رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
atena_tf

طُ همه دنیامی | atena_tf کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت 3

 «4 ماه قبل» 

سراسیمه از گل فروشی بیرون آمد.اطرافش را  نظر انداخت و  شماره پارسا گرفت. با وصل شدن ارتباط فوری گفت:

_ کجایی من نمی بینمت؟

_چند بار بگم روبرو گل فروشی این دست خیابون!

سها غرید:«مگه نگفتم بیا این ور؟»

_سها حالت خوبه؟ می دونی تو این ترافیک امکانش نیست دور بزنم، بعدشم باید از این مسیر بریم. زحمت بکش از خیابون رد شو تا بریم. مگه نمی‌گی دیر شده؟

_بزار بیام می‌کشمت !

سپس با گام‌های بلند خودش را به آن دست خیابان رساند و سوار شد. بازوی پارسا را نیشگون گرفت. پارسا خندان حرکت کرد و سها گفت:

_حیف که خیلی خوشحالم وگرنه حالت رو می گرفتم. برو که خدا برات خواسته!

_ وای خیلی لطف کردی سها خانم!

_ پارسا حالم خوبه ها سر به سرم نذار!

پارسا قهقهه ای زد و گفت :

_خیلی وقته ندیدم اینقدر از دیدن کسی خوشحال باشی!

_چون که عمو توماج قراره بیاد.

پارسا کمی بعد ماشین را متوقف کرد. سها با تعجب گفت: «چی شد؟»

_باران گفت اینجا منتظرش باشیم.

_ باران مگه نرفت؟

_چرا ولی قرارش کنسل شد، گفت اونم تا یه جایی بر سونیم.

_وای پارسا ول کن خودش بره،دیرم میشه!

_حالا تو یک دقیقه دیرتر برسی چی میشه؟

سها چشم دراند؛ اما قبل از آن که اعتراض کند ،پارسا فوری گفت : «داره میاد!»

سپس به مقابل اشاره داد. سها زبان به کام گرفت. باران با آن کفش های پاشنه بلند سعی می‌کرد تند، تند راه برود. هر دو زدند زیر خنده. باران سوار شد و گفت: «زهر مار  به چی می خندین؟»

سها در میان خنده گفت: «به تو!»

_مرض! رو آب بخندین.

_وای خدا! مثل لک لک شدی، این چیه پوشیدی؟ تو رو چه به این قرتی بازی ها!

پارسا حرکت کرد. باران گفت : «خسته شدم انقدر کفش و کتونی پوشیدم، می‌خواستم امروز متفاوت باشم.»

_بیچاره شانس آوردی آرمین قرار رو پیچوند وگرنه تو با این قد درازت در کنار اون کوتوله خیلی مسخره می شدین!

باران به جلو خم شد. دست دراز کرد و چتری های او را  را گرفت و همانطور که می کشید، گفت:

_ کوتوله خودتی به آرمین ِمن توهین نکن!

_مسخره موهام خراب شد. پارسا تو بگو که امروز حالم خوبه وگرنه یه تار مو رو سرش نمی ذاشتم!

باران _ برو بابا تو هم کشتی خودتو. اگه توماج واقعا عموت بود می خواستی چی کار بکنی؟

_مطمئنم اگه بود؛ اینقدر دوستش نداشتم. بعد از این همه سال داره برمی‌گرده ایران. آخرین باری که دیدمش ۱۳ سالم بود. وای چقد این ۷ سال دیر گذشت! اصلا  قرار نبود این همه بمونه.

_ چرا رفت؟

سها آهی کشید و گفت:

_ نامزدش که فوت کرد؛ طاقت نیاورد اینجا بمونه. الهی بگردم چقدر نازی رو دوست داشت! بابام بهش گفت بره تا حال و هواش عوض بشه.

_رفتن همانا و اونجا زن گرفتن و عشق و حال کردن همانا!

سها به سمت باران چرخید و با تشر گفت:

_ نخیر عمو زن نگرفت!

_برو بابا از کجا مطمئنی؟

_ من عموم رو می‌شناسم، یعنی از لابلای حرف‌هایی که  بابا تلفنی بهش می‌زد، فهمیدم.

_آخه جوونه! چرا نباید زن بگیره؟ خوب نامزدش فوت کرده دیگه این حق زندگی نداره؟ چند سالشه مگه؟

_همسن بابام دیگه ۴۰ سالشه!

_ پس یکی رو زیر سر داره.

پارسا کلافه  گفت: «حالا داره یا نداره به شما دو تا چه مربوط!باران‌کجا پیاده میشی؟ »

_تو برو بهت میگم.

سها_ بابام گفت به محض این که برگرده ایران خودش براش آستین بالا میزنه. 

باران_ اگه تا الان آستین هاش بالا نرفته باشه!

سپس غش غش خندید. سها با خوشحالی گفت:

_ من که از خدامه عمو خوشحال باشه. اصلا اگه زن نداشت، خودم براش دست به کار می شم.

باران_ استاد رضوی خوبه ها!

صدای خنده های بلند باران و پارسا، سها را کلافه کرد. ادای خنده باران را درآورد و گفت:

_فکر کنم وقتش رسیده پیاده بشی نه؟

باران خودش را جمع و جور کرد و گفت:

_خیلی بی جنبه ای!

_ من رو عمو توماج بیشتر از هر کسی تو این دنیا حساسم.
با هرکی می‌خوای شوخی بکنی، شوخی کن. عمو رو قاطی نکن!

باران با قر دادن سرگردنش گفت: «خیلی خب بابا» و بعد از آن سکوت اختیار کرد. سها کمی بعد به سمتش چرخید، اما  باران بی توجه از پنجره به بیرون خیره بود. سها  با لبخند نگاهش کرد. درست از روز اول دانشگاه عاشق آن صورت گرد و ابروهای کمانی و مشکی اش شده بود. مخصوصاً  دو چال  نسبتاً عمیقی که روی گونه اش بود. از همان موقع دوستان خوبی برای هم شده بودند.

سها_ بری تو قیافه حالت رو می گیرم!

باران توجهی نکرد. سها روی پای او کوفت و گفت : «با تو بودما،طوفانی نشو!»

