رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت 32

با مشت رویش می کوبید و اجازه تنفس نمی داد، با لجاجت گفت:
ـ کثافت مرض، حالا دیگه به جای دلربا جونت من رو بغل می کنی؟ همین جا چالت می کنم. دیگه بهت جا دادیم آستر هم می خوای؟


دختره ی روانی با آن طرز ضرب المثل زدنش آن چنان متکا را روی سرم فشار می داد که اکسیژنی به زیر پتو نمی رسید و احساس خفگی می کردم.
پاهایم را بلند کردم و با آن ها دو طرف گردنش را گرفتم، به پایین کشیدمش که سرش محکم با زمین برخورد کرد و صدایش خفه شد.


پتو و متکا را کنار زدم و نفس عمیق کشیدم. کامل از رخت خواب بلند شدم و بالای سرش نشستم. از ضربه ای که به سرش وارد شده بود، گیج بود و دماغش خون ریزی می کرد.

این بار من بودم که لجوج گفتم:
ـ دفعه آخرت باشه بغل من می پری ها. خب دوباره دلت بغل می خواد؛ مثل بچه آدم بگو تا من هم مثل یه فرد متشخص بگم که تا حالا خودت رو توی آینه دیدی که بغل من هم می خوای بیای؟!

تکان سختی به خود داد تا یک ضرب سرجایش بنشیند که سرش گیج رفت، دوباره با زمین برخورد کرد و خون ریزی بینی اش شدید تر شد. دروغ چرا بند دلم پاره شد، شوکه دستی به خون بینی اش زده و گفتم:
ـ پس چه مرگت شد؟ همش یه حرکت ساده روت اجرا کردم.


او شوکه تر از من دستی به دماغش کشید، جلوی چشمانش برد و بریده_ بریده گفت:
ـ خـ... خون، خـ...ـون داره میاد!
بی جان تر زیر لب گفت:
ـ خون...
قفسه سینه اش به شدت بالا و پایین می شد، نفسش بالا نمی آمد و برای ذره ای اکسیژن به سختی تقلا می کرد. سر به آسمان بردم و آرام گفتم:
ـ خدایا من رو ببخش، نمی تونم بذارم همین جا جون بده! بخاطر کار هایی که امشب کردم، یه تنبیه حسابی برای خودم در نظر می گیرم.
تنش که از بی حسی سنگین شده بود را از زمین کنده، از اتاق خارجش کردم و آهسته زیر گوشش گفتم:
ـ هی کدو قلقله زن، این جوری بخوای بمیری؛ خودم می کشمتا!


از خواب بودن مادرش که اطمینان حاصل کردم، به سرعت خود را به حیاط رساندم. جسم یخ بسته اش را کمی در بغل جابه جا کردم و روی لبه ی حوض نشستم. پوست سفیدش به کبودی می گرایید، چندین بار عصبی تکانش داده و گفتم:

_ هی دختره چیزی نشده، فقط از دماغت یکم خون اومده! نفس عمیق بکش!

روی دستم کمی بلندش کردم، دست دیگرم را در آب حوض فرو بردم و به بینی اش کشیدم. از سرمای آب در تنش لرز خفیفی افتاد. مضطرب گفتم:
ـ دارم بهت می گم نفس عمیق بکش!
صدای نفس های نا منظم و بلندش که به گوشم می رسید، دلم را آشوب می کرد.

دو سه بار دیگر هم دستم را در آب فرو بردم و خون رفته از بینی اش را تمیز کردم، در نهایت با دستم حجم زیادی آب برداشتم و صورتش را کامل شستم. حالش کمی جا آمد و نفس زنان گفت:

ـ ازت شکایت می کنم.


برای اینکه بحث را عوض کرده باشم، گفتم:
ـ اگه بفهمم فقط بخاطر اینکه دوباره بغلت کنم؛ این جوری فیلم اومدی، خودم نفست رو می برم.

_ اوه چاقوت روو بده من دستت رو نبری عمو، نفس من پیش کش!


چند ثانیه ای با خشم به هم چشم دوختیم، بخاطر احساساتم که داشت قلیان می کرد، اخمم را غلیظ تر کردم. به سختی خودش را از میان دستانم بیرون کشید، بی حال روی زمین نشست، به لبه ی حوض تکیه زد و گفت:
ـ خودشیفته از خود راضی، از اینکه نذاشتی توی اتاق بمیرم پیشیمونت می کنم.


بلبل زبانیش نشان می داد حالش بهتر است. ناخواسته به ماه خیره شدم، لبخند زدم و بی مقدمه پرسیدم:
ـ از خون می ترسی؟


گویی حلال ماه سحرمان کرد که میانمان آتش بس اعلام شد، زیرا او هم به آن خیره شد و آهسته گفت:
ـ اره فوبیا دارم، تنگیه نفس می گیرم تا حد مرگ.


اسم مرگ که آمد، ابرو هایم به هم نزدیک شد. با آستین لباس گله گشادش، صورتش را پاک کرد و بی مقدمه تر از من گفت:
ـ چرا یهو سر و کلت پیدا شد؟

منظورش را خوب متوجه شدم که در رابطه با خرید خانه صحبت می کند، نفسی گرفتم و طفره رفتم:
ـ قانون شماره چند بود؟ همه کار های من به خودم مربوطه می شه و کار های تو هم باز به من مربوط می شه!

هنوز هم نفسش کمی نامنظم بود ، از حرفم بول گرفت و گفت:
ـ پس آقای مربوطه باید خدمتتون عرض کنم که من شدیدا به پول اون کار نیاز دارم.

زمان مناسبی بود برای بیان حرف هایی که در مهمانی گفته شده بود.
کامل به سمت حوض چرخیدم، پاهایم را داخلش فرو بردم. از خنکایش لبخند زدم و گفتم:
ـ اگه کار هایی که من می گم انجام بدی، ده برابر اون چیزی که قرار بود بهت بدم، میدم!

مانند تیر از چله در رفت و با هیجان گفت:
ـ چه کاری؟
انگار نه انگار که پنج دقیقه پیش با فرش و زمین یکی اش کرده بودم، این تغییر ناگهانی اش را می پسندیدم.

کمی پاهایم را در آب تکان دادم و گفتم:
ـ یکم سخته و نیاز به تمرین بدنی داره، اگه قبول کنی؛ خودت باید مسئولیت خطراتش رو به عهده بگیری! اگه توضیح هم بدم دیگه نمی تونی قبول نکنی!

پوز خندی زد و گفت:
ـ خطر؟ من حتی نمی دونم دو روز دیگه کجا باید سرم رو روی زمین بذارم، چی باید بخورم؟ حتی نمی دونم این همه اتفاق جور واجور از کجا رو سرمون هوار می شه!؟ ان قدر به پول نیاز دارم که خطر برام یه شوخیه، اگر کاری که گفتی شرعیه توضیح بده.

چی کار داشتم می کردم؟ 
این بهترین راهی بود که به ذهنم می رسید، اگر اینجا قبول نمی کرد، بلاخره خواسته یا ناخواسته وارد این بازی شده و کسی ازش نظر نخواسته بود. پس بهتر بود برای این نبرد ناجوان مردانه کمی آماده اش کنم.

از جا بلند شدم، با فاصله کنارش نشستم، به حوض تکیه زدم و جدی گفتم:

ـ مطمئنی دیگه؟


کلافه سری تکان داد و گفت:
ـ اره دیگه!


نفس گرفتم و گفتم:
ـ باید برای من پوکر بازی کنی، از کسایی که بهت می گم اطلاعات کسب کنی! لازم باشه باید دو شیفت_ دو شیفت کار کنی.
صبح تو کافه تا ده، ده به بعدم هرجا که رفتم با من میای!


