رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت سیزدهم

 

*اوهانا*

 

چشمان اشک بارم را تابلوی مقابلم دوخته بودم...

مادر فریاد می زد: به خدا دختر من دیوونه نیست! نبرینش! 

بازوان مرا محکم در دست گرفت : تو یه چیزی بگو! بگو لیلی دیوونه نیست! 

 

وقتی واکنشی از طرف من دریافت نکرد به سمت دو نفری که لیلی را به سمت در ورودی می بردند یورش برد...

فریاد می زد : نبرینش! با شمام...

چانه ام می لرزید...

لیلی به طرف من برگشت و با صدای بلندی گفت : به خواهریت شک می کنم اگه حقمو از خانواده اردلان نگیری اوهانا! 

دستانم می لرزید...

لیلی سعی در آزاد کردن خود داشت اما ناموفق بود... در لحظات اخر با تمام قوا فریاد زد : انتقاممو بگیر اوهانا!

و بعد از دید خارج شد...

مادر بر روی زمین افتاد و گریه بلندی سر داد...

به سمتش رفتم و دستانم را ب شانه اش نهادم، خود را کنار کشید : دست به من نزن! 

با صدایی که از شدت بغض می لرزید گفتم : مامان ! من خودم جیگرم خونه! خواهرمو فرستادم گوشه تیمارستان ! به خدا حال منم بده! ولی لیلی باید اونجا باشه! تا کاری دست خودش و ما نده! من همه چیز رو درست می کنم! کاری می کنم کوروش اردلان به پات بیوفته مامان! من یه دختر ساکت و آروم بودم اما حالا می خوام نشون بدم در برابر خانوادم سکوت نمی کنم! مامان من قول می دم همه چیز رو درست کنم ! 

 

 

*مجهول*

 

پشت میز نشستم و یک دور با صندلی چرخ دار زدم... پوزخندی بر لبم آمد . از پشت پنجره به نمای شهر خیره شدم... 

آمون وارد اتاق شد: اقا امر بفرمایید؟

نفس عمیقی کشیدم : بیارینش پیش من!

آمون چشمی گفت و از اتاق خارج شد...

خوب می دانستم قرار است چه کنم! سو استفاده! کاری که سال ها با من کردند و دم نزدم...

حالا کسانی را به بازی خواهم گرفت که ذره ذره خراشی بر روح لطیفشان وارد شود. اما در ظاهر مدیون هر دم محبت من باشند! 

و در آخر مانند مهره ای سوخته از بازی خارجشان می کنم...کار من این است!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهاردهم

 

*اوهانا*

 

از سپیده صبح تا به الان به تمامی شرکت ها سر زده ام. هیچ یک کارمند نمی خواهند...

تاب و توانی در بدنم نمانده بود...

بر روی نیمکت پارک نشستم . نفس عمیقی کشیدم...

سرم را پایین انداختم که سایه ای بر رویم افتاد.

سرم را بالا گرفتم...

مردی با موهای جوگندمی و قدی بلند...چشمانی به رنگ شب و بینی تقریبا قلمی و لب های متناسب...

هرچه فکر می کردم یادم نمی آمد که اورا جایی دیده باشم...

به آرامی پرسیدم: امرتون؟

لبخندی زد : اومدم باهاتون حرف بزنم خانوم فرهمند!

با تعجب پرسیدم : شما فامیلی منو از کجا می دونید؟ قبلا جایی هم دیگه رو دیدیم؟

همان طور که لبخند اولیه بر لبانش بود پاسخ داد : نه جایی هم دیگه رو ندیدیم اما من دورادور جویای احوالتون هستم...

احساس خطر کردم : منظورتون چیه؟

به گمانم احساس ترس را در چشمانم خواند: می خواستم یکم باهاتون حرف بزنم...

آب دهانم را قورت دادم : بفرمایید در خدمتم!

نگاهی به اطراف انداخت : اینجا؟ 

گفتم : مگه اینجا چجوریه؟

شانه ای بالا انداخت : هیچی فقط یکم نامناسبه...

گفتم : میشه امرتون رو بفرمایید؟ کم کم دارم کنجکاو می شم!

نفس عمیقی کشید: من فقط پیام رسانم ! قرار بود بیام و فقط یک جمله رو بهتون بگم برم . بقیش در حیطه کاری من نیست!

کنجکاوی هر لحظه در درونم بیشتر می شد: خب چه جمله ای؟

سرش را تکان داد : خوبه پس بریم سر اصل مطلب...

کمی آن طرف تر روی نیمکت نشست و ادامه داد : رئیسم من رو فرستاد تا بهتون بگم فردا میخواد ببینتتون همین!

ابروهایم را بالا انداختم رئیستون کی هستن اونوقت؟

شانه هایش را بالا انداخت : اونو دیگه خودتون باید ببینید!

پوزخندی زدم : چقدر جالب! یه اقایی میاد پیشم و ازم می خواد رئيسشو ببینم در صورتی که حتی نمی دونم شما  کی هستین! بعد توقع دارین هرجا می گید بیام؟

لبخندی زد : من قرار نیست به زور شمارو ببرم پیش رئیسم! این فقط یک پیشنهاد پر منفعت برای شما بود!

گوش هایم تیز شد. سعی کردم ب جملاتی روانشناسانه حرف از دهانش بیرون بکشم: چه خوب! هنوزم محبت بین مردم از بین نرفته! رئیس شما عضو انجمن خیریه و کمک رسانی هستن؟

خنده بلندی سر داد : خانوم فرهمند! وقتی من می دونم شما توی کدوم پارک نشستین و یا اسمتون چیه ، پس قطعا می دونم مدرک روانشناسی دارین و می خواهید از من حرف بکشید!