باران پوزخندی زد و گفت : «به شرط این که تو هم این قدر مسخره بازی در نیاری و اگرنه دونه، دونه مژه هات رو می کشم! »

سها خندید و  آسوده خاطر صاف نشست. دلش می خواست زودتر می رسیدند. برای دیدن  عمویش دل، دل می زد.

ویرایش شده در توسط atena_tf

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4

وقتی رسیدند؛ افروز و مهران آنجا بودند. مهران با پارسا دست داد و احوالش را پرسید و گفت:

_زحمت کشیدی پارسا.

_ خواهش می کنم ،وظیفه است.

افروز_ مامانت چطوره پارسا جان؟ 

_خوبه. سلام رسوند و گفت امروز شما سرتون شلوغه حتما بیام که دست تنها نباشید.

مهران لبخندی از سر محبت زد و دست پشت شانه او گذاشت و گفت: «زنده باشی پسرم!» 

سها با خنده گفت: «وای یادش بخیر! پارسا چقدر با عمو بهت می خندیدیم!»

پارسا با چشمان گرد شده علت را پرسید. سها پاسخ داد :

_به سبیل های تازه سبز شده ات می خندیدیم! 

پارسا قیافه اش را کج و کوله کرد و سها با خنده گفت:

_شوخی کردم! فقط من می خندیدم ،اما خدا رو شکر که بزرگ شدی و اون سبیل های مسخره ات مشکی شد!

پارسا مظلومانه نگاهش کرد. مهران رو به سها گفت:

_خدا رو شکر که توهم بزرگ شدی و ورم اون دماغت خوابید و از شر سبیل های پشت لبت راحت شدیم!

صدای  اعتراض سها در میان خنده مهران و پارسا گم شد.صدایی باعث شد سکوت کنند. 

_این چه وضع استقبال کردنه؟! 

مهران چرخید و با دیدن توماج لبخند عمیقی زد. همدیگر را در آغوش گرفتند. توماج با دقت به دوستی که دست کم از برادر نبود، نگریست و گفت:

_موهاش رو ببین چه سفید شده! 

_در عوض تو اصلا تکون نخوردی ها! 

و بعد دوباره همدیگر را در آغوش گرفتند. سها معترض گفت:

_بسه نوبت منه! 

توماج با عشق نگاهش کرد. صورت گرد و سفیدش از هیجان قرمز به نظر می رسید. با لبخند عمیقی گفت:

_از عکس ها و فیلم هات خیلی  خوشگل تر شدی عشق عمو.

سها بی طاقت گل را به دستش داد و به آغوش عمویش رفت. توماج پیشانی اش را بوسید و بعد از آن دست افروز را به گرمی در دستش فشرد و احوالش را پرسید. نگاهش به پارسا افتاد.بی شک آن پسر بلند قامت و لاغر اندام و بور، کسی به جز پارسا نبود. همدیگر را در آغوش گرفتند و توماج احوال خانواده اش را پرسید.سها با لبخند  به عمو توماجش می نگریست. مانند گذشته اندامش هنوز هم روی فرم بود.حتی حالت موهای لختش که همیشه رو به بالا پیرایش می شد، همان بود.

***

افروز فنجان قهوه ای برای توماج و مهران روی میز گذاشت. سها بی طاقت گفت : « عمو سوغاتی چی آوردی برام؟» 

افروز به او چشم غره رفت. توماج خندید و گفت : «یه چمدون فقط سوغاتی آوردم!» 

سها_اون ادکلن که گفتم چی؟

توماج با لبخند سر تکان داد. سها دست هایش را بهم کوفت و چمدان را کشان، کشان از جلوی در به سمت توماج هدایت کرد و توماج بی معطلی دست در چمدان برد و بعد از کمی وارسی جعبه ای بیرون آورد و گفت : « اینم ادکلن که سفارش دادی» سها ذوق زده، ضمن تشکر جعبه را گرفت و ادکلن را بیرون آورد، روی خود اسپری کرد و عمیق بو کشید. توماج هدایای افروز و مهران را داد و بعد رو به سها گفت : «بقیه اش برای توئه. » چشمان سها گرد شد. روی زمین مقابل چمدان نشت و گفت :

_عمو شوخی نکن! 

_کادوهای تولدت تو این مدتی که نبودم. 

سها بغض کرده به عمو توماج نگریست. دیگر طاقت  نیاورد، برخاست و او را در آغوش کشید و گفت : «الهی فدات بشم عموی خوشگلم! » توماج خندید وموهای نرم و ابریشمی سها را که دور شانه اش پخش بود، نوازش کرد. سها سرجایش نشست. چند دست لباس و عروسک در چمدان بود. خندان لباس ها را برداشت و به اتاقش رفت تا به تن کند. پیرهن لیمویی آستین سه ربع تا بالای زانویش بود. گلهای ریز  آبی فیروزه ای و صورتی ترکیب رنگ زیبایی بود. مقابل آیینه قدی اتاقش ایستاد و چرخ زد. رنگ لیمویی چقدر به پوست سفیدش می آمد. دستی لای موهای لخت و خرمایی اش برد. مادرش را صدا زد تا پیرهنش را ببیند. 

 

ویرایش شده در توسط atena_tf

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5

با صدای ضرباتی که به درد می‌خورد؛ به سختی چشم گشود و  غلتی زد. توماج در آستانه در ایستاده و دست به کمر نگاهش می کرد. 

_نمی خوای بیدار بشی خانم خانما؟ ساعت ده و نیمه، لنگ ظهر شد!

سها بی توجه چشمانش را بست و وقتی دوباره توماج  به در کوبید؛ با غرولند نشست و گفت : «باشه بیدار شدم، فقط این قدر به این در نکوب!» 

توماج خندید و دور شد. سها برخاست و بعد از آنکه آبی به دست و صورتش زد؛ به آشپز خانه رفت و گفت: «چقدر زود بیدار شدی!» 

توماج همانطور که ایمیل هایشان می خواند، گفت :

_اصلا نخوابیدم که بیدار بشم، با مهران گرم صحبت بودیم و نفهميديم کی صبح شد! 

