رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
آندیا

رمان سرزمینی عجیب| آندیا کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام رمان:سرزمینی عجیب

نویسنده:آندیا کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر:تخیلی،عاشقانه

ساعات پارت گزاری:نامعلوم

هدف:برای زندگی بهتر با تلاش در مسیر تقدیر قدم برداریم.

خلاصه:دختری به اسم(ریحانه)دختری از جنس سختی،از جنس تنهایی و ناامیدی،دختری که نمی داند از کجا آمده و چه آینده ای پیش رویش است.ناگهان به دنیای دیگری کشیده می شود.دنیای غریبه ولی آشنا.دنیایی عجیب تر و بیرحم تر از دنیای خودش.

ریحانه در این دنیای جدید چگونه دوام خواهد آورد؟

چه کسی به او کمک می کند؟

 

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لینک صفحه نقد:

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:ناامیدی بدترین بخش در زندگی است.انسان ها در زمان بدبختی ناامید می شوند و اگر ناامید بمانند تا آخر زندگی بدبخت می مانند.امید شفا بخش ترین داروی دنیاست.امیدوار باش،حتی اگر الان زندگی سختی داری؛ زیرا بالاخره زندگی روی خوشش را به تو نشان خواهد داد.حسرت زندگی زیبای دیگران را نخور؛ زیرا آنان به زودی روز های سختشان فرا خواهد رسید.دختر قصه ما (ریحانه) زمانی که حس می کرد بدبخت تر از آنی که الان هست نمی شود، بدبخت تر شد و در اوج بدبختی نقطه ی روشن امید را پیدا کرد و با تلاش توانست پس از مدت طولانی به خوشبختی برسد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشمامو باز کردم.هوا خنک شده بود.فکر کنم شب ش... 

من:ای وای غذای گاو ها

خودم را از لا به لای کاه ها بیرون کشیدم.اطرافم تاریک بود و چیزی دیده نمی شد.از خستگی خوابم برده بود.خداکنه سودابه خانم متوجه نشده باشه.در انبار را یواش باز کردم و رفتم بیرون.اطراف رو نگاه کردم که سودابه خانم را عصبانی رو به روی خودم دیدم.

من:غلط کردم

سودابه:سریع از این گاوداری گم میشی و میری بیرون

به پاش افتادم و با گریه گفتم:

من:غلط کردم سودابه خانم.دیگه تکرار نمیشه قول میدم

سودابه:معلومه که غلط کردی دختره احمق میدونی اگه یکی از اون گاو ها میمرد چقدر ضرر می کردم.سریع گمشو

من:تو رو خدا سودابه خانم من جایی رو ندارم که برم.

سودابه:به من ربطی نداره میری یا به زور بندازمت بیرون

من:سودامه خانم به من رحم کن.تو رو جون بچت

سودابه خانم خم شد،یکی زد توی گوشم و گفت:

سودابه:جون بچه منو قسم نخور.با جیغ ادامه داد:گفتم گمشو بیرون

از گاوداری بیرون آمدم.داخل جاده خاکی رفتم تا با دنبال کردن اون به شهر برسم. از گاوداری تا شهر کلی راه بود که باید پیاده میرفتم؛ اما،این مهم نبود.من از این به بعد چجوری زندگی کنم؟این مهم بود.همین طور که راه میرفتم، زندگیم رو مرور میکردم.از وقتی به دنیا آمدم تنها بودم.نه مادرم را دیدم نه پدرم را.یکی منو از گوشه خیابون برداشت و بزرگ کرد.تا چهار سالم شد ازم خواست برم گدایی. گفت اگه نروم دیگه به من غذا نمیده.هر کاری خواست کردم.گدایی کردم،بادکنک و فال فروختم،بی محلی دیدم،کتک و فحش خوردم؛ اما دم نزدم،تا اینکه یه چیزی ازم خواست که نتونستم چشم بگم،برای همین فرار کردم.برای اینکه دستش به من نرسه،از شهر بیرون آمدم تا اینکه بعد از یک روز گشنگی و تشنگی به این گاوداری رسیدم.به سودابه خانم التماس کردم به من جای خواب و غذا بده منم در عوض کار های گاوداری را انجام میدم،قبول کرد ولی چه قبول کردنی هه.همه کار ها را انجام میدادم ولی همیشه غر غر می کرد و من رو کتک میزد.اون موقع شانزده سالم بود و الان بیست سالمه.بیست سالمه و هنوز  خونه ی ثابتی ندارم.من الان باید دانشگاه می رفتم ولی هنوز خواندن و نوشتن هم بلد نیستم.اشک تو چشمام جمع شد و دوباره گریه ام گرفت.به آسمون نگاه کردم و گفتم:

من:چرا من؟چرا این همه بلا باید سر من بیاد؟چرا من یه روز خوش توی زندگیم نداشتم؟

هوا تاریک شده بود و جلوی پام را هم نمی دیدم.نمی دونستم کجا میرم فقط میرفتم.یهو زیر پام خالی شد و افتادو توی یک چاه.هنوز در حال سقوط بودم.تازه یادم آمد جیغ بکشم.شروع کردم به جیغ کشیدن.این دیگه چه چور چاهی بود که تمام نمی شد.مرگم حتمی بود.شروع کردم به گریه.آنقدر گریه کردم که ازحال رفتم.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

چشمامو باز کردم.همه جا تاریک بود ولی هنوز حس می کردم دارم سقوط می کنم.خدایا،این دیگه چیه؟چاه نفته؟به پایین پام نگاه کردم.یک نقطه روشن میبینم.چشمامو می مالم تا درست ببینم و دوباره به پایین نگاه می کنم.درسته نوره و این یعنی اینجا چاه نیست.اما اگه چاه نیست پس چیه؟نکنه نور مال مواد مذاب توی زمینه؟نه نورش سفیده.دیگه به چیزی فکر نکردم فقط منتظر موندم تا ببینم چیه.نقطه سفید بزرگ و بزرگتر می شد و من نمی دونستم چی در انتظارمه.به محل خروج از چاه نزدیک شدم.نور چشمامو اذیت می کرد.نور بزرگتر و بزرگتر شد و من را در بر گرفت. بالاخره آمدم بیرون.نمی خواستم به چیزی فکر کنم فقط می خواستم از فضای آزاد و اکسیژن داخلش لذت ببرم.بعد از چند ثانیه تونستم درست ببینم.سریع به زیر پام نگاه کردم.فقط دیدم که رفتم داخل آب.فکر کنم دریاست.اما من که شنا بلد نیستم.با بدبختی و دست و پا زدن فراوان خودمو رو به روی آب کشوندم و با تمام توانم گفتم:

من:کمک

یه نفس گرفتم و به داخل آب کشیده شدم.خواستم دوباره برم روی آب که نشد.دیگه تقلا نکردم و خودمو به آب سپردم.شاید وقتشه که بمیرم.آه مرگ پر ما جرایی داشتم.چشمامو بستم و دیگه چیزی نفهمیدم.

به اطراف نگاه کردم.داخل یک اتاق بودم.چند دقیقه ای بود که به هوش آمدم.مطمعنا نمرده بودم.در باز شد و یک دختر وارد اتاق شد.لباسش مثل لباس دخترها توی دوره ی قاجار بود. چادر قجری و روبند سفید.نکنه آمدم به دوره قاجار.دختر آمد بالای سرم و گفت:

دختر:سلام  

من: تو کی هستی؟اینجا کجاست؟

دختر:من سوفیام.اینجا هم اتاقمه.

من:تو منو نجات دادی؟

سوفیا:نه برادرم نجاتت داد.راستی چطور افتادی تو دریا

اگر می گفتم از آسمون افتادم باور نمی کرد،برای همین دروغ گفتم.

من:قایقم غرق شد.

سوفیا:واقعا؟

من:آره

سوفیا:عجیبه

من:چی عجیبه؟

سوفیا:دور تا دور ساحل تابلوی قایق ممنوع داره تو چطور ندیدیش.

من:تابلوی قایق ممنوع؟

فکر کنم گند زدم.باید سریع قضیه را جمع کنم مگر نه میفهمه که بهش دروغ گفتم، بنابرین ادامه دادم:

من:اممم...لابد ندیدم دیگه

سوفیا با لحنی که هنوز در آن شک بود گفت:

سوفیا:شاید...

حالا من باید ازش اطلاعات بگیرم.باید بدون اینکه شک کنه بفهمم الان کجام.

من:به طور عجیبی قبل غرق شدن کشتی را یادم نمیاد. فقط میدونم که اسمم ریحانه است.

سوفیا:شاید در اثر شوکه

من:تو دکتری؟

سوفیا:نه فقط در موردش شنیدم.

خوب شد حالا می تونم به بهانه ی فراموشی ازش هر چیز که بخواهم بپرسم.

