رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
مهمان

رمان بارش آفتاب | n.a25 کاربر انجمن نودهشتیا

M@hta

💎سطح قلم: حرفه ای💎

پیام توسط M@hta افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

مهمان

پارت پنجاه ام

در دل تحسینی جانانه به او گفتم و قدم دیگری به سمت خانه برداشتم. لبخند با سخاوت روی لب هایم خود نمایی می‌کرد. 

- واقعا دستشون درد نکنه، خیلی قشنگ شده.

مادرش نیز لبخندی به لب نشاند. چهره زیبایی داشت. چشمان عسل مانند و گونه هایی سرخ که کمی ترک روی‌شان افتاده بود.

- بیا داخل لباست رو عوض کن. انگار عروسی نکرده عروس این خونه شدی.

طعنه اش درد داشت و به آنی لبخند را از لبانم فراری داد. همراه‌ش به خانه رفتیم. بیش از هر چیزی دست نوشته های قرآنی که بر بستر دیوار بود به چشمم آمد. نویسنده‌شان واقعا خط خوشی داشت. دوباره لبخند داشت لبانم را کش می‌آورد که طعنه فرشته از نطفه خفه اش کرد.

- تا موقعی که ازدواج کنی تو توی اتاق پیش من میمونی حاج رضا هم میره اتاق علی. ساکت رو گذاشتم توی اتاق برو لباست رو عوض کن بیا این سبزی ها رو پاک کن برای شب قرمه سبزی بار بذارم.

شرمگین از این‌که موحب شده بودم شب را جدا از شوهرش سر بر بالش بگذارد "چشم" بی جانی گفتم و با گونه های سرخ شده به اتاق‌شان رفتم. از درب بازش شناختم. انگار کلا دو اتاق داشتند و اتاق رو به رویی از آن علی بود. همان اتاقی که پنجره اش منتهی به حیاط بود! با دیدن ساکم گوشه  اتاق بی نگاه به فضای اتاق به سمتش رفتم. کنارش نشستم و زیپش را باز کردم. ندایی در ذهنم پخش شد. 

« - حجله رو هم اتاق خودم و حاج رضا می‌ذاریم.»

نگاهم با شتاب شروع به کنکاش فضای اتاق کرد. چیزی که بیش از هر چیز به چشم می آمد تخت دو نفره با ملاحفه سفید رنگ بود. با دیدنش چشمانم قصد بارش کرد و کلا خوشی چندی قبل از خاطرم پر کشید. اتاق ساده ای بود و میزی کوچک کنار تخت نشسته بود. صدایش را از نزدیکی ام شنیدم.

- چیکار می‌کنی دخترم؟ بجنب دیگه.

با نفسی عمیق بغضم را در سینه حبص کردم. دستی لباس را به همراه چادر رنگی خارج کردم. متعجب به اویی که منتظر به در تکیه زده بود نگاه کردم. قد کوتاهی داشت و این امر کمی او را چاق نشان می‌داد. نمی‌خواست بیرون رود تا لباس عوض کنم؟ رویم نمی‌شد بگویم برود پس مضطربوچادرم را خارج کردم. مقنعه ام را نیز در آوردم و نگاهی مبهوت به او انداختم. انگار فهمید که باید از اتاق برود. پشت کرد از اتاق خارج شود و لحظه آخر حرفش صد ها کیلو قند درددلم آب کرد.

- موهای خیلی قشنی داری.

لبخند روی لبم کش آمده بود. فورا مانتویم را با لباس کرم رنگ بلند که تا زانو می‌آمد و همانند تمامی لباس هایم آستین هایی داشت که تماما مچم را می‌پوشاند؛ به تن کردم. شلوارم را تعویض نکردم. به سمت ساک بازگشتم و شال مشکی رنگم را روی موهایم انداختم و در نهایت چادر رنگی را سر کردم. 

نخواستم بیش از این آبرو ریزی  کنم و او را منتظر بگذارم. فروا لباس هایم را تا کردم و روی ساک گذاشتم. به هنگام خروج تصویر خودم در آیینه موجب توقفم شد. چشمان سبزم در قاب آن مژه های مشکی، در حاشیه آن شال مشکی بدجوری می‌درخشید و لبانم از شدت خشکی سرخ شده بود. نگاه از تصویر گرفتم و وارد پذیرایی شدم. دری دیگری اواخر سالن و در گوشه چپ باز بود. صدای آن پیرزن موجب شد به عقب بازگردم.

- سبزی ها رو گذاشتم توی آشپز خونه توی سینی. زیاد حرومش نکن آشغال هاشم جدا بزار بدم به همسایه برای مرغ هاش.

برقی در چشمانش می‌درخشید و آن رد کینه کمرنگ تر شده بود.

- چشم، ممنون ازتون.

- دختر تو حرف دیگه ای جز چشم بلد نیستی؟ من فرشته هستم، می‌تونی مثل علی مامان صدام کنی یا فرشته جون. الانم زود برو که تا شب کلی کار داری.

از این‌که خواسته بود مامان صدایش کنم در دلم غوغا بود. آن‌قدر ها هم که فکرش را می‌کردم به جهنم نیامده بودم!

- چشم مامان!

صدایم برای بیان کلمه "مامان" کمی تحیل رفت، اما خب...! به سمت آشپز خانه رفتم. یخچال سفید رنگی جفت در فریزر بیش از هر چیزی به چشم می‌آمد و گازی رنگ و رو رفته. کابینت ها کنار های آشپز خانه چیده شده بودند. به سمت سینی سبزی و سبد کنارش رفتم.خانه خیلی بزرگی داشتند. چیزی مثال دو خانه ما! چادرم را جمع کردم و روی فرش نشستم. اولین سبزی را برداشتم و شروع به تمیز کردن شدم. آن‌قدری که در سال های کودکی برای همسایه ها سبزی پاک کرده بودم؛ اکنون حرفه ای شده بودم!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان

پارت پنجاه و یکم

نمی‌دانم چند ساعت بود غرق در کار بودم و حتی آمدن فرشته خانوم را که آمده بود لوبیا بخیساند؛ متوجه نشدم. دوباره سایه ای داشت بر ذهنم پرده می‌کشید. سایه ای به نام پارسا! چرا چشمان و موهای پریشانش هنگام دود کردن آن سیگار، ملکه ای بر ذهنم شده بود و رهایم نمی‌کرد! دوست داشتم پاکنی در دست گیرم و محکم روی تصویرش را خط خطی کنم. کارم دیگر تمام شده بود. سبد حاوی سبد پاک شده را نگاه کردم و آخرین برگ را درونش انداختم. از جای بلند شدم و کنار فرشته خانوم قرار گرفتم.

- تموم شد فرشته جون. بفرمایید!

حسی می‌گفت اگر مادر خطابش کنم نیامده بیش از حد خود را ندید بدید جلوه می‌دادم! پس فعله به لفظ "فرشته جون" بسنده کرده بودم. متعجب نگاهم کرد وسینی را از دستن گرفت.

- دستت درد نکنه. برو تلویزیون رو روشن کن بزن شبکه سه سریال جدید گذاشته.

سری به نشانه تفهیم تکان دادم و مقابل تلویزیون بزرگ‌شان رفتم. خیلی بزرگ نبود اما از تلویزیون خانه ما قطعا بزرگ تر بود. ناشیانه کنترل در دست گرفته بودم و کانال ها را بالا پایین می‌کردم. با دیدن آرم شبکه سه دست نگه داشتم و کنترل را همان جا رها کردم. نمی‌دانستم اکنون چه کنم! بنشینم یا دوباره به آشپز خانه بازگردم؟! بلاتکلیف ایستاده بودم که صدای فرشته حون موجب شد کمی آرام گیرم.

- دخترم بشین منم الان میام.

آرام نشستم و به مختر طرح تخت جمشید تکیه دادم. تزئین خانه شان خیلی ساده بود. مبلی نبود و کناره های پذیرایی‌شان را با متکا چیده بودند. با دیدن اویی که سینی به دست خارج می‌شد؛ فورا بلند شدم تا چایی ها را از دستش بگیرم. با کمال میل سینی را به دستم داد و خودش نشست. من نیز سینی را زمین گذاشتم و کنارش نشستم. یک چایی را جلوی او و دیگری را جلوی خودم نهادم.

- خب بیا یکم از خودت تعریف کن ببینم. همیشه این‌قدر ساکتی یا غریبی می‌کنی؟ بذار یه چیزی رو تا تنهاییم بهت بگم! من به علی خیلی وابستم، اون هم نمی‌تونه از من جدا باشه پس فکر این‌که بخوای خونه جدا بگیری رو از سرت بیرون کن! عروس علی شدی؛ توی همین خونه، همون اتاق باهاش زندگی می‌کنی! سعی نکن من رو از پسرم جدا کنی!

نمی‌دانستم چه بگویم! زبانم واقعا از پاسخ دادن قاصر بود! در رویا هایم همیشه خانه ای برای خود نقاشی می‌کشیدم اما... زبانم که این روز ها خوب می‌تازید شروع به دفاع کردن کرد. انگار این امر دیگر برایش عادی شده بود؛ بی توجه به سن و سال شخص مقابل کلمات را کنار هم می‌چید!

- فرشته جون به خدا من قصد جدا کردن کسی رو از شما ندارم... من... نمی‌دونم چی بگم اما... اما آرزوی هر دختری خانوم خونه ی خودش باشه!

جمله ی آخر را به سختی ادا کردم و به محض خروجش از دهانم اخم های او در هم پیچ خورد.

- پس همین الان بار و بندیلت رو جمع کن برو خونه بابات! خانون این خونه فقط منم این رو یادت نره! تو هم می‌تونی مثل دختر این خونه کنارمون زندگی کنی اگر هم نمی‌خوای که به سلامت!

بغض دوباره چنگال زهر آلودش را در گلویم فرو کرد. به خانه باز می‌گشتم؟ بازمی‌گشتم تا پدر سرم را از بیخ می‌برید؟! با صدایی خفه شده از بغض لب زدم:

- چشم، هرچی... هرچی شما بگین!

انگار خیلی هم نمی‌توانستم در جلد آن آفتاب قوی فرو روم و از بارش آفتاب جلو گیری کنم! اول یا آخرش این آفتاب می‌بارید و به قعر خاک سقوط می‌کرد! آخر چه حکمتی بود که در هر لحظه از این زندگی لعنتی قبلم مچاله می‌شد؟! ذره ای از چایی ام نوشیدم. 

- نگفتی! یکم از خودت بگو برام، درس می‌خونی یا نه؟

با یاد آوری درس آهی عمیق از اعماق وجودم به لب آمد.

- بله می‌خونم... یعنی می‌خوندم.

- از آشپزی و خونه داری چیزی می‌دونی؟ خیلی کم سن و سالی اما سبزی ها رو خوب پاک کردی.

علاوه بر چشمان طوفانی ام لبخندی آرامش نشان روی لب هایم حک شد.

- بله، از بچگی کمک مامانم بودم... این دوسال به خاطر سختی درس یکم فاصله گرفته بودم، اما خب... بلدم!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان

پارت پنجاه و دوم

چندین ساعت سخت مشغول کنکاش زندگی من بود! میانش نیم ساعتی بلند شده و قرمه سبزی اش را بار گذاشت. نگذاشت کوپکترین دخالتی بکنم. هنگامی که خواستم کمک‌ش کنم گفت" علی فقط دست پخت من رو دوست داره" این به معنای این بود که در کارم دخالت نکن. به نوعی نیامده شمشیر را از رو بسته بود و گمان می‌کرد قصدم دور کردن پسرش از اوست! به اشکال درهم تلویزیون نگاه می‌کردم و اصلا در این دنیا نبودم.

- چی رو این‌جور با دقت نگاه می‌کنی؟ پیام بازرگانیه!

چشم از تلویزیون گرفتم و به اویی که کنترل در دست کانال عوض می‌کرد نگریستم. گوشه چادرم را بیشتر جمع کردم.

- هیچی فرشته جون. کمی دلم برای خونمون تنگ شده!

- امروز چون تازه اومده بودی گذاشتم استراحت کنی. از فردا باید کار های عروسی رو فراهم کنیم.

نگاهی خنثی به چشمانش کردم. خنثی بودن دیگر عضوی از وجودم شده بود و زهایم نمیکرد.

- باشه؛ چشم.

با شنیدن نوای "الله و اکبر" بی اختیار آرامشی در دلم ساکن شد. از نگاه خیره اش فهمیدم باید برای خواندن نماز بلند شوم. همان‌طور که چادرم را جمع می‌کردم خطاب به او گفتم:

- کجا می‌تونم وضو بگیرم؟

- باید بریم توی حیاط!

باشه ای گفتم و از خانه خارج شدم. سوالی راجب کجا بودنش نپرسیدم؛ گویا مشخص بود حمام و دستشویی‌شان همان درب انتهای حیاط بود. خارج از دستشویی، شیر آبی دیده می‌شد و قطعا منظورش همان بود. خم شدم و وضو گرفته بودم. حرکات وضو را از بر بودم بس که این‌ سال ها در سرم کوبیده شده بود. به خانه رفتم و دیدم در اواسط سالن فرشته جون قامت برای نماز بسته. او وضو نمی‌گرفت؟ شاید در آشپز خانه وضو گرفته بود... سریع جانمازم را آوردم و پشت سرش قامت بستم. با ذهنی خالی، تنها آن جملات عربی را بی توجه به معنی‌شان زمزمه می‌کردم. بالاخره تمام شد. دست به سمت فرشته جون کشیدم.

