رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
N.a25

رمان بارش آفتاب | n.a25 کاربر انجمن نودهشتیا

M@hta

💎سطح قلم: حرفه ای💎

پیام توسط M@hta افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

پارت پنجاه ام

در دل تحسینی جانانه به او گفتم و قدم دیگری به سمت خانه برداشتم. لبخند با سخاوت روی لب هایم خود نمایی می‌کرد. 

- واقعا دستشون درد نکنه، خیلی قشنگ شده.

مادرش نیز لبخندی به لب نشاند. چهره زیبایی داشت. چشمان عسل مانند و گونه هایی سرخ که کمی ترک روی‌شان افتاده بود.

- بیا داخل لباست رو عوض کن. انگار عروسی نکرده عروس این خونه شدی.

طعنه اش درد داشت و به آنی لبخند را از لبانم فراری داد. همراه‌ش به خانه رفتیم. بیش از هر چیزی دست نوشته های قرآنی که بر بستر دیوار بود به چشمم آمد. نویسنده‌شان واقعا خط خوشی داشت. دوباره لبخند داشت لبانم را کش می‌آورد که طعنه فرشته از نطفه خفه اش کرد.

- تا موقعی که ازدواج کنی تو توی اتاق پیش من میمونی حاج رضا هم میره اتاق علی. ساکت رو گذاشتم توی اتاق برو لباست رو عوض کن بیا این سبزی ها رو پاک کن برای شب قرمه سبزی بار بذارم.

شرمگین از این‌که موحب شده بودم شب را جدا از شوهرش سر بر بالش بگذارد "چشم" بی جانی گفتم و با گونه های سرخ شده به اتاق‌شان رفتم. از درب بازش شناختم. انگار کلا دو اتاق داشتند و اتاق رو به رویی از آن علی بود. همان اتاقی که پنجره اش منتهی به حیاط بود! با دیدن ساکم گوشه  اتاق بی نگاه به فضای اتاق به سمتش رفتم. کنارش نشستم و زیپش را باز کردم. ندایی در ذهنم پخش شد. 

« - حجله رو هم اتاق خودم و حاج رضا می‌ذاریم.»

نگاهم با شتاب شروع به کنکاش فضای اتاق کرد. چیزی که بیش از هر چیز به چشم می آمد تخت دو نفره با ملاحفه سفید رنگ بود. با دیدنش چشمانم قصد بارش کرد و کلا خوشی چندی قبل از خاطرم پر کشید. اتاق ساده ای بود و میزی کوچک کنار تخت نشسته بود. صدایش را از نزدیکی ام شنیدم.

- چیکار می‌کنی دخترم؟ بجنب دیگه.

با نفسی عمیق بغضم را در سینه حبص کردم. دستی لباس را به همراه چادر رنگی خارج کردم. متعجب به اویی که منتظر به در تکیه زده بود نگاه کردم. قد کوتاهی داشت و این امر کمی او را چاق نشان می‌داد. نمی‌خواست بیرون رود تا لباس عوض کنم؟ رویم نمی‌شد بگویم برود پس مضطربوچادرم را خارج کردم. مقنعه ام را نیز در آوردم و نگاهی مبهوت به او انداختم. انگار فهمید که باید از اتاق برود. پشت کرد از اتاق خارج شود و لحظه آخر حرفش صد ها کیلو قند درددلم آب کرد.

- موهای خیلی قشنی داری.

لبخند روی لبم کش آمده بود. فورا مانتویم را با لباس کرم رنگ بلند که تا زانو می‌آمد و همانند تمامی لباس هایم آستین هایی داشت که تماما مچم را می‌پوشاند؛ به تن کردم. شلوارم را تعویض نکردم. به سمت ساک بازگشتم و شال مشکی رنگم را روی موهایم انداختم و در نهایت چادر رنگی را سر کردم. 

نخواستم بیش از این آبرو ریزی  کنم و او را منتظر بگذارم. فروا لباس هایم را تا کردم و روی ساک گذاشتم. به هنگام خروج تصویر خودم در آیینه موجب توقفم شد. چشمان سبزم در قاب آن مژه های مشکی، در حاشیه آن شال مشکی بدجوری می‌درخشید و لبانم از شدت خشکی سرخ شده بود. نگاه از تصویر گرفتم و وارد پذیرایی شدم. دری دیگری اواخر سالن و در گوشه چپ باز بود. صدای آن پیرزن موجب شد به عقب بازگردم.

- سبزی ها رو گذاشتم توی آشپز خونه توی سینی. زیاد حرومش نکن آشغال هاشم جدا بزار بدم به همسایه برای مرغ هاش.

برقی در چشمانش می‌درخشید و آن رد کینه کمرنگ تر شده بود.

- چشم، ممنون ازتون.

- دختر تو حرف دیگه ای جز چشم بلد نیستی؟ من فرشته هستم، می‌تونی مثل علی مامان صدام کنی یا فرشته جون. الانم زود برو که تا شب کلی کار داری.

از این‌که خواسته بود مامان صدایش کنم در دلم غوغا بود. آن‌قدر ها هم که فکرش را می‌کردم به جهنم نیامده بودم!

- چشم مامان!

صدایم برای بیان کلمه "مامان" کمی تحیل رفت، اما خب...! به سمت آشپز خانه رفتم. یخچال سفید رنگی جفت در فریزر بیش از هر چیزی به چشم می‌آمد و گازی رنگ و رو رفته. کابینت ها کنار های آشپز خانه چیده شده بودند. به سمت سینی سبزی و سبد کنارش رفتم.خانه خیلی بزرگی داشتند. چیزی مثال دو خانه ما! چادرم را جمع کردم و روی فرش نشستم. اولین سبزی را برداشتم و شروع به تمیز کردن شدم. آن‌قدری که در سال های کودکی برای همسایه ها سبزی پاک کرده بودم؛ اکنون حرفه ای شده بودم!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت پنجاه و یکم

نمی‌دانم چند ساعت بود غرق در کار بودم و حتی آمدن فرشته خانوم را که آمده بود لوبیا بخیساند؛ متوجه نشدم. دوباره سایه ای داشت بر ذهنم پرده می‌کشید. سایه ای به نام پارسا! چرا چشمان و موهای پریشانش هنگام دود کردن آن سیگار، ملکه ای بر ذهنم شده بود و رهایم نمی‌کرد! دوست داشتم پاکنی در دست گیرم و محکم روی تصویرش را خط خطی کنم. کارم دیگر تمام شده بود. سبد حاوی سبد پاک شده را نگاه کردم و آخرین برگ را درونش انداختم. از جای بلند شدم و کنار فرشته خانوم قرار گرفتم.