تابان ـ اما این کار خلافه، پوکر جرمه، تو خلاف کاری!؟


دستی به موهایم که روی صورتم ریخته بود کشیدم و مطمئن گفتم:
ـ ببین لازم باشه تعهد میدم که هیچ خطری از لحاظ پلیس ها تو رو تهدید نمی کنه.
تابان باز هم بهانه آورد:
ـ من شب ها نمی تونم مامانم رو تنها بذارم!
ـ اونش هم با من، تو فقط کاری که من می گم رو انجام بده. مگه نگفتی پول لازمی؟
اجازه جواب دادن به او ندادم و ادامه دادم:
ـ از فردا تمرین هات رو شروع می کنی، این لگد پرونی هات باید یکم هدفمند بشن. کار با اسلحه چی، بلدی؟


شوکه به سمتم چرخید و قصد حرف زدن داشت، اما فقط لبانش باز و بسته می شد و صدایی به گوش نمی رسید.

خوب می دانستم از حرف هایم حسابی ترسیده است. من هم همین را می خواستم، در این شرایط ترسیدن برایش خوب بود.

بلاخره به خود مسلط شد و گفت:
ـ من ننم خلاف کار بوده یا ددم که بتونم اسلحه دستم بگیرم؟ یه عمر نون حلال می خوریم اینه وضعمون! آقا من نیستم.

در جایش نیم خیز شد، پیراهنش را کشیدم که دوباره با زمین برخورد کرد. کمی خشم در صدایم ریختم و گفتم:
ـ ببین خاله ریزه، بهت گفتم اگه ماجرا رو برات تعریف کنم، دیگه راه برگشت نداری! دلت نمی خواد که مامانت خدایی نکرده عمرش بده به شما؟
دندان هایش را به هم سایید و غرید:
ـ آشغال کثیف!


خنده حرص دراری زدم و گفتم:
ـ مواظب چفت و بست دهنت باش، حالا هم برو بخواب که اگه دیر به کافه برسی شب مشق نظام می گیری.

تابان ـ یادم نمیاد کاری که گفتی رو قبول کرده باشم.


ـ منم یادم نمیاد نظرت رو پرسیده باشم!

عصبی و مضطرب از جایش بر خواست، با پاهای برهنه به سمت خانه قدم برداشت که گفتم:
ـ از فردا یه نفر تعقیبت می کنه! فکر لو دادن من رو از سرت بیرون کن خاله ریزه.


عصبی موهایش را چنگ زد و کشید، تا جیغ نزند و بعد به سمت خانه پاتند کرد. دستم را مشت کردم، در هوا تکان سختی به آن دادم و گفتم:
ـ yes!


ایده خوبی بود جاسوس آن ها که برای تحقیقات می آمد را در زمین خود به بازی بگیرم. این جوری فکر می کرد که من سایه به سایه دنبالش هستم و از کارهایش خبر دارم. حتی فکر اینکه با تمرین های سختی که قراربود برای آموزش به او بدهم حسابی ازش انتقام می گرفتم، در دلم عروسی به پا می کرد.

به قصد آوردن لب تابم، دوباره وارد اتاق شدم. چشمم به تابان افتاد که مضطرب زیر پتو وول می خورد. دلم کمی به رحم آمد، در حینی که کنارش می نشستم تا لب تابم را از روی زمین بردارم، به آرامی گفتم:

ـ اگر به حرف هام گوش بدی، قرار نیست هیچ اتفاقی بدی بیوفته، فقط حرف های من رو جدی بگیر.

از اینکه دلم برایش سوخته بود کفری شدم و ادامه دادم:
ـ با خوابیدن توی این اتاق هم وداع کن که این آخرین شبه!


با لب تاب از اتاق خارج شدم و خود را به حیاط رساندم. طی یک ایمیل از شاهین خواستم عکس و فیلم های گرفته شده را برایم بفرستد.

چند دقیقه ای طول کشید تا جواب داد، ایمیلی حاوی چندین عکس و یک فیلم برایم ارسال کرد. یک دور کامل عکس ها را از نظر گذراندم، روی یکی از آن ها زوم کردم که سر میز پوکر بود و پول هنگفتی روی میز خودنمایی می کرد. در ذهنم چندین بار تکرار کردم:
ـ هر عکس حاوی یه نکته فوق مهمه، این همه اسکناس دلار چه جوری یک جا جمع شده؟ برای چه کسی بودن؟


ان قدر جای جای عکس را زوم کردم تا چشمم به شماره ردیف اسکناس ها افتاد. این جوری می توانستم آمار کسی که این همه پول پای میز شرط بسته بود را از بانک در بیاورم.

عکس های دیگر چیز قابل توجهی را به همراه نداشتند. فیلم را باز کردم، دلربا هرگز فکرش را هم نمی کرد که من این گونه مچش را بگیرم، تقریبا می شد گفت به همه ی آقازاده ها یک دور سرویس داد. حالم از اینکه چندی پیش دست من راهم این گونه گرفته بود، بهم می خورد. باید آمار تک تک این اقازاده ها را هم برای مرکز می فرستادم تا به پسراشون ان قدر ننازند. برنامه ورد را باز کرده و شروع به گزارش نوشتن، کردم.

٭٭٭٭


با نور شدیدی که در چشمم افتاده بود، گردن درد که تازه متوجه اش شده بودم؛ چشم هایم که نمی دانستم کی بسته شده بود را باز کردم. نگاهی به ساعت مچی ام کردم که 6:00 را نشان می داد. باز هم نماز صبحم قضا شده بود. لب تاب را از روی پاهایم برداشتم، کش و قوصی به تنم دادم. از شیر کنار حوض وضو گرفتم و وارد خانه شدم. بی توجه به سر و صداهایی که از آشپزخانه می آمد، از سجاده ای که کنار میز تلوزیون بود، مهر برداشتم و قامت بستم. بعد از سلام پایان نماز به سجده رفتم و بخاطر قضایای دیشب طلب آمرزش کردم، از خدا خواستم از این ماموریت سربلند بیرون بیایم.

سرم را که از سجده بلند کردم، تابان طلب کار جلویم ایستاده بود و گفت:
ـ با این کار هایی که می کنی، روت می شه نماز هم بخونی؟


بلند شدم، مهر را سر جایش گذاشتم و گفتم:
ـ این فضولیا به تو نیومده .
وارد اتاق شدم، لباس پلو خوریم را به تن کردم و پا به آشپزخانه گذاشتم که تابان با خیال راحت صبحانه می خورد و هر از چندی روی پایش ضرب می گرفت.

نگاهی به ساعت کردم و بی درنگ گفتم:
ـ من دارم میرم، قبل من اون جا نباشی؛ حرف های دیشبم که یادت نرفته؟


سیخ سر جایش ایستاد و با خسومت نگاهم کرد، لقمه در دهانش ماسید و گفت:
ـ یعنی نمی خوای منم با خودت ببری؟

سر تکان دادم:

ـ نوچ، تو با این کیفیت کنار من بشینی؟ خودت رو توی آینه ندیدیا.


لقمه اش را به زور قورت داد و گفت:
ـ خلایق هرچه لایق!
بعد از اینکه میزان جدیتم را تخمین زد، به سمت اتاق پا تند کرد. این بار نوبت من بود که با خیال راحت بشینم و صبحانه بخورم. یک لقمه در دهان گذاشتم و با لذت لیوان چایی اش را بلند کردم، جرعه ای از آن نوشیدم که متوجه شدم حاضر و آماد در آستانه آشپزخانه ایستاده و با شرارت نگاهم می کند.

تابان ـ هی مستر ساعت چنده؟
بی هواس دست چپم را بلند کردم که لیوان در دستم چپه شد و محتویاتش روی لباس و شلوار رنگ روشنم ریخت. تا جوابش را بدهم از جلوی در محو شد. زبانم را روی لبانم کشیده و بعد از یه نفس بلند، گفتم:
ـ شب جوابت رو می گیری!

٭٭٭٭
تابان : 
بعد از گذراندن یک روز سگی در کافه و عدم حضور روهام و سامیار با ترس و لرز به خانه بر می گشتم. بی خوابی دیشبم روی چشم هایم اثر گذاشته بود و مدام روی هم می افتادند. صدای رانند که رسیدن به مقصد را اعلام کرد، چرتم را پاره کرد. با پولی که از دخل کافه برداشته بودم، کرایه را حساب کردم و از ماشین پیاده شدم.


