رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
atena_tf

داستان طُ همه دنیامی | atena_tf کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت 5

با صدای ضرباتی که به درد می‌خورد؛ به سختی چشم گشود و  غلتی زد. توماج در آستانه در ایستاده و دست به کمر نگاهش می کرد. 

_نمی خوای بیدار بشی خانم خانما؟ ساعت ده و نیمه، لنگ ظهر شد!

سها بی توجه چشمانش را بست و وقتی دوباره توماج  به در کوبید؛ با غرولند نشست و گفت : «باشه بیدار شدم، فقط این قدر به این در نکوب!» 

توماج خندید و دور شد. سها برخاست و بعد از آنکه آبی به دست و صورتش زد؛ به آشپز خانه رفت و گفت: «چقدر زود بیدار شدی!» 

توماج همانطور که ایمیل هایش را می خواند، گفت :

_اصلا نخوابیدم که بیدار بشم، با مهران گرم صحبت بودیم و نفهميديم کی صبح شد! 

_چقدر این بابا و مامان لوسن! حالا بعد از این همه وقت شما اومدی مرخصی نگرفتن،ولی غصه نخوری ها من امروز نمیرم دانشگاه خودم پا به پات تهرانگردی می‌کنم .

_نه بچه برو به درس و دانشگاهت برس، من خودم رو سرگرم می کنم.

_ اصلا امکان نداره، تا نیم ساعت دیگه از  خونه می زنیم بیرون و میریم عشق و حال. 

_باشه حالا که اصرار می کنی من حرفی ندارم. 

سها تند، تند صبحانه اش را خورد و حاضر شد. در اتاق همانطور که موهایش را بالای سر جمع می‌کرد؛ گفت:

_عمو من حاضر شدم، شما چی؟ 

کمی بعد توماج به اتاق آمد. سها با دیدنش سوت کشید و گفت :

_بابا خوش تیپ چه کردی با خودت! 

توماج قیافه ای  گرفت. سها چند ضربه به میز زد و گفت:

_ماشالله حالا که دقت می کنم با توجه به سنت با هفت سال پیش مو  نمی زنی! 

توماج لپ سها  را گرفت و محکم کشید و گفت: 

_پدرسوخته مگه من چند سالمه؟! 

_ پیرمردی دیگه، نیستی؟ 

_پیرمرد باباته! 

سها با خنده یقه پیراهن توماج را صاف کرد. نفس عمیقی کشید و گفت :

_هنوز هم عطرت رو عوض نکردی! 

_دیگه عادت کردم، چند بار خواستم عوضش کنم ولی موفق نشدم.

_خیلُ خب بزن بریم. 

مهران قبل رفتنش سوئیچ ماشینش را به توماج داده بود تا در نبودش، توماج آسوده خاطر از خانه بیرون برود.

در ماشین بودند که توماج گفت:

_میشه اول بریم بهشت زهرا؟ 

سها لبخندی زد و گفت: «چرا نمیشه! » 

موبایلش زنگ خورد. پارسا بود و می پرسید چرا دانشگاه نیامده. سها هم گفت آن روز قصد آمدن ندارد، چرا که می خواهد با عمویش تهران گردی کند. پارسا معترض گفت:

_خب می گفتی ما هم نمی رفتیم دانشگاه! 

_نمی رفتید که چی بشه؟ فکر نکن تو و اون باران ِِ لنگ دراز رو با خودمون می بردیم! 

صدای باران آمد: سهای بی ادب صدات رو می شنوما! 

سها قهقهه ای زد وگفت: «حسابی خوش بگذرونید!» 

پارسا_ بدون تو که خوش نمی گذره! 

_خوب معلومه که نمی گذره ولی مجبورید! 

_باشه سها خانم نوبت ما هم میرسه! من دیگه قطع می کنم استاد اومد. 

کمی که در سکوت گذشت، سها گفت:

_خب عمو از اون طرف چه خبر؟ 

توماج خندید و گفت: «هیچ خبر!» 

_اِ عمو اذییت نکن دیگه، زن عمو خوشگلم رو چرا با خودت نیاوردی؟ 

توماج با صدای بلند خندید و گفت: «عجب بچه ای هستی! این حرفها به من نیومده.» 

_ نگو تو همه این سالها تنها بودی که باور نمی کنم! 

_ مگه با تو شوخی دارم؟ 

_ نه بیشتر می خوای بپیچونی. 

_ چی رو بپیچونم؟ لپ تو رو؟ 

سپس محکم گونه سها را کشید. سها معترض شد. و توماج موذیانه خندید. به بهشت زهرا که رفتند؛ سها تصور می کرد توماج سر مزار پدر و مادرش می رود، اما او اول به مزار نامزدش  رفت. سها رو به‌ توماج که قبر را با حوصله می شست، گفت :

_عمو هنوز نازی رو فراموش نکردی؟ 

توماج پاسخی نداد.سها ابرو بالا برد و گفت: «باور نمی کنم!» 

_چی رو باور نمی کنی عشق عمو؟

_این که دلیل ازدواج نکردنت نازی باشه! 

_مشکل از منه که هیچ کس رو نمی تونم به جای اون تحمل کنم. 

_قرار نیست کسی جای اون باشه، اگه بخواهی به امید روزی بشینی که یکی مثل نازی پیدا بشه اوضاع همین طوری می‌مونه ها. 

توماج با تمسخر گفت: «الان تو داری نصیحتم می کنی؟» 

_اخه عمو جان آدمها با هم فرق دارن، چطور می‌خواهی یکی مثل نازی پیدا کنی؟ وقتشه که زندگی جدیدی رو شروع کنی، با آدم های جدید. 

_چند بار اقدام کردم ولی نشد که نشد!

_نشد یا نخواستی که بشه؟ ولی غمت نباشه. 

_چیه نکنه تو می خواهی برام زن بگیری؟

_حالا دیگه! 

توماج قهقهه ای زد و برخاست و گفت: «بلند شو بریم  وروجک.»

بعد از آنکه به مزار پدر و مادر توماج رفتند؛ به پيشنهاد سها راهی در بند شدند. توماج همانطور که با ولع دیزی می خورد، گفت:

_خب سها خانم یکم از خودت بگو، از اون موقع که فقط آمار منو در آوردی! 

سها با خنده گفت: «من که همه چیز رو گفتم!» 

توماج چپ، چپ نگاهش کرد و گفت:

_پارسا امروز چند بار تماس گرفته،مشکوک می زنید! 

_پارسا همیشه همین طوریه. 

_دِ نه دِ ! یه پسر همین جوری هی  به یه دختر زنگ نمی زنه. 

_خب هم بازی بچگی هامه، ما با هم بزرگ شدیم و تقریبا آمار همو می گیریم. 

_اینا دلیل نمیشه که بگی فقط با هم دوست هستید! 

سها شرمزده سر به زیر گرفت. توماج گفت :

_آخ نگاه کن مثل این بچه گربه های ملوس و خجالتی شده. 

سها لبخند ملیحی زد. توماج پرسید: «دوستش داری؟» 

سها همانطور که با تکه نانی که دستش بود ور می رفت، گفت :

_نمی دونم! ولی یه روز که نمی بینمش کلافه میشم، شاید هم بهش وابسته شدم.

_پس دوستش داری. 

_نه عمو اخه اونایی که عاشق میشن یه جور دیگه هستند. 

توماج خندید و پرسید : « یعنی چه جوری؟» 

_مثل شما! 

توماج چند ثانیه در سکوت به او خیره شد سها فوری گفت:

_ببخشید نمی خواستم یاد نازی بیفتی. 

توماج لبخند کجی زد. سها چه می گفت؟ مگر لحظه ای بود که به یاد نازی نباشد؟ سها ادامه داد: «خوبه که آدم عاشق باشه ولی نه مثل شما!» 

_بالاخره می خواهی مثل من باشی یا نه؟

سها دست چپ توماج را گرفت و همانطور که رينگ نقره ای را از انگشتش بیرون می آورد، گفت :

خوبه ولی نه اینکه حق زندگی کردن رو بعد از اونی که عاشقشی از خودت سلب کنی، آخه این چیه دستت کردی؟ عمو می‌خواهی دختر ها رو فراری بدی؟

_اِ بده به من لوس نشو. 

_نه به وقتش بهت میدم. 

توماج نفس پر صدایی کشید و سها با شیطنت ابرو بالا انداخت.

ویرایش شده در توسط atena_tf

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6

به خانه باز گشتند. توماج که از خستگی چشمانش سیاهی می رفت؛ روی مبل خوابش برد. سها چراغ سالن را خاموش کرد و به اتاقش رفت و با پارسا تماس گرفت تا بفهمد در نبودش چه اتفاقاتی رخ داده. بعد از آن مادرش تماس گرفت و گفت :

_سها خونه رو مرتب کن شب مهمون داریم.

_کی؟

_دوستهای بابات... داریوش و مهدی با خانواده. 

سها فوری گفت : «من که خونه نیستم قراره با پارسا بریم بیرون.» 

_بیخود! زود خون رو مرتب کن و گوشت از فریزر در بیار! 

_عمو خوابه من هیچ کاری نمی کنم. 

_سها لج بازی نکنا! 

سها با غرولند خداحافظی کرد. دلش نمی خواست شب خانه باشد. مخصوصا اگر بردیا پسر مهدی همراه خانواده می آمد. لبش را گزید. به هیچ وجه دلش نمی خواست با او رو به رو شود. آخرین دیدارشان یک ماه پیش، عروسی بهاره خواهر بزرگترش بود.همان شب بردیا سها را کناری کشانده و به عشقش اعتراف کرده بود و سها بدون هیچ جوابی او را به حال خود رها کرده و حال نمی دانست با دیدنش چه عکس العملی نشان دهد. کلافه  پیازهای خرد شده را در ماهی تابه ریخت. به یکباره دستش به در قابلمه خورد و نتوانست مانع از سقوطش شود. در با شدت روی زمین افتاد و صدای بدش گوش سها را خراش داد. فوری سر بلند کرد و توماج را دید که آشفته در جای خود نشسته. لب گزید و گفت :

_الهی بمیرم! ببخشید عمو برو تو اتاق من بخواب. 

توماج گیج و منگ برخاست و به اتاق رفت. سها دوباره به یاد بردیا افتاد. هیچ گاه از او خوشش نمی آمده و اگر خوشرو بوده؛ فقط به خاطر احترامی است که برای مهدی قائل است.  مشغول مرتب کردن خانه شد. مادرش که  آمد، گفت:

_همه چیز مرتبه، فقط شام می مونه که خودت زحمتش رو بکش! 

افروز با تحکم گفت : «سها نمی‌ذارم بری گفته باشم! امشب دست تنهام اجازه نداری بری.» 

سها پایش را روی زمین کوبید و گفت : «مامان خیلی بدی!» 

افروز با تشر گفت: «خجالت بکش این کارها چیه می کنی؟!» 

مهران که تازه از راه رسیده و کفش هایش را در جاکفشی قرار می‌داد با شنیدن صدای آندو گفت : «باز چه خبره؟!» 

سها سلامی داد  و به سمت پدرش رفت، دست دور کمرش حلقه کرد و همان طور که خودش را لوس می کرد، گفت : «مامان اجازه نمیده برم بیرون!» 

افروز با غیظ گفت: «امشب کلی کار داریم؛ خانم می خواد بره پی خوش گذرونی!» 

مهران با به  یاد آوری مهمانی شب، سها را از خود جدا کرد و گفت : «برو بچه اینقدر مظلوم نمایی نکن!» 

سها سرخورده به اتاقش رفت و در را محکم بهم کوفت و تازه چشمش به توماج افتاد، ضربه ای به پیشانی اش زد. توماج وحشت‌زده چشم گشود و سها  نادم معذرت‌خواهی کرد. توماج کلافه نشست و گفت:

_اگه گذاشتی دو دقیقه بخوابم! 

_همه اش تقصیر مامان ِ! 

توماج موهایش را مرتب کرد و پرسید: «چی شده؟» 

_اجازه نمیده امشب خونه نباشم، عمو داریوش و مهدی قراره بیان.

