رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Parisw_bh

رمان حس مبهم | ‌‌Parisw_bh کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش من منتظر حادثه ام فکر خطر باش....

نام نویسنده: پریسا بهاور

نام رمان: حس مبهم

ژانر:طنز،عاشقانه

هدف: مثل پروانه زیبا و دست نیافتنی باشیم...

ساعات پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه: در مورد دوتا دختر شیطون و صمیمی که برای دانشگاهشون مجبور میشن برن تهران و با ماجراهایی رو به رو میشند (پایان خوش)

مقدمه: زندگی زیباست فقط کافی است سخت نگیریم تا زندگی با ما دوست صمیمی باشد

 

ویرایش شده در توسط Parisw_bh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با حس اینکه موهای سرم داره کنده میشه بلند شدم و چشمم به دلسا که داشت موهای سرم رو می کشید خورد (وای خدا باز این دیوونه اومده اینجا)

من: مگه خودت خونه زندگی نداری وحشی

دلسا :علیک خانوم.. د اخه عقب مونده پاشو امروز نتایج کنکور اعلام می شه

+خب به من چه...عـــه کنکور یا همه امامزاده ها بدو‌بدو دلی.. پشت سرمو دیدم که مثل  ماست وایساده داره منو نگاه میکنه.. ها؟چیه؟ماتت برده؟

سپیده: والا کاش زودتر بهت میگفتم تا مثل جِت پاشی ...یهو زد تو سرش وگفت اَه دیدی گفتم عقب مونده ایی..

این رو ولش کنم میخواد تا صبح حرف بزنه.. رو کردم بهش و گفتم خفه بدو بیا بریم تو سایت..

.

.

قلبم داشت میومد تو مخم از بس استرس داشتم این مانی(پسرخالمه ماشالا خونمون کاروانسراس هر کی دلش خواست میاد اینجا) بیشورم داشت لفتش می داد اینترنتم که داغــون..

دلسا: نفس اینجا رو دریاب سایت بالا اومد

با چشم دنبال اسمم میگشتم که دوباره صدای دلی پارازیت انداخت..

+ باز چته

_اسممو نگاه اخ جوون وای خدا نگاه کن اسم توام هست

+کوو ببینم یا امام مجید راست میگه خدایا عاشقتم...یعنی؟ما میتونیمـ..؟

_ اره میتونیم یه نقاش ماهر بشیم

+وایی حالا بیا وسط قررر قررر  قررر 

مانی: شاید باورتون نشه ولی منم ادمم

من:عه عشقم دیدی تونستم؟پشمک دیوونه 

مانی:اهاااا حالا شدم عشقم درضمن پشمک دیوونه خودتی بی ادب

من: خو حالا..

سریع دویدم از پله ها مث عادت همیشگی سٌر خوردم پایین و پریدم تو اشپزخونه

من:مااااااماااااان

مامانم:یاااامااان

من:مرسی واقعا منم دوست دارم

مامانم:اهان راستی کنکورت چی شد؟ قبول نشدی نه؟ 

من:نچ نچ مادرم مادرای قدیم مقداری تاٌسف

مامانم: ساکت ببینم بگو چی شد نتیجه؟؟

من: وای مامان همونی که میخواستم شد همین رو که گفتم پریدم بغلش که اونم من رو محکم بغل کرد و گف : قربونت بشم من مبارکت باشه 

ازم جدا شد و یه چشمک زد و گفت: میری دانشگاه از دستت راحت میشیم جمعاً

مانی:اخ خاله جون گفتی 

من:تو از کجا پیدات شد غول بیابونی

مانی بی توجه به حرف من رو کاناپه دراز کشید و زل زد ب تلویزیون 

بچم تلویزیون ندیده تا حالا..

ویرایش شده در توسط Parisw_bh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲

رفتم سمت اتاقم و خواستم اتاق و مرتب کنم که صدای آواز خوندن دلسا از تو حموم اومد ای خدا..این دختره قشنگ تِلِپ شده خونه ی ما

در حموم رو کوبیدم وگفتم: خوش میگذره؟ دلسا: جا شما خالی بفرما تو هوا دو نفرس من: ای الهی اون تو خفه بشی دلسا: بدبخت من بمیرم یه هفته عزای عمومی میشه من: شتر در خواب بیند پنبه دانه... من دیگ رفتم توام ساکت شو بزار اتاقم و تمیز کنم دلسا: حله

عه راستی من خودمو معرفی نکردم خب!! من نفس احتشامی هستم زاده همدان تک فرزندم بابام شرکت دکارسیون داخلی داره مامانمم خانه داره  اسم بابام فرهاده و اسم مامانم لیلی ..خب بریم سراغ آنالیز صورتم من چشمام عسلیه دورشم مشکی پوستی گندمی روشن بینی متناسب با صورتم با لبای صورتی در کل خوشگل بودم اِهم یعنی بقیه میگن که خوشگلو جذابم ... لابد دیگ..

دلسا بهترین رفیقمه و ما از ۳ سالگی با هم دوستیم و بابای اونم شریک بابای منه و به شدت صمیمی مث من و دلی.. مامانشم خانه داره

دلسا یه داداش ۱۵ ساله به اسم دانیال داره که خیلی شیطونه و بعضی اوقاتم فضول

 

ویرایش شده در توسط Parisw_bh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳

دلی: عقب مونده باز به خودت تو آیینه زل زدی و فکر میکنی؟ من: از کجا فهمیدی دارم فکر میکنم؟ دلی: از اونجایی که بلند بلند فکر میکنی خـنگ من: عزیزم میزنم نصفت میکنم استخوناتم میدم داداشت بخوره هااا حالا هی تو مخ من باش دلی : هوی مگه داداش من سگه که استخون بخوره؟ من: دیگه اونش به من ربطی نداره داداش توعــه و الفراااار 

دلی : وایسا ببینم دختره ی خیره سر وایسا تا ناقصت کنم دیگه هیچکی نیاد بگیرتت 

سریع برگشتنم و بهش گفتم: اگه منو ناقص کنی کسی نمیاد منو بگیره ولی تو رو همینجوریشم کسی نمیگیره باز منو باید ناقص کنی که نگیرن و.....

