رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت 22
دلربا ـ بله؟ متوجه نشدم...

چندبار دستش را جلوی صورتم تکان تکان داد و با جدیت گفت:
ـ رهام اصلا حواست به من هست؟ دو ساعته دارم حرف می زنم، آخرش اسم تابان رو وسط میاری؟

با کف دست به پیشانی ام زدم، همین که یادم آمد باز این حرکت تابان را تکرار کردم؛ حرصی گفتم:
ـ تابان تو حرکاتت هم واگیر داره!

بار دیگر که اسم تابان از دهانم خارج شد، دلربا با دلخوری از جایش بلند شد، کیفش را از صندلی کناری برداشت و به سمت در حرکت کرد. حول کردم پشت میز سرپا ایستادم و خواستم اسمش را صدا بزنم که بلند گفتم:
ـ تـابـان!

سر جایش خشکش زد، برگشت و با دلخوری درچشم هایم نگاه کرد. دستم را به نشانه ی تسلیم بالا بردم. این حرکت را دیشب از سامیار یاد گرفته بودم، مثل اینکه در مواقعی که گند زده باشی خوب جواب می داد. نگاه مظلومم را به چشم های متنفرش دوختم و گفتم:

ـ خیلی خب، ببخشید واقعا از دهنم پرید. چرا ناراحت می شی؟ اون فقط کارمند منه و تو دیگه نباید به اون حسادت کنی که!

کمی فکر کرد و درست مثل من گفت:
ـ نباید؟ از این حرصم می گیره که من با این کمالات جلوت نشستم و حرف می زنم، اون وقت تو توی ذهنت معلوم نیست داری با تابان چیکار می کنی؟

لب هایم که می رفت برای خنده باز شود را جمع کرده و گفتم:
ـ باشه من اشتباه کردم، دفعه ی دیگه که خواستم قرار بذارم نمی گم بیای اینجا کا ناراحت بشی.

با تحکم گفت:ـ نه اتفاقا از این به بعد تند تند اینجا میام که یه وقت تابان خانوم توی سرش راجب تو فکر های بیخود نکنه. اه اه دختره ایکبیری واسه من قیافه می گیره با اون چشمای بد رنگش.

عصابم کم کم داشت متشنج می شد، تا بیشتر از این به خط قرمز من توهین نکرده بود، گفتم:

ـ بسته،  حالا که آماده ی رفتن شدی جلوت رو نمی گیرم، ولی یادت باشه دو دفعه طلبه منه! سری بعد تو باید مهمونم کنی.

گویی صحبت در مورد ایرادهای تابان را به کل فراموش کرد که با ذوق گفت:

ـ چشم، به روی چشم! همچین جایی دعوتت کنم که به عمرت ندیده باشی و همون جا در مورد همکاری و آشنایی بیشتر باهم حرف می زنیم.
تک خنده صدا داری زدم و گفتم:ـ دو روزه می خواییم در مورد همکاری صحبت کنیم و هنوز از الف به ب نرفتیم.

به شوخیه معنی دارم چند ثانیه ای خندید و ادامه ی حرف من رو از سر گرفت:ـ آقامون چقدر عجوله، با دلربا که باشی از الف یهویی می پری به (ی) آخر چسبان.

چشمکی زد ادامه داد:ـ الان حسابی کار دارم؛ دفعه ی بعد حتما پوکر یادت میدم!

دستش را بلند کرد، دو دفعه انگشتانش را خم کرد و به کف دستش زد:ـ بای بای!

رفت و در را پشت سرش به آهستگی بست، اما هیجان در کوبیدن تابان دلچسب تر بود. 
ـ هـ...ـوف تابان از دست تو که خودت هم نباشی اسمت یه گندی می زنه!

سری تکان دادم، خم شدم پرونده را از کمد میز کارم بیرون کشیدم و روی میز گذاشتم. پرونده ی آشنا ی حسام را هم که بند به بندش را از بر بودم؛ درآوردم و کنارش روی میز باز کردم. شباهت های زیادی به هم داشتند، همین طور خلاف هایی به مراتب بیشتر از شباهتشان!