_چرا نمی‌خواهی باشی؟

_چون نمی‌خوام! 

_بلند شو برو برام قهوه بیار و قشنگ بگو اوضاع از چه قراره.

سها برایش قهوه حاضر کرد و با هم به تراس رفتند. توماج همانطور که به گلدان های روی نرده تراس می نگریست، گفت: «خب! بگو ببینم چه‌ خبره؟» 

سها نفس عمیقی کشید. به نرده ها تکیه زد و نگاهش را به توماج داد و ماجرا را برایش شرح داد. توماج که لبخندی روی لبش نقش بسته بود گفت:

_ اینکه فرار کردن نداره! اگه حرفی زد؛ نظرت رو بدون رودربایستی و درنهایت ادب بهش بگو و بدون فرار کردن راه حل خوبی نیست، چون بالاخره باید باهاش روبه‌رو بشی. نظرت چیه؟ 

_سخته برام! راستش خجالت کشیدم به مامان و بابا بگم. 

_سها یه چیزی میگم یادت بمونه. همیشه اون کاری که برات سخته انجامش بده؛ چون خیال خودت راحت میشه و دیگه دغدغه نداری. 

سها قدرشناسانه نگاهش کرد و لبخند پهنی زد و گفت: «چقدر خوبه که هستی عمو!» 

توماج با مهربانی گونه‌اش را نوازش کرد. 

سها در تمام مدتی که منتظر آمدن خانواده داریوش و مهدی بود؛ جملاتی را با خود تمرین می کرد. اما با به صدا در آمدن زنگ در اعتماد به نفسش را از دست داد. نزدیک مادرش برای خوش آمد گویی ایستاد و وقتی بردیا را همراه خانواده اش ندید؛ نفس حبس شده اش را بیرون داد. مثل همیشه بیشتر وقتش را در آشپزخانه گذراند. مهدی به غیر از بردیا و بهاره فرزندی نداشت و داریوش هم که تازه ازدواج کرده و فعلا به داشتن فرزند فکر نمی‌کرد. مهدی همه را برای آخر هفته به ویلایش در شمال دعوت کرد و وقتی با استقبال رو به رو شد، سها ناراضی به اتاقش رفت. حتم داشت در آن سفر کذایی بردیا را خواهد دید. 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 7

بی حوصله کوله پشتی اش را از صندوق عقب برداشت. توماج نگاهی به او انداخت و گفت:«اخم هاتو باز کن! این چه قیافه ای به خودت گرفتی؟»

سها بی تفاوت گفت: «افتادم بین شما پیر پاتالا اعصاب برام نمونده!»

توماج با چشم غره گفت: «پیرپاتال با کی بودی؟ فعلا که تو مثل ننه بزرگهایی !»

سها انگشتش را به نشانه تهدید بالا آورد و گفت: «یک لحظه هم تنهام نمی ذاری خب؟» 

توماج دستش را نزدیک شقیقه اش برد و احترام نظامی گذاشت و گفت: «اطاعت قربان!»

سها دنبالش روانه شد.به نمای سفید ساختمان نظر انداخت. آخرین بار سال گذشته به این جا آمده بودند. از پله های ورودی ساختمان بالا رفتند. توماج می خواست در را باز کند، که بردیا در را گشود. نگاهش اول به سها افتاد. فوری رو به توماج کرد و مشغول دیده بوسی و خوش آمد گویی شد و بعد از آن با افروز و مهران  احوال پرسی کرد و در آخر دستش را به سمت سها دراز کرد. سها جواب سلامش را داد و بردیا دست شل او را خیلی در دست نگه نداشت. سها فوری داخل شد و به فرزانه و مهدی سلام داد و بعد از آن ساکت و خموش کنار توماج کز کرد. توماج نزدیک گوشش گفت:

_بردیا چه دختر کش شده نه؟!

سها معترض به او نگریست. توماج ریز، ریز خندید و گفت: «از حق نگذریم خیلی جذابه!دلت میاد دست رد به سینه اش بزني؟»

سپس لبخند عمیقی زد و به بردیا که حالا مقابلشان می نشست، نظر انداخت و زیر لب ادامه داد: «ورزشکار هم هست تازه! بازوها رو ببین!»

سها سقلمه ای به او زد. منکر جذابیت بردیا نمی شد، اما دوستش نداشت و این دلیل کافی بود تا دیگر چیزی به چشمش نیاید. کلافه به اتاق رفت تا لباس تعویض کند. برگشتش که به طول انجامید؛ فرزانه صدایش زد. سها خرامان، خرامان به پذیرایی رفت. افروز بابت ناهاری که فرزانه تدارک دیده بود تشکر می کرد. سها تنها یک جای خالی در سفره یافت. همانطور که با نگاهش برای توماج خط و نشان می کشید؛ با اکراه کنار بردیا نشست. بعد از صرف ناهار و استراحت کوتاهی، سها کلاه و عینک دودی اش را برداشت و همان طور که به سمت در می رفت گفت: «من میرم کمی تو ساحل قدم بزنم.» 

هدفونش را روی گوش گذاشت و قدم زنان به ساحل رفت. آفتاب هنوز در آسمان خودنمایی می کرد. اما از حرارتش کاسته بود. چند نفس عمیق کشید. عاشق بوی دریا بود. روی ماسه ها نشست و با خواننده هم آواز شد. سایه ای روی  زمین مقابلش قد کشید و هدفونش از روی گوشش کنار زده شد. سها چرخید و بردیا را دید، از جابرخاست. بردیا گفت: «ببخشید خلوتت رو بهم زدم.»

سها در دل او را شماتت کرد اما زبانش گفت: «خواهش میکنم.»

_قدم بزنیم؟

سها موافقت کرد. می دانست بردیا خیلی زود سر اصل مطلب می رود. که همان طور هم شد. 

_نمی دونم چرا شماره ات رو نداشتم که حداقل تو این مدت بهت زنگ بزنم، از طرفی جرأت نداشتم بیام ببینمت. سها من این مدت خیلی با خودم کلنجار رفتم . راستش اون شب زیاده روی کردم، نباید اون قدر بی ملاحظه رفتار می کردم. ولی تو عجله ام رو بذار پای دوست داشتن زیادم.

سها کلافه گوشه لبش را می جوید. چه باید می گفت؟ دلش برای او می سوخت. کمی این پا و آن پا کرد و در آخر گفت :

_بردیا تو منو غافلگیر کردی! راستش تو مطمئنی که مناسب هم باشیم؟

بردیا مقابلش ایستاد و او را هم به توقف وا داشت و گفت:

_اره چند ساله که همدیگه رو دیدیم و می شناسیم! 

_اره ولی دنیای ما از هم دوره، من آدم شلوغ و پر تحرکی هستم ولی تو کم حرفی و انگار از جمع گریزونی! من یکی رو می‌خوام پا به پام ديوونه بازی بکنه. 

_تو بهم فرصت بده تا مثل تو بشم! 

_خودت باش بردیا! نمی خوام یه روزی از مثل من بودن خسته بشی، دوست ندارم بخاطر من تغییر کنی. تو تا وقتی خودت باشی با ارزشی! خودت باش و منتظر روزی بمون تا یکی تو رو همین جوری که هستی دوست داشته باشه.

بردیا لب‌هایش را بهم فشرد گفت: «دلیل این مخالفت ها پارسا ست؟» 

_نه اصلا! 

_آدم ها برای شروع یه رابطه نباید مثل هم باشن.اصلا قشنگی اش به همینه که دو تا آدم متفاوت در کنار هم باشن !

سها به سختی گفت:«متاسفم بردیا ولی نظرم منفیه!»

نم اشک را در چشمان بردیا دید. متاثر می خواست حرفی بزند که بردیا به او پشت کرد و با گامهایی بلند دور شد. سها باورش نمی شد بردیا تا این اندازه شکننده و حساس باشد. حس آن قاتلی را داشت که دستش به خون بی گناهی آلوده شده و حال نمی دانست برای تسکین حس عذاب وجدانش به کدامین دیار بگریزد. نگاه غصه دارش به نقطه ای نا معلوم خیره بود. با شنیدن صدایی آشنا از عالم خود بیرون آمد.

_کجا ها سیر می‌کنی وروجک؟

سها به سمت صدا چرخید و توماج را که دست در جیب شلوار ورزشی اش برده و در دو قدمی او ایستاده بود، دید. بدون حرفی رو برگرداند و به دریا نگریست. توماج کنارش ایستاد. سرش را کج کرد و پرسید: «لب و لوچه ات چرا آویزونه؟» 

_عمو سر به سرم نزار حالم خوب نیست! 

_اوه اوه پس برم پی کارم

سها بی توجه با نوک کفشش ماسه های خیس را جا به جا کرد و با به یاد آوری چهره غصه دار بردیا بغضش شکست. توماج متحیر مقابلش ایستاد و گفت:  «چی شده سها؟» 

_هیچی! 

_اگه نگی پرتت می کنم تو دریا! 

_اره حتما این کارو بکن، حالم از خودم بهم می خوره.

توماج که هیچگاه طاقت گریستن او را نداشت، در آغوشش گرفت و آرام نزدیک گوشش  گفت: «دلم رو ریش کردی دختر! چی اشک وروجک منو در آورده؟» 

_من خیلی بی رحمم عمو! دلم برای بردیا سوخت. چطور دلم اومد اشکش رو در بیارم؟

توماج او را از خود جدا کرد و گفت: «جواب رد دادی بهش؟ چطور دلت اومد؟!»

سها با شدت بیشتری گریست. توماج قهقه ای زد و گفت: «شوخی کردم بابا! گریه نداره که خب هر کسی حق انتخاب داره نباید خودت رو سرزنش کنی.» 

_از خودم بدم میاد. حتما یه رفتاری داشتم که بهم علاقه مند شده! 

_نه این حرفت منطقی نیست! عاشق شدن تو یه لحظه اتفاق میفته. یه نگاه، یه لبخند، یه تشکر ساده کافیه تا زندگیت زیر و رو بشه. خودت رو ناراحت نکن قربون اون دل مهربونت برم. بردیا دو دقیقه دیگه همه چیز یادش میره اونوقت تو داری خودت رو هلاک می‌کنی!

سها معترض گفت: «به همین زودی؟» 

_اره پس چی فکر کردی؟ تو هنوز مردا رو نشناختی! 

_یکی این حرفو بزنه که خودش بعد هفت سال هنوز مجرد نباشه، عمو این حرفهارو نزن تا منو آروم کنی!

اشک هایش را کنار زد. هوس کرد برای آنکه کمی خنک شود، تن به آب بسپارد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8

جلو می‌رفت که توماج گفت: «چی شد یهو؟» 

_می خوام خودمو غرق کنم! 

_آفرین خوبه!

سپس دور شدنش را نظاره کرد. موبایلش به صدا در آمد قبل از آنکه ارتباط را وصل کند، گفت: «جلوتر نرو دریا طوفانیه!»

سها بی توجه جلو رفت. موج بزرگی به سمتش می آمد. خودش را به دستش سپرد و بعد از آن زیر آب ماند. دلش نمی خواست بیرون  بیاید. توماج مکالماتش را پایان داد و نگاهش به دریا افتاد. با ندیدن سها، دلش هوری ریخت.قلبش با ریتم تندی تپیدن گرفت. سها را صدا زد و چند قدم جلو رفت.کمی منتظر ماند و باز هم صدایش زد و حیران اطرافش را نظر انداخت. دریای مواج انگار به او دهن کجی می کرد. سها که صدای بی تاب توماج را  شنید؛ سر از آب بیرون آورد. توماج با دیدنش جان تازه ای گرفت.سراسيمه خود را به او رساند، حالش را پرسید و گفت:

_فکر کردم غرق شدی!

سها با خنده دستی به صورتش خیسش کشید و گفت: «من آبشش دارم زیر آب هیچیم نمیشه!»

توماج با دیدن چهره خندان او ابرو در هم کشید. چهره ترسناک توماج، دل سها را لرزاند. فوری گفت: «فکر کردم یادته که تا یک ربع می تونم زیر آب طاقت بیارم!» 