من:الان چه سالیه؟

سوفیا:اینم یادت نمیاد؟

من:نه

سوفیا:سال گریدله،سلیبر،میلادی،تانسیو،منتوسیک یا شمسی؟

رسما هنگ کردم این همه نوع در شمارش سال که من تا حالا فقط اسم دوتا را شنیده بودم!واقعا عجیب بود.

من:شمسی

سوفیا:1398

من:اینجا چه شهریه؟

سوفیا:پسگزانا

من:چه کشوری؟

سوفیا:نامبلو

من:یعنی اینجا ایران نیست؟پس چطور تو فارسی بلدی؟

وای نه فکر کنم گند زدم.

ویرایش شده توسط آندیا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

سوفیا:ایران دیگه کجاست؟

من:ایران دیگه ایران.

خدایا،حالا چطوری جمعش کنم.

سوفیا:نکنه منظورت ایرنانه؟

من:آره ایرنان

سوفیا:نه اینجا ایرنان نیست.ایرنان چندصد کیلومتر از اینجا دوره.نکنه تو اهل ایرنانی؟

من:من...آ آره من اهل اونجام.

سوفیا:اوه خیلی باهات حرف زدم ببخشید.

من:نه اتفاقا خیلی ممنون چون از سردرگمی در آمدم.

آره جان عمت از سردر گمی در آمدی.الان دیگه کاملا گیج شدی.

سوفیا:پس من برم تا به بقیه هم بگم که به هوش آمدی.

سوفیا رفت و منو با دنیایی از سوال و معما تنها گذاشت.اونقدر اتفاقات عجیب واسم افتاده که هرچی درمورد موقعیت الانم بهم بگن باور میکنم.همه چی عجیبه.این لباسای دوران قاجار،فارسی حرف زدن سوفیا و حتی اسمش که یک اسم خارجیه.نکنه وقتی افتادم توی چاه از اون طرف زمین در آمدم؟ فکر احمقانه ای هست ولی باور پذیرتر از بقیه افکارمه. من زیاد تاریخ نخوندم.همون چیزی هم که از تاریخ می دونم، فاطمه بهم گفته. فاطمه هم مثل من یکی از بچه های کار بود که علاقه زیادی به درس داشت؛ ولی نمی تونست مدرسه بره.در اتاق باز شد. اول سوفیا وارد شد بعد یک خانم مسن که درست مثل سوفیا لباس پوشیده بود و فقط چشمای آبی رنگش دیده می شد. چشمای سوفیا قهوه ای تیره بود.پشت سرش یک پسر جوون وارد شد. یک تیشرت مشکی تنش بود با یک شلوار که جیب زیاد داشت.موهاش خرمایی بود و پوستش سفید چشماش هم همرنگ چشمای سوفیا بود. پسره خیلی خوشگل بود. تو عمرم پسر به این خوشگلی ندیده بودم.حالا انگار من تو عمرم چندصد تا پسر دیدم.ته تهش سه تا بودن اونم تو بچگی.چشمامو از روی پسره برداشتم و به اون خانم مسن دوختم.اصلا حواسم نبود که هنوز روی زمین دراز کشیدم.تا حواسم سر جاش اومد سریع خودمو جمع کردم، نشستم و گفتم:

من:ببخشید اصلا حواسم نبود.

خانم:اشکال نداره عزیزم راحت باش.

من:خیلی ممنون این شکلی راحت ترم

خانم:باشه...

بعد از کمی سکوت ادامه داد:

خانم:سوفیا همه چیز رو برای ما توضیح داد و اینکه فراموشی گرفتی.فکر نکنم خونتون رو یادت باشه.بنا برین می تونی تا وقتی که حافظه ات برگشت اینجا بمونی.

من:واقعا؟

خانم:بله

من:ممکنه مزاحمتون باشم.

خانم:تو از کجا آمدی که اینقدر تعارفی هستی.من دو سال ایرنان زندگی کردم. مردم ایرنان اصلا تعارفی نیستند.

من:نمی دونم فقط حس می کنم باید اینجوری جوابتون رو بدم.

خانم:نمی خواهد با ما تعارف داشته باشی.اوه یادم رفت خودمو بهت معرفی کنم.من آلما هستم مادر سوفیا و این پسرم که میبینی جاستین برادر سوفیا و پسر منه.

من:خوشوقتم

آلما خانم:از فردا با جاستین برین این اطراف رو بگردین بلکه یه چیزی یادت بیاد.

من:ام ...چیزه ...من چطوری...

آلما خانم:آها ببخشید اصلا حواسم نبود لباست خوب نیست.واست یک لباس خوب آماده می کنم نگران نباش.خب پس من برم تا زود تر لباست رو آماده کنم.

و همزمان با این حرفش رفت.جاستین و سوفیا هم پشت سرش رفتند.حالا چطوری بگم من از این جاستین آقا خجالت می کشم.تو بد مخمصه ای افتادم.خدایا خودت اوضاع رو درست کن.الهی آمین.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

بعد از جند دقیقه سوفیا با یک دست لباس داخل اتاق آمد و گفت:

سوفیا:سلام این ها رو می زارم گوشه اتاق فردا که خواستی بری بیرون این ها رو بپوش.

من:باشه.راستی فردا تو هم با من میای؟

سوفیا:نه من باید به کار هام برسم.چطور؟

من:همینطوری پرسیدم.

سوفیا:بیا بیرون مامانم شام آماده کرده.

من:باشه فقط با همین لباسام بیام؟

سوفیا:اگر دوست داری لباسایی که واست آوردم رو بپوش. من میرم بیرون تو هم بیا.

 و رفت بیرون.به لباس های تنم نگاهی کردم و مرتبشون کردم.از اتاق بیرون آمدم شب شده بود.هه تا حالا ندیده بودم که دو بار پشت سر هم شب بشه.به اطراف نگاهی انداختم.یه حیاط نسبتا کوچیک،یک حوض وسطش و یه باغچه کاکتوس دور تا دور حوض به طوری که داخل حوض دیده نمی شدو فقط از دیواره ی اون میشد تشخیص داد که این یک حوضه.ساختمون خونه مثل خونه های انگلیسی بود ولی مثل خونه های قدیمی ایران، اتاق زیادی داشت و تا اونجایی که من میبینم در همه ی اتاق ها  به حیاط باز میشه.انگار مخلوط کردن کار این دنیا بود.یه دختر با لباس هندی از یک اتاق بیرون آمد و به من اشاره کرد که به سمتش برم. وقتی بهش نزدیک شدم، گفت:

_دیر کردی داشتم می آمدم دنبالت.

صداش مثل صدای سوفیا بود.به صورتش نگاه کردم.موهای بور، پوست سفید، لبای باریک صورتی، دماغ معمولی و چشم های قهوه ای تیره ای که دقیقا مثل چشمای سوفیا بود.گفتم:

من:تو سوفیایی؟

سوفیا سرش رو به معنای آره تکان داد، خندید وگفت:

سوفیا:ببخشید حتما کلی گیج شدی.

لبخند متعجبی به سوفیا زدم و وارد اتاق شدیم.

داخل اتاق یک میز غذا خوری بودو میز چیده شده بود.جاستین و یک خانم مسن که احتمالا آلما خانم بود، پشت میز نشسته بودند.

من:ببخشید منتظرتون گزاشتم.

آلما خانم:اشکالی نداره.

من و سوفیا هم پشت میز نشستیم. آلما خانم چشم هاشو بست، چیزی زیر لب زمزمه کرد و غذا خوردن رو شروع کرد.فکر کنم دعایی چیزی خوند.بعد آلما خانم جاستین غذا خوردن رو شروع کرد.به سوفیا نگاه کردم و گفتم:

من:چرا نمی خوری؟

سوفیا:مگه تو از من بزرگتر نیستی؟

من:آره 

سوفیا:پس تو اول باید شروع کنی.

متعجب به سوفیا نگاه میکردم که جاستین گفت:

جاستین: زود باش شروع کن مگر نه خواهرم از گرسنگی میمیره.

