رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Parisw_bh

رمان حس مبهم | ‌‌Parisw_bh کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت ۲۵

بعد یه ساعت حوصلم دیگه کم کم داشت می پوکید که دلسا با عجله اومد سمتم و گفت:خاک تو سرت واقعا.... کجا بودی تو؟ترسیدم گفتم نکنه کسی تو رو دزدیده

چپ چپ بهش نگاه کردم و گفتم: خوبه ترسیدی یه ساعت تو کلاس بودی... اگه من بودم میموندم تا تو بیای یا اصلا میومدم دنبالت و بعد زدم رو دستم و ادامه دادم: حیف که این دستم نمک نداره

دلسا که فکر کرد ناراحت شدم اومد سمت و پیشم نشست و گفت: ببخشید تروخدا بالاخره من باید میرفتم که میگفتم چرا نیومدی کلاس و یه عالمه دروغ هم سره هم کردم و به استاد تحویل دادم واسه غیبتی که کردی

+ باش حالا...

نگاهش رفت سمت پلاستیک هایی که تو دستم بود و بعد با تعجب گفت: نفس،دوتا بستنی میخواستی برخی ها... اینا دیگه چیه؟؟ 

+وای نگم برات که جریان داره

_بگو بگو

+بخدا اعصابم خورده ...خیلی اتفاق خوبی بود که حالا با ذوق برات تعریف کنم؟

_نفسی،عزیزم، بگو‌ دیگه...بخدا دق میکنم

+باشه نمیر حالا پس گوش کن(...........)

بعد اینکه تعریف کردنم با یه اخم تموم شد دلسا اول یکم نگاهم کرد و بعد دهنش و اندازه تمساح باز کرد و بلند بلند خندید

+انقدر هم خنده نداشت هاا

دلسا دستش و برد بالا و گفت: خدایا مرسی که سامیار رو جلو نفس سبز کردی که اینجوری حالش و بگیره و بعد بازم بلند بلند خندید

+زهرمگس بگیری ایشلا ...بسه دیگه نخند

_خب درعوض کارش میخوای چیکار کنی؟

+خوشت اومده نه؟

_خیلی

دوباره خواست بخنده که گفتم: بخدا بخندی چهارتا انگشتم و میکنم تو حلقت

_نفس جدی من نمیدونم چرا هر وقت ما میخوایم بستنی بخوریم یه اتفاقی میوفته که بستنی از دماغمون در میاد ... پلاستیک ها رو گرفت دستش و گفت: پس بستنی کو؟

+ تو شیکمه بنده

با تعجب گفت : هر دوتاش رو خوردی؟

+خب داشت آب میشد دیگه

_پس بدون من بد نگذشته 

+اِی بگی نگی

 

بعد اینکه رضایت دادیم بریم خونه راهی شدیم و با خستگی افتادیم رو کاناپه...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۶

داشتم لباسام رو‌ عوض میکردم که صدای در آسانسور اومد که مثل جِت از چشمی در نگاه کردم که سامیار رو با بلیز آستین بلند قرمز مشکی که آستین هاش رو زده بود بالا با شلوار  کتان مشکی و با یه جفت کتونی قرمز مشکی و موهاشم زده بود بالا(بابا جذاب) همینطور که داشتم آنالیزش میکردم متوجه دختری که از آسانسور خارج شد شدم.. یکم رو صورتش دقیق شدم که دیدم عه این که آتوساست (همون دختری که روز اول دانشگاه باهاش بحثم شد) این دختره ی ایکبیری چی میگه اینجا.. عه وایسا ببینم این با سامیار چیکار داره؟ اوه شاید دوست دختر این خون آشامه... لیاقت سامیار همین جوجه رنگیه..خب بزار ببینم چی پوشیده حالا..مانتو خیلی کوتاه بنفش که اگه یه زره خم‌ میشد همه بند و بساطش میریخت بیرون با شال  به رنگ یاسی و موهای زرد رنگش(زرد اخه؟) هم باز ریخته بود دورش که از زیر شالش زده بود بیرون و با ۸۵ قلم آرایش... خدایی این دیگه آرایش نیست گریم کرده ..والا

_کی رو داری دید میزنی باز؟

دستم و گذاشتم رو‌ قلبم که با صدای دلسا به تپش افتاده بود...

+هیس روانی الان میشنوه

_خب گمشو بیا این طرف منم ببینم دیگه..

رفتم کنار گفتم : بیا ببین چی نصیبت میشه

 دلسا خواست تا از چشمی در نگاه کنه صدای بسته شدن در اومد 

_اِی ایشلا زیر گِل بری نذاشتی ببینم چه خبره

+ خب من دیدم دیگه ... بیا بهت تعریف کنم

_پس من برم دو تا چایی بریزم توام تلویزیون رو روشن کن الان سریال شروع میشه

رفتم سمت تلویزیون و روشنش کردم و لم دادم رو مبل که دلسا خانوم با دوتا جایی لب سوز اومد

+ به به ببین دلی خانوم چه کرده همه رو دیوونه کرده

دلسا با یکی از دستش موهاش و تاب داد گفت: عزیزم تو که میدونی خونه داری تو خونمه

خواستم جوابش و بدم که صدای داد کسی مانع حرف زدنم شد من و دلسا از ترس بهم خیره شدیم من زود تر به خودم اومدم و پریدم جلو چشمی(ماشالا شده پاتوقم)

سامیار رو دیدم که بازوی آتوسا رو گرفته و داره به سمت آسانسور میبرتش و هی میگه: گمشو دیگه نبینمت صورتش رو برد جلو بازگفت : نمیفهمی نمیخوامت؟

اووووه چقدر وحشیه این پسره..البته ببین آتوسا خانوم چه غلطی کرده که سامیار داره سرش داد میزنه... ولی از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون دلم خنک شد وقتی چشمای اشکی آتوسا رو دیدم... مدیونید فکر کنید من بی رحمم ها نه فقط این دختره بد تو مخم بود...