- قبول باشه.

دستم را فشرد، دستش را بوسید و به پیشانی برد. از حرکتش خوشم آمد.

- قبول حق باشه. بلد شو زود سفره رو بچینیم الان حاجی و علی میان.

جانماز را جمع کردم و چادرم را با چادر رنگی تعویض کردم. دنبالش به آشپز خانه رفتم. عطر قرمه سبزی بدجور اشتهایم را تحریک می‌کرد. سفره را وسط حال پهن کردم که صدای زنگ بلبل وار توی خانه پیچید. فرشته جون از آشپز خانه صدایش را در سرش انداخت.

- بلند شو برو در رو باز کن اومدن.

شالم را مرتب کردم و چادرم را جلو تر کشیدم. کفش هایم را پوشیدم و به حیاط رفتم. دستگیره در را به پایین و آن را باز کردم که نگاهم در نگاه آن پسر عبا دار گره خورد. در آن تاریکی چشمانش برقی عجیب می‌زد. با صدای پدرش فهمیدم مدت زیادی است پشت در ایستادم.

- سلام دخترم.

شرم کردم از آن‌که او پیش قدم برای سلام شده بود.

- ببخشید؛ سلام. نمازتون قبول باشه.

این‌بار پسرک بی آن‌که من خطاب قرارش بدم پاسخم را داد. انگاری تعادل نداشت! آن زمانی که با او سخن می‌گفتم سکوت کرد؛ حال که با پدرش بودم میان کلامم پرید!

- قبول حق باشه انشالله، نماز شما هم قبول باشه.

تشکری کردم و از کنار در کنار رفتم. شرایط سختی داشتم. هیچ نمی‌دانستم اکنون باید چه کاری کنم! به خانه بروم یا بگذارم آنها اول بروند؟ یا باید همراهی شان کنم؟! وقتی هیچ گاه از خانه به صورت آن‌چنانی خارج نشدم، مشخص بود چیز زیادی از آداب معاشرت نمی‌دانستم! صدای آن پسرک باز هم مرا خطاب قرار داد. صدای خیلی گیرایی داشت که نمی‌توانم هیچ‌گونه صوتش را با کلمات به گوش برسانم!

- شما بفرما داخل، من با پدر خرید ها رو میارم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان

پارت پنجاه و سوم

نفس حبس شده ام را بیرون راندم و داخل رفتم. فرشته جون سفره را چیده بود و داشت پارج آب را میان سبد سبزی خوردن جای می‌داد. 

- پس کجا موندن؟

- به من گفتن برو داخل تا خرید ها رو بیارن.

سرش را کنجاو از درب خانه بیرون کشید و گفت:

- بشین عزیزم تا بیان.

گوشه ترین قسمت سفره جای گرفتم. سرم را پایین انداخته بودم و با انگشتان دستم بازی می‌کردم. حال عجیبی داشتم. چیزی درددلم می‌کوبید و موجب حالت تهوعم می‌شد. اولین باری بود که شام را در مکانی غیر از خانه باید می‌خوردم. با شنیدن صدای آن پسرم سرم به بالا چرخید. دست خودم نبود اما صدایش کشش خاصی داشت.

- یالله.

به حرکاتش موشکافانه خیره شدم. قد بلندی داشت؛ خم شد و پیشنانی مادرش را بوسید.

- خوش اومدی پسرم. خوش اومدی حاجی. بفرمایید سفره آمادست.

کیسه دستش که حاوی کاهو بود را به دست مادرش داد و با همان صدای دلفریب شروع به جواب دادان کرد.

- این خدمت شما تا من برم لباس هام رو عوض کنم.

بی آن‌که کوچکترین نگاهی به من بی اندازد به اتاقش رفت و حاج رضا هم به اتاقی که ساک من در آن بود. دوباره انگشتانم را در دیگری قلاب کردم و شروع به کلنجار رفتن های بیخودی شدم.

- بلند شو برو توی آشپز خونه، خیار و گوجه رو روی اپن گذاشتم، اینم کاهو. یه سالاد درست کن بعد بیا غذا بخور... علی سالاد دوست داره.

از لحنش بدم آمد! جوری که بغض دوباره مهمان گلویم شد. چه حکمتی بود تا لبخندی به لبم می‌آمد بلافاصله طره های بغض رویش سرپوش می‌گذاشت؟! چادرم را در دست جمع کردم و بعد گرفتن آن کیسه کاهو به آشپز خانه بازگشتم. دستم را روی سینه فشردم تا شاید مجالی برای تنفس به من دهد. نیش های‌شان درد داشت اما چیزی که بیش‌تر از همه وجودم را به آتش می‌کشید، آن بغضی بود که همیشه حکم قصاص به قضاوتش می‌خورد! ظرف حاوی خیار و گوجه را برداشتم و بعد از شستشوی کاهو، مشغول شدم. به بهانه خورد کردن آن پیاز بالاخره قطره های اشک راهی برای خروج از آرامگاه ابدی‌شان یافتند و سرخی را به چشمانم رنگ زدند. با شنیدن صدایی، متحیر سر به عقب بازگشتم که نگاهم در آن چشمان عسل گون قفل شد.

- بفرمایید شما شامتون رو بخورین، ادامش رو من درست می‌کنم!

از شدت تعجب حتی نمی‌توانستم پلک بزنم. پسرک امامه به سر با آن لباس های راحتی در فاصله ی یک متری من ایستاده و به چشمان من چشم دوخته بود؟! الان خطاب سخنانش با من بود؟ با بررسی آن‌که کسی جز ما در آشپز خانه نیست، زبانم با مکثی کوتاه به سخن آمد:

- نه نه، بفرمایید شما. خودم درست می‌کنم آخر هاشه دیگه.

استرس در یک ثانیه نبردی سهمگین میان سلول هایم ای‌جاد کرد. دستش در طی حرکت آنی روی چاقوی در دستم نشست که ندانستم چگونه و با سرعت نور دستم را از زیر دستش کشیدم. با صدای برخورد چاقو روی قسمت موکت دار آشپز خانه بی اختیار نگاهم را پایین انداختم و قدمی به عقب رفتم. از دست خشک شده اش مشخص بود که کمی تعجب کرده است.

- شما چشم هاتون اذیت میشه، لطفا تشریف ببرین من درست می‌کنم.

با خم شدن چیزی مقابل پاهایم بی اختیار چادرم را در مشت گرفتم و قدم دیگری عقب رفتم. مبهوت به اویی که مقابل پاهایم خم شده بود تا چاقو را بردارد نگریستم. موهایش را یک دور از بالا نظاره کردم، موهایی که زیر آن امامه سفید رنگ، کاملا نهان بودند. موهای لخت مشکی رنگ که تضاد جالبی با رنگ عسل گون چشمانش داشت. با بلند شدنش فهمیدم نباید بیش از این وقت را بُکشم و این چنین مقابلش با ایستم. قدم به سمت خروجی کج کردم که با صدای کمی خندانش متوقف شدم.

- آفتاب خانوم می‌شه اون پیاز رو به من بدین؟

حیران نگاهی به پیاز نصفه در دستم کردم. از شرم لبدگزیدم و صورتم جامه ای سرخ رنگ به تن کرد. در دل خود را برای حواس پرتی ام لعنت کردم. استرس آن‌قدر در وجونم استقرار کرده بود که کلا ینگینی پیاز دستم را از یاد برده بودم. به سمتش باز گشتم. برقی عجیب در چشمانش دیده می‌شد که انگار می‌خندید! پیاز را به سمتش گرفتم.

- ببخشید... فراموشم شد.

ویرایش شده توسط مهمان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان

پارت پنجاه و چهارم

دستش را به سمتم کشید. آستین های خفه کننده لباسش که در دل نشانی به لباس های خودم دادمش، در ذوغم نمک پاشید و مزاجم را تلخ ساخت. بدون کوچکترین لمسی پیاز را در دستش رها کردم. نگاهم باری دیگر بی اختیار به سمت چشمانش کشیده شد؛ در قعر چشمانش تصویری از خود یافتم! چقدر شفاف بودند! او نیز بی هیچ کلامی چهره مرا از نظر می‌گذاراند. آن پسرکی که به هنگام خواستگاری با سری افتاده، حتی نیم نگاهی به دیدگانم نینداخته بود؛ اکنون داشت به این دقت چشمانم را می‌پایید؟! احساس شرم به گونه هایم دستبرد زد؛ با احساس گرم شدن و در نهایت حجوم سرخی خون زیر پوست‌شان، سرم را پایین انداختم و بی توجه به دیدگانی که همچنان به دنبالم کشیده می‌شد، آشپز خانه را ترک کردم.

چشمانم را فرو بستم تا هیجان زیر پوستی که رحمی به عقل کودکم نداشت، آرام گیرد. لحظه ای برای چندمین بار در ذهنم غوغایی به پا شد. آن چشمان مشکین چه از جانم می‌خواست؟ آستان تحملم از آن چشمان ملتمس به رنگ شب، داشت به سر می‌آمد. با شتاب چشم گشودم تا تصویر کریه پارسا از مقابل دیدانم نهان شود. چادرم را باری دیگر مرتب کردم. دیگر داشت کلافه ام می‌کرد! در خانه خودمان حداقل مجبور به حمل شالی سیاه رنگ بودم، اکنون باید این چادر دست و پا گیر را نیز مدام بر سرم ثابت کنم!

کنار سفره شام رسیدم. نگاهی با سنگینی نفرت بر چهره ام سایه انداخته بود! نظرم به سمت فرشته سوق پیدا کرد که با چشمانی لبالب از آتش به من می‌نگریست. عسل چشمانش، رنگ آتش به خود گرفته بود و زبانه های گرمایش را به جانم می‌ریخت! اخم هایش انگار در دیار غربت رها شده بودند و دست دیگری را با شدت می‌فشردند. 

- دخترم بیا بشین غذات رو بخور.

چشم از آن دوزخ آتشین دزدیدم و طابع حرف آن پیر مرد که حاج رضا خطاب می‌شد در جای قبلم ساکن شدم. معده ام نای بلعدین هوا را هم نداشت، چه برسد به آن غذای سنگین! در آنی آن تیله های سیه گون پرونده ی لخند های تصنعی ام را مختومه اعلام کرد و مزه ی گس بادام تلخ را به مزاجم هدیه داده بود. آن قرمه سبزی خوش عطر در نظرم بیش از یک کلوخ در گلویم سنگین و بیش از تیغ به گلویم زخم می‌زد. حاج رضا و فرشته با سکوتی خفقان وار به مزه کردن آن طعام خوش مزه مشغول بودند و من به هنگام فرو بردن لقمه ها اشک در چشمانم جزر و مد می‌کرد. با دیدن سایه بلند پسرک امامه به سر سرم را بیشتر در گلو فرو کشیدم تا کسی شاهد بارش چشمانم نباشد.

- سالاد هم آماده شد، دست آفتاب خانوم درد نکنه.

برای چندمین بار مقابل حرف هایش شوک و تعجب در جانم نواخته شد. دست من درد نکند یا اویی که سالاد را آماده کرده بود؟! طعنه می‌زد یا قصدش واقعا تشکر از کار نکرده ام بود؟!

- وا پسرم تو سالاد رو درست کردی چرا دست آفتاب درد نکنه؟!

تیغ حسادتِ کلام فرشته بر پیله بسته ی اشکانم نیشتر زد و آن را بالاخره به صورت آشکارا رها کرد. نمی‌دانم چرا آن‌قدر ضعیف شده بودم که با حرف کوچکی افسار اشک هایم شل می‌شد و قطره ها می‌گسیخنتد! 

- آفتاب خانوم زحمت خورد کردن خیار و کاهو ها رو کشیدن. من فقط یکم توی کارشون دخالت کردم.

اتمام حرفش مصادف با نشستنش در مقابل دیگر سفره و دقیقا رو به روی من بود.

- مامان بشقابت رو بده برات سالاد بریزم.

در آن لحظه چادرم را ستایش کردم که با مهربانی اشک هایم را از دید آنها پنهان می‌کرد. 

- نمی‌خورم من. سیر شدم.

به سختی لقمه مانده در دهانم را فرو دادم و تا پایین رفتنش هزاران بار بغض زیرش کوبید و اشکانم را برای باریدن گستاخ تر ساخت.

- آفتاب خانوم بشقابتون رو بدین تا برای شما بریزم.

زبانم می‌خواست نمیخواهم را لب بزنر اما آن هق هق ها تا گلویم پیشروی کرده بودند. اگر کلامی به لب می‌آوردم، از زندانشان می‌گریخنتد و شهرِ سکوتم را به آشوب می‌کشیدند. دست دراز شده اش بدجوری به اشک هایم سرعت می‌داد. حال گمان می‌کردند زبانم را فرو دادم که حرکتی نمی‌زنم.

