رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام رمان : ئینانا

نویسنده :سارامنصوری

ژانر : عاشقانه _معمایی

پارت گذاری : هر شب حدود ساعت ۸ و ۹

هدف : مینوسم تا بگم زندگی همیشه یه رو نداره و باید بگیم : این نیز بگذرد...

خلاصه : داستان راجب دختری هست که بعداز تصادف عجیبی حافظشو از دست میده و توی یه روستا گیر میفته و مجبوره اونجا بمونه ....توی روستا چی میشه ؟ چرا تصادف کرده ؟ آیا حافظش برمیگرده؟! ماجرای تقابل عشق و نفرتی غریبه در گردبادی از معما...

صفحه نقد

ویرایش شده در توسط meli.km

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول 

صدای آشنای خنده های زنی تبدیل به جیغ های متواتری شده بود که گوشم را آزار میداد همه چیز مثل یک گرداب بود گردابی تند که همه جا با گردشش به رقص در آمده بود صدایی ناآشنا به خلسه ای عمیق سقوطم داد و بیدارم کرد از چیزی که شاید خواب نبود اما هرچه بود یک خواب بود!

چهره ی مهربانی نگاهم میکرد کمی مکث کرد و پرسید:
_بهتری ؟
با صدایی که به زور از حنجره ام در میومد گفتم:
_من کجام؟
لبخندی زد و با اشاره به اطراف گفت: _درمانگاه
سوال های مبهم ذهنم بیشتر شده بود و حس بیگانگی عجیب به جانم افتاده بود نگاهم به دست و پای گچ گرفته ام افتاد و آه از نهادم برخاست درمانده پرسیدم:
_چه اتفاقی واسم افتاده؟
پرستار همونطور که آمپول های متعدد رو در سرم خالی میکرد گفت:_خداروشکر کن که جون سالم به در بردی
_از چی؟
_یه تصادف وحشتناک
_پس چرا هیچی یادم نیست
_چون سرت ضربه ی بدی خورده
دیگر چیزی نپرسیدم و ساعاتی بعد دکتر آمد و پرسید:
_بهترید؟
_بله فقط میشه بگید چه بلایی سرم اومده؟
مکثی کرد و گفت:
_تو این اتفاقی که افتاده خدا خیلی خیلی بهتون رحم کرده که زنده اید !
زیر لب زمزمه کردم:من که چیزی یادم نیست‌‌‌‌...
دکتر که انگار شنیده بود ادامه داد:
_حدس من و دکتر مغز و اعصابتون برای فراموشی درست بود
_خانوادم نیومدن دنبالم؟
_پلیس در جستجوی خانوادتون هست ولی تا الان چیزی دستگیرش نشده ولی به احتمال زیاد...
_چی؟؟
_فوت شدن..
_فوت شدن؟؟
_بله توی تصادف و چیزی که کارو سخت تر میکنه اینه که تمام مدارک موجود در ماشین سوخته شده و هیچ سرنخ مشخصی برای پلیس وجود نداره
نمی دانستم باید برای خانواده ی به اصطلاح فوت شده ام ناراحت باشم یا خوشحال باشم که بدون به یادآوردنشان آنهارا از دست دادم تا بار غم کمتر بر دوشم سنگینی کند نیم نگاهی بدون حرف به دکتر انداختم و اوهم ترجیح داد تنهایم بگذارد.روزها میگذشت و در درمانگاه بستری بودم بلکه نشانی از خانواده ی بی نشانم پیدا شود اما هر روز مثل دیروز بود ، ساعت جلو می رفت شب ها صبح میشد و طلوع جایش را به غروب میداد اما هیچ چیز تازه ای اتفاق نمی افتاد همانی بود که بود‌‌‌...
نزدیک دو هفته از بستری شدنم میگذشت و درمانگاه هم تختی که من اشغال کرده بودم را نیاز داشت و فقط به دستور پلیس هنوز مرا نگه داشته بودند دکتر متخصص هم تشخصیش در به درازا کشیدن فراموشی ام بود و این از همه بیشتر قلبم را به درد می آورد انگار زندگی آن روی سیاهی اش را نشان داده بود بدون هیچ نقطه ی سفیدی که لبخند بر لبهایم بیاورد‌.

سه شنبه صبح بود مثل همیشه به پنجره ی اتاق خیره شده بودم و تلاش میکردم تا چیزی به یاد بیاورم و باز هم تلاشم بی سرانجام بود توجهم به بیمار تازه ای که روی تخت بغلی ام بود جلب شد دختر زیبا و جوانی بود لبخندی زدم و پرسیدم:
_تو چرا اینجایی؟
خنده ی کم رنگی کرد و گفت:_فشارم افتاده بود
دیگه چیزی نپرسیدم تا خودش گفت:_توچی؟ واسه چی اینجایی؟
پوزخندی زدم و گفتم :_داستان من طولانیه مثل قصه ها میمونه
چشم های قشنگش گرد شد و گفت:_دوست دارم بشنوم
بعد از این مدت دلم یک جفت گوش میخواست برای شنیدن ، همه چیز را برایش تعریف کردم ، او هم با دقت گوش میداد در آخر پرسید:
_حالا چیکار میکنی ؟ نمیتونی که تاآخر عمر تو درمانگاه بمونی .
جوابی نداشتم که بدم پس سکوت رو ترجیح دادم و او هم دیگر چیزی نپرسید .
بستگان دختر زیبا که حالا فمیده بودم اسمش غزاله به ملاقاتش اومده بودند مادر و پدر مهربانی داشت یک لحظه در دلم بهش غبطه خوردم چون حتی خاطرات مادر و پدر احتمالا مرحومم رو هم یادم نبود حتی اسمشون رو و یا چهره و لبخندشون رو...
چشم هایم تر شده بود و بغض گلویم را خفه میکرد مادر غزال نگاه مهربانی بهم کرد و پرسید:
_حالو چه نیه نَ؟(حالت چطوره؟)
حرفش رو نفهمیدم لبخندی از سر اجبار زدم که غزال گفت:
دادا(مامان)اهل اینجا نیست!
مادر لبخند مهربانی زد و بالای تختم اومد دوباره پرسید:
حالت چطوره دخترم ؟
از مهربانی اش بغض گلویم شکسته شد و اشک چشمانم راه خودشان را پیدا کردند سرم رو برگردوندم تا بیشتر از این شاهد شکستنم نباشد دستی به سرم کشید و لالایی وار زمزمه کرد:

روله ی خوشه ویست بینایی چاوم

فرزند دوست داشتنی ام، نور چشمانم
هیزی ئه ژنوم و هیوای ژیانم

توان زانوهایم و امید زندگی‌ام
هه تا دییته وه هه ر چاوه ریتم

تا برگردی چشم به راهت هستم
هه لورکی منالیت هه ر راده ژه نم

گهواره بچگی‌ات را همین طور تکان می‌دهم
لای لای نه مامی ژیانم

لای لای این نهال زندگی‌ام
من وینه ی باخه وانم

من مثل باغبان هستم
به دل چاودیریت ده که م

با دلم از تو مواظبت می‌کنم
بخه وه ده ردت له گیانم

بخواب دردت به جانم
هه ی لایه لایه لایه

هی لای لایی
کورپه ی شیرینم لایه

نوزاد شیرینم لای لایی
بنوه تاکووسبه ینی

بخواب تا فردا
مژده ی ئاواتم دینی

مژده آرزویم بیاورد
ئه ی به ر خوله ی شیرینم

ای بچه (نوزاد کوچک و شیرین) شیرینم
ئاواتی هه موو ژین
م

آرزوی تمام زندگی‌ام
شه وی تاریک نامینی

شب تاریک نمی‌ماند
تیشکی روژ دیته سه ری

نور صبحدم بالا می‌آید
هه ی لایه لایه لایه
کورپه ی زور جوانم لایه

(نوزاد بسیار زیبایم لای لایی (جوان همان جوان فارسی است که در دل خودش زیبایی را هم دارد)
بنوه ئاسو رووناکه

بخواب افق روشن است
دیاره وه ک خور رووناکه

معلوم است و مثل آفتاب روشن است
هه ی لایه لایه لایه
کورپه ی شیرینم لایه

فرزند شیرینم لای لایی
سه د خوزگه به خوزگایه

صد بار ای کاش («ای کاش» همراه با نوعی آه و افسوس)
دایکی تو لیره بوایه

مادر تو اینجا بود)

چشمهامو بسته بودم و با صدای آرام بخشش که از تمام مسکن هایی که این چند وقت به جانم ریخته بودند بهتر بود به خواب رفتم...
غزال از درمانگاه رفت و من باز تنها شدم و هر روز روی تخت بغلی ام بیمار جدیدی بستری میشد گاهی هم یک بیمار چند روز میماند اما او هم میرفت و باز من میماندم و تخت اتاقم یا پنجره ای که رو به خیابان باز میشد و شاید تنها دریچه ی امید همین بود یکی دوروز بعد غزال به ملاقاتم اومد و کاملا غیر منتظره خوشحال شدم
_حالت چطوره دوستم؟
_مرسی تو خوبی ؟ چقدر خوشحال شدم اومدی
_هم اومدم تورو ببینم هم با دکتر حرف بزنم هم فال و هم تماشا
_حالا من فالم یا تماشا؟
_فال باشه که همه دوستش دارن مثل من
خنده ای کردم و از احوالاتش جویا شدم بعد از کمی گپ و گفت غزال عذر خواهی کرد و رفت افتاب چشم هامو‌نوازش میداد و کم‌ کم به خواب رفتم
با صدایی چشم هامو نیمه باز کردم غزال و مادر و
پدرش با دکتر درمورد چیزی بحث میکردند حتما وقتی خواب بودم مادر و پدرش به درمانگاه آمده بودند اما چرا نمیدانستم ؛همه به زبان خودشان بود و چیزی متوجه نمیشدم غزال گه گاهی فارسی صحبت می‌کرد و باعث میشد چیز هایی بفهمم توجهم به جمله ی آخر غزال جلب شد:
_بِرا(داداش/برادر)چه مسئولیتی؟ گناه داره بیچاره!
دکتر پوفی کرد و با عصبانیت چیزی گفت و بیرون رفت نمی دونستم اما حسم میگفت راجب من صحبت میکردند این رو از نگاه خیره ی مادر غزال به خودم فهمیدم...
چشم هامو کامل باز کردم و لبخندی به غزال زدم با لبخندی تصنعی جوابم رو داد و چیزی نگفت مادر غزال رو به شوهرش چیزی گفت که بلافاصله از اتاق بیرون
رفت بعد از بسته شدن در لبخندی زد و پرسید:
_دخترم الان که جای زندگیت مشخص نیست میخوای تو روستای ما زندگی کنی ؟
نگاه مبهمی کردم و گفتم:
_هرجا غیر از درمانگاه باشه واسم خوبه
لبخندی زد و گفت:
_پس دیگه باید مرخص بشی
_خوب من که جایی رو اجاره نکردم مکثی کردم و با
خجالت آرام ادامه دادم: پولی هم ندارم...
به سمتم اومد و دستم رو به دستش گرفت ،مهربانانه گفت:
_تو‌نگران نباش بیا پیش من مثل غزال خودم!
خوشحال شده بودم اما حس غریبی و بیگانگی جزء لاینفک وجودی ام شده بود و دست از سرم بر نمی
داشت درمانده گفتم :
_آخه...
_آخه‌نداره دخترم دختر که تنها نمیتونه تو روستا زندگی کنه پس بیا پیش ما تا خانوادت روپیدا کنی مهمان ما باش البته اگه خودت دوست داری .
_ من که از خدامه کنارمادر مهربونی مثل باشم اما میگن خانواده من فوت شدن
_میدانم روله(عزیزم) اما ممکنه از بستگان دورت یا خانه تان‌نشانی پیدا بشه تا هروقت بخوای میتونی مهمان ما باشی
لبخندی زدم و تشکر کردم باید به دنیای تازه ای که سرنوشت برایم رقم زده بود پا میگذاشتم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#قسمت_دوم

#ئینانا

 


هجوم نور آفتاب با صدای جیک جیک گنجشک ها در هم آمیخته بود چشم هام گرم شده بود و باید بیدار میشدم اما خواب اول صبح بسی دلچسب بود بعد از این همه مدت خواب لذت بخشی رو تجربه کرده بودم ، غزال تختش رو به من داده بود و خودش روی زمین میخوابید و این خودش من روخجالت زده تر از قبل میکرد به هر صورتی که شده خودم رواز تخت جدا کردم و با عصا به هال رفتم آقا صالح پدر غزال که از دیشب به او عمو می گفتم مشغول تماشای تلوزیون بود با دیدنم لبخندی زد و صبح بخیری گفت بعد از شستن دست و صورتم کنار عمو صالح مشغول تماشای تلوزیون شدم مادر غزال یا خاله آمینه به سمتم اومد بعد از بغلم کردنم پرسید:
_خوب خوابیدی ؟ _بله خیلی وقت بود همچین خواب راحتی رو تجربه نکرده بودم _خوب خداروشکر حالا سفره رو میندازم بیا صبحانه بخور
بعد از صرف صبحانه عمو صالح بیرون رفت ومن هم کمک‌خاله آمینه سبزی پاک میکردم خاله آمینه نگاهی بهم انداخت و پرسید: _ همیشه اینقدر ساکتی ؟ لبخندی زدم و گفتم :_راستش خجالت میکشم واستون سربار شدم ‌‌‌
_این حرفا چیه دخترم انسانها برای اینجور وقت هاست که به درد هم میخورن اگه به هم کمک نکنیم چه کنیم؟
از مهربانیش به وجد اومده بودم زن مهربان و با درک و فهمی بود ، همین خصلتش آدم رو جذب خودش میکرد با دست سالمم سبزی هارو جابه جا میکردم و غرق افکار خودم بودم با صدای خاله از افکارم بیرون کشیده شدم
_چند ساعت دیگه غزال میاد دیگه حوصلت سر نمیره
تازه یادم به غزال افتاد که پرسیدم:راستی غزال کجاست؟
خنده ای کرد و گفت: معلمه توی مدرسه روستا
_ اِ معلم چی؟ _ابتدایی درس میده
_چه خوب حوصلش هم سر نمیره
_آره خوبه وقتشو پر میکنه
دیگر چیزی نگفتم تا خود خاله آمینه پرسید: راستی اسمت چی بود دخترم؟
دوباره غم به جانم افتاد به آرامی گفتم:نمیدونم..
خاله آمینه دست هاشو تکاند و آرام به شانه ام زد و گفت:_غصه نداره که دخترم برات یه اسم انتخاب میکنم چطوره؟
لبخندی روی لب هام نشست هرچیزی که ناراحتم میکرد را جوری تغییر میداد تا ناراحتی ام به درازا نکشد با سر تایید کردم که گفت: کەژاڵ(کژال) لبخندی زدم و گفتم :خیلی قشنگه معنیش چیه؟
_یعنی دختری با چشم های زیبا درست مثل خودت
تابه حال به چشم هام دقت نکرده بودم اگر هم کرده بودم یادم نبود نگاهی به خودم انداختم و معنای حرف های خاله آمینه را فهمیدم چشم های نسبتا درشت قهوه ای که در قاب صورت گرد و روشنم.
چند ساعتی گذشت و غزال خسته و کوفته از راه رسید نگاهی بهم کرد و گفت: _سلام خانومِ خوش خواب! صبح اینقدر قشنگ خوابیده بودی که بهت حسودیم شد ولی منِ بیچاره باید میرفتم سرکار
خندیدم و گفتم:_ناشکری نکن خیلی بهتره که سرت شلوغه و مثل من بیکار و بی خانمان نیستی
با گفتن این حرفم دوباره حس عجیبی وجودم را فراگرفت ولبهای خندانم وارفت غزال که متوجه شده بود کنارم نشست؛ دستشو دورم حلقه کرد و دلجویانه گفت:ناراحت نباش همه چیز درست میشه اینو بدون هر کار خدا حکمتی داره همیشه میگن گر از روی حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری !
با حرفهای غزال کمی آروم شدم و ترجیح دادم دلم رو به خدا بسپارم تا آنچه بهتر است را برایم رقم بزند.
بعد از خوردن نهار با غزال به اتاقش رفتیم روی تخت نشسته و پام رو با دست روی تخت گذاشتم غزال کنارم نشست و سکوت رو شکست:_کەژاڵ(کژال)
_جان
_از دست داداش ناراحت نشو اون فکر میکنه اومدن تو واسه ما مسئولیت داره و‌‌‌..
_خوب درست فکر میکنه
_ما به پلیس تعهد دادیم تازمانی که سلامتی جسم و روحت رو کامل پیدا نکردی پیش ما باشی از همه مهم تر پدر مادرم عاشقت شدن داداشو ول کن هیچی تو دلش نیست تو دلخور نشو
_بالاخره من اینجا یه غریبه ام هرچی هم بگه من حق اعتراض ندارم
انگشتشو روبروی بینی اش گرفت و گفت:
_هیسسس!! نبینم بگی دیگه این حرفاروها
خندیدم و چشمی گفتم .
پای دار قالی رفت و رمانی بهم داد تا حوصلم سر نرود بیشتر از اینکه رمان رو بخونم محو کار غزال شده بودم فرشی با طرح آهویی در جنگل که تا نیمه بافته شده بود در همین حین تقه ای به در خورد و جوانی که تابحال اون رو ندیده بودم داخل شد لبخند مهربانی زد و گفت:
_سلام خوش اومدید!
نگاه مبهمی به غزال انداختم که باخنده گفت:_کژال ،سانیار برادر بزرگ ترمون تازه از شهر اومده همه چیز رو تلفنی براش تعریف کردم
لبخندی زدم و گفتم :خوشبختم سری تکان داد وگفت:همچنین
پلاستیک پر از کاموا رو روی میز غزال گذاشت و رفت
غزال نگاهی بهم انداخت و گفت: دیگه آدم جدیدی اضافه نمیشه خیالت تخت خندید و ادامه داد:همینی هستیم که دیدی !
_خوش به حالت خانواده ی به این خوبی داری از همه مهم تر میدونی الان کجایی و تکلیفت چیه
دست از کار کشید و کنارم نشست

