رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت 19

 

الهام که نمی دانم تا آن موقع کجا بود، با دستانی خیس وسط سالن رسید و با تعجب به اطراف نگاه کرد. به سرعت از الهام هم مایه گذاشتم و گفتم:
ـ من به الهام نظر میدم تِم تولد ها رو چجوری بچسبونه!

الهام با چشمان گرد نگاهم کرد تا جلوی جیغ زدنش را بگیرد، اما باز هم می شد ذوق مرگ شدنش را از رفتارش دید. سامیار قیافه با نمکی برایم گرفت و با ژست دخترکشی به سمت در رفت که نگاه مشتاق الهام هم پشت سرش کشیده شد. بلافاصله بعد از رفتنش، از الهام خواستم به چند مغازه آن طرف تر برود و با سلیقه ی خودش تم تولد بخرد.
 
جای تابان حسابی خالی بود، فردا باید از کارش سر در  می آوردم، این دختر خوب زیرآبی می رفت، اما من خود در این کارها استاد بودم. با تکان دادن سر افکارم را پراکنده کردم و نگاهی به سر وضعم انداختم که با آن شلوار سبز و کفش کتانی حسابی شلخته و دهاتی به نظر می رسید. به محض برگشت الهام کارها را به دست او سپردم و خود به خانه ام رفتم. بلاخره زیپ شلوارم را به هر سختی که  بود باز کردم و یک دوش حسابی گرفتم، از آن هایی که حتی تا نیم ساعت بعد هم گونه هایت قرمزی خودش را حفظ می کرد و پوستت از تمیزی ذوق ذوق می کرد.

 در اتاقم نگاهی به تمام لباس های کاور شده ام کردم، بعد از کلی چشم چرخاندن، یک شلوار جین زغالی را با جلیغه ی هم رنگش از کاور درآوردم و پیراهن مارک سفید یخچالی ام را هم از کمد خارج کردم. بعد از اینکه انتخابم کامل شد، شلوار را به همراه پیراهنم پوشیده، آستین هایش را  تا آرنج تا و جلیغه را هم روی پیراهن به تن کردم. جلوی آینه لباس هایم را مرتب کردم و روی قیافه ی تا حدودی شکسته ی خودم خیره موندم که هنوز هم چشم های درشت و مشکی ام شفافیت گذشته را داشت و خال خیلی کوچیک پوستیم هم کنار لب های قرمز روشنم خود نمایی می کرد. دستی به چال روی چانه ام کشیدم که رویش را ته ریش پوشانده بود تا مطمئن شوم که هنوز هم به عمق خود پا برجاست. با ادکلنم بار دیگر دوش گرفتم که تلفن خانه زنگ خورد.

با فکر آنکه سامیار است به سمتش دویدم، اما با دیدن شماره ی مامان بی اهمیت سوییچ را از روی پاتختی برداشته و از خانه خارج و در را بهم کوبیدم.

 امشب باید حسابی به چشم می آمدم، پس وظیفه خطیر مو درست کردن را به آرایشگاه سپردم. روی صندلی آرایشگاه نشسته بودم و آرایشگر ته ریشم را انکادر می کرد که بلاخره سامیار پیام داد:

" همه چی حله! وقتی بهت تک زدم، بیا توی کافه که مثلا قافل گیرت کنیم "

به سرعت جوابش را ارسال کردم:
" فدایی داری، جبران می کنم "

بعد از تمام شدن کار آرایشگر برای بار دوم به آینه نگاه کرده و قیافه جدیدم را در دل تحسین کردم. به گفته ی آرایشگر حسابی جذاب تو دل برو شده بودم، موهای بلندم یک طرفه اتو  زیرش پوش داده شده بود که هر از چندی یک تار موی لختم به روی پیشانی ام می افتاد و با حرکت سر باید کنارش می زدم. ریش هایم هم فقط در حد رد پا در صورتم بود، نه انقدر کم که کوسه جلوه کنم و نه آنقدر زیاد که در ذوق بزند. ته ریش مشکی ام جلوه ی چشم های مشکی ام را هم بیشتر کرده بود و گویی با کم شدن ریش هایم مژه های فر خورده ام هم بیشتر در چشم بیننده می نشست.

اّفترشیو خوش بویی انتخاب کرده و به صورت زدم و بعد پول نجومی آرایشگاه را حساب کردم. بیرون مغازه هوا حسابی تاریک شده بود، بیهدف با ماشین انقدر در شهر چرخ زدم تا سامیار خبرم کند. صدای زنگ موبایلم که بلند شد تا کافه با سرعت زیاد راندم و همان جا جلوی در کافه پارک کردم. باید کمی نقش بازی می کردم، یک نفس بلند کشیدم؛ از ماشین خارج شدم و با کمی مکث به سمت کافه رفتم.

در را به آرامی باز کردم که با یک فضای تاریک روبه رو شدم، کمی با تعجب این طرف و آن طرف را نگاه کردم که انتظارم به پایان رسید، همه از پشت میز ها به بیرون پریدند و چراغ ها را روشن کردند.

کلی آت و آشغال در سرم ریختند تا بلاخره رضایت به نشستنم دادند، در همین مدت کوتاه تمام مدعوین یک دور از زیر نظر گذراندم؛ دختران و پسرانی که جز سامیار و الهام هیچ یک را نمی شناختم و کنجکاو بودم هرچه سریع تر دلربا را پیدا کنم تا کسی قبل از من تورش نکرده.

سامیار که هر دقیقه با یکی از دخترها خوش و بش می کرد، بلاخره مذاکراتش را به پایان رساند و به سمت من آمد و کنارم نشست. دستش را دور گردنم انداخت و زیر گوشم گفت:
ـ خب بحث به جبران رسیده بود، میشه یه تومن!!

دستش را پس زدم و بی توجه به مزه پرونیش، گفتم:
ـ کدومشونه؟

همان لحظه صدای اهنگ بلند شد، همه به سمت قسمتی از کافه که فضای خالی بود رفتند و شروع به رقصیدن کردن. سامیار با چشم به دختری قد بلند اشاره کرد که لباس های شیکی به تن داشت و به تنهایی پشت یک میز نشسته بود. از اینکه قدم اول با موفقیت انجام شده بود، حسابی کیفم کوک شده. سرش را به سمت خودم خم و بی اختیار لپش را ماچ ابداری کردم.

با چندش لپش را پاک کرد و گفت:
ـ اه داداچ اشتباه می زنیا، اون رو نگاه می کنی؛ نیت می کنی و بعد به قصد قربت من  روماچ می کنی؟ هیع منحرف  متوهم.

در همان هین دختری لوند صدایش کرد تا باهم برقصند، اوهم از خدا خواسته من را با یک دنیا فکر و نقشه تنها گذاشت و رفت. باید غرورم را کنار می گذاشتم، از جایم بلند شدم و بار دیگر کنار دلربا که پایش را با ریتم آهنگ تکان می داد؛ نشستم. نگاهی گذارا به من انداخت و باز هم بی اهمیت به دختر پسرهای دیگر که حسابی خودشان را تکان می دادند نگاه کرد.

سعی کردم با جدی ترین تن صدایم صحبت کنم:
ـ آمار رسیده واسه پوکر اومدی!؟

درست دیدم که چشم هایش برق زد و سرش را با چنان شتابی به سمت من برگرداند که استخوان گردنش نالید. جلف تر از قبل شروع به آدامس جویدن کرد و گفت:
- خب؟

دست هایم را روی میز به هم گره زدم و مسلط به خود، گفتم:
ـ صحبت، صحبت کاره! اگه آدمش باشی پول قلمبه ای دستت رو می گیره!

