رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
M@hta

سطح قلم: حرفه ای💎

پیام توسط M@hta افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

پارت 27 _

آسمان طلایی رنگ شده بود . گویی خورشید تمامی آسمان را پر کرده بود . انوار نیزه مانند خورشید در پوستم فرو می رفت و عرقم را در می آورد اما هم چنان به تمرین ادامه می دادم . بعد از چند ساعت روی ماسه ها افتادم . دست هایم را روی ماسه های نرم و طلایی رنگ گذاشتم و به آن ها تکیه دادم . پرتوهای خورشید روی سطح آب دریا منعکس شده بودند و درخششان چند برابر شده بود . به ماسه های زیر دستم نگاه کردم . دستانم را مشت کردم و قدری از آن را درون دست هایم جای دادم . مشتم را کنار صورتم آوردم و بوییدم ؛ بوی زندگی می داد ، بوی کودکی های پاک ، بوی قلعه های شنی !

صدای زنگ گوشیم مرا به خودم آورد . آن را از جیب شلوارم بیرون کشیدم . نام شهاب روی صفحه اش نقش بسته بود . با شک جواب دادم : بله ؟

_ سلام آتنا جان !

اوه . آتنا جان ؟!

+ شما ؟

_ شهاب هستم .

می خواستم آزارش دهم : کدام شهاب ؟

پوفی کشید و گفت : توی آموزشگاه ، الهام ، با هم دعوا کردیم !

آهان کش داری گفتم : یادم اومد . خب ؟ چی کارم داری ؟

_ من می خوام از گروهمون جدا بشم و به شما ملحق بشم .

یک تای ابرویم بالا پرید : چجور به این نتیجه رسیدی ؟

_ شکست گروه ما قطعیه . از این که انقدر دنبال اربابان راه افتادیم و نتونستیم شکستشون بدیم ، خسته شدم .

اوهومی گفتم و ساکت شدم .

_ خب ؟

+ خب ؟!

_ می خوام بهتون ملحق بشم .

+ خب از من چه کمکی بر می آد ؟

_ راهنمایی !

+ آهان . اوکی . می تونی بیایی ساحل طلایی ؟

_ آره . می آم .

+ پس فعلاً .

_ فعلاً عشقم .

تماس را قطع کردم و پوزخند روی لب های نازک و رنگ پریده ام نقش بست .

بعد از چند ساعت رسید . پر از غرور همیشگی چشمان یخی اش که حتی این آفتاب و ساحل داغ نیز نمی توانست گرمشان کند . با هم دست دادیم . دست هایم را داخل جیب های پشتی شلوارم فرو بردم و صاف ایستادم : خب ؟ چجور راهنمایی می خوای ؟

لب باز کرد تا جوابم را بدهد که ادامه دادم : می خوای مستقیم ببرمت پیش اربابان ؟! هوم ؟ چطوره ؟!

خودش را نباخت : نمی دونم ، اگه این قدر به من اعتماد داری ، می تونی این کار رو انجام بدی !

+ چرا فکر می کنی انقدر باهوشی ؟ زنگ می زنی که با چند تا جمله ی محبت آمیز من رو خر کنی ؟ شاید عاشق باشم ولی احمق نیستم !

چشمان یخی اش انگار قلبم را میان خود گرفته باشند و ذوبش کنند ، در چشم هایم خزید : اگه عاشقم باشی بهم اعتماد می کنی .

صورتم پر از پوزخند شد : گفتم که .. .

به طرفم آمد و باعث شد سکوت کنم . دست هایش را پشت سرم برد و دست هایم را از داخل جیب هایم بیرون آورد و میان دستان مردانه اش گرفت : آره . گفتی عاشق هستی ولی احمق نیستی . هممممم ! حماقت ! وسوسه کننده است .

سپس نگاهش پایین لغزید و مرا بوسید . سرش را بالا گرفت و دستانم را رها کرد . قلب لعنتی ام تند تپید . از بالا رفتن دستم تا روی قفسه ی سینه ام جلوگیری کردم . دست هایم را مشت کردم و نگاهم را از او دزدیدم . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : برو . نمی خوام ببینمت .

صدای پر غصه ام حتی دل خودم را سوزاند . صدایش را شنیدم : باشه ولی منتظرتم .

و قدم هایش از من دور شد . نگاهم را به هیبت مردانه اش دوختم که کوچک و کوچک تر می شد . قطره ای اشکی روی گونه های یخ زده ام لغزید .

این انصاف نبود ؛ بین این همه آدم ، چرا او ؟! یا باید قلبم را می کشتم یا چشم هایم را می بستم و با نقشه ی او می ساختم و نقش یک انسان احمق را بازی می کردم .

آن قدر گیج و پر غصه بودم که تصمیم گرفتم به سمت اربابان حرکت کنم ؛ وقتی میان آن ها باشم کمتر دست و دلم می لرزد .

کمی دورتر از دهانه ی ورودی غاری که محل اخفای اربابان بود ، دراز کشیده بودم و به آسمان شفاف و پرستاره ی بیابان چشم دوخته بودم . ستاره ها در میان رنگ سرمه ای آسمان می درخشیدند . ستاره ای دنباله دار از طرف شرق به سمت غرب خزید ، پدربزرگم می گفت هر ستاره ی دنباله داری نشان از مردن یکی از آدمک های روی زمین بود . اما من اعتقادی نداشتم ؛ هرروز میلیون ها آدم جان می سپردند ولی میلیون ها ستاره دنباله دار نداشتیم !

صدای مهیبی مرا از جا پراند . صاف نشستم و گوش تیز کردم . بقیه ی جنگجو ها نیز آماده باش بودند . نوری از طرف تپه ی شرقی جهید و سپس لشکریان خورندگان دیده شدند . آه از نهادم برآمد . من ابله چگونه نفهمیده بودم ؛ وقتی شهاب مرا بوسید ردیاب جادویی را به من وصل کرده بود . آخ ! منِ احمق .. !

بدون شک تمامی مان می مردیم . لشکر آن ها از تپه سرازیر شد . همه ی ما مسلح گشتیم . اربابان در مرکز قرار گرفته بودند تا راحت تر بتوانند مدیریت کنند . با غرشی از هر دو طرف ، به سمت یکدیگر هجوم بردیم . صدای جرقه های جادو ، صدای ساییده شدن شمشیر ، صدای تفنگ ، صدای پا کوفتن حیوانات ، خرخر خورندگان ، بوی خون و بوی خاک همه جا را گرفته بود . دانه های عرق روی صورتم سر میخوردند و در یقه ی لباسم محو می شدند . موهایم اطراف صورتم را پرکرده بودند و گاهی مانع دیدم می شدند .

چرخیدم و سر یکی از حیوانات را قطع کردم و او را دیدم ؛ شهاب را که در تله ی یکی از افرادمان افتاده بود .

دلم ریخت و حماقت کردم ؛ به سمتشان رفتم و با جادو رقیب شهاب را متوجه خودم کردم . به سمتم برگشت و با دیدنم زیر لب با نفرت غرید : خیانت کار .

به سمتم هجوم آورد و گویی می خواست مرا به درک بفرستد اما من از او قوی تر بودم . جرقه های جادو تنها چیزی بود که بینمان رد و بدل می شد . میان درگیری ، لحظه ای نگاهم متوجه شهاب شد که از بازویش خون می چکید . چیزی داخل دلم تکان خورد مثل همان روزی که او  را به صلیب کشیده بودم . حواسم به سمت او پرت شده بود و خاطرات دور در ذهنم چرخ می خورد که ناگهان نفسم قطع شد و سر از بدنم جدا گشت .

" با چشم های تو بی خود نشست و سخت گریست

پرید توی میدان مین و شکست تابوی ایست

گذشت

درگذشت

و در آمیخت با طناب

خزید توی خودش با گونه های خیس از آب

نگاه کرد و هیچ را در آغوش خود فشرد

و پوزخند زد به زندگی و عاشقانه مُرد ! "

ویرایش شده توسط hestia

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت28_

شهرزاد _

در میان سکوت و سبکی لحظات بدون زمان ، توفان و آتنا نیز به جمعمان پیوسته بودند . همه از آمدن آتنا متعجب بودیم که خودش جریان را برایمان تعریف کرد . در میان خاموشی و سکوت ، هفت حباب پر از نور به سمتمان آمدند . چهار حباب از بقیه جدا شدند و هرکدامشان به سمت یکی از ما رفت . سه حباب دیگر غیب شدند . غیب شدنشان را ندیدم فقط حالا دیگر نبودند . حباب داخل چشمان کاذبم فرو رفت و من داخلش را دیدم "درمانگر " . به بقیه نگاه کردم ؛ توفان زیر لب زمزمه کرد : صدا . ووشا گفت : آموزشگر . و آتنا نیز گفت : تصویر .

این جا چه خبر بود ؟!

***
فرهان _

لشکر دشمن عقب نشینی کرده بود . تلفات آن ها زیاد بود و ما در واقع تلفاتی نداشتیم ؛ یعنی حتی اگر می مردیم هم تبدیل به خورنده می شدیم . آدوب دستور داد تا همان جا اطراق کنیم . به سمت شهاب که زخمی شده بود رفتم . در حال درمانش گفتم : این پیروزی رو مدیون توییم .
لبخند خسته ای زد : آتنا مرد .
ابرویم را بالا انداختم : تو کشتیش ؟
نگاهش پر از غم شد : به خاطر من کشته شد .
متعجب در کنارش به تپه تکیه دادم . ادامه داد : تا حالا این رو بهت نگفته بودم . یعنی به هیچ کس نگفتم ؛ حتی خودش .
نگاهی به سمتم انداخت : من عاشقش بودم ولی بهش نگفتم و مثل یک احمق نقش بازی کردم .
بین ابروانش خط افتاد و کنار چشمانش چروک شد . قطره اشکی در اوج سماجت از میان چشمش به زیر چانه اش لغزید . دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم : می دونی چیه ؟ انگار زن ها برای اثبات وجود عشق آفریده شدند .

نگاهم کرد و با دیدن آن چه در چشمانم بود ، لبخند غمگینی صورتش را پر کرد .

جنگ هم چنان ادامه داشت . طبق نقشه ی جدید ، قرار بود آدوب نیز در جنگ شرکت کند . به سمت محل اطراق اربابان حرکت کردیم . لشکرشان را در میان راه می کشتیم و به خودمان ملحق می کردیم . آدوب در میان ما حرکت می کرد . خون و عرق در هم آمیخته بودند و روی صورت چروکیده اش در حال لغزیدن بودند . موهای سپیدش حال سرخ رنگ شده بودند . به اربابان رسیدیم اما آن ها دور تا دور خودشان حفاظی درست کرده بودند که نمی شد از آن عبور کرد . آدوب دستش را روی حفاظ گذاشت . نوری عظیم از محل برخورد دستش با حفاظ ساطع می شد . کم کم دستش از حفاظ عبور کرد و کمی بعد او نیز در میان حفاظ قرار داشت . تسم جلو آمد و با آدوب درگیر شد . آدوب با حرکتی بسیار ساده اما پر قدرت ، شلاق تسم را دور گردنش پیچاند و بعد از این که صورت تسم رو به کبودی رفت و سرش به طرفی افتاد ، او را رها کرد . آدوب به سمت تردق برگشت اما تردق بلافاصله دستش را داخل سینه ی آدوب فرو کرد و قلبش را میان دستانش فشرد . دستش را که بیرون آورد ، جسد بی جان آدوب روی زمین افتاد . تردق خنده ی شیطانی اش را سر داد و طبق معمول چرخید و سپس غیب شد . همراه با ناپدید شدنش ، حفاظ نیز از بین رفت . به سمت آدوب رفتیم . بدنش سرد بود . او نیز از قرار معلوم به خورنده تبدیل نشده بود . رو به شهاب گفتم : باز فرار کرد . حالا چه گلی به سرمون بریزیم ؟!

اما گویی شهاب این جا نبود . بلند شدم و اطراف را نگاه کردم ؛ لشکریان  در حال مبارزه با یکدیگر بودند . از تمامی نقاط ، صدای شمشیر و جادو می آمد . توجهم به سمت یکی از خورنده ها جلب شد که یکی از افراد لشکر دشمن را ملحق کرد . ملحق شده به سمت هم گروهی های قبلی اش برگشت اما ناگهان سر از تنش جدا گشت و دیگر به این دنیا بازنگشت . قبل ترها خورندگان حتی با جداشدن سر نیز به راه خودشان ادامه می دادند ؛ با پنجه ها و دست هایشان .

شهاب از پشت سرم گفت : سرباز .

به سمتش برگشتم : چی ؟!
نگاهم کرد و گفت : سرباز ، این یه تکه از پازله . آدوب بهم گفت .
_ چی می گی ؟
+ آدوب گفت من هم مثل او خواهم مُرد .
_ چرا چرند می گی شهاب ؟! درست حرف بزن ببینم !
نگاهی به من انداخت و به سمت میدان مبارزه رفت .

" بمیرید
بمیرید
در این عشق بمیرید .
در این عشق چو مُردید ، همه روح پذیرید .
بمیرید
بمیرید
وز این مرگ مترسید .

کزین خاک برآیید .

سماوات بگیرید . "
کارزاری بس عجیب به راه افتاده بود و مانند سیلی همه را درگیر خود کرده بود . اقیانوسی از خون گویی برپاگشته بود .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 29_

شهاب را در میانه ی کارزار دیدم که با یکی از نوچه ها درگیر بود . عرق روی پیشانی اش نشسته بود و چند جایی از لباسش سرخ گشته بود . برق طلوع آفتاب در میان آن چشم های یخی ، خیره کننده بود . اما ناگهان جادو مانند خنجری در سینه اش فرو رفت . هراسان به سمتش دویدم اما دیر شده بود . صورتش را به سمتم برگرداند و لبخند عمیق روی لبهایش من را متعجب کرد و بعد زمین مانند فرد گرسنه ای از هم شکافت و تنها جسد شهاب را در خود فرو برد ! حال صدایی زمزمه وار همه جا را پر کرده بود : اُمممممممممم .. !!

****
شهرزاد_

جمع کوچکمان ، شش نفر شده بود . طبق گفته ی آدوب ، ما پازل بودیم ؛ درمانگر ، آموزشگر ، صدا ، تصویر ، هدایت و سرباز . نفر آخر هنوز به ما نپیوسته بود . آدوب می گفت نامش بازیگر است .

در میان بی خبری ها ، تنها کارمان صبر کردن بود و صبر . ناگهان دریچه ای از نور باز شد و انگار همه ی ما شش نفر به سمت آن کشیده می شدیم . دریچه خیلی کوچکتر از آن بود که همه ی ما با هم بتوانیم از آن عبور کنیم . در حین حرکت همه ی ما با هم آمیخته شدیم و یکی گشتیم . بلافاصله پس از عبور از دریچه ، روح دیگری به ما پیوست ؛ او شهاب بود ، همان بازیگر !

***
فرهان_

همه مسخ شده بودیم که ناگهان دریچه ای بالای سرمان باز شد و نوری به مانند آبشار از آن بیرون خزید . آبشار به هفت نور جهنده تقسیم شد و هر کدام به سمتی رفتند . یکی از آن ها به پشت یک تپه رفت و ندایی که گویی از آن بود ، در همه جا پخش شد : تردق این جاست . جایی نرفته .
همه ی سربازان به آن سمت هجوم بردیم . بدون معطلی به آن نورها اعتماد کرده بودیم . باقی نورها به لشکریان باقیمانده ی دشمن حمله کردند .
" بمیرید

بمیرید ، وز این نفس ببرید

که این نفس چو بند است و شما همچون اسیرید . "

توجهم به سمت یکی از نورها جلب شد ؛ خودش بود ، شهرزاد من ! نمی دانم چگونه او را تشخیص دادم اما ندایی میان دلم حرفم را تایید می کرد . به سمتم آمد . بالای سرم ایستاد و من لبخندش را دیدم ! دور من مانند حفاظی ایستاده بود و لشکر دشمن را از بین می برد . صدای بالگردی سرم را به آن سمت برگرداند . بالگرد بالای همان تپه ایستاده بود و مانند سفینه ای ، ستون نور مانندی از پایین آن به سمت زمین رفت و تردق را بالا کشید . تمام لشکرش به سمت او هجوم آوردند و از شنل تردق آویزان گشتند و بعدی ها هم به پاهای یارانشان چنگ زده بودند . به سمت دریا رفتند و بالگرد هر لحظه سنگین تر می شد و هر آن اکان سقوط داشت . تردق چرخی به شنلش داد و تمامی لشکریان به داخل دریا سقوط کردند .

هفت نور به سمت بالگرد هجوم بردند و در میان راه ، دوباره یکی گشتند . بالگرد و نور به هم برخورد کردند و انفجاری عظیم سرتاسر بیابان را پر کرد . همه سرهایمان را دزدیده بودیم و روی زمین دراز کشیده بودیم . بعد از چند دقیقه به بالا نگاهی انداختیم ؛ دیگر نه خبری از بالگرد بود و نه اثری از نور نجات بخش !