- تموم شد فرشته جون. بفرمایید!

حسی می‌گفت اگر مادر خطابش کنم نیامده بیش از حد خود را ندید بدید جلوه می‌دادم! پس فعله به لفظ "فرشته جون" بسنده کرده بودم. متعجب نگاهم کرد وسینی را از دستن گرفت.

- دستت درد نکنه. برو تلویزیون رو روشن کن بزن شبکه سه سریال جدید گذاشته.

سری به نشانه تفهیم تکان دادم و مقابل تلویزیون بزرگ‌شان رفتم. خیلی بزرگ نبود اما از تلویزیون خانه ما قطعا بزرگ تر بود. ناشیانه کنترل در دست گرفته بودم و کانال ها را بالا پایین می‌کردم. با دیدن آرم شبکه سه دست نگه داشتم و کنترل را همان جا رها کردم. نمی‌دانستم اکنون چه کنم! بنشینم یا دوباره به آشپز خانه بازگردم؟! بلاتکلیف ایستاده بودم که صدای فرشته حون موجب شد کمی آرام گیرم.

- دخترم بشین منم الان میام.

آرام نشستم و به مختر طرح تخت جمشید تکیه دادم. تزئین خانه شان خیلی ساده بود. مبلی نبود و کناره های پذیرایی‌شان را با متکا چیده بودند. با دیدن اویی که سینی به دست خارج می‌شد؛ فورا بلند شدم تا چایی ها را از دستش بگیرم. با کمال میل سینی را به دستم داد و خودش نشست. من نیز سینی را زمین گذاشتم و کنارش نشستم. یک چایی را جلوی او و دیگری را جلوی خودم نهادم.

- خب بیا یکم از خودت تعریف کن ببینم. همیشه این‌قدر ساکتی یا غریبی می‌کنی؟ بذار یه چیزی رو تا تنهاییم بهت بگم! من به علی خیلی وابستم، اون هم نمی‌تونه از من جدا باشه پس فکر این‌که بخوای خونه جدا بگیری رو از سرت بیرون کن! عروس علی شدی؛ توی همین خونه، همون اتاق باهاش زندگی می‌کنی! سعی نکن من رو از پسرم جدا کنی!

نمی‌دانستم چه بگویم! زبانم واقعا از پاسخ دادن قاصر بود! در رویا هایم همیشه خانه ای برای خود نقاشی می‌کشیدم اما... زبانم که این روز ها خوب می‌تازید شروع به دفاع کردن کرد. انگار این امر دیگر برایش عادی شده بود؛ بی توجه به سن و سال شخص مقابل کلمات را کنار هم می‌چید!

- فرشته جون به خدا من قصد جدا کردن کسی رو از شما ندارم... من... نمی‌دونم چی بگم اما... اما آرزوی هر دختری خانوم خونه ی خودش باشه!

جمله ی آخر را به سختی ادا کردم و به محض خروجش از دهانم اخم های او در هم پیچ خورد.

- پس همین الان بار و بندیلت رو جمع کن برو خونه بابات! خانون این خونه فقط منم این رو یادت نره! تو هم می‌تونی مثل دختر این خونه کنارمون زندگی کنی اگر هم نمی‌خوای که به سلامت!

بغض دوباره چنگال زهر آلودش را در گلویم فرو کرد. به خانه باز می‌گشتم؟ بازمی‌گشتم تا پدر سرم را از بیخ می‌برید؟! با صدایی خفه شده از بغض لب زدم:

- چشم، هرچی... هرچی شما بگین!

انگار خیلی هم نمی‌توانستم در جلد آن آفتاب قوی فرو روم و از بارش آفتاب جلو گیری کنم! اول یا آخرش این آفتاب می‌بارید و به قعر خاک سقوط می‌کرد! آخر چه حکمتی بود که در هر لحظه از این زندگی لعنتی قبلم مچاله می‌شد؟! ذره ای از چایی ام نوشیدم. 

- نگفتی! یکم از خودت بگو برام، درس می‌خونی یا نه؟

با یاد آوری درس آهی عمیق از اعماق وجودم به لب آمد.

- بله می‌خونم... یعنی می‌خوندم.

- از آشپزی و خونه داری چیزی می‌دونی؟ خیلی کم سن و سالی اما سبزی ها رو خوب پاک کردی.

علاوه بر چشمان طوفانی ام لبخندی آرامش نشان روی لب هایم حک شد.

- بله، از بچگی کمک مامانم بودم... این دوسال به خاطر سختی درس یکم فاصله گرفته بودم، اما خب... بلدم!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت پنجاه و دوم

چندین ساعت سخت مشغول کنکاش زندگی من بود! میانش نیم ساعتی بلند شده و قرمه سبزی اش را بار گذاشت. نگذاشت کوپکترین دخالتی بکنم. هنگامی که خواستم کمک‌ش کنم گفت" علی فقط دست پخت من رو دوست داره" این به معنای این بود که در کارم دخالت نکن. به نوعی نیامده شمشیر را از رو بسته بود و گمان می‌کرد قصدم دور کردن پسرش از اوست! به اشکال درهم تلویزیون نگاه می‌کردم و اصلا در این دنیا نبودم.

- چی رو این‌جور با دقت نگاه می‌کنی؟ پیام بازرگانیه!

چشم از تلویزیون گرفتم و به اویی که کنترل در دست کانال عوض می‌کرد نگریستم. گوشه چادرم را بیشتر جمع کردم.

- هیچی فرشته جون. کمی دلم برای خونمون تنگ شده!