_چقدر این بابا و مامان لوسن! حالا بعد از این همه وقت شما اومدی مرخصی نگرفتن،ولی غصه نخوری ها من امروز نمیرم دانشگاه خودم پا به پات تهرانگردی می‌کنم .

_نه بچه برو به درس و دانشگاهت برس من خودم رو سرگرم می کنم.

_ اصلا امکان نداره، تا نیم ساعت دیگه از  خونه می زنیم بیرون و میریم عشق و حال. 

_باشه حالا که اصرار می کنی من حرفی ندارم. 

سها تند، تند صبحانه اش را خورد و حاضر شد. در اتاق همانطور که موهایش را بالای سر جمع می‌کرد؛ گفت:

_عمو  من حاضر شدم، شما چی؟ 

کمی بعد توماج به اتاق آمد. سها با دیدنش سوت کشید و گفت :

_بابا خوش تیپ چه کردی با خودت! 

توماج قیافه ای  گرفت. سها چند ضربه به میز زد و گفت:

_ماشالله حالا که دقت می کنم با توجه به سنت با هفت سال پیش مو  نمی زنی! 

توماج لپ سها  را گرفت و محکم کشید و گفت: 

_پدرسوخته مگه من چند سالمه؟! 

_ پیرمردی دیگه، نیستی؟ 

_پیرمرد باباته! 

سها با خنده یقه پیراهن توماج را صاف کرد. نفس عمیقی کشید و گفت :

_هنوز هم عطرت رو عوض نکردی! 

_دیگه عادت کردم، چند بار خواستم عوضش کنم ولی موفق نشدم.

_خیلُ خب بزن بریم. 

مهران قبل رفتنش سوئیچ ماشینش را به توماج داده بود تا در نبودش، توماج آسوده خاطر از خانه بیرون برود.

در ماشین بودند که توماج گفت:

_میشه اول بریم بهشت زهرا؟ 

سها لبخندی زد و گفت: «چرا نمیشه! » 

موبایلش زنگ خورد. پارسا بود و می پرسید چرا دانشگاه نیامده. سها هم گفت آن روز قصد آمدن ندارد، چرا که می خواهد با عمویش تهران گردی کند. پارسا معترض گفت:

_خب می گفتی ما هم نمی رفتیم دانشگاه! 

_نمی رفتید که چی بشه؟ فکر نکن تو و اون باران ِِ لنگ دراز رو با خودمون می بردیم! 

صدای باران آمد: سهای بی ادب صدات رو می شنوما! 

سها قهقهه ای زد وگفت: «حسابی خوش بگذرونید!» 

پارسا_ بدون تو که خوش نمی گذره! 

_خوب معلومه که نمی گذره ولی مجبورید! 

_باشه سها خانم نوبت ما هم میرسه! من دیگه قطع می کنم استاد اومد. 

کمی که در سکوت گذشت، سها گفت:

_خب عمو از اون طرف چه خبر؟ 

توماج خندید و گفت: «هیچ خبر!» 

_اِ عمو اذییت نکن دیگه، زن عمو خوشگلم رو چرا با خودت نیاوردی؟ 

توماج با صدای بلند خندید و گفت: «عجب بچه ای هستی! این حرفها به من نیومده.» 

_ نگو تو همه این سالها تنها بودی که باور نمی کنم! 

_ مگه با تو شوخی دارم؟ 

_ نه بیشتر می خوای بپیچونی. 

_ چی رو بپیچونم؟ لپ تو رو؟ 

سپس محکم گونه سها را کشید. سها معترض شد. و توماج موذیانه خندید. به بهشت زهرا که رفتند؛ سها تصور می کرد توماج سر مزار پدر و مادرش می رود، اما او اول به مزار نامزدش  رفت. سها رو به‌ توماج که قبر را با حوصله می شست، گفت :

_عمو هنوز نازی رو فراموش نکردی؟ 

توماج پاسخی نداد.سها ابرو بالا برد و گفت: «باور نمی کنم!» 

_چی رو باور نمی کنی عشق عمو؟

_این که دلیل ازدواج نکردنت نازی باشه! 

_مشکل از منه که هیچ کس رو نمی تونم به جای اون تحمل کنم. 

_قرار نیست کسی جای اون باشه، اگه بخواهی به امید روزی بشینی که یکی مثل نازی پیدا بشه اوضاع همین طوری می‌مونه ها. 

توماج با تمسخر گفت: «الان تو داری نصیحتم می کنی؟» 

_اخه عمو جان آدمها با هم فرق دارن، چطور می‌خواهی یکی مثل نازی پیدا کنی؟ وقتشه که زندگی جدیدی رو شروع کنی، با آدم های جدید. 

_چند بار اقدام کردم ولی نشد که نشد!

_نشد یا نخواستی که بشه؟ ولی غمت نباشه. 

_چیه نکنه تو می خواهی برام زن بگیری؟

_حالا دیگه! 

توماج قهقهه ای زد و برخاست و گفت: «بلند شو بریم  وروجک.»

بعد از آنکه به مزار پدر و مادر توماج رفتند؛ به پيشنهاد سها راهی در بند شدند. توماج همانطور که با ولع دیزی می خورد، گفت:

_خب سها خانم یکم از خودت بگو، از اون موقع که فقط آمار منو در آوردی! 

سها با خنده گفت: «من که همه چیز رو گفتم!» 

توماج چپ، چپ نگاهش کرد و گفت:

_پارسا امروز چند بار تماس گرفته،مشکوک می زنید! 

_پارسا همیشه همین طوریه. 

_دِ نه دِ ! یه پسر همین جوری هی  به یه دختر زنگ نمی زنه. 

_خب هم بازی بچگی هامه، ما با هم بزرگ شدیم و تقریبا آمار همو می گیریم. 

_اینا دلیل نمیشه که بگی فقط با هم دوست هستید! 

سها شرمزده سر به زیر گرفت. توماج گفت :

_آخ نگاه کن مثل این بچه گربه های ملوس و خجالتی شده. 

سها لبخند ملیحی زد. توماج پرسید: «دوستش داری؟» 

سها همانطور که با تکه نانی که دستش بود ور می رفت، گفت :

_نمی دونم! ولی یه روز که نمی بینمش کلافه میشم، شاید هم بهش وابسته شدم.

