رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Z.t

رمان فرار عاشقانه | Z.t کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

PicsArt_07_23_03_16_36.png

نام رمان:فرار عاشقانه

نام نویسنده:Z.t

ژانر:طنز،عاشقانه

ساعات پارت گذاری:هر روز 

هدف:آوردن یه لبخد روی لب شما(البته اینم بگم که یه جورایی هدف اینه که در نا امیدی بسی امید است)

خلاصه:رویا دختری از جنس دخترای معمولی
دختری که با شیطنتاش و مهربونیاش و البته زیباییش هر کسی رو عاشق خودش می کنه.
به دلایل اشتباهی خانوادش اونو طرد می کنن و اون یه اجبار راهیه یه سفر دور و دراز میشه...
آرشام پسری که برعکس بقیه پسرا مغرور و خودخواه نیست.یه پسره از جنس شیطنت و لجبازی
آرشام به خاطر یه دعوا با مادر و پدرش مجبور میشه مدتی رو با پدر بزرگش زندگی کنه.
درست در یکی از این روزا که آرشام به سختی تو خونه پدر بزرگش روزاشو می گذرونه سرو کله ی رویا پیدا میشه.
تو اولین دیدارشون آرشام کاری می کنه که رویا به شدت عصبانی بشه وَ درست همینجا و در همین نقطه ماجرای این دو نفر کلید می خوره...

(پایان غیر منتظره)

صفحه نقد

ویرایش شده در توسط Z.t
  • پسندیدم 3
  • حیرانم 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

نمی دانم چه شد...
چه شد که به یک باره در میان روزمرگی هایم پیدا شدی...
پیدا شدی و این من مرده را به یک من زنده تبدیل کردی
من بی عشق را،منی که ادعای سنگ دلی می کردم را،با شیطنت هایت،خنده هایت،مهربانی هایت،کمک هایت حمایت هایت با تمام این چیز ها به یک من عاشق تبدیل کردی
راستی چه شد؟از کجا به اینجا رسیدیم؟چه شد که شدی دنیایم؟چه شد که فهمیدم دنیا بدون تو برایم معنایی ندارد؟
هنوز هم برایم گنگ است ولی این را خوب می دانم...
منِ بدون تو من نیست
یک مرده است که نفس می کشد

ویرایش شده در توسط Z.t
  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت1

-بیدار شو جغجغه صبحه باید بری بیمارستان

- بزار بخوابم رادوین حال ندارم

رادوین:بیدار میشی یا آب بریزم روت؟

- برو جرئتشو نداری

رادوین:هر جور مایلی

با احساس اینکه یکی اب ریخت روم بلند شدم و یه جیغ بلند کشیدم

- چرا آب ریختی روم دیوونه؟؟؟؟

رادوین:بهت گفتم میریزم روت خودت گفتی جرئتشو نداری،منم جرئتمو نشونت دادم

- خیلی بیشعوری

رادوین:میدونم

- خیلی بدی رادوین اه برو اصلا باهات قهرم

رادوین:ساعت هشت شدخانوم خانوما! بجنب باید برم

- خب برو مگه من گفتم نرو؟

رادوین:یادت رفته زدی ماشینم رو ترکوندی؟آخرشم نگفتی چی توش ریختی که اینجوری شد

آخ یادم نبود زدم ماشینشو نابود کردم میدونید آخه بهم جنسیسش رو نمیداد برم شمال منم تو باکش الکل ریختم آیا من کار بدی کردم؟؟!! نه

رادوین:رویا بیدار شو

- هان چته خب با اژانس برو من نباید برم بیمارستان

رادوین:وای بیرونت کردن؟باز چیکار کردی؟دیگه کار از تعهد هم گذشته  ببین چیکار کردی که بیرونت کردن !!!!!!!

- هیچی بخدا رادوین امروز شیفت شبم!

از روی تخت بلند شدم و بعد هم به سمت دستشویی رفتم و دست و صورتمو شستم

رادوین:خو بیشعور ماشینتو لااقل بده من ببرم!

-باشه بردار برو فقط از جلو چشمام گمشو!می فهمی؟گمشو فعلا

رایان:فعلا جغجغه

- به من نگو جغجغه

رادوین:دوست دارم،جغجغه

- رادی میکشمت !!!!

رادوین:قاتل نبودی که اونم به حمد خدا شدی

- مگه تو دیرت نشده بود؟؟ !!

اینو گفتم و از دستشویی بیرون اومدم .

رادوین:آخ آخ راست میگی ها من رفتم جغجغه،خدافظ

چشمامو بستم و شروع کردم به حرف زدن

-تو برگرد خونه با همین دستام بهت آمپول هوا میزنم تا کل هفت هشت ملیارد انسان جهان از دست تو انگل و معزل اجتماع راحت شن

وقتی حرفام تموم شد چشمامو باز کردم دیدم اصلاً نیست که بخواد به حرفام گوش بده

اهـــه خدا منو نجات بده از دست اینـــا!!!

من رویام.رویا صادقی متولد 10 / 12 / 1374 یعنی 23 سالمه تک دختر محمد صادقی که یه داداشم دارم به اسم رادوین که خیلی دوسش دارم.

 من دانشجوی پزشکی هستم و خیلی خیلی شیطونم.البته اینو من نمیگما رادیو )رادوین( و سیاوش میگن.حتماا میپرسین سیاوش کیه؟؟سیاوش دوست پسرمه!!خخخ دوروغ گفتم سیا)سیاوش(داییمه که من بهش میگم سیاوش اونم هی حرص میخوره آخه همش چهار سال از من بزرگ تره و 27 سالشه میگه من داییتم بگو دایی سیاوش ولی در جریانید که لذتی که در حرص دادن دایی و داداش هست در حرص دادن استاد های دانشگاه نیست؛

بله این هم جمله ای از من(بَه بَه به این جمله^_^)

 خوب حالا بریم برای توصیف خودم و رادیو و سیا من موهای قهوه ای و صورتی سفید با چشمای آبی(میگم ابی ابی ها) و بینی کوچولو لبای صورتی کم رنگ سیاوشم که یه پسر با موهای قهوه ای و چشمای قهوه ای تیره بینی خوش فرم و لبایی که به صورتش میاد و یه ته ریشی که روی صورتش داره سیا هم مثل من دکترِ  اونم قلب و عروق خونده خب راستش یه جورایی من به عشق اون رفتم قلب و عروق.می خوام مثل سیا یه دکتر خیلی خوب بشم.البته کلی راه در پیش دارم.

حالا از بحث اصلی خارج نشیم

رادی هم که موهای قهوه ای با چشمای تقریبا عسلی و بینی کوچولو و لبای قلوه ای اخ ساعت هشت ونیمه رفتم پایین

-سلام بر مادر گرامی چطوری  مامان گلم(مدیونید فکرکنین دارم پاچه خواری میکنم)

مامان سارا-مزه نریز بیا صبحونتو بخور من کار دارم دارم میرم خونه ی ستاره زود باش

-منم با باررانا قرار دارم

مامان سارا:خوب برو کاری نداری؟

-نه ممنون

مامان سارا:خدافظ

-خدافظ

بارانا بهترین رفیقم بود عاشقش بودم یه دختر خیلـــی خوشگل صورت سفید با چشمایی که نمیدونستی خاکستریِ یا سبز ابی و موهای قهوه ای که تیکه تیکه بلوند بود و لبای صورتی تو فکر  توصیف بارانا بودم .بعد از این که خندق بلا رو پر کردم پریدم تو اتاقم تا لباس بپوشم یه مانتوی بلند سفید سورمه ای و جین لوله تفنگی و شال سورمه ای با کفشای پاشنه سه سانتی سورمه ای پریدم تو سانتافه بابا که جا گذاشته بود. رفتم دنبال بارانا وقتی رسیدم جلوی خونشون

دیدم به به چه جیگری شده اصلاً هلو بپر تو گلو شیشه ی کمک راننده رو دادم پایین و مثل این پسر هیزا نگاش کردم و گفتم

-خانومی شماره بدم؟!!؟

بارانا با نازگفت

بارانا:آقامون گفته اگه به پسرا نگا کنم سیاه و کبودم میکنه

-خودم دست آقاتونو میشکنم

بارانا همینطور که داشت میخندید سوار ماشین شد و گفت

بارانا:تو دست داداش خودتو بشکن دست شوهر نداشته ی منو نمیخواد بشکنی

بارانا راست میگفت درسته رادی رو دیده بودم که چند باری به تگرگ(بارانا)نخ میده ولی خب چه کنم داداشمه دفعه قبل که بهش تذکر دادم گفت واقعاً بارانا رو دوست داره ولی خب چند روز بعدش اونو با یه دختر دیگه دیدم هــــی بیخیال

-حالا شما این دفعه رو ببخش دفعه ی بعد خودم دستش رو که هیچ کل 206تا استخوناش رو میشکنم

تگرگ خندید و گفت

تگرگ:باشه خب حالا قراره امروز کجا بریم؟؟؟؟؟؟؟؟

-نمیدونم

تگرگ:خب بریم شهر بازی

-نه حالو حوصله ندارم در ضمن الان صبحه و شهربازی هم تعطیله

تگرگ:خب بریم کافی شاپ

-نه حال ندارم

تگرگ:از دست تو پس برای چی اومدی بیرون؟

-نمیدونم

بارانا یه خنده ی ناز کرد که من جای شوهر آیندش دلم ضعف رفت

-می زدم و لولم؛مستم و شنگولم؛حال خوشی دارم؛کیفورم و جورم؛حالخوشی دارم؛کیفورم و جورم؛پاهام چرا انقدر چپ و راست میشه؟..

بارون:O_o

- چته بابا؟زنگ موبایلمه تازه عوضش کردم باحاله نه؟!

از بارانا که داشت با تاسف نگاهم می کرد چشم گرفتم و جواب دادم

-بله مامان جان

مامان:رویا پس فردا شب قراره بریم خونه خاله سمیرات بارانا هم دعوته برید لباس بگیرید کاری نداری خدافظ

یعنی اصلاً مهلت نداد من حرف بزنم

-خب تگرگ جونم برنامه امروزمونم درست شد

تگرگ:خب قراره چیکار کنیم؟

-بریم خرید برای پس فردا شب

تگرگ اومد حرف بزنه که گفتم

-خونه خالم مهمونی پس فردا باید بریم لباس بگیریم

تگرگ:خب بریم کدوم پاساژ؟

-بریم پاساژ......

ماشین رو بردم تو پارکینگ پاساژ و پارک کردم و دوتایی پیاده شدیم
-خب؟کدوم طبقه رو اول بگردیم؟

بارانا:از همینجا شروع می کنیم می گردیم میریم تا بالا.هوم؟

-فکر خوبیه بزن بریم

مغازه های لباس رو دونه به دونه گشتیم ولی همه ی لباسا یا زیادی باز بودن یا تکراری!!!
طبقه ی دوم بارانا یه لباس پسندید یه لباس بلند قرمز یقه گرد که استین لباس گیپور طرح دار

قرمز بود.خیلی قشنگ بود لباسه

بعد از پرو کردن لباس و اینکه مطمئن شد این همون لباسیه که می خواسته پول لباس رو حساب کرد و اومدیم بیرون.

ویرایش شده در توسط Z.t
  • پسندیدم 4
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت2

-خب حالا موند لباس من

باز شروع کردیم به چشم چشم کردن و دنبال لباس گشتن

بارانا:وای رویایی من دیگه نمیکشم خسته شدم به خدا!

-منم همینطور به خدا پوففف

سرمو برگردوندم که یه لباس توجهمو جلب کرد

-بارانا لباسرو

بارانا:کدوم؟

-صورتیه...

بارانا چشماش برق زد

بارانا:صورتیش خیلی قشنگه!مطمئنم تو تنت محشر میشه بریم پروش کن

-بریم
رفتیم تو و به مغازه دار گفتم اون لباسرو بیاره.
یه لباس صورتی ی بلند بود یقش یقه ی گرد پوشیده با استینای سه ربع خیلی خوشگل بود لباسه.پارچه اش یه جور خاصی بود و همین هم یه کاری کرده بود که لباس قشنگ تر به نظر برسه
به مغازه دار سایزمو گفتم و لباس رو برام اورد.رفتم تو اتاق پرو و لباس رو پوشیدم و بارانارو صدا کردم تا ببینه چطوره.درو هم یه کم باز گذاشتم تا ببینه
یه کم بهم خیره نگاه کرد
_خب؟چطوره؟
بارانا:ها؟محشره!تو تن تو یه چیز دیگست خیلی بهت میاد
خندیدم
_ممنون عزیزم
بارانا:زود تند سریع درش بیار که الان ملت میان می بینن از فردا جلوی خونتون یه صف بلند و بالای خواستگار پیدا میشه
زدم زیر خنده
_کو خواستگار؟تو پیدا کن من بدون هیچ شرطی میرم زنش میشم
بارانا:اون همه خواستگار رو هم حتما من می پرونم؟عوض کن لباسرو
در رو بستم و لباس رو از تنم بیرون اوردم و مانتومو پوشبدم و لباس به دست از اتاق پرو بیرون اومدم
_می برمش اقا
مغازه دار:مبارکتون باشه
لباسرو گذاشت تو یه نایلون برش داشتم
-خیلی ممنون چند شد؟
مغازه دار:خواهش میکنم قابلتون رو نداره
-خواهش می کنم بفرمایید
مغازه دار:قابل نداره ...
کارتمو بهش دادم و رمزشو گفتم و اونم پولو کشید و کارت و رسید رو بهم داد که خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون
یه مغازه ی کیف و کفش فروشی هم رفتیم هم من که یه کفش پاشنه تخت صورتی برداشتم چون حال وحوصله ی این که با کفش پاشنه بلند راه برم رو نداشتم ولی عوضش بارانا یه کفش پاشنه 7 سانتی قرمز که ست لباسش بود برداشت و منم یه کیف دستی مشکی برداشتم ولی بارانا گفت کیف قرمز مثل لباسش داره ولی من کیف صورتی نداشتم و اون کیفارو هم دوست نداشتم
بعد از خرید دونفره و یه هات چاکلت بارانا رو رسوندم خونشون خودم هم رفتم خونه تا یه کم استراحت کنم

ساعت 8 باید میرفتم بیمارستان

- آهه خدایا شکرت

ساعت 3 بود که رسیدم خونه رفتم یکم از ناهارو گرم کردم وخوردم مامان خواب بود باباهم تا من رسیدم یه سلام خدافظی سر سری کرد رفت آخه بابام الان دم عیده و سرش حسابی شلوغ اخه بابام هتل داره هتل های پنج ستاره ی رویا مال بابام بود همیشه همین موقع ها بابام سرش حسابی شلوغ میشد.

رادیو هم که طبق معمول سرش با دوست دخترای رنگارنگش گرمه

لباسام رو عوض کردم و نشستم پای تی وی بلکه یه فیلمی چیزی داشته

باشه سرم گرم شه

.

.

.

آخ خدایا حوصلم سر رفت الان ساعت 5 و من بی کار و بی عار نشستم جلوی تی وی تا یه چیزی پیدا شه ببینم ولی هیچی نیست بلند شم برم بیمارستان لاعقل یه کار مفیدی بکنم لباسامو عوض کردم و بعد از یه خداحافظی سرسری با مامان و رادیو سوار ماشین شدم و روندم به سمت بیمارستان.ماشینو تو پارکینگ بیمارستان پارک کردم و رفتم تو اتاق انترن Intern)و(و لباسامو با روپوش سفیدم که عاشقش بودم عوض کردم و رفتم تو بخش تا

به بیمارا سر بزنم.اِاِاِ ببین بارانا هم هست حتما اومده به مهدی سر بزنه.بارانا روانشناسی می خونه و مهدی هم یکی از بچه های اسایشگاه روانی بود که بارانا اونجا با بیمارا حرف می زنه.متاسفانه چند روز پیش مهدی میره بیرون و تصادف می کنه و الان هم پاش شکسته و اینجا بستریه

 رفتم پشتش و چشماشو گرفتم و صدامو  کلفت کردم و گفتم

- به به میبینم عشق منم که این جاست،کجایی تو خانومی میدونی چقدر دنبالت گشتم؟

بارانا ریز خندیدو گفت

بارانا:ببخشید که نگفتم قراره بیام آخه تو خونه حوصلم داشت سر میرفت گفتم لا عقل بیام این جا این بیمارارو ببینم بلکه یه خوشگلشونو تور کنم

- ای مرض هرچی من گفتم تو یه شوهر از توش درار باشه؟

بارانا خندید و گفت:باشه من میرم پیش مهدی

باهاش بای بای کردم و  رفتم به تک تک بیمارای بخش سر زدم و دارو هاشون رو چک کردم

کارم تموم شده بود برای همین رفتم تو بخش اورژانس اخه همیشه ی خدا نیرو کم دارن.یکی دیکه از انترن هارو فرستادم بره یه کم استراحت کنه و خودم به جاش رفتم.یه اقایی رو اوردن که دریل رفته بود تو شکمش یعنی اگه دریل یه سانت فقط یه سانت بیش تر تو می رفت معدشو سوراخ می کرد. با بدبختی جلوی خون ریزی رو گرفتیم و شکمش رو بخیه کردیم.من بالای سرش موندم تا به هوش بیاد همینکه به هوش اومد اول بهش گفتم چی شده و ازش خواستم بگه چجوری دریل رفته بود تو شکمش
_میشه یه کم برام توضیح بدید؟اصلا نمی فهمم چی شده
_ _وای خانوم دکتر نگو که یادم میاد میخوام خودمو خفه کنم می خواستم برم مهمونی بعد کمربندم اندازم نبود اومدم تنبلی
کنم برا همین دریل که کنارم بود رو برداشتم همونجوری که کمربند دور کمرم بود دریل رو روشن کردم وکمربند رو سوراخ کردم که یهو از دستم در رفت و اشتباهی دریل رفت تو شکم مبارکم !
وقتی اینو گفت انقدر خندیدم که دیگه حتی نای نفس کشیدن هم نداشتم وقتی به بچه ها پرسیدن چی شده و منم براشون تعریف کردم همشون داشتن از خنده در و دیوار رو می خوردن همه صورتاشون قرمز و چشماشون اشکی بود بچه های بقیه ی بخشا فکر میکردن اتفاقی افتاده ولی وقتی اونا هم ماجرا رو می فهمیدن می خندیدن و می رفتن....
خدارو شکر اون اقا هم بعد از چند ساعت به بخش منتقل شد.وای خدا ساعت هنوز دو و نیمه حوصلم پوکید هر ساعت یک بار به مریضا سر میزنم ای خدااا
رفتم ایستگاه پرستاری که دیدم مهسا دوستم اونجاست.

 مهسا:سلام خسته نباشی
اینو گفت و یه لیوان قهومو گرفت طرفم
-سلام ممنون تو هم خسته نباشی
مهسا:خواهش کاری نکردم ،راستی چی شده بود که کل بخشتون داشتن گریه می کرون،اتفاقی افتاده؟
-نه بابا فقط یه بنده خدایی....
و کل ماجرا رو براش تعریف کردم بیچاره مونده
خلاصه یکم گفتیم و خندیدیم و غیبت کردیم بعد هر کدوم رفتیم سر کار خودمون.
کلا عاشق شیفت شبم نمیدونم چرا ولی خب یه مزه دیگه ای داره شب تا صبح بیدار باشی وصبح تا شب بخوابی
دیگه تا صبح هیچ مریضی نداشتیم ولی صبح ساعت هشت بود که یه بچه رو آوردن که تصادف کرده بود.بچه ی بیچاره دست چپ و پای راستشو گچ گرفته بودن.

ساعت نه بود که رسیدم خونه،یه راست رفتم تو آشپزخونه و در یخچال رو باز کردم قبل از باز کردن یه برگه که روی در یخچال بود

چشمم رو گرفت روش نوشته بود

-- --یه برگه تو کمدت هست اونو بخون
رفتم برگرو برداشتم ر وش نوشته بود
--یه برگه توی یخچال زیر ظرف میوه هست اونو بخونش
رفتم برگه ی زیر ظرف رو برداشتم روش نوشته بود
--یه برگه روی تختت هست اونو بخون
دیگه داشتم دیوونه میشدم رفتم برگرو برداشتم که روش نوشته بود
--هه هه نامه ی اصلی پشت برگه اولیست اونو بخون درضمن جغجغه به اعصابت هم مسلط باش آورین آورین(خخخ)

  اگه من این رادی و میدیدم لهش می کردم ، رفتم برگه اولیو پشت و رو کردم
--سلام رویا خوبی؟سلامتی؟چه خبر؟کاروبار خوبه؟مریض که زیاد نداری انشااله؟خب می خواستم بگم که ما الان خونه آقاجون ایناییم تو هم وقتی این برگرو دیدی سریع بیا اینجا
داداش گلت رادوین
رادـــی میکشمت!می دونست از اینکه وقتی از سر کار برمی گردم یکی اینجوری اسکلم کنه و بهم بخنده متنفرم دقیقا از همین استفاده کرده بود.آخ من اینو می کشم،ولی خب یه مزیت هم داشت و اون این بود که سیا رو می تونم ببینم البته بعد از یه دوش حسابی. پریدم تو حموم تا جایی که میتونستم به خودم شامپو بدن زدم تا بوی الکل ندم. از حموم بیرون اومدم همونطور که داشتم لباسامو می پوشیدم صدای زنگ موبایلم در اومد و اسم (تگرگ) روش نوشته شد زدم رو اسپیکر

-درود بر خل و چل ترین رفیق دنیا چه خبر خوبی سلامتی زندگی چطوره مامان بابا خوبن
بارانا:دهـــه زهر مار دو دقیقه اون فک و ببند من حرفمو بزنم آخ انقدر حرف زدی یادم رفت سلام کنم .وای رویـــا خونه ای بیام پیشت؟
-چرا؟چی شده مگه؟؟!!؟
بارانا:هیچی حوصلم داره سر میره و مامان بابام دارن میرن مهمونی
-خب تو هم برو خوش می گذره که
بارانا :باشه یه مهمونی خونه رستگار اینا خوش می گذره یه مهمونی بدون تو که این یکی ترکیبی از جفتشه
-پس بگو چرا نمیخوای بری،نمیخوای چشم تو چشم فرشید جون بشی...
 

ویرایش شده در توسط Z.t
  • پسندیدم 3
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۳
خـــخ چه آدم نا مردیم من می دونستم پسر رستگار از بارانا خاستگاری کرده و میگم چرا نمی خواد بره مهمونی 
بارانا:رویـــا اذیت نکن خونه ای؟؟؟؟؟ 
-نه به جان تگرگ دارم میرم خونه آقا جونم 
بارانا با یه صدای خسته ای گفت 
بارانا:حالا من چی کار کنم؟ 
-نمیدونم می خوای تو هم بیا خونه اقاجون من هوم؟؟ 
بارانا:نه بابا دیوونه ابروم جلو خونوادت میره 
-فهمیدم فهمیدم 
بارانا:چی رو؟؟ 
-این که چی کار کنی 
بارانا:خب چی کار کنم؟ 
-خب بگو تو اسایشگاه بهت نیاز دارن و باید بری یا اینکه مهدی می ترسه و می خواد تو پیشش باشی
بارانا:وای عالیه چرا به فکر خودم نرسید؟وای رویا عاشقتم 
-وظیفته 
بارانا:دیگه روتو زیاد نکن دیگه کاری نداری من رفتم بایـــز 
-نه کاری ندارم غرب زده ی بی شعور راستی چون کمکت کردم باید بهم بستنی بدی خدافظ 
قطع کردم و راه افتادم سمت خونه ی اقا جون اینا . 
همین که پامو گذاشتم تو خونه اقاجون اینا رادی گفت 
رادی:اه اه باز این اومد جغجغه برو بیرون بزار دو دقیقه تو ارامش ناهار بخوریم
مامان سارا:رادویـــن!بچمو اذیت نکن،سلام دخترم خوبی؟خسته نباشی مامان جان 
-سلامت باشی مامان،نه این بچه پرو نمیتونه اذیتم کنه اخه زورش نمیرسه که منو اذیت کنه 
رادی:چرا زورم نمیرسه؟ 
سیاوش:چون داییش پشتشه مثل کوهـــه 
رادی:اه اه تو هم که دایی و عموی همه هستی الا من بدبخت بیچاره 
سیا:خوب میکنم بچه پرو 
مامان سارا:بچه ها!قرار نیست دعوا کنیما بیاید ناهار بخوریم 
-چشم مامان خوشگلم بریم 
رادی-سیا:پاچه خوار 
-خودتونید بی ادب ها 
و زبونم رو براشون در اوردم 
رادی:باشه فهمیدیم تو هم زبون داری کوچولو 
سیا:زبون نیست که...سه متر طول داره،راستی چجوری تو دهنت جا میشه؟برام سواله
-اولا که کوچولو خودتی گنده بک دوما همونطور که این حجم از پرویی توی تو جاشده 
رادی:به من میگی گنده بک؟ 
-په نه په به تیام میگم گنده بک 
همین که اینو گفتم یه صدای نحسی از پشت سرم گفت 
تیام:به من چی کار داری؟ 
باز این میکروب پیداش شد با یه پوزخند نگاهش کردم
-تو کی باشی که من با تو کار داشته باشم؟ 
داشت باحرص نگام می کرد و منم داشتم لذت می بردم که یکی در گوشم گفت 
--آفرین آجی خوب حالشو گرفتی 
هاکان و ماکان بودن دوقلو های افسانه ای دایی سپهر که ۱۹ سالشون بود 
-سلام چطورید خوبید؟ 
هاکان-ماکان:سلام،عالی 
خندیدم و گفتم 
-وای بدبخت شدیم دوباره قراره امشب جفتتون به یه سوال جواب بدید؟ 
هاکان-وا!!!اجی خب چی کار کنیم که دو قلوییم... 
که بقیشو ماکان ادامه داد 
ماکان:اونم از نوع همسان هردومونم به یه چیز فکر می کنیم و حرف میزنیم؟!؟! 
-نمیدونم حالا گشنمه بعدا یه فکری به حال شما دوتا میکنم الان اگه غذا نخورم پتانسیل اینکه شما دو تا رو به جای غذا بخورم دارم
هاکان:اوه اوه چه خطرناک!
رفتیم سر میز ناهار نشستیم،کل خانواده ی ما تشکیل میشه از دایی سپهر و زندایی مریم و هاکان و ماکان ،خاله ستاره و عمو مهرداد وآزیتا،و خاله سمیرا و عمو علی و تیام و مامان سارای گلم و بابا محمد و من و رادی و سیا و آقاجون.مامان بزرگم چند سال پیش وقتی من بچه بودم فوت کرد.تو همین فکرا بودم که یهو یکی یه بشکن جلوم زد که به خودم اومدم 
سیا:حالت خوبه رویا؟ 
-اره خوبم 
سیا:پس چرا غذا نمی خوری؟ 
-الان می خورم 
و شروع کردم به خوردن قرمه سبزی خوش عطر و بوی مامان 
سیا:راستی رویا؟ 
لقممو قورت دادم و گفتم 
-بله؟ 
سیا:بعد از ناهار بیا تو اتاقم کارت دارم 
تو خودش بود برای اینکه خوشحالش کنم گفتم 
-چشم دایی جون رو چشم 
برق شادی رو تو نگاهش دیدم.همه بهش میگن دایی به جز من 
سیا:چشمت بی بلا 
رادی: جمع کنید این بساط خواهرزاده و داییتونو اه داریم ناهار می خوریم مثلا. 
-به تو چه بچه پرو اصلا من دوست دارم با داییم دل بدم قلوه بگیرم تو رو سننه 
رادی:حالا بیا منو بخور 
من -سیا:خوردنی نیستی 
رادی با غرور گفت 
رادی:از کجا می دونی خوردنی نیستم؟ 
آروم در گوشش گفتم 
-اخه من متفوع دیگران رو نمیخورم. 
رادی با یه قیافه ی برزخی نگام میکرد. 
-خـــخ تا تو باشی منو با اون برگه های مزخرف منو دست نندازی 
رادی:پدرتو در میارم 
-قبلا هم گفتم نمیتونی چون دایی سیاوش جونم پشتمه 
رادی:برو بمیر با اون...
صداشو نازک کرد و گفت 
رادوین:دایی سیاوش جونت 
سیا:هوی به من چی کار داری؟من که دارم ناهارمو می خورم 
مامان سارا:دهه بس کنید دیگه شما سه تا اومدیم خیر سرمون تو اسایش غذا بخوریم که همونم زهرمارمون کردین،بلند شید برید تا دو ساعت دیگه نبینمتون.
-خشم مامان سارا قسمت پنچم،این قسمت از جلوی چشمام گم شید
مامان سارا:رویـــا می کشمـــت
-غلت خوردم!
اینو گفتم و به سمت اتاق سیا فرار کردم یه دقیقه بعد هم صدای خنده بلند شد و سیا هم پشت سرم مثل جت اومد رفتیم تو و در اتاق رو بستیم و قفل کردیم،هردومون داشتیم نفس نفس می زدیم که یهو در اتاق کوبیده شد.منو و سیا همدیگرو بغل کرده بودیم و مثل بید میلرزیدیم
مامان سارا:رویـــا یا این درو باز می کنی یا من میدونم و تو
-مامان جان تو برو بعدا ما هم میایم
مامان سارا:درو باز کنید کاریتون ندارم.
سیاوش:اره کاریمون نداری فقط می خوای از هستی ساقتمون کنی خب خواهر من اگه کاریمون نداری چرا میخوای بیایم بیرون؟
مامان سارا چند بار درو زد و وقتی دید ما درو باز نمیکنیم خسته شد و رفت
سیا:مرض داری نه؟بچه داشتم به خاطر تو سرم رو به باد میدادم تورو خدا دو دقیقه جلوی اون زبونتو بگیر
-چرا به خاطر من سر تو از دست میدادی؟
سیا:تو این زبون منو نمیشناسی؟بابا تو گفتی منم با یه لحن مسخره
ای گفتم(سارااا ترو خدا منو نخور من هنوز جوونم هنوز کلی ارزو دارم هنوز اون نیمه ی گمشده ی گور به گوریم رو پیدا نکردم)
و اینطوری شد که الان بنده در خدمت شمام.
وای خدا راست میگن حلال زاده به داییش میره منم دقیقا نمی تونم جلوی زبونم رو بگیرم و این فجایاع هر دو سه روز یک بار توی خونه ی ما پیش میاد.
مجبور شدیم برای اینکه از گشنگی تلف نشیم با سیا بریم یه فست فود.حالا بد بختی این بود:
چگونه از خانه خارج شویم بدون اینکه مامان سارا بفهمه( ۳نمره)
خـــخ
قرار بر این شد که از تراسی که تو اتاق سیا هست بپریم تو حیاط بعد از اون هم از رو دیوار بریم اونور
ارتفاع تراس تا روی زمین حداقل دو متر بود
-من نمیپرم سیا!!
سیا:انقدر خوردی خوابیدی چاق شدی یه کم تحرک هم برات بد نیست نترس اول من میرم بعد تو بپر من میگیرمت
-هویـــی خب حالا،درضمن من کجام چاقه من باربیی هستم برا خودم
سیا:آره اما باربی از نوع چاقش
 