خسته تر از آن بودم که صاف راه بروم، حتی تلاشی نکردم تا امیر من را نبیند. جالب این بود که این بار او از من رو برگرداند، ذهنم توان تجذیه و تحلیل نداشت. همان طور که کیفم را روی زمین می کشاندم، به جلوی در خانه رسیدم. طبق عادت ضربه محکمی به آن زدم که باز شد و بی هوا توی حیاط پرت شدم.

کیفم را همان جا رها کردم، سعی کردم با چشم های بسته راه ورودی به خانه را پیدا کنم که با سر به چیز سفت و محکمی بر خورد کردم. سرم را مالیدم و از فکر اینکه توی دیوار رفتم؛ مستانه و خواب آلود خندیدم که صدای سوت کر کننده ای چشم هایم را چهار طاق باز کردم.

متعجب به وسایل جدید در حیاط که به یکی از آن ها بر خورد کرده بودم، نگاه انداختم و در نهایت چشمم به رهام افتاد که بالای پله ی در ورودی ایستاده بود، لباس ورزشی به تن داشت و سوت استیل بین لبانش جا خشک کرده بود.

مامان پنجره آشپزخانه را باز کرد، بعد از قربان صدقه رهام رفتن، رو به من گفت:
ـ دخترم رسیدی؟ 


نگاه خمارم را رویش تنظیم کرده و گفتم:
ـ نه سر کوچه ام الانا دیگه می رسم.


چشم و ارویی برایم آمد و گفت :
ـ خسته نباشی، می بینی این پسر چقدر آقاست، از وقتی اومده همش به فکر ماست!
متعجب و خواب آلود به مامان که میل اسفند دود کن را از پنجره خارج کرد و به سمت رهام فوت کرد، نگاه کرده و جیغ زدم:

ـ مامان، دوباره من رو به یه غریبه فروختی؟
انگشتش را به بینی نزدیک کرد و گفت:
ـ هیس جیغ نزن!


سپس چشم غره ای به من رفت و پنجره را بست. رهام نگاه خوف ناکش را به من انداخت، به ساعت مچی اش اشاره زد و گفت:
ـ فقط سه دقیقه وقت داری لباس هات رو عوض کنی و توی حیاط حاضر باشی!
دستم را تکان دادم و گفتم:
ـ برو بابا دلت خوشه!


تلو تلو خوران از کنارش عبور کردم که گفت:

ـ به این زودی دیشب رو فراموش کردی؟
کلافه نفس عمیق کشیدم و به سرعت خود را به اتاق رساندم. با دیدن اتاقم، فکم با زمین بخورد کرد. دیگر شباهتی به اتاق دیروزم نداشت، لوازم جدیدی مثل تخت و میز توالت و غیره با سلیقه درونش چیده شده بود. جلو رفتم، کف دستم را چندین بار روی تشک تخت فشار دادم.


ـ لامصب کوفتت بشه، هعی خدا به کیا پول میدی آخه؟
سرم را به نشانه تاسف تکان دادم. لباس بیرونم را با یک دست بلوز و شلوار جذب آبی عوض کردم. موهایم را بالای سرم جمع کردم، هد بند ورزشی روی پیشانی ام قرار دادم و در آینه به خود خیره شدم.

مثل همیشه سعی کردم با خود مشورت کنم:
ـ ببین تابان هرچه سریع تر باید به پلیس خبر بدی، فقط چند روز برای اینکه اعتمادش رو جلب کنی چموش نباش؛ حرفش گوش بده و بعد طی فرصت مناسب پتش رو روی آب می ریزی!

کمی عقب گرد کردم و به مخاطب خاص درون آینه احترام نظامی گذاشتم.
ـ بله قربان!
سپس دویدم و آینه را بوسیدم که رد رژ نصفه و نیمه ام رویش ماند. باید برای مامان هم سربسته توضیح می دادم؛ وارد آشپزخانه شدم و پشت سر مامان که ظرف می شست ایستادم، مثل همیشه دو انگشت اشاره ام را در پهلویش فرو بردم.

  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 33

داد اعتراضش بلند شد، آهسته و جدی گفتم:
ـ مامان زیاد نزدیک این پسره نشو خطرناکه، خلافـ...
صدای رهام از پشت سرم آمد که مانند قاشق نشسته وسط حرف های ضروریم پرید:
ـ سه دقیقت تموم شد بجنب!
مامان دست از سر کاسه بشقاب ها برداشت و با محبت رو به رهام گفت:
ـ مگر که تو این دختر شلخته رو وقت شناس کنی، فقط امیدوارم زحماتت رو به باد نده.
نمی دونم قبل از آمدنم چه چیزی بین این دو رد و بدل شده بود، اما هرچه که بود رهام فکر همه جایش را کرده بود. سعی کردم قربان صدقه مامان را نشنیده بگیرم و از فرصت استفاده کردم.
از یخچال یک نان لواش برداشتم، بعد از چهار لا کردنش یک دور داخل ماهیتابه حاوی املت گوشت چرخاندمش و گاز بزرگی از آن زدم.


با دهان پر لبخند بزرگی به قیافه رهام که از چندش جمع شده بود زدم و به سمت بیرون آشپزخانه راه افتادم، بلند گفتم:
ـ مامان حالا هی این رو تحویل بگیر، ببین من کی بهت گفتم!

به محض اینکه به کنارش رسیدم از لباسم گرفت، جلو جلو راه افتاد و من راهم پشت سر خود کشید. در حینی که تقریبا روی هوا می دویدم، گاز بزرگ دیگری از شام سرپاییم زدم و نصف نان بیرون مانده از دهانم را با انگشت در دهانم جا کردم.

کنار حوض از حرکت باز ایستاد، نگاه درمانده ای به لپ پر از غذا و لقمه در دستم کرد و به سرعت باقی لقمه را از دستم کش رفت؛ در دهانش گذاشت. با دهن پر که توان جویدن هم نداشتم به لقمه ام اشاره زدم و مغموم گفتم:
ـ گشنه زیاد شده ها، حالا خوبه شام خوردی.


لنگه ابرویش را بالا انداخت و گفت :
ـ مال تو خوش مزه تره!


به شکل ناگهانی جدی شد و ادامه داد:
ـ به مامانت گفتم دارن محافظ شخصی با حقوق بالا استخدام می کنن و قراره من بهت آموزش بدم. دفعه ی دیگه بفهمم داری چرت و پرت تحویلش میدی، دیگه هرگز نمی بینیش!
تکه ی بزرگی نان که از قضا خشک هم بود به گلویم پرید، بعد از چندین بار سرفه پایین رفت و تا معده ام را خراش داد.

ان قدر ترسناک شده بود که توان اعتراض هم در خود نمی دیدم. خواب که هیچ نفس کشیدن راهم فراموش کرده بودم. بی توجه به من با لذت لقمه در دهانش را پایین داد و سوتش را در دهانش گذاشت؛ در آن دمید و با لحن نظامی  گفت:

ـ یک، دو، سه؛ پنج دقیقه دور حیاط بدو!


با وجود ترسم انگشتم را بلند کردم و گفتم:
ـ فکر نکنی ازت ترسیدم ها، کلا به ورزش علاقه دارم!
شروع کردم به دور حیاط دویدن. از بی خوابی اشک از چشمانم روانه بود و آب دماغم بند نمی آمد.
حول و حوش ده دقیقه بود که می دویدم او با خیال راحت با لب تابش ور می رفت؛ هر از چندی اخم می کرد و هر از چندی هم لبخند های مرموز می زد.

ان قدر دور چرخیده بودم که سرم گیج می رفت. بلاخره دل را زدم به دریا سرجایم ایستادم و خم شدم نفس نفس زدم.
مطمئن بودم متوجه نشده است که دیگر نمی دوم زیرا سرش حسابی گرم تاییپ کردن بود.

صدای سوتش برق سفاز را از سرم پراند.
رهام ـ چون بی اجازه ایستادی پنج دقیقه دیگه ام می دویی!
با داد از مامان کمک خواستم که لجوج گفت:
ـ ده دقیقه!
پایم را به زمین کوبیدم و اشک هایم را با استین پاک کردم.
سرش را عاری از احساس بلند کرد و با بی رحم ترین لحن ممکن گفت:
ـ یه ربع!

