودشم نمیاد، بلاخره باید یه نفر رو بفرسته که مخل آسایش ما بشه.

مطمئن بودم به محض خروجم از خانه از وسط به دو نیم مساوی تقسیمم می کردند. کمی استرس گرفتم، حالا بعد از گذشت ساعت ها از کاری که دیروز با محافظ ها کردم، پشیمان شده بودم. نفس عمیق کشیدم، انگشت اشاره ام را بالا بردم و چندین بار با خود تکرار کردم:

ـ من تابانم، تابان از خودش ضعف نشون نمیده!

کمی فکر کردم، ناگهان چشمم به نردبان افتاد که گوشه ی حیاط افتاده بود. در دل به ریش آن دو ننه مرده خندیدم.

ـ همون جا صبر کنید تا من بیام...

به سختی نردبان را به پشت بام تکیه دادم و به سه شماره از آن بالا رفتم. دولا دولا به سمت پشت بام همسایه رفتم و سعی کردم بی هیچ صدایی خود را از تیر چراغ پایین بکشم. دو پله مانده بود پایم به زمین برسد که چیز سفت و خیسی به پشتم خورد.

نظراتتون رو اینجا برام بنویسید:

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 36
پشت سرش صدای فاطی کماندو( پیرزن همسایه) به گوشم رسید که گفت:
ـ بازم که توی چشم سفیدی! 
یکی از دستانم را از تنه ی تیر جدا کردم و با ضرب به پیشانیم زدم، باز هم گیر این پیرزن نفهم افتاده بودم. شک نداشتم چیز خیسی که به پشتم خورد، جاروی جوبی اش بود.
به سرعت دو پله مانده را هم طی کردم، سیخ جلویش ایستادم و طلب کار گفتم:
ـ حرف حسابت چیه؟ حالا چرا می زنی؟ مگه تیر برق رو هم خریدی؟
کمی در سکوت نظاره گرم شد، نه مثل اینکه قانع شده بود که کار اشتباهی کرده است. به ثانیه نکشید که طی یک حرکت ناگهانی خم شد و جاروی پرت شده روی زمین را دوباره برداشت، ضربه محکمی به جلوی مانتو مشکی ام زد که رد جاروی گلی رویش ماند.

چشم هایم را درشت کردم و با داد گفتم:
ـ یه کاری نکن دوباره فرار کنم ها، به جای زدن تو دلیلت رو بگو، من هم دلیلم رو از این کارم بگم تا مشکلمون رو حل کنیم. 

با صدای خاصی گفت:
ـ من یه چیزایی دست گیرم شده! تو از تیر برق پایین میای تا با شوهر من بریزید روی هم آره؟ 
ـ بله؟
از ته گلویش صدایی برآورد و در حینی که به باد کتک گرفته بودتم، گفت:
ـ بله؟ بله و زهر هلاهل... عنچوچک حالا دیگه دوست دختر جدید شوهرم شدی؟ کثافت از همون روز اول هم به این چشم رنگی ها دل می باخت. 

تمام هیکلم رو لجن برداشته بود. پیرزن با این که برای خودش فسیلی شده بود، آن‌چنان ضرب شستی داشت که جلو دارش نبودم. به هر جان کندنی بود جارو را در هوا نگه داشتم و با لحن کلافه ای گفتم:
ـ بابا روانیم کردی! ترشیده ام من مـ...
نگذاشت حرفم را کامل کنم و بگویم:
ـ ترشیده ام من مگه که به شوهر تو چشم داشته باشم؟
فکر کنم خودش هم متوجه شد گل جارو تمام شده است زیرا آن را به زمین زد و کشیده وار به صورتم زد.
پیرزن ـ ای هوار، ای مردم بیایید شوهرم رو از چنگم در آوردن! خدایا به بچه های قدو نیم قدم رحم کن. 

دهان پر از گل و لایم رفته رفته باز تر می شد، اول صبحی گیر عجب زبون نفهمی افتاده بودم ها.
صورتم به سوزش افتاده بود، در چندتا از خانه ها که باز شد؛ چاره ای جز فرار ندیدم. 

اگر همان جا می ماندم، شوهر دزد که بودم، بچه دار هم می شدم. از حرفی که در ادامه زد، نمی دانستم بخندم یا بیخیال همه چیز پا به فرار بگذارم.
پیرزن_ دختره سلیته ا مده می گه: من ترشیدام با شوهرت روی هم ریختم!
ساعت 6:00 صبح آن‌چنان هوار می‌زد که خونه دار و بچه دار از درو پنجره به بیرون ریخته بودن.
صورتم با دست پوشاندم و تا ته کوچه دویدم. در شیشه ی سوپر مارکت به سر و وضع لجنی خود نگاه کردم، شبیه این تکاور ها شده بودم که صورت خودشان را سیاه می کردند. الحق که دوستان زحمت کش نون خشکی از من تمیز تر بودند. 

نه راه پس داشتم و نه را پیش، ترجیح دادم تاکسی بگیرم و در کافه به سرو  وضعم رسیدگی کنم. برای اولین ماشین دست تکان دادم و داد زدم:_ در بست!؟ 
تا صدایم به گوش راننده رسید، از سر کوچه خودمان تا کوچه پشتی که من ایستاده بودم؛ ترمز و دستی را باهم کشید. کم مانده بود برایم دور پلیسی هم بزند.
بدون اینکه قیافه راننده و مسافر بغل دستی اش را برانداز کنم، سوار ماشین شدم و از شدت کلافگی در را کوبیدم.

بوی گند لجن ماشین را برداشته بود، این را از راننده که سرش را از ماشین کرد بیرون تا نفس بگیرد، متوجه شدم. درگیر پاک کردن دست و صورتم بودم و در همان حال از شیشه های دودی ماشین به بیرون چشم دوختم با صدای ملایمی گفتم:

ـ آقا بپیچید دست راست.
عکس العملی که از راننده ندیدم، بار دیگر بلند تر گفتم:
ـ آقا باید اینجا رو بپیچید!
باز هم راننده فرمان را نچرخاند، دو سه باری روی صندلیش زده و گفتم:
ـ گفتم سر خرت رو کج کن!
ناگهان شخصی که روی صندلی شاگرد نشسته بود، سرش را به سمتم چرخاند و با لبخند مرموزی گفت:
ـ مگه نمی خواستی توی اون پاساژ بزرگه خرید کنی؟ می خواییم به آرزوت برسونیمت!
با کیف کثیفم به صورتش کوبیدم و با جیغ گفتم:
ـ برو ننت رو به آرزوش برسون کثـ... ـافت...

جیغ و ضربات پیاپی ام هیچ اثری نداشت، شیشه های دودی کارشان را راحت تر کرده بود. از این حرص می خوردم که خود دیگران را بخاطر سر به هوایی مسخره می کردم و حالا بدتر از بقیه گیر افتاده بودم.
هول کرده بودم و هیچ فکری به ذهنم نمی رسید، سعی کردم بجای این همه جیغ و دادهای بی اثر کمی هم که شده عاقلانه رفتار کنم. 
خود را کنار کشیدم، به در چسبیدم و گوشی دکمه ای ام را از جیبم خارج کردم. با یک متن کوتاه از میرال کمک خواستم" میرال ترخدا قهر رو بیخیال، دارن میدزدنم برو به پلیس خبر بده". 

خواستم دکمه ارسال را بزنم که گوشی از دستم کشیده شد، شاگرد راننده خود را عقب کشید و کنارم نشست.
خواست تو دهنی نثارم کند که راننده با داد گفت:
ـ یادت نرفته که رئیس چی گفت، بدون خط و خش بیارینش!
ترسیده بودم، جرعت پرس و جو نداشتم و این بی خبری داشت خفه ام می کرد. اگه رهام می خواست من رو ببینه مثل آدم می گفت، دیگه چرا به زور متوصل شده بود‌؟ 

با چشم های درشت شده از ترس به راننده که آدم منصف تری به نظر می آمد گفتم:
ـ کجا داریم می‌ریم؟ بابا سرو وضع من رو ببینید، بذارید برگردم خونه لباس هام رو عوض کنم، آدرس بدید من خودم میام!
فرد بغل دستم گفت:
ـ ماهم که گوشامون دراز، ببین جوجو فکر کردی همه مثل خودت نفهمن!؟
بادی به غب غب دادم و گفتم:
ـ نفهم که تویی، حالا هم که می بینم گوش هات همچی کوتاه و جمع و جور هم نیست. 

مشتش را بالا برد تا انتقام حرفم را بگیرد که راننده گفت:
ـ مراد حواست رو جمع کن. سپس رو به من گفت:
ـ اگه جلوی زبونت رو نگیری، دیگه نمی تونم سلامتیت رو تضمین کنم!
بیشتر به در چسبیدم، پاهایم از استرس سست شده و به رعشه افتاده بود، قلبم در گلویم می زد و از شدت زیاد استرس حالت تهوع گرفته بودم. 
من از رهام خالی می ترسیدم، حالا که این ها دو نفر بودند.

یک نفس عمیق گرفتم تا کمی به خود مسلط شوم و گفتم:
ـ ببینید آقایون فقط در همین حد بگید که خسارت وارده به من تا چه حدیه؟ قراره چه بلایی سرم بیاد؟
عجب سوال مسخره ای پرسیده بودم. دست خودم نبود، هول که می کردم؛ پرت و پلا زیاد می گفتم.
راننده با لحن مطمئنی گفت:
ـ یه نفس عمیق بگیر سکته نکنی! فقط یه ملاقات سادست، بعد بر می گردی سر کارت. 

ـ تو دهات شما دختر رو میدزدن، سر قرار می‌برن؟ خو یه تک هم می نداخت، من قرار عاشقانش رو قبول می کردم.

کمی که خیالم از زنده ماندنم راحت شد، ذهنم شروع به تصور سازی رهام پشت یک میز، درست مثل روز اول که دیدمش... اما با این تفاوت که این‌بار قرار نبود من مثل خانم ها رو به رویش بنشینم، قصد داشتم این بار بازوی دیگرش را مهر بزنم و گاز بگیرم کرد. 

آن‌قدر استرس را تحمل کرده بودم که نیازمند دست شویی شده بودم. ماشین در سکوت فرو رفته بود، کمی این پا و آن پا کردم و در نهایت گفتم:
ـ باید برم دستشویی!
مراد که گویی کینه ی عمیقی از من به دل گرفته بود، با یک حرکت شالم را از سرم کشید و دور دهنم محکم بستش.

در شوک حرکتش مانده بودم و با چشم های گشاد شده به صورت خشن، اما جذابش زل زدم. دستم را بالا بردم تا دور دهانم را باز کنم که با جدیت گفت:

ـ بازش کنی زبونت رو می برم. 


موهایم بخاطر کشیده شدن ناگهانی شالم نا مرتب به روی سر و صورتم ریخته بود و چشمانم هنوز درشت بود. می خواستم با چشمانم مجذوبش کنم تا متقاعد شود واقعا نیازمند دستشویی هستم.

آن‌قدر زل_ زل نگاهش کردم که کلافه گفت:
ـ کامی داداش اون لونگت رو بده.
کامی بلند خندید و در حالی که لونگ را با دست عقب آورد، گفت:
ـ خوشم میاد بلاخره یه نفر روی تو رو کم کرد.


لونگ را از دست کامی چنگ زد و محکم چشم هایم را بست. برایم خیلی زور داشت که با دستان باز، چشم و دهنم را بسته بودند، اما قادر به باز کردنشان نبودم. 
از فشار مثانه ام با پایم روی کفی ماشین ضرب گرفتم و در خیالم رهام را به نوین ترین روش ها شکنجه می کردم. 

دیگر طاقتم طاق شد، احساس می کردم اگر تخلیه نکنم منفجر می شوم. نمی دانم چقدر بود که در ماشین به سر می بردیم، دستم را بلند کردم و شالم را از دهنم باز کردم. روی صندلی بالا و پایین پریدم و تند_تند گفتم:
ـ داره می‌ریزه، داره می‌ریزه. 
تند تند چشم هام رو باز و به مراد خیره نگاه‌ کردم.
کارد می‌زدی، خونش در نمی آمد و کلافه گفت:
ـ من نمی دونم همایون از ما چه کار اشتباهی دید که از محافظ شخصی، بپای این جوجه شدیم.
از شدت وخیم بودن اوضاع لب هایم را روی هم فشار دادم و مضطرب گفتم:
ـ وای نرسیدیم؟ 
مراد محکم بر پیشانی زد و گفت:
ـ با چشم هات اون جوری نگاهم نکن. 
کامی دوباره بلند خندید و گفت:
ـ داداش مواظب دلت باش نسُره! 

چیزی از حرف هایشان دست گیرم نمی شد، دیگر نه از ربوده شدنم می ترسیدم و نه می خواستم رهام را مجازات کنم، فقط یک چیز می خواستم که با داد اعلامش کردم:
ـ دسـ... ـتشویی! 
کامی که گویی از همان اول هم فرد خوش رویی بود و اخم و تختم اولش صحنه سازی بیش نبود، گفت:
ـ آبجی تو راه لواسونیم، اینجا دستشویی پیدا نمی شه!
چند ثانیه با التماس به کامی نگاه می کردم و چند ثانیه به مراد. اشکم در شروف سرازیر شدن بود، خم و راست شدم و گفتم: 
ـ وای_ وای... خب مثل آدم نمی تونستید بگید بیا بریم ملاقاتی داری؟
آن‌قدر بهم استرس وارد کردید که دستشوییم گرفت. دوباره مثل گربه ی شرک به مراد نگاه کردم و گفتم:
ـ هوی هاپو، چقد دیگه مونده؟
صدای سایش دندان هایش را شنیدم، سپس فکم را گرفت و سرم را به سمت پنجره برگرداند.
ـ گردنم رو شکوندی، یابو این دفعه دستت به من بخوره؛ به رئیست می گم بخورتت. با نق_ نق ادامه دادم:
ـ ببین به چه روزی افتادم، باید با کسایی که دزدیدنم در مورد دستشویی حرف بزنم.