- امروز چون تازه اومده بودی گذاشتم استراحت کنی. از فردا باید کار های عروسی رو فراهم کنیم.

نگاهی خنثی به چشمانش کردم. خنثی بودن دیگر عضوی از وجودم شده بود و زهایم نمیکرد.

- باشه؛ چشم.

با شنیدن نوای "الله و اکبر" بی اختیار آرامشی در دلم ساکن شد. از نگاه خیره اش فهمیدم باید برای خواندن نماز بلند شوم. همان‌طور که چادرم را جمع می‌کردم خطاب به او گفتم:

- کجا می‌تونم وضو بگیرم؟

- باید بریم توی حیاط!

باشه ای گفتم و از خانه خارج شدم. سوالی راجب کجا بودنش نپرسیدم؛ گویا مشخص بود حمام و دستشویی‌شان همان درب انتهای حیاط بود. خارج از دستشویی، شیر آبی دیده می‌شد و قطعا منظورش همان بود. خم شدم و وضو گرفته بودم. حرکات وضو را از بر بودم بس که این‌ سال ها در سرم کوبیده شده بود. به خانه رفتم و دیدم در اواسط سالن فرشته جون قامت برای نماز بسته. او وضو نمی‌گرفت؟ شاید در آشپز خانه وضو گرفته بود... سریع جانمازم را آوردم و پشت سرش قامت بستم. با ذهنی خالی، تنها آن جملات عربی را بی توجه به معنی‌شان زمزمه می‌کردم. بالاخره تمام شد. دست به سمت فرشته جون کشیدم.

- قبول باشه.

دستم را فشرد، دستش را بوسید و به پیشانی برد. از حرکتش خوشم آمد.

- قبول حق باشه. بلد شو زود سفره رو بچینیم الان حاجی و علی میان.

جانماز را جمع کردم و چادرم را با چادر رنگی تعویض کردم. دنبالش به آشپز خانه رفتم. عطر قرمه سبزی بدجور اشتهایم را تحریک می‌کرد. سفره را وسط حال پهن کردم که صدای زنگ بلبل وار توی خانه پیچید. فرشته جون از آشپز خانه صدایش را در سرش انداخت.

- بلند شو برو در رو باز کن اومدن.

شالم را مرتب کردم و چادرم را جلو تر کشیدم. کفش هایم را پوشیدم و به حیاط رفتم. دستگیره در را به پایین و آن را باز کردم که نگاهم در نگاه آن پسر عبا دار گره خورد. در آن تاریکی چشمانش برقی عجیب می‌زد. با صدای پدرش فهمیدم مدت زیادی است پشت در ایستادم.

- سلام دخترم.

شرم کردم از آن‌که او پیش قدم برای سلام شده بود.

- ببخشید؛ سلام. نمازتون قبول باشه.

این‌بار پسرک بی آن‌که من خطاب قرارش بدم پاسخم را داد. انگاری تعادل نداشت! آن زمانی که با او سخن می‌گفتم سکوت کرد؛ حال که با پدرش بودم میان کلامم پرید!

- قبول حق باشه انشالله، نماز شما هم قبول باشه.

تشکری کردم و از کنار در کنار رفتم. شرایط سختی داشتم. هیچ نمی‌دانستم اکنون باید چه کاری کنم! به خانه بروم یا بگذارم آنها اول بروند؟ یا باید همراهی شان کنم؟! وقتی هیچ گاه از خانه به صورت آن‌چنانی خارج نشدم، مشخص بود چیز زیادی از آداب معاشرت نمی‌دانستم! صدای آن پسرک باز هم مرا خطاب قرار داد. صدای خیلی گیرایی داشت که نمی‌توانم هیچ‌گونه صوتش را با کلمات به گوش برسانم!

- شما بفرما داخل، من با پدر خرید ها رو میارم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت پنجاه و سوم

نفس حبس شده ام را بیرون راندم و داخل رفتم. فرشته جون سفره را چیده بود و داشت پارج آب را میان سبد سبزی خوردن جای می‌داد. 

- پس کجا موندن؟

- به من گفتن برو داخل تا خرید ها رو بیارن.

سرش را کنجاو از درب خانه بیرون کشید و گفت:

- بشین عزیزم تا بیان.

گوشه ترین قسمت سفره جای گرفتم. سرم را پایین انداخته بودم و با انگشتان دستم بازی می‌کردم. حال عجیبی داشتم. چیزی درددلم می‌کوبید و موجب حالت تهوعم می‌شد. اولین باری بود که شام را در مکانی غیر از خانه باید می‌خوردم. با شنیدن صدای آن پسرم سرم به بالا چرخید. دست خودم نبود اما صدایش کشش خاصی داشت.

- یالله.

به حرکاتش موشکافانه خیره شدم. قد بلندی داشت؛ خم شد و پیشنانی مادرش را بوسید.

- خوش اومدی پسرم. خوش اومدی حاجی. بفرمایید سفره آمادست.

کیسه دستش که حاوی کاهو بود را به دست مادرش داد و با همان صدای دلفریب شروع به جواب دادان کرد.

- این خدمت شما تا من برم لباس هام رو عوض کنم.

بی آن‌که کوچکترین نگاهی به من بی اندازد به اتاقش رفت و حاج رضا هم به اتاقی که ساک من در آن بود. دوباره انگشتانم را در دیگری قلاب کردم و شروع به کلنجار رفتن های بیخودی شدم.

- بلند شو برو توی آشپز خونه، خیار و گوجه رو روی اپن گذاشتم، اینم کاهو. یه سالاد درست کن بعد بیا غذا بخور... علی سالاد دوست داره.