هرچه بیشتر تعلل می کردم زمان را بالاتر می کشید، هیچ پناهی نداشتم و ترجیح دادم تا نگفته تا صبح بدوم؛ همان لحظه شروع به دو کنم.

لبخند یک طرفه ای زد، تلفنش را به گوشش نزدیک و پچ پچ وار صحبت کرد. چراغ های هال که خاموش شد، متوجه شدم مامان رخت خوابش را پهن کرده است و با خیال راحت می خواهد به خوابش برسد.

آخه یک مادر تا چه حد می توانست بی خیال باشد؟ حتما رهام انقدر خودش را به موش مردگی زده که مامان فکر می کند امام زاده است و محض خیر و برکت برای من کار شرافت مندانه پیدا کرده است.

بی حواس بلند گفتم:
ـ خبر نداره این امام زاده کور می کنه که شفا نمیده!
گوشی را کمی از گوشش فاصله داد و آرام گفت:
ـ دوباره بلند فکر کردی؟ بیست دقیقه!
عصبی همان جا وسط حیاط چهار زانو نشستم و با نفس نفس گفتم:
ـ آخه این دیگه چه ربطی داره؟( با جیغ) تو فکر کردی کیی؟ هان!؟ اصلا نمی دوم ببینم می خوای چیکار کنی؟!

رهام ـ نوید بعدا بهت زنگ می زنم.
لپ تاب را به کناری گذاشت؛ سرپا شد و دست در جیبش کرد، چاقوی جیبی قیمتی از آن خارج کرد. دکمه ای را فشرد که چاقو از غلاف خارج شد، در هوا تکانش داد و گفت:

ـ تیک تاک، تیک تاک فکر کنم توی خواب تموم کنه کمتر دردش بیاد!
سیل اشک هایم روی صورتم جاری شد، مضطرب سرپا شدم؛ دست هایم را به نشانه ی صلح بالا بردم و با حال زاری گفتم:
ـ خیله خب، خیله خـ... ـب فقط اون چاقو رو سرجاش برگردون، هرچی تو بگی؛ اصلا هرچی تو بخوای.


لبخند مرموزی زد، یک قدم به سمت در ورودی برداشت که با التماس گفتم:
ـ آخه تو چی از جون ما می خوای؟ من که گفتم هرچی تو بگی خواهش می کنم با مامانم کاری نداشته باش.
سر جایش ایستاد و گفت:
ـ این کار رو می کنم که یادت بمونه من کیم!


مسیرش را عوض کرد، چند قدم آهسته به سمت من برداشت. می خواست چه کند؟ از این روانی بعید نبود سرم را لبه ی حوض بگذارد و گوش تا گوش ببرد. از فکری که کردم وحشت برم داشت، چند قدم مانده بود به من برسد که جیغ خفه ای زدم و پا به فرار گذاشتم. از ترس اینکه مبادا به من برسد، با تمام توان به دور حیاط می دویدم.


چیزی نمانده بود به من برسد، سرعتش را که دیدم ناامید شدم و چشمانم را بستم.
تازه وقتی به حالت دو از من جلو زد متوجه شدم چاقویی در کار نیست و او هم به قصد دویدن و گرم کردن به دنبالم می آمده! نفسی از سر آسودگی کشیدم، با فوش هایی که در دل دادم؛ تقریبا یک دور با اجدادش تا ماه عسل رفتم و بازگشتم.

غرورم اجازه نمی داد که از من جلو بزند، بیخیال مستفیض کردن اجدادش به سرعتم افزودم که با هم شانه به شانه شدیم. سرم را به سمتش برگرداندم و خیره نگاهش کردم. ابروهایش درهم گره خورده بود. به صورت منظم از بینی نفس می گرفت و از دهان خارج می کرد. تخت سینه اش از نفس های عمیقی که می کشید، بالا و پایین می شد.

چشمانم همان جا ماند، دیشب را برایم تداعی کرد که در بغلش جا خشک کرده بودم. چرا از قبل به هیکل تنومد و ورزشکاریش دقت نکرده بودم؟ فرض کن من دیشب توی بغلش...

زیر لب" نوچ" گفتم، سرم را چندین بار چپ و راست کردم تا این افکار پوچ و بی انتها از ذهنم دور شوند.


دوباره ازش عقب افتادم، از همان فاصله نگاهش کرده و گفتم:
ـ اه، اه کجای این هیکل قشنگ و ورزشکاریه؟ شبیه گلدون می مونه.
پنج دقیقه در سکوت دویدیم که بلاخره رضایت داد و ایستاد.

 

ناکس حتی نفس نفس هم نمی زد، درست برعکس من که تا کمر خم شده بودم و کم مانده بود زبانم هم از دهانم بیرون بیافتد. زیر چشمی دیدم که به سمت باغچه کوچک حیاط رفت، ترکه ی انعطاف پذیر و باریکی از درخت کند و به سمتم آمد. ضربه کنترل شده ای به پشتم زد که از سوزش خفیف پوست کمرم سیخ ایستادم.

لبانم جمع کردم و زیر لب گفتم:
ـ وحشی!


بار دیگر به شکمم زد که آن را هم به داخل بردم و نفسم را حبس کردم. نگاه خریدارانه ای به من انداخت و با تاسف گفت:
ـ نوچ، نوچ، نوچ نگاش کن ترخدا! یدونه ماهیچه برای مثال زدن توی تنش نداره، همش چربیه!


لب و لوچه ام آویزان شد و با ناراحتی گفتم:
ـ کو کجا!؟ من یه کیلو وزن اضافه ام ندارم!

دوباره ترکه را به پشتم زد و گفت:
ـ هر وقت ازت سوال پرسیدم حرف بزن. حتی بلد نیستی درست نفس گیری کنی، در طول دویدن همش له له می زنی.

بازهم طاقت حرف های درشتش را نیاوردم " به من می گفت مثل سگ نفس می کشم".
دهانم را برای ابراز اعتراض باز کردم.

مکث کوتاهی کرد و با چشم های نافذش اشاره زد دهانم را ببندم که به صورت خود جوش بسته شد. حرف های صدمن یه غازش را از سر گرفت:
ـ بیستا شنا برو ببینم قدرت دست هات تا چه حده؟!


اول کمی نگاهش کردم، سکوتش را که دیدم؛ بلافاصله گفتم:
ـ کجا آخه، عمق حوض تا زانو بیشتر نیست؛ نمی شه توش شنا کرد.

سر تا پایم را از زیر نظر گذراند و جدی گفت:
ـ ساکت شو احمق!


دو طرف لبم به سمت پایین کشیده شد، آرام اما طوری که بشنود؛ گفتم:
ـ خودتی!


دستش را به سمت جیبش برد که به یاد چاقو افتادم و سریع گفتم:
ـ نه، نه خودمم!
در دل ادامه دادم: 
دروغ گفتم خودتی، خودتی!


طوری که نبیند نوک زبانم را از دهانم خارج کردم.

لبخند مرموزی زد و گفت:
ـ شنا برو منم همراهیت می کنم!


با دقت نگاهش کردم، بعد از کمی تعلل به سمت حوض قدم برداشتم و جستی در آن زدم؛ داخلش ایستادم.
ذهنم در درگیر این بود که در این یه ذره جا چجوری شنا کنم؟ اصلا ازش نپرسیدم چه شنایی؟ قورباغه؟ پروانه؟ شاید هم کرال! برگشتم تا سوال در ذهنم را مطرح کنم، اما با چیزی که دیدم از خود مایوس شده؛ دستم را بلند کردم و به پیشانی ام زدم.
طلب کار از حوض بیرون آمدم، چلپ چلپ کنان به سمتش قدم برداشتم و بالای سرش که روی زمین شنا سوئدی می رفت، ایستادم.