- دخترم علی با تو بود! دستش درازه بشقابت رو بهش بده!

بالاخره فرو ریخت! سرم بالا آمد و چشمانم طغیانی ام به چشمان طلبکار عسلی رنگش گره خورد. هق هق هایم در هم شکسته بودند و فضای غرق در هیاهوی سکوت را به سیاهی هق هق ها دعوت می‌کردند. نگاه فرشته در لحظه، غلطیده در تعجب شد. به علی نگریستم. با اخم هایی درهم به چهره خیسم می‌نگریست. پاهایم نهیب رفتن را صادر کردند و همان‌طور که بلند می،شدم شروع  به سرپوش نهادن بر گریه ی بی منطقم شدم.

- نمی‌خوام آقا علی... فرشته جون دستت درد نکنه... من سیر شدم.

ویرایش شده توسط مهمان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان

پارت پنجاه و پنج

از مقابل چشمانِ لبالب از حیرت‌شان به اتاق گریختم. لحظه ای گمان کردم خانهِ خودمان و اقاق خودم است که پناه ام می‌دهد. درب را بستم و بی هیچ تاملی هق هق هایم را بر بستر آن بالش غریبه خاموشی دادم. نمی‌دانستم دردم چه بود که این چنین همچون بارانی در سحرگاه یک روز پاییزی، چشمانم قصد سیلابی کردن رویم را داشت! یادم آمد! این‌جا را قتلگاهم دانسته بودم و اکنون داشت جانم را می‌ستایید. مگر نیش های فرشته همچون تیغی بر رگِ احساسم خراشیده نمی‌شد؟! حال دستپوش را از ساعدِ قلبم کشیده بودم تا فواره خون از چشمانم بیرون بپاشد. اصلا مگر دست من بود؟! تنها آستانه فشار خونِ اشک ها بر چشمانم سر آمده بود و قلب خراشیده ام مدام برای خودش درد تراشی می‌کرد! چندی نگذشته بود که درب اتاق گشوده شد و هیبت کوتاه فرشته، در قالب سایه ای بر زمین ساطر شد. صدایش را نمی‌خواستم. نفرت را در دلم بذر پاشی کرده بود و با هر کلام آبِ خشکی را به خوردشان می‌داد.

- چت شد تو؟! این چه فیلمی بود جلوی علی بازی کردی؟! دست سمیه درد نکنه با این دختر بزرگ کردنش! 

باز هم کلام های تیز که تیرِ درد را در وجود بی شیله ام گستراند و رحمی به جان درد کشیده ام نداشت. کی درب قفس عمرم گشوده می‌شد تا همچون غقنوسی به فراق آسمان پر کشم؟! دیگر زندانی بودن داشت نفس های گرفته ام را به آفت ها می‌سپرد و آن میله های زخم زبان داشت قلبم را به هزاران هزار قطعه ریز شده تبدیل می‌کرد. 

- چرا داری گریه می‌کنی؟! چی شده؟ علی توی آشپزخونه چیزی گفته؟

تحمل فشار های که با کلامش به گوش هایم می‌فشرد را نداشتم. تنها می‌خواستم لحظه ای رهایم کنند تا با خیالی آسوده خوابیدن را برای خویش به ابدیت موکول سازم. نگاهم را بالا کشیدم و در آن چشمانی که تا چندی پیش آتش‌گاهی لبریز از حسادت بود دوختم.

- خو... خوبم... فقط دلم... دلم برای خونمون، تنگ شده.

نگاهش جامه ی حقارت به تن کرد. با نگاهی از بالا به پیکرم نظری کرد. زیر لب کلمه ای همانند "بچه" زمزمه کرد و بی هیچ سخنی اتاق را ترک کرد. با رفتنش خونابه چشمانم تشدید شد و باری دیگر با نشانه رفتن بالش برای بستر اشک ها، مجال نفس کشیدن را از وی ربودند. اندیشه ای به صورت مکرر ذهنم را در شعاع خود می‌کشید و آن فکر پخش شدنِ آن فیلم کذایی بود. فیلمی که به ضاهر بازیگرِ قصه ی بی حیایی اش من بودم اما روحمم تا به حال در آن تفکارت ثانیه ایوم سپری نکرده بود. بالاخره آن خونابه اشک به سر آمد و نای چشمانم را ربود. دیدگانم برای چندمین بار در آن چادر رنگی به سیاهی ای پر کابوس فرو رفت.

***

صدای قدم هایی ریز گوش هایم را قلقلک می‌داد. ساعت ها بود بر بسترم بیدار و در فکر آینده ی فنا شده ام بودم. دیگر طاقتم طاق شد و برای کشف منبع آن قدم ها از جای برخاستم. آفتاب هنوز طره های پیچ خورده ی نورش را برای چشمان مشتاق زمین نمایان نکرده بود. چادرم را سر گردم و در آن تاریکی با قدم هایی مورچه وار از تاق خارج شدم.

به هنگام باز کردن درب تمام زورم را بر دستگیره نهادم تا صدای فریادش فرشته ی به خواب رفته کنارم را بیدار نکند. خانه را سکوتی از سیاهی بلعیده بود و جز صدایی از قدم های ریز در حیاط چیزی به گوش نمی‌آمد. قدم هایم را به سمت آن حیاط بهشت مانند تند کردم. از لای درب باز مانده هوای خنک صبح‌گاهی به داخل دمیده می‌شد و موجب شد چادرم را بیشتر به دور خود حصار کنم. با دیدن علی میان آن بهشت گلگون چشمانم لحظه ای دیدن را از یاد برد. با آن لباس آستین دارِ یقه بسته زمزمه هایی آهنگ مانند را لب می‌زد و با آب پاش روی گلبرگ گل ها شبنم می‌کارید. با کمی دقت نوحه ای که می‌خواند را تشخیص دادم و گوشم را برای شنیدن نزدیک تر بردم. انگار کارش تمام شده بود گویا آب پاش را همان جا رها کرد و تکاندن لباس های خاکی اش به سمت خانه قدم نهاد. نمی‌دانستم چه کنم. بروم یا بمانم؟ اگر ماندم چه پاسخی دهم؟ با چه سرعتی خود را پنهان کنم که فرشته بیدار نشود؟ با شنیدن صدایش در نزدیکی هایم خود را دوری در آن دنیا گرداندم و قدمی به عقب پریدم.

- سلام صبحتون بخیر. خوب خوابیدین؟ چرا این‌قدر زود بیدار شدین؟

از آن جمعی که به پایان فعل هایش می‌بست به شدت بی‌زار بودم. به آن آرامش نهفته در لحنش حسادت می‌کردم. چادرم را کمی جلو تر کشیدم. انگار متوجه خجالتم شده بود که این چنین سوال پیچم می‌کرد.

- سلام... صبح شمام بخیر... راستش، راستش... صدای قدم شنیدم فکر کردم دزد اومده.

نوایی آمد که مرا متحیر تر از بیش ساخت. این صدای خنده ها متعلق به اویی بود که در مسجد خطبه می‌خواند؟ همان ندای مزاحم درونم نهیب زد " مگر آخوند ها نمی‌خنند؟ چرا آن‌قدر آن‌ها را از یک آدم طبیعی دور می‌داری؟" خود نیز پاسخش را نمی‌دانستم. صدای آکنده از خنده اش در گوش هایم طنین انداز شد:

-  دزد بیاد خونه ما چی بدزده؟ ما که چیز ارزشمندی نداریم. من همیشه صبح ها بیدار می‌شم و گل ها رو آب میدم. بعدش هم باید برم مسجد.

چرا کار هایش را برای من توضیح می‌داد؟! به من چه مربوط که باید به مسجد برود! از مقابل درب خود را کنار کشیدم و اجازه ورد را به او دادم. 

- آهان؛ عذر می‌خوام من.

به خانه آمد و یک چراغ را روشن کرد. با روشن شدنش چشم فرو بستم. جنگل چشمانم به سیاهی شب عادت کرده بود. زیر چشمی حرکات عجله وار آن پسر اما به سر را پاییدم. به نظر می‌آمد برای رفتن به محفلی مهم حاضر می‌شود که این چنین با ظرافت شانه دندانه دار را بر موهای مشکی رنگش می‌کشید. 

ویرایش شده توسط مهمان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان

پارت پنجاه و شش

ماندن بیشتر را جایز ندانستم. به سمت اتاق فرشته قدم نهادم که صدایش ایست را به پاهایم فرمان داد.

- آفتاب خانوم زحمت بیدار کردن مامان رو برای نماز می‌کشین؟ من باید برم...

برگشتم و نگاهم را به پاهایش دوختم. چیزی دلم را مدام در دستش می‌فشرد و اندکی بعد رها می‌کرد.

- چشم...

تشکری کرد و من با قدم هایی بلند تر خود را در دها اتاق  پنهان کردم؛ فرشته خواب هفت پادشاه را می‌دید. با صدای بسته شدن درب خانه متوجه رفتنش شدم... آرام کنار تخت جای گرفتم و نوازش وار انگشتانم را به سر شونه فرشته زدم. موهای فر مشکی رنگش که خیلی خیلی کوتاه شده بود در آن تاریکی برق می‌زد. ملحفه سفید رنگ را کمی کنار زدم و این بار زبانی صدایش زدم:

- فرشته جون؟

کمی تکان خورد و بعد از ثانیه ای در جایش، به سمتم چرخید. نگاه خواب آلودش را به چشمان شیشه ای ام دوخت و با آن صدای گرفته که ناشی از خواب زیاد بود گفت:

- علی رفت؟ اذان رو گفتن؟

ساعت را نمی‌دانستم اما آن هوای گرگ و میش و نسیم صبحگاهی نشان از نگفتن اذان می‌داد.

- بله رفتن... فکر نمی‌کنم آخه گفتن شما رو برای نماز بیدار کنم.

اخم هایش اندکی در هم فرو رفتند و صدای گرفته اش کمی خش دار شد.

- نیاز نیست من بیدار بودم!

دردل خنده ای کردم و از تخت پایین آمدم. چادرم را به سر کشیدم و برای گرفتن وضو عازم حیاط شدم. سرمای آب و آن نسیم خنک حس مشمئز کننده ای به وجودم القا می‌کرد. کارم تمام شده بود و داشتم چادرم را روی سرم مرتب می‌کردم که حاج رضا به حیاط آمد. داشت به سمتم می‌آمد.

- صبح بخیر دخترم.

خجول لبم را زیر دندان کشیدم و شرمنده از پیش قدم نشدن برای سلام پاسخش را دادم.

- شرمنده... سلام صبح شما هم بخیر.

به سمت شیر آب خم شد تا وضو بگیرد من هم قدمی به عقب گذاشتم. با دیدن او که مشغول وضو گرفتن بود، به سمت خانه شان رفتم و دیدم فرشته روی سجاده اش نشسته، جانمازی دیگر کمی جلو تر پهن بود لحظه ای به نظرم آمد. به اتاق رفتم و جانمازم را کنار در دست گرفته برگشتم. مردد جانماز را کنار سجاده فرشته پهن کردم.

- دختر تو بلد نیستی به بزرگترت اول صبح سلام کنی؟

 صدایش انگار سطلی از آب سرد بر سرم بود. آن‌قدر دست پاچه بودم که نمی‌دانستم اول باید چه کاری را انجام دهم! باری دیگر لبم را میان دندان هایم اسیر کردم و عرق شرم به وجودم حمله ور شد.

- ببخشید. سلام صبحتون بخیر!

سلامی زیر لبی زمزمه کرد و با آمدن حاج رضا همگی قامت نماز بستیم. بازهم آن کلماتی که از حفظ و بی هیچ تاملی بر زبان می آوردم جاری شد... نمازی که در پنج دقیقه می‌خواندم پانزده دقیقه به طول انجامید و حسابی مرا کلافه کرد. بالاخره آن نماز طویل به سر آمد و حاج رضا برای باز کردن مغازه ی مرغ فروشی اش خانه را ترک کرد. فرشته به اتاقش رفت و من با ذهنی آکنده از خیال های پوچ تکیه ام را به اپن داده بودم. با قرار گرفتن سایه ای زیر زاویه دیدم سر به بالا آوردم و با نظاره کردن فرشته ای که رخت بیرون و چادر مشکی به سر کشیده بود متحیر شدم.

- ایستادی چی رو نگاه می‌کنی؟ برو آماده شو باید کار های عروسی رو کم کم بچینیم! درست نیست تنها توی خونه بمونی...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان

پارت پنجا و هفت

هوف غلیطی در دل رها کردم. چشم گویان به سمت اتاق پر کشیدم و بی هیچ تعللی آن لباس های مشکی و چادر مشکی را بر وجودم ساتر کردم. شنیده بودم دختران دیگر ساعت ها سپری می‌کنند تا حاضر شوند اما مگر پوشیدن رخت عزا چندی زمان می‌برد؟ دست به سر بردم و روسری خاکسرتی رنگ را روی پیشانی ام ساف کردم. کیف دستی کوچکم را از ساک در آوردم و زیر چادر در دستم نهان کردم. نگاهی گذرا به سراسر اتاق انداختم و به گام هایم دستور رفتن را صادر کردم. هنگام خروج درب قهوه ای رنگ اتاق را آهسته بستم. از راهرو که خارج شدم فرشته را درحال پوشیدن کفش هایش شکار کردم و خود را به سمتش کشاندم.