از لحنش بدم آمد! جوری که بغض دوباره مهمان گلویم شد. چه حکمتی بود تا لبخندی به لبم می‌آمد بلافاصله طره های بغض رویش سرپوش می‌گذاشت؟! چادرم را در دست جمع کردم و بعد گرفتن آن کیسه کاهو به آشپز خانه بازگشتم. دستم را روی سینه فشردم تا شاید مجالی برای تنفس به من دهد. نیش های‌شان درد داشت اما چیزی که بیش‌تر از همه وجودم را به آتش می‌کشید، آن بغضی بود که همیشه حکم قصاص به قضاوتش می‌خورد! ظرف حاوی خیار و گوجه را برداشتم و بعد از شستشوی کاهو، مشغول شدم. به بهانه خورد کردن آن پیاز بالاخره قطره های اشک راهی برای خروج از آرامگاه ابدی‌شان یافتند و سرخی را به چشمانم رنگ زدند. با شنیدن صدایی، متحیر سر به عقب بازگشتم که نگاهم در آن چشمان عسل گون قفل شد.

- بفرمایید شما شامتون رو بخورین، ادامش رو من درست می‌کنم!

از شدت تعجب حتی نمی‌توانستم پلک بزنم. پسرک امامه به سر با آن لباس های راحتی در فاصله ی یک متری من ایستاده و به چشمان من چشم دوخته بود؟! الان خطاب سخنانش با من بود؟ با بررسی آن‌که کسی جز ما در آشپز خانه نیست، زبانم با مکثی کوتاه به سخن آمد:

- نه نه، بفرمایید شما. خودم درست می‌کنم آخر هاشه دیگه.

استرس در یک ثانیه نبردی سهمگین میان سلول هایم ای‌جاد کرد. دستش در طی حرکت آنی روی چاقوی در دستم نشست که ندانستم چگونه و با سرعت نور دستم را از زیر دستش کشیدم. با صدای برخورد چاقو روی قسمت موکت دار آشپز خانه بی اختیار نگاهم را پایین انداختم و قدمی به عقب رفتم. از دست خشک شده اش مشخص بود که کمی تعجب کرده است.

- شما چشم هاتون اذیت میشه، لطفا تشریف ببرین من درست می‌کنم.

با خم شدن چیزی مقابل پاهایم بی اختیار چادرم را در مشت گرفتم و قدم دیگری عقب رفتم. مبهوت به اویی که مقابل پاهایم خم شده بود تا چاقو را بردارد نگریستم. موهایش را یک دور از بالا نظاره کردم، موهایی که زیر آن امامه سفید رنگ، کاملا نهان بودند. موهای لخت مشکی رنگ که تضاد جالبی با رنگ عسل گون چشمانش داشت. با بلند شدنش فهمیدم نباید بیش از این وقت را بُکشم و این چنین مقابلش با ایستم. قدم به سمت خروجی کج کردم که با صدای کمی خندانش متوقف شدم.

- آفتاب خانوم می‌شه اون پیاز رو به من بدین؟

حیران نگاهی به پیاز نصفه در دستم کردم. از شرم لبدگزیدم و صورتم جامه ای سرخ رنگ به تن کرد. در دل خود را برای حواس پرتی ام لعنت کردم. استرس آن‌قدر در وجونم استقرار کرده بود که کلا ینگینی پیاز دستم را از یاد برده بودم. به سمتش باز گشتم. برقی عجیب در چشمانش دیده می‌شد که انگار می‌خندید! پیاز را به سمتش گرفتم.

- ببخشید... فراموشم شد.

ویرایش شده توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت پنجاه و پنج

از مقابل چشمانِ لبالب از حیرت‌شان به اتاق گریختم. لحظه ای گمان کردم خانهِ خودمان و اقاق خودم است که پناه ام می‌دهد. درب را بستم و بی هیچ تاملی هق هق هایم را بر بستر آن بالش غریبه خاموشی دادم. نمی‌دانستم دردم چه بود که این چنین همچون بارانی در سحرگاه یک روز پاییزی، چشمانم قصد سیلابی کردن رویم را داشت! یادم آمد! این‌جا را قتلگاهم دانسته بودم و اکنون داشت جانم را می‌ستایید. مگر نیش های فرشته همچون تیغی بر رگِ احساسم خراشیده نمی‌شد؟! حال دستپوش را از ساعدِ قلبم کشیده بودم تا فواره خون از چشمانم بیرون بپاشد. اصلا مگر دست من بود؟! تنها آستانه فشار خونِ اشک ها بر چشمانم سر آمده بود و قلب خراشیده ام مدام برای خودش درد تراشی می‌کرد! چندی نگذشته بود که درب اتاق گشوده شد و هیبت کوتاه فرشته، در قالب سایه ای بر زمین ساطر شد. صدایش را نمی‌خواستم. نفرت را در دلم بذر پاشی کرده بود و با هر کلام آبِ خشکی را به خوردشان می‌داد.

- چت شد تو؟! این چه فیلمی بود جلوی علی بازی کردی؟! دست سمیه درد نکنه با این دختر بزرگ کردنش! 

باز هم کلام های تیز که تیرِ درد را در وجود بی شیله ام گستراند و رحمی به جان درد کشیده ام نداشت. کی درب قفس عمرم گشوده می‌شد تا همچون غقنوسی به فراق آسمان پر کشم؟! دیگر زندانی بودن داشت نفس های گرفته ام را به آفت ها می‌سپرد و آن میله های زخم زبان داشت قلبم را به هزاران هزار قطعه ریز شده تبدیل می‌کرد. 

- چرا داری گریه می‌کنی؟! چی شده؟ علی توی آشپزخونه چیزی گفته؟

تحمل فشار های که با کلامش به گوش هایم می‌فشرد را نداشتم. تنها می‌خواستم لحظه ای رهایم کنند تا با خیالی آسوده خوابیدن را برای خویش به ابدیت موکول سازم. نگاهم را بالا کشیدم و در آن چشمانی که تا چندی پیش آتش‌گاهی لبریز از حسادت بود دوختم.

- خو... خوبم... فقط دلم... دلم برای خونمون، تنگ شده.