با توجه به پرونده حسام که جرمش پخش داروهای غیر مجاز در باشگاه های بدنسازی، خارج کردن دخترهایی با اندام مناسب برای مدل شدن( که فقط خدا می دانست چه بلایی سرشان میآمد.) گرفتن وام های کلان و پولشویی بود، می شد به نتیجه هایی در رابطه با پرونده دیگر رسید!

دست زیر چانه گذاشتم و آرام گفتم:ـ اصلا شاید اینا جفتشون مربوط به یک پرونده باشه! اما نه هیچ مدرکی دال بر اینکه این باندهم داروهای غیر مجاز پخش می کنه، وجود نداره.

تا پایان وقت کاری کافه، خود را در اتاقم حبس کرده و پرونده را تحلیل میکردم. انقدر در اینترنت جستجو کرده و نوشته بودم که هم چشم هایم و هم سرانگشت هایم حسابی درد می کرد. بعد از ساعت ها از پشت میز بلند شدم و کش قوصی به تنم دادم، نهار نخورده بودم و همین موجب ضعف بیش از حدم شده بود.

برای اینکه بعد از مدت ها یک روز کاری دلچسب را داشتم، خود را به یک رستوران شیک برای شام دعوت کردم. در اتاقم زده شد، بلافاصله سامیار سرش را از لای در داخل کرد و با عجله گفت:

ـ من دارم میرم دیرم شده! به احتمال زیاد فردا برم دکتر بستریم می کنه و نمی تونم بیام!
با شنیدن دلیلش برای سرکار نیامدن مغموم سرم را بالا پایین کردم، یعنی متوجه شدم و مشکلی نداره می تونی بری!

سامیار دست رو به آسمان برد و به شوخی گفت:
ـ خدایا از من که گذشت، این زبون بسته رو بین مریض شفا بده.

خنده ام گرفته بود، اما به روی خود نیاوردم، طلب کار بهش زل زدم که بلاخره از رو رفت و در را بست.

٭٭٭
تا نزدیکی ساعت 12 در یک کافه رستوران بودم، رستوران اجرای زنده داشت و من هم تا پایان اجرا آنجا ماندم. علاقه ای به بازگشت به خانه نداشتم، پشت ماشین نشستم و پایم را روی پدال گاز فشار دادم که ماشین با صدای بدی از جا کنده شد. رادیو را روشن کردم، یاد ادا اصول های آن روز تابان افتادم و خنده روی لبانم سبز شد. همان طور که پاکت سیگارم را از داشبرد بر می داشتم، گفتم:

ـ دختره ی دیونه، من تو رو آدم می کنم!

با یک تصمیم ناگهانی دوباره مسیر خانه شان را در پیش گرفتم، اگر الان نمی فهمیدم ماجرای 70 ملیون چه بود؟ دیگر وقت نمی کردم سر از کارش در بیاورم. سرکوچه شان که رسیدم با دیدن پسر های علاف که همچنان در پاتق همیشگی نشسته بودند، اخم هایم در هم رفت. حین وارد شدن به داخل کوچه از عمد نور بالا زدم که چشم هایشان را با اعتراض بستند.

کمی جلوتر پارک کردم، خیره به در خانه نگاه کردم و در ذهنم نقشه می چیدم که چگونه از قضیه خبر دار شوم، اما فکر کردن هیچ فایده ای نداشت و مغزم قفل کرده بود. نگاهی به ساعت کردم که یک نیمه شب را نشان می داد، کلافه استارت زدم و خواستم به ماشین گاز بدهم که صدای در خانه توجهم را جلب کرد. سریع سوییچ را چرخاندم و ماشین را خاموش کردم. دختری که به احتمال خیلی زیاد تابان بود سرش را آرام از لای در بیرون آورد و اطراف را سرک کشید.

در حالی که چانه ام را از دو طرف بین انگشت هایم گرفته بودم، با چشم های ریز شده گفتم:ـ باز چه دسته گلی می خوای به آب بدی؟

  • پسندیدم 8
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 23

پسرهایی که سر کوچه نشسته بودند را دید، گویی از کاری که می خواست بکند پشیمان شد و در را دوباره روی هم گذاشت.