- مادرت خونه هست؟

متعجب نگاهی به سر افتاده اش که لبه های چادر دست به دست داده بونند تا چهره اش را به پوشانند، کردم. خطاب صحبتش من بودم؟

- نشنیدی دختر؟ 

با نواخته شدن این جمله فهمیدن با من است. گوشه های چادرم را در دست فشردم و سوالش را پاسخگو شدم:

- بله خونه‌ست. چیزی شده فرشته جون؟

ترس از آن که نکند می‌خواهد به مادر پَسَم دهد سلول های استرس را در جانم تکثیر می‌کرد. گوشه چادر را بیشتر در دست مچاله کردم و صدایش تا حدی مرا تسلی داد:

- نه؛ همراهمون باشه برای دیدن لباس عروس!

مگر نگفته بود خودش لباس را کرایه می‌کند؟ بالاخره از جایش بلند شد و از چهار چوب در به داخل حیاط خارج شد. تا عزم رفتن کرد من نیز چادرم را در آغوش مچاله کرده و برای پوشیدن کفش هایم خم شدم. آفتاب جانانه رخ زمین را زیر پستوی نورانی خود گرما می‌داد و گل ها دوباره با درخشش‌شان گلبرگ های‌شان را به رخ دیگری می‌کشیدند. 

جای چیزی در دلم خالی بود! دستم را روی قفسه سینه کشیدم. چرا کوبش پر حیاتش احساس نمی‌شد؟ شاید میان فشار زخم زبان ها له شده و نفسش بند آمده است...

همراه فرشته بر تاکسی زرد رنگی سوار و به سمت آن محله کذایی راهی شدیم. فکر دیدن دوباره خانواده ام و بیشتر از همه آن پسرک منفور، پارسا ذهنم را به سلابه ی آشوب می‌کشید...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان

پارت پنجاه و هشت

چرخ های آن ماشین قدم در محله گذاشت و از همان بدو ورود چیزی همانند بختک روی سرم سایه انداخت. نگاهم را به گوشه های چادر که زیر پام رفته بود انداختم تا آن خانه های پوسیده ی آشنا خاطرم را بیش از این نیازارند.

چرخ های ماشین در هر چاله ای فرو می‌رفت مرا لحظه ای در گودال خاطرات پرت می‌کرد و با بالا آمدنش مرا بالا می‌کشید. با توقف ماشین صدای فرشته طنین سکوت را درهم شکست:

- دخترم برو به مادرت بگو سریع آماده بشه ما بیرون منتظریم.

- باشه، چشم.

از آن ماشینی که همچون قفس داشت نفسم را می‌گرفت پیاده شدم. روی پلکان کوتاه خانه قدم نهادم و بعد از نفسی عمیق دستانم درب را کوبید. یک بار، دوبار، سه بار! انگار قصط گشودن درب را نداشتند.

خجالت زده به سمت فرشته ای که کنجکاو از پنجره ماشین سرک می‌کشید‌، بازگشتم. صدایی برای لحظه ای نفس کشیدن را از خاطرف فراری داد و رنگ رخم را به سردی گچ دیوار نقاشی کرد.

- سلام آفتاب خانوم! در نزنین خونه نیستن!

نگاه خشک شده ام به سمت منبع صدا چرخیده شد و لحظه ای مات ماند. از دیروزی که دیده بودمش بسیار تفاوت کرده بود! موهای پرشانس شانه کرده و آراسته بود و مشکی چشمانش دیگر همانند دیروز کدر نبود.

از برق چشمانش که با بی حیایی در مردمک چشمانم زُل شده بود ترسیدم. از پله کوتاه پایین آمدم. نگاهم شتابزده به فرشته ای چرخید که با اخمی شدید پارسا را نظاره می‌کرد. نگاه حیرانم را به سختی غلاف کردم و بی نگاه به آن چشمان وهم ناک جوابش را دادم.

- سلام. مچکرم، نمی‌دونین کجا رفتن؟

با صدای باز شدن درب دیگر تاکسی فهمیدم فرشته در فواره ها کنجکاوی غرق است. صدای پارسا مرا به خود آورد.

- خیر! چند ساعت پیش رفتن بیرون!

لحن خشکش در نظرم امری عجیب می‌آمد. بغض گلویم را در چنگالش گرفته بود، اما چرا؟ 

- مادرت اینا خونه نیستن دخترم؟

درب ماشین را گشودم و بدون انداختن نیم نگاه دیگری به پارسا سوال فرشته را پاسخ دادم.

- بله؛ این آقا میگن چند ساعت پیش رفتن بیرون.

می‌دانستم خودش شنیده بود اما چه شوری بود که در دل دوست داشتم غریبه خطابش کنم. یعنی ازدواجم را پذیرفته بود و فکر آزار مرا از سرش دور ریخته بود؟ مگر نباید اکنون خوشحال می‌شدم؟ پس آن چنگی که به گلویم افتاده، نشانه چه بود؟

آب دهانم را فرو دادم که تا پایین رفتنش تلخی زهر را به مزاجم چشاند. فرشته روی به پارسا لب زد:

- پسرم نمی‌دونی کی بر می‌گردن؟

صدای پارسا بازهم به سرمای کولاک شنیده شد:

- نه حاج خانوم من داشتم می‌رفتم جایی دیدم دارن می‌رن سمت بازار. دیگه از بقیش اطلاعی ندارم.

نگاهم با سرکشی باز هم بالا آمد و خواست بر چشمان مشکی اش بنشیند. اما برای اولین بار بود می‌خواستم نگاهش کنم و چشمانش را به سمت دیگری دوخته بود!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان

پارت پنجاه و نه

درب نیمه باز تاکسی را بیشتر گشودم و روی صندلی عقب نشستم. صدای تشکر فرشته از پارسا آمد و اندکی بعد او نیز در خودرو جای گرفت. نیم نگاه چپی به من انداخت.

- مادرت اینا کجان؟

از سوال مسخره اش لب هایم کش آمد! من از کجا می‌دانستم کجا هستند؟! طبق عادت لبه های چادرم را کمی جلو تر کشیدم و نگاهی به صورت گرد فرشته انداختم.

- من که پیش شما بودم فرشته جون؛ نمی‌دونم.

لپ هایش را کمی باد کرد و بغ کرده رویش را به سمت دیگری چرخاند. با ناخون به گوشه انگشتم می‌کشیدم و آن پوست های اضافی را می‌راندم. بی توجه به سوزش و خون اندک راه آفتاده حاضر نبودم از کارم دست بکشم. سکوت فضا را احاطه کرده بود و بالاخره شیشه عمرش توسط صدای راننده شکسته شد:

- خانوم کجا بریم؟

نگاه من نیز متقابل راننده به سمت فرشته چرخید و خیره به لبان صورتی اش شد. 

- برین بازار... اونجا رسیدیم من آدرس می‌دم.

راننده با سرش تاییدی داد و پایش را بر کمر کلاج و گاز نهاد تا به مقصد فرشته برویم. دوست داشتم مسیر را از فرشته جویا شوم اما زبانم نمی‌چرخید تا خطاب قرارش دهم. دوباره ناخونم در گوشت کنار انگشت اشاره فرو رفت و سعی داشت به قایم ماشک بازی اش اتمام دهد. هر بار که آن پوست کوچک خراشده، از زیر ناخونم می‌لزید، ناخون در گوشت دستم فرو و سوزشی آنی به جانم می‌ریخت.

همان‌گونه که مشغول زخم زدن به خود بودم فکرم پر گرفت و به قعر تار های رشته شده ذهنم سقوط کرد... رفتار پارسا همچون خاری کوچک و ریز در چشمانم فرو رفته بود هر چه تمنا برای خروجش می‌کردم حاجتی نداشت. مثل یک خار تا عمق فرو رفته بود و نه می‌شد درش آورد، نه با دردش سازگاری کرد. انگار علاجش گریه ای بود که خود نیز دلیلش را نمی‌دانستم. حتی دلیل دل گرفتگی الانم هم مبهم بود.

سوزش انگشتم دیگر لحظه ای نبود و دردش دلم را ریش می‌کرد. به سرعت رعد فیلم افکارم پلی شد و صحنه ها همانند نور از خاطرم گذشتند؛ به حال آمدم و فورا فشار آن ناخون کذایی روی زخم کنار انگشتم را پایان دادم. انگشتم را بر گوشه چادر کشیدم تا قطره خون انباشته شده در تار و پود چادر فرو نشیند. آن نم نشسته در چشمانم از سوزش زخم بود یا... با توقف ماشین و بازگشت راننده به سمت عقب به خود آمدم. 

- اینجاست؟!

- بله، بله. دستتون درد نکنه کرایه چقدر می‌شه؟

صدایشان واضح نبود؛ یا شاید گوش های من قوای شنیدن را نداشت. پیاده شدیم و وارد آن مغازه زمستانی شدیم. باس های آن مغازه به شدت در نتاقض مشکی چادر هایمان بود...

- خوش آمدین. بفرمایید؟

فرشته مشغول سلام و احوال پرسی با آن فروشنده شیک پوش با چهره ای پوشیده از آرایش شد. نگاهم متحیر بین آن جامه های مروارید گون چرخ می‌خورد. چرا آن ذوغی که تمام دختران برای خرید لباس عروس دارند در من یافت نمی‌شد

با نشستن دستی روی شانه ام به سرعت رعد چرخیدم.

- عروس خانوم شمایی؟ 

امروز انگار روز سوالات زجر آور بود و ثانیه هایش روی دور کند تنظیم شده بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان

پارت شصت

سری تکان دادم که دستش،را به سمتم کشید. با اکراه دستش را میان انگشتان ضریفم فشردم. صدای فرشته نگاه شیشه ایم را به سوی خود کشاند.

- یه چیز ساده با قیمت مناسب می‌خوایم. عروسی خانوادگیه.

لبخند تصنعی روی لب های جلا خورده آن زن نشست.

- اشکالی نداره پس بیاین این‌ور من سایز بگیرم.

خواستم قدمی به آن جهت که نشانه رفته بود، بردارم که مجددا صدای فرشته مانعم شد.

- نیازی به سایز نیست که. همین لباسه چنده کرایش؟

برگشتم و ناخودآگاه نگاهم به سمت لباسی که فرشته نشان می‌داد نشانه رفت. یک آستر بلند ساده که انگاری پایینش را باد کرده بودند. چهره دلنشینی نداشت و مشخص بود بسیار قدمی است. نگاهم را نمی‌توانستم از آن لباسی که به ضاهر لباس عروس بود سلب کنم.

- مطمعنین؟ کار های قشنگ تری داریم... این لباس برای یه شب هفصد می‌شه.

با همان سکوتی که لب هایم را دوخته بود نگاهم روی کفش هایم سایه انداخت.

- همین خوبه پس... لطفا برامون کنار بذارین این رو شب عروسی می‌بریم کرایه هم همون موقع می‌دیم.

فروشندی سری تکان داد. فرشته دستش را از زیر چادر به سمتش کشید و با همان لحن به ضاهر مهربان لب زد:

- پس می‌بینمتون.

- حتما. مبارکه. شما هم مبارکت باشه عروس خانوم.

از لفظ "عروس" که به من نسبت داده شده، بود دستانم یخ زد و تشکری زیر لبی کردم. با همان سر افتاده از مغازه خارج شدیم.

- خوب بود لباس؟

متعجب چشم به او دوختم. اویی که موقع انتخاب نظری از من نپرسیده بود حال نظر خواستنش چه بود؟ به یک قشنگ بود بسنده کردم و به قدم هایم به سوی مقصد مبهم، ادامه دادم.

***

حوالی ظهر بود که به خانه بازگشتیم. برق آفتاب روی چادر های مشکینمان طاقت را فرساییده بود. به هنگام ورود به خانه آن کفش های عجیب که متعلق به علی بود توجهم را جلب کرد.

با فرشته وارد شدیم و بدو وررد علی را نظاره کردیم که داشت سفره می‌چید. ابروانم از فرط تعجب بالا پرید و به اویی که بر سفره خم شده بود تا نان را جای دهد چشم دوختم.

- الهی من فدای پسر دردونم بشم! خسته نباشی مادر.

با صدای آمیخته در ذوغ فرشته سر علی بالا آمد و ما را شکار کرد.

- سلام. خدانکنه حاج خانوم این‌همه شما برای من سفره می‌چینی چه اشکالی داره هر از گاهی من برای شما ناهار حاضر کنم؟

آن موهای لخت مشکی نشسته بر پیشانی اش، باز هم نگاه مرا مات کرد.

- فدای تو بشم من علیِ من!

- سلام آفتاب خانوم.

فورا نگاهم را دزدیدم و در دل نا سزایی به خود گفتم! 

- سلام. خسته نباشین.

- سلامت باشین کاری نکردم که. شما خسته نباشین.