  • پسندیدم 3
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۴

خلاصه با هزار زورو زحمت پریدیم تو حیاط و از دیوار رفتیم بالا و پریدیم اونور و با ماشین سیا که یه آئودی مشکی خوشگل بود رفتیم یه فست فود و حسابی از خجالت شکمامون با یه پیتزا مخصوص در اومدیم.خدایی خیلی خوب بود بعد هم یه اِس به مامان دادم که ما بیرونیم.بعد از خوردن ناهار یه کم تو خیابونا چرخیدیم بعدشم به سمت شهربازی رفتیم
الانم که تو راه شهربازی هستیم
-راستی سیا...
سیا:بله؟
-چی کارم داشتی که گفتی باهام می خوای حرف بزنی؟
سیا یه اخم کرد وگفت
سیا:خوب شد یادم انداختی ها،رویا می خواستم بگم ،بگم...
-چی می خواستی بگی؟
یه هوف کشید و گفت
سیا:زیاد دور و بر تیام نپلک باشه؟
-چرا مگه اتفاقی افتاده؟
سیا:نه ولی زیاد دور و برش نباش ازش دوری کن
-چرا؟یه دلیل ،یه دلیل قانع کننده برام بیار تا من ازش دوری کنم
سیا با یه اخم گفت
سیا:دلیل قانع کننده تر از اینکه داییت بهت یه حرفی رو میزنه؟لابد یه چیزی می دونم که می گم دور و بر تیام نپلک دیگه.زیادم بهش رو نده
-باشه ولی بعدا باید بهم بگی چرا،باشه؟
سیا:باشه
-راستی سیا...
سیا:بله؟
-دعا کن بورسیه رو قبول شم،آیندم به این بورسیه بستگی داره
سیا یه لبخند زد وگفت
سیا:حتما قبول میشی...
بعد با غرور اضافه کرد
سیا:تو خواهر زاده ی منی اگه به من رفته باشی قبول میشی
-همچین خودتو میگیری انگار منی!!
سیا یه لبخند مکش مرگ ما بهم زد
-ممنون سیا ممنون که همیشه هستی که همیشه پشتمی ممنون که برام یه داییه فوق العاده بودی...
((سیاوش))
امیدوارم هیچ وقت چیزی رو که من فهمیدم تو نفهمی رویا امیدوارم...
لبخندی زدم
-این چه حرفیه خانوم خانوما؟وظیفمه که برات یه داییه خوب باشم
رویا:مرسی دایی سیاوش جونم
آخـــخ وقتی این کلمه ی دایی رو از زبون رویا میشنوم جون دوباره ای می گیرم ولی در مورد بقیه انقدر مثل رویا نیست.رسیدیم به شهربازی ،به هاکان و ماکان هم گفته بودم بیان
-سلام بر دوقلو های افسانه ای...
((رویا))
هاکان و ماکان هم اومده بودن،کلی بهمون خوش گذشت کلی چیپس و پفک خریده بودن و البته پاستیل که اینو برای من گرفته بودن چون اونا دوست ندارن یه عالمه وسیله سوار شده بودیم که یهو سیا گفت
سیا:بچه ها بیاین بریم سقوط ازاد خیلی هیجان داره
-غلط کردی من نمیام خسته شدم شما ها برین
سیا:خودت غلط کردی درضمن ما باهم اومدیم پس باهم هم سوار میشیم
-نه من نمیام
ای خدا این ترس هم شده قوز بالا قوز،من به شدت از ارتفاع میترسم امروز هم به زور از روی تراس پریدم پایین اونوقت اینا می خوان منو ببرن سقوط ازاد 300 متری،یهو دیدم دارم به سمت سقوط ازاد کشیده میشم
-دایی جونم غلط کردم!نـــه!منو نبر،من میمیرم سیاوش تورو خدا سیا جون من
سیا:قسم نخور باید با ما بیای
یه جیغ بنفش کشیدم که هرچی سر بود برگشت سمت ما
هاکان:اجی به خدا خیلی خوش میگذره تازه اصلا نمی تونی جیغ بکشی چون تو سه ثانیه پرتت میکنه پایین خیلی باحاله ولی بالا رفتنش یکی دو دقیقه طول میکشه
با این تعریف هایی که هاکان کرد دیگه داغون شدم مطمئن بودم رنگم شده مثل گچ دیوار
نـــه!!!!!!!!!!!!
منو سوار کردن و کمربندم رو بستن من همینطور داشتم دست و پا میزدم سیا سمت راستم و هاکان و ماکان سمت چپم نشسته بودن،نمیدونم چند دقیقه شد تا رفت بالا همینکه پایین رو نگاه می کردم سرم گیج میرفت سیا همش مسخرم می کرد و چنتا عکس گرفت که توش قیافم افتضاح بود. نامرد ازم اتو گرفت که هر کاری می خواد براش انجام بدم
باز یه جیغ کشیدم
دستگاه افتاد پایین،وای خدا قلبم داشت تو دهنم میزد نزدیک بود بزنم زیر گریه که سیا بغلم کرد و ازم معذرت خواهی کرد رفتیم رو چمن نشستیم،ماکانم کلی ابمیوه و کیک و اینجور چیزمیزا برام گرفته بود.بعد از اینکه حالم بهتر شد نشستم و کلی هله هوله خوردم مطمئنم یه پنچ شیش کیلویی اضافه کردم با این همه چیزایی که خوردم سیا و هاکان و ماکان داشتن با دهن باز نگام می کردن
-هان چیه ؟چشم غذا خوردن منو ندارید حسودا؟ای خدا همه فامیل دارن منم فامیل دارم
هاکان:الان دلیل قحطی ایران رو فهمیدم
ماکان:مگه این تا همین دو دقیقه پیش داشت سکته نمی کرد پس چرا الان انقدر داره می خوره؟چاقم نمیشه که همینطورلاغر میمونه
-چیه؟چشم نداری ببینی خوش هیکلم؟تازه خودت از ترس بمیری،و اینکه با بزرگ ترت درست حرف بزن بی ادب
ماکان ادامو در اورد بعد هم یه چیپس فلفلی باز کرد و با هاکان شروع کردن به خوردن
سیا هم که عین خیالش نبود داشت پف فیل می خورد و ملت و دید میزد
هاکان:دایی سیا؟
سیا:بله؟
هاکان:چرا ازدواج نمیکنی تو که همه شرایط ازدواج رو داری؟
سیا پف فیل پرید تو گلوش داشت جون می داد که ماکان چنان زد پشتش که مهره های کمر سیا جا به جا شد
ماکان:احمق جان داشتی دایی رو به کشتن می دادی اخه این جور سوالا رو با این همه سراحت می پرسن؟
هاکان سرش رو انداخت پایین که سیا به ماکان گفت
سیا:اشکال نداره حالا بیا جوابتو بدم،نه نمی خوام ازدواج کنم
هاکان با کنجکاوی گفت
هاکان:چرا؟؟؟
سیا با غرور گفت
سیا:اخه دختری هم سطح خودم پیدا نکردم
-اره دیگه همه دخترا سطحشون از سیا بالا تره واسه همین سیا پیر پسر شده
هاکان و ماکان زدن زیر خنده
سیا:حیف خواهرزادمیو دستم امانت، وگرنه ادبت می کردم تا بفهمی چطوری با داییت حرف بزنی
تهشم چشماشو چپ کرد و یه خنده مثل خنده جوکر کرد.
بعد از اون همه بازی و شیطونی خوابم گرفته بود برای همین سیا منو رسوند خونه و خودش هم رفت خونا.هنوز سرم رو روی بالشتم نزاشته بودم که خوابم برد.
اه خدا یه صبح خسته کننده ی دیگه.بلند شدم رفتم دست و صورتمو شستم بعدشم لباسامو عوض کردم و رفتم پایین.اه چیه این رمانا همش دختره از رو نرده سر میخوره میره پایین؟اخه صبح اول صبح ادم حال نداره چشماشو وا کنه اونوقت حال داره از روی نرده سر بخوره؟رفتم تو
اشپزخونه که دیدم طبق معمول رادیو داره خودشو با نون پنیر سبزی خفه میکنه مامان بابا هم دارم با طمانینه صبحونشون رو می خورن
- بپا خفه نشی
به محض این که این حرفو زدم لقمه پرید تو گلوی رادی و داشت خفه میشد که یکی زدم پشتش و یه لیوان اب پرتغال دادم دستش
- سلام بر مادر و پدر گرامی
مامان بابا از کاری که با رادی کرده بودم خندشون گرفته بود و با خنده سلام کردن رادی که ار عصبانیت سرخ شده بود گفت
رادی:بعضیا سلام کردنشون واسه بقیس سوسک رسانیشون مال ماست
- منظورت از بعضیا من بودم دیگه؟
رادی:دقیقا خوشم میاد زود می گیری
- خوب کاری می کنم که سوسک رسانیم واسه تومیزارم تا تو باشی ادمباشه که منو اذیت نکنی
رادی خندید وگفت
رادی:نمیدونی چقدر خوش میگذره که اصل روح خبیثم وقتی دارم تورو اذیت می کنم بهم افتخار میکنه
- برو بابا تو هم مارو با این روح خبیثت کشتی
بابا:خب بچه ها همتون برید سر کاراتون دیگه،تازه مهمونی امشبم یادتون نره
- من که یه امروز رو مرخصی گرفتم
رادی:اه خدا ولی من باید برم شرکت،این تیام روانی هم نمیگه خیر سرشون مهمونی خونه ی اوناس مرخصی بگیره
- جدی جدی تیام مرخصی نگرفته؟
رادی:نه به خدا تازه قراره یه چند ساعتی رو اضافه هم وایسه
- وای خدا این چرا اینجوری میکنه؟منو تو یه شب مهمونی خونمون بود یه روز قبل مهمونی و روز مهمونی و روز بعد مهمونه رو مرخصی گرفتیم ولی اون می خواد اضافه ترم وایسه؟بابا عجب شاسگولیه این بشر
رادی:هوی به همکار و دوست و پسر خاله ی من توهین نکن
یه دست براش تکون دادم که معنیش همون خفه شو بابای خودمون بود
بابا:بچه ها بچه ها اروم باشید،من دارم میرم خانوم خدافظ.رویا رادی خدافظ
رادی با یه قیافه ی برزخی بابا رو نگاه کرد و گفت
رای:اگه قرار بود منو رادی صدا کنید اسممو میزاشتید رادی دیگه چرا گزاشتین رادوین؟
بابا یه تک خنده کرد و گفت
بابا:حرص نخور پسر حرص خوردن بهت نمیاد
- رادی بابا راست میگه وقتی حرص می خوری مثل دخترا میشی،مامان به خاطر صبحونه ممنون من دارم همراه بارانا میرم ارایشگاه
مامان:باشه پس خودت میای دیگه نه؟
- نه میام اینجا همه با هم بریم
مامان:باشه پس تا هفت اماده باش دیگه
- باشه کاری ندارید؟
مامان:نه مامان جان
رفتم تو اتاق یه دست مانتو شلوار با یه شال برداشتم با کفشای پاشنه سه سانتی مو هم پوشیدم ولی لباسامو برنداشتم چون قرار بود برگردم.سه سوت رفتم پایین با بابا و رادی ومامان خداحافظی کردم.این بار قرار بود بارانا بیاد دنبالم.چند دقیقه گذشت که بارانا با سانتافش اومد سوار شدم
 

  • پسندیدم 2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۵
- سلام بر دوست خوب و مهربون خودم
بارانا:سلام بر دوست خل و چل خودم
- تگرگی من انقدر از تو تعریف میکنم بعد تو اینجوری منو ضایع میکنی؟ایا این کار درستی است با یک جوان؟الان من برم معتاد بشم تو پاسخگو هستی؟
بارانا خندید و گفت:تو همینجوری معتاد هستی دیگه نمیخواد بری معتاد بشی
- اِچرا عیب میزاری رو ادم؟ من به چی معتادم؟
تگرگ:به اهنگ،مخصوصا تهی،دروغ میگم بگو دروغ میگی
- نه خدایی دروغ نمیگی ولی خب تهی اهنگاش خیلی قشنگه مخصوصا ...
تگرگ:مخصوصا رویاش بله خانوم اینو هزار بار گفتی
بین این حرفامون رسیدیم به ارایشگاه،ساعت 11:55 دقیقه بود یعنی ما سر وقت رسیدیم.ارایشگر اول بقیه ی مشتریارو راه انداخت تا این کارارو انجام بده ساعت شد 1:30 ، بعد اومد سمت ما و از ما مدل و رنگ لباسامون رو پرسید می خواست ببینه باید چه ارایشی روی صورتمون پیاده کنه وقتی مدل و رنگ لباس رو گفتیم،گفت ارایشمون طول نمیکشه و برای همین هر دومون رو همزمان ارایش کردن ارایش بارانا تلفیقی بود از رنگ های قرمزو طلایی.سایش یه سایه ی محو قرمز بود که تهش یکم سایه ی طلایی زده بودن.سایش خیلی به چشمای خاکستری-سبز ابیش میومد یه جورایی چشماشو عسلی تیره جلوه میداد رژگونشم طلایی بود و رژلبشم یه رژلب قرمز حجم دهنده بود که لباشو خوشگل ترکرده بود.ارایش منم یه ارایش نه خیلی ملیم نه خیلی غلیظ بود.ارایش من اول یه خط چشم مشکی و یه سایه ی نقره ای بود که توش با رنگ صورتی کار شده بود رژگونم هم یه رژگونه ی صورتی و رژلبم صورتی کم رنگ براق زد .موهامون هم باز گذاشتیم بارانا موهاش رو لخت کرد ولی من نه، من ته موهام مواج و خوش حالت بود فقط یه کم به موهامون تافت زدن که دیگه تغییر نکنه موهام تا پایین گودی کمرم میرسید بعد از تشکر و پرداختن دستمزدشون سوار ماسین شدیم بارانا اول منو رسوند بعدشم خودش رفت،منم رفتم تا لباسامو بپوشم یه سرویس نقره با نگین های سفید تراش خورده ی کوچولو که من بیش تر از همه عاشق دستبندش بودم برداشتم و انداختم.این سرویس هدیه تولد پارسالم از طرف رادی بود.بعدم کیف مشکم رو برداشتم و رفتم پایین،مامان و بابا و رادی رو مبل نشسته بودن و داشتن با هم حرف میزدن.رادی زود تر از اون دوتا متوجه من شد یه ابروشو انداخت بالا و گفت
رادوین:دست و پنجه ی این ارایشگرارو باید طلا گرفت نگا کن چجوری لولو رو تبدیل به هلو کرد،اصل باید به جای ارایشگاه بنویسن))لولو بده،هلو تحویل بگیر((نه؟نظر تو چیه رویا هلو؟
- رادی خفه میشی یا بیا خفت کنم؟
رادی:فعلا مامان اینجاست نمیزاره خفم کنی،راستی بلند شید بریم ساعت ده دقیقه به هفته باید ساعت هفت ونیم اون جا باشیم
اینو گفت و رفت ماشین رو روشن کنه مامان اومد پیشم
مامان:الهی من قربون تو برم که انقدر خوشگل و خانوم شدی،
اخ یادم باشه به مهناز بگم برات یه اسپند دود کنه
- اخه مامان من کی میاد من ناقص رو چشم کنه؟
مامان:خفه شو ذلیل مرده(خخ منظورش زبونتو گاز بگیر عزیزمه(
باباهم اومد جلو یکم ازم تعریف کرد بعد هم هر سه تا مون رفتیم سوارماشین بشیم .
بابا پشت رل نشست رادی هم بغلش من و مامان هم عقب نشستیم،تا وقتی برسیم خونه ی خاله سمیرا منو رادی یه ریز درباره ی اینکه کدوم خواننده بهتره بحث کردیم.من می گفتم تهی اون می گفت ماکان بند،خلاصه کلی دعوا کردیم که بابا گفت اگه بحث رو تموم نکنیم کاری می کنه که دیگه هیچوقت اهنگ گوش ندیم!
خونه ی خاله اینا خیلی بزرگ بود اخه عمو علی تو کار صادرات وارداتِ کل خیلی پولدارن الکی نیست که زیر پای پسرشون مازراتی انداختن .
چون عمو با بابای بارانا دوسته تو اکثر مهمونیاشون بارانا اینا هم هستن و این یعنی خوشبختی!
مستختمشون دم در مانتو شال من و مامان رو گرفتن وقتی رفتیم تو اول با بابایی و خاله سمیرا و عمو علی سلام علیک کردم
بعدم با خاله ستاره و عمو مهرداد بعدم با بقیه سلام و احوال پرسی کردم.تیام که طبق معمول با دخترای دور و برش خوش بود.هه!پسره ی هوس باز لاشی.ازیتا هم بهتر از اون نیست کلا لباسی که تنشه نیم متر هم پارچه نبرده،یه دکلته ی قرمزه اتیشی که بلندیش تا وسط رونش هم نبود و
انقدر چسبیده بود که همه جای بدنشو بیرون انداخته بود کفشاشم که یه پاشنه 12 سانتی قرمز بود موهاشم یه طرف کامل ماشین بود بقیشم ریخته بود اون سمت ،دیگه از ارایشم نگم.کم کم ارایشگر 5 ساعت روش کار کرده بود انقدر ارایش کرده بود که چهره ی واقعیش رو نمیشد تشخیص داد .
- اه چرا بارانا نمیاد؟
همین که این حرفو زدم بارانا اینا هم اومدن بعد از سلام و احوال پرسی اومد پیش من م هم سلام و احوال پرسی کرد که سیا هم اومد.داشتیم سه تایی حرف می زدیم که این تیام الاق اومد وسط حرف زدنم
تیام:رویا بیا کارت دارم
سیاوش داشت از حرص می ترکید.تیام و دوست داشت ولی این چند وقته رابطشون شکر اب بود،میشه گفت همش داشتن با هم دیگه دعوا می کردن
سیا:چی کارش داری؟
تیام:اگه می خواستم شما ها هم بفهمین که همینجا می گفتم.رویا بیا دیگه
باهاش رفتم ولی سیا با چشماش داشت برام خط و نشون می کشید.تیام منو برد تو باغ،همینجور داشتیم قدم میزدیم که گفتم
- فکر کردم گفتی کارم داری
تیام:اره کارت دارم
وقتی یکم از ساختمون دور شدیم برگشت طرفم و گفت
تیام:ببین رویا من تورو می خوام تو هم باید با من ازدواج کنی فهمیدی؟
حالا من داشتم عین این منگلا بهش نگا می کردم که ادامه داد
تیام:می دونم من خیلی از تو سرترم )خخ هنوز تا سیزده به در زیاد مونده که تو دوروغشو میگی داداش(ولی خب من تورو می خوام فهمیدی؟پس میری به مامان و بابات میگی منو میخوای بعدم من میام خواستگاریت،بعدم ازدواج می کنیم
- هه به همین خیال باش که من با تو ازدواج کنم
تیام با اخم گفت
تیام:مگه من چمه؟
- تو از من سرتری؟هه منو نخندون.تو چت نیست؟یه پسر با یه اخلاق گند مثل عصا قورت داده ها،یه ادم هرزه که معلوم نیست چند تا دخترو زن کرده چنتا رو هم مادر(!) اگه اخرین مرد رو زمین هم باشی پیر دختر میشم ولی با تو ازدواج نمی کنم .
عصبانیش کرده بودم اومد جلو که ببوستم که کشیدم عقب و یه کشیده خابوندم زیر گوشش
- تو حتی لیاقت این کشیده رو هم نداشتی برات متاسفم
و خیلی سریع عقب گرد کردم و به سمت ساختمون دویدم، عوضی به من میگه من خیلی از تو سرترم .پسره ی عملی عوضی کثافت، وقتی رسیدم پیش بارانا و سیا اونا داشتن با نگرانی با هم حرف می زدن،رادی هم داشت با حرص بارانا رو نگاه می کرد
سیا:چی شد؟چرا رنگت پریده؟
- پسره ی کثافت به من میگه باید با من ازدواج کنی،بعد میگه من خیلی از تو سرترم ولی تورو میخوام
بارانا که چشاش چهار تا شده بود سیا هم عصبی بود
رادی هم قرمز شد و اخماشوکشیده بود توهم احساس می کنم اگه تیام اینجا بود زندش نمی زاشت یهو سیا دستمو کشید به طرف یکی از اتاقا به بارانا و رادی هم گفت نیاد ولی اونا حرفشو گوش نکردن و همراهمون اومدن وقتی رفتیم توی اتاق درو محکم بهم کوبید و داد زد گفت
سیا:مگه بهت نگفتم دور و برش نپلک ها؟مگه بهت نگفتم؟
- چرا منم کاری به کارش نداشتم
سیا:وای خدا!!!بدبخت شدیم حالا چی کار کنم؟
- مگه چی شده سیاوش؟؟
))ازیتا((
باورم نمی شه چطور تونست به اون ابراز علاقه کنه وقتی من اینجام؟مگه اون دختره ی عوضی چیش بیش تر از منه؟؟خوشگلیش؟یا ثروتش؟
رویا نابودت می کنم!کاری می کنم که از بدنیا اومدنت پشیمون بشی
دختره ی اشغال هرزه.اشکامو پاک کردم و به سایه زنگ زدم
- الو سایه؟
سایه:بله؟باز چی شده ازیتا؟چرا صدات می لرزه؟
- چیزی نشده،یه کاری دارم برات ...
))سیاوش((
وای خدا!! ازیتا رویا رو زنده نمیزاره!حالا چی کار کنم؟ازیتا همینجوری
از رویا بدش میومد اگه بفهمه تیام به اون ابراز علقه کرده رویا رو دار
میزنه ...
(( رویا ))
دو هفته از اون مهمونیه کذایی می گذره ،همه چی به حالت قبل برگشته بجز حال سیا انگار مضطربه و هی منتظر تا یه اتفاق بد بیفته،من که الان تو ماشینم و دارم به سمت خونه میرم.تنها اتفاقی که افتاده اینکه بورسیه رو قبول شدم و باید برم فرانسه همه کارامو کردم و امروز تازه میخوام به همه بگم.ماشین رو بردم داخل دیدم ماشین سیا هم اینجاست.وقتی درو باز کردم و رفتم تو دیدم رادی عصبیه و سیا داره باهاش حرف میزنه تا ارومش کنه
- سلام! من اومدم.چی شده رادوین چرا عصبانی هستی؟
رادی:رویا می کشمت با همین دستام میکشمت
اگه سیا نمی گرفتش به سمت من یورش می اورد
- چی شده؟رادی چرا اینجوری میکنی؟اتفاقی افتاده؟
رادی:ابرومون رو بردی عوضی!هرزه ی اشغال خودم با همین دستام میکشمت
زدم زیر گریه
- رادوین لااقل بگو چی شده؟چرا اینجوری میکنی داداشمن؟
رادی:به من نگو داداش تو برای من مردی
رادی از غفلت سیاوش استفاده کرد و به سمت من اومد و تا جایی که تونست منو زیر مشت و لگداش له کرد
 