نفس گرفتم و بعد از چند ثانیه با کلافگی تخلیه اش کردم، پشتی صندلی را کمی عقب دادم و دست به سینه به آن تکیه زدم؛ چندان طول نکشید که انتظارم به پایان رسید و دو هیکل ظریف روی پشت بام نمایان شدند. از حرکات عجیب و غریبی که فرد مجهول از روی ترس انجام می داد، تابان را شناسایی کردم. اصلا مگر می شد تابان را با آن پاهای کشیده و هیکل ظریف نشناخت؟

چیزی نزدیک به یک ربع باهم بحث کردند، حتی بحثشان به خود زنی دختر ناشناخته هم کشید، تمام طول آن مدت را با لذت تماشایشان می کردم که به ناگاه به سمت پشت بام همسایه پشتی رفتند و از دیدم خارج شدند. با عجله ماشین را روشن کردم،  باید راهی به سمت کوچه پشتی پیدا می کردم. این طور که می نمود مسئله مهمی بود که تابان را نصف شب به یاد فضولی انداخته و به پشت بام کشانده بود.

به سختی تا ته کوچه تنگ و طویلشان که هر طرفش ماشین پارک بود، رفتم. کمی خیابان یک طرفه را به سمت بالا خلاف راندم و وارد کوچه پشتی شدم. رسیدنم به کوچه پشتی انقدر طول کشیده بود که نمی دانم چطوری از پشت بام پایین آمده بودند و در کناری باهم صحبت می کردند. به محض اینکه چراغ ماشینم را دیدند، تابان هم خود هم دوستش را به دیوار چسباند تا دیده نشوند. انقدر سرگرم یکی به دو کردن بود که حتی ماشینم را تشخیص نداد، از کوچه خارج شدم؛ ماشینم را همان حوالی پارک کرده و دوباره وارد کوچه شدم.

لحظه آخر در سایه و روشنی کوچه دیدم که وارد یکی از خانه ها شدند و ته دلم فرو ریخت. مضطرب دستی به موهای بهم ریخته ام کشیده و با عصبانیت گفتم:ـ عقل کم.

دستهایم را مشت کردم و به سمتشان دویدم، از دختر حسام اینجور کارها بعید نبود! خودش کم بود، با خود همپا هم می برد! لحظه به لحظه عصبانیتم چند برابر می شد، دلم می خواست هرچه سریع تر خود را به تابان برسانم و کشیده ی محکمی مهمان صورتش کنم. نفس زنان به پشت در رسیدم، با دیدن قیافه ی در و علف های بلند پشتش متوجه متروکه بودن خانه شدم.

صدای دختر ناشناس از داخل می آمد که مدام جیغ های خفه میکشید، بدون تغییر دادن حالت در به آهستگی وارد خانه شدم. داخل حیاط تاریک بود و تنها نور کمی که از تیر چراغ به آن جا می رسید، تا حدودی مسیر را مشخص می کرد. جلو تر از خودم دیدمشان که آهسته و بی صدا قدم بر می داشتند. با دو_سه قدم بلند درست پشت سرشان رسیدم.

تابان کمی با تامل دست برد و در قدیمی خانه را باز کرد. فقط می خواستم بدانم نیتشان از ورود به این خانه چیست؟ قصد لو دادن خود را نداشتم، اما همان لحظه گربه ای به سرعت از پشت سر تابان عبور کرد، باعث شد تابان به سرعت بچرخد و تا من به خود بجنبم با من برخورد سختی بکند. دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد؛ از ته دلش جیغ زد، اما چون سرش به تخت سینه ام چسبیده بود، جیغش همان جا خفه شد .

از صدای تابان دختر کنار دستی اش هم برگشت، به من که در تاریکی چیزی جز سایه شبه مانند نبودم خیره شد و شروع به جیغ زدن کرد. یک جیغ دخترک می کشید، یکی تابان که بی دفاع به من چسبیده بود و حتی قدرت فرار کردن را هم نداشت. اگر همین طور پیش می رفت کل همسایه ها بیدار می شدند و ماجرا بیخ پیدا می کرد.

سرم را به آسمان بردم و زیر لب گفتم:

ـ خدایا ببخشید مجبورم، مجبور!