تشکر زیر لبی ای کردم و برای تعویض لباس همراه فرشته راهی اتاق شدیم. از حصار گرمای آن چادر خلاص شدم. برای تعویض لباس مردد بودم که صدای فرشته آمد:

- من میرم بیرون تو راحت باش. اون چادر رنگی هم نمی‌خواد سرت کنی. دیشب علی گفت...

متحیر به سویش بازگشتم. چه سریع لباس هایش را عوض کرده بود! خوشی کوتاهی در دلم لانه کرد. اما... اما چادر نپوشم لباس های درست و حسابی که نداشتم!

با وسواس ساکم را بیرون ریختم و تمیز ترین لباس ها را برگزیدم. لباس ساده قهوه ای پررنگ که نسبت به سایر لباس هایم کمی تنگ تر بود. شلواری که برای بیرون می‌پوشیدم را خارج و تمام لباس ها را به داخل ساک برگردانندم.

دلیل آنکه لباس تنگ تری برگزیده بودم برایم مبهم بود... لباس ها را پوشیدم و شالم را سر کردم. به دور گردنم محکمش کردم تا آن تار های سرکش بیرون نیاید. مقابل میز آیینه سفید فرشته ایستادم و خود را نگاه کردم. در نظرم برجستگی کمی روی لباسم نشسته بود که خجالت وار شالم را روی آن کشیدم. نفسی عمیق کشیدم و از اتاق خارج شدم. دلیل آن دلشوره و ترسی که به دلم چنگ می‌زد را نمی‌دانستم. از راهرو کوتاه خارج و با ترس چشم به علی دوختم. نمی‌دانم چرا او را برای نگاه کردن برگزیده بودم اما حاله های رعب از چشمانم می‌بارید.

 

ویرایش شده توسط مهمان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان

پارت شصت و یکم

نفسی عمیق کشیدم و از اتاق خارج شدم. دلیل آن دلشوره و ترسی که به دلم چنگ می‌زد را نمی‌دانستم. از راهرو کوتاه خارج و با ترس چشم به علی دوختم. نمی‌دانم چرا او را برای نگاه کردن برگزیده بودم اما حاله های رعب از چشمانم می‌بارید. دستم استرس وار گوشه لباس را پایین می‌کشید. چشمان مشکی پسرک امامه به سر در پرتویی از مهربانی غرق بود. واقعا مهربانی بود؟ من که تا به حال رنگ مهربانی را ندیده ام پس چگونه تشخیصش دادم.

- بفرمایین سر سفره...

صدایش مرا از افکار تنگم بیرون کشید و ترسم از میان رفت. با یک بی خیالی طی کردنش ترسم از آن‌که بی پوشش بودم فرو ریخت و دستانم گوشه لباس را رها کرد. با اعتماد به نفسی که نمی‌دانم در لحظه چطور جان گرفت، خود را به سفره رساندم و بی توجه به نگاه حسادت وار فرشته بر گوشه ای از آن نشستم. اصلا در خیالم نمی‌گنجید در خانه آنها از شر آن چادر رها شوم... رهایی از این چادر رنگی نوری از امید برای رهایی از آن چادر مشکین را در دلم به پا کرده بود.

غذایی که تدارک دیده بود املتی خوش رنگ بود که بی ختیار در نظرم خوش‌مزه آمد. رهایی از آن چادر دلم را شاد کرده بود. بعد از خوردن آن ناهار خوش طعم همراه فرشته سفره علی را جمع کردیم و مشغول شستن ظرف شدیم. صدایش موجب شد دست از کار بکشیم.

- مامان امروز که من موندم خونه شما رفتین خودتون رو سرگرم کردین؟ اون ظرف ها رو ول کنین بعدا می‌شورین.

متعجب به اویی که در چهار چوب در ایستاده بود نگریستم. نگاهم اندکی بعد به فرشته ای که داشت نان ها را در یخچال می‌گذاشت کشیده شد. الان با من بود؟ چرا لفظ "مامان" در ابتدای صحبتش نهاده بود؟! همان گونه که با تعجب ظرف خیس دستم را پایین گذاشتم و با نگاه دیگری به علی لب زدم:

- با من بودین؟

نگاهش که خیره به زمین بود را بالا آورد و لحظه ای به چشمانم نگاه کرد.

- مگه شخص دیگه ای ظرف می‌شوره؟ بله با شما بودم...

متعجب تر از قبل دست های خیسم را طبق عادت به پشت شلوارم کشیدم تا خشک شوند. نگاه علی همراه با دستانم پیش رفت و در کسری از ثانیه نگاهش را مهمان پاهاش کرد. دستانم را به کنار رها کردم.

- آها... باشه آخه گفتین مامان!

صدای تند فرشته حضورش را یاد آور شد:

- دوست داشت مامانش رو صدا کنه!

به سمتش بازگشتم. فضا در آنی سنگین شد. نفس هایم همانند کلوخی در گلو گیر می‌کرد.

- پس بیاین توی حال تعریف کنین از صبح کجا رفتین.

- باشه پسرم. بیا بریم.

چشم غره ای به من رفت و به سمت علی گام نهاد. از لحن و غرش چشمانش کمی دلم گرفت... اما خب؛ دیگر عادت کردم به دل گرفتگی!

- آفتاب خانوم تشریف نمیارین؟

از این که این‌بار مرا خطاب کرده بود دستپاچه به پذیرایی بازگشتم. رفتم و با فاصله ای مشهود از مادر و پسر روی زمین نشسته و تکیه ام را به متکا دادم. پا هایم کمی جمع گذاشتم تا نبود پوشش چادر روی‌شان احساس نشود. مثل این‌که فرشته درحال بازگو کردن گشت امروز بود. دیدن یک لباس عروس و کارت عروسی را چونان با آب و تاب تعریف می‌کرد که من نیز مشتاق شنیدنش شدم! صحبت های طویل فرشته داشت به پایان می‌آمد که درب حیاط زده شد. با صدای کوبیده شدن در فرشته صحبتش را انتها داد و از جای برخواست. همان طور که چادرش را از گیره لباسی کوچک کنار در بر می‌داشت خطاب به علی گفت:

- مهمون دعوت کردی؟ بابات که این موقع خونه نمیاد...

صدای علی کمی مهربان شد.

- فکر کنم یکی از پسر های محله آفتاب خانوم باشه. برای پرسیدن چند تا سوال تشریف آورده... مسجد نتونست شرح بده و گویا مشکل بزرگی داشت که از من راهنمایی می‌خواست. ما می‌ریم اتاق من شما لطفا یکی دو ساعت توی اتاق خودتون باشید.

بعد از جای بلند شد و بعد از شنیدن تایید فرشته از خانه خارج شد. همان‌طور نشسته خیره به تلویزیون خاموش در فکر فرو رفتم. در محله ما به ندرت پسری به مسجد می‌رفت؛ حال چه کسی می‌خواست سوال دینی بپرسد؟!

@Aty.s

ویرایش شده توسط مهمان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان

پارت شصت و دوم

با صدای فرشته چشم از تلویزیون خاموش گرفتم و به او دوختم.

- بلند شو دیگه نشستی چی رو نگاه می‌کنی! 

دست بردم که هماننز همیشه چادرم را جمع کنم اما جای خالی لش برایم تحویلی عجیب و بسی لذت بخش بود! از جایم بلند شده و به همراه فرشته به اتاقش راهی شدیم. بعد از بستن درب اتاق روی تخت اتراق کرده و بی مقدمه سوالم را شرح دادم:

- فرشته جون شما می‌شناسین این پسری که آقا علی می‌گفت رو؟

با چشم غره ای که نصیب چشمانم شد زبان به دهان گرفتم و پاسخش را گوش دادم:

- از محله شماست من از کجا بشناسم! حاج رضا هم نیست بگم یکم بعد براشون چایی ببره زشته!

بی هیچ فکری دوباره زبان زدم‌:

- فرشته جون من ببرم؟

این‌بار نگاهش خشمگین تر اد قبل بود! صدای سرزنش وارش در گوش هایم پیچید.

- خجالت بکش دختر! علی من که مادرشم رو نمی‌زاره جلوی نامحرم برم اونوقت تو...

از خطایم لب گزیدم و سر به زیر انداختم. فرشته نیز در سکوت روی صندلی میز آیینه سفیدش نشسته بود.

حوصله ام درحال انفجار بود. حدتقل نیم ساعتی می‌شد که بی هیچ فعالیتی روی آن تخت نشسته و به فرشته ای که مشغول بافت یک شال بود، چشم دوخته بودم. واقعا تحمل آن شرایط و سکوت خفقان واری که فضا را بلعیده بود، برایم دشوار بود. تن صدایم موج سکوت اتاق را درهم شکست:

- فرشته جون؟

تنها نگاهم کرد و با تکان دادن سرش، فهماند که حرفم را بگویم. آب دهانم را فرو داده و ادامه دادم:

- می‌شه... می‌شه من درسم رو ادامه بدم؟

آن‌قدر با اکراه و ترس سوابم را ادا کرده بودم که گچیا از پاسخ "نه" اطمینان داشتم! هر کلمه مانند خنجری دو سویه از گلویم بالا می‌آمد و لرزش لبان فرشته آن خنجر را باری دیگر از گلویم پایین می‌فرستاد:

- درس بخونی که چی بشه؟ با حاج رضا و علی مشورت می‌کنم اما فکر نمی‌کنم که قبول کنن.

چیری نگفتم و باز هم سکوت تیری در جان دقایق زد...

با دیدن گرگ و میش هوا که روبه تاریکی می رفت دیگر طاقت نیاوردم و باری دیگر سکوت را شکستم. یک ساعتی بود آن‌قدر به در و دیوار خیره شده بودم که حتی جای ریز ترین ترک ها را، از بر بودم.

- فرشته جون نمی‌خواین شام بپزین؟

انگار اوهم از این اوضاع به ستوه آمده بود زیرا فورا میل و کاموایش را رها کرد و از جای برخواست. 

- تو همین‌جا بمون من می‌رم برای شما تدارک ببینم.

لاعقل بعد از رفتنش توانستم بر آن تخت دراز بکشم و چشمانم را ببندم. لحظه ها باری دیگر افسار گسیختند و خوابی هرچند کوتاه چشمانم را پذیرا شد.

***

با صدایی بم و گیرا به دنیا واقعی بازگشتم و چشمم را از رویا های خواب مانند ربودم.

- آفتاب خانوم؟ آفتاب خانوم؟!

چشمانم را با حرصی شدید گشودم و به چشمان صاحب صدا براق شدم. از آن‌که کسی بیدارم کند نفرت داشتم گویا تمام لذت خواب را زری به کامم می‌کرد! با دیدن پسرک امامه به سر درست کمی آن‌طرف تر ندانستم چگونه در جای نیم خیر شوم. لحظه ای نبود آن چادر موجب شرمساری ام شد.

- اومدم بیدارتون کنم برای شام...

دستم بالا آمد و چشمان خمارم را مالش داد. با همان چشمان خمار نگاهی به او انداختم.

- خوابم برد... چشم میام الان.

- طبیعیه خسته بودین! فقط...

با صدایش خواب دیگر از سرم پریده بود و منتظر نگاهش می‌کردم. با حالت عجولی لب زدم:

- فقط؟ چیزی شده؟

دستی به موهای لختش کشید. چرا در خانه امامه به سر نداشت؟ 

- مهمون داریم. ممنون می‌شم چادرتون رو هم بپوشید.

از ادبش برای بیان این حرف کمی جا خوردم. بایدی که پشت آن چادر خوابیده بود در سخن علی یافت نمی‌شد. بی اختیار لبانم پاسخگو شدند:

- چشم حتما؛ مرسی که گفتین.

لبخندی بر لب نشاند و از اتاق خارج شد. دستپاچه از جی بلند شدم و دستی به صورت کشیدم. بعد از تنظیم آن چادر رنگی روی سرم، از اتاق خارج و راه پذیرایی را پیش گرفتم.

برای لحظه ای درجایم مات ماندم؛ چه می‌دیدم! آن پسرک آشنا که گوشه سفره فرشته جای گرفته بود که بود؟ اینجا و در این محفل چه می‌کرد؟!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان

پارت شصت و سه

 با قدم های سست شده جلو رفتم و خود را به گوشه‌ای از سفره رساندم. سعی می کردم چشمانم را از چشمان مشکی‌اش که میخ چشمانم شده بود، بربایم. با همان گنگی و مبهوتی گوشه‌ای از سفره جای گرفتم. واقعاً انتظارش را نداشتم او اینجا باشد؛ اکنون مقابل من چه می‌کرد؟ استرس به جانم چپاول زده بود! درک آن‌که او اکنون مقابل ما، بر سر این سفره چه می‌کرد بسیار دشوار بود. مگر بی‌خیال من نشده بود؟! نکند دوباره به خواهد ماجرا را از سر بگیرد؟! نکند این‌بار به جای پدر، علی را نشانه برود؟! دستانم آشکارا می‌لرزید، رنگ‌پریدگی چهره‌ام را خودم نیز متوجه می‌شدم.