ـ بیشعور، زبونت رو به جای شام قورت دادی؟ نمی تونستی بگی شنا سوئدی تا من لباس هام رو خیس نکنم؟


فکر کنم درست می دیدم، سرشانه هایش از خنده تکان ریزی می خورد. حرف های چند دقیقه پیشش و کاری که الان با من کرد، حسابی سر دلم سنگینی می کرد. چند قدم دیگر برداشتم و به کنارش که رسیدم، یک طرفه رویش نشستم و پاهایم را به سمت بالا جمع کردم؛ تمام وزنم را روی کتف و کمرش انداختم.

انگار نه انگار که یک وزنه پنجاه و خورده ای کیلو رویش است، همچنان فرم خودش را حفظ کرده بود و ریلکس دستانش را خم و راست می کرد.

چندین بار با انگشت به پشتش زده و گفتم:
ـ از نسل شرکی یا هالک؟
رهام ـ دوباره رو دادم پرو شدی؟

با خشم یکی از دستانش را بالا آورد خودش را به سمت دیگر مایل کرد که تعادلم را از دست دادم و روی زمین ولو شدم. با یک نگاه  گذرا، خونسرد گفت:
ـ آی کیو جلبک یکه برای تو نیمه! شروع کن پنج دقیقه شنا برو.

به حالت چهار زانو در آمدم و معترض گفتم:
ـ آقای آی کیو صد، با این شغلی که برام دست و پا کردی؛ شنا سوئدی به چه درد من می خوره آخه!؟ پلیس ها که ریختن سرم، بخوابم روی زمین و شنا برم؟

دست راستش را از روی زمین برداشت و ترکه را از بغل دستش چنگ زد. همچنان با یک دست شنا می رفت.

 (اگه توی تلوزیون نشونش می دادن؛ فکرم به دو چیز بیشتر نمی رفت: یا فتوشاپه یا هم که فیلم هندی.) ترجیح دادم قبل از اینکه بار دیگر کتکم بزند، به‌ حرفش گوش دهم. دمپایی هایم را از پا در آوردم، پنجه های پایم را روی زمین گذاشتم و دست هایم را به صورت قائم روی زمین مستقر کردم. اولین بار که دستانم را از آرنج خم کردم، توان این را در خود ندیدم که بار دیگر به آن ها فشار بیاورم و راستشان کنم.

آیی گفتم و با بی حالی روی زمین ولو شدم. رهام دست از شنا رفتن برداشت و با ترکه بالای سرم ایستاد، گفت:
ـ بلند شو حیف نون، بلند شو گفتم!


عصبی بادی به قب قب انداختم و گفتم:
ـ خیله خب حالا انگار چه کار سختیه فقط داشتم ادا در میاوردم، شنا سوئدی رو که دیگه همه بلدن!
لنگه ابرویش را بالا انداخت و پرسید:
ـ همه!؟

بار دیگر تاکید کردم:ـ همه!

سرش را بالا پایین کرد و گفت:
ـ آها، پس کدو قلقه زن حالا که همه بلدن؛ به جای بیستا چهل تا شنا میری!


در همان حال که روی زمین ولو شده بودم، دستم را بلند کردم؛ محکم به پس سرم کوبیدم و سریع گفتم:
ـ حالا که فکر می کنم، همه ی همه ام بلد نیستن.


چوب را به پشتم فشرد و گفت:
ـ پاشو، پاشو که شانست زده.

فکری به سرم زد، به حالت اولیه در آمدم. کمر و باسنم را تند تند بالا پایین کرده و شروع به شموردن کردم:
ـ یک، دو، سه ماشالله دلاور چهار، پنج ، شیش!


با داد گفت:
ـ دست هات رو خم کن، این جوری رو آره واقعا همه بلدن.


بند بند سلول هایم از هم جدا شد تا توانستم بیست تا شنا بروم، سپس با التماس از روی زمین بلند شدم؛ مانند گربه ی شرک به او چشم دوخته و گفتم:
ـ غلط خوردم برای همین روزا گذاشتن دیگه، مگه نه؟!
دست زیر چانه برد و گفت:
ـ امم بذار فکر کنم.


چشمانم را جمع و منتظر نگاهش کردم که گفت:
ـ خیلی خب، اونجوری نگاهم نکن برای اولین بار کافیه.

ذوق زده پریدم و بی هوا به آغوش کشیدمش، با حرکتی که زدم هردو شوکه شده بودیم و نفس در سینه هایمان حبس شده بود.
به سرعت پسش زدم، کمی عقب تر سر به زیر ایستادم و گفتم:
ـ دیگه مثل ماست وای نایستی من بغلت کنما! به من احساس داری؟
چند بار سرفه کرد و گفت:
ـ تو می پری بغل من، من به تو احساس دارم؟ صد بار بهت گفتم خودت رو به من نچسبون.

خمیازه بلند بالایی کشیدم و خجالت زده بحث را عوض کردم:
ـ تو خواب نداری؟ این کار ها رو صبح هم می شه انجام بدیم ها!


دوباره ابرو در هم کشید و گفت:
ـ تمرینتم که تموم بشه، شیفت سوم کاریت شروع می شه!
شوکه نگاهش کرده و گفتم:
ـ شیفت سوم؟
رهام ـ آره باید پاسور یادم بدی!


از شدت تعجب خمیازه ام خود به خود قطع شد و گفتم:
ـ مگه من حمال برقیم، بابا منم آدمم خسته می شم. بعدشم تو همش حقوق دو شیفت رو بهم میدی!

رهام ـ خب حقوق شیفت سوم رو هم پرداخت‌ می کنم.


دستانم را رو به آسمان بردم و کلافه، اما بلند گفتم:
ـ خدایا من رو گیر چه آدم نفهمی انداختی؟! این تاوان کدامین گناهمه؟ فقط ادرس بده.

  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 47

با صدای بلند و رسایی گفت:

تابان_ هی پیر مرد کجایی؟ من اومد...

آخرین کلمه از جمله اش مصادف شد با دیدن رهام به بند کشیده شده، دلربا مغموم، به اضافه پیرمرد و دختری که بارها در اتاق رهام عکسش را دیده  و حسابی بهش حسادت کرده بود. تند_ تند و شوکه پلک زد و نگاهش را بین حضار چرخاند. وقتی نگاهش به رهام رسید، داد رهام در آمد و با عصبانیت گفت:

ـ د آخه عقل کم گروگانت گرفتن، بعد تو با خوشحالی تمام وارد می شی؟ این چه لباساییه، مگه خونه خاله اومدی؟!

تابان به تته پته افتاده بود، آب دهنش را قورت داد؛ به خودش مسلط شد و گفت:

ـ این هم بازیه جدیده که راه انداختی؟ به تو چه من چی می پوشم؟

حسام جلو تر آمد و تابان را دعوت به نشستن کرد، اما او به حرفش اهمیتی نداد و به سمت رهام قدم برداشت. قصد داشت دست هاش که سفت بسته شده بودند را باز کند.

حسام_ آی_ آی بیا بشین اینجا که اگه بخوای چمشوش بازی در بیاری مجبور می شم دست و پای تو رو هم ببندم!

تابان دست به کمر زد و طلبکار گفت:ـ وای_ وای، نگو ترسیدم.

در ظاهر قوی نشان می داد؛ وگرنه از همان لحظه که زخم های تازه روی صورت رهام را دید، فرو پاچیده بود. از اتفاق های ناگهانی خوشش نمی آمد و زندگی اش قافلگیری با چاشنی بی خبری شده بود. به دستور خر درونش به سمت رهام چرخید، در حالی که در چشم هایش خیره شده بود؛ شروع به باز کردن گره سفت و پیچ در پیچ طناب دور دستش کرد و زیر لب گفت:ـ چه اتفاقی افتاده؟

حسام که نزدیک تابان شده بود، دستش را از پشت گرفت؛ روی زمین پرتش کرد و گفت:

ـ سوالی داری می تونی از من بپرسی!

همان لحظه رهام که خون خونش را می خورد، بلند داد کشید:

ـ هوش، اون جوری که لایق خودته باهاش رفتار نکن!