_پس دوستش داری. 

_نه عمو اخه اونایی که عاشق میشن یه جور دیگه هستند. 

توماج خندید و پرسید : « یعنی چه جوری؟» 

_مثل شما! 

توماج چند ثانیه در سکوت به او خیره شد سها فوری گفت:

_ببخشید نمی خواستم یاد نازی بیفتی. 

توماج لبخند کجی زد. سها چه می گفت؟ مگر لحظه ای بود که به یاد نازی نباشد؟ سها ادامه داد: «خوبه که آدم عاشق باشه ولی نه مثل شما!» 

_بالاخره می خواهی مثل من باشی یا نه؟

سها دست چپ توماج را گرفت و همانطور که رينگ نقره ای را از انگشتش بیرون می آورد، گفت :

خوبه ولی نه اینکه حق زندگی کردن رو بعد از اونی که عاشقشی از خودت سلب کنی، آخه این چیه دستت کردی؟ عمو می‌خواهی دختر ها رو فراری بدی؟

_اِ بده به من لوس نشو. 

_نه به وقتش بهت میدم. 

توماج نفس پر صدایی کشید و سها با شیطنت ابرو بالا انداخت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6

به خانه باز گشتند. توماج که از خستگی چشمانش سیاهی می رفت؛ روی مبل خوابش برد. سها چراغ سالن را خاموش کرد و به اتاقش رفت و با پارسا تماس گرفت تا بفهمد در نبودش چه اتفاقاتی رخ داده. بعد از آن مادرش تماس گرفت و گفت :

_سها خونه رو مرتب کن شب مهمون داریم.

_کی؟

_دوستهای بابات... داریوش و مهدی با خانواده. 

سها فوری گفت : «من که خونه نیستم قراره با پارسا بریم بیرون.» 

_بیخود! زود خون رو مرتب کن و گوشت از فریزر در بیار! 

_عمو خوابه من هیچ کاری نمی کنم. 

_سها لج بازی نکنا! 

سها با غرولند خداحافظی کرد. دلش نمی خواست شب خانه باشد. مخصوصا اگر بردیا پسر مهدی همراه خانواده می آمد. لبش را گزید. به هیچ وجه دلش نمی خواست با او رو به رو شود. آخرین دیدارشان یک ماه پیش، عروسی بهاره خواهر بزرگترش بود.همان شب بردیا سها را کناری کشانده و به عشقش اعتراف کرده بود و سها بدون هیچ جوابی او را به حال خود رها کرده و حال نمی دانست با دیدنش چه عکس العملی نشان دهد. کلافه  پیازهای خرد شده را در ماهی تابه ریخت. به یکباره دستش به در قابلمه خورد و نتوانست مانع از سقوطش شود. در با شدت روی زمین افتاد و صدای بدش گوش سها را خراش داد. فوری سر بلند کرد و توماج را دید که آشفته در جای خود نشسته. لب گزید و گفت :

_الهی بمیرم! ببخشید عمو برو تو اتاق من بخواب. 

توماج گیج و منگ برخاست و به اتاق رفت. سها دوباره به یاد بردیا افتاد. هیچ گاه از او خوشش نمی آمده و اگر خوشرو بوده؛ فقط به خاطر احترامی است که برای مهدی قائل است.  مشغول مرتب کردن خانه شد. مادرش که  آمد، گفت:

_همه چیز مرتبه، فقط شام می مونه که خودت زحمتش رو بکش! 

افروز با تحکم گفت : «سها نمی‌ذارم بری گفته باشم! امشب دست تنهام اجازه نداری بری.» 

سها پایش را روی زمین کوبید و گفت : «مامان خیلی بدی!» 

افروز با تشر گفت: «خجالت بکش این کارها چیه می کنی؟!» 

مهران که تازه از راه رسیده و کفش هایش را در جاکفشی قرار می‌داد با شنیدن صدای آندو گفت : «باز چه خبره؟!» 

سها سلامی داد  و به سمت پدرش رفت، دست دور کمرش حلقه کرد و همان طور که خودش را لوس می کرد، گفت : «مامان اجازه نمیده برم بیرون!» 

افروز با غیظ گفت: «امشب کلی کار داریم؛ خانم می خواد بره پی خوش گذرونی!» 

مهران با به  یاد آوری مهمانی شب، سها را از خود جدا کرد و گفت : «برو بچه اینقدر مظلوم نمایی نکن!» 

سها سرخورده به اتاقش رفت و در را محکم بهم کوفت و تازه چشمش به توماج افتاد، ضربه ای به پیشانی اش زد. توماج وحشت‌زده چشم گشود و سها  نادم معذرت‌خواهی کرد. توماج کلافه نشست و گفت:

_اگه گذاشتی دو دقیقه بخوابم! 

_همه اش تقصیر مامان ِ! 

توماج موهایش را مرتب کرد و پرسید: «چی شده؟» 

_اجازه نمیده امشب خونه نباشم، عمو داریوش و مهدی قراره بیان.

_چرا نمی‌خواهی باشی؟

_چون نمی‌خوام! 

_بلند شو برو برام قهوه بیار و قشنگ بگو اوضاع از چه قراره.

سها برایش قهوه حاضر کرد و با هم به تراس رفتند. توماج همانطور که به گلدان های روی نرده تراس می نگریست، گفت: «خب! بگو ببینم چه‌ خبره؟» 

سها نفس عمیقی کشید. به نرده ها تکیه زد و نگاهش را به توماج داد و ماجرا را برایش شرح داد. توماج که لبخندی روی لبش نقش بسته بود گفت:

_ اینکه فرار کردن نداره! اگه حرفی زد؛ نظرت رو بدون رودربایستی و درنهایت ادب بهش بگو و بدون فرار کردن راه حل خوبی نیست، چون بالاخره باید باهاش روبه‌رو بشی. نظرت چیه؟ 

_سخته برام! راستش خجالت کشیدم به مامان و بابا بگم. 

_سها یه چیزی میگم یادت بمونه. همیشه اون کاری که برات سخته انجامش بده؛ چون خیال خودت راحت میشه و دیگه دغدغه نداری. 