  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۶

یه هفته از اون روز می گذره رادوین هر روز منو میگیره زیر مشت و لگداش همش بهم میگه هرزه نمیدونم اون عکسا چیه ولی اونا من نیستم یه سری عکس که من لخت تو بغل یه پسره نشستم.من حتی اون پسرو نمیشناسم چه برسه به اینکه باهاش...
حتی نمیتونم این حرف رو به زبون بیارم.
شب شده رادی رفته تو اتاقش منم تو اتاقمم،من باید از اینجا برم موبایلم رو که رادی یادش رفته بود برداره برداشتم شناسنامه و پاسپورت و ویزامو که تو کشو دراور بود برداشتم یه لباس راحت پوشیدم در تراس رو باز کردم با زحمت از رو تراس پریدم پایین .رفتم تو حیاط و از در خونه زدم بیرون و تا سر خیابون رو دویدم و با سختی یه تاکسی گرفتم.به ساعتم نگاه کردم ساعت12:43 بود.به راننده گفتم بره به یه هتل
- سلام ببخشید یه اتاق می خواستم
- -ببخشید خانوم تمام اتاق هامون پر هستن
اه حالا چی کار کنم؟اصلا فرار کردم که چی بشه؟باید چی کار کنم؟خدایا!!از تو هتل اومدم بیرون اینجا که کسی رو ندارم همه فهمیدن،البته فکر کنم 
یه زنگ به عمو محمد رضا))عموی مامانم((که تو پاریس زندگی می کرد زدم
عمو محمدرضا:الو؟؟
- الو عمو؟
اینو گفتم و زدم زیر گریه،عمو دستپاچه شد
عمو:الو رویا؟خوبی عمو؟اتفاقی افتاده؟الو ؟
- سلام عمو جون هق عمو نابود شدم هق ...
همه ی ماجرا رو براش تعریف کردم 
-عمو حالا چی کار کنم؟
عمو:می تونی امشب رو یه جایی سر کنی؟
یه کم فکر کردم تنها کسی رو که اینجا میشه بهش اعتماد کرد به ذهنم اومد
-بله یکی هست که بتونم بهش اعتماد کنم
عمو بایه لحن محکمی گفت
عمو:ناراحت نباش دخترم،فقط همین امشب رو پیش همین ادمی که میگی سر کن تا من ببینم چی کار می تونم بکنم
- ممنون عمو
- باشه عمو متاسفم ولی به غیر از شما کسی رو نداشتم یعنی کسی به ذهنم نمی رسید که بتونم بهش اعتماد کنم
عمو:تو نباید متاسف باشی خانوادت باید متاسف باشن و اینکه تو به من اعتماد نکنی می خوای به کی اعتماد کنی؟
- ممنون عمو
عمو:خواهش می کنم عمو جان کاری نداری؟
- نه عمو خداحافظ
عمو:یا علی
اینو گفت و قطع کرد منم قطع کردم ...
یه تاکسی دربست گرفتم و ادرس خونه ی متین پسر عمم رو بهش دادم
رفتم در خونش،زنگ رو زدم
متین با یه صدای خواب الودی گفت
متین:کیه این وقت شبی؟
- متین...منم رویا درو باز کن
متین:باشه ...
منتظر موندم ولی درو باز نکرد دوباره زنگ زدم
متین:کیه؟
- متین منم رویااا!!درو باز کن دیگه !
متین:رویااا؟؟تو اینجا چیکار میکنی؟بیا بالا
درو زد رفتم بالا خونه ی متین طبقه ی 20 یه برج 40 طبقه بود،سوار اسانسور شدمو شماره ی 20 رو زدم وقتی در باز شد دقیقا رو به روی متین بودم
متین:سلام خوبی؟اینجا چی کار میکنی دختر؟خانوادت می دونن؟
متین برام مثل سیاوش بود فقط یه کم ارومتر و معصوم تر.
-هیچی
زدمش کنار و رفتم تو و روی کاناپه نشستم.متینم چراغ رو روشن کرد وقتی برگشت سمت من چشماش گرد شد
متین:رویا چرا گریه می کنی؟
دستپاچه اومد بغلم نشست و بازو هامو گرفت و بغلم کرد که هق هقم بلند شد
متین:هیـــش!! اروم دختر اروم باش اتفاقی افتاده؟چرا زیر چشمت کبوده؟رویا جون به سرم کردی دختر یه چیزی بگو دیگه. 
همین جوری منو به سمت داخل هدایت کرد،روی مبل نشست و منو هم کنار خودش نشوند
-متین هق متین هق
متین:متین و زهرمار متین و مرگ متین و درد بی درمون مثل ادم حرف بزن ببینم چی شده،سکته کردم 
همه چیز رو برای متین گفتم و مسئله ای که به عمو نگفته بودم به اون گفتم اینکه تیام از من
 خواستگاری کرد ولی بعدش رفت با ازیتا نامزد کرد،بهش گفتم که تیام بهم گفته از اینکه با من هرزه ازدواج نکرده خوشحاله.
من تیامو نمی خواستم ولی اینکه انگ هرزه بودن بهم زد واقعا ناراحتم کرد
متین:هیــــش اروم باش دختر خوب اروم،من اینجا پیشتم گریه نکن همه چی درست میشه
-چه جوری متین؟چه جوری همه چی درست میشه؟اگه عمو به مامانم اینا بگه چی؟اونا منو پیدا میکنن اونوقت رادوین منو می کشه
متین با اخم به رو بروش زل زده بود انگاری داشت فکر می کرد منم هر  از گاهی یه هق میزدم
متین:شماره ی عموت رو بده
-چی؟چی کارش داری؟
متین:هیچی فقط می خوام بگم دیگه نیاد دنبالت
-چــــی؟؟!
متین:اه دختر چرا هی داد میزنی من خودم برات یه بلیط میگیرم بری منم قرار بود برم پاریس بلیط گرفتم تو برو منم بعدا میرم
-ولی اخه تو برای چی بلیط پاریس گرفته بودی؟
متین:هیچی می خواستم برم یه اب وهوایی عوض کنم که اونم تو برو من بعدا می رم یه جای بهتر
-کجا؟
متین قیافه ی شیطونی به خودش گرفت((که اصلا بهش نمیومد متین باید همیشه خجالتی و متواضع باشه:دی))و گفت
متین:می خوام برم انتالیا همین بغل یکم افتاب بگیرم برنزه شم بلکه یه دوست دختر پیدا کنم از این تنهایی در بیام
با چشمای گرد شده نگاهش کردم و زدم زیرخندیدم و گفتم
-دیوونه
متین خندید
متین:گشنت نیست؟من که خیلی گشنمه
-یه کم ولی نه خیلی
متین:با یه پیتزا موافقی؟
-اره چه جورم
متین:خب،چی سفارش بدم؟چی می خوری؟
-مخصوص
متین:خب منم مخلوط می خورم
اینو گفت و زنگ زد به یه پیتزایی که 24 ساعته بازه گفت یه مخصوص و یه مخلوط با تمام مخلفات بیارن،بعد از چهل دقیقه پیتزاهارو اوردن.هردوتامون شروع کردیم به خوردن
-راستی متین بلیط مال کیه؟
متین:دو سه روز دیگه.ببینم ویزا داری؟
-اره 
متین:جدی؟
-اره بورسیه قبول شدم و برای همین بهم ویزای تحصیلی دادن
متین:اوه مای گاد!بابا درس خون!
.اونشب من رو تخت متین خوابیدم و اونم رو کاناپه خوابید.
 

  • پسندیدم 2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷

صبح ساعت یازده بود که بیدار شدم متین تو اشپزخونه بود و داشت ناهار درست می کرد
-سلام،صبح بخیر
متین:سلام صبح تو هم بخیر.بشین برات صبحونه حاضر کنم
-نه نمیخوام
متین:لااقل یه لیوان شیر بخور
اینو گفت و بتری شیر رو از یخچال بیرون اورد و شیر ریخت توی لیوان با چند تا کلوچه و بیسکویت داد بخورم
متین:بفرمایید
-ممنون کدبانو
متین یه چشم غره بهم رفت و برگشت تا به بقیه ی اشپزیش برسه
-راستی متین...
متین یه تیکه خیاری که داشت برا سالاد خورد می کرد رو خورد و گفت
متین:بله؟؟
-چرا امروز نرفتی باشگاه؟؟
متین:یک شنبه هارو تعطیل کردم.هر روزه هفته رو سختمه برم باشگاه واسه همین کلا یک شنبه ها رو تعطیل کردم مثل این خارجی ها
-دوروغ که نمیگی؟
متین:واسه چی باید دوروغ بگم؟
-واسه این که الان من اینجام
یه لبخند ملیح زد و گفت
متین:نه بابا تو که بهرحال اینجایی تا یکی دوروز دیگه دلیلی نداره بخوام دوروغ بگم تازه یه ماهی میشی که دیگه یک شنبه ها رو نمیرم
به مهربونیش یه لبخند زدم که اونم یه لبخند تحویلم داد یه لحظه حس کردم یه بوی خاصی میاد.بو کشیدم و رو به متین گفتم
-متین؟؟؟بوی سوختگی نمیاد؟؟؟
متین هم بو کشید یهو داد زد و گفت
متین:وای خدا!! فسنجونم سوخت
اینو گفت و رفت بالا سر فسنجون سوخته شدش که به گفته ی خودش تقصیر من بود.وایساد بالا سر قابلمه و شروع کرد به نفرین کردن من.خلاصه جونم براتون بگه که ناهار یه املت مشت که دستپخت من بود زدیم بر بدن که اونم یه کم،فقط یه کم شور شده بود،شوریش در حدی بود که نمیدونم چرا تا متین یه لقمه خورد پرید تو دستشویی،همین!
بعد از خوردن ناهار تا عصر باهم فیلم اکشن نگاه کردیم.خدایی فکر نمی کردم متین اهل فیلم اکشن دیدن باشه فکر می کردم همش در حال دیدن فیلم های عاشقانه درام ولی نه تنها از این فیلم ها خوشش نمیاد بلکه متنفرم هست!!
متینم باحاله فقط یه کم در مقابل دخترا ارومه همین .
بعد از ظهر با متین رفتیم بیرون تا وسایل مورد نیازم رو بخرم،البته بماند که هیچ پولی همراهم نبودو همشون رو هم متین حساب کرد،وقتی گفتم شماره حساب بده برات کارت به کارت کنم یه اخم کرد و گفت که یه دختر دایی رویا بیش تر نداریم و براش جونمون رو هم میدیم
الان ساعت دوازده و نیمه ولی من خوابم نمی بره،فکر کنم متین خوابه اروم رفتم بیرون تا متین بیدار نشه رفتم تو حیاط اپارتمان خیلی سرسبز بود ته حیاطشون یه تاب بود رفتم که روش بشینم که دیدم یکی روش نشسته یه هین بلند کشیدم که که طرف سرش رو اورد بالا...
اهـــه!متین بود با یه اخم گنده بین ابروهاش گفت
متین:اینجا چی کار می کنی؟
احساس کردم صداش بغض داره ،چشماشم قرمز بود
-گریه کردی؟
جا خورد با تته پته گفت
متین:ن...نه...برای چی باید گریه کنم؟
چشمامو ریز کردم و بهش نگاه کردم
-تو چشمام نگا کن و راستشو بگو
متین:نه بابا گریه چیه؟چرا اومدی بیرون؟هوا سرده برو تو
-متین خوبی؟
متین:اره بابا! فقط یکم از اینکه ابجی کوچولوم داره میره ناراحت بودم
-مطمئن باشم؟
متین یه لبخند ،نه لبخند که چه ارض کنم یه تلخند زد و گفت
متین:اره....برو بخواب فردا کلی کار داریم
-چه کاری؟
متین:دیگه دیگه...
-ااا متین!!!داشتیم
متین یه لبند خجول زد و گفت
متین:اره داشتیم برو برو بخواب که اگه ساعت7 بیدار نشی با بیل میام بالا سرت
-مرسی که انقدر بهم لطف داری
متین:خواهش می کنم کاری نکردم حالا برو شب بخیر
-شب تو هم بخیر
اینو و گفتم و رفتم که بخوابم....



الان ساعت سه نصف شبه و منو متین تو فرودگاه نشستیم تا پروازو
اعلام کنن.خدایی روز خیلی خوبی بود کلی با متین و رفیقاش گفتیم و خندیدیم امروز متین منو برد پیش دوستاش ،رفیقاش اصلا مثل خودش نبودن همه از دم شیطون تازه کلی دخترم بینشون بود!فکرشو نمی کردم کلی بهم خوشگذشت
-- مسافران پرواز ایران ایر به مقصد فرانسه به شماره ی پرواز.....به ....
بقیشو نشنیدم چون دیدم متین زد زیر گریه
- چی شده متین؟چرا داری گریه می کنی؟اگه داری برای رفتن من گریه می کنی خیلی شاسگولی
متین اشکاشو پاک کرد و با بغض گفت 
متین:پنج ساله که فهمیدم عاشق شدم،عاشق تو.ولی میدونی؟می خوام فراموشت کنم
 برای همین می خواستم برم پاریس،سه ساله فهمیدم تو منو عین سیاوش و رادوین
 می بینی برا همین می خوام منم تورو مثل خواهرم ببینم،دل کندن از از مامان و بابام خیلی سخت بود وقتی گفتی می خوای بری پاریس خوش حال شدم تو میری و من اینجوری فراموشت می کنم و این خیلی خوبه،رویا....از امروز می خوام بهت بگم خواهری چون می خوام تورو مثل خواهر نداشتم ببینم.برو به سلامت خواهری هر کاری از دستم بر بیاد برات دریغ نمیکنم.برو چون منم دارم می رم
اومد جلو و بغلم کرد و گفت
متین:دوست دارم،وقتی رسیدی بهم زنگ بزن خدافظ
اینو گفت و عقب گرد کردو رفت
باورم نمی شد!یعنی متین پنج سال عاشق من بودو من نفهمیدم؟عجب
خریم من!!تو تمام مدتی که سوار هواپیما بودم ذهنم پیش متین بود ...
))متین((
از در فرودگاه اومدم بیرون و سوار ماشین شدم و به سمت بام تهران روندم حالم بد بودو بهترین جا برای خالی کردن خودم بام بود ...
رفتم بالا کلی اونجا داد و بی داد کردم و زدم زیر گریه تا خوب شدم،البته خوب که نه،بهتر شدم،به هر حال عشق....نه!خواهرم داشت می رفت و منم مطمئن نبودم دوباره کی می بینمش
 ((رویا)) 
از قبل گفته بودم به عمو که متین یه بلیط داره و الان هم عمو و رانندش اومدن استقبالم. 
هـــــی!!!امروز اولین روز اولیه که قراره من اینجا بمونم و خب یه کم استرس طبیعیه! تو ماشین عمو هستیم و داریم میریم خونه ی عمو جون اون دو روزی که خونه ی متین بودم متین کلی بهم رسید،زخمامو پانسمان کرد کبودی هام رو هم هر دوساعت یک بار برام پماد می زد.به لطف کمک های متین کبودی هام خیلی بهتر بودن . با ارایش هم دیگه چیزی ازشون معلوم نبود.وقتی رسیدیم خونه ی عمو،عمو گفت اگه میخوام توی حیاطشون(که البته دست کمی از باغ نداشت)بمونم منم چون یکم حالم تو هواپیما بد شده بود قبول کردم و روی تاب بزرگی که توی باغشون بود نشستم.تو باغشون پر بود از درخت های مختلف.یه کم که حالم بهتر شد بلند شدم برم تو خونه ی عمو اینا یه خونه ی دوبلکس بزرگ با نمای سنگ گرانیت مشکی که از تمیزی برق میزد از بیرون که خونه خیلی قشنگ بود حالا توشو نمیدونم،وقتی درو باز کردم یهو یه صدای تق و یه اخ بلندی شنیده شد و بعدش... 
 

  • پسندیدم 2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸

((ارشام)) 
داشتم به حرفای اقاجون فکر می کردم و اب البالومو می خوردم،حواسم نبود که به در تکیه دادم .یهو...تـــق!!!با دیوار یکی شدم 
-اخ 
به زحمت از پشت در اومدم بیرون تا مسبب تابلو شدنم رو ببینم که دیدم همون دخترس!رویا!!! 
نمیدونم چرا یهو رنگش مثل گچ سفید شد داد زد 
رویا:خون اشامـــم 
حالا من مثل این منگلا دارم نگاش می کردم که دوتا پا داشت فکر کنم یه ده دوازده تایی هم قرض کرد و شروع کرد به دویدن!!حالا من وایسادم و بعد از کلی فکر کردن انگار تازه فهمیدم چی شده،دنبالش دویدم 
-کو؟کجاست؟خون اشام کو؟ 
رویا افتاد زمین و زد زیر گریه و رو به من گفت 
رویا:مـ....مـ منو نخور تورو خدا هرکاری بگی می کنم ولی خون منو نخور لطفا،من هنوز جوونم خواهش می کنم!هنوز کلی کار نکرده دارم،هنوز می خوام دامادی رادی خره و سیاوش مشنگ رو ببینم تو رو خدااا!! 
-چی داری می گی؟ مگه من خون اشامم که به من می گی خونتو نخورم
رویا:نیستی؟ 
-میشه بگی این استدلال رو از کجا اوردی که من خون اشامم؟ 
رویا:پوست صورتت که مثل گچ سفیده،جای خون اون بدبختی که خونشو خوردی هم روی لب هات و لباست هست،تورو خدا منو نخور!اصلا...اصلا نکنه خون عمو جون رو خوردی؟وای خدایا حالا من بدون عمو جون تو این شهر غریب چی کار کنم؟ 
یه لحظه هنگ کردم خون کی روی لب ها و لباسمه؟یه نگا به لباسم کردم لباس خاکستری تیره ام شده بود نارنجی(!)دیگه فکر نکنم که اب البالو از روش پاک بشه!زبونم رو روی لب هام کشیدم روی اونم اب البالو ریخته بود،هیـــی رویا فکر کرده اب البالو خونه!خوب امروز کرم ریزی نکردم!راست میگن که خدا روزی رسونه!خدایا دمت جیز خیلی باحالی... 
بایه صدای ترسناکی گفتم 
-حیف شد زود فهمیدی! می خواستم قبل از خوردنت باهات بازی بازی کنم!حالا اشکالی نداره سریع می رم سر اصل مطلب!نترس زیاد طول نمیکشه قول میدم به یک دقیقه نکشیده بری پیش عمو جونت هاهاهاها مرگ شیرینی خواهی داشت خانوم جوان 
اینو گفتم و یه خنده ی شیطانیه دیگه کردم.خـــخ 
رویا بدتر گریش شدت گرفت و یه جیغ مشکی((بنفشو رد کرده بود))کشید که گوشم سوت کشید ولی خوبیش این بود که از ساختمون دور بودیم و کسی نمیشنوید 
رویا:تورو خدا اقای خون اشام لطفا منو نخورید لطفا!خواهش می کنم 
-نه!!دیگه خیلی دیر شده،برای مرگ شیرین و ارومت اماده باش... 
اینو گفتم و دویدم به سمتش که دوباره جیغ کشید و دستاش رو اورد بالا و هائل(حائل،حایل،هایل اه حالا هر کدوم درسته من املام ضعیفه شما به بزرگیه خودتون ببخشید) صورتش قرار داد تا مثلا مرگ شیرین و ارومش رو نبینه،تو دوقدمیش وایسادم . زدم زیر خنده البته خندم فقط ویبره داشت بعد از چند ثانیه که دید خبری نیست دستاشو رو برداشت و خیره خیره به من نگا کرد و با تته پته گفت 
رویا:خون منو نمیخوری؟چرا میخندی؟هی با تو ام مستر خون اشامــــــــم 
این مستر خون اشامو که گفت دیگه نابود شدم داشتم از خنده درختارو گاز میزدم که یهو عصبانی شد و اومد سمتم و داد زد 
رویا:منو مسخره کردی؟چت شده ها؟چرا خون منو نمیخوری؟ 
خندمو کنترل کردم و گفتم 
-بابا من اصلا خون اشام نیستم اشتب(اشتباه) شده ،من ارشامم 
رویا:ینی چی که اشتباه شده؟پس این خونای روی لباس و صورتت چیه؟ 
-بابا اینا اب البالوِ قبل از اینکه جنابالی(جنابعالی)درو باز کنید و منو تابلو کنی بزنی به دیوار من داشتم اب البالو می خوردم.بعدم دیدم تو ترسیدی گفتم یکم اذیتت کنم همین 
حرفم که تموم شو یکم رفت تو فکر بعد یهو منفجر شد 
رویا:مرض داری؟داشتم سکته می کردم پسره ی بی شعور بیشخصیت،دراز،بی ریخت،شاسگول،اسکل،منگل،شنقل،دیلاق،بد ترکیب !اخه الان وقته شوخی کردن بود؟ عوضی اشغال... 
-مرســی!نفس بکش لعنتی!بعد بقیشو بگو.بله منم از دیدن شما خوشبختم رویا خانوم قبلا گفتم من ارشامم نوه ی عمو جونت 
اینو گفتم و یه لبخند زدم دختر بیچاره از این همه پرویی من هنگ کرده بود و داشت با چشمای وزقی نگام می کرد 
سپنتا:هویـــی ناهار!ناهاررر!ناهار کجایی؟ 
-اینجام سه پنج تا! 
سپنتا اومد 
سپن:سلام چطوری؟خوبی؟یا باب الهوائج قیافت چرا این ریختی شده؟شدی مثل این خون اشاما
این خانوم کیه؟به هر حال هرکی هست سلام خانوم بنده سپنتا هستم رفیق شیش ارشام از دیدنتون خوشبختم 
بیچاره!!!!رویا داشت با یه قیافه ی هنگ کرده ای به ما دوتا نگاه می کرد بعد از چند ثانیه به خودش اومد و گفت... 
رویا:سلام منم رویام از دیدنتون خوشبختم 
-حالا بی خیال سلام و احوال پرسی بیاین بریم تو تا اقاجون کتلتمون نکرده 
سپن:واسه چی کتلتمون کنه؟مگه این دختر چی کار کرده که اقا جونت بزنه کتلتش کنه؟ 
-اخه شاسگول اون که کاری نکرده این ماییم که اونو بیرون نگه داشتیم ایشون سوگلی اقاجونن نوه ی داداششونه!بله اقا اگه تا... 
به ساعتم نگاه کردم 
-اوم تا پنج دقیقه و سی ثانیه بیست و نه صدم ثانیه دیگه نبریمش تو اقا جون دخلمون رو میاره!بلی فرزندم ما کتلت میشویم 
تهشم یه لبخند شیک زدم 
سپنتا داشت مثل وزق نگام می کرد یهو بلند شد و دست رویا رو گرفت و بلندش کرد. 
سپنتا:بلند شو رویا خانوم که الان منو ناهار جونم اسفالت می شیم اخرین باری که کتلت شدم تا یه هفته روی تخت خوابیده بودیم زود باش دختر خوب بلند شو افرین!ناهار بریم زود باش من طاقت دوباره اسفالت شدن رو ندارم همون یه بار کافی بود! 
و مثل جت رویا رو برد تو... 
هی خدا از دست این سه پنج تا! 
وقتی رفتم تو دیدم رویا کنار اقاجون نشسته و دارن باهم حرف میزنن سپنتا هم طبق معمول داره چیپس کوفت میکنه و فیلم اکشن نگاه میکنه.اروم زیر لب زمزمه کردم 
-ای نمیری که بدون تو این دنیا برام جهنمه! 
سپن:منم دوست دارم داداش!
مثل همیشه گوشاش تیز بود!رفتم تو اتاقم.سپنتا بهترین رفیقم بود الان20ساله که باهم رفیقیم من و سپن بیست و هفت سالمونه و سهام دار شرکت کوالاییم،که البته چه سهام دارایی! ;کلا ما دوتا رو در جریان امور شرکت قرار نمیدن چرا؟ الله و اعلم!(البته ناگفته نماند که یه سری فقط ما بودیم و خودمون ولی خب رقبای عزیز یه کاری کردن که ما بریم کنار:دی) رفتم جلوی اینه :پوست سبزه موهای مشکی پرکلاغی و چشمای خاکستری و دماغی که نه بزرگ نه کوچیک ولبایی که به صورتم میومد و ته ریشی که اگه نباشه فلجم!کلا جیگری هستم واسه خودم ولی سپنتا خوشگل تره کثافـــت!موهای مشکی چشمای که معلوم نیست چه رنگیه! اخه یه وقتایی عسلیه یه وقتایی سبز و یه وقتایی خاکستری پوست سفید،البته سفید ماستی نه ها!معتدل بینی قلمی و لبای خوش فرم.خدایی سپن خدای جذابیته کثافت! 
خونه ی اقاجون اینا یه خونه ی دوبلکس خیلی بزرگه که از در که میای داخل انگار پا میزاری تو موزه همه ی وسایل خونه از دم قدیمی و انتیک هستن و من بدبخت دستپاچلفتی هم یه چند وقتیه اینجا زندگی می کنم!یعنی مدیونید اگه فکر کنید هفته ای یه بار میزنم از وسایلای اینجارو میشکونم!! 
خب چی کار کنم حواسم نیست تق می خورم به یکیشون و اون وسیله هم میخوره زمین میشکنه! 
خب بیخیال توصیف کردن چهره و بلا هایی که تو این خونه سر من میاد هم که بشیم سخن غذا خوش تر است!!! ساعت 1 وپنجاهو پنج دقیقس و دقیقا پنج دقیقه ی دیگه وقت ناهار...اخجون امروز زرشک پلو با مرغ داریم برای سه پنج تا هم کشک و بادمجون.ای جانم زرشک پلو.!!! 
پریدم پایین و رفتم نشستم سر میز تا اقاجون و رویا و سپن هم بیان همین که اومدن شروع کردم به کشیدن برنج برای خودم بعدم یه تیکه مرغ و بعد...حمله! 
همینجوری که سرم تو بشقابم بود و داشتم می خوردم یهو یکی یه پس گردنی بهم زد 
-اخ! اقاجون واسه چی میزنی خب اخه عزیز من؟من که حرفی نزدم و دارم مثل بچه ی ادم غذامو میخورم
اقاجون:بچه ادب و احترامت کجا رفته؟به رویا هم تعارف کن اونم بخوره دیگه 
-مگه اومده مهمونی؟خونه خودشه دیگه،بکشه بخوره به من چه اگه کم میخوره تقصیر منه؟ 
سپن:اره تقصیر تو  
-تو حرف نزنی میگن لالی ایا؟ 
سپن:اره 
-سپنتا یه کاری نکن بیام تموم اون کشک و بادمجوناتو بریزم تو سطل زباله ها 
سپنتا:تو غلط میکنی بی ادب بی شعور بی فرهنگ تو به بچه ی من چی کار داری هان؟ 
داشتم با چشمایی که بی شباهت به چشمای وزق له شده زیر کامیون بود نگاش میکردم 
-بچت؟؟! 
سپن خیلی ریلکس گفت 
سپن:اره دیگه بچم کشک و بادمجون مثل بچمه،اصلا یه منم یه کشک و بادمجون می میرم براش! 
-خدایا ببین با کیا شدیم هفت میلیارد و خورده ای شایدم هشت میایارد و خورده ای!نچ نچ نچ خجالت بکش مثلا 27 سالته بی شعور! 
یهو دیدم یه صدای خنده ی ریزی میاد همزمان با من سپنتا هم سرش رو بالا اورد تا ببینیم کیه؟دیدیم رویا قرمز شده و داره ریز ریز می خنده یهو سپن گفت 
سپن:راحت باش بخند 
اینو که گفت رویا ترکید چنان قهقه میزد که من داشتم از همینجا معدشو میدیدم 
رویا:وای خدا شما دوتا خیلی جوکید وای خیلی وقت بود اینجوری نخندیده بودم 
شتـــلق شتـــلق! 
نگران نشید این صدای پس گردنی خوردن منو و سپنتا بود! 
اقاجون:ابروم رو پیش دخترم بردید خجالت بکشید!! 
 هم سن و سالاتون بابا شدن دارن راه رفتن بچه هاشونو میبینن اونوقت شما نشستین دارین سر اینکه زرشک پلو خوش مزه تره یا کشک و بادمجون بحث میکنید!واقعا که!! 
اوه اوه!اقا جون آمپر چسبونده بود بد!یعنی اگه دستش باز بود هم منو هم سپنتارو می انداخت بیرون!خوب شد که نمیتونه مارو بندازه بیرون!! 
دیگه تا اخر شام نه من نه سپنتا هیچ حرفی نزدیم 
 

  • پسندیدم 2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۹

داشتم با اقاجون سر رفتن به خونه ی خودم بحث می کردم که گوشیم زنگ خورد،کارن بود دوست و جانشین من و سپن تو شرکت 
-بله ادویه،کاری داری؟ 
کارن:سلام ناهار!این فاکتورای کفش اشتباهن انگار با فاکتورای لباسا جا به جا شدن میگی چی کار کنم؟ 
-اولا ناهار و زهر مار دوما به من چه یه کاریش بکن دیگه درضمن تکرار می کنم من و سپنتا دیگه رئیس نیستیم پس هی دم به دقیقه زنگ نزنید که ای وای این جوری شد اون جوری شد مفهومه؟ فعلا تا فردا  
حرفامو زدم و قطع کردم سپنتا و اقاجون داشتن تلوزیون نگا می کردن که سپن پرسید 
سپن:قضیه ی فردا چیه؟ 
-قراره بریم سرکشی ساختمون سایت من و تو  
سپن:اخ جون فردا کرم ریزی می کنیم
خندیدم 
ولی رویا داشت با چشمای وزقی منو نگاه می کرد 
-چیه؟خوشگل ندیدی؟ 
رویا:چرا تا دلت بخواد هر روز تو اینه میبینم ولی مگه اسمتو ارشام نیست پس چرا همه به جز عمو جون بهت میگن ناهار؟ 
یه اخم گنده کردم که سپن خندید و گفت 
سپن:ناهار لقبشه 
رویا:حالا چرا ناهار؟ 
سپن:ارشام= شام=ناهار 
سپن اینو و گفت و دوباره خندید روا یه کم فکر کرد و بعد خندید 
رویا:اره خداییش خیلی جالبه،
اروم با خودت زمزمه کرد
رویا:ناهار... 
با حرص گفتم 
-خودت چی میگی توهم فانتزی؟ 
سپن خندید(فکر نکنید داداشم دیوونست ها... نه فقط یه کم خوش خندس همین) 
سپن:اینو هم خداییش راست میگه توهم جون 
رویا:چی چی رو راست میگه؟توهم فانتزیـــی؟اسم من رویاست 
-خب دیگه رویا= ارزو=توهم فانتزی 
بعد از این حرفم یه لبخند از اون حرص درادرا که تا ناکجای ادم رو میسوزونه زدم که سپن با یه لحن مزخرف گفت:اوه اوه خشم اژدها این قسمت کم نمی اورم با هنر نماییِ ناهار و توهم فانتزی 
-تو برا خودت چی میگی سه پنج تا؟ 
رویا:سه پنج تا؟!