اما کار ساز نیس!

و بعد بلند تر خندید...

دستانم را مشت کردم : باشه خب! نگین! مرسی از پیشنهاد پر منفعتتون ترجیح می دم به زندگی عادیم ادامه بدم!

بلند شد : باشه هرطور مایلید! اما فکر می کردم با توجه به مشکل مالیتون پیشنهاد کار مارو قبول کنید...

با تعجب به سمتش برگشتم و خواستم حرفی بزنم...

که سریع گفت : خب دیگه وقتتون رو نمی گیرم...روز به خیر.

قدم اول را برداشت که صدایش زدم : ببخشید؟ اما شما نگفتین پیشنهاد شما کاریه!

برگشت : الان که گفتم! 

حرفی نزدم . 

دستانش را در جیب شلوار پارچه ای اش فرو کرد و کاغذی بیرون آورد : این شماره منه.. اگر نظرتون عوض شد تماس بگیرید. خدانگهدار...

بی اینکه بگذارد حرفی بزنم با قدم های بلندی دور شد...

 

 

ویرایش شده توسط shadi_khazeni

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم 

 

در فکر فرو رفته بودم...

مادر در گوشه ای از هال تکیه زده بود و به دیوار چشم دوخته بود.

لبانم را محکم بر روی هم فشردم، نمی دانستم کار درست چیست! با آن مرد ناشناس تماس بگیرم یا نه! بر سر قرار با رئیسش بروم یا نه!

هزاران سوال بی جواب در ذهنم مانده بود...

اگر بخواهد مرا گول بزند! اگر تمام حرف هایش حقه باشد و بخواهد مرا فریب دهد!

و یا اگر درست بگوید ! اصلا شاید توانستم زندگی مادر را تغییر دهم و لیلی را از آن اسایشگاه روانی خلاص کنم!

به کارت درون دستم چشم دوختم...

خم شدم و تلفن را از روی میز برداشتم و تصمیم به زنگ زدن گرفتم... گاهی اوقات ریسک لازم است...

با خوردن دو بوق متوالی صدای مردی از پشت تلفن به گوش رسید : بله؟

آرام گفتم : سلام فرهمند هستم!

با اکراه جواب داد : اوو سلام علیکم. اتفاقی افتاده؟

نفس عمیقی کشیدم : نه فقط... می خواستم بگم که... من می خوام رئیستون رو ببینم.

تک خنده ای کرد : چه زود نظرتون عوض شد. باشه محل و ساعت قرار رو براتون اس ام اس می کنم.

تشکری کردم و پس از خداحافظی تلفن را قطع کردم...

مادر با صدایی ضعیف گفت : کی بود؟

شانه هایم را بالا انداختم : هیچکی ، برای کار زنگ زدم...

مادر گفت : کار پیدا کردی؟

گفتم : اگر فردا به توافق برسم بله!

دیگر جوابی نشنیدم... با گفتن میرم بخوابم به اتاق پناه بردم....

 

*

 

به این طرف و آن طرف نگاهی انداختم . جز من هیچ کس در اینجا نبود...

تمام ترس های دنیا در دلم ریشه کرد...

نکند بخواهند بلایی سرم بیاورند...نکند مخصوصا یک جایی قرار گذاشته اند که مرا راحت بدزدند...

آب دهانم را قورت دادم. 

در خیالات خود بودم که صدای بلندی مرا به خود آورد...

کم کم ماشینی از دور نمایان شد... صدای اگزوز ماشین آنقدر بلند بود که مرا وادار می کرد گوش هایم را با دست بگیرم...

ماشین با سرعت به سمتم می آمد و قصد ترمز کردن نداشت...

جیغ بلندی زدم که مصادف شد با ایستادن ماشین...

چشمانی که از شدت ترس بسته بودم را باز کردم . با دیدن آٰرم ماشین چشم هایم هر لحظه درشت تر می شد...

با بوق ماشین از جای پریدم . افتاب مستقیم بر شیشه ماشین می تابید و نمی گذاشت که درونش را ببینم. فقط دستی را دیدم که اشاره می کرد تا به سمتش بروم...

به سمت صندلی کنار راننده حرکت کردم و جلوی شیشه توقف کردم...

آن همه دل و جرات در آن لحظه از من بعید بود. نمی دانستم چرا پا به فرار نگذاشتم...

شیشه پایین آمد و صدایی با لحن خشنی گفت : بیا بالا!

سرم را پایین انداختم : من شمارو نمی شناسم. اصلا شما کی هستین...؟

صدای پوزخندش آنقدر بلند بود که در آن هوهوی باد در بیابان به گوشم رسید: من رئیسم!

ادامه داد : سوار شو!

ارام در را باز کردم و سوار شدم . دوست داشتم چهره اش را ببینم اما جراتش را نداشتم. صدای به شدت زیبایی داشت مطمئنم می توانست خواننده معروفی باشد...

شیشه را بالا کشید و پایش را محکم بر روی گاز فشار داد...

خود را به صندلی چسباندم و همانطور که با انگشتانم بازی می کردم گفتم : نمی خواهید حرف بزنید؟

جوابی نشنیدم . زیر چشمی به لباس هایش چشم دوختم . شلوار مشکی جین و کفش کالج ساده مردانه با دستنبند چرم مشکی که نامی بر رویش خودنمایی می کرد...