" چو زندان بشکستید

همه شاه و امیرید . "

پایان فصل دوم

@N.a25

ویرایش شده توسط hestia

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 30_

فصل سوم

" تو همون اوج غریب قله هایی
تو دلت فریاده اما بی صدایی "

دانه های ستاره گون برف ، به آرامی روی زمین می نشستند . سرمایی خشونت بار ، همه جای سرزمین را فراگرفته بود ؛ سرمایی که از برف و باران نبود ؛ سرمای ظلم ، سرمای ستم ، سرمای عشقی یخ زده !
در میان سفیدی های نفرت انگیز ، قلعه ای قد علم کرده بود ؛ قلعه ای که آسمان ها را شکافته و ابرها را کنار زده و نور خورشید را از آن خود کرده بود . در میانه ی این قلعه ، نه در ابتدا و نه در انتهایش ، مردی روی تخت شاهنشاهی نشسته بود . سرما حتی در چشمان آبی رنگ مرد نفوذ کرده بود ؛ چشمانی پر ز حرف ، چشمانی که روزی از آن یک مرد عاشق بود !
****
تق تق برخورد کفش های کتانی یک مرد به سالن تالار ، مرا از افکارم به بیرون پرت کرد . صبر کردم تا نزدیک تر بیاید . دور تا دور سالن ، مردانی اسلحه به دست ایستاده بودند و منتظر یک اشاره بودند . سالن اما گویی در طلا غرق بود ؛ چرا که با سرامیک های طلایی رنگ ، لوسترهایی از جنس طلا و حتی نظامی پوش هایی با لباس های طلایی ، پوشانده شده بود . مرد کتانی پوش از حرکت ایستاد . تعظیم کرد و گفت : قربان . برای شورشی که در نزدیکی ناچوق به پا شده ، خدمتتون رسیدم .
سری تکان دادم تا ادامه ی حرفش را بیان کند . کناره ی پلکش لرزید : چندتایی شون حین درگیری کشته شدند . چندتاشون رو دستگیر کردیم . بقیشون هم فرار کردند .
 جامی را که روی میز کنار تخت بود ، برداشتم . لبه ی جام را روی لب هایم گذاشتم و از محتوای سرخ رنگ آن نوشیدم . چشمانم را ریز کردم . جام را از لب هایم فاصله دادم و گفتم : خب ، می دونی که باید چیکار کنی ؟
مرد صاف ایستاد ؛ طوری که قفسه ی سینه اش جلوتر آمد : بله قربان . چندتاشون رو وادار کردیم تا قرص شست و شو بخورند و بعد هم اونا رو جلوی دوربین ناریا فرستادیم تا همه بدونند که حق با ماست و اون ها هم از کارشون شرمزده اند .
سرم را به طرفی برگرداندم . جام شیشه ای را روی میز قرار دادم . نفس حبس شده ام با غم حل شده میانش را از سینه ام بیرون فرستادم و گفتم : بقیشون ، اون هایی که فرار کردند ، پاکشون کن !

از راهروهای قلعه گذشتم . صدای قدم هایم خوف آور شده بود ، سایه ام ترسناک و هیبتم وحشت آور ؛ اما آن چه که مخفی بود ، دل بود . در اتاق را باز کردم . هیولای تاریکی به سمتم هجوم آورد . حتی نور مهتاب هم از این اتاق دریغ گشته بود . قدم هایم روی زمین کشیده شد . روی تخت خواب افتادم ؛ تخت عذاب من ! نگاهم در اتاق چرخید . نه ؛ مثل این که جایی از اتاق بود که از تاریکی فرار کرده بود . لبخندی که روی صورتم نشست ، غم داشت . دستم را به طرفش بردم و او را در میان دستانم جای دادم . خیره اش شدم ؛ خیره ی دو چشم معصوم که گویی از قهوه ی ناب ساخته شده بودند ؛ قهوه ای که تنها تلخی اش برای من مانده بود !
آهی کشیدم ؛ چندمین بار بود ؟! چندمین بار بود در این سه سال ؟! قاب عکس را سرجایش گذاشتم . پاهایم را داخل تخت کشیدم و سرم را روی بالش گذاشتم . خیره به سقف ، زیر لب گفتم : برمی گردونمت !

****
 

ویرایش شده توسط hestia

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 31_

روسپی های ناریا ، از بزرگ تا کوچک ، در تالار اصلی ردیف گشته بودند و به انتظار من این پا و آن پا می کردند تا به شکایاتشان رسیدگی کنم . پای شکایت نامه های بعضی هایشان را مهر خواباندم و بقیه را حواله ی شیرین ، دستیارم ، کردم . از تخت پادشاهی چنان کنده شدم که گویی از جنس زغال گداخته بود . به سمت در خروجی حرکت کردم.
+ ببخشید ؟
برگشتم و نگاهی به او انداختم ؛ دختری با موهای رنگ شده ی شرابی و چشمانی از جنس لنز بنفش که زیر کپه ای از آرایش مدفون گشته بود . لب زدم : گفتم که شیرین رسیدگی می کنه .
+ اما من با خودتون کار دارم .
چشمانم در حدقه چرخید : چه کاری ؟
لبخند رنگی اش ، عمیق تر گشت و با قدم هایی از جنس زنانگی به سمتم آمد . دستش به سمت صورتم پرواز کرد . سرم را عقب کشیدم . مکث کرد اما خود را نباخت و صورتکش را جلو آورد . هرم نفس هایش هم نمی توانست این تن یخزده را گرم کند . وسوسه وار زمزمه کرد : نمی خوای طعم من رو بچشی ؟
لب هایم به سمتی کج شد . رو برگرداندم و پاهایم مسیر را ادامه دادند . هم چنان به دنبالم می آمد . وارد اتاقم شد و او نیز قدم هایش را به دنبالم کشاند . روی تخت نشستم و دو دکمه بالایی پیراهنم را باز کردم . دستانم را پشت سرم گذاشتم . از کمر خم شدم و سرم را به سمت سقف برگرداندم . تخت از وزنش پایین رفت . صدایش را کنار گوشم شنیدم : خسته ای ؟
و بعد دستانش را به سمت بقیه ی دکمه های پیراهنم برد : نمی خوای خستگیت رو در بیارم ؟
دستش را کنار زدم . سرم به طرف چشمان قهوه ای داخل قاب عکس چرخید : برو !
چند ثانیه سکوت و باز از نوع تلاشش را از سر گرفت : ولت کرده ؟
نفس پر حرصم اتاق را پر کرد . ادامه داد : چه بد سلیقه ! با من از نو شروع کـ.... .
یقه ی نیم لباسش را گرفتم . باقی حرف در دهانش ماسید . از میان دندان های بهم فشرده ام ، کلمات روی صورتکش پرتاب شدند : گورت رو گم کن ، یالا !
نیشخند زد : از اون عصبانی هستی ، باش ؛ ولی سر من خالی نکن بیبی !
از یقه اش گرفتم و او را به دیوار اتاق کوبیدم : گم می شی یا نه ؟! گورت رو گم نکنی ، گور خودت و با رئیست رو که واسه جاسوسی پیش من فرستادتت ، با هم می کَنَم !
کمی چشمانش از ترس آمیخته باتعجب گشاد شد . کلمات بعدیم را فریاد گونه ادا کردم : شیرفهم شد ؟!
چشمانش ریز شد : می گفتند مالک ناریا یخ زده و سرده اما باورم نمی شد . چرا ؟
بازویش را گرفتم و او را از اتاق بیرون انداختم و گفتم : یخ زده ام ، آره ! برو این رو به همه بگو تا یه نقشه ی دیگه واسه پایین آوردن من بکشند .

در را به چارچوبش کوبیدم و روی زمین سقوط کردم . دستانم داخل موهایم چنگ خورد . دل دیوانه ام ، دیوانه تر شد و اشک را به سمت چشمه اش هل داد . چشم های قهوه ای لرزید : همش تقصیر توئه ! تو این من رو به این لجنی که هست کشوندی !
***
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 32_


+ خب . تا حالا چی کار کردی ؟
_ قربان ! تا حالا پیشرفت های خوبی کردم . تونستم یه آدم مرده رو که با این فن زنده کردم تا شش هفته زنده نگه دارم و ... .
با بی حوصلگی میان حرفش پریدم : همین ؟!
لبخند روی لب هایش ماسید . من من کنان گفت : بله قربان . متاسفانه هنوز نتونستم ابدیش کنم ؛ ولی بهتون قول می دم که ... .
از او رو برگرداندم و دستم را به نشانه سکوت بالا بردم : اوکی ! هر وقت به قولت عمل کردی ، خبرم کن !
_ چشم قربان !
از آزمایشگاه و فضای خفقان آورش بیرون زدم . مکان پرتی بود . در یکی از روستاهای خالی از سکنه ی اطراف قلعه ، این جا را پیدا کرده بودم . در طی جنگ بزرگ به ویرانه ای خالی از سکنه تبدیل گشته بود . آن قدر پرت بود که هیچ کرکسی نتواند ردش را بزند ! نمی خواستم نقطه ضعف هایم را جلوه بدهم . دستانم را داخل جیب های پشتی شلوارم بردم و به نقطه ای دوردست خیره گشتم . امواج خاطرات در ذهنم شروع به جوشیدن کرد . دو سال سختی و انتظار ! کافی نبود ؟! اصلاً چیزی از "من" باقی مانده بود تا منتظر او بمانم ؟! امواج جوشیدند و تا پشت پلک هایم لغزیدند . آن ها را سوزاندم و بخارشان را با آهی عمیق به بیرون فرستادم . نگاهم از دوردست ها گرفته شد و به زمان حال برگشت . به سمت ماشین قراضه ی کنار جاده راه افتادم . باید به قلعه برمی گشتم قبل از این که کسی متوجه ناپدید شدنم می گشت !
***
_ قربان . تمامی شورشی ها رو آوردیم !
سری تکان دادم . فرد روبه رویم دستور داد تا شورشی های دستگیر شده را به داخل سالن بیاورند . پانزده نفر بودند ؛ مرد و زن که کوچکترین آن ها شانزده ساله و بزرگترینشان هفتاد و چند ساله به نظر می رسید . از روی تخت برخاستم و جلوی آن ها شروع به قدم زدن کردم . چشمانی قهوه ای رنگ ، توجهم را جلب کردند ؛ دختری ریزه و کوچک که نهایتاً نوزده ساله به نظر رسید . بازویش را گرفتم و او را از صف جدا کردم . با تعجبی آمیخته به ترس نگاهم کرد ؛ نه ، مثل او نبود !
به قدم زدنم ادامه دادم . هاله ی یکی از پسرها جذبم کرد ؛ پر از گستاخی و شهامت ! او را نیز به بیرون کشیدم . نگاهی پر ز نفرت به سمتم انداخت . توجهی نکردم . هنوز یکی باقی مانده بود ؛ اما بقیه ی آن ها توجهم را جلب نکردند . رو به سربازان سری تکان دادم تا بقیه ی آن ها را از سالن خارج کنند . آن دو نفر با تعجب نگاهم کردند . پسرک زبان باز کرد : با اونا میخوای چیکار کنی ؟
نگاه سردم را به چشمان سرمه ای اش دوختم : سرنوشت همه ی شورشی ها !
صدایی پر از نفرت از میان جمعیت فریاد زد : سرمون رو بیخ تا بیخ بریدن ؟! خب به درک ! زنده موندن تو سایه ی حکومت تو از این هم بدتره !
و بعد آب دهانش را با نفرت روی زمین انداخت . دختری با موهای سرخ بود ؛ انگار شعله های آتش روی سرش قرار داشت ! به طرفش رفتم . به ترس ریخته شده در چشمانش ، پوزخند زدم ؛ صحنه ای بسیار تکرار شدنی در میان این سال ها !
نفر سوم را پیدا کرده بودم !
****

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 33_

هر سه نفر ، دست و پا بسته در اتاقم ، روی صندلی هایشان به زنجیر کشیده شده بودند . روی تخت دراز کشیدم و نگاهم را به سقف دوختم . نگاه های خیره ی سربازها مرا به خنده که نه ، به پوزخند وا می داشت ؛ آخر مرا چه به این کارها ؟!
صدای دخترک موآتشین در فضا پیچید : ما رو برای چی آوردی این جا ؟
سکوت تنها جوابی بود که شنید . پاهایش را روی زمین کوبید : مگه کری ؟! هوی با توام !
_ اصلاً چرا ما سه نفر رو با بقیه نکشتی ؟
_ چیه ؟ می خوای باهامون ح.. کنی ؟
_ با من و ستاره شاید ولی با سهراب .. ؟!
_ نکنه میلت به پسرا هم می کشه ؟
_ نمی ترسی کسی با خبر شه و بعد ابهت پرشکوه و عظمتت بره زیر سوال ؟
_ الاغ با توام ؟!
نگاهم از سقف گرفته نمی شد و او هم چنان ادامه می داد . علاوه بر گیسوانش ، زبانش هم آتشین بود ؛ اما نمی دانست من از جنس یخی بودم که با هیچ آتشی آب نمی شد .
سرم را به روی سه نفرشان گرداندم . سرخ مو ساکت شد . آن دخترک که ستاره نام گرفته بود ، نگاهش چسبیده به میزعسلی کنار تخت بود . خیره ی چشمان قهوه ای داخل عکس بود . پس شباهتش را فهمیده بود ! نگاهش به طرف من چرخید ؛ تعجب آور بود اما نوعی هم دردی داخل چشمانش سوسو می زد . لب هایش را باز کرد : اون ... دختر ؛ من می شناسمش !
خیره نگاهش کردم که ادامه داد : یکی از قهرمان هام بود و ... هست !
سرم را از او برگرداندم که گفت : دوستش داشتی ؟
سکوت کردم اما چانه ام منقبض شد . ادامه داد : پس دوستش داشتی . اون هم تو رو دوست داشت .
سرم را به سمتش چرخاندم . بدون اجازه ام ، هاله ای از اشک ، چشمانم را جلا داد . سریع به طرف دیگر غلت خوردم تا لیز خوردنش را نبینند !
****
_ مطمئنی این جغله ها به کارمون میان ؟
حرفی نزدم که گفت : باشه ، هرجور مایلی ! اما اگه شکست خورد به من ربطی نداره !
صدای سردم در فضا پیچید : کارت رو انجام بده .
دخترک مو آتشین با ترس نگاهم می کرد . پسرک سهراب نام با شهامت و گستاخی آمیخته با چاشنی ترس و اما چشم قهوه ای ؛ او با یک اعتماد عجیب در نگاهش مرا غافلگیر کرد . پر سوال نگاهش کردم که به حرف آمد : تو کسی هستی که ... خواهرم دوستش داشت !
ابروهایم در هم گره خورد ؛ خواهرش ؟! ناگهان چشمانم درشت شد ؛ نه ! این غیرممکن بود . چطور به این شباهت شک نکردم ؟! نگاهم به سرعت میخ صورتش شد و لبخند تاییدش دردناک ترین اتفاق این روزهایم بود . باید او را فدای خواهرش می کردم ؟! من این همه هیولا بودم ؟ اگر او می فهمید ، باز هم دوستم داشت ؟ باز هم کنارم می ماند ؟ صدای وجدان تازه بیدار شده ام را نادیده گرفتم . نگاهم دوباره به سردی همیشگی اش بازگشت . رو به شاهین سر تکان دادم که یعنی کار را شروع کن . شاهین لوله هایی از جنس جادو را به هر سه نفرشان وصل کرد . دخترک مو آتشین در حالی که به لوله ها و کارهای شاهین نگاه می کرد ، داد زد : می خوای باهامون چه غلطی بکنی ؟
جیغ می زد و می خواست خودش را از بند طناب و زنجیر رها کند . نگاهم به سمت پسرک چرخید . حال ترس از شهامت او پیشی گرفته بود و بیشتر در صورتش نمایان گشته بود .
دخترک التماس گونه فریاد می زد : تو رو خدا .. این کار رو با من نکنید ... هر کاری بگید می کنم ... .
هق هق نمی گذاشت حرف هایش را درست ادا کند : تو ... خدا ... اصلاً ... حتی ... می خوابــ ... ـم ... .
صورت ستاره اما پر از آرامش بود . چگونه می توانست ؟ شاهین لوله ها را به سمت تابوت برد . تابوتی خالی از جسد ! تنها شیشه ای پر از خاکستر در داخل آن به چشم می خورد . شاهین شیشه را باز کرد و خاکستر را در تابوت پخش کرد . لوله های جادو را توی تابوت انداخت . کمی عقب تر رفت و پشت به من ایستاد . کف دو دستش را  به هم چسباند . انگشت شست دست راستش را روی انگشت شست دست چپش گذاشت و رو به روی شکمش نگه داشت . شروع به ورد خواندن کرد . لوله های جادو از نیرویی زرد رنگ پر گشت و از سمت آن سه نفر به سوی تابوت در حرکت بود . تنها صدای حاکم در فضا ، جیغ های سرخ مو و ورد های شاهین بود .
حال حتی در صورت ستاره هم ترس دیده می شد . بالاخره وردخوانی شاهین تمام شد . نیروی طلایی ، تماماً داخل تابوت قرار گرفت و بعد سر آن سه نفر به گوشه ای لغزید . به شاهین نگاهی انداختم و شاهین با  ترس نگاهم کرد . سپس نگاه هایمان به تابوت چسبید . جسمی در داخل تابوت در حال شکل گیری بود ؛ جسمی ظریف و دخترانه !
سه دقیقه بعد تمام شد ؛ او برگشته بود !  