با این حرف رهام، حسادت در وجود رویا و دلربا جوشید و جوشید تاجایی که می خواست وجودشان را ذوب کند. مگر می شد که رهام از سر علاقه حرفی بزند و به دل ننشیند؟! از همه بدتر حال آن دو شکست خورده تقدیر بود که با دستان خودشان عشق رهام را خط زده  بودند، یکی به عمد و دیگری ندانسته و با اعمال پدرش. پدری که مثل سرطان به زندگی اطرافیانش افتاده بود و ذره_ ذره جان همه را می دوشید. در می گفتیم یا همان حسام خالی برازنده اش بود؟

او که به سختی دنبال اطلاعات ود با جدیت رو به رهام گفت:

حسام_ ببین رهام یه بار دیگه ازت می پرسم، من آدم بخشنده ای هستم. اگه حاضر به همکاری با ما بشی، این خانوم کوچولو بر می گرده سر خونه و زندگیش و تو هم یه کار آب و نون دار تر گیرت میاد. اطلاعاتی که بدست آوردی رو چند نفر دیگه ازش مطلع هستن؟! چرا همایون و هم دست هاش رو توی اون مهمونی دستگیر نکردی؟ کسی می دونه که من به ایران برگشتم؟!

تابان گنگ و رهام با بی تفاوت ترین شکل ممکن نظاره گر حسام بود. قیافه بانمکی به خود گرفت و جواب بی موردی به حسام داد:

رهام ـ من چیزی یادم نمیاد!

حسام عصبی تر از قبل خاکستر سیگار نیم سوخته اش را تکاند و آن را با پشت دست رهام خاموش کرد. با حرکتی که زد، تابان درد پهلویش که به میز برخورد کرده بود را فراموش، بلند شد و به سمت حسام دوید. ضربات پیاپی و بی جانش را به او زد تا دست از سر رهام بردارد. دست خودش نبود، اشک می ریخت؛ به قیافه رهام که درد می کشید و حتی جیکش هم در نمی آمد، نگاه می کرد. حسام بار دیگر با ضرب دست تابان را از خود دور کرد و گفت:

ـ هنوز برای گریه کردن زوده ! مراد این سرتق خانم رو هم روبه روی رهام ببند.

مراد که چشمش را بسته بود تا چشم آبی اش را در این حجم از حقارت نبیند، با برده شدن نامش یکه خورد و به یک باره چشم هایش را باز کرد. زیر لب چشم گفت، یکی دیگر از صندلی های میز نهار خوری را برداشت و درست روبه روی صندلی رهام روی زمین گذاشت. تابان شوکه را از روی زمین بلند کرد، روی صندلی گذاشت و با طناب جدیدی که کامی آورد، دست هایش را بست، اما نه به محکمی دست های رهام. حتی دل دیدن صورتش را هم نداشت، کارش که تمام شد؛ بهانه ای آورد و اجازه خروج گرفت. از شدت دلشوره تمام محتویات معده اش را کنار جوب بالا آورد. طبق سابقه ای که از حسام سراغ داشت، می دانست هیچ کدامشان چه تابان، چه رهام تا ساعاتی آینده زنده نمی مانند.

در همان لحظات داخل خانه، حسام سیگاری دیگر روشن کرد. تابان با یاد آوری چند ثانیه قبل و کاری که او با رهام کرد، تنش لرزید. پوست شفاف دست رهام به سیاهی می گرایید و از شدت درد و سوزش به گز_ گز افتاده بود، اما سعی داشت زیاد به رو نیاورد تا تابان بیش از این نترسد.

رویا که احساس می کرد با حضور تابان در زندگی رهام به او خیانت شده است، با خوشحالی روی مبل راحتی کمی دور از همه نشسته بود و با لذت تابان دست بسته را تماشا می کرد. قصد داشت بعد از اتمام کار حسام او را زیر مشت و لگد بُکشد.

حسام پک عمیقی به سیگار زد رو به دلربا گفت:

ـ کارت تموم شده می تونی برگردی خونت.

به نگهبان ها اشاره زد، با وجود خواهش و التماس دلربا مبنی بر ماندن، از خانه بیرون انداختنش. رهام می ترسید، اما خدای بالای سرش شاهد بود که ذره ای از این ترس برای خودش نبود. شهادت آرزوی دیرینش بود؛ اصلا برای همین چنین شغل پر خطری را انتخاب کرده و تا آن جا پیش رفته بود. دلشوره خودش را نداشت، تنها به عاقبت دختر ریزه میزه ای که جلویش بسته بودند، فکر می کرد. آری می ترسید، می ترسید جان سختی اش کار دستش بدهد و قبل از رفتن خودش، خدایی ناکرده پر کشیدن تابان را ببیند. با خب بلندی که حسام گفت، به چشم دید که تابان به خود لرزید و قلبش برای او به جنبش افتاد.

حسام_ تابان عمو جون یه بار هم اجازه میدم تو سوال های من ذرو ازش بپرسی، شاید به نتیجه رسیدی و لازم نشد من خودم رو خسته کنم.

تابان چشم از دست مجروح رهام که روی دسته صندلی بسته شده بود، گرفت با نفرت به حسام دوخت و گفت:

ـ شاید خیلی از مرحله پرت باشم و هیچی از این ماجراهایی که داره اتفاق میوفته ندونم، ولی در این حد می دونم که امکان نداره تو داداش باباجون من باشی! ان قدر به من نگو عمو جون.

حسام با صدای بلند خندید و گفت:

ـ خیلی از خود مطمئن حرف می زنی.

با فیلتر سیگار روشنش به سمت رهام چرخید، تابان فهمید چه قصدی دارد و چشم هایش را محکم بست. در سکوت صدای به جز خفیف پوست رهام گوش داد و توی دلش ضف افتاد. در نهایت طاقت نیاورد، چشم هایش را باز کرد و با داد گفت:

ـ پس چه مرگته وحشی!؟ چی از جون ما می خوای؟ تا دیروز که همتون باهم همدست بودید و دستتون تو یه کاسه بود، پس الان مرگت چیه!؟

حسام نگاه معنی داری به رهام که از درد چشم هایش را بسته بود، انداخت و با تمسخر گفت:_ همکار؟! یادم نمیاد خواسته باشم با یه پلیس همکاری کنم.

 

رهام با ناامیدی چشم گشود و صورت ریز تابانش را نگاه کرد. می دانست آب از سرش گذشته است و دیگر کاری از دستش بر نمی آید.

تابان گیج و گنگ گفت:ـ پلیس؟

حسام مبل تک نفره را کمی جلو تر کشید، به سختی رویش نشست و گفت:

ـ آره عمو جون، سرگرد رهام پارسا مامور ویژه  اداره که یک ساله بی اجازه تو کار های من فضولی می کنه  و من تا الان تحملش کردم.

 

تابان دوباره با تعجب گفت:ـ پلیس؟

به رهام که سر به زیر انداخته بود، نگاه کرد و با داد گفت:

ـ می دونی چند وقته شب ها خوابم نمی بره؟ فقط برای اینکه فکر می کردم همدست یه خلاف کار شدم. می دونی چقدر عذاب وجدان داشتم؟ همش به از عاقبت کارمون فکر می کردم و حتی از فردای خودم هم می ترسیدم. همش استرس داشتم، لعنتی می دونی چی به سرم آوردی؟

در جواب این همه گله و شکایت، رهام فقط در سکوت نگاهش می کرد. این جا جای ضف نشان دادن و احساساتی شدن نبود؛ نباید عکس العمل نشان می داد.

حسام سر خوش از اتفاق هایی که افتاده، ادامه داد:ـ این ها که چیزی نیست، می دونی اصلا آقا پلیسه واسه چی یهویی توی زندگیت سر و کلش پیدا شد!؟

تابان به نشانه ی منفی سر تکان دادو سوالی به او نگاه کرد که گفت:

ـ این آقا نه دلش برای تو سوخته بود و نه عاشق چشم و ابروت شده بود! چون فکر می کرد دختر منی به زور خودش رو توی زندگیت چپوند، می خواست انتقام بگیره! آقا پلیسه باس بهت بگم اشتباه زدی، مهلقا زن من بوده، ولی فقط برای دو ماه و من هیچ بچه ای از تنها عشق زندگیم نداشتم. بعد دو ماه طلاق گرفت و با برادرم احسان ازدواج کرد، زن من بود، ولی عاشق برادرم شده بود، خیانت کار...