بعد یک بحث حسابی افتادیم رو کاناپه اخــیش ... یا امام مجید یادمون رفت 

من:دلییییی

+ ها؟چته باز؟

_اصن حواست هست باید بریم انتخاب واحد و این داستان ها؟

+ اِ راست میگیااا

_من همیشه راست میگم عشقم

+ اوف بابا

_چجوری به باباهامون بگیم؟

+ نمیدونم والا من تو مخ بابام میرم توام برو

_کجا برم؟  

+ تو مخ بابات دیگ ... میگم عقب مونده ایی بهت بَر میخوره 

_باش حالا

بعد اینکه دلی خانوم رضایت داد بره خونشون رفتم برای پاچه خواری پدر گرام که تازه اومده بود

من: بابا جونم

بابا: جونم باز چی میخوای ؟

من: عـه بابا

بابا:عـه نفس 

رفتم چسبیدم به بازوی بابام و گفتم: بابای جان جانانم مامان که بهت قضیه کنکور رو گفت؟

بابا: عه راستی اره گفت دختره خودمی دیگ یک کادو توپ پیشه من داری (کادو رو میخوام چیکار تو رضایت بده واس من از صدتا کادو بهتره)

بابا:چیزی گفتی؟

من: عه نه مامان بهت گفت کدوم شهر افتادم یعنی افتادیم؟(با دلی منظورمه)

یهو اخمای بابا رفت تو همو گفت نه کدوم شهر؟

من: تهران

یا امام مجید الان میگه تهرانه چی؟ کشک چی؟

بابا: ولی عزیزم تو نمیری 

من: چـــی؟!؟ بابا تروخدا من همه ی آرزوهام اینجوری خراب میشه اگه من نرم دانشگاه مریض میشم سرطان میگیرم(خدانکنه ایییش) افسرده میشم و انگل جامعه میشم و در آخر میمیرم 

بابا: یواش دختر چته نفس بکش

من: بابایی تروخدا بزار برم

بابا: باید فکر کنم 

من: اخ جوووون

بابا: گفتم باید فکر کنم نه اینکه قبول کردم

من: همین که میگی فکر میکنم یعنی حله

بابا: برو تا نظرم عوض نشده شیطون

من:دمت چیز بابا یدونه ایی

بدوو بدو رفتم پیش مامانم وگفتم : مامانی مژده بده

مامان: چی شده؟

من: قبول کرد  

مامان: کی؟چیو؟

من: بابا دیگ دانشگاه رو‌ قبول کرد

مامان: برو بابا عمراً

من: والا ..گفت بهش فکر میکنم ینی اوکیه دیگه

مامان : همچین گفتی گفتم الان فردا میری تهران 

من: بازم خوبه

 

ویرایش شده در توسط Parisw_bh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اخیییش فک کنم دیگه اینم ردیف شد

بووووق بوووق .....

دلی: سلاااام بر بانوی پاکدامن

من:  سلام بر بانوی خاک بر سر ...دلی با بابات حرف زدی؟

دلی: اره ولی میگه تهران به اون بزرگی دوتا دختر تنها چیکار کنند

من: وا... میخوایم بریم دانشگاه دیگه میخوایم چیکار کنیم مگه

دلی: اووو حالا انقدر بزرگش نکن که پدره  نگران میشه

من: اره خب

دلی: ولی نفس بابام میگه نمیزارم برین خوابگاه براتون خونه میگیرم

من: بهتر ولی خب وقتی میگه خونه براتون میگیرم ینی حله دیگ وگرنه عمرا همچین فکرایی میکردن 

دلی: اره بابا مگ میشه نزارن

من: من دیگ برم کاری نداری بام؟

دلی: نه بسه دیگ خیلی مزاحمم شدی خدافظ

بووووق بووووق....

نفهم قطع کرد... نگاهم به ساعت افتاد که ساعت ۱۲ رو نشون میداد که همون لحظه یه خمیازه کش دار کشیدم ...فک کنم دیگ وقت خوابمه(چ لوووس)

 

ویرایش شده در توسط Parisw_bh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۵

۴ روز بعد

پاشو دخترم پاشوو دیرت میشه هاا بابا منتظرته اههه پاشو دیگه ....شَتَرق

من:اییی مامان این چی بود دیگه چلاقم کردی

مامان: پا نمیشی که

من: باشه دیگ ببین بیدارم

مامان: زود حاظرشو بابات منتظره دیشب وسایلاتو بردیم پایین تو ماشینه نمیخواد دیگه جمع کنی

من: اخیش دمت گرم

مامان: زووود بااش من دیگه رفتم

من: خب حالا چرا داد میزنی....خب حالا چی بپوشم؟(مشکل همه ی ما دختراست لعنتی)

سه سوت آماده شدم و پریدم پایین و با مامان کلی خدافظی کردیم و بوس این داستانا...سریع رفتم خواستم بشینم تو ماشین که دیدم دلسا و باباشم تو ماشین هستن منم رفتم پشت پیش دلسا نشستم  

من: سلام بر همگی

دلی:سلام تنبل

بابا:سلام دخترم

بابای دلی:سلام عمو

من:به به مثل اینکه همه پر انرژین امروز

دلی: بده مگه؟

من: نه والا راحت باشین من چیکارم

با این حرفم همه خندیدیم و حرکت کردیم به سوی تهرانه بزرگ  

بعد چند ساعت رسیدیم خونه جدیدی که باباهامون برامون خریده بود 

وارد آسانسور شدیم و بابای دلی دکمه ۳ رو زد

منتظر شدیم تا برسیم....

دلی:اوولالا وسایلای خونه رو از کجا اوردین؟!

بابام: خونه رو مبلمان خریدیم که مجبور نشیم با خودمون اساس بیاریم خوده اساس یِه پا دردسره

من: اره بابا خوب کاری کردین.. حالا بابا کی میخواین برگردین؟!

همگی نشستیم رو مبل و بابام گفت: اخ اخ نیومده ما رو فراموش کرد

بابای دلی: نیومده میخواد بریم

وای خاک به سرم دوباره بی معنی حرف زدم 

من: نه به خدا من منظورم این نبوود

دلی خندیدم گفت: بسه دیگه الان باز یه چیزی میگی کار رو خراب‌تر میکنی

من: عجــب

بابام دستشو گزاشت روشونم و گفت: دخترای بابا یه ناهار خوشمزه بدن ما بخوریم دیگه میریم

دلی: عه عمو چه زود بمونین دیگه

من: اره بابا راست میگه 

بابای دلی: عه تا یه دقیقه پیش داشت میگفت بریم 

من: باز من یه چیز گفتم شما ول نکنین 

با حالت قهر رفتم تو آشپز خونه که چایی دم کنم براشون 

دلی: حالا قهر نکن دختره ی لوس

من:قهر نیستم دارم چایی دم میکنم

 دلی: بعله بعله مرسی

من : توام پاشو یه چیز درست کن بخوریم 

دلسا  رفت سمت یخچال و درش و باز کرد و گفت:خوبه همه چی هم داریم تا یه هفته فکر کنم تامینیم

باباش: تامین هم نباشین ما پس چیکاره ایم؟!

.

.

 بعد خوردن ناهار که سوسیس  بندری بود باباها بعد اینکه میخواستن برن خونه ی یه رفیق قدیمیشون که تهرانه حرکت کنند سمت همدان..منو دلی هم لباسامون و جا به جا کردیم  و خونه رو بازدید کردیم... یه خونه ی ۱۰۰ متری با دو تا اتاق خواب که یکی از اتاق ها وسایل هاش صورتی و یکیش بنفش بود

اتاقه صورتی رو من برداشتم و بنفش رو دلسا (فکر کنم کسی که تو این خونه زندگی میکردن دو تا دختر بچه داشته) در کل خونه قشنگی بود به نظرم واسه دو تا دختر دانشجو بس بود

_راستی نفسی بابام گفت واحد بغلی خالیه و هرچقدر دوست دارید سر و صدا کنین( من و دلسا عادت داشتیم وقتی که آهنگ میزاریم صداش رو تا آخر زیاد میکنیم و سر و صدامون هم که دیگه نگم براتون ..)