 

دستم را بالا آوردم، دهان تابان را محکم گرفتم، دو قدم به سمت در ورودی برداشتم و با دست دیگرم دهان دختر غریبه راهم بستم. تابان که تازه به خود آمده بود، شروع به تقلا کردن تا آزاد شود، اما دختر دیگر تقریبا در بغلم از حال رفت و دست پایش شل شد. تابان دستم را گاز گرفت که دستم را کمی جلو بردم و با ضرب به دهانش کوبیدم.

حرفی زد که دستم مانع شد درست متوجه شوم، نفس های تندی که از بینی می کشید و به دستم می خورد دلم را آشوب می کرد.

ـ خیله خوب کم وول بخور! ولتون می کنم، ولی جیغ و داد نکنید!

فکر کنم انقدر ترسیده بودند که حتی صدایم که مشابه صدای آدمیزاد بود را تشخیص ندادند، به جلو حولشان دادم، هم زمان دستم را از روی دهانشان برداشتم و خود یک قدم به سمت تاریکی برداشتم. دخترک ناشناس از شدت سستی و ناتوانی به دیوار تکیه زد و روی زمین سر خورد. تابان همان طور که با دقت و ترس به سمتی که من ایستاده بودم نگاه می کرد، عقب عقب رفت و خود را به دختر رساند.

تابان ـ میرال!

کمی جا به جا شدم که برگ های خشک زیرپایم که نشانه ی دو فصل قبل تر بود، ایجاد صدا کرد و باعث شد تابان تکان سختی بخورد. دقیق تر به سمت من نگاه کرد و با تته پته گفت:

ـ بسـ...م الـله رحمـ...ـان رحیـ...ـم، خدایا خودت حواست به ما باشه. اصلا تو چی؟ بـ... بخدا ما فقط می خواستیم ببینیم اینجا کسی زندگی می کنه یا نه؟

شاکی شدم، یک آن نتوانستم خود را کنترل کنم و با عصبانیت گفتم:

ـ حتما باید شب میاومدین؟ فکر نمیکنید باید اجازه میگرفتین؟

دست هایش را در هم مشت کرد و گفت:

ـ بـ... ببخشید، نه یعنی( با گریه ادامه داد) آقا ترو خدا به ما کاری نداشته باش!

دستی به موهایم کشیدم، دختره ی فضول آخه آدم هرکاری که دلش خواست رو باید انجام بده؟ 

بهتر بود خود را نشان ندهم، هم زهره چشمی ازش بگیرم و هم به این بهانه سوال در ذهنم را به صورت ناشناس ازش بپرسم. معلوم نبود چقدر ترسیده که بوی عطرم هیچ، تن صدایم را هم نشناخته بود. بخاطر روشنایی در جیبم به دنبال فندک گشتم. دوست دیگرش که تازه کمی حال آمده بود، به حالت زاری گفت:

ـ وای داره دنبـ...ـال چـ...ـاغو میگرده!

  • پسندیدم 7
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 24

تابان با تعجب و طلب کاری رو به من گفت:

ـ راست می گـه؟ من ازت معذرت خواهی کردم، اینه رسم مهمون نوازی؟

دختره پرو از رو هم نمی رفت، بلاخره فندک را از ته جیب شلوارم پیدا کردم و به سختی بیرون کشیدمش.

ـ خب بازم از این غلطا می کنید؟

دختر روی زمین که تابان؛ میرال خطابش کرده بود، گفت:

ـ نه دیگه به قبر هفت جد و آبادم بخندم اگه دوباره به حرف این عقله کم گوش بدم، آقا به خدا من نمی خواستم بیام، اصلا من از تاریکی و ارتفاع می ترسم!

شکمم از خنده بی صدایم دو سه بار تکان خورد، همین قدر که به قصدی که من فکر می کردم وارد این خانه نشده بودند برای من کافی بود، رو به تابان گفتم:

ـ تو چی باز هم از این غلطا می کنی؟

با دست به خود اشاره کرد و درحالی که چشم های روشنش رو درشت تر از حد معمول کرده بود، گفت:

ـ کی؟ من؟ آقا من اصلا خیلی آدم ترسویی هستم، این میرال انقدر اصرار کرد تا مجبور شدم اینجا بیام!