نمی توانستم درست بخوانم اما آخر نامش واژه شین را داشت...

هر نامی را که می دانستم با حرف شین تمام می شود را در ذهن مرور کردم . کیارش ، کوروش ، چاوش ، سیاوش ، ساواش 

قطعا نام زیبایی داشت...

در یک لحظه از خود متنفر شدم . من با یک پسر در یک ماشین ، در یک مکان پرت ، تنها هستم و به اینکه نامش چیست فکر می کنم؟ محکم دستانم را فشار دادم...

باید از خود خجالت می کشیدم. چطور جرات کردم با یک پسر این گونه تنها باشم و نترسم! 

با صدایی لرزان گفتم : میشه لطفا صحبت کنید من باید برم! 

آرام ماشین را به کنار جاده هدایت کرد و دستی را کشید...

با کنار چشمم می توانستم حدس بزنم که به سمت من بازگشته است...

 

 

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

 

آرام سرم را بالا آوردم...

 با دیدن چهره اش تعجب تمام وجودم را گرفت 

نمی دانستم اورا کجا دیده ام...اما بسیار برایم آشنا می زد...

چشمانی نافذ و مشکی رنگ، لبانی نسبتا کوچک و بینی که فکر می کردم عمل شده باشد...اما گمان نمی کردم...موهایی به تاریکی شب که با ژل به سمت بالا هدایت شده بود...

با صدایش به خود آمدم : مورد پسند بودم؟

چشمانم را ریز کردم و زمزمه وار گفتم : من شمارو جایی ندیدم؟ 

پوزخندی زد : نمی دونم ، ممکنه دیده باشی! 

نفس صدا داری کشیدم : خب میشه بگین پیشنهاد کاریتون چیه؟

دستانش را دور فرمون ماشین حلقه کرد: پیشنهاد کاریم...

 پس از چند ثانیه ادامه داد: آهان پیشنهاد کاریم!

لبم را با زبان تر کردم : می شنوم...

آرام گفت : با من ازدواج کن...

با حرفش با تمام توان گردنم را به سمتش برگردانم... دهانم قفل شده بود... نمی دانستم چه بگویم یا چه عکس العملی نشان دهم...

فقط توانستم در ماشین را باز کنم و بروم...

دستانم می لرزید...این مرد چه فکری با خودش کرده بود...هنوز چند گام برنداشته بودم که صدایش را از پشت سر شنیدم : می دونی من کیم ؟

ایستادم و بلند جواب دادم : نمی خوام بدونم ! فقط برای خودم متاسفم که وقتمو هدر دادم...

خنده بلند و ترسناکی کرد : من سروش اردلانم 

نفسم قطع شد... او پسر کوچک اردلان بود... او پسر همان مردک رذل بود...

ادامه داد : ببین من نه از تو خوشم میاد نه چشم بهت دارم ولی بخاطر انتقام از این پیرمرد عوضی حاضرم آیندمو نابود کنم...حالا اگه توعم گرفتن حق خواهرت برات مهمه به پیشنهادم فکر کن...بعد اینکه بابامو زمین زدیم تورو به خیر و مارو به سلامت...

به سمتش برگشتم : شما چه فکری با خودتون کردین ؟ 

داد زد : خفه شو! فکر کردی کی هستی ؟ فکر کردی من از تو و خانوادت خوشم میاد ؟ فقط یه پیشنهاد بود فهمیدی؟ 

کارتی که در دستانش بود را به سمتم پرتاب کرد و با سرعت از آنجا دور شد...

 

 

این دگر چه بازی ای بود؟ به یکباره سر و کله مردی پیدا می شود و بعد از اینکه خود را پسر اردلان معرفی می کند از من می خواهد با او ازدواج کنم...

این دگر چه مصیبتی است که گرفتارش شده ام! داستان زندگی من مانند رمانی پر فراز و نشیب شده است که هیچکس از یک دقیقه بعدش خبری ندارد!

این موضوع مرا به شدت نگران می کند...

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفدهم 

 

زندگی گاهی به کام من نیست...

گاهی مرا چنان بر زمین می کوبند که با خود می گویم این بار دیگر نابود شده ام...

و گاهی آنقدر بالا می برد که می گویم هیچ چیز یا هیچ کس نمی تواند مرا غمگین کند...

این روز ها در دسته اول قرار دارم...

قرار است بین خود و خانواده ام یکی را انتخاب کنم...

مسیر درست را نمی دانم! آشوبی در دلم برپاست و دشمنان هلهله شادی سر می دهند از حال زار من...

بر تخت تکیه می زنم ...

آیا می توانم آینده ام را بسوزانم در عوض حق خواهر بی چاره ام را بگیرم؟

یا آینده نامعلومم را به حال خود بسپارم و خواهرم را به امان خدا رها کنم!؟

اینجا دگر کتاب های روانشناسی و فلسفه ها به کارم نمی آیند!

اینجا فقط من هستم و دو کلمه ! بله - خیر

کدام یک به صلاح من است؟ آیا می توانم به یکی از فرزندان خاندان به اصطلاح با شرف اردلان اعتماد کنم؟ خود را به دست او بسپارم تا یک اردلان دیگر را نابود کند؟

یا شاید اصلا تمامی این ها نقشه باشد و کوروش اردلان پسرش را فرستاده تا زندگی مارا برای بار دیگر نابود کند!

اما لیلی می گفت کوروش پسرش را به راهی دور فرستاده... پسری که هیچ وقت طعم محبت نچشیده ! آیا سروش اردلان به فکر انتقام است؟ در این راه می خواهد از من سو استفاده کند؟

هزاران سوال در ذهنم بی جواب مانده بود... 