_ نگران نباش همه چیز درست میشه توام حافظت برمیگرده فقط چاره اش صبره از قدیم گفتن زمان همه چیزو حل میکنه
شاید هم حق با غزال بود فکر کردن به این موضوع نه تنها کاری روازپیش نمیبرد بلکه بیشتر ناراحتم میکرد.
بعد از کارِ غزال چای خوردیم و گپ زدیم از خانواده و روحیاتشون می گفت و اینکه احساس سربار بودنم بیجاست و باید آنهارا مثل خانواده خودم بدونم حرفهای غزال ته دلم رو قرص میکرد و هر روز بیشتر از دیروز بهشان خو میگرفتم .
شب شده بود و ترجیح میدادم توی اتاق باشم تا جمع خصوصی و خانوادگیشان اگرچه بیشتر حرفهایشان راهم متوجه نمیشدم!
مدام تلاش میکردم تا چیزی از خاطراتم یادم بیاید اما تلاشم بی فایده بود و دوباره به بن بست میخوردم تصمیم گرفتم خودم از دکتر بپرسم شاید راهکاری داشته باشد یا حداقل بفهمم این برزخ چقدر طول میکشد؟...
به هال رفتم جز غزال و سانیار کسی نبود از غزال پرسیدم:_دکتر کجاست؟ازش سوال دارم
به درب اتاق روبرو اشاره کرد تقه ای به در زدم وبا شنیدن بفرمایید داخل شدم کمی مکث کردم و پرسیدم:
_میدونم مزاحم شدم اما برای اینکه زودتر از شرم خلاص شید حداقل بگید چیکار کنم حافظم برگرده ؟؟
اصلا این حالت چقدر موندگاره؟؟؟
جوابی نداد ترجیح دادم خودم رو بیشتر از این سنگ روی یخ نکنم به طرف در رفتم که گفت: صبر کن!
ادامه داد: باید با غزال بری محل حادثه بلکه چیز هایی یادت بیاد تنها چیزی که داریم همینه در ضمن فردا باید بریم پاسگاه همسر راننده ماشین باید تورو ببینه شاید بشناستت و اونطوری...
حرفش رو قطع کردم و ادامه دادم: از شرم خلاص میشید! جوابی نداد ،سریع بیرون آمدم حس اضافی بودن بدجوری بغض به گلویم انداخته بود. به حیاط رفتم و لبه ی سکوی سیمانی نشستم با بغض رو به آسمان گفتم: آخه خدا ! چرا اینطوری امتحانم میکنی ؟ این بلاها چیه سرم میاد که حتی اسمم یادم نیست حتی نمیدونم کی بودم چیکاره بودم اگه میدونستم از اینجا میرفتم تا اضافی نباشم میشنوی خدااا؟؟
_اضافی نیستی! به سمت صدا برگشتم سانیار بود!
اشک هامو پاک کردم و لبخند تصنعی کنج لبم نشاندم خودش ادامه داد: از دست دانیار دلخور نشو دست خودش نیست
کنارم نشست و به آسمان خیره شد چیزی نمی گفت اما سکوتش سرشار از سخنان ناگفته بود حالت چشمانش حرفهای مبهمی میزد شاید هم این تعبیر من بودم که همه چیز برایم گنگ بود سکوت بینمان با آمدن غزال شکسته شد: بچها معلومه خیلی بیکارین جدول بیارم حل کنیم؟
موافقت کردیم و دقایقی بعد غزال جدول به دست برگشت و شروع کرد : کلمه ی دوحرفی که پروتئین داره؟
سانیار سریع گفت :مو پایتخت روسیه ؟؟
بازهم سانیار جواب داد:مسکو
_صدا،آوا چهارحرفی ؟ غزال غرق فکر شد وسریع گفت: پیداش کردم طنین باخنده تاییدش کردم نگاهمان به سانیار افتاد که غرق افکارش بود وانگار صدای ما هم به گوشش نمیخورد به خودش اومد و شب بخیر آرامی گفت و رفت...
بعد از اتمام جدول آماده ی خواب شدیم ؛به دقیقه نکشید که به خواب رفتم.
صبح با صدای غزال چشم هامو بازکردم نگاه مهربانی کرد و گفت : کژال پاشو باید بریم پاسگاه
یاد حرف دیشبِ دانیار افتادم و سریع نیم خیز شدم که دستم تیر کشید ؛ آخم بلند شد و صورتم رو جمع کردم که غزال دست پاچه دانیار رو صدا زد دانیار خیلی خونسرد نگاهم کرد و پرسید: درد داره؟
عصبی شدم و ناخود آگاه صدام بالا رفت: مشخص نیست؟!
نیم نگاهی انداخت و گفت :چیز مهمی نیست الان آروم میشه وقتی توی گچه چرا فشار بهش میاری یکم دیگه صبر کنی از گچ درش میاریم.
رفت و غزال هاج و واج نگاهم میکرد خودم رو جم و جور کردم و سعی کردم به دردی که اثراتش را هنوز حس میکردم بی توجه باشم.
با کمک غزال سوار ماشین شدم و دانیار حرکت کرد جلوی پاسگاه رسیدیم و با کمک‌غزال داخل شدم چند دقیقه ای منتظر ماندیم و وارد اتاق مربوطه شدیم با ورودمان زنی سیاه پوش و گریان از روی صندلی بلند شد و سلام کرد سلامی کردم و با کمک غزال روبروی زن نشستم .
جناب سروان و دانیار مشغول صحبت شدند سروان روبه زن کرد و پرسید: این خانومو میشناسید؟

زن نگاه موشکافانه ای کرد و سرش را به نشانه منفی تکان داد.
سروان ادامه داد :ایشون بازمانده ی همون تصادف هستن و حافظشونو از دست دادن تنها سرنخ ما تشخیص شماست یه بار دیگه با دقت نگاه کنید شاید بشناسید.
زن نگاه دوباره ای انداخت و گفت: نه جناب سروان نمیشناسمش شوهرم قبل از این اتفاق بهم زنگ زد و گفت چند ساعتی خارج از شهره همین!
سروان سری تکان داد و روبه دانیار گفت : آقای دکتر ماهمه ی تلاشمون رو کردیم اما متاسفانه تمامی مدارک سوخته آخرین شانسمون هم شناسایی این خانوم بود که به بن بست خورد دیگه بقیه اش اختیار شماست یا به تعهدتون ادامه میدید یا ایشونو میفرستیم شهر خودشون اقدامات لازم رو انجام میدن.
دانیار نیم نگاهی بهم کرد و رو به غزال گفت : غزال یه دقیقه بیا بیرون.
با عذر خواهی از سروان بیرون رفتند دل رو به دریا زدم و پرسیدم :_جناب سروان خانوادم چی؟ همونایی بودن که تو ماشین فوت شدن؟ سری تکان داد و گفت :نمیخواستم توی این وضعیت که دائم خبرهای منفی میشنوید بگم میخواستم بعدا به دکتر بگم که بهتون بگه ولی متاسفانه طبق آزمایش های DNA انجام شده اونها خانوادتون بودن که‌ ....مکثی کرد و ادامه داد: متاسفانه همگی فوت شدن بغض به گلویم چنگ انداخته بود ؛ سعی در خفه کردنش داشتم اما نمیشد ارام پرسیدم :چند نفربودن؟
_طبق اطلاعاتی که پزشک قانونی به ما داده دوتا خانوم و یک اقا بودن.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم فکر اینکه خانواده ای که هرچند آنهارا به خاطر نداشتم در آتش سوخته باشند قلبم را به درد می آورد.
دانیار و غزال بعد از چند دقیقه برگشتند حس اضافه بودن و بی پناهی سخت گریبانم را گرفته بود دانیار هم مراعات هیچ چیز رو نمیکرد درست مثل نمکی بود که روی زخم هایم پاشیده میشد ..دانیار کمی مکث کرد و گفت:ما ترجیح میدیدم ایشونو .‌...
غزال وسط حرفش پرید و ادامه داد: پیش خودمون نگه داریم
دانیار نگاه خشمگینی به غزال انداخت ؛ ببخشیدی گفت و سریع بیرون رفت .
غزال لبخند تصنعی زد و کمکم کرد تا بلند شوم
از جناب سروان تشکر کردیم و بیرون آمدیم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ئینانا 

قسمت سوم 

توی راهرو به غزال گفتم: چرا اینکارو کردی؟ دستشو روی دهنم گذاشت و گفت:هیس دیگه بهش هم فکر نکن دستشو برداشتم و گفتم:اونطوری که نمیشه داداشت راضی نیست نمیخوام مزاحمتون بشم حرفم رو قطع کرد:_ فقط اون راضی نیست ما که برگ چغندر نیستیم دوست داریم پیشمون باشی توهم دانیارو جدی نگیر
ناچارا سکوت کردم و به سمت ماشین رفتیم تمام طول راه ساکت بودم و سرم رو پایین انداخته بودم تا با دانیار چشم درچشم نشوم حداقل فایده اش این بود که نفرت اش را کمتر برایم یادآوری میکرد غزال نگاهی به ساعتش انداخت و روبه دانیار گفت: بِرا(داداش)منو برسون دیرم شده الان زنگ‌میخوره بچها بی معلم میمونن
مکثی کرد و گفت: امروزو مرخصی بگیر باید اینو ببری محل حادثه عصبی شدم و نفسم رو با حرص بیرون دادم غزال در جوابش گفت:اسم داره اسمش این نیست کژاله درضمن واقعا نمیتونم مرخصی بگیرم اگه میتونی خودت ببرش .
دانیار جوابی نداد؛سکوت رو شکستم و گفتم: خودمو پیاده کنید میرم دانیار پوزخندی زد که حرصم رو بیشتر میکرد به حرمت صاحب خانه بودنش چیزی نگفتم اما درونم غوغا بود غزال با تعحب گفت: مگه میشه آخه؟ توبه زور میتونی دوقدم برداری بهت فشار میاد اونوقت میخوای تنها بری ؟ دانیار ادامه داد : شاید تو خودش دیده که میخواد بره ! لجم گرفته بود و نباید کم می آوردم با لبخند پیروز مندانه رو به آینه ماشین که تنها محل ارتباط چشمی مان بود کردم و گفتم: معلومه که دیدم پیاده کنید تا برم.
پوزخند تکراری زد ؛ رو به غزال کردم و اشاره کردم سکوت کند چون در تصمیمم مصر بودم حداقل به این موجودِ روی زخم نمک پاش ثابت کنم اونقدر ها هم ضعیف نیستم. چند دقیقه ای گذشت که ماشین ایستاد دانیار نگاه معنا داری در آینه بهم انداخت و رویش را برگرداند غزال به سمتم برگشت و پرسید: کژال مطمئنی؟ آخه این کارت اصلا با عقل جور در نمیاد حرف غزال درست بود ولی منم باید پای حرفم می ایستادم اگر مخالفت میکردم تسلیم شده بودم و خودم رو ضایع میکردم لبخندی زدم و گفتم:آره عزیزم نگران نباش
سری تکان داد و گفت:پس خیلی مراقب خودت باش خواستی برگردی هم به هرکی بگی میخوام برم خونه ی عمو صالح بهت میگه چطوری بیای مکثی کرد و دوباره پرسید:مطمئنی میخوای بری؟ میترسم گم بشی
لبخند تصنعی زدم و خیالش رو راحت کردم که گم نمیشم ناچارا سکوت کرد و کمکم کرد تا پیاده بشم با نگاه نگران غزال دانیار حرکت کرد ؛ من ماندم و دامنه ی دره ای که هنوز آثار سوختگی رویش مشخص بود عصام رو در زمین فرو بردم و بهش تکیه دادم به جاده و شیشه خورده های ریخته که در اطراف دیده میشد نگاه کردم چیزی مثل صاعقه از ذهنم عبور کرد همان صدای زن و جیغ های پی در پی اش چشم هامو بسته بودم شاید تصویری ببینم اما فقط سیاهی بود و دیگر چیزی نبود صاعقه زود آمد و زود رفت به عصا تکیه کرده بودم اما دست و پام شل شد و عصا از زیر دستم در رفت ؛ روی سنگ ها پرت شدم نگاهی به دست سالمم انداختم که دیگر سالم نبود و خون از آن چکه میکرد چشم هامو از درد بستم ؛بعد از چند دقیقه درد کمی برایم عادی شد ولی همچنان میسوخت با تکیه به سنگ نسبتا بزرگی بلند شدم احساس گرمای منقطعی در سرم دردم رو بیشتر میکرد دستی بهش کشیدم بلکه آرام بگیرد به هزار مکافات به ورودی روستا رسیدم لنگ لنگان با لباس خاکی وارد روستا شدم چند نفری با تعجب نگاهم کردند از ظاهر خودم خندم گرفته بود مثل مجنون ها شده بودم مردی به سمتم اومد و سوالی پرسید که چیزی نفهمیدم لبخند بی جانی زدم و گفتم:اهل اینجا نیستم کمکم کردتا بشینم روبه چای خانه پشت سرش کرد و به کردی چیزی گفت که باز هم متوجه نشدم چند لحظه بعد دختر ۳_۴ساله ی شیرینی با لیوان آب قند به سمتم اومد لیوان رو با دستهای کوچکش به سمتم گرفت که تشکر کردم و لپ های قشنگش از خوشحالی گل انداخت شاید زندگی همین شادی های ساده بود با صدای مرد مسن از افکارم بیرون کشیده شدم با مهربانی گفت: دخترم چی شده؟ چند قلپی از لیون رو سر کشیدم و گفتم:زمین خوردم نفسی تازه کرده و ادامه دادم:شما میدونین خونه ی عمو صالح کجاست؟
دستی به ریش های سفیدش کشید و پرسید:کدام صالح؟ پدر دکتر؟! سری تکان دادم و گفتم : بله بله پدر دکتر میشه بگین چطوری باید برم اونجا؟ مرد نگاهی به وضعیتم کرد و گفت: دخترم با این وضعیت که تنها نمیتونی پیاده بری بزار بگم باماشین ببرنت
_سایمان سایمان چندلحظه بعد پسر جوانی به سمتمون اومد _بله آقا(پدر)
_این خانومو برسون درمانگاه بین حرفش پریدم و سریع گفتم: نه نه درمانگاه لازم نیست
_اما دخترم دستت پاره شده از سرت هم داره خون میاد
_چیزی نیست خودم حلش میکنم
کمی اصرار کرد و با انکار من بحث رو ادامه نداد سوار ماشین شدم و سایمان حرکت کرد صندلی عقب نشستم و پام رو دراز کردم سایمان نگاهی در آینه انداخت و پرسید:اهل اینجایید؟ سری به نشانه منفی تکان دادم و از درد دست لبم رو گزیدم.
_میخواید بریم درمانگاه انگار درد دارید
با شنیدن اسم درمانگاه سعی کردم گفتم: نه نه چیز مهمی نیست
چند لحظه بعد دوباره پرسید:میشه بپرسم از کجا اومدین؟
نای حرف زدن نداشتم به اجبار گفتم: داستانش طولانیه فعلا مهمان عموصالحم
خوش آمدی گفت و تا رسیدن به مقصددیگر حرفی بینمان رد و بدل نشد.درب ماشین رو باز کردم که به کمکم اومد با تکیه به عصا بلند شدم و در رو پشت سرم بست مکثی کرد و پرسید: کمک نمیخواید؟
لبخندی زدم و گفتم:نه تا همینجا هم خیلی لطف کردید منو رسوندین از پدرتون هم دوباره تشکر کنید
سوار ماشین شد و دوباره پرسید:مطمعنین برای دستتون نمیخواید ببرمتون درمونگاه؟ _نه اونقدر عمیق نیست
سری تکان داد وبا خداحافظی رفت. زنگ‌در رو فشار دادم ؛بعد از چند لحظه خاله آمینه در رو بازکرد با دیدن سر و وضعم لبخند روی لبهاش ماسید با دست توی صورتش زد و هراسان پرسید:چی شده دخترم؟ چه بلایی سرت اومده؟؟ بالحنی که کمی از دستاچگی اش کم کند گفتم :چیزی نیست خاله زمین خوردم
_چیزی نیست!تمام صورتت خونی شده صبرکن الان میام بریم‌درمونگاه اطمینان بخش گفتم:نه خاله دستم خوبه فقط یکم خاکی شدم _مادر سرت هم داره خون میاد بعد از کلی اصرار با انکار هام روبرو شد و کوتاه اومد ،خاله به حمام هدایتم کرد و روی صندلی نشاندم لبخندی زد وگفت: تنها که نمیتونی حمام کنی دخترم با شرمساری گفتم :نه خاله میتونم _مادر دست و پات تو گچه نمیشه _زحمتتون میشه
_چه زحمتی دیگه توهم عضوی از این خونه ای
خاله حرفی برای گفتن باقی نگذاشت کارمون که تمام شد نگاهی به دستم انداخت و گفت:زخمش سطحی نیست هنوز داره خون میاد راست میگفت حتی هنوز دردش هم از بین نرفته بود اما نه راه پس داشتم نه پیش مجبورا گفتم :نه فکر کنم چون آب گرم بهش خورده دوباره سرباز کرده الان خوب میشه گرمای دوباره ای در سرم پیچید که گفتم :خاله گرم شده اینجا بربم بیرون
_کژال سرت دستی به سرم کشیدم و با دیدن خون علت گرما هم برایم مشخص شد خاله امینه جدی گفت:لباساتو که پوشیدی میریم درمونگاه اینطوری نمیشه
_نه خواهش میکنم چسب زخم میزنم اگه بند نیومد چشم میریم. _والا من که از سر کار شما جوونا در نمیارم ،چرا اصلا به فکر خودتون نیستید میرم لباسو برات آماده کنم... سری تکان داد و رفت
لباسی از غزال پوشیدم که به قول خاله قد و قواره های مشابه مان اینجا به درد میخورد ؛ چسب زخمی روی سرم زدم و خاله دستم رو باند پیچی کرد اما باند هم کم کم روبه قرمزی میرفت.
از ترس خاله چسب زخمهای خونی شده رو مدام عوض میکردم تا متوجه زاز بون زخم نشود ‌‌؛ مشغول رمان خواندن شدم تا درد برایم کمتر یاداوری شود با صدای در خودم رو جم و جور کردم و بفرماییدی گفتم برخلاف انتظار خاله آمینه نبود کمی از موهامو روی چسب انداختم و به سانیار سلام کردم‌.
خواستم بلندبشم که با اشاره اش نشستم یک سری خرت و پرت روی میز گذاشت و گفت:حواسم نبود غزال نیست وگرنه مزاحم استراحتت نمیشدم سریع جواب دادم:نه استراحت نمیکردم و درضمن اینجا خونه ی خودتونه
حرفم رو قطع کرد وگفت :کژال اینجور حرف زدن رو بیخیال شو واقعا مزاحم نیستی اینطوری فقط خودت رو اذیت میکنی درضمن این کامواهارو واسه غزال از شهر گرفتم وقتی اومد بگو بهش
_شما شهر زندگی میکنید؟
لبخندی زد و گفت:نه دنبال کار میگردم
_به نتیجه ای هم رسیدین؟
_نه هنوز بلکه همینجا توی روستا کار کنم هرچی میگردم به بن بست میخورم
_ایشالا پیدا میشه
_امید به خدا.
نگاهی بهم انداخت و ادامه داد:کژال سرت! سرت داره خون میاد.
لنگ لنگان جلوی آینه رفتم و با دیدن خون آه از نهادم برخاست روی تخت نشستم سانیار جعبه دستمال کاغذی رو به طرفم گرفت اما چکه میکرد و قصد بند آمدن نداشت سانیار نگاهی به زخم انداخت و گفت:دستتم که خونیه ؛ از کی اینطوری شدن؟؟ _امروز خوردم زمین _کجا؟؟
_پایین جاده ،محل تصادف _آخه دختر تو اونجا چیکار میکردی؟کسی نبود باهات مگه؟
_برای یادآوری و برگشت حافظه رفته بودم
_غزال مگه باهات نیومد؟
_نه کار داشت منم نمیخواستم به خاطر من مرخصی بگیره _دانیارچی؟ _خودم میخواستم تنها برم _دانیار چیزی گفته باز؟ _نه خواسته ی خودم بود.
پوفی کرد و گفت:حالا این چیزاش مهم نیست پاشو بریم درمونگاه این خونش بند نمیاد _نه خوب میشه
_دختر لجبازی نکن پاشو بریم _آخه...
_آخه چی؟ بی حوصله تکرار کرد:آخه چی؟؟
چه ماجرا رو تعریف میکردم وچه تعریف نمیکردم باید راهی درمانگاه میشدم دل روبه دریا زده و همه چیز رو برای سانیار تعریف کردم.
باخنده گفت:پس که اینطور _قرار شد نخندین
دست هاشو بالابرد و گفت:تسلیم ولی اخه سرلجبازی که نمیشه خودتو نابود کنی باید بریم درمونگاه ولی خوشم اومد
_از چی؟
_از اینکه مثل خودش رفتار کردی
لبخندی زدم و گفتم :پس حق بدین نخوام برم درمونگاه
_نه حق نمیدم این موردو حتما باید بریم احتمالا بخیه بخواد
_نمیخوام باهاش روبروبشم
_نمیشیم
_آخه چطوری ؟ محل کارش اونجاست !
_تو کاریت نباشه من بلدم ، دم در منتظرم
ناچارا به حرفش اعتماد کردم و راهی درمانگاه شدیم .