_نفس چی شده؟دعواس؟

سریع کشیدم کنار که دلسا هم از فضا فیض ببره دلسا هم از خدا خواسته پرید رو چشمی...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۷

از صدای در واحد بغلی فهمیدم که سامیار رفته داخل که همون لحظه دلسا چشمش رو از روی چشمی برداشت با خنده و تعجب گفت: فهمیدی دختره کی بود؟

+ نه خنگم نفهمیدم 

دلسا رفت نشست رو مبل انگشتش رو دور لیوان چای حلقه کرد و گفت: یعنی با سامیار دوسته؟

+نمیدونم،اگه هم دوست بودن دیگه الان تموم شده

دلسا خندید و زد رو پاش و گفت: آخ دلم خنک شد وقتی چشمای اشکی آتوسا رو دیدم 

بغلش نشستم چای از روی میز برداشتم و گفتم: هوووف خیالم راحت شد، فکر میکردم فقط من از این دختره بدم میاد

_چاکرشما

 در حال چای خوردن بودیم که گوشی دلسا زنگ خورد که مثل دایناسور پرید رو گوشیش(دایناسور هم مگه میپره؟) درحال حرف زدن بود که از طرز حرف زدنش که نصفش بد و بیراه بود، فهمیدم دانیال (داداش کوچیکه دلسا ) پشت خطه.. واسه مثال زدن خواهر برادر نمونه کِیس خوبی هستند بخدا..

بعد اینکه چاییم رو خوردم رفتم یه دوش گرفتم و مثل همیشه با حوله خسته افتادم رو تخت که با جیغ دلسا نیم متر پریدم هوا ...

(دلسا)

همین که داشتم برای خودم آواز میخوندم و آوازم با  صدای جارو برقی قاطی شده بود پام روی چیزی رفت که صدای قِرچ داد.. سریع پام و برداشتم که با جنازه ی سوسک بزرگی رو به شدم که بی اِراده جیغ کشیدم و پریدم رو مبل و از ترس داشتم به جنازه ی له شده اش نگاه میکردم و به مادر گرامش فوش میدادم که با صدای در به خودم اومدم و بدو بدو رفتم در و باز کردم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۲۸

همین که سرم رو بالا گرفتم با یه پسره تقریبا ۲۵ یا۲۶ ساله رو به شدم که یکم برام آشنا بود همون لحظه نفس هم اومد پیشم ...سریع به خودم اومدم و گفتم: بله بفرماید

سرفه مصلحتی کرد و گفت: راستش من داشتم میرفتم خونه رفیقم که صدای جیغ از خونه شما شنیدم گفتم شاید اتفاقی افتاده

حرفش که تموم شد از سر تا پای من و نفس و آنالیز  کرد و یه لبخند تحویلمون داد که من گفتم : نه اتفاقی پیش نیومده و... خواستم حرفم و ادامه بدم که نفس پارازیت انداخت و گفت: و اینکه هروقت صدای جیغ شنیدید سریع زورو بازی درنیارید البته همچین هم جیغ نبود به هرحال ممنون

پسره بدون توجه به حرف نفس گفت: من یزدان پیرزاد هستم و با آشنایی با شما خوشبختم .. که همون لحظه دستش رو دراز کرد سمت نفس که باز شدن در واحد بغلی مانع حرف نفس شد و سامیار از چهارچوب در اومد بیرون و گفت: به به مثل اینکه همسایمون علاقه خاصی به رفیقای من دارن...چطوری یزدان?

نفس انگشت اِشارش رو سمت سامیار برد گفت: تو دیگه چی میگی این وسط سیب زمینی؟

سرش و برگردوند و رو به یزدان گفت : منم از دیدن شما خوشبختم و من رو کشید عقب و در و محکم کوبید

_هوی نفس یواش بابا

+وای یعنی وای که چقدر این پسرا رو دارن، مرتیکه ده وجبی میبینی داره چی میگه؟ چی فکر کرده در مورده ما؟ وایسا دلسا وایسا ببین چه بلایی سرش میارم فقط ببین!‌

_ یواش بابا یواش،آخر انقدر به خاطر سامیار حرص بخور تا بمیری

+زبونت رو گاز بگیر خدانکنه ، ولی خب من تا سامیار رو نکشم نمیمیرم

_عه خدانکنه

+جانم؟

_خب ..اخه عزیزم تو اگه سامیار رو بکشی اعدامت میکنن واسه همون گفتم

+والا من حاظرم سامیار رو بکشم و اعدامم کنن ،حداقل خیالم راحته انتقامم رو گرفتم

_اوووو حالا همچین میگه انتقام انگار چیکار کرده

+ بالاخره دیگه

ویرایش شده در توسط Parisw_bh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۹