نگاه متعجبمو به جاستین دوختم که به من نگاه می کرد. سریع نگاهمو به ظرف غذام دوختم. تازه متوجه غذا شدم.مثل شیرینی نخودی بود.الان باید این رو با چی می خوردم؟کنار بشقابم رو نگاه کردم و فقط دو تا چوب پیدا کردم.چوب ها رو بر داشتم و اون هارو توی دستم تنظیم کردم. اولین لقمه رو به هر زحمتی بود برداشتم و خوردم. سوفیا هم شروع به خودن کرد ولی من همچنان با چوب ها در گیر بودم.نگاهی به آلما خانم و سوفیا انداختم تا شاید کمکی بگیرم اما سوشون پایین بود و مشغول غذا خوردن بودند.به ناچار نگاهی به جاستین انداختم. جاستین با قیافه ای عصبانی به من و غذام نگاه می کرد.دستش رو نشونم داد تا بفهمم چجوری چوب ها رو توی دستم بگیرم.به دستش نگاه کردم و چوب هارو درس توی دستم گرفتم.داشتم از گشنگی می مردم. غذا که تموم شد به اتاقم رفتم تا بازم به این دنیا و اینکه چطور سر از اینجا در آوردم، فکر کنم. داخل اتاق رفتم و روی تشک دزار کشیدم.به سوفیا و خوانوادش فکر کردم.به اینکه پدرش کجاست. اونقدر فکر کردم تا خوابم برد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

با ترس از خواب پریدم. نکنه بازم توی انبار کاه خوابم برده؟ کمی فکر کردم و همه چیز یادم اومد.لعنت به این زندگی نکبتی که هنوزم خواب رو از چشمام میبره.سریع آماده شدم تا جاستین منتظر من نشه و دوباره چهره عصبانی اون رو نبینم.سوفیا در زد و چند ثانیه بعد وارد اتاق شد. نگاهی به من انداخت و گفت:

سوفیا: اوف چه چشمایی داری تو دختر! الان که روبند زدی چشمات بهتر دیده میشن.

اینجور وقتا چی باید می گفتم؟ تا حالا کسی ازم تعریف نکرده بود.

من:مرسی

سوفیا:زود باش برو که جاستین منتظرته منم میرم به مامان کمک کنم.

من:باشه الان میرم

از اتاق خارج شدم که جاستین رو تو حیاط دیدم.بازم کلافه بود این بشر کی می خواد روی خوبشو به ما نشون بده؟

جاستین: آماده شدی؟ دنبالم بیا.

و از خونه خارج شد. مثل اردک دنبالش راه افتادم مگر نه تو این عجیب آباد گم می شدم.جاستین سریع راه میرفت و من همش عقب می موندم. آخرش اعصابم خورد شد و جاستین رو صدا زدم.

جاستین برگشت و جواب داد:بله؟

من:اینقدر تند راه نرید من همش عقب میمونم. می ترسم گم بشم.

جاستین: منم می خوام که گم بشی.

با تعجب گفتم:چیی؟ گم بشم؟

جاستین: آره درست شنیدی دلم می خواد گم بشی و دیگه اطراف مادر و خواهر من پیدات نشه.

اشک تو چشمام جمع شد.

من:آخه چرا؟

جاستین:چون دروغگویی.شاید بتونی مادر و خواهرم رو گول بزنی و لی من رو نمی تونی گول بزنی.راستشو بگو از کجا آمدی؟ چرا خودتو تو آب انداختی؟

من:م.من.. من خودمو تو آب ننداختم، افتادم. گفتم که از ایرنان اومدم.

جاستین داد زد و گفت:دروغ نگو، ایرنان کلی از اینجا فاصله داره. بعدشم شما از کجا افتادی تو آب از آسمون؟

چی بهش می گفتم؟ اگه می گفتم از آسمون افتادم باور می کرد؟ اگه میگفتم نمی دونم اینجا چیکار می کنم، چی می گفت؟

جاستین صداشو بالاتر برد و با داد گفت: آهای خانوم، کجایی؟ جواب منو بده.

من با صدای بغض دار گفتم: اگه بگم باور می کنی؟ باور می کنی که واقعا از آسمون افتادم؟

صدام رو بالا بردم و گفتم:باور می کنی که اصلا نمی دونم اینجا کجاست؟ اگه راستشو بگم که باور نمی کنی، فکر می کنی دروغ میگم. فکر میکنی من خوشم میاد همش دروغ بگم؟ منم دلم نمی خواد اما اگه راستشو بگم، علاوه بر دروغگو دیوانه و شیاد هم میشم.تو بگو این حقیقت رو باور میکنی؟ شاید به نظرت دیوانه باشم اما حرفام چیزی جز حقیقت نیست.

گریه ام گرفت.همونجا نشستم، چادرم رو روی سرم کشیدم و شروع کردم به گریه کردن که با صدای جاستین گریه ام متوقف شد.

جاستین:باور می کنم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

چادر رو از روی سرم کنار کشیدم و متعجب به جاستین نگاه کردم.

من:واقعا؟

جاستین: با اینکه حرفات اصلا منطقی نیست، دوست دارم باورشون کنم.

بلند شدم و گفتم:

من: درست میگی. اصلا منطقی نیست! راستش خودم هم نمی تونم باورش کنم.

جاستین: من یک باستان شناسم. یک روز که به یه روستای قدیمی رفتم، یه خانم مسن رو دیدم.اون خانم داستان عجیبی راجب به دنیای دیگه ای در کنار دنیای ما می گفت.شاید دیدن اون بهت کمک کنه تا به دنیای خودت برگردی.

من:واقعا؟ یعنی ممکنه من دوباره به دنیای خودم برگردم؟

جاستین:شاید

من:اون خانم کجاست؟ جایی که زندگی میکنه خیلی از اینجا دوره؟

جاستین: زیاد از اینجا دور نیست.اگه پرواز کنیم دو ساعته می رسیم.

من:پ..پرواز؟ نگو که شما بالم دارین و پرواز می کنین؟

جاستین یهو زد زیر خنده و بعد از مدتی که تونست خودشو نگه داره گفت:

جاستین:نه منظورم اینه که با هواپیما بریم.

من: شما هم هواپیما دارید؟

جاستین: نه ما با بالا هامون پرواز می کنیم.

و بعد دو باره زد زیر خنده.مرض چه خوبم می خنده نکبت. با عصبانیت نگاهش کردم که با دیدن گاهم کم کم خندشو جمع کرد و جدی شد.

جاستین:بیا بریم تا دیر نشده.

جاستین رفت و منم به دنبالش راه افتادم.نمی دونستم نگاه عصبانیم اینقدر مؤثره از این به بعد بیشتر ازش استفاده می کنم. به جایی شبیه به فرودگاه رسیدیم.

من:نباید از قبل بلیط می گرفتی؟

جاستین: بلیط دیگه چیه؟

من: بلیط یه جور مجوز ورود به هوا پیماست.

جاستین: چرا باید برای وارد شدن به هوا پیمای خودم بلیط بگیرم؟

من:تو هواپیما داری؟ یع نی خیلی پولداری؟

جاستین: تو این دنیا هر آدم معمولی یک هواپیما داره.

من:یعنی شما هم ماشین دارید هم هواپیما؟

جاستین:اوه نه ما انقدر پولدار نیستیم که بتونیم ماشین بخریم.

من:اینجا ماشین ازهواپیما گرون تره؟ چرا؟

جاستین:بله چون آسمون سرزمین ما پر از کربن دی اکسیده و سفر هوایی پر خطر تر از سفر زمینیه.

من: یعنی تو می...

جاستین پرید وسط حرفم و گفت:

جاستین: یکم آروم بگیر دختر چه قدر سوال می پرسی.

من:ببخشید

جاستین: بیا بریم تا دیر نشده.

جاستین به هواپیمای کوچکی اشاره کرد و به سمتش رفت. هواپیما که چه عرض کنم یه ماشین بالدار بود.سوار هواپیما شدیم و هواپیما پس از چند دقیقه از زمین بلند شد. جالب اینجا بود که من اصلا متوجه نشدم و وقتی از پنجره به بیرون نگاه کردم متوجه شدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت هفتم

چند دقیقه ای از بلند شدن هواپیما گذشته بود و حوصله ام سر رفته بود؛ برای همین دوباره سوال پرسیدن رو شروع کردم.

من:امم.. راستی خلبان هواپیما کجاست؟

جاستین: خلبان؟ خیلی وقته که دیگه خلبان هواپیما رو هدایت نمیکنه.

من:پس کی هدایتش میکنه؟ ملوان؟

جاستین: هواپیما خودش اتومات میره نیاز به هدایت کننده نداره.

فکم افتاد. چه پیشرفته ان اینا.

من:آها

جاستین به صندلی تکیه داد و چشم هاش رو بست. ای بابا باز من بیکار شدم.پس دوباره ازش سوال پرسیدم:

من:راستی  زبان کشور شما فارسیه یا فقط یه عده ای فارسی یاد می گیرند؟

جاستین چشماش رو باز کرد و کلافه جواب داد:

جاستین: کشور ما زبان خاصی نداره. اکثر افراد همه ی زبان ها رو بلدن و به هر زبانی دلشون بخواد حرف میزنن.

من:چه جالب! اما کی...

جاستین: میشه دیگه حرف نزنی؟ می خوام تا اونجا یکم بخوابم. دیشب به خاطر کارم تا دیر وقت بیدار بودم و صبح هم که زود از خواب بیدار شدم.

پکر شدم و گفتم:

من :باشه

مثل جاستین به صندلی تکیه دادم و چشم هام رو بستم که بعد از چند دقیقه خوابم برد.

با صدای جاستین از خواب بیدار شدم.

جاستین: پاشو رسیدیم.