سها قدرشناسانه نگاهش کرد و لبخند پهنی زد و گفت: «چقدر خوبه که هستی عمو!» 

توماج با مهربانی گونه‌اش را نوازش کرد. 

سها در تمام مدتی که منتظر آمدن خانواده داریوش و مهدی بود؛ جملاتی را با خود تمرین می کرد. اما با به صدا در آمدن زنگ در اعتماد به نفسش را از دست داد. نزدیک مادرش برای خوش آمد گویی ایستاد و وقتی بردیا را همراه خانواده اش ندید؛ نفس حبس شده اش را بیرون داد. مثل همیشه بیشتر وقتش را در آشپزخانه گذراند. مهدی به غیر از بردیا و بهاره فرزندی نداشت و داریوش هم که تازه ازدواج کرده و فعلا به داشتن فرزند فکر نمی‌کرد. مهدی همه را برای آخر هفته به ویلایش در شمال دعوت کرد و وقتی با استقبال رو به رو شد، سها ناراضی به اتاقش رفت. حتم داشت در آن سفر کذایی بردیا را خواهد دید. 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 7

بی حوصله کوله پشتی اش را از صندوق عقب برداشت. توماج نگاهی به او انداخت و گفت:«اخم هاتو باز کن! این چه قیافه ای به خودت گرفتی؟»

سها بی تفاوت گفت: «افتادم بین شما پیر پاتالا اعصاب برام نمونده!»

توماج با چشم غره گفت: «پیرپاتال با کی بودی؟ فعلا که تو مثل ننه بزرگهایی !»

سها انگشتش را به نشانه تهدید بالا آورد و گفت: «یک لحظه هم تنهام نمی ذاری خب؟» 

توماج دستش را نزدیک شقیقه اش برد و احترام نظامی گذاشت و گفت: «اطاعت قربان!»

سها دنبالش روانه شد.به نمای سفید ساختمان نظر انداخت. آخرین بار سال گذشته به این جا آمده بودند. از پله های ورودی ساختمان بالا رفتند. توماج می خواست در را باز کند، که بردیا در را گشود. نگاهش اول به سها افتاد. فوری رو به توماج کرد و مشغول دیده بوسی و خوش آمد گویی شد و بعد از آن با افروز و مهران  احوال پرسی کرد و در آخر دستش را به سمت سها دراز کرد. سها جواب سلامش را داد و بردیا دست شل او را خیلی در دست نگه نداشت. سها فوری داخل شد و به فرزانه و مهدی سلام داد و بعد از آن ساکت و خموش کنار توماج کز کرد. توماج نزدیک گوشش گفت:

_بردیا چه دختر کش شده نه؟!

سها معترض به او نگریست. توماج ریز، ریز خندید و گفت: «از حق نگذریم خیلی جذابه!دلت میاد دست رد به سینه اش بزني؟»

سپس لبخند عمیقی زد و به بردیا که حالا مقابلشان می نشست، نظر انداخت و زیر لب ادامه داد: «ورزشکار هم هست تازه! بازوها رو ببین!»

سها سقلمه ای به او زد. منکر جذابیت بردیا نمی شد، اما دوستش نداشت و این دلیل کافی بود تا دیگر چیزی به چشمش نیاید. کلافه به اتاق رفت تا لباس تعویض کند. برگشتش که به طول انجامید؛ فرزانه صدایش زد. سها خرامان، خرامان به پذیرایی رفت. افروز بابت ناهاری که فرزانه تدارک دیده بود تشکر می کرد. سها تنها یک جای خالی در سفره یافت. همانطور که با نگاهش برای توماج خط و نشان می کشید؛ با اکراه کنار بردیا نشست. بعد از صرف ناهار و استراحت کوتاهی، سها کلاه و عینک دودی اش را برداشت و همان طور که به سمت در می رفت گفت: «من میرم کمی تو ساحل قدم بزنم.» 

هدفونش را روی گوش گذاشت و قدم زنان به ساحل رفت. آفتاب هنوز در آسمان خودنمایی می کرد. اما از حرارتش کاسته بود. چند نفس عمیق کشید. عاشق بوی دریا بود. روی ماسه ها نشست و با خواننده هم آواز شد. سایه ای روی  زمین مقابلش قد کشید و هدفونش از روی گوشش کنار زده شد. سها چرخید و بردیا را دید، از جابرخاست. بردیا گفت: «ببخشید خلوتت رو بهم زدم.»

سها در دل او را شماتت کرد اما زبانش گفت: «خواهش میکنم.»

_قدم بزنیم؟

سها موافقت کرد. می دانست بردیا خیلی زود سر اصل مطلب می رود. که همان طور هم شد. 

_نمی دونم چرا شماره ات رو نداشتم که حداقل تو این مدت بهت زنگ بزنم، از طرفی جرأت نداشتم بیام ببینمت. سها من این مدت خیلی با خودم کلنجار رفتم . راستش اون شب زیاده روی کردم، نباید اون قدر بی ملاحظه رفتار می کردم. ولی تو عجله ام رو بذار پای دوست داشتن زیادم.

سها کلافه گوشه لبش را می جوید. چه باید می گفت؟ دلش برای او می سوخت. کمی این پا و آن پا کرد و در آخر گفت :

_بردیا تو منو غافلگیر کردی! راستش تو مطمئنی که مناسب هم باشیم؟

بردیا مقابلش ایستاد و او را هم به توقف وا داشت و گفت:

_اره چند ساله که همدیگه رو دیدیم و می شناسیم! 

_اره ولی دنیای ما از هم دوره، من آدم شلوغ و پر تحرکی هستم ولی تو کم حرفی و انگار از جمع گریزونی! من یکی رو می‌خوام پا به پام ديوونه بازی بکنه. 

_تو بهم فرصت بده تا مثل تو بشم! 

_خودت باش بردیا! نمی خوام یه روزی از مثل من بودن خسته بشی، دوست ندارم بخاطر من تغییر کنی. تو تا وقتی خودت باشی با ارزشی! خودت باش و منتظر روزی بمون تا یکی تو رو همین جوری که هستی دوست داشته باشه.