*******

ویرایش شده توسط hestia

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 34_

بلند شدم ! آری ، از جایم برخاستم . داخل یک تابوت بودم . من دوباره جسم گرفته بودم . دست هایم را تا روبه روی چشمانم بالا آوردم ؛ باورم نمی شد !
سپس متوجه اطرافم شدم ؛ چشم هایم در سالن چرخید . دو مرد روبه رویم قرار داشتند . یکی از آن ها ناشناس بود اما دیگری ؛ چشمان اقیانوسی اش ، که من برایش جان داده بودم ، حال اشکی بود ؛ آخ مرد مهربان من ! یک پایم را در بیرون از تابوت قرار دادم . رویا گونه بود . پای دیگر هم در کنارش قرار گرفت . وقتی با لمس کف پاهایم با سرامیک های سرد ، فهمیدم رویا نیست ، به طرف آبی های دوست داشتنی ام پرواز کردم . دستانم را دور کمرش حلقه کردم و سرم را روی سینه اش فشردم . هیچ واکنشی نشان نداد ؛ حتی دستانش را دورم حلقه نکرد . طپش های قلبش را نمی شنیدم . بدون این که اپسیلونی از او جدا شوم ، سرم را بالا گرفتم . صورتش خیس بود . دستانم را بالا آوردم و صورت نازنینش را قاب گرفتم . با انگشتان شستم اشک هایش را زدودم . بالاخره صورت ماتش از بین رفت و لبخند روی لب هایش جا خوش کرد ؛ لبخندی لرزان !
دستانش را بالا آورد و دست هایم را گرفت . لب زد ؛ زمزمه وار : بالاخره برگشتی .
آن قدر از شوق دیدار او هیجان زده شده بودم به این مسئله آن قدر ها توجه نکرده بودم .
_ اما چجوری ؟!
لبخند بغض دارش عمق گرفت : تو کاری نداشته باش که چجوری . مهم اینه که پیش منی ، بعد از دو سال !
قانع نشده بودم . گیج وارانه سربرگرداندم و اطراف را دید زدم . سالنی بزرگ که با سرامیک هایی سفید و آبی به طور یکی در میان مفروش گشته بود . نور سفید لامپ ها سالن را بدون وجود حتی یک پنجره روشن کرده بود . غیر از تابوت و او و فرد ناشناس ، تنها جزئیات سالن سه صندلی بودند که سه جسد روی آن ها قرار داشت ! یکی با موهای قرمز ، دیگری با موهای سیاه بود و آخری ؛ چقدر احساس می کردم آشناست . دستانم را از دستانش جدا کردم و به سمت آن ها قدم برداشتم ؛ اما در میانه ی راه ، بازویم در دستش قفل شد . پرسش گرانه نگاهش کردم که تنها سرش را به علامت منفی تکان داد . اعتنایی نکردم و به راهم ادامه دادم. سر دخترک را به سمت خودم برگرداندم و ناگهان قلب تازه به تپش افتاده ام مکث کرد ؛ ستاره ، خواهر کوچولوی من ، کسی که سال ها او را ندیده بودم و حال این گونه در برابرم ... !
رو به " او " کردم و گفتم : ستاره چش شده ؟ هان ؟
سکوت کرد و تنها صورت پر از غمش را به رخم کشید . ادامه دادم : به من بگو این جا چه خبره ؟ من چجوری زنده شدم ؟
حرفی نزد که آن مرد ناشناس قدم نامطمئنی به جلو برداشت و گفت : بگذار من توضیح بدم .
"او" تیز نگاهش کرد ؛ اما مرد ناشناس گفت : تا کی می خوای ازش پنهون کنی ؟ بالاخره که باید بفهمه .
مستاصل از جنگ بینشان ، رو به مرد ناشناس گفتم : لطفاً بگو .
+ ما ... جان اون سه نفر رو گرفتیم و ... .
مکث کرد و لب هایش را به هم فشار داد . منتظر نگاهش کردم که با حرفی که زد ، تن گرمم دوباره سرد شد : و این جوری شد که تو برگشتی !
خیره به لبهایش ماندم ؛ منتظر بودم که لب هایش کش بیایند و بعد بگوید که یک شوخی بود ! نه ، امکان نداشت ؛ خواهرم ، خواهر کوچکترم ، فدای من شده بود ؟
به سمت او برگشتم . صورتش را برگرداند . امکان نداشت او آن قدر سنگدل باشد ، امکان نداشت . به سمتش رفتم . دستم را زیر چانه اش بردم و صورتش را به سمت خودم برگرداندم ؛ نه ، از این چشم های دریایی ، چنین بی رحمی ای امکان ناپذیر بود . با صدایی زمزمه وار گفتم : اینا دروغه ، نه ؟ بهم بگو این یه کابوسه !
صدایم این بار فریادگونه بود : بگو خوابه ! بگو تو این همه بد نشدی !
غم داخل چشمانش ریخت و صدایش خش برداشت : من به خاطر تو این کار رو کردم .
آخرین پل امید نیز از هم پاشید . سرم را به نشانه ی تاسف و ناباوری تکان دادم و به عقب گام برداشتم . دستانش را به سمتم گرفت : نمی تونستم ؛ نمی تونستم با نبودنت کنار بیام . تنها کار ممکن همین بود .
چشمانم باریک شد . لب هایم روی هم فشرده شدند و سپس بدون توجه به او به سمت در خروجی این مکان نحس حرکت کردم و در آخر فریاد پر از دردش ، گوش هایم را پر کرد : شهرزاد !
*****
 

ویرایش شده توسط hestia

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 35_


به دنبالش از آزمایشگاه بیرون زدم . رو به بیابان بی انتها ایستاده بود . هاله ی غمناک دورش ، قلبم که تازه گرم شده بود را به درد می آورد .
روبه رویش ایستادم . نگاهم در نگاهش گره خورد . قهوه ی چشمانش تلخ بود . نگاهش را از من تشنه گرفت و جای دیگری را نگریست : کجا زندگی می کنی ؟ تا اون جایی که می دونم خونمون تو جنگ خراب شد.
سردی کلامش مرا از خود بی خود می کرد . این که از آن قضیه حرف نمی زد ، یعنی عمق فاجعه !
نفسم را به بیرون فرستادم و رو به آسمان گفتم : آره ، خراب شد . حالا با من بیا ببین کجا زندگی می کنم .
دستم را به سمتش دراز کردم . نگاهی به دستم انداخت و سپس میخ چشمانم شد . چشم هایش باریک شد و نامطمئن دستش را داخل دستم قرار داد. لبخند لرزانی روی لب هایم پرواز کرد و دستش را فشردم . به سمت ماشین رفتم و او را به دنبال خودم کشاندم ؛ در حالی که در ذهنم ، این فکر غوطه می خورد که اگر انجمن از شهرزاد با خبر شود ، چه می کند ؟!


خیره به قلعه پرسید : تو این جا زندگی می کنی ؟
در حالی که دزدگیر ماشین پنهان شده بین درختان را می زدم ، گفتم : آره !
ابرویش به طرزی طنزگونه بالا پرید : من نبودم کلاست رفته بالا !
تلخ خندیدم : داخلش رو ندیدی هنوز !
+ کلاس می گذاری ، فرهان ؟
به طرفش برگشتم ؛ شنیدن نامم از زبان او مرا سرخوش می کرد : نه . من اهل کلاس گذاشتنم آخه ؟!
+ پس چی ؟
نگاهم را به زحمت از صورت دلفریبش برداشتم و به راهم ادامه دادم : داخلش رو ببینی ، نظرت بر می گرده !
****
دستش را محکم بین دستم گرفته بودم . از در مخفی خودم گذشتم و عجول گونه به سمت اتاقم قدم برداشتم . اما شهرزاد در حالی که محو در و دیوار قلعه شده بود ، مبهوت زیر لب زمزمه کرد : واو ! فرهان این جا رو از کجا پیدا کردی ؟
جوابش را ندادم و اورا با خودم به داخل اتاقم کشاندم . هنوز نفسم به جایش بازنگشته بود که تلفن اتاقم به صدا درآمد . زیر چشمی نگاهی به شهرزاد انداختم و با تردید ، گوشی را پاسخ دادم : بله ؟
_ قربان ! امروز با انجمن جلسه دارید !
چشم از نگاه متعجب شهرزاد گرفتم و توی گوشی گفتم : باشه ، ساعت چند ؟
_ ساعت هشت ، قربان !
به ساعت مچی ام نگاهی انداختم ؛ خوب بود ، هنوز چهار ساعت وقت داشتم .
+ باشه .
و تلفن را قطع کردم . صدای شهرزاد توی گوشم اکو شد : قربان ؟! چرا بهت گفت قربان ؟
هر دو دستم را روی موهایم کشیدم . نفس حبس شده ام را به بیرون فرستادم . دستش را گرفتم و با خودم او را روی تخت نشاندم . نگاهش کردم ؛ این همه معصومیت حل شده داخل این قهوه ی ناب و بکر ، مگر می شد ؟! مگر می شد از طعم آن گذشت ؟!
دستم را نوازش گونه روی طره ی موی کنار چشمانش کشیدم ؛ حس نابی بود . صدای بی قرارم در اتاق پیچید و به حلزونی گوشش رسید : باشه یه وقت دیگه برات توضیح می دم ، خب ؟
نامطمئن داخل چشمانم را کاوید . مردمک هایش دو دو می زد . اما بعد لبخند روی لب هایش نشست و با آن صدای دلبرانه گفت : خب !
لبخند زدم و او را در آغوش کشیدم . سرم را بین موهایش فرو بردم و بوییدم . غرق شدم در آرامش وجودش . چند وقت بود از این خوشبختی محروم بودم ؟ چند روز ؟ چند ماه ؟ چند سال ؟
او را بوییدم و بوسیدم . در او حل شدم . به خدا من هم آدم بودم !
***
صدای ساعتم بلند شد . فوراً دست دراز کردم و خاموشش کردم . به چشمان زیبای خفته در آغوشم نگاه کردم ؛ از نفس های غرق خوابش که مطمئن شدم ، نفس آسوده ای کشیدم . تار موهای ریخته روی پیشانی اش را با ملایمت به طرفی راندم و بوسه ای را مهمان جبینش کردم . این عطش چند ساله مگر سیر می شد ؟!
آرام دستم را از زیر سرش برداشتم . از روی تخت جدا شدم و لباس هایم را به تن کردم . یادداشتی برایش نوشتم که تا من بیایم از اتاق بیرون نرود . دوباره نگاهش کردم ؛ لبخندی زدم و از در اتاق بیرون زدم .
****

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 36_

روی تخت چمباتمه زده بودم . یک ساعتی بود که بیدار شده بودم و با جای خالی فرهان رو به رو شده بودم . بعد از سال ها خواب را تجربه کردم ؛ در کنارش دلتنگی و دلخوری را !
وسوسه می شدم هر لحظه ؛ که در اتاق را بگشایم و همه جای قلعه را زیر و رو کنم . اما فرهان تاکید کرده بود که از این اتاق بیرون نروم و فرهان حرف بیخود نمی زد . اما این رفتارها ، " قربان " هایی که پشت تلفن به فرهان گفته شد ، این قلعه و تمامی اتفاقات ، ذهن درگیرم را درگیرتر می کرد . هاله ای که از فرهان دریافت می کردم ، دلم را به لرزه در می آورد .
 دست هایم لبه های تخت را چنگ زده بودند و در پی فرار از این کابوس به ظاهر رویا بودند . آن قدر لبه های تخت را در میان دستانم فشردم که دستانم به گزگز افتادند . رهایی شان دادم و آن ها را روی زانوانم قرار دادم . خیره به دست های قرمز شده و روتختی مچاله شده بودم ؛ اما فکرم در جایی دیگر جریان داشت .
صدای تق باز شدن در ، باعث شد تا سرم را بالا بگیرم ؛ فرهان بود . مرا که دید گویی نفس راحتی کشید . به رویم لبخند زد . لبخندی که در جوابش کاشتم ، نامطمئن و لرزان بود ؛ اما فرهان این را ندید . آن قدر فکرش درگیر بود که مرا ، شهرزادش را ، ندید ! جلوتر آمد . خم شد و به پیشانی ام بوسه تزریق کرد . دستش را زیر چانه ام برد و سرم را بالاتر آورد . نگاهم در نگاهش تلاقی یافت : کسی نیومد این جا ؟
اشتباه نمی کردم اما در عمق استخر چشمانش ، نگرانی موج می زد . لب هایم را با مکث از هم فاصله دادم و صدای سردم از میان آن ها خارج شد : نه ، کسی نیومد !
بازدم حبس شده اش را به بیرون فرستاد . کنارم روی تخت ، جا گرفت . دست هایم را در دستانش جای داد و آن ها را روی پاهایش قرار داد . با انگشتانم شروع به بازی کردن کرد .
+ فرهان ؟
بدون این که سرش را بالا بگیرد ، لبخند زد و گفت : جانم ؟
+ می شه به من بگی این جا چه خبره ؟
باز هم سرش را بالا نگرفت ، لبخند از لب هایش جدا نشد . گویی در جهان دیگری بود : چه خبری می خوای باشه عزیزکم ؟
دستانم را از دستانش بیرون کشیدم تا توجهش را به خودم جلب کنم : این رو تو باید بهم بگی !
با آن لبخند بی دلیلش نگاهم کرد و تنها سکوت کرد . به سمت کشوی میز عسلی خم شد و جعبه ای قرمز رنگ بیرون کشید . آن را مانند شئی با ارزش داخل دستانش گرفت . هنوز لبخند روی صورتش چسبیده بود . متعجب نگاهش می کردم که در جعبه را باز کرد . دو حلقه ی نقره ای رنگ ، یکی مردانه و ساده و دیگری زنانه با نگینی زیبا و سرخ رنگ ، داخل جعبه جا خوش کرده بودند . حلقه ی نگین دار را بیرون آورد . دست چپم را گرفت . روی انگشتانم بوسه زد و می خواست انگشتر را داخل انگتم جای دهد ؛ اما دستم را عقب کشیدم . بالاخره از رویا بیدار شد ؛ لبخند از روی لب هایش پر کشید و به جای آن ، تعجب در جای جای صورتش پخش شد . لب هایش از هم فاصله گرفت و مبهوت زمزمه کرد : چرا ؟
+ قرار نیست به من بگی این جا چه خبره ؟
موجی از غم داخل تیله هایش رسوخ کرد . به زمین خیره شد . نفس عمیقی کشید . نگاهش را به رو به رو دوخت و گفت : بعد از جنگ بزرگ ، وقتی شماها تردق رو از بین بردید ، تا چند وقت همه خوشحال بودند ؛ دیگه اربابی نبود ، دیگه غمی نبود ، دیگه ستمی نبود ؛ اما می دونی انگار این دنیا بدون ارباب دووم نمی آره . بعد شش ماه ، انجمن تشکیل شد ؛ از بزرگ ها و شناس های افرادمون . بعد یکی رو از بین خودشون انتخاب کردند برای فرمانروایی . اون کسی نبود به جز ... .
+ تو !
نگاهی حواله ی چشمانم کرد . لبخند غمگینی روی صورتش پر کشید : من ! اما اسمم فرمانروا ست . من فقط یه عروسک خیمه شب بازیم ؛ مدام توی دست هاشون چرخ می خورم و چرخ می خورم . من فقط یه بازیچه ام ! تنها کاری که تو این چند سال از روی اختیار خودم انجام دادم ، می دونی چیه ؟
صامت نگاهش کردم که ادامه داد : برگردوندن تو ! به خاطر همین می ترسم از این اتاق بیرون بری . این جا تنها جاییه که از دست اون ها در امانه . این جا تنها جاییه که می تونم ازت مواظبت کنم .
نفسی که کشید انگار برای فرو بردن بغضش بود . خنده را روی لب هایش نشاند و رو به من گقت : خب ، نمی خوای به درخواست ازدواجم جواب مثبت بدی ؟
" تو اون کوه بلندی
 که سر تا پا غروره
کشیده سر به خورشید
غریب و بی عبوره "
مگر می شد این مرد را دوست نداشت ؟! در حالی که اشک از چشمانم جاری می شد ، تک خنده ای کردم و گفتم : چرا که نه ! کیه که دلش نخواد ملکه باشه !
سرش را به عقب گرفت و خندید . خنده ی بلندش دل وا رفته ام را لرزاند . دستش را گرفتم و انگشتر مردانه را در انگشت دومش فرو کردم . لبخند زد و دستم را گرفت .
نگین سرخ روی انگشت سفید کوچکم خودنمایی می کرد . در حالی که به سرخی اش نگاه می کردم لبخند روی صورتم پر گستراند . دستش را زیرچانه ام برد و سرم را رو به روی تیله های رقصانش قرار داد . از میان لب هایش زمزمه کرد : دوستت دارم .
" به چشم من
به چشم من
تو اون کوهی ؛
پر غروری ، بی نیازی ، با شکوهی
طعم بارون ، بوی دریا ، رنگ کوهی "
 

ویرایش شده توسط hestia

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 37_

دو مرتبه در میان اتاقی تاریک ، تنها شده بودم ؛ اتاقی تاریک و سرد همراه با هیولایی از جنس دوزخ که بر بند بند بدنت چیره می شود ، تنهایی . سرد بودنش به تن روحت چنگ می انداخت و زخم می زد .
دکوراسیون اتاق ، ساده گون بود ؛ یک تخت دو نفره که رو به روی در و در انتهای اتاق ، از ترس تاریکی در کنجی چمباتمه زده بود و دستش را دور میزعسلی قهوه ای کنارش ، حلقه کرده بود . یک قاب کوچک روی آن ، فاتحانه نور را پیدا کرده بود و پر غرور ایستاده بود.
مبلی تک نفره رو به روی پنجره ، در انتظار روشنایی ، به پرده ها التماس می کرد . تاریکی از همین پنجره بود که با پرده هایی ضخیم و تیره ، مقابل نور خورشید مقاومت می کرد .
به سمت پنجره رفتم . پرده را کنار زدم . نوری که به اتاق هجوم آورد ، باعث شد چند لحظه پلک هایم را روی چشمانم بکشم . پنجره ی کیپ شده را باز کردم و هوای سرد بهمن ماه را به ریه هایم کشیدم .
باید به فرهان می گفتم چند گلدان کوچک برای خانه ی کوچکمان بخرد .
طعنه آمیز بود ؛ میان قلعه ای با بزرگی بی انتها ، در میان اتاقی کوچک مبحوس گشته باشی .
پنجره را بستم اما پرده ها را با گیره هایی جمع کردم . قاب عکس را از روی میزعسلی برداشتم و به بازتاب چشم هایم نگاه کردم که با چشمان خودم در تلاقی بود . لبخند زدم و قاب عکس را سر جایش قرار دادم . متوجه خاکی که روی میزعسلی نشسته بود ، شدم . پوفی کشیدم و زیر لب غرغر کردم : مرد که توی خونه تنها باشه ، همین می شه دیگه !
و تا زمانی که فرهان ، تن خسته اش را به اتاق کشاند ، به جان در و دیوار اتاق افتادم . می دانستم وقتی بیاید ، قلبش از این روشنایی ، نوازش خواهد شد .