بلند شدم و لباسم رو مرتب کردم. از هواپیما بیرون آمدیم که جاستین اشاره کرد دنبالش برم. یه ماشین گرفت و مسیر رو به ماشین گفت.طبق معمول اینم راننده نداشت.بعد از حدود نیم ساعت به یک روستا رسیدیم.

جاستین: همینجاست.

ماشین ایستاد و ما پیاده شدیم.

جاستین به کوچه ای اشاره کرد و گفت:

جاستین: خونه ی خانومه داخل همین کوچه است.

با جاستین به داخل کوچه رفتیم و جاستین جلوی در خونه ای توقف کرد. در خونه رو زد و ایستاد. در  باز شد و پسر نوجوونی از خونه بیرون اومد. جاستین به پسر گفت:

جاستین: سلام میشه به مادرتون بگید بیان؟ ازشون چند تا سوال دارم.

پسر:مادرم؟

جاستین:همون خانم مسنی که اینجا زندگی میکنه.

پسر: نکنه منظورتون خانم پارکه؟ ایشون دو سالی هست از اینجا رفتن.

جاستین:نمی دونید کجا رفتن؟

پسر:نه

جاستین:ممنون

پسر رفت داخل خونه و در رو بست.چه پسر بی ادبی!

جاستین به طرف من برگشت و گفت:متاسفم

چرا متاسفه؟ آها چون خبری از خانمه نیست و من نمی تونم برگردم خونم. هه خونه چه خونه ای من که اینجا رو بیشتر دوست دارم مخصوصا الان که یکی هست تا درکم کنه.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

تو راه برگشت، وقتی سوار هوا پیما بودیم از چاستین پرسیدم:

من: تو سرزمین شما کاری هست تا من انجام بدم و حقوق بگیرم؟چون مجبورم تا وقتی که اون خانمه رو پیدا کردم اینجا بمونم و اصلا مشخص نیست کی پیداش کنم.

جاستین: تو سرزمین خودت چیکار می کردی؟

من: تو گاوداری کار می کردم.

جاستین: آها... ناظر دستگاه بودی؟

من: ناظر چی؟ من ناظر نبودم کارها رو انجام می دادم.

جاستین: نگو که اونجا آدما به گاو ها غذا و آب میدن؟

من: مگه اینجا حیوونا خودشون میرن از تو انبار علوفه بر میدارن و می خورن؟

جاستین در حالی که متعجب بود خندید و گفت: نه ولی رسدگی به گاو ها رو دستگاه ها انجام میدن و آدما فقط به کار دستگاه ها نظارت میکنن.

من: اوهو چه باحال. ولی من که از  دستگاه های گاوداری چیزی نمیدونم.

جاستین: لازم نیست تو از دستگاه ها بدونی، دستگاه ها هم مسئول خودشون رو دارن تو فقط باید از گاو ها، تغذیشون و بیماری هایی که میگیرن بدونی. این چیزی رو میدونی؟

من: آره میدونم

جاستین: باشه پس من یه کاری تو گاو داری برات پیدا می کنم.

من: واقعا؟ زحمت نمیشه برات؟

جاستین: چرا زحمت میشه برام 

رسما خفم کرد. تا وقتی رسیدیم حرفی نزدم بعدش هم جاستین منو رسوند خونه و خودش رفت. وقتی رسیدم، دیدم سوفیا دم در منتظر وایساده.تا منو دید گفت:

سوفیا: سلام

من: سلام منتظر من بودی؟

سوفیا: آره اومدم ببینم چیکار کردین. راستی جاستین کو؟

من: هیچی آقا جاستین منو که رسوند رفت گفت کار داره.

سوفیا: چیزی یادت نیومد؟

من: نه 

سوفیا: ببخشید بیا تو حواسم نبود ممکنه خسته باشی. برو تو اتاق استراحت کن.

من: اشکالی نداره زیاد خسته نشدم

و رفتم داخل خونه.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

با صدای در از خواب بیدار شدم.

من: کیه؟

سوفیا: منم سوفیا. می تونم بیام داخل؟

من: آره 

سوفیا آمد داخل اتاق. وقتی رسیدم خونه، آمدم تو اتاق و تا دراز کشیدم خوابم برد.

سوفیا: شام آماده کردم. بیا شام بخور.

من: چی؟ شام؟ یعنی الان شب شده؟

سوفیا: آره چون خوب خوابیده بودی واسه نهار بیدارت نکردم اما اگه شام هم نخوری، نصف شبی ضعف می کنی.

من: ممنون تو برو بعد من میام.

سوفیا: پس من رفتم

سوفیا از اتاق خارج شد. واقعا من این همه خوابیدم؟ لباسام رو مرتب کردم و از اتاق خارج شدم. هوای بیرون سرد بود برای همین سریع رفتم داخل خونه. همه سر میز نشسته بودن و منتظر من بودن.

من: ببخشید که همیشه معطلتون می کنم.

جاستین: بخشیدم

آلما خانوم به جاستین چشم غره ای رفت و رو به من گفت:

آلما خانوم: اشکالی نداره عزیزم.

چه جالب! این جا هم مادرا به بچه هاشون چشم غره میرن. درست مثل ایران. چشم غره ای که خواهانش بودم. خواهان چشم غره ای که از روی دلسوزی مادرانه باشه نه از روی خشم و نفرت.

شام رو در سکوت خوردیم. بعد از کمک به آلما خانوم و سوفیا به اتاقم برگشتم. سعی کردم بخوابم ولی بی فایده بود. چشم هام رو بستم. حدود نیم ساعت هم در همین حالت موندم اما فایده نداشت، خوابم      نمی برد. البته اگه خوابم می برد عجیب بود. کل روز رو خواب بودم. از اتاق بیرون رفتم که دیدم هوا سرده. پس به اتاق برگشتم، پتوم رو برداشتم ، دورم پیچیدم و از اتاق خارج شدم. رفتم داخل حیاط و کنار حوض نشستم. هوای بیرون سرد بود و پتو من رو گرم نگه می داشت و همین گرما لذت خاصی داشت. به آسمون خیره شدم. من از اونجا افتادم پایین.

صدا: اینجا چیکار می کنی؟

به طرف صدا برگشتم که دیدم جاستینه.

من: خوابم نمیبره.

جاستین: نه تو رو خدا بازم بخواب.

من: باشه

بلند شدم و به سمت اتاق حرکت کردم.

جاستین: کجا؟

من: میرم بخوابم.

جاستین: شوخی کردم دختر بیا بشین سر جات.

لبخندی زدم و دوباره کناره حوض نشستم. جاستین هم با کمی فاصله از من کنار حوض نشست.

من: تونستی برام کار پیدا کنی؟

جاستین: امروز کار داشتم فردا واست میرم دنبال کار.

من: ممنون جبران میکنم.

جاستین: باید جبران کنی. من از اونایی نیستم که مهربون باشم و بگم اشکالی نداره. منظورم مامانمه.

من: منظورت رو فهمیدم. باشه با اوین حقوقم برات جبران میکنم. هم مادی هم معنوی.

جاستین: اوپس معنوی.

دوباره سکوت بینمون حاکم شد. بعد مدتی جاستین سکوت رو شکت.

جاستین: راستی تو از اینکه نمی تونی برگردی سرزمینت ناراحت نیستی؟

من: معلومه که ناراحتم

جاستین: اما اینطور به نظر نمیاد

من: چون من از اونایی نیستم که غم هام رو جار بزنم و گریه کنم. 

آره جان عمت اینطوری نیستی.

جاستین: آهان

از جام بلند شدم.

من: من میرم بخوابم توهم برو بخواب فردا باید واسم دنبال کار بگردی.

جاستین با خنده گفت:

جاستین: باشه برو بخواب.

رفت داخل اتاق. خوابم نمی آمد ولی چیز های جدیدی روتوی قلبم حس می کردم.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

5 دقیقه ای بود به اطراف نگاه می کردم. از خواب بیدار شده بودم ولی نمی خواستم از جام بلند بشم. بعد از 2 دقیقه که گذشت؛ بالاخره حاضر شدم از جام پاشم. لباسام رو مرتب کردم و ازاتاق بیرون آمدم. یه اطراف نگاه کردم و با چشم هام دنبال جاستین گشتم. نبود نباید باشه اون که مثل تو علاف نیست. داخل خونه رفتم و آلما خانوم رو دیدم که داشت بافتی می بافت. با دیدن من بافتنی رو کنار گذاشت.

آلما خانم: صبح بخیر

من: صبح شماهم بخیر. سوفیا رو نمی بینم.

آلما خانوم: سوفیا رفته خونه دوستش. می خواست بهت بگه که با هم برین اما تو خواب بودی.

وای نه حالا من تا ظهر چه غلطی بکنم؟

من: کاری ندارید من انجام بدم؟

آلما خانم: نه عزیزم

من: پس من میرم بیرون تا یکم قدم بزنم و از بیکاری در بیام.