آیی دلم آیی دارم میمیرم آخ کمرم

+ چته دلسا، کله صبحی مخم رو خوردی

_کثافت دلم درد میکنه بعد تو‌ کَپیدی(خوابیدی) رو تخت

+والا من دکتر نیستم برات قرص تجویز کنم

_نگفتم که برام قرص تجویز کنی پرفسور 

+بزار برم تو جعبه قرص برات پیدا کنم

_باش

دلسا هی دلش رو میگفت و دور خونه راه میرفت که یهو بدو بدو سمت دست شویی رفت و هر چی از دیشب خورده بود(گلاب به روتون) ریخت بود

با نگرانی رفتم سمتش و پشتش رو ماساژ دادم و گفتم: فداتشم الهی، فکر کنم مسموم شدی

دلسا با همون حال زارش گفت: نمردیم و قربون صدقه رفتن نفس هم دیدیم 

محکم زدم پشتش و گفتم: خاک تو سرت که تو این موقعیت هم دست بردار نیستی

دلی یکم دست و صورتش و آب زد و اومد بیرون

+میخوای بریم دکتر؟

_نه نمیخواد حالم خوب میشه

دستم و بردم سمت پیشونیش و گفتم:خب خوبه خداروشکر تب نداری... برو یکم رو تخت دراز بکش منم برم بیرون

_بیرون واسه چی؟

+میرم خورد و خوراک بگیرم و بعدش بیام برای دلی خانوم سوپ درست کنم

دلسا همینطور آروم آروم سمت تختش رفت و دراز کشید و گفت: خدایا من و همیشه مریض کن این نفس خانوم یکم تحویلمون بگیره

+خدانکنه بیشور...من دیگه رفتم توام ساکت باش بگیر بخواب 

با دلسا خدافظی کردم و میخواستم از در خارج بشم که یاد پودرهای لباس شویی که سامیار خان برام گرفته بود افتادم..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۳۰

سریع رفتم آشپز خونه و پودرها رو ریختم تو یه ظرف چون میخواسم بریزم تو باک ماشین خوشگلش ..با لبخندی خبیث در خونمون رو باز کردم که همون لحظه سامیار هم از در اومد بیرون ..وایی به خشکی شانس

سامیار بی توجه به من رفت سمت آسانسور و دکمه اش رو زد و منظر موند تا بالا بیاد که یه نیم نگاه بهم کرد وگفت: شنیده بدم نظافت چی استخدام کردن ولی نمیدونستم اون تویی

الان این به من گفت نظافت چی؟؟ باشه اشکال نداره

خیلی خونسرد رو کردم بهش گفتم: آره نمیدونستی؟

با دست راستش یقش و مرتب کرد گفت: نه.. به هرحال امروز روز اول کارته نمیخواد خیلی به خودت سخت بگیری از اونجایی که دست پا چلفتی هستی میگم ... با حرفی که زد نتونستم خودم و کنترل کنم و کل ظرفی که داخلش پودر ریخته بودم همراه با آب ریختم رو صورتش که کل لباساش هم بی نصیب نکرد و دقیقا شده بود مثل موش آب کشیده .. صدام و انداخته بودم رو سرم بلند بلند میخندیدم و چون تو راه رو هم بودیم صدام پخش میشد و صدا رو بیش‌تر میکرد که دلسا هم با تعجب از در اومد بیرون و وقتی سامیار رو دید بدون معطلی بدتر از من زد زیر خنده حالا یکی باید میومد من و دلسا رو جمع میکرد که یهو سامیار یقه مانتوم رو گرفت و کشید سمت خودش که دلسا از ترس هی کشید که سامیار مشتش رو محکم تر کرد وگفت: با بد کسی درافتادی از این به بعد بیش‌تر مواظب خودت باش

منم زل زدم به رگای قرمز کنار مردمک چشمش و گفتم : از اونجایی که کارم خیلی روت تاثیر داشت ۳-۱ به نفع من

سامیار دندون هاش و بهم سابید و گفت: خودت رو مرده حساب کن

+اول دستت رو بردار تا جیغ داد نکردم بریزن سرت

دستش رو برداشت و گفت: همچین تفه ای هم نیستی 

بلند خندیدم و گفتم : باز هرچی که هستم بلای جونتم

_ هه..معلوم میشه کی بلای جونه کیه

رفت سمت خونش و در هم بهم کوبید و از حرسم به در بسته زبون درازی کردم 

دلسا صداش از پشت سرم اومد که میگفت : بدبخت، هر جا که میخواست بره دیرش شد با این کارت

+فدای یه تار موهام

برگشتم سمتش و گفتم: برو تو الان بدتر حالت بد میشه، منم دیگه واقعا برم خرید

خندید گفت: باش برو..بای

+بای

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۳۱

هنزفیری رو از گوشم برداشتم و زنگ خونه رو زدم که در باز شد و خواستم داخل بشم که در زودتر از من باز شد که با دوتا کفش پاشنه بلند قرمز رو به شدم سریع سرم و بالا آوردم و چون هنزفیری تو گوشم بود تو این دنیا نبودم که بخوام شناساییش کنم ولی تا خواستم رد بشم بازوم کشیده شد که با صورته آتوسا که اخم غلیظی کرده بود رو به شدم.. نگام رفت سمت لباش که هی تکون میخورد، ولی من چیزی نمیشنیدم، یا خدا فکر کنم کر شدم دستم و بردم سمت گوشم که با هنزفیری شیطونم برخورد کردم، هوف ترسیدما، هنزفیری رو‌ از گوشم در آوردم که ببینم چی میگه که یهو دستم تو دست یکی حلقه شد که اون کسی جز سامیار نبود