گوشیم در دستان مراد روشن و خاموش شد و صدای پلنگ صورتیش درآمد. 
نگاه مشکوکی به گوشی ام کرد و گفت:
ـ این کیه؟ به کسی خبر دادی؟
چاقویی از جیبش در آورد، ماهرانه روی گردنم گذاشت و گفت:
ـ چی بش گفتی؟ 
چشمم به اسم روی صفحه گوشی افتاد " مثلا اقا رهام"

احمق اسم رئیسش را هم نمی شناخت، عصبی دو سه تا ضربه به فرق سرش کوبیدم و گوشی را از دستش کش رفتم. 
مراد حاج و واج مانده بود، فکرش را هم نمی کرد که از من کتک بخورد. دکمه اتصال را زدم که صدای عصبی، اما بی جان رهام در گوشم پیچید:
ـ پس کدوم گور! ؟
دست مراد که می آمد گوشی را از دستم بیرون بکشد پس زدم و گفتم:
ـ ببخشید ها، این سوالیه که باید خودت جواب بدی! 
رهام_ تابان الان یه ساعت از تایم کاریت گذشته. خونه که نیستی! کافه ام که نیستی! پس کدوم قبرستونی رفتی؟
یک بار دیگر روی دست مراد زدم، گوشی را از گوشم جدا کرده و گفتم:
ـ می‌ذاری ببینم چی می گه یا نه؟ 

کامی آن‌قدر خندید که به هندل زدن افتاده بود.
ـ رهام خودت رو به کوچه علی چپ نزن، یعنی تو نمی دونی من کجام؟

هوار زد: 
ـ از کجا باید بدونم؟ و بعد سرفه ی دردناکی کرد. 
از صدای بلندش گوشم سوت ممتد کشید، طلب کار گفتم:
ـ سر من داد نزن ها، توی ماشینم با نوچه هات دارم میام! 

رهام ـ نوچه؟ آخ... ا...خخ. 
صدای سامیار از پشت خط آمد که عصبی گفت:
ـ واس چی بلند می شی؟ قصد جونت رو کردی؟
رهام ـ ولم کن سامی، گفتم ولم کن... آخ بهم دست نزن! 

با لحن مضطربی گفت:
ـ کدوم نوچه؟ هان کدوم؟ د لعنتی حـ... حرف بزن!

ـ خو حالا چرا می‌زنی؟ با همون بپاهایی ام که گفتی همه جا مواظب هستن!

گوشی از دستم کشیده و تو دهنی جانانه ای مهمان صورتم شد.
در لحظه ی آخر صدای واژگون شدن چیز فلزی  را از پشت گوشی شنیدم و در نهایت صدای رهام که گفت:
ـ وایی تابان، سامیار برو لباس هام...
برای اینکه سوزش صورتم کمتر شود، دستم را رویش قرار دادم و چپ چپ به مراد نگاه کردم. 
گوشی را با سیمکارت از پنجره به بیرون پرت کرد و بی توجه به من رو به کامی گفت:
ـ از همین‌جا بپیچ ماشین رو جلوی در پشتی بذاریم، شاید اوضاع اورژانسی بشه‌! 

به گوشی بیرون پرت شده و جای خالی اش در دست مراد نگاه کردم. 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 37

ـ تو... تو چه غلطی کردی؟ گوشی، گوشیه من رو پرت بیرون پپرت کردی؟ توی صورتم زدی؟

بی عصاب نگاه گذرای به من انداخت و دوباره چاقوی جیبی اش را به دست گرفت. با غیض نگاهش کردم و گفتم:

ـ ببین تو در حدم نیستی که بخوام جواب کار زشتت رو بدم، اما وقتی رسیدیم؛ امیدوارم بتونی جواب رئیست رو بدی!

لبخند یک طرفه ای زده و دست به سینه به پشتی صندلی تکیه دادم. کمی بعد رو به روی یک ویلای نقلی، اما شیک و مجلل ماشین متوقف شد. هر دو از ماشین پیاده شدند و من همچنان دست به سینه به صندلی تکیه زده بودم. صدای دردمند رهام را در ذهنم تجذیه و تحلیل می کردم. مراد به شیشه زد و به بیرون اشاره کرد که یعنی پیاده شوم، اما باز هم بی توجه کوچک ترین تکانی به خود ندادم.

ته دلم چقدر خالی شده بود، وقتی صدای آخ گفتنش را شنیده بودم. بهتر بود هر چه زودتر پیاده و از سلامتش مطمئن شوم. به شکل ناگهانی در سمت خود را باز کردم که مصادف با اعتراض دردناک مراد شد:

ـ آخ، دختر سلیته.

تازه متوجه شدم که در ماشین را به شکمش کوبیده بودم. کیفم را برداشتم، با لبخند خبیثی پیاده شده و گفتم:

ـ خوبت شد!

خرامان به سمت کامی رفتم و سعی کردم به روی خود نیاورم که چه سرو وضعی دارم. کامی با آرامش به سمت تک اتاق واقع در پشت ویلا راهنمایی ام کرد، ازم خواست داخل شوم و خودش به سمت ساختمان اصلی پا تند کرد. با حسی ما بین ترس و تردید در اتاق را باز و واردش شدم، از دیدن چیدمان و وسایل موجود در آن کف کردم.  یک سوییت کامل با دکوراسیون عالی، اما عجیب غریب؛ جایی مثل اتاق گیریم بود.

ناگهان یکی از در ها باز، دختری خوش قد و بالا از آن خارج شد و به گرمی از من استقبال کرد:

 ـ سلام، سولماز هستم! چه بلایی به سرت اومده؟ این چه سر و شکلیه!؟

خجالت زده به خود نگاه کردم و گفتم:

ـ سلام، چیزه نه یعنی اگه فکر می کنی سوییتت رو کثیف می کنم، برم بیرون!؟

به ناگاه دستم را کشید و با خنده گفت:ـ به این قیافه وحشی نمیاد تا این حد معذب باشه! کجا بری؟ از دیروزه منتظرم اون دختری که روی اون دو تا قلچماغ رو کم کرده ببینم.

متعجب نگاهش کردم، در حالی که به سمت یکی از در های سوییت می کشاندتم، ادامه داد:

ـ با اون چشم هات ذوبم کردی، تا تو یه دوش حسابی بگیری، من هم لباس هات رو آماده می کنم. به سراحت افتاده بودم، چرا ان قدر همه چیز در هم گره خورده بود؟ مغزم قصد پیدا کردن جواب این معما های بزرگ را نداشت.

تا زبان به اعتراض باز کنم، خود را داخل حمام پیدا کردم. همچین بدم هم نیامد دلی از عذا در بیاورم.

زیر دوش صدای بی جان رهام در گوش اکو می شد و دلشوره ام را به توان هزار می رساند. اصلا مگر می شد صدای محکم و استوار رهام شکسته باشد؟ اصلا مگر می شد اضطراب در صدای رهام همیشه خونسرد موج بزند!؟ نکنه اتفاقی داره می افته و من بی خبرم؟ نکنه...

کلافه موهایم را چنگ زده و خم شدم. 

ـ چرا ان قدر خرفت شدی که نمی فهمی چه اتفاقی داره دور و اطرافت می افته؟ جیغ زدم:

ـ د چرا لعنتی؟

به ثانیه نکشید که در حمام کوبیده شد و سولماز از پشت در گفت:ـ خوبی عزیزم؟

با یک دست موهایم را به پشت سرم هدایت کردم و گیج گفتم:

ـ آ... آره دارم بیرون میام.

از ضعف خودم که به سرعت جواب دروغ داده بودم، خشمگین شدم و پایم را به دیوار جلوی دوش کوبیدم. بعد از شامپو کردن موهایم حوله ای که پشت در حمام آویزان بود را به خود پیچیده، در باز کردم و سرم را از آن بیرون بردم تا از خلوت بودن اتاق مطمئن شوم. با شک پایم را از حمام به بیرون گذاشتم که صدای سولماز از اتاق آمد:

ـ آفیت باشه عزیزم، بیا توی اتاق.

تنهاچیزی که باعث می شد با خونسردی به حرفشان گوش دهم، خیال حضور رهام در این ویلا بود. با قدم های بلند خود را به اتاق رساندم، اتاق که چه عرض کنم؟ بیشتر شبیه کمد لباس بود، در قفسه چوبی انواع و اقصام کفش چیده شده بود و لباس های شب کاور شده از قفسه ی دیگر آویزان بودند؛ همه آن ها را به خاطر باز بودن در قفسه های چوبی دیدم.دمحو تماشای لباس های قیمتی و زیبا بودم که سولماز چرخی زد و گفت:

ـ چطوره؟

گنگ چند قدم برداشتم، روی تک مبل راحتی اتاق نشستم و گفتم:

ـ شبیه سوپر کمده لباسه!

خنده نمکی کرد و گفت:

ـ چه اسم باحالی از این به بعد همین جوری صداش می کنم.

با یک کاور لباس به سمتم آمد و روی پاهایم قرارش داد. بعد از کمی  تامل اضافه کرد: 

ـ زود این ها رو بپوش که تا همین جاش هم خیلی دیر کردیم.

خرامان از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست.

مات و مبهوت تصویر خود در آینه بودم. مانتوی کوتاه مشکی که پاینش فون بود، به تنم نشسته و شلوار جین به رنگ تیره که روی ران چپش کمی زدگی داشت، اما پاره نبود و در نهایت کفش های پاشنه بلند و جلو باز مشکی...

در حالت عادی من با کفش های کفی در راه رفتنم مانده بودم، نمی توانستم مثل آدمیزاد راه بروم. تابه حال راه رفتن از این ارتفاع راهم تجربه نکرده بودم. چند تقه به در خورد و پشت سرش باز شد، سولماز به محض دیدنم در آغوش کشیدتم و با ذوق گفت:ـ تو همون مدلی هستی که نیاز دارم!

به محض اینکه از آغوشش رها شدم، پاهایم به هم پیچید و سکندری خوردم. سولماز بی تفاوت از حرکت ناشیانه ام به سمت قفسه شال و روسری رفت، بعد از انتخاب کردن یک شال لیمویی بلند که حاشیه هایش با نخ مشکی دست دوزی شده بود، به سمتم برگشت و روی سرم انداختتش. عطر مسخ کننده ملایمی برایم زد و با یک رژ زرشکی پایان کارش را اعلام کرد. سپس تیپی نزدیک به تیپ من زد، دستم را کشید و پشت سر خود کشاند. نمی دانم چجوری پشت سرش می آمدم، اما مطمئنن راه نمی رفتم. ان قدر سکندری خورده بودم که رگ پام گرفته بود، در حینی که درگیر راه رفتن بودم، پرسیدم:

ـ الان کجا داریم میریم؟

پشت در چوبی ویلا رسیدیم، قبل از باز کردن یک نگاه اجمالی به من کرد و بی هیچ حرفی در را باز کرد. من را به داخل ساختمان هول داد و خودش به سمت سویت  بازگشت. شوکه اطراف را برانداز کردم که صدای رسایی من را به سمت خودش جذب کرد.

ـ به_ به خاانم بلاخره اومدی؟

متعجب به مرد میانسال با موهای جو گندمی چشم دوختم. روی مبل لم داده بود و سیگار کوبایی می کشید. درست مثل همان هایی که رهام می کشید، همان هایی که بوی دودش با بوی عطر تلخ و خنکش قاطی می شد و هر کسی را مدهوش می کرد. گفتم رهام؟! مگر قرار نبود که با او ملاقات داشته باشم؟ اصلا کجا بود؟ چرا ان قدر قایم موشک بازی می کرد؟

حرف در ذهنم را به زبان آوردم:ـ پس رهام کجاست؟

_ عه تو هه می شناسیش؟

سرم را به نشانه مثبت بالا و پایین کردم، در سالن که چندین دست مبل چیده شده بودند چشم چرخاندم تا دوباره رهام را در حال سیگار کشیدن پیدا کنم.

مرد_ زبونت رو موش خورده؟

زبانم را تا آخرین حد از دهنم خارج کرده و بی حواس گفتم:ـ نخیرم همین جاست!

قه قه بلندی زد و گفت:ـ مارمولک بیا جلو ببینمت!

دست به کمر زده و گفتم:ـ جواب سوالم رو نگرفتم.

کام آخر را هم گرفت و فیلترش را با خونسردی در جاسیگاری کیریستال روی میز انداخت. پایش را روی پای دیگرش قرار داد و گفت:

ـ مگه قرار بود اینجا باشه؟ صدات کردم بیای چون فکر کردم دختر باهوش و بانمکی هستی و همچنین رغیب خوبی برای یه بازی هیجانی!

شانه بالا انداخته و گفتم:

ـ هستم، ولی فکر نمی کنم اینجا کاری داشته باشم و همین الان برم گردونید.

دستش را در هوا تکان داد و گفت:ـ چموش نباش د بیا جلو!

پاسورها را از روی میز برداشت و ماهرانه بر زد. یاد حرکات حرفه ای بابا افتادم که از سرعت زیادش حرکت دستش دیده نمی شد. همان طور که مضطرب سرجایم ایستاده بودم، حرکت آخرش را دیدم و داد زدم:

ـ هی تک خشت رو جاسازی کردی!

مات من پاسور ها را روی میز گذاشت و گفت:ـ نه خوشم اومد مثل اینکه واقعا بارت میشه. دلربا گفته بود! بیا جلو بازی کنیم، شرط بازی با همم این باشه که اگه بردی، می تونی بری!

اینجا نیامده بودم که بازی کنم، فقط آمده بودم رهام را ببینم و به قلب نا آرامم اطمینان دهم که سالم است و هنوز گره ی ابروهایش را حفظ کرده. اصلا حالا که حضورش را حس نمی کردم، قلبم تو خالی شده بود و عرق ترس از تیره پشتم شره می کرد.

بار دیگر عصبی گفت:ـ د بیا دیگه بجنب!

دروغ چرا زانو هایم به لرزه افتاده بود. مرد تهدیدوار در جایش نیم خیز شد که ترسیده، به سمتش راه افتادم. این که چندین بار پایم پیچ خورد، بماند.

به مبل لم داده بود و با نگاه کردن به راه رفتنم تفریح می کرد. دلم می خواست بیشتر از حد معمول جلو بروم و با همین ناخن شکسته ام چشم هایش را از کاسه در بیاورم. به میز نزدیک شدم، کارت ها را از رویش برداشتم و با صدایی که از خشم می لرزید گفتم:

ـ تف به غیرت رهام که بخاطر اطمینان از مهارتم من رو باتو در انداخته!