یک آیینه ی قدی کنار در ایستاده بود و کمبود روشنایی را منعکس می کرد . رو به روی آن ایستادم و به اندامم نگاهی انداختم ؛ همان گونه دخترانه و ظریف . اما چهره ام ، غم جای جایش را شلاق زده بود . گیسوان پریشانم در هم پیچیده شده بودند ؛ باید فکری به حالشان می کردم . شانه نداشتم پس با انگشتانم ، گره هایش را باز کردم .

جالباسی بی طرفانه آن طرف در  بود . کپه ای از لباس های فرهان رویش را پوشانده بود و کمرش را شکسته بود . امان از شلختگی مردها ! به سمتش رفتم و لباس ها را دانه به دانه ، مرتب آویزان کردم .
روی تخت نشسته بودم و در حال فرو بردن سوزن روی رو بالشی گلدوزی شده بودم . در اتاق با صدای قیژی باز شد . متعاقب آن ، پیکر فرهان در آستانه ی در حاضر شد . نگاهی به من انداخت و لبخند زد . سپس انگار متوجه روشنایی پر کشیده به داخل اتاق شد ؛ لبخند روی لب هایش پژمرد . با سرعت به سمت پنجره رفت و پرده ها را انداخت و رو به من ، با چشمانی پر شده از جام ترس گفت : پنجره رو هم باز کردی؟
متعجب و آرام سر تکان دادم . تاییدم را که دید ، کرکره ی پلک هایش را کشید . دست هایش را روی چشم هایش گذاشت . چند گام به عقب رفت و روی مبل افتاد . سرش را به دستانش تکیه داد . زیر لب زمزمه کرد : چرا ؟ چرا این کار رو کردی ؟
چند ثانیه سکوت در اتاق برقرار شد و سپس صدای من در فضا پیچید : آخه این جا خیلی تاریک بود و ... . حالا چی شده مگه ؟
سرش به سرعت سمت من چرخید : چیزی که نباید ، اتفاق افتاده .
از جایش بلند شد و سریع به سمتم آمد . مرا از تخت کند و به سمت جالباسی کنار در رفت . پالتوی پاییزه و شالم را از روی آن چنگ زد و به سمتم گرفت . در حالی که آن ها را می گرفتم ، پرسیدم : کجا داریم می ریم ؟
دستش را روی دستگیره در گذاشت و گفت : باید از این جا بریم . اون ها به احتمال زیاد فهمیدند تو این جایی !
_ آخه چجوری ؟
دستگیره در را پایین کشید و درب را باز کرد اما سه مرد نظامی پوش رو به رویمان قرار گرفتند . فرهان زیر لب زمزمه کرد : چون پنجره رو باز کردی !
یکی از آن سه تن نظامی پوش گفت : انجمن شما دو نفر رو خواستند .
فرهان لب زیرینش را به دندان گرفت . نفس عمیقی را لاجرعه سر کشید . در حالی که دستم را در دست داشت ، همراه نظامی پوش ها حرکت کردیم .
در اتاقک آسانسور قرار گرفتیم . مرد نظامی پوش دکمه آسانسور را زد ؛ طبقه ی دویست و پانزده . درب آسانسور بسته شد . مردهای نظامی پوش ریش هایی با بلندی ای تا به روی گردن هایشان و رنگی زغالی پوشیده شده بودند . لباس های سبز یشمی شان مرا از هر سرسبزی ای منزجر می کرد.
دست هایم هم چنان در دستان مردانه اش فشرده می شد . از کارم حسابی شرم گون بودم . زیر لب زمزمه کردم : ببخشید .
فرهان از فکر بیرون آمد و تیله های آشفته اش را به من دوخت . به چهره ی ترسیده ام لبخند تاباند و انگشت های دستم را فشرد ؛ به این معنی که " نترس . من کنار تو هستم . "
زن سخنگو طبقه ی دویست و پانزده را اعلام کرد . درب آسانسور باز شد و سردی این طبقه به سمتم حمله کرد . از اتاقک آهنی بیرون آمدیم . قدم روی سنگ های مرمر گذاشتیم . این طبقه سردتر از سرمای اتاق فرهان بود . ناخودآگاه بیشتر به فرهان چسبیدم و لباسش را چنگ زدم . در طول سالن حرکت کردیم . به جز صدای قدم های ما و آن سه مرد نظامی ، هیچ صدایی نبود . پنجره هایی بزرگ در دیوار بودند که با نور درخشانشان ، سالن را مزین کرده بودند اما هم چنان سرما زخم می زد .
به یک در چوبی بزرگ رسیدیم که دو لته داشت . یکی از سه مرد به در طلایی کوبید . صدایی از داخل گفت : بگذار بیایند تو !
سه مرد کناری ایستادند و من و فرهان به داخل رفتیم . اتاق یا بهتر بگویم تالاری باشکوه بود ؛ دیوارهای آیینه کاری شده ، میز و صندلی های مجلل ، پرده های سلطنتی و لوستر هایی گران قیمت ؛ این مکان تنها یک طعم داشت ؛ طعم قدرت ، ظلم و طعم ترس !
به آدم هایی که پر غرور روی صندلی هایشان دور میز نشسته بودند ، نگاه کردم ؛ چقدر تغییر کرده بودند ؛ لباس ها و زیور آلاتشان ، چهره ها و دل هایشان ، همه و همه فرق کرده بودند . سیزده تن بودند ؛ چند نفرشان را نمی شناختم اما بقیه را ، آری ؛ افسانه ، سهراب ، ناهید ، نریمان ، سپنتا ، دنیا ، مروارید و فریدون .
یکی از آن ها که در صدر میز نشسته بود ، با آن گیسوان رنگ شده طلایی و صورت بزک کرده اش ، گفت : فرهان ، مثل این که قوانین یادت رفته !
ما رو به روی میز چند متر عقب تر ایستاده بودیم . فرهان چشم هایش را باز و بسته کرد : خیر ، یادم نرفته !
افسانه ، همان صدر نشین ، گفت : ظواهر که جز این رو می گویند .
و با انگشت به من اشاره کرد . فرهان حرفی نزد و او ادامه داد : قرار بود هیچ گونه رابطه ی عاطفی ای در کار نباشه !
فرهان لب هایش را به هم فشرد و گفت : بله ، اما این نیاز هر انسانه .
مردی که نامش سهراب بود و موهای جوگندمی و صورت شش تیغه داشت ، در سمت راست افسانه نشسته بود . درجایش تکانی خورد و گفت : نگفتیم که نمی تونی رابطه داشته باشی ، گفتیم عاطفی نه !
فرهان از میان دندان هایش غرید : عاطفه نیاز یک آدمه ، البته فکر نکنم شما بفهمی !
صورت مرد در هم فرو رفت ولی سکوت را اختیار کرد .
افسانه با ابروهای در هم گفت : خب ، تصمیم بگیر ؛ یا به این عشق بچه گونت می چسبی و هردوتاتون می رید زندان و بعد هم کارهای کثیفت رو توی تلوزیون ناریا پخش می کنیم و ... .
فرهان میان حرف های او ، زیر لب با پوزخند غرید : کار های کثیف مـن ! هه !
افسانه خودش را به نشنیدن زد و سکوت کرد . اما دخترکی با گیسوان پرکلاغی و صورت ماه زده اش در سمت چپ میز ، نشسته روی صندلی سوم ، ناهید ، گفت : و بعد به جای تو ، کس دیگه ای رو خواهیم نشاند . یا این که از عشقت دست می شوری و پر قدرت به کارت ادامه می دی .
+ چه بلایی سر شهرزاد می آد ؟
مروارید که در صندلی ششم سمت چپ جا گرفته بود ، نگاهی حقیرانه به من کرد . سپنتا با آن صورت بدون احساسش رو به فرهان با لبخندی مرموز گفت : یه مدت می ره زندان و بعد از اون تبعید می شه !
دست هایم در دست های فرهان فشرده شد و سپس رها گشتند . خیره به او و لب هایش نگاه کردم . نمی توانستم احساساتش را از صورتش بخوانم اما گوشه ی چشمش لرزید . صدایش در سالن منعکس شد ، شاید هم داخل سرم : باشه ، قبوله ! بگذارید شهرزاد بره .
لبخند زن وسیع تر و منزجر کننده تر گشت . نگهبان ها فراخوانده شدند . من در دستان نظامی پوش ها قرار گرفتم اما خیره به فرهان بودم که حتی نیم نگاهی به سمتم نیانداخت . تصویرش مقابل چشمانم لرزید ؛ اما او حتی به عقب برنگشت تا مرا ببیند که از سالن خارج شدم .
تمامی حضار آن جا به چشم کاغذی باطله یا شاید شئی تاریخ مصرف گذشته ، مرا بدرقه کردند .
****
 

@N.a25

ویرایش شده توسط hestia

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 38 _

روی تخت زهوار در رفته ، میان اتاقی سرد و پر ز سیاهی نشسته بودم . به کف دستانم زل زده بودم . ذهنم خالی از هرگونه فکر بود . هر آن که افسارش از دستم در می رفت و به سمت این که" چرا فرهان میان من و قدرت ، دومی را انتخاب کرده است ؟" یورتمه کنان می تازید ، سرم را به شدت به طرفین تکان می دادم . از این که عشق و احساسش از بین رفته باشد ، می ترسیدم و این ترس فضا را بر من سردتر کرده بود . گویا باید در هر زندگی ام یک شکست را تجربه می کردم .
سلول زندان با دیوارهایی بتنی و میله هایی فلزی ساخته شده بود . تنها جزئیات اتاق شامل یک تخت و یک روشور بود . به سایه ی میله ها خیره گشته بودم که سایه ای به آن اضافه شد ؛ سر بلند کردم ؛ یک سرباز بود . دسته کلید را در قفل فرو برده بود و بعد با صدای تقی در باز شد . به سمتم آمد . دستبند را به دستانم زد و مرا از جایم بلند کرد .
آیا می خواست مرا گم و گور بنماید ؟ از این تصور ، موهای تنم سیخ شد . همراه او به راهی بی راهه پا گذاشتم . از راهرو هایی که حتی تاریک تر از شب بودند ، گذر کردیم و از قلعه خارج شدیم .
وقتی سوار ماشین فرهان شدیم ، متعجب به سمت سرباز برگشتم و گفتم : من رو کجا می بری ؟
سرباز در حالی که فرمان را می چرخاند و نگاهش به روبه رو بود ، گفت : شهرزاد ، با این سرباز برو و همون جا بمون . من دارم این سرباز رو کنترل می کنم . خواهش می کنم از اون جا تکون نخور .
با لب هایی که از شدت تعجب از هم فاصله گرفته بودند ، به سرباز خیره شدم . نم نمک لبخند روی لب هایم نشست . خودم را بابت افکاری که به ذهنم رخنه کرده بود ، سرزنش کردم .
صاف و راحت روی صندلی ماشین لم دادم . نگاهم را به بیرون از ماشین سوق دادم . فرهان که بود ، جایم از همه ی مکان های دنیا امن تر بود !

راهی بسیار طولانی بود . دم دم های سحر بود که ماشین از حرکت ایستاد . کش و قوسی به بدنم دادم . کلبه ای در میان گرگ و میش می درخشید . سرباز نگاهی به من انداخت . لبخند زدم و لبخند فرهان را داخل چشمان سرباز دیدم . سرباز ماشین را همان جا ، کنار من و کلبه ، رها کرد و در شب گم شد .
به سمت کلبه گام برداشتم . درب چوبی اش را گشودم و داخلش شدم . قطعاً یک کلبه ی جادویی بود ؛ چون از بیرون آن قدر بزرگ به نظر نمی رسید اما از درون ، دو طبقه بود . طبقه ی پایین شامل پذیرایی و آشپزخانه و سرویس ها و بعد راه پله ای که قوس کنان به سمت طبقه ی دوم ، راه می کشید ؛ احتمالاً شامل اتاق خواب ها بود . لبخند زدم و روی یکی از مبل های پذیرایی نشستم . دستم را نوازش گونه روی مبل کشیدم و کمی بعد سرم را به نرمی روی آن قرار دادم . آرام دراز کشیدم و پاهایم را در آغوش گرفتم . چشم هایم را بستم و شروع به بافتن رویاهایم کردم .
فکر کردن به فرهان ، همیشه قلبم را نوازش می داد . فرهان و نگاه اقیانوسی اش ،دل دریایی اش ، فرهان و آن لبخند های اعجاز کننده اش ، مانند نسیمی درخت افکارم را به نرمش وا می داشت . نرم نرمک با لالایی چشمانش به خوابی شیرین فرو رفتم .

با سر و صدایی که آمد ، همانند برق گرفته ها از جا پریدم . وای که اگر کلبه لو رفته باشد . پاورچین کنان به سمت سر و صدا رفتم . دستم را روی قفسه ی سینه ام گذاشتم تا صدایش شنیده نشود . قلب طفلکی ام مدام به در و دیوار کوبیده می شد . زنی مقابل اجاق گاز ایستاده بود ؛ مانتویی زرشکی که بلندی اش تاپایین زانوانش بود . شالی از همان رنگ به جنس حریر ، نصفه و نیمه ، روی سرش جا خوش کرده بود .آن قدر چشمانم در مانتویش فرو رفت که عاقبت به عقب برگشت و با دیدنم ، لبخند بزرگی روی لب هایش نشست ؛ از همان لبخند هایی که روی دو گونه اش چاله هایی به عمقی شیرین می ساخت ، همان چاله هایی که دل توفان را اسیر  خود کرده بود .

این زن لیلی بود ؛ لیلی بدون مجنون . اشک در چشمانم دوید . به سویش پر گشودم . آغوش پر مهرش را به رویم گشود و من در آن غرق شدم . او را به یاد روزهای قدیم بوسیدم ، او را به یاد توفان و پدرانه هایش بوییدم . از آغوشش به سختی دل کندم و در آن چشم های شب رنگ ، غوطه خوردم . زبانم یاری نمی کرد و او به زبان آمد : فرهان می گفت برگردوندتت اما باورم نمی شد . دختر ! چقد دلم برات تنگ شده بود .
و من و دل تنگ شده ام سکوت کردیم تا در آوای خوش صدایش به خوابی بی بازگشت فرو رویم .
****

روی مبل کرم رنگ ، رو به روی هم نشسته بودیم . دستانمان در هم گره خورده بود و نگاه هایمان در هم دوخته شده بود . وای از این دل تنگ و بی قرار ! لب زدم : خب ، این چند وقت چی کارهایی کردی بدون من ؟
و در دل ادامه دادم : بدون توفان . انگار حرف گفته شده در دلم را خواند که غم ، چشمان نازش را پر کرد : من بودم و بچه مون .
نگاهم رو به گرد شدن می رفت که ادامه داد : بعد از رفتنش ، تازه فهمیدم باردارم .
بی صبرانه گفتم : کجاست ؟
و باز همان چاله های عمیق ؛ خدایا اندکی رحم : اتاق بالا خوابیده .
چشم هایم از شادی چین خوردند : اسمش چیه ؟
+ توفان همیشه دوست داشت اسم بچه هاش هرمس و هستیا باشه .  پسرم اسمش رو از پدرش یادگار برده ؛ هرمس .
_ دلم میخواد ببینمش !
+ الآناست که بیدار شه .
به محض تمام شدن حرفش ، صدای پا کوبیدن از طبقه ی بالا شنیده شد و به دنبالش صدای فریادی بچه گانه که می گفت : لیلی جونی ! من گشنمه . یه چی بده بریزم تو خندق بلا .
و جسمی کوچک از بالای نرده های راه پله تا پایین سر خورد .
به انتهایش که رسید ، از روی نرده ها به پایین پرید . آن موهای فر خورده ی بلوطی بلندش که آشفته دورش ریخته بود ، چشمان سبزآبی زیبایش که شیطنت در آن می درخشید ، بی اختیار مرا از جا بلند کرد . به سویش رفتم . چشمان درشتش با شادی خاصی به من خیره گشت . انتظار داشتم مانند باقی بچه ها از دیدن یک غریبه بترسد اما او دستش را به سمتم گرفت و آن لب های کوچک خوردنی اش را گشود . صدای قشنگش را به رویم تاباند : سلام چشم قشنگ !
اشک در چشمانم غوطه خورد . نمی دانم چرا اما گویی توفان در اندازه ای کوچک در برابرم ظاهر گشته بود . روی زمین زانو زدم و جسم شیرین را در آغوش کشیدم . دستان کوچکش را به پشتم زد و صدایش در قفسه ی سینه ام شنیده شد : می دونم خیلی خوشگلم . ولی تو رو خدا خودت رو کنترل کن . به خدا دارم خفه می شم !
خنده ای بی امان مرا مورد حمله قرار داد . با خنده او را از سینه ام جدا کردم و گفتم : چقدر شیرین عسلی تو نمکدون !
آخ از آن چاله های شیرینش که از مادرش به ارث برده بود : بالاخره شیرینم یا شور ؟
و من تنها در جوابش ، چاله های شیرین روی گونه های تپلش را بوسیدم و چلاندم . فریادش بلند شد : لیلی بیا من رو از دست این زامبی نجات بده ! داره من رو می خوره !
پس از مدت های مدید ، قندهای خوشی دانه به دانه در ته دلم حل شدند . لیلی که گویی به شیرین زبانی های او عادت داشت ، از پشت سرم گفت : لیلی و کوفت ! جلوی خاله رعایت کن و بگو مامان .
اما شیرینک رو به من پرسید : تو اسمت چیه چشم قشنگ ؟
و من با لب هایی که از خوشحالی جمع نمی شدند گفتم : شهرزاد .
لب هایش را در دهانش فرو برد : هومم ، شهرزاد ؛ مثل شهرزاد قصه گو ! بلدی برام قصه بگی شهرزاد ؟
صدای سرزنش گونه ی لیلی در پذیرایی پیچید : شهرزاد نه و ... .
قند عسل میان حرفش پرید : نوچ . این خیلی کوچولوئه . من بهش می گم شهرزاد !
با خنده به سمت لیلی برگشتم و گفتم : چی کارش داری بچه رو ؟!
لیلی لب باز کرد تا سرزنش دیگری نثار شیرینی خامه ای من بکند که او مهلتش نداد و با لحنی اداگونه گفت : "این نه و ایشون " می خواستی این رو بگی دیگه نه ؟ هوم لیلی جونم ؟
لب های لیلی با عصبانیت روی هم فشرده شد و به سمت عسل جانم یورش برد . او پشت سر من دوید و دست های کوچکش را گرد من حلقه کرد و گفت : تو رو خدا نگذار من رو بخوره شهرزاد جونم !
صدای قهقهه ام این بار بلندتر بود . دست هایم را به پشت بردم و او را در آغوشم جای دادم . روی موهایش را بوسیدم و به لیلی گفتم : این دفعه رو به من ببخشش .
لیلی با افسوس سری تکان داد و در حالی که به سمت آشپزخانه قدم برمی داشت گفت : من آخر از دست این بچه ، گیسام مثل دندونام سفید می شه !
هرمس با صدایی که فقط خودم و خودش بشنویم ، گفت : گیسات در آخر سفید می شن ، این رو دیگه گردن من ننداز !
با شوق بیشتری او را فشردم . در آغوشم چرخید و با صورت کوچک شیرینش گفت : بیا ، از دست یه زامبی نجات پیدا کردم ، گیر یکی دیگه افتادم . شهرزاد جونم ؟
در حالی که از نگاه به او سیر نمی شدم ، از اعماق قلبم گفتم : جانم نباتم ؟
لب پایینش را به دندان گرفت . سپس رهایش کرد و با حالت بامزه ای گفت : احیاناً نمی خواستی برای من قصه بگی ؟
لب های شگفته شده ام بسته نمی شد : چرا عزیزم . قصه ی چی رو واست بگم ؟
اخم های کوچکش در هم رفت : تو قراره قصه بگی ، اون وقت از من می پرسی ماری کوری جان ؟
قهقهه زدم و لپش را میان دو انگشتم گرفتم اما دلم نیامد بپیچانم . گفتم : انقدر شیرین زبونی نکن قندعسل . می خورمتا !
قیافه ی ترسیده ای به خودش گرفت و سعی کرد از آغوشم فرار کند : ووییی ! خدا به دادم برسه !
و من در میان شیرینی ها و خوشی های رویاگونه غرق شدم .
****