سامیار رو کرد به آتوسا و گفت: دیدی که من و نفس هم و دوست داریم

جانم؟من شکر بخورم تو رو‌ دوست داشته باشم، من به ده نسل بعدیم بخندم اگه تو‌ رو دوست داشته باشم رو کردم بهش و خواستم لب باز کنم که دستم و همچین محکم فشار داد که نفسم بالا نیومد و ترجیح دادم خفه خون بگیرم که آتوسا زد رو سینم و گفت: از همون اول باید میفهمیدم واسه تور کردن پسرا از همدان کوبیدی اومدی اینجا، عزیزم بزار برات روشن کنم سامیار خیلی موندنی نیست برات..

نتونستم جلو خودم بگیرم گفتم: نه بابا؟ پیاده شو با هم بریم، خودت و با بقیه مقایسه نکن که واسه تور کردن پسرا اومدی دانشگاه درضمن، اشاره کردم به سامیار و ادامه دادم :اگه خون آشام اممم یعنی سامیار برای تو موندنی نبود دلیل نمیشه برای منم موندنی نباشه خب؟ بعدش هم من حق میدم سامیار که نخواد باهات باشه چون کسی دوست نداره با چند قلم آرایش دوست باشه، میگیری که چی میگم عزیزم؟

اخیش راحت شدما ولی فکم درد گرفت

آتوسا خواست یقم و بگیره ( همه علاقه خواستی به گرفتنه یقه بنده دارن )که سامیار دستش و گرفت گفت: مواظب حرکاتت باش که یه وقت برات بد نشه، حالا که بهت ثابت شد میتونی تشریف ببری

آتوسا سمتم انگشت اِشارش رو تکون داد و در و‌محکم بست و رفت..دختره ی وحشی

+ جوجه رنگی الان من و تهدید کرد؟

 _نترس کاری از دستش برنمیاد

ویرایش شده در توسط Parisw_bh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۳۲

رو کردم به سامیار و دستم و محکم از دستش کشیدم بیرون و صدام رو انداختم رو‌ سرم و‌ گفتم: این چرندیات چیه به هم بافتی؟که من و تو با هم دوستیم؟ هه من بمیرم هم با تو دوست نمیشم فهـ..

نذاشت حرفم رو کامل بزنم و پرید وسط حرفم و گفت: من مجبور بودم این حرف رو بزنم و تو هم نمیخواد هوابَرت داره و فکر کنی من عاشق چشم و اَبروت شدم و خودم یه جوری قضیه رو جمع میکنم

+پیاده شو با هم بریم، من اصلا به تو فکر هم نمیکنم که حالا بخواد هوا برم داره درضمن قضیه رو جمع نکنی خودم جمعش میکنم

همینجوری زل زده بود بهم و هیچی نمیگفت و منم یکم معذب شدم که سرش و تکون داد که نمیدونم برای چی بود و بدون توجه به من سوار ماشینش شد و رفت..نکبتِ گوریل

خخخ بیچاره ماشینش رو تعمیر کرده بود،حالا شانس آورده بود پودر ها رو تو باک ماشینه خوشگلش نخریده بودم وگرنه بیچاره سکته میکرد، 

خوراکی هایی که خریده بودم رو‌ بردم خونه و وقتی که رسیدم خونه حال دلی هم خوب شده بود و من فقط براش سوپ درست کردم که حالش بهتر شه ولی با اینکه مثل سوپ های مامانم نشده بود ولی خوب بود

_دست و پات طلا نفسی

+خواهش میشه

_البته وظیفت بود

+ببین آدم نیستی محل بزارمت

دلسا ظرف ها رو جمع کرد و پیشنهاد کرد که ظرف ها رو بشوره که منم از خدا خواسته قبول کردم،راست میگن تعارف اومد نیومد داره هاا

  رو مبل نشسته بودم و داشتم با کتابای درسی حال احوال میکردم که رو کردم به دلسا گفتم:دلی جون چایی هم بریز بیار

دلسا که درحال ظرف شستن بود گفت:نوکربابات غلام سیاه

+نوکر بابای من غلام سفیده،تکلیف چیه؟

_تکلیف اینه که من با این دستای کفی میام میزنم سرت 

دستای دلسا رو که دیدم پقی زدم زیر خنده و گفتم:ای جان،مامانت کجاست ببینه دختری که دست به سیاه و سفید نمیزد حالا داره زیر دست من ظرف میشوره 

دلسا با حرص دوید سمتم که جیغ بلند کشیدم و فرار کردم که حالا من بدو دلسا بدو..، 

بعد از کلی جیغ و بزن بزن خسته شدیم آتش بس رو اعلام کردیم...