(بدبخت از دیت ما همش در حال علامت سوال شدنه)
-اره دیگه سپنتا=سه پنج تا 
بعدم یه لبخند ملیح از اونایی که وقتی مامان میبینه میگه تو که باز شدی خر شرک(!)زدم 
اقاجون بلند شد و به سمت اتاقش که طبقه ی بالا بود به راه افتاد 
-اِ کجا میرید اقاجون؟ 
اقاجون:اگه تا دو دقیقه ی دیگه اینجا بمونم منم مثل شماها خل میشم رویا دخترم به تو هم توصیه می کنم بری تو اتاقت تا این دوتا جونِوَر مغزت رو نخوردن 
با این حرف اقاجون داد منو سپن بلند شد و رویا هم زد زیر خنده 
-دست شما درد نکنه اقاجون حالا دیگه ما دوتا شدیم جونور؟هی خدا معلومه دیگه نو که میاد به باز کهنه میشه دل ازار 
اقاجون:انقدر حرف نزن بچه(!)کی بشه اون مریم و مهران(مامان بابای من)  و اناهید و حسام(مامان بابای سپن) بیان از دست شما دوتا راحت بشم 
-اِ اقاجون داشتیم؟ 
اقاجون:نه نداشتیم.

با یه لبخند ادامه داد

اقاجون:برای همین من رفتم و از سر کوچه خریدم 
خیلی شیک و مجلسی اقاجون منو انداخت تو ماشین لباسشویی شست بعدشم پهنم کرد تو افتاب تا خشک بشم یعنی چنین پدربزرگی ادم نداشته باشه صلوات!!! 
سپن:عموجونـــن؟
اقاجون:نه نمیزارم پس بهتره دربارش حرف نزنید و از همین الان با خونه رفتن و تنهایی موندنتون خداحافظی کنید.
رفت تو اتاقش و درو بست.بلند شدم و دقیقا کنار رویا و روبروی سپن نشستم.رویا سرشو برگردوند به سمتم
رویا: اون خانوم و اقا هایی که عمو گفت کی بودن؟ 
-مامان و  بابا های ما 
رویا:چرا گفت بیان؟مگه الان کجا هستن؟ 
صدامو نازک کردم 
-سفر دور اروپا 
سپنتا خیلی اروم گفت 
سپن:البته به اضافه ی دوست دختر اقا 
و منو نشون داد که یه چشم غره بهش رفتم 
-سپن جان،خفه!الان موضوع مهم اینه که 
سپن:خونه پرررر!! 
با یه لحنی اینو گفت که ادم احساس می کرد نیمه ی گمشده اش رو جلو چشماش کشتن 
-حالا گریه نکن!یه کاریش می کنیم دیگه 
رویا:خب جیم بزنید برید

اِ تا حالا به فکر خودم نرسیده بود
من-سپن:متچاکریم! 
خخخ رویا چشماش گرد شده بود و همینجوری داشت نگامون می کرد
-رویا:چی؟متچاکریم؟این دیگه چیه؟!
-یه چیز ابدایی از یکی از دوستامونه متچکرم+چاکرم=متچاکرم
بعدم یه لبخند ملیح تحویلش دادم که سری از روی تاسف واسمون تکون داد و رفت بره تو اتاقش که یهو اقاجون از اتاقش اومد بیرون که رویا گرخید و سه متر از جاش پرید
اقاجون:رویا دخترم با اون دوتا بزمجه(!)برید واسه خرید لباس و وسایلی که نیاز داری،راستی ارشام قبلش بیا تو اتاقم و کارتمو بگیر برای خرید
-اِ اِ ا ِببین ببین!تا این رویا خانوم اومد ما شدیم جونور و بزمجه!هی خدا...
رویا خندید و رفت تو اتاقش منم تی وی رو روشن کردم و نشستم یه کم چیز میز دیدم.یه ساعتی گذشت سپن سرش تو لپ تاپ بود و رویا تو اتاقش.رفتم به سمت اتاق رویا و در زدم
رویا:بفرمایید
درو باز کردم و رفتم تو.رو تخت نشسته بود و داشت یکی از کتابایی که تو اتاق تو کتابخونه بود رو می خوند
-توهم اگه کاری نداری بریم برات خرید کنیم
توهم:باشه بریم
اومدم حرف بزنم که نمی دونم هو سپن از  کجا پیداش شد
سپن:رویا بیا بهت لباس بدم
رویا:باشه
بلند شد و همراه سپن رفت و منم رفتم تا حاضر بشم
من یه لباس سفید با یه جین مشکی و ال استار های مشکی سفید و یه اور کت مشکی پوشیدم و طبق معمول گردنبند نقره ی(الله)که خیلی دوسش داشتم رو به گردنم انداختم
رفتم تو اتاق سپن
-سپن بلند شو بریم
سپنتا همونطورکه روبروی لپ تاپش رو تخت پهن شده بود و معلوم نبود داره چی کار می کنه گفت
سپن:من حال ندارم شما دوتا خودتون برید،راستی ناهار یه کت شلوار خوبم واسه من بگیر برا مهمونی فرداشب خیلی خوشگل باشه ها!!! میخوام چشمای این کارن از کاسه بیرون بیاد
بعدم یه لبخند زد و دوباره سرشو کرد تو لپ تاپ.من موندم این دوتا چه پدر کشتگیه سر لباس پوشیدن دارن که باید تو همه ی مهمونی ها عالی باشن و چشم دخترارو در بیارن...
وقتی اومدم پایین رویا رو دیدم،جووون!اینم جیگریه واسه خودشا!یه تاپ استین کوتاه سفید پوشیده بود با جین مشکی و پالتوی مشکی و کفشای پاشنه بلند سفید...
خدایی اندامش حرف نداشت(نچ نچ نچ منحرف شدم رفت)
-این لباسارو از کجا اوردی؟
باز سروکله ی سپن پیدا شد
سپن:من بهش دادم نمیتونست که با مانتو و روسری بیاد بیرون منم یه دست از لباسای ایلین رو بهش دادم نگا کن سایزاشونم یکیه
-چشم ایلین رو دور دیدی لباساشو خیرات کردی؟
سپن خندید
سپن:اره دیگه انقدر کیف میده که نمیدونی
رویا:ایلین کیه؟دوست دختر ارشامه؟
ای خدا باز اینا گفتن دوست دختر دِ لامصب ها(لا مذهب ها)اگه اقاجون بفهمه که منو با این زمینی که روش وایسادم یکی می کنه!!
-نه ایلین ابجیه منه بیا بریم من رفتم
اینو که گفتم رویا با سپن خداحافظی کرد منم یه سر تکون دادم
-سپن فعلا یاعلی
سپن:یاعلی
رفتم از تو پارکینگ و Bmwمو بیرون اوردم و رفتم جلو در خونه پارک کردم رویا همین که از در 
بیرون اومد کلاه پالتوشو گذاشت سرش اینجوری دیگه هیچی از موهاش معلوم نبود البته نا گفته 
نماند از این کارش خیلی خوشم اومد همین که سوار شد پامو تا ته روی پدال گاز فشار دادم و ماشین پرواز کرد
رویا:فکر نمی کردم یه همچین ماشینی داشته باشی
-چطور؟
رویا:همینطوری.راستی تو چه کاره ای؟
 

  • پسندیدم 2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۰

رویا:همینطوری.راستی تو چه کاره ای؟
-من و سپن دو تا از سهام دارای سایت کوالا (یه سایت بزرگ مثل دیجی کالا و بامیلو فقط با یه تفاوت که سایت ما بین المللیه)ییم که البته قبلا فقط من و سپن بودیم بعد به دلایلی شدیم چند تا سهام دار چطور؟

بهش زل زدم دهنش باز مونده بود چشماش داشت تز تو حدقه بیرون می زد

رویا:اَ

-چته بابا؟
رویا:همینطوری اخه کوالا شناخته شدست و خب،فکر کنم رقیب زیاد داشته باشین بیخیال اینا برای راه اندازی شرکت چقدر از عمو کمک گرفتی؟
با شنیدن این حرف اخمام رفت تو هم هیچ خوشم نمیومد که بهم بگن با پول پدر بزرگ و پدرم به اینجا رسیدم من و سپن شب و روز برای اون شرکت زحمت کشیدیم
-هیچی
رویا:هیچی؟
-اره هیچی
رویا:مگه میشه؟
-اره میشه من و سپن تلاش کردیم و به اینجا رسیدیم بدون اینکه از خانواده هامون کمک بگیریم
ناخداگاه صدام بالا رفته بود نفسمو فوت کردم
- ببخشید که بلند حرف زدم.خب من گفتم حالا نوبت توعه دکتر چه بخشی هستی؟و اینکه کدوم بیمارستان بورسیه گرفتی؟
رویا:تو از کجا میدونی که من دکترم و بورسیه دارم؟
- به خانومو! مارو دست کم گرفتی مادمازل!من واسه خودم یه پا شرلوک هلمزم نگفتی تو چه بخشی کار میکنی؟
رویا:قلب و عروق هنوز اینترن هستم
- اوپس!هنوز؟!ببینم مگه بیست و سه سالت نیس؟
رویا:چرا
-خب مگه اینترن ها از اول سال هفتم نیس؟
رویا:چرا ولی خب من دوسال رو جهشی خوندم
-ایول بابا درسخون.خب بورسیه کدوم بیمارستان رو گرفتی؟
رویا:بیمارستان....
_اوپس من یه رفیق دارم که این رفیقمون از قضا یه بیمارستان داره و از قضا بیمارستانی که تو بورسیشوگرفتی بیمارستان اونه بریم یه وقتی اونجا ببینید همو
بعدم یه لبخند بهش زدم که یه جیغ زد که امواتمو به چشم دیدم(!)
رویا:واییییییییییی
- دختر چرا جیغ میزنی سکته کردم
رویا:راست میگی؟وای خیلی ازت ممنونم !ولی یادت باشه من اون کاری رو که کردی فراموش نمی کنم و حتما تلافیشو سرت در میارم !
- هه!حالا مثل میخوای چی کار کنی؟
رویا:بدبختت می کنم !
- باشه بابا باشه
رویا:خب حالا داریم کجا میریم؟
- میریم پاساژ....... ،چطور؟
ماشین رو تو یه پارکینگ پارک کردم و قبض رو گرفتم دستم و رو به اسمون گفتم
- خدایا دمت گرم!!عجب هواییه !
با رویا رفتیم تو پاساژا و توی هر مغازه ای که فکرشو بکنید رفتیم اول چند دست لباس برای بیرون بعدم چنتا دیگه واسه پارتی ها و بعد برای مهمونی های رسمی بعد برای خونه انقدر زیاد بودن که دستای منو رویا
پر پر بود من بدبخت که یکی دوتا نایلون های سبک رو با دندونام گرفته بودم!انقدر سلیقش خوب بود که اول کلی لباسارو نگاه می کردیم بعد می خریدیم وقتی قشنگ دستامون پر شد من نایلون های دست رویا رو هم گرفتم و به سمت ماشین رفتم و نایلون هارو تو ماشین گذاشتم .
وقتی برگشتم هنوز نتونسته بود کفش خوب انتخاب کنه واسه همین بردمش مغازه ای که خودم همیشه ازش خرید می کنم .اونجا یه چند جفت کفش پاشنه بلند چندتا هم بدون پاشنه برداشت.از همون مغازه یه چندتا کیف دستی و کیف پول و کوله هم برداشتیم ...
- خب خب خب،حالا نوبت لوازم ارایشه ...
رفتیم تو یه مغازه ی بزرگ که توش همه چیز پیدا میشد
از هر چیزی می گفتم بهترین مارکش رو بیاره و به سلیقه ی خودش یه چندتا عطر و ادکلن برداشت منم یه ادکلن تلخ برداشتم وقتی از مغازه بیرون اومدیم نایلون های دستش رو گرفتم و کارتو به دستش دادم و رمزشو گفتم و هلش دادم تو یه مغازه تا واسه خودش لباس
زیر بخره .
بعد از تقریبا نیم ساعت که اومد لپاش گل انداخته بود و چنتا هم نایلون
دستش بود،منم که دیگه قیافم توضیح نمیخواد داشتم در و دیوار پاساژ رو
می خوردم
- خب خب خب رویا خانوم حالا باید بریم یه کم طلا جواهر بخریم...اخ اخ اخ اخ باید یه لباس دیگه هم برای فرداشب بخریم
دوباره همه ی خریدارو گرفتم و بردم گذاشتم تو ماشین و برگشتم)هی خدا
اگه اقاجون و اون پس گردنی هاش نبود عمرا اگه این کارارو می کردم(اول رفتیم برای خرید لباس شب رویا یه لباس شب بلند خاکستری برداشت که تا روی زانو تنگ بود بعد گشاد میشد یقه ی لباس گرد ساده بود و استیناش سه ربع بود و تمام تور ...
خوشم میومد مثل این دخترای تازه به دوران رسیده لباسایی که کلا نیم متر پارچه هم نمیبره برنمیداره کلا همه ی لباسای بلند و پوشیده رو برمیداره ...
بعد از خرید لباس رفتیم یه کفش سر بسته ی خاکستریه مخمل پاشنه ده سانتی هم براش خریدیم بعدم چنتا سرویس طلا و نقره هم خریدیم
رویا:میگم ناهار ...
یه نگاه عصبی و خشن بهش انداختم که چشاشو واسم چپ کرد
رویا:حیف من که با تو اومدم بیرون راستی کت و شلوار برای سپنتا خریدی؟
زدم رو پیشونیم
- اخ اخ اخ!!خوب شد یادم اوردی نه نخریدم بریم بخریم
یه کت و شلوار کرم واسه ی سپنتا گرفتیم با یه لباس سفید خودمم یه کت
و شلوار سورمه ای با کفشای سورمه ای چرم براق به به چه جیگری بشم من فردا(اعتماد به نفسم تو حلق صدام)
بعد از خرید کت و شلوار رفتیم و با رویا یه بستنی خوردیم و برگشتیم خونه .
به خدمتکارا گفتم وسایل رویا رو ببرن تو اتاقش
کت و شلوار خودم و سپنتا رو برداشتم و بهش دادم رفتم تو اتاقم و کت و شلوار رو انداختم رو تخت .
لباسامو با یه شلوارک و تیشرت عوض کردم و لپ تاپم رو برداشتم و روی تنها قالیچه ی اتاقم دراز کشیدم و سرم رو لپ تاپم کردم و به اوضاع سایت رسیدگی کردم بعدم رفتم ببینم بازی جدیدی که دارم برنامشو می نویسم چطوره ...
 

  • پسندیدم 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۱

ترق !!!
اخیش چقدر قلنج شکوندن خوبه!اصلا خستگیت در میره و سرحال میشی !
رفتم پایین ساعت ده و نیم بود اقاجون و رویا داشتن فیلم نگاه می کردند و سپنتا هم طبق معمول دراز کشیده بود و داشت تخمه می خورد
- هوی سپن بلند شو ببینم ...
سپن:چی کار داری بابا؟به خدا فقط دارم تخمه می خورم و سریال می بینم
- بلند شو ببینم تنبل!بلند شو ببین بازی که دارم کداشو می نویسم خوبه یا نه اگه خوب نیست دوباره بنویسم
سپن:اووو وقت زیاده حالا بعدا می بینم
- خب باشه پس برو اونطرف تر تا منم بخوابم
تا ساعت دوازده سریال دیدیم بعدشم من رفتم شام خوردم چون اونا شامشون رو خورده بودن
 بعدم رفتم خوابیدم
چشمامو باز کردم.از روی بلند شدم دست و صورتمو شستم وگرمکن مشکیمو پوشیدم ساعت 6 صبحه و طبق معمول همه خوابیدن برم یه کم دوچرخه سواری کنم.قبل از اون لباس سفیدمو دادم به جسی)خدمتکارمون(تا اتو بزنتش
پله هارو دوتا یکی اومدم پایین و قمقمه ی ابم رو برداشتم و راهی شدم
- پیش به سوی یه دوچرخه سواریه عالی !
یه یه ساعتی بود که داشتم دوچرخه سواری می کردم ...
دیگه پاهام داشتن بهم فحش میدادن که قصد برگشتن کردم همین که رسیدم رفتم زیر دوش و خودم رو خوب شستم وقتی اومدم بیرون سریع لباس پوشیدم و رفتم پایین ساعت 7.30 بود رفتم سر میز صبحونه بقیه هم بودم سلام دادم و نشستم و شروع کردم به خوردن ...
- راستی رویا لباس بپوش که بریم بیمارستانو بهت نشون بدم ببیینی دوسش داری یا نه
رویا:باشه بازم میگم ممنون
- بازم میگم تشکر لازم نیست
رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم و یه تیپ تقریبا رسمی زدم رفتم بیرون و این دفعه سوار پورشم شدم که رویا هم اومد به سمت بیمارستان روندم...وقتی رسیدیم به سمت منشیه)نیک(رفتیم
منشی به احتراممون ایستاد
-Désolé, Nicholas est dans sa chambre?
)ببخشید نیکلاس تو اتاقش است؟(
—Oui, ils attendent
منشی:بله منتظرتون هستند
- Merci
- ممنون
در اتاق نیک رو زدم
— Viens!
— بفرمایید !
درو باز کردم و رو به نیک گفتم
- Êtes-vous autorisé?
- اجازه هست؟
نیک خندید
نیک:البته بفرمایید
رو به رویا کردم
- بفرمایید مادمازل !
رویا:نمکدون !
رفتیم سمت نیک که نیک منو بغل کرد و فشرد
نیک: پسر؟دلم برات تنگ شده بود
رویا از لحجه ی باحال نیک خندش گرفته بود خندیدم
- من که همینجام این تویی که نیستی و همیشه سرت شلوغه !
نیک: قرارمون نامردی نبود! من اومدم خونتون ولی تو و سپنتا نیومدید !
- سرمون شلوغ بود رفیق!امیدوارم ببخشی
نیک:مشکلی نیست خانوم زیبا رو معرفی نمیکنی؟
- اوه بله ایشون رویا هستند یه جورایی دختر عموی من هستند و یکی از کسایی که بورسیه بیمارستان شما رو گرفته از ایران اومده
نیک چشماش برق زد
نیک: از اشناییتون خوشبختم مادمازل 
رویا:منم از اشنایی با شما خوشبختم
نیک: کاری داشتی که همراهش اومدی؟
- اومدم رویا رو بیارم تا کلاساشو ببینه امیدوارم زیاد بهش سخت نگیری تازه اومده
نیک:اوکی مشکلی نیست
- خب رویا  رو قبول می کنید دیگه؟
نیک:به نظرت انقدر دیوونم که قبولش نکنم؟
- شاید!
نیک:ممنون واقعا
چیزی نگفتم
نیک: خوشحال میشم اگه در اینجا کار کنید  و درس بخوانید خانوم جوان
رویا:منم خوشحال میشم
نیک: شما در کدام بیمارستان پزشک بودید؟
رویا:خب راستش بیمارستان...
نیک: همو...چند سالتونه؟
رویا:۲۳سال
نیک:خب من می تونم چند روزی که نبودید رو براتون مرخصی رد کنم و اینکه به بیمارستان ما خوش امدید
رویا:ممنون واقعا ممنونم!
- خب بسه دیگه قضیه رو هندیش نکنید منم برم دیگه
رویا:کجا میخوای بری؟
- من برم تا تو کاراتو اینجا شروع کنی
رویا:اما ...
- اما چی؟
رویا:هیچی
- فعلا نیک
نیک:فعلا
از اتاق اومدم بیرون یه سری برای منشی تکون دادم و رفتم تا سوار بر ماشین قشنگم دوباره جریمه بشم !!
سر راه قبل از اینکه برم خونه رفتم تا چیپس و پفک بگیرم چون ذخایر تو خونه تموم شده ...
درو باز کردم به همه جای خونه سرک کشیدم و طبق معمول اقاجونو توی اتاقش خفته یافتم !
رفتم به سمت اشپزخونه و یه ظرف بزرگ برداشتم و پنج تا از چیپسا رو باز کردم و ریختم توش و بعدم شاد و خرم رفتم تا لپ تاپم رو بیارم و باگایی رو که سپن گفته بود برطرف کنم لپ تاپو برداشتم و به سمت حیاط رفتم تا درون فضای ازاد کار کنم تا خون به مغزم برسه .


اخ کمرم خشک شد الان ساعت 1 ظهره و من سه ساعت و نیمه که داشتم بکوب کار می کردم 
-هَـــو!!!به رویا نگفتم چه جوری برگرده!اقاجون منو میکشه!وای تازه بعد از ظهر هم مهمونیه!بدبخت شدم بیچاره شدم نابود شدم! 
سریع یه زنگ به رویا زدم که چون شمارمو نداشت به فرانسه جواب داد وقتی گفتم منم کلی جیغ جیغ کرد و بهم فحش داد و گفت که چع جوری بیاد خونه که گفتم میرم دنبالش که گفت حالا نیا و دو ساعت دیگه بیا من هم که مطیع و حرف گوش کن...(مدیونید فکر کنید از اقاجون می ترسم!)
مهمونا ساعت5میرسن برم ناهار بخورم و یه کم فیلم نگاه کنم تا بیان ساعت دو و نیم بود که رفتم لباسمو از جسی بگیرم که گفت  لباسو رویا ازش گرفته تا بزاره تو اتاقم رفتم تو اتاق تا ببینم لباس رو کجا گذاشته که وقتی لباس رو دیدم جاخوردم رو لباس با یه رژ صورتی نوشته شده بود 
((هاها!خوردی ناهار جون؟دیگه نبینم سر به سر من بزاری ها!اگه دوباره بخوای یه همچین کاری کنی بد تر از اینو سرت میارم به خاطر کارم 1-2 به نفع من بی صبرانه منتظرم تا ببینم چه جوری میخوای تلافی کنی))
به جز متن یه چنتا رد لب هم روش بود،لباس رو برداشتم و پشتش رو هم نگاه کردم که یه متن دیگه بود 
((راستی ارشام جون این رژِ بیست و چهار ساعتس از سپن پرسیدم دیدم خیلی صورتی دوست داری برای همین برات با صورتی نوشتم))
بدجوری امپر چسبوندم اخه نه تنها اون لباس هدیه ی ایلین بود بلکه من لباس دیگه ای نداشتم که به اون کت و شلوار بخوره به خودم قول دادم تا دم این دختر افاده ای رو بچینم برای اینکه خالی بشم یه چنتا داد پدر مادر دار کشیدم که همون لحظه یه فکر بسی(بسیار)خبیث به ذهنم رسید 
-با ابروت خداحافظی کن کوچولو... 
 

  • پسندیدم 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۲

بعد که اروم شدم لباس پوشیدم و رفتم دنبال رویا تو ماشین خیلی عادی برخورد کردم و گفتم که نامشو دیدم اونم کلی بهم خندید و مسخرم کرد  
وقتی رسیدیم خونه اون رفت تا بره و برای مهمونی حاضر بشه و منم همونجور که داشتم میرفتم تا نقشمو عملی کنم زیر لب با خودم تکرار می کردم 
-به هر نحوی برنده ی این دوئل منم تاحالا نشده که کسی منو ببره(البته به جز سپن که اون بحثش با بقیه جداس) 
با هزار و یک جور بدبختی یه لباس درست درمون پیدا کردم و پوشیدم لباسم یه لباس سبز تیره بود که با تک کت مشکی و جین مشکی ستش کردم که کراوات راه راه سبز و مشکی هم به صورت شل بستم ادکلنم رو به گردن و مچ دستام زدم و ساعت بند چرم مشکی و دستبند استیلم رو دستم انداختم و کفش های چرم مشکیم رو هم پوشیدم  
تو اینه به خودم نگاه کردم عجب جیگری شدم من! 
رفتم پایین که دیدم سپن داره با رویا حرف میزنه سپنتای کثافت تو اون کت و شلوار کرم حسابی خوش تیپ شده بود و امکان داشت دخترا برای به دست اوردنش دوئل بزارن 
سپن:اِ ناهاری چرا کت شلوار سورمه ای تو که خریدی نپوشیدی؟ 
-چون یه ادم رو مخی لباس سفیدم رو که قرار بود باهاش بپوشم با رژلبش خط خطی کرده بود 
سپن:هه؟ 
-هیچی بابا حالا نمیخواد هنگ کنی 
رویا:اره بابا فدای یه تار موی گندیده ی طرف این که چیزی نیست،چیزیِ ناهار؟ 
مثل یه گاو وحشی بهش خیره شده بودم بهش داشت از دماغ و گوشام دود میزد بیرون 
-نه چیزی نیست فقط من مجبور شدم با یه همچین تیپی بیام که اقاجون بخوره منو 
رویا ریز خندید 
رویا:اشکال نداره فدای اون کله ی کچلت!!اوپس ببخشید فدای اون کله ی پر موت 
بعدم یه لبخند زد و ابروشو انداخت بالا رفتم کنارش و اروم در گوشش گفتم 
-اره فدای سرم که قراره سرت بلا بیاد... 
تو موهام دست کشیدم و رفتم تا به ایلین زنگ بزنم بلکه یه کم چرت و پرت بگه حالم برگرده سر جاش هرچی زنگ زدم جواب نداد دلشوره گرفتم دوباره گرفتم خاموش بود ای بابا!!رفتم رو تاب نشستم که دوباره زنگ بزنم که گوشیم زنگ خورد
--ناهار سِپَن زنگ زده باز کجایی؟ 
این زنگو سپنتا گذاشته تا همیشه خودش با بقیه فرق داشته باشه 
-اله بلو!نه بلو اله!اَاَاَاَه بله الو؟ 
سپن:یا خدا اری از دست رفتی! 
-اَه سپن تو حال خودم بودم که زنگ زدی که اینطوری شد،حالا چی کار داری؟ 
سپن:عمو میگه بیا الان مهمونا میرسن 
-باشه الان میام 
رفتم تو که سپن نبود رویا هم سرش تو گوشیش بود و اقاجونم نشسته بود رو صندلیش و داشت کتاب می خوند... 
رفتم بالا تو اتاق سپن که دیدم داره پی اس فور بازی میکنه 
-بیشعور چرا منو صدا نزدی باهم بازی کنیم ها؟ 
سپن:یادم رفت حالا عیب نداره بشین بازی کنیم 
شروع کردیم به بازی کردن من رئال برداشتم اونم بارسارو.داشتیم بازی می کردیم2-2بودیم که یهو در باز شد من و سپن که فاتحه ی خودمون رو خوندیم چون اقاجون بود 
اقاجون:از سنتون خجالت بکشید مهمونا اومدن اونوقت شما دوتا نشستید اینجا و دارید فیفا بازی می کنید؟ 
-نه 
اقاجون:پس این چیه؟ 
بعد از این حرفش به صفحه تلوزیون اشاره کرد 
-این پی اس فورِ 
اقاجون:حالا دیگه منو مسخره می کنی؟ 
اومد تلوزیون رو خاموش کرد بعدم یه پس گردنی به جفتمون زد و رفت بیرون 
-سپن بلند شو که اگه الان نریم پایین اقاجون با کاتانای(شمشیر سامورایی(اونجوری نگاه نکنید خب دوس داشتم بعد رفتم خریدمش:دی))من سرمون رو میبره 
سپن:بزن بریم 
دوتایی بلند شدیم و مثل دوتا جنتلمن رفتیم پایین و با همه سلام علیک کردیم.وقتی دلیل دیر اومدنمون رو پرسیدم ما خیلی ساده گفتیم برای سایت مشکلی پیش اومده بوده و ما داشتیم مشکل رو برطرف می کردیم 
اخ جون غذا!!!از صبح تا حالا هیچی نخوردم 
به سمت میز پرواز کردم،ژله تمشک و البالو پای تمشک بستنی وانیلی با تزئین تمشک و یه لیوان شاین پاین برداشتم.داشتم چیز میزایی رو که برداشته بودم میخوردم که... 
رویا:نترکی یوقت شازده 
غذامو قورت دادم 
-نترس من نمیترکم تو یه فکری به حال خودت بکن که داری جر میخوری 
رویا:من دارم جر میخورم؟ 
-اهوم 
رویا:می کشمت یه بلایی سرت بیارم که خودت بشینی به حال خودت زار بزنی 
-باشه 
رویا عصبی بود و من ریلکس یعنی اگه ولش می کردی میومد منو ریز ریز می کرد 
اخ خدا چقدر سوسک رسانی لذت بخشه ایشالا قسمت همتون بشه از ته ته دلم براتون ارزو می کنم(خخخ)
چند ساعتی از جشن می گذره تا ده دقیقه ی دیگه باید بریم سر میز شام تا من تلافی کار توهم فانتزی رو دربیارم 
همه سر میز شام نشسته بودیم و اخرین نفر رویا بود چون اقاجون داشت به اون خوش امد می گفت و بهش گفت که بره کنار اقاجون و دقیقا رو بروی من بشینه. 
وقتی می خواست بشینه یه ابرو برای من بالا انداخت و همین که نشست یه صدای بسیار دلنشین بیرون اومد(!)اسم کتابیه صداهه باد معدست(خخخ)
رویا قرمز شده بود و ملت داشتن با تعجب بهش نگاه می کردن رویا از روی صندلیش بلند شد و بالش صدادار عزیز من رو برداشت و به من نگاه کرد. 
با دستام علامت3-2 به نعف خودم رو نشونش دادم رویا از خشم،عصبانیت و خجالت قرمز شده بود(ناگفته نماند که یه کم فقط یه کم از کارم پشیمون شدم)اقاجون گفت 
اقاجون:اشکال نداره دخترم اخه میدونی ما تو خونمون یه بچه ی پنج ساله داریم که با تازه واردا خوب نیست  و اذیت می کنه باهاتم خوب نمیشه مگه اینکه یه کاری به نعفش انجام بدی... 
رویا:باشه عمو جون ممنون از راهنماییتون... 
با این حرفاشون دیگه عذاب وجدان گردنمو گرفت حالم خوب نبود سپن هم داشت با اخم نگاهم می کرد 
دیگه رویا تا اخر مهمونی یه نگاهم بهم ننداخت وقتی همه رفتن منم رفتم تو اتاقم رو بروی اینه ایستادم 
-کارم اشتباه بود 
+نه نبود اون لباستو داغون کرد 
-ولی ابرومو نبرد من ابروشو بردم 
+کارت درست بود 
داشتم به خودم دلداری می دادم که کار اشتباهی نکردم ولی یهو سپن با اخم اومد تو اتاقم و لپ تاپشو برداشت و بی هیچ حرفی رفت بیرون و این یعنی عمق فاجعه یعنی ارشام گند زدی یعنی ببین چقدر کارم اشتباه بوده که سپنتا هم ازم ناراحته،بالاخره اون حس عذاب وجدان برنده شد و من با ناراحتی و مغموم به سمت اتاق رویا رفتم و در زدم ...
 