به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت چهارم

به درمانگاه رسیدیم قبل از ورود سانیار گفت: ببین وقتی وارد شدیم اتاق سومی دست چپ تزریقات و پانسمانه سریع برو داخل منم یه رفیق پرستار اینجا دارم صداش میکنم بیاد _اگه دکتر شما‌رو ببینه چی؟
سری تکان داد و گفت:بهش میگم اومدم ملاقات دوستم باشه ای گفتم و داخل شدیم با نهایت سرعتی که میتونستم لنگ لنگان پشت سرِ سانیار حرکت‌کردم به اتاق سوم که رسیدیم سریع وارد شدم !
خانومی با تعجب نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت: تزریق دارین؟ نفس نفس زنان گفتم:
نه یه لحظه صبر کنید همراهم بیاد میگه بهتون _بفرمایید بیرون بشینید تا همراهتون بیاد
_نه خانوم خواهش میکنم نمیتونم برم بیرون
به سمت در هدایتم کرد و گفت: خانوم اینجا محل انتظار نشست بفرمایید بیرون نوبتتون که شد بیاید تو‌
هرچه سعی در متقاعد کردنش داشتم آب توی هاونگ کوبیدن بود نا امید شدم و به سمت در رفتم همون لحظه سانیار و دوستش درب رو باز کردند از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم نفس راحتی کشیدم و دوست سانیار به زن گفت : خانوم کریمی با من هستن شما بفرمایید بیرون خودم کارشونو انجام میدم
خانوم کریمی هم بدون حرف بیرون رفت .
دوست سانیار که حالا فهمیدم پسر عموشه باند پیچی دستم رو باز کرد و نگاهی به زخم انداخت و پرسید: چند وقته پاره شده؟
سانیار به جای من جواب داد :بوران جان دوسه ساعتی میشه سری تکان داد و گفت: زخمت عفونی شده باید ضدعفونیش کنم ،باندش میکروب داشته
با تعجب گفتم: اما تمیز بود
لبخندی زد و گفت: از نظر ظاهری شاید تمیز بوده ولی زخم بازه و کوچک ترین میکروبی هم میتونه عفونیش کنه سانیار نگاهی به سرم انداخت و پرسید: سرش چی؟ بوران نگاهی به سرم انداخت و گفت: هر دوتاش بخیه میخواد سطحی نیستن
با شنیدن اسم بخیه آه از نهادن برخاست و ترس به جانم افتاد لبهامو از درد فشار میدادم و بوران زخم رو ضد عفونی میکرد با شمارش بوران نفس عمیق کشیدم و سه تا بخیه به دستم زد و یکی هم به سرم کارش که تموم شد تقریبا از درد جونی برام نمونده بود بی حال تشکر کردم که گفت: از این‌بعد هم زخماتو خود درمانی نکن بیا درمونگاه لبخند بی جانی زدم و بعد از تشکر از بوران کمک‌سانیار از درمانگاه بیرون اومدیم.
برای برخورد نکردن با دانیار سریع به راه افتادیم ، پوششم شبیه مردم روستا شده بود و به زندگی باهاشون عادت کرده بودم آرامش خاصی که در روحیاتشون و صبح های زود و حتی شب های ساکتشان بود کار رو برام راحت تر میکرد سکوت بینمان رو سانیار شکست
_کژال رفتی پایین جاده چیزی هم یادت اومد؟
یادم به جیغ های زن و صاعقه های منقطع افتاد با ناامیدی گفتم: چیز خاصی که نه! اما صدای جیغ های زنی که قبلا توی خواب شنیده بودم مثل صاعقه از ذهنم رد می شد.
سری با تعجب تکون داد و پرسید: فقط صدا؟!
_آره اصلا تصویر واضحی نمی دیدم فقط گوشام از صداهاشون پر شده بود
_صدای چند نفر؟
_فکر کنم دونفر..آره.. آره صدای جیغ و خنده های دونفر
_عجیبه ها
_آره خیلی خودمم نمیفهممش
_آقا سانیار لبخندی زد و گفت:همون اسممو بگی کافیه ...حالا بفرما ببینم چی میخواستی بگی ؟
لبخندی زدم و گفتم :هیچی
خندش گرفت و گفت: واسه هیچی اینقدر اسممو قلمبه سلمبه صدا زدی ؟
_هیچی که نه ولی از گفتنش پشیمون شدم
دستاشو توی جیبش کرد و گفت: ببین کژال قبلا هم گفتم میتونی باهام راحت باشی نه قضاوتت میکنم نه هیچی بازم هرجور راحتی .
سانیار راست میگفت سنگ صبور من شده بود با اینکه هرچی از دهنم‌ در می اومد به برادرش میگفتم و دائم ازش شکایت میکردم همشو با خنده جواب میداد ، آدمِ قابل اعتمادی بود فکرامو کردم و گفتم: باشه میگم...چرا اینقدر برادرتون از من بدش میاد ؟
_بدش نمیاد فقط....
وسط حرفش پریدم و گفتم: چرا بدش میاد چون که
حرفمو قطع کرد : _چون چی؟!
ماجرای پاسگاه رو براش تعریف کردم خودش هم تعجب کرد و گفت : کارش بد بوده شکی توش نیست ...ولی فکرکنم یکم دیگه پیش ما باشی درست میشه
_امیدوارم...
چند لحظه ای سکوت بینمون حاکم شد خودم سکوت رو شکستم و گفتم: راستی اسم شما رو کی گذاشته؟
لبخندی زد وگفت: پدرم
یاد پدر فراموش شده ای افتادم که دلم میخواست حتی بدانم اسمش چیست با حسرت گفتم :
چه خوب...معنیش چیه؟
سرشو به سمتم برگردوند و گفت: خودت چی فکر میکنی؟
یکم فکر کردم و گفتم :بهش میخوره معنی پادشاه و اینا بده
باخنده گفت : نه معنیش میشه...همدم؛رفیق ؛ پرستار وچیزای این مدلی
با تعجب گفتم : چه دقیق
به سمتم برگشت و متعجب تر پرسید: چی چه دقیق؟
_معنی اسمت خیلی بهت میخوره
سری تکان داد و گفت:شاید
با تاکید گفتم:حتماً ؛ مثل همین امروز که رفیق من شدی
باخنده گفت: نه بابا دیگه اینقد هندونه زیر بغلم نزار
_اهل هندونه گذاشتن نیستم
با خنده گفت:گلابی چطور ؟؟
از حرفای بامزش خندم گرفته بود با خنده گفتم: نه جاست(just=فقط) هندونه!
_خوبه رفیق یه هندونه دار شدم
با صدای بوق بلند و ممتد ماشین برق از سرمون پرید سرم رو برگردوندم و با دیدن دانیار خندم محو شد...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت پنجم

دانیار نیم نگاهی بهم انداخت و روبه سانیار گفت: سوار شین. سوار شدیم و راه افتاد سانیار با تعجب گفت: زود برگشتی دانیار پوزخندی زد وگفت : خوشت نیومد؟
سانیار پوفی کرد و گفت : مزخرف نگو چرا زود اومدی بیرون؟
_یه چیزی خونه جا گذاشتم میرم برش دارم شما اینجا چی کار داشتین؟
_یکم حالم خوش نبود اومدم اینجا
دانیار پوزخندی زد و با طعنه گفت: حالت خوب نبود و اینقدر میخندیدی؟!
سانیار بی تفاوت گفت: دانیار از دنده چپ بلند شدیا
روی فرمان کوبید و بی حوصله گفت: تو کاری به دنده ی من نداشته باش یه دروغی بگو حداقل آدم باورش شه.الان این خانومم آوردی حالِ ناخوشتو بهتر کنه؟!
سانیا با خشم گفت :دانیار بسه دیگه!
دانیار پوزخندی زد و تا خانه حرفی زده نشد. نگاه های معنا دار دانیار بهم تا خونه تمومی نداشت .
بعد از رفتن دانیار ، سانیار برای کار به شهر رفت خالا آمینه چای خوشرنگی برای خودمان ریخت و پای دار قالی رفت زیر لب آواز قشنگی رو زمزمه میکرد با صدای قشنگش کم کم چشمهام گرم شد و به خواب رفتم.
_دخترم...کژال جان چشم هامو نیم باز کردم و با دیدن خاله آمینه نیم خیز شدم لبخندی زدم و پرسیدم:خیلی وقته خوابم برده؟ لبخند گرمی کنج لبش نشست و گفت: ۲ ساعتی میشه پاشو نهار رو کشیدم الان غزال هم از راه میرسه
با کمکش بلند شدم و ابی به دست و صورتم زدم ؛ سفره رو چیدیم و دقایقی بعد غزال هم از راه رسید. با یک حرکت مقنعشو رو پرت کرد باخنده گفتم:خسته نباشی
بی جون جواب داد: از خستگی لههههه شدم
دستمو سریع قایم کردم تا توجه غزال بهش جلب نشه خاله امینه با سینی ماست در چارچوب اشپزخانه ایستاد و گفت: سلام مادر خسته نباشی پاشو دستاتو بشور بیا نهار بخوریم غزال باشه ی خسته ای گفت و رفت .
مشغول غذا خوردن شدیم اومدم ماست رو بردارم که نگاه غزال به دستم افتاد بلند پرسید: کژااااال دستت چی شده؟؟ سری تکون دادم و اطمینان بخش گفتم :هیچی _آخرش کار خودتو کردی دیدی بت گفتم تنهایی نمیشه همونجا خوردی زمین دیگه درسته؟
سری به نشانه تایید تکان دادم و گفتم: عیب نداره دیگه کاریه که شده غذاتو بخور _عجباااا
_چیزی به دانیار نگیااا _باشه بابا حواسم هست

زمان به سرعت میگذشت و حوصله سر رفتم رو با خوندن کتاب پر میکردم به پیشنهاد غزال اصول اولیه قالی بافی رو هم یاد گرفتم با غزال مشغول دیدن فیلم جدیدی که خریده بود شدیم نگاهم به تلوزیون بود اما فکرم جای دیگر بود ..فکرم پیش دانیار نگاه های تحقیر آمیزش جا‌مونده بود با صدای غزال به خودم اومدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت ششم 