می خواهم خود را به دست سرنوشت بسپارم... امید من در این تویی ! که معبودی جز تو ندارم ! خدایا در این راه مرا تنها نگذار ! دستانم بگیر تا با استقامت گام بردارم...

کارتی که لحظه آخر سروش اردلان بر روی زمین انداخت را در کیف گذاشته بودم...

به سمت کیف رفتم و کارت را از زیپ کوچک درونش بیرون کشیدم ، شماره را با اکراه در موبایل وارد کردم. پس از چند بوق صدای خشن و مردانه اش در موبایل پیجید : بله؟

جواب من قاطعانه ( نه ) بود... من جوری دیگر حق خواهرم را خواهم گرفت... بی آنکه آینده ام نابود شود!

آرام گفتم : فرهمند هستم‌ خواستم بگم پیشنهادتون رو قبول نمی کنم . خدانگهدار!

بی آنکه بگذارم حرفی بزند کلید پایان تماس را زدم و موبایل را بر روی بالشت پرتاب کردم...

 

ناگهان جمله ای از نادر ابراهیمی بر ذهنم نقش بست

غم هرگز عقب نمی نشیند... مگر آنکه به عقب برانی اش

نمی گریزد مگر آنکه بگریزانی اش...

آرام نمی گیرد مگر آن که آرام سرکوبش کنی!

 

حال با تمام قوا جمله هایت را درک میکنم! واژه هایی که تا به حال برای درد ها به وجود نیامده بودند را تو در صد واژه به انسان ها می فهمانی...

 

 

 

ویرایش شده توسط shadi_khazeni

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هجدهم  (کوتاه) ( توضیح گونه )

 

ذهنم به گذشته های دوری پرواز می کرد...

به گذشته هایی که سیاوش در آن شاهزاده سوار بر اسبی بود که به سوی خانواده ما می شتافت...

لیلی خوشبخت که صدای قهقهه هایش دیوار هارا به لرزه می انداخت. سیاوشی که لیلی را در آغوش می گرفت و بی آنکه به مشکلاتی که از سوی پدرش به زندگی او وارد شده بود فکر کند!

دلیل نفرت من و لیلی از کوروش اردلان، غرور و تکبری بود که باعث شود پسر دردانه اش را طرد کند..زندگی را به کامش تلخ سازد و دار و ندار و هستی و نیستی اش را از او بگیرد...

دلیل نفرت ما، سیاوشی بود که سکوت اختیار کرده بود تا مبادا حرمت پدرش شکسته شود! راست می گفت! پدر ، پدر است. چه بهترین و چه بدترین!

کوروش اردلانی که در آمد سیاوش را به نام خود زد و اورا از شرکتی که میراث خاندانشان بود بیرون انداخت.

دلیل نفرت ما، سروش اردلان بود که اورا در هفده سالگی به ایتالیا فرستاد، چون از نظر خودش سروش، نحسی و چهره ظاهری مادرش را به ارث برده بود!

مادری که در زندگی با کوروش طاقت نیاورد و به دیار خود بازگشت...

و حالا دلیل نفرت ما ، تن بر زیر خاک رفته سیاوش بود که بر اثر سانحه تصادف کشته شده بود و اینک کوروش اردلان قصد دارد تا تنها جا مانده سیاوش را از ما بگیرد...

اگر اردلان، آٰرمان را از لیلی ما بگیرد، او قطعا خودش را خواهد کشت.

و من این اجازه را نمی دهم . اجازه نمی دهم خواهر عزیزم را به کام مرگ بکشاند...

 

 

 

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط shadi_khazeni

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

 

در پذیرایی خانه نشسته بودم و همان طور که آرمان را در آغوش می فشردم چشمانم را به تلوزیون دوخته بودم.

با صدای کوبیده شدن در از جای پریدم که باعث شد آرمان هم کمی بترسد.

مادر تلو تلو خوران به سمتمان آمد، و پس از آنکه نفس عمیقی کشید زمزمه کرد: اوهانا لباس های آرمان رو جمع کن...

ترس تمام وجودم را فرا گرفت.

گفتم : چرا لباس هاشو جمع کنم؟

چانه مادر لرزید: عموش با مامور جلوی در وایساده.

پلک هایم از شدت عصبانیت به پرش افتاده بود . با صدای تقریبا بلندی گفتم : حضانت آرمان با کوروش اردلانه!

اشک های مادر بر روی گونه هایش سر خورد: بله ! اما نه تا وقتی که توی بیمارستانه...عموش تا وقتی اردلان از بیمارستان مرخص بشه آرمان رو می بره پیش خودش.

از شدت عصبانیت نمی دانستم چه کنم. آرمان با ترس پیراهنم را در دستانش گرفت : خاله من می خوام پیش تو بمونم تا مامانی بیاد...

چشمانم را بستم و دستانم را نوازش وار بر موهایش کشیدم...

اما پس از چند ثانیه به خود آمدم و با قدم های بلند به سمت در ورودی خانه رفتم.

با دیدن سروش اردلان و یک مامور در کنارش از چشمانم آتش خشم و نفرت می بارید.

سروش پوزخندی بر لبانش نشانده بود و بی هیچ گونه سخنی منتظر ایستاده بود.

بلند گفتم : بله امرتون؟

سروش یک قدم به جلو برداشت : اومدم برادر زادمو ببرم. 

نگاهی به ساعتش انداخت و ادامه داد : وقت ندارم سرو کله بزنم زود باش!