@N.a25

ویرایش شده توسط hestia

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 39 _

سه نفره روی تخت خوابی دو نفره ، به آغوش خواب رفته بودیم ؛ اما آغوشش مرا با بی رحمی زاید الوصفی به باتلاقی عمیق فرو برد .

بی شک خود جهنم بود ؛ گدازه های آتش از همه جا می بارید و آن سرخی خون که سیل گونه همه جا را پر کرده بود . آدمک هایی که در آتش می سوختند ، آدمک هایی که غرق خون می شدند ، همه و همه فریاد کمک می کردند . دست هایشان التماس گونه در انتظار مددی دراز می شد ؛ اما هیچ یاری رسانی نبود و فریاد هایشان در شراره های خون و آتش گم می شد .
به خودم آمدم ؛ خون مانند مردابی مرا به زیر می کشید . تقلا کردم اما سرعتش بیشتر شد . دست هایم رو به آسمان بلند شد و فریادم در زیر لجن زار خون ، خفه شد .
با چشمانی گشاد شده از خواب پریدم . دستم را روی گلویم گذاشتم . هنوز داغی جهنم را روی پوستم حس می کردم . به لیلی و هرمس نگاهی انداختم ؛ خوشبختانه خواب بودند . از تخت بیرون زدم و به سمت پایین حرکت کردم .
سردی لیوان آب داخل دستم نیز نمی توانست گرمای وجودم را به خنکی بکشاند . قطره های عرق از روی صورتم سر می خوردند و در سینه ام گم می شدند . از تعبیر این خواب می ترسیدم .
****
رو به اجاق گاز ایستاده بودم . لیلی و هرمس هنوز در خواب به سر می بردند  بهتر بود بساط ناهار را آماده می کردم  روغن را داخل ماهیتابه ریختم و روی اجاق گاز گذاشتم و آن را مهمان شعله های آبی رنگ کردم . سپس پیازها را با سیلی از اشک ، خرد کردم و داخل روغن داغ شده ریختم. صدای جلز و ولز کردنش با آن بوی خوشایند که دلم را زنده می رد ، فضای آشپزخانه را پر کرد .
پیاز ها را تف دادم و سپس ماهی متوسطی که از یخچال بیرون آورده بودم ، را به داخل ماهیتابه انداختم . قطرات روغن ، کمی به دستم پاشید که فوراً دستم را عقب کشیدم . ماهی را روی روغن سراندم و با نگاهی آمیخته به عشق خیره اش شدم  .
صدایی از پشت سر گفت : به به ! چه بوهای خوشمزه ای می آد شری جونم !
برگشتم و او که به زحمت به ران های پایم می رسید را دیدم . لبخندی به شیرینک زدم و او را در آغوش گرفتم و به سمت بالا بردم . وقتی محتویات داخل ماهیتابه را دید ، اخم در هم کشید : ووییی ، ماهی ! من دوست ندارم !
صورت چلانده شده اش را بوسیدم و گفتم : مطمئنم بخوری خوشت می آد ! پر از فسفره .
انتظار داشتم بپرسد فسفر چیست ؛ اما او همیشه مرا شگفت زده می کرد : هوم ! فسفر ! پس مثل بابا باهوش می شم ؟
اشک در چشمانم ، خودشان را به رخ کشاندند : آره عزیزکم .
بوسیدمش و او را روی زمین گذاشتم و به ادامه ی کارم مشغول شدم . می ترسیدم کلامی دیگر به زبان بیاورم و سیل به راه بیاندازم .
وروجک با چهارپایه ای در دست ، کنارم ظاهر گشت . چهارپایه را روی زمین گذاشت و روی آن پرید . حال تا سینه ام می رسید . دستش را بلند کرد و به سمت صورتم آورد . با آن انگشتان کوچکش ، دانه های غلتیده ی نگاهم را گرفت و لبخند شیرینی زد : هوم ! این جوری خوبه ! گرچه چشمات وقتی خیس می شن خوشگلترند اما من دلم نمی آد !
با قاشقی در دست ، او را بین بازوانم فشردم : قربونت برم من آبنبات !
این بار اشک هایم همه از شوق بود . دنیا هنوز حواسش به من بود و خوشی هایش را از من دریغ نمی کرد .
****
میان تاریکی شب کویر قدم می زدم . خنکی باد ، پوستم را نوازش می داد . ماه ، بزرگی اش را به رخ آسمان می کشید . چشمک ستاره ها در چشمانم فرو می رفت .
دستی در میان سیاهی ها به سمتم دراز شد ؛ دستی مردانه و به دنبالش صدایی آشنا : شهرزاد !
از خواب پریدم . نوازشی روی گونه ام حس می کردم . دست روی گونه ام را با نگاه دنبال کردم و به دو جفت اقیانوس کروی رسیدم . از جایم پریدم و از گردنش آویزان گشتم . دستش را روی کمرم سراند و مرا به خودش فشرد . از بوییدنش سیر نمی شدم . به سختی دل کندم و در نگاهش شناور شدم ؛ نگاه خیسش . لب زدم : بریم پایین . نمی خوام لیلی و هرمس بیدار بشوند .
بوسه ای را روی صورتم نشاند و در سکوت به پایین رفتیم . روی مبل تک نفره نشست . می خواستم اعتراض کنم که دستم را گرفت و من را روی پاهایش نشاند . آرام خندیدم و گفتم : پاهات درد می گیره دیوونه !
در حالی که عشق از چشمانش تراوش می کرد گفت : تو وزنی نداری کوچولو !
دست دراز کردم و گونه های استخوانی اش را با دو انگشت کشیدم : کوچولو عمته !
لب هایش وسعت یافتند . سرم را به سینه اش تکیه داد . هرم نفس هایش کنار لاله ی گوشم بود . صدایش درست در حلزونی گوشم فرو رفت : بگذار دل تنگم آروم شه .
من در تپش های آرامش بخشش غرق شدم .
*****
فرهان_
جسی که رباینده دل بود را درست رو به روی دل تپند ام در آغوش داشتم ؛ اما دل تنگم آرامش را نمی یافت . مدام فوبیای دوباره رفتنش را داشت . کمی سرش را از قفسه سینه ام دور کردم . آخ از چشمانش ! وقتی ته مردمک های از جنس قهوه اش را می کاویدی ، به تلخی یک دلخوری می رسیدی . آخ از من که چقدر آزرده بودم از این تلخی !
" با این که داغونی ، با این که دلگیری
تاوان زخمات رو از من نمی گیری "
لب زدم : دلت چه وسعتی داره !
مردمک هایش لرزیدند : چرا این رو می گی ؟
سکوت کردم ؛ نمی خواستم با یادآوریش ، چشمانش را بارانی کنم . تنها لب هایم را به پیشانی اش رساندم و گفتم : هیچی دلبرم !
زمزمه کرد دوستت دارم !
و کسی چه می دانست از قلبم که تپش هایش را منظم تر کرده بود . سرش را بالا گرفت : عاشقم هستی ؟
آخ از این دل زخم خورده !
" به من نگو عاشق ، به من که ترسیدم
به من که روزهای پس از تو رو هم دیدم "
گفتم : چشم هایم غیر از این رو می گه ؟
لبخندش ناز داشت : نه ، اما دوست دارم بشنوم !
سرم را کنار گوش هایش بردم و گفتم : عاشقتم !
و چه زیبا بود وقتی که گل های سرخ روی گونه هایش می شکفتند .
"به من نگو عاشق ، به این من پاسوز
  به من که تونستم نبینمت یک روز "
سرخی اش را به آغوش لب هایم کشاندم : دختر ، به من بگو چجوری تونستی طاقت بیاری دوری رو ، که من نتونستم ؟
رنگ نگاهش غم دارد : دور نبودم . من همیشه پیشت بودم . تو من رو نمی دیدی . این دفعه قول می دم با هم بریم !
می خندم .
" گفتی نباشی هم
سر می کنی با من
رفتی و سر کردی
عاشق تویی یا من ؟"
ماهتاب این سیاه شب به رویمان لبخند می زند .
******

@N.a25

ویرایش شده توسط hestia

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 40 _

شهرزاد _
داخل پذیرایی نشسته ایم . لیلی مشغول پذیرایی است . فرهان دستش را پشت سرم به مبل تکیه داده است و هرمس دوست داشتنی ام که لحظه ای در جایش بند نبود . لیلی روی یکی از مبل ها نشست . فرهان جرعه ای از نوشیدنی نارنجی رنگش را نوشید . اشتباه نمی کردم اما چشمکی در چشمانش درخشید . لیلی لبخند زد . گیج از مبادلات این دو بودم که لیلی به سمتم آمد . دستم را گرفت و مرا از جایم کند . گیج وارانه همراهش شدم . پرسیدم : کجا من رو می بری ؟
هرمس گفت : دارند می برند کفنت کنند بدبخت !
صدای فرهان با چاشنی خنده در خانه پیچید : شیطون ، نمک نریز !
+ مگه من نمک پاشم ؟!
و دیگر آن جا نبودم تا باقی مجادلاتشان را گوش بدهم . در یکی از اتاق های طبقه دوم بودم ؛ اتاقی با دکوری سفید ، یک تخت ، آیینه و کمد  ، صندلی و جالباسی . لیلی به سمت کمد رفت . در آن را گشود و جسمی کاور کشیده شده را بیرون آورد . آن را روی تخت گذاشت و زیپش را باز کرد . در تمامی این مراحل ، لبخند مرموزی روی لب هایش چشمک می زد . جسمی سفید را از داخل کاور بیرون کشید . من مبهوت به لیلی و جسم در دستش خیره شدم ؛ لباسی سفید با سادگی ای دلبرانه ، دنباله ای به مانند دم طاووس داشت و آستین های توری اش که گل های ریز و درشت در سرتاسر آن به چشم می خورد . لیلی لباس را به سمتم گرفت . چشمانم از این گردتر نمی شدند : این واسه منه ؟
+ پ ن پ ! برای منه ! تو مگه عروس نیستی ؟!
مروارید های غلتان به سرعت چشمانم را پر کرد . آرام ، لباس را از دستش گرفتم . لیلی کمک کرد تا آن را بپوشم . زیپ مخفی لباس را که در بغل بود ، کشید و مرا به سمت آیینه قدی برگرداند ؛ کیپ تنم بود . پوست مهتابی ام در لباس سپید محو گشته بود . یقه ی لباس تا نیمه ی قفسه سینه ام بود و هر دو شانه ام را بیرون انداخته بود . به پشت چرخیدم ؛ تا اواسط کمرم ، برهنه بود و بعد آن دنباله ی طاووس وار . آخ از تو فرهان !
لیلی مرا روی صندلی نشاند . موهای بلندم را که تا میانه ی کمرم می رسید را در دست گرفت و با اتوی مو و بیگودی ها به جانشان افتاد .
کارش که تمام شد ، به سمتی از اتاق رفت و تاجی از گل های یاس را در دست گرفت . آن را روی سرم قرار داد . ترکیب گل های سپید با فرهای درشت گیسوانم محشر بود .
لیلی از داخل آیینه به رویم خندید : به صورتت دست نمی زنم ؛ چون فرهان گفت همین جوری تو رو می خواد !
خنده ام حل شده در اشک بود . دستم را در دستان لیلی گذاشتم و به سمت پایین خرامان خرامان حرکت کردیم .
هرمس پشت فرهان ایستاده بود و دستان کوچکش را روی چشمان او گذاشته بود . آخ از تو وروجک !
چند قدمی فرهان که رسیدیم ، ایستادیم . هرمس چشمکی به من زد و گفت : حقا که کفن ، خوب تو تنت جا افتاده !
خندیدیم و سپس او دستانش را برداشت . فرهان پلک هایش را گشود و به من نگاه ارزانی کرد ؛ ناباوری در چشمانش نبود اما اشتیاقی در آن غوطه می خورد که من بر خود لرزیدم . از جایش بلند شد و به سمتم آمد .
دستم را گرفت . سر خم کرد . چشمانم را از آن دو گوی بلورین محروم کردم . اما لب هایش به پلک هایم چسبیدند و شیرینی عسل واری را در جانم تزریق کردند .
ضربان قلبم تنها موسیقی متن لحظه هایمان بود . چشم گشودم و در دنیای مَردم غرق شدم .