آلما خانوم: تنهایی؟ اگه میترسی زنگ بزنم سوفیا بیاد با هم برین.

من: ترس چیه؟ مگه من بچم؟ مزاحم سوفیا نمیشم.

آلما خانوم: آخه ممکنه گم بشی. تو که چیزی یادت نمیاد.

من: حواسم هست

و لبخندی به آلما خانوم زدم که اونم با لبخند جوابم رو داد. چقدر خوب بود نگرانی و محبت هاش. چقدر خوب بود که کمی از حس مادرانه اش خرج من هم می کرد.چقدر این زن دوست داشتنی بود.

از خونه بیرون زدم و از کوچه هم خارج شدم. مدام به اطراف نگاه می کردم و متعجب می شدم.این تکنولوژی ها توی دنیای من هم بود یا نه؟ احتمالا اگه بوده هم من متوجه اش نبودم. همین اطلاعاتی هم که از زادگاهم دارم به این دلیله که دختر سودابه خانم همش از شهرش تعریف می کرد و پز می داد.هه اونم یه بدبخت دیگه بود. آدم خوشبخت تر از من پیدا نکرده بود تا براش فخر فروشی کنه.

همین طور که به اطراف نگاهمی کرد، به یکی خوردم. سرم رو برگردوندم و بهش نگاه کردم. با اون روبندی که زده بود فقط چشمای سبزش دیده می شد.

من: ببخشید

دختر: اشکالی نداره. راستی شما می دونی کوچه ساماداری کجاست؟

کوچه ساماداری؟ آها همون کوچه ایه که خونه جاستین اونجاست. اهم یعنی خونه سوفیا.

من:بله

دختر: چون من تازه به اینجا اومدم و آدرس ها رو بلد نیستم.

من: خونه من هم اونجاست. پس تا اونجا باهات میام.

خونه ی من! یهو حالم گرفته شد. یه روز باید اونجا رو ترک می کردم.

دختر: بریم؟

برگشتم و با دست به جلو اشاره کردم.

دختر: اسمت چیه؟

من: ریحانه

دختر: چه اسم قشنگی! من میرای هستم.

من:میرای؟ اسم تو هم قشنگه.

میرای: خب اینجا زندگی می کنی؟

من: آره اما موقت. توچی؟ برای چی اینجا اومدی؟

میرای: من به خاطر کارم اینجا اومدم.

من: کارت چیه؟

میرای:نمی تونم بگم.

من: اشکالی نداره چون منم نمی تونم کارم رو بهت بگم.

به کوچه ساماداری رسیدیم.

من: بفرما اینم کوچه ساماداری.

میرای ممنون. جبران میکنم.

من: قابلی نداشت.

از میرای خداحافظی کردم و به طرف خونه حرکت کردم. وقتی به خونه رسیدم، متوجه جاستین شدم که روبه روی در ایستاده بود. یواش نزدیکش شدم و یهو با صدای بلند گفتم:

من: سلام

جاستین جا خورد و در حال برگشتن به سمت من گفت:

جاستین: سلام درد صد بار بهت گفتم...

که با دیدن من بقیه حرفش رو خورد.

من: ادامه بده

جاستین: ببخشید فکر کردم سوفیه

من: می بخشم

جاستین با تعجب ابروشو انداخت بالا. در باز شد.

من: شاگردیتو می کنم

جاستین خندید و وارد خونه شد. من هم پشت سرش رفتم داخل خونه.

جاستین

ویرایش شده توسط آندیا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

بعد نهار همینطور که داشتیم میز رو جمع می کردیم جاستین با صدای بلند گفت:

جاستین: واست کار پیدا کردم ریحانه

آلما خانوم نگاه تندی به جاستین انداخت.

جاستین: ریحانه خانوم

من: واقعا؟از کی باید برم؟

جاستین: از هفته بعد.

سوفیا: یه دقیقه صبر کن. چی گفتی؟ کار؟ ریحانه تو می خوای بری سر کار؟

من: آره ببخشید بهت نگفتم. من چیزی از خونه ام به یاد نیاوردم. گفتم شاید بهتر باشه برم سر کار و دیگه مستقل بشم.

آلما خانوم: یعنی می خوای از پیش ما بری؟

من: من که نمی خوام همین الان برم. اول باید یرم سر کار و پول جمع کنم بعد خونه بخرم و تا اون موقع مزاحم شمام.

یهو همه متعجب شدن و جاستین هی با چشم و ابرو می خواست یه چیزی رو به من بفهمونه.

سوفیا: تا جایی که می دونم تو کل جهان مزایای کار شامل خونه هم میشه. یعنی اینم یادت نمیاد؟

من: نههه...یهنی چرا الان یادم اومد. این چند روزه از بس به خونم فکر کردم که مسائل جزئی هم داره یادم میره.

و بعد یه لبخند زدم.

جاستین نفس راحتی کشید ولی آلما خانوم هنوز باور نکرده بود. نباید هم باور می کرد. اون زن با هوشی بود.

میز که کامل جمع شد خواستم برم تو اتاقم که جاستین صدام زدو

جاستین: بیا تو اتاقم تا در مورد کارت باهات صحبت کنم.

من: باشه

جاستین رفت و منم بعد از چند دقیقه به اتاقش رفتم. داشت با یکی صحبت می کرد. به یه زبان دیگه و بدون تلفن. والا من که از این دنیا چیزی نمی فهمم

پس بهتره الکی خودم رو گیج نکنم. فقط می فهمیدم که 

عصبانیه. بعد از تموم شدن تلفن جاستین نگاهی به من کرد و از حالت عصبانی به حالت مهربون در اومد و لبخند زد.

جاستین به طرف آشپز خونه اشاره گرد و گفت: نزدیک بود ها

من: آره خیلی

جاستین: راستی مگه دنیای شما مزایای کار نداره؟

من: چرا داره ولی یه مشاغل خاصی

جاستین: آها. اینجا هر شغلی داشته باشی با توجه به اهمیت کار خونه هم میدن.

من: یعنی حقوق بی حقوق؟

جاستین: نه بابا حقوقتم می گیری

من: آخه جایی که قبلا کار می کردم فقط یه جای خواب داشت و غذا.

جاستین: خوبه گفتی داشت یادم میرفت.

من:چی؟

جاستین: بشین تا بهت بگم

روی تختش نشستم

من: خب؟

جاستین روی صندلی میز مطالعه اش نشست.

جاستین: شرایط کار. خب ببین از ساعت 8 صبح میری تا 6 عصر. نهارتم با اوناست. 

من: شرایط خاصی نداشتن؟مثلا تحصیلات یا سابقه کاری؟

جاستین: نه فقط گفتن باید سواد داشته باشی و در مورد کارت بدونی که در مورد اون هم ازت یه آزمون کوچیک میگیرن.

من: چی سواد؟ اما من که سواد ندارم.

جاستین از روی صندلی بلند شد و داد زد: چی؟ سواد نداری؟

من: خـ خوب م من که مدرسه نرفتم.

جاستین: وای ریحانه من الان با تو چیکار کنم؟ ها؟ اونا گفتن از هفته دیگه بیاد سر کار. کلی التماسشون کردم که تو رو قبول کنن. حالا من جوابشون رو چی

بدم؟ بگم بیاید به یه آدم بی سواد کار بدید؟ بگم...

سرم رو انداختم پایین. اشک تو چشمام جمع شد. چند بار محکم پلک زدم تا گریه ام نگیره اما یه بغض سنگین شد و رفت تو گلوم. گلوم درد می کرد اما

جاستین هنوز داشت ادامه می داد. اون از درد من چه

می فهمید. مگه اون طعم بی کسی رو چشیده بود؟ یا میدونست آوارگی چیه؟ اصلا اون تا حالا بدبختی رو با تمام وجودش حس کرده بود؟ اون هیچی

نمیدونست و نمی تونست درکم کنه. گلو دردم بیشتر شد.

دستم رو بردم روی گلوم تا ماساژش بدم.

جاستین: چی شده؟

بغض سنگینی گلوم رو گرفته بود و اگه کلمه ای حرف میزدم می ترکید؛ برای همین ساکت موندم.

جاستین اومد رو به روم ایستاد و با لحنی نگران گفت: چی شد یهو؟

اونقدر هم یهویی نبود. از وقتی کوبوندنم رو شروع کردی بود.

جاستین دو زانو روی زمین نشست و گفت: ریحانه

دلم با ریحانه گفتنش لرزید. ناخودآگاه سرم رو بالا گرفتم و با بغض گفتم: جان

نگاه پرسشگر جاستین کافی بود برای شکسته شدن بغضم. دستم رو روی صورتم گرفتم و شروع کردم به گریه کردن.

 

ویرایش شده توسط آندیا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

(جاستین)

ریحانه گریه می کرد و من نمی دوستم چیکار کنم. اصلا چرا گریه کرد؟ یعنی خیلی باهاش بد حرف زدم؟

سوفیا وارد اتاق شد و تا ریحانه رو دید رفت کنارش.