+بهتر دیگه نمیخواد مراعات حال بغلی رو بکنیم 

ویرایش شده در توسط Parisw_bh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۶ 

بعد خوردن شام یکم سر و کله هم زدیم و تصمیم گرفتیم بریم بخوابیم دیگه چون فردا میخواستیم خیره سرمون بریم انتخاب واحد کنیم و من و دلی خیلی ذوق داشتیم البته خدایی نکرده فک نکنین تا حالا دانشگاه ندیدیم نععه... با دلی آژانس گرفتیم رفتیم سمت دانشگاه وقتی که رسیدیم با سلقمه دلسا به خودم اومدم و گفتم:ها چیه؟

دلی: نفس چرا همه اونجا جمع شدن دارن جیغ میزنن؟

با تعجب به جایی که دلسا میگفت نگاه کردم عه راست میگه ها همه هم ماشالا دخترن رو کردم به دلسا و گفتم: دلسا بدوو بریم سمتشون

دلیا که نگاهش سمت اونا بود با تعجب برگشت سمتم و گفت بریم اونجا چیکار کنیم؟

من: به جان خودم فک کنم دعواااس همه جمع شدن بزن بریم تماشا

دلسا هم که بدتر از من ذوق کرد دویدیم سمت شلوغی ( دعوا دوست داریم خب) همین که رسیدیم متوجه هیچ دعوایی نشدیم دِکی فکر کنم دیر رسیدیم دلسا: وا مگ دعوا نبود؟! من: نمدونم والا لابد سوسک دیده بودن اینجوری جیغ میزدن 

دلسا چپ چپ نگام کرد و گفت: اخه خنگ به خاطر سوسک این همه دختر جیغ میزنن؟ اصن بزار برم از یکی ازینا بپرسم ببینم چی بوده قضیه

دلسا رفت سمت یکی از دخترا که یکم از ما دور بود من نمیشنیدم چی میگن فقط آخرش دیدم دلسا تعجب کرد و قش قش خندید.. وا مگه چی  شده من: دلساا بیا اینجا دیگه 

دلسا دستش رو برد بالا و گفت: اومدم اومدم

دلسا که از خنده نفس نفس میزد اومد سمتم

من: چی شده اینجوری داری ریسه میری؟

دلسا: وااای نفس میدونی چرا اینا داشتن جیغ میزدن؟

من: خب انیشتن اگه میدونستم که ازت نمی پرسیدم

دلسا: ازین دختره که پرسیدم گفتش سه تا از خوشگل‌ترین پسرای دانشگاه رو دیدن که ازغضا پولدارم هستن واسه دیدن اونا انقدر ذوق می‌کردن و جیغ میزدن

من که از تعجب شاخکام زده زود بیرون گفتم : واا ینی بخاطر این بود تازه جیغشونم از ذوق بود؟؟؟

دلسا: اره

یه لحظه همو نگاه کردیم و پوکیدیم از خنده حالا یکی باید میومد ما رو جمع میکرد انقدر خندیده بودیم که اشکمون داشت در میومد خدایی

خلاصه بعد اون ماجرای دلنشین کارامون و انجام دادیم و برگشتیم خونه ولی خدا پدر اون  سه تا پسر رو بیامرزه که روزمون روساختن از بس خندیدیم... بعد کارای انتخاب واحد راهی خونه شدیم

ویرایش شده در توسط Parisw_bh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷

یک رب بعد رسیدیم خونه ( با ماشین تا خونه یک رب راهه ولی پیاده ۳۰ دقیقه راهه)

پول آژانس رو حساب کردم و داشتم با کلید در و باز میکردم که دلی گفت : نفسی بیا بریم این دور و ور یکم بچرخیم هم اینجا رو یکم یاد میگیریم هم یه دوری هم میزنیم

یکم با خودم فکر کردم گفتم : خوبه تو خونه کاری هم نداریم اینجوری حوصلمونم سر نمیره! حله بریم

دلی: بزن بریم

همینطور که داشتیم راه میرفتیم و در مورد اینکه بریم بستنی بخوریم گوشیم زنگ خورد

مامان: جانم مامان

مامان: سلام دخترم خوبی؟ چیکار میکنی؟ همه چی خوبه؟ اتفاقی که خدایی نکرده نیوفتاده؟

من: مامان جانم نفس بکش فداتشم بخدا چیزی نشده که انقدر نگرانی اخه

مامان: خب خداروشکر چی شد؟رفتی دانشگاه؟ محیط خوبی داشت؟!

من: اره رفتیم .... محیط خوبی داشت مشکلی نیست

مامان: خب پس به دلسا هم سلام برسون... اهان راستی ناهار و شام به موقعه بخورین

من: چشم چشم... رو کردم به دلسا گفتم مامانم سلام میرسونه اونم گفت سلام برسون خلاصه درحالی که داشتم با مامانم صحبت میکردم دلسا منو به اینور اونور هدایت میکرد فک کنم میخواد جای مشخصی منو ببره بسم الله بی آبروم نکنه

من: هوی منو کجا میبری هی میکشونی اینور اونور

دلی که با ذوق داشت نگام میکرد گفت ببین اون ته یک بستنی فروشی هست بدو بریم اونجا

نگام چرخید اون سمت اووو بستنی فروشیه چه باکلاسم هست دلمان بخواست

من: دلی بزن بریم یه بستنی بزنیم تو رگ مهمون من به حساب تو

دلی: عه؟؟؟ ن بابا بشین با هم بریم

من: محض اطلاعت من پول اژانس رو حساب کردم

دلی زد به بازومو گفت: مگه من مجبورت کردم دختره خیره سر

من: به هر حال مهمون تو

دلی: باشه گدا

یه لبخند از سر رضایت زدم و رفتیم سمت بستنی فروشی من نشستم رو اون صندلیایی که گذاشته بودن و دلسا هم رفت سفارش بستنی بده که چشمم به یه ماشین پورشه ۹۱۱ افتاد

ویرایش شده در توسط Parisw_bh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸

اوه چه ماشینیه فک کنم همچین ماشینیو یه بار تو تلویزیون دیدم که داشت در مورد سرعت و موتورش که من چیزی نمی فهمیدم حرف میزد

همون لحظه دلسا با دو تا بستنی شکلاتی اومد

دلی: باز به چی زل زدی؟!

بستنی ها رو ازش گرفتم و  یکم ازش خوردم و گفتم : وایی اونور خیابون رو ببین چه ماشین جیگریه

با این حرفم دلسا برگشت و به ماشین نگاه کرد

دلی: اوه چه خوشگله لامصب (لامذهب) بیا بریم من یکم با این ماشین عکس بگیرم جان من

داشتم از تعجب شاخ در میوردم یا شایدم دراورده بودم ولی این حرف واقعا از دلسا بعید بود یعنی واقعا میخواد بره با ماشین عکس بگیره؟؟ میدونم خوشگله ولی نه در این حد که...