متوجه شدم فرهان ، لباسش را با کت و شلواری ذغالی و پیراهنی سپید عوض کرده و تک گل یاس را داخل جیب قرار داده است . لیلی رو به فرهان سر تکان داد . فرهان یک قدم از من دور شد و ایستاد . لیلی با صدای رسا گفت : فرهان ، آیا به طراوت بهاران سوگند یاد می کنی تا همواره آنچه بر خود

روا می داری بر همسر خویش روا داری و آنچه بر خود نمی پسندی بر او نیز نپسندی؟

برای او شویی وفادار و برای فرزندانت پدری خردمند و راهگشا باشی؟
فرهان درحالی که با نگاهش در چشمانم فرو رفته بود ، با لبخندی بر لب گفت : سوگند یاد می کنم .
لیلی لبخند می زند و رو به من می گوید : شهرزاد ، آیا به سرسبزی و باروری تابستان سوگند یاد می کنی تا با همسر خویش مهربان و همدل باشی و غرور و احترام او را همواره به جای آوری ؟! نیاز او را نیاز خود و در بی نیازی و بی آزی همساز و همگام وی باشی ؟
زمزمه می کنم : سوگند یاد می کنم .
لیلی دوباره رو به فرهان می کند : فرهان ، آیا به رنگارنگی پائیز سوگند یاد می کنی تا پشتیبان و یاور وی باشی در شادی ها ، غم ها ، دارائی ها و ناداری ها ، تندرستی و بیماری ، منزلت بانوی خویش را در تنهائی و در میان انجمن چون گوهری یگانه پاس داری ؟
لبخند فرهان عمیق تر است : سوگند یاد می کنم .
لیلی : شهرزاد ، آیا به سپیدی و پاکی زمستان سوگند یاد می کنی که همواره اجاق گرمی بخش بختتان را روشن و پر فروغ نگه داری و برای او همسری وفادار و برای فرزندانت مادری دلسوز و مهربان باشی ؟! به خانه ات شادی و گرمی بخشیده و هر آنچه در توان داری را در آذین بندی و

پاکی آن به کار گیری ؟
حل شده در نگاه آبی گون می گویم : سوگند یاد می کنم .
فرهان رساگونه بیان می کند : به نام نامی یزدان
تو را برمی گزینم از میان همه خوبان
برای پیوستن با تو ، میان این گواهان
بر لب آرم این سخن با تو ، وفادار خواهم ماند
در هر لحظه و هرجا ، پذیرا می شوی آیا ؟
صدایم بلندتر از قبل است : به نام یزدی یزدان
پذیرا می شوم مهر تو را از جان
می گویم میان انجمن با تو ، وفادار خواهم ماند .
در هر لحظه و هر جا .
لیلی لبخندش را وسعت می دهد : شادباش . به نام دادار نیک اندیش . پروردگار دانا و توانا ، ای یزدان پاک ، ای دگرگون ساز دل ها و روشنی بخش چشم ها ، ای به آئین گرداننده شبان و روزان ، ای سامان بخش نابسامانی ها و ای زداینده پریشانی ها ، ای هستی ده و هستی بخش ؛ تو را سپاس می گوییم  که به این دو یار ، مهر خویش را ارزانی داشتی تا زندگی شان را با پیوند دست ها و دل هایشان بیاغازند . پروردگارا ، جام عشق ، احترام ، دوستی ، گذشت ، همدردی ، همراهی ، همسازی و مهرورزی را میان این دو یار نشکن و آن را همواره لبریز و جاوید نگه دار . ای آگاه ترین آگاهان ! سختی ها ، ناپاکی ها ، ستیزها ، رنج ها و شکنج های زمانه را از ایشان دور ساز و دروازه های نیکی ، خوشبختی و به زیستی را به رویشان بگشای !
هر روزشان را چون امروز گرم و درخشان و شادمان ساز
سفره ی زندگیشان را همواره گسترده و پر برکت بدار
به آنان فرزندانی ببخش تا با نیکی در پندار ، کردار و گفتار در بهبود خانواده و جهان خویش کوشا باشند !عشق و مهر این خانواده را به استواری دماوند ، به لطافت گلها و روشنائی خورشید ، به زلالی دریاها ، به طراوت باران ، به نسیم بهاری ، به سرسبزی جهان همواره استوار و پایدار بدار ! پروردگارا ! هر روزشان را روزی نو و شب هایشان را پر ستاره و چون مهتاب پائیزی درخشان ساز ! طلوع هر بامداد زرینت را به نگاه پر مهرشان ببخش تا با عشق خویش گرما بخش وجود یکدیگر باشند ! سالهای زیستن شان را پایدار و وفاداری به همسر را در نهادشان جاوید و ابدی بدار . پروردگارا ! چونان فرمای تا شقایق های خودروی دشتهای دور در هنگامه ی رقص با نسیم بهاران قصه گوی مهرشان باشند و گل های کوهی روئیده در کنار سنگهای تفته از آفتاب در چشم انداز جویبارهای زلال و لغزنده  یاد آور پیمان و وفاداریشان به یکدیگر گردند ..
پروردگارا ! کین ، ناسازگاری ، دروغ و کج اندیشی اهریمنی را از نهادشان دور ساز و مشعل مهر و راستی ، همدلی و خرمی اهورائی را در دلهایشان بیفروز ! باشد که چون نیاکام مهر آئین خویش ستایشگر تو باشند و نیکی ها ، سپیدی ها ، پاکی ها و زیبائی هایت را هماره به خاطر سپارند.پروردگارا ، بختشان را بلندای آبی رنگ آسمان ، غرورشان را شکوه ستیغ های بی راه البرز ، آرامششان را به نرمی گندم زارهای دشت مغان و مهرشان به یکدیگر را به ژرفای دریای پارس همانند گردان تا در پرواز زندگی ، همبال یک دیگر ، چون عقابان تیز پرواز زاگرس  ، پشتیبان و یک دل باشند و آشیان خویش را از دسترس بدخواهان دور نگه دارند .
آن گاه فرهان دستم را در دستش می گیرد و به آن سوی پذیرایی قدم برمی داریم . سفره ای که روی زمین پهن شده است ، بی شک کار خود لیلی است . با جام قدردانی ریخته در نگاهم ، پذیرایش می شوم .
سفره از جنس ترمه است و به رسم ، رو به خاور ، طلوع خورشید ، پهن شده است . گل سرخ ، دو کله قند ، کاسه ی عسل ، سکه ی طلا ، شاخ نبات ، منقل اسفند ، برنج ، سبزی خشک ، نمک ، رازیانه ، چای ، کندر ، انار ، سیب ، آیینه ی بخت و لاله و شمعدان روی جای جای آن به چشم می خورد . روی صندلی های پشت سفره می نشینیم و در دهان یکدیگر عسل می گذاریم .
لیلی روی سرمان نقل و گل های سرخ می ریزد و هرمس ؛ مگر می شود بی کار بنشیند ؟!
در حال خواندن شعر می رقصد :

این کوچه تنگه؟  بله ! عروس قشنگه ؟  بله .
دست به زلفاش نزنید ، مروارید بنده .  بله .
بادا بادا مبارک بادا ! ای یار  مبارک بادا !

و مگر شیرین تر از این هم خواهیم داشت .  لیلی منقلی از آتش را روی سفره فراهم می کند . من و فرهان ، دست در دست یک دیگر تاج گل یاس و آن تک گل پیراهن فرهان را در آتش می اندازیم و ورد می خوانیم . آتش ، شعله هایش را به خورشید می سپارد و خورشید آن را در آسمان پخش می کند . سرخی آسمان ، پایان شادی های امروزم است .

*****

@N.a25

ویرایش شده توسط hestia

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 41_

تقویم چند برگ ورق می خورد ... !
اسفند است . بوی بهار نرم نرمک از پنجره پا به اتاق می گذارد و داخل ریه هایم نفوذ می کند . به سمت پنجره می روم . روی لبه اش می نشینم و پاهایم را به سختی دراز می کنم . آخ زیر لبی می گویم و به بیرون خیره می شوم ؛ فرهان ، حیاط را با درخت های نارون، بید مجنون و تمشک پر کرده است . شکوفه های رنگارنگشان ، چشمانم را نوازش می دهد .
عطر تن او در بینی ام می پیچد . چشمانم را از لذت می بندم . دستش را روی شکمم حس می کنم که نوازش گونه قدم می گذارد . چشمانم را باز می کنم ؛ مانند همیشه نگاهش بارانی است ؛ همانند باران های بهارانه از شوق است .
دستم را روی دستش می گذارم . زمزمه می کند : اسمش رو می خوای چی بگذاری ؟
نگاهم در سرخی طلوع حل می شود : هستیا .
لب هایش را به نشانه ی تفکر روی هم می فشارد : هوم ، به معنی گرمی خونه .
الماس های شوق در چشمانم پدیدار می گردند : آتش گرمی بخش خونه .
خم می شود و با بوسه اش ، موهایم را آتش می زند : مثل خودت که زندگی من رو گرم کردی .
نسیم بهاره میان ما سه تن ، می رقصد .
****
جمع چهار نفره ی مان داخل پذیرایی نشسته ایم . کیکی با شمع عدد یک روی میز می درخشد . هرمس گیتارش را در آغوش می گیرد و شروع به نواختن و خواندن همراه با فرهان می کند :
" رفت قلبم ، ضعف کردم
واسه خنده ات عشقم ، بس که شیرینی
می خندم ، دل تنگم
از همه عاشق ترم ، کاشکی ببینی "
فرهان است و صدای گرمش :
" دیوونه ی دوست داشتنی ، از دلم کاش نری
خواستی کم باش ولی باش
دیوونه می خوادت دلم ، راضی نشی کاش برم ، کاش "
هرمس با آن صدای خوردنی اش تکرار می کند و سپس نغمه ی آخر گیتارش را می نوازد . دست هایم را با شوق به هم می زنم و او را در آغوش می فشارم : قربونت برم من شکلاتم !
فرهان با خنده می گوید : وروجک رو ببین چجوری ما رو از سکه انداخت .
هرمس با صورتی نگران می گوید : شهرزاد ، من رو انقد به خودت فشار نده . اذیت می شه !
می بوسمش و می گویم : فدات بشم که انقدر به فکر خواهرتی !
اخم میان ابروهای کوچک خرمایی اش می دود : خواهر نه ! من می خوام هستیا مثل تو واسه فرهان ، برای من باشه .
ته دلم مالش می رود و دوباره در آغوشم او را می فشارم : قربونت برم جینگولک من !
از بغلم فرار می کند و می گوید : تو می خوای زن من رو بکشی !
قهقهه ی سه نفر به هوا بلند می شود و او تنها چشم غره ای کودکانه نثارمان می کند .
فرهان کنارم می نشیند و دستم را می گیرد . هر چهار نفرمان ، آتش شمع تولد دخترم را پیشاپیش خاموش می کنیم . در دل زمزمه می کنم : آتش وجودت همیشه برقرار  ، هستیای من .
*****
قدم می زنم و قدم می زنم . اما درد تمامی ندارد . دردی استخوان شکن که از بطن وجودم است در کمرم می خزد و نفسم را می برد . در ماه اخیر ، وقتی درد به سراغم می آمد با راه رفتن سکوت می کرد اما این بار گویی جدی است .
در اتاق را آرام ، طوری که فرهان بیدار نشود می گشایم و به داخل راهرو می لغزم . با صورتی پر از دانه های درشت عرق ، لیلی را بیدار می کنم . حالم را که می بیند ، نگرانی جزوی از وجودش می شود اما با آرامشی مادرانه ، مرا به اتاقی می برد . مرا روی تخت می نشاند . چند بالشت پشت کمرم می گذارد . موجی از درد می آید . دندان می فشارم و جیغ نمی کشم .
لیلی با لگنی که از آن بخار بلند می شود و حوله ای در دست می آید . دستم را می گیرد . حرف نگاهش را می خوانم . لیلی کارش را شروع می کند . من درد می کشم . دندان روی دندان می فشارم . پتو را میان دهانم قرار می دهم و گاز می گیرم تا مبادا صدای مادرانه هایم کسی را بیدار کند.
و سرانجام صدای گریه ای در فضا می پیچد . لیلی اشک می ریزد و من غافلم ز صورت پر ز عرق و اشک خویش . جسم خونین و تپنده را در آغوشم قرار می دهد . در میان گریه می خندم . صورت به صورتش می فشارم.
فرهان را می بینم که در آستانه ی در ظاهر می گردد .اشتیاق مانند حباب های نور در چشمانش شناورند . به سمتمان می آید ؛ به سمت من و هستیا . هردویمان را به آرامی در آغوش می گیرد و بوسه ای را مهمانمان می کند .
طلوع خورشید به شعله ی آتش سلام می کند .
*****

@N.a25

ویرایش شده توسط hestia

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 42_


در اتاقمان ، روی تخت نشسته ام. هستیا داخل آغوشم تاب می خورد و با دست های کوچکش بازی می کند. با آن نگاه آبی پدرگونه اش نگاهم می کند و با آن دهان بی دندانش می خندد . قربان صدقه اش می روم. هرمس را می بینم که به چارچوب در تکیه داده است. نگاهش خیره به هستیا است. صدایش می زنم. از خواب بیدار می شود و به سمتم می آید. این سکوت از او بعید است. با دست دیگرم دستش را می گیرم. کمکش می کنم تا هستیا را در آغوش بگیرد. می ترسد و نگران می گوید: می ترسم بندازمش.
لبخند می زنم و می گویم : تو مواظبش هستی.
لبخندی نگران می زند و خیره ی جسم کوچک تر از خودش می شود. عشق در چشمان کوچکش می درخشد. در دل فدای هردویشان می شوم. کنارم روی تخت می نشیند. هستیا انگشت هرمس را در دست کوچکش گرفته و می فشارد. هرمس نگاهی به من می اندازد ؛ چشمانش برق می زند این برق برای من آشناست .
سرش را می گیرم و روی موهایش بوسه می زنم. نمی دانم چرا اما به هرمس می گویم: مواظبش باش.
گیج نگاهم می کند و من گیج تر از او هستم.

این روزها نگرانی را از بند بند وجود فرهان می خوانم. دلم برای نگرانی اش می لرزد. هرگاه خیره نگاهش می کنم، نگرانی اش را در پس لبخندش پنهان می کند. این غم ، دیواره های خانواده ی کوچکمان را به لرزه درمی آورد.

****
دور میز نشسته ایم و ناهار می خوریم که ناگهان نیرویی خانه را می لرزاند. نگاهم در نگاه ترسیده ی فرهان افتاد. لب باز کردم اما فرهان از جایش کنده شد و به سمت حیاط رفت. دنبالش می روم. لیلی دست هرمس را می گیرد و او را روی صندلی اش می نشاند.
فرهان داخل حیاط ایستاده است. شاخه های درختان مانند قابی دورش را احاطه کرده اند. دستانش را مودرا گونه رو به قلبش گرفته و در حال ورد خواندن است. به حفاظ حیاط نگاه می کنم که ضعیف به نظر می رسد. چندی پیش فرهان هاله ای حفاظ گونه دور باغ و خانه کشیده بود و حال به نظر باید ترمیم می شد.
بیرون از حفاظ را می بینم که جمعیتی با جادوهای سیاهشان در حال حمله به خانه و کاشانه ام هستند.
وردش که تمام می شود ،حفاظ قوی تر از قبل خودش را نشان می دهد. چشم باز می کند و مرا می بیند. صورتش از آن ترس چند لحظه پیش بیرون می آید. اخم می کند: چرا اومدی بیرون؟
اخم می کنم: چرا نیام؟ چی رو از من قایم می کنی؟
چشم هایش را می بندد و نفس عمیقی می کشد. سرش را به طرفی برمی گرداند و می گوید: برو داخل.
به همان طرف می روم . داخل چشمانش میخ می شوم: فرهان؟
غم چشمانش شروع به باریدن می کند. دستم را داخل دستانش می گیرد: انجمن فهمیده تو کجایی و می دونه من قایمت کردم.
نگرانی داخل چشمانم می ریزد؛ نه از برای خودم یا او یا حتی لیلی ، برای هستیا و هرمس.
لب می زنم: چند وقته؟
چشمانش را می بندد: یه ماهی می شه.
دلخوری صدایم واضح است: یک ماهه؟ الآن به من می گی؟
آبی اش را مهمانم می کند: می خواستم خودم حلش کنم ، نمی خواستم ... .
انگشت روی لب هایش می گذارم: یادت رفته سوگندمون رو ؟
در اوج غم لبخند می زند. دستانش را می گشاید و در آغوشم می گیرد . ننو وار مرا تاب می دهد . غم در دلم تاب می خورد اما محو نمی شود . آخ خدای من ، آخ هستیا !

کنار هم در تاریکی شب ، به درخت سرو تکیه داده ایم. سکوت میانمان چرخ می خورد؛ اما افکارم لحظه ای مرا رها نمی کنند . نگرانم ، مادرانه نگرانم . از این جنگ هراسانم.
" حال من از رفته و مُرده بد شد ."
صدای غم گونه اش در باغ می پیچد: اون دفعه که ... مرگ رو تجربه کردی ، چطور بود ؟
لب هایم به طرفی کج می شود: شیرین تر از هر چیزی که فکرش رو بکنی.
چشمانش را به نیم رخم می دوزد: درد نداشت؟
به طرفش می چرخم: اولش شاید ولی بقیه اش نه!
نگاهش به زیر می افتد . سر می چرخاند و به رو به رو نگاه می دوزد . زمزمه می کنم: فرهان؟
+ هوم؟
_ من می ترسم.
+ از؟
_ نمی خوام دستشون به بچه ها برسه.
دستش را روی دستم می گذارد و محکم ادا می کند : نمی رسه !
دلم اما قرص نمی شود.
"بغض من از سنگ و سفاله ولی "

****
فرهان سر به بالش گذاشته اما می دانم پشت آن پلک های بسته ، ذهنی بیدار است. من اما تکیه ام را به تاج تخت داده ام و در حال بافتن هستم. می بافم و می بافم. بافته هایم را تن پوش نگرانی هایم می کنم.
سنگینی دو جفت شیشه ی آبی را روی خودم حس می کنم. سر برمی گردانم ؛ هوایشان بارانی ست. دل می دهم به بغضش.
"تو مثل قله های مه گرفته
منم اون ابر دلتنگ زمستون"