با ‌"بسم ال..." گفتن علی به دشواری چند لقمه ای از سفره‌شان برچیدم. نگاهم جرئت بالا آمدن نداشت و بعد از اندکی با دسپاچگی آشکار از جای برخواستم. با صدایی که اندکی لکنت گرفته بود و بدون بالا بردن نگاهم لب زدم:

- دستتون درد نکنه. من سیر شدم. نوش جون همه.

چادرم را در دست مشت کردم و بی هیچ حرف یا نگاه دیگری راهی اتاق فرشته شدم. با بستن درب اتاق انگار موجی از اکسیژن به ریه هایم هدیه دادند.

روی تحت نشستم و به چادر اجازه افتادن دادم. دوباره در تنهایی خود فرو رفته و افکار پوشالی افسار فکرم را به دست گرفتند. نمی‌دانم چندی گذشت؛ می‌خواستم بخوابم اما امان از بی‌خوابی که به جانم افتاده بود...

ساعت ها در سکوت خودم خیره به درب بسته اتاق بودم. با لرزش دستگیره مردمک چشمانم حرکتی کرد و گردن خشک شده ام کمی بالاتر آمد.

علی ای بود که سر همیشه افتاده اش کمی در ذوق می‌زد... گوش به صدایش سپردم:

- بیدارین؟ اگر خوابتون نمیاد می‌شه کمی صحبت کنیم؟

ابرو هایم از کمال تعجب بالا پرید. لکنت زبان هم جدیدا به مشخصه هایم اضافه شده بود...

- ب، بله؛ حتما. بفرمایین؟

دستش بالا آمد و روی ته ریشش نشست و بعد از کششی کوتاه پایین آمد.

- این‌جا نه؛ اگر می‌شه لطف کنید بیاید حیاط. منتظرم من.

سری تکان دادم و او بدون بستن درب اتاق خارج شد. انگار زمان زیادی سپری شده بود و خبری از پارسا نبود... یک آن هراس از سخن گفتن پارسا با علی در دلم نشست.کنجکاوی جانم را در خودش کشانده بود.خواستم چادر افتاده ام را بردارم اما اندکی بعد پشیمان شدم. مگر خودش اجازه نداده بود...

از اتاق خارج شدم. خبری از حاج رضا و فرشته نبود... درب باز حیاط نشان از حضور علی، در انجا می‌داد. از در خارج شدم که او را درست مقابلم و نشسته روی پله ورودی خانه دیدم.

سرش را به سمتم بالا آورد و با دست به کمی دور تر از خودش اشاره کرد.

- لطفا بشین.

چیزی در سینه ام شروع به تپیدن کرد. اولین باری بود نامم را جمع نمی‌بست. درب خانه شان به علت قدیمی بودن چیزی از درب یک حیاط کم نداشت و در نتیجه پله طویل تری را دا را بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان

پارت شصت و چهار

به آرامی از کنارش عبور کردم و گوشه ترین قسمت پله را به خود اختصاص دادم. به خاطر جثه ریزم همان لبه ی پله جای گرفتم. بی آن‌که نگاهش کنم به صدای زیبایش گوش سپردم:

- نمی‌دونم شما می‌دونی چی‌ می‌خوام بگم، اما شاید براتون قابل حدس باشه. اول از همه به من بگین شما رو کسی مجبور به ازدواج با من نکرده که؟

برای اولین بار بود که لب به دوروغ گشودم... اولین باری بود که با میل باطنی خود حقیقتی خیالی تحویل شخصی می‌دادم. رویای بازگشت به آن خانه کذایی برایم به جهنمی مانند بود!

- منظورتون رو نفهمیدم... اگر راضی نبودم الان مقابل شما نشسته بودم؟!

دستش را به حالت تکاندن به شلوارش کشید و ادامه داد:

- با من چی؟ مشکل ندارید؟ یعنی... یعنی شما...

انگار کلام را از یاد برده بود اما مقصودش مشخص بود... پیش‌قدم شدم و دوروغی دیگر نثارش کردم:

- نه، از ازدواج با شما مشکلی ندارم.

خدا می‌داند چندی نفرت پشت کلمات اَدا شده ام نشسته بود. شک آن‌که نکند پارسا حرفی به او گفته بود، همچون موریانه ای از درون می‌خوردم.

- می‌دونم این ها صحبت های قبل از ازدواجه اما خب... شما با سر کردن چادر مشکل داری؟

لحظه ای از سوال واضحش جا خوردم! نکند رفتار سوئی از من دیده بود که ابتدا پوشیدن چادر در خانه را، آزاد کرده و حال چنین سوالی می‌پرسید؟

نمی‌دانم امشب چه شبی بود. نمی‌دانم علی مرا چه فرض کرده بود اما احترامی که برایم قائل شده بود، دل کوچکم را تحت تأثیر قرار داده و می‌خواست سفره اش را برایش باز کند.

نگاهی به مرد بودنش نداشتم، توجهی نداشتم قرار است شوهرم باشد اما اولین باری بود از من، برای انجام کاری نظر خواهی می‌شد و این هاله باریک اشک بود که در چشمانم حلقه زد. دلم زبانم شد و سادگی ام به حرف آمد:

- چیزی دیدین از من؟ من... من... واقعا اون چادر رو نمی‌خوام. من خودم اون رو سرم نکردم. من...

بغض بزرگ شده در گلویم موجب سکوتم شد. آرام سر چرخاندم و به اویی که خیره خیره حرکاتم را زیر نظر داشت چشم دوختم.

مدام چیزی درونم فریاد می‌زد الان است که صدایش همانند پدر بالا رود و دستانش شلاق وار بر گونه ام بنشید؛ اما پاسخی که از میان لبانش خارج شد آرامشی غریبه را به درونم سرازیر کرد:

- خیلی خب... بعد از ازدواج مختاری برای چادر اما...

گوش هایم برای شنیدن آن اما کمی تیز شد. قطره اشکی بی اجازه روی گونه ام غلطید.

- اما ازتون حجاب کامل رو می‌خوام.

سرم را به نشانه تایید تکان دادم که قطره ای دیگر چکید. فورا رویم را از او گرفتم و با آستین، بر صورتم کشیدم.

- ناراحت شدین؟ چیز بدی گفتم؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان

پارت شصت و پنج

خنده ای مزهک روی لبانم نشست. با همان چشمان گریان و لبان خندن سرم را چند بار تکان دادم.

- نه، نه، اصلا.

نمی‌دانم اشک شوق و خنده دیوانگی بود یا اشک بیچارگی و خنده زهرآگین؟

- چرا گریه می‌کنید پس؟

در آن لحظه مسخره ترین جواب دنیا را به او تحویل دادم:

- گرد و خاک یه لحظه... یه لحظه رفت توی چشم.

با درماندگی سعی در جمع کردن آن لبخند بی‌جا شدم اما مگر رویش کم می‌شد؟ این‌بار با قوای بیشتر آستینم را بر چشمم کشیدم. 

- این‌جوری نکنید بدتر تحریک می‌شه... 

انگار بالاخره چشمانم دست از آبرو ریزی کشیده و سکوت اختیار کردند. با لبخندی که بعد از تلاش های مضاف کم رنگ شده بود روی به سمتش چرخاندم.

- خوب شد.

دستی بر ته ریش هایش کشید.

- خداروشکر... چی می‌گفتیم؟

خطاب سوالش من بودم؟ او داشت سخن می‌گفت، یعنی به این زودی از خاطر برده بود؟ مکث بیشتر را جایز ندیدم:

- حجابم...

بعد از گفتن آن کلمه با صدایی مغموم صدای دلنشینش باری دیگر فضا را به دست گرفت:

- خب... خب می‌مونه ازدواج!

آب دهانم را فرو دادم. نمی‌دانم چرا با آمدن لفظ "ازدواج" عرقی در سرما به بدنم نشست. باری دیگر بذاغم را قورت داده و به اویی که مرا می‌نگریست، چشم دادم.

- به خواسته خانواده هامون دوهفته دیگه انجام می‌شه اما... اما می‌فهمم نه شما آمادگی عروس شدن رو داشتید و نه من. ولی خب؛ کار های خدا حتما یه حکمتی توش هست و منم راضی به رضای اونم.

مکثی کرد و نفسی تازه کرد. من نیز بازی انگشتانم را از سر گرفته بودم:

- شما سوالی از من ندارید؟ 

آن‌قدر در بهت بودم که حرف هایش را حداقل دوبار‌، در خاطرم هلاجی می‌کردم. گوشه انگشتم که جای زخم صبح خشک شده بود را کندم و پاسخ دادم:

- من فقط از وضعیت تحصیلم...

ادامه سوالم را به امید فهمیدن او، بلعیدم. دستی دیگر به صورتش کشید. یک پایش را روی دیگری انداخت متفکر سوالم را با سوالی دیگر پاسخ داد:

- چه رشته ای می‌خونی؟

دومین باری بود که جمع را از خطابم نط می‌زد. شاید فراموشش می‌شد شاید هم داشت زمینه آشنایی را فرهام می‌کرد. آن‌قدر ها هم که پدر توصیف کرده بود مرد ها خطرناک و ترسناک نبودند...

- تجربی. سال دیگه کنکور داشتم...

با همان چهره متفکر زبانی به لب کشید و پاسخم را همانند تمام سخنانش، با حرفی حیرف انگیز داد.

- خودتون دوست دارین ادامه بدی؟ یعنی... برای آینده تحصیلی برنامه خاصی چیده بودی؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان

پارت شصت و شیش

برای پاسخگویی کمی دستپاچه شده بودم. گویا تا به حال پاسخی به این چنین سوالات نداده بودم و حال در تکاپوی یافتن پاسخی در خور احترامش بودم.

- خب... خب من می‌خواستم دکتر بشم... ولی فکر نکنم بتونم ادامه بدم.

بعد از اتمام سخنم ملتمس به او چشم دوختم. بر خلاف تصورم از جایش بلند شد. متقابلش از جای برخواستم و متعجب چشم به حرکاتش دوختم.

- انشال.. که خدا بزرگه برای سال بعد. امسال رو تا اینجا خوندین ادامه بدید درست نیست تکلیف اینده رو از الان مشخص کنیم.

دستگیره درب را کشید و خطاب به من ادامه داد:

- دیر موقع شد ادامه صحبت ها بمونه برای بعد... صبح باید بیدار شیم، شبتون خوش.

با اتمام سخنش بی هیچ معطلی برا شنیدن پاسخ من، به داخل گام نهاد و درب را برای ورود من باز گذاشت. شانه ای بالا انداختم و وارد شدم. گفته بود امسال را ادامه دهم اما... سری تکان دادم تا افکار پوچ از سرم سقوط کنند. آرام به سمت اتاق فرشته رفتم و خود را به داخل پرتاب کردم. با دیدن فرشته به خواب رفته نفسی کشیدم. با وجود صحبت با علی باز هم سوالات بی جواب بسیاری، در سرم جولان می‌داد.

در تخت خواب آن‌قدر به مکالمه ام با علی فکر و پخلو به پهلو شدم که صدای اذان دست خاطرم را از عمق فکر ها گرفت و بیرون کشید. پتو را از خود کنار زده و بلند شدم. تکان تکان خوردن های فرشته هم ناشی از بیدار شدنش بود. همانند همیشه نماز را بی فکر به محتوایش اقامه کردم و بعد از خوردن صبحانه و راهی شدن حاج رضا، فرشته همانند دیروز امر حاضر شدنم را صادر کرد.

باز هم یک حاضر شدن تکراری که در بند آن چادر سیاه خفته می‌شد... فرشته باز هم مقصد را آن محله کذایی تأیین کرد. قرار بود بعد از چند روز چشم در چشم خانواده ام بدوزم و این مورد سبب استرسم می‌شد. باز هم گوشه ناخونم را اسبابی دانسته و با آن بازی می‌کردم. بالا و پایین شدن تاکسی زرد رنگ چیزی را در دلم فرو می‌ریخت و بنا می‌کرد.

با توقف ماشین بدون انتظار برای دستور فرشته خودم از ماشین پیاده شدم. چادرم را در دستانم جمع کرده و زنگ خانه را فشردم. صدای قدم های آشنای مادر قلبم را به جنب و جوش واداشت. درب باز شد و آن چشمان سبز آشنا، چشمانم شکار کرد. به آنی نکشید که تعجب چشمانش را در خود غرق کرد. سرکی کشید و تاکسی که فرشته درونش نشسته بود را، از نظر گذراند. اعتماد به نفسی که در این سه روز، در خانه علی یافته بودم بر وجودم قالب شد و او را خطاب صحبت قرار داد:

- سلام مامان. با فرشته جون اومدیم دنبالت برای کار های عروسی...

صدایی آشنا کلامم را گستت و نگاهم را به سمت صدا سوق داد. این مادر سمانه بود؟ درست می‌دیدم؟ در خانه ما چه می‌کرد؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان

پارت شصت و هفت

چادر مچاله شده در آغوشش نشان از رفتنش می‌داد. انگار تازه مرا دیدهبود که کلام خداحافظی را پسست و صدای پرشورش را نثار ساخت.