به چشمان تیره او که از همیشه براق و جذاب تر دیده می شد، خیره ماند. چیزی ته دلش خالی شد. توماج متاسف سری تکان داد و با آن چهره‌ عبوس گفت: «دیگه از این شوخی های بی مزه نکن!»

سپس با گام‌ هایی محکم از آب بیرون آمد. سها هم دنبالش روانه شد.توماج تن خیس و لرزانش را روی ماسه ها انداخت. سها با احتیاط کنارش نشست، نگاهش را به او داد. به نظر نمی رسید سگرمه های توماج به این آسانی ها باز شود.

_عمو از من ناراحتی؟

توماج با غیظ نگاهش کرد. سها بر خود لرزید و فوری گفت :«ببخشيد عمو! فقط این طوری نباش.»

توماج نفس پرصدایی کشید و رو برگرداند. لحظه ای بعد برخاست و راه ویلا را در پیش گرفت.  نگاه سها او را که لحظه به لحظه دورتر میشد بدرقه کرد. 

***

باران کلافه به چهره منفعل سها نگریست وگفت: «بستنیت رو بخور آب شده! به کجا زل زدی؟ هیچ معلومه چته؟»

سها پوفی کرد وگفت: «من واقعا دارم عذاب می‌کشم!»

_چرا؟ کجات درد میکنه؟ اگه بستنیت رو نمی خوری بده من بخورم! 

سها با غیظ گفت: «عمو از اون روز باهام سرسنگین شده!»

باران با بی تفاوتی گفت: «این عموت هم خیلی عتیقه است بابا!» 

سها متذکرانه گفت: «حواست باشه ها! در مورد عمو بد بگی میزنم لهت می کنم.»

باران چشم دراند و به تندی گفت: «تو هم مثل اون خل و چلی! بابا توماج رو ول کن بگو بردیا چی شد؟»

سها اول چشم غره رفت و بعد گفت: «هیچی! اون شب دیر وقت برگشت خونه، فردا هم که داشتیم برمی‌گشتیم جوری رفتار کرد که انگار وجود خارجی ندارم. مثل بچه هاست! واقعا خوشحالم که انتخابم یکی مثل اون نیست.» 

_خب معلومه که نیست! انتخابت یکی مثل پارساست.

سها چیزی نگفت. باران ادامه داد: «اونم خیلی دوستت داره!» 

_فکر کنم بیشتر بهم عادت کردیم!

_نه به گمونم! علاقه و توجه شما از سر عادت نیست.

_به نظرت چه کار کنم از دل عمو در بیارم؟ طاقت ندارم اینطوری باشه. 

باران نفس عمیقی کشید. عاقل اندر سفیه نگاهش کرد و گفت: «یعنی اینقدر تو براش مهمی که بخاطر اون شوخی بخواد قهر کنه؟ دیونه شدی سها؟ اونم تو رو گیر آورده ها! ولش کن بابا بستنیت رو بخور بریم الان پارسا میاد.»

سها برخاست و گفت:«میل ندارم، بریم.»

باران حسرت گونه به بستنی آب شده نگریست و گفت: «حیف نون لااقل می ذاشتی من بخورمش!» 

سها پوز خند بر لب گفت: «بلند شو خجالت بکش وزنت داره میره بالا، باید به فکر رژیم باشی!» 

باران سرخورده برخاست و از کافه بیرون آمدند. 

ویرایش شده در توسط atena_tf

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 9

موبایل سها به صدا در آمد. توماج بود. 

_سلام! سها کجایی ؟

_ سلام عمو. کافه نزدیک دانشگاه، جلوی در ورودیش وایسادم!

_کلاس که نداری؟ 

_نه چطور مگه؟ 

_دارم میام دنبالت،نزدیکم. فعلا خداحافظ .

باران فوری پرسید: «چی گفت؟» 

_داره میاد دنبالم! (باران با تشر گفت) : «بیخود می‌کنی بری!» 

_برو بابا بگم نمیام چون با این دوتا خل و چل می‌خوام برم بیرون؟! 

_به جون سها نمی ذارم بری!

ماشین پارسا مقابل کافه متوقف شد. شیشه را پایین داد و گفت: «بپرید بالا!»

باران کلافه گفت: «سها خانم نمیاد! می خواد با عمو توماجش بره!»

پارسا پیاده شد و گفت: «مسخره بازی در نیار سها بشین بریم! »

سها توجهی نکرد. عینک دودی اش را به چشم زد. دیری نپایید که توماج، ماشین را جلوتر از ماشین پارسا پارک کرد. سها برای دوستانش دست تکان و دور شد. پارسا جلو رفت تا به توماج ادای احترام‌ کند. باران هم دوان دوان خودش را به آنها رساند؛ تا توماج را از نزدیک ببیند. توماج با هر سه احوال پرسی کرد. باران که محو او بود، سقلمه ای به سها زد و گفت: «نگفته بودی تا این اندازه جذابه!حرف نداره،نگاه کن تو رو خدا مثل پسرهای سی ساله تیپ زده!»

سها خنده اش را جمع کرد، پهلوی باران را نیشگون گرفت و گفت: «چشم های هیزت رو درویش کن!»

توماج رو به سها گفت: «خب! وروجک سوار شو بریم.» 

پارسا دهان باز کرد تا چیزی بگوید، اما سها فوری سوار شد. بعد از رفتن آنها پارسا عصبی رو به باران گفت: «نگفتم تحت هیچ شرایطی نذار بره؟» 

_نه اینکه خودت تونستی جلوش رو بگیری! وای همه برنامه هامون بهم خورد. پارسا زنگ بزن به توماج بگو برگرده. خب این همه تدارک دیدیم. دلم می خواد سها رو بکشم! 

پارسا کلافه سوار شد و از باران هم خواست سوار شود. سپس پایش را روی پدال گاز فشرد. 


سها موشکافانه به توماج که از ماشین پیاده شده و با تلفن صحبت می کرد؛ خیره بود. کمی بعد که به ماشین بازگشت، فوری پرسید: «عمو داشتیم؟» 

_چی؟

_پنهان کاری دیگه! زود تند سریع بگو کی پشت خط بود که نخواستی من بشنوم! 

توماج ابرو بالا انداخت و گفت: «عمرا بگم!» 

_عمو گفته بودم خیلی لوسی؟ (توماج خنده ای کرد و گفت) : «اره لوسم ولی نمیگم!»

سها کمی به توماج خیره ماند و در آخر پرسيد: «عمو دیگه از من ناراحت نیستی؟» 

توماج نگاهش را به چشمان مشتاق سها داد و گفت: «چرا باید از تو ناراحت باشم عشق عمو؟!» 

لبهای سها به لبخند عمیقی باز شد.مدتی بعد، توماج ماشین را مقابل ورودی پارکی متوقف کرد و از سها خواست‌ همراهش بیاید. آنطور که معلوم بود، توماج قصد داشت به مقصدی از قبل تعیین شده برود. توماج که دوستان سها را در آلاچیق دید؛ رو به روی سها ایستاد و گفت:«چشم هاتو ببند و دنبالم بیا، سوال هم نپرس،زیر چشمی هم نگاه نکن!»

سها با خنده گفت : «چی شد یهو؟» 

_گفتم سوال نپرس!

سها مهیج چشمانش را بست و دستش را در دست توماج گذاشت، با احتیاط گام برداشت. توماج او را به آلاچیق، پشت میز رساند و گفت که چشم باز کند. سها چشم باز کرد و دوستانش به یکباره کف زدند، هورا کشیدند و تولدت مبارک خواندند. سها شوکه شده بود. چشمانش از هیجان برق می‌زد و لبخند پهنی روی لب داشت. باران او را در آغوش کشید و گفت: «بیشعور می‌خواستی همه برنامه هامون رو بهم بریزی!»

سها قهقه ای زد و گفت: «خیلی غافلگیر شدم سه روز دیگه تولدمه!»

_بیشتر بخاطر پارسا زودتر گرفتیم.

سها از پارسا علت را پرسید و پارسا گفت: «زایمان پریا دیگه!قراره بریم کيش. »

_وای اره خان دایی حواسم نبود! (سپس باز هم خندید. توماج به آنها که بی توجه به بقیه دوستانشان صحبت می‌کردند، گفت:

_بچه ها کیک آب شدا! می‌خوایید فقط با هم صحبت کنید؟ 

مراسم خیلی زود شروع شد و در پایان عکسی دسته جمعی گرفتند.سها بعد از باز کردن کادوها از دوستانش تشکر کرد. با تاریک شدن هوا قصد بازگشت کردند. دخترها همین که سها را تنها گیر آوردند؛ از عموی جذابش تعریف و تمجید کردند و سها مغرورانه لبخند میزد. در ماشین که جای گرفتند؛ سها خوشحال گفت: «وای خدایا شکرت چه روز خوبی بود!»

به‌سمت توماج چرخید. صدای تعریف دوستانش از توماج، در گوشش پیچید.

ویرایش شده در توسط atena_tf

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 10 

توماج که نگاه خیره او را دید گفت: «چیزی شده؟» 

_دارم فکر می‌کنم این همه جذابیت چطور تو یه آدم جمع میشه؟!

توماج خندید، ژستی گرفت و گفت: «نمی‌دونم همه از من می‌پرسن!»

سها با خنده قربان صدقه اش رفت. کمی بعد توماج گفت: «پارسا برنامه های منو بهم زد!» 

_آخ عمو معطل ما شدی؟ جایی می خواستی بری؟ 

_ بله.فردا تا آخر هفته میرم تبریز!

سها فوری پرسید: «تبریز برای چی؟» 

_دلم هوای اونجا رو کرده،می خوام برم دیدن دوستام و محله قدیمیمون. به یادآوری خاطرات گذشته احتياج دارم. انگار نفس کم آوردم! می‌دونی سها بعضی چیزها دیگه تکرار نمیشه و چقدر دیر به این موضوع پی می‌بریم که باید بعضی از خاطراتمون رو دست نخورده کنار بزاریم برای وقت هایی که توان ادامه دادن نداریم، اون وقته که باید گذشته رو دوره کنی، زندگی کنی،نفس بکشی... 

سها مغموم گفت: «عمو تورو خدا زود برگرد! سها دلش برات تنگ میشه.»

توماج گونه او را نیشگون گرفت و گفت: «توماجم دلش برای سها تنگ میشه!»

سها وقتی دانست به سمت خانه نمی‌روند، فوری گفت: «عمو داری اشتباه‌ میری، هنوز مسیر ها رو بلد نیستی! تنها تو تهران گم میشی.»  سپس خندید. 

_نخیر گم نمیشم، خونه نمیریم که! 

_پس کجا میریم؟

_صبر داشته باش! (سها بی طاقت گفت)

_وای عمو بگو دیگه! 

و تا رسیدن به مقصد خواهش کرد و توماج با بی توجهی او را کنجکاو تر کرد. سرانجام نزدیک رستورانی ماشین متوقف شد. از ماشین که پیاده شدند، سها گفت: «ای عموی بدجنس بخاطر یه رستوران این همه منو اذیت کردی؟»

داخل شدند. توماج به سمت پله های انتهای سالن حرکت کرد. سها از اخرین پله که بالا آمد، چشم چرخاند. به نسبت طبقه پایین خلوت بود. توجه‌اش به میزی که گوشه سالن با گلبرگ های قرمز و شمع تزئین شده بود، جلب شد.

_عمو بیا بریم پایین! اینجا تولد بازی دارن میرن رو اعصابمون.

توماج دستش را گرفت، او را دنبال خود به سمت آن میز برد و گفت: «قراره ما بریم رو اعصاب بقیه!»

سها متحیر گفت: «نگو که این میز رو برای من حاضر کردی؟» 

توماج با لبخند کجی گفت : «این میز رو برای تو حاضر کردم!» 

سها دست جلوی دهانش گذاشت. چشمانش از هیجان برق میزد. پیش خدمت با کیک کوچکی جلو آمد، روی میز قرارش داد و رفت. سها حرفش نمی آمد . به سختی گفت: «هیچ تولدی اینقدر برام شیرین و دلچسب نبوده مرسی بهترین عموی دنیا!» 