ویرایش شده در توسط Parisw_bh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۳

با آلارم گوشی که صدای تو مخی بود از خواب پریدم چندتا درود به پدرآلارم گوشی فرستادم و رفتم سمت دست شویی و دست و صورتم ‌شستم همینطور که داشتم صورتم و خشک میکردم به این فکر افتادم که آلارم خیلی بدبخته چون اگه به موقعه زنگ بزنه فوش میخوره ،دیر زنگ بزنه و خواب بمونی بازم  فوش میخوره اصلا مظلوم ترینه. همینطور که داشتم سمت در میرفتم یهو دماغم با یه چیزی برخورد کرد

آخ دماغم نابود شد دستم و گرفتم جلو دماغم و گرفتم و سرم و بالا بردم که با دلسا رو به شدم ،رو کردم بهش و گفتم:کوری مگه؟دماغم رو نابود کردی روانی

_تو سرت و مثل یابو انداختی پایین و من رو ندیدی 

+کوفت

میز صبحونه رو آماده کردم که دلی خانوم تشریف فرما شدند

_به به کی میره این همه راه رو

خندیدم و گفتم:از فایده های زود بیدار شدنه دیگه

دلسا هم خندید و گفت:خدایا این زود بیدار شدن ها رو از ما نگیره

نشستیم سر میز و مشغول صبحونه خوردن شدیم و بعدش ظرف ها رو جمع کردم و همون لحظه شستم چون الان سرحالم بشورم بهتره اگه بزارم بمونه تا شب میخوام جون بدم تا بشورم

دلسا زود تر آماده شد رفت نشست رو کاناپه و منتظر من موند و با اومدن من رفت سمت در و کفش هاش رو پوشید و منم رفتم کفش هام رو بپوشم که دلسا گفت:نفس نظرت چیه امروز رو پیاده بریم؟

خندیدم و گفتم :ببین زود بیدار شدن چقدر رو روح و روانمون تاثیر داره خدایی؟

پقی زد زیر خنده و گفت:دقیقاً

 

همراه با دلسا پیاده رفتیم دانشگاه که تو راه کلی به قیافه مردم خندیدیم و مسخره بازی دراوریدم (کار خیلی بدیه شما انجام ندین) ، از نظر من و دلی ۲۰ دقیقه راهی نبود چون ما دوران مدرسه همین مسافت رو تا مدرسه میرفتیم و خیلی هم بهمون خوش میگذشت و واسه همین تصمیم گرفتیم دیگه پیاده بریم دانشگاه که تو پولمون صرفه جویی بشه البته باید این قضیه رو از خانوادمون پنهون کنیم چون اگه بفهمن میخوان غر بزنن که چرا با ماشین نمیریم و این داستانا...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۴

همینطور که با گوشی داشتم با مامانم سر و کله میزدم وارد کلاس شدیم و جای همیشگیمون نشستیم ،با مامانم خدافظی کردم و بطری آب رو از کیفم دراوردم و درحال خوردن بودم که سامیار و ماکان و یزدان وارد کلاس شدن که با دیدنشون از تعجب هر چی آب تو دهنم بود رو ریختم بیرون..اَه نکبت، دلسا برگشت سمتم و خواست بزنه تو ‌سرم که چشم های خیره من و دید برگشت اونم تعجب کرد،ولی مثل من کولی بازی درنیورد و برگشت سمتم گفت:اینا اینجا چیکار میکنن؟

چپ چپ بهش نگاه کردم و گفتم:میخوای برم ازشون بپرسم؟نظرت چیه؟

خندید گفت:ن دستت درد نکنه خودم میفهمم

متوجه صداهایی از پشت سرم شدم و بی اراده برگشتم که سه تایی شون رو دیدم و سریع برگشتم چون حواسشون نبود من و ندیدن خداروشکر

دلسا اومد دم گوشم و گفت:نفس چرا اینا اومدن پشت سره ما نشستن حالا؟‌

منم مثل خودش خم شدم و گفتم: از عمت بپرس اون حتما میدونه

_عمم بزنه کمرت

براش زبون درازی کردم که استاد فراهانی(همونی که اولین روز دانشگاه سر به سرش گذاشتم) وارد کلاس شد و باهامون احوال پرسی کرد و گفت: بچه ها همینطور که متوجه شدین بچه های ترم آخری رو با بچه های سال اولی یکی کردم کلاساشون رو

یکی از ته کلاس داد زد و گفت:استاد چرا؟

رو کرد بهش و گفت:دندون به جیگر بگیر تا بگم،بچه های ترم آخری برای پایان نامه ایی که قرار ارائه بدن من پیشنهاد کردم که با کمک سال اولی ها باشه،چون اینجوری فاصله و غروری که بین سال اولی و اخری هست از بین میره،نظرتون چیه؟

بچه های کلاس خودمون هیچکی حتی جیکش هم در نیومد ولی بچه هایی که اومده بودن کلاسمون همه از دم دستشون رو بالا بردن که مثلا اعتراض کنند...ایش خیلی دلشون هم بخواد

استاد با خنده رو به بچه ها کرد و گفت:بچه های سال اخری حق اعتراض ندارن 

اینو که گفت اکثره بچه ها بادشون خالی شد و بچه های کلاسمون نیششون باز شد که صدای سامیار رو از پشت سرم شنیدم که می گفت: فکر نمیکردم سال اولی ها انقدر تو کف سال اخری ها باشند

این حرف و که زد مثل بز سه تاشون هم خندیدن 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۵

منم طبق معمول نتونستم جلو زبونم بگیرم و برگشتم گفتم: تو‌ دیگه زیادی اعتماد به نفست زده بالا

یه تای ابروش و داد بالا و اومد جلو گفت: به تو چه؟

خداییش حرفش خیلی سنگین بود،این لحظه رو برای هیچکدومتون نمیخوام و همون لحظه قسمتی از مغزم که مربوط به زبونم بود روشن شد و گفتم : به من چه؟ نزار دهن باز بشه ها نزار بگم با آتوسا چیکار میکنی، نزار بگم سطل پر کف رو ریختم تو صورتت، ببین فقط نزار دهنم باز بشه آبروت تو کل دانشگاه بره