+ببین دلسا خودتم میدونی که من عمرا بیام خودت برو عکس بگیر ولی اینو بدون که خاک تو سرت

_برو بابا ماشینه دیگ مگه چیه

+اگه یهو صاحبش بیاد میخوای چیکار کنی؟؟بخدا بهمون میخندن 

_ولکن بابا مگه چیه عکسه دیگه ماشین رو که نمیخورم ..من رفتم

عه عه واقعا این دختره دیوونه رفت... منم همینطور که داشتم بستنی میخوردم و دلسا که درحال عکس گرفتن بود میدیدم یهو متوجه  چیزی شدم 

یه پسره قد بلند چارشونه که فکر کنم ورزشکارم هست و یه تیشرت قرمز با شلوار جین مشکی پوشیده بود رفت سمت دلسا از اونجایی که من خیلی باهوشم گفتم صد در صد میخواد مزاحم دلسا بشه و بدو بدو رفتم سمت دلسا که داشت با همون پسر خوشتیپه حرف میزد ولی من صبر نکردم رفتم جلو روبه روی پسره وایسادم و گفتم : هوی یارو خجالت نمیکشی تو روز روشن مزاحم رفیقم میشی مگه خودت خواهر مادر نداری؟

پسره عینک دودیشو برداشت بسم الله این چشمه؟ اگه چشمه چرا انقدر خوشگله ولی چرا سفیدی چشماش قرمزه؟نکنه خون آشامه؟

پسره یه قدم اومد جلو که یه قدم رفتم عقب یه قدم دیگه اومد جلو یه قدم دیگ رفتم عقب که خوردم به کاپوت ماشین اَه لنتی.. اون یارو خون آشامه صورتشو گرفت مقابل صورتم و زل زد تو چشام و با صدای آرومی گفت: بهت اخطار میدم اگه پنج دقیقه دیگه اینجا بمونی خونت پای خودته

منم که دیگ اصن نگم براتون داشتم از ترس و اعصبانیت میترکیدم ولی غمتون نباشه..منم دقیقا بر عکس لحن خون آشامه صدام رو گذاشتم تو سرم و گفتم : مرتیکه خون آشام فکر کردی کی هستی هااا؟ معلومه که اینجا نمیمونم خیال کردی میمونم قیافه مرغابی تو رو میبینم و..

دلسا نداشت حرفمو کامل کنم و دستمو کشیدو فرار کرد انقدر هم با سرعت میدویید که نزدیک بود چند بار بخورم زمین ولی حیف که نتونستم قیافه یارو رو وقتی که عصبیه ببینم

 

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۹

با کشیده شدن دستم به طرف دلسا برگشتم و گفتم: چیه باز؟ فکر کنم قصد داری دستم رو بشکنی

دلسا بدجوری شاکی بود گفت: معلوم هست تو چته واسه چی الکی رفتی داد بیداد کردی سر اون پسر بدبخت

+وا بد کردم ازت دفاع کردم نذاشتم مزاحمت بشه؟

_اخه دیوونه اول صبر میکردی میدیدی چی میگه بعد اینجوری داد میزدی 

+ حالا مگه چی شده درضمن اگه پسره مزاحم نبود پس چیکارت داشت؟ لابد شماره پات رو میخواست که برات کفش بخره 

با این حرفم بلند بلند خندیدم که دلسا زد تو سرم و گفت: واقعا که اون صاحب ماشینه بود بیچاره وقتی دید دارم با ماشینش عکس میگیرم چیزی نگفت البته نه اینکه چیزی نگه هاا ولی مثل تو داد بیداد نکرد درضمن اگه من جلو دهنتو نمی گرفتم که الان کلت رو سینت بود 

وای خدا یعنی خاک تو سرم خوب شد دلسا نجاتم داد +یعنی جدی جدی ماشین مال اون بود؟

_بله خانوم

+هوف خوب شد بدتر از این نشد

دلسا همینطور که داشت شالش رو درست میکرد گفت : واقعا که رو داری

+ ولکن این حرفارو بستنی هم که خوردیم چقدرم چسبید لعنتی

_ اره خیلی چسبید از گلومون پایین نرفت 

و با این حرفش بلند بلند خندید و منم با خندش خندم گرفت

همینطور که داشتم میخندیدم گفتم : دیگه بریم خونه الان شب میشه

دلسا هم دستشو گذاشت دور بازوم و گفت: بریم عشقم

+بچه پرو

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۰

بعد از چند روز دانشگامون شروع شد و ما هم آماده شدیم برای ورود به دانشگاه که امیدوارم روزهای خوبی در انتظار ما باشه البته منظورم درمورد درسه یه وقت فکر بد نکنین

ساعت هفت صبح بود و کلاس ما ساعت ۸ شروع میشد پس هنوز وقت زیاد بود واسه آماده شدن 

بعد یه صبحونه انگلیسی که دلسا برامون آماده کرده بود(بچم کدبانوعه) رفتیم سمت اتاقامون که آماده بشیم

شلوار جین با مانتو خردلی و مقنه مشکی پوشیدم و خیلی کم آرایش کردم در حد ریمل و برق لب

موهامم کج ریختم رو صورتم درکل خوب شده بودم و کاملا پر انرژی

با خارج شدن از اتاقم دلسا رو که شلوار مشکی با مانتو کرمی و مقنه مشکی پوشیده بود دیدم اونم مثل من کم آرایش کرده بود و موهاشو کاملا داده بود بالا

با صدای دلسا دست از آنالیز کردنش  برداشتم 

دلسا: بخدا میدونم خوشگلم نمیخواد انقدر نگام کنی چشم میزنی اخر منو

+ برو بابا کجای تو خوشگله من داشتم به کج و کوله بودنت نگاه میکردم (بیچاره دلسا)

_نچ نچ تو داری به من حسودی میکنی

+اره واقعا چون تو نداری

_چی ندارم؟!!

+عقل دیگه عزیزم 

با این حرفم سریع دویدم بیرون از خونه و بی توجه به جیغایی که دلسا میزد دویدم تو کوچه و بلند بلند خندیدم

با نیشکونی که از بازوم گرفته شد خندم تبدیل به جیغ شد و صورت شیطون دلسا رو به روم ظاهر شد

+آیی بمیری ایشالا بازوم کبود شد

_ مگه خودت نگفتی عقل ندارم? اینم نتیجش

+ نگاه کن خودتم قبول داری عقل نداری

_ساکت دوباره نیشکونت میگیرماا

+باش حالا زنگ بزن آژانس 

_ولکن بابا نمیشه که هر روز پول آژانس بدیم

+ وا خوب ما که نمیدونیم راهه تاکسی به دانشگاه میخوره یا نه

_دلسا جونتو دست کم گرفتیااا وقتی داشتیم بر میگشتیم خونه از یکی از این همسایه ها پرسیدم اونا هم گفتن که میخوره و اینا