بردیا لب‌هایش را بهم فشرد گفت: «دلیل این مخالفت ها پارسا ست؟» 

_نه اصلا! 

_آدم ها برای شروع یه رابطه نباید مثل هم باشن.اصلا قشنگی اش به همینه که دو تا آدم متفاوت در کنار هم باشن !

سها به سختی گفت:«متاسفم بردیا ولی نظرم منفیه!»

نم اشک را در چشمان بردیا دید. متاثر می خواست حرفی بزند که بردیا به او پشت کرد و با گامهایی بلند دور شد. سها باورش نمی شد بردیا تا این اندازه شکننده و حساس باشد. حس آن قاتلی را داشت که دستش به خون بی گناهی آلوده شده و حال نمی دانست برای تسکین حس عذاب وجدانش به کدامین دیار بگریزد. نگاه غصه دارش به نقطه ای نا معلوم خیره بود. با شنیدن صدایی آشنا از عالم خود بیرون آمد.

_کجا ها سیر می‌کنی وروجک؟

سها به سمت صدا چرخید و توماج را که دست در جیب شلوار ورزشی اش برده و در دو قدمی او ایستاده بود، دید. بدون حرفی رو برگرداند و به دریا نگریست. توماج کنارش ایستاد. سرش را کج کرد و پرسید: «لب و لوچه ات چرا آویزونه؟» 

_عمو سر به سرم نزار حالم خوب نیست! 

_اوه اوه پس برم پی کارم

سها بی توجه با نوک کفشش ماسه های خیس را جا به جا کرد و با به یاد آوری چهره غصه دار بردیا بغضش شکست. توماج متحیر مقابلش ایستاد و گفت:  «چی شده سها؟» 

_هیچی! 

_اگه نگی پرتت می کنم تو دریا! 

_اره حتما این کارو بکن، حالم از خودم بهم می خوره.

توماج که هیچگاه طاقت گریستن او را نداشت، در آغوشش گرفت و آرام نزدیک گوشش  گفت: «دلم رو ریش کردی دختر! چی اشک وروجک منو در آورده؟» 

_من خیلی بی رحمم عمو! دلم برای بردیا سوخت. چطور دلم اومد اشکش رو در بیارم؟

توماج او را از خود جدا کرد و گفت: «جواب رد دادی بهش؟ چطور دلت اومد؟!»

سها با شدت بیشتری گریست. توماج قهقه ای زد و گفت: «شوخی کردم بابا! گریه نداره که خب هر کسی حق انتخاب داره نباید خودت رو سرزنش کنی.» 

_از خودم بدم میاد. حتما یه رفتاری داشتم که بهم علاقه مند شده! 

_نه این حرفت منطقی نیست! عاشق شدن تو یه لحظه اتفاق میفته. یه نگاه، یه لبخند، یه تشکر ساده کافیه تا زندگیت زیر و رو بشه. خودت رو ناراحت نکن قربون اون دل مهربونت برم. بردیا دو دقیقه دیگه همه چیز یادش میره اونوقت تو داری خودت رو هلاک می‌کنی!

سها معترض گفت: «به همین زودی؟» 

_اره پس چی فکر کردی؟ تو هنوز مردا رو نشناختی! 

_یکی این حرفو بزنه که خودش بعد هفت سال هنوز مجرد نباشه، عمو این حرفهارو نزن تا منو آروم کنی!

اشک هایش را کنار زد. هوس کرد برای آنکه کمی خنک شود، تن به آب بسپارد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8

جلو می‌رفت که توماج گفت: «چی شد یهو؟» 

_می خوام خودمو غرق کنم! 

_آفرین خوبه!

سپس دور شدنش را نظاره کرد. موبایلش به صدا در آمد قبل از آنکه ارتباط را وصل کند، گفت: «جلوتر نرو دریا طوفانیه!»

سها بی توجه جلو رفت. موج بزرگی به سمتش می آمد. خودش را به دستش سپرد و بعد از آن زیر آب ماند. دلش نمی خواست بیرون  بیاید. توماج مکالماتش را پایان داد و نگاهش به دریا افتاد. با ندیدن سها، دلش هوری ریخت.قلبش با ریتم تندی تپیدن گرفت. سها را صدا زد و چند قدم جلو رفت.کمی منتظر ماند و باز هم صدایش زد و حیران اطرافش را نظر انداخت. دریای مواج انگار به او دهن کجی می کرد. سها که صدای بی تاب توماج را  شنید؛ سر از آب بیرون آورد. توماج با دیدنش جان تازه ای گرفت.سراسيمه خود را به او رساند، حالش را پرسید و گفت:

_فکر کردم غرق شدی!

سها با خنده دستی به صورتش خیسش کشید و گفت: «من آبشش دارم زیر آب هیچیم نمیشه!»

توماج با دیدن چهره خندان او ابرو در هم کشید. چهره ترسناک توماج، دل سها را لرزاند. فوری گفت: «فکر کردم یادته که تا یک ربع می تونم زیر آب طاقت بیارم!» 

به چشمان تیره او که از همیشه براق و جذاب تر دیده می شد، خیره ماند. چیزی ته دلش خالی شد. توماج متاسف سری تکان داد و با آن چهره‌ عبوس گفت: «دیگه از این شوخی های بی مزه نکن!»

سپس با گام‌ هایی محکم از آب بیرون آمد. سها هم دنبالش روانه شد.توماج تن خیس و لرزانش را روی ماسه ها انداخت. سها با احتیاط کنارش نشست، نگاهش را به او داد. به نظر نمی رسید سگرمه های توماج به این آسانی ها باز شود.

_عمو از من ناراحتی؟

توماج با غیظ نگاهش کرد. سها بر خود لرزید و فوری گفت :«ببخشيد عمو! فقط این طوری نباش.»

توماج نفس پرصدایی کشید و رو برگرداند. لحظه ای بعد برخاست و راه ویلا را در پیش گرفت.  نگاه سها او را که لحظه به لحظه دورتر میشد بدرقه کرد. 

***

باران کلافه به چهره منفعل سها نگریست وگفت: «بستنیت رو بخور آب شده! به کجا زل زدی؟ هیچ معلومه چته؟»

سها پوفی کرد وگفت: «من واقعا دارم عذاب می‌کشم!»