سوفیا: چی شده ریحانه؟

اما ریحانه همچنان گریه می کرد.

سوفیا: جاستین بهت حرف بدی زده؟

و باز هم جوابی جز گریه از سمت ریحانه نیامد.

سوفیا با عصبانیت و اخم به سمت من برگشت.

سوفیا: باز چی بهش گفتی؟

من: هیچی

سوفیا: آره جون خودت. ریحانه از وقتی اینجا اومده گریه نکرده. ببین چیکارش کردی که حالا گریه اش بند نمیاد.

سوفیا دست ریحانه رو گرفت.

سوفیا: بیا بریم تو اتاقت عزیزم.

و ریحانه رو در حالی که هنوز گریه می کرد به اتاقش برد. خیلی بد با ریحانه حرف زدم. ولی آخه مگه میشه کسی سواد هم نداشته باشه. از دست همکارم عصبانی بودم سر ریحانه خالی کردم. در باز شد و مامان با

اخم وارد اتاق شد. اوه اوه مثل اینکه یه طوفان در پیش داریم.

مامان: این چه طرز برخورد با مهمونه؟ من اینجوری تربیتت کردم؟

من: مامان من چیزی بهش نگفتم فقط یکم...

مامان: فقط یکم تشر زدی، سرش داد زدی و دعواش کردی.

یه دیقه رفتم تو فکر. من واقعا این کار ها رو کردم؟

مامان: تو از اولش هم با اومدن اون به اینجا مخالف بودی و الان هم داری تلافی می کنی.

من: درسته اوش مخالف بودم اما الان دیگه نیستم. تلافی ای هم در کار نیست.

مامان: پس اسم این کارت چیه؟ خوش آمد گویی؟ یا مهمان نوازی؟

حق داشت فکر کنه می خواستم تلافی کنم.

مامان: دیگه توی این خونه این رفتار ها رو ازت نبینم.

و رفت بیرون. حالا بیا و ثابت کن نمی خواستی تلافی کنی. ولی باید یه جوری رفتار امروزم رو از دل ریحانه در بیارم.

 

(ریحانه)

سوفیا رفته بود و من گوشه ای از اتاق نشسته بودم. خیلی بد شد گریه کردم؟ اصلا دست خودم نبود! هر کار می کردم گریه ام بند نمی آمد. صدای در اتاق اومد.

من: بله

جاستین: جاستینم. می تونم بیام داخل؟

سریع خودم روجمع و جور کردم .

من: بیا تو

جاستین در رو باز کرد و اومد داخل. سرم رو پایین انداختم. خجالت می کشیدم از اینکه مثل بچه ها زدم زیر گریه. منتظر سرزنش های جاستین بودم اما با حرفش شوکه شدم.

جاستین: متاسفم

سریع سرم رو بالا آوردم و به جاستین نگاه کردم. توی چشماش پشیمونی بود. عجیبه! مگه الان نباید دوباره باهام دعوا می کرد؟ مثل سودابه خانم که هر وقت گریه کردم، بیشتر باهام دعوا کرد. جاستین خیلی 

 مهربون بود یا سودابه خانم خیلی ظالم؟

جاستین: و حاضرم برای جبران بهت سواد یاد بدم.

من: واقعا؟

جاستین: آره واقعا

من: یعنی من میتمنم برم سر کار؟

جاستین: بله

با خوشحالی از جام بلند شدم تا بپرم بغلش که یهو به خودم اومدم و سرم رو پایین انداختم. داشتم از خجالت آب می شدم. جاستین خنده ی صدا داری کرد و از اتاق خارج شد. وای گند زدم. الان چی پیش خودش

فکر می کنه؟

نهار رو سوفیا به اتاق خودم آورد و من خدا شکر کردم که با جاستین رو به رو نشدم.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

در اتاقم زده شد.

جاستین: جاستینم می تونم بیام تو.

ای وای حالا چیکار کنم. بهتره خودم رو به اون راه بزنم.

من: بیا تو

جاستین: می تونی در رو برام باز کنی؟ دستم پره.

در رو برای جاستین باز کردم. یه تخته دست چپش بود و یه کیف دست راستش. واقعا نمی تونست در رو باز کنه.

جاستین: اومدم تا از امروز تدریس خصوصی رو شروع کنیم.

من: خوب من آمادم.

جاستین لبخندی زد و وسایلش رو روی زمین گذاشت.

جاستین: با اینکه وسایل آموزشی خیلی پیشرفته شده، من هنوز هم تخته و ماژیک رو ترجیح میدم.

 بعد از چند ساعت تدریس کلاس رو تموم کرد.

جاستین: خیلی زود یاد میگیری! اگه همینطوری پیش بری سر سه یا چهار روز فارسی رو یاد میگیری. اون موقع اگه خواستی می تونم زبان های دیگه رو هم یادت بدم.

من: همینم یاد بگیرم خیلیه.

«چهار روز بعد»

دیگه فارسی رو یاد گرفتم. البته فقط خوندن و نوشتنش رو.توی پنج روز گذشته، جاستین ساعت ها در روز به من درس می داد. بعد هم کتاب های مختلفی می آورد تا من بخونم. الان هم یک کتاب تاریخ بهم داده.

جالب اینه که اینجا هنوز پادشاه ها امپراطوری می کنند و رئیس جمهور ندارند! یادم باشه از جاستین بپرسم چرا اینطوریه.

لباسام رو عوض کردم و از خونه بیرون زدم. از کوچه که خارج شدم، اونطرف خیابون یک کتاب فروشی دیدم. حیف که پول ندارم وگر نه کلی کتاب می خریدم. همینطور که می رفتم به یک فضای سبز رسیدم و

داخلش رفتم. هرچی جلوتر می رفتم، درختا بیشتر می شد. بعد از حدود یک دقیقه ای فضای سبز کاملا مثل جنگل شد. به اطراف نگاه می کردم و به جلو می رفتم که یهو پام سرد شد. به پام که نگاه کردم، فهمیدم

که رفتم داخل رود. رود عمیقی نبود برای همین متوجه اش نشده بودم. رود رو دنبال کردم و به یک دریاچه رسیدم. خیلی قشنگ بود برای همین کنارش نشستم.

من: چه دریاچه قشنگی!

_ تو می بینیش؟

سریع به طرف صدا برگشتم . پیرمردی اونچا ایستاده بود.

من: با منی؟

پیرمرد: مگه جز من و تو کسی دیگه هم اینجاست؟

من: نه

پیرمرد: گفتم تو دریاچه رو میبینی؟

به دریاچه اشاره کردم و گفتم: معلومه که میبینم ایناهاش.

پیرمرد: عجیبه!

من: چی عجیبه؟

اما پیر مرد بدون توجه به سوال من سریع از اونجا رفت. این دیگه چش بود؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

به خونه برگشتم و دوباره مشغول خواندن کتاب هام شدم. خیلی خوابم می آمد. کتاب رو کنار گذاشتم و خوابیدم.

با صدای سوفیا از خواب بیدار شدم.

سوفیا: ریحانه، می تونم بیام داخل؟

من: بیا

سوفیا داخل اتاق آمد.

سوفیا: بیا شام بخور

من:چی؟ یعنی تا الان خواب بودم؟

سوفیا خندید و گفت: بله

من: تو برو من الان میام

سوفیا باشه ای گفت و رفت. منم بعد از مرتب کردن لباسام رفتم.

وارد خونه شدم و بلند سلام کردم.

آلما خانوم: علیک سلام دخترم

جاستین: سلام ریحانه خانوم. چه کردی با کتابا؟

پست میز نشستم و گفتم: همه رو خوندم به جز سیاست مشترک نامبلو

سوفیا:چی؟ سیاست مشترک؟ جاستین تو چه کتابایی به ریحانه داری؟

جاستین خودش رو با غذاش مشغول کرد.

من: جنگ و صلح، سیاست و امپراطوری و سیاست جهانی.

جاستین سرش رو بلند کرد و چشم غره ای به من رفت. مگه من چیکار کردم؟ فقط اسم کتابا رو گفتم.

آلما خانوم: دستت درد نکنه جاستین. این چه کتابایی که به ریحانه دادی؟

من: نه اتفاقا من خیلی دوستشون دارم. خیلی جالبند!

جاستین با بهت گفت: مگه تو مفهومش رو فهمیدی؟

من: آره. یکم مشکل بود ولی فهمیدم.

جاستین، سوفیا و آلما خانوم دست از غذا خوردن کشیدن و به من خیره شدن.

من: چیه مگه؟

سوفیا با حالت زمزمه وار گفت: اون کتاب هارو سیاست مدارها می خونن. و تعداد کمی از اونها مفهومش رو می فهمن!