میرال ـ کی؟ من؟ کی گفت هرکی ببازه باید تو خونه خرابه بره؟

تابان به سمتش حمله کرد و گفت:

ـ اِ اِ چرا دروغ می گی؟

کمی دیگر بهشان رو می دادم من را مقصر جلوه می دادند، با عصبانیت یک بار به ضامن فندک فشار آوردم که صدای خوف ناکی در آن تاریکی ایجاد کرد، هر دو با ترس به سمت من برگشتند و ساکت نگاهم کردند. یک قدم دیگر به عقب برداشتم، با تحکم و صدای کلفتی که از خود سراغ نداشتم، گفتم:

ـ من روح این خونم از تمام زندگی شماها با خبرم! الکی به هم نپرید.

حرفم که به پایان رسید، رنگ و روی هردویشان به سفیدی گچ شد. تابان با کمال پروییت گفت:

ـ اگه راست می گی لباس زیر من چه رنگیه؟

چشم هایم را در کاسه چرخاندم، با دست به پیشانی زدم و یک قدم به جلو برداشتم که میرال تک جیغ بلندی زد و گفت:

ـ مرگ، اینم سواله آخه بدبخت؟ اگه بیاد نگاه کنه چی؟ اگه یه بلایی سرمون بیاره؟ خوبه الان بیاد نگاه کنه ببینه چه رنگیه؟

ـ نترسید، هیچ آسیبی بهتون نمی رسونم، دوتا سوال ازتون می پرسم؛ اگه دروغ نگید، صداقتتون ثابت می شه و می تونید بی هیچ تنشی برگردید!

میرال از روی زمین بلند شد کمی جلو آمد خود را به تابان چسباند و مثل بید لرزید، اما تابان با مو شکافی نگاهم می کرد. زیر لب ذکر می گفتند، قضیه شوخی شوخی برایشان جدی شده بود .

با همان تن صدای جدید که نمی دانم دقیقا از کدام قسمت تارهای صوتیم بر می خواست، بلند گفتم:ـ خب! (هردو تکان سختی خوردند) سوال اول: بزرگ ترین مشکل زندگیت چیه؟

دستم را جلو آوردم، با پلیدی به سمت تابان گرفتم و گفتم:

ـ تو بگو!

 

چنگی به دست میرال زد، یک نفس عمیق گرفت و گفت:

ـ بابام هفتاد ملیون به بانک بدهکار اگه تا آخر هفته این بدهی تسویه نشه خونمون توی مزایده به فروش می رسه!

 

هان پس موضوع این بود، خدایا مخلصتم خوب موقعیتی توی دامنم گذاشتی. برای اینکه زیاد مشکوک به نظر نرسم، این بار رو به میرال گفتم:

ـ این سوال از دختریه که میرال خطاب شد! تا چه شماره ای بشمارم می تونی از این خونه خارج بشی؟

این بار نوبت میرال بود که دست تابان را چنگ بزند و با صدای پر استرسی بگوید:ـ تا ده!

 

جواب سوالم را گرفته بودم، اگر بیش از آن می ماندم؛ بی برو برگشت تابان با آن نگاه مو شکافانه اش شناسایی ام می کرد. فندک را در جیبم چپاندم و شروع به شمارش اعداد کردم:ـ یک، دو، سه...

تا شماره سه گنگ خیره ی سایه ام بودند، اما تا متوجه منظورم شدند؛ طی سه شماره بعدی از جلوی چشم هایم غیب شدند. مانند ورودشان به خانه نبود که با احتیاط قدم بردارند، گام های بلند بر می داشتند و با دست یک دیگر را پس می زدند تا زودتر از آن متروکه ی نفرین شده خارج شوند. در را هول دادند که با صدای بدی باز شد و از خانه خارج شدند. مدتی صبر کردم، بعد از آن که از رفتنشان مطمئن شدم، از خانه خارج و به سمت ماشین رفتم.

به خانه که رسیدم حول حوش ساعت 3:30 بود، پیراهنم را درآوردم و روی تخت جست زدم.