دستش رو تکیه به چونش داد و گفت: همه رو که گفتی چیو نزارم بگی؟ چیزه دیگه ای هم مونده که نزارم بگی؟

منم با پرویی گفتم:ایکبیری

برگشتم سر جام که دیدم همه نگاه ها رو منه و با تعجب دارن نگامون میکنن که یهو همه پقی زدن زیر خنده..وا یعنی همه حرفامون رو شنیدن؟ قشنگ شکوفه زدم به آبروم از فردا سوژه اینا میشم

بچه ها در حال جون دادن بودن که استاد زد رو تخته و گفت: بچه ها ساکت باشید،خنده دیگه بسته. رو کردم به من و سامیار و گفت: مثل اینکه شما دوتا خیلی با هم صمیمی و جور هستین

سامیار:آره استاد چجورم

باز همه خندیدن و باز با صدای استاد ساکت شدن

که گفت:خب بچه ها من میخوام شماها رو‌ سه نفر سه نفر گروه بندی. درحال خوندن اسم ها بود که بعضی ها ذوق میکردن و بعضی ها هم پنچر میشدن که رو‌به دلسا کردم و گفتم: وایی دلسا خدا کنه من و تو با هم بیوفتیم

_آخ اره خداکنه

داشتیم حرف میزدیم که صدای استاد پارازیت انداخت: ماکان امیری،دلسا خجسته،آتوسا آرمان

چشمام چهارتا شد یا نمیدونم شایدم شیش تا خدایا اخه این شانسه من دارم؟

_نفسی من با تو نیوفتادم،بخدا من با این آتوسا دق میکنم

نگام رو چرخوندم که عکس العمل آتوسا رو ببینم که دیدم نیست 

+عه پس آتوسا کو؟

_غایبه

خندیدم و گفتم: میگم صدای نَکَرش نمیاد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۶

اسم ها دیگه داشت ته میکشید که استاد بلند گفت:نفس احتشامی،یزدان پیرزاد، سامیار رادمنش

انقدر تعجب کرده بودم که بلند گفتم:چی؟؟

که با صدای سامیار یکی شد که برگشتیم هم و نگاه کردیم که سامیار روش رو‌ کرد سمت استاد گفت:استاد میتونم چند لحظه باهاتون صحبت کنم؟

به خودم اومدم دیدم منم میخوام صحبت کنم که گفتم : استاد منم همینطور، اگه میشه..

همون لحظه یزدان از جاش پاشد و گفت :استاد من حرفی ندارم خیلی هم راضیم دست شما درد نکنـ..

میخواست حرفش و تموم کنه که با نگاه برزخی سامیار رو به شد و خیلی شیک خفه شد... ولی خنده بچه ها از ضایع شدن یزدان بدبخت جلوگیری کرد و اونم ترجیح داد لال بمیره

استاد اومد سمت من و سامیار گفت: بعد کلاس، کلاس بمونید 

دیگه ما هم‌ دهنمون بسته شد و به درس گوش کردیم ... ولی خدایی معجزه بود آتوسا کلاس نبود وگرنه میخواست چرت و پرت بگه منم که عصبی ..والا

بعد تموم شدن کلاس سامیار مثل میمون پرید و رفت پیش استاد ولی من خیلی خانومانه دفتر هام و جمع کردم و گذاشتم تو‌ کیفم خیلی شیک رفتم پیش استاد(یاد بگیرید نصف شماست)

یه نیم نگاه به سامیار کردم که از قیافش معلوم بود داره حرص میخوره.. بی توجه بهش رو کردم سمت استاد و گفتم: استاد کاری با من داشتین؟

استاد هم خیلی تمیز گفت: نه، شما گفته بودین با من کار دارین

خب از همینجا به روح پدرم یه صلوات بفرسید چون بد ضایع شدم..اصن به رو خودتون نیارید

یه لبخند که سی و دو تا دندونم معلوم شد زدم و گفتم : عه بعله استاد درست میگین راستشـ..

سامیار نذاشت حرفم و کامل بزنم(علاقه خاصی تو حرف پریدن داره) و حرفم و ادامه داد گفت: راستش خودتون فکر کنم فهمیده باشین که من و خانوم احتشامی با هم نمیسازیم و فکر نکنم این پایان نامه، پایان نامه خوبی از آب  دربیاد...میفهمین که منظورم چیه؟

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۷

دوباره حرفش و ادامه داد و گفت: و اینکه این پایان نامه برای من مهمه و نمیخوام برای یه خراب کاری خراب بشه

رو کردم بهش و گفتم: نکنه فکر کردی خودت همه چی تمومی؟ 

رو کردم به استاد و گفتم: استاد میبینید چقدر اعتماد به سقف داره؟ فکر میکنه خودش خیلی کامله

استاد زد به بازوی سامیار و گفت: منتظر پایان نامتون هستم..به امید دیدار.. و رفت

_جدی رفت؟

همینطور که داشتیم به جای خالی استاد نگاه میکردیم گفتم: یعنی همینی که هست

انگشت اِشارش و گرفت سمتم و گفت: ببین از الان دارم بهت میگم مسخره بازی وقتی که داریم کار میکنیم در نمیاری..فهمیدی؟

+با من جوری حرف نزن که انگار بچه سه سالم و اینکه خودم میدونم باید چیکار کنم.. توام‌ بهتره از اعتماد به نفست کم کنی که تو مخم نباشی

_مجبور نیستم 

+منم مجبور نیستم

_میدونی که باهات چیکار میکنم؟

+نچ نمیدونم...چیکار میخوای بکنی؟نه نه چیکار میتونی بکنی؟

دستش و کلافه کشید پشت گردنش و گفت: الان اصلا حوصله بحث با تو یکی رو‌ ندارم

این و که گفت کیفش و از رو میز برداشت و رفت..