خندیدم و گفتم: پس من نابغه ام

به بقیه نگاه کردم. هنوز به من خیره بودند و کمترین علائم خنده روی صورتشون نبود. خندم رو جمع کردم و شامم رو خوردم. بقیه هم مشغول شدند و تا آخر شام کسی حرفی نزد. انگار ذهن همشون مشغول بود.

 

 

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

بعد از شام خواستم برم اتاقم که جاستین نگذاشت.

جاستین: راستی...آماده باش که فردا قراره بریم محل کارت. اونجا یه چند تا سوال ازت می پرسن و ...

من: بله می دونم

جاستین: چی؟ این رو از کجا می دونی؟

من: قبلا گفتی.

جاستین: آها

رفتم داخل اتاقم. راستی...جاستین که اونروز گفت یک هفته وقت دارم.هنوز یک هفته نشده! 

خب شاید گفتن زود تر برم. کتابم رو برداشت و شروع کردم به خوندن. عاشق کتاب خوندن و به ویژه کتاب های سیاسی شده بودم. شاید در آینده سیاستمدار شدم. البته تا الان فهمیدم که سیاست به هیچکس رحم نمیکنه جز یه عده ی اندکی از پادشاه ها.

دو ساعتی بود مشغول خوندن بودم و کتاب هم به آخر هاش رسیده بود. باید امشب تمومش می کردم...

چشمام رو باز کردم که دیدم صبح شده. کتاب کنارم افتاده بود. نتونستم دیشب تمومش کنم. امروز ب...

_امروز باید برم. وایسا تو تابا ینوسته بود...امم...آها مصاحبه شغلی.

سریع لباس هام رو عوض کردم و یه دست لباس تمیز و نو پوشیدم. در اتاق زده شد.

جاستین: ریحانه، آماده ای؟

جان؟ ریحانه؟ خوشحال و با انرژی جواب دادم:

_ آره. الان میام.

به آینه نگاهی انداختم. چشم هام کمی خواب آلود بود؛ برای همین رو بند را زدم. احتمالا تا وقتی به آنجا برسیم پف چشم منم می خوابد.

سریع از اتاق بیرون آمدم. جاستین داخل حیاط منتظرم بود.

جاستین: سلام ریحانه خانوم. آماده ای برای مصاحبه ی کاری؟

ای بابا باز که گفتی خانوم.

_بله آماده ی آماده

جاستین: استرس که نداری؟

_نه

جاسین: پس دیگه بریم

_بریم

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

به گاوداری رفتیم و بعد از یه سری سوال قرار شد من رو استخدام کنن. خداروشکر کار توی گاوداری به دردم خورد. گفتن از هفته ی بعد بیام سر کار.

وقتی به خونه بر می گشتیم یه کنابخونه رو دیدم. بهش خیره شدم. عاشق کتاب شده بودم مخصوصا کتاب های سیاسی و تاریخی. جاستین متوجه نگاه خیره ی من شد.

جاستین: کتاب می خوای؟

من: آره

جاستین: چه جالب! منم گشنمه غذا می خوام.

گاهی اوقات خیلی بی مزه می شد!

من: چه مرتبط!

جاستین به سمت کتاب فروشی حرکت کرد، گوشه ی چادر من رو گرفت و دنبال خودش کشوند.

من: چی چیکار می کنی؟

جاستین: مگه کتاب نمی خوای؟

من: می خوام

جاستین من رو به داخل کتاب فروشی برد و چند کتاب دیگه برام خرید. شروع کردم به خوندن اسم کتاب ها.

من:  عشق... ، مسافر... ، شاهزاده بی ... و دختر...

نویسنده: ( اسم ها رو کامل ننوشتم چون ممکن بود اتفاقی اسم یک رمان نوشته شده باشه)

من: این ها که رمانه! اونم از نوع عاشقانه اش!

جاستین: دخترا تو این سن بیشتر از این چیزا می خونن.

من: اما من این ها رو دوست ندارم. من مثل همون کتابای قبلی می خوام.

جاستین: همون یه بار بسم بود. نزدیک بود مامانم من رو با چشماش سر ببره.

من: ...

جاستین: چیه؟ چرا اینطوری نگاهم می کنی؟

من: لطفا... همین یه بار

جاستین: پوف...باشه فقط باید یه قولی بهم بدی

من: چه قولی؟

جاستین: باید بعدا برام جبران کنی. قول می دی؟

من: قول می دم

 

« دو ماه بعد»

 

همه چیز خیلی سریع بیش رفت. من رفتم سر کار و دو ماهه که اونجا مشغولم. یک ماهی هست که از پیش آلما خانوم و جاستین رفتم و به خونه ی خودم اومدم. با اینکه دلم براشون تنگ میشه اما حس مستقل بودن رو دوست دارم. البته هر وقت دلم براش تنگ می... براشون تنگ میشه پیششون میرم.

در خونه به صدا در آمد. رفتم دم در و در رو باز کردم. جاستین بود! 

نفس نفس می زد ولی می خواست حرف بزنه. انگار تا اینجا دویده بود!

من: بیا تو

جاستین داخل آمد. برایش شربت درست کردم و آوردم تا بخوره. وقتی شربتش رو تموم کرد و حالش جا اومد، ازش علت اومدنش رو پرسیدم.

جاستین: وقت جبرانه!

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

من: چیکار باید بکنم؟

جاستین: باید بری تو قصر کار کنی

من: چی؟ قصر؟ چرا قصر؟ من تو قصر چیکار کنم؟

جاستین: بعد مفصل برات توضیح میدم. فعلا بگو خیاطی یا آشپزی بلدی؟

من: آشپزی بلدم چند باری هم از دست پخت من میل کردین

میل کردین رو با حرص گفتم. چطور یادش نبود؟

جاستین: پس به عنوان آشپز به قصر میری

--------------------------------

چند ساعتی بود که از رفتن جاستین می گذشت و من هنوز تو بهت حرفاش بودم. اون می خواس بره (آمانرا ) کشور هم مرز با نامبلو. اما این کار با توجه به چیزایی که من خونده بودم، خودکشی بود!

تو این مدت کتابای تاریخی و سیاسی زیادی خودنم و خیلی چیزا فهمیدم.

توی این جهان فقط دو کشور وجود داره: نامبلو و آمانرا. ایرنان هم یکی از شهر های نامبلوئه. این دو کشور رابطه دوستانه ی فوق العاده ای داشتن. به طوری که پادشاهانش قصر هاشون رو لب مرز و کنار هم میسازن و دری درست میکنن که دو قصر رو به هم متصل کنه. اون در به در اتحاد مشهور شد.اما 12 سال پیش همه چیز خراب شد. ولیعهد نامبلو پادشاه آمانرا رو کشت. از اون روز جنگ بین این دو کشور شروع شد. البته قراری نا نوشته بین دو کشور بود که به مردم بیگناه آسیبی نرسونن. بعد از شروع جنگ ولیعهد آمانرا به پادشاهی رسید و قصر کنار مرز رو خراب کرده و در منطقه ی دیگری، قصرش رو ساخت. پادشاه جدید آمانرا صد ها تانک حسگر در روبه روی در اتحاد کار گذاشت؛ به طوری که اگه کسی از راه قصر نامبلو دارد آمانرا بشه، توسط حسگر ها شناسایی و مورد حمله ی تانک ها و تفنگ های خودکار قرار میگیره.

و اما قصر نامبلو

اون در برای همیشه بسته شد و براش چند نگهبان گذاشتن تا هیچ کس از اونجا عبور نکنه. هر کس از اون در به آمانرا بره یا قصد رفتن داشته باشه جاسوس شناخته شده و اعدام میشه.

بعد از یک ماه از شروع جنگ پادشاه مهربان و دلسوز نامبلو مرد و ولیهد 15 ساله پادشاه شد. کسی که همین الان هم داره حکومت میکنه. هیچ کس از پادشاه نامبلو خوشش نمیاد آمد و نمیاد. چون اون باعث شروع جنگ و بدبختی مردم مرز نشین شد. 12 ساله که در تمام مرز های بین این دو کشور جنگه. یعنی در تمام مرز های این جهان. در این سال ها مردم چند بار شورش کردن که پادشاه دستور مرگ همشون رو داد! الان دیگه هیچ کس جرئت شورش نداره.

و حالا جاستین می خواست به آمانرا بره. اونم از دریچه ی داخل قصر!

برای چی؟ برای این که عشقش رو پیدا کنه.هه...عشقی که فکر می کرد مرده اما زندست و در آمانراست. من هم قراره وسیله ای بشم تا این دوتا عاشق رو به هم برسونم. قراره برای کار به قصر برم و رفت آمر نگهبانای در اتحاد و اینکه اونجا کی خالی میشه رو بفهمم.

مثل اینکه جون من برای جاستین هیچ اهمیتی نداره. گفت که می تونم قبول نکنم. می تونم؟ می تونم تا آخر عمر نگاه حسرت بار جاستین رو تحمل کنم؟ 

نه!