مشخص بود که حسابی وسوسه شده بود، من هم همین را می خواستم، باید از همان اول به روش خودشان وارد می شدم. شاید بهتر بود خودم هم هر چه زود تر بازی پوکر را یاد می گرفتم.
باردیگر ابرو بالا انداخت و در حالی که می خواست اشتیاق درونی اش مشخص نشود، گفت:
ـ خب؟

باید کمی سفت تر می گرفتم که او دنبال من باشد نه من دنبال او، در جایم نیم خیز شده و بی اهمیت به چشم های متعجبش گفتم:
ـ نه مثل اینکه اشتباه گرفتم، تو آدمش نیستی ...

خواستم کامل بلند شوم که به سرعت دستش را روی دستم گذاشت و با دلخوری گفت:
ـ باشه، باشه بشین حالا...

دستم را از زیر دستش بیرون کشیدم و در دل گفتم:
ـ به من دست نزن، دست نزن که قاطی کنم برای هر دوتامون بد میشه!

با غرور رسوب کرده در چشم هایم، نگاهش کردم که سوت بلند بالایی زد و گفت:
ـ اولالا، توشون سگ بستی؟

مثل اینکه خوشش آمده بود، شاید هم داشت دون می پاشید .
باید بیشتر حواسم را جمع می کردم، امثال این آدم ها صد نفر را باهم لب چشمه می بردند و تشنه برشان می گرداندند.

دوباره نگاه گذارایی به صورت برنزه اش کردم و گفتم:

ـ بحث رو عوض نکن، هرچقدر که بخوای سرمایه می ذارم، من یه طرفم به عربایی وصله که دیگه کارشون از خرید خونه گذشته و به خریدن جزیره و غیره افتادن. می خوام پولم رو جوری سرمایه گذاری کنم که یه شبه راه صدساله رو برم. دنبال یه همکار می کردم که فقط برام بازی کنه و قرار بازی رو با کله گنده ها بذاره، دنبال یه آدم متصل می گردم درست مثل خودم!

چشم هایش بیشتر برق زد، لقمه ی چرب و نرمی پیدا کرده بود و نمی خواست از دستش بدهد. و این میزان عشوه ای که در صدایش می ریخت بود که مشخص کرد چقدر برای جلب توجه من تلاش می کند.

دلربا ـ بیا حالا یه امشب رو یکم خوش بگذرونیم، نظرت در مورد یه دور رقص چیه؟

رقص ؟ هوف فکر کنم خیلی چیزها باید از سامیار یاد بگیرم. با تکان سر که موجب شد بار دیگر دسته ی موهای روی پیشانی ام کنار برود، گفتم:

ـ نه متاسفانه پام توی ورزش آسیب دیده.

قیافه نگرانی بخود گرفت، این بار دستش را روی پایم گذاشت و با عشوه گفت:
ـ الهی بمیرم خیلی درد داری؟

دندان هایم را روی هم ساییدم تا از خشمم کاسته شود، فکر کنم علاقه ی خاصی به پا گذاشتن روی عقاید من داشت. برای من که یک عمر با عقاید محکمی بزرگ شده بودم؛ پا گذاشتن روی آن ها برایم حسابی سخت بود. کاش می شد بلند بگوییم یک متر از من فاصله بگیر!

شروع به تکان دادن دستش داد که بی اختیار دستم را با شتاب  بالا بردم...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 20

دلم می خواست کشیده جانانه ای مهمانش کنم، اما دستان سامیار قبل از فرود آمدن دستم به روی صورت براق دلربا، مانعم شد.

سامیار ـ به به، می بینم که با بالا بالاها می پری!

دلربا تابی به موهایش داد و در جواب سامیار گفت:
ـ آخه بالایی ها طرز صحبت با یه خانوم متشخص رو بلدن.

سامیار از میز بغلی یک صندلی آورد و به زور بین من و دلربا جایش داد و نشست. درست شبیه این کودکان تخس و حسودی که خودشان را میان معاشقه ی مادر و پدر جا می کردند تا مانع آن ها شوند؛ شده بود، هرچند که بین من و دلربا معاشقه ای در کار نبود، هیچ. اگر خودش را دیر تر از این می رساند هرچه جمع کرده بودم را می زدم به طاق طویله. خودش هم فهمیده بود که قاطی کرده ام و اگر کمی دیر بجنبد همه چیز را خراب می کنم، لبخند تصنعی به من زد و از لای دندان هایش که در حین خنده به نمایش افتاده بود، گفت:

ـ یکم عادی باش!

دلربا که چیزی از حرف سامیار نفهمید؛ پشت چشمی نازک کرد و گفت:
ـ چی دارید بهم می گید؟

نگاهم راه به سمت سقف سوق دادم و در حالی که سرم را هم در همون حالت به معنیه اطمینان بیشتر تکان می دادم، گفتم:

ـ هیچی.

سامیار باز بحث را به دست گرفت و با دلربا از هر در که می رسید، حرف زد. اگر همان طور پیش می رفت، سامیار دلربا را از چنگم در می آورد، از زیر میز با پایم ضربه ی محکمی به ساق پایش زدم و حواسش که متوجه من شد با اخم اشاره زدم که بلند شود و برود پی کارش.

ـ سامیار دوست دخترت دنبالت می گرده!

سامیار در حالی که با حرص از پشت میز بلند می شد، خم شد و ارام زیر گوشم زمزمه کرد:
ـ لیاقت نداری که، دفعه ی دیگه ببوستِتَم نمیام نجاتت بدم!

خنده ام را به زور نفس عمیق جمع کردم و در دل به منحرف بودنش شهادت دادم. به محض رفتن سامیار دلربا باز هم لبخند معنی داری زد، بلند شد و روی صندلی سامیار نشست تا فاصله اش با من کمتر شود، دستش را روی میز گذاشت و شروع به ور رفتن با ناخن های مانیکور شده اش کرد.

دلربا ـ حالا یکم بیشتر معرفی نمی کنی؟ 

ـ رهـ...
خواستم اسم خودم را بگویم که پشیمان شدم، به یاد تابان افتادم که مدام به اشتباه فامیلی ام را به جای اسمم صدا می زد و با لبخند یک طرفه ای گفتم:

ـ نه یعنی پارسا هستم، آره پارسا...
همان لحظه از آن سر کافه سامیار داد زد:
ـ رهام!

نگاهش مستقیم به من بود، اما من این طرف و آن طرف را تماشا می کردم که بیش از این گاف ندهد، ولی مصمم تر به سمت من حرکت کرد. دستی که دلبرا برای ابراز خوشبختی جلو آورده، در هوا مانده بود. استرس خراب کاری سامیار باعث شد با اشاره ی دست بگویم که جلوتر نیایید، ولی دیگر سامیار به ما رسید بود،  ابرو هایم را بالا می انداختم و دستم را کنار تنم جوری که دلربا نبیند تکان می دادم که یعنی دیگر اسمم را صدا نزن، اما نتیجه آن همه تلاشم شد:

سامیار ـ تو چرا داری جون میدی؟ رهام پاشو بیا کیک رو ببریم تا از رستوران شام نیاوردن.

با گفتن اسمم دیگر دستم را پایین انداختم و با قیافه کج و کوله ای نگاهش کردم. دلربا چند ثانیه ای را در سکوت سپری کرد و در نهایت با ته مایه ی تن صدای جیغ و دلخور گفت:
ـ رهام؟

سامیار نگاه بی تفاوتی به دلربا کرد رو به من گفت:
ـ حالا‌چرا قیافت رو شبیه بقیه پول خیارشور کردی؟

دلم می خواست سامیار را مثل خر باری یک دل سیر بزنم، اما نگاه سوالی دلربا واجب تر از به فلک بستن سامیار خنگ و خرفت بود. انگشت اشاره و شستم را هم زمان روی چشم های خسته ام کشیدم و رو به سامیار گفتم:- برو الان میام درستت می کنم!

بعد روبه دلربا که با شک و دودلی نگاهم می کرد، گفتم:
ـ پارسا اسم فامیلمه!