گوشه های لبش را پایین داد و سرش را چندین بار چپ و راست کرد. عصبی بودم و خون به مغزم نمی رسید، از دست رهام و این کار هایش به ستوه آمده بودم. دلم زندگی ساده و یک نواخت خودم را می خواست، شاید هم با دیدن این مرد که بی شباهت به بابا نبود؛ دلم بابا را می خواست. با خود هم لج کرده بود و می خواستم سر زندگیم قمار کنم؛ یا می بردم و از این منجلاب در می آمدم، یا می باختم و همین جا خلاص می شدم.

کارت ها را در هوا تکان دادم، بر کف دست دیگرم کوبیدمشان و گفتم:

ـ ببریم می تونم از شر تو و رهام نوچه هاش راحت بشم یا ببازم؟

بی تفاوت نگاهم کرد و گفت:

ـ هیچ کدوم! ببری مهارتت ثابت می شه و فقط به عنوان هم تیمی می مونی، اما اگه ببازی( دستش را به چانه کشید) اوم این قیافه حیف همین جور بی خاصیت بیافته، به عنوان مدل به کشور های همسایه می فرستمت.

کارت ها از دستم به زمین ریختند، رهام در رابطه با مدل شدن چیزی نگفته بود. چرا؟ چرا؟ باید بدونم چرا این جوری شد؟ فقط چون گفتم به پول نیاز دارم؟ یا بخاطر اینکه پشت و پناهی ندارم؟ شیشه چشمم و قلبم با هم شکست. یک قطره اشک از چشمم به روی کفش مخملم افتاد. لعنت به این دل که هنوز نگران بود، هنوز منتظر بود رهام از پشت مبل بیرون بپرد و بگوید:ـ سوپرایز، شما در مقابل دوربین مخفی قرار دارید! پس از یک خنده یک طرفه ادامه دهد:ـ این هم جزو تمرین بود خاله ریزه! 

به چشم هاش زل زده و لب زدم:ـ پست فطرت!

خم شدم کارت های پخش شده روی زمین را جمع کردم، پشت میز روی زمین نشستم و شروع به بر زدن کردم. باختم حتمی بود، این را از طرز پاسور به دست گرفتن مرد فهمیده بودم. به این فکر می کردم که اگر کارد میوه خوری روی میز را در قلبم فرو کنم راحت تر خلاص می شوم یا شیشه مشـ... را بشکنم و رگم را بزنم؟ شاید هم بهتر بود مدل می شدم و می رفتم، لااقل دیگر ریخت نحسش را نمی دیدم و داغ دلم تازه نمی شد. بازی را شروع کردم، در حالی که هیچ تلاشی برای جرزنی نکرده بودم و هیچ کنترلی روی بازی نداشتم. در ذهن خود را... شاید هم رهام را تبرئه می کردم. رهام هرچی که بود، نامرد و بی ناموس نبود.

مگه میشه کسی که خندیدن بیش از حدم با سامیار را هم بد می دانست، نماز می خواند...

این بار کارت روی زمین را ندیده، کارتم را انداختم. یعنی حالش خوب نبود؟ خوب بود؟ استرسش برای تنها بودنم بود، یا نفرین کردنم؟

مرد که هواس پرتیم را دید، عصبی کارت هایش را به سمتم پرت کرد و گفت:

ـ حتی اندازه ی یه نابلد هم روی بازی تمرکز نداری! من این بازی رو نمی خوام، تو در حدی نیستی که بتونی یه بازی سرگرم کننده رو به اجرا بذاری!

لبخند یک طرفه ای زدم و سعی کردم کارت هایی که از روی میز به زمین افتاده بود را جمع کنم. 

 

"معادلات در ذهنت که بهم بریزد، زمان، مکان بی معنی می شود و فقط می خواهی جواب را پیدا کنی ...."

 

کارت ها را روی میز گذاشتم. ماگ روی میزش را پرکرد، یک سره سر کشید و گفت:ـ مطمئنم این بازی تو نیست، رو کن لامصب. 

به سرم اشاره زد و ادامه داد:

ـ اون چیزی که تو مغزته بریز بیرون، نه اونی که تو قلبته! 

همچنان ساکت نظاره گر بودم که فریاد زد:ـ پس چرا حرف نمی زنی؟

ـ می خوام برم خونمون، میشه؟

از جعبه فلزی سیگاری در آورد، به آتش کشیدتش و گفت:

ـ وقتی داخل شدی، یه حس و حال دیگه داشتی و من اون دختر رو می خوام، این جوری برام جذابیتی نداری. برو، سه روز بهت وقت میدم که بری و با همون روحیه برگردی! من حریف با تمرکز بالا می خوام، امیدوارم فراموش نکنی چون صبر منم حدی داره!

سرم را تند_ تند تکان دادم. دلم فقط هوای تازه می خواست و حالا به هر شکلی که می شد. به سرعت از پشت میز بلند شدم که گفت:

ـ مراد رو صدا می کنم تا برسونتت.

ـ نه مراد رو صدا نکن، بهم یکم پول قرض بده. خودم می خوام برم!

باز هم از گستاخیم به خنده افتاد. بلند شد از جیب کتی که روی مبل انداخته بود، کیف پول تمام چرمی را خارج کرد. بعد از در آوردن یک عکس از آن کیف، در بغلم پرتش کرد و به شوخی گفت:ـ همش رو یه جا خرج نکنی ها، رگ های قلبم می گیره!

لبخند شروری روی لبانم نشست که مرد ادامه داد:

 ـ خرید های دیروزت رو هم می فرستم بچه ها برات بیارن.

لخ_ لخ کنان از در حیاط خارج شدم و در را پشت سرم بستم. هنوز چند قدمی نرفته بودم که پایم تا زانو خم شد، کلافه کفش ها را از پام در آوردم و خم شدم به دست گرفتمشان؛ دوباره به راه افتادم. سلانه_ سلانه از پیچ کوچه می پیچیدم که ماشین پرشیای نقره ای اش خار در چشمم شد؛ نمی خواستم قیافه اش را ببینم. دیر آمده بود، سرم را پایین انداختم تا پی کارش برود. همان طور هم شد و با سرعت کمی از کنارم عبور کرد. به محض رد شدنش از خوشحالی بالا پردیم و فرود امدنم با فرو رفتن قلوه سنگ در کف پای برهنه ام مصادف شد. 

مشغول مالاندن پایم بودم و ناسزا می گفتم که احساس کردم ماشینی در حال دنده عقب گرفتن است. با فکر اینکه حتما بخاطر حرکت تابلوم شناسایی شدم، به سرعت به سمت دیوار پیاده رو چرخیدم. ماشین درست پشت سرم متوقف شد.

رهام_ هی خانم می شه برگردی؟

دستم را با حرص مشت کردم، خودش بود. چرا هنوز تن صدایش پر از استرس و بی جان بود؟ گویی صدایش را نشنیده باشم، جلو تر رفتم و سعی کردم لکه ای که روی نمای ساختمان بود را با ناخن بکنم.

رهام_ تابان با توام!

انگار نه انگار که تابان من باشم، متعجب و به صورت نمایشی چپ و راستم را نگاه کردم.

رهام_ د می گم برگرد؛ از رنگ موهات تابلو خودتی!

صورتم کمی جلو بردم، روی لکه ها کردم و بار دیگر با لبه ی آستینم رویش کشیدم. اثری ازش نمانده بود، باید بعدا می رفتم و پول تمیز کردنش را از تک تک ساکنین ساختمان می گرفتم. پیروزمند به دیوار لبخند زدم. صدای باز و بسته شدن در ماشین آمد، سرم را این طرف و آن طرف چرخاندم تا موقعیتم را شناسایی کنم و پا به فرار بگذارم که دستم را خواند درست جلوی راهم سبز شد. به سرعت سرم را پایین انداختم، به قدری که چانه ام به قسمت فوقانی سینه ام چسبید. گویی گرگم و گله می برم بازی می کردیم؛ به چپ و راست می رفتم تا مسیری برای خود باز کنم، اما به نتیجه مثبتی نمی رسیدم.

رهام_ برو توی ماشین! 

همچنان نه دوست داشتم صورتش را ببینم و نه دوست داشتم حرفش را گوش کنم. چشمم به زخم عمیق روی دستش بود و همین کمی فقط کمی قلبم را مچاله می کرد.

رهام_ من رو نگاه کن! 

از عمد کفش ها را روی زمین گذاشتم، بی هیچ عجله ای کف پاهایم را پاک کردم و داخل کفش کردمشان. اختلاف قدمان کمتر شد و اعتماد به نفس من دو برابر. با دست به بازویش زدم تا کنار برود و به سرد ترین لحن ممکن گفتم:ـ آقا برو کنار مزاحم نشو.

رهام_ تابان با من بازی نکن، گمشو برو توی ماشین!

از زور ناراحتی و شدت شوکی که حرف های مردک بهم وارد کرده بود، با صدای بلند گفتم:

ـ چیه تو که بلدی هر کاری که دلت می خواد رو بدون اینکه حتی یه نظر از من بخوای انجام بدی، هان صدای آدم های ضعیف و نگران رو واس من در نیار.

کمی جلو تر رفتم، با نوک انگشت اشاره ام روی تخت سینه اش زدم و گفتم:ـ تو که بلدی پست فطرت، تو که قدرتش رو داری، پولش رو داری( باجیغ) پارتیش رو داری! خجالت نکش، بگو بیان سوارم کنن. حالم ازت بهم می خوره... توی زندگیم آدم به این پستی ندیدم بودم!

تمام حرف هایم را زده بودم، بی اینکه حتی نیم نگاهی به او انداخته باشم. به سختی از کنارش رد شدم و قدم اول را برداشتم که لگد محکمی به زانوهایم زد، به حالت نشستن تا شد با یک حرکت بی نقص، اما فوق آهسته و با آخ غلیظی که کشید، روی یک طرف دوشش انداختتم؛ به طوری که از سر و دست تا کمرم روی تخت سینه اش و کمر به پایین از پشتش آویزان بود.

در هوا دست و پا زدم و با جیغ گفتم:ـ ولم کن بی همه چیز.

بوی عطر تنش در بینی ام پیچیده بود و همین قلبم را تحریک می کرد تا با سرعت و شدت بیشتری به امر حیاتی اش برسد، اما قهر بودم و این لجاجت و عصبانیتم را بیدار کرده بود. از دلم نمی آمد، اما دستم را مشت کردم و ضربه ی کنترل شده ای به نزدیکی های پهلویش زدم. خم شد و چیزی شبیه اصوات ناله از دهانش خارج کرد.  چیزی تا سقوط کردنم نمانده بود که به خودش مسلط شد و چند قدم مانده تا ماشین را هم طی کرد. به زحمت سوار ماشینم کرد و در را بست.

از بعد از ان مشت که با عکس العمل بدی مواجه شده بود، کوچک ترین تکان را هم نخوردم. وجدانم مدام سرزنشم می کرد و دلم می خواست یکی از آن مشت محکم تر به خود بزنم تا سوزش قلبم کم تر شود. دروغ چرا جایی در اعماق کشف نشده قلبم بخاطر حضورش درست در کنار دستم عروسی بر پا کرده بود. ثانیه ای بعد در ماشین را باز کرد و نشست، نشستن که نه، تقریبا خودش را روی صندلی پرت کرد و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. بعد از چندین نفس بلند و نا منظم بی جان گفت:

ـ چیزیت که نشده؟ کجا بردنت؟ چی بهت گفتن؟ چرا سوار ماشین غریبه شدی، هان!؟ من بهت نگفتم حواست رو جمع کن و مواظب خود باش؟ قانون شماره شش بند قرار داد: اگرکوچیک ترین آسیبی بهت وارد بشه، در قبالش باید به من پاسخ گو باشی، پس حرف بزن.

ـ حالا واس ما دست پیش گرفته عقب نیوفته، تا یه ساعت پیش که قرار بود اگه بدردت نخوردم، به سواحل عربستان نذولی و حومه پست بشم!

به سختی جان کندن خودش را به سمتم کشید، با دستانش رویم را چرخاند؛ یقه مانتو را گرفت و هوار زد:

ـ کی؟من!؟ به من نگاه کن!

دو سه باری جلو و عقبم کرد، اما همچنان نگاهش نمی کردم. دلم نازکشی می خواست و دست خودم نبود. آری دوست داشتم که هی دلیل و برهان بیاورد که کار او نبوده! آری دوست داشتم در آغوشش کشیده شوم و در اوج بی پناهی پشت و پناه پیدا کنم. مگر چه می شد...؟ جز اینکه کمی، فقط کمی به آرامش می رسیدم؟!

 

***فصل سوم***

رهام ـ گفتم من رو نگاه کن!

فکم را گرفت و به سمت خودش چرخاند. چشمم که به صورتش افتاد، دیگر نتوانستم از او چشم بردارم. نگاه متعجب و خیره ام را که دید، دستانش از روی یقه مانتوام سر خورد و باز هم بی حال به صندلی تکیه زد. این بار نوبت من بود که پی یک نگاه او به خود باشم. شوکه دست هایم را روی دهنم گذاشتم و گفتم:

ـ چیـ... چی شده؟ ها؟ چه اتفاقی برات افتاده؟ وای... رهام دارم می گم چی شده؟ چه بلایی سر صورتت اومده؟

کنترل زبانم را از دست داده بودم. گونه ی سمت چپش زخم و خراش های پیاپی برداشته بود، خونی که به تازگی رویش دلمه بسته بود، خبر تازه بودنشان را می رساند. رنگ پوستش سفیدی گچ را رد کرده بود و به زردی می زد. در نهایت این شکستگی روی ابرویش بود که دلم را ریش_ ریش می کرد. دستش روی جای مشتم بود و نفس های بلند و نامنظم می کشید. جواب سوال های پیاپی ام را که نگرفتم، خسته از حجم مجهول های ذهنم، سرم را روی داشبرد گذاشتم و دستم را حصار صورتم کردم.

ـ رهام خواهش می کنم، یه بار فقط یه بار برای همیشه دستم رو بگیر از این برزخی که توش وایستادم، بیرون بکشم. در عرض این مدت که توی زندگیم پا گذاشتی، همه چیز به هم ریخته! تو قول داده بودی...