_این تولد به تلافی سالهایی که روز تولدت کنارت نبودم و چون قراره برم تبریز گفتم امشب باشه بهتره.

سها از پشت شمع های لرزان به چهره خندان توماج که جذاب تر از همیشه به نظر می‌رسید، زل زده بود. چشمانش را بست و شمع ها را فوت کرد. توماج همانطور که برایش دست میزد؛ تبریک گفت. جعبه ای روی میز گذاشت. سها هیجان زده جعبه را باز کرد. دستبند مرواریدی با  آن پلاک چشم نوازش لب‌هایش را به لبخند باز کرد. پلاکی با طرح "طُ همه دنیامی". 

_عمو این بی نظیره! واقعا نمی‌دونم چطور تشکر کنم. 

توماج خوشحال از دیدن  شادی سها لبخند بر لب، انگشتش را به کیک زد و روی گونه او کشید. سها بدون اعتراض با آن چشمان براق و عسلی رنگش به توماج نگریست وگفت :

_قبل از اینکه صورتمو پاک بکنم عکس بگیریم! 

توماج دوربین موبایلش را روشن کرد، سها با آن لبخند عمیقش به لنز دوربین خیره شد. 

ویرایش شده در توسط atena_tf

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 11

توماج گفته بود آخر هفته باز می گردد، اما بازگشتش به درازا کشید و سها را آشفته کرد. هر روز به جان افروز و مهران غر می‌زد و آن‌ دو بی توجهی می کردند. در آخر مهران عصبی گفت:

_سها بس کن! یعنی چی بهش زنگ بزنیم که کجا مونده؟ خودش هر وقت بخواد برمي گرده. 

_آخه این همه مدت کجا مونده؟ خب چرا یه زنگ هم نزده؟

_بلند شو برو پی کارت اینقدر اعصاب ما رو بهم نریز! دو ساعت  خونه ایم بذار استراحت کنیم.

سها برخاست و کلافه گفت: «شما هم منو خسته کردید! همش کار، کار، کار... اینقدر که برای کارتون وقت می ذارید برای من گذاشتید؟ همیشه خستگی هاتون برای منه.»

سپس به اتاقش رفت و در را محکم بهم کوبید. خودش را روی تخت انداخت. دلتنگی‌هایش به بغضی مبدل شد و آنقدر گلویش را فشرد تا شکست. 

***

روز بعد بی حوصله کوله پشتی اش را برداشت و خانه را به مقصد دانشگاه ترک کرد. جلوی ورودی ساختمان، توماج که تازه از تاکسی پیاده شده و چمدانش را از صندوق عقب بیرون می کشید؛ سها را دید که از ساختمان خارج می شود.

_سلام وروجک!

سها که حسابی غافلگیر شده بود، بدون عکس العمل نگاهش می‌کرد. توماج به سمتش آمد و با خنده گفت: «زبونت رو موش خورده؟»

سها با بغض بدون آنکه جوابی بدهد با گام هایی بلند دور شد. نگاه حیرت زده توماج بدرقه اش کرد. هیچ توجیهی برای رفتار او نداشت. کمی که گذشت شماره او را گرفت اما سها پاسخگو نبود. افکارش کمی مغشوش شد و ساعتی بعد خودش را به دانشگاهش رساند. ناچار با پارسا تماس گرفت و گفت گوشی را به سها بدهد. اما پارسا گفت که سها اصلا دانشگاه نیامده و او هم دلنگرانش بود.توماج آشفته چند بار دیگر با سها تماس گرفت. در آخر برایش پیام فرستاد. «سها جان! چرا جواب نمیدی؟ ما نگرانیم، لطفا اگه اتفاقی افتاده به من بگو مشکل چیه!»

بی هدف در کوچه وخیابان پرسه زد. نمی‌دانست برای یافتن او به کجا باید برود.
تا شب خبری از سها نشد. مهران طول و عرض اتاق را طی می‌کرد و سیگار می کشید. افروز هم که از زور استرس معده درد گرفته بود؛ برای تسکین دردش مسکنی خورد و گفت :

_آخه مگه میشه جواب هیچ کدوم از ما رو نده!  چی شده یعنی؟

توماج کلافه گفت: «مهران پاشو بریم کلانتری من دارم دیوانه میشم! این دختر از صبح حالش خوب نبود.»

افروز همان طور که می گریست، گفت : «اره مهران بلند شو یه کاری کن!»

مهران کتش را از روی مبل برداشت و موافقت کرد. به سمت در می رفتند که در باز شد و سها که  بی حال به نظر می‌رسید، داخل شد. هر سه نفس راحتی کشیدند. مهران اما از خشم می لرزید. با فریاد گفت:

_تا الان کدوم گوری بودی؟ چرازنگ می‌زنیم جواب نمیدی؟

سها با صدای مرتعش گفت: «چون تو خونه جا مونده بود!» 

_چرا دانشگاه نرفتی؟

سها بی توجه به چهره کبود مهران گفت : «چون دلم نخواست!» 

مهران عصبی سیلی محکمی به صورت او کوفت. صدای اعتراض توماج و افروز برخاست. 

سها با گزیدن لبش از ریزش اشک‌هایش جلوگیری کرد و فوری به اتاقش گریخت. به موبایلش که روی تخت بود نظر انداخت، با دستهای لرزان آن‌ را به دست گرفت. به خود لعنت فرستاد که چرا سایلنتش کرده. 50 تماس بی پاسخ و 10 پیام خوانده نشده. یکی، یکی پیام ها را خواند. به آخرین پیام که رسید اشکش سرازیر شد. «هیچ می فهمی داریم دق می کنیم؟ این کارها چیه؟»

انگشتهایش روی صفحه کلید به حرکت در آمد.  «حالا دیدی بی خبری چه حالی داره؟ از دوریت دق کردم. اصلا فهميدی؟»

پیام را ارسال کرد. ثانیه ای بعد توماج به اتاقش آمد، کنار او جای گرفت و گفت :

_معذرت می‌خوام وروجک، خب تو چرا زنگ نزدی؟... سها چرا نگام نمی‌کنی ؟

سر او را بالا آورد و با دیدن اشک‌هایش گفت: «به مهران حق بده کنترل رفتارش رو نداشته باشه، ما همه خیلی نگران شدیم.» 

سها به سختی گفت: «کی به من حق میده؟ خودش گفت چند ساعت بیشتر خونه نیستند و من اعصابشون رو بهم می زنم!» 

_سها جان این چه حرفیه؟ من نمی‌دونم چه اتفاقی بین شما افتاده ولی....

سها میان کلامش پرید و گفت : «من همیشه تنها بودم! هیچ کسی حرف منو نمی‌فهمه.» 

توماج دست دور شانه های ظریفش انداخت، او را به خود نزدیک کرد و گفت: «من تنهات نمی ذارم وروجک!» 

_تو هم مثل اونایی! سرگرم کارهات که میشی منو یادت میره! تو این مدت که نبودی... من... خیلی اذییت شدم.

توماج پیشانی اش را بوسید و گفت: «ببخشید عشق عمو! قول میدم دیگه تنهات نزارم تو فقط گریه نکن. خب؟»

سها با صدای خشداری گفت: «عمو خیلی خوبه که خونت دست مستأجره و اینجا هستی!»

توماج خندید و گفت: «اره اینجام ولی فقط تا آخر هفته! چون نمی‌دونم تا کی قراره ایران بمونم؛ یه خونه اجاره کردم .» 

_ چرا؟ اینجا مگه چشه؟

_نمیشه عزیزم به مامانت سخت می‌گذره!

چهره مغموم او را که دید گفت: «ولی یه خونه همین نزدیک اجازه کردم.» 

سها ملتمس گفت: «عمو نمیشه بمونی؟»

توماج به چشمان گریانش نگریست. سها بی طاقت از او می خواست ترکشان نکند. آرام پرسید: «چیه سها؟ تو چته؟» 

_هیچی فقط می‌خوام نزدیکم باشی!

_هستم! (سها دست او را کنار زد و گفت)

_نه داری دور میشی! الان از خونمون میری حتما چند روز دیگه هم برمی‌گردی سوئد! 

_فعلا قصد ندارم برگردم.

سها با گریه گفت: «اگه خواستی بری چی؟»

توماج سکوت اختیار کرد. سها اکثرا تنها بود و حال که توماج بازگشته و اوقات بیشتری با او سپری می کرد، وابسته اش شده بود. تصمیم گرفت با مهران صحبت کند. باید به او می فهماند اگر کارت اعتباری سها همیشه پر باشد کافی نیست. او به محبت و توجه بیشتری احتیاج دارد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 12

بعد از آن ماجرا مهران سعی کرد وقت بیشتری با سها بگذراند؛ اما سها خودش را به کمک به توماج برای نقل مکان به خانه ای جدید مشغول کرده بود. خانه مبله بود، اما توماج باید ظروف آشپزخانه خریداری می کرد و دستی به سر و رویش می کشید. سها در تمامی مراحل لحظه ای از کمک کردن دریغ نکرد.


"چهار ماه بعد "

باران با غرولند جزوه های کپی شده را به سمت سها گرفت و گفت:

_هیچ معلومه کجایی؟ چرا دانشگاه نمیایی؟ سهای بیچاره، استاد کاظمی گفت حذفت کرده!

سها بی تفاوت گفت: «مهم نیست!» 

_وای سها چقدر بی خیال شدی!

سها خندید و باران با چشم غره گفت: «زهر مار نیشت رو ببند. انگار بهش تی تاب دادن! معلوم نیست سرت کجا گرمه ها!»

سها به جزوات نگاه کرد و گفت: «چقدر هم زیاده!»

باران که حرصی شده بود؛ ضربه ای پشت گردنش زد و سها معترض شد. باران گفت:

_حقته! چرا سراغ پارسا رو نمی‌گیری ؟ حسابی از دستت شاکیه!

_ برای چی؟

_خودتو به اون راه نزن!صبح کلی با من صحبت کرد. چرا در مقابل ابراز احساساتش بی توجهی کردی؟

_وای چقدر این پارسا خاله زنکه! اومده از من پیش تو شکایت کرده؟ نظرم نسبت بهش عوض شد.

_سها مسخره نشو! صبح کم مونده بود جلوم زار بزنه. شما یکی دوماه نیست که همدیگه رو می‌شناسید، همه هم می‌دونن که نسبت به هم بی علاقه نیستید!

_اره بی علاقه نبودیم، ولی الان انتخابم پارسا نیست!

باران با چشمان گشاد شده گفت: «چی میگی؟ حالت خوبه؟!» 

_آره از همیشه بهترم. تو خودت رو قاطی این ماجرا ها نکن، من خودم جواب پارسا رو میدم.

_داری شوخی میکنی؟ نه!

_نه من تصمیمم رو گرفتم. انتخابم یکی مثل پارسا نيست!

باران بی طاقت گفت: «حرف میزنی یا بزنم لهت کنم؟»

سها با زبان لب‌هایش را تر کرد و خیره در چشمان منتظر باران گفت: «انتخابم کسی بجز توماج نیست.»

باران خندید. سها پوفی کشید و گفت: «زهر مار!»

باران یکدفعه جدی شد و گفت: «چرت نگو بابا!»

سها با اخمی گفت: «شوخی نیست. من توماج رو دوست دارم!» 

باران لبش را گزید و با چشمان وحشت زده اش گفت: «هیچ می‌فهمی چی میگی؟ زده به سرت؟توماج؟! وای باورم نمیشه!»

_بابت جزوه ها ممنون.

می‌خواست برود که باران جلویش را گرفت. هنوز هضم آنچه که شنیده برایش سخت بود. کلمات را در ذهنش برای گفتن جمله ای کنار هم گذاشت و گفت: «یه دقیقه صبر کن، واضح بگو چه خبره!» 

_واضح تر بلد نیستم بگم. 

_دیونه اون هم سن باباته!

_مگه بابام چند سالشه؟ فقط زود ازدواج کرده واگرنه هم سن و سال هاش هنوز مجردن! 