ـ خونشون گرو بانک؟

فکرهای پلیدی در سرم شکل گرفت و با یک لبخند بزرگ روی لبانم به خواب رفتم. بازهم این آلارم گوشی بود که از خواب پراندتم، مطمئن بودم امروز تابان ساعت 10 به زور بتواند خود را به کافه برساند. پس با خیال راحت کمی به تنم کش و قوص دادم، سر فرصت صبحانه مفصل خوردم، لباس هایم را اتو زدم پوشیده و از خانه بیرون رفتم.

در حین رانندگی به سمت اداره متوجه ماشینی شدم که تعقیبم می کرد، دستی به فرمان کوبیدم:ـ دارن در موردم تحقیق می کنن، چرا حواسم جمع نکردم؟

به امید اینکه تا به حالا دنبال سوابقم نرفته باشند، زنگی به سرهنگ زدم:

ـ بردار دیگه!

سرهنگ ـ بله؟

ـ سلام سرهنگ تحقیقاتشون در رابطه با من رو زود تر موعدی که پیش بینی می کردم، شروع کردن! اسم واقعیم رو فهمیدن، می خوام سوابق شغلیم هر طور شده تغییر بدید یا نمی دونم از بین ببرید، اگه بشه یه پرونده پر و پیمونم برام بسازید که دیگه خیلی خوب می شه!

سرهنگ با داد گفت:

ـ تاز یاد این کارها افتادی؟ مگه اولین تجربه کاریته، اگه تا الان شناساییت کرده باشن چی؟ هنوز وارد این پرونده نشده از سر راهشون بر می دارنت.

بخاطر چراغ قرمز روی ترمز زدم و گفتم:ـ معذرت می خوام! که صدای بوق ممتد در گوشم پیچید.

گوشی را با تمام عصبانیتم به سمت صندلی شاگرد پرت کردم، از داشبرد سیگار برداشتم, روشنش کردم و به محض سبز شدن چراغ تاجایی که می شد به پدال گاز فشار آوردم. انقدر بین ماشین ها ویراژ دادم تا ماشینی که تعقیبم می کرد؛ ناپدید شد. تلفن همراهم شروع به زنگ زدن کرد، اما هرچه با چشم به دنبالش گشتم بی فایده بود و بعد از چند دقیقه زنگ خوردن بلاخره روی پیغام گیر رفت:

ـ رهام مادر می دونم بیداری چرا یه سر به من نمی زنی؟ (با گریه ) رهام به خدا دلم لک زده واسه صدات، نگاهت، حضورت توی این خونه... چرا انقدر مادرت اذیت می کنی؟ تقصیر من چیه؟

در حین رانندگی دستم را دور فرمون سفت کرده و با داد گفتم:

ـ تقصیر تو خود خواهیته، خود خواهی! حالم از همتون به هم می خوره ...

به حالت کلافه ادامه دادم: چرا دست از سرم بر نمی دارید؟ بذارید تو حال خودم باشم.

هنوز هم یک ریز حرف می زد و برای بی گناه بودنش دلیل می آورد، از شنیدن صدایش هم حس جنون بهم دست می داد. بار دیگر در داشبرد را باز کردم، به سختی فلش کوچکی که به درش آویز بزرگی آویزان بود را بیرون کشیدم، به ضبط زدم و صدایش را تا آخرین حد زیاد کردم. طوری که گوش هایم زنگ می زد.

با سرعتی که راندم زود تر از موعد همیشگی که در راه بودم، به محل کار کاذبم رسیدم. تابان را از دور جلوی در دیدم و دست بردم، ضبط را خاموش کردم. با دیدن حرکات عصبی اش همه مشکلات زندگی را از یاد بردم و خنده شیرینی روی لبانم نشست. ماشین را درست جلوی در کافه پارک کردم، شیشه سمت خود را پایین کشیدم و با لذت نظاره گرش شدم.