تابان نمی دانست با این حجم از اطلاعات جان کاه چه کند؟ فقط ناباور به رهام نگاه می کرد و اشک می ریخت. دلش می سوخت که این اواخر قلبش برای رهام می تپید. از خودش دل سرد شد که فکر می کرد جدیدا رهام هم به او توجه خاصی دارد. دلش می خواست بمیرد و حرف های بی رحمانه حسام در مورد خانواده کوچک و عزیزش را نشنود. چه می گفت در مورد مهلقا پاک و عزیزش؟! مادرش پاک ترین موجود روی زمین بود! نبود؟! از شوک حتی نتوانست چیزی به زبان بیاورد.

 

از طرف دیگر رهام هم از شنیدن حقیقت منقلب شده بود، تازه فهمیده بود؛ این مسیر را از همان اول اشتباه آمده است.

 

حسام بلاخره از یاد و خاطره ی مهلقا دل کند، دو_ سه بار پشت سر هم دست زد و گفت:

ـ خب، خب، خب قصه دیگه بسته! ان قدر بزنیدش تا به حرف بیاد حوصلم رو سر برد.

ثانیه ای از حرف بیفکرانه ی حسام نگذشته بود که بر سر رهام ریختند و در عرض یک ربع ان قدر زدنش که یک جای سالم در تنش نماند. مدام خون بالا می آورد و با نگاه دردمندانه تابان را تماشا می کرد، تابانی که چشم بسته بود و از صدا ی کتک ها جیغ می کشید و التماس می کرد. از رهام بدش آمده بود، اما دلش طاقت کتک خوردنش را نداشت. احساس نفرت داشت خفه اش می کرد، اما حس دیگری با این حس مقابله می کرد که باعث می شد برای نجات جان رهام این گونه التماس کند. وقتی صداها خوابید، جرعت کرد و لای یکی از چشم هایش را گشود. ناباور به رهام چشم دوخت، رهامی که دیگر هیچ نشانه ای از آن رهام قبلی نداشت.

سرش روی شانه اش افتاده، زیر چشم چپش کبودی محض بود تا حدی که باز نمی شد. لبش ورم کرده بود و روی گونه راستش رد چاقو مانده بود. لباس های پاره_ پاره و تن غرق خونش را که دید تنگیه نفس به آرامی دربرش گرفت. از کثرت گریه به هق_ هق افتاده بود و مثل بید می لرزید. صدای آن پست فطرتی که رهام را به این روز انداخته بود، از ته چاه می شنید که گفت:

ـ حالا دیگه به خیال خودت بین ما نفوذ می کنی، آره؟ ببین جوجه پلیس، یا حرف می زنی یا کم_ کم باید از این خانوم کوچولو خدافظی کنی!

  • پسندیدم 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 48

لرز شدیدی درتن تابان افتاده بود هیچ، گویی چشم هایش هم از فرط دیدن رهام در آن وضع خشک شده بود که پلک نمی زد و یک سره در چشم های نگران رهام خیره شده بود. قدرت شنیدن صدایش را هم نداشت، فقط دورا دور می دید که چیزی مثل نامش را لب می زند. هوای تازه، نه شاید هم قدری اکسیژن تنها خواسته اش در آن شرایط بود. قفسه سینه اش به طرز وحشتناکی بالا و پایین می شد و از گلویش صدای خس_ خس می آمد.

رهام با دیدن اوضاع وخیم تابان درد خودش یادش رفت، جان تازه گرفت و با دست های بسته برای نجات جان تابان تقلا کرد. محافظین حسام گوشه ای ایستاده بودند و با اشتیاق این صحنه را تماشا می کردند.

رهام_ تابان به حرف من گوش کن، د می گم نفس عمیق بکش لعنتی! کثافت ها داره می میره، یه کاری بکنین. اون تنگیه نفس داره اگه بهش هوا نرسه می میره!( هوار زد) دست های من رو باز کنید بی همه چیزا، گفتم دست های من رو باز کنید...

راست می گفتند جایی که شیر نباشد شغال پادشاهی می کند. نوچه های حسام چشم او را دور دیده بودند و حسابی برای خودشان تفریح می کردند. یکی از آن ها نگاهی به صورت کبود شده تابان اندخت و با خنده گفت:

ـ این حیف نون که نزده خودش داره جون میده!

رهام به سیم آخر زده بود و یه دقیقه هم دهنش بی کار نمی ماند. نکته قابل درک این بود که اگر دستانش باز می شد، هیچ کدام از محافظ ها زنده نمی ماندند. همچنان تقلا می کرد که دست هایش را باز کند از خودش خبر نداشت که با این حرکات کنترل نشده زخم های سوختگی پشت دستش به خون ریزی افتاده اند و عفونت زخم کهنه اش هم بیرون ریخته است. اوضاع بلبشویی شده بود...

 

خیلی حال تابان خوب بود که محافظ ها برای حرف کشیدن از رهام ازش سواستفاده کردند. نایلن آوردند، روی سرش کشیدند و بازجویی از رهام را از سر گرفتند:

_ خیله خب، جوجه پلیس خیلی وقت نداری به سوال هامون جواب بدی! چند نفر از مدارکی که پیدا کردین مطلع اند؟ گزارشون رو دادی یا نه؟

رهام که از جواب دادن باز مانده بود، دیگر اهمیت نداد. نیمی از وجودش چشم شده بود و لرز خفیف دست تابان را می دید، نیم دیگرش گوش شده بود و صدای نفس های خسته و بلندش را می شنید. چاره ای نداشت، اگر لب باز می کرد؛ دیگر عزیزانش هم به این روز می افتادند. بلند_ بلند به همه لعنت می فرستاد و تهدید می کرد. یک لحظه احساس کرد که صدای نفس گوش خراش، اما امید بخش و دلنشین تابان را نشنید.

بی توجه به سوال های پیاپی محافظ ها چشم هایش را بست و از ته دل هوار زد:

ـ یا فاطمه ی زهرا خودت یه کمکی برسون نفسش رفت، نفسم داره میره...

انگار نفس رهام هم رفته بود که اینگونه بال_ بال می زد و نا آرامی می کرد. درست چند ثانیه بعد در اوج ناامیدی رهام، در ورودی به دیوار کوبیده و چند بار عقب و جلو شد. مراد با آن قد بلند و هیکل پر چهارشانه روی درگاه ظاهر شد. به محض دیدن اوضاع به سمت تابان دوید؛ مشما را از روی سرش کشید و فریاد زد:

ـ اگه بلایی سرش بیاد که خونتون حلاله!

با برداشتن مشما رهام احساس کرد راه های تنفسی اش باز شدند و نفسی از سر آسودگی کشید. مراد چشم آبی اش را از بین تناب هایی که خودش بسته بود، آزاد کرد. با نگرانی در آغوش کشیدتش و به آهستگی روی زمین رهایش کرد. بلند شد پنجره ی بلند سرتاسری حال را باز کرد، پارچ آب روی میز را برداشت و دوباره بالای سر تابان باز گشت.

محافظ_ داری چه غلطی می کنی، این مثلا گروگانه ها!

مراد داد زد:ـ خودت داری می گی گروگانه خرفت اگه بمیره که دیگه به هیچ دردی نمی خوره، در ضمن می دونی این کیه؟ احمق پشگل مغز.

محافظ ها که تمام مدت قصه تعریف کردن حسام بیرون بودند، هر سه نفرشان با ترس سر تکان دادند که مراد ادامه داد:

ـ این برادر زاده آقاست، اگه یه مو از سرش کم بشه احسان قبل از آقا می کشتتون!