_اره مجردن، ولی زنشون یکی هم سن خودشونه نه یکی که جای بچه اشون باشه!توماج با تو چیکار کرده؟ چی تو گوشت خونده که هوایی شدی؟

سها عصبی گفت: «بفهم چی میگی! توماج هیچی نگفته. قراره خودم شب تولدش بهش بگم.» 

_سها تورو خدا از این حرفها نزن! تپش قلب گرفتم، حالم بد شده. داری منو می ترسونی! 

_نترس! من فقط عشق واقعیم رو پیدا کردم. اگه قرار نیست برام خوشحالی کنی، پس چرت و پرت تحویلم نده.

سپس بازویش را از دست باران رها کرد و با گام‌ هایی بلند از مقابل چشمان وحشت زده او دور شد.


***

سها مدتها برای شب تولد توماج برنامه ریزی می‌کرد. اینکه چطور به نحوی او را از خانه بیرون بکشاند تا خانه را تزئین کند، ذهنش را حسابی مغشوش ساخته بود. دلش نمی خواست پدر و مادرش از جریان تولد با خبر شوند چرا که می خواست به عشقش اعتراف کند و حضور آنها مانع از انجام آن کار می شد.

در یک تصمیم ناگهانی قرار بود همان شب ، مهران به همراه توماج به استخر بروند و سها که در پوست خود نمی‌گنجید؛ از روز قبل کیک را سفارش داد و نزدیک رفتن آن‌ دو به استخر، به افروز گفت که حال باران خوب نیست و باید به دیدارش برود. سر راه بادکنک های باد شده‌ و کیکی که سفارش داده بود، تحویل گرفت و به خانه توماج رفت. خوشحال بود که توماج کلید یدک را به آنها داده بود. فوری به محض رسیدن دست به کار شد. اول خانه را مرتب کرد و بعد گل برگ های پر پر شده را روی میز ریخت. بادکنک ها را بالای میز رها کرد. به انتهای  روبان های آویزان شده که پنجا سانت از میز فاصله داشت، برگه یادداشتی چسباند. روی هر کدام جمله ای نوشته بود. برای آشپزی فرصت نداشت. از رستوران غذا مورد علاقه توماج را سفارش داد. مقابل آیینه ایستاد. شومیز آبی نفتی با شلوار جین سفید به تن کرده بود. موهایش را دور شانه پخش کرد. کمی مضطرب بود و هیجان داشت. 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 13 

بعد از گذشت مدتی  با مادرش تماس گرفت و  ضمن گفتن اینکه  تا ساعتی دیگر با آژانس به خانه باز می‌گردد؛ پرسید پدرش بازگشته یا نه. 
افروز _چند دقیقه پیش تماس گرفت و  گفت نزدیک خونه توماج ِ

سها ترسیده پرسيد : «می خواد بره خونه توماج؟»

_نه فقط توماج رو می رسونه.

سها نفس آسوده ای کشيد و همانطور که شمع های روی میز را روشن مي‌کرد، ارتباط را قطع و فوری چراغ سالن را خاموش کرد. مدتی نگذشت که صدای چرخش کلید در قفل نشان از آمدن توماج بود. سها لبش را گزید. خوشحال بود که در به سالن دید نداشت. توماج داخل شد و از راهروی ال مانند عبور کرد. دست برد تا چراغ را روشن کند؛ که از دیدن شمع و کیک چندلحظه بی حرکت ماند و بعد کلید را روشن کرد. سها کف زد و گفت: «تولدت مبارک!»

توماج حیرت زده لبخند عمیقی زد. زبانش بند رفته بود. به خیال آنکه مهران و افروز هم هستند، برگشت تا در را باز کند، که سها گفت :«کجا میری؟»

_درو برای مهران باز کنم. 

_کسی پشت در  نیست! 

_تو تنهایی؟!

سها سرش را به علامت مثبت تکان داد. توماج با گام هایی آهسته به سمت میز رفت و گفت: «چه کار کردی وروجک! خیلی غافلگیر شدم. چرا به افروز و مهران نگفتی؟» 

_چون می‌خواستم تنها باشیم. نمی‌خواهی شمع ها رو فوت کنی؟

توماج نگاه از او گرفت و لبخندی روی لب راند. شمع 41 سالگی اش را فوت کرد. سها برایش دست زد. توماج به نوشته های روی روبان نگاه کرد. «با تو دنیام یه شکل دیگه است، میشه تمام زندگیم بشی؟»، «تو تنها دلیل حال خوب منی»،  «چقدر خوبه که هستی»،  «گرمای دستات آرامش منه»

صدای سها باعث شد سرش را پایین بیاورد.

_اینم از کادو!

توماج جعبه را باز کرد و با دیدن ادکلن خندید. سها گفت: «دیدم خیلی برات سخته که ادکلنت رو عوض کنی؛ این شد که خودم دست به کار شدم!»

توماج نزدیک گردنش اسپری کرد و بو کشید. 

_عاليه! ولی این ادکلن خیلی گرونه چرا زحمت کشیدی؟

ناخودآگاه نگاهش باز هم سمت نوشته ها کشیده شد. خواندن آن جملات حالش را دگرگون کرد و افکارش را بهم ریخت. سها گفت: «قابلت رو نداره . بیا بریم شام بخوریم تا سرد نشده. ته چین سفارش دادم.»

توماج لبخند زورکی زد و گفت : «مامانت نگران نشه؟ بهتره نیست بری خونه؟!» 

_نه، گفتم خونه بارانم. 

_دروغ گفتی؟

سها بی تفاوت گفت: «خب مجبور شدم!» 

_فکر نمی‌کنم!

سها بی توجه به آشپزخانه رفت و میز را حاضر کرد. توماج مُرَدد جلو رفت و پرسید: «چرا به افروز و مهران نگفتی؟»

سها در آرامش پشت میز نشست. سکوتش توماج را کلافه کرده بود. او هم مقابل سها نشست. میلی به خوردن نداشت. به سها که غذا می خورد نگریست و کلافه گفت: «اونوقت مامانت قرار نیست بفهمه که اینجا بودی؟» 

_نه. توماج صبر کن غذامون رو بخوریم بعد صبحت می کنیم.

توماج ابروهایش را بالا برد و پرسید: «توماج؟!» 

سها با دیدن چهره متعجب او گفت: «اشکال داره بهت بگم توماج؟ عمو یه ذره سنگین نیست؟»

سپس چشمکی زد. توماج نفس پر صدایی کشید و گفت: «الان صحبت می‌کنیم بعدا دیره!» 

سپس منتظر به دهان سها چشم دوخت. سها لبخند زنان گفت: «تو شروع کن!» 

توماج با همان لحن متعجبش گفت: «من چی بگم؟» 

_من این موقعیت رو فراهم کردم تا بتونی حرف دلت رو بزنی، می‌خواستم خیالت رو راحت کنم و بگم منم همون حسی رو که تو داری، دارم!» 

توماج گیج شده بود. چینی به پیشانی انداخت وگفت: «متوجه منظورت نمی‌شم !» 

_راحت باش توماج. 

_من اصلا تو رو نمی فهمم!

سها دلخور گفت: «داری ناراحتم می‌کنی!»

توماج نمی‌خواست حدسش به یقین تبدیل شود می خواست خود را به نفهمی بزند بلکم سها این گفت و گو را ادامه ندهد.

ویرایش شده در توسط atena_tf

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 14 

از جا  برخاست و گفت: «دیر وقته، بلند شو تا خونه برسونمت.»

سها عصبی گفت: «این رفتار یعنی چی؟» 

_ من فقط میل ندارم شام بخورم. بابت امشب خیلی زحمت کشیدی، واقعا ممنونم.

سها کلافه مقابلش ایستاد و گفت: «توماج من عاشقت شدم!»

توماج با چشمان از حدقه درآمده به او خیره شد و زیر لب گفت: «چی میگی سها؟ شوخیت گرفته؟»

سها یکه ای خورد و گفت: «یعنی چی؟ این چه سوالیه؟» 

_باور نمی‌کنم این تو باشی که این حرفها رو میزنه! 

_یعنی می خوایی بگی تو نمی‌دونستی؟ تو این حس رو به من نداری؟ 

_نه این چه حرفیه؟ تو چت شده؟ من عمو توماجتم سها... عمو توماج!

_نمی خوام عمو توماجم باشی!

توماج کلافه پنجه لای موهایش برد و گفت: «تمومش کن، راه بیفت بریم.» 

سها درمانده گفت: «همین؟ جواب احساساتم اینه؟» 

_جوابی نداره. راه بیفت!

سها به گریه افتاد. قلبش شکسته بود. اصلا فکرش را نمی کرد آنطور پس زده شود. با بغض گفت: «توماج اینطوری نباش!»

توماج با تحکم گفت: «بهم نگو توماج!»

سها صدایش را بالا برد و گفت: «نمی‌خوام بهت بگم عمو! اصلا تو مگه عموی منی؟» 

توماج دو دستش را روی شقیقه اش گذاشت و گفت: «وای سها... زده به سرت!» 

_اره زده به سرم،دیونه ام... دیونه تو!

توماج از عصبانیت کبود شده بود. انگار در کوره ای گیر افتاده و راه فراری نداشت. حالت تهوع گرفته بود و گلویش از فرط خشکی بهم چسبیده بود. زیر لب گفت: «چی شد که اینطوری شد؟» 

_از خودت بپرس! تو اینقدر خوبی که نمیشه عاشقت نشد. اینقدر خواستنی هستی که نمیشه...

توماج میان کلامش پرید و گفت: «خواهش میکنم تمومش کن!»

سها اشکهای داغش را کنار زد وگفت: «چطور دلت میاد اینقدر بی تفاوت باشی؟ اولین باره که این حس رو به کسی دارم، توماج من دوستت دارم!» 

_این دوست داشتن اشتباهه عزیز من! 

_کجاش اشتباهه؟ قانعم کن! 

_من همسن بابات هستم! یادت رفته؟

_خب باشی. سن فقط یه عددِ. این دلیلت واقعا پیش پا افتاده است!

توماج از کوره به در شد و با فریاد گفت: «من عاشقت نیستم، دوستت ندارم و این دلیل کافیه تا دیگه ادامه ندی.

سها وارفته نگاهش کرد. اشک‌هایش همچو سیلی جاری بود، هق هق درد مندش در خانه پیچید. توماج مستأصل روی مبل ولو شد. طاقت شنیدن صدای گريه او را نداشت. سها در میان گریه نالید: «دروغ میگی، دوستم داری!»

توماج برای چند لحظه چشمانش را بست و دوباره باز کرد و گفت: «اره ولی نه اون دوست داشتنی که تو فکر توئه، سها اصلا انتظار نداشتم یه روز  جلوم بایستی و این حرفها رو بزنی. تو قانعم کن که یکدفعه چی شد؟ مغزم داره منفجر میشه. من چه کار کردم که بد برداشت کردی؟» 

_خودت گفتی عشق تو یه لحظه اتفاق میفته. یه نگاه، یه لبخند، زندگی آدم رو زیر و رو میکنه. از من نپرس چرا عاشقت شدم چون نمی‌دونم! 

_چرا احساسات رو سرکوب نکردی؟ چرا به زبون آوردی؟

_دلیل نداشت سرکوبش کنم! 

_فقط می‌تونم بگم متاسفم!

سها سراسیمه پالتو اش را برداشت و از خانه بیرون رفت. توماج هم به دنبالش.

_صبر کن برسونمت! 

_زحمت نکش.

سها تقریبا می دوید.توماح بند کیفش را گرفت و کشید.

_با این حال نرو. صبر کن سها! 

سها با حرص بند کیفش را آزاد کرد و گفت: «تنهام بزار، برو خونه و استراحت کن. برات مهم نباشه که چه بلایی قراره سرم بیاد.» 

توماج مبهوت به او که هر لحظه دورتر می شد خیره ماند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 15 

***

باران به چهره ماتم زده سها نگریست و متاثر گفت : «نسکافت سرد شد، اصلا قیافت رو دیدی؟ این چه وضعشه؟»

سها آهی کشید و گفت: «از اینکه بهش گفتم پشیمونم، یک هفته است ازش خبری ندارم. اگه دیگه نخواد منو ببینه؟ وای اگه برگرده سوئد چی؟»

باران دست روی پیشانی گذاشت و گفت: «سها اینقدر این جملات رو گفتی دیگه داری حالم رو بهم می زنی!»