  • پسندیدم 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۳

((رویا))

داشتم لباسامو عوض می کردم که در زدن.سریع یه لباس استین سه ربع پوشیدم و رفتم درو باز کرد.سرم پاییین بود.شروع کردم به انالیز کردن ظرف.یه شلوار گرمکن خاکستری که دستاشو کرده بود تو جیباش یه تیشرت مشکی و...اون چشمای خاکستری پشیمون که سرش پایین بود.فکر کن با دو متر قد مثل این پسرایی که کار بدی کردن و الان پشیمونن و دارن از مادرشون عذرخواهی می کنن وایساده بود.
ابروهامو کشیدم تو هم پسره ی پررو
-بفرمایید 
ارشام:ببخشید 
با صدای بلندی گفتم
-چیــــی؟؟؟ 
انگار با خودش سر جنگ داشت ولی بعد از چند ثانیه گفت
ارشام:ببخشید که اون کارو کردم اصلا دست خودم نبود فقط میخواستم تلافی کنم اخه اون لباس خیلی برام مهم بود  
همچنان سرش پایین بودفضولی ذاتیم قلقلکم داد که بپرسم چرا اون لباس براش مهم بوده.می دونم چون فقط همون یه لباس سفید رو داشته نیس پس پرسیدم 
-چرا اون لباس برات مهمه؟دلیل خاصی داره؟ 
ارشام:اخه اون لباس رو ایلین بهم هدیه داده بود واسه همین دوسش دارم و با اون کاری که تو کردی دیگه نمیشه ازش استفاده کرد و باید بندازمش دور... 
شرمنده شدم
-منم معذرت می خوام کار منم درست نبود ولی خب...مطمئن باش تلافی می کنم ناهار جون!!!
سرش رو بلند کردم و بهش نگاه کردم که به اون دوتا چشم خاکستری زل زدم
ارشام:قطعا خوشحال میشم جبران کنی و اینکه منو بخشیدی؟
چشمامو به نشونه ی اره بست و یه کم بهم فشارشون دادم
ارشام:ممنون
-کاری نکردم که تشکر می کنی
ارشام:شب بخیر
-شب تو هم بخیر کابوسای رنگی ببینی!
داشت با تعجب نگام می کردم
-هان چیه؟ چرا اینجوری نگا می کنی گمشو برو تو اتاقت خوابم میاد پسره ی ایکبیری حالا نمیتونستی فردا معذرت خواهی کنی بیشعور؟اه
ارشام:فکر کنم جن زده شدی برو برو بخواب که الان منو میخوری فعلا
درو بستم و رفتم و مسواک زدم و پریدم رو تخت.من باید حال این پسررو بگیرم.اونم هرجوری که شده...
((آرشام))
رفتم به سمت اتاق خودم که دیدم سپن روبروی در اتاق وایساده و داره با یه لبخند ملیح نگام می کنه
-هان چیه؟برو بخواب دیگه باقالی،دیدی که رفتم ازش معذرت خواهی هم کردم
اینو گفتم و به سمت اتاقم رفتم
سپن:شب بخیر ناهار جونم
-شب بخیر بزغاله
رفتم تو تختم و به ثانیه نکشید که خوابم برد
اخ خدایا امروز من و سپن خیلی کار داریم باید بریم به ساختمون انبار و به سایت هم یه سری بزنیم خدا به دادمون برسه...
دست و صورتمو شستم یه کت شلوار مشکی با لباس خاکستری و کراوات مشکی پوشیدم و داشتم با خودم یکی به دو می کردم و از پله ها می رفتم پایین تا برم تو اشپزخونه که سپن رو روبروی خودم دیدم اون یه جین سورمه ای پوشیده بود با یه لباس سفید و اورکت سورمه ای کفشم که ال استار پوشیده بود مو های دیزلیشو هم مرتب کرده بود و شده بود هلو بپر تو گلو
سپن:اِ ناهار چرا تیپت انقدر رسمیه؟
-سپن داداش خیر سرمون سهام داریما!مثل تو تیپ دخترکش بزنم خوبه؟
همینجوری که داشت کراوات منو میبست نیشش باز شد
سپن:اره مثل من تیپ دخترکش بزنی خوبه!بریم؟
-بزا من یه لقمه بخورم بعد بریم
سپن:میمیری بگی می خوای صبحونه بخوری؟
-اره
سپن:اره و مرض
رویا:اگه شما دوتا برید من چجوری برم بیمارستان؟
سپن:اون دیگه مشکل خودته جوجو!
رویا:جان؟؟!
-هیچی بابا ولش کن ما که با ماشین نمیریم که من ماشینمو میدم بهت اگه هم جریمه شدی غمت نباشه
رویا:رانندگیم انقدر بد نیست که جریمه شم!
حس کردم اینو با دلخوری گفت واسه همین براش توضیح دادم
-منم نگفتم رانندگیت بده!گفتم اگه جریمه شدی یه چند وقتیه که عبور ماشین با داشتن کم تر از سه سرنشین جریمه داره واسه همین گفتم
رویا:اها،راستی من یادم نیست دیروز کجا رفتیم
-لوکیشنش رو برات میفرستم اون دیگه دست خودتو میبوسه
رویا:ممنون
-خواهش.فعلا
رویا:فعلا راستی با چی میرید؟
یه نگاه به سپن کردم و دو تایی باهم نیشامون باز شد
سپن:دوچرخه!!
لیوان اب پرتغالمو سر کشیدم و سریع رفتم دنبال سپن و دوتایی سوار دوچرخه هامون شدیم و پیش به سوی یه روز اعصاب خورد کن!!
.
.
.
-خدایا!!از دستون خسته شدم!مگه ماها باهم دوست نیستیم!پس چرا همش دارین باهم دعوا و کل کل می کنین؟ها؟ فقط بهم بگین چرا؟ 
سپن-مانی:چرااااااااا؟ 
اومدم برم سمتشون که خندیدن و معذرت خواهی کردن 
-نه جدی جدی چرا؟ 
سپن:چون چ چسبیده به را چون به دلیل اینکه زیرا 
اومدم برم خفش کنم که مانی گرفتم 
کارن:از این سپنتا بپرس 
مانی:بخاطر اینکه این سپنتا خان همیشه دوست دخترای مارو میپرونه! 
کارن:یا باهاشون رفیق میشه و بعد دو سه روز ولشون مکنه اوناهم میان سر وقت ما و مارو به دردسر میندازن 
-خوب میکنه!اصلا چرا شما دو تا انقدر دختر بازین؟خجالت بکشید!اِ 
کارن:اِ بابا من تقریبا هفت ماه پیش با یه دختری اشنا شدم و خیلی ازش خوشم اومد اسمش رزالین بود ولی سپن اونو از من گرفتش اونو عاشق خودش کرد بعدم ولش کرد رزالین هم خودکشی کرد و مرد.ببین ارشام اون دختر اولین عشق زندگیه من بود هیچوقت سپنتا رو نمیبخشم... 
یه کم فکر کردم(اخه میدونید سپن کلا دختر بازی دوست داره واسه همینم دوست دختر زیاد داشته) سپن که هفت ماه پیش با کسی رفیق نبود! 
-سپن تو که هفت ماه پیش دوست دختر نداشتی! 
سپن یه ابرو بالا انداخت 
سپن:بابا رزالین دیگه که باهم رفتیم پارک 
اسم پارک که اومد گرفتم منظورش چیه 
-اها یادم اومد 
رو کردم به کارن 
-کارن جدی جدی می خواستی با اون لب بادکنکی ازدواج کنی؟بابا اون که هیچ جاش مال خودش نبود که همه جاش عملی بود!تازه ولش می کردی با هممون ل.ا.س میزد دختره کلاً خیلی فازش خراب بود! 
کارن:حالا اون هیچی،بقیه دوست دخترامو چرا می پروند؟ 
-دوست دختری بگیر که دنبال پولت نباشه داداشم!اون دوست دخترایی که تو و مانی میگیرید به درد جرز لای دیوارم نمیخورن!مثل مگس دور شیرینین! 
یه کم باهم بحث کردیم بعدم به خوبی و خوشی هرکدوم رفتیم سر کار خودمون... 
سپن :خسته نباشی دلاور خدا قوت پهلوان 
-همچنین همچنین! 
سپن:راستی اری؟ 
-اری و زهر مار بیشعور اری؟اه اه پسره ی جلبک بی خاصیت بزغاله!حالا چی داشتی می گفتی؟ 
سپن:اولا جلبک بی خاصیت خواهرته! 
-صد در صد شک نکن که اون ایننه از تو هم بی خاصیت تره! 
 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۴

سپن:تو حرفم نپر بیشعور!داشتم میگفتم!ثانین دوست دارم بگم اری به تو چه؟ثالثا بابا دلمون پوسید تو اون خونه قدیمی لامصب(لامذهب)بابا من کل هفته منتظر اینم که تو بخوری به یکی از چیز میزای تو خونه اون چیزه بشکنه و عمو دعوات کنه تو هم مثل خر شرک نگاش کنی من بخندم بابا حوصلم سر رفت به خدا 
-باشه،حالا یه جایی میریم تو حرص نخور
سپن:نوکرتم به مولا!ببین اری فقط چیز باشه دخی موخی هاش پایه باشن ها... 
بعد از این حرف شیطون ابروهاش انداخت بالا،یه خودکار دستم بود که همونو پرت کردم سمتش که اگه جاخالی نمیداد می خورد تو پیشونیش 
-پسره ی هیز چشم چرون!تو خجالت نمیکشی؟واقعا که! 
سپن:اوووو حالا جوش نزن چروک میشی رو دستمون می مونی! 
-سپنتااااااا! 
سپن:جانا؟ 
-میام میخورمتا! 
سپن:بیا بخورش! 
(ذهن منحرفتون رو جمع کنید ادامسو از توی دهنش کش داده بود بیرون گفت اونو بخورم.بلی فرزندان من داشتن ذهن منحرف اصلا خوب نیست!)
-سپن چرا اذیت میکنی؟میدونی که پا میزارم تو این شرکت اعصابم بهم میریزه چرا تو بدترش می کنی؟ 
سپن:چون دوست دارم! 
-ادم دو تا رفیق مثل تو داشته باشه خیالش راحته که نمیمیره یا خودکشی میکنه یا سکته میکنه یا ناقص میشه یا دیوونه! 
سپن:ببین میتونی خودکشی کنی یا سکته ولی ناقص و دیوونه نمیشی 
-چرا؟ 
سپن:یه ادم که نقص عقلی داره یا به عبارتی منگل و دیوونست که نمیتونه دوباره ناقص و دیووونه بشه میتونه 
-سپن داداش مرسی که انقدر بهم لطف داری 
سپن:خواهش می کنم داداش دیگه چه کنیم دیگه  خراب رفاقتیم!حالا بی خیال اینا بلند شو بریم خونه که روده کوچیکه نه تنها روده بزرگرو بلعیده بلکه الان رفته سراغ کبد و کلیه و بقیه ی اعضای بدنم بدو بریم... 
-اوه اوه پس ولت کنیم من رو هم میخوری 
سپن:اشغالخور نیستم 
-من اشغالم؟ 
سپن:اره،نه،بله،خیر...اه من چه میدونم؟تو اشغالی؟ 
-سپن تو الان گفتی من اشغال خور نیستم سپن می کشمت
افتادم دنبالش هی من بدو اون بدو 
سپن:اری بیخیال من جون ندارم 
-منم ندارم ولی اگه گیرت بیارم زنده زنده می کشمت! 
بعد از چند دقیقه که دنبالش دویدم نفس کم اوردم و افتادم یه گوشه 
-ای نمیری هه هه که همیشه هه هه دویدنت از من هه هه بهتر بود هه هه 
سپن:ما هه هه اینیم دیگه هه هه 
بعدم نیششو باز کرد 
-نیشتو ببند بیا منو از رو زمین جمع کن((بلند کن))بریم خونه ناهار بخوریم 
سپن:ما تورو نمیخوریم این صد بار 
سپن میام لهت می کنما!!! 
سپن:اگه تونستی پاشی بیا یه پسی((پس گردنی))بزن به من 
-سپن بلندشدم باید بزاری یه پسی بزنما! 
سپن:باشه تو بلندشو بیا یه پسی به من بزن 
-اومدم 
بلند شدم و رفتم سمتش که چشاش چهار تا شد،یه پسی خفن زدم بهش که اگه به خودش نمیومد میرفت تو زمین.کتمو برداشتم 
-سپن بریم؟ 
سپن:بریم 
خلاصه بعد از کلی کار و خستگی از اون اتاق کوفتی بیرون اومدیم و سوار بر دوچرخه هی بهم فحش میدادیم که چرا ماشین برنداشتیم و همینجوری تا خود خونه یه کله بهم فحش دادیم 
اخ خدایا!پدرم در اومد،تقریبا یه ماهی میشه که کارای شرکت قاطی پاتی شده بود و بخاطر همین من و سپن باید هر روز می اومدیم شرکت واسه همین سرمون خیلی شلوغ بود این سپنتای کثافت هم که دو روز نشده گذاشت رفت ایران بیشعور!رویای ذلیل نشده هم که کم کم کارمو تلافی می کنه ولی به گفته خودش تلافیه اصلیش هنوز مونده(اره جون عمش!) 
از اتاقم تو شرکت اومدم بیرون و به سمت پارکینگ رفتم تا دوچرخه امو بردارم... 
سوار دوچرخه ام شدم و به سمت خونه راه افتادم. 
وقتی رسیدم یه رست رفتم تو اتاقم و لباسامو با لباسای راحتی عوض کردم و رفتم تو اشپزخونه ساعت هفت بود و من هنوز ناهار نخورده بودم غذایی که از ظهر مونده بود گرم کردم و خوردم. 
رفتم به اقاجون سرزدم که خوابیده بود.اتاق رویا هم رفتم اونم خوابیده بود پتوشو انداختم روش اخه یه کم سرد بود.به صورتش خیره شدم تو خوابم یه نیمچه لبخند داشت این بشر !واقعا نمیدونم چرا انقدر شاده؟ 
از اتاقش اومدم بیرون و رفتم تو اتاق خودم و خوابیدم 
تیک تیتیتیتیک تیتیتیتیک 
بلند شدم و ساعت رو خاموش کردم هنوز خوابم میومد...یه لحظه وایسا... 
ساعت فقط صبحا زنگ میزنه و این یعنی من از دیروز خوابیدم وای خدا کارام!!! 
دست و صورتمو شستم و گرمکنم رو پوشیدمم و رفتم دوچرخه سواری... 
یه یه ربع بیست دقیقه ای میشد که دوچرخه سواری می کردم .روبروم یه دست انداز بود که یه کم جلوترش یه چاله پر از اب و برگ بود اومدم ترمز بگیرم که نرم تو چاله که... 
-یاخدا این چرا ترمزش نمیگیره؟؟؟ 
شپلــــغ!! 
-هِهِهِهِهِهِه خدایا این بود رسمش؟دمت گرم! 
از رو زمین بلند شدم کل هیکلم گلی بود و برگ بهم چسبیده بود رفتم دوچرخه امو بلند کردم که دیدم سیم جفت ترمزامو بریدن 
اخمام رفت تو هم زیر لب غریدم 
-رویا... 
با همون قیافه و دوچرخه ی داغون شده راه افتادم به سمت خونه هوا سرد بود منم که خیس ...همین که رسیدم خونه با همون قیافه رفتم سر میز و دقیقا روبروی رویا نشستم و با چشم و ابرو براش خط و نشون کشیدم 
اقاجون:خط و نشون نکش عمل کن!درضمن با اون کاری که با ابروی رویا  تو مهمونی کردی کمتم بود... 
-اِ اقاجون... 
اومدم بقیه حرفمو بزنم که سرفم گرفت و کلی سرفه کردم 
-بدبخت شدم! 
رویا:وا چرا؟حالا یه سرما خوردی ها! 
-شرکت و چی کار کنم؟ 
و دوباره سرفه کردم سرمو گذاشتم رو میز تا خنک بشه اخه رومیزی خیلی سرد بود 
اقاجون از سر میز بلند شد و اومد کنارم و سرمو بلند کرد و دستشو گذاشت رو پیشونیم 
اقاجون:خیلی تب داری نمیری شرکت سپنتا امروز یه راست میره شرکت 
-اما... 
اقاجون:اما نداره!حالا هم برو بخواب تا بگم جسیکا سوپ درست کنه اگه حالت خوب نشد بریم دکتر... 
با بدبختی خودمو رسوندم به اتاق و رو تخت خوابیدم که بخاطر خستگی های  این یه ماه و مریضی سریع خوابم برد
 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۵
((رویا))
داشتم با نگرانی به ارشام که داشت با رخوت به سمت اتاقش میرفت نگاه میکردم که... 
عموجون:نگران نباش چون تو این یه ماه زیادی از خودش کار کشیده بدنش ضعیف شده و بخاطر همین سریع مریض شده 
-اها... 
عمو هم به سمتی که ارشام بود نگاه کرد 
عموجون:فکر کنم حداقل دو سه روز مریض باشه! 
یه لقمه ی دیگه خوردم 
-من دیگه برم... 
به سمت اتاقم رفتم و کیفمو برداشتم وجدانم قبول نمیکرد بدون سر زدن به ارشام برم برای همین به سمت اتاقش رفتم و درو اروم باز کردم که دیدم پتو رو تا گردنش بالا کشیده بود و صورتش قرمز بود و اخماشم تو هم بود و اروم ناله می کرد... 
اگه بگم ناراحت شدم دروغ نگفتم!اخه خیلی مظلوم شده بود با اون قیافه... 
--میدونم وقتی مریض میشه خیلی مظلوم میشه 
دستمو گذاشتم رو قلبم و هی بلند کشیدم به عقب برگشتم که سپن رو دیدم 
-سلام!تو کی رسیدی؟ 
سپن:سلام همین الان اومدم یه دوش بگیرم و به جای اری برم شرکت 
-اها باشه من برم فعلا 
سپن:فعلا 
بعد از خداحافظی از سپن رفتم تا برم بیمارستان از عمو خداحافظی کردم و به سمت باغ رفتم تا 
دوچرخه امو بردارم که چشم به دوچرخه ی ارشام افتاد که درب و داغون شده بود با عذاب وجدان سوار دوچرخه ام شدم و به سمت بیمارستان به راه افتادم... 
((آرشام)) 
--Mangez votre tête de soupe 
--اقا سوپ تون را بخورید 
با رخوت چشمامو باز کردم و به جسی دوختم که تو دستش یه کاسه ی بزرگ سوپ بود اونم چه سوپی؟سوپ شیر اییی! 
-Jessica je ne reçois pas cette soupe 
-جسیکا من این سوپ رو نمیخورم 
--Mais tu dois manger! 
--ولی باید بخورید! 
این حرفو زد و شونه هاشو انداخت بالا 
-بابا من سوپ شیر نخوام باید کی رو ببینم؟ 
با بدبختی اون سوپ شیر کذایی رو خوردم و دوباره افتادم رو تخت و به ثانیه نکشید که خوابیدم... 
--ارشام...ارشام بیدارشو! 
-اهای اونی که داری منو صدا میزنی نفرین بر تو باد!دِ اخه لامروت بزارید من بخوابم...اهوم اهوم اهوم! 
رویا:بلند شو این اب پرتغال رو بخور تا خوب شی! 
-بابا مگه بچه گول میزنی؟ بلند شو این اب پرتغال رو بخور تا خوب شی!اخه مگه من بچه ام؟ 
رویا:گفتم بلند شو اینو بخور بعد بخواب! 
با بدبختی از جام بلند شدم و نشستم 
-بفرما نشستم!حالا اون زهرماریو بده تا کوفت کنم تا تو بری و بزاری من بدبخت فلک زده یه کم بخوابم! 
رویا:از خداتم باشه من این همه وقت صرف کردم اب پرتغال گرفتم تا بیارم تو بخوری ایش! 
لیوانو از دستش گرفتم و یه قلپ خوردم که از مزه ش اخمام رفت تو هم 
-اه این چرا تلخه؟ 
رویا:تلخه؟مگه میشه؟ 
-اره تلخه اگه باورت نمیشه بیا اینو بخور ازش 
رویا:ای دهنیه تو رو بخورم؟ 
-رویا زهر که نیست فقط دهنیه! 
رویا:حالا هرچی !غیر بهداشتی که هست! 
-دیوونه ای تو! 
رویا:خب حالا بده بخورم ببینم 
لیوان رو از دستم گرفت و دقیقا روبروی جایی که من لب زده بود لباشو گذاشت و یه کم خورد که اونم صورتش در هم شد 
رویا:اه این چرا تلخه؟ 
اعصابم خورد شده بود و عصبانی بودم 
-بخاطر شانس گند منه دیگه!مریض هم که هستیم شانس نداریم اگه دیگه کاری نداری برو بیرون می خوام بخوابم! 
دراز کشیدم و سرمو بردم زیر پتو که صدای رویا بلند شد 
رویا:معذرت می خوام که بیدارت کردم... 
پتو از روی سرم پایین اومد 
رویا:خوب نیست ادم سرش رو زیر پتو بکنه... 
این حرفو زد بعدشم یه لبخند مهربون زد و از اتاق بیرون رفت
((رویا))
از اتاق ارشام اومدم بیرون و رفتم تو اتاق خودم.یه کم حس عذاب وجدان داشتم ولی خب،به روی خودم نیاوردم و جزوه هامو برداشتم و شروع کردم به خوندنشون.
تقریبا ساعت ده بود رفتم بیرون.سپن تازه اومده بود.
-سلام چطوری؟
سپن:سلام ممنون خوبم تو چطوری؟ارشام چطوره؟
-منم خوبم.ارشام رو هنوز ندیدم 
سپن:خب بیا با هم بریم ببینیمش
سری تکون دادم و دو تایی رفتیم تو اتاق ارشام که باز خواب بود(از ادم مریض که توقع نداری برات بندری برقصه؟می خوابه طبیعتاً!)
دستمو گذاشتم رو سرش که تب داشت
-ای بابا چرا هنوز تب داره؟
جسیکا رو صدا زدم و گفتم یه تب بر با یه لیوان اب بیاره برام.
ارشامو بیدار کردم و تب بر رو بهش دادم که دوباره به دقیقه نکشید خوابید.
با سپن دو تایی اومدیم بیرون
سپن:می گم ارشامم رو نمی کنه ولی یه نسبتی با خرسای قططبی داره ها!
-اِ سپن؟گناه داره مریضه
سپن:اوه اوه حرفای جدید می شنوم گناه داره؟
چیزی نگفتم و رفتم تو اتاقم که سپن هم رفت تو اتاقش.لباسمو عوض کردم و یه تیشرت شلوار پوشیدم و رفتم پایین تا شام بخوریم.
سر میز دیگه ارشامی نبود که بخواد مسخره بازی در بیاره و ما رو بخندونه.
هِی خدا!
شام تو سکوت گذشت و بعد از اون شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاقم و رو تخت دراز کشیدم.فردا زیاد کار دارم باید سرحال باشم.
کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد.