با دست حفاظ های در چوبی را گرفته بود، عقب جلو می کرد و با پا به در ضربه می زد. جیغ بلندی کشید و گفت:

ـ پسره احمق، تو اون قرار داد لعنتی چیزی در رابطه با حقوق کارگر نباید می نوشتی؟

لگد محکم دیگری حواله در کرد و ادامه داد: الان معلوم نیست تو کدوم خراب شده ای داره به ریش نداشته من می خنده. با دست سه بار متوالی به حفاظ ها کوبید:_ خودم می کشمت پسره تخس، بد قیافه، از خود راضی، زشت من بخاطر حرف تو از خواب صبحم زدم.

با جیغ گفت:

ـ بـ... ـی مصرف!

فکرش راهم نمی کردم تا این حد به موقع سرکارش حاضر شود، می ترسیدم اگر تا ثانیه ای دیگر اعلام حضور نکنم، مرده و زنده من و آن در زبان بسته را جلوی چشم بیاورد. دستم را روی بوق گذاشتم و دو بار فشارش دادم، سرش را با عصبانیت به سمت من برگرداند و بی توجه به من و ماشینم گفت:

ـ برو آقا مال این طرف ها نیستم، نمی تونم آدرس بدم!

دوباره بازگشت و شروع کرد با در کشتی گرفتن، انقدر تقلا کرده بود که موهایش به صورت نامرتبی از کناره های شالش به بیرون ریخته بود و تعدادی از تار موهایش هم به لب هایش چسبیده بود. لبخندم را جمع کردم، دو بار دیگر بوق زدم که با عصبانیت برگشت و همراه با جیغ گفت:

ـ چیه؟ مگه عروسیه ننته هی بوقـ...

تا قیافه جدی ام را دید، صدایش که هیچ نفسش هم بند آمد، چیزی نگفتم و فقط طلب کار به چشم هایش که مانند تیله گرد شده بودند، زل زدم. بادی به قب قب داد و دو_ سه باری دهانش را باز بسته کرد که چیزی بگوید، اما گویی کلمات از دستش در رفته بودند. در نهایت با سر شانه های افتاده گفت:

ـ چیه؟ تو دهات شما هنوز چیزی به اسم ساعت اختراع نشده؟

یک لنگه ابرویم را بالا انداختم و با پرستیژ خاصی در ماشین را باز کرده، پیاده شدم. بی حرکت جلوی راهم ایستاده بود، از گوشه آستینش گرفتم و مانند بچه گربه به کناری هولش دادم. به سمت در رفتم، با دقت به تمام زوایایش نگاه کردم و گفتم:

ـ بند شماره پنج، هر خصارتی که بزنی از حقوقت کم می شه!

بادش خالی شد، آبی چشمانش کمی لرزید و لب هایش را جمع کرد، از حرص نفسی گرفت؛ برگشت لگد محکمی به چرخ ماشینم زد و باز هم با جیغ گفت:

ـ به جهندم!

مغازدار های دیگر با تعجب به بیرون سرک می کشیدند و بعد از ابراز تاسف سرکارشان باز می گشتند؛ رهگذر ها دورمان جمع شدند.

انگشت اشاره ام را برای تهدید در هوا تکان دادم و گفتم:ـ جهندمی نشونت بدم که مرغ های هوا پراشون بریزه!

جهندم؟ چرا لهجه این دختره خنگ را گرفتم؟ زبانم یک چیز می گفت و دلم چیز دیگر، فکر کنم حتی بغال سر کوچه هم به شدت تو خالی بودن تهدیدم پی برد، اما تابان جور دیگر برداشت کرد. انقدر جیغ زده بود که با صدای گرفته گفت:

ـ اونی که قراره جهندم نشونت بده منم( چشم هایش را ریز کرد) یک حالی ازت بگیرم، من رو تو خیابون میکاری؟

_ اگه بکارمت سبز می شی!

رو به روی هم ایستاده بودیم، با خصومت چشم های یکدیگر را می کاویدیم و بلند نفس می کشیدیم. همان لحظه الهام هم از راه رسید، با پادرمیانی عوامی که برای تماشای دعوا هیجان انگیز ما ایستاده بودند را به حرکت در آورد، کلید ها را از دست من کشید، در را باز و هردویمان را به داخل راهنمایی کرد.

در جای همیشگی ام پشت صندل اپن نشستم و طلب کار داد زدم:ـ قهوه!