آنقدر ناخن هایم را در پوست دست فرو کرده بودم که احتمال می دادم هر لحظه خون از دستانم جاری شود.

اگر آرمان را می دادم به این معنا بود که می خواهم خنجری بر قلب لیلی فرو کنم و اگر نمی دادم با زور اورا می گرفتند.

با نفرت نگاه از سروش گرفتم و وارد خانه شدم.

آرمان با ترس به سمتم آمد.

دو زانو بر روی زمین نشستم و چشمانم را به چشمان آرمان دوختم : عزیزم، تو باید یه چند روزی بری پیش عموت . اون از سفر اومده که ببینتت. اما بهت قول می دم که بیام و ببرمت. باشه؟

اشک در چشمانش جمع شد : اما نمی خوام برم!

چانه ام لرزید : می دونم ... اما یه چند روز اونجا بمونی همه چی درست میشه. مطمئنم بهت خوش می گذره! چند روز دیگه خودم میام میارمت باشه؟

سرش را تکان داد و لبخند مهربانی زد که عجیب مرا یاد سیاوش می انداخت...

با آرمان وارد اتاقش شدیم و لباس ها و وسایل مورد نیازش را با کمک هم در چمدان کوچکی که سیاوش برایش خریده بود چیدیم.

مادر وارد اتاق شد و با بغض به آرمانی که برای دیدن عمویش ذوق داشت خیره شد. صدای گریه اش کم و بیش به گوشم رسید اما دستانش را جلوی دهانش گرفت و به سرعت از اتاق خارج شد.

دستم را بر روی قلبم گذاشتم. نمی توانستم خواهر زاده ام را این چنین تقدیم اردلان ها کنم. آرمان چمدانش را در دست گرفت و محکم خود را در آغوشم انداخت...

بوسه ای بر موهایش زدم و از خود جدایش کردم : بهتره بریم پیش عموت...

دستانش را گرفتم و به سمت در خروجی بردم. اگر لحظه ای درنگ می کردم پشیمان می شدم و می دانستم باید آرمان را با زور از من بگیرند. 

انتظار داشتم سروش با دیدن آرمان حرکتی از خود نشان دهد اما بی هیچ گونه سخن و یا حسی در نگاهش نگاهی گذرا به او انداخت و سوار سوناتای مشکی رنگش شد.

آن مردی که چند روز پیش با او ملاقات داشتم به سمت آرمان آمد و اورا سوار ماشین کرد. 

آرمان هم با سرعت برایم دست تکان می داد و با دستانش برایم بوسه ای می فرستاد..

دستی برایش تکان دادم و با قدم های سریع وارد خانه شدم. صدای هق هق هایم آنقدر بلند بود که مادر را خبر کرد و او هم رو به رویم زانو زد و گریه سر داد...

می دانستم دیگر هیچ وقت اردلان ها نمی گذارند آرمان را ببینیم... و این یعنی آغاز مرگ تدریجی لیلی...

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط shadi_khazeni

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

 

سرم تیر می کشید. حالا باید چه کنم؟ با چه رویی به لیلی بگویم که پسرت را دو دستی تقدیم اردلان ها کردم؟

باید فکری کنم... 

راه اول این است که به پایشان بیوفتم و بگویم آرمان را پس بدهند...که صد درصد پس نخواهند داد.

راه دوم... نه نه...امکان ندارد. نمی توانم. آینده ام ، جوانی ام و احساسم را نمی دهم! 

فریاد های لیلی در ذهنم تکرار می شد ( انتقاممو بگیر اوهانا) ( انتقاممو از خانواده اردلان بگیر) ( به خواهریت شک می کنم )

آیا چاره ای جز این هست؟ با کوچک ترین عضو آن خانواده نحس وصلت کنم! و پایانش چه خواهد شد؟ در اینکه سروش مقابل پدرش است شکی ندارم. اما او هم به نوبه خود مردی رذل و خودخواه است که به هیچ چیز جز خودش و انتقام برای خودش فکر نمی کند. و او می خواهد مرا قربانی این انتقام کند؟ 

عقل من به درستی کار نمی کرد... حتی توان جمله بندی را ندارم تا به خود بفهمانم چه بلایی دارد بر سرمان می آید...

از چه واژه هایی استفاده کنم تا فریاد زنم به دادم برسید؟ تمام داستان زندگی من خودخوری هایم شده و حرف های نگفته ای که با خود می گویم.

مادر تقه ای بر در می زند و وارد می شود: لیلی هنوز ممنوع ملاقاته؟

نفس عمیقی کشیدم : آٰره. دکترش گفته اگر مارو نبینه روند درمانش سریع تر پیش میره... البته، درمان که نه! پیش گیری از خودکشی.

مادر بر گوشه ای از دیوار تکیه زد: اوهانا روی قلبم احساس سنگینی می کنم. هنوز داغ پدرت تازه بود که این اتفاق ها افتاد. نمی تونم ببینم تنها نوه ام رو دارن ازم می گیرن.

با غم به مادر زل زدم : می فهمم مامان. اما اگر ما پشت هم دیگه نباشیم آروم آروم نابود می شیم. این روزا انقدر افکار مختلفی توی سرمه که نمی دونم به کدومش فکر کنم... ذهنم از این شاخه به اون شاخه می پره... میام به مرگ سیاوش فکر کنم، ذهنم به سمت لیلی پرواز می کنه...تا به لیلی فکر می کنم یاد آرمان می افتم. مغزم دیگه طاقت هیچ بلایی رو نداره. هنوز این اتفاق ها هضم نشده.