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۶

با صدا زنگ ساعت از خواب بیدار شدم.سریع دست و صورتمو شستم و لباس پوشیدم.یه شلوار جین مشکی یه تونیک بلند ابی با کلاه بافت مشکی و یه پالتو مشکی.کوله مشکیمو هم برداشتم و کتابامو ریختم توش و در اخر کفشای ادیداس مشکیمو پوشیدم و رفتم پایین سر میز صبحونه.
-سلام صبح بخیر
عمو:سلام دخترم صبح تو هم بخیر
سپن:سلام خواهری چطوری؟
-توپ!فقط گشنمه
سریع صبحونمو کامل خوردم و یه سر به ارشام زدم و رفتم تو پارکینگ و سوار دوچرخم شدم و به سمت بیمارستان رفتم.دوچرخمو تو پارکینگ بیمارستان گذاشتم و رفتم داخل.
تو اتاق اینترن ها همه جمع بودن و داشتن سروصدا می کردن
- چی شده؟
تارا:می خوایم یه جشن کوچیک برای سامانتا(مسئول بخشمون)بگیریم.فردا تولدشه
بدون اینکه لباسامو عوض کنم نشستم کنار یکی از بچه ها
-خب چی قراره براش کادو بگیرید؟
جنیفر:هنوز به این قسمتش نرسیدیم!نمی دونیم کی باید تو بخش بمونه و از بیمارا مراقبت کنه.
همونجوری که کلامو از سرم بر می داشتم گفتم
-خب نوبتیش می کنیم اول من بعد هر کدوم از شما که خواست.
دیوید خواست بغلم کنه که کشیدم عقب
-هی هی!
دِیو دستاشو برد بالا
دیو:شرمنده حواسم نبود.
با شوخی گفتم 
-بار اخرت باشه ها
دیو:هر چی شما بگید.
-خب این از این.کادو چی می خواید بگیرید؟
مهدی یکی از بچه های عرب خون گرم مسلمون بود که گفت:میگم چطوره براش ساعت بگیریم
-نه بابا یه چیز دیگه.
دیو:لباس؟
تارا:لوازم ارایش؟
سارا:جواهرات؟
رو به سارا گفتم
-عزیزم چرا از من می پرسین؟یه چیزی خودتون انتخاب کنید
جنیفر:ولی رویا تو سلیقت از هممون بهتره
-مرسی عزیزم ولی اخه من...
دیو:رویا اذیت نکن
-اخه من چی بگم؟!
یه کم فکر کردم.یهو یه چیزی به ذهنم رسید.
-خب،عکس چطوره؟یه عکس دسته جمعی از هممون.بعد میدیم برامون شاسی کنن و میدیم بهش تا هم مارو فراموش نکنه هم همیشه داشته باشه و وقتی می بینتش یاد ما بیوفته.خوبه؟
سارا که کنارم نشسته بود بغلم کرد و خندید
سارا:وای رویا تو فوق العاده ای!خیلی خوبه
همگی بلند شدیم و منم لباسامو عوض کردم.داشتیم می رفتیم بیرون که جک گفت:میگه من چی بگم اخه بعد بهترین ایده رو میده
چیزی نگفتم و فقط خندیدم رفتیم بیرون و هر دوم به کار خودمون مشغول شدیم.ظهر با سارا و تارا(خخخ خواهر نیستن ها)رفتیم ناهار خوردیم.بعد از ناهار باز هم رفتیم تو بخش لعنتی همش کار کار کار استراحت اینجا معنایی نداره!
شیفت که تموم شد به سامانتا گفتیم بیاد عکس بگیریم.پرسید برای چی که گفتیم یادگاری.قرار 
بود جک ببره و عکس رو شاسی کنه و بعد بگه چقدر میشه تا هر کدوم سهممون رو بدیم.برگشتم 
خونه.لباسامو عوض کردم و شام خوردیم و رفتم یه سر به ارشام زدم.
اخی مثل بچه ها خوابیده بود بعد از چند دقیقه بلند شدم و رفتم تو اتاق خودم.یه کم درس خوندم.انقدر خسته بودم که همونجوری نشسته خوابم برده بود...
صبح که بیدار شدم همه ی بدنم کوفته بود.اول یه دوش اب گرم گرفتم و بعد رفتم پایین.این دفعه حتی سپنتا هم نبود
-سلام عمو صبح بخیر.سپنتا کجاست؟!
عمو:سلام عزیزم صبح بخیر.کار داشت زود تر رفت.گفت شب هم نمیاد.
دپرس شدم.اه نه ارشام نه سپنتا؟!زوره به خدا!
با ناراحتی صبحونمو خوردم و رفتم بیمارستان.همه ی بچه ها خوشحال و شاد خندان(خخخ شد مثل اون شعره)داشتن کاراشون رو می کردن.جک هم شنگول تر از همیشه داشت با یکی از بیمارا حرف می زد.قرار بود بعد از من اون بالا سر مریضا باشه.
جشن تو اتاق ما بود.قرار بود همشون برن و وقتی سامانتا دید کسی نیست من بهش بگم بچه ها تو اتاقن تا بره و اونا غافلگیرش کنن.
یه کم گذشت همه بچه ها یکی یکی رفتن تو اتاق.بعد از چند دقیقه سامانتا اومد پیشم.
سامانتا:رویا نمی دونی بقیه کجان؟اخه یهویی همشون غیبشون زد!
-خسته بودن رفتن تو اتاقشون
سامانتا:پس نیاز به یه تنبیه حسابی دارن!من برم
با خنده سری براش تکون دادم.همینکه سم(سامانتا)درو باز کرد جیغ و داد بچه ها بلند شد که داشتن براش تولدت مبارک می خوندن.
اروم زیر لب گفتم
-دیوونه ها
خندیدم و به بیمارا سر زدم و بعد از تقریبا بیست دقیقه جک اومد و گفت که من برم.با خنده رفتم تو اتاق و تولد سم رو تبریک گفتم و از کیکی که بچه ها خریده بودن یه تیکه خوردم و بعد از تبریک گفتن دسته جمعی همه رفتیم تا به کارامون برسیم
سم:واقعا ممنونم بچه ها.
با خنده رفتیم بیرون.بعد از اینکه شیفت رو تحویل دادم برگشتم خونه.
طبق معمول این دو سه روز شام،درس،خواب!
پوفـــف کاش ارشام زود تر خوب بشه دلم برای کل کل و شیظونی کردن تنگ شده
خوابیدم.صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شدم.دست و صورتمو شستم و لباس پوشیدم و رفتم تو اشپزخونه که ارشام رو دیدم.با هیجان نشستم روبروش که با بیحالی بهم نگاه کرد
ارشام:سلام
-سلام صبح بخیر.بهتری؟
سری تکون داد و چشماشو بست.ناراحت شدم امروز روز چهارم مریضیشه ولی خب حالش خیلی فرق نکرده.
((ارشام))
چشمامو بستم .دستمو گذاشتم رو میز و سرمو بهش تکیه دادم.بعد ا چند دقیقه رویا خدافظی کرد و رفت بیمارستان منم بعد از خوردن چند لقمه رفتم دوباره خوابیدم.
نمی دونم خواب بودم یا بیدار ولی احساس می کردم رویا کنارم نشسته و داره موهامو نوازش می کنه و حرف می زنه
رویا:اری زود خوبشو باشه؟وقتی تو رو اینجوری می بینم عذاب وجدان دارم اصلا دوست ندارم اینجوری باشی.لطفا لطفا لطفا زود خوبشو.دلم برای کل کلامون تنگ شده.
بعد از اون حرفا گونه ی سمت چپم سوخت
رویا:زود خوبشو پسر کوچولوی تخس
صدای باز شدن در اتاق و بهم خوردنش.دیگه چیزی نفهمیدم...
 

  • پسندیدم 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت۱۷

((رویا))
رفتم تو اشپزخونه که بعد از ده دقیقه سپن و ارشام هم اومدن.نشستیم که شام بخوریم.امروز انقدر سرمون شلوغ بود که حتی نتونستم درست و حسابی ناهار بخورم.سرم پایین بود و داشتم غذامو می خوردم
عمو:چرا نمی خوری پسر؟
سرمو بلند کردم که دیدم ارشام بشقابشو هل داد عقب و سرشو گذاشت روی میز
ارشام:نمی خوام گشنم نیست
عمو:سه چهار روزه درست و حسابی غذا نخوردی مگه میشه گشنت نباشه؟
ارشام:اقاجون ول کن دیگه گشنم نیست اگه بود می خوردم.
بلند شد و رفت تو اتاقش.
عمو:از دست این من اخر روونه ی بیمارستان میشم.
دوتایی با سپن زیر لب خدا نکنه ای گفتیم که سپن بلند شد و بشقاب ارشام رو با یه لیوان اب گذاشت تو یه سینی.
سپنتا:من براش می برم.دستتون درد نکنه.
اونم رفت تو اتاق ارشام.بعد از تموم کردن غذام بلند شدم و تشکر کردم و رفتم تو اتاق ارشام.که دیدم دارن حرف می زنن و غذای ارشام دست نخوردست
سپن:اه رویا تو بیا یه چیری به این بچه ی دو ساله بگو تا غذاشو بخوره.به هر حال بیش تر از من از تو حرف شنوی داره.
ارشام یه چشم غره بهش رفت که من رفتم و رو تخت کنار ارشام نشستم.
-چته ارشام؟چرا غذاتو نمی خوری؟
ارشام:گفتم که گشنم نیست.ای بابا!
شده بود مثل این پسر کوچولو ها که قهرن و غذا نمی خورن.خیلی باحال شده بود.موهاش هم ریخته بود تو صورتش و چشمای خاکستری خوش رنگش خستگی ازشون می بارید
با لحن بچگونه ای گفتم
-کوچولو می خوای خاله بهت غذا بده؟
هر دو تاشون با چشمای گرد شده بهم نگاه می کردن.خودمم دسته کمی ازشون نداشتم و با ناباوری به حرفی که از دهنم پریده بود بیرون فکر کردم.
ارشام:تو بیش تر از من نیاز به مراقبت داری فکر کنم!یادت که نرفته من ارشامم همون دشمن خونیت!
سینی رو از دست سپنتا گرفتم و یه قاشق از اون لوبیا پلوی خوشمزه رو پر کردم و بردم سمت دهنش که باز مونده بود و فرو کردم تو دهنمش.
-دیگه داری اغراق می کنی.درسته یه کل کلی با هم داریم ولی دشمن خونی؟تو؟نه!تو مثل یه برادری برام.
زیرزیرکی به قیافش که حالا درهم شده بود و اخماش تو هم بود نگاه کردم.لقمشو قورت داد
ارشام:خودم می خورم ممنون.
بشقاب رو از توی سینی برداشت و قاشق رو هم از دستم گرفت و با حرص شروع به خوردن کرد.
ایول نقشم گرفته بود!از سپنتا شنیده بودم که هر وقت ناراحته برای اینکه حالش خوب بشه غذا می خوره.اینجوری با یه تیر دو تا نشون زدم.هم ارشام غذاشو خورد هم من فهمیدم اون منو نمی خواد مثل یه خواهر ببینه.نمی دونم چرا ولی خب یه جورایی برام مهم بود که به چه چشمی به من نگاه می کنه
-خب من دیگه برم.فعلا
فقط سری برام تکون داد که سپنتا هم همراه من اومد بیرون
سپنتا:ایول فکر خوبی بود.ناراحتش کنی تا غذا بخوره.
خودمو زدم به کوچه علی چپ
-چه ناراحتی ای؟
خندید
سپنتا:ببین من خودم اِندِ پیچوندنم بعد تو میخوای منو بپیچونی؟
جوابی ندادم و رفتم تو اتاقم و رو تخت دراز کشیدم.نمی دونم ولی لبخند داشتم و خوشحال بودم که ارشام منو مثل خواهرش نمی بینه.
با فکر کردن به این جور چیزا چشمام گرم شد و خوابم برد...
جک:رویاااا زود باش
از صبح همش با جک داریم از این ور بخش میریم اون ور بخش.کلی کار ریخته رو سرم و دیگه دارم کم میارم
جک:رویااااا
-اومدم اومدم
با عجله از تو اتاق اومدم بیرون و با هم دیگه رفتیم پیش اون یکی مریض.
بعد از تقریبا نیم ساعت دو تایی رو صندلی ها ولو شدیم.
جک:چرا من اومدم اینجا که اینجوری شه؟
-به همون دلیل که منم اومدم:/
بعد از اون به استلاح استراحت باز اینور اونور رفتنامون شروع شد.تا شب همون بساط رو داشتیم.
موقع تحویل دادن شیفت جک سریع خدافظی کرد و رفت ولی من موندم چون سالی نیومده بود.
-پوفـــف زود باش دختر!بیا دیگه!
تو اتاق بودم و هنوز لباسام رو نپوشیده بودم.گوشیم زنگ خورد،سالی بود
-الو ساالی؟کجایی؟
سالی:رویا من نمی تونم بیام خب؟یکی دیگه از بچه ها قراره به جای من بیاد.
-اوکی.بای
سالی:بای
رفتم بیرون که دیدم جک بیرون وایساده
-هی پسر تو اینجا چی کار می کنی؟
برگشت سمتم
جک:هیچی نگو رویا!من قراره به جای ساالی وایسم
-نــــه!
جک:هوف از مضرات عشق،زود خر شدنه دیگه!
-نـــــه!
جک:اره!
-تو و سالی،سالی و تو....
جک:کشتی خودتو اره،من و سالی باهمیم
-مبارک باشه!وایی اخجون یه عروسی افتادیم هممون!ای جان!حالا من چی بپوشم؟
جک:نترس دختر کلی وقت داری هنوز.زیاد مونده فعلا فقط نامزدیم.
-تبریک میگم.زوج پزشک چه شود!
جک:خخخ ممنون.
-من برم دیگه.بای
جک:بای.
لباساشو عوض کرد و رفت بیرون.منم لباسامو عوض کردم.کیفمو برداشتم و رفتم بیرون.با جک خداحافظی کردم که با خنده جوابمو داد.جلو در بیمارستان ارشام رو دیدم
-تو اینجا چی کار می کنی؟مگه تو مریض نیستی چرا اومدی اینجا؟!
ارشام:دیر کردی،هرچی بهت زنگ زدیم جواب ندادی نگران شدم.اومدم ببینم کجا موندی.خودم اومدم چون نه سپنتا بود نه کس دیگه ای که بیاد 
-اها بریم ولی نباید میومدی من که بچه نیستم خودم مواظب خودم هستم
سری تکون داد و سوار ماشینش شدیم.راه افتاد.یه کم اخم داشت
-چیزی شده؟
ارشام:نه
-از اون اخمای درهم معلومه
بی مقدمه پرسید:رویا تو دوس پسر داری؟
با چشمای گرد شده برگشتم سمتش و نگاش کردم.یه نگاه گذرا بهم انداخت و دوباره سرشو برگردوند و به جلوش خیره شد
-چرا یه همچین سوالی پرسیدی؟
ارشام:همینجوری میخوام بدونم
-نه بابا مگه خلم؟
ارشام:پس اون پسره...
-کدوم پسره؟
ارشام:همونی که داشتی باهاش حرف می زدی
-نکنه جک رو میگی؟
ارشام:اسمشو نمی دونم
-همون پسر بوره
بی حرف سری تکون داد که یعنی اره
-پوف دیوانه اون خودش نامزد داره و درضمن من خوشم نمیاد دوس پسر داشته باشم و اونم فقط یه همکاره که بعضی وقتا باهم حرف می زنیم
ارشام:اها...
-بعله.اصلا هم خوشم نماد تو کارام دخالت کنی

با حرص گفت:ولی خودت دیروز گفتی من مثل برادرتم و این کارا برای یه برادر چیز عجیبی نیست
با چشمای گرد شده نگاش کردم بچه پررو رو
-من دیروز یه چیزی گفتم
ارشام:می خواستی نگی به من چه
-خیلی پرویی!می دوستی؟
ریلکس دور زد
ارشام:اره همیشه بچه ها بهم می گفتن.
-ایش
سرمو برگردوندم و دیگه نه بهش نگاه کردم نه حرفی زدم.
وقتی رسیدیم عمو و سپنتا داشتن شام می خوردن که گفتم گشنم نیست و میرم که بخوابم.
سرم به بالش نررسیده خوابم برد.
چشمامو باز کردم.
-وای خدا یه روز کسل کننده ی دیگه!
سرمو فرو کردم تو بالشت و یه جیغ خفه کشیدم
-دلم یه کم هیجان میخواد خدایا!
پوف.از روی تخت بلند شدم و یه کم مرتبش کردم و رفتم تا دست و صورتمو بشورم.
رفتم به سمت پنجره تا بیرون رو ببینم
-اخ خدایــــا عاشقتـــم!
داشت برف میومد.با ذوق پریدم بیرون و با دو رفتم تو اشپزخونه تا این خبر خوب رو بهشون بدم
-وایی بچه ها داره برف میاد برف برف اخجون!!!
سپن به این ذوق کودکانم خندید و ارشام هم لبخندی زد
عمو:دختر خوب بیا اول صبحونو بخور بعد برو برف بازی...
یهو بادم خوابید.پس بیمارستان چی؟!
با ناراحتی رفتم و نشستم رو صندلی
-نه باید برم بیمارستان.
 

 

ویرایش شده در توسط Z.t
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۸

صبحونمو خوردم و رفتم تا لباس بپوشم.یه لباس بافت قهوه ای با یه شلوار کرم و کلاه و شال گردن کرم برداشتم و پوشیدم.پالتو کرمم رو هم روش پوشیدم چون خیلی سرد بود.
کفشای اسپرتم رو هم پوشیدم تا تو اون برفا یهو نخورم زمین.
تقه ای به در اتاقم خورد
-بفرمایید
ارشام:کوچولو برف بازی دوست داری؟
برگشتم سمتش
-اره بابابزرگ دوست دارم.حرفیه؟
ارشام:نخور منو.زنگ میزنم برات مرخصی می گیرم سه تایی با سپن بریم برف بازی
-اولا که اقای محترم شما مریضی نمی تونی بیا بیرون تو این سرما.دوما مرخصی نمیدن.سرمون خیلی شلوغه
ارشام:اولا شما کاری به مریضیه من نداشته باش.دوما اگه مرخصی گرفتم چی؟
-ارشام ول کن الان تو هم مریضی
ارشام:من خوبه خوبم ولی اگه تو از بازی با من و سپن می ترسی اون یه بحث جداست
یه لبخند شیطون نشوند رو لباش.
می خواستم خفش کنم
-باشه اگه تونستی برام مرخصی بگیر
ارشام:بزن بریم که قبل از اینکه بیام پیش تو مرخصی رو گرفته بودم!خخخ
-خیلی بیشعوری
ارشام:اختیار دارید.
یه لبخند مهربون زد
ارشام:بپوش که بریم یه برف بازی حسابی بکنیم
به لباسام اشاره کردم
-حاضرم تو خودت برو حاضرشو
سری تکون داد و رفت تا لباس بپوشه.درو که بستم شروع کردم به بالا و پاییین پریدن
-اخجون برف بازی برف بازی
یه کم که خودمو تخلیه کردم رفتم پایین.ارشام و سپنتا هم اومدن.کثافتا با هم ست کرده بودن.
پلیور سورمه ای و جین سورمه ای با اورکت مشکی و شال گردن مشکی.
-باز می خواید مخ کدوم بدبختی رو بزنید؟
سپنتا:ما؟ما اصلا می دونیم مخ زدن چیه؟
با لبخند بهش نگاه کردم
-نه اصلا 
ارشام:خب برای چی میگی؟
-همینجوری
سپنتا:خب دیگه همینجوری هم نگو
-چشم داداشی
یه لبخند زد که گفتم الانه که دهنش جر بخوره
سپنتا:قربون داداشی گفتنت بشم من
-خدا نکنه
ارشام:اگه دل و قلوه دادنتون تموم شد بریم.الانه که افتاب بزنه همه برفا اب بشه
سپنتا:بریم
سه تایی سوار ماشین سپن شدیم و سپن راه افتاد.
-کجا قراره بریم؟
سپنتا:یه پارک تا بتونیم یه ادم برفی هم بسازیم
-اخجوووون
ارشام سری تکون داد و با گوشیش ور رفت که یهو اخماش رفت تو هم
ارشام:ای بابا
سپن:چی شد؟
ارشام:هیچی
سرمو کج کردم که یه تیکه از موهام ریخت تو صورتم
-پس چرا اخم کردی؟
سرشو برگردوند و بهم زل زد.یهو دستشو اورد جلو و موهامو هل داد تو کلام و برگشت به سمت جلو.
یه کم تعجب کردم و بعدش تعجب جاشو داد به خجالت
ارشام:هیچی
سپنتا:یه چیزی شده که تو نمی خوای به ما بگی
-اره باهاش موافقم
ارشام:نه بابا بزارید بریم بازیمونو بکنیم
دیگه نه من چیزی پرسیدم نه سپنتا.رسیدیم به پارکی که مد نظر سپن بود.ارشام گوشیشو گذاشت تو ماشین و گفت که بهش نیازی نداره
سپن:خب خب خب از همین الان بهتون میگم اگه کبود شدید تقصیر من نیست مواظب باشید
با وحشت بهش نگاه کردم که شونه هاشو انداخت بالا ارشام تو گوشم گفت
ارشام:نترس داره اذیتت می کنه ولی مواظب باش ضرب دستش زیاده.
سرمو بلند کردم و نگاش کردم.فاصله صورتامون کلا یه وجب بود.خجالت کشیدم.یه کم ازش دور شدم.
سپن:شروع.
یه گوله برف پرت کرد به سمت ارشام که خورد به پیشونیش چون اماده نبود و شتاب گلوله زیاد بود خورد زمین.دستشو گذاشت رو پیشونیش
ارشام:اخ!
خندیدم بهش نگاه کردم.بلند شد و دستشو کشید به صورتش و برفارو پاک کرد
ارشام:می کشمت سپن
یه گلوله درست کرد و پرتش کرد به سمت سپن که خورد تو بازوش.اینجوری بود که بازی شروع شد.بیش تر اونا داشتن بازی می کردن تا من.زیاد بهم نمی زدن ولی انگار تلافیشو سر اون یکی در میاوردن!
سپنتا به قصد قطع عضو می زد ارشام هم نامردی نمی کرد فقط می زد.یه گلوله پرت کرد سمت سپن که جا خالی داد و خورد به یه مرده.
ارشام:ببخشید اقا اشتباه شد.
یهو مرده یه گلوله درست کرد و زد به ارشام!سپنتا هم نامردی نکرد و پشت رفقشو گرفت و یه گلوله زد به مرده!و اینجوری برف بازیمون به کل ادمایی که تو پارک بودن کشیده شد ولی اونا مثل ارشام و سپن مراعات منو نمی کردن و خیلی محکم می زدن.برای همین بچه ها بیش ترین سعیشون برای این بود که گلوله های برفی به من نخوره.بعد از چند ساعت برف بازی و ساختن یه ادم برفی درب داغون برگشتیم خونه.هر کدوم رو یکی از مبلا ولو شدیم.
-خیلی خوش گذشت
سپنتا:اره خیلی خوب بود.
ارشام هم فقط سری تکون داد.
((آرشام))
بلند شدم و رفتم تا دوش بگیرم.رفتم تو اتاقم و پریدم تو حموم.سه سوت لباسامو عوض کردم و رفتم زیر دوش.
بعد از گربه شور کردن خودم اومدم بیرون.به ساعت نگاه کردم.
ایــــول رکورد قبلیمو شکوندم.پنج دقیقه!
لباسامو پوشیدم و با حوله موهامو خشک کردم و رفتم بیرون تا گوشیمو از روی مبل بردارم.
رویا داشت گوشیمو می دید و یه اخم هم روی صورتش بود
-میشه گوشیمو بدی؟
ترسید و گوشی از دستش افتاد.خم شدم و گوشی رو برداشتم و کنارش نشستم که یه کم جمع و جور تر نشست.خوشش نمی اومد خیلی بهش دست بزنم
-چیزی شده؟
رویا:نه
-خوبی؟
رویا:باید بد باشم؟
-چته؟
رمزمو زدم و رفتم سراغ تماس هایی که داشتم.با دیدن اسم کسی که زنگ زده بود خودمم اخمام رفت تو هم.زیر لب گفتم
-تف به روت
رویا:چیزی گفتی؟
-نه.
بلند شدم و رفتم جلوش وایسادم که سرشو بلند کرد و تو چشمام خیره شد
-خانوم کوچولو خوب نیست گوشی بقیرو بگردی.گوشی یه وسیله ی شخصیه.
سرشو تکون داد و ادامو در اورد.یه لبخند زدم و برگشتم تو اتاقم.برعکس بقیه مواقع که یکی به گوشیم دست بزنه عصبی میشدم اصلا عصبی نبودم.
رو تخت دراز کشیدم تا یه چرت بزنم.زیادی خسته بودم.هنوز کاملا خوب نشدم و امروز هم فعالیت بدنی بالایی داشتم.چشمام گرم شد و خوابم برد...
با خستگی چشمامو باز کردم و یه غلت زدم و به ساعت نگاه کردم.باز تا صبح خواب بودم!چه کنم دیگه به قول سپن با خرس قطبی یه ارتباط خانوادگی رابطه خونی چیزی دارم.
بلند شدم و دست و صورتمو شستم رفتم پایین تو اشپزخونه.حالم کاملا خوب شده بود ولی اقاجون نمی زاشت برم سر کار.سپن داشت حرف می زد
سپن:امشب قراره بالاخره بریم بار اخجون!
کنارش نشستم و بهشون سلام کردم.
از رفتن مامان اینا تقریبا یه دو ماهی میگذره خیلی دلم برای اون خواهر شر و شیطونم تنگ شده و هرروز باهم حرف میزنیم ولی عوضش از اون کنه هیچ خبری نیست و من دائم در حال شکر کردنه خدا هستم همین که کاملیا(دوست دخترم و دختر خالم) نیست تا توی دست و پای من باشه خودش یه جشن حساب میشه واسه همین میخوام امشب بترکونم!
سپن رفت بیرون و رویا هم رفت بیمارستان.موندیم من و اقاجون که ایشون هم رفت تا مثل همیشه با دوستاش برن پارک.
-حالا من تا بعد از ظهر تنهایی چی کار کنم؟!
رفتم تو اتاق و از کتابخونم یه رمان نوجوانان بیرون اوردم و شروع کردم به خوندنش.چند ساعتی سرگرم بودم که بعدش رو هم خوابیدم(!)
 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت۱۹