+ایول بالاخره یبار بدرد خوردی

_چاکر شما

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۱
پول تاکسی رو حساب کردیم و وارد دانشگاه شدیم اوه اوه چقدر شلوغه 
بعضیا رو نیمکت دانشگاه نشسته بودن و با دوستاشون حرف میزدن بعضی ها هم داشتند بگو بخند میکردند کلا از جَوی که داشت خوشم اومد همچینم بد نبود با صدای دلسا که اسمم رو صدا زد برگشتم و گفتم: جونم
_نفس بیا بریم سره کلاس میترسم دیر برسیم روز اولی 
+عه باش بریم
وارد کلاس شدیم کنار هم که دوتا صندلی بود نشستیم بقیه هم کم کم اومدن و کلاس پر از همهمه شد
رو کردم به دلسا و گفتم : کلاس هم پر شد و آقای استاد هنو افتخار ندادن بیان
_هیس شو اومد
برگشتم سمتی که دلسا اشاره کرد راست میگفت استاد اومده بود 
خب!!حالا شروع کنیم به آنالیز کردنش مرد تقریبا ۴۰ یا ۵۰ ساله با موهای جو گندمی و ریش پروفسوری ، آدم مهربونی به نظر می‌رسید 
همون لحظه استاد رو کردم به ما گفت : سلام بچه ها من شهرام فراهانی هستم و امیدوارم روزهای هنری رو باهم تجربه کنیم
بعد معرفی خودش رفت و سرجاش نشست
اَه چقدر حوصله سر بَره این کلاس ،همه از دَم ساکتن اینجوری که حوصلم سر میره
استاد:خب بچه ها من بهتون یک لیست میدم لطفا نام و نام خانوادگی خودتو رو بنویسد
و لیست رو به نفر اول داد 
همون لحظه یه نقش شوم و البته خفن تو مغزم روشن شد سریع  روی چنتا تیکه کاغذ نقشه مورد نظرم رو نوشتم و به بچه ها دادم که درجریان باشن
اونا هم با لبخند شیطانی و روی باز ازم استقبال کردند 
.
.
بعد تموم شدن لیست ، لیست رو تحویل استاد دادن
استاد هم شروع به خوندن اسم ها کرد 
یکی یکی اسم ها رو بلند میخوند و من هر لحظه از خنده درحال ترکیدن بودم
که یهو استاد گفت: عمو زنجیر باف 
همه هم یک صدا و بلند گفتند:بله
استاد با تعجب اسم بعدی و خوند :زنجیر منو بافتی؟
دوباره همه گفتن:بله
استاد از تعجب چشماش شده بود قدِ توپ
ولی جالبه هی ادامه میداد 
استاد دوباره گفت: پشت کوه انداختی؟
این دفعه بچه ها از خنده دیگ جون نداشتن و افتاده بودن کف کلاس بیچاره دلسا هم از هیچ جا بی خبر کف کلاس از خنده داشت جون میداد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۲
منم دست کمی از بقیه نداشتم و یکی منو باید از اون وسط جمع میکرد دهنم اندازه تمساح باز میکردم و میخندیدم
که استاد با خودکارش به میز ضربه زد که بچه ها کم کم ساکت شدن و استاد رو کرد به بچه ها گفت : کی نمک بازی دراورده؟
منم که طبق عادت نتونستم جلو دهنم رو بگیرم گفتم : استاد مگه شما با نمک بازی میکنین؟!
این دفعه دیگه کلاس ترکید و استاد هم معلوم بود خندش گرفته ولی هی اخم میکرد 
آخی فکر کرده میتونه اینجوری جلو خندش رو بگیره
استاد با اون خودکارش اومد سمتم و گفت: پس تو اون چرندیاتو نوشتی؟!
+من؟؟ رو کردم سمت بچه ها گفتم :به من میاد همچین کاری کنم؟؟؟
همه بچه ها که قربونشون برم هم زمان با هم گفتن : نه
منم که از ذوق اینکه بچه ها پشتم رو گرفتن رو به استاد کردم و گفتم: دیدی استاد راست گفتم
استاد فراهانی تا خواست یه چیزی بگه یکی از جلو با صدای پر از عشوه و ناز گفت: استاد کاره خودشه حالا روز اولی داره بچه های کلاس رو صاحب میشه
جانم؟؟این الان چی گفت؟؟
رو کردم سمتش و گفتم : عزیزم شما نمیخواد خیلی حرص من رو بزنی لبای پروتز شدت  ترک میخوره و
 آرایش که چه عرض کنم نقاشی زهرا ۵ ساله از قم خراب میشه(گرفتین چی شد دیگه؟)
دختره که معلوم بود خیلی عصبیه محکم کوبید رو میز و خواست چیزی بگه که فراهانی نذاشت و گفت: خانوم ها بس کنید اینجا کلاس درسه(نه بابا من فکر کردم حموم زنونس)
با این حرفش دیگه واقعا همه لال شدیم و بقیه اسم ها رو خوند و شروع به درس دادن کرد و به درسی که فراهانی داشت برامون تدریس میکرد گوش کردیم البته اگه چشم قره های آتوسا (همون دختر پروتزیه اسمشم وقتی استاد داشت اسم ها رو میخوند فهمیدم)
اجازه میداد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۳
با خسته نباشید گفتن استاد کلاس تموم شد و من و دلسا هم از خدا خواسته تند تند کتابامون رو جمع کردیم و داشتیم از کلاس خارج میشدیم که استاد اسمم رو صدا کرد: خانوم احتشامی
برگشتم و رو کردم و بهش و گفتم: بله استاد
اومد رو به روم و با مهربونی گفت: دخترم چون امروز روز اول بود خیلی جدی نگرفتم چون یکم تق و لقه ولی در دفعه های بعد من هم کاری نداشته باشم حراسته دانشگاه بهت گیر میده میفهمی که چی میگم ؟
+بله استاد چشم ولی خدایی شما هم خندتون گرفت و با چشمای شیطون نگاش کردم
فراهانی یه اخم مصلحتی کرد و گفت: برو بچه پرو نشو
منم خندیدم و گفتم:
خدافظ استاد
از کلاس رفتم بیرون و یهو دلسا بازوم رو گرفت و گفت : بخدا دلسا میکشمت دیگه خودت رو مرده حساب کن
بعد اینکه این حرف رو زد به شوخی هولم داد ولی من تعادلم رو نتونستم حفظ کنم داشتم میوفتادم که دو تا دست قوی کمرم رو گرفت 
بسم الله یعنی الان من مردم؟ ولی اگه مردم چرا درد ندارم؟ آخ آخ فکر کنم بدنم از درد بی حس شده 
همینطور که چشمام رو بسته بودم و با خودم حرف میزدم یه صدای بم و مردونه رو شنیدم که گفت: آدم با زمین خوردن نمیمیره محض اطلاع !
سریع چشمام رو باز کردم که چیزی بگم که چشمام با دوتا چشم طوسی یخی برخورد کرد که از یخ بودن چشماش به خودم لرزیدم
  

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 12 ساعت قبل، Parisw_bh گفته است :