- عه آفتاب؟ خوبی عزیزم؟ کار ها خوب پیش میره؟

دور از ادب بود اگر جوابش را نمی‌دادم. علی رغم میل باطنی ام شروع به سخنگویی با او کردم:

- سلام، خوب هستین؟ به لطف خدا منم خوبم... 

خنده ای کوتاه سر داد و دستی به شانه مادر که زیر چادری رنگی بود کشید.

- خب دیگه، من برم دخترم توی خونه تنهاست.

مادر دستی روی دستش گذاشت و با صدای گرمی که من در آرزویش بودم، لب زد:

- در پناه خدا. انشا... که خیره و اونم مثل آفتاب ما خوشبخت می‌شه. 

انگار از یاد برده بودند منی هم مقابل در، منتظر خاتمه صحبت آن‌هاست. 

- انشا... هر چی خدا طلب کنه همون می‌شه.

مادر سمانه از چهار چوپ در خارج شد و از پله کوتاه جلوی خانه پایین آمد. سرش را به سمتم بازگرداند و گفت:

- خدانگهدار دخترم.

لبخندی بل اجبار به لب نشاندم و "خداحافظی" کوتاه لب زدم. با راه گرفتنش به سمت خانه خود، نگاهم را به مادر انداختم. نمی‌دانم چرا اما حال که در خانه شان نبودم احساس قدرتی مرا در چاه خود غرق کرده بود.

- با فرشته جون توی ماشین منتظریم تا آماده بشی.

اخم هایش را درهم کشید و بدون جلب توجه از زیر چادر، دست به بازویم انداخت.

- بیا داخل!

مرا به دنبال خود داخل کشید و درب را همان‌گونه نمیه باز رها کرد. با قدم نهادن در آن خانه باری دیگر حس ترس بر وجودم ساطع شد و رنگ از رخسارم پر کشید.

- ولم کن مامان، فرشته جون بیرون منتظره...

با آمدن صدای آشنای دیگر کلام را ول کرده و چشم به سمت آن گرداندم. محمد بود که با کنکاش مرا از بر می‌گذراند.

- چی‌شده؟ چرا اومدی؟

سوالش همانند پتکی در سرم کوبید. چرا آمده بودم؟ مگر این‌جا خانه ام نبود؟! مادر دستم را رها کرد و با صدای تندی پاسخ داد:

- همین‌جا صبر کن تا بیام.

به سمت اتاقش رفت ها غر غر های زیر لبی اش همچنان به گوش می‌رسید.

- دختره ی پخمه یه خرید کردن بلد نیست پا شده اومده دنبال من...

باز هم محمد مرا خطابش قرار داد:

- یه سلام قبلا توی دهنت بود!

این چند روز احساس ارزشی که در خانه علی گرفته بودم، عللخصوص دیشب؛ موجب می‌شد نیش زبانم در مقابل محمد به حرکت در آید:

- قبلا دختر این خونه بودم توام برادرم بودی. الان نه من هستم نه تو.

متحیر دستی به ریشش کشید و سرش را زیر انداخت. بدون گفتن کلامی دیگر پشتم را به او کردم و به دیوار تکیه دادم. مادر از اتاقش خارج شد اما غر غر هایش همچنان ادامه داشت:

- دختر ملوک صد تا خاستگار داره اون‌وقت ما باید به فرشته دختر بدیم... خدایا کرمتو شکر! 

متعجب از سخنش چشمانم گرد شد. از لحن طلبکارانه اش قلبم به ستوه آمد. مگر من با میل خود به علی بله گفته بودم؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان

پارت شصت و هشت

گذر آن روز به یکی از زجر آور ترین روز هایم بدل شده بود. سالن آرایش رزور شده، خرید کارت دعوت و دعوای لفظی مادر و فرشته جون برای طرح کارت... و منی که هماند همیشه همچون موجودی اضافه به گوشه ای رانده شده بودم و حق نظر دادن برای عروسی خویش را نداشتم.

انگار دیگر داشت باور می‌شد. بایدم باور می‌شد گویا این اجبار آنان نیز بر من، پیروز شده بود. تنها دلخوشی که از این وصلت نصیبم می‌شد، رهایی از آن چادر کذایی بود...

بعد از اتمام کار هایشان مادر را به خانه رساندیم و خود نیز به خانه فرشته بازگشتیم. همانند دیروز خستگی شدید و گرمایی طاقت فرسا مرا در آن لباس های کلفت، در بر گرفته بود. امروز خبری از سفره چیده شده و علی نبود... انگار مزه طعامش به مزاجم خوش آمده بود.

بعد از تعویض لباس هایم ساعت را نظری کردم. دو بعد از ظهر بود. برایم سوال بود که چرا علی خانه نیامده بود؟ مگر شغلی دارد یا به کاری مشفول است. ماکارانی سریع فرشته واقعا مزه لذیذی داشت و یک خواب... لحظه ای در نظرم آمد تنها کارم در این چند روز خوردن و خوابیدن شده... از خودمم شرم کردم و لب گزیدم اما با حرف فرشته چاره ای برایم نماند:

- برو اگر میخوای استحرات کن بعد از ظهر با علی باید بری جایی!

- من؟ کجا؟

چشم غره ای کلافه نثارم کرد و همان‌گونه که با کنترل سیاه رنگ، وَر می‌رفت پاسخ داد:

- شخص دیگه ای این‌جا هست؟ نمی‌دونم حالا خودش میاد بهت می‌گه.

احساس کردم تنها می‌خواهد مرا از سرش باز کند. بی حرف دیگری در اتاق رفتم و روی آن تخت سفید رنگ، هزاران بار به فکر جایی که قرار بود با علی بروم، پهلو به پلهو شدم.

شب را نخوابیده بودم پس خستگی بالاخره بر افکارم پیروز خواب خود را در میدان فکرم به جولان گذاشت.

با صدای خفیف باز شدن درب، خواب سبکم پرید و لای یکی از چشمانم را باز کردم. با دیدن قامت علی خواستم چشم ببندم اما یادم آمد پتو را روی خود نکشیدم... آهسته و بی مقدمه در جایم نشستم. متوجه بیداری ام شد و سر به زیر افکند. این‌بار با وجود افکار بسیار برای سلام پیش قدم شدم.

- سلام.

سرش را کمی بالا تر گرفت و زیر چشمی نگاهم کرد:

- سلام. خوبین؟

بی حوصله از صحبت های کلیشه ای می‌خواستم هر چه زود تر موضوع "جایی رفتن" را پیش بکشد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان

پارت شصت و نه

 

انگار او نیز حوصله مقدمه چینی را نداشت. بعد از احوال پرسی کوتاه بالاخره صبحتش را پیش کشید و من چشمانم گوش شد، خیره به دهان او برای شنیدن.

- آفتاب خانوم دیشب راجع به مدرستون صحبت کردیم. اگر قصد ادامه دادن دارید درست نیست اختلاف بینش بیوفته. لطفا حاضر شید بریم از خونتون کتاب ها و وسایل مدرستون رو برداریم.

ذوق به عقلم قالب شد و چنان با سرعت از روی تخت برخواستم که شال پیچیده شده ام روی شانه ام سقوط کرد. حیرت زده پرسیدم:

- جدی میگین؟

دستی به سرش کشید و قدمی به عقب برداشت.

- من منتظرتونم.

با لبخند سری تکان دادم و تازه متوجه سبکی سرم شدم. با رفتنش فورا شالم را به سر کشیدم و صورتم غرق حجوم سرخی و داغی خون شد. اولین بار بود مردی دیده به تار موهایم می‌داد...

شادی قالب وجودم شد و برای حاضر شدن پیش‌قدم شدم. با سرعت رعد رخت بیرون را به تن کشیدم و بی نگاه به خود، از اتاق خارج شدم. فرشته همانگونه که از آشپز خانه خارج می‌شد چشم غره ای مهمانم کرد و لب زد:

- پسرم توی ماشین منتظرته!

از حرص کلامش کاسه دلم نقاشی تیرگی به خود پوشاند... سری تکان دادم و با خداحافظی کوتاهی خانه را ترک کردم.

به محظ ورود به پرایدش بوی عطر محمدی مشامم را نوازش کرد. چادرم را در بغلم جمع کرده و چشم به رو به رو دوختم. سعی می‌کردم با فکر نکردن به آن که، او موهایم را دیده بود بر شرمم غلبه کنم. تا حدودی نیز موفق بودم گوی کل مسیرمان تا خانه را به سکوت سپرده بودیم.

غروب آهسته آفتاب موجب دلگیری فضا می‌شد. به محظ رسیدن نگاهش را به سمتم چرخاند.

- نیازی هست من بیام یا خودتون میارید؟

دست گیره درب را پایین کشیدم.

- خودم میارم، مرسی.

چیزی نگفت و من برای دومین بار آن در را کوبیدم. اندکی سپری شد که درب خانه را مادر گشود. متعجب از دیدن دوباره من لب زد:

- چی می‌خوای؟

از سردی کلامش ذره ای غمگین نشدم گویا حضور علی در آن ماشین و پشت سرم کمی تسلی خاطر برایم می‌شد. با فکر ارزشی که برایم قاعل شده و من را برای جمع کردن وسایلم راهی کرده، بدون دادن پاسخی به مادر وارد خانه شدم. او نیز بی اعتنا به علی دنبال من راه گرفت و در را بست.

- با توام! کجا داری میره؟

فوراخود را به داخل اتاق رهانیدم و پاسخش را دادم:

- مگه نمی‌بینی؟ دارم وسایلم رو بر می‌دارم.

جفت ابرو هایش از کلام و لحنم بالا پرید:

- یواش یواش! چه خبرته! چه وسایلی؟ این چه طرز برخورده!

نیم نگاه دیگری مهمان چشمانش کردم و همانطور که کوله ام را پر از کتاب هایم می‌کردم جوابش را دادم:

- خانواده شوهرم...

لحظه ای مکث کردم و چشمانم را روی هم فشردم. چه ساده آن کلمه غریبه را به زبان آورده بودم...

- با آقا علی اومدیم دنبال وسایلم. گفتن می‌تونم درس بخونم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان

پارت هفتاد

مادر متحیر اتاق را ترک کرد و من در سکوت تمام وسایل هر چند کهنه ام را، جمع و جور کردم. ترک خانه و بازگشت به خانه حاج رضا، در سکوتی محظ سپری شد که انگار قصد کر کردن گوش فریاد را داشت. اولین شبی بود که با لبخندی بر لب شب را به صبح می‌رساندم.

***

با کشیده شدن دستم توسط فرشته چشم از آن پیراهن عروس گرفتم و منتظر نگاهش کردم.

- بدو دیگه دختر! زیور خانوم منتظر توعه!

زیور خانوم! آرایشگری که از همسایه های فرشته بود و مسئولیت عروس کردن مرا عهده دار شده بود... چقدر دوست داشتم همانند دیگر دختران در آرایشگاه زینت شوم؛ چشم از آن پیراهنی که تنها سفید بودنش، او را لباسی عروس کرده بود گرفتم و بعد از تنظیم خیالی چادر روی موهایم، همراه فرشته راهی خانه زیور شدیم.

ورود به آن خانه کهنه اشتیاق عروس شدنم را تا حدی کاهش می‌داد. دیدن آن پیرزن چاق با موهای زرد و لبانی نازک، که به سرخی گراییده بود؛ لبانم را آویزان کرد.

- سلام خوش اومدین، به! چه دختر خوشگلی! یه عروس ماه ازت می‌سازم.

سلامی زیر لبی دادم و خجالت زده سرم را زیر انداختم. با راهنمایی زیور وارد اتاقی که پر از پوستر های رنگی بود شدیم. دستش را به صندلی میز آیینه ای کهنه دراز کرد و گفت:

- لباس هات رو در بیار بشین روی این صندلی که چند ساعت بیشتر وقت نداریم.

طابع او مانتو و چادرم را کنار گذاشتم؛ قصد نشستن کردم که دوباره آن صدای نازک جیغش در گوش هایم پیچید:

- دخترم از روی شال موهات رو درست کنم؟ زود در بیار ببینم. فرز باش دختر.

چشمی گفتم و گره شالم را برای اولین بار جلوی غریبه ای گشودم. با بیرون ریختن آبشار موهایم چشمانش برقی زد. دستی به شانه فرشته کشید و گفت:

- عروست یه پارچه ماهه، انشا... مبارکته!

به سمتم آمد و کیفی بزرگ از لوازم آرایش روی میز آیینه نهاد. کارش را با اصلاح جان فرسا صورتم شروع کرد و با قلم هایش به جان دفتر صورتم افتاد و طرحی از یک عروس نقش زد.

چندین ساعت بود از جایم تکانی نخورده بودم و زیور نیز سایه اش را لحظه ای از سرم دور نکرده بود. با عقب کشیدنش نفس حبص شده ام را به تندی بیرون دادم. صدای نازکش که حال بسیار ذوق زده بود کمی موجب آزار گوش هایم شد:

- مشا... مشا... مبارک شوهرت باشی؛ خیلی خوشگل شدی دخترم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان

پارت هفتاد و یک

لبخندی تصنعی به لب نشاندم. پیچش آن موهای بلند موجب می‌شد سنگینی را روی سرم احساس کنم. زیور به سمت فرشته که گوشه اتاق نشسته بود رفت:

- بلند شو یه صفایی هم به تو بدم. بعد بگو لباس عروس دختره هم بیارن ای‌نجا بپوشه

سری تکان داد و با تلفنش شماره ای گرفت.