من را باش که با امثال سامیار قصد انجام عملیات داشتم، ما نهایت می توانستیم دوتایی یک گند بزرگ بار بیاوریم و اسمش را بگذاریم: پیروزی! خاطر جمع شدن دلربا را از نفس بلند بالایی که کشید متوجه شدم، ابروهایش از ته مانده شک ته دلش به موهایش نزدیک شد و گفت:
ـ مثل اینکه قراره باهم صمیمی تر باشیما، چرا انقدر غریبی کردی که با اسم فامیل خودت رو معرفی کردی؟

زیر لب گفتم:
ـ چون قرار بود از این به بعد پارسا اسم کوچیکم باشه!

دلربا ـ بله؟ متوجه نشدم.

نگاهی به سامیار انداختم که با چشم اشاره می زد: پاشو بیا.

نفس کلافه ای گرفتم و با مهربونیه مسخره ای که توی صدام ریختم، گفتم:
ـ چیز مهمی نگفتم، شما هرکدوم رو که دوست داری با همون صدام بزن.

کارتم را به صورت پنهانی روی میز گذاشتم، بلند شدم و بی توجه به دلربا که سوالی گفت: کجا، به سمت سامیار رفتم. طبق معمول همیشه که پیر شدم و غیر از آن ندیدم؛ تعدادی دختر دوره اش کرده بودند. نمی دانم باز چه شعری می گفت که همه از خنده روده بر شده بودند. از میان دختر ها رد شدم و کنارش ایستادم، دو_سه بار با تمام توان به پشتش کوبیدم و با خنده گفتم:
ـ که بیام کیک ببریم، آره؟؟ معرفی نمی کنی؟


کمی پشتش را خم کرد و آخ خفه ای گفت، نگاهی به تک تک دخترا که حالا توجه همشان به من بود، کرد و ادامه داد:ـ غلام شمان!

دخترها دست جمعی اعتراض کردند که سامیار دو دست خود را به نشانه ی تسلیم بالا برد و گفت:

ـ خوبه، خبه!!
روبه من تک تکشان را با اسم های عجق وج معرفی کرد که نام هیچ کدامشان در ذهنم نماند. نمی دانم سامیار لعنتی چقدر هوش داشت که در دقیقه با صد نفر اشنا می شد و نام هیچ کدام را فراموش نمی کرد، هیچ اشتباه هم نمی کرد و با این کار همه را راضی نگه می داشت. نگاهی به دلربا کردم که تازه متوجه کارتم که روی میز گذاشته بودم، شده بود و داشت با لبخند براندازش می کرد. به دقیقه نکشید که گوشی اش را درآورد و به شماره رندم تک زنگ زد. 

دیگر از خوشحالی روی هوا بودم، تا سرش را بالا آورد که عکس العمل من را ببیند؛ نگاهم را متوجه دختر دیگر کردم که قصد آشنایی با من را داشت، بی توجه به گوشی ام که چند ثانیه ای در جیبم به لرزه درآمد و دختر جلفی که من را مخاطب قرار داده بود و تند تند حرف می زد، با سامیار هم قدم شدم و به سمت کیک رفتم.


چراغ هارا خاموش کردند و من پشت کیک قرار گرفتم که رویش پنجاه تا شمع ریز بود، چپ چپ به سامیار نگاه کردم و بلند گفتم:
ـ به سن خودت برای من شمع چیدی؟ 

سالن از خنده روی هوا بود که سامیار گفت:
ـ اره دیگه گفتم بخوام به سن تو شمع بچینم شهر دچاره آلودگیه هوا مضاعف می شه!

و باز هم صدای خنده ها بلند شد، من هم با خندی سری تکان دادم و همان لحظه صدای دختری را شنیدم که قربان صدقه ام می رفت.

ـ وای قربونش ببین چه قشنگ می خنده، توی نور شمع چقدر جذاب شده!

این بار دوست بغل دستیش بود که به پهلوی دختر زد و گفت:ـ نخیر از اولم جذاب بود!

چشم هایم را در کاسه چرخاندم و بی مقدمه شمع های کیک تولد دروغینم را فوت کردم، صدای دست و جیغ و آهنگ تولد بلند شد، به عمرم جز تولد دونفره با رویا نداشتم. بی حوصله از جای خالیه خیلی ها کیکم را با چاغو قاچ زدم و برای هرکس تیکه ای گذاشتم.  من به مراد دلم رسیده بودم، پس به سامیار اشاره زدم خودش مجلس را به دست بگیرد تا من بتوانم زودتر مرخص شوم، هرچند که مدعوین انقدر سرگرم خوردن بودند که عدم حضور من را عمرا احساس نمی کردند. نگاهی به اطراف انداختم تا دلربا را پیدا کنم، اما گویی او هم به مراد دلش رسیده و خیلی پیش تر جشن را ترک گفته بود.

با خوشحالی به بیرون از کافه قدم گذاشتم، پشت ماشینم که همان جلوی در پارک کرده بودم نشستم و بازهم رانندگی بی هدفم را از سر گرفتم. بی هدف، آری بی هدف درست همانند زندگی ام تا قبل از این پرونده ی مسرت بخش، بی هدف همانند قدم هایی که هر روز بر می داشتم، بی هدف مثل تنفری که نسبت به تابان داشتم و شاید هم نداشتم و خود را مجبور به این حس کرده بودم. دیگر دوره ی بی هدف ها را باید سر می آوردم، باید به خود مژده می دادم که زندگی هدفمند و اداری ام دوباره شروع شده است. 

وقتی به خود آمدم که طبق عادت چند ماهه پشت در خانه ی تابان رسیده بودم، چراغ های روشن خانه را که دیدم با تعجب به ساعت مچی ام نگاه انداختم که نیمه های شب را نشان می داد، دیگر مطمئن بودم اتفاق بدی افتاده است که تابان هنوز بیدار است. در ماشین کمی معطل کردم، دلم می خواست تابان طبق معمول به پشت بام برود تا من دیدش بزنم، اما هرچه منتظر ماندم خبری از تابان نشد. با کلافگی دستی به موهایم کشیدم، ماشین را روشن کرده و به راه افتادم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 21

به خانه که رسیدم بی توجه به لباس های تنم روی تخت ولو شدم و به خواب عمیقی فرو رفتم، ساعاتی بعد صدای آلارم گوشی خوابم را پاره کرد. با چشم های پف کرده گوشی را از روی پاتختی برداشتم، خواستم قطعش کنم و به خوابم ادامه دهم که یاد کافه، از همه مهم تر پشت در ماندن تابان ادامه ی خوابم را حرام کرد.

خواب از سرم پرید و از تخت خیز گرفتم، تند تند لباس های تنم را عوض کرده و در آشپزخانه آب میوه را با پاکتش سر کشیدم. نگاهی به ساعت کردم که یک ربع به شش را نشان می داد. تا ماشینم دویدم، اما با وجود ترافیک پیک کاری نه دویدنم فایده داشت و نه سرعت زیاد رانندگی ام.

با حدود یک ربع، بیست دقیقه تاخیر بالاخره به کافه رسیدم، فقط منتظر بودم تابان بازهم دیر بیاید تا عقده خواب خراب شده ام را سرش خالی کنم، اما اشتباه فکر کرده بودم؛ دختره تخس با وجود اینکه دیشب نخوابیده بود و ماشین نداشت، زود تر از من رسیده بود. 

روی تک پله جلوی در کافه نشسته، سر روی پاهایش گذاشته و به خواب رفته بود. چند بار دهانم را باز کردم تا صدایش بزنم، اما از دلم نیامد. از دست دلسوزی های بی جایم کلافه شدم و اخم هایم در هم رفت. عزمم را جزم کردم و خواستم با تحکم صدایش کنم که خودش متوجه حضورم شد و سرش را بلند کرد. 

تا اخمم را دید شاکی زیر لب شروع به غر زدن کرد. گفتم از جلوی در بلند شود که باز هم دست از غر غر کردن برنداشت. در را باز کردم، بدون اینکه تعارفی بهش بزنم خودم اول داخل رفتم.