سرم را از روی داشبرد برداشتم، به نیم رخ رنگ و رو پریده اش چشم دوختم و ادامه دادم:ـ تو قول داده بودی که هیچ اتفاقی برام نمی افته. رهام پس اینایی که دور بر من اتفاق می افته چی ان؟ چی ان که روحمم ازشون خبر دار نیست؟ ان قدر نامردی که مستحق یه توضیح کوچولو هم نمی دونیم؟ ان قدر بی غیرت شدی که... که هم خونه ات رو از جلوی در خونش ببرن؟

دستی به موهای آشفته اش کشید، از شدت عصبانیت دست دیگرش را مشت کرده بود و با نفس های بلند خودش را کنترل می کرد.

رهام_ فکر می کنی بتونی فقط یه ماه دیگه به من اعتماد کنی و به این وضعیت ادامه بدی؟ 

سکوت بود که میانمان حاکم شد و حکم به تامل داد.

رهام_ ازم دیگه چیزی نپرس، این ندونستن ها واست خوبه! فقط همین قدر که من روحم هم از ماجرای امروز خبر نداشت. به شرفم قسم!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 38

آنچنان مطمئن قسم خورد که مو به تنم سیخ شد. نگاهم نمی کرد، اما تاثیر حرف های قرص و محکمش؛ مستقیم قلبم را هدف گرفته بود و یخش را ذره ذره آب می کرد. سکوتم را که دید، سرش را از گردن به سمتم چرخاند و از آن لبخند های یک قرن یکبارش زد، از آن ها که چال چانه اش به چشم فخر می فروخت.

رهام_ حله؟ 

خواستم بگم نه تو دوباره داری حرف خودت را به کرسی می نشانی که ادامه داد:

ـ لباس آدم حسابی ها رو که می پوشی، یکم قیافه آدم به خودت می گیری ها!

لیاقت نداشت که تا دو کلام حرف حساب می زد، سریع باید جبرانش می کرد و حالم رو می گرفت. جیغ زدم:

ـ رهام اگه ملاک آدم بودن تویی، همون بهتر که ریخت و قیافه آدم ها رو نداشته باشم.

دوباره سرش را به پشتی صندلی چسباند، یک خنده مکش مرگ تابان تحویلم داد و گفت:

ـ خیله خب جیغ نزن سرم رفت، خاله ریزه رانندگی هم بلده؟

عادت به مهربان صحبت کردنش را نداشتم و همین کمی تا حدود زیادی معذبم می کرد. نباید گولش را می خوردم، اما مغزم در آرامش‌ خوابیده بود و قلبم هم فرمان تخیل عاشقانه می داد که حالم را بهم می زد. رانندگی؟ آره اگه در حد دودر کردن ماشین محمد بود، بلد بودم. بادی به غب غب داده و با غرور گفتم:

ـ این رو که دیگه همه بلدن!

گویی هردو به یاد پریشب افتادیم که لبخند روی لب هایمان نمایان شد. به سختی از ماشین پیاده شد که هدف کارش را متوجه شدم و خود را روی صندلی راننده کشاندم. بلافاصله سوار شد در را بست. خواستم به صندلی تکیه دهم، اما انقدر عقب کشیده بودتش که روی صندلی دراز شدم و پام به کلاج نرسید. دوباره خنده کوتاه، اما صدا داری کرد و گفت:ـ کوتوله!

از زور ضایع شدن مشتی به پهلویش زدم و گفتم:

ـ خوش خنده شدی، کتک ها روت اثر کرده؟

زیر چشمی دیدم که لبش را گاز گرفت و دست روی همان جایی که زدم گذاشت. بی توجه مشغول میزان کردن صندلی شدم و در حالی که آینه را تنظیم می کردم، گفتم:

ـ قد نیست که نردبون دزداست، یه نارگیل از اون بالا بنداز!

بعد از اتمام کارم دست هایم را به هم کوفتم و استارت زدم.

ـ به نام خدا. ای پسره من هیچ خصارتی رو قبول نمی کنم ها!

ازش صدایی در نیامد، دوست داشتم حالا که مهربان شده تند تند حرف بزند و تعریف کند.

ـ می گم با این وضع بری خونه که مامانم به عنوان مرده چالت می کنه!

صداش که از اول هم بدتر شده بود، در آمد:

ـ به این آدرسی که می گم، برو! ... ساختمان پاسارگاد، پلاک19.

کفش های پاشنه بلندم رانندگی را سخت می کرد، از پا درشان آوردم؛ خم شدم برشان داشتم و در بغل رهام گذاشتم. کلاج، دنده و درنهایت این گاز بود که تا ته فشرده شد. ماشین آنچنان از زمین کنده شد که بلافاصله رهام کمر بندش را بست و به من هم تذکر داد تا ببندم. از جاده خلوت سو استفاده کرده بودم و با نهایت سرعت می راندم. با وجود اینکه کمر بندش را بسته بود، به جلو و عقب پرت می شد و برای خود روضه راه انداخته بود. هر از چندی آخ و اوخ می کرد و اسمم را با درد صدا می زد. مطمئن بودم همه ی این آه و ناله ها به خاطر ماشینش بود، خسیس که شاخ و دم نداره.

در مدت زمان کوتاهی به مقصد رسیدیم. خواستم به رهام نگاه کنم با افتخار بگویم: نفس راحت بکش رسیدیم، هم ما سالمیم و هم ماشین که به سرعت گفت:

ـ به من نگاه نکن فهمیدی!؟ نگاه نکن!

ـ چرا خب؟ مگه تموم می شی؟

رهام ـ حرفم رو گوش بده! از ماشین پیاده می شی و مستقیم داخل ساختمون میری، دو نفر منتظرت هستن؛ باهاشون برو و به همه سوالاشون جواب بده تا من بیام.

حرف نفرات دیگر که به میان آمد، شاکی شدم و به سمتش چرخیدم تا دهن باز کنم اول و آخرش را به هم پیوند بزنم، اما چشمم روی لباسش خشک شد. ترسیده و دهنم قفل کرده بود، صدای رهام را از اعماق چاه می شنیدم:

ـ چیزی نیست، تابان دارم می گم هیچی نیست!

 

ـ من... من، نه تو وایی چی شده؟ تو که خوب بودی.

رهام به سختی صاف نشست و با لحن محکمی گفت:

ـ هیس، ببین الان هم خوبم چیزی نیست.

چیزی نبود؟ تا چه حد حرفی که می زد درست بود؟ تیشرت ارقوانی اش دو رنگ شده بود و این دو رنگی نیمی از لباس را فرا گرفته بود. بوی خون مشامم را پر کرده بود و وادارم می کرد پشت سر هم عق بزنم. ناباور فقط به رنگی لباسش چشم دوخته بودم. به سرعت تنگیه نفس هم بر تنفسم قلبه کرد.

رهام عصبی تیشرت را از تنش خارج کرد تا کمی آرام بگیرم، اما تا چشمم به زیر پیراهنی سفیدش افتاد؛ دیگر حال خود را نفهمیدم و برای قدری اکسیژن دست روی گلویم گذاشتم از شدت خفگی به سرفه افتادم. ته مانده هوای داخل ششم با صدای بدی از آن خارج می شد. احساس می کردم حجم داخل معده ام در حال بالا آمدن است، به سختی دست گیره در را کشیدم و خود را به بیرون از ماشین پرت کردم. 

بیرمق کنار جوب افتادم و حجم معده خالیم را تخلیه کردم که چیزی جز زرد آب نبود. افت فشار موجب سرگیجه و تار شدن چشم هام شده بود. در ذهنم فقط یک جمله بالا و پایین می پرید" چه بلایی سرش اومده؟ کی جرعت کرده بهش دست بزنه؟"

سقوط از بلندای قامتم را احساس کردم و در پسش صدای خسته ی مرد مغرور این روز هایم که نامم را به لحن جدیدی فریاد زد. با وجود چشم های بسته ام باز هم پشت پلک هایم قرمزی خون را می دیدم. جسم سردم از روی سختی زمین کنده شد و به سختی سینه اش چسبید. بوی خون و عطر تنش در بینی ام پر شد، ضربانم خسته از تقلا برای قدری اکسیژن کم شد و دیگر سیاهی و سیاهی...

*** رهام***

از شدت ضربه ای که به بخیه ام زده بود و طرز رانندگی کردنش، زخم تازه بخیه شده ام سر باز کرده بود و خون ریزی شدیدی داشت. گیر تنم کشیده و رمقی برایم نمانده بود. تمام فکر و ذهنم این بود اگر کسی دنبالش کرده و من را دیده باشد چه؟ برای جلو گیری از خون ریزی با دست زخمم را می فشردم و تند تند لبم را ما بین دندان هایم می گزدیم. سر به سمتش چرخاندم و دوباره چشمم به گونه اش افتاد، کبودی روی آن که شباهت زیادی به جای دست داشت، به قلبم نیشتر می زد. دلم می خواست هوار بزنم:

ـ فقط بگو کی؟ اسم ببر تا نفس کشیدن رو براش حروم کنم!  سپس این عقلم بود که تلنگر می زد:

ـ حواست هست کی پیشت نشسته؟ از این بیشتر ها حقشه!

این تضاد میان قلب و عقلم روزگارم را سیاه کرده بود. قلبم می خواست؛ سر به تن مسبب این کبودی های روی گونه اش نباشد و عقلم، قلبم را نهی می کرد و به آن شخص دست مریزاد می گفت. زردی شال که صورت مهتابی اش را قاب گرفته بود، دل هر بیننده ای را آب می کرد و فکر اینکه کسی این خواستنی را دیده باشد غیرتم را ملتهب. هنوز هم با وجود اینکه کنارم با ذوق رانندگی می کرد، حس و حال ساعتی قبل را داشتم( مضطرب، نه شاید هم عصبی).

هه حرف از خصارت به ماشین می زد و خبر نداشت در قبال سلامتی و زنده بودنش، ماشینم ارزشی نداشت. هرچه باشد امانت مهلقا بود. نه هر چه باشد قرار بود من منتقم باشم، من دلم را با او خنک کنم... آره قرار بود آب خنک روی جگر سوخته ام باشد. فقط من حق دیدن اشکش را داشتم! فقط من...

بلاخره بعد از نصف ساعتی درد به جان خریدن رسیدیم. ترس از جانش موجب شد که شتاب زده، بگویم:

ـ به من نگاه نکن فهمیدی؟ نگاه نکن!

دلخور گفت:ـ چرا خب؟ مگه تموم میشی؟

باید وقت می خریدم تا بتوانم به سامیار خبر دهم، بیاید به اوضاعم رسیدگی کند.

ـ به حرفم گوش بده! از ماشین پیاده می شی و مستقیم به سمت ساختمون میری. دو نفر منتظرتن باهاشون برو و به همه سوالاشون جواب بده تا من بیام.

کنترل نگاهش از دستم خارج شد، شاکی به سمتم چرخید؛ نظاره گره تیشرت غرق خونیم شد و به تته پته افتاد:

ـ من... من، نه تو، وای چی شده؟ تو که خوب بودی.

می ترسیدم دوباره پس بیافتد، به سختی صاف نشستم و با لحن محکمی که نمی دانم از کجای جسم زخمی ام می آمد، گفتم:

ـ هیس، ببین الان هم خوبم؛ چیزیم نیست!

از لباسم چشم بر نمی داشت، تند تند عق می زد و به سختی جان کندن نفس می کشید. بی حواس از زیر پیراهنی سفیدم، دست بردم و تیشرتم را از تن خارج کردم تا حالش جا بیاید، اما با دیدن لباسزیر سفیدم که از خون سیاه شده بود، خودم هم تعجب کردم. گویی تیر آخر را به تابان زدند، درماشین را باز کرد و به بیرون پرت شد. محتوای معده اش را تخلیه کرد و تا به خود بجنبم روی زمین سقوط کرد. بند دلم پاره شد و هری ریخت. نامش را از ته دل فریاد زدم که توجه عموم جلب شد.

جان کندم تا خود را به تابان برسانم. تن سردش را در آغوش کشیدم و به ثانیه نکشید که دیگر نبضش را احساس نکردم. ترسیده از خود جدایش کردم و چندین بار تکانش دادم.

ـ د چت شد لعنتی؟ تیرش رو من خوردم، تو می خوای بمیری؟ دارم می گم نفس بکش!

سرمای تنش لرزه به جانم انداخته بود... .

چند خانم جلویم زانو زدند و به زور تابان را از من جدا کردند. پچ پچ های دختر و پسر های جوان که دم از انتقام و جرم و این حرف ها می زدند، عصبی ام کرد. حرص و حسرت در وجودم را با دادی که سرشان کشیدم خالی کردم:

ـ واس چی اینجا جمع شدید؟ هان؟! دیدن مشکلات مردم سرگرمی شده؟

با هیاهویی که جلوی در شده بود، نوید و شاهین بی احتیاطی کردند و بدون ترس از شناسایی شدن از ساختمان خارج شدند.  گویی صدا و ماشینم را شناخته بودند که به سمت جمعیت دویدند. همه وجودم چشم شده بود و صورت کبود تابان را می پایید. دست دراز کردم و بار دیگر جسم سردش که حالا در بغل خانم چادری بود را تکان سختی دادم، از زور ناراحتی تهدیدش کردم:

ـ تابان به خدای احدو واحد، این بازی رو تموم نکنی کشتمت!

چند مرد حرفم را جدی گرفتند، خواستند بر سرم بریزند که شاهین سر رسید و جلویشان را گرفت. نوید با نگرانی به من و تابان که به صورتش آب می پاچیدند نگاه کرد. کت تکش را از تن خارج کرد، روی دوشم انداخت و با چشم جویای ماجرا شد؟ خودش آدرس تقریبی ویلایی که تابان را آن جا برده بودند، حدس زده و با هزار مکافات و قول و قرار به من گفته بود.

بغض گلویم را می فشرد و توان توضیح دادن نداشتم. برای جلوگیری از ریزش اشک حلقه زده در چشمم، سرم را به سمت دیگر چرخاندم و ماشین سیاهی که مدتی بود تعقیبم می کرد را دیدم که از دور به سمت خانه ام می آمد.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 39

به سرعت از سر جام بلند شدم، کلاه پسری که بالای سرمان ایستاده بود رو کش رفتم و به سر گذاشتم. آخرین نگاه را هم به تابان که حالا صورتش خیس آب بود انداختم و قبل از اینکه شاهین و نوید به خود بجنبند سوار ماشین شدم، تمام توانم در فشار دادن پدال گاز به کار بردم. کافی بود من را با این حال ببینند و به تمامی قضایای دیروز پی ببرند، اصلا کافی بود تابان را با من ببینند تا همه این ماجرا ها همین جا به پایان برسد.