مادر بی توجه به حرف هایم، با بغض گفت : دلم برای لیلی تنگ شده...

لبخند تلخی زدم : همه چیو درست می کنم قربونت برم!

آیا تنها راه درست کردن این ماجرا وصلت دوباره ما با اردلان هاست؟ 

مادر بی هیچ گونه سخنی از اتاق خارج شد. بر روی تخت تکیه زدم و نگاهم را قاب عکس بزرگی که من بر روی شانه های پدر و لیلی در آغوش مادر بود دوختم.

یادم می آید این عکس را با چونان شوق و نشاطی انداختیم که حس می کردیم هیچ اتفاقی نمی تواند لحظات خوشمان را تبدیل به غم کند. 

چشم از قاب گرفتم و از کشوی کنار تخت، دفترچه خاطراتم را با یک قلم بیرون کشیدم...

بر روی کاغذ نوشتم:

از حالا یاد می گیرم تکیه ام را بر خود دهم. 

لحظه لحظه کمی از خود را جدا کنم و مانند دیواری بچینم...

آن گاه است که در من هراس تمام خواهد شد، تمام نگرانی ها، ترس ها ، اشک ها.

تکیه بر خودی دهم که می دانم تا همیشه ترکم نخواهد کرد و فرو نخواهد ریخت!

خودی که چند صباحیست به حال من اشک می ریزد. از قهقهه های تلخ من هق هق می کند.

و از حال و هوای سرد و طوفان زده من، درس زندگی را می آموزد.

حال، تکیه بر خود زده و در انتظار آرامشی ابدی هستم... 

 

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط shadi_khazeni

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم

 

دفترچه را کنار گذاشتم و موبایل را از روی میز برداشتم...

با اکراه به شماره سروش اردلان که بر روی موبایل خودنمایی می کرد چشم دوختم.

 می توانم خود را نابود کنم در ازای اینکه لیلی و فرزندش به خانه بازگردند؟

نفس عمیقی کشیدم و شماره اش را لمس کردم، پس از خوردن چند بوق متوالی صدای تیز و مردانه اش در تلفن پیچید: می شنوم؟ 

آب دهانم را قورت دادم: سلام...پیشنهادت رو قبول می کنم...البته اگر هنوز سر جاش باشه!

پوزخند بلندی زد : پس بالاخره سر عقل اومدی.

جوابی ندادم.

ادامه داد : فردا محضر (...) می بینمت. 

با تعجب دهانم را برای سخن باز کردم که صدای بوق موبایل در گوشم پیچید.

فریاد زدم : الو؟ الو؟؟

موبایل را بر روی تخت کوبیدم و بلند شدم... چند بار طول و عرض اتاق را طی کردم . از شدت عصبانیت متورم شدن رگ پیشانی ام را حس می کردم.

چطور این موضوع را به مادر بگویم؟ چطور می شود یک مرد آنقدر پست باشد که...که...که چه؟ من چه توقعی داشتم؟ 

به قول مادر بزرگ: گربه محض رضای خدا موش نمی دوونه!

راست می گفت. من چه انتظاری داشتم؟ یا باید در آتش انتقامی که بین پدر و پسر به وجود آمده بسوزم... یا لیلی و آرمان را برای همیشه در گورستان دلم به خاک بسپارم...

نه امیدی به سر عقل آمدن سروش و کوتاه آمدن از انتقامش بود نه امیدی به آنکه مانند رمان های عاشقانه سعی بر مجنون کردن سروش داشته باشم!

تنها یک راه برایم باقی می ماند. پا به پای سروش به جنگ با پدرش بروم...

در این راه یا می دریم یا دریده می شویم. هردوی این ها قابل تحمل تر از پاشیده شدن خانواده مان است...

با این تفکرات از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخانه گام برداشتم.

مادر ظرف هارا می شست و با دقت به رادیو گوش می داد. 

می دانستم آنقدر پرش افکاری و غم در او وجود دارد که خود را به بی خیالی زده.

بر روی صندلی کنار آشپزخانه نشستم و گفتم : مامان می خوام درباره یه چیزی صحبت کنم.

به سمت من برگشت : ببین اوهانا اگر خبر جدید رسیده بهم نگو! دیگه طاقت ندارم.

لب پایینم را محکم گاز گرفتم و گفتم : درباره خودمه...

ابرو هایش بالا پریدند: خیره؟

دستی در موهایم کشیدم : من دارم با سروش اردلان ازدواج می کنم.

چند ثانیه در بهت فرو رفت و بعد بلند شروع به خنده کرد. میان خنده بریده بریده گفت : تو؟... سروش اردلان؟...وای...

سرم را نشانه مثبت تکان دادم:‌ بله، من و سروش اردلان.

خنده اش تبدیل به بهت شد. انگشت اشاره اش را به سمتم گرفت : چی گفتی؟

تمامی اتفاقات را برایش مو به مو با جزئیات تعریف کردم و با جمله آخر سیل اشک با سرعت از چشمانش سرازیر شد.

گفت: فردا؟ محضر؟

سرم را تکان دادم. 

همان طور که کلافه با خود لعن و نفرینش را به زمین و زمان می گفت قدم می زد و دستانش را مشت کرده بود. 

ناگهان به سمت من بازگشت و فریاد زد : تو هیچ جایی نمی ری فردا! من اجازه این وصلت رو نمی دم! اوهانا به خداوندی خدا می کشمت می فهمی؟ می کشمت...