_چرا؟ کجات درد میکنه؟ اگه بستنیت رو نمی خوری بده من بخورم! 

سها با غیظ گفت: «عمو از اون روز باهام سرسنگین شده!»

باران با بی تفاوتی گفت: «این عموت هم خیلی عتیقه است بابا!» 

سها متذکرانه گفت: «حواست باشه ها! در مورد عمو بد بگی میزنم لهت می کنم.»

باران چشم دراند و به تندی گفت: «تو هم مثل اون خل و چلی! بابا توماج رو ول کن بگو بردیا چی شد؟»

سها اول چشم غره رفت و بعد گفت: «هیچی! اون شب دیر وقت برگشت خونه، فردا هم که داشتیم برمی‌گشتیم جوری رفتار کرد که انگار وجود خارجی ندارم. مثل بچه هاست! واقعا خوشحالم که انتخابم یکی مثل اون نیست.» 

_خب معلومه که نیست! انتخابت یکی مثل پارساست.

سها چیزی نگفت. باران ادامه داد: «اونم خیلی دوستت داره!» 

_فکر کنم بیشتر بهم عادت کردیم!

_نه به گمونم! علاقه و توجه شما از سر عادت نیست.

_به نظرت چه کار کنم از دل عمو در بیارم؟ طاقت ندارم اینطوری باشه. 

باران نفس عمیقی کشید. عاقل اندر سفیه نگاهش کرد و گفت: «یعنی اینقدر تو براش مهمی که بخاطر اون شوخی بخواد قهر کنه؟ دیونه شدی سها؟ اونم تو رو گیر آورده ها! ولش کن بابا بستنیت رو بخور بریم الان پارسا میاد.»

سها برخاست و گفت:«میل ندارم، بریم.»

باران حسرت گونه به بستنی آب شده نگریست و گفت: «حیف نون لااقل می ذاشتی من بخورمش!» 

سها پوز خند بر لب گفت: «بلند شو خجالت بکش وزنت داره میره بالا، باید به فکر رژیم باشی!» 

باران سرخورده برخاست و از کافه بیرون آمدند. 

ویرایش شده در توسط atena_tf

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 9

موبایل سها به صدا در آمد. توماج بود. 

_سلام! سها کجایی ؟

_ سلام عمو. کافه نزدیک دانشگاه، جلوی در ورودیش وایسادم!

_کلاس که نداری؟ 

_نه چطور مگه؟ 

_دارم میام دنبالت،نزدیکم. فعلا خداحافظ .

باران فوری پرسید: «چی گفت؟» 

_داره میاد دنبالم! (باران با تشر گفت) : «بیخود می‌کنی بری!» 

_برو بابا بگم نمیام چون با این دوتا خل و چل می‌خوام برم بیرون؟! 

_به جون سها نمی ذارم بری!

ماشین پارسا مقابل کافه متوقف شد. شیشه را پایین داد و گفت: «بپرید بالا!»

باران کلافه گفت: «سها خانم نمیاد! می خواد با عمو توماجش بره!»

پارسا پیاده شد و گفت: «مسخره بازی در نیار سها بشین بریم! »

سها توجهی نکرد. عینک دودی اش را به چشم زد. دیری نپایید که توماج، ماشین را جلوتر از ماشین پارسا پارک کرد. سها برای دوستانش دست تکان و دور شد. پارسا جلو رفت تا به توماج ادای احترام‌ کند. باران هم دوان دوان خودش را به آنها رساند؛ تا توماج را از نزدیک ببیند. توماج با هر سه احوال پرسی کرد. باران که محو او بود، سقلمه ای به سها زد و گفت: «نگفته بودی تا این اندازه جذابه!حرف نداره،نگاه کن تو رو خدا مثل پسرهای سی ساله تیپ زده!»

سها خنده اش را جمع کرد، پهلوی باران را نیشگون گرفت و گفت: «چشم های هیزت رو درویش کن!»

توماج رو به سها گفت: «خب! وروجک سوار شو بریم.» 

پارسا دهان باز کرد تا چیزی بگوید، اما سها فوری سوار شد. بعد از رفتن آنها پارسا عصبی رو به باران گفت: «نگفتم تحت هیچ شرایطی نذار بره؟» 

_نه اینکه خودت تونستی جلوش رو بگیری! وای همه برنامه هامون بهم خورد. پارسا زنگ بزن به توماج بگو برگرده. خب این همه تدارک دیدیم. دلم می خواد سها رو بکشم! 

پارسا کلافه سوار شد و از باران هم خواست سوار شود. سپس پایش را روی پدال گاز فشرد. 


سها موشکافانه به توماج که از ماشین پیاده شده و با تلفن صحبت می کرد؛ خیره بود. کمی بعد که به ماشین بازگشت، فوری پرسید: «عمو داشتیم؟» 

_چی؟

_پنهان کاری دیگه! زود تند سریع بگو کی پشت خط بود که نخواستی من بشنوم! 

توماج ابرو بالا انداخت و گفت: «عمرا بگم!» 

_عمو گفته بودم خیلی لوسی؟ (توماج خنده ای کرد و گفت) : «اره لوسم ولی نمیگم!»

سها کمی به توماج خیره ماند و در آخر پرسيد: «عمو دیگه از من ناراحت نیستی؟» 

توماج نگاهش را به چشمان مشتاق سها داد و گفت: «چرا باید از تو ناراحت باشم عشق عمو؟!» 

لبهای سها به لبخند عمیقی باز شد.مدتی بعد، توماج ماشین را مقابل ورودی پارکی متوقف کرد و از سها خواست‌ همراهش بیاید. آنطور که معلوم بود، توماج قصد داشت به مقصدی از قبل تعیین شده برود. توماج که دوستان سها را در آلاچیق دید؛ رو به روی سها ایستاد و گفت:«چشم هاتو ببند و دنبالم بیا، سوال هم نپرس،زیر چشمی هم نگاه نکن!»

سها با خنده گفت : «چی شد یهو؟» 

_گفتم سوال نپرس!