٭٭٭٭

توی اتاقم نشسته بودم، جای گرمی دستش هنوز روی دستم ماند بود و به زخم عمیق دستش فکر می کردم که حتما با در آوردن سنگ درد سختی داشت. دست زیر چانه گذاشتم و با تردید گفتم:
ـ یعنی ماجرای هفتاد ملیون چی بود؟ به خونشون چه ربطی داشت؟

برای اینکه بیشتر از این به تابان فکر نکنم گوشی ام را درآوردم، به دلربا زنگ زدم و با کمال احترام ازش دعوت کردم که دوباره به کافه بیاید. باید چند ماهی به دور از ماجرای پرونده و حرف کشیدن ازش باهاش صمیمی می شدم.

همه فکر هایم را باید با سرهنگ در میان می گذاشتم، در فاصله ی رسیدن دلربا شماره همراهش را گرفتم و بعد یک صحبت طولانی که شامل توضیحات کامل در رابطه با کارهایی که کرده بودم، می خواستم، بکنم، کردم.

درست وقتی تماس را قطع کردم در اتاقم کوبیده و دلربا با سر و وضع مرتبی وارد شد. نمی دانم دلربا زیادی با سرعت آمده بود یا من مدت زمان زیادی با تلفن صحبت کرده بودم. با قدم های نرم به سمت میزم آمد روی نزدیک ترین صندلی نشست و احوال پرسی کرد. به گرمی جواب احوال پرسی اش را دادم و در همان حال با تلفن از تابان خواستم برایمان قهوه ترک بیاورد.

دلربا کمی روی صندلی جا به جا شد و برای شکستن سکوت گفت:
ـ توام پوکر بازی می کنی؟ 

ـ نه.

متعجب نگاهم کرد و گویی که یکه خورده باشد، گفت:
دلربا ـ پس دیشب چی می گفتی؟ 

لبخند دختر کشی زدم و در ادامه با صدای اطمینان بخشی گفتم:
ـ من بازی نمی کنم، تو که می کنی! پول کلان از من و بازی خوب هم از تو!
اوهم به تقلید از من لبخند قشنگی زد و گفت:
ـ اون که صد البته ولی باید بازی رو یادبگیری! هوشت چطوره؟

ابرویی بالا انداختم و با غرور گفتم:
ـ عالـ...ـی!

خنده صدا داری کرد و با ذوق گفت:
ـ عاشق اعتماد به نفستم!

حق به جانب گفتم:ـ عاشق خودم چی؟ 

 خنده بلند تری کرد و ادامه داد:ـ اونم تلاشم می کنم که بشم!

همان لحظه در با ضرب باز شد که احتمال دادم کار تابان با آن طرز عجیب در باز کردنش با پا باشد.

دلربا یکه خورد و از جایش پرید، من هم با اخم غلیظی  به تابان نگاه کردم. فکر کنم دلربا رغیب سختی پیدا کرد، صحنه ی جالبی بود چون تابان هم برای دلربا قیافه گرفت. بدون نگاهی به من سینی را روی میز وسط اتاق گذاشت و لیوان من را هم به دستم داد.

برگشت سطل و طی که نمیدانم برای چه با خود آورده بود، برداشت خواست از اتاق خارج شود که دلم هوای اذیت کردنش را کرد و با لبخند مرموزی گفتم:

ـ دوباره یادت رفت؟ از کجا بدونم مسموم نیست؟ بلاخره من جومونگ کافه رویام.

دلربا گیج نگاهم کرد و پشت سرش حرف بی موردی زد که با چشم و ابرو ساکتش کردم.

تابان بدون حرف برگشت، لیوان را از دستم کش رفت و با یک قلپ مقدار زیادی ازش را خورد و لیوان را دوباره در دستانم جا کرد. به سرعت از اتاق خارج شد و در را محکم به هم کوبید. 
با لذت مقداری از قهوه نیم خورد ام را خوردم و با داد تصنعی، جوری که تابان بشنود گفتم:
ـ چخبرته؟ 

دلربا از حسادت در حال انفجار بود و از لای دندان های چفت شدش گفت:ـ خوش مزست ؟

چشمکی زدم و با صراحت گفتم:
ـ بهتر از این نمی شه، رژش بوی خوبی داره!

بلند شد با حرص لیوان را از دستم کشید، جای رژ تابان را پاک کرد و لیوان نزدیک دهانش برد و کمی از قهوه را خورد، پشت سرش با چشم های درشت و آهوییش چمکی بهم زد و گفت:
ـ رژ من خوش مزه تره!
این حسادت علایم خوبی را به همراه داشت، نمی دانم چرا دهنی تابان خوش آیند بود، اما دلم به خوردن دهنی این دختر همه چیز تمام راضی نمی شد. برای اینکه نخوردن ادامه ی قهوه ام زیادی در چشم نباشد؛ لیوان را آرام روی میز گذاشتم و گفتم:
ـ توام قهوت رو بخور یخ کنه دیگه فایده نداره!

همان طور که خم می شد تا قهوه اش را بردارد، به صورت نامحسوس محتویات داخل لیوانم را در سطل آشغالی که زیر میزم بود خالی کردم و لیوان خالی را جلوی دهانم گرفتم و ادای خوردن درآوردم.

جرعه ای از محتویات فنجانش خورد و از بالای فنجان نگاهم کرد، انگار که چیزی درست نباشد با تردید کمی دیگر از فنجان خورد، اما چیزی اظهار نداشت تا من متوجه دلیل تردیدش شوم .

هم زمان باهم فنجان ها را روی میز گذاشتیم، در حینش به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم. از سکوت بینمان زیاد راضی نبودم، پس رشته ی کلام را بدست گرفتم:
ـ یکم بیشتر از خودت بگو، دیشب که این سامیار نذاشت درست آشنا بشیم.

خواستم یک دستی بزنم و متوجه شوم سامیار بلاخره به چه روشی به مهمانی دعوتش کرده است، به همین منظور دنباله ی حرفم را گرفتم و ادامه دادم:
ـ راستی از قبل با سامی آشنایی دارید که دیشب به مهمونی دعوت شدید؟

پایش را بلند کرد با حرکت آرامی روی پای دیگرش گذاشت. ناخواسته در ذهنم با تابان مقایسه اش کردم، تابان آدمی بود که می گفت: همه کارها تند تند انجام شود و برود پی کارش، اما دلربا همه حرکاتش موزون و آهسته انجام می شد. تابان با آن صدای بلندش تند تند حرف می زد، اما دلربا انقدر آهسته و شمرده_شمرده حرف می زد که باید به تک تک کلماتش دقت می کردی. دو نقطه ی مقابل هم بودن، نقطه هایی به رنگ قرمز و سفید. 

زیر لب اعتراف کردم:
ـ اما تابان یه چیز دیگست، آدم باهاش حوصلش سر نمیره.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 22
دلربا ـ بله؟ متوجه نشدم...

چندبار دستش را جلوی صورتم تکان تکان داد و با جدیت گفت:
ـ رهام اصلا حواست به من هست؟ دو ساعته دارم حرف می زنم، آخرش اسم تابان رو وسط میاری؟

با کف دست به پیشانی ام زدم، همین که یادم آمد باز این حرکت تابان را تکرار کردم؛ حرصی گفتم:
ـ تابان تو حرکاتت هم واگیر داره!

بار دیگر که اسم تابان از دهانم خارج شد، دلربا با دلخوری از جایش بلند شد، کیفش را از صندلی کناری برداشت و به سمت در حرکت کرد. حول کردم پشت میز سرپا ایستادم و خواستم اسمش را صدا بزنم که بلند گفتم:
ـ تـابـان!