پارت ۱۴
سریع موقعیتم رو حس کردم خودم رو ازش جدا کردم و رو کردم بهش و گفتم: به قول خودت محض اطلاع،هرآدمی درحال افتادن بود نمیخواد زورو بازی در بیاری بیای بگیریش!
عه عه این پسره که همون خون آشامه اینجا چیکار میکنه؟!
دهنم از تعجب باز مونده بود که خودش سواله ذهنم رو به زبون آورد گفت : تو اینجا چیکار میکنی؟
+من باید ازت بپرسم تو اینجا چیکار میکنی اینجا چیکار میکنی!
با دستش چونَش رو لمس کردپوزخنده زد وگفت: هه فکر کنم ترم اولی هستی نه؟
+گیرم آره
_همون پس میگم ریخت زشتت رو اینورا ندیده بودم
+هوی یارو فکر کردی کی هستی با من اینجوری حرف میزنی؟ زشت خودتی و دوستات
بغل دستیاش که تازه دیدمشون و فکر کنم رفیقاش باشن هم زمان با هم گفتن: عه
منم دیگ موندن رو جایز ندونستم و خون آشام رو با چشمای متعجبش تنها گذاشتم
بعداز این که با دلسا کافه رو به رو دانشگاه رفتیم ونشستیم 
چشمام رو ریز کردم و به دلسا گفتم: تو چرا هر وقت من دارم بحث میکنم لال میشی
دلسا چشماش رو مظلوم کرد و گفت: خب اخه من چی بگم اون وسط،چیزی به من نگفتن که بعدش هم تو نگران نباش بخواد غلط اضافی انجام بده حالش رو میگیرم 
همینطور که داشت حرف میزد انگار یاد چیزی افتاد که گفت:وای نفس دیدی چه رفیقایی داشت؟
+کی؟
_بابا همون چشم طوسیه دیگه
خندیدم و گفتم:نه والا وقت نشد آنالیزشون کنم
بعد با هم بلند خندیدیم و دو تا قهوه با کیک شکلاتی سفارش دادیم