سها به گریه افتاد و گفت: «اگه بهش نمی‌گفتم بیشتر می دیدمش.» 

_چقدر بهت گفتم کار درستی نیست. گوش ندادی دیگه! 

_من اصلا فکر نمی کردم توماج اینطوری برخورد کنه!

_ تو خیلی بچه ای که فکر کردی توماج هم دوستت داره، به خدا جرأت نکردم به پارسا بگم چه مرگته، روزی چند بار می‌پرسه باهات حرف زدم یا نه؟ آخه چطور پارسا رو که‌ این همه دوستت داره ول کردی چسبیدی به یکی مثل توماج! عزیزم اون خیلی از تو بزرگتره، دنیای شما با هم فرق داره چرا عاقلانه فکر نمی‌کنی ؟

_من می خوامش، برام مهم نیست!

_میشه بگی چرا می خوایی؟

_چون وجودش آرومم می‌کنه، چون همیشه حواسش بهم هست، چون خیلی عاقله و یه مرد واقعیه،خیلی هم متعهد و وفادار. برعکس پسر های این دوره و زمونه  که امروز عاشقن و فردا فارغ!  هیچ چیز دیگه برام اهمییت نداره و هرکاری می‌کنم تا به دستش بیارم.

_نمی‌خوام آسیب ببینی!

سها برخاست و با پشت دست اشک هایش را کنار زد و گفت: «برام مهم نیست ارزشش رو داره، الان هم میرم دیدنش!»

کوله اش را برداشت و در قابل چشمان نگران باران از کافی شاپ بیرون آمد. مسیر طولانی را پیاده روی کرد و افکارش را سروسامان داد. هر چه با خود کلنجار رفت؛ توانایی مقابله با او را پیدا نکرد. از رفتن به خانه اش منصرف شد.

یک هفته دیگر هم گذشت و از توماج خبری نشد. سها کلافه از پدرش پرسید: «چه خبر از توماج؟»

مهران چپ، چپ نگاهش کرد و گفت: «توماج یعنی چی؟ مگه هم کلاسیت رو صدا میزنی؟»

سها پوفی کرد و گفت: «الان که اینجا نیست!  لطفا سوالم رو جواب بده.» 

_ آنفولانزا گرفته.

چیزی در دل سها هوری پایین ریخت. فوری گفت: «توماج مریضه و شما هیچی نگفتی؟ واقعا که!»

مهران ابرو بالا داد و متعجب گفت: «چیه حالا شلوغش می‌کنی ؟ یه سرماخوردگی ساده است. خودش گفت کسی نره تا نقاهتش رو بگذرونه.» 

_اخه تک و تنها تو اون خونه کسی نیست آب و نون بهش بده. من الان میرم اونجا!» 

_لازم نکرده!

_ولی من میرم.

افروز که تا آن لحظه ساکت بود گفت: «این وقت شب کجا می‌خوایی بری؟» 

_شب نیست، ساعت شش و نیمه. میرم و زود برمی‌گردم.

مهران نفس پر صدایی کشید و گفت: «خیلی خب برو حاضر شو من میام.» 

تا وقتی به آن جا برسند؛ سها صد بار مرد و زنده شد. توماج که در را برایشان باز کرد و سها چهره رنگ پریده و چشمان گود رفته اش را دید، بغضش گرفت. به سختی سلام کرد . توماج زیر لب جوابش را داد. مهران دستی به شانه توماج زد و گفت: «چیکار کردی با خودت؟»

توماج با صدای گرفته گفت: «چرا اومدین؟ بهت گفتم که خوبم.» 

_بله منتها سها خانم کم مونده بود با لنگه کفش بیفته به جونم که چرا نگفتم سرما خوردی!

توماج بدون توجه به سها گفت: «خوبم بابا، بادمجون بم آفت نداره!» 

_منم گفتم بهش.

توماج خواست بخندد اما سرفه مجالش نداد. سها فوری به آشپزخانه رفت و آب گرم آورد. توماج بدون حرف لیوان را گرفت و به سختی جرعه ای نوشید.

ویرایش شده در توسط atena_tf

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 16

سها که اجاق گاز خاموش را دیده بود، برای پخت سوپ دست به کار شد. همان طور که از فريزر گوشت بیرون می آورد گفت:

_بابا برو یکم سیب زمینی و هویج بخر تا سوپ بپزم.

توماج _لازم نیست،زحمت نکش!

_زحمتی نیست!

مهران مداخله کرد و گفت:  «توماج هیچ وقت سوپ نمی خوره!» 

سها_ولی باید بخوره! بابا لطفا برو بخر.

توماج با لحن جدی گفت: «گفتم لازم نیست! بیا بشین.

سها بی توجه رو به مهران گفت: «بابا اگه نمیری خودم برم؟»

مهران نُچی کرد و همان طور که بر می  برخاست گفت : «اسیر شدیم از دست این دختر!»

 توماج سعی داشت مانع رفتن او بشود. در آخر مهران گفت: « رو حرف سها خانم که نمیشه حرف زد! میرم و زود میام.»

سها پشت کانتر آشپزخانه ایستاد و گفت: «چرا مواظب خودت نبودی؟» 

توماج حتی زحمت نگاه کردن به او را به خود نداد. قرصی از روی میز برداشت و به دهان گذاشت و با جرعه ای آب پایین داد. سها غمزده نفس پر صدایی کشید و مشغول خرد کردن پیاز شد و در قابلمه ریخت. سپس رفت تا ظروف کثیف را از پذیرایی بردارد که صدای خالی از احساس توماج دلش را لرزاند.

_نمی‌خواد بهشون دست بزنی!

سها بی توجه ظروف را به آشپزخانه برد و دوباره بازگشت تا روی کاناپه را مرتب کند.  بالشت و کوسن را از روی کاناپه برداشت. همان موقع که پتو را تا می زد، توماج پتو را از دستش کشید و گفت:

_مگه با تو نیستم؟ اصلا کی گفت سر خود بلند بشی بیایی اینجا؟ برگرد خونتون!

سها بدون آنکه پلک بزند، با ناباوری به او خیره بود. با صدای مرتعش گفت: «احساس می‌کنم اصلا نمی شناسمت!

توماج با همان لحن جدی گفت: «کاملا درسته! تو اصلا منو نمی‌شناسی . هنوز اون روی منو ندیدی!» 

_تظاهر نکن آدم بدی هستی چون بلد نیستی. چون این رفتار ها باعث نمیشه دیگه دوستت نداشته باشم! 

_اگه می دونستی با گفتن هر کدوم از این جمله هات چقدر از چشمم میفتی...

سها میان کلامش آمد و گفت:« باشه خفه میشم ،ولی اینقدر تلخ نباش!»

توماج گوشه پتو را رها کرد و به سرفه افتاد. سرفه ای  بی وقفه. صورتش کبود شد و رگ های گردنش بیرون زد. سها سراسیمه برایش آب آورد اما او دستش را پس زد و خودش را به سرویس بهداشتی رساند. سها مغموم به آشپزخانه رفت و به اشک‌هایش اجازه باریدن داد.

***
با شنیدن صدای مادرش چشم گشود. قاب عکس توماج هنوز در آغوشش بود. سرش همچون دیگی بزرگ شده و درد می کرد. به سختی در جایش نشست. افروز در آستانه در ایستاد و با دیدن چهره ورم کرده سها گفت:

_از کی خوابی؟ بلند شو شب بد خواب میشی.

سها موهایش را پشت گوشش زد. وقایع صبح مقابل چشمانش جان گرفت. آهی از سر حسرت کشید و زیر لب گفت: «اگه دوستم نداری چرا وقتی فهمدی می خوام خودکشی کنم با اون سرعت اومدی؟»

برخاست و سلانه، سلانه به پذیرایی رفت. رو به مادرش گفت: «چرا اینقدر زود اومدی خونه؟» 

_کارم زود تموم شد گفتم بیام خونه رو مرتب کنم. تو که اصلا به روی خودت نمیاری!

سها آهی کشید و روی مبل چمباتمه زد. افروز موشکافانه به سها نگریست. چند روزی میشد که او سخت در لاک خود فرو رفته و خبری از شیطنت هایش نبود. همانطور که میوه در ظرف می گذاشت گفت: «مثل قورباغه نشین! پاهات رو صاف کن، قوز نکن.»

سها که انگار نشنیده باشد،بی توجه به تلویزیون خاموش خیره بود. افروز ظرف میوه را برداشت و نزدیک او نشست. بازویش را نیشگون گرفت. سها ترسیده از جا پرید و معترض بازویش را ماساژ داد. افروز پرسید:

_به چی فکر می‌کنی ؟ هیچ معلومه چته؟

سها تنها آه کشید. افروز سیبی به دستش داد و گفت: «جدیدا مشکلی برات پیش اومده؟» 

_چیزی نیست. 

_اگه چیزی باشه به مامان میگی دیگه اره؟

سها زورکی لبخند زد و گفت: «اره مامان خوشگلم.» 

به جبران اتفاقاتی که صبح رخ داده بود؛ سها تصمیم گرفت روز بعد به خانه توماج برود. چند شاخه رز قرمز خریداری کرد و از خدا خواست توماج خانه نباشد. با پدرش تماس گرفت و از توماج پرسید.

مهران _برای چی سراغش رو می‌گیری ؟

_می‌خواستم بعد از ظهر باهاش برم بیرون ولی موبایلش رو جواب نداد! 

_پنجشنبه ها میره بهشت زهرا دیگه، حتما متوجه نشده تماس گرفتی. هر جا باشه تا ظهر برمي گرده.

سها خوشحال خداحافظی کرد و آسوده خاطر به خانه توماج رفت. گل ها را در گلدان گذاشت و کمی خانه را مرتب کرد. از  سوپی که دیروز پخته، هنوز کمی مانده بود. فوری برای پخت غذا دست به کار شد. چقدر غصه دار بود. اشک هایش بی اختیار روی گونه روان شد. کارهایش که به اتمام رسید؛ فوری لباس پوشید و برگه ای برداشت. رویش چیزی نوشت و روی میز، کنار گلدان گذاشت. سپس خانه را ترک کرد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 17 

بی حوصله کلید در قفل چرخاند و داخل شد. بو کشید و متعجب جلو رفت. با دیدن اجاق روشن با شعله کم و عطر قیمه ای که در خانه پیچیده بود؛ چند لحظه بدون حرکت به قابلمه خیره ماند. توجه اش به گلهای گلدان افتاد. دسته کلیدش را روی میز می گذاشت که یادداشت سها را دید. «بخاطر دیروز معذرت می‌خوام. من هیچ وقت خودم رو نمی‌کشم ولی وقتی تو رو ندارم، وقتی منو نخواهی، مرده متحرکم!تو که اینقدر بی رحم نبوی! اصلا خبر داری شبانه روز کارم شده گریه؟»

توماج کلافه کمی در خانه قدم زد. تصمیمش را گرفت. باید با او صحبت می کرد.


بعد از ظهر به سمت خانه مهران حرکت کرد. افروز با دیدنش خوشحال شد و از بی معرفتی اش گلایه کرد. سها صدای توماج را شنیده بود اما جرات نداشت از اتاقش بیرون بیاید. قلبش با شدت می کوبید و صدایش آنقدر بلند بود که به سختی حر فهای توماج را متوجه می‌شد. آمدن توماج به آنجا برای قلب منتظرش نشانه ای بود که می خواست از فرط خوشی ساعتها بی وقفه بدود. افروز صدایش زد گفت :

_سها بیا دیگه عمو توماج اومده .