سر جایش خشکش زد، برگشت و با دلخوری درچشم هایم نگاه کرد. دستم را به نشانه ی تسلیم بالا بردم. این حرکت را دیشب از سامیار یاد گرفته بودم، مثل اینکه در مواقعی که گند زده باشی خوب جواب می داد. نگاه مظلومم را به چشم های متنفرش دوختم و گفتم:

ـ خیلی خب، ببخشید واقعا از دهنم پرید. چرا ناراحت می شی؟ اون فقط کارمند منه و تو دیگه نباید به اون حسادت کنی که!

کمی فکر کرد و درست مثل من گفت:
ـ نباید؟ از این حرصم می گیره که من با این کمالات جلوت نشستم و حرف می زنم، اون وقت تو توی ذهنت معلوم نیست داری با تابان چیکار می کنی؟

لب هایم که می رفت برای خنده باز شود را جمع کرده و گفتم:
ـ باشه من اشتباه کردم، دفعه ی دیگه که خواستم قرار بذارم نمی گم بیای اینجا کا ناراحت بشی.

با تحکم گفت:ـ نه اتفاقا از این به بعد تند تند اینجا میام که یه وقت تابان خانوم توی سرش راجب تو فکر های بیخود نکنه. اه اه دختره ایکبیری واسه من قیافه می گیره با اون چشمای بد رنگش.

عصابم کم کم داشت متشنج می شد، تا بیشتر از این به خط قرمز من توهین نکرده بود، گفتم:

ـ بسته،  حالا که آماده ی رفتن شدی جلوت رو نمی گیرم، ولی یادت باشه دو دفعه طلبه منه! سری بعد تو باید مهمونم کنی.

گویی صحبت در مورد ایرادهای تابان را به کل فراموش کرد که با ذوق گفت:

ـ چشم، به روی چشم! همچین جایی دعوتت کنم که به عمرت ندیده باشی و همون جا در مورد همکاری و آشنایی بیشتر باهم حرف می زنیم.
تک خنده صدا داری زدم و گفتم:ـ دو روزه می خواییم در مورد همکاری صحبت کنیم و هنوز از الف به ب نرفتیم.

به شوخیه معنی دارم چند ثانیه ای خندید و ادامه ی حرف من رو از سر گرفت:ـ آقامون چقدر عجوله، با دلربا که باشی از الف یهویی می پری به (ی) آخر چسبان.

چشمکی زد ادامه داد:ـ الان حسابی کار دارم؛ دفعه ی بعد حتما پوکر یادت میدم!

دستش را بلند کرد، دو دفعه انگشتانش را خم کرد و به کف دستش زد:ـ بای بای!

رفت و در را پشت سرش به آهستگی بست، اما هیجان در کوبیدن تابان دلچسب تر بود. 
ـ هـ...ـوف تابان از دست تو که خودت هم نباشی اسمت یه گندی می زنه!

سری تکان دادم، خم شدم پرونده را از کمد میز کارم بیرون کشیدم و روی میز گذاشتم. پرونده ی آشنا ی حسام را هم که بند به بندش را از بر بودم؛ درآوردم و کنارش روی میز باز کردم. شباهت های زیادی به هم داشتند، همین طور خلاف هایی به مراتب بیشتر از شباهتشان!

با توجه به پرونده حسام که جرمش پخش داروهای غیر مجاز در باشگاه های بدنسازی، خارج کردن دخترهایی با اندام مناسب برای مدل شدن( که فقط خدا می دانست چه بلایی سرشان میآمد.) گرفتن وام های کلان و پولشویی بود، می شد به نتیجه هایی در رابطه با پرونده دیگر رسید!

دست زیر چانه گذاشتم و آرام گفتم:ـ اصلا شاید اینا جفتشون مربوط به یک پرونده باشه! اما نه هیچ مدرکی دال بر اینکه این باندهم داروهای غیر مجاز پخش می کنه، وجود نداره.

تا پایان وقت کاری کافه، خود را در اتاقم حبس کرده و پرونده را تحلیل میکردم. انقدر در اینترنت جستجو کرده و نوشته بودم که هم چشم هایم و هم سرانگشت هایم حسابی درد می کرد. بعد از ساعت ها از پشت میز بلند شدم و کش قوصی به تنم دادم، نهار نخورده بودم و همین موجب ضعف بیش از حدم شده بود.

برای اینکه بعد از مدت ها یک روز کاری دلچسب را داشتم، خود را به یک رستوران شیک برای شام دعوت کردم. در اتاقم زده شد، بلافاصله سامیار سرش را از لای در داخل کرد و با عجله گفت:

ـ من دارم میرم دیرم شده! به احتمال زیاد فردا برم دکتر بستریم می کنه و نمی تونم بیام!
با شنیدن دلیلش برای سرکار نیامدن مغموم سرم را بالا پایین کردم، یعنی متوجه شدم و مشکلی نداره می تونی بری!

سامیار دست رو به آسمان برد و به شوخی گفت:
ـ خدایا از من که گذشت، این زبون بسته رو بین مریض شفا بده.

خنده ام گرفته بود، اما به روی خود نیاوردم، طلب کار بهش زل زدم که بلاخره از رو رفت و در را بست.

٭٭٭
تا نزدیکی ساعت 12 در یک کافه رستوران بودم، رستوران اجرای زنده داشت و من هم تا پایان اجرا آنجا ماندم. علاقه ای به بازگشت به خانه نداشتم، پشت ماشین نشستم و پایم را روی پدال گاز فشار دادم که ماشین با صدای بدی از جا کنده شد. رادیو را روشن کردم، یاد ادا اصول های آن روز تابان افتادم و خنده روی لبانم سبز شد. همان طور که پاکت سیگارم را از داشبرد بر می داشتم، گفتم:

ـ دختره ی دیونه، من تو رو آدم می کنم!

با یک تصمیم ناگهانی دوباره مسیر خانه شان را در پیش گرفتم، اگر الان نمی فهمیدم ماجرای 70 ملیون چه بود؟ دیگر وقت نمی کردم سر از کارش در بیاورم. سرکوچه شان که رسیدم با دیدن پسر های علاف که همچنان در پاتق همیشگی نشسته بودند، اخم هایم در هم رفت. حین وارد شدن به داخل کوچه از عمد نور بالا زدم که چشم هایشان را با اعتراض بستند.

کمی جلوتر پارک کردم، خیره به در خانه نگاه کردم و در ذهنم نقشه می چیدم که چگونه از قضیه خبر دار شوم، اما فکر کردن هیچ فایده ای نداشت و مغزم قفل کرده بود. نگاهی به ساعت کردم که یک نیمه شب را نشان می داد، کلافه استارت زدم و خواستم به ماشین گاز بدهم که صدای در خانه توجهم را جلب کرد. سریع سوییچ را چرخاندم و ماشین را خاموش کردم. دختری که به احتمال خیلی زیاد تابان بود سرش را آرام از لای در بیرون آورد و اطراف را سرک کشید.

در حالی که چانه ام را از دو طرف بین انگشت هایم گرفته بودم، با چشم های ریز شده گفتم:ـ باز چه دسته گلی می خوای به آب بدی؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 23

پسرهایی که سر کوچه نشسته بودند را دید، گویی از کاری که می خواست بکند پشیمان شد و در را دوباره روی هم گذاشت.

نفس گرفتم و بعد از چند ثانیه با کلافگی تخلیه اش کردم، پشتی صندلی را کمی عقب دادم و دست به سینه به آن تکیه زدم؛ چندان طول نکشید که انتظارم به پایان رسید و دو هیکل ظریف روی پشت بام نمایان شدند. از حرکات عجیب و غریبی که فرد مجهول از روی ترس انجام می داد، تابان را شناسایی کردم. اصلا مگر می شد تابان را با آن پاهای کشیده و هیکل ظریف نشناخت؟

چیزی نزدیک به یک ربع باهم بحث کردند، حتی بحثشان به خود زنی دختر ناشناخته هم کشید، تمام طول آن مدت را با لذت تماشایشان می کردم که به ناگاه به سمت پشت بام همسایه پشتی رفتند و از دیدم خارج شدند. با عجله ماشین را روشن کردم،  باید راهی به سمت کوچه پشتی پیدا می کردم. این طور که می نمود مسئله مهمی بود که تابان را نصف شب به یاد فضولی انداخته و به پشت بام کشانده بود.