نگاهش جامه ی حقارت به تن کرد. با نگاهی از بالا به پیکرم نظری کرد. زیر لب کلمه ای همانند "بچه" زمزمه کرد و بی هیچ سخنی اتاق را ترک کرد. با رفتنش خونابه چشمانم تشدید شد و باری دیگر با نشانه رفتن بالش برای بستر اشک ها، مجال نفس کشیدن را از وی ربودند. اندیشه ای به صورت مکرر ذهنم را در شعاع خود می‌کشید و آن فکر پخش شدنِ آن فیلم کذایی بود. فیلمی که به ضاهر بازیگرِ قصه ی بی حیایی اش من بودم اما روحمم تا به حال در آن تفکارت ثانیه ایوم سپری نکرده بود. بالاخره آن خونابه اشک به سر آمد و نای چشمانم را ربود. دیدگانم برای چندمین بار در آن چادر رنگی به سیاهی ای پر کابوس فرو رفت.

***

صدای قدم هایی ریز گوش هایم را قلقلک می‌داد. ساعت ها بود بر بسترم بیدار و در فکر آینده ی فنا شده ام بودم. دیگر طاقتم طاق شد و برای کشف منبع آن قدم ها از جای برخاستم. آفتاب هنوز طره های پیچ خورده ی نورش را برای چشمان مشتاق زمین نمایان نکرده بود. چادرم را سر گردم و در آن تاریکی با قدم هایی مورچه وار از تاق خارج شدم.

به هنگام باز کردن درب تمام زورم را بر دستگیره نهادم تا صدای فریادش فرشته ی به خواب رفته کنارم را بیدار نکند. خانه را سکوتی از سیاهی بلعیده بود و جز صدایی از قدم های ریز در حیاط چیزی به گوش نمی‌آمد. قدم هایم را به سمت آن حیاط بهشت مانند تند کردم. از لای درب باز مانده هوای خنک صبح‌گاهی به داخل دمیده می‌شد و موجب شد چادرم را بیشتر به دور خود حصار کنم. با دیدن علی میان آن بهشت گلگون چشمانم لحظه ای دیدن را از یاد برد. با آن لباس آستین دارِ یقه بسته زمزمه هایی آهنگ مانند را لب می‌زد و با آب پاش روی گلبرگ گل ها شبنم می‌کارید. با کمی دقت نوحه ای که می‌خواند را تشخیص دادم و گوشم را برای شنیدن نزدیک تر بردم. انگار کارش تمام شده بود گویا آب پاش را همان جا رها کرد و تکاندن لباس های خاکی اش به سمت خانه قدم نهاد. نمی‌دانستم چه کنم. بروم یا بمانم؟ اگر ماندم چه پاسخی دهم؟ با چه سرعتی خود را پنهان کنم که فرشته بیدار نشود؟ با شنیدن صدایش در نزدیکی هایم خود را دوری در آن دنیا گرداندم و قدمی به عقب پریدم.

- سلام صبحتون بخیر. خوب خوابیدین؟ چرا این‌قدر زود بیدار شدین؟

از آن جمعی که به پایان فعل هایش می‌بست به شدت بی‌زار بودم. به آن آرامش نهفته در لحنش حسادت می‌کردم. چادرم را کمی جلو تر کشیدم. انگار متوجه خجالتم شده بود که این چنین سوال پیچم می‌کرد.

- سلام... صبح شمام بخیر... راستش، راستش... صدای قدم شنیدم فکر کردم دزد اومده.

نوایی آمد که مرا متحیر تر از بیش ساخت. این صدای خنده ها متعلق به اویی بود که در مسجد خطبه می‌خواند؟ همان ندای مزاحم درونم نهیب زد " مگر آخوند ها نمی‌خنند؟ چرا آن‌قدر آن‌ها را از یک آدم طبیعی دور می‌داری؟" خود نیز پاسخش را نمی‌دانستم. صدای آکنده از خنده اش در گوش هایم طنین انداز شد:

-  دزد بیاد خونه ما چی بدزده؟ ما که چیز ارزشمندی نداریم. من همیشه صبح ها بیدار می‌شم و گل ها رو آب میدم. بعدش هم باید برم مسجد.

چرا کار هایش را برای من توضیح می‌داد؟! به من چه مربوط که باید به مسجد برود! از مقابل درب خود را کنار کشیدم و اجازه ورد را به او دادم. 

- آهان؛ عذر می‌خوام من.

به خانه آمد و یک چراغ را روشن کرد. با روشن شدنش چشم فرو بستم. جنگل چشمانم به سیاهی شب عادت کرده بود. زیر چشمی حرکات عجله وار آن پسر اما به سر را پاییدم. به نظر می‌آمد برای رفتن به محفلی مهم حاضر می‌شود که این چنین با ظرافت شانه دندانه دار را بر موهای مشکی رنگش می‌کشید. 

ویرایش شده توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت پنجاه و شش

ماندن بیشتر را جایز ندانستم. به سمت اتاق فرشته قدم نهادم که صدایش ایست را به پاهایم فرمان داد.

- آفتاب خانوم زحمت بیدار کردن مامان رو برای نماز می‌کشین؟ من باید برم...

برگشتم و نگاهم را به پاهایش دوختم. چیزی دلم را مدام در دستش می‌فشرد و اندکی بعد رها می‌کرد.

- چشم...

تشکری کرد و من با قدم هایی بلند تر خود را در دها اتاق  پنهان کردم؛ فرشته خواب هفت پادشاه را می‌دید. با صدای بسته شدن درب خانه متوجه رفتنش شدم... آرام کنار تخت جای گرفتم و نوازش وار انگشتانم را به سر شونه فرشته زدم. موهای فر مشکی رنگش که خیلی خیلی کوتاه شده بود در آن تاریکی برق می‌زد. ملحفه سفید رنگ را کمی کنار زدم و این بار زبانی صدایش زدم:

- فرشته جون؟

کمی تکان خورد و بعد از ثانیه ای در جایش، به سمتم چرخید. نگاه خواب آلودش را به چشمان شیشه ای ام دوخت و با آن صدای گرفته که ناشی از خواب زیاد بود گفت:

- علی رفت؟ اذان رو گفتن؟

ساعت را نمی‌دانستم اما آن هوای گرگ و میش و نسیم صبحگاهی نشان از نگفتن اذان می‌داد.

- بله رفتن... فکر نمی‌کنم آخه گفتن شما رو برای نماز بیدار کنم.

اخم هایش اندکی در هم فرو رفتند و صدای گرفته اش کمی خش دار شد.