موبایلم در جیب می لرزید و روی روانم خش می انداخت. ماشین سیاه تا ماشینم را شناخت، بی توجه به تجمع جلوی در خانه ام مستقیم به دنبال خودم راه افتاد که نفسی از سر آسودگی کشیدم. زخمم مدام تیر می کشید و رگ به رگ می شد، همین نفسم را به شماره انداخته بود. مسیر کافه را در پیش گرفته بودم و دعا_ دعا می کردم سامیار آنجا باشد و باز کار را نپیچانده باشد. از شدت دردی که در حین رانندگی به من مستولی می شد، دلم ضعف می رفت و سرعتم کم و کمتر می شد.


ناگهان به یاد چت های دیروزم با دلبرا افتادم، وای من که با او در کافه قرار کملاقات داشتم. خودم با پای خود در تله افتاده بودم، اگر متوقف می شدم و با ماشین از کنارم عبور می کردند؛ قیافه زخمی ام را می دیدند. اگر می رفتم، دلربا مطمئنن من را می دید. بخاطر سرعت کمم ماشین پشت سری بوق بلند بالایی زد، از حرص سرم را بیرون بردم و گفتم:
ـ مگه می خوای سر ببری؟ این همه راه گمشو از اون طرف برو.


تیک عصبیم اود کرد، با انگشتانم روی فرمان ریتم گرفتم؛ باز هم فکرم باز نشد و چیزی به ذهنم نرسید.
بار دیگر گوشی در جیبم به لرزه در آمد و ما بین افکارم پارازیت ول کرد. ماشین را به لاین کناری کشیدم و سرعتم را حدلامکان کم کردم. با نوک انگشتانم گوشی را ازجیبم خارج کردم. شماره غریب بود و با فکر اینکه شاید از بچه های اداره باشند، دکمه اتصال را زدم، گوشی را روی اسپیکر گذاشتم و به سمت داشبرد پرتش کردم.
ـ بله بفرمایید.


مادر_ الو رهامم خودتی؟ وای مادر می دونی از کیه صدات رو نشنیدم؟


صدای مادر که به گوشم رسید، گویی درد و زخمم را فراموش کردم. سیم هایم در هم اتصالی کرد، با یک دست فرمان را فشردم و دست دیگرم را بلند کردم تا تماس را قطع کنم، اما فکری به ذهنم رسید.
مادر_ رهام عزیزم بیاو یه سری به ما بزن، بخدا دارم دق...


سرد، با فک منقبض و صدای تحلیل رفته گفتم:ـ یه ربع دیگه اون جام!


با خوشحالی گفت :ـ راست میـ...


حوصله ی شنیدن صدایش را نداشتم، دست بردم و گوشی را خاموش کردم. با امید اینکه به زودی از این رانندگی زجر آور خلاص می شوم، باز هم پدال گاز را زیر پا له کردم. آنقدر با سرعت راندم که فاصلم با ماشین سیاه به مقدار قابل توجهی زیاد شد. بعد از بیست دقیقه رانندگی ناقابل، وارد کوچه ی پهن و دلبازمون شدم. نگهبان جلوی در به محض دیدن ماشین نا آشنا به قصد اعتراض جلو امد، اما تا صورت آشنایم را دید، درجا ایستاد. نمی دانست از خوشحالی سلام و احوال پرسی کند، یا از شوک صورت و لباسم بدود و کمک خبر کند.


سری برایش تکان دادم و اشاره زدم در خانه را باز کند.   تازه زبان باز کرده بود و سلام بلندی داد، پشت سرش با چشم های نگران "چشم آقا" گفت و داخل اتاقکش رفت، ریموت در را زد.

خانه ما که نه، خانه آقای پارسا که تنها وجه تشابهمان همین فامیلی و اخم میان ابرو هایمان بود، شامل یک ویلا چند صد هزار متری بود که ساختمان اصلی درست در وسط حیاط قرار داشت و دور تا دورش گل های رز هلندی کاشته شده بود.


از پارکینگ به بعد، پیاده رویی سنگ فرش شده از میان انبوه گل ها می گذشت و به ورودی خانه که ایوان سرپوشیده ای بود، می رسید. پشت خانه آبشار مصنوعی وسط حوضی بزرگ قرار داشت و تابستان ها داخلش اردک می ریختند و زمستان ها ماهی. میان دو بید مجنون عظیم و پیر آلاچیق بزرگی به چشم می خورد که با وسایل آنتیک چوبی تزئین شده بود. اگر روی صندلی های آلاچیق می نشستی، تاپ فلزی سفید هم به چشم می خورد که پیچک های رونده به آن تکیه داده و دور تا دور میله های سفیدش را حصار سبز بسته بودند؛ غنچه های بنفششان را صبح به صبح باز و فضا را عطراگین می کردند. در ته حیاط هم کلبه ی چوبی من قرار داشت که فکر می کنم هنوز هم باغچه ی کوچکم در جلویش نما بخش کلبه و درخت گردویم همچنان استوار و سایه بخش چوب های سقف کلبه باشد.


اما ازچیزی که مطمئن بودم، این بود که کلبه ی عزیزم یک سالی می شد تنها مانده بود و ساکنی نداشت. ماشین را سرسری در پارکینگ تابستانی که سقف کاذبی در حیاط بود، پارک کردم و بی رمق از آن خارج شدم. هوای مرطوب و عطر بهاری در حیاط تازه دلتنگی ام را به رخم کشید، گویی پس از سال ها غربت به وطن باز گذشته بودم. ناخوداگاه رویا را میان گل های رز سرخ دیدم که با وقار تمام خم شده بود و گلی را می بویید. به سمتم چرخید و با همان صدای خوش آهنگش که گوش هایم را نوازش می داد، گفت:
ـ رهام دیدی وقتی آدم ها گل بو می کنن، چه ژست قشنگی برای عکس گرفتن می شه؟


لبخند خیره کننده ای زد که من هم جوابش را با خنده ی صدا داری دادم و گفتم:
ـ آره حالا تو یه بار دیگه اون گل رو بو کن تا من یه عکس شاهکار بندازم.


در بان_ آقا با کی حرف می زنی؟ حالتون خوبه؟


تکان خفیفی خوردم و مشاعرم به کار افتاد. تازه متوجه شدم رویایی که الان به چشمم آمد جزعی از خاطرات گذشته است. بیاد آوردم آن عکس واقعا گرفته شده و روی پا تختی اتاقم در خانه ی مهلقا خود نمایی می کند. 


ـ هوف چه روز هایی از این حیاط توی خاطراتم داره خاک می خوره. روبه آقا سالار کردم و ادامه دادم:
ـ اره خوبم فقط باید پانسمان زخمم رو عوض کنم.


حضور مادر روی ایوان، نشان دهنده ی این بود که سالار خبر ورودم را به او داده است. از دور تا زیر پیراهنی ام را دید، به صورتش زد و به سمتم دوید. تا به من برسد، نفسی از هوای باغ گرفتم و روبه آقا سالار گفتم:
ـ مهمون که ندارن؟


اقا سالار در حالی که با دستمال دست خونی ام را پاک می کرد، گفت:
ـ چرا آقا، رمینا خانم با بقیه ی...


جیغ مادر اجازه نداد متوجه بقیه ی مهمان ها شوم، اما حضور رمینا به تنهایی برایم زجر آور و طاقت فرسا بود.


مادر_ چه بلایی سرت اومده؟ این چه لباسیه توی تنت؟ مادرت بمیره، ان قدر نیومدی_ نیومدی آخر هم که اومدی، اینجوری؟


کلافه موهایم را که به پیشانی چسبیده بود، به پشت سر هدایت کردم و گفتم:
ـ توام که همش مثل تابان غر می زنی و جیغ جیغ می کنی! بعد من از اون انتظار آدم شدن دارم.


مادر بار دیگر به صورت زد و گفت:
ـ تابان، تابان دیگه کیه؟ بازم دنبال دردسری!؟


در ذهنم چندین بار نامش را مرور کردم و تازه بیاد وخامت حالش افتادم، در حالی که در جیب شلوار به دنبال گوشی می گشتم گفتم:
ـ وایی؛ تابان... .
باز هم دردم را پشت گوش انداختم، از گشتن در جیب ها که به نتیجه نرسیدم، خواستم به سمت ماشین بچرخم که مادر دستم گرفت و به آقا سالار گفت:
ـ تا من رهام رو خونه می برم، زنگ بزن دکتر بیاد!


ـ دکتر؟ دکتر برای چی؟ فقط باید پانسمان زخمم رو عوض کنم!


در حالی که دستم توسط مادر کشیده می شد و به دنبالش تلو تلو خوران راه می رفتم، با نگاه کردن به جای جای حیاط خاطره تازه می کردم و دلتنگی ام را التیام می دادم. با جیغ و داد های مکرر مامان، رمینا دختر ارشد آقای پارسا( خواهرم) همراه شوهر و دخترش به ایوان آمدند و ناباور از حضورم، سر جایشان میخ شدند. حق داشتند بعد از آن همه کش و مکش و دعوا حضورم در این خانه کمی غیر منتظره بود، نه شاید هم بعد از فرارم از دست زورگویی های پدر، حق حضور در این خانه را نداشتم.


فرهاد، شوهر خواهرم وخامت حالم را که دید، به سمتمان دوید و زیر بغلم را گرفت.
فرهاد_ با خودت چیکار کردی؟


چشم هایم را در کاسه چرخاندم و به خاطر حضورم در این خانه خود را تف و لعنت کردم.


چند قدم مانده به رمینا برسیم، سرش را به نشانه سلام تکان داد و همچنان سعی کرد با دست چشم های دختر کوچکش را بگیرد تا من را در این حال نبیند. جلوی در رسیدیم، نفس های همه به شماره افتاده بود و این را از مکس چند ثانیهایمان متوجه شدم. حتما از برخورد آقای پارسا با پسر یکی یک دانه خانه می ترسیدند. مامان بی درنگ دست برد، دستگیره در سلطنتی را پایین کشید، دوباره دستم را گرفت و به داخل هدایتم کرد. چندین قدم به داخل برنداشته بودیم که متوجه ی آقای پارسا شدم؛ روی مبل تمام استیل نشسته و از پشت عینک مطالعه اش به روزنامه ی در دستش خیره شده بود. علیرقم میل فرهاد که دستم را می کشید تا بی سر و صدا به اتاقم بروم، روبه روی آقای پارسا ایستادم و جسورانه تعداد خط هایی که روی پیشانی اش افتاده بود را شمردم. چقدر پیر شده بود!


موهایش که تنها از شقیقه ها سفید بود، حالا کاملا جوگندمی شده بود. تا احساس کرد که کسی خیره نگاهش می کند، سرش را بلند کرد و چشم در چشم شدیم. از شدت شوکی که بهش وارد شده بود، روزنامه از دستش افتاد و سر پا ایستاد.
دستم را میان دستان مادر مشت کردم و لحظات را شمردم تا همان فریاد معروفش را بزند و با لگد از خانه بیرونم کند، اما فقط ابروانش را در هم گره زد و با سر اشاره کرد: از جلوی چشم هام دورش کنید!


همان طور که فرهاد و مادر کشان_ کشان می بردنم، ذهنم همان جا رو به روی پدر و آن روز هایم ایست کرد. خاطرات درست مثل برق از جلوی چشمانم می گذشت و گویی زندگی دکمه برگشت را زده بود.


٭٭٭
رویا_ رهام ترخدا یه کاری بکن من نمی تونم بدون تو زندگی کنم!


کلافه با سر انگشتانم روی پا ریتم گرفته و گفتم:
ـ یه جوری حرف می زنی انگار من بدون تو خیلی خوشبختم.


همان طور که دور و اطراف را می پاییدم تا محافظینم که به دستور پدر استخدام شده بودند سر نرسند، ادامه دادم:
ـ رویا برگرد برو خونه! من همش نگرانم  همکار هام سوتی بدن، پیدامون کنن و یه بلایی سرت بیارن.


در حالی که روسری اش را روی سر تنظیم می کرد، گفت:
ـ بذار بیارن، من زندگی بدون تو رو می خوام چیکار!؟


عصبی به سمتش چرخیدم که با خنده دستش را بالا گرفت و گفت:
ـ خیله خب، غلط کردم چرا می زنی؟ خاله چی، اون نمی تونه کاری بکنه از این زندانی که بابات برات ساخته خلاص بشی؟


نفس عمیقی کشیدم و سردرگم گفتم:
ـ هیچ دخالتی نمی کنه!

 
حلقه ی ستی که لنگه اش در دست من بود را از میان انگشت ظریفش بیرون کشید و در دستش به بازی گرفت و با ناامیدی گفت:
ـ زود تر یه کاری بکن، من دیگه صبر ندارم! تو حتی نمی ذاری من دستت رو بگیرم.

باز هم روی عقایدم پا گذاشته بود و می خواست لگد مالم کند، اما من هرچه که بودم؛ دینم را با پوست و استخوان قبول کرده بودم. با ته مایه های دلخوری گفتم:
ـ خودت هم می دونی که هر کاری وقتی داره و هر آدمی عقیده ای!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 40

سرگرم صحبت بودیم، از همان صحبت هایی که هیچ کدام قصد پایانش را نداشتیم. از همان هایی که نزدیک به یک هفته بود که از آن منع شده بودم و حالا داشتم رفع عقده می کردم.  اصلا مگر می شد؛ صبح به شب برسد و یک وعده را با او نگذارنم؟! مگر می شد صدای گریه های رویا را از پشت گوشی بشنوم و خودم را به او نرسانم؟! اما حالا با حکومت نظامی که پدر راه انداخته بود، همه ی این نشدنی ها به راحتی یک دستور شدنی شده بودند.

تهدیدم کرده بود که نیست و نابودش می کند و حتی التماس های من هم برای وصال با رویا بی نتیجه بود. مگر در کت پدر می رفت که عروسش از یک پدر فرو مایه و مسیحی باشد؟ من نمی دانم دیگر چه می خواست، رویا که مسلمان شده بود!

بلاخره محافظ ها پیدایمان کردند. ترسیده از روی نیمکت پارک بلند شدم و به رویا گفتم:

ـ رویا پاشو برو، بجنب... .