گوش های رهام تیز شد، پس این ها احسان را می شناختند، حتما دلیل ناپدید شدنش را هم می دانستند. مراد دستش را خیس کرد و روی صورت تابان پاشید. نفس هایش منظم شد، اما هوشیاری کاملش را بدست نیاورد. نگاه کلافه ای به چشمان بسته اش کرد و گفت:

مراد_ ببریدش پیش مهمون ویژه بندازیدش. تا کامی و حسام بر نگشتن، لازم نیست کاری بکنید که داشتید به همه چیز گند می زدین.

حسام رفته بود به شرکایش سر بزند و کار های محموله ی جدیدش را راست و ریست کند. باید به همه کارهایش یک تنه رسیدگی می کرد تا گیر نیوفتد. یکی از راز های موفقیتش همین نظم کاری اش بود.

 

 

***تابان***

با احساس کوفتگی عضلاتم لای یکی از چشم هایم را باز کردم که نور شدید آن را زد. در جای گرم و نرمی بودم، چیزی مثل بغل یک آشنا. کمی که چشم هایم تکان خورد، صدای آشنایی به گوشم رسید که با اشتیاق گفت:

ـ بلاخره رضایت دادی بلند شی تنبل خانم؟

کمی ذهنم بالا و پایین کردم تا صاحب صدا را بشناسم، به محض دریافتن اطلاعات چشم هایم را چهارطاق باز کردم. آن چیزی را که می دیدم، باور نداشتم. مغزم به چشم هام می گفت: این دری وری ها چیه که به من حواله می کنی؟

نمی دانستم بخندم، گریه کنم یا خود را نیشگون بگیرم تا از بیدار بودنم مطمئن شوم. از بغلش بیرون آمدم، روبه رویش نشستم و با دقت نظاره اش کردم. مگر می شد پدرم را نشناسم؛ هرچند که ریش هایش بلند و نامرتب شده باشد، هر چند که موهایش از آنکادری در آمده باشد. نه خندیدم، نه گریه کردم؛ بلکه با جیغ بلندی دوباره خود را در بغلش رها کردم و تا می توانستم در آغوشم فشردمش و فشرده شدم. اصلا شرایطم را فراموش کرده بودم، رهام و اوضاع وخیمش را هم همین طور... فقط می خواستم در همان نقطه ی امن و آرامش بخش بمانم، هر چه قدر که تنگ و کوچک باشد.

بی اختیار اشک هایم سرازیر شد و گفتم:

 ـ بابایی الهی قربونت برم کجا بودی، اینجا چخبره؟ م یدونی چه بلایی به سرم اومده ...؟ بابا همش فکر می کردم دیگه ما رو نمی خوای، خونمون رو فروختن. حال مامان اصلا خوب نیست.

 

"حضورت اینجا، در کنارم درست مثل این مانند که عابری به ناگاه در آغوش بکشتم و بگوید دوستت دارم...

همین قدر ناگهانی...

همین قدر غیر ممکن " 

من به درد و دل هایم خاتمه نمی دادم و بابا با صبر و حوصله همیشگی اش ناز و نوازشم می کرد. فقط یک جمله را تکرار می کرد" می دونم عزیزم... می دونم، به زودی همه چیز درست می شه "

بعد از اینکه تمام دق و دلی هایم را خالی کردم، نوبت بابا بود که حرف بزند.

بابا ـ عزیزم تو چرا پات به اینجا باز شد؟

با حرفی که زد، به یاد رهام افتادم. دوباره دلم ضعف رفت و بی حواس گفتم:

ـ وای بابا، رهام! اون اصلا حالش خوب نیست! به قصد کشت کتکش زدن، ما باید یه کاری بکنیم.

با تاسف سر تکان داد و در حالی که داخل چشم های خیسم را می کاوید، گفت:ـ هیچ کاری از دست ما بر نمیاد.

متعجب پرسیدم: 

ـ نمی خوای بپرسی رهام کیه؟

موهایم را به پشت گوشم فرستاد و با لبخند گفت:

ـ خودم می دونم دخترم...( اخم هایش را در هم کشید) به خاطر کار های بچه گانه همون و افکار احمقانه حسامه که من الان اینجام و تو به این روز افتادی! اون حسام عوضی من رو اینجا حبس کرد تا رهام متوجه نشه تو دختر من هستی! اون می دونست رهام میره سر وقت خانوادش، نمی خواست بلایی سر اون ها بیاد و یا آتویی دست رهام بده. برای همین ما رو قربانی کرده! من همه تلاشم رو کردم تا با تو ارتباط برقرار کنم، ولی یه نگاه به دور و اطراف بندازی می بینی که هیچ راهی نداشتم!

من درست وسط این بازیه مسخره بودم و از هیچ چیزش اطلاع نداشتم، یا من زیادی احمق بودم و یا ماجرا زیادی از حد پیچیده. دلم شور می زد، می ترسیدم رهام زیر شکنجه از دست برود. مطمئنن پدر می توانست وساطتش را بکند. با التماس نگاهش کردم و در حالی که از بغض چونه می زدم، گفتم:

ـ بابا اگه دوباره رهام رو به باد کتک بگیرن چی؟ 

پدر با نفرت به جای نامعلومی نگاه کرد و گفت:

ـ کم بلا به سرمون آوردن که این جوری سنگش رو به سینه می زنی؟ 

ـ ولی بابا...

بابا احسان ابرو هاش رو در هم کشید و در حینی که دست هایم را در دست می گرفت، گفت:

ـ دیگه نمی خوام چیزی بشنوم، هرچی اون ها زودتر باهم کنار بیان، ما زودتر از این مخمسه خلاص می شیم. بعدش قول میدم دست تو و مهلقا رو بگیرم و ان قدر از اینجا دورتون کنم که دیگه تا ابد هیچ کدوم از این عوضی ها دستشون بهمون نرسه! 

چمباتمه کنار دیوار نشستم، در ذهنم حرف های عمو حسامم موج می زد و روم نمی شد که درباره ی خیـ*ـانت مادر از بابا چیزی بپرسم. لحظه ای آرام و قرار نداشتم. گوش تیز کرده بودم تا شاید صدای رهام را بشنوم، اما هیچ جز سکوت محض نبود. موضوع پیچیده تر از این حرف ها بود که کامل ازش سر در بیاورم. رهام چرا باید تا این حد حساب نشده عمل می کرد؟ البته باید بگویم تیمشان چرا حواسشان به رهام نبوده؟ چرا ردیابی اش نکردند؟ چرا برای کمکش نمی آمدند؟ چرا با وجود اینکه آن ها برای کمکش نیامدند، باز هم رهام حاضر به لو دادنشان نمی شد تا از شر این همه کتک و شکنجه راحت شود؟ چرا بابا می خواست ما رو از رهام دور کند؟ من موافق بودم یا نه!؟ اگر بعد از شنیدن حرف های حسام ازش متنفر شدم، پس چرا وقتی بابا گفت می رویم دلم برایش تنگ شد؟ چرا؟ چـ... ـرا؟ چرا؟

ان قدر چرا در مغزم ریخته بود که متوجه نشدم کی هوا تاریک شد. خوب بود که بابا شوکه بودنم را درک می کرد و هیچ حرفی نمی زد. شاید منتظر بود که آرام_ آرام با این حقایق تلخ کنار بیایم. ساعت ها بود که یک گوشه نشسته بودم و هیستریک پاهایم را تکان می دادم. به دیوار سفید خالی از تابلوی روبه رویم خیره شده بودم و گاهی سوال هایم را بالا و پایین می کردم، گاهی رهام و حسام که مسبب این همه درد سر بودند را فوش می دادم و لعنت می کردم، گاهی هم به دور از این همه تنش برای زنده ماندن رهام دعا می خواندم.

ناگهان اتاق تاریکی محض شد، نمی دانم برق ها رفت یا بابا خاموششان کرد. صدای در آهنی در فضای سرد و خاموش اتاق پیچید و توجهم به آن سمت جلب شد. جسم بیجانی را داخل اتاق انداختند و دوباره این صدای بسته شدن در بود که در گوشم اکو وار پیچید. ثانیه ای تامل کردم و وقتی هیکل تنومندش را در سایه روشن اتاق شناختم، بی درنگ به سمتش دویدم.

  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • اضافه کردن...