- نیاز نیست من بیدار بودم!

دردل خنده ای کردم و از تخت پایین آمدم. چادرم را به سر کشیدم و برای گرفتن وضو عازم حیاط شدم. سرمای آب و آن نسیم خنک حس مشمئز کننده ای به وجودم القا می‌کرد. کارم تمام شده بود و داشتم چادرم را روی سرم مرتب می‌کردم که حاج رضا به حیاط آمد. داشت به سمتم می‌آمد.

- صبح بخیر دخترم.

خجول لبم را زیر دندان کشیدم و شرمنده از پیش قدم نشدن برای سلام پاسخش را دادم.

- شرمنده... سلام صبح شما هم بخیر.

به سمت شیر آب خم شد تا وضو بگیرد من هم قدمی به عقب گذاشتم. با دیدن او که مشغول وضو گرفتن بود، به سمت خانه شان رفتم و دیدم فرشته روی سجاده اش نشسته، جانمازی دیگر کمی جلو تر پهن بود لحظه ای به نظرم آمد. به اتاق رفتم و جانمازم را کنار در دست گرفته برگشتم. مردد جانماز را کنار سجاده فرشته پهن کردم.

- دختر تو بلد نیستی به بزرگترت اول صبح سلام کنی؟

 صدایش انگار سطلی از آب سرد بر سرم بود. آن‌قدر دست پاچه بودم که نمی‌دانستم اول باید چه کاری را انجام دهم! باری دیگر لبم را میان دندان هایم اسیر کردم و عرق شرم به وجودم حمله ور شد.

- ببخشید. سلام صبحتون بخیر!

سلامی زیر لبی زمزمه کرد و با آمدن حاج رضا همگی قامت نماز بستیم. بازهم آن کلماتی که از حفظ و بی هیچ تاملی بر زبان می آوردم جاری شد... نمازی که در پنج دقیقه می‌خواندم پانزده دقیقه به طول انجامید و حسابی مرا کلافه کرد. بالاخره آن نماز طویل به سر آمد و حاج رضا برای باز کردن مغازه ی مرغ فروشی اش خانه را ترک کرد. فرشته به اتاقش رفت و من با ذهنی آکنده از خیال های پوچ تکیه ام را به اپن داده بودم. با قرار گرفتن سایه ای زیر زاویه دیدم سر به بالا آوردم و با نظاره کردن فرشته ای که رخت بیرون و چادر مشکی به سر کشیده بود متحیر شدم.

- ایستادی چی رو نگاه می‌کنی؟ برو آماده شو باید کار های عروسی رو کم کم بچینیم! درست نیست تنها توی خونه بمونی...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت پنجا و هفت

هوف غلیطی در دل رها کردم. چشم گویان به سمت اتاق پر کشیدم و بی هیچ تعللی آن لباس های مشکی و چادر مشکی را بر وجودم ساتر کردم. شنیده بودم دختران دیگر ساعت ها سپری می‌کنند تا حاضر شوند اما مگر پوشیدن رخت عزا چندی زمان می‌برد؟ دست به سر بردم و روسری خاکسرتی رنگ را روی پیشانی ام ساف کردم. کیف دستی کوچکم را از ساک در آوردم و زیر چادر در دستم نهان کردم. نگاهی گذرا به سراسر اتاق انداختم و به گام هایم دستور رفتن را صادر کردم. هنگام خروج درب قهوه ای رنگ اتاق را آهسته بستم. از راهرو که خارج شدم فرشته را درحال پوشیدن کفش هایش شکار کردم و خود را به سمتش کشاندم.

- مادرت خونه هست؟

متعجب نگاهی به سر افتاده اش که لبه های چادر دست به دست داده بونند تا چهره اش را به پوشانند، کردم. خطاب صحبتش من بودم؟

- نشنیدی دختر؟ 

با نواخته شدن این جمله فهمیدن با من است. گوشه های چادرم را در دست فشردم و سوالش را پاسخگو شدم:

- بله خونه‌ست. چیزی شده فرشته جون؟

ترس از آن که نکند می‌خواهد به مادر پَسَم دهد سلول های استرس را در جانم تکثیر می‌کرد. گوشه چادر را بیشتر در دست مچاله کردم و صدایش تا حدی مرا تسلی داد:

- نه؛ همراهمون باشه برای دیدن لباس عروس!

مگر نگفته بود خودش لباس را کرایه می‌کند؟ بالاخره از جایش بلند شد و از چهار چوب در به داخل حیاط خارج شد. تا عزم رفتن کرد من نیز چادرم را در آغوش مچاله کرده و برای پوشیدن کفش هایم خم شدم. آفتاب جانانه رخ زمین را زیر پستوی نورانی خود گرما می‌داد و گل ها دوباره با درخشش‌شان گلبرگ های‌شان را به رخ دیگری می‌کشیدند. 

جای چیزی در دلم خالی بود! دستم را روی قفسه سینه کشیدم. چرا کوبش پر حیاتش احساس نمی‌شد؟ شاید میان فشار زخم زبان ها له شده و نفسش بند آمده است...

همراه فرشته بر تاکسی زرد رنگی سوار و به سمت آن محله کذایی راهی شدیم. فکر دیدن دوباره خانواده ام و بیشتر از همه آن پسرک منفور، پارسا ذهنم را به سلابه ی آشوب می‌کشید...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت پنجاه و هشت

چرخ های آن ماشین قدم در محله گذاشت و از همان بدو ورود چیزی همانند بختک روی سرم سایه انداخت. نگاهم را به گوشه های چادر که زیر پام رفته بود انداختم تا آن خانه های پوسیده ی آشنا خاطرم را بیش از این نیازارند.

چرخ های ماشین در هر چاله ای فرو می‌رفت مرا لحظه ای در گودال خاطرات پرت می‌کرد و با بالا آمدنش مرا بالا می‌کشید. با توقف ماشین صدای فرشته طنین سکوت را درهم شکست:

- دخترم برو به مادرت بگو سریع آماده بشه ما بیرون منتظریم.

- باشه، چشم.