همچنان عصبی روی نیمکت نشسته بود و سعی داشت نگرانی درون چشمانش را پنهان کند. به ثانیه نکشید که دو دستم را گرفتند و کشان_ کشان به سمت ماشین بردنم. رویا وضعیت آشفته را که دید، جیغ زد:

ـ لعنتی تو که بلدی، بزنشون و خودت رو خلاص کن!

خنده ی کجی روی لبم نقش بست، خبر نداشت چه تهدید ها و چه حرف ها که به جان نخریده بودم، وگرنه چند محافظ به راحتی نمی توانستند رهام را با خودشان ببرند. به زور سوار ماشین شدم و نگاه خداحافظی را هم از پشت شیشه های دودی به رویا انداختم که مات و مبهوت مانده بود. می دانستم سر می رسند و حالا خدا را شکر می کردم که هر کاری دارند با خودم دارند. تا خود خانه اسکرت شدم؛ با زور بازوهای بادیگارد ها به سمت اتاق کار پدر برده شدم. به اجبار از در واردم کردند و خودشان پشت سرم ایستادند.

پدر به محض دیدنم عینک مطالعه اش را در آورد، روی میز پرت و شروع به سخنرانی کرد:

ـ تو آدم نمی شی، نه؟ مثل اینکه خیلی دلت می خواد دختر رو به یه آقازاده ی خانم باز شوهر بدم! باباش هم که پول دوست، هرطور شده پای سفره عقد می نشونتش.

عصبی دندان هایم را روی هم فشردم و گفتم:ـ دختره اسم داره! مطمئن باش این کار رو بکنی؛ بی کار نمی شینم و چنان کاری باهات می کنم که نسل های بعدمون هم انگشت به دهن بمونن.

به سمتم هجوم آورد‌؛ کشیده ی محکمی توی صورتم زد و گفت:

ـ رهام بخوای دور و برش بپلکی می کشمت.

همان طور که خون گوشه ی لبم را با شست پاک می کردم، گفتم:

ـ پس این لطف رو در حقم بکن و زود تر این کار رو انجام بده، من بدون رویا نمی تونم ادامه بدم.

کشیده ی دیگری در همان جای قبلی خواباند و گفت:

ـ چشم سفید تو هنوز کلت بوی قرمه سبزی میده! بدبخت کور شدی، نمی بینی بوی پول دندون های دختر رو تیز کرده!

ـ آره بابا همه دنبال پول شمان، همه واس پول شما دندون تیز کردن. پس بیاو اسم من رو از توی شناسنامت خط بزن تا با ازدواجم پول هات رو حدر ندم.

با غیض برگشت، دوباره پشت میز نشست و گفت:

ـ من پدرتم الاغ، نمی خوام سر افکندگیت رو ببینم!

این بار من چند قدم به جلو برداشتم، دست هام رو روی میز ستون بدنم کردم و با صدای بلند گفتم:

ـ د آخه این چجور پدریه که حاضره هر روز زجر کشیدن پسرش رو ببینه و بی تفاوت از کنارش رد بشه؟ این چه دوست داشتنیه؟ نه به من بگید... ! بابا من دیگه بزرگ شدم، عقل دارم، فکر دارم( هوار زدم) شعور دارم! فکر می کنید هنوز همون بچه ی شش سالم که هر روز جلوی محل کارم سرویس می فرستید؟ شما آبرو برای من نذاشتید، با این کاراتون جلوی دوست و آشنا سر افکندم کردید، بعد می گید دوست ندارم سر افکندگیت رو ببینم؟

کلافه با دست به محافظین اشاره زد که از اتاق خارجم کنند.

اما حرف های من تمام نشده بود، دست هام رو از بین دستانشان بیرون کشیدم و ادامه دادم:ـ بابا من رو ببین! به نظرت چقدر دیگه دوم میارم!؟

چند نفری زورشان بهم چربید، به سمت در بردنم که باز هم از حرف زدن باز نایستادم:ـ به خدای احد و واحد همون طور که دارم حسرت دیدنش رو می کشم، حسرت دیدنم رو به دل همتون می ذارم! چه اون رمینا فضول که همه چیز رو آورد و گذاشت کف دست شما، چه اون مامان که خفه خون گرفته و چه شما که کابوس هر شبم شدید!

دیگر از اتاق خارج شده بودم، حالا مادر با گریه روی پله ها ایستاده بود و حرف هایم را می شنید. از شدت داد هایی که زده بودم، صدایم خش برداشته بود و با همان حال گفتم:

ـ آره مامان، خوب تماشام کن که این آخرین باریه که من رو میینی!

با یک حرکت قافل گیرانه دست هایم را آزاد کردم، به سمت کلبه دویدم، قبل از این که بهم برسند داخل شدم و در را از پشت قفل کردم. به سرعت ساک ورزشی ام را از کنار تخت برداشتم و یک دست لباس راحتی داخلش ریختم. لباس کارم را هم کاور کردم، رویش گذاشتم و زیپش را بستم. با فکر این که محافظین اجازه ی خروج نمی دهند، کلتم را بیرون کشیدم و در دست گرفتم. گم_ کم صدای تهدید های پدر و گریه و التماس مادر هم به صدای محافظ ها اضافه شد. به ناگاه در را باز کردم که همه شوکه به سمت من برگشتند، روی درگاه ایستاده بودم و نگاهشان می کردم. اولین قدم را که محافظین به سمتم بداشتند، اسلحه را مسلح کردم و روی شقیقه ام گذاشتم.

ـ یا همین جا می میرم، یا می ذارید بدون تنش برم!

پدر ترسیده به دستم که بی هیچ لرزشی اسلحه را گرفته بود، نگاه کرد و عصبی و نگران گفت:

ـ تو رو جادو کردن، کور شدی بیچاره! کورت کرده!

دست آزادم را بلند کردم و گفتم:

ـ کافیه، الان دیگه وقت نصیحت و مذاکره نیست. وقتی حتی نمی خوای حرف های من رو بشنوی... .

بین حرفم پرید و گفت:

ـ خیله خب، حرف می زنیم. برو ساکت رو بذار و به اتاق کارم بیا.

با خنده عصبی سری تکان دادم و گفتم:

ـ می بینی شما هنوزم داری دستور میدی! ما صحبت هامون رو کردیم و الان فقط باید خدافظی کنیم.

یکی از محافظ ها به قصد قافلگیر کردنم حرکت کرد که بلافاصله چشم هایم را بستم و ماشه را کمی فشار دادم که پدر فریاد زد:

ـ د کوری مگه؟ دستی_ دستی داره خودش رو به کشتن میده، سر جات وایستا!

از همان اول هم راضی به کشتن خودم نبودم، فقط می خواستم به مرگ بگیرم که به تب راضی شوند. مادر آن قدر جیغ زد و اشک ریخت که بی حال رو روی زمین افتاد. دیگر نماندم تا ببینم چه می شود. با قدم های استوار مسیر خروج را در پیش گرفتم. صدای شکسته پدر را شنیدم که گفت:

ـ اون روز رو می بینم که با کمر شکسته بر می گردی. تو فقط فریب خوردی، عاشق نشدی!

حرفش لرز خفیفی در بدنم انداخت.

٭٭٭٭

ضربه ای به صورتم خورد و پشت سرش صدای مادر که گفت:

ـ مادر بمیره برات عزیز دلم، چه بلایی به سرت اومده؟ آقای دکتر حالش چطوره؟ 

به سختی لای پلک هایم را باز کردم، انگار وزنه چندین کیلویی به آن ها وصل کرده بودند که دوباره روی هم افتاد. صدای دکتر خانوادگی به گوشم آشنا آمد:

ـ خانم پارسا نگران نباشید، چیزی نیست! از شدت درد و خونی که از دست داده؛ غش و ضعف کرده! بخیش تازست و باید بیشتر از این ها مراعاتش رو بکنید.

صدای چشم گفتن رمینا اوقاتم را تلخ کرد:ـ چشم دکتر شما فقط بگید ما باید چی کار کنیم؟ 

صدای دخترش از بغل دستم روی تخت آمد که با شیرین زبانی گفت:

ـ مامان این آقاهه چرا همش خوابیده؟

دست کوچکش را به روی مژه های بلندم کشید و از حس قلقلکی که بهش دست داد، ریز خندید. حق داشت نشناستم، آخرین باری که دیدتم؛ یک سال را به زور داشت. هه من را آقاهه خطاب می کرد.

شیطنت و نوع خندیدنش من را به یاد تابان انداخت. به یک باره از جام خیز گرفتم، اما درد امانم را برید و دوباره سرم روی متکا افتاد.

دکتر ـ چی کار می کنی؟ پسر همین جوری پیش بری، زخمت عفونت می کنه ها!

به سختی لای پلکم را باز کردم، نگاهی به اطراف انداختم و در آخر نگاهم را روی مادر ثابت نگهداشتم.

ـ گـ گوشی من رو از توی ماشین بیارید!

مادر به خدمت کار داخل اتاق اشاره زد، خودش با قربان صدقه بالای سرم ایستاد و بوسه ای سرشار از مهر مادری روی چشمم کاشت.

_ مادر فدای چشم هات بشه، نگفتی بدون تو من باید چیکار کنم؟ چرا نمی گی چی به سرت اومده؟ سامیار می گفت بعد از اینکه از اینجا رفتی یه پرونده مهم بهت دادن، این حال وخیمت بخاطر همونه؟ عروسم کجاست؟ سامیار که هیچی نمی گه، فقط بلده هفته ای یه بار این جا بیلاد، اراجیف به هم ببافه و بره. خودت برام تعریف کن عزیز دلم،  اگه بدونی من و پدرت به همون خبر های تک و توک و پراکنده ی سامیار دلمون خوش کرده بودیم! اشک هایش را پاک کرد، به یاد شیطنت های سامیار خندید و ادامه داد:

ـ آدم نمی دونه کدوم حرفش راسته و کدومش دروغ، یه بار می گفت کارتن خواب شدی، یه بار می گفت حامله ای و دیگه خیلی می خواست بهت لطف کنه، می گفت: بهت تجـ... کردن و می خوای بزور شوهر کنی!

خواهر زادم با تعجب و پرسشگر نگاهم می کرد، در دل گفتم:_ دنبال جواب کدوم سوالت هستی؟ من خودم بخاطر حضور ناگهانیم توی این خونه گیجم!

مگه من قسم نخورده بودم دیگه پام رو اینجا نمی ذارم؟ چشمم به در بود و منتظر خدمتکار بودم که گوشی ام را بیاورد. سعی می کردم به حرف های مادر گوش نکنم، اما آخرین جمله ای که گفت کبابم را در آورد:

ـ من که از خالت خبر ندارم، تو لااقل رویا رو می آوردی، دلم براشون یه ذره شده. تو که رفتی ان قدر تنها شدیم که انگار همه باهامون قطع رابطه کردن!

زهر خندی زده و گفتم:

ـ رویا رفته! ان قدر در موردش حرف نزنید.

حتی با وجود اینکه چشم هایم را درشت کرده بودم، قطره های اشک بی امان از گوشه ی چشمم پایین ریختند. مادر شوکه جلوی دهنش را گرفت، اما ناراحتی مامان ملاکی برای آرامشم نشد؛ بلکه نیش خند روی صورت رمینا بود که حال دلم را طوفانی تر کرد. مادر که دید روی رمینا زوم کرده ام و دندان می سایم، بلند گفت:

ـ رمینا بیا دخترتم بردار برو یه سر به شوهرت بزن از کیه تنهاست.

رمینا اخم هایش را در هم کشید، طلبکار جلو آمد، بچه را از روی تخت کش رفت و با گفتن:ـ خلایق هرچه لایق! اتاق را ترک کرد.

هنوز در بسته نشده بود که خدمتکار خودش را داخل اتاق انداخت و گوشی ام را کف دستم گذاشت.

خدمتکار_ بفرمایید آقا، امر دیگه؟

سر تکان دادم که از اتاف خارج شد. دست کشیدم اشک هایی که از زور عصبانیت پایین ریخته بودند را پاک کردم. انتظار مامان برای به حرف آمدنم را بدون نتیجه گذاشتم، با دلشوره ی آشکاری شماره ی تابان را گرفتم و گوشی را کنار گوشم گذاشتم. نظاره گر مادر شدم که موهایم را نوازش می کرد. بوق ها داشتند نفس های آخرشان را می کشیدند که تماس وصل شد، اما چیزی به جز سکوت به گوشم نرسید، سکوتی آغشته به صدای نفس هایش. همین ضربانم را ریتمیک کرد، با خنده مرموزی گفتم:

ـ هنوز زنده ای؟

انگار منتظر یک کلمه بود تا منفجر شود، صدای جیغ ممتدش مادر را به تعجب و من را به خنده وا داشت. دست خودم نبود، جدیدا عجیب در دلم شیرین می زد. مامان دهن باز کرد، اما دستم را روی لبش گذاشتم که چیزی نگوید.

ـ خیله خب، فهمیدم چقدر نفس داری؛ یه نفس بگیر!

با اصرار های مکرر مامان که تمرکزم را از بین می برد، گوشی را روی اسپیکر گذاشتم.

تابان_ تو چی؟

متعجب گفتم:ـ من چی؟

تابان_ کی بیام حلوات رو بخورم؟

اخم های مادر در هم تنید، خواست حرفی بزند که با خنده ابرو بالا انداختم.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 41

با لحن جدی رو به تابان گفتم:ـ من تا حلوای تو رو نخورم که نمی میرم، کجایی!؟


تابان_ زیر پل هوایی!


ـ ان قدر با نمکی فشار خون نگیری؟ دارم می گم کجایی؟


ـ به تو چه؟ وقتی من رو تو اون حال ول کردی و رفتی باید نگرانم می شدی!


عصبی گفتم:ـ من نگرانت نیستم، دوباره امروز خودت رو توی آینه ندیدی هوا برت داشت؟


انقدر طاق باز خوابیده بودم که احساس کمر درد شدید داشتم، خواستم چرخ بزنم که صدای ناله ام بلند شد. مامان به کمکم آمد و به پهلو چرخاندتم.


تابان_ اگه خدا بخواد داری می میری؟ فقط چون مرده جزو آدم ها حساب نمی شه، جواب اراجیفت رو نمی دم.