چانه ام لرزید : من...باید برم!

رنگ صورتش رو به کبودی می زد، محکم دستان مرا گرفت و با سرعت به داخل اتاقم برد.

در را محکم بست و بعد قفل کرد.

از پشت در فریاد می زد: تو هیچ جایی نمی ری! پاتو از این خونه بیرون نمی ذاری. حالاکه نوه و دخترمو از دست دادم دیگه نمی ذارم تورو هم ازم بگیرن...

با بغض گفتم : مامان خواهش می کنم! لیلی داره می میره! اونا دیگه آرمان رو پس نمی دن! اما اگر من با سروش اردلان ازدواج کنم می تونم آرمان و لیلی رو برگردونم پیش تو...

زمزمه وار ادامه دادم: نابودی یک نفر در ازای زندگی دو نفر...

ویرایش شده توسط shadi_khazeni

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم

 

دیگر جوابی از مادر نشنیدم.

چند مشت بر در کوبیدم و پیشانی ام را به در چسباندم...

به فکر راه چاره ای می گشتم، خدارا در دل صدا می زدم که، با پیدا کردن راهی سریعا موبایل را از روی تخت برداشتم و شماره بهنود را از لیست مخاطبین پیدا کردم...

 دستم را بر روی گزینه تماس گذاشتم و دعا دعا می کردم که برای یک بار هم که شده جواب دهد.

پس از خوردن بیش از هفت بوق، صدای خسته اش در موبایل پیچید : هوم؟

آرام اما سریع گفتم : سلام بهنود خوبی ؟

صدای نفس های منظمش نشان از به خواب رفتنش بود. 

بلند گفتم : بهنود با توعم!

پوفی کشید : ها؟ بگو بگو بیدارم.

نفس عمیقی کشیدم : وقت ندارم فقط گوش کن لطفا!

خمیازه صدا داری کشید و گفت : ببین نازی چند بار بگم بهم زنگ نزن!

با تعجب گفتم : نازی کیه؟

سرفه ای کرد :‌هیچی از دهنم پرید. سلاله دیگه به من زنگ نزن.

با عصبانیت گفتم : تو آدم نمیشی؟ اوهانام!

چند ثانیه سکوت برقرار شد اما به یک باره لب به سخن گشود : عه تویی؟ خوبی؟ چه خبر؟ زندایی خوبه؟ لیلی هم که تیمارس... اهم... آرمان هم که خوبه...

میان سخنش پریدم : می ذاری حرفم رو بزنم یا نه؟

گفت : بگو بگو؟

من: به کمک تو و بهنیا نیاز دارم!...

 

***

 

گوشم را به در چسبانده بودم و به سخنانشان با دقت گوش می دادم...

صدایشان واضح به گوش نمی رسید، اما می شنیدم که هردو ابراز تاسف و غم برای از دست دادن سیاوش و پدرم می کردند...

میان صحبت هایشان بهنود گفت : زندایی ببخشید، با اجازه من برم دستشویی صورتمو بشورم احساس تب دارم.

مادرم گفت : برو عزیزم.

با صدای قدم های بهنود که به در نزدیک می شد گوشم را از در فاصله دادم...

بهنود آرام گفت : اوهانا اینجایی؟

متقابلا آرام جواب دادم : آره دیگه! در رو باز کن! 

چند ثانیه سخنی نگفت اما بعد ادامه داد : کلید کجاست؟

من : مگه پشت در نیست؟

بهنود : منکه چیزی نمی بینم!

دستم را عبود بر پیشانی ام گذاشتم و گفتم : جاکلیدی رو نگاه کن. سمت راست!

صدای قدم هایش را شنیدم که دور می شد و دوباره نزدیک می شد، صدای تق تق در مرا به خود آورد. به انتهای اتاق رفتم و بالشت هارا روی تخت چیدم و پتو را رویش کشیدم تا شبیه منی شود که به اصطلاح دراز کشیده ام. کوله ام را بر دوشم انداختم و به سمت بهنود بازگشتم : برو پیش مامانم . در اتاق رو هم قفل کن و کلید رو بزار سر جاش.

بهنود لبخندی زد :‌علیک سلام دختر دایی!

سر تکان دادم : سلام. ده دقیقه دیگه سر کوچه منتظرتم. یکم بنشینید که مامانم شک نکنه. من رفتم . می بینمت!

با افکاری به شدت پریشان از در خانه بیرون آمدم و نگاهی به آسمان کردم : خدایا از فردا وارد یه راه تاریک می شم...خودت دستمو بگیر!

ویرایش شده توسط shadi_khazeni

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سوم

 

خود را به ابتدای کوچه رساندم و روی جدول کنار خیابان نشستم...

با فکر کردن به فردا تپش قلب شدیدی گرفتم، نفس هایم عمیق شده بود. 

دست چپم را بالا آوردم، از فردا، حلقه ازدواج انگشتم را در میان حصار خود می برد...و این می تواند آغاز یک غمی بی انتها و انتقامی وحشیانه باشد!

از فردا، کسی شریک زندگی ام می شود که تنها برای انتقام مرا بازیچه خودش کرده و من خود می دانم و می پذیرم...می پذیرم که زندگی من در ازای کنار هم بودن مادر و لیلی و فرزندش تباه شود!

با صدای بهنیا به عقب چرخیدم و بلند شدم. بهنیا لبخندی زد : سلام. زود سوار ماشین شو تا مامانت نیومده دارمون بزنه...

متقابلا لبخندی زدم و همان طور که به سمت پرشیای مشکی رنگ بهنود می رفتم سلام کردم...