از آن ماشینی که همچون قفس داشت نفسم را می‌گرفت پیاده شدم. روی پلکان کوتاه خانه قدم نهادم و بعد از نفسی عمیق دستانم درب را کوبید. یک بار، دوبار، سه بار! انگار قصط گشودن درب را نداشتند.

خجالت زده به سمت فرشته ای که کنجکاو از پنجره ماشین سرک می‌کشید‌، بازگشتم. صدایی برای لحظه ای نفس کشیدن را از خاطرف فراری داد و رنگ رخم را به سردی گچ دیوار نقاشی کرد.

- سلام آفتاب خانوم! در نزنین خونه نیستن!

نگاه خشک شده ام به سمت منبع صدا چرخیده شد و لحظه ای مات ماند. از دیروزی که دیده بودمش بسیار تفاوت کرده بود! موهای پرشانس شانه کرده و آراسته بود و مشکی چشمانش دیگر همانند دیروز کدر نبود.

از برق چشمانش که با بی حیایی در مردمک چشمانم زُل شده بود ترسیدم. از پله کوتاه پایین آمدم. نگاهم شتابزده به فرشته ای چرخید که با اخمی شدید پارسا را نظاره می‌کرد. نگاه حیرانم را به سختی غلاف کردم و بی نگاه به آن چشمان وهم ناک جوابش را دادم.

- سلام. مچکرم، نمی‌دونین کجا رفتن؟

با صدای باز شدن درب دیگر تاکسی فهمیدم فرشته در فواره ها کنجکاوی غرق است. صدای پارسا مرا به خود آورد.

- خیر! چند ساعت پیش رفتن بیرون!

لحن خشکش در نظرم امری عجیب می‌آمد. بغض گلویم را در چنگالش گرفته بود، اما چرا؟ 

- مادرت اینا خونه نیستن دخترم؟

درب ماشین را گشودم و بدون انداختن نیم نگاه دیگری به پارسا سوال فرشته را پاسخ دادم.

- بله؛ این آقا میگن چند ساعت پیش رفتن بیرون.

می‌دانستم خودش شنیده بود اما چه شوری بود که در دل دوست داشتم غریبه خطابش کنم. یعنی ازدواجم را پذیرفته بود و فکر آزار مرا از سرش دور ریخته بود؟ مگر نباید اکنون خوشحال می‌شدم؟ پس آن چنگی که به گلویم افتاده، نشانه چه بود؟

آب دهانم را فرو دادم که تا پایین رفتنش تلخی زهر را به مزاجم چشاند. فرشته روی به پارسا لب زد:

- پسرم نمی‌دونی کی بر می‌گردن؟

صدای پارسا بازهم به سرمای کولاک شنیده شد:

- نه حاج خانوم من داشتم می‌رفتم جایی دیدم دارن می‌رن سمت بازار. دیگه از بقیش اطلاعی ندارم.

نگاهم با سرکشی باز هم بالا آمد و خواست بر چشمان مشکی اش بنشیند. اما برای اولین بار بود می‌خواستم نگاهش کنم و چشمانش را به سمت دیگری دوخته بود!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت پنجاه و نه

درب نیمه باز تاکسی را بیشتر گشودم و روی صندلی عقب نشستم. صدای تشکر فرشته از پارسا آمد و اندکی بعد او نیز در خودرو جای گرفت. نیم نگاه چپی به من انداخت.

- مادرت اینا کجان؟

از سوال مسخره اش لب هایم کش آمد! من از کجا می‌دانستم کجا هستند؟! طبق عادت لبه های چادرم را کمی جلو تر کشیدم و نگاهی به صورت گرد فرشته انداختم.

- من که پیش شما بودم فرشته جون؛ نمی‌دونم.

لپ هایش را کمی باد کرد و بغ کرده رویش را به سمت دیگری چرخاند. با ناخون به گوشه انگشتم می‌کشیدم و آن پوست های اضافی را می‌راندم. بی توجه به سوزش و خون اندک راه آفتاده حاضر نبودم از کارم دست بکشم. سکوت فضا را احاطه کرده بود و بالاخره شیشه عمرش توسط صدای راننده شکسته شد:

- خانوم کجا بریم؟

نگاه من نیز متقابل راننده به سمت فرشته چرخید و خیره به لبان صورتی اش شد. 

- برین بازار... اونجا رسیدیم من آدرس می‌دم.

راننده با سرش تاییدی داد و پایش را بر کمر کلاج و گاز نهاد تا به مقصد فرشته برویم. دوست داشتم مسیر را از فرشته جویا شوم اما زبانم نمی‌چرخید تا خطاب قرارش دهم. دوباره ناخونم در گوشت کنار انگشت اشاره فرو رفت و سعی داشت به قایم ماشک بازی اش اتمام دهد. هر بار که آن پوست کوچک خراشده، از زیر ناخونم می‌لزید، ناخون در گوشت دستم فرو و سوزشی آنی به جانم می‌ریخت.

همان‌گونه که مشغول زخم زدن به خود بودم فکرم پر گرفت و به قعر تار های رشته شده ذهنم سقوط کرد... رفتار پارسا همچون خاری کوچک و ریز در چشمانم فرو رفته بود هر چه تمنا برای خروجش می‌کردم حاجتی نداشت. مثل یک خار تا عمق فرو رفته بود و نه می‌شد درش آورد، نه با دردش سازگاری کرد. انگار علاجش گریه ای بود که خود نیز دلیلش را نمی‌دانستم. حتی دلیل دل گرفتگی الانم هم مبهم بود.

سوزش انگشتم دیگر لحظه ای نبود و دردش دلم را ریش می‌کرد. به سرعت رعد فیلم افکارم پلی شد و صحنه ها همانند نور از خاطرم گذشتند؛ به حال آمدم و فورا فشار آن ناخون کذایی روی زخم کنار انگشتم را پایان دادم. انگشتم را بر گوشه چادر کشیدم تا قطره خون انباشته شده در تار و پود چادر فرو نشیند. آن نم نشسته در چشمانم از سوزش زخم بود یا... با توقف ماشین و بازگشت راننده به سمت عقب به خود آمدم. 