ـ ببین من وقت ندارم با تو لاس بزنم، فقط یک کلمه پرسیدم کجایی؟ چرا ان قدر آسمون و ریسمون می بافی؟


تابان ـ زندگی شخصی من به تو ربطی نداره، ولی جواب سوالت رو میدم تا آرزو به دل نمونی. به عشقم زنگ زدم بیاد، خونه ببرتم. محمد جونم به یه آدم فضول سلام کن!


صدای سلام مردانه که در گوشم پیچید، آمپر چسباندم و قبل از اینکه هوار بزنم تماس قطع شده بود.


مادرـ چشمم روشن پسر این کیه؟ چت شده چرا صورتت کبود شد؟


این که چه شکلی شده بودم را نمی دانستم، اما شواهد موجود می گفت ترسناک شده ام. به سرعت به نوید پیام دادم" تابان رو چیکار کردی؟ " و بدون چک کردن پیام های فراوانی که از دلربا و نوید و سامیار دریافت کرده بودم، گوشی را روی پاتختی پرت کردم. جواب کار تابان را هم به شب و تمرین های معروفم موکول کردم، با فکر تنبیه های شدید بدنی عصبانیتم فروکش کرد. تازه توانستم مادر را ببینم که پرسشگر سر تکان داد. می دانستم تا ریز به ریز این یک سال و خورده ای را برایش تعریف نکنم، نمی گذارد پا از این اتاق بیرون بگذارم. تابان که تمامی ذهنم را اشغال کرده بود؛ به کناری ترین گوشه ی ذهنم تبعیدش کردم و گفتم:ـ چی باید بگم؟
مادرـ همه چی رو! این مدت کجا بودی؟


ـ اولش که خونه ی بچه ها بودم تا تونستم خودم رو جمع و جور کنم یه خونه بخرم!


با کنجکاوی گفت:ـ خونت کجاست؟


احتمال می دادم با جواب دادن به این سوال آسایش از خانه ام رخت ببندد، آن هم خانه ای که در حال حاضر خطرناک ترین جای شهر بود.
ـ یه روز می برمتون!


اخلاقم را می دانست پس اصرار بی جا نکرد.


مادر ـ هنوز قهری؟


شاکی گفتم:ـ من حتی نمی دونم الان اینجا چیکار می کنم، حتی نمیدونم دلیل اصلیم برای حضورم توی این زندون چیه؟

با ناراحتی ابرو در هم کشید و درحالی که با انگشت های دستش بازی می کرد، گفت:ـ نگفتی، هنوز قهری؟


خودش می دانست چطوری رامم کند. همین یک سال نیم هم زیادی سر سختی کردم تا توانستم در موضعم بمانم. کنارم روی تخت نشست، دست به ته ریش دو سه روزه ام کشید و گفت:ـ پس هنوز قهری؟


کمی شرم کردم و گفتم:
ـ یکم!


مادر_ نمی خوای تعریف کنی؟


چرا، چرا می خواستم، دلم دیگر توان کشیدن این همه بار را نداشت. بی مقدمه شروع به تعریف کردم:
ـ یک هفته ای می شد که از اینجا رفته بودم، اما بازم رویا رو نمی دیدم. نمی دونم شاید داشتم خودم رو تنبیه می کردم و شایدم با خودم قهر کرده بودم. بلاخره گریه های پشت گوشی رویا دلم رو نرم کرد و به دیدنش رفتم. دلم خیلی پر بود، در مورد همه چیز کلی درد و دل کردم؛ از پرونده ی جدیدی که دستم رسیده و عجیب فکرم رو مشغول کرده بود، از اینکه نیاز به یه دختر نفوذی داشتم، تا شما و کدورتی که بینمون پیش اومده بود.

در جواب این همه درد و دل یه چیز گفت: بیا باهم پنهونی ازدواج کنیم!


شوکه شده بودم، قصدم ازدواج بود، اما شرایطش را نداشتم. زنده موندنم توی این ماموریت دست خدا بود و من نمی خواستم رویا رو الکی پای بند خودم کنم. شرط کردم اگه این پرونده به خیر و خوشی تموم شد، روز بعدش با هم ازدواج می کنیم. بماند که چقدر گله و شکایت و داد و بیداد کرد؛ آخرش هم با قهر رفت، اما به دو روز نکشید که زنگ زد، بی مقدمه و با پافشاری گفت: می خواد اون دختر نفوذی که لازمش داشتم، باشه! 
این بار نوبت اون بود که برای من شرط بذاره.


گفت: اگه موفق شد که بر می گرده و با هم ازدواج می کنیم، اگر هم موفق نشد؛ هیچ وقت بر نمی گرده. به هیچ وجه نمی خواستم قبول کنم، اما با فشاری هایی که از طرف اداره و سرهنگ بهم وارد می شد، مجبور شدم.
با هم کار می کردیم، با هر مدرکی که بدست می آوردم، خودم رو بیشتر به رویا نزدیک می دیدم. کارش این بود که صبح ها به باشگاه بدنسازی بره و از اون طریق متوجه بشه داروهای غیر مجاز رو کی و چه جوری جابه جا می کنن، اصلا ریئسشون کیه؟ به عبارت دیگه از اون طریق می خواست نفوذ کنه.بعد از اتمام کارمون هم شب ها رو با هم می گذروندیم.

تا اینکه همه چیز به جاهای خوب رسید، مدارک تکمیل شد؛ فرداش موعد دادگاه قرار بود حسام احضار، در ادامه دست گیر و مجازات بشه، آخه مثل این خلاف کارهای فراری زندگی نمی کرد، خیر سرش پیش همه آدم آبرو دار و رو امینی بود، به سرش قسم می خوردن.


قرار گذاشتیم من به اداره برم و وقتی برگشتم، دوتایی آماده بشیم و به محضر بریم. رو ابر ها بودم و برای خودم رویا می بافتم. وقتی از اداره به خونه برگشتم، هرچی گشتم؛ مدارکم نبودن، ولی کاش فقط مدارکم نبود. رویا هم گوشیش رو جواب نمی داد و نیست شده بود! برام یه ایمیل با این مضمون که رویا قسمت من نیست اومد، نوشته بود... نوشته بود، داره میره، رویا رو هم می خواد ببره و در نهایت ساعت پروازش رو زده بود.


حالم از خودم بهم می خورد، هر کاری کردم، نتونستم ممنوع الخروجش کنم. چون مدرکی تو دستم نداشتم!
منه خر، منه نفهم برای اینکه یوقت قاضی رو نخریده باشن، می خواستم مدارک رو روز دادگاه به دستشون برسونم که مثلا جاشون امن باشه. مطمئن بود نمی تونم کاری بکنم، برای همین از عمد ساعت پروازش رو برام ایمیل کرده بود تا بسوزم. آخه توی این یک سالی که دنبال کار هاش بودم، خیلی جاها سوزونده بودمش. از گرفتن بار های قاچاقش بگیر تا دستگیری چندتا از افرادش که توی زندان خودکشی کردن و باز هم دستم به جایی بند نشده بود! این که من فهمیدم همه ی این کار ها زیر سر حسامه هستش رو رویا بهم گفت، اما هیچ مدرکی نداشت و این برای منم جای سوال بود.

آخر های صحبتم صورتم از اشک خیس شده بود و با صدای شکسته ادامه دادم:ـ بابا نفرینم کرد این جوری شدم، نه!؟ 


صدای گریه ی مادر بلند شد و گفت:
ـ هیچ وقت این حرف رو نزن که فقط من دیدم بابات هرشب بعد از نمازش دعاگوت بود. فقط من دیدم بعد از رفتنت کمرش شکست، بمیرم مادر چی کشیدی؟
بعد از این که ته توی ماجرای تابان را هم در آورد، کلی دلداریم داد و در نهایت رضایت داد تنهام بگذارد.


٭٭٭
در حال لباس پوشیدن، جلوی تک آینه ی قدی اتاق ایستاده بودم. شلوار کوتاه، کت تک به تنم نشسته بود و ته ریش آنکادر شده صورتم را جذاب تر جلوه می داد. همانطور که به آینه خیره شده بودم، ذهنم به دو روزی که مثل برق و باد گذشت، پرکشید. محمد را به چه راحتی گیر آورده بودم و عجب کتک مفصلی زده بودمش. هنوز هم که هنوزه وقتی به یادش می افتادم، حسابی دلم خنک می شد و جیگرم حال می آید. در تمام طول این دو روز مدام با تابان دعوا و جربحث داشتیم. هرچقدر من از این تنش لذت می بردم، تابان به شدت ناراضی بود، رنج می کشید و سکوتش حسابی می ترساندتم.


از زیر زبانش کشیده بودم که سه روز دیگر( یعنی همین امروز) دوباره با همان شخص  ملاقات دارد و به طور قابل توجهی من هم همزمان همراه با دلربا به مهمانی کاری دعوت شده بودم‌. نوید و سامیار با کلی کش_ مکش یک ردیاب به خوردم داده بودند. آن روز قبل از اینکه تابان به هوش بیاید، یکی هم به گردنآویز او وصل کرده بودند.


با برخورد موی تابان به دستم، به خود آمدم. با موهای جنگلی، صورتی قرمز از گریه جلوی من رو به روی آینه ایستاد، با کلی غر_ غر و گریه و زاری یک دستی مو شانه می کرد. تازه متوجه شدم که این غر ها را برای شخص ثالثی در پشت تلفن می زد:
تابان ـ میرال سر جدت میرزا مقوا، پاشو بیا یه فکری به حال من بکن!


از توی آینه نگاه خصومت باری به من که با غرور یقه ی کتم را میزان می کردم، انداخت و ادامه داد:ـ آره بابا هنوز کبوده، هرچی کرم پودر روش می زنم؛ محو نمی شه هیچ، فقط زخم گوشه ی لبم بیشتر می سوزه!


ته دلم بخاطر این که دست سنگینم را رویش بلند کرده بودم، مثل سگ پشیمان بود، اما یک درصد هم به روی خودم نیاوردم. چرخیدم جعبه فلزی سیگار و فندک نقره ام را از روی پا تختی بردارم، ولی همچنان با دقت به حرف هاش گوش می دادم:
ـ آره یکم استرس دارم، اگه ببازم و به عرب ها حوالم کنه چی؟


جعبه فلزی سیگار از دستم افتاد، سیگارهای دست پیچ شده ی کوبایی ام روی زمین پخش شد و هرکدام به یک طرف رفت. عصبی به جعبه شکسته شده روی زمین چشم دوختم و به این فکر کردم؛ اگر بلایی به سرش بیاید، چگونه زندگیشان را به آتش بکشم که خدا را خوش بیاید؟


نگاه تابان را روی تیره ی پشتم احساس کردم. گویی کمی این پا و آن پا کرد و سپس صدای قدم هایش را شنیدم. به ثانیه نکشید که هیکل ریزه اش جلوی چشمانم نقش بست. از صبح هر کاری می کردم، نمی توانستم این استرس آشکار را از میان ببرم و به چیز هایی غیر از ملاقات تابان با آن پست فطرت ناشناس فکر کنم. هرچه می کردم تهش به همین موضوع می رسید. بیشتر از این می ترسیدم که سرم را توی آن مهمانی کوفتی گرم کنند و بلایی سرش بیاورند.


موهایش را پشت گوش فرستاد و طلبکار گفت:
ـ چته پس از صبح به زمین و زمان داری خصارت می زنی؟ اون از جهاز مامانم که ناقصش کردی و این هم از این. نوچ_ نوچ لیاقت نداری که می دونی چقدر پولش بود؟!


خم شد و از روی زمین جعبه را برداشت، بیخیال حاضر شدن روی تختم نشست و سعی کرد جعبه را دوباره سر هم کند. عجیب بود که بلاخره زبان باز کرده بود، بعد از بلایی که سر محمد آورده بودم، حتی نگاهم نمی کرد و جدا از کتک هایی که ازم می خورد، هیچ ارتباطی با هم نداشتم. می دانستم محمد دوستش دارد و به بهانه ی تمرین محکم تر می زدمش.


همچنان مضطرب نگاهش می کردم، فکر کنم فوبیا گرفته بودم؛ فوبیای از دست دادن عزیزانم. هوف مگه این سلیته خانم عزیز بود؟


تابان_ ها؟ چرا مثل ماست نگاهم می کنی؟ کمد رو بگرد، ببین یه لباس بدرد بخور پیدا می کنی امروز بپوشم؟ 


همچنان داشت با فنر بین لولا های در جعبه ور می رفت.


تابان_ باز که وایستادی د برو دیگه!


گیج به سمت کمد چرخیدم و درش را باز کردم. از میان لباس ها بلند و گشادترینشان را تخمین زدم، همان را برداشتم و توی صورتش پرت کردم. بی توجه به حرص خوردنش، کیف پولم را از جیب شلوار جینم خارج کردم، داخل کتم گذاشتم و گفتم:
ـ ببینم چیز دیگه تنت کردی، خونت حلاله!


یک نگاه به مانتو مشکی و بلند انداخت، سپس نگاه عاقل اندرصفیه به من کرد و گفت: 
ـ مگه می خوام برم آبیاری؟


بیخیال بقیه ی صحبتش، نگاهی به ساعت بند چرمم انداختم و گفتم:
ـ من رفتم، سامیار رو گذاشتم که از دور مواظبت باشه تا دست از پا خطا نکنی.


جواب چهره نگاری هم که دیروز انجام دادی، امشب هر طور شده میگیرم. شب دیر میام، شاید هم نیومدم، ولی تو تمرین هات رو انجام میدی! در ضمن وقتی خواستی برگردی، دوباره بهم خبر میدی. بفهمم دوباره به اون پسره ی کولی و یلاقبا زنگ زدی، به خاله مهلقا می گم که توی اتاق بندازتت و درم قفل کنه!