به سختی تا ته کوچه تنگ و طویلشان که هر طرفش ماشین پارک بود، رفتم. کمی خیابان یک طرفه را به سمت بالا خلاف راندم و وارد کوچه پشتی شدم. رسیدنم به کوچه پشتی انقدر طول کشیده بود که نمی دانم چطوری از پشت بام پایین آمده بودند و در کناری باهم صحبت می کردند. به محض اینکه چراغ ماشینم را دیدند، تابان هم خود هم دوستش را به دیوار چسباند تا دیده نشوند. انقدر سرگرم یکی به دو کردن بود که حتی ماشینم را تشخیص نداد، از کوچه خارج شدم؛ ماشینم را همان حوالی پارک کرده و دوباره وارد کوچه شدم.

لحظه آخر در سایه و روشنی کوچه دیدم که وارد یکی از خانه ها شدند و ته دلم فرو ریخت. مضطرب دستی به موهای بهم ریخته ام کشیده و با عصبانیت گفتم:ـ عقل کم.

دستهایم را مشت کردم و به سمتشان دویدم، از دختر حسام اینجور کارها بعید نبود! خودش کم بود، با خود همپا هم می برد! لحظه به لحظه عصبانیتم چند برابر می شد، دلم می خواست هرچه سریع تر خود را به تابان برسانم و کشیده ی محکمی مهمان صورتش کنم. نفس زنان به پشت در رسیدم، با دیدن قیافه ی در و علف های بلند پشتش متوجه متروکه بودن خانه شدم.

صدای دختر ناشناس از داخل می آمد که مدام جیغ های خفه میکشید، بدون تغییر دادن حالت در به آهستگی وارد خانه شدم. داخل حیاط تاریک بود و تنها نور کمی که از تیر چراغ به آن جا می رسید، تا حدودی مسیر را مشخص می کرد. جلو تر از خودم دیدمشان که آهسته و بی صدا قدم بر می داشتند. با دو_سه قدم بلند درست پشت سرشان رسیدم.

تابان کمی با تامل دست برد و در قدیمی خانه را باز کرد. فقط می خواستم بدانم نیتشان از ورود به این خانه چیست؟ قصد لو دادن خود را نداشتم، اما همان لحظه گربه ای به سرعت از پشت سر تابان عبور کرد، باعث شد تابان به سرعت بچرخد و تا من به خود بجنبم با من برخورد سختی بکند. دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد؛ از ته دلش جیغ زد، اما چون سرش به تخت سینه ام چسبیده بود، جیغش همان جا خفه شد .

از صدای تابان دختر کنار دستی اش هم برگشت، به من که در تاریکی چیزی جز سایه شبه مانند نبودم خیره شد و شروع به جیغ زدن کرد. یک جیغ دخترک می کشید، یکی تابان که بی دفاع به من چسبیده بود و حتی قدرت فرار کردن را هم نداشت. اگر همین طور پیش می رفت کل همسایه ها بیدار می شدند و ماجرا بیخ پیدا می کرد.

سرم را به آسمان بردم و زیر لب گفتم:

ـ خدایا ببخشید مجبورم، مجبور!

 

دستم را بالا آوردم، دهان تابان را محکم گرفتم، دو قدم به سمت در ورودی برداشتم و با دست دیگرم دهان دختر غریبه راهم بستم. تابان که تازه به خود آمده بود، شروع به تقلا کردن تا آزاد شود، اما دختر دیگر تقریبا در بغلم از حال رفت و دست پایش شل شد. تابان دستم را گاز گرفت که دستم را کمی جلو بردم و با ضرب به دهانش کوبیدم.

حرفی زد که دستم مانع شد درست متوجه شوم، نفس های تندی که از بینی می کشید و به دستم می خورد دلم را آشوب می کرد.

ـ خیله خوب کم وول بخور! ولتون می کنم، ولی جیغ و داد نکنید!

فکر کنم انقدر ترسیده بودند که حتی صدایم که مشابه صدای آدمیزاد بود را تشخیص ندادند، به جلو حولشان دادم، هم زمان دستم را از روی دهانشان برداشتم و خود یک قدم به سمت تاریکی برداشتم. دخترک ناشناس از شدت سستی و ناتوانی به دیوار تکیه زد و روی زمین سر خورد. تابان همان طور که با دقت و ترس به سمتی که من ایستاده بودم نگاه می کرد، عقب عقب رفت و خود را به دختر رساند.

تابان ـ میرال!

کمی جا به جا شدم که برگ های خشک زیرپایم که نشانه ی دو فصل قبل تر بود، ایجاد صدا کرد و باعث شد تابان تکان سختی بخورد. دقیق تر به سمت من نگاه کرد و با تته پته گفت:

ـ بسـ...م الـله رحمـ...ـان رحیـ...ـم، خدایا خودت حواست به ما باشه. اصلا تو چی؟ بـ... بخدا ما فقط می خواستیم ببینیم اینجا کسی زندگی می کنه یا نه؟

شاکی شدم، یک آن نتوانستم خود را کنترل کنم و با عصبانیت گفتم:

ـ حتما باید شب میاومدین؟ فکر نمیکنید باید اجازه میگرفتین؟

دست هایش را در هم مشت کرد و گفت:

ـ بـ... ببخشید، نه یعنی( با گریه ادامه داد) آقا ترو خدا به ما کاری نداشته باش!

دستی به موهایم کشیدم، دختره ی فضول آخه آدم هرکاری که دلش خواست رو باید انجام بده؟ 

بهتر بود خود را نشان ندهم، هم زهره چشمی ازش بگیرم و هم به این بهانه سوال در ذهنم را به صورت ناشناس ازش بپرسم. معلوم نبود چقدر ترسیده که بوی عطرم هیچ، تن صدایم را هم نشناخته بود. بخاطر روشنایی در جیبم به دنبال فندک گشتم. دوست دیگرش که تازه کمی حال آمده بود، به حالت زاری گفت:

ـ وای داره دنبـ...ـال چـ...ـاغو میگرده!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 24

تابان با تعجب و طلب کاری رو به من گفت:

ـ راست می گـه؟ من ازت معذرت خواهی کردم، اینه رسم مهمون نوازی؟

دختره پرو از رو هم نمی رفت، بلاخره فندک را از ته جیب شلوارم پیدا کردم و به سختی بیرون کشیدمش.

ـ خب بازم از این غلطا می کنید؟

دختر روی زمین که تابان؛ میرال خطابش کرده بود، گفت:

ـ نه دیگه به قبر هفت جد و آبادم بخندم اگه دوباره به حرف این عقله کم گوش بدم، آقا به خدا من نمی خواستم بیام، اصلا من از تاریکی و ارتفاع می ترسم!

شکمم از خنده بی صدایم دو سه بار تکان خورد، همین قدر که به قصدی که من فکر می کردم وارد این خانه نشده بودند برای من کافی بود، رو به تابان گفتم:

ـ تو چی باز هم از این غلطا می کنی؟

با دست به خود اشاره کرد و درحالی که چشم های روشنش رو درشت تر از حد معمول کرده بود، گفت:

ـ کی؟ من؟ آقا من اصلا خیلی آدم ترسویی هستم، این میرال انقدر اصرار کرد تا مجبور شدم اینجا بیام!

میرال ـ کی؟ من؟ کی گفت هرکی ببازه باید تو خونه خرابه بره؟

تابان به سمتش حمله کرد و گفت:

ـ اِ اِ چرا دروغ می گی؟

کمی دیگر بهشان رو می دادم من را مقصر جلوه می دادند، با عصبانیت یک بار به ضامن فندک فشار آوردم که صدای خوف ناکی در آن تاریکی ایجاد کرد، هر دو با ترس به سمت من برگشتند و ساکت نگاهم کردند. یک قدم دیگر به عقب برداشتم، با تحکم و صدای کلفتی که از خود سراغ نداشتم، گفتم:

ـ من روح این خونم از تمام زندگی شماها با خبرم! الکی به هم نپرید.