@N.a25

ویرایش شده توسط hestia

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت43_

موجی از نگرانی در خانه چرخ می زند. فرهان خانه نیست و من دلم به شور افتاده است. روی مبل داخل پذیرایی نشسته و هستیا را به سینه ام چسبانده ام. دوست ندارم این گونه ناغافل او را شیر دهم اما هیچ جوره ، حواسم در این جا جمع نمی شود.
درب خانه با شدت باز می شود و قامت هراسان فرهان در چهارچوبش نقش می بندد. نگران از جا برمی خیزم. به طرفم می آید و تنها یک کلمه می گوید؛ کلمه ای که دنیای کوچکم را ویران می کند: اومدند.
بزاق دهانم را فرو می برم: حصار می تونه مقاومت کنه، مگه نه؟
در چشمانش ، چیزی تاب می خورد که تاب آن را ندارم. لیلی و هرمس از پله ها پایین می آیند. به طرفشان می روم. هستیا را از خودم جدا می کنم. دختر کوچکم گریه نمی کند. او را در آغوش هرمس جای می دهم. سوال لیلی را بی جواب می گذارم "چی شده؟" و از پله ها بالا می روم. شئی مورد نظر را از داخل اتاق می قاپم و به پایین برمی گردم. چشمان لیلی و هرمس ، متعجب خیره ام شده اند. در مقابلشان زانو می زنم. هستیا را می بوسم. روی پیشانی هرمس بوسه می کارم و می گویم:مواظبش باش.
نامطمئن سر تکان می دهد. از جا برمی خیزم و لیلی را در آغوش می گیرم و می گویم: لطفاً مراقب خودت و بچه ها باش.
جدا می شوم.اشک روی گونه های هردویمان غلت می خورد. دوباره روی هستیا خم می شوم. برای آخرین بار ، عمیق تر می بوسمش. اشکم روی گونه ی راستش فرود می آید. داخل چشمان هرمس نگاه می کنم؛ حال نگرانی در نگاهش موج می زند. لبخند می زنم. بلند می شوم و شنل جادویی را که بافته ام ، روی دوششان می اندازم و می گویم: این قایمتون می کنه. وقتی ما داریم معطلشون می کنیم، شماها از این جا دور شوید، باشه؟
لیلی با صورتی خیس، سر تکان می دهد. هرمس دستم را می گیرد. نگاه کوچکش اشکی است. لب می زند: نرو.
می بوسمش: من برای نجات تو و هستیا می رم.اگه من نرم تا عمر دارم،دنبالم می گردند.
بغض می کند. تاب نمی آورم. نگاه آخر را به قاب رو به رویم می اندازم. زیپ شنل را می بندم؛ حال دیگر آن ها را نمی بینم.
فرهان خانه نیست. به داخل حیاط می روم. رو به حفاظ ایستاده و در حال ورد خواندن است. دستش را می گیرم. نگاهم می کند. ترس از صورتش پر می زند و جایش را به لبخند می دهد. لبخند می زنم و هم قدم با او به بیرون از حفاظ پا می گذارم.
محشری برپاست. جمعیتی که حضورشان را به رخم می کشند ، نمی توانند تمامی شان از سربازان انجمن باشند. بدون شک از جنس مردم اند.
دست فرهان را محکم تر می گیرم. فردی از بین جمعیت به طرفمان می آید. هیکل درشتی دارد. شنلی سیاه بر پشتش آویزان است. قدم هایش پر صلابتند. نزدیک تر که می آید، می توانم صورتش را ببینم؛ صورتی زمخت، لب هایی کلفت و نگاهی که، عجیب بود اما مردمک چشمانش قرمز بودند. به سخن می آید؛ لحنی درشت دارد: من کرونوس هستم، حامی مردم ناریا. تو ، فرهان، کسی هستی که این مردم رو رنج دادی و من می خوام انتقامشون رو ازت بگیرم.
فرهان لب باز می کند اما من به جای او سخن می گویم؛ نه با کرونوس: مردم! شما رو علیه جبهه ی اشتباهی شوراندند. کسی که باید باهاش بجنگید ما نیستیم. شما باید حقتون رو از انجمن بگیرید.
آواهایی از جمعیت می آید؛ آواهایی ناخوشایند؛ آواهایی که زنانگی ام را بی حرمت می کنند.
فرهان سرخ می شود و دستم را در دستش می فشارد. غران تر می گویم: شمشیرتون رو علیه کس اشتباهی تیز کردید. فرهان فقط یه عروسک خیمه شب بازی بوده. باید عروسک گردان رو از بین ببرید.
کرونوس می گوید: پادشاهی فرهان به آخر رسیده و تو نمی تونی اون رو دوباره به تخت برگردونی.
صورتم از زخم پوزخند پر می شود: نه من و نه فرهان، اون پادشاهی رو نمی خواهیم. حکومت یه چیز پوچه. ما به خاطر پوچ نمی جنگیم.
کرونوس می غرد: حکومتی که من به پا می کنم، پوچ نخواهد بود.
زخم های پوزخندم عمیق تر می شود: همه ی حکومت ها اولش همین رو می گویند؛ اما سرانجام همشون یکیه؛ تباهی. چیزی که پوچ نباشه به تباهی ختم نمی شود.
سکوت می کند. غلغله ای در جمع به پا می خیزد. فرهان از فرصت استفاده می کند: من طرف مردم هستم. حاضرم برای برآورده کردن حق پایمال شده اشون با انجمن بجنگم.
اخم های کرونوس در هم می رود: هه! تو برای حقی که خودت پایمال کردی بجنگی؟
و دست از رجز خوانی برمی دارد و به طرفمان هجوم می آورد.اما حمله ی جمعیت پشت سرش غم انگیزتر است.
جرقه های جادو میانمان ردو بدل می شود. صدای تفنگ جمعیت بی جادو که با حفاظ جادویی من و فرهان برخورد می کند، بوی عرق ناشی از خستگی، بوی سوختگی های ناشی از جادو، گیجم می کند. فرهان می فهمد. به رویم لبخند می پاشد و لبخندش جانی دوباره در من می دمد.
" تو از کدوم قصه ای
که خواستنت عادته؟
نبودنت فاجعه، بودنت امنیته."
با نیروی بیشتری به سمت کرونوس هجوم می برم. گلوله ای از انرژی گداخته را به سمتش پرتاب می کنم. با آبی که از دستانش شره می کند، آن را دفع می کند. فرهان حواسش به پشت سرم است و با مردم مبارزه می کند.
"چه خوبه مثل سایه، هم سفر تو بودن
هم قدم جاده ها، تن به سفر سپردن."
سایه به سایه ی یکدیگر مبارزه می کنیم؛ گویی دو جان در یک بدنیم. میانه ی جنگ، فرهان زمزمه می کند: شهرزاد.
نفس نفس می زند: من رو ببخش ... واسه این که دوباره به این دنیای لجن برگردوندمت .
لبخندم واقعی است: نه من از تو ممنونم به خاطر تجربه کردن مادری، به خاطر هستیا.
در چشمانش عشق می درخشد. در دل به خاطر آن اشک می ریزم. حواسم را به جنگ می دهم.
کرونوس دندان روی دندان می سابد . به کینه اش می خندم؛ در نظرم مانند بچه ای است که به اسباب بازی دیگری حسادت می ورزد.
خنجری از آتش را در بازویش فرو می کنم. از درد فریاد می زند. دستش را روی دستم می گذارد؛ از دستش آتش می جهد. درد می کشم اما جیغ نمی کشم؛ من دردهایی وسیع تر از این را چشیده ام.
حواسم پرت دستش است که شمشیری یخ زده داخل سینه ام فرو می رود. جویباری از خون ، راهش را از کناره ی لبم می گیرد و به پایین سرازیر می گردد. اما خنجر آتشین را رها نمی کنم و در چشمان آتش زده ی کرونوس، خیره می مانم. کرونوس اما حریص تر، شمشیر را درون سینه ام می چرخاند. درد به استخوان می زند اما دم نخواهم زد.
از کناره های زخمم، سلول هایم شروع به یخ زدن می کند. اگر تمامی قلبم را بگیرند، کارم تمام است. به عقب می روم و شمشیر از سینه ام بیرون می آید.
مقاومتم تمام می شود و با زانو روی زمین می افتم. توجه فرهان به سمتم جلب می شود و گویی دنیا در چشمانش می شکند. به طرفم می آید. دستش را روی زخمم می گذارد. چشم های مرد من غرق باران است.
لبخند می زنم: طوری نیست. برو ، کار بقیشون رو بساز.
قطره های باران روی گونه هایش فرود می آید: دنیا رو می خوام چی کار ، وقتی تو نباشی؟!
"ای بوی تو گرفته، تن پوش کهنه ی من
چه خوبه با تو رفتن
رفتن؛ همیشه رفتن."
لب باز می کنم تا هشدار دهم اما دیر است؛ خنجر کرونوس در قلب فرهانم فرو می رود. لب های فرهان به مانند ماهی در التماس برای هوا، باز و بسته می گردد. به جای او من درد می کشم. دست دور کمرش می اندازم. سرش روی شانه ام می افتد اما لبخندش را می بینم. شانه اش را می بوسم: ممنونم به خاطرعشقی که بهم دادی.
اشکم روی پیراهنش می نشیند و در سرخی ها حل می شود.
"توی بهت و دغدغه
ناجی قلب منی."
کرونوس نیشخند می زند. پای پوتین پوشش را بالا می آورد تا روی پشت فرهان بگذارد. با دستم جلوی آن را می گیرم. فشار می آورد. باقیمانده ی نیرویم ته می کشد و در هم می شکنم. با هم می شکنیم و سقوط می کنیم. صدای خنده های پیروزی دور سرمان چرخ می خورند اما تمامی حواس من به دو جفت اقیانوس بارانی روبه رویم است.
صدایم خسته است: دوستت دارم.
پیشانی اش را به پیشانی ام می چسباند. دستم را در آغوش می گیرد.
"قد آغوش منی
نه زیادی، نه کمی"
چشمانم را می بندم و با آرامش این دنیا را برای دومین بار ترک می گویم. خیالم از بابت هستیا راحت است.
" آخر شعر سفر، آخر عمر منه
لحظه ی مردن من ، لحظه ی رسیدنه."
و گویی خداوند در تن هایشان جاری می گردد.
قطره اشکی از چشمانی سبزآبی روی گونه های سپید یک نوزاد می چکد.

پایان فصل سوم

@N.a25

ویرایش شده توسط hestia

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت44_

فصل چهارم
"از سکوتت پیداست
که پر از فریادی"
 

ستاره ها، ابرهای تیره و آسمان سرمه ای رنگ در بالای سرم چرخ می خورند. زمین و چمن هایش زیر سرم به آرامی می لغزند. جیرجیرکی در چند متری ام در حال مالش بال هایش است. درخت نارون، باد را به مهمانی شاخه هایش دعوت کرده است اما ماه، نورش را از آسمان و زمین دریغ کرده است.
صدای خش خش و شکسته شدن برگ می شنوم . به سرعت از زمین بلند می شوم. به این گونه هشدارها عادت کرده ام. صدایی زیر گوشم می خزد: هوم! این جایی دختره ی ابله؟!
چشمانم را به آسودگی می بندم و نفس عمیقی می کشم. با حرص به سمتش برمی گردم: چند بار بگم این جوری من رو نترسون؟!
لبخندش جری ترم می کند: هزار بار!
دندان هایش را به نمایش می گذارد: ولی می دونی که، اثری نداره!
چشمانم ریز می گردد: خیلی ... .
و لب هایم را روی هم می فشارم. نیشش تا بناگوش هایش باز می شود: جای خالی رو خودم پر کنم؟ هوم. خیلی خوشتیپم!
آوایی حرص گونه از خودم بیرون می دهم و در جهت مخالف او قدم می گذارم. صدای خنده اش را می شنوم. از هر گامم که با فشار روی زمین فرود می آید، عصبانیت خوانده می شود.
_ داری اشتباه می ری دختر کوچولو. راه از این طرفه.
با این که نسبت به اطاعت کردن فرامینش بی میل هستم؛ اما آن را به گم شدن ترجیح می دهم و به همان سمت می روم. لبخندش این بار مهربان است. دستم را می گیرد و پا به پای من قدم می گذارد.

هر چه پیش تر می رویم، آسمان صاف تر می شود. نوری عظیم از دور توجهمان را جلب می کند. آه، نه! این نور نیست؛ آتشی پهناور است که خانه ها را در خود بلعیده است. اشک میان دو چشم می دود. دوباره؟! دستم در دستش فشرده می شود. نگاهش می کنم؛ غمگین است و غم گونه لبخند می زند. لبخندش بی پاسخ می ماند. لب هایم از خشم روی هم سقوط می کنند. رعد و برقی می جهد. غرشی می کنم. افکار تلخ در میان ذهنم پا می گذارند؛ وسوسه وار، زمزمه گون، انتقام جویانه!
گویی ذهنم را می خواند که دستش را روی شانه ام می گذارد. افکار فرار می کنند؛ نگرانی داخل چشمانش آن ها را فراری می دهد.
اشک می دود تا از جایگاه همیشگی اش سقوط کند. غضب را در برابرش سد می کنم. به سمت رو به رو قدم برمی دارم. دستم در دست او گیر می کند. نگاهش می کنم؛ چشم هایش هشدارهایی نگران گونه در بر دارد. اعتنا نمی کنم. دستم را از قفل دستش رها می کنم و به راهم ادامه می دهم. حتی صدای آهی که از پشت سر می شنوم نیز مرا از راه برنمی گرداند.
شعله های آتش خشم گونه می جهند، می بلعند، می درند و رو به آسمان شیهه می کشند. صدای خرد شدن چوب زیر شراره ها، بوی سوختن؛ بوی سوختن گوشت و تصاویری روشن با طعمی تاریک قلبم را به زیر می گیرند. دلم ناله سر می دهد. گوش فرا نمی دهم. جلوتر می روم. چشمانم لابد سنگی شده اند که دیگر اشک سر نمی دهند. شاید هم در این گرمای ظلم آور تبخیر گشته اند.
قدم هایی را پشت سرم حس می کنم. برمی گردم؛ دوباره اوست. این همراهی مرا به تنگ می آورد.
بی دلیل لبخند می زند. بی دلیل توجه نمی کنم و گام برداشتن هایم را ادامه می دهم.
صدای گریه ای به گام هایم سرعت می بخشد. به همان سو می روم. از میان سرخی ها و زردی ها، دخترکی نحیف را می بینم؛ روی زمین نشسته، دست هایش خاک را اسیر کرده و شبنم هایش روی گلبرگ های سوخته اش می نشیند.
بغض نیش می زند. او از من می گذرد و به سوی گل در هم شکسته می رود. در آغوشش می گیرد و به سمتم می آید. اشک هایش سکوت کرده اما ترس در میان نگاهش سوسو می زند. اشک هایم که می غلتند، ترس از صورتش پر می زند؛ گویی زبان شبنم ها را می داند.
از این غم کده دور می شویم. شعله ها را پشت سر می گذاریم اما خرابی ها میان دلمان زخم می زنند.
به کلبه ای که از خشونت در امان مانده، می رسیم. روی تپه ای دورتر از دهکده قرار داشت. سکونتی در آن دیده نمی شود. همان جا اطراق می کنیم. کلبه ای کوچک است اما برای ما عالی است. شومینه ی کوچیکی رو به روی پنجره اش دارد. می خواهیم خاکسترش را به روشنی تغییر دهیم که دخترک با "نه" غریبی ما را منصرف می کند. این شب را نیز با سرما سر خواهیم کرد.
"غرورم رو ببخش
سکوتم رو ببخش
منم یه عابرم، عبورم رو ببخش."
تن هایمان کوفته است اما خواب از میان ما فراری است. با چشمانی بسته اما ذهن هایی باز، روی زمین دراز کشیده ایم. دخترک اما کودکانه به خواب رفت. نگاهش می کنم؛ موهای کوتاهش خاکی است. سیاهی هایی در جای جای صورت و لباس هایش به چشم می خورد.
"جای تو این جا نیست.
جات توی گلدونه"
شب با سیاهی هایش، غربتش و نجواهای سردش پذیرای بیداری مان می گردد.
@N.a25

@Hany Pary

ویرایش شده توسط hestia

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت45_


خورشید میان افکارمان می دمد. به او نگاه می اندازم. انعکاس آبی چشمانش در چشمانم حل می شود. در جایم می نشینم. نگاهی به اطراف می اندازم؛ حال در نور روز، جزئیات بیشتری از کلبه را می بینم. کاناپه ای خاکستری در طرفی از کلبه به دیوار تکیه داده است. خاکستری های شومینه سر بر آورده اند و به طلوع خورشید سلام می دهند.
نور از میان پنجره می لغزد و آرام آرام فرشش را روی صورت دخترک می گستراند. پلک هایش در هم فرو می رود. به طرفی می غلتد و چشم هایش را باز می کند. با دیدن ما، خاطرات دیشب به چشمانش هجوم می آورند. خاکسترهای دهکده میان گلویش بغض می شود. به رویش لبخند می زنم و می پرسم: اسمت چیه؟
سکوت می کند. منتظر می مانم و وقتی جوابی نمی گیرم، خسته به دنبال کوله ام می گردم. زیپش را می گشایم. بسته ی بیسکوییت را بیرون می آورم. به طرف دخترک می گیرم. نگاهم می کند. می گویم: بردار.
با آن چشمان معصومش داخل دستم را نگاهی می اندازد و با دستان کوچکش بیسکوییتی را بر می دارد. بسته را نزدیکتر می گیرم: بیشتر.
نگاه دیگری می اندازد و با دست دیگرش یکی دیگر بر می دارد و نگاهی که معنی اش این است "دستانم پر است، تو را جان هر کسی دوست داری بیخیال ما شو" را به سمتم می اندازد. به رویش می خندم و به طرف چشمان آبی می روم. لبخندش را مهمانم می کند و کل بسته را از دستم می قاپد.
مات می مانم. دستم را می گیرد و کنار خودش می نشاند. بیسکوییتی را از بسته بیرون می آورد و روی لب هایم می گذارد. به لبخندش نگاه می کنم و بیسکوییت را گاز می زنم. لبخندش شیطنت آمیز می شود و باقی بیسکوییت را در دهانش می گذارد. تمامی صورتم را چین می اندازم و از قهقهه اش رو برمی گردانم و سعی می کنم کمتر به این فکر کنم که این بیسکوییت ها آخرین آذوغه است.