توماج لبخند تلخی زد و زیر لب واژه عمو را تکرار کرد. سها به خود بد و بیراه می گفت. تا چند دقیقه پیش برای دیدار توماج به خدا التماس می کرد، اما حالا نمی دانست چرا توان مقابله با او را ندارد. آنقدر معطل کرد و در افکارش غرق بود، که با صدای ضرباتی که به در خورد از جا پرید. در به آرامی باز شد و قامت توماج که در قاب در نمایان شد سها یکه ای خورد. مبهوت نگاهش می کرد. توماج به آرامی گفت:

_حاضر شو بریم بیرون، باید با هم صحبت کنیم.

سها به جای خالی اش خیره بود. کمی زمان برد تا حرفهای او را درک کرد و بعد از آن انگار که در این زمان و مکان نباشد، نفهمید چطور لباس به تن کرده و از اتاق بیرون رفته. افروز با دیدن چهره رنگ پریده دخترش پرسيد:

_سها جان حالت خوبه؟

توماج نگاهش را به سها داد. سها با سر حرف مادرش را تایید کرد و دنبال توماج روانه شد. تا رسیدن به ابتدای کوچه هیچ کلامی بینشان رد و بدل نشد. توماج برای تاکسی دست بلند کرد و با توقفش، سوار شدند. سها به دست توماج که روی زانو گذاشته بود نگریست. به نرمی دستش را روی دست او گذاشت. اما توماج فوری دستش را عقب کشید. سها که حسابی توی ذوقش خورده بود با خود گفت:

_نباید امیدوارم می‌شدم !

توماج می خواست به کافه بروند اما سها که نفس کم آورده بود، اکسیژن می خواست. دلش مکانی بی هیچ چهارچوب و سقف می خواست تا توان شنيدن حرفهای تلخ توماج را داشته باشد و اندک اکسیژنی، که به ریه هایش وارد شود و از خفگی نجاتش دهد.  توماج موافقت کرد و به پارکی در همان حوالی رفتند. مقابل هم پشت میز آلاچیق نشستند. سکوت سختی حکم فرما بود و هیچ کدام سخن نمی گفتند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 18 

توماج کلافه هی چنگ لای موهایش می برد و سها با انگشتان دستش ور می رفت. در آخر بی طاقت گفت: «شروع کن!من خودم رو برای شنیدن حرفهای تلخت آماده کردم.»

توماج که انگار رشته کلام را یافته بود، گفت: «تلخ نیست. واقعیته!» 

_واقعیت یعنی چی؟ توضیح بده لطفا!

_واقعیت یعنی همین چیزی که داری می‌بینی. 

_واقعیت از دید من، با واقعیت از دید تو فرق داره! 

_فرق داره چون من دارم منطقی به این موضوع نگاه می‌کنم. 

_منطق یعنی چی؟ یعنی اینکه مانع علاقه مند شدنت به من بشه؟

_سها! تو الان دچار هیجانات شدی و فقط داری این بازه از زمان رو می‌بینی . تو اصلا به چند سال آینده فکر کردی؟

_آره تو ذهنم زندگیم رو در کنار تو تجسم کردم. نه یکسال، نه دوسال، تا همیشه...

_سها من الان 41 سالمه، بیست سال آینده وقتی که هم سن من بشی دیگه از من هیچی باقی نمی مونه. من به فکر آینده توام، تو حق داری در کنار کسی باشی که هم سن خودت باشه. یکی که مثل خودت عاشق ماجراجویی باشه. نه یکی مثل من که همه این راه هایی که تو می‌خواهی بری و تجربه کسب کنی از قبل رفته باشه.

سها بی تفاوت گفت : «برام مهم نیست!» 

توماج چند ثانیه سکوت کرد و در آخر پرسید: «چرا انتخابت یکی مثل منه؟» 

_چون می‌تونم با خیال راحت بهت تکیه کنم. تو حواست به همه چیز هست. خوب و بد رو از هم تشخیص میدی. بوی امنیت میدی و من فقط همین رو می‌خوام . اینکه یکی باشه تا باقی روزها دلم به بودنش قرص باشه. تو ثابت کردی که چقدر وفاداری و چقدر عاشقانه به پای کسی که دوستش داری می مونی، چقدر از جون و دل براش مایه میزاری. تو پر از تجربه ای. من نمی خوام تمام لحظات قشنگم رو از دست یه پسر که هیچی از زندگی نمی‌دونه حرص بخورم. نمی‌خوام با هم سن خودم ازدواج کنم. اصلا دلم نمی‌خواد ماجراجویی کنم! توماج اینقدر سختش نکن. من در کنار تو حالم خوبه، حتی با وجود این همه تفاوت!

_این نظر توئه. نظر من... (سها میان کلامش آمد گفت):

_توماج خواهش می‌کنم!

توماج از کوره به در شد و گفت: «خواهش می‌کنی چی؟ تو از من چی می خواهی سها ؟ تو، تو بغل من بزرگ شدی. تا دیروز عمو توماجت بودم. چطور از گفتن این حرفها شرم نداری؟» 

_گفتم که نمی‌خوام عموم باشی! 

توماج با فک های منقبض شده به او خیره ماند. سها هم که دیگر جلودار اشکهایش نبود؛ همان طور که می گریست، گفت:

_باشه مخالفت کن ولی من تا آخر عمرم ازدواج نمی‌کنم. 

توماج بی حوصله گفت : «مثل بچه ها صحبت نکن!» 

سها با دست صورتش را پوشاند و هق، هقش قلب توماج را لرزاند و او را بر سر دوراهی قرار داد. سها جوری بی قراری می‌کرد و اشک می ریخت که تحت تأثیر قرار گرفت. نمی‌دانست اسم رفتارهای سها را چه بگذارد؟ سها عاشق شده بود یا دچار احساسات زود گذر؟ حس پدرانه اش گل کرد. برخاست و کنارش نشست و دست نوازش به سرش کشید. سها بریده، بریده گفت: «دوستت دارم توماج! بیشتر از هر کسی تو این دنیا.» 

توماج با لحن آرامی گفت : «منم دوستت دارم سها! ولی از من نخواه همچنین چیزی رو قبول کنم.» 

سها با قلبی مالامال از اندوه برخاست و در یک چشم بر هم زدن از جلوی چشمان توماج گریخت. با تمام توان می دوید. می خواست از او دور شود. طاقت نداشت‌ توماج از نخواستنش سخن بگوید و قلبش را لبریز از نا امیدی کند. او به امید نیاز داشت. حتی به کوچکترین توجه ای راضی بود. توماج  دنبال سها روانه شد. نباید تنهایش می گذاشت. تا خانه او را بدرقه کرد. افروز برای شام منتظرش بود. نمی توانست نرود. قبل از وارد شدن به خانه، از سها خواست کمی طبیعی رفتار کند تا توجه افروز و مهران جلب نشود. سها به محض رسیدن به حمام رفت و یک دل سیر گریست. تصمیم تازه ای گرفت. باید جور دیگری با توماج برخورد می کرد. نمی‌خواست در حضورش آه و ناله کند. باید برای به دست آوردن دلش، ترفند های دیگری را به کار می برد.

 موهای نم دارش را دور شانه پخش کرد. بلوز شلواری پوشید، رژ کمرنگی به لبان رنگ پریده اش زد و از اتاق خارج شد. به کمک مادرش رفت و با انرژی میز شام را مهیا کرد و برای نشستن، صندلی کنار توماج را انتخاب کرد. توماج تمام تلاشش را می کرد نگاهش به او نیفتد و سها تمام حواسش به او بود. دست به سمت هر چه دراز می کرد، سها زودتر بر می داشت و به دستش می داد. توماج کلافه شده بود و علارغم اصرارهای افروز از خوردن دست کشید. موبایل سها به صدا در آمد. خود را به اتاقش رساند. پارسا پشت خط بود. با مکث ارتباط را وصل کرد و سلام داد. صدای سرد پارسا قلبش را لرزاند. 

_بیا پایین باید با هم صحبت کنیم. 

کمی زمان برد تا سها افکارش را جمع و جور کرد. حتما موضوع مهمی بوده که پارسا بدون هیچ سلام و احوال پرسی از او خواسته بود خانه را ترک کند. 

 

 

ویرایش شده در توسط atena_tf

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 19

مهران با دیدن سها که لباس پوشیده بود، گفت : «کجا به سلامتی؟»

_پارسا پایین منتظر منه.

افروز _خب بگو بیاد بالا!

_گفت برم پایین! باید برم ببینم موضوع چیه!

سپس متعجب از خانه خارج شد. ماشین او را مقابل خانه دید، فوری سوار شد و گفت: «حالت خوبه پارسا؟ این وقت شب اینجا چه کار می‌کنی؟» 

به چهره خسته و بهم ریخته او نگریست. پارسا با لحنی نه چندان آرام گفت:

 _چونکه طاقت نیاوردم تا فردا صبر کنم! 

_خب چی شده؟ داری منو نگران میکنی! 

پارسا نفس پر صدایی کشید و گفت : «تکلیف منو مشخص کن!» 

سها ابرو بالا داد و پرسید: «چه تکلیفی؟!» 

_من خیلی وقته منتظر جوابم. تو دیگه شورش رو درآوردی!

سها متحير از شنیدن صدای بلند او گفت: «من ازت خواستم منتظر بمونی؟»

پارسا با چشمان گشاد شده نگاهش می کرد و تند، تند نفس می کشید.

پارسا _چرا اینقدر عوض شدی؟ چرا همش از من فرار می‌کنی؟

سها کلافه گوشه لبش را جوید. از مواجه شدن با همچين روزی واهمه داشت. پارسا بهترین دوستش بود و لحظات خوبی را با هم گذرانده بودند. منکر علاقه قلبی اش به او نمی شد. اما همه چيز با آمدن توماج بهم ریخته بود. با جان کندن گفت : «اگه جوابم مثبت بود این همه مدت منتظرت نمی ذاشتم!»

پارسا با همان لحن بلند گفت : «یعنی چی؟ توضیح بده تا بفهمم!» 

_جوابم منفیه!

پارسا مشتش را روی فرمان کوبید و گفت: «این مسخره بازی ها چیه؟ کی پشت این قضیه است؟ کی قراره جای من رو بگیره؟ کی از من به چشم تو بهتر بوده که می خواهی پشت بکنی به همه روزهایی که با هم گذروندیم، به همه نقشه هایی که برای آینده داشتیم!»

سها به سختی گفت: «کسی نیست!»

پارسا با صدایی که دل سها را می لرزاند گفت: «پس یه دلیل برای جوای منفیت بیار!»

سها از او ترسیده بود . پارسای همیشه آرام و شوخ، با آن چشمان قرمز و از حدقه در آمده جوری اخم کرده و می غرید که توانی برای قلب بی تاب سها نگذاشته بود. با صدایی لرزان گفت: «ما فقط می تونیم دوستهای خوبی برای هم باشیم!»

پارسا بی طاقت اما شمرده، شمرده گفت: «پرسیدم کی قراره جای منو بگیره؟» 

_برای تو چه فرقی می کنه؟

_بگو کیه؟

سها در بد شرایطی گیر افتاده بود. سکوتش که به درازا کشید پارسا فریاد زد: « دِ حرف بزن!»

سها تکانی خورد و فوری گفت: «نمی‌خواستم اینطوری بشه، واقعا متاسفم.»

این را گفت و پیاده‌ شد. به سمت ساختمان دوید. پارسا هم دنبالش. سها در را هل داد و گفت: «دنبالم نیا!»

سپس داخل شد. با گام‌ های بلند خود را به آسانسور رساند. دکمه ای فشرد و رو به پارسا گفت: «برو پارسا، لطفا برو.»

سپس مقابل در ایستاد و مانع از ورود او به آسانسور شد. پارسا او را به عقب هل داد و دکمه را فشرد. سها وحشت‌زده به چهره کبود پارسا نگریست. زبانش سنگین شده و حرفش نمی آمد.  با توقف آسانسور، پارسا بازوی سها را گرفت و دنبال خود کشاند. در خانه نیمه باز بود. بدون در زدن داخل شد. مهران با دیدنش گفت: «به به پارسا خان! کم پیدایی.»

افروز با مشاهده چهره‌ برافروخته آندو پرسید: «چیزی شده؟»

پارسا با دیدن توماج با پوزخندی گفت: «چه خوب که شما هم اینجایی!»