خداروشکر رفت گفتم الان میزنه نصفم میکنه..دستم رو روی قلبم که دیوانه وار داشت میکوبید گزاشتم...وایی خدا نکنه تپش قلب گرفتم ولی فکر کنم به خاطر این خون آشام بود ایییش از بس که ترسناکه

_چیکار میکنی خل و چل؟

سریع برگشتم که با دلسا رو به شدم

+داشتم به این فکر میکردم که تو چرا نمیمیری من راحت بشم

_بخدا که الان از گشنگی میمیرم

+پس وایسا با هم بریم یه چیز بزنیم به بدن

_نه پس اومدم اینجا ببینم زنده ایی یا مرده..زود باش بریم دیگه

خندیدم و زدم به کمرش و گفتم:بزن بریم یه حالی به شکمِمون بدیم

همونطور که داشت کمرش و میمالید گفت:بریم وحشی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۸

 بعد اینکه یه ناهار توپ خوردیم،پیاده داشتیم سمت خونه میرفتیم که صدای جیغ لاستیک ماشینی رو پشتم شنیدم با وحشت برگشتم که دلسا هم مثل من سریع برگشت که با یه ماشین عروسک رو به شدیم که یزدان از ماشین پیاده شد و گفت : خانوما میخواید برسونیمتون

با تعجب به دلسا نگاه کردم که شونه اش و انداخت بالا و رو به یزدان گفت: خیلی ممنون مزاحم نمیشیم

_نه بابا این چه حرفیه،بفرمایید

خدایی همه رفیقای سامیار با ادبن جز خودش ولی نمیدونم چرا یه حسی به یزدان دارم وقتی میبینمش حس ترس میکنم..

به خودم که اومدم دیدیم نشستم رو صندلی پشت ماشین کنار دلسا،بی حوصله سرم رو که چرخوندم با دو جفت چشم برخورد کردم که از آیینه جلو داشت نگام میکرد ولی وقتی نگام رو دید نگاش رو دزدید 

من اصلا حواسم به سامیار نبود،..اَه کاش سوار نمیشدیم حالا میگه چه از خدا خواسته اومد سوار ماشین شد

یزدان که صندلی کمک راننده نشسته بود برگشت و رو به من کرد و گفت: نفس خانوم کی کارمون رو برای پروژه آماده کنیم

 یه تای ابروم و دادم بالا و گفتم: مثل اینکه شما خیلی مشتاقین برای شروع این پروژه 

یزدان سرخوش خندید و خبرمرگش گفت: آره چرا مشتاق نباشم،مگه میشه آدم با خانومی به زیبایی شما همکاری کنه و ناراحت باشه؟

بله؟؟نه دیگه این خیلی داره پاش و از گیلیمش درازتر میکنه،دهنم باز کردم تا بشورم بزارمش کنار که صدای محکم سامیار نزاشت حرفم و بزنم و گفت: یزدان رسیدیم خونت،میتونی پیاده شی

عه ماشین کی وایساد من نفهمیدم

یزدان خندید و گفت:داداش تروخدا تعارف نکن بیام خونت ، میدونی که وقت ندارم

سامیار بدون اینکه نگاش کنه گفت: خونه نمیرم

_عه؟نکنه با خانوما میخوای بری عشق و حال؟ای نامرد تنها تنها؟

سامیار با اوقات تلخی برگشت و گفت: هیچوقت فکر نکن همه مثل خودت هستن خب؟ خوش اومدی دیگه

_باش بابا خدافظ،نفس خانوم خدافظ،دلسا خانوم خدافظ

بری که دیگه برنگردی..مرتیکه نچسب فکر کرده خیلی بانمکه

_اقا سامیار لزومی نداشت به خاطر ما با رفیقتون اینجوری صحبت کنید

این دلسا واسه ما با ادب شده لفظ قلم حرف میزنه..

سامیار همینطور که به مستقیم نگاه میکرد گفت: یزدان دوستم نیست

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۹

وا یعنی چی یزدان دوستم نیست؟نکنه عمشه به رومون نمیاره؟یا مثلا خالش؟؟

_اقا سامیار من رو‌میشه اینجا پیاده کنید

+مگه خونه نمیرید

_نفس میره خونه ولی من میخوام برم یه چیز بخرم

رو کردم به دلسا و گفتم: زود بیایا

_باش،شیطونی نکنیاا 

یه چشمک زد و‌ رفت..دختره ی خنگ

 دوباره یاد اینکه یزدان شاید خالش باشه افتادم و قش قش داشتم واسه خودم میخندیدم که با سرفه سامیار به خودم اومدم و سیخ نشستم که سامیار با پوزخند گفت: خیلی سرحال بنظر میرسی