تو عالم خواب احساس کردم یکی داره صدام می کنه.چشمامو باز کردم و یه خمیازه کشیدم
رویا:خسته نشی یه وقت اقای خوش خواب؟
-سلام.کی اومدی؟
رویا:همین الان.سپن رفت گفت من و تارا قراره با تو بریم.منم اومدم تا صدات کنم پاشی حاضر بشی
-باشه تو برو تا منم بیام
رویا:باز نگیری بخوابی ها
_نه
دست و صورتمو شستم و یه دست لباس اسپرت پوشیدم .رفتم تا ببینم دخترا اماده شدن یا نه رفتم سمت اتاق رویا و در 
زدم
-رویااا!حاضرین یا نه؟
رویا:صبر کن الان میایم
یه چند دقیقه صبر کردم که اومدن رویا که یه پالتوی کوتاه صورتی تا روی زانو پوشیده بود و لباسش معلوم نبود فقط یه جوراب شلواری زخیم پوشیده بود و موهاشم که ساده بسته بود و ارایش زیادی هم نداشت.تارا رو هم دقت نکردم بهش حوصله نداشتم مهم رویا بود.
سوار ماشین شدیم و به سمت بار سایمون(دوست سپن همون که صاحب بار هستش)روندم همین که رسیدیم دخترا پیاده شدن و منم سوویچ رو دادم به خدمتکار تا ماشین رو پارک کنه تا رفتم تو
سپن و سایمون به سمتم اومدن باهاشون دست دادم و یه نگاهی به دور و اطرافم انداختم
با سپن به سمت دخترا رفتیم و به گفته ی سپن یه عکس گرفتیم و بعد شروع کردیم من که اول یه کم مشروب خوردم بعد با سپن شروع کردیم به رقصیدن
و شیطنت کردن داشتم با سپن حرف میزدم که یهو یکی رو دیدم که خیلی برام اشنا بود،یه اشنای خائن...
((رویا))
یه دو ماهی میشه که ارشام حالش خوب نیست معلوم نیست چشه دقیقا از همون روزی که رفتیم پارتی و معلوم نشد که چه اتفاقی افتاد که یهو زد بیرون و تا یه هفته حالش بد بود ولی بعدش خوب شد خوب که نه همش سرش تو گوشی و لپ تاپ بود و هی من بدبخت رو اذیت می کرد جوری که به هفته نکشیده دادم در اومد و ازش پرسیدم چیشده ولی چیزی نگفت همش تو فکره باهاش که حرف میزنی جوابتو نمیده اصلا یه وضع ناجوریه تو جمع نمیشینه و همش تنهاست وقتی هم تو جمعه حواسش نیست عمو که اعصابش خورده از این کارای ارشام و هی غر میزنه
رفتم به سمت اتاقش و در زدم و رفتم تو اتاقش که طبق معمول سرش تو لپ تاپ بود
-اهوم علیک سلام!
سرش رو بلند کرد و نگام کرد یه چند بار پلک زد انگار باورش نمی شد رفتم تو اتاقش.تو این چند وقتی که اومدم اینجا این دومین باریه که اومدم تو اتاقش دفعه ی اول برای داغون کردن لباسش
و حالا....به دور و بر نگاه کردم.هرکدوم از لباساش یه گوشه ای افتاده بود و در کمدش باز بود و کشوهای دراورش یکی در میون بیرون بودن.
سری به این همه نظم و انضباتش تکون دادم و رفتم رو تخت درست روبروش نشستم
ارشام: کاری داشتی؟
-اره اومدم باهات حرف بزنم
ارشام:حرف؟چه حرفی؟
-چه مشکلی داری ارشام؟
ارشام:من؟من که مشکلی ندارم
گوشمو گرفتم و برگردوندم
-اری من پشت گوشام مخملیه؟
ارشام:نمیدونم بزار ببینم
سرشو اورد نزدیک که دستامو گذاشتم رو سینش و هلش دادم عقب که کمرش خورد به تاج تخت
-کوفت!! ارشام چته؟به من بگو اون از او یه هفته که سگ گازت گرفته بود پاچه ی همرو میگرفتی اون از اون یکی یه هفته که پدر جد من بدبختو اوردی جلو چشام(!)این از این چند هفته که معلوم نیست چته باهات که حرف میزنیم جواب نمیدی همش تو فکری،ارشام چته؟؟؟؟؟؟؟
این اخری رو دیگه داد زدم که بدبخت سه متر پرید هوا
ارشام:چتی دختر؟چرا هوار میکشی؟
-برای اینکه اگه هوار نکشم جوابمو نمیدی!
ارشام:هوف چی میخوای بدونی؟
خوشحال شدم و ذوق کردم
-همه چیرو
ارشام:رودل نکنی کوچولو!ببین اگه قرار شده بهت بگم فقط یه دلیل داره اونم اینکه دارم دیوونه میشم اوکی؟
-اوکی!
همینکه شروع کرد به  حرف زدن با دقت به حرفاش گوش دادم تا بدونم راز این ادم مرموز چیه...
ارشام:میدونی کاملیا دختر خاله ی منه و از وقتی یادم میاد به من چسبیده بود و منو دوست داشت کلی بهم میرسید و هر کاری می کرد تا منو خوشحال کنه ولی من زیاد بهش محل نمیدادم همه چی به همین منوال میگذشت تا اینکه تو یه مهمونی دوستانه که من و سپن و کارن ومانی بودیم مانی و کارن می گفتن من نمیتونم دوست دختر بگیرم ولی من اسرار داشتم که میتونم بحث بالا گرفت و اخرش باهم شرط بستیم که اگه من یه دوست دختر بگیرم اونا باید دو ساعت تو دریا تو اب صفر درجه وایسن.بعد از اون شرط من به سمت کاملیا رفتم و بهش گفتم که میخوام دوست دخترم باشه ولی نباید کسی تو خانواده از این موضوع با خبر باشه که اونم قبول کرد سپن اسرار داشت که کاملیا دختر درستی نیست و نباید باهاش معاشرت کنم ولی من باید شرط رو میبردم،یه چند وقتی بهم اویزون بود ولی بعد بهم گفت که میخواد همراه مامان اینا بره مسافرت بهش گفتم به من ربطی نداره و اون رفت میدونی؟
خودم دیدم سوار هواپیما شد ولی...
جای حساس داستان میگه ولی...اگه نمیخواستم ادامه ی داستان رو بشنوم می کشتمش حیف
-ولی چی؟؟؟؟؟
ارشام:به اعصاب خودت مسلط باش خون لجن(!)خودت رو هم کثیف نکن!
ارشام:خب داشتم میگفتم ولی اون شب کاملیا رو تو پارتی دیدم که داشت با نیم متر پارچه تو بغل یکی از عوضی ترین ادمایی که تو این دنیا پیدا میشه میرقصید.رویا شاید تو درک نکنی و بگی وقتی من اونو نمیخواستم این چه معنی میده که اینقدر اعصابم از این کارش بهم بریزه ولی اون با من بود! اول باید با من بهم میزد بعد میرفت با یکی دیگه ل.ا.س میزد میفهمی چی میگم؟
-عاشقشی؟
وقی داشتم این سوال رو میپرسیدم میترسیدم بگه اره نمیدونم چرا ولی از جواب مثبتش می ترسیدم
ارشام:ههِ حرفت خیلی مسخره بود عمرا من ازش متنفرم!از قبلم ازش خوشم نمیومد
از جوابش خوشحال شدم
-خب چرا خودتو عذاب میدی؟اون کسی که باید عذاب بکشه اونه نه تو!اون باید عذاب بکشه که تورو از دست داده نه اینکه تو عذاب بکشی که فقط رفته  با یه پسر...
دیگه چیزی نگفتم با اینکه ازش خجالت می کشیدم ولی اروم بغلش کردم میدونستم هیچی تو دلش نیست و فقط یه پسر بچه ی کوچولو و نازنازیه که به محبت نیاز داره،اونم متقابلا بغلم کرد و سرش رو گذاشت رو شونم که مورمورم شد و یه حس خوبی تو دلم به وجود اومد از اینکه اینجوری بغلم کرده.اروم موهاشو نوازش کردم مثل مادری که موهای بچشو نوازش می کنه که محکم تر بغلم کرد.نزدیک بود استخونام بشکنه ولی چیزی نگفتم
ارشام:مرسی رویا،حتی فکرشم نمیکردم که یه روزی تو بغل تو و با حرفای تو اروم شم میدونی؟من حتی این چیزارو به سپن هم نگفتم اخه اون از همون اول میگفت کاملیا دختر درستی نیست ولی من گوش نمیکردم 
-من که کاری نکردم!فقط به یه پسر بچه ی 5ساله تخس و شیطون گفتم همیشه باید تخس و شیطون باشه 
ولم کرد و سرشو برد عقب و با اعتراض گفت :دست شما درد نکنه رویا خانوم حالا دیگه من تخس و شیطونم و 5سالمه؟ 
-اره نیستی؟ 
ارشام:معلومه که نیستم پسر به این اقایی به این مودبی به این جنتلمنی دیگه کجای این کره ی خاکی میخوای پیدا کنی؟ 
-همه جا میشه پیدا کرد.
حرفو عوض کردم
-راستی اری... 
ارشام:اری و کوفت اری و درد اری و زهر حلاحل اسم من ارشامه 
-حالا اری مخفف ارشام دیگه.داشتم میگفتم اری یادت رفت تلافی کنی ها... البته اگه اون بلا 
هارو فاکتور بگیریم که چون تویی فاکتور میگیریم
ارشام:تلافی اینکه ترمز دوچرخه امو بریدی؟ 
-اره دیگه مگه کار دیگه ای ام کردم؟ 
ارشام:نه کار دیگه ای نکردی،ولی منتظر باش چون من جوری تلافی میکنم که دیگه هوس بلا اوردن سر منو نکنی 
-حالا میبینیم اقا ارشام... 
ارشام:حالا میبینیم توهم جون! 
-توهم و زهر مار 
ارشام:همینه که هست 
چشامو ریز کردم 
-همینه که هست؟ 
اونم چشاش ریز کرد و صورتشو دقیقا روبروی صورت من گرفت کلا فاصله ی صورتامون چهار انگشت بود و این منو معذب کرده بود 
ارشام:اره همینه که هست درضمن خواهشا از اون قضیه چیزی به سپن نگو 
اومد حرفشو ادامه بده که یهو در اتاق با ضرب باز شد و سپن اومد تو و ما دوتا رو تو اون حالت دید چشاش شده بود دو تا بشقاب و دهنشم باز مونده بود  یهو داد زد 
سپن:چی رو به من نگه هان؟وایسا ببینم شما دوتا داشتید چیکار میکردید ها؟ها؟ها؟حالا اگه به عمو جون نگفتم.عموجووون 
اری به سمت سپن پرواز کرد  
اری:سپن جون مامانت چیزی نگو ما که داشتیم کاری نمیکردیم که 
سپن:فکر کردی من خرم؟اون موجود گوش مخملی چهار پا که تو ذهنته خودتی عمو جون منو خر نکن. 
اری:بابا سپن به جون خودت داشتیم کاری نمیکردیم که تو اشتباه برداشت کردی 
سپن:اگه داشتید کاری نمیکردید چرا صورتت و چشمات قرمز شده و به رویا گفتی یه چیزی به من نگه؟من میدونم شما دوتا داشتید یه کاری میکردید... 
اری یه هوف کشید و کل ماجرا رو برای سپن هم تعریف کرد.سپن که صورتش درهم شده بود و یه اخم گنده نشسته بود بین ابرو هاش 
اری:می خوام یه کاری کنم که بدونه دور زدن ارشام مهرپرور چه عاقبتی داره... فقط یه مشکل دارم که اونم اینه که نمیدونم چی کار کنم(خسته نباشی برادر!)
سپن:گفتم این دختره به دردت نمیخور گوش نکردی ولی خب به نظر من باید بهش نشون بدی برات مهم نیست
اری:چطوری؟
سپن:با بودن با یه دختر
جان؟! این چی میگه؟
اری:چه؟!بیخیال بابا
سپن:احمق از اون بودنا که نه دوست بودن
اری:اها خب از اول بگو دیگه حالا دختره کی باشه؟ 
سپن:باید یکی باشه که از کاملیا خوشگل تر باشه و کاملیا اونو نشناسه 
اری:اینارو خودم میدونم بگو کی باشه؟ 
یهو سپن به سمت من برگشت 
-چیه؟چرا به من نگاه میکنی؟ 
 

ویرایش شده در توسط Z.t
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت۲۰

سپن:تو تنها کسی هستی که میتونه این کارو انجام بدی 
-حالا چرا من؟این همه دختر 
ارشام هم پشتش در اومد
اری:من با تو خیلی صمیمی هستم تازه بعدا تو مهمونی های خونوادگی هم میتونی پیشم باشی ولی با بقیه دخترا نمیشه 
-نه من نمی تونم این کارو بکنم اگه کسی بفهمه چی؟اصلا به این چیزا فکر کردی؟نچ نمیشه 

ارشام ناراحت شد ولی سپن به روی خودش نیاورد
سپن:نگران نباش حالا چون رویا نمیتونه دلیل نمیشه بقیه دخترا هم نخوان که،میشه؟ 
اری:ولش کن از اولشم فکر اشتباهی بود 
حرفشو زد و رفت بیرون.ما دو تا رو تنها گذاشت
سپن:ای بابا باز قهر کرد!
برگشت به سمتم
سپن:بهش کمک کن بهت احتیاج داره! 
-چرا من؟اون این همه دوست و رفیق داره چرا از اونا کمک نمی گیره؟ 
سپن:نمیتونم همه چی رو برات بگم فقط بدون تنهاست و بیخیال خونوادش شده 
-چرا؟اگه بهم بگی کمکتون میکنم 

سپن:رویا ! توکه اینجوری نبودی دختر 
-از بس با شما گشتم اینجوری شدم خب بگو دیگه!
سپن:پوف باشه می گم ولی بهش نگی من گفتما.خب می دونی راستش ارشام که سه یا چهار سالش بوده برای شرکت خاله مریم و عمو مهران یه مشکلی پیش میاد که مجبور میشن همش دائم در سفر باشن و برای همین ارشام رو میسپارن به عمو جون 
بعد از چند سال که بر میگردن ارشام دیگه بیخیالشون شده بوده بعدم که ایلین میاد و تا شیش سالگی ایلین باید خیلی ازش مواظبت میکردن چون ایلین هفت ماهه به دنیا اومد و ریه اش کامل تشکیل نشده بوده باید عمل می شد و خلاصه هی اتفاق پشت اتفاق و جوری میشه که ارشام نمی تونست کنار خونوادش باشه و از بیست سالگی رفت خونه مجردی و تا همین چند وقت پیش هم با خونوادش جر و بحث میکردن سر این مسافرت چون ارشام می گفت من نمیام و این حرفا که خاله مریم گفت اگه با ما نمیای باید بری خونه  اقاجون و ارشام هم با کلی جنگ اعصاب و دیوونه بازی قبول کرد که بیاد اینجا به شرطی که منم باشم... همین!کل زندگی ارشام رو تو چند دقیقه برات توصیف کردم 
باورم نمیشد که ارشام با خونوادش مشکل داشته باشه اصلا باورم نمی شد که ارشام مشکل داشته باشه! 
رفتم تو باغ ارشام رو تاب نشسته بود و داشت گیتار میزد رفتم کنارش نشستم 
-نمیدونستم گیتار میزنی 
اری:اره یه چند سالی هست که میزنم 
-چند سال؟ 
ارشام:از دوازده سالگی 
-اوووو این که میشه15سال بابا دمت گرم.راستی چی شد که اسم سایتتون رو گذاشتید کوالا 
ارشام:فضولو بردن جهنم؛قابل توجهتون!
-اِ اری لوس نشو دیگه اگه یهو کاملیا تو مهمونی از تو پرسید ازم از اینکه تو چجوری این کارارو می کنی و چه جور ادمی هستی من چی جوابشو بدم؟!
چشماش برق زد
ارشام:مگه قبول کردی؟ 
-اره دیگه!یه اری خل و چل که بیش تر نداریم!حالا بگو چرا؟ 
ارشام:که من اری خل و چلم اره؟بهت نمیگم ببینم می خوای چی کار کنی.هه هه هه
-نگو.فکر کردی بهت التماس می کنم؟نه عزیزم!میرم از سپنتا می پرسم 
دویدم رفتم تو و کنار سپن که روی مبل تی وی نشسته بود نشستم 
-سپنتا چرا اسم سایتتون رو گذاشتید کوالا؟ 
سپن از اون تک خنده های معروفش که دل هر دختری رو اب میکنه کرد  رو نشوند رو لباش
سپن:چرا از من می پرسی؟برو از اری بپرس 
بغ کردم 
-اه هرچی از اون ارشام نامرد پرسیدم نگفت بهم تو رو خدا تو بهم بگو!!!
چشامو مثل گربه شرک کردم و بهش زل زدن که زد زیر خنده و قهقه زد 
سپن:باشه بهت میگم به شرطی که بهمون نخندی باشه؟ 
-باشه باشه قول 
سپن شروع کرد :تقریبا پنج سال پیش من و ارشام باید برای پایان نامه ی دانشگاه مون یه کار مفید انجام میدادیم که هیچی به ذهنمون نمیرسید که بالاخره بعد از چند ماه به این نتیجه رسیدیم که یه یه سایت بین المللی بسازیم که توش از شیر مرغ تا جون ادم باشه همچی داشت خوب پیش میرفت که برای اسم به مشکل برخوردیم هی من فکر اری فکر دیگه به هیچ نظری نرسیدیم،بعد چند مدت که هم من بیخیال شده بودم هم ارشام یه فکر به سرم زد سریع دویدم تو باغ اخه ارشام اونجا داشت شاه توت میچیند که من داد کلی داد زدم و خندیدم.ارشامم چدن منو ندید بود ترسید و نزدیک بود از درخت پرتشه پایین که دست و پاهاشو دور یه شاخه حلقه کرد و دقیقا شد مثل یه کوالا.من همینجوری داشتم بهش میخندیدم و بلند می گفتم کوالا اونم بهم فحش میداد
که اخرشم شاخهِ شکست و ارشام با کمر پرت شد رو زمین بدبخت تا یه هفته با گریه از سر جاش بلند میشد.ولی عوضش هم اسم پیدا کردیم هم شعار 
-حالا شعارتون چی هست؟ 
ارشام:بدون هیچ گونه تحرکی در خانه بمانید و وسایل مورد نیازتان را درب منزل تحویل بگیرید.(من یک کوالا هستم )
ارشام:je suis un kuala:
-این خیلی باحاله 
سپن:کدوم اسم سایت یا شعار؟ 
-هر دو هوم و اینکه اسم چطوری به ذهنت رسید؟ 
سپن:خب من عاشق کوالا هستم و البته به قول بعضیا خودمم یه پا کوالام!همون روزم داشتم یه مستند درباره ی کوالا ها میدیدم که گفت کوالا ها انقدر تنبلن که روزی بیست ساعت می خوابن(!)تازه وقتی قراره بخوابن یه تیکه برگ اکالیپتوس میزارن گوشه لوپشون که اگه تو خواب گشنشون شد بخورن(! اخه تا این حد تنبل؟)بعد منم دیدم وقتی یه حیوون نجیب میتونه تا این حد تنبل باشه چرا اشرف مخلوقات تا این حد تنبل نباشه؟و اینجوری شد که ما اسم سایت رو کوالا نهادیم!بعدم که ادامش دادیم و کلی وقت صرفش کردیم که بعد از چهار سال و اندی اومدن از چنگمون درش اوردن!
-اخی بمیرم الهی
اری:خدا نکنه!
یه لبخند اومد رو لبم که ارشام بهم چشمک زد.راستش خجالت کشیدم برای همین سرمو برگردوندم سمت سپن و بحثو عوض کردم
- داداشی از کجا میدونی که کاملیا قراره کجا بره که ما جلوش نقش بازی کنیم؟
نقش رو با تاکید گفتم که اری فکر نکنه که عاشق چشم و ابروشم پسره ی ایکبیری
سپن:حالا یه کاری می کنیم دیگه وقت زیاده اگرم نشد تو مهمونی برگشت مامان اینا و خاله اینا بازی می کنید که عاشق همدیگه این و جونتون برای هم میره
اری:شر نشه برامون سپن
سپن:نه بابا اگه اتفاقی هم افتاد میگیم هنوز میخواید همدیگرو بشناسید و وقت می خواید؛چطوره
-خوبه،البته اگه جواب بده...
سپن:معلومه که جواب میده
اری:من که میگم جواب نمیده
-منم
سپن:بابا جواب میده
-نمیده داداشم جواب نمیده با منم بحث نکن
سپن:برو بابا تو کی باشی که بگی نقشه های من جواب میده یا نمیده جوجو
-دست درد نکنه داداشم 
سپن:خواهش خواهرم...
بعد از اون بحث نسبتا طولانی هرکدوم به کار خودمون مشغول شدیم
ارشام:بچه ها یه کارتون خفن بزارم ببینیم؟
-اخجون اره ببینیم؛حالا اسمش چیه؟
اری:کاپیتان زیرشلواری
-جانم؟؟!؟
اری:چته بابا!میگم کاپیتان زیرشلواری،زیرشلواری!
-اسم کارتونست؟
اری:اره
-خخخخخخ
اری:کوفت چته دختر؟روانی شدی؟به چی می خندی؟
-به اسمش اخه خیلی خنده داره
اری:نخند خیلی قشنگه من ده-پونزده بار دیدم
- ده-پونزده بار؟؟؟یه کم زیاد نیست؟
اری:نه
-ممنون قانع شدم!
اری بلند شد و رفت سمت اشپزخونه و با سه تا کاسه بزرگ چیپس و پفک و پف فیل(پاپکرن)برگشت وانیمیشن رو گذاشت...
انیمیشن خیلی باحالی بود کلی خندیدم و حال کردم باهاش(پیشنهاد می کنم ببینین البته اگه ندیدین)
-وای اری خیلی باحال بود تازه جرج و هارولد(شخصیت های اصلی کارتون)دقیقا مثل تو و سپن بودن تو می نویسی و سپن طراحی می کنه نمیدونستم که کارتون میبینی
اری:اولا که خواهش می کنم دوما اری زهرمار سوما من عاشق کارتونم و زیاد دارم
-اها اونوقت چندتاست دقیق؟
اری:فکر کنم 500-600تا شایدم بیشتر نمیدونم
-۵۰۰-۶۰۰تا؟!
اری:اره چطور؟
-به منم میدی؟
اری:اره بیا واست بریزم
-ممنون
اری:خواهش
بعد از این که چندتا کارتون از اری گرفتم رفتم که بخوابم؛رو تخت دراز کشیدم
-ای کاش رادی و مامان بابا بفهمن که اشتباه کردن و من گناهی ندارم...
به همین چیزا فکر میکردم که خوابم برد...
 

ویرایش شده در توسط Z.t
  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت۲۱

با عجله دویدم تو حموم اتاقم،خدارو شکر که بیدار شدم وگرنه عمرا  اگه به همایش می رسیدم.
امروز نه تنها سر عمل پدر نیک گند نزدم بلکه اون رو عالی عمل کردیم تنها مشکل این بود که نیک از اون بالا رو عمل نظارت کامل داشت و من هم باید هی عرقم رو خشک می کردن.
ووییی!یه ساعت دیگه همایش شروع میشه ان وقت من هنوز تو حمومم!
با سرعت نور خودم رو شستم و پریدم بیرون
-خب اول باید لباسامو بپوشم...
اول شروع کردم به لباس پوشیدن لباسامو پوشیدم حالا باید موهامو خشک کنم سریع سشوآر رو برداشتم که یه برگه روش چسبیده بود
((این هم تلافی که گفتی سرت در نیاوردم فقط من الان خونه نیستم که قیافه ی عصبانیتو ببینم شرمنده رقیب))
-اه اری دیوونه از چی حرف میزنه؟
شونه هامو انداختم بالا .سشوآر رو به برق زدم و گرفتمش سمت موهام و روشنش کردم که یه پودر سفیدی رو من و موهام پخش شد
-خدایاااا ارشام می کشمت
توی سشوآر پر از ارد بود و بخاطر اینکه موهام خیس بود همش چسبید به موهام و لباسمو به گند کشید.اشکم در اومد!
با هزار بدبختی دوباره رفتم حموم و موهامو شستم و سریع بیرون اومدم دوباره لباس پوشیدم و بدون اینکه موهام رو خشک کنم سوار ماشین شدم و روندم به سمت سالن همایش.تو راه با اینکه چندجا چراغ قرمز بود ولی نه ایستادم و پامو تا ته روی گاز فشار دادم
همایش ساعت 6بود که من 7.5رسیدم...
بدو بدو به سمت سالن همایش رفتم و روی تنها صندلی خالی نشستم 
پرفسور کلارک در حال صحبت درباره روش های جدید جراحی قلب حرف میزد که البته من هیچی ازش نفهمیدم
--اتفاقی افتاده؟چرا گریه کردی؟
یه هین نسبتا بلند کشیدم و وقتی به بغلیم نگاه کردم دیدم نیکه با نارحتی گفتم
-هیچی اتفاقی نیفتاده
خیلی ریلکس پاشو رو اون یکی پاش انداخت
نیک:چه بلایی سرت اورده؟
با تعجب و کمی خجالت نگاهش کردم
-بله؟
نیک:ارشامو میگم چی کار کرده اخه فقط اون میتونه اشک یه دخترو در بیاره
دو دل بودم که بهش بگم یا نه...به هرحال اینم رفیقش دیگه اشکال نداره اگه بهش بگم
-بعد از عمل که رفتم خونه...
تمام ماجرا رو براش تعریف کردم از زور خنده قرمز شده بود و تند تند نفس می کشید که نخنده
-راحت باش بخند که خنده داره حالم
همین که جملم تموم شد چنان قهقه ای زد که تمام شیشه های سالن بندری رفتن...
همه برگشته بودن و به نیک نگاه می کردن که اونم با دستپاچگی تمام یه چندتا جمله سر هم کرد و قضیه رو ماست مالی کرد.بعد از اینکه جو اروم شد رو به من کرد
نیک:اگه میخوای اذیتش کنی باید از چیزی که وحشت داره استفاده کنی ولی خب چون از چیزی که وحشت داره احتمالا تو هم وحشت داری پس بیخیالش می شیم.راه بعدی اینکه دنبالش کنی
-چی؟یعنی چی دنبالش کنم؟
نیک:ارشام از بچگی دویدنش خوب نبود...خب خوب نبود که نه افتضاح بود کلا با دو مشکل داشت.اگه یه کم دنبالش کنی سریع از نفس می افته   تسلیم میشه.اون وقت قلقلکش بده تا به غلط کردن بیفته
-واقعا؟من نمی دونستم
نیک یه لبخند شیطانی که ازش بعید بود زد
نیک:ولی حالا می دونی
وای خدا اگه من این بشر رو نداشتم چی کار می کردم؟خب معلومه دق می کردم!
همایش که تموم شد مثل جت روندم به سمت خونه.طبق معمول ارشام تو اون سرما تو حیاط رو چمنا پهن شده بود و سرگرم لپ تاپش بود 
-ارشام می کشـــمت
اینو گفتم و به سمتش دویدم.دوتا پا داشت دوتای دیگه هم قرض کرد و دور حیاط شروع کرد به دویدن
ای خدا چرا این انقدر خوب می دوه؟نیک که گفت دوش افتضاح!!
چون ازش خیلی دور بودم یهو برگشت به سمتم و نرم نرمک راه رفت و یه چشمکم بهم زد
یهو وایسادم
-تو چرا انقدر خوب می دوی؟هان؟جواب بده!
ارشام می خواست جوابمو بده که یهو پاش به یه تیکه سنگ گیر کرد و افتاد زمین
منم که این لحظه رو غنیمت شمردم و به سمتش پرواز کردم که...
((ارشام))
-اخ کمرم...
داشتم از درد کمر می مردم که یهو یه جسم نیمه سنگین افتاد روم و یه چیز نرم روی لبام قرار گرفت.وقتی چشمام رو باز کردم دیدم لبای رویاست که روی لبامه داشت با چشمای گرد شده نگام می کرد.حق داشت هر دومون شوکه شده بودیم.من که به شخصه توی یه خلسه خیلی شیرین فرو رفته بودم
که یهو رو یا دستاشو دو طرف صورتم با فاصله چند سانت گذاشت و خواست بلند شه من که کلا تو این دنیا نبودم کمرشو گرفتم فکر کرد می خوام بهش کمک کنم یهو یه صدایی اومد که اشنا بود ولی من اون لحظه هیچ چیزی یادم نبود...
--دیدید؟دیدید شما دوتا همدیگه رو دوست دارید؟پس حتما اون روز رو هم ماس مالی کرده بودید ای کلکا حالا ولش کن بگید چن وقته باهمید؟هان؟عمو هم میدونه؟
رویا که دست و پاش رو گم کرده بود اومد بلند شه که دستاش لیز خورد و دوباره افتاد رو من منم که قربونم برید هیچ تسلطی رو کارهام نداشتم.دستام داشت می رفت سمت موهاش تا کلیپسش رو باز کنم که یهو سپنتا اومدو دست رویا رو گرفت و بلندش کرد. من رو هم بلند کرد بعد از چند ثانیه به خودم اومدم.من داشتم چه غلطی می کردم؟حالا سپن و رویا درموردم چی فکر می کنن؟
تو فکر این بودم که چجوری گندی که زدم رو درست کنم که...
سپن:بچه ها این فیلمرو دیدید؟
وای خدا!!!قشنگ از اون جایی فیلم گرفته بود که رویا افتاد رو من و منم چشامو یهو باز کردم اگه کسی این فیلم رو میدید باید قید ابرو و حیثیتمو می زدم.با یه لحن سپنتا خر کنی گفتم
-سپنتااااا داداشم؟
سپن با یه قیافه  فوق خبیث و نیش  شل شدش گفت
سپن:فکرشم نکن اری مگر اینکه...
تند و سریع گفتم 
-مگر اینکه چی؟؟؟
سپن:مگه اینکه یه ماه تمام به جای منم بری سرکشی سایت و منم کلا هیچ کاری نکنم تا خستگیم در بره
-چی؟سپن اذیت نکن قرار بود یه هفته در میون باشه
سپن:همین که گفتم
با حرص گفتم
-قبوله دیگه چی میخوای؟
روشو کرد سمت رویا
سپن:اوممم حالا واسه تو چی بگم؟
یهو قیافش خبیث شد که من گرخیدم چه برسه به رویا!
سپن:باید هفته ای یه بار اتاق کارم رو مرتب کنی امروز هم اولین باره قبوله؟
رویا:قبول
رویا نمیدونست چه بلایی رو سر خودش اوار کرده ولی من می دونستم اتاق کار سپنتا که همون اتاق کار منم بود شتر که هیچ،فیلم با اون عظمتش توش گم می شد!
سپن:من که دارم می رم تو
بازوش رو گرفتم
-اهای اهای اول فیلم!
سپن:نه دیگه نشد وقتی اون کارایی که گفتم رو انجام دادین اون وقت این فیلم پاک میشه...
و سوت زنان از جلومون رد شد.
به رویا نگاه کردم اونم هم زمان با من سرش رو بالا اورد یه لحظه تو دریای چشاش غرق شدم که رو ازم گرفت منم سرمو انداختم پایین.
زیر چشمی نگاهی بهش انداختم برعکس اینکه می گه اصلا خجالتی نیست لپاش گل انداخته بود.
قربون اون لپای گلیت برم خانوم کوچولو
من چی گفتم؟وای از دست رفتم!!!
بدون توجه به حرفایی که با خودم می زدم یه ندایی می گفت
(طعم لباش چیزی نبود که تا حالا چشیده باشم محشر بود یه شیرینیه خاص)
وای! اینا چیه من با خودم می گم؟مثل این دختر ندیده ها این جا وایسادم و میگم اینجوریه اونجوریه...
از رویا فاصله گرفتم و به سمت در ورودی رفتم
-هوف
رفتم تو اتاقم در روهم شتلق کوبیدم به هم.هدفونم رو برداشتم و شروع کردم به اهنگ گوش دادن 
که دست بر قضا یه چیزایی بود که ای کاش گوش نمی کردم
(یه روزی یه جایی بین این همه تنهایی
یکی منو عاشق خودش کرد
نفهمیدم چی شد دل من هوایی شد
از همه خوشیا پرش کرد
دیوونه بازی نکن خودتو راضی نکن
که عاشقم نباشی که عاشقم نباشی
دیوونه بهونه هی نگیر دلمو دست کم نگیر
که عاشقت نباشم که عاشقت نباشم
دیوونه بازی نکن خودتو راضی نکن 
که عاشقم نباشی که عاشقم نباشی
دیوونه بهونه هی نگیر دلمو دست کم نگیر
که عاشقت نباشم که عاشقت نباشم
با تو میخوام این رویا حقیقت شه
با تو بذار این آرامش عادت شه
مگه میشه این همه دلی که گرفتارته
مگه میشه که نبینی این مرد هوادارته
دیوونه بازی نکن خودتو راضی نکن 
که عاشقم نباشی که عاشقم نباشی
دیوونه بهونه هی نگیر دلمو دست کم نگیر
که عاشقت نباشم که عاشقت نباشم
دیوونه بازی نکن خودتو راضی نکن
که عاشقم نباشی که عاشقم نباشی
دیوونه بهونه هی نگیر دلمو دست کم نگیر
که عاشقت نباشم که عاشقت نباشم)
((دیوونه بازی))((ماکان بند))
-اه حالا چرا این اهنگ اومد؟
داشتم همینجوری با خودم غر غر می کردم که ملودی اهنگ رویا از تهی پخش شد هدفون رو گذاشتم کنار(!)اگه اون اهنگ رو گوش میدادم دیوونه می شدم!
بلند شدم و روبروی ایینه وایسادم و به صورت خودم نگاه کردم
-نکنه...
از به زبون اوردن چیزی که تو سرم می گزشت هم واهمه دارم دیگه چه برسه به...
یه کم به خودم نگاه کردم به ادمی که هیچی نداره ...
-بیخیال
رفتم تو اتاق کار خودم و سپنتا که اونم اونجا بود
-سپن!!داری چی کار می کنی؟
سپن:هیچی دارم رو این شخصیت جدیده کار می کنم مردش تموم شد ولی زنش هنوز کار داره نمیدونم چرا هرکاری می کنم خوب نمیشه
-بده ببینم
دفترشو گرفتم.یه دختر طراحی کرده بود محشر!!خیلی خوب شده بود نمونه ی یه زن شرقی زیبا.پوست گندمی چشم ابرو مشکی با موهای بلند مشکی که باز دور زنه ریخته بود بینی و لب متناسب
-رفیق این محشره!یکی از بهترین هاست..
یه مشت به بازوش زدم..
-دمت جیز ترکوندی مثل هر دفعه
سپن:مطمئن؟
-هوم فقط یه نسخه دیگه بکش که اینو ببریم و بزنیم به دیوار
سپن:اوکی
طرح دومی رو چون حوصله نداشت یه کپی زد و رفتیم به خونه مشترکمون که هم خستگی در کنیم هم یه جشن دو نفره بگیریم...
خیلی وقت بود که از خودم دور شده بودم و واسه همین این کار می تونست یه کم سره حالم بیاره
از خونه زدیم بیرون داشتیم همینجوری برای خودمون قدم می زدیم بالاخره رسیدیم.
کلید انداختم و درو باز کررم همینکه پامو تو خونه گذاشتم احساس ارامش کردم به اطرافم نگاه کردم این خونه ایه که من می خوام!نا مرتب،کثیف،به هم ریخته!
به سمت اتاق کارمون رفتم که سپن هم پشت سرم داشت میومد درو باز کردم و به اتاق خیره شدم.
یه اتاق بیست متری که کفش با پارکت پوشونده شده بود دیوارا از پایین تا بالا پر از عکس و نقاشی و طرحه که همشون مال سپنتاست.
همیشه ی خدا اولین طرح شخصیت هارو میاریم اینجا کل خونه نا مرتبه ولی اینجا از تمیزی برق میزنه و حتی مرتب مرتبه!
طرح رو از کیفش بیرون اورد و به دیوار زد منم داشتم به طرحای قبلی نگاه می کردم محشر بودن محشر!
بعد از اتمام کارمون یه پیک شیراز(شراب معروف در اروپا و همچنین خیلی محبوب در کشور فرانسه.تولید کنندگان این محصول چون معتقد بودن دستور تهیه این شراب برای اولین بار از شهر شیراز بخ بقیه کشورها رفته این اسم رو برای برند خودشون انتخاب کردن)زدیم بر بدن و برگشتیم خونه.تاپامونو گذاشتیم تو خونه دوتایی مثل جنازه ها رو زمین دراز کشیدیم
رویا:چرا اینجا خوابیدید؟بلندشید کمرتون درد می گیره ها...
-اوکی...
چند دقیقه همونجوری موندیم که من بلند شدم و سپن رو هم بلند کردم.رویا هنوز همونجوری بالای سرمون وایساده بود که بلند شدیم و رفتیم تو اتاقامون و رو تخت ولو شدیم.
 