حرفم که به پایان رسید، رنگ و روی هردویشان به سفیدی گچ شد. تابان با کمال پروییت گفت:

ـ اگه راست می گی لباس زیر من چه رنگیه؟

چشم هایم را در کاسه چرخاندم، با دست به پیشانی زدم و یک قدم به جلو برداشتم که میرال تک جیغ بلندی زد و گفت:

ـ مرگ، اینم سواله آخه بدبخت؟ اگه بیاد نگاه کنه چی؟ اگه یه بلایی سرمون بیاره؟ خوبه الان بیاد نگاه کنه ببینه چه رنگیه؟

ـ نترسید، هیچ آسیبی بهتون نمی رسونم، دوتا سوال ازتون می پرسم؛ اگه دروغ نگید، صداقتتون ثابت می شه و می تونید بی هیچ تنشی برگردید!

میرال از روی زمین بلند شد کمی جلو آمد خود را به تابان چسباند و مثل بید لرزید، اما تابان با مو شکافی نگاهم می کرد. زیر لب ذکر می گفتند، قضیه شوخی شوخی برایشان جدی شده بود .

با همان تن صدای جدید که نمی دانم دقیقا از کدام قسمت تارهای صوتیم بر می خواست، بلند گفتم:ـ خب! (هردو تکان سختی خوردند) سوال اول: بزرگ ترین مشکل زندگیت چیه؟

دستم را جلو آوردم، با پلیدی به سمت تابان گرفتم و گفتم:

ـ تو بگو!

 

چنگی به دست میرال زد، یک نفس عمیق گرفت و گفت:

ـ بابام هفتاد ملیون به بانک بدهکار اگه تا آخر هفته این بدهی تسویه نشه خونمون توی مزایده به فروش می رسه!

 

هان پس موضوع این بود، خدایا مخلصتم خوب موقعیتی توی دامنم گذاشتی. برای اینکه زیاد مشکوک به نظر نرسم، این بار رو به میرال گفتم:

ـ این سوال از دختریه که میرال خطاب شد! تا چه شماره ای بشمارم می تونی از این خونه خارج بشی؟

این بار نوبت میرال بود که دست تابان را چنگ بزند و با صدای پر استرسی بگوید:ـ تا ده!

 

جواب سوالم را گرفته بودم، اگر بیش از آن می ماندم؛ بی برو برگشت تابان با آن نگاه مو شکافانه اش شناسایی ام می کرد. فندک را در جیبم چپاندم و شروع به شمارش اعداد کردم:ـ یک، دو، سه...

تا شماره سه گنگ خیره ی سایه ام بودند، اما تا متوجه منظورم شدند؛ طی سه شماره بعدی از جلوی چشم هایم غیب شدند. مانند ورودشان به خانه نبود که با احتیاط قدم بردارند، گام های بلند بر می داشتند و با دست یک دیگر را پس می زدند تا زودتر از آن متروکه ی نفرین شده خارج شوند. در را هول دادند که با صدای بدی باز شد و از خانه خارج شدند. مدتی صبر کردم، بعد از آن که از رفتنشان مطمئن شدم، از خانه خارج و به سمت ماشین رفتم.

به خانه که رسیدم حول حوش ساعت 3:30 بود، پیراهنم را درآوردم و روی تخت جست زدم.

ـ خونشون گرو بانک؟

فکرهای پلیدی در سرم شکل گرفت و با یک لبخند بزرگ روی لبانم به خواب رفتم. بازهم این آلارم گوشی بود که از خواب پراندتم، مطمئن بودم امروز تابان ساعت 10 به زور بتواند خود را به کافه برساند. پس با خیال راحت کمی به تنم کش و قوص دادم، سر فرصت صبحانه مفصل خوردم، لباس هایم را اتو زدم پوشیده و از خانه بیرون رفتم.

در حین رانندگی به سمت اداره متوجه ماشینی شدم که تعقیبم می کرد، دستی به فرمان کوبیدم:ـ دارن در موردم تحقیق می کنن، چرا حواسم جمع نکردم؟

به امید اینکه تا به حالا دنبال سوابقم نرفته باشند، زنگی به سرهنگ زدم:

ـ بردار دیگه!

سرهنگ ـ بله؟

ـ سلام سرهنگ تحقیقاتشون در رابطه با من رو زود تر موعدی که پیش بینی می کردم، شروع کردن! اسم واقعیم رو فهمیدن، می خوام سوابق شغلیم هر طور شده تغییر بدید یا نمی دونم از بین ببرید، اگه بشه یه پرونده پر و پیمونم برام بسازید که دیگه خیلی خوب می شه!

سرهنگ با داد گفت:

ـ تاز یاد این کارها افتادی؟ مگه اولین تجربه کاریته، اگه تا الان شناساییت کرده باشن چی؟ هنوز وارد این پرونده نشده از سر راهشون بر می دارنت.

بخاطر چراغ قرمز روی ترمز زدم و گفتم:ـ معذرت می خوام! که صدای بوق ممتد در گوشم پیچید.

گوشی را با تمام عصبانیتم به سمت صندلی شاگرد پرت کردم، از داشبرد سیگار برداشتم, روشنش کردم و به محض سبز شدن چراغ تاجایی که می شد به پدال گاز فشار آوردم. انقدر بین ماشین ها ویراژ دادم تا ماشینی که تعقیبم می کرد؛ ناپدید شد. تلفن همراهم شروع به زنگ زدن کرد، اما هرچه با چشم به دنبالش گشتم بی فایده بود و بعد از چند دقیقه زنگ خوردن بلاخره روی پیغام گیر رفت:

ـ رهام مادر می دونم بیداری چرا یه سر به من نمی زنی؟ (با گریه ) رهام به خدا دلم لک زده واسه صدات، نگاهت، حضورت توی این خونه... چرا انقدر مادرت اذیت می کنی؟ تقصیر من چیه؟

در حین رانندگی دستم را دور فرمون سفت کرده و با داد گفتم:

ـ تقصیر تو خود خواهیته، خود خواهی! حالم از همتون به هم می خوره ...

به حالت کلافه ادامه دادم: چرا دست از سرم بر نمی دارید؟ بذارید تو حال خودم باشم.

هنوز هم یک ریز حرف می زد و برای بی گناه بودنش دلیل می آورد، از شنیدن صدایش هم حس جنون بهم دست می داد. بار دیگر در داشبرد را باز کردم، به سختی فلش کوچکی که به درش آویز بزرگی آویزان بود را بیرون کشیدم، به ضبط زدم و صدایش را تا آخرین حد زیاد کردم. طوری که گوش هایم زنگ می زد.

با سرعتی که راندم زود تر از موعد همیشگی که در راه بودم، به محل کار کاذبم رسیدم. تابان را از دور جلوی در دیدم و دست بردم، ضبط را خاموش کردم. با دیدن حرکات عصبی اش همه مشکلات زندگی را از یاد بردم و خنده شیرینی روی لبانم نشست. ماشین را درست جلوی در کافه پارک کردم، شیشه سمت خود را پایین کشیدم و با لذت نظاره گرش شدم.

با دست حفاظ های در چوبی را گرفته بود، عقب جلو می کرد و با پا به در ضربه می زد. جیغ بلندی کشید و گفت:

ـ پسره احمق، تو اون قرار داد لعنتی چیزی در رابطه با حقوق کارگر نباید می نوشتی؟

لگد محکم دیگری حواله در کرد و ادامه داد: الان معلوم نیست تو کدوم خراب شده ای داره به ریش نداشته من می خنده. با دست سه بار متوالی به حفاظ ها کوبید:_ خودم می کشمت پسره تخس، بد قیافه، از خود راضی، زشت من بخاطر حرف تو از خواب صبحم زدم.