#ئینانا

اینجاش اوج هیجانه کژال نگا نگا لبخند مصنوعی زدم و نگاهم رو به تلوزیون دوختم اما همچنان فکر میکردم و فکر میکردم...
تیریبا هوا تاریک شده بود سانیار از راه رسید و ساکت یه گوشه نشست انگار بازم تلاش هاش بی فایده بود نفسشو بیرون داد و بدون حرف به اتاق رفت معلوم بود دل و دماغ صحبت ندارد دانیار هم بعد از رسیدنش دوباره خودشو توی اتاق حبس کرد خاله آمینه سفره رو پهن کرد به قصد کمک بلند شدم که غزال سریع گفت: بزار پات خوب شه قول میدم ازت کار بکشم
باخنده گفتم: چیز میزای کوچیکو که میتونم بیارم
پشت پلکی نازک کرد وگفت:میترسم ظرفامون از دستت بیفته و چشمکی زد
خندیدم و به اصرار غزال نشستم و خودش برای کمک‌به آشپزخونه رفت..
همگی به جز دانیار سر سفره نشستیم و در سکوت غذا میخوردیم نگاهی به سانیا انداختم مدام با غذاش بازی میکرد پرسیدم: نشد نه؟!
سری به نشونه منفی تکون داد و پوفی کرد غزال پرسید:یعنی هیچ کاری پیدا نمیشه؟
_هست ولی اینقدر درآمدش کمه به مسافتش نمی ارزه
پوزخندی زد و ادامه داد :بعدِ این همه درس خوندن ..
ادامه ی حرفشو قورت داد و دوباره به فکر فرو رفت خاله آمینه ضربه ی آرومی رو شونش زدو گفت:
_نگران نباش مادر خدا بزرگه!
دست خاله رو گرفت و لبخند مصنوعی زد خاله امینه هم دیگر چیزی نگفت، بعد از خوردن شام و جمع کردن سفره غزال به اتاقش رفت تا برگه های دانش اموزاشوصحیح کنه حوصلم سر رفت و به ایوون رفتم ؛روی سکو نشستم و چشمم رو به ستاره ها دوختم انگار هر ستاره با نورش حرفی را میزد پر نورهاشون خوشحال بودند و کم نورهاشون مثل من زور زندگی بهشون چربیده بود و فقط سو سو میزدند با صدای سانیار چشمم رو از آسمان برداشتم
_توام ستاره هارو نگاه میکنی؟ نگاهم رو به پر نور ترین ستاره انداختم و گفتم :آره به حرفاشون گوش میدم
_مگه ستاره هم حرف میزنه؟ _آره دقت کن.
نگاهمون در سکوت به آسمون خیره شده بود با صدای دانیار سرم رو برگردوندم از وقتی رسیده بود تا الان ندیده بودمش اینکه آفتاب از کدوم طرف در اومده بود که شازده از اتاقش بیزون زده بود رو نمیدونستم دستهاشو تو جیبش کرد و با طعنه گفت: بد نگذره!
سانیار لبخندی زد و گفت: نه اتفاقا خوش میگذره جای تو خالی ، بیا بشین حرف ستاره ها رو گوش کن
دانیار پوزخندی زد و گفت : فکر کنم غذا زیادی خوردی رو مغزت اثر کرده پاشو بیا تو کارت دارم
سانیار با خنده بلند شد و داخل رفتند چند دقیقه بعد سانیار بدون حرف کنارم نشست و به اسمون خیره شد..
حس می کردم بازم دانیار راجب من چیزی می گفت دلم میخواست از سانیار بپرسم ولی میترسیدم فکرم اشتباه باشه و حسابی ضایع بشم کلی با خودم کل کل کردم و آخر پرسیدم: بازم راجب من بود ؟ البته فقط حسم اینو میگه
نگاهشو از اسمون برنداشت و متفکرانه گفت: درست میشه...
_درسته پولی ندارم ولی میتونم یه جارو اجاره کنم کار کنم اجارشو بدم
سرشو برگردوند سمتم و گفت : نه این حرفا چیه مگه ما میذاریم مهمون واسه خودش خونه بگیره گفتم که درست میشه فرضا درست هم نشد مهم نیست غمت نباشه!
لبخندی زدم و تشکر کردم وجود سانیار خودش نعمتی بود ...
روزها پشت سر هم میگذشت و دانیار بهتر که نشده بود هیچ خشم و غضبش هم شدید تر شده بود گاهی دلم میخواست عزممو جزم کنم و بزارم برم ولی نه جایی رو برای رفتن داشتم نه پولی داشتم ونه حافظم یاری میکرد و هربار جواب این فکرم حسرت بود و حسرت.
پنج شنبه بود و غزال هم خونه بود و به قول غزال میخواستیم یه روز کامل رو خوش بگذرونیم ولی با ذهن درگیر من بعید می دونستم قرار بود به خانه باغ عموصالح بریم عمو قبل از ما اونجا مستقر شده بود سانیار مارو تا جایی رسوند و خودش رفت جاده ای که به خونه باغ می رسیدخیلی قشنگ بود به رودخونه ی قشنگی رسیدیم با خوشحالی گفتم:غزال اینجا چقددد خوبهههه رودخونه رووو
غزال لبخندی زد و گفت: آره خیلیی خوبه من که خودم اینجا خیلی آروم میشم الان دستتو بده بهم تا آروم از روی چوبا رد شیم
چوب های نسبتا ضخیم روی سنگ ها مرتب چیده شده بود و حالت پل مانند داشت برای عبور از رودخونه
از صدای ارام بخش اب و سکوت باغ که درست مثل یه جنگل کوچیک بود آرامش گرفتم و یک لحظه تمام اتفاقات این مدت رو فراموش کردم پل رو رد کردیم و به درخواست من کنار رود نشستیم دستم رو توی آب بردم سرد بود و التهاب این مدت که به جانم افتاده بود رو خنک میکرد درست مثل آبِ روی اتیش بود چشمامو بستم و فقط ارامش میگرفتم غزال به شونم زد و باخنده گفت:یکمم به من توجه‌کن به رودخونه حسودیم شد
با لبخند گفتم: توام اینقد گوگولی باش تا بت توجه کنم
_کوفت خیلی نامردی _اولا که طبیعیه نامرد باشم چون دخترم ولی انصافا من به محل زندگی تو حسودیم شد
سری تکون داد و گفت: حسودیت به جاست ولی توام دیگه جزوِ مایی پس اعتراض وارد نیست خندید و ادامه داد :تازه بهارشووو ندیدی اصن یه وضعیههه
_دقیقا چه وضعیههه؟ _ بهار که نزدیکه بزار بیاد خودت میبینی اصن عالیه _پس منتظرم
یکم اینور اونور نگاه کردم و گفتم:راستی غزال گفتی بهار میایم اینجا جدی گفتی؟
دستاشو از ذوق بهم کوبیدوگفت:آره هرسال بهار میایم اینجا
_چه جالب اونوقت چقدر میمونید یکی دوشب؟
_بروبالا مکثی کردم و گفتم : یکی دوماه؟
بالبخند گفت: برو بالااا _میترسم برم بالا یهو بخورم زمین خوت بگو باخنده گفت: تا آبان اینا
با نابا اوری گفتم :واو اینقد زیاد؟ چه خوب همه میان؟
_نه ماها که شاغلیم میریم و میایم ولی مامان بابا اینجا مستقرن کلا میتونی پیششون بمونی اگه بخوای
_حیف شد پس _چرا ؟ میتونی بمونی که
_خیلی دوستشون دارم ولی بازم با تو راحتم هرجا تو باشی ترجیح میدم باشم
بادی به غبغب انداخت و خندشو سعی کرد کنترل کنه و گفت : بزار ببینم وقت دارم همراهیت کنم یا نه؟
به بازوش زدم و خنده ای که کنترلش کرده بود رو رها کرد اشکشو پاک کرد و گفت :نمیری دختر مردم از خنده پاشو پاشو بریم تو که دیگه خاله آمینت کمکم نگران میشه
باشه ای گفتم و رفتیم با خوش آمد گوییه عمو صالح داخل شدیم خاله آمینه لبخندی زد و گفت:به به دخترای خودم بشینین تا چایی بیارم واستون
بغلش کردم و بوسه ای روی گونه های قرمزش زدم
سینی چای رو اورد و با لبخند گفت: واستون یه خبر دارم دست اول
با خوشحالی نگاهش کردیم و پرسشگرانه بهش زل زدیم
روسری گل گلی شو صاف کرد و ادامه داد: الان که نه بعد نهار غزال ناله ای کرد و گفت: اَه مامان ضد حال نزن دیگه خاله خندید و گفت: دیگه دیگه باید صبر کنی صبر نکنی که شیرین نیست.
نهار رو خوردیم و من و غزال از فضولی در حال انفجار بودیم و منتظر خاله بودیم تا از خبر خوشش رونمایی کنه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت هفتم 

*ئینانا*

خاله آمینه با ذوق گفت :سانیار کار پیدا کرده ولی میگه میخوام اونجا خونه بگیرم منم مخالفت کردم
غزال سریع پرسید: مگه محل کارش کجاست؟
_یه کارخونه خارج شهر حوالی سنندجه
غزال مکث کرد و گفت: خوب خارج شهره دیگه فاصله ی آنچنانی نداره میتونه بره و بیاد
_آره مادر منم همینو بهش میگم فکر کنم شوخی کرد
غزال هم به خنده گفت : آره از رو لوس بازیشه
روبه غزال پرسیدم : رشتشون چیه؟
چیزی در ذهنم روشن شد اما نمیدونستم چیه حوالی غروب سانیار جعبه شیرینی به دست از راه رسید تبریک بارونش کردیم و خاله امینه واسش اسفند دود کرد غزال و خاله امینه تدارک شام رو میدیدن و عمو صالح هم تلوزیون نگاه می کرد حوصلم سررفته بود و کتابم رو هم یادم رفته بود بیارم سانیار که انگار فهمیده بود پرسید :حوصلت سر رفته نه لبخندی زدم و گفتم:سر نرفته پوکیده رسما باخنده گفت:پاشو بریم بیرون هم یه هوایی بخور هم اطرافو ببین قشنگه
با خوشحالی بلند شدم و بیرون اومدیم خورشید در حال غروب کردن بود و انگار آسمون رو نقاشی کرده بودند روی تخت چوبی که بیرون بود نشستیم ، به متکا هایی که روی تخت بود تکیه دادم و به جای ستاره ها غروب رو نگاه کردم‌ در همون حال گفتم: خیلی قشنگه انگار خدا دست به قلم شده
سانیار هم سری تکون داد و تایید کرد
با کنجکاوی پرسیدم: راستی خیلی واسه کارتون خوشحال شدم چطوری پیدا شد؟
با لبخند گفت: اینقدر یهویی و جالب بود که هنوز خودم باورم نمیشه چطوری شد که این شد
مشتاق تر از قبل به حرفاش گوش دادم
_میخواستم از خیابون ردشم برم اونور تاکسی بگیرم یه خانوم پیر با کلی پلاستیک دیدم اونم میخواست ردشه ازم خواست کمکش کنم از خیابون ردش کردم ولی معلوم بود پلاستیکا رو دستش سنگینی میکنه ولم سوخت و تا دم در خونش واسش بردمشون خلاصه گفت خسته ای و اینا کلی تعارف کرد پسرم بیا یه چایی بخور و اینا بعدش هی سوال پیچم کرد چرا اومدی شهر و اینا پسرش رییس همون کارخونیه که کار میکنم مامانش بش زنگ زد و دیگه همه چی یهویی پیش رفت.
دهنم از تعجب باز مونده بود با تعجب گفتم : واو چه باحال بودا میگن یه چیزی قسمت یکیه همینه
_آره واقعا _رشتتون شیمی بود درسته؟
با تعجب گفت: تو از کجا میدونی ؟ _غزال گفت
_آها ...اره شیمی کرج خوندم _پس درستون خوب بوده _اولاش که بازیگوش بودم و نمیخوندم ولی اینقدر دادا(مادر) و بابه(بابا) اصرار کردن باید پیشرفت کنی و اینا دیگه درسخون شدم
_ایول ایول سانیار اما دیگه گوشش پیش حرف های من نبود و به غروب آفتاب متفکرانه خیره شده بود در پسِ نگاهش دوباره غم نشسته بود همان غمِ غریبه...
چیزی نگفتم تا خودش گفت:برو تو دیگه هوا داره سرد میشه سرما میخوری
شونه ای بالا انداختم و گفتم :نه خوبه لباس گرم پوشیدم
اینجا اکسیژنش بیشتره ترجیح میدم بمونم! ولی اگه میخواین تنها باشین حرفی ندارم
لبخند تلخی زد و گفت:باهوشیا
_مرسی ؛ پس من برم دیگه فعلا
_نه بشین!
_مگه نمیخواستی تنها باشی؟!
_آره اما...
_میتونی به عنوان یه رفیق روم حساب کنی فقط واسه اینکه سبک شی
سانیار سکوت کرده بود و سکوتش سرشار از حرف های نزده و خفته در سینه اش بود در همین حین غزال با سینی چای روی تخت نشست و گفت: خوب بدون من گپ میزنین نامردا ؛ براتون چایی آوردم تو هوای سرد میچسبه
با خنده گفتم:مشغول پخت و پز بودی خوشگل خانوم وگرنه میگفتم بهت بیای حالا بزار ببینم چاییت خوبه یا نه
_معلومه که خوبههه اصن با روح و روانت بازی میکنه
با خنده گفتم : پس وقت شوهرته خواهرررر
پشت کمرم زد و گفت :کووفت
ابرویی بالا انداختم و چاییمو خوردم سانیار هنوز ساکت بود و فنجان چای اش رو در سینی میچرخوند یکم با غزال خُل و چل بازی در آوردیم و برای شام رفتیم داخل.
سانیار بیرون نشست ؛ کسی ام چیزی‌ پرسید خستگی رو بهانه کرد... دلم میخواست کمکش کنم تا لطف هاشو جبران کنم اما چطوری نمیدونستم .
سانیار روی تخت نشسته بود و همچنان به نگاهش به دور دست ها بود روی تخت نشستیم غزال نگاهی به سینی انداخت و سریع گفت :بِرا(داداش) چرا چاییتو نخوردی ؟ واسه شام هم که نیومدی بده ببرم برات عوضش کنم
از افکارش بیرون کشیده شد و گفت : نمیخواد میل نداشتم
غزال سینی رو برداشت و گفت: بیخود! میرم برات عوضش کنم سرحال بیای
چیزی نگفت و غزال رفت نگاهی بهم کرد و پرسید:
_تورا چه شده است؟
با لبخند گفتم:هیچی
_کژال تالا عاشق شدی ؟
به حافظم فشار اوردم ولی هیچی یادم نیومد بلاتکلیف گفتم : من هنوز هیچی یادم نیست ولی فکر نکنم شده باشم
_از کجا میدونی ؟ شاید شده باشی
_نمیدونم...حسم میگه
با کنجکاوی پرسیدم : شما چی؟
لبخند تلخی زد وچیزی نگفت ...خجالت زده گفتم :
_ببخشید فضولی کردم
_نه منظورم اون نبود خودم اصلا شروع کردم اما...
با اومدن غزال حرفش نیمه تمام موند غزال سینی رو روی تخت گذاشت و دست به کمر گفت:
خوب چشم منو دور دیدین دارین غیبتمو‌ میکنینا
باخنده گفتم : نه بابا کی غیبت تورو کرد؟
_خیلیم دلت بخواد ؛ حالا غیبت کیو میکردین؟
سانیار باخنده دستشو روی دهان غزال گذاشت و گفت:
_خواهر من یکم نفس تازه کن میترسم خفه شی
غزال دستشو پس زد وبا اعتراض گفت :
بِرااااا(داداااش)
ساینار خندشو کنترل کرد و گفت :
_جونِ داداش ؛ دکمه ی خاموشت کجاست؟
غزال به مسخره زبونشو در آورد و گفت :
_ لامپ اضافی نیستم که خاموش شم
_اصن من غلط کردم شما چلچراغی
غزال خنده ای کرد و گفت :
چلچراغ یه پیشنهاد داره؟
باهم نگاش کردیم ادامه داد :بیاین جرئت حقیقت!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت هشتم 