از کلبه ی خاکستری خداحافظی می کنیم و قدم به راه می گذاریم. کودک نیز در سکوت همراهی مان می کند. قبل از این که تپه را پشت سر بگذاریم، نگاه پر افسوسی به دودهای سیاهی که رو به آسمان می روند می اندازم. آه می کشم و پشت سر آن دو به راه ادامه می دهم.
منظره ها جذاب تر می شوند. باد میان خرمن گندم زار ها هوهو می کند و به رقص می پردازد. قاصدکی را می چینم و رو به دخترک می گیرم. نگاهم می کند و در سکوت، آن را از من می گیرد. می پرسم: نگفتی اسمت چیه؟
و باز نگاه مسکوتی دیگر. از فکری که در ذهنم می گذرد، هراسان می شوم. چشم آبی نگاهم را می خواند. رو به دخترک می گوید: عزیزم به خاله و عمو نمی گی اسمت چیه؟
سکوت.
آه و اشک از هم سبقت می گیرند.
سرانجام به مقصد می رسیم و پس از مدتی لبخند شادی روی لب هایم مهمان می شود. در می زنیم. به دقیقه نمی کشد زنی پا به سن گذاشته در آستانه ی در ظاهر می گردد. پرسش گرانه نگاهمان می کند. خودمان را معرفی می کنیم. صورتش خیس می شود و در آغوشمان می گیرد. به داخل دعوتمان می کند. آپارتمان کوچکی دارد؛ یک آشپزخانه، پذیرایی و دو خواب. خانه ، نورگیری دل پذیری دارد.
روی مبل های سوسنی می نشینیم. زن رو به روی ما روی مبل تک نفره می نشیند و می گوید: چی شده اومدید این طرفا؟
صدای مردانه اش در خانه می پیچد: خب، اون ها خیلی وقت بود که دنبالمون بودند و ما مدام خونمون رو عوض می کردیم. تا این که مادرم... .
سکوتش ناشی از بغض است. ادامه می دهد: مریض شد و قبل از رفتنش بهمون گفت که بیاییم سراغ شما.
زن و اشک هایش لبخند می زنند: خوب کردید.
سپس نگاهش روی دخترک گیر می کند. این بار من می گویم: توی راه که داشتیم می اومدیم ... . خب پیاده اومدیم؛ چون نمی خواستیم تو وسایل نقلیه گیر بیافتیم. می دونید که همه جا رو می گردند؟
سر تکان می دهد. ادامه می دهم: توی راه به یه دهکده رسیدیم که اون ، اون بی همه چیزها آتیشش زده بودند و ... . قاصدک رو اون جا پیدا کردیم.
دخترک از اسم جدیدش شگفت زده می شود. زن رو به قاصدک، مادرانه لبخند می زند: چند سالته قاصدک جون؟
سکوت، جوابی است که می گیرد. زن نگاهمان می کند و از چشم هایمان جواب پرسش نگفته اش را می گیرد. آه می کشد و به طرف آشپزخانه می رود: تا من می روم چیزی براتون حاضر کنم، می تونید توی اتاق لباس هاتون رو عوض کنید و استراحت کنید.
تشکر می کنیم و به اتاق می رویم. رو به پنجره می ایستم. آن را باز می کنم و هوای دودگرفته را به ریه هایم می کشم. در میان دودهای سیاه، ساختمان گنبدی شکل معروف، شکوه مندانه سر به آسمان گرفته است. پر اخم نگاهش می کنم. افکار قل قل می کنند و می جوشند. از همان روزی که تصمیم گرفته شد تا به این جا بیاییم، افکارم رشد کردند و مانند لوبیای سحرآمیز غول ها را به پایین فرستادند تا رگ انتقامم را بجنبانند.
+ لطفاً بیخیالش شو.
از همان روز بود که نگرانی میان چشم هایش دوید. به سمتش برمی گردم: چرا بیخیالش بشم؟
لب باز می کند اما میان حرف هایش می پرم: تو مگه درد من رو کشیدی؟
دلم از دلخوری اش می لرزد اما ادامه می دهم: تو اصلاً من رو درک نمی کنی.
صدایش خسته است: باشه من تو رو درک نمی کنم. اما خواهشاً نگذار زیر قولم بزنم.
سرسختانه می گویم: زیر قولت نزن؛ همراهم باش.
نگاهش به طرفی می چرخد و دوباره به سمتم باز می گردد: تو اون آتشی نیستی که بسوزونی؛ تو آتیش گرمابخشی.
صدایم اوج می گیرد: اون ها سوزوندند؛ خونم رو، خونواده ام رو، کاشونه ام رو. چرا من نسوزونم؟
حرفش میخکوبم می کند: چون تو هستیایی!
آه می کشم و روی دیوار سر می خورم. آخ از این هستیا بودن!
****

@N.a25

@Hany Pary

ویرایش شده توسط hestia

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 46_

صدای برخورد قاشق و چنگال ها با هم و گه گاهی با ظروف، تنها مسبب ترک خوردن سکوت نشسته در آشپزخانه است. لقمه ها را برخلاف گرسنگی جسمانی ام، با زحمت فرو می برم. انگار هیچ بزاقی نیست تا راه عبورشان را هموارتر کند. از این مقاومت خسته می شوم و دست از غذا می کشم. با دستمال دهانم را پاک می کنم و صدا را از میان حنجره ی خشک شده ام عبور می دهم: ممنون خاله؛ عالی بود.
به رویم لبخند می زند:« بهم نگو خاله. بگو الهام.»
و بعد با نگاهی که به بشقابم می اندازد، اخم می کند:« تو که چیزی نخوردی دختر!»
طرح لبخند را روی لب هایم می چسبانم:« ممنون الهام جون. سیر شدم.»
هرمس با نگاهی خیره به بشقاب و دست هایی مشغول قاشق و چنگال می گوید:« قبلاً از یه چیز دیگه پر شده. به خاطر همین نمیتونه غذا بخوره.»
دلخور نگاهش می کنم. حتی نگاهم را نیز محل نمی گذارد. الهام نگاهش را بین ما می گذراند و سر آخر نگاهش روی هرمس قفل می شود:« چی شده پسرم؟ قضیه چیه؟»
سیب گلویش به منظور فرو بردن لقمه بالا و پایین می شود. محور نگاهش را رو به الهام تغییر می دهد:« خانم حرف انتقام افتاده تو دهنش. با همونم درگیره. هیچ جوره هم تفش نمی کنه.»
خط اخم بین ابروهایم می نشیند. از این که نگاهم نمی کند خسته ام. این خستگی روی گردنم باری سنگین می شود و مجبور به خم شدن می شود. نگاهم روی میز چوبی و بشقاب رو به رویم قفل می شود. دستی در میدان دیدم قرار می گیرد و دستم را که درگیر رومیزی گلدوزی شده است، می گیرد. نگاهم بالا می آید و در چشمان شب رنگش فرو می رود. لبخندش معنی همدردی می دهد:« من حست رو درک می کنم. من هم خیلی از عزیزام رو تو جنگ بزرگ از دست دادم.»
ذهنم نیش می زند که زبانم را به ادای " اما شما پدر و مادرتون رو از دست ندادید" بچرخانم اما آن را به کام می چسبانم و حرمت میزبانی اش را نگه می دارم. لب هایش دوباره موج می گیرند:« شهرزاد و فرهان از دوستای عزیز من بودند. وقتی شنیدم اون جور بی رحمانه... .»
با نگاه به چشمان دردمندم حرفش را می برد:« ولی باز هم هرجور دوست داری. هر کاری کنی من پشتت هستم.»
بین لب هایم فاصله ای از جنس حیرت می افتد. نگاه آمیخته به تعجب هرمس رویمان سنگینی می کند. نگاه به نگاهش می دهم. پیروزی را در چشمانم به رخش می کشم. نگاهش کدر می شود و با گفتن " ممنون الهام. خیلی خوشمزه بود." جمع را ترک می کند.
********
بعد از شب به خیر گفتن به الهام به سمت اتاق می روم. هرمس و قاصدک روی تخت دراز کشیده اند. هرمس در حال لالایی خواندن است؛ از همان هایی که سال ها پیش برای من می خواند.
دست به سینه نگاهش می کنم. نگاهم را محل نمی گذارد. آزرده می شوم و چون کودکی خطاکار  با گام هایی آرام به سمتش می روم. نا مطمئن لبه ی تخت می نشینم. باز هم مهر نگاهش را دریغ می کند.
نفس های قاصدک که آرام تر گشت، دستم را روی دست هرمس می گذارم. سرانجام نگاهش را میهمانم می کند. دلخوری در نی نی چشمانش دیده می شود. ناخودآگاه لب باز می کنم:« ببخشید.»
نمی گویم به خاطر چه چیز؛ چون حتی خودم هم نمی دانم اما انگار او می داند که کمی از رگه های دلخوری از نگاهش پر می کشد. دستش را از زیر دستم بیرون می کشد و روی دستم قرار می دهد. با انگشت اشاره اش ، پشت دستم طرح نوازش می کشد. صدایش آرام است:« تو خودت مختاری واسه زندگیت هر تصمیمی بگیری.»
بی انصافی ست. این زندگی را از او داشتم. چانه ام منقبض می شود. نگاهم پایین می افتد. صدای من لرزان است:« این حرف رو نزن.»
لبخندش را نمی بینم؛ حس می کنم. از جایش بر می خیزد. نگاهم را به بالا برمی گردانم. مهربانی چشمانش از دلخوری اش سبقت گرفته و تا روی لب هایش سر خورده است. خم می شود و بوسه روی پیشانی ام می کارد:« تو روی تخت پیش قاصدک بخواب. من روی زمین می خوابم.»
قصد رفتن که می کند، دستش را می گیرم:« همین جا بخواب.»
شیطنت در معجون چشمانش حل می شود:« تخت دو نفره است. من کجاش جا بشم؟!»
می خندم:« من رو یه نفر حساب می کنی یا قاصدک رو ؟!»
سر آخر چیزی در این محلول آبی رنگ به چشم می خورد که ماهیتش را نمی فهمم. دوباره خم می شود و این بار روی موهایم را شعله می زند. زمزمه می کند:« بخواب.»
و از تیر رس نگاهم می گریزد.
*****
می دوم ... .
می دوم و می دوم؛ اما هرچه بیشتر می گریزم دور نمی شوم. ماه نیز همراهم می دود. گویی زمین زیر پاهایم می چرخد که دور نمی شوم.
 عرق شره می کند.
 صدای قلبم در گوش هایم آشوب به پا می کند.
نگاهم به عقب بر می گردد و دو چشم، دو نگاه خون گرفته می بینم و ... .
از جا می پرم. دوباره همان کابوس همیشگی! کابوسی که یقین به کابوس بودنش دارم و باز پر هراس می شوم. داغی نگاه سرخ هنوز روی تنم است. قفسه سینه ام به دنبال حیات، بالا و پایین می شود. لباس هایم چسبناک و لزج شده اند و دهانم از فرط وحشت باز مانده است.
 دستی با لیوانی آب روبه روی نگاه خشکم قرار می گیرد. مردمک هایم به سختی جابه جا می شوند تا صاحب دست را بیابند و تنها گوی هایی که در تاریکی سرمه ای شده اند را تشخیص می دهند. لب هایم را ربات وار می بندم. دستم را به سوی لیوان آب می کشانم. لیوان که در دستم قرار می گیرد، دستش را پس نمی کشد. نگاهم را که هنوز انعطافش را به دست نیاورده پر از سوال می کنم. در جواب سوال ها، نگاهش را به لیوان آب و موج های داخلش می اندازد. منبع موج ها را که دنبال می کنم به دست لرزانم می رسد. دستم را پس می کشم. نگاهم و سرم با هم به پایین می افتد.
 تخت از وزنش پایین می رود. دست هایم را در آغوش دست دیگرش می کشد و لیوان آب را به لب های کویری ام می چسباند. زبانم را حرکت می دهم و جرعه های کوچک آب را می بلعم. اما آب گویی پایین نمی رود؛ بالا می آید و از چشم هایم بیرون می زند. اولین قطره که می چکد، قطره های بعدی را با خودش می آورد و ثانیه ای بعد تمام صورتم خیس خورده است.
آنقدر محو بارانم که نمی دانم کی سرم به بلوز مردانه ای می چسبد. سکوتش و دست هایش نوازش می دهند.
این شوربختی تمامی ندارد!

*****

@N.a25

@(:...Hush

 

ویرایش شده توسط hestia

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 47_

 

سنگفرش های پیاده رو میزبان گام های متلاطمم است. صحنه های این شهر خسته، دود گرفته و مسکوت، از مقابل دیدگانم رد می شوند. می گویم مسکوت؛ چرا که این سکوتی تحمیل شده است. این شهر مفعولی است که "سکوت" روی آن انجام شده است. رنگ های این شهر در خاکستری و طیف های مختلفش خلاصه می شود. یا شاید هم ما کور رنگ گشته ایم؛ کور رنگی ای اجباری!

هوا نیز سهمیه بندی شده است؛ به جز دودی که لا به لایش کمی اکسیژن هم دیده می شود، چیز دیگری به خورد ریه هایمان نمی رود. ریه ها قانع هستند و همین اکسیژن دود گرفته را هم به هموگلوبین ها می چسبانند؛ قناعتی دستوری.به هر جا که می نگری اجبار و تحمیل و دستور می بینی!

با الهام و قاصدک بیرون آمده ایم تا هوایی تازه کنیم؛ هوای سربی! الهام نگاهم را به سمت ویترین های خاک گرفته می چرخاند تا ذوق دخترانه ام را از ته انبار به بیرون بکشد. نمی داند که این "ذوق" زیر سنگینی آوار مصیبت ها، شکسته و خراب شده است و دیگر چیزی برای بیرون کشیدن باقی نمانده است.

دستم را می کشد و از درگاه یک مغازه به داخل پا می گذاریم. نگاهم را در مغازه می چرخانم؛ این غم نشسته روی اجناس حالم را به هم می زند. الهام جنس مورد نظرش را به فروشنده می گوید. صدای یک زن در کنار من توجهم را از بحث بین الهام و فروشنده می گیرد و از آن خود می کند:« چه خانوم کوچولوی خوشگلی هستی شما.»
مخاطبش قاصدک بود. زنی میانسال است. اندکی گرد زمانه بر پهنای صورتش ریخته و چشمان خاکی اش مادرانه است. این "مادرانه بودن" به قلب ندیده ام چنگ می زند.

زن وقتی واکنشی از قاصدک نمی گیرد، نگاهش به سمت من جلب می شود. لب هایش به جنبش در می آید:« دختر شماست؟» و سپس لبخندی را ضمیمه ی پرسشش می کند.
در جواب تنها لبخند می زنم و زن لبخند را به نشانه تایید برداشت می کند و ادامه می دهد:« خیلی خوشگله؛ ولی انگار از غریبه ها می ترسه که صداش رو از ما دریغ می کنه این شیرینک.»
و به دنبال جملاتش  خم می شود و گونه ی قاصدک را نوازش آمیز بین انگشتانش می گیرد.
صدایم را از میان تارهای خاک گرفته ی حنجره ام عبور می دهم:« از ترس نیست.»
زن سرش را بالا می گیرد و در نگاهم رسوخ می کند. نکته پنهان شده ی آشکار را که می گیرد، عدسی چشمانش کدر می شود. آه می کشد و می گوید:« تازگیا این جور تولد ها خیلی زیاد شده.»

نگاهم به خاموشی می گراید:« این اعتراض طبیعته.»
در میان نگاهش ترس و همدردی می نشیند. لبانش مهر سکوت می خورد. دستش را بند کیفش می کند و با قدم هایی تند می گریزد؛ نمی دانم از من یا افکارش؟

دنباله ی ذهنم توسط الهام قیچی می شود:« هستیا، به نظرت این چطوره؟»
و من در جواب، به مادرانه هایش دل می دهم.
*****
- نه، نه، نه! اجازه نمی دم همچین کاری بکنی.
"نه" های پر فریادش دلم را می لرزاند اما رام نمی شوم:« چرا؟ خودت گفتی اجازه می دی برای زندگیم هر تصمیمی بگیرم.»
شیار های اخم نشسته بین ابروانش، عمیق تر می شود:« هر تصمیمی؟! من گفتم هر تصمیمی؟! ای گل بگیرن دهن من رو که تو این جوری حرف هام رو برداشت نکنی.»
و حین ادای جمله اش روی لب هایش می کوبد. رنگ دانه های خشم روی صورتش می چرخند و داخل چشم هایش نفوذ می کنند. این رگه های سرخ در جدال با آبی های نگرانش، یک دربی تماشایی را به تصویر می کشاند.
از راه نرمش وارد می شوم:« چرا این همه نگرانی؟! من که گفتم الهام قراره جادوی غریبه روی من بکاره. بهم یاد داده که چجوری تمدیدش کنم. این جوری هیچ کس نمی فهمه من هستیام.»
پنج انگشت دستش بین موهایش می خزد. طوری آن ها را می کشد که صدای جیغ دردناک موها را می شنوم. صدایش خش ناک شده است:« دختر، تو نمی فهمی که سیستم امنیتی اون ها چقدر قویه؟! فکر می کنی با این حربه ی ساده می تونی گولشون بزنی؟!»
تعجب را که در نگاهم می بیند، سرش را به طرف دیگر بر می گرداند و زیر لب می گوید:« ساده ای، خیلی ساده ای.»
حماقتم کم نمی آورد:« من این کار رو می کنم. بعد از مدت ها یه راه پیدا شده که می تونم آتیش وجودم رو بخوابونم.»

لب هایش این بار به همدردی باز می شود:« نمی تونم ریسک بکنم و تو رو بندازم توی دل خطر.»
این بار الهام که از آغاز جر و بحثمان ساکت روی مبل نشسته بود و تنها نظاره گر ما بود، پا به این مجادله می گذارد:« برای این که دلت آروم بگیره، خودت هم باهاش برو. تو آگهی زده بود که دو نفر رو میخوان.»
ستاره ای میان وجودم می شکفد. با خوشحالی رو به هرمس که متفکر به قالی زیر پاهایش زل زده بود، می گویم:« آره. راست می گه. تو که حتی جادو رو از من بهتر می شناسی. اونا هم که همین رو میخوان.»
نگاهش را به سمتم تیز می کند. از خشم کوسه مانند میان اقیانوسش، دلم کز می خورد. در خود که جمع می شوم، می گوید:« باشه.»
این کلمه ای که سرد به بیرون پرت می شود، دلم را گرم می کند و نفسم رها می شود. چشمانش باریک می شود. هم چنان که به من نگاه می کند از جایش بلند می شود. مشت هایش دو طرف بدنش می افتد. "با اجازه" ای به الهام می گوید و پذیرایی را ترک می کند. به دقیقه نمی کشد که صدای قیژ باز و بسته شدن درب اصلی، در خانه می پیچد و کسی نمی تواند جز من، نگرانی و اضطرابش را از همین حرکت به ظاهر آرام او، بخواند.
رد پنجه های هیولای درونم روی ذهنم می ماند.
******
@Hum Hum

@N.a25

ویرایش شده توسط hestia

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...