با اینکه نمی خوام با دختر دیگه ای باشه اما طاقت دیدن غمش رو هم ندارم. ترجیح میدم با اون دختر خوشحال باشه تا اینکه تا چند وقت حسرت بخوره و غمگین باشه. پس کمکش می کنم.

رفتم کنار پیغام رسون و به جاستین گفتم که کمکش می کنم.

این پیغام رسون هم چیز جالبی بودیه طورایی مثل تلفن بود اما می شد باهاش پیامک هم داد چه متنی چه صوتی.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هیجدهم

چند دقیقه بعد از فرستادن پیغامم پیغام جاستین اومد.بازش کردم.

جاستین: دمت گرم ریحانه. فردا ساعت 5 بیا به آدرس... اونجا همه چیز رو دقیق برات توضیح می دم.

به سمت آشپز خونه رفتم تا چیزی بخورم که دیدم گشنم نیست. ظهرم نهار نخوردم و الان هم دلم شام نمی خواد. از اجبار قرص غذا رو خوردم تا صبح بیهوش نشم. قرص غذا هم یکی از تکنولوژی های اینجا بود. این قرص مواد مورد نیاز بدن رو اندازه ی یک وعده غذایی تامین می کرد. البته عوارضی هم داشت که بنده توجهی بهشون نداشتم.

رفتم تا بخوابم اما خوابم نمی آمد.همش تو فکر جاستین و برنامه اش بودم. بالاخره خوابم برد ولی دو ساعت بعد از خواب بیدار شدم. اوفف هنوز هوا تاریکه. تا صبح با خودم کلنجار رفتم ولی خوابم نبرد. وقتی صبح شد آماده شدم و رفتم سر کار.

بعد از چند ساعت کار به خونه برگشتم. ساعت 2 بود. پس هنوز خیلی مونده بود. روی مبل تک نفره ای که تو خونم بود لم دادم و نفهمیدم کی خوابم برد.

چند دقیقه ای بود از خواب بیدار شده بودم ولی هنوز تو هنگ بودم. فقط به اطراف نگاه می کردم. آها اینجا خونمه. به خواطر کاری که جاستین برام پیدا...

_وای جاستین

به ساعت نگاه کردم، 5 بود. سریع حاضر شدم و از خونه بیرون زدم. وقتی به اون خونه رسیدم سریع زنگ زدم که یک دختر بچه در رو باز کرد.

دختر:با کی کار دارین؟

من: جاستین بهم گفت بیام اینجا.

دختر در رو باز کرد و کنار رفت.

دختر: عمو تو زیر زمینه

من: مرسی

به سمت زیر زمین خونه رفتم. از بیرون شبیه یک انباری کهنه بود اما وقتی واردش شدم دهنم از تعجب باز موند. اونجا یه آزمایشگاه مجهز بود با کلی سیستم و ابزار آلات. اصلا نمی شد اسم خاصی بهش داد. با شنیدن صدای جاستین از فکر در اومدم.

جاستین: میذاشتی دوساعت دیگه بیای

من: ناراحتی برگردم؟

جاستین: نه نه غلط کردم.

بعد یه نگاهی بهم انداخت و زد زیر خنده.

من:به چی می خندی؟

جاستین: به تو

من: به چیه من می خندی؟

جاستین: به قیافت. قیافت رو تو آینه دیدی.

آینه رو از تو کیفم بیرون آورم و نگاهی به خودم انداختم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

_وای نه

موهام از چادرم بیرون زده بود، روبندمم برعکس بسته بودم و چشمامم پف کرده بود. سریع موهام رو مرتب کردم و روبندم رو دوباره بستم. نمی دونستم با چشمام چیکار کنم برای همین بیخیالشون شدم. صدای در اومد.

_سلام

جاستین: اینم از آقای دکتر

به آقایی که نمی دونستم دکتر چیه سلامی کردم و جاستین اشاره کرد که پشت میز بزرگ آزمایشگاه بشینیم.

دکتر رو به جاستین پرسید:

- ایشون خواهرتون؟

جاستین: نه ولی مثل خواهرمه

مثل خواهر! یعنی من رو مثل خواهرش می دید؟ معلومه مثل خواهرشم اگه نبودم که دنبال عشق سابقش نمی گشت.

جاستین شروع کرد به توضیح دادن.

گفت که باید کارم رو برای یه مدت ول کنم و یا جایگزینی برای خودم پیدا کنم تا تو مدتی که من تو قصر کار می کنم اون به کار هام برسه. تو مدتی که برای گاوداری کار نکنم خونه ازم گرفته میشه و به کسی داده میشه که به جای من میره اونجا. تا وقتی تو قصر کار می کنم همونجا هم زندگی می کنم.

من: از تانک ها و اسلحه های حسگری چطور می خوای رد بشی؟

جاستین: اون دیگه کار دکتره. دکتر توضیح بده

دکتر: من یه لباس شفاف درست کردم که اگه یه آدم اون رو بپوشه تابشی از خودش نخواهد داشت. بنابرین حسگر های تابش فروسرخ تانک ها وجود اون آدم رو حس نمیکنه.

من: شما چرا به جاستین کمک می کنی؟

دکتر: من مدیونشم

من با حرص گفتم : آره دیگه بس که زرنگه همه رو مدیون خودش میکنه و بعد ازشون کار میکشه

دکتر خندید و ادامه داد: اما من با میل خودم وبه خواطر  یه هدف دیگه هم این کار رو می کنم.

من: چه هدفی؟

جاستین: هدف دکتر اینه که فضولا رو پیدا کنن

دکتر لبخندی زد.

من: هر..هر...اینقدر شیرینی بپا شکرک نزنی

جاستین: نترس ا...

دکتر: هدفم اینه که راه ارتباطی این دو کشور دوباره باز بشه. اول به صورت غیر قانونی و بعد قانونی

قشنگ دهن من و جاستین رو بست. به زبون بی زبونی گفت خفه شید دیگه.

جاستین خندید ولی زود خندش رو جمع کرد.

جاستین: ریحانه تو باید به قصر بری و تموم اطالاعاتی که برای این کار نیاز داریم، مثل تعداد نگهبانا، ورودی و خروجی های قصر، قسمت های بی نگهبان و ...رو به دست بیاری. برای این کار یه لنز بهت می دم که داخلش دوربین کار گذاشتم. اون رو میذاری داخل چشمهایت. با یکبار پلک زدن عکس و با چند بار پلک زدن فیلم میگیره.

من: اونموقع جاستین به چه بهانه ای وارد قصر میشه.

دکتر: حمال

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از مدتی به خونه برگشتم. از اونجایی که جاستین خیلی عجله داشت، قبول کردم که فردا ساعت 9 صبح واسه تقاضا برم. قرار بود اونا از دور نگاهم کنن. به خونه ام نگاه کردم. خونه ی عزیزم. باید خونه به این خوبی رو ول می کردم و به قصر می رفتم. هر چه قدرم که قصر بزرگ بود تهش یه اتاق گیرم میومد. فقط به خواطر جاستین این کار رو انجام می دم. برای اینکه شاد باشه. برقی که توی چشماش بود رو هیچ وقت ندیده بودم. امیدوارم مشکلی براش پیش نیاد.

تمام صورتم خیس شده بود! اشک بود! عاشقش نبودم ولی خیلی دلم گرفته. نشستم رو زمین و حسابی گریه کردم. وحشتناک این بود که با گریه های من چیزی درست نمی شد و بدشانسی من تمومی نداشت.

در همون حال شروع به جمع کردن وسایلم کردم.

بعد از جمع کردن یه مقداری از وسایل رو زمین ولو شدم. شدیدا خسته بودم و خوابم می آمد. برای همین همون جا خوابم برد.

با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم. چادرم رو سرم کردم و در رو باز کردم.

_کجایی ریحانه؟ چرا اینقدر نیامدی؟

باز این گفت ریحانه. ریحانه گفتنش دلم رو زیر رو می کرد. ای کاش مال من بود...

_مگه ساعت چنده؟

_10

_چی؟ یعنی ثبت نام تموم شد؟

_ نه...اگه زود به خودت بجنبی، به ثبت نام میرسی. شانس آوردی که متقاضی ها زیادن.

_پس من برم آماده بشم

در رو روی جاستین بستم و رفتم سمت لباسام. سریع عوضشون کردم و بیرون رفتم. جاستین دم در ایستاده بود.

جاستین:

_ یه تعارف الکی میزدی لاقل

_ خونم بهم ریخته بود. می دونی که...وسایلم رو جمع می کردم.

_ حالا چقدر هم که ما با هم رودروایسی داریم...وسایلت رو چرا جمع کردی؟

_واسه اینکه قراره برم قصر دیگه.

_اون که هنوز معلوم نیست. شاید استخدام نشی.

_چی؟ من از کارم استعفا دادم اونموقع تو میگی شاید استخدام نشی؟

_جوش نیار...من مطمئنم تو استخدام میشی...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...