منتظر موندیم تا غزال بطری رو بیاره ؛ اومد و بطری رو چرخوندیم بطری روبروی غزال و سانیار ایستاد غزال روبه سانیار گفت :
_ خب! سانیار بپرس
سانیار باخنده گفت : آخرین بار کی دروغ گفتی موش موشک؟
غزال یکم فکر کرد و گفت : همین امروز
_چه دروغی ؟
غزال اعتراض کرد و گفت :
_قبول نیست شد دوتا سوال
_ای بابا‌حالا یکی بیشتر جواب بده چی میشه مگه؟!
_نه مزه بازی میره بزار واسه دورِ بعدی
_خیله خوب یادت باشه کژال تو بچرخون
بطری رو چرخوندم و روبروی خودم و غزال ایستاد غزال‌ لبخندی زد و گفت :
_ انگار گیر کرده رو من ؛ بپرس کژال
اشاره ای به بطری کردم و گفتم :
_ تو باید بپرسی نگا کن
غزال نگاه دوباره ای انداخت و گفت :
_ میدونم ؛ ولی تو که چیزی یادت نیست چیو بپرسم؟!
ناراحت شدم اما به روی خودم نیاوردم چون حقیقت بود و حرف حق گاهی تلخه با لبخند تصنعی گفتم :
_باشه من میپرسم ؛ جرئت یا حقیقت؟
دستی به کمر زد و ادای ادمای شجاع رو دراورد و گفت : جرئتت💪💪
یکم فکر کردم و گفتم :برو مامان باباتو از ته دل بوس کن
با تعجب گفت:واقعا؟! اما اینکه کار ترسناکی نیست
_ترسناک نیست چون داریشون نبودنشون از همه ی چیزا ترسناک تره
سَرمو زیر انداختم و با گوشه شالم بازی کردم غزال دستی به شونم‌ زد و گفت : دمت گرم ترسناک ترین جرئتِ به ظاهر ساده ی عمرم شد
لبخندی زدم و گفتم: پس بدو برو ...زود...تند...سریع!
باشه ای گفت و رفت فنجان چای ام رو که حالا سرد شده بود برداشتم و کمی خوردم سانیار با لبخند گفت :
_ایول جرئت خیلی قشنگی بهش دادی اگه من بودم پوستشو میکنم اینقدر منطقی نبودم😅
با خنده گفتم :به نظرم این بوسه ها همش غنیمته از اون گنج های پنهانه تا داریم شاید نفهمیم...
یاد آوارگی و بی کَسی خودم افتادم و دیگه حرفهای سانیار رو‌نمی شنیدم با برگشتن غزال دوباره بازی رو ادامه دادیم. غزال بطروی رو چرخوند و روبه من و سانیار ایستاد نوبت سانیار بود تا بپرسه
_جرئت یا حقیقت؟!
حقیقت رو که‌ یادم نمی اومد بنابراین گفتم :جرئت
تا سانیار اومد‌حرف بزنه دستی بطری رو برداشت سرم رو برگدوندم دانیار بود!😫 این موقع اونجا‌ چه میکرد نمیدونستم اونقدر غرق بازی شده بودیم که حتی متوجه‌اومدنش نشدیم سانیار نگاهی بهش کرد و گفت:
_سلام بی خبر اومدی!
پوزخندی زد و گفت : منم اینقدر غرق بازی و خنده بودم نمیفهمیدم کی میاد کی میره😏
سانیار پوفی کرد و غزال با تعجب گفت :آخه بِرا(داداش)
دادا(مامان) گفت نمیای میمونی روستا !
دانیار بی حوصله گفت: حالا که اومدم ناراحتی برم؟
_نه بابا این حرفا چیه داداش توام بشین دور هم بازی کنیم
سانیار بالاتر نشست و جا رو براش باز کرد نشست و غزال خواست بطری رو بچرخونه دانیار دستشو گرفت و گفت : بازی قبلی رو که هنوز تموم نکردین
سانیار گفت :عیب نداره حالا از اول بازی میکنیم
_نه نمیشه‌ حالا که من جای سانیار نشستم‌ بازیشو ادامه میدم نگاهم کرد و گفت:جرئت یا حقیقت؟
با تردید دوباره مثل قبل جرئت رو انتخاب کردم
دانیار یکم فکر کرد و‌ گفت : تا ته باغ رو باید تنهایی بری و برگردی !
نگاهی به باغ انداختم تاریک بود و تا چشم کار میکرد سیاهی دیده میشد
سانیار سریع گفت: نه دانیار این نمیشه یه چیز دیگه بگو
_چرا طرفداری میکنی ؟ بازی مزه اش به همینه دیگه
_این بنده خدا دست و پاش شکسته درضمن همه جا‌ تاریکه و اینجا‌نا‌اشناست واسش
دانیار پوزخندی زد و سریع گفتم : نه میرم !
عصام رو برداشتم تا برم که دانیار سریع گفت : بدون عصا!
نگاه متعجبی بهش انداختم و سانیار گفت :چی میگی دانیار پاش شکسته بدون عصا نمیتونه بره
_بازی اشکنک داره سرشکستنک داره برادرِ من
سانیار و غزال همچنان اعتراض میکردند و کارشون داشت به بحث کشیده میشد وسط حرفشون پریدم و گفتم : باشه بدون عصا!
نگاه تاسف باری بهش کردم و لنگ لنگان راه افتادم لِی لِی میکردم و تعادلم رو به سختی حفظ میکردم چند قدمی دور شده بودم دنبال تیکه چوبی میگشتم تا بهش تکیه کنم که بالاخره پیدا کردم و کارم‌ یکم راحت تر شد اما همچنان لنگ میزدم😄عقب رو نگاه کردم انگار سانیار هنوز با دانیار بحث میکرد نگاهم رو به جلو دادم تا کله پا‌ نشم و‌بدتر آبرو ریزی نشه هرچی جلوتر میرفتم درخت ها بیشتر میشد و باد شاخه هاشونوبه طرز وحشتناکی تکون میداد نفس عمیق میکشیدم و سعی میکردم به خودم مسلط باشم و زیر لب دانیار رو فحش بارون‌کردم
نیم نگاه دوباره ای به عقب انداختم تصویر دانیارکوچیک شده بود اما معلوم بود تنها قدم میزند و بقیه داخل خانه رفته بودند.
_معلوم نیست این پسره چه کینه شتری داره؟ آخه بگو آدِ سالم نفهم جان من با دست و پای شکسته چجوری کل مسیره به این مخوفی رو برم؟؟ خوبه دکتره و هیچی حالیش نیست 😡
دقتمو به مسیر دادم و منتظر بودم هرچه زودتر به ته باغ برسم و برگردم اما انگار مسیر کش اومده بودسرم رو بالا آوردم تا ببینم چقد مونده تا ته باغ که با دیدن دو چشم براق و خشمگین از ترس خشکم زد...



به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت نهم 

واقعا نمیدونستم چیکار کنم از ترس چشامو بستم و زمزمه وار گفتم :توروخدا به من رحم کن خواهش میکنم
سگ سیاهِ که از پوزه اش آب ریخته بود به طرز وحشتناکی نگاهم میکرد جیغ بلندی کشیدم و خواستم به سرعت بدوم اما با پای شکستم میتونستم نهایتا چند قدمی ازش دور بشم به سرعت دنبالم میدوید و هاپ هاپ میکرد از ترس چشامو بسته بودم ؛ صدای فریاد های سگ که با تکان خوردن شاخه های درخت در هم آمیخته بود سمفونی ترسناکی رو ایجاد کرده بود تعادلم رو به سختی حفظ میکردم که موفق هم نشدم و چوب از دستم افتاد ؛ با شدت روی زمین پرت شدم و از درد چشمامو فشار دادم صدای نفس های سگ ‌رو کنار گوشم احساس میکردم با التماس ازش خواهش کردم کاری بهم نداشته باشه انگار حرفهامو فهمیده بود صدای نفس های عصبیش آروم شد باترس چشم هامو باز کردم بالای سرم نبود چند بار چشامو باز و بسته کردم تا مطمئن بشم نبود که نبود یعنی توهم زده بودم؟ نگاهی به باغ انداختم ظلمات بود و تا چشم کار میکرد درخت های خوابیده ای بود که با باد شاخه هایشان به رقص درآمده بود یاد کابوس هام افتادم صدای جیغ ها ی زن توی سرم سوت میکشید احساس خفقان و ترس به جانم افتاده بود با سوزش دستم نگاهی بهش انداختم گرمای خون رو حس کردم انگار یکی از بخیه ها پاره شده بود لبامو از درد فشار دادم و به درختی تکیه دادم اشک هام روی زخم می ریخت و سوزشش رو بیشتر میکرد باعث و بانی همه ی این اتفاقات دانیارِ سنگدل بود لحظه به لحظه دردم کم که نمیشد زیادتر هم میشد با صدای خش خش برگ ها حضور چیزی رو احساس کردم میدونستم سگی که دیده بودم توهم نبود ...لب هام می لرزید و میترسیدم چشامو باز کنم زیر لب التماسش کردم ولی سکوت کرده بود صدای سوت بلندی رو شنیدم ولی
جرئت نداشتم چشامو باز کنم .
_چشماتو باز کن رفتش
با دیدن دانیار حسابی جا خوردم سریع اشکامو پاک کردم و جم و جور نشستم سرم پایین بود و ساکت بودم خودش سکوت رو شکست و گفت :سگمون وفا به غریبه ها حساسیت داره ! یه سوت واسش زدم دیگه فهمید تو آشنایی کارت نداره
سری تکان دادم و همچنان ساکت بودم عصامو جلوم گرفت و گفت : بگیر جرئتتو کامل کن
و در کمال خونسردی رفت با حرص عصارو پرت کردم و ازجام تکون نخوردم صدای خش خش برگا اومد انگار برگشته بود نگاش نکردم و همونطور که سرم پایین بود حق به جانب گفتم : فکر کردین همیشه حق با شماست؟ آره؟! هر بلایی دلتون میخواد سرِ بقیه بیارید و هرچی هم بشه مهم نیست ؟ واقعا متاسفم واستون
جوابی نداد با حرص گفتم : معلومه باید سکوت کنی چون حرفی واسه گفتن ندارین بیا دستمو...
نگاهم رو بالا آوردم ، دوباره اون چشمای براق و خشن ترس به جونم انداخت و دوباره لال شدم خودمو عقب کشیدم نگاهی بهم انداخت و کنارم نشست ترسم کمتر شده بود آروم گفتم : وفا تویی ...
زبونشو در آورد و تو جاش تکون خورد مثل اینکه ازم خوشش اومده بود و خوشحال بود به ترسم غلبه کردم و دستمو روی سرش کشیدم چشاشو آروم بست اونقدر آروم شده بود که انگار براش لالایی میخوندم
شروع کردم باهاش به حرف زدن از بعضی از آدمهای اطرافم بیشتر منو میفهمید حتی اگرم نمی فهمید چیزی نمیگفت و گوش میداد و شنونده ی خوبی بود چطزی که شاید خیلی احتیاج داشتم دستمو از سرش برداشتم با نگاهش تشکر میکرد و زبونشو بیرون آورد لبخندی بهش زدم و سعی کردم بلند شم به سمت خانه باغ به راه افتادم و وفا هم دنبالم اومد درست مثل یک نگهبانِ کوچولو لبخندی بهش زدم و گفتم : وفا تو از خیلی آدما هم بهتری زبونشو در آورد و پارس کرد با خنده گفتم : اونا حتی تشکر کردنم بلد نیستن...
لنگ لنگان طولِ باغ رو طی میکردم خانه باغ جای جالبی بود با دقت به اطراف نگاه کردم پر از درخت بود و خانه باغ وسط این درخت ها چراغش خودنمایی می‌کرد خونه یاغ ها زیاد بود و با فاصله های گاهی کم گاهی هم زیاد از هم قرار داشتند خونه باغ ِ عمو صالح چند متری با رودخونه فاصله بیشتر نداشت باصدای وفا به خودن اومدم نگاش کردم پارس کرد و به سمت خونش رفت خونش وسط باغ بود و حدودا ۱۰ متری با خونه باغ عمو صالح فاصله داشت بعد از کلی جون کندن دم در خونه رسیدم ، دستمو به میله گرفتم و به سختی پامو روی پله ی اول گذاشتم حواسم به عصا نبود که از زیر دستم در رفت و روی پله ها پرت شدم دوباره با همون دستم زمین خورده بودم و دردش چند برابر شده بود وسط درد خندم گرفت و به خودم گفتم : معیوبِ کی بودی کژال خانوم ؟
عصامو برداشتم و سعی کردم درد رو تحمل کنم اما نمیشد لبامو با قدرت فشار دادم و بلند شدم
_کجا؟ به سمت صدا برگشتم کسی نبود پوفی کردم و گفتم :خاک بر سرم امشب توهمی شدم رفت
یکی ندونه فکر میکنه چیزی زدم 😅
پامو روی پله دوم گذاشتم که دوباره پرسید : کجا؟؟
هم ترسیده بودم و هم عصبانی شدم با خشم عصامو رو زمین کوبیدم و گفتم : چی میگی هاااان؟؟ به تو چه اصن 😑 جنی ؟ روحی ؟ چی هستی تو؟
با صدای خش خش برگا نگاهم به دانیار افتاد رومو برگردوندم و بی توجه بهش از پله پایین اومدم نیم نگاه عصبی بهش انداختم و راه خروج رو پیش گرفتم باید میرفتم هرجا بود بدون دانیار برام بهتر از اینجا بود ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت دهم 

سعی کردم سرعت پامو تند تر کنم یک دفعه بازوم کشسده شد و مجبور شدم بایستم دستمو کشیدم و با عصبانیت گفتم : دستمو ول کن کی بت اجازه داد به من دست بزنی ؟!
پوزخندی زد و گفت : اِ فکر نمیکردم بدت بیاد😏
کارد میزدی خونم در نمیومد صدام بالا رفت و عصبی گفتم : تو راجبِ من چی فکر کردی هان؟؟ از روزی که اومدم انگار دشمن خونیتم حالام که دارم میرم بزار کارمو بکنم
بهش پشت کردم و راه افتادم پشت سرم راه افتاده بود ؛اهمیتی ندادم و لنگ لنگان سرعتمو بیشتر کردم صدای قدم های اونم تند تر شده بود از کارش لجم گرفته بود و سعی میکردم خودمو کنترل کنم نتونستم و یک دفعه برگشتم در جا ایستاد فاصله بینمون به اندازه یک کف دست نبود تمرکزم بهم ریخته بود فاصله گرفتم و گفتم :
میخوام برم دنبالمم نیا چون اصلااا بهت نمیاد بخوای به خاطر رفتارات معذرت خواهی کنی خب؟
سکوت کرد و چیزی نگفت مکث کردم و گفتم : سکوت علامت رضایته از بقیه هم واسه این مدت تشکر کن خداحافظ
برگشتم و راه افتادم دوباره صدای قدم هاشو شنیدم پوفی کردم و بلند گفتم : مگه نشنیدی ؟؟؟
_شنیدم
بی حوصله گفتم : خب دیگه برو پی کارت چی میخوای از جون من؟
_چیزی نمیخوام
خشمگین برگشتم و گفتم : پس چته ؟
شونه ای بالا انداخت و بامزه گفت : وظیفه پزشکیمه
یکم خندم گرفت که سریع جمعش کردم و گفتم : چه ربطی داشت؟
اشاره ای به دستم کرد و گفت : دستت داره خون میاد
پوزخندی زدم و با تمسخر پرسیدم : مهمه مگه؟!
_گفتم که وظیفه پزشکیمه
_وظیفه شناس شدی این وقتِ شب؟
شونه ای بالا انداخت و حق به جانب گفت: بودم !
_آره از وظیفه شناسیته که بیمارو تا ته باغ بی عصا میفرستین بره و بیاد تازه فهمیدم ببخشید
_بایست تا وسایلمو بیارم
بی توجه بهش راهمو از سر گرفتم
_نشنیدی؟
اهمیتی ندادم ؛ سریع به طرف ماشینش رفت توجهی نکردم و راهمو ادامه دادم دست زخمیم کشیده شد و درد به جانم افتاد ؛ آخم بلند شد و با خشم دستشو پس زدم
عصبی گفت : ببخشید حواسم نبود توام بایست دیگه
_به تو چه هان؟ نمیخوام الان وظیفه شناس شی واسه من اصن فکر کن امشب دکتر نیستی
_نمیتونم فکر کنم نیستم وقتی هستم
پوفی کردم و گفتم : من نمیدونم هر‌کاری میخوای بکن فقط دنیال من راه نیفت
_ چقد سرتقی دختر یه دقه صبر کن زخمتو ببینم بعدش هرجا خواستی برو
به اجبار قبول کردم و در ماشین رو باز کرد لبه ی صندلی نشستم و دست به کار شد زخممو ضد عفونی کرد و از درد چشمامو بستم نگام کرد و گفت : وقتی جو گیر میشی میری پایین جاده همین میشه
خواستم بلند شم که گفت : بشین حالا چه زود هم بش برمیخوره
زخمو بخیه زد و بست نگاهی به دستم کردم و تشکرکوتاهی کردم دست به عصا شدم که بلند بشم یک دفعه درو بست دستمو به سمت دستگیره بردم قفل بود عصبی به شیشه زدم و گفتم : درو وا کن چیکار میکنی؟؟خل شدی ؟
سریع رفت پشت فرمون نشست و راه افتاد دیگه فهمیدم کله خر تر از خودم دانیاره با عصبانیت گفتم :
چیکار میکنی؟ بایست ببینم ؛ مگه نگفتی زخممو میبندی و میرم ؟؟؟
با خونسردی گفت : الانم میگم
_پس بایست دیگه
جوابی نداد بلند گفتم :مگه کری؟؟
_الانم میگم هرجا میخوای بری دارم میبرمت
با تمسخر گفتم : اِع اینطوریه؟ ادای آدمای مهربونو واسه من در نیار همینجا نگه دار
_نگه نمیدارم
_ باشه نگه ندار منم خودمو پرت میکنم پایین یه عمر عذاب وجدان میفته گردنت
سریع تر از من دستشو روی دست گیره گذاشت بازوش روی قفسه سینه ام بود نفسم بند اومده بود و لال شدم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم عصبی گفتم : چیکار میکنی
_هیسسس
_یعنی چی ؟ به تو چه اصن زندگی خودمه
چیزی نگفت و بیشتر حرصم در اومد سعی کردم خونسرد باشم آروم تر گفتم : پس دستتو بردار
_نمیشه
دوباره صدام بالا رفت و گفتم :چرا؟؟
_بهت اعتمادی نیست!
نفسمو با حرص بیرون دادم و ترجیح دادم ادامه ندم چون بحث فایده نداشت در عوض دستشو گرفتم و سعی کردم از دستگیره جداش کنم که ماشین کمی منحرف شد ؛ با عصبانیت گفت: چیکار میکنی دیوونه؟ الان جفتمونو به کشتن میدی
یادم به صحنه ی تصادفی افتاد که عکس هاشو نشونم داده بودند ترس شدیدی توی دلم افتاد و بدون حرف دستشو ول کردم و تا خونه دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد.