ویرایش شده در توسط Z.t
  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۲

با کرختی از تخت بلند شدم و رفتم به سمت سرویس بهداشتی...
همینجوری که صورتمو با حوله خشک می کردم اومدم بیرون می خواستم برم سرکشی شرکت که دیدم امروز نوبت سپنتاست واسه همین خواستم مثل یه بچه ی خوب و اقا برم صبحونه امو بخورم که یادم افتاد من و سپنتا یه قول و قرارایی داشتیم:/
با اعصابی خراب یه کت تک مشکی با یه لباس مردونه سفید و یه جین مشکی برداشتم و پوشیدم.برای اینکه تیپم کامل بشه کالج های مشکیم رو هم پوشیدم و کیف لپ تاپم رو برداشتم و به سمت پله ها رفتم.
پله ها رو دوتا یکی پایین اومدم و به سمت اشپزخونه رفتم تا لااقل یه لیوان شیر یا اب پرتغال بخورم واسه کار جون داشته باشم.
تو اشپزخونه سپن و رویا نشسته بودن.رویا لپاش گل انداخته بود نشون از این می داد که سپن داره درمورد دیروز باهاش حرف می زنه و اذیتش می کنه.
بهشون سلام کردم که رویا خیلی اروم جوابمو داد.سپن خیلی ریلکس و با یه لبخند دستاشو پشت گردنش قلاب کرد
سپن:چقدر خوبه یکی از رفیقات به جای تو بره سر کار
-حیف از دست همون رفیقت آتو داری وگرنه رفیقت تف هم کف دستت نمی انداخت
سپن:وای ارشام!چقدر بداخلاق و خشن شدی
-خفه!اعصاب ندارم.راستی توهم...
بهم نگاه کرد که یه چشمک بهش زدم
-منتظر تلافیت هستم
اون که انگار با فکر انتقام و تلافی جون دوباره ای گرفته بود یه کم خجالتش ریخته بود گفت
رویا:نمی خواستم بهت سخت بگیرم ولی خب...خودت خواستی،ولی بعدش از دستم گله نکنی؛باشه؟
یه لبخند از اون خبیثاش زدم
-مطمئن باش گله نمی کنم
چشماشو ریز کرد
رویا:حالا می بینیم کی بازنده ی این بازیه اقا ارشام
-حالا می بینیم کی برنده ی این بازیه توهم جون..
رویا:توهم و کوفت
از اینکه عصبانیش کردم و صد البته خجالتش ریخته بود خوشحال شدم.بعد از گرفتن یه لقمه و 
چپوندن اون توی حلقم از هر دوشون خداحافظی کردم و به سمت شرکت راه افتادم…
ای خدااااا،این سپنتای نامرد منو با این همه کار تنها گذاشته بی خیال همه اینا کارن و مانی هم گذاشتن رفتن من بدبخت موندم این همه فاکتور...ساعت دهِ و من هنوز اینجام
بی خیال شرکت شدم و با حال داغون به سمت خونه رفتم همینکه رسیدم رفتم به سمت اتاقم و رو تخت ولو شدم همینجوری که داشتم به کارن و مانی و صد البته سپن فحش می دادم یکی در رو زد
-بفرمایید
سپن با یه عینک شیشه گرد و دفتر طراحیش اومد تو اتاق و با یه لحن جدی گفت:ارشام؟فکر کنم این یکی دیگه خوب باشه ببین چطوره؟
سرم رو بلند کردم و طرح رو ازش گرفتم.همونی که می خواستم یه منظره بی نظیر برای بازیمون؛
یه جنگل سرسبز با درختایی بلند و درختچه های کوتاه تر .
یه لبخند از روی رضایت زدم
-مثل همیشه محشره
سپن:نگفتم تعریف کن،گفتم بگو عیب و ایرادش چیه؟
-هیچ عیبی نداره همین رو اجرا می کنیم.اوکی؟
سپن:برو بابا حالت خوش نیست
-ببین همینو می ریم
سپن:نه این خوب نیست
-تو چی کار داری ؟من میگم خوبه...
یه کم باهم بحث کردیم که جسیکا اومد و برای شام صدامون کرد.
-سلام اقاجون؛سلام رویا
اقاجون:سلام خسته نباشی
-ممنون
رویا:سلام
-سلام 
همینجوری داشتیم حرف می زدیم که یکی زنگ زد که انتظارش رو نداشتم...
--به به داداش خل و چل خودم چطوره؟خوبی؟اون سپنتای بی معرفت چطوره؟بدون من خوش می گذره؟
-ایلین کثافت!!!عوضی یه وقت یه زنگی به این داداش خوشتیپ و جذابت نزنی ها
همین که حرفم تموم شد ایلین ترکید که سپن گوشی رو از دستم قاپید و خودش شروع کرد به حرف زدن
سپن:به به سلام ایلین خانوم بدون ما مسافرت خوش می گذره؟
سپن:ای بی معرفت؛راستی سفارشات من در چه حالن؟
سپن:دست درست یکی طلبت
سپن:اوکی گوشی رو می دم به عمو 
اقاجون:نه من حوصله ی اون جغجغه رو ندارم.دارم میرم بخوابم شب بخیر همگی
به رویا نگاه کردم صورتش درهم بود
-باشه اقاجون،سپن گوشی رو بده به من ببینم این بشر چی می خواد
سپن:بیا بگیر این گوشیه بی صاحابتو ایـــش!!
رویا:سپـــن!من که دخترم اینقدر خوب نمیتونم بگم ایش؛سپن یادم بده لطفا!!
سپن:ایش کردن که کار هر کسی نیست دختر!باید استعدادش رو داشته باشی
-شما دوتا دیوونه اید!الو ایلین چی میگی تو؟
همینطور که داشتم حرف می زدم لیوان نوشابمو برداشتم و به لبم نزدیک کردپ یه قلپ ازش خوردم
ایلین:هیچی فقط می خواستم بگم ما تا یه هفته دیگه بر می گردیم
هرچی نوشابه بود رو سپن و غذاش تف کردم که سپن مثل اژدها نگاه کرد .با حرکات دست ازش عذرخواهی کردم
-تا یه هفته دیگه؟مگه قرار نبود سفرتون تا اخر سپتامبر باشه؟
ایلین:دیگه دیگه راستی من باهاشون نمیام؛فقط مامان و بابا و ....
یه چند ثانیه مکث کرد
ایلین:با کاملیا و خاله اینا میان
یه پوزخند زدم با یه لحن خفن گفتم
-بیا برو بچه سر منو شیره نمال...
برای اینکه مطمئن شم اقاجون صدامو نمیشنوه یه کم صدامو اوردم پایین
-کاملیا که اینجاست؛کی رو می خوای خر کنی؟
ایلین:تو می دونی و انقدر خونسردی؟
-اره مگه چیه؟
ایلین:اری عوض شدی داداشم!عوض شدی...می گم نکنه هوایی شدی؟
-ها؟
ایلین:بابا میگم نکنه عاشق شدی؟
خندیدم
-شاید
ایلین:بگو مرگ ایلین؟جدی جدی؟نکنه عاشق همون دختره که اومده اونجا شدی؟اسمش چی بود؟ریما ؛رها...اهان یادم اومد
همزمان گفتیم
ایلین_ من:رویا...
رویا سرش رو بلند کرد و بهم نگاه کرد تا ببینه چی کارش دارم
رویا:بله؟
-هیچی
بلند شدم و به سمت هال رفتم و رو کاناپه ولو شدم
ایلین:خوشگله؟
با تصور صورت رویا یه لبخند اومد رو صورتم
ایلین:نیشتو ببند
-تو از کجا فهمیدی؟
ایلین با یه لحن کوچه بازاری گفت:بچه جون من تورو بزرگ کردم
-اوهو گنده تر از دهنت حرف می زنی کوچولو دهنت هنوز بوی شیر می ده
ایلین:کوچولو خودتی من هجده سالمه
-اره منم که عرعر 
ایلین:کوفت!بیا از این بحث خارج شیم(!)تو دیگه نمیخوای با کاملیا باشی؟
-بابا از همون اول هم نمی خواستم فقط سر همون شرط بندی باهاش بودم همین الان هم می خوام یه درس عبرتی بشه براش تا دیکه هوس دور زدن بقیه به سرش نزنه
ایلین:چجوری؟
یه لبخند شیطانی اومد رو صورتم
-اونش دیگه به تو ربطی نداره فسقلی
ایلین:اِ!داداشی!دلت میاد به من نگی؟
-اره دلم میاد
ایلین:گاوی دیگه!کاریت نمیشه کرد
-تا همین ده ثانیه پیش داداشت بودم حالا شدم گاو!گمشو اعصابتو ندارم
ایلین:نه که من دارم...کاری باری نداری بری بمیری؟
-مرســـــی مهر و محبت خواهرانه!نه ممنون کاری ندارم برو بمیر
سریع قطع کردم و به اشپزخونه برگشتم و سر میز نشستم و سرم رو انداختم پایین.
 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت۲۳

احساس کردم کسی نگام می کنه یهو سرم رو بلند کردم و نگاه رویا رو غافلگیر کردم
-اتفاقی افتاده؟
رویا:نه چطور؟
-هیچی
-راستی سپن...
سپن:ها؟
-مامان اینا تا یه هفته دیگه میان
سپنتا با تعجب فرداد زد
سپن:یه هفته دیگه؟!؟!
-اره یه هفته دیگه فقط...
یه نگاه به رویا کردم
-باید تو مهمونیه برگشت مامان بابا ها خب...باید....باید...
رویا:بسه بابا!کشتی خودتی باید...باید.....
سپن:هوف باید نقش دوتا عاشق رو بازی کنید انقدرا هم حرف سختی نبود که نتونید بگیدش!
حرفی نزدم.
سپن:خب به نظر من بهتره از همین الان با هم دیگه رقص رو تمرین کنید که یه وقت سوتی موتی ندید؛بلندشید بلندشید که کلی کار داریم
-رقص؟
سپن:اره دیگه رقص!باید کل شب رو وسط باشین تا حس حسادت کارامل (کاملیا)بالا بزنه.ببینید از الان دارم بهتون می گم یخ بازیو ضایع کردن همدیگه و مسخره کردنو هر کدومتون یکی از این کارا رو بکنه با من طرفه اوکی؟تو طول شب باید مثل کوه پشت هم باشید بعدش هرکاری که خواستین بکنین
من و رویا یه نگاه به هم انداختیم
-می گم سپن...واقعا این کارا لازمه؟
سپن:اوووو همچین حرف می زنه مثل این ننه مرده ها!اره داداش خلم لازمه!بیاین بریم تو سالن یه اهنگ لایت براتون بزارم که باهاش تانگو برید!!
-تانگو؟!؟!
سپن نیشش باز شد و یه نگاه فوق خبیث بهم انداخت
سپن:اره تانگو
-سپن بیخیخی!اصلا من منصرف شدم نمی خوام ول کن
رویا:اره بابا منم اصلا حواسم نبود من فردا یه عمل خیلی مهم دارم که باید پرونده ی بیمارم رو بخونم تا مطمئن بشم مشکلی نیست...
هر دومون خواستیم از دست سپن فرار کنیم که سپن پشت یقه ی هر دوتامون رو گرفت
سپن:گفتم برید تانگو تمرین کنید
انقدر صداش خشک و جدی بود که لال شدم سپن هردومون رو به سمت پله ها هل داد.برگشتم سمتش
-سپن!!!خواهــ...
سپن:خواهش نکن که قبول نمی کنم اوکی؟فقط یه هفته وقت داریم ارشام اگه تو نمیخوای به اون دختره ی بی همه چیز یه درس بدی من می خوام بدم!
-بابا سپن من منصرف شدم!به خدا نمی خوام تو هم نخواه...
سپن:نه یعنی نه برید تمرین کنید
ای خدا!!من به کی بگم من کنار اون دست و پامو گم می کنم؟
من و رویا با بدبختی رفتیم و وسط سالن ایستادیم؛سپن هم یه اهنگ ملایم از اونایی که خوراک رقص تانگوِ گذاشت
خیلی اروم کمر رویا رو تو دستام گرفتم و به خودم نزدیکش کردم؛اونم دستاشو دور گردنم حلقه کرد
سپن:رویا سرتو بزار رو سینه ارشام
رویا:بـ...باشه
سرشو گذاشت رو سینم...
در کمال نا باوری قلبم اروم شد و روال طبیعی خودش رو پیش گرفت معمولی زد
سپن:وقتی دارین می رقصین باهم اروم اروم هم صحبت کنید ؛رویا تو هم از اون لبخند ملایم دخترونه هات بزن از اونا که قند تو دلـ...هیچی!
می دونستم می خواد چی بگه از همون لبخندا که قند تو دل من اب می کردن،کثافت قصد کرده امشب منو بکشه.
اهنگ که تموم شد از رویا جدا شدم و هر دومون به سمت مبل های راحتی رفتیم و نشستیم.سپن هم اومد روبرومون
سپن:خوب بود.بد نبود ولی هنوز کلی کار دارید.
چیزی نگفتم و فقط با چشم  ابرو براش خط و نشون کشیدم که خندید
سپن:ببینید بچه ها؛باید با هم باشید نه علیه هم
-وای سپن تو این ده پونزده دقیقه به ده صورت این جمله رو گفتی!فهمیدیم برادر من به قران فهمیدیم!
سپن:کوفت!ببینید باید به کاملیا القا کنید که عاشق همید
تو دلم از اینکه رویا عاشق من باشه لبخند زدم
رویا:سپنتا!می گی؛اخه چجوری؟
سپن:مثلا همش کنار هم باشید به هم توجه کنید قربون صدقه همدیگه برید لبخند ژکوند بهم دیگه بزنید ارشام موقع شام واسه رویا غذا بکش چه می دونم از اینجور چیزا دیگه
-سپن حالت خوبه؟
رفتم کنارش و بلندش کردم و بردمش کنار
-نکن این کارا رو لامصب!بابا مثله اینکه یادت رفته من قلبم ضعیفه! تو که می دونی نمیتونم کنار دخترا باشم...
سپن:کنار همه ی دخترا یا فقط رویا؟
-ای بابا خب همه ی دخترا
سپن:غلط کردی!من تو رو بزرگت کردم تو جلوی دخترا ضعیفی هان؟پس لابد اون بده خدایی که همش دخترارو اذیت می کنه و مسخرشون می کنه منم!بیا برو عمو جون بیا برو خودتو سیاه کن،درضمن...
اروم تو گوشم گفت:عاشق شدنتم مبارک داداشی دست رو خوب دختری گذاشتی
-چی داری واسه خودت میگی؟
فقط با یه لبخند نگام کرد و به سمت رویا رفت
یعنی من جدی جدی عاشق شدم؟
یه دور دیگه هم رقصیدیم.
سپن:واسه امشب کافیه برید بخوابید
-شب بخیر
بی حوصله به سمت اتاقم رفتم،گیتارم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.
با پای پیاده به سمت خونه مجردیم رفتم.فعلا راحت ترین جا واسه موندن اونجاست...
کلید انداختم و رفتم تو.
یه خونه ی نقلی تو passy
یه خونه ی دیویست و پنجاه متری کف تمام پارکت دیوارا کاغذ دیواری کرم و مبل ها هم همه راحتی قهوه ای.پنجره های سالن همه متوسط و به سمت محله ی مورد علاقه ی من ختم میشن .محله ی آرومیه شاید زیادی آروم ولی من دوسش دارم
گیتارو از کاورش بیرون اوردم...
-شاید با زدن اروم شم
می دونم صدای خوبی ندارم واسه همین هیچ وقت نمیخونم لااقل وقتی که تو جمع هستم نمیخونم.
(یکی تو فکر تواِ کنارت میمونه همه جوره   
یکی تو فکر توا و تو حتی حال بعدش  خوبه   
یکی تو فکر توا واست میگذره از همه جونش  
وای که خدا نکنه که ما رو به هم دیگه نرسونه   
خوش به حال خودم دیوونه تو شدم    
خوش به حال خودم تو بودی نیمه گمشدم   
خوش به حال خودم که پیدات کردمو و پیشمی    
  وای که نباشی مثل نبض میمونی نمیزنی   
خوش به حال خودم دیوونه تو شدم    
خوش به حال خودم تو بودی نیممه گمشدم   
خوش به حال خودم که پیدات کردمو و پیشمی    
  وای که نباشی مثل نبض میمونی نمیزنی )
((خوش به حال خودم))((کامی یوسفی))
یه نفس عمیق کشیدم  و اروم زمزمه کردم:خوش به حال خودم...
حالم عوض شده بود.عوض که نه خوب شد!خیلی خوب.
همون موقع برگشتم خونه و رو تخت دراز کشیدم و با فکر کردن به رویا و اون مهمونی خوابم برد.
اون یه هفته رو کامل با رویا تمرین کردیم و کاملا به حرکتامون مسلت شدیم.دیروز بعد از اخرین دور رقص ول کردم و از خونه زدم بیرون.
گوشیم زنگ خورد.سپن بود.
-الو؟؟؟
سپن:اری خوبی؟حالت خوبه؟کجایی؟
-سلام؛اتفاقی افتاده؟من که خونم
سپن:کجایی؟
-بابا خونم خونه خودم
سپن:اونجا چی کار می کنی؟
-می خواستم یه کم با خودم خلوت کنم،چرا؟
سپن:چرا و زهر مار!مرتیکه دیروز اونجوری گذاشتی رفتی  و اون گوشی کوفتی رو هم که جواب نمی دی گفتم نکنه بلایی سرت اومده باشه.تن لشتو بلند کن بیا اینجا ببینم
-کجایی؟
سپن:کجام؟خونه عمو کجا رو دارم برم هان؟
-بابا چرا سگ میشی ؟
سپن:زهر مار خیر سرمون مامان بابامون امروز میان و مهمونی داریم اونوقت نه تو هستی اینجا نه رویا حال و حوصله درست حسابی داره
-امشب قراره چی بپوشه؟
سپن:جانم؟!؟
-می خوام لباسمو ست اون بردارم بیارم
سپن:نمی دونم،فکر کنم لباس قبلی هاشو قراره بپوشه لباس نخریده
-اوکی.ببین سپن به ارایشگر ایلین زنگ بزن بیاد اونجا و رویا رو ارایش کنه
سپن:جان؟اری حالت خوبه؟این حرفا چیه داری می زنی
-کاری که گفتم رو بکن منم تا یکی دو ساعت دیگه میام
سپن:اوکی یاعلی
-فعلا
از تخت بلند شدم و رفتم تا دست و صورتمو بشورم.
از سرویس اومدم بیرون همینطوری رفتم به سمت اشپزخونه و یه تیکه نون خوردم و اومدم بیرون
-هی خدا بزن بریم ببینیم تو این مغازه ها چی میشه پیدا کرد
لباسامو پوشیدم و رفتم تا یه لباس درست و حسابی برای امشب پیدا کنم و البته برای رویا...
با پای پیاده راه افتادم به سمت نزدیک ترین پاساژ موجود.همینجوری واسه خودم ول می چرخیدم که یه لباس نظرمو جلب کرد یه لباس ابی بلند مدل ماهی که استینش بلند و تور ابی بود از روی سینه تا کمر گیپورکار شده بود محشر بود
به سمت مغازه رفتم و وارد مغازه شدم و از فروشنده خواستم اون لباس رو برام بیاره.چون با رویا 
خرید کرده بودم سایزشو می دونستم و در این باره مشکلی نداشتم لباسو گرفتم پولشو حساب 
کردم و اومدم بیرون.
حالا نوبت خودم بود تا لباس بخرم همینجوری داشتم پاساژ رو متر می کردم که یه کت و شلوار محشر نظرمو جلب کرد
کت و شلوار سورمه ای با چهارخونه بزرگ و لباس زیر کت لباس مردونه سفید با کراوات ابی و دستمال با طرح ابر و بادی قرمز و ابی خیلی باهاش حال کردم.
سریع رفتم تو مغازه و گفتم واسم بیاره ؛همینکه اورد رفتم تو اتاق پرو و پوشیدمش خوب که نه عالی بود خیلی بهم میومد محشر بود
لباس رو بیرون اوردم و لباسای خودمو پوشیدم و رفتم بیرون پولشو حساب کردم و از مغازه اومدم بیرون و به سمت ماشینم رفتم...
ماشین رو پارک کردم و لباسارو برداشتم و به سمت خونه به راه افتادم...
همینکه رسیدم رفتم تو اتاق سپن
-سلام سپن 
سپن:سلام و زهر مار عوضی می دونی چقدر دنبالت گشتم اشغال؟واسه چی گذاشتی رفتی هان؟
-بابا بهت گفتم که می خواستم یه کم تنها باشم 
سپن:چرا؟
-برای اینکه با خودم کنار بیام واسه اینکه بدونم دوسش دارم یا نه واسه اینکه بدونم اگه دوسش دارم دوست داشتنم واقعیه یا نه واسه اینا رفتم می فهمی؟
سپن:نه نمی فهممت حالا با خودت کنار اومدی؟
-چون هنوز عاشق نشدی
یه لبخند بزرگ زد که چال گونش پیدا شد
سپن:بابا عاشق 
-زهرمار من دارم میرم لباس رویا رو بهش بدم 
قبل از اینکه برم جعبه لباس رو از دستم کشید و بازش کرد و لباس رو دید 
سپن:نه می بینم عشق روت تاثیر گذاشته خوش سلیقه شدی 
-بده اونو به من ببینم 
لباس رو از دستش کشیدم و تو جعبش گذاشتم و از اتاق سپن بیرون اومدم و به سمت اتاق رویا رفتم در زدم خواستم درو باز کنم که قفل بود 
رویا:بله؟ 
-منم ارشام درو باز کن 
رویا:اِ اومدی ارشام؟کجا بودی تو دیوونه؟اخ!
-چی شد؟!چه اتفاقی افتاد؟!
رویا:هیچی بابا این ارایشگره موهامو کشید.
-اها خب درو باز کن
رویا:نمیشه این ارایشگره نمی زاره بلندشم 
-ای بابا!اخه لباس واست اورده بودم .
رویا:بزارش همونجا درضمن ممنون 
-خواهش 
لباس رو گذاشتم زمین و خودم با سمت اتاقم رفتم ساعت تقریبا پنج بود و من هنوز حاضر نشده بودم.رفتم کت و شلوارمو بپوشم . 
بعد از اینکه لباسمو پوشیدم با ادکلنم یه دوش اساسی هم گرفتم و ساعت رولکس استیلم روهم دستم کردم. 
از اتاق بیرون اومدم به سمت اتاق سپن رفتم تا ببینم اون چی پوشیده تا دیدمش بی اختیار یه سوت بلند کشیدم 
-داداش تو با کارن درگیری داری چرا دیگه می خوای چشم دخترای مردم رو در بیاری؟ 
فقط خندید و چیزی نگفت.یه دست کت و شلوارخیلی ساده بدون هیچ طرحی با مدل انگلیسی و پیرهنی سفیدی که زیرش پوشیده بود و داده بود تو شلوار و بدون کمربند و سه تا از دکمه های بالا رو نبسته بود و دستمالش هم سفید ساده بود 
-بیا بریم 
سپن:تو برو ببین رویا حاضر شده یا نه بعد بیا پیش من 
-اوکی 
@S.H

ویرایش شده در توسط Z.t
  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • جدید...