در عقب را باز کردم و سوار شدم، بهنود پایش را بر روی پدال گاز فشار داد...

آینه را بر روی چهره من تنظیم کرد و گفت : سلام مجدد.

خندیدم : علیک سلام.

بهنیا صدای ضبط ماشین را زیاد کرد و با بهنود شروع به خواندن کردند...

 

بهنود و بهنیا دو قلو بودند، با اینکه از لحاظ ظاهری هیچ تفاوتی باهم دیگر نداشتند اما سلایق لباسی و ظاهریشان با هم دیگر متفاوت بود... بهنود موهایش بلند بود و همیشه از پشت می بست.

اما بهنیا از کودکی مو های کوتاه و مردانه ای داشت و اورا در ارایشگاه ها پیدا می کردیم... بهنود دست از لباس های اسپورت بر نمی داشت و بلعکس بهنیا همیشه کت و شلوار بر تن داشت...

اخلاق من و بهنیا بیشتر به هم شباهت داشت...آرام ، صبور.

بهنیا پرسید: حالا چی شده بود که مامانت زندانیت کرده بود؟

نمی دانستم گفتن حقیقت درست است یا نه! اما...

-دارم ازدواج می کنم.

بهنود محکم بر روی ترمز کوبید...

با تعجب به عقب برگشت و گفت: چی گفتی؟

سرم را پایین انداختم : دارم ازدواج می کنم.

بهنود و بهنیا باهم پرسیدند : با کی؟

نفس عمیقی کشیدم : با سروش اردلان...

بهنود فریاد زد : چی؟ روانی شدی؟

بهنیا اما در سکوت به من خیره شده بود و هیچ سخنی بر زبان نمی آورد. پس از چند ثانیه شانه های بهنود را گرفت و به سمت فرمان برگرداند و گفت : خونه دربارش صحبت می کنیم...

***

هردو کنجکاو چشم بر دهان من دوخته بودند تا اتفاقات را تعریف کنم... نفسم را با صدا بیرون فرستادم و تمام اتفاقات را مو به مو توضیح دادم...

گفتم قرار است برای انتقام از کوروش اردلان با پسرش ازدواج کنم و بخاطر برگرداندن آرمان در کنار لیلی چاره ای جز این ندارم، گفتم تمام موضوعات دست به دست هم دادند تا سروش اردلان و مرا در کنار هم قرار دهند...

پس از گفتن تمامی جریانات بهنود میان حرفم پرید که سریعا گفتم : بهنود نمی خوام چیزی بشنوم. سعی نکن جلومو بگیری یا نصیحتم کنی. من راهمو انتخاب کردم!

هردو با غم به یک دیگر نگاه کردند... بهنیا آرام گفت : منکه نمی دونم تو چه فکری پیش خودت کردی که این تصمیم رو گرفتی ولی اگر کمک خواستی می تونی روی منو بهنود حساب کنی!

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و چهارم

 

لبخند اطمینان بخشی بر هردوشان زدم و در فکر فرو رفتم...

نمی دانم از فردا به بعد چه اتفاقاتی انتظارم را می کشند، اما می دانم این روز ها عجیب دلم آغوش پدر را می خواهد.

با صدای بهنیا به خود آمدم. 

هردو جلوی در اتاق ایستاده بودند.

بهنیا گفت : بخواب که فردا روز پرکاری داری...

سرم را تکان دادم و چیزی نگفتم. هردو از اتاق خارج شدند و در را بستند...

روی تخت دراز کشیدم و بدون آنکه اجازه دهم افکار پیچیده مانند هرشب تمامم را در برگیرد خود را به آغوش خواب سپردم....

 

ـ : اوهانا؟ اوهانا؟ 

کمی تکان خوردم. اما با صدای فریادش با شدت از جای پریدم.

ـ: اوهانااا؟ 

دستم را روی قلبم گذاشتم : بهنود خیلی کارت مزخرف بود! 

دست به کمر بالای سرم ایستاده بود و می خندید.

نفس عمیقی کشیدم و زیر لب دیوانه ای نثارش کردم. بهنود روی تخت کنارم نشست و گفت : ساعت یازده صبحه تنبل! 

لبخند غمگینی زدم : یک هفتست که نخوابیدم... بهنود یعنی واقعا من امروز ازدواج می کنم؟

هیچ یک نمی توانستیم به درستی بحث امروز را پیش بکشیم چون هردو یقین داشتیم این راهی که من می روم به تباهی کشیده خواهد شد...

 

بهنود نفس عمیقی کشید و گفت : زود پاشو کاراتو بکن که یک ساعت دیگه باید محضر باشیم.

با تعجب گفتم : محضر باشیم؟ مگه تو ام قراره بیای؟

پوزخندی زد: توقع داری منو بهنیا تورو توی این شرایط با اون دیونه تنها بذاریم؟

ادامه داد : پاشو کاراتو بکن دیر شد.

بلند شد و خواست از اتاق خارج شود که گفتم : بهنود؟ 

به سمتم برگشت.

لبخندی زدم: ممنون!

چشمکی زد : یه دختر دایی که بیشتر ندارم..

چشم غره ای رفتم : پس لیلی و مهسا دختر عمه افتخار هویجن؟

محکم بر پیشانی اش کوبید : راست میگیا... خب جملمو تصیح میکنم، یه اوهانا بیشتر نداریم...

خندیدم و گفتم : حالا شد...

شصتش را به نشانه لایک بالا گرفت و از اتاق خارج شد.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...