بلند شد به سمتم حمله کند که پایش به پای دیگرش دهن کجی کرد و پخش زمین شد. لبخند کجی زدم و با غرور اتاق را ترک کردم. صدای جیغ و داد نامفهومش تا پشت در هم می آمد.
مهلقا که دوباره توی بستر بیماری افتاده بود تا من دید به سختی از جاش بلند شد با استرس برای بار هزارم تابان به من سپرد . از این مجهولات می ترسید، نه بهتر بود بگویم از من و بازی هایم که رو نبودند می ترسید.

https://forum.98iia.com/topic/6195-معرفی-و-نقد-رمان-سَـــرباز-اِنتقام-mhtaکاربر-انجمن-نودهشتیا/

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 42

بعد از اینکه خیالم را از زنده ماندن تابان راحت کردم، به سرعت از خانه بیرون زدم و با ماشین شخصی که به تازگی از اداره برداشته بودم، به سمت محل قرار با دلربا رفتم. در طی یک تماس سه دقیقه ای برای هزارمین بار با سامیار اتمام و حجت کردم که شش دانگ حواسش را به تابان بدهد، یک امشب را بیخیال مراقبت کردن از من و دنبال من راه افتادن شود.


کنار خانه به سبک اروپایی دلربا متوقف شدم و با دو بوق حضورم را اعلام کردم که به سرعت از خانه خارج، باوقار سوار ماشین مدل بالام شد و با کلی ذوق به سرو وضعم چشم دوخت، گفت:ـ آماده ای که؟

بی اهمیت جواب دادم:
ـ میبینی که!؟

دلربا گوشه ی چشمی نازک کرد و با لب های آویزان گفت:
ـ منظورم به پوله!


داشبرد ماشین را باز کردم، چشمانش از دیدن داشبرد مملو از دلار برق زد و با عشوه گفت:
ـ عزیزم امشب بعد از بردنمون، از خودمون می شی!


بی اشتیاق سر تکان دادم، ماشین روشن کردم و به سمت محل مهمانی که خارج  از شهر بود راندم. در آن مدت دلربا از ب بسم الله تا م پایانش می پرسید و من بی توجه جواب می دادم. اگر می دانست ذهنم در گیر چه چیز های مهم تر از رنگ چشم بچه آیندمان هست، هرگز مزاحم اوقاتم نمی شد و ساکت می نشست.


جواب چهره نگاری آمده بود و بخاطر محافظت شدیدی که ازم می شد، حتی نتوانسته بودم کوچک ترین اطلاعی از آن بدست بیاروم. بعد از اینکه آن شب با حال زارم محافظان را طی تعقیب و گریز گم کرده بودم، به شدت در کارشان دقت به خرج می دادند.


دلربا_ می گم رهام، پس تابان خودش تکی میاد؟


با چشم و دهن باز نگاهش کردم و سعی کردم کمی عادی تر از نگاهم بگویم:
ـ چطور!؟

ابرو های مداد کشیدش رو به هم نزدیک کرد و با لحن لوسی گفت:

ـ خب عزیز دلم وسط حرف هام گوشی رو روم قطع می کنی، همین میشه دیگه! امشب بازیه!


دیر شده بود، دیر گفته بود؛ وگرنه من از خدام بود که یک بهانه ی کوچک پیدا کنم و نگذارم تابان دوباره پا به آن ویلای کزایی بگذارد. برای جو گیری از مشت محکمم به مقصد لب و دهانش، دستم را محکم به فرمون فشار دادم و با دست دیگرم دنده را عوض کردم تا آزاد نباشد. بعد از ساعتی رانندگی که به زخمم فشار می آورد، به مهمانی رسیدیم.


دلربا دوست گرمابه و گلستانش را رو به روی در ورودی دید، با شوق از ماشین بیرون پرید و به سمتش رفت. در آینه صورتم را چک کردم که مبادا گریم پاک شده باشد و زخم های ریز و درشت روی صورتم نمایان شود. بعد از اطمینانم، ماشین را پارک کردم و بی میل به دلربا پیوستم. دلربا با لحن فخر فروشانه ای من را به ساغر معرفی کرد، سپس به نامزد دوستش حقیرانه نگاه انداخت و گفت:
ـ قبلا ها خوش سلیقه تر بودی!


بلاخره داخل ویلا رفت و من هم پشت سرش راه افتادم. طبق گفته های دلربا، مهمانی اصلی از ساعت ده به بعد شروع می شد و به خواسته ی خودش بیش از اندازه زود رسیده بودیم.


خسته از وراجی های دلربا، آقامنشانه روی مبل تمام استیل نشستم و سعی کردم مهمان ها که رفتارشان نمایانگر بی گناه بودنشان بود را زیر نظر بگیرم. تنها چیزی که بنظر مشکوک می رسید، همین عوام بودند که به مهمانی آمده بودند؛ دختر و پسر های کم سن و سال که با رقصیدن به شکل های عجیب و غریب تفریح می کردند.


دلربا به خاطر حضور پر ابهت من جرعت قبول کردن پیشنهاد رقص کسی را نداشت، مغموم کنارم نشسته بود و مواظب بود که کسی من را از چنگش در نیاورد.


_ ببخشید؟!


افکارم پاره شد، یک لنگه ابرویم را بالا انداختم و طلبکار به دختر هفده_ هجده ساله ای که با چشم های پرستاره نگاهم می کرد، چشم دوختم و با لحنی محکم؛ از آن هایی که تن تابان را می لرزاند، چه برسد به این دختر بچه لوس و کم سن سال گفتم:
ـ می شنوم!


دخترک با هول لباس چشمگیر و کوتاهش را مرتب کرد و گفت:

ـ من، من یعنی من از شما خیلی خوشم اومده!


تک خنده ی تمسخر آمیزی زدم. نمی دانم قیافه ی برزخی دلربا را نمی دید یا خودش را زیادی دست بالا می گرفت. ابرویم را بالا تر دادم و این بار شمورده تر گفتم:
ـ خب!؟ الان باید چی کار کنم؟


دخترک_ می شه بیشتر هم رو بشناسیم؟


مانع بلند شدن دلربا شدم و خودم جوابش را دادم:
ـ برو عمو، من اگه ازدواج کرده بودم؛ الان یه دختر هم سن و سال تو داشتم! برو که عصاب من زیر درخت آلبالو گم شده.


دختر با لب و لوچه ی آویزان گفت:
ـ نمی خوای قبول کنی چرا دروغ به هم می بافی؟


دلربا که همچنان دست من مانع بلند شدنش بود، با دندان غروچی گفت:
ـ گمشو بچه تا ندادم بیرون بندازنت!


دخترک نگاه بغض دارش را به من انداخت و کمی از ما فاصله گرفت، اما نگاه سنگینش همچنان اذیتم می کرد.


ساعت ها از پشت هم می گذشت و اشغال بودن گوشی سامیار داشت پیرم می کرد. با قاشق محتوای داخل بشقابم را زیر و رو می کردم و خود را به ندیدن می زدم تا دلربا راحت تر با پسر چشم آبی که نصف هیکل من را هم نداشت، دل و قلوه رد و بدل کند.
از استرس زیاد لرزش دست و تیک عصبی بر من قالب شد بود. دیر وقت بود و چیزی تا شروع شدن بازی نمانده بود! با انگشت روی دسته ی مبل ضرب گرفتم و کلافه خواستم بشقابم را روی میز عسلی بذارم که صدای پیام گوشی هولم کرد و موجب شد؛ بشقابم با صدای بلندی روی میز بیافتد. با سرعت پیام چک کردم و از بهت متن درون آن، سر پا ایستادم.


" رهام شرمنده! به جون خودت که عزیزمی چهار چشمی ردیابیش می کردم، ولی یهو گمش کردم!"


گمش  کرده؟ یعنی چی؟ که چی؟ کشتمت سامیار! زندت نمی ذارم. هزار و یک فکر ریز و درشت آشوبم کرده بود. نفس های بلندم، دستم که مدام مشت می شد، موجب شد؛ همان دختر چند ساعت پیش با شتاب به سمتم بدود.


_عزیزم خوبی؟ چت شده؟


با صدای خفه، اما ترسناکی گفتم:
ـ از جلو چش هام گم و گور شو که دنبالم گوشتم واسه قربونی!


بی توجه به نگاه شوکه ی دختر، مسیر خروج را در پیش گرفتم. چیزی که دیدم آب خنکی روی آتش وجودم ریخت، اما آتش بزرگ تری بر پا کرد. تابان با لباس پوشیده، اما جلف که توجه همه را در همان ثانیه اول به خود جلب کرد، به همراه دو مرد وارد سالن شد. هر هر کنان سر به سر یکی از آن ها می گذاشت و با مرد دیگر غش و ضعف می رفت. ان قدر نگاهش کردم که بلاخره سنگینی نگاهم موجب شد چشمش در چشمان خون بارم بی افتد. رنگ از رخش پرید، اما به ثانیه نکشید که بین دو مرد پناه گرفت و به سمت دلربا رفت که همچنان پشت ستون بزرگ با آن جوجه رنگی دل می داد و قلوه می گرفت.


آن چنان موضون و لوند راه می رفت که صدای تمام پسر های اطراف درب، درآمده بود. دلم از این می سوخت که من بخاطرش تا مرض سکته رفته بودم و او با بهترین حال ممکن وارد شده بود. دلم می خواست بروم، در آن واحد هم به باد کتک بگیرمش و هم آن لباس شب بلند و دانته ی مشکی را توی تنش جر بدهم. اصلا کسی حق نداشت، موهای حلقه حلقه اش با آن نوار مملو از نگین دور سرش که یک دور هم به دور گردنش پیچیده شده بود را ببیند.


خودش هم می دانست خونش برایم حلال شده، برای همین یک دقیقه هم از آن دو مرد فاصله نمی گرفت. یک ربعی می شد که با ولع غذا می لمباند و من هم با ولع در ذهنم به روش های مختلف زجر کشش می کردم. احساس می کردم تمام حجم خون داخل قلبم می خواهد از چشم هایم بیرون بزند. 

دلربا از کنار همان دوستش که جلوی در ایستاده بود، به من اشاره زد که آماده باشم و چیزی تا شروع بازی نمانده!


تابان به قصد شستن دست هایش به سمت دستشویی که واقف در حیاط خلوت پشت ساختمان اصلی بود رفت. خودم را به ندیدن زدم، اما ثانیه ای بعد از جا بلند شدم، شال حریر دلربا که روی مبل بود را برداشتم و به سمت تابان پا تند کردم. از میان معدود دختر و پسر های وسط سالن راه باز کردم و میانبر زدم. رو به روی در دستشویی به دیوار سرامیکی تکیه دادم و دست هایم را روی سینه قفل کردم. هوای حیاط حسابی خنک و صاف بود و همین ترقیبم می کرد که مدام نفس های بلند بگیرم.


به محض اینکه در دستشویی باز شد، چشم های خون بارم را از حلال نصفه و نیمه ی ماه گرفتم و به صورت تابان انداختم. ان قدر شوکه شد که دوباره داخل دستشویی رفت. خواست در را پشت سرش ببند که پیشدستی کردم، پایم که با کفش های کالج مزین شده بود را لای در گذاشتم و با ضرب دست هایم در را باز کردم. به راحتی یک پرنده ی کوچک گرفتمش، به زور به سمت بیرون هولش دادم و به دیوار جسباندمش. چند ثانیه ای فقط نگاهش کردم، خیلی خودم را کنترل کردم که مشتم کنار صورتش روی دیوار آجرنما دستشویی فرود آمد.


بی اختیار چشم هایش بسته شد و جیغ خفه ای کشید.
فاصله میانمان شاید به میلی متر رسیده بود. صورتم را تا جایی که به هم برخورد نداشته باشیم، جلو بردم و توی صورتش هوار زدم:
ـ شناگر ماهری هستی، نه؟ فقط حیف شدی، آب توی دست و بالت نیست!‌ کدوم گوری بودی که سامیار گمت کرد، هان؟ اون دو نفر کین؟ دیگه کارت به جایی رسیده که یه نفر کفافت رو نمیده، با دو نفر...


انقدر نفس کشیدن برام سخت شده بود که وسط صحبتم صدام قطع شد. سینم به شدت بالا و پایین می رفت و احساس می کردم الان است که سکته را بزنم.


از بهت حال خرابم جرعت حرف زدن نداشت. دهنش را برای توجیح باز کرد که انگشت کشید ام را جلوی بینی اش گرفته و گفتم:
ـ هیـ... ـس، هیس نشنوم صدات رو! نشنوم... !
ازش کمی فاصله گرفتم وکلافه دست در جیب کتم بردم، سیگار جدیدی که خریده بودم را درآوردم و گوشه لبم گذاشتم. با فندک روشنش کردم و تک کام عمیقی ازش گرفتم. در حینی که صحبت می کردم، دودش همراه با کلامم بالا می آمد:
ـ بازی چی شد؟ بردی؟


چشم های به خون نشسته ام، دود سیگار منظره ی مخوفی ساخته بود که همچنان بی پناه به دیوار چسبیده بود و نگاهم می کرد. کتک های این دو روز زبانش را کوتاه که نه کمی نوکش را زده بود. صدای زنگ گوشی ام که بلند شد، متوجه شدم دلرباست و به دنبالم می گردد.


کام دیگرم را با جان و دل تر گرفتم و گفتم:
ـ جواب نمیدی، نه؟ امشب جنازت رو می ندازم تابان، حالا دیگه با مرد غریبه می گی و می خندی؟ موهات رو جمع کن، این شال رو هم روی سرت بنداز و  گمشو بریم!


صدای من که آرام شد، تابان تازه خودش را پیدا کرد و با داد گفت:
ـ اصلا به تو چه، هان؟ تو رو سننه؟ زندگی شخصی من به تو چه ربطی داره!؟ دو روزه که دارم کتک می خورم، مگه چیزی گفتم؟ آره خجالت نکش، امشب هم بزن! آدم بی کس و کار نهایتش باید گوشه ی خیابون بیوفته و بمیره! یه روز چنان انتقامی ازت می گیرم که چشمت وا بمونه، یه کاری می کنم که توی کثافت کاری هات غلط بخوری! با مرد غریبه حرف زدم؟ خـ... ـوب کردم، باز هم  می زنم!


دیگه طاقت نیاوردم و با همان دستم که سیگار را گرفته بودم، چک محکمی توی دهنش زدم که خاکستر سیگار روی دستش ریخت و پوستش را سوزاند. نمی خواستم این طوری بشه، فقط می خواستم به حرف زدنش ادامه ندهد.  اصلا دست خودم نبود، برای کس دیگر که می خندید، دیوانه می شدم و کنترلم از دستم می رفت. موفق شده بودم ساکتش کنم، اما به این قیمت که دوباره چشم هایش را ازم دزدید. دلم می خواست او ده برابر بدتر از این من را بزند، اما این کار را نکند، اما قهر نکند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...