به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت یازدهم 

دم در خونه رسیدیم و پیاده شدم ؛ دانیار کلید انداخت و وارد شدیم به اتاق غزال رفتم‌و روسریمو در آوردم درو قفل کردم و سعی کردم یکم مغزمو آروم کنم تقه ای به در خورد و داینار گفت : من میرم خونه باغ پیش اونا درم قفل میکنم خداحافظ.
با صدای بسته شدن در خیالم راحت شد و قفل درو باز کردم روسریمو یه گوشه پرت کردم و رفتم پای تلوزیون کانال هارو بالا و پایین میکردم ولی چیزی دست گیرم نشد بی حوصله خاموشش کردم و به آشپزخونه رفتم غذای من درآوری درست کردم و اتفاقا خوش مزه هم شده بود دست مریزادی به خودم گفتم و برای خواب به اتاق رفتم زودتر از اونچه فکرشو میکردم خوابم برد.
با هجوم نور آفتاب چشمامو باز کردم کش و قوسی به بدنم دادم و به سختی از تخت جدا شدم دست و صورتمو شستم و چند لقمه ای صبحانه خوردم و به حیاط رفتم ؛ روی سکوی ستاره ها نشستم و این بار به آفتابی که کم و بیش هم چشمم رومیزد نگاه کردم
در باز شد و دانیار در چارچوب در ظاهر شد سلامی کردم و خواستم برم داخل که گفت :
الان میرم به بقیه هم گفتم شب بیان اما اگه خودت میخوای زنگ بزن به غزال بیاد پیشت
شماره غزال رو برام گذاشت و به گوشی ساده ای اشاره کرد و با پوزخند گفت : سانیار اینو واست گرفته اینم شماره ی غزال
به اتاقش رفت و بعد از تعویض لباس هاش رفت این تنهایی برام خوب بود و تصمیم نداشتم به غزال زنگ بزنم بیشتر دلم میخواست به این چند وقت فکر کنم ب دغدغه و حضور کسی.
حوالی غروب در رو زدن به خیال اینکه غزال اینا باشن درب رو باز کردم ، با دیدن پسر جوان تعجب کردم لبخندی زدم و گفتم : بفرمایید
_سلام ببخشید مزاحم شدم سانیار هست؟
_نه الان نیست شب میاد
_ممنون ؛ ببخشید شما فامیلشونین؟
نمیدونستم چی بگم بلاتکلیف مونده بودم ناچارا گفتم:
_قبلا هم گفتم من مهمونشونم
_مجددا خوش اومدین لطفا هر وقت سانیار اومد بگید به من زنگ بزنه
_باشه فقط شما؟
_سایمان هستم
_باشه بهش میگم
_ممنون خدافظ
چند ساعتی بعد از اومدن سایمان افراد خونه از راه رسیدند جویای احوالم شدند اما زیاد پاپیچم نشدند گویا دانیار همه چیز رو براشون تعریف کرده بود .
شب شده بود و هرکس به کار خودش مشغول بود سانیار مشغول تماشای تلوزیون بود صدامو صاف کردم و گفتم :
آقا سانیار یه آقایی به اسم سایمان اومدن دم در گفتن اومدین بگم‌ بهش زنگ بزنید
غزال پرسید : نگفت چی کارش داره؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم : نه فقط گفت بگم بهشون
غزال روبه سانیار کرد و پرسید: چیکارت داره؟!
_چیز مهمی نیست راجب قهوه خونه است عمو صالح پرسید:
_چطور بابا ؟
_قرار بود برم باش کار کنم یادم رفت بهش بگم نمیتونم بیام
_آها خب غزال بابا سفره رو بیار ، شام بخوریم دانیار هم الان دیگه باید برسه
غزال چشمی گفت و به کمک‌خاله آمینه به اشپزخونه رفت
با اومدن دانیار شام رو خوردیم و غزال که خسته بود به اتاقش رفت سانیار هم زنگی به سایمان زد و رفت پیشش ، به حیاط رفتم و روی سکوی ستاره ها نشستم رفیق شفیق این چند وقت من شده بود ستاره ای پر رنگ توجهم رو جلب کرد به چشم من از همه پر رنگ تر بود ولی سو سو میزد و نورش کم میشد مثل صدای خنده های زنی در کابوس هایم جیغ می کشید نوری بود که بی نور میشد حکایت ستاره ها و خواب های من یکی بود با صدای غزال نگاهمو از ستاره ها گرفتم و به داخل نگاه کردم
_مامان گردن بند منو ندیدی؟؟
خاله آمینه‌نگاهی به اطراف کردو گفت : همون که ستاره بود؟
_آره آره همون ندیدیش ؟ هرچی میگردم نیستش
خاله نگاه دوباره ای انداخت و گفت : نه مادر آخرین بار کجا گذاشتیش؟
_دقیق یادم نیست ولی فکر کنم روی میزم بود
_خوب همه جارو گشتی ؟!
غزال پوفی کرد و گفت : آره همه جارو‌ گشتم انگار آب شده رفته تو زمین بزار از کژال بپرسم شاید دیده باشه
به حیاط اومد و پرسید : کژال یه گردن بند شکل ستاره داشتم حالا نیستش تو ندیدیش؟
سری به علامت منفی تکون دادم و گفتم :نه میخوای باهم بگردیم؟ شاید پیدا شه
_نه عزیزم تو همینجوریشم به پات فشار اومده نمیخواد‌ همه جارو هم گشتم اصلا نیست که نیست من‌ میرم داخل
هوا یکم سرد شده بود بلند شدم و وارد خونه شدم صدای بحث دانیار و غزال از اتاق میومد تقه ای به در زدم وداخل شدم دانیار با خشم‌نگاهی بهم انداخت باز نمیدونستم به کدوم گناه در دادگاه دانیار متهم شدم دانیار خواست حرف بزنه که غزال سریع گفت : دانیاااار!!
دانیار خشمگین نگاهش کرد و گفت :
ساکت غزال!بزار حرفمو بزنم
غزال پوفی کرد و سکوت کرد دانیار با خشم نگام کرد و پرسید :کجا گذاشتیش؟
مات و مبهوت نگاهش کردم و گفتم : چیو؟
حق به جانب گفت : خودتو به مظلومیت نزن که تاثیری نداره
شونه ای بالا انداختم و گفتم : من واقعا نمیفهمم چی میگی ؟
_بایدم خودتو اینقدر قشنگ به کوچه‌علی چپ بزنی
غزال وسط حرفش پرید و با حرص گفت : بِراااا(برادر)
_تو هیچی نگو که از اولشم بهت گفتم باور نکردی
با عصبانیت بهم نزدیک شد و گفت : عین بچه ی آدم میگی یا وسایلتو بگردم
با صدای بلند تری گفتم :نمیفهمم چی میگی میفهمی ؟؟!
یقمو گرفت و با چشمایی که حالا از خشم‌ گرد شده بود گفت : پس یه جوری میگم بفهمی ببین من خوب تو و امثال تورو میشناسم گردن بند غزالو کجا گذاشتی ؟؟هاان؟!!
دنیا روی سرم آوار شد باورم نمیشد در دادگاه دانیار اتهامم دزدی بود توی این دادگاه سر بیگناه اتفاقا بالای دار میرفت...
با خشم دستشو پس زدم و یقمو آزاد کردم ...







به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت دوازدهم

انتظار هر چیزی رو داشتم به جز تهمت دزدی زبونم قفل شده بود و حرفی برای گفتن نداشتم غزال به سمتم اومد و سراسیمه گفت : کژال تورو خدا ببخشید این چرت میگه بیا بریم بیرون الان عصبیه
دانیار فریاد زد : حقیقته حقیقت ! حالا ببین کی گفتم
بغضمو قورت دادم و دست غزال رو پس زدم و با عصبانیت گفتم : ببین آقایِ به اصطلاح محترم تا امروز هرچی حیاپایی کردم واسه این بود که میزبانی و منم مهمون ناخونده و هیچی بهت نگفتم ولی صبر منم اندازه ای داره تا یه جایی جواب توهیناتو نمیدم
وسط حرفم پرید و گفت : چی میخوای بگی مثلا ؟؟ هان؟ اینکه برنداشتی ؟؟ اینکه خبر نداری؟؟ من پشت گوشام مخملیه؟!
عصبی شدم و بغض راه گلومو بسته بود نمیتونست هر توهینی دلش میخواد بکنه بغضمو قورت دادم و با صدای لرزون فریاد زدم : من دزد نیستم اینو تو‌ گوشات فرو کن دکتر !
به حالت مسخره و تحقیر آمیزی کَف زد و گفت : بِراووُ چه نمایش نامه ی قشنگی شد دوره ی بازیگری دیدی ؟
انگشت اشاره اشو تهدید آمیز بهم نزدیک کرد و ادامه داد : فکر کردی باور میکنم ؟؟!
چشمامو بستم و فریاد زدم : هر غلطی دلت میخواد بکن!
دیگه اون خونه جای من نبود به سمت در رفتم ، دانیار با خشم در رو بست به سمتش برگشتم با وجود فاصله ی کمِ بینمون داد زد : نشنیدم چی گفتی !
توی چشماش زل زدم و گفتم : همون که شنیدی حالام دستتو بردار میخوام برم
دستشو توی پیشونیش کوبید و عصبی گفت : لا اله الا الله شیطونه میگه...
دستشو با ضربه از روی در پرت کردم و گفتم :
چی میگه هان؟؟!
نفس عمیقی کشید و با فک منقبض شده گفت : اول پس میدی بعد هر گورستونی خواستی میری .
بغض راه نفسمو بسته بود و زبونم لال شده بود غزال ملتمسانه به دانیار گفت :
داداش بس کن داری اشتباه میکنی من مطمئنم اون برنداشته به خدا پشیمون میشی از حرفات.
دانیار دستشو عصبی بالا آورد و رو به غزال گفت : غزال تو ساکت که مقصرِ همه ی اینا خودتی
بغضمو قورت دادم و با تمام وجود داد زدم: آره مقصره چون به منِ بدبخت جا داد ؛ چون منو مثل خواهرش دوست داشت ؛ چون تو نخواستی ولی اون خواست آره مقصره چون تو بدی اون خوبه چون همه چیز اونی نیست که تو میخوای مقصره ! آره؟؟!
اشک هام امانم نمی داد‌ و یکی بعد از دیگری روی گونه هام می ریخت نباید ضعف نشون میدادم اشک هامو با بیرحمی پس زدم و به سرعت از خونه بیرون اومدم صدای قدم های تندِ غزال و دانیار شنیده میشد هاج و واج به کوچه ها نگاه کردم وقت زیادی نداشتم اگه قایم نمی شدم بهم میرسیدن سریع توی یه کوچه رفتم و خودمو پنهون کردم حضور کسی روپشت سرم احساس کردم ترسیدم و آه از نهادم برخاست ؛ همه ی نقشه هام نقش بر آب شده بود ؛ صدای نفس های تندم سکوت شب رو بهم زده بود و جرئت نداشتم برگردم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت سیزدهم

با ترس برگشتم ؛ با دیدن سایمان نفس راحتی کشیدم و با لبخند مصنوعی گفتم : سلام
نگاهی به اطراف کرد و پرسید : اتفاقی افتاده؟!
دستپاچه گفتم : نه چه اتفاقی
_آخه وقتی اینطوری با رنگ پریده وسط کوچه ایستادین حتما یه چیزی شده
هول کردم و سریع گفتم : اومده بودم دنبال اقا سانیار کارشون داشتم
سری تکون داد و گفت : پس صبر کنید بگم بیاد
ناچارا قبول کردم ، جواب یهوییم به دادم رسیده بود دیدن سانیار بهتر از گیر افتادن بود گرچه‌دانیار و غزال هم همین حوالی بودند و یحمتل سر می رسیدند ؛ انتخاب بین بد و بدتر بود...
چند دقیقه ای گذشت و سانیار بیرون اومد با دیدنم لبخندی زد و گفت : سلام؛ خیر باشه حتما خیلی واجبه‌ که صبر نکردی بیام خونه.
چه خیری هم بود لبخند کجی زدم ‌و گفتم : راستش نمیدونم چجوری بگم اومدم ازتون خداحافظی کنم...
با تعجب پرسید : خداحافظی؟! چرا؟!
سرمو پایین انداختم و اروم گفتم : دارم میرم
_کجا آخه؟ چی شده کژال؟
درمانده گفتم : نمیدونم هرجایی غیر از این جا
_آخه تو که جایی رو نداری دختر اصلا چرا باید بری بگو ببینم چی شده؟؟دانیار حرفی زده؟
سرمو پایین انداختم و بغضمو قورت دادم چطور باید راستش رو بهش میگفتم نمیدونستم چند جمله ای به ناچار سرِ هم کردم ؛ جمله هارو یه بار مرور کردم و گفتم : راستش من برای خدافظی اینجا نیومدم از دست برادرتون فرار کردم
یکم خندش گرفت که سریع جمش کرد وگفت : فرار ؟؟
آروم گفتم : آره...
_آخه چرا؟
+میخوای بهت بگم چرا؟؟
با شنیدن صدای دانیار آه از نهادم برخاست و تمام تلاش هام جلوی چشمم دود شد رفت هوا نیم نگاه تحقیر آمیزی بهم انداخت و گفت : میدونستی وقتی فرار میکنی جرمتو سنگین تر میکنی 😏
سانیار وسط حرفش پرید و گفت : یکیتون درست بگه ببینم چی شده ؟
دانیار با عصبانیت گفت : از خودش بپرس
سانیار بی حوصله گفت : بابا نصف جونمون کردین کژال بگو ببینم چی شده؟
آروم گفتم : گردن بند غزال گم شده
سانیار شونه ای بالا انداخت و گفت : خُب
خجالت زده گفتم : میگن من برداشتم
دانیار تحقیر آمیز گفت : میگن؟؟ یعنی هنوزم میخوای بگی من برنداشتم؟
نگاهی پر از خشم و تنفر بهش انداختم و ترجیح دادم با سکوتم سیلی محکمی به صورت سرد و بی روحش بزنم
سانیار با تعجب گفت : دانیار این مزخرفات چیه که میگی ؟
_من مزخرف میگم یا این دختره ی....
سانیار فریاد زد _سااااکتتتت شو دانیار صد بار بهت گفتم زود قضاوت نکن پشیمون میشی
دانیار لجبازانه گفت : پشیمون نمیشم
_مطمئنی ؟
دانیار چیزی نگفت که سانیار با لحن گوشزدانه ای گفت :
گردن بند غزال قفلش خراب بود به من گفته بود ببرم درستش کنم چند روز پیش من برش داشتم درست که شد دیگه یادم رفت بزارم سرجاش
غزال با تعجب گفت : اع بِرا (برادر) دست تو بود؟
سانیار سری به نشونه ی تایید تکون داد ؛ دانیار پوزخندی زد و گفت : اگه دست تو بود چطور خوده غزال نمیدونست؟
سانیار پوفی کرد و گفت : چونکه موقع رفتن از رو میز برش داشتم و غزال خواب بود دیگه ام یادم رفت بهش بگم‌بازم سوالی هست؟!
دانیار سکوت کرده بود و حرف نمیزد انگار بدجوری تیرش به سنگ خورده بود نفس راحتی کشیدم و نیم نگاه پیروز مندانه ای بهش انداختم حرفی نزد و رفت...
سانیار هم به دنبالش رفت ؛غزال نگاهی بهم انداخت و گفت : کژال به خدا شرمندم من از اولشم بهش گفتم اشتباه میکنی ولی یه دنده است میدونی که تو ببخش...
لبخند تلخی زدم و گفتم : عیب نداره ! آدم وقتی به عنون یه غریبه میره خونه ی کسی باید خیلی چیزا رو هم در نظر بگیره
_کژال توروخدا نَریا دانیار یه اشتباهی کرد
_میدونم ولی دیگه واسه من تموم شد...
ملتمسانه گفت : کژال خواهش میکنم همین یه بار ببخش جونِ غزال
یادم به بازی دیشب و بلاهایی که سرم آورد افتاد و غزالی که فکر میکرد همین یک بار برای بخشیدن برادش کافیست..
ضربه ای به شونم زدو گفت : جون غزا نگو نه
_اع قسم نده
_قبوله پس؟؟ برمیگردی؟؟
لبخندی بهش زدم و راهی خونه شدیم.