با جیغ گفت:

ـ بـ... ـی مصرف!

فکرش راهم نمی کردم تا این حد به موقع سرکارش حاضر شود، می ترسیدم اگر تا ثانیه ای دیگر اعلام حضور نکنم، مرده و زنده من و آن در زبان بسته را جلوی چشم بیاورد. دستم را روی بوق گذاشتم و دو بار فشارش دادم، سرش را با عصبانیت به سمت من برگرداند و بی توجه به من و ماشینم گفت:

ـ برو آقا مال این طرف ها نیستم، نمی تونم آدرس بدم!

دوباره بازگشت و شروع کرد با در کشتی گرفتن، انقدر تقلا کرده بود که موهایش به صورت نامرتبی از کناره های شالش به بیرون ریخته بود و تعدادی از تار موهایش هم به لب هایش چسبیده بود. لبخندم را جمع کردم، دو بار دیگر بوق زدم که با عصبانیت برگشت و همراه با جیغ گفت:

ـ چیه؟ مگه عروسیه ننته هی بوقـ...

تا قیافه جدی ام را دید، صدایش که هیچ نفسش هم بند آمد، چیزی نگفتم و فقط طلب کار به چشم هایش که مانند تیله گرد شده بودند، زل زدم. بادی به قب قب داد و دو_ سه باری دهانش را باز بسته کرد که چیزی بگوید، اما گویی کلمات از دستش در رفته بودند. در نهایت با سر شانه های افتاده گفت:

ـ چیه؟ تو دهات شما هنوز چیزی به اسم ساعت اختراع نشده؟

یک لنگه ابرویم را بالا انداختم و با پرستیژ خاصی در ماشین را باز کرده، پیاده شدم. بی حرکت جلوی راهم ایستاده بود، از گوشه آستینش گرفتم و مانند بچه گربه به کناری هولش دادم. به سمت در رفتم، با دقت به تمام زوایایش نگاه کردم و گفتم:

ـ بند شماره پنج، هر خصارتی که بزنی از حقوقت کم می شه!

بادش خالی شد، آبی چشمانش کمی لرزید و لب هایش را جمع کرد، از حرص نفسی گرفت؛ برگشت لگد محکمی به چرخ ماشینم زد و باز هم با جیغ گفت:

ـ به جهندم!

مغازدار های دیگر با تعجب به بیرون سرک می کشیدند و بعد از ابراز تاسف سرکارشان باز می گشتند؛ رهگذر ها دورمان جمع شدند.

انگشت اشاره ام را برای تهدید در هوا تکان دادم و گفتم:ـ جهندمی نشونت بدم که مرغ های هوا پراشون بریزه!

جهندم؟ چرا لهجه این دختره خنگ را گرفتم؟ زبانم یک چیز می گفت و دلم چیز دیگر، فکر کنم حتی بغال سر کوچه هم به شدت تو خالی بودن تهدیدم پی برد، اما تابان جور دیگر برداشت کرد. انقدر جیغ زده بود که با صدای گرفته گفت:

ـ اونی که قراره جهندم نشونت بده منم( چشم هایش را ریز کرد) یک حالی ازت بگیرم، من رو تو خیابون میکاری؟

_ اگه بکارمت سبز می شی!

رو به روی هم ایستاده بودیم، با خصومت چشم های یکدیگر را می کاویدیم و بلند نفس می کشیدیم. همان لحظه الهام هم از راه رسید، با پادرمیانی عوامی که برای تماشای دعوا هیجان انگیز ما ایستاده بودند را به حرکت در آورد، کلید ها را از دست من کشید، در را باز و هردویمان را به داخل راهنمایی کرد.

در جای همیشگی ام پشت صندل اپن نشستم و طلب کار داد زدم:ـ قهوه!

تابان هم وسایلش را روی جالباسی آویزان کرد و بلند تر از من گفت:

ـ مگه خودت چلاقی؟

الهام با تاسف به تابان خیره شد، خواست حرفی بزند که در شوک حرکت ناگهانی من ماند؛ جوری از روی صندلی پایه بلند برخواستم که به روی زمین پرت شد و با دو سه قدم بلند خود را به تابان رساندم که جسور نگاهم می کرد، فاصله بینمان را به هیچ رساندم و انگشتم را بالا بردم:

ـ دفعه آخرت باشه در دهنت رو باز می کنی و هر چیزی که دلت می خواد به بیرون تف می کنی، یه کاری نکن از کار بی کارت کنم!

دستش را بالا آورد، انگشتم را سفت گرفت و به پایین کشید:

ـ وای وای ترسیدم، مثل اینکه یادت رفته که ( با داد) مـ... ـا( دوباره تن صدایش را پایین آورد) یک سال قرار داد داریم!

حرارت بدنش از مشتش به انگشتانم تحمیل می شد، انگشتم را از میان دستش بیرون کشیدم که ناخن های بلندش پوستم را خراش درد ناکی داد.

ابروهایم را در هم کشیدم و گفتم:

ـ قرار داد داریم که داریم، این منم که می گم( مانند خودش داد زدم) کـ... ـی ( دوباره آرم دامه دادم) اینجا کار می کنه!

زیادی نزدیک به هم بودیم و یک حرکت کوچک از طرف هرکداممان موجب برخورد می شد، تابان یک قدم عقب نشینی کرد و تهدید وار گفت:ـ صدات واسه من داد نزنا!

این دختر با این طرز صحبت کردنش آخر موجب تغییر فرهنگ لغت می شد. اول صبحی سرگرمی خوبی شده بود، لنگه ابرویم را بالا انداختم گفتم:

ـ اگه بزنم؟

دست هایش را در هم مشت، مانند بچه های تخس نگاهم کرد و گفت:

ـ خب! خب! اگه... اگ... .

بهتر بود همان جا این دعوای بچه گانه را پایان می دادم، در حالی که پشتم را بهش کردم تا بروم پی کارم، گفتم:ـ ببین دختره اگه تا این حد علاقه داری با من حرف بزنی، حرف هات رو روی کاغذ بنویس و همش یهویی باهم بخون، من وقت حرف زدن با یه دختر بچه که مدام تته پته می کنه رو ندارم!

در پیچ پله ها گم شدم صدایش به گوشم رسید که با لجاجت گفت:

ـ انگار زنگ انشاء، ازت متنفرم پسر خر.

دوباره پله های بالا رفته را پایین آمدم و در معرض دیدش قرار گرفتم، دهانش نیمه باز مانده بود و خیره خیره نگاهم می کرد.

ـ هی دختره قهوه من یادت نره!

با لبخند مهار نشدنی بالا رفتن پله ها را از سر گرفتم، صدای جیغ جیغش تا طبقه بالا هم می آمد و خنده را عضو جدا نشدنی صورتم کرده بود. وارد اتاقم شدم و در را بستم، با باز کردن آن پرونده ها شروع تاییم کاری ام رسما اعلام شد.

٭٭٭

تابان: 

بخاطر وضع مزخرفی که شب گذشته برایم پیش آمد و بی خوابی شدیدم با پارسا دعوای حسابی کردم، در این وا نفسا فقط بی کارشدنم را کم داشتم. حسابی که با جیغ و داد خود را خالی کردم، تکانی به پاهای بی جانم دادم و از مکانی که چند دقیقه پیش باهم دوئل می کردیم فاصله گرفتم. طعنه ای به الهام زدم که سر راهم ایستاده بود که با لحن شلی گفت:

ـ از یه بیتربیت که بیشتر از اینا انتظار نمیره.

در حین راه رفتنم با دست برو بابایی حواله اش کردم و گفتم:ـ نکه تو کمپوت ادبی!

در آشپزخانه کار می کردم، در های کابینت ها را باز می کردم و محکم به هم می کوبیدمشان.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...