خیلی رمان باحالی نوشتی😍😍

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۵
همینطور که در حاله کیک خوردن بودم گوشی دلسا زنگ خورد و از طرز حرف زدنش فهمیدم که مامانشه منم بیخیال شدم و سرم رو چرخوندم و درحال نگاه کردن کافه بودم که در و دیوار و میزای چوبی بود و از فضای لایت کافه لذت میبردم که نوک دماغم خارید و شروع به خاریدن دماغم کردم که با ۸ جفت چشم رو به رو شدم
ای بابااین خون آشام و رفیقاش اینجا چیکار میکنن همین رو کم داشتیم فقط! بدون اینکه به سنگینی نگاهشون اهمیت بدم به خاریدن دماغم ادامه دادم...والا دماغ من مهم تر بود یا نگاه این سه تا
_چیزی از دماغت نموند دیگه
سریع چشمم رو چرخوندم و زل زدم بهش و یه تار ابروم رو دادم بالا و گفتم :نکنه تو وکیل دماغمی؟
پوزخند زد و گفت: نه من وکیل چیزای بی ارزش نمیشم من نگران خودم بودم چون داره حالم از این کارت بهم میخوره!!
از جام بلند شدم و خیلی خونسرد که البته ظاهری بود گفتم:باشه 
که خون آشام بلند شد و سمتم خم شد خواست چیزی بگه که بغل دستیش که فک کنم رفیقش بود گفت : سامیار بیخیال(اسمش پس سامیاره مورد شوره اسمش و ببرم)
 منم  ازفرصت استفاده کردم و یه چشمک بهش زدم دستم و به حالت تفنگ دراوردم رو به روش قراردادم و سمتش گرفتم و گفتم:بنگ بنگ و رفتم بیرون که دلسا هم دنبالم اومد و گفت: حاضرم قسم بخورم یه چی تو فکرت هست!
برگشتم سمتش و با دست براش بوس فرستادم و گفتم:قربونت آدم چیزفهم
_نفس تروخدا فقط دردسر نشه
+نگران نباش! هرچی بشه سر من میاد و بعدشم این بازی رو خودش شروع کرده
_برو بابا بخدا اگه بخواد اتفاقی بیوفته همین الان زنگ میزنم بابات از تیپش معلومه آدم حسابیه بخدا کَلمون رو میکنه زیرآب
صورتم و جمع کردم و با بی حوصلگی گفتم: بچه بازی درنیار دلی
_بده نگرانتم
+بیخیال بزن بریم خونه که دارم میمیرم از گشنگی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۶
+به به ببین چه املتی درست کردم حال کن دلی
_حالا خوبه داری املت سوخته به خوردم میدی
+بدبخت همین هم زیادیته.... حالا بلندشو ظرف ها رو بیشور
_اِی عوضی پس بگو چرا انقدر اسرار داشتی خودت بپزی که ظرف نشوری
+پس چی فکر کردی؟... اگه یه زره فقط ی زره هوش من و داشتی وضعیتت این نبود
_زرشک.. خانوم و نگاه .. اعتماد به نفس تو رو اگه شلوار کردی داشت الان ساپورت بود
+عزیزم اعتماد به نفس رو همه باید داشته باشن
_بله ولی نه تا سقف
+به هر حال من میرم دوش بگیرم... عه گوش کن!! دستم و بغل گوشم گرفتم گفتم: ظرف ها دارن صدات میکنن
این و که گفتم سریع دویدم و رفتم تو حموم که دستش بهم نرسه دلسا هم چند باری جیغ زد و بعد ساکت شد...آخیش
.
.
.
بعد اینکه از حموم اومدم از خستگی(کوه کنده انگار ) سریع حوله ام رو که به خودم پیچیده بودم  با تاپ و شلوارک عوض کردم و پریدم رو تخت به خواب عمیقی فرو رفتم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۷
_پاشو نفس پاشو
از ترس اینکه اتفاقی افتاده مثل جِت از جام پریدم و گفتم:چی شده؟خونه آتیش گرفته؟؟  برای مامان بابااینا اتفاقی افتاده؟؟
 دِ بگو دیگه چرا لال شدی؟؟
دلسا پشت سَره هم پلک زد و گفت: نه بابا اتفاقی نیوفته 
+هوووف خداروشکر ترسیدم
دوباره رو تخت دراز کشیدم و پتو رو روی سرم کشیدم که دلسا پتو رو از سرم کشید و گفت: نفس یه چیز میگم نترسیا
مشکوک نگاهش کردم و گفتم: بگو ببینم
_این واحد بغلی که خالی بود
+خب
_یه صداهایی میاد
چشم قره بهش رفتم و گفتم:هوووف دلسا به خاطره یه صدا من و بلند کردی؟!
+نه اخه خونه بغلی که خالیه ...پس چرا صدای داد میاد؟
همینطور که از تعجب و ترس بهش زل زده بودم هم زمان با هم گفتیم:جــن
و یه جیغ بلند کشیدیم و هم و بغل کردیم
_وای نفس من میترسم حالا چیکار کنیم
+وایسا یه لحظه
از جام بلند شدم که برم سمت پذیرایی که دلسا هم عین جوجه های که دنباله مامانشون می‌رن افتاد دنبالم
+دلسا انقدر ترسو نباش ....وای لباسم و ول کن بابا الان جر میخوره
دلسا لباسم رو از احاطه دست مشت شده اش نجات داد..
_نفس حالا میخوای چیکار کنی؟!
همینطور که داشتم چشمام رو میچرخوندم و به اینور اونور نگاه میکردم گفتم: ای بابا پس بابا قرآن رو کجا گذاشته؟
_وایی الان تو این موقعیت قرآن  میخوای چیکار؟!
با دستم زدم تو سرش و گفتم: حالا بهت بگم  نفهمی ناراحت میشی 
_بیشور درد گرفت سرم 
بعد با دستش سرش و مالش داد
همینطور که دلسا داشت غر غر میکرد قرآن رو پیدا کردم و  در خونه رو باز کردم و رفتم جلو در خونه رو به رویی که دلسا هم با ترس اومد پیشم
چند بار محکم پلک زدم قرآن رو باز کردم و شروع به خوندن سوریه ایی که اصن نمیدونستم اسمش چیه کردم
صدام از ترس داشت میلرزید ولی من بی اهمیت تند تند قرآن رو میخوندم که یهو در باز شد...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۸
از ترس اینکه کسی که در و باز کرده جن باشه چشمام و بستم بلندتر  قرآن و میخوندم و به سیخونک زدن دلسا هم اهمیت نمیدادم ولی سیخونک آخری که گرفت نتونستم جلو خودم و بگیرم برگشت سمتش و گفتم: هوی روانی کندی هرچی بود... بسته دیگه
نگام افتاد به چشمای قهوه ایه دلسا که از تعجب زل زده بود بیرون و زل زده بود دقیقا پشتم
منم از ترس اینکه جن باشه سرم رو یواش یواش برگردوندم و انداختم پایین که چشمام به دو تا پا افتاد تا جایی که من میدونم جن پاهاش مثل انسان نیست چشمام رو به بالا سوق دادم و با شلوار مشکی ورزشی و بالاتر با رکابی مشکی چسبون برخورد کردم ،چه عضله هایی شیر مامانت حلالت باشه
بالاتر که رفتم از لب و اینا بگذریم که قضیه منکراتی میشه
با دو جفت چشم طوسی آشنا برخوردم!
خدایا چیزی که تو فکرمه واقعیت نداشته باشه...ولی خیلی خونسرد و با اعتماد به نفس به صورت اخموش زل زدم و گفتم :تو اینجا چه غلطی میکنی؟
یکی از ابروهاش رو بالا داد و حق به جانب گفت: دِکی من باید این و ازت بپرسم نه تو!
_اینجا خونه منه
با دستش خونه خودش و نشون داد و پوزخند زد وگفت : اینجا؟
چشمم افتاد به خونش که رفیقای گرامش بودن و کنار فوتبال دستی وایساده بودن (پس بگو چرا دلسا میگفت سر و صدا میاداینا) هم بد تیکه ایی نیستنا
سامیار:اِهم
صورتم و برگردوندم سمتش و گفتم:خیر آقای به ظاهر محترم
بعد این حرفم انگشت اشارم و از بالا تا پایینش اشاره کرد
سامیار سرش و اورد جلو گفت: مشکلیه؟
_اگه اندازه نخود شعور داشته باشی جلو یه خانوم با شخصیتی مثل من و دوستم با این تیپ نمی اومدی
این حرف و که زدم پقی زد زیر خنده که دوستاشم پشت بندش خندیدن
+هر هر رو آب بخندین
سامیار با انگشت شصتش گوشه لبش رو لمس کرد و گفت: اصلا ما بی شخصیت خودت رو چی میگی وقتی با این وضعیت اومدی جلو در خونه من؟!
سریع سر تا پام و نگاه کردم با کف دستم زدم تو پیشونیم و بدو بدو از خجالت پریدم تو خونه و در و بستم که در بلافاصله کوبیده شد...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۹
 سریع در و باز کردم که دلسا رو به روم سبز شد
_خاک تو سرت ..واسه چی یهو جیم شدی؟..من رو گذاشتی اون وسط موندم
با شرمندگی بهش گفتم:بخدا اصن حواسم نبود خجالت کشیدم دیگه
_خجالت کشیدنت هم مثل آدم نیست... دیگه برو بخواب فردا دو تا کلاس داریمااا
+مگه ساعت چنده؟
_خسته نباشی ساعت۳
+جدی؟...من که خوابم نمیاد چیکار کنم؟
_خاک بریز سرت شاید فرجی شد خوابت برد
+نکبت
_من رفتم بخوابم دیگه 
+برو ریختت رو نبینم
دلسا هم خندید و رفت سمت اتاقش
ای بابا از خواب من و بیدار کرده حالا خودش رفته بِکپه... بی حوصله رفتم رو تختم دراز کشیدم که صورت اخموی سامیار به یادم اومد و بی اراده خندم گرفت.. تازگی ها به این پی بردم که وقتی حرص میخوره روحم شاد میشه.. واقعا درود بر پدرش
انقدر تو فکر نقشه ای که فردا میخواستم اجرا کنم فرو‌رفته بودم که به خواب رفتم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۰
با صدای آلارم گوشیم به زور از بالشت نازنینم دلکندم و به سمت پذیرایی رفتم 
_دلسا...هوی دلسا کجایی پس؟؟
همینطور که داشتم دنبالش میگشتم صدای جر و بحث از راه رو دم در خونه اومد که کنجکاویم گل کرد و پاورچین پاورچین رفتم‌سمت در و از چشمی نگاه کردم که چشمم به یه پسر چهارشونه که بلیز راه راه سفید مشکی پوشیده بود که مثل گورخر شده بود با اون هیکلش خخخخ.. چشمم رو که چرخوندم دلسا رو دیدم که دستش رو زده بود به کمرش و تند تند حرف میزد
عه عه پس قضیه خودیه خواستم در و باز کنم که سریع یاد گافی که دیشب داده بودم افتادم و سریع رفتم لباسم و عوض کردم و یه شال انداختم رو سرم و در و باز کردم و با اخم بدون اینکه صبر کنم گفتم: چخبره اینجا؟
رو کردم به یارو گورخره که چشم های قهوه ای و موهای بوری داشت گفتم: دیشب بس نبود؟..میخواین صبح ما رو هم بگیرین؟
شب که خواب برامون نداشتید و صداتون تا هفت آسمون رفته بود..
پسره مثل اینکه از دیدن من غافلگیر شده بود که خودش رو جمع و‌جور کرد و گفت: خانوم صبر کنید! اول نفس عمیق بکشید ..درضمن وقت نشد من خودم و معرفی کنم من ماکان امیری هستم و از دیدنتون خوشحالم...راستش قرض از مزاحمت من اومده بودم که از شما به خاطر دیشب عذرخواهی کنم که سر ‌صدای ما باعث بی خوابی شما شد و با یه لبخند حرفش رو ‌تموم کرد
به جان گربه سره کوچمون برگای هرچی درخت بود ریخت ...چقدر با ادب بود این آق ماکان
با تعجب ازش پرسیدم: شما واقعا دوست اون یارو سامیارین؟
که یهو از پشت دلسا سامیار وارد شد گفت:آره خوشت نیومد؟
یه تای اَبروم رو دادم بالا و گفتم : کی با تو حرف زد سیب زمینی؟!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۱
سامیار:عه؟نه بابا؟ زبون وا کردی ؟ دیشب یادت نیست چجوری خجالـ..
نذاشتم حرفش و ‌کامل بزنه و گفتم: خودم یادمه نمیخواد برام یادآوری کنی بعدش هم من مثل شما بی حیا نیستم و من فکر کردم  جنی چیزی اومده چون واحد بغلی خونه ما خالی بود و حالا هم فهمیدم که واقعا جن اومده
و برگشتم سمت ماکان(چه زود پسر خاله شد) گفتم:البته بلانصبت شما.. که ماکان لبخند تحویلم داد 
برگشتم سمت سامیار که ادامه حرفم و بزنم که با اخم وحشت ناکِش رو به شدم.. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون مثل  گاو ترسیدم ولی خودم و نباختم گفتم: آخی حرفام زیادیت شد نتونستی هضمش کنی؟
سامیار یهو فاصله بینمون رو پر کرد و بازوم رو گرفت گفت: ببین دختر کوچولو زبونت و از حلقت میکشم بیرون که بفهمی داری با کی حرف میزنی!
همینطور زل زده بودیم تو چشم های هم من از ترس و تعجب سامیار از حرص و‌ عصبانیت
ولی وقتی که حرف هایی که بارم کرد و هضم کردم تو‌صورتش داد زدم و گفتم: تو فکر کردی کی  هستی ها؟؟ خودت و خیلی دسته بالا نگیر چون دستت و میگیرم و پرتت میکنم پایین و بعدش با پاشنه پام کوبیدم به پاش که بازوم رو ول کرد و نعرش کل ساختمون رو برداشت و من تند رفتم تو خونه در و بستم و به پشت به در تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم  
که صدای سامیار از پشت در اومد که گفت : دارم برات خانوم کوچولو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۲