به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت چهاردهم

دانیار چند روزی پیداش نشده بود به گفته ی سانیار خونه باغ بود مدام قیافه ی اونروز دانیار جلوی چشمم میومد و یاد تهمتهاش می افتادم سکوی ستاره ها دیگه خلوتگاهم شده بود خلوتگاهی که رفیق شفیقش سانیار بود چه با حرف چه با سکوت معنا دارش.
اون شب انگار شبِ سکوتِ سکو بود نیم نگاهی به سانیار انداختم ؛ عمیقا به آسمان خیره شده بود انگار هیچ چیزی در اطرافش نبود نگاهمو ازش گرفتم و دوباره به آسمون نگاه کردم خودش سکوت رو شکست و گفت :
_دانیار بچه که بود هم وقتی اشتباه می کرد دلش میخواست تنها باشه بعدش پشیمون میشد نمیتونم بگم از دستش دلخور نباش چون تهمت زده و دلتو شکونده ولی ازت میخوام اگه خواست باهات حرف بزنه بهش گوش کن همین .
سری به نشونه باشه تکون دادم و پرسیدم :
_میتونم یه سوال بپرسم؟
نگاهشو از آسمون گرفت و گفت : حتماً
_چرا اینقدر با من بده؟
نفسشو بیرون داد و گفت : قصه اش طولانیه بزار دوتا چایی بیارم و مفصل واست تعریف میکنم
پس از من بدش میومد ! اون هم خیلی مفصل دقایقی بعد سانیار سینی به دست کنارم نشست لیوان هامونو برداشتیم و سانیار شروع کرد :
_قصه برمیگرده به چند سال پیش یه روز که بابامون داشته از خونه باغ برمیگشته یه دختری هم سن سالِ الانِ تو رو میبینه حالا کم و بیش اشو دقیق نمیدونم ولی همین حول و حوش بوده خلاصه این دخترا هراسون از بابا کمک‌ میخواد که چند نفر دنبالمن و اگه کمکم نکنی میکشنم بابای منم قبول میکنه و میارتش خونه
اون موقع من ۲۰ سالم بود دانیار هم ۱۷ اینا بود یه مدت این دختره که اسمشم کیمیا بود یه مدتی پیش ما موند
قلپی از چاییم خوردم و گفتم : خُب..
_یه مدت که گذاشت وسایلمون کم کم گم می شد یه سریاش پیدا میشد یه سریاش هم نه بهش شک کردیم تصمیم گرفتیم کیمیا رو بفرستیم خونه باغ که یه وقت بهش تهمت نزنیم تو این مدت هم دادا (مامان) هم دانیارو میفرستاد غذا ببره واسش
با تعجب گفتم : کار اون بود ؟
قلپی از چایی اش خورد و گفت : صبر کن‌ میگم ؛ بعد یه روز دانیار نیومد خونه مامان کلی نگران شد و منو فرستاد برم دنبالش
_چی شده بود؟؟😧
_دانیارو گیر انداخته بود و با چاقو تهدیدش میکرد یه خواستهای نابجایی داشت که دانیار زیر بارش نمیرفت
_وااای بعدش چی شد؟
_هرچی در زدم درو وا نکرد درو محکم هل دادم و دیدم دست های دانیارو با طناب به صندلی بسته و روی دهنشم یه چسب گنده زده بود کیمیا به زور بهش نزدیک شده بود که با دیدن من عقب کشید وچاقو رو با دست های لرزونش به سمتم گرفته بود
زورم بهش چربید و چاقو رو ازش گرفتم ولی دست هاشو محکم نگه داشتم فرار نکنه بعدش دانیارو باز کردم و با طناب کیمیا رو بستم
دستی زدم و گفتم :ایول بابا
لبخند تلخی زد و گفت : دختره ی بی سر و پا خیلی داداشمو اذیت کرده بود دانیار با دیدنم فقط پرید تو بغلم مثل بچه ها...
_میفهمم خیلی سخته‌‌‌..خوب شد به خیر گذشت آخرش گرفتنش؟
_آره خوب شد گذشت واقعا...دزدی وسایل هم کاره خودش بود آخرش پلیس اومد دست گیرش کرد و از دستش راحت شدیم.
_نفهمیدین اصلا از کجا پیداش شده بود؟
_چرا ..خودش که به پلیس اعتراف کرده بود و تحقیقات دیگه ای که خوده پلیس انجام داد نشون میداد یه باند دزدی بودن و کارشون همین بوده از مظلومیت دخترا و زود باوری امثال پدرمن استفاده کنن
_چه جریانی پشتش بوده پس ! مکثی کردم و ادامه دادم: پس واسه همین برادرتون از من بدش میاد فکر میکنم منم یه کیمیای دیگه ام ...
سری تکون داد و گفت : متاسفانه آره
شونه ای بالا انداختم و گفتم : نه میتونم بگم حق داره و نه میتونم بگم هیچ حقی نداره
لبخندی زد و گفت :
_واسه همین میگم به حرفاش گوش کن 🙂 من میدونستم دردش چیه دیگه الان تو هم میدونی
باشه ای گفتم و به فکر فرو رفتم با شنیدن حرفای سانیار دلخوریم کمتر شده بود و کمی میتونستم به دانیار حق بدم اما فقط کمی ....
با صدای در از افکارم بیرون کشیده شدم دانیار خسته تز از هر وقتی که دیده بودمش در چارچوب در ظاهر شد ....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت پانزدهم

سریع از جام بلند شدم و لنگ لنگان راه افتادم که گفت:
_صبر کن حوصله ی بحث کردن نداشتم اهمیتی ندادم و به راهم ادامه دادم بلند تر گفت : آره قبول دارم اشتباه کردم
سرمو برگردوندم و با خونسردی گفتم :
_ باشه من که چیزی نگفتم ؛ شب خوش !
به سرعت خودشو بهم رسوند و توی چند قدمیم قرار گرفت پوفی کردم که گفت : ولی واسه کارم دلیل داشتم
بی حوصله گفتم : باشه شب خوش
بلند گفت : دارم بات حرف میزنما!
خونسرد گفتم : اع ببخشید نمیدونستم اعلی حضرت ادامه بدین
_نمک نریز ؛ جدی ام سری تکون دادم و ادامه داد : مخلص کلام جایی نمیری !
شونه ای بالا انداختم و گفتم : ولی میرم توام نمیتونی واسم تعیین تکلیف کنی
_من که عذر خواهی کردم چرا لجبازی میکنی؟ اونوقت همه از چشم من میبینن میفهمی ؟!
پوزخندی زدم و گفتم :میبینی ؛ بازم به فکر خودتی
مشتشو به دیوار کوبوند و گفت : آره اصلا به فکر خودمم همیشه بودم ولی توام جایی نمیری
بلند تر از خودش گفتم : زوررره؟؟؟!
تو چشام زل زد و گفت :هرکاری دوست داری بکن
با عذر خواهیش دلخوریم کمتر شده بود اما به روی خودم نمی آوردم برای همین یکم با موندنم مخالفت کردم و بعدش راضی شدم ولی همش سوری بود هم خودن میدونستم هم خدای خودم که دلم میخواست بمونم آخه کجا میرفتم ؟ جایی رو واسه رفتن نداشتم...
روزها پشت سر هم میگذشت و دانیار کمتر پاپیچم میشد در واقع این بی تفاوتی اش از هر رفتارش برای من بهتر بود دست و پام جوش خورده بود و گچش رو باز کرده بودم حال جسمیم بهتر شده بود اما جای زخم های روحم هنوز درد می کرد و لبخندی داشتم که نقاب میزد به ناخوشی های درونی ام...
به عید نوروز نزدیک شده بودیم و حال هوای روستا کم کم بهاری شده بود ؛ بوی عید میتونست یکم حالمو تازه کنه مثل شکوفه هایی که متولد میشد دست نوازشی هم به سر من میکشید.
با غزال به خرید عید رفتیم غزال خودشو توی آینه نگاه کرد و چرخی زد و رو به من گفت :
چطوره کژال؟
نگاهم به لباس خوش رنگ و زیبای غزال دوخته شد خیلی بهش میومد با لبخند گفتم : عالیهه خیلی بهت میاد همینو بگیر
چشمکی زد و به پشت سرم اشاره کرد و گفت :
کژال اون چطوره؟
نگاهی به لباس بنفش رنگ انداختم و گفتم : خیلی قشنگه
با خنده گفت :اونم واسه تو میگم بیاره پرووش کنی
لبخند مصنوعی زدم و گفتم : نه من نیازی ندارم مال خودتو حساب کن بریم.
لب و لوچه اشو به حالت مسخره وا رفته کرد وکش دار گفت :
کژاااال!
نوچی کردم ؛ سقلمه ای بهم زد و گفت : میزنمتا ! میپوشی حرف نباشه.
باخنده گفتم : همچین میگه میزنمت انگار نزده
_ خب حالا از آب گل آلود ماهی نگیر برو تو اتاق تا واست بیارمش
ناچارا منتظر لباس شدم و چند دقیقه بعد لباس رو آورد پوشیدمش رنگش خیلی بهم میومد اما روم نمیشد اینطوری خرید کنم احساس خجالت میکردم با صدای در به خودم اومدم غزال گفت:
کژال پوشیدی؟ بیا بیرون ببینمت
بدون حرف بیرون رفتم غزال با دیدنم انگار شوکه شده بود با تعجب گفتم : چت شد دختر؟
با همون چشای گرد شده اش گفت : فکر نمیکردم اینقد بهت بیاد چه نااااز شدی 😍
پرید و بغلم کرد با خنده گفتم : پس چی فکر کردی فقط خودت خوشگلی ؟
_من غلط بکنم من میرم حساب کنم تا تو آماده شی
باشه ای گفتم و برای تعویض لباس رفتم توی آیینه نگاهی به خودم انداختم غزال درست میگفت!
بعد از خرید های دیگه به خونه برگشتیم و به خاله آمینه در کارهای باقی مونده کمک کردیم غزال در قابلمو رو گذاشت و گفت : اینم تموم شد ؛ حالا میتونیم استراحت کنیم بیا بریم
_باشه بزار سالادو بزارم تو یخچال
به پیشنهاد غزال آلبوم های خونوادگیشونو باز کردیم و مشغول دیدن عکسا شدیم توجهم به اسب سفیدی جلب شد زیبایی عجیبی داشت که نگاهم رو روی خودش میخکوب کرده بود