سها دل، دل می زد. نمی دانست قرار است چه اتفاقی بیفتد. 

مهران _چرا جلوی در ایستادی؟ شام خوردی؟

پارسا به تندی گفت: «چطور می‌تونم شام بخورم؟»

مهران متعجب اول نگاهی به افروز انداخت و سپس از پارسا پرسید مشکل چیست. پارسا نگاه نفرت بارش را نثار چشمان متعجب توماج کرد و گفت: «بهتره شما بگی.»

توماج گیج به نظر می رسید. اخم کوچیکی بین ابروانش نشست و گفت: «متوجه نمیشم!» 

_خودت رو به اون راه نزن!

سها پا در میانی کرد و گفت: «چی میگی  پارسا؟»

پارسا عصبی غرید: «تو ساکت باش!»

مهران از جا برخاست و  کلافه گفت:  «پارسا درست توضیح بده بفهمیم اوضاع از چه قراره؟» 

_من چرا توضیح بدم؟ به دوستتون بگید توضیح بده که از وقتی برگشته زندگی منو خراب کرده.

توماج با مشاهده اشک های سها و رنگ پریده اش، تمامی ماجرا را دانست. در آرامش گفت: «داری اشتباه‌ می کنی پسر!» 

_انکار نکن. چی تو گوشش خوندی؟ چی بهش گفتی که از این رو به اون رو شده؟

سها گوشه پالتو او را کشید و گفت: «تمومش کن پارسا! درست حرف بزن.»

پارسا دست او را پس زد و با صدایی که از بغض مرتعش شده بود، رو به مهران گفت: «شما می دونستید چقدر سها رو دوست دارم. چطور اجازه می دید که...»

توماج میان کلامش آمد و گفت: «داری اشتباه‌ می کنی!»

پارسا نه صدای التماس های سها را می شنید، نه صدای قاطع توماج را. به سیم آخر زده بود. توماج دلش نمی خواست پارسا در مقابل مهران حرفهای نامربوطی بزند. جلو رفت و بازوی او را گرفت تا به سمت در هدایتش کند. پارسا دست او را پس زد و گفت: «آقا مهران متاسفم که اینو میگم ولی دوستت بدجور داره از اعتمادت سو استفاده میکنه، سها منو نمی‌خواد چون میگه عاشق توماج شده.»

افروز دست جلوی دهانش گرفت. توماج کبود شده و سر به زیر انداخت. مهران بهت زده به سها نگریست. سها همیشه برای آنکه چطور موضوع دلبستگی اش را به پدر و مادرش بگوید با خود کلنجار می رفت. اما هیچ گاه دوست نداشت این حرفها را از زبان پارسا بشنوند و توماجش را به خیانت در امانت متهم کنند. با گریه به سینه پارسا کوفت و گفت: «دهنت رو ببند این چریاندیات رو تمومش کن!»

پارسا با حرص گفت: «چیه نکنه می‌خوایی بگی حقیقت نداره؟» 

_نه! حقیقت این چیزی که میگی نیست.

مهران بی طاقت در حالی که صدایش بالا رفته بود، گفت: «یکی بگه اینجا چه خبره!»

سپس به آنها نزدیک شد و گفت: «توماج تو بگو!»

توماج حرفی برای گفتن نداشت. سها که به پهنای صورت اشک می‌ریخت، نالید : «بابا در مورد توماج اشتباه فکر نکن، توماج خیانت نکرده!»

دل را به دریا زد. باید از توماجش طرفداری می کرد. حال وقت آن رسیده بود که عشقش را در مقابل همه اعتراف کند. با صدایی لرزان گفت: «من عاشق توماج شدم!»

مهران یکه ای خورد. به سختی گفت: «هیچ می فهمی چی میگی؟»

سها مستقیم به چشمان پدرش زل زد و با لبهایی لرزان گفت : «اره من عاشقش شدم.»

مهران بی معطلی سیلی به صورت سها کوفت. در یک لحظه سکوت سنگینی حکم فرما شد و سپس با صدای گریه سها شکست. 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 20

پارسا که اصلا دلش نمی‌خواست سها را در آن وضع ببیند، با چشمان نمناک آن‌جا را ترک کرد. سها با گریه گفت: «من مستحق این رفتار نیستم! من یه انسانم و عاشق شدن حق طبیعیه منه.»

مهران  می خواست به سمت او حمله کند، که توماج سپر سها شد و دست مهران را که بالا رفته بود گرفت. مهران نگاه خشمگینش را به توماج دوخت، با حرص دستش را پس زد و گفت: «به من دست نزن!»

توماج که انگار سطل آب سردی رویش ریخته باشند، با ناباوری به مهران خیره ماند. سها بریده، بریده گفت: «بابا توماج هیچ تقصیری نداره.»

افروز مضطرب خود را به سها رساند. بازویش را گرفت، او را به اتاقش کشید و گفت: «دیونه شدی؟ این چه حرفهایی بود زدی؟ واقعی بود؟» 

_بله واقعي بود!

افروز با دست ضربه ای به گونه زد و گفت: «خجالت بکش سها!» 

_مامان تو رو خدا برو نذار بابا به توماج چیزی بگه.

افروز حیران اتاق را ترک کرد. اما توماج نبود. مهران روی مبل نشته و سیگار می کشید. متعجب پرسید: «توماج کجاست؟» 

_رفت... فرستادمش بره! 

_صبر می‌کردی تا باهاش صحبت کنیم. آخه چی شد یهو؟

_دیگه حرفی نمی مونه، هر چی که بین ما بود تموم شد!

افروز لبش را گزید و به آشپزخانه رفت. میز شام را جمع کرد. سها شماره باران را گرفت و به محض وصل شدن ارتباط  با گریه گفت: «فکر می‌کردم تو بهترین دوستمی ولی اشتباه می کردم!» 

_بسم الله چی شده؟

_یعنی این تو نبودی که همه چیز رو  کف دست پارسا گذاشته؟ پارسا اینجا بود، اومد همه چیز رو بهم ریخت. نمی بخشتون. 

_اون حق داشت که بدونه! 

_ولی تو حق نداشتی که بهش بگی، دیگه اسمت رو نمیارم. خداحافظ.

گریه مجالش نداد. کمی بعد که آرام شد، اتاق را ترک کرد. با ندیدن توماج پرسید: «توماج کجارفت؟»

افروز با چشم و ابرو اشاره داد که سکوت کند. سها بی توجه گفت: «خودش رفت؟ چرا گذاشتین بره؟»

مهران که پشتش به سها بود، غرید: «دهنت رو ببند و برگرد اتاقت!» 

_چرا باید دهنم رو ببندم؟

مهران به آنی برخاست و قلب افروز را  در سینه لرزاند. همانطور که دندان روی هم می فشرد گفت: «چون اگه نری و دهنت رو نبندی میام پر خونش می‌کنم!» 

_بابا من انتخابم همینه و از شما انتظار دارم حمایتم کنید.

مهران فریاد زد: «دیگه حق نداری توماج رو ببینی! به توماجم گفتم دیگه حق نداره بیاد اینجا، پس این نمایش مسخره ات رو تموم کن.» 

_چرا؟ شما خودت تاحالا عاشق نشدی؟

مهران به سمت او براق شد سها ترسید. اما کم نیاورد و گفت: «اگه بزنی دیگه تو این خونه نمی مونم!»

مهران سیلی کوبنده ای به دهان او کوفت و گفت: «برو ببینم کدوم گوری میری!»

سها بی معطلی به اتاقش رفت . لباس پوشید و فوری بازگشت‌. افروز با دیدنش دلواپس از عکس العمل مهران متذکرانه گفت: «سها تمومش کن!»

سها بی توجه در را باز کرد، کفشش را از جا کفشی برداشت. مهران خشمگین به سمتش دوید. سها بدون آنکه کفش به پا کند، وحشت‌زده پا به فرار گذاشت. مهران همچون شیر وحشی به دنبالش از پله ها پایین می آمد و هشدار می داد.

_سها وای به حالت اگه دستم بهت برسه!

سها پشیمان شده بود. اما دیگر دیر بود و نمی دانست اگر می ایستاد، چه بلایی سرش خواهد آمد. بادستهای لرزان در ساختمان را باز کرد و با تمام توان دوید.می دانست مهران بخاطر مچ پای جراحی شده اش فقط تا ابتدای کوچه می تواند دنبالش بیاید اما با این حال می ترسید و جرات نداشت پشت سرش را نگاه کند. چند کوچه که بی وقفه دوید، ایستاد و همانطور که کفش هایش را روی زمین می انداخت و به پا می‌کرد، پشت سرش را دید زد و خیالش راحت شد. لحظه ای از سرزنش کردن خود دست بر نمی داشت.تا خانه توماج راه زیادی نمانده بود. با گام هایی بلند به راه افتاد. 

به خانه توماج که رسید، بی معطلی زنگ در را فشرد و منتظر ماند. انگار توماج خانه نبود. چند بار دیگر زنگ زد و در آخر هراسان روی تک پله سرد و سنگی مقابل در  نشست و گریست. به پیشانی خود کوفت و گفت: «خدایا چرا موبایلم رو نیاوردم؟»

سرما رفته، رفته در وجودش رخنه کرد. فک هایش بهم می خورد و اشک هایش بند نمی آمد. سر روی زانو گذاشت و سعی کرد خود را راضی کند تا دیر تر نشده به خانه بازگردد. در همین فکر ها بود که صدای آشنایی شنید: «سها اینجا چه کار می کنی؟»

فوری سر بلند کرد و با دیدن توماج بغضش ترکید و گفت : «توماج کجا بودی؟»

توماج حیران پرسید: «چرا این جایی؟»

سها برخاست. توماج حال، زیر نور چراغ چهره اش را واضح تر دید. نگاهش روی زخم گوشه لبش افتاد. دل‌نگران گفت: «داری با خودت چیکار می‌کنی ؟»

سها با پشت دست اشک های داغش را کنار زد و گفت: «از خونه زدم بيرون، دیگه هم بر نمی گردم!» 

_این حرفها چیه؟ نباید این کارو می کردی، راه بیوفت بریم! 

_نه توماج! اگه برگردم بابا منو میکشه. 

_سها تو رو خدا بس کن، این وسط فقط تو داری آسیب می‌بینی. 

_بابا گفت دیگه حق نداری بیایی خونمون؟

توماج پاسخی نداد. سها غمزده گفت: «همش تقصیر پارسا شد، همه چیز رو بهم ریخت!» 

_راه بیوفت بریم.

لحنش آرام بود اما در صدایش نگرانی موج میزد. در عرض چند ثانیه اعتبارش را نزد بهترین دوست و برادرش از دست داده بود. دختری که برایش حکم پدر داشت، مقابلش اشک می ریخت و از دوست داشتنش می گفت. از آنکه دیگر نمی خواهد به خانه خودشان باز گردد چرا که می خواهد برای همیشه کنار او بماند.جواب اشک های سها را، جواب دل پاک و عشق زلالش را چه کسی باید می داد؟ اعتماد از دست رفته مهران را چطور باید باز می گرداند؟ آش نخورده و دهان سوخته بود. سینه اش سنگین شده و نفس کم آورده بود. برای آنکه اوضاع آشفته را کمی سامان دهد، فکری به سرش زد. به سختی گفت:

_بیا برگردیم، بابات رو راضی کن. اگه موافقت کرد منم مخالفتی ندارم.

سها اشک‌هایش را زندانی کرد، لبهای لرزانش به لبخند عمیقی مزین شد و متحیر گفت: «شوخی که نمی‌کنی ؟»

توماج لب‌هایش را روی هم فشرد و گفت: «نه ولی بابات باید راضی بشه!» 

_راضیش می‌کنم . 

توماج نمی‌دانست شرط خوبی گذاشته یا نه. اما مطمئن بود مهران هیچ گاه رضایت نخواهد داد. سها موافقت کرد به خانه بازگردد. اما توان مهار کردن قلب بی تابش را نداشت. توماج هم نمی توانست برخورد احتمالی مهران را پیش بینی کند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...