آخیش راحت شدماا 

_خوبه من زود اومدم خونه وگرنه دوباره من رو پشت در جا میزاشتی

+ وای ترسیدم ... تو کی اومدی شیطون؟

_بمیر بابا...وای دلسا دیدی ماکان چه جنتلمن بود؟

+ تو برخورد اول فهمیدی جنتلمنه؟

بعد این حرفم بلند خندیدم که با نیشگون دلی رسماً خفه شدم..درحال مالش دادن بازوم بودم که دلسا بدو بدو از اتاق اومد و دستش مانتو و شلوار و مقنه ام بود اومد سمتم و پرت کرد سمتم و گفت: اکسیژن خانوم زود باش آماده شو دیر میرسیمااا

+اوه اوه حله الان آماده میشم..تو برو پایین تا من بیام 

_اوک من رفتم

+نه نه یه لحظه وایسا

 دلسا بی حوصله گفت: چته باز؟!

+الان یادش افتادم... تو چرا داشتی با ماکان بحث میکردی؟!

دلی خندید گفت:آها... داشتم از توی گاو طرفداری میکردم و میگفتم که کاره خیلی بدی کردن سر و صدا کردن و این حرف ها..

سرم تکون دادم و گفتم:آها ...حالا دیگه برو

_مرسی که اجازه دادی برم

+خواهش 

با رفتن دلسا منم سریع آماده شدم و رفتم پایین و با دلسا ماشین گرفتیم و با آهنگ سیروان خسروی که داخل ماشین پخش میشد فیض بردیم و بالاخره رسیدیم دانشگاه....درحال حرف زدن با دلی بودم که متوجه پورشه ماشین سامیار شدم و نقشه ی تو ذهنم مثل فیلم از جلو چشمام رد شد.. سریع بدون مقدمه رو کردم به دلسا و گفتم: دلی منو نگاه.. من میرم سمت اون ماشین خب؟؟ تو اینور وایستا مواظب باش کسی نیاد خب؟؟ اگه کسی اومد سوت بزنی من میفهمم سریع میام پیشت خب؟؟

_اَه باشه دیگه فهمیدم انگار داره با بچه حرف میزنه

هی میگی خب؟؟خب؟؟درد خب!!

هی بال بال میزدم و گفتم: باش باش من رفتم الان میان مواظب باشااا

_خب دیگه

بدو بدو رفتم سمت ماشین و اول یه نگاه حسرت بار بهش انداختم چون قرار بود به روح پدرش درود بفرستم..خب!.. سریع کلیدی که تو کیفم بود رو برداشتم و اول سرم و اینور اونور کردم تا ببینم کسی نمیبینه که دیدم همه مثل بچه ی خوب سرشون تو کار خودشونه و از بابت دلسا هم که خیالم راحت بود...

کلید رو نزدیک کاپوت ماشین کردم و بزرگ نوشتم بنگ بنگ بعد با ماتیک قرمزی که تو کیفم بود شکلک خنده رو‌شیشه های ماشین کشیدم و وقتی کارم تموم شد یه لبخند رضایت مند زدم که با سوتی که دلسا زد سریع کاسه و‌کوزه ام(یه اصطلاحه) جمع کردم بدو بدو رفتم سمت دلسا... 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۳

نفس نفس زنان به دلسا رسیدم که دستش و گذاشته بود رو دلش و بلند بلند می خندید

+وا چته چرا میخندی؟

_وایی نفس فکر کن سامیار بیاد ماشین رو اینجوری ببینه 

بعد این حرفش من و دلسا زدیم زیرخنده که از خنده داشتیم روده بر میشدیم که یهو خنده دلسا قطع شد و سیخ وایساد منم یواش یواش نگاهش رو دنبال کردم که نگاهم رو سامیار موند که داشت سمت ماشینش می رفت و با تلفن حرف میزد

دلسا اومد کنارم و بازوم و گرفت گفت:و حالا شاهد  قیافه جذاب سامیار خان میباشیم

بلند خندیدم و گفتم:از دست تو دلی

زل زده بودیم به حرکاته سامیار که داشت سوار ماشینش میشد...اَه لعنتی نکنه نبینه؟

همین که میخواست سوار ماشین بشه انگار متوجه چیزی شد که با قدم های بلند سمت کاپوت ماشین شد و زوم شدم رو صورتش که اول با تعجب به شاهکار های من نگاه کرد بعد یهو صورتش شد مثل لبو با مشت محکم کوبید به کاپوت ماشین...

والا این کارش که از من بدتر بود!

دیگه موندن رو جایز ندونستیم و داشتیم جیم میزدیم که با دادی که همراه با اسمم بود میخکوب شدم و دلم خوری مثل آب جاری ریخت،اسمم و از کجا میدونست؟

از ترسم برنگشتم سمتش ولی قدم هایی که به سمتم میومد رو حس میکردم معلوم بود حسابی عصبیه

اومد درست پشت سرم و گفت:نه خوشم اومد جرعت داری با من دربیوفتی، الان ۱_۰ به نفع تو ولی منتظر منم باش

برگشتم سمتش که جوابشو بدم که دیدم داره با قدم های محکم و دست های مشت شده سمت ماشینش میره..

منم از حرسم داد زدم و گفتم: هیچ غلطی نمیتونی بکنی

سامیار همینطور که داشت سوار ماشینش میشد یه چشمک زد و رفت

_خدا به دادت برسه اکسیژن

+برو بابا توام هر کاری کنه بدترش رو سرش میارم...

_راستی اول صبحی چرا از دانشگاه رفت؟

خندیدم و گفتم:چون اعصابش تخمه مرغی شد دیگه چجوری بمونه

دلسا هم خندید و گفت: سر خودت رو با این کارات به باد ندی خیلی خوبه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در در 23 تیر 1398 در 17:07، negin_ گفته است :

خیلی رمان باحالی نوشتی😍😍

فدای شما💙

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...