- علی، سلام خوبی مامان؟ کار هات تموم شد؟

لحظه ای مکث کرد و با لبخند ادامه داد:

- خیلی خب، کلید خونه رو می‌تونی بسپری به یکی از دوست هات لباس عروس رو بیاره دم خونه زیور؟

همانطور که از جایش بلند می‌شد چادرش را از سرش پایین کشید و خفت روسری اش را گشود:

- باشه مامانم. دستت درد نکنه.

زیور با آن هیکل چاقش فوری صندلی ای دیگر مقابل آیینه گذاشت و به فرشته اشاره نشستن کرد. نگاهم مدام از آیینه می‌گریخت. از درون داغ شده و درحال سوزش بودم. کابوس آن تخت سفید بر درونم قالب شده و هر لحظه مرا بیشتر در خود می‌کشید. انگشتانم را در هم گره کرده و با تلاشی مضاعف سعی در محار سد اشک هایم داشتم. اشک لبالب کاسه چشمانم را گر کرده بود و منتظر پلکی از جنس النگر بود تا فرو بریزد.

نمی‌دانم چندی گذشت که با صدای زنگ بلبل وار خانه زیور به چشمانم دستور بلعیدن اشک ها را دادم. سر بلند کرده که قطره اشکی از شدت سنگینی، بدون برخورد به گونه ام ری دستم چکید. زیور نگاهم کرد و با ذوغ دستش را از صورت فرشته کشید.

- آیی! لباس عروسش رو آوردن.

با آن قد کوتاه و جثه وسیع به سمت در پرواز کرد. چندی بعد صدایی کریه و آشنا روح را از تنم و رنگ را از رخسارم پراند.

- کجا بذارم؟ توی اون اتاق؟

متقابلش صدای جیغ مانند زیور در آمد:

- وای خاک بر سرم! نه بذار همین‌جا عروس توی اون اتاقه!

دیگر صدایش نیامد اما همان مکالمه کوتاه آتشی به کبریت دلم زد و دستانم از گرمای درونم یخ زد. یادی از چند روز پیش در خاطرم زنده شد.

***

با سری افکنده و دستانی که از دیدار دوباره پارسا می‌لرزید وارد کوچه مدرسه شدم. با شنیدن صدایش، همانند تمام یک هفته ای که به مدرسه می‌رفتم دست و پایم را گم کردم. مرا در کوچه بن بست همیشگی کشید و مجنون وار شروع به سخن گویی کرد:

- آفتاب من چطوره؟

اشک به گونه ام غلطید.

- ولم کن عوضی! یکی ما رو می‌بینه. چرا نمی‌فهمی چند روز دیگه عروسی منه؟

خنده های قاه قاهش بیشتر مرا به شک دیوانه گی اش می‌انداخت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان

پارت هفتاد و دو

به ناگه ساکت شد و دستش را در جیبش فرو کرد. با بیرون آمدن دستش همراه آن تلفن همراه قدیمی، گامی به عقب برداشتم. فاصله گرفته شده را فورا پر کرده و دستم را به دست گرفت. خواستم دست بکشم که تلفن را میان دستم جای داد:

- شب عروسیت... دقیقا شبش باید به من زنگ بزنی! باید زنگ بزنی بگی اون علی پخمه بهت دست نزده!

‌از صفتی که به علی نصبت داده بود در دل خشمگین شدم و دستم را از میان گرمای دستش کشیدم. سرمای آن تلفن همراه حالم را بد می‌کرد. بغض، اشک، صورتی خیس؛ تنها تصویر این چند روز حالم بود. روزی که علی گفت به مدرسه خودم می‌روم و هر صح با او راهی نماز جماعت می‌شدم را هزاران بار لعنت کرده بودم.

- اگر نزدی...

دستش بی مهابا زیر چانه ام آمد و آن را بالا آورد. عادت این روز هایش شده بود که به خود اجازه دست درازی به پیکرم را می‌داد!

- من رو ببین! اگر زنگ نزدی، میام دم در اون خراب شده و به علی می‌گم دوست دختر منی! اون فیلم رو می‌دم بهش. اون‌وقت... خودت بهتر می‌دونی چی میشه خودم رو خسته نکنم مگه نه؟

چانه ام را در میان انگشتانش فشرد و با آن چشمان منفور خیره نگاهم کرد. فشار دستش کم کم داشت آزارم می‌داد. از لای دندان های قفل شده لب زدم.

- می‌زنم! می‌زنم ولم کن!

دستش را کشید و بی هیچ حرفی مرا ترک کرد.

***

با صدای زمخت زیور پرده افکارم را کنار زدم.

- دختر بلند شو دیگه، نیم ساعت دیگه شوهرت میاد. یالا ببینم.

بدون جتی نیم نگاهی به آیینه از جای بلند شدم و خود را به دست زیور با آن لباس سفید زشت دادم. حاله ای از اشک در چشمانم حلقه زده بود که مطمعنا به درخشش تیله های سبزم می‌افزود. فرشته مقابلم ایستاد. منتظر نیش زبانش بودم که در کمال حیرت پیشانی ام را بوسه ای زد.

- خوشبخت بشی... علی میان دنبال تو باهم برید خونه عمو. منم میرم خونه لباس عوض کنم چند تا وسیله بر می‌دارم زنگ میزنم حاج رضا بیاد دنبالم.

سری به نشان تایید تکان دادم. کلمه ای سخن مصادف می‌شد با در هم شکستن بغضم.

با به صدا در آمد دوباره آن پرنده بد صدا، بغضم را به سختی فرو دادم و همراه فرشته آن شنل بلند روی لباس را به تن کردم و چهره ام را زیر حریر بلند سفیدش نهان کردم. کفش های سفید با پاشنه تخمرغی که نمی‌دانم از کجا آورده بود را به پا کردم و بدون جمع کردن وسایلم دست در دست فرشته، از خانه خارج شدیم.

به خاطر سنگینی سرم و وجود آن شنل نتوانستم سر بلند کنم و علی را نظاره گر شوم. احساس شرم نیز در این امر بی تقصیر نبود. سلام مشتاقش در گوش هایم نشست و چنگی دیگر به دلم زد.

- سلام!

سلامی بی جان زمزمه کردم.

- به روی ماهت. من دیگه میرم شما زود تر برید مجلس خالی نباشه.

علی بی توجه به حرف مادرش بنا به دلایلی که معنی اش را درک نکردم، خانه عمویش را مناسب برپایی محفل عروسی دانسته بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان

پارت هفتاد و سه

با دور شدن صدای قدم های فرشته خواستم کمی سرم را بلند کنم که فورا از این کار دست کشیدم. هوا هر لحظه بیشتر در آغوش تاریکی فرو می‌رفت و نگین های ستاره مانند را به رخش سنجاق می‌زد. با صدای علی متوجه شدم باید از جایم تکانی بخورم.

- بفرمایید!

درب باز شده ماشین پژو عمویش را که با گلی بزرگ تزئین شده بود را نگریستم و قدمی برای سوار شدن پیش رفتم. در تمام دوهفته سپری شده شاید پنج یا شش بار با او هم کلام شده بودم و در همان برخورد های کوتاه عزت نفس را دو دستی به من هدیه می‌داد. اندکی بعد ماشینی بود که به سمت مجلس عروسی می‌راند و سکوت حاکم بر فضا، تشبیه آن را از یک ماشین عروس می‌گرفت. احساس می‌کردم صورتم در کیسه ای گچ فرو رفته و سنگینی عجیبی روی پوستم احساس می‌کردم. دلم می‌خواست لب هایم را به دندان بکشم اما مژه بد آن رژ لب مایع زیر زبانم آمد. 

با توقف ماشین کمی تکان خوردم. همانند عروسکی کوکی شده بودم که در سکوت ساکن بود تا کوک شود و قدمی گز کند. از زیر آن شنل نگاهی به کت و شلوار مشکی رنگ علی انداختم. لباس هایش ساده بود؛ همانند من! دستی به کتش کشید و صدای رسایش را با سخاوت گوش هایم خوراند:

- رسیدیم. نمی‌خواین پیاده بشین؟

چیزی که برایم عجیب آمده بود رفتار این چند روزش بود. دقت بیشتری بر کلامش می‌گذاشت تا ناخواسته هم جمع فعل هایش از قلم نندازد. صدایم را بغض با بی رحمی فرو داده بود. درب ماشین را گشودم و همراه او پیاده شدیم. جمع انبوهی میان در لانه کرده بودند و با دیدن ما صدای جیغ و صوت هایشان به هوا رفت.

مقابل صف عظیم‌شان رسیدیم و اجبارا با میلی با تک تکشان دست دادم و تشکری تصنعی به تبرک هایشان گفتم. فاصله ای که از حیاط تا خانه بود را با مرگ دقایق سپری و با نشستن روی آن صندلی بزرگ سفید رنگ، نفس حبص شده ام را آزاد کردم.

علی داخل نیامده و در حیاط در جمع مردانه مانده بود. با حضور شخصی کنارم آن گلوله چرکین بغض که هر لحظه بزرگ تر می‌شد را باری دیگر فرو دادم.

- دخترم شنلت رو در بیار روی ماهت رو ببینیم.

صدای لاله، زن عموی علی بود. طابع حرفش دستانم را برای برداشتن شنل پیش بردم و با کمکش از شر آن حریر های سنگین خلاص شدم. نگاهی اجمالی به اطراف انداختم که نگاهم در گوشه ای میخ شد. مادرم بود؟ اگر مادر من بود پس سمانه و ملوک خانوم کنارش چه می‌گفتند؟ ترسی که از سمانه داشتم روز به روز تشدید می‌شد مخصوصا حال که می‌دانستم پارسا را دوست دارد... پارسایی که مقابل چشمش دم از عاشقی من می‌زد!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان

پارت هفتاد و چهار

خنده آور بود روز عروسی ام، به جای خوشی نگران بی ابرویی ام باشم! انگار تازه به زمان حال پرتاب شده بودم گویا صدای بلند موزیک داشت پوش هایم را کر می‌کرد. به جز چند دختر بچه هیچ کس برای رقص پیش قدم نشده و همگی دست به سینه با لباس هایی کاملا پوشیده خیره من بودند و برای آن کودکان دست می‌زدند.

نگاهم کنجکاو برای کنکاش پوشش سمانه پیش رفت. چیزی که در وحله اول به چشم می‌آمد آرایش غلیظ و رژ لب بنفشش بود. لباسش کت و دامنی دخترانه بود که اندامش را در معرض دید گذاشته بود. 

کل های هر از چنز گاه زنان مجلسش تا حدی مرا به وجد می‌آورد. نمیدانم چندی در سکوت خیره به مهمان ها بودم که بالاخره فرشته آمد. با آمدنش لحظه ای حس غربتم دود هوا شد. هرچند مادر خود در جمع حضور داشت اما یک بار هم کنارم نیامد...

فرشته کنارم و در جای داماد جا خوش نمود. لبخند لحظه ای از چهره اش دور نمی‌شد. اندکی بعد با دیدن مهمان ها که شال و چادر به سر می‌کردند متوجه شدم علی قرار است بیاید.

با امدنش صدای دست و کل ها به هوا رفت. همانند همیشه سر به زیر پیش می آمد و تا لحظه ای که کنارم نشست، سرش را بالا نیاورد. علی هیچ کمی در زیبایی ضاهر نداشت. چشمان عسل مانند و آن ته ریش های تیره رنگ جذابیت عجیبی به چهره گندم گونش می‌بخشید. با شنیدن صدایش متعجب نگاهم را به سمتش دوختم.

- اذیت که نشدین؟

دست هایم را در هم قفل کردم و گفتم:

- من؟ برای چی اذیت بشم؟

- هیچی؛ همین‌جوری پرسیدم...

متحیر سری تکان دادم و چشم از او گرفتم. با شنیدن صدایی جفتمان سر بلند کردیم.

- چه عروس و دوماد اخمویی، یکم بخندین چند تا عکس بندازم بعدا خاطره بشه...

لبخندی تصنعی به لب نشاندم. چه خاطره شیرینی می‌شد... ازدواجی که تمامش سرشار از استرس بود و از هم اکنون استرس آخر شب را داشتم! اگر علی واقعا بخواهد کاری کند... در فکرم مدام دنبال بهانه ای بودم که آن شماره کذایی را نگیرم اما...

عکس هایش را انداخت و شام سرو شد. چقدر سریع تر از آن‌چه تصور کرده بودم عروسی ام به سر آمد! وقتی به خودم آمدم علی درب ماشین را گرفته بود تا سوار شوم. گویا حال نوبت مراسم عروس بَران بود که این طور تمام شهر را دور می‌زدیم.

با توقف ماشین، روبه روی منزل حاج رضا وحشت زده آب دهانم را فرو دادم. زمان زیادی بود ماشین ها دنبالمان نمی‌کردند و حال تنها؛ من و علی مقابل یک خانه خالی بودیم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...