رو کردم بهش و گفتم: تا وقتی من خوشحالم و تو حرص میخوری همیشه سرحالم

_کی گفته من دارم‌ حرص میخورم؟

+معلومه خودت رو‌ اصلا نمیشناسی که نمیدونی داری حرص میخوری

_چه ربطی داره به خودشناسی

+به هرحال ربط داره

_نگران نباش

+نگران چی نباشم؟

_اینکه دعای من زود میگیره سریع شفا میگیری 

بی اراده جیغ زدم و زدم به بازوش که دم دست تر بود ولی وقتی متوجه حرکتم شدم سریع دستم و کشیدم و آب شدم رو صندلی..اَه این دیگه چه کاری بود ای خدا 

صدای سامیار رو‌که شنیدم نگام رو کشیدم سمتش که همینطور که داشت بازوش و مالش میداد گفت: نچ نچ دستای سنگینی داریااا

این رو که گفت سریع شیر شدم و سیخ نشستم و گفتم:پس چی فکر کردی؟تازه این چیزی نبود،یواش زدم،بخوام محکم بزنم از درد نمیتونی رانندگی کنی ، از بچگی هم همه بهم میگفتن دست سنگینی دارم،خلاصه که مواظب دست های سنگینم باش که یه وقت ناکارت نکنم

همینطور که داشتم حرف میزدم یهو صدای خنده سامیار اومد که ساکت شدم و محو خندیدنش شدم، چون فکر کنم این اصلا سالی یه بار هم نمیخندید،همیشه ی خدا اَخم میکرد...

سامیار برگشت سمتم و گفت:ببین کی به کی میگفت اعتماد به سقف،خودت رو‌ ببین چه از خودت تعریف میکنی بچه،حالا هم بپر پایین رسیدیم درضمن اومدی تو‌ ماشینم نشنیدم سلام بدی بهم

+خیلی شیرین شدی اقا سامیار

_شیرین بودن که خوبه مهم اینه آدم مثل تو شیرین عقل نباشه نفس خانوم

+نزار دهنم بازبشه ها نزار

دوباره خندید و گفت:دوباره شروع کردیاا یه بار میخوام بزارم دهنت بازبشه ببینم چی میخواد دربیاد

+یه چیزای خیلی خوب درمیاد که لایقته

یهو اخماش رفت تو هم و گفت: برو بیرون میخوام در ماشین و قفل کنم

واا چی شد یهو؟مگه من چی گفتم یهو برزخی شد

دیگه موندن و جایز ندونستم و سوار آسانسور شدم و منتظر شدم که بیاد ولی نیومد،سرم و از در آسانسور آوردم بیرون که دیدم نیست،فکرکنم از پله ها رفت...فکر کنم خیلی بهش برخورد...اَه به من چ اصلا ناراحت بشه.. ولی ...چرا یجوری شدم؟... اِی خدا

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۴۰

از آسانسور که پیاده شدم سامیار رو ندیدم فکر کنم زودتر رسیده رفته تو..

کلید و انداختم و بی حوصله وارد خونه شدم که از شدت کثیفی ترکیده بود.. یکی بیاد خونه رو ببینه فکر نمیکنه دو تا دختر تو این خونه زندگی میکردن، با خودم خندیدم و گفتم:فکر کن مامان بیاد اینجا رو ببینه،رسماً خفم میکنه...رفتم سمت اتاقم و لباسام رو با لباس راحتی عوض کردم و ضبط و روشن کردم و همراه با آهنگ خونه رو تمیز میکردم...درحال تمیز کردن و جمع جور کردن بودم که صدای زنگ خونه اومد، رفتم سمت آیفون که دیدم دلسا خانوم داره جلو آیفون زبون درازی میکنه که با خنده در و براش باز کردم..خل و چل

(دلسا)

با خستگی سمت خونه رفتم و زنگ آیفون رو زدم،ولی شیطونیم گل کرد و جلو آیفون برای نفس زبون درازی میکردم که صدای تیک در اومد، رفتم سمت در که صدای آشنایی رو اسمم رو صدا میکرد شنیدم، همین که برگشتم با ماکان برخورد کردم که تیشرت سفید با شلوار راه راه طوسی پوشیده و موهاشم داده بود بالا..بابا جذااب

با سرفه اش به خودم اومدم که سریع گفتم: سلام

سرش و انداخت پایین خندید که دو تا چال از لپاش زد بیرون..وایی من عاشق چالم،لعنتی چه چالی هم داره دلم رفت خو..(بی جنبه چال ندیده)

_سلام دلسا خانوم اتفاقی افتاده؟

با تعجب گفتم:نه چه اتفاقی؟

با اَبروش به آیفون اشاره کرد و گفت: اخه زبونت رو یه متر انداخته بودی بیرون واسه اون گفتم

واه واه به تو چه اصلا مرتیکه چال چالی بزنم همینجا دست و‌ پاش و یکی کنماا

رو کردم بهش و چپ چپ نگاه کردم و گفتم: شما همیشه همه رو زیر زربین قرار میدید که ببینید چیکار میکنه؟

سرش و‌ اورد جلو با شیطنت گفت: نمیدونم شاید

+اصلا کار خوبی نیست

_چشم از این به بعد قول میدم دیگه اینکار رو نکنم

+به من چ هرکاری میخوای بکن

خندید و گفت: از اینا گذشته من اخر نفهمیدم یه بار من و جمع حساب میکنی یه بار مفرد..خود درگیری موضمن که انشاالله نداری؟!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • جدید...