تابان هم وسایلش را روی جالباسی آویزان کرد و بلند تر از من گفت:

ـ مگه خودت چلاقی؟

الهام با تاسف به تابان خیره شد، خواست حرفی بزند که در شوک حرکت ناگهانی من ماند؛ جوری از روی صندلی پایه بلند برخواستم که به روی زمین پرت شد و با دو سه قدم بلند خود را به تابان رساندم که جسور نگاهم می کرد، فاصله بینمان را به هیچ رساندم و انگشتم را بالا بردم:

ـ دفعه آخرت باشه در دهنت رو باز می کنی و هر چیزی که دلت می خواد به بیرون تف می کنی، یه کاری نکن از کار بی کارت کنم!

دستش را بالا آورد، انگشتم را سفت گرفت و به پایین کشید:

ـ وای وای ترسیدم، مثل اینکه یادت رفته که ( با داد) مـ... ـا( دوباره تن صدایش را پایین آورد) یک سال قرار داد داریم!

حرارت بدنش از مشتش به انگشتانم تحمیل می شد، انگشتم را از میان دستش بیرون کشیدم که ناخن های بلندش پوستم را خراش درد ناکی داد.

ابروهایم را در هم کشیدم و گفتم:

ـ قرار داد داریم که داریم، این منم که می گم( مانند خودش داد زدم) کـ... ـی ( دوباره آرم دامه دادم) اینجا کار می کنه!

زیادی نزدیک به هم بودیم و یک حرکت کوچک از طرف هرکداممان موجب برخورد می شد، تابان یک قدم عقب نشینی کرد و تهدید وار گفت:ـ صدات واسه من داد نزنا!

این دختر با این طرز صحبت کردنش آخر موجب تغییر فرهنگ لغت می شد. اول صبحی سرگرمی خوبی شده بود، لنگه ابرویم را بالا انداختم گفتم:

ـ اگه بزنم؟

دست هایش را در هم مشت، مانند بچه های تخس نگاهم کرد و گفت:

ـ خب! خب! اگه... اگ... .

بهتر بود همان جا این دعوای بچه گانه را پایان می دادم، در حالی که پشتم را بهش کردم تا بروم پی کارم، گفتم:ـ ببین دختره اگه تا این حد علاقه داری با من حرف بزنی، حرف هات رو روی کاغذ بنویس و همش یهویی باهم بخون، من وقت حرف زدن با یه دختر بچه که مدام تته پته می کنه رو ندارم!

در پیچ پله ها گم شدم صدایش به گوشم رسید که با لجاجت گفت:

ـ انگار زنگ انشاء، ازت متنفرم پسر خر.

دوباره پله های بالا رفته را پایین آمدم و در معرض دیدش قرار گرفتم، دهانش نیمه باز مانده بود و خیره خیره نگاهم می کرد.

ـ هی دختره قهوه من یادت نره!

با لبخند مهار نشدنی بالا رفتن پله ها را از سر گرفتم، صدای جیغ جیغش تا طبقه بالا هم می آمد و خنده را عضو جدا نشدنی صورتم کرده بود. وارد اتاقم شدم و در را بستم، با باز کردن آن پرونده ها شروع تاییم کاری ام رسما اعلام شد.

٭٭٭

تابان: 

بخاطر وضع مزخرفی که شب گذشته برایم پیش آمد و بی خوابی شدیدم با پارسا دعوای حسابی کردم، در این وا نفسا فقط بی کارشدنم را کم داشتم. حسابی که با جیغ و داد خود را خالی کردم، تکانی به پاهای بی جانم دادم و از مکانی که چند دقیقه پیش باهم دوئل می کردیم فاصله گرفتم. طعنه ای به الهام زدم که سر راهم ایستاده بود که با لحن شلی گفت:

ـ از یه بیتربیت که بیشتر از اینا انتظار نمیره.

در حین راه رفتنم با دست برو بابایی حواله اش کردم و گفتم:ـ نکه تو کمپوت ادبی!

در آشپزخانه کار می کردم، در های کابینت ها را باز می کردم و محکم به هم می کوبیدمشان.

  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • اضافه کردن...