سها مهیج چشمانش را بست و دستش را در دست توماج گذاشت، با احتیاط گام برداشت. توماج او را به آلاچیق، پشت میز رساند و گفت که چشم باز کند. سها چشم باز کرد و دوستانش به یکباره کف زدند، هورا کشیدند و تولدت مبارک خواندند. سها شوکه شده بود. چشمانش از هیجان برق می‌زد و لبخند پهنی روی لب داشت. باران او را در آغوش کشید و گفت: «بیشعور می‌خواستی همه برنامه هامون رو بهم بریزی!»

سها قهقه ای زد و گفت: «خیلی غافلگیر شدم سه روز دیگه تولدمه!»

_بیشتر بخاطر پارسا زودتر گرفتیم.

سها از پارسا علت را پرسید و پارسا گفت: «زایمان پریا دیگه!قراره بریم کيش. »

_وای اره خان دایی حواسم نبود! (سپس باز هم خندید. توماج به آنها که بی توجه به بقیه دوستانشان صحبت می‌کردند، گفت:

_بچه ها کیک آب شدا! می‌خوایید فقط با هم صحبت کنید؟ 

مراسم خیلی زود شروع شد و در پایان عکسی دسته جمعی گرفتند.سها بعد از باز کردن کادوها از دوستانش تشکر کرد. با تاریک شدن هوا قصد بازگشت کردند. دخترها همین که سها را تنها گیر آوردند؛ از عموی جذابش تعریف و تمجید کردند و سها مغرورانه لبخند میزد. در ماشین که جای گرفتند؛ سها خوشحال گفت: «وای خدایا شکرت چه روز خوبی بود!»

به‌سمت توماج چرخید. صدای تعریف دوستانش از توماج، در گوشش پیچید.

ویرایش شده در توسط atena_tf

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 10 

توماج که نگاه خیره او را دید گفت: «چیزی شده؟» 

_دارم فکر می‌کنم این همه جذابیت چطور تو یه آدم جمع میشه؟!

توماج خندید، ژستی گرفت و گفت: «نمی‌دونم همه از من می‌پرسن!»

سها با خنده قربان صدقه اش رفت. کمی بعد توماج گفت: «پارسا برنامه های منو بهم زد!» 

_آخ عمو معطل ما شدی؟ جایی می خواستی بری؟ 

_ بله.فردا تا آخر هفته میرم تبریز!

سها فوری پرسید: «تبریز برای چی؟» 

_دلم هوای اونجا رو کرده،می خوام برم دیدن دوستام و محله قدیمیمون. به یادآوری خاطرات گذشته احتياج دارم. انگار نفس کم آوردم! می‌دونی سها بعضی چیزها دیگه تکرار نمیشه و چقدر دیر به این موضوع پی می‌بریم که باید بعضی از خاطراتمون رو دست نخورده کنار بزاریم برای وقت هایی که توان ادامه دادن نداریم، اون وقته که باید گذشته رو دوره کنی، زندگی کنی،نفس بکشی... 

سها مغموم گفت: «عمو تورو خدا زود برگرد! سها دلش برات تنگ میشه.»

توماج گونه او را نیشگون گرفت و گفت: «توماجم دلش برای سها تنگ میشه!»

سها وقتی دانست به سمت خانه نمی‌روند، فوری گفت: «عمو داری اشتباه‌ میری، هنوز مسیر ها رو بلد نیستی! تنها تو تهران گم میشی.»  سپس خندید. 

_نخیر گم نمیشم، خونه نمیریم که! 

_پس کجا میریم؟

_صبر داشته باش! (سها بی طاقت گفت)

_وای عمو بگو دیگه! 

و تا رسیدن به مقصد خواهش کرد و توماج با بی توجهی او را کنجکاو تر کرد. سرانجام نزدیک رستورانی ماشین متوقف شد. از ماشین که پیاده شدند، سها گفت: «ای عموی بدجنس بخاطر یه رستوران این همه منو اذیت کردی؟»

داخل شدند. توماج به سمت پله های انتهای سالن حرکت کرد. سها از اخرین پله که بالا آمد، چشم چرخاند. به نسبت طبقه پایین خلوت بود. توجه‌اش به میزی که گوشه سالن با گلبرگ های قرمز و شمع تزئین شده بود، جلب شد.

_عمو بیا بریم پایین! اینجا تولد بازی دارن میرن رو اعصابمون.

توماج دستش را گرفت، او را دنبال خود به سمت آن میز برد و گفت: «قراره ما بریم رو اعصاب بقیه!»

سها متحیر گفت: «نگو که این میز رو برای من حاضر کردی؟» 

توماج با لبخند کجی گفت : «این میز رو برای تو حاضر کردم!» 

سها دست جلوی دهانش گذاشت. چشمانش از هیجان برق میزد. پیش خدمت با کیک کوچکی جلو آمد، روی میز قرارش داد و رفت. سها حرفش نمی آمد . به سختی گفت: «هیچ تولدی اینقدر برام شیرین و دلچسب نبوده مرسی بهترین عموی دنیا!» 

_این تولد به تلافی سالهایی که روز تولدت کنارت نبودم و چون قراره برم تبریز گفتم امشب باشه بهتره.

سها از پشت شمع های لرزان به چهره خندان توماج که جذاب تر از همیشه به نظر می‌رسید، زل زده بود. چشمانش را بست و شمع ها را فوت کرد. توماج همانطور که برایش دست میزد؛ تبریک گفت. جعبه ای روی میز گذاشت. سها هیجان زده جعبه را باز کرد. دستبند مرواریدی با  آن پلاک چشم نوازش لب‌هایش را به لبخند باز کرد. پلاکی با طرح "طُ همه دنیامی". 

_عمو این بی نظیره! واقعا نمی‌دونم چطور تشکر کنم. 

توماج خوشحال از دیدن  شادی سها لبخند بر لب، انگشتش را به کیک زد و روی گونه او کشید. سها بدون اعتراض با آن چشمان براق و عسلی رنگش به توماج نگریست وگفت :

_قبل از اینکه صورتمو پاک بکنم عکس بگیریم! 

توماج دوربین موبایلش را روشن کرد، سها با آن لبخند عمیقش به لنز دوربین خیره شد. 

ویرایش شده در توسط atena_tf

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...