- اینجاست؟!

- بله، بله. دستتون درد نکنه کرایه چقدر می‌شه؟

صدایشان واضح نبود؛ یا شاید گوش های من قوای شنیدن را نداشت. پیاده شدیم و وارد آن مغازه زمستانی شدیم. باس های آن مغازه به شدت در نتاقض مشکی چادر هایمان بود...

- خوش آمدین. بفرمایید؟

فرشته مشغول سلام و احوال پرسی با آن فروشنده شیک پوش با چهره ای پوشیده از آرایش شد. نگاهم متحیر بین آن جامه های مروارید گون چرخ می‌خورد. چرا آن ذوغی که تمام دختران برای خرید لباس عروس دارند در من یافت نمی‌شد

با نشستن دستی روی شانه ام به سرعت رعد چرخیدم.

- عروس خانوم شمایی؟ 

امروز انگار روز سوالات زجر آور بود و ثانیه هایش روی دور کند تنظیم شده بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت شصت

سری تکان دادم که دستش،را به سمتم کشید. با اکراه دستش را میان انگشتان ضریفم فشردم. صدای فرشته نگاه شیشه ایم را به سوی خود کشاند.

- یه چیز ساده با قیمت مناسب می‌خوایم. عروسی خانوادگیه.

لبخند تصنعی روی لب های جلا خورده آن زن نشست.

- اشکالی نداره پس بیاین این‌ور من سایز بگیرم.

خواستم قدمی به آن جهت که نشانه رفته بود، بردارم که مجددا صدای فرشته مانعم شد.

- نیازی به سایز نیست که. همین لباسه چنده کرایش؟

برگشتم و ناخودآگاه نگاهم به سمت لباسی که فرشته نشان می‌داد نشانه رفت. یک آستر بلند ساده که انگاری پایینش را باد کرده بودند. چهره دلنشینی نداشت و مشخص بود بسیار قدمی است. نگاهم را نمی‌توانستم از آن لباسی که به ضاهر لباس عروس بود سلب کنم.

- مطمعنین؟ کار های قشنگ تری داریم... این لباس برای یه شب هفصد می‌شه.

با همان سکوتی که لب هایم را دوخته بود نگاهم روی کفش هایم سایه انداخت.

- همین خوبه پس... لطفا برامون کنار بذارین این رو شب عروسی می‌بریم کرایه هم همون موقع می‌دیم.

فروشندی سری تکان داد. فرشته دستش را از زیر چادر به سمتش کشید و با همان لحن به ضاهر مهربان لب زد:

- پس می‌بینمتون.

- حتما. مبارکه. شما هم مبارکت باشه عروس خانوم.

از لفظ "عروس" که به من نسبت داده شده، بود دستانم یخ زد و تشکری زیر لبی کردم. با همان سر افتاده از مغازه خارج شدیم.

- خوب بود لباس؟

متعجب چشم به او دوختم. اویی که موقع انتخاب نظری از من نپرسیده بود حال نظر خواستنش چه بود؟ به یک قشنگ بود بسنده کردم و به قدم هایم به سوی مقصد مبهم، ادامه دادم.

***

حوالی ظهر بود که به خانه بازگشتیم. برق آفتاب روی چادر های مشکینمان طاقت را فرساییده بود. به هنگام ورود به خانه آن کفش های عجیب که متعلق به علی بود توجهم را جلب کرد.

با فرشته وارد شدیم و بدو وررد علی را نظاره کردیم که داشت سفره می‌چید. ابروانم از فرط تعجب بالا پرید و به اویی که بر سفره خم شده بود تا نان را جای دهد چشم دوختم.

- الهی من فدای پسر دردونم بشم! خسته نباشی مادر.

با صدای آمیخته در ذوغ فرشته سر علی بالا آمد و ما را شکار کرد.

- سلام. خدانکنه حاج خانوم این‌همه شما برای من سفره می‌چینی چه اشکالی داره هر از گاهی من برای شما ناهار حاضر کنم؟

آن موهای لخت مشکی نشسته بر پیشانی اش، باز هم نگاه مرا مات کرد.

- فدای تو بشم من علیِ من!

- سلام آفتاب خانوم.

فورا نگاهم را دزدیدم و در دل نا سزایی به خود گفتم! 

- سلام. خسته نباشین.

- سلامت باشین کاری نکردم که. شما خسته نباشین.

تشکر زیر لبی ای کردم و برای تعویض لباس همراه فرشته راهی اتاق شدیم. از حصار گرمای آن چادر خلاص شدم. برای تعویض لباس مردد بودم که صدای فرشته آمد:

- من میرم بیرون تو راحت باش. اون چادر رنگی هم نمی‌خواد سرت کنی. دیشب علی گفت...

متحیر به سویش بازگشتم. چه سریع لباس هایش را عوض کرده بود! خوشی کوتاهی در دلم لانه کرد. اما... اما چادر نپوشم لباس های درست و حسابی که نداشتم!

با وسواس ساکم را بیرون ریختم و تمیز ترین لباس ها را برگزیدم. لباس ساده قهوه ای پررنگ که نسبت به سایر لباس هایم کمی تنگ تر بود. شلواری که برای بیرون می‌پوشیدم را خارج و تمام لباس ها را به داخل ساک برگردانندم.

دلیل آنکه لباس تنگ تری برگزیده بودم برایم مبهم بود... لباس ها را پوشیدم و شالم را سر کردم. به دور گردنم محکمش کردم تا آن تار های سرکش بیرون نیاید. مقابل میز آیینه سفید فرشته ایستادم و خود را نگاه کردم. در نظرم برجستگی کمی روی لباسم نشسته بود که خجالت وار شالم را روی آن کشیدم. نفسی عمیق کشیدم و از اتاق خارج شدم. دلیل آن دلشوره و ترسی که به دلم چنگ می‌زد را نمی‌دانستم. از راهرو کوتاه خارج و با ترس چشم به علی دوختم. نمی‌دانم چرا او را برای نگاه کردن برگزیده بودم اما حاله های رعب از چشمانم می‌بارید.

 

ویرایش شده توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...