به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت شانزدهم


_غزال این عکسو کی گرفته؟
لبخندی زد و گفت : سانیار گرفته خوشگله نه؟
نگاه دوباره ای بهش انداختم و گفتم : خیلیییی
غزال با هیجان گفت : دوست داری سوارش بشی؟
با خوشحالی پرسیدم : میشه یعنی ؟!
_معلومه ! چرا نشه؟
با کنجکاوی پرسیدم : راستی کجاست ؟غزال چطور تاحالا ندیدمش ؟
با خنده گفت : بابا دوماهی بود قرضش داده به کدخدا تازه پسش گرفته ، حالا بریم سواری ؟
با تعجب گفتم :امروز؟!
_آره تا شب نشده میتونیم بریم به بچها هم بگیم بیان
با خوشحالی گفتم : باشه اگه بشه بریم که عالیه 
گوشیشو در آورد و گفت :پس صبر کن زنگ بزنم
غزال با سانیار و دانیار هماهنگ کرد و قرار شد یک ساعت دیگه که اون ها هم کارشون تموم شده همگی خونه باغ باشیم با غزال پیاده به سمت خونه باغ راه افتادیم کمی با وفا بازی کردم غزال با لب و لوچه ی آویزون از خونه بیرون اومد و گفت :سانیار نمیاد
دستمو از سر وفا برداشتم و گفتم : اع چرا پس ؟
شونه ای بالا انداخت و گفت : یه کاری واسش پیش اومده وگفت تا برسم دیر میشه فقط دانیار میاد
پوفی کردم و چیزی نگفتم کاش میومد ولی کاره دیگه خبر نمیکنه ، به طرف اسب رفتم و نگاش کردم از عکسشم خوشگل تر بود یال های بلند و سفید رنگش که تا پیشونیش هم کشیده شده بود با چشمای قهوه ای رنگش که مژه های بلندی داشت نگام کرد با خنده گفتم : چقده شما خوشگلی آخه😍
غزال با خنده به شونم زد و گفت : بیا ببرمت سواری خواهر عقده ای نشی 😄
خندیدم و دستمو به سر اسب کشیدم چشاشو باز و بسته کرد و رضایت توی نگاهش پیدا بود غزال دستی به بدنش کشید و چیز هایی به کردی گفت که نفهمیدم رو به من گفت : اسمش بانوئه انصافا هم خیلی خانومه.
با صدای ماشین سرمو برگردوندم دانیار بود ، پیاده شد و به سمتمون اومد سلام آرومی کردم و دیگه چیزی نگفتم غزال روبه دانیار گفت:بِرا(داداش) یکم سواری یاد کژال بده من برم شام درست کنم تا اومدم چیزی بگم غزال حرفشو زده بود و مهلت نداد چیزی بگم و به سرعت به سمت خونه رفت اعصابم خورد شده بود ولی چاره ای نداشتم دانیار نزدیک شد و دستی به سر بانو کشید و کمی قربان صدقه اش رفت رابطه بامزه ای داشتن که خندم گرفت و با خنده نگاهشون کردم به سمتم برگشت و نگام کرد جدی پرسید : چیز خنده داری دیدی؟
خندمو سریع جمع کردم و گفتم : نه
سری تکان داد و با سکوتش ضایعم کرد به خودم و خنده ی بیجام لعنت فرستادم کمی مکث کرد و شروع کرد به یاد دادن اشاره ای به زین کرد و گفت : اول پاتو بزار اینجا و دستتو به افسار بگیر و سعی کن با یه پرش خودتو روی اسب سوار کنی 
پامو به گفته دانیار روی زین گذاشتم ولی سخت تر از چیزی بود که گفته بود مخصوصا که دست و پام هنوز استحکام لازم رو نداشت نمیتونستم تعادلموحفظ کنم پایین اومدم و گفتم : نمیشه می افتم 
به اطراف نگاهی کرد و به ناچار گفت : دستتو بزار رو شونه ام و برو بالا
مبهم نگاش کردم که گفت :مگه نمیخوای سوار شی ؟
به خودم اومدم و سری به نشانه تایید تکان دادم با تردید به سمتش رفتم و پامو روی زین گذاشتم ؛ دستمو رو شونش گذاشتم و سعی کردم با یه پرش سوار بشم اما افاقه ای نکرد و به عقب پرت شدم چشمامواز ترس به هم فشار دادم و منتظر ضربه محکم به کله ام بودم چشامو بیشتر فشار دادم و دیدم خبری نیست آروم چشامو باز کردم و خودمو تو بغل دانیار دیدم هول شدم و نفسم به شماره افتاده بود با تته پته گفتم :چیزه..نشد..ببخشید سکوت کرده بود و نگام میکرد بی توجه به بهتش سریع خودمو از بغلش بیرون کشیدم تموم تنم میلرزید و صورتم داغ شده بود نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم دوباره امتحان کنم نیم نگاهی به دانیار انداختم همچنان در سکوت نگام میکرد با دست پاچگی در حالی که صدام می لرزید و خیلی محسوس حال درونم رو لو میداد گفتم : میشه یه بار دیگه بگین باید چیکار کنم؟
به خودش اومد و آروم گفت :باشه...
به سمتم اومد و نگاهی بهم انداخت صورت داغم گواه این بود که لپ هام سرخ شده سرمو پایین انداختم و گفتم :اول پامو میزارم رو زین 
گلوشو صاف کرد و گفت : آره اول پاتو بزار اینجا بعد دستتو بزار رو شونم یه تکیه گاهه یه فشار کوچیک بده و افسارشو محکم بگیر و با یه حرکت سوار شو
پامو که یکم می لرزید روی زین گذاشتم وبا شرمندگی دست لرزونمو دوباره روی شونش گذاشتم نفس عمیقی کشیدم و دانیار سریع گفت : حالا افسارو سفت بگیر بپر 
از ترس افتادن با تمام وجود افسارشو گرفتم و پریدم بالاخره سوار شدم و باورم نمیشد نفس راحتی کشیدم و دانیار گفت : حالا صاف بشین تا آروم راهش بندازم
دستمو به افسارش گرفتم و بانو حرکت کرد ؛بانو در سکوت راهشو میرفت و منم محو تماشای اطراف شده بودم درخت های بلندی که کنار هم ایستاده بودند و آسمون صافی که آرامش رو به جان هرکسی تزریق میکرد از خونه باغ فاصله گرفته بودیم و بالای روستا بودیم صدای جیک جیک گنجشک ها به خوبی به گوش میرسید صدای آواز گنجشک ها با صدای شر شر آب رودخانه در هم آمیخته بود و‌نسیم خنکی که به صورتم میخورد حس آرامشم رو دوچندان میکرد نگاهی به دانیار انداختم انگار خسته شده بود اینو از قدم های نسبتا کش دارش متوجه شدم کلی با خودم کلنجار رفتم و درآخر تصمیم گرفتم بهش بگم صدامو صاف کردم و گفتم : شما دیگه خسته شدین من پیاده میشم شما سوار شید.
لبخندی زد و گفت : مهربون شدی !
اخم هام توی هم رفتو به روی خودم نیاوردم و خونسرد گفتم : بالاخره حس انسانیت که دارم الان شما خسته شدین اینطوری درست نیست همین.
بانو‌رو نگه داشت و مستقیم نگام کرد ضربان قلبم تند شده بود انگار دنبالش گذاشته بودن که اینقدر تند میزد نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم افسارشو گرفتم و پامو به سمت زین بردم 
سریع گفت : نیازی نیست ؛ من خسته نیستم
بهش اشاره ای کردم و گفتم : اما ظاهرتون اینو نمیگه!
_ظاهر من یکم غُلُو میکنه ولی اینم راه داره
شونه ای بالا انداختم و گفتم : چه راهی ؟
_ یکم استراحت کنیم 
_موافقم 
با احتیاط از بانو پیاده شدم تا دوباره دسته گل به آب ندم کنار رودخانه نشستیم و بانو هم که حسابی تشنه بود دلی از عزا در آورد به رودخونه نگاه کردم آب حرکت میکرد و میرفت درست مثل روزهای عمر از روزی که اومده بودم بیساران (اسم روستا) تا الان مثل یک چشم به هم زدن گذشته بود نگاهمو از آب برداشتم به اطراف دوختم حوصلم کم کم داشت سر میرفت ترجیح دادم خودم سرحرف رو باز کنم نگاهی به دانیار کردم چشاشوبسته بود و به درخت تکیه داده بود پرسیدم: 
از بچگی دوست داشتین دکتر بشین؟
چشاشو باز کرد و نیم نگاهی به رودخونه انداخت و گفت : نه...هیچ وقت!
با تعجب پرسیدم : یعنی چی ؟ چطوری ؟
نگام کرد و گفت : دوست نداشتم به خاطر پدر مادرم دکتر شدم 
با‌کنجکاوی پرسیدم : هنوزم علاقه ندارین؟
_ خوب چرا بالاخره علاقه ایجاد میشه یکم همین که به آدما کمک‌ میکنم حس قشنگیه دوستش دارم
یادم به بلاهایی افتاد که تو این مدت سرم آورده بود و حس خشم دوباره برگشته بود کنایه آمیز گفتم : مطمئنین؟!
نگاهشو به چشمام دوخت و گفت : استثنا همیشه وجود داره!
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت هفدهم


سرمو برگردوندم و به خودم و حرفای بدون فکرم لعنت فرستادم آخه دختر تو که میدونی این دو کلمه نمیتونه مثل آدم حرف بزنه چرا باش حرف میزنی ؟!
یواشکی نگاش کردم آقا عین خیالش نبود ، نگاهم روی نیم رخ مردونه اش که به آب خیره شده بود زوم شد بلکه از شخصیتش کمی سر در بیارم اما هیچ چیز دستگیرم نشد درگیر کنکاش و جستجو توی صورتش بودم که یکدفعه برگشت سریع نگامو گرفتم و رومو اونور کردم ولی انگار فهمیده بود به روی خودم نیاوردم که خودش پرسید : به چی نگاه می کردی ؟
سرمو برگردوندم و دست پاچه گفتم : رودخونه دیگه! ببین چقد قشنگه
لحن مسخره ام اصلا شبیه واقعیت نبود و حتی خودمم این دروغو نمیتونستم باور کنم چه برسه به دانیار لبخندی زد و گفت : مشخصه ! 
سوتی پشت سوتی میدادم و حتی بلد نبودم جمعش کنم
خونسردیمو حفظ کردم و با قیافه ی بیخیال به سمت آب رفتم با تعجب گفت : کجا ؟
با حالت نسبتاً جدی گفتم :میخوام خودمو بندازم تو آب 
با خنده گفت : خوب بنداز 
پوزخندی زدم و گفتم : حالا که اینطوره نمیخوام خوشحال شی وگرنه این کارو میکردم
خنده ای بامزه ای کرد که حتی لبخند به لب های منم نشست دستمو توی آب بردم و خنکایش تا عمق وجودم رسوخ کرد دانیار نزدیکتر شد و کنارم نشست و پرسید:
خوبه؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : عالیه حتما امتحان کن 
باشه ای گفت و دستشو توی آب برد و چشم هاشو بست
انگار دانیار هم از این کار خوشش اومده بود و غرق آرامش بود شیطونیم گل کرد و فکری به سرم زد ؛ دستمو توی آب تکون دادم و سعی کردم چند قطره آب بهش بپاشم چشماشو باز کرد و جدی گفت : چیکار میکنی؟؟!
جدی تر از خودش گفتم : شوخی ! نمیدونی چیه؟؟!
دستشو از آب در آورد و گفت : 
_مگه من با تو شوخی دارم؟؟!
عصبانی شدم و با حالت داد گفتم : نه نداری ! من احمقم که سرِ شوخی رو با توی پاستوریزه باز میکنم

این دیگه کی بود بابا ، یه آدم عصا قورت داده که با یه مَن عسل هم نمی شد خوردش عصبی بلند شدم و به طرف بانو رفتم بدجوری بهم برخورده بود افسار بانو رو گرفتم که با صدای خنده های بلندش برگشتم و نگاهش کردم بلند گفت : دیدی خودت بی جنبه تری ! من داشتم شوخی میکردم.
تعجب کردم و با بهت آروم گفتم : ها؟؟
دستاشو به حالت بامزه ای تکون داد و گفت : همش شوخی بود اوکی ؟
با لحن جدی کنایه آمیز گفتم : از کی تاحالا شوخ طبع شدین؟
_تقلید میکنی ؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم : فکر کن یه درصد 
با لبخند شونه ای بالا انداخت و گفت :
_ یه درصدم یه درصده
این دیگه چه بچه پررویی بود واسه هرچیزی جواب داشت از کاراش خندم گرفته بود سرمو برگردوندم تا نبینه پامو روی زین گذاشتم و خواستم سوارشم صداشو به فاصله ی کمی از پشت سرم شنیدم:
_مثلا من خسته بودم! حرفتو پس گرفتی ؟
خاک بر سرم بازم سوتی داده بودم خودمو بیخیال نشون دادم و کنار کشیدم و بهش اشاره کردم سوار شه پاشو روی زین گذاشت و با یه حرکت سوار شد یاد ضایع بازی و دست پا چلفتی بودن خودم موقع سوار شدن افتادم و خنده ام گرفت ؛ افسار بانو رو گرفتم و راه افتادیم .
قیافه ی پادشاه وارانه به خودش گرفته بود هرکاریش میکردی فقط غرور ازش در میومد و بس !
مغرورانه گفت : پایین خوش میگذره؟
لبخند کجی زدم و گفتم : 
جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتر است /:
_به به میبینم که طبع شعری هم که داری دیگه چیا داری ؟
جوابشو ندادم و نگاهی به بانو کردم که در سکوت راهشو میرفت و به جلو خیره شده بود کاش جای من و بانو باهم عوض میشد میشدم یه اسب سفیدِ بی دغدغه و بانو جای کژال قصه را که در برزخ زندگی گیر کرده بود می گرفت آهی کشیدم و در سکوت به راهم ادامه دادم زندگی چرخش برام اینطوری چرخیده بود و کاریش نمیشد کرد...
پام هنوز بهبودی کامل رو پیدا نکرده بود و دیگه خسته شده بودم و درد کمرنگی تو پام میپیچید که لحظه به لحظه بیشتر میشد قیافمو جمع کردم و لبامو‌گاز گرفتم مبادا دانیار چیزی بفهمه و دوباره مسخرم کنه بگه تو که چلاقی نمیتونی راه بری مگه مجبوری پیشنهادبدی ؟
سرمو پایین انداختم و سعی کردم هرجوری هست تحملش کنم چند قدیمی جلو تر مچ پام تیر بدی کشید و افسار از دستم در رفت و آخم بلند شد افسارو سریع به دست گرفت و سراسیمه پرسید : چی شد؟!
لبخند مصنوعی زدم و سعی کردم خودمو خوب نشون بدم و گفتم : هیچی خار بود !
با تعجب نگاهی به اطراف کرد و گفت : اینجا که خار نیست
نگاهی به اطرافم کردم باز هم سوتی داده بودم سعی کردم یه جوری ماست مالیش کنم اما دانیار تیز تر از این حرفا بود قبل از اینکه چیزی بگم سریع گفت : 
_دیگه اگه‌ دکتر از اون قیافت نفهمه دردت از چیه که دیگه دکتر نیست!

مچ پامو مالشی دادم و گفتم :چیزی نیست خوب میشه 
_این درد دوباره میگیره فعلا باید مراعاتشو کنی زیاد ازش کار نکشی
_باشه حواسم بهش هست 
دستمو به طرف افسار بردم که بگیرمش تا راه بیوفتیم که گفت : بیا سوار شو
_ نه خوبم سعی میکنم کمتر بهش فشار بیارم 
_میگم بیا سوار شو 
شونه ای بالا انداختم و گفتم :نوبت شماست!
پوفی کرد و گفت :نوبتی نیست که مگه بازیه؟ ؛ بیا سوار شو‌
مصرانه گفتم : نه!
اما دانیار لجباز تر از من بود سریع گفت :
_ حتما باید زور بالا سرت باشه؟!
_دلم نمیخواد خوب زوری که نیست
نفسشو با حرص بیرون داد و گفت :
_چرا اتفاقا زوریه زود سوار شو بریم هوا داره تاریک میشه 
_نمیخوام زیر حرفم بزنم حرف زدم پاش وایمیسم
بی حوصله گفت :نمیزنی بیا سوار شو
عصبی گفتم :چطوری آخه پیاده شی من سوار شم زیرش زدم دیگه ! نزدم؟؟!
عصبانی تر از خودم شونه هاشو بالا انداخت و گفت : نه نمیزنی دوتایی سوار میشیم !
برق از کلم پرید و بهت زده نگاش کردم بلند گفت :
_داری استخاره میکنی ؟بیا بالا دیگه
به خودم اومدم و بدون حرف پامو رو زین گذاشتم دستشو به سمتم گرفت سرمو بالا آوردم و نگاش کردم کا گفت : دستمو بگیر بیا بالا 
نمیخواستم دستشو بگیرم اما میترسیدم دوباره بیوفتم و اینبار علاوه بر ضایع شدن دیگه دانیار نمیتونست منو بگیره و چلاق تر از قبل میشدم با تردید دستشو گرفتم انگار برق سه فاز بهم وصل کرده بودند قلبم تند تند میزد و دستپاچه شدم تو دلم به خودم گفتم مگه چی شده حالا دستشو گرفتی دیگه چته ؟
با صدای دانیار به خودم اومدم : میخوای همینطوری دستمو بگیری و نیای بالا؟
نگاهی به دستم که توی دستش خشک شده بود کردم و خجالت زده سریع سوار شدم دستامو دو طرف اسب گذاشتم داینار برگشت و پرسید : 
_دستات چرا اینقدر یخ بود؟
اشاره ای به هوا کردم و گفتم : هوا سرده دیگه
_ نه هوا خوبه احتمالا فشارت افتاده یکم دیگه میرسیم شام بخوری خوب میشه
چیزی نگفتم و بانو حرکت کرد...
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

قسمت_هجدهم

بانو از دفعه ی قبل خیلی تند تر میرفت و این بار اسب سواری واقعی رو داشتم تجربه میکردم هرچه جلوتر میرفتیم غروب آفتاب به موازاتمان حرکت میکرد و عقب تر میرفت مثل تابلوی نقاشی بود که کم رنگ و کم رنگ تر می شد بانو حسابی تند میرفت و غروب آفتاب از جلوی چشمم در لحظه رد میشد حفظ کردن تعادل کار سختی بود ناچارا بدن بانو رو گرفتم و سعی کردم محکتم تر بشینم اما خیلی هم موفق نبودم سراسیمه پرسیدم:چرا اینقدر تند میری؟؟
دستشو سمت گوشش برد و گفت : بلند تر بگو صدای باد میاد
خودمو نزدیک کردم و در گوشش حرفمو تکرار کردم و سریع عقب کشیدم که جواب داد :
_میخوام قبل از تاریکی برسیم داره شب میشه!
_اونقدری فاصله نیست که میرسیم 
دانیار مصمم گفت : 
_غزال خونه تنهاست باید زودتر برسیم
حرفی نزدم و از غیرتش نسبت به غزال خوشم اومد چه خوب بود که برادرهاش اینقدر هواشو داشتن و تنها نبود چه خوب بود که تکیه‌گاه داشت خوب بود به وسعت بی کَسی من... خوب بود...خوب بود...
سعی میکردم تعادلمو حفظ کنم اما بانو‌ قصد آرام‌گرفتن نداشت و دانیار هم این رو نمیخواست ؛ از طرفی هنوز مسافت زیادی تا خانه باغ مونده بود و نمیتونستم چیزی بگم یک دفعه بانو‌ پرش بلندی زو و در آستانه ی افتادن به عقب بودم که دست هام بی اراده دورِ کمر دانیار حلقه شد چشمامو باز کردم ؛ سرم به کمرش چسبیده بود و‌حلقه ی دستام از ترس افتادن محکم تر شده بود ؛ از خجالت و ترس نمیتونستم حرفی بزنم کم کم حلقه دستامو‌ شل‌ کردم که گفت : 
_نترس فکر بدی نمیکنم
خجالت زده سکوت کردم که آروم ادامه داد : میدونم میترسی...
از درکش خوشم اومد ؛ حداقل تنها چیز مثبتی بود که تا الان ازش دیده بودم نفس عمیقی کشیدم و خیالم راحت شد که دوباره گفت : 
_البته این فکر منه درست و غلطشو نمیدونم!
حرصم گرفت این آدم درست بشو نبود و اون لحظه هاییم که خوب بود یه چیزی آنُرمال (غیرطبیعی) بود دستامو شل کردم و با حرص گفتم :
_صد در صد درسته فقط از ترس اینکه ضربه مغزی نشم؛ وگرنه تحفه نیستی که بگیرمت !
خنده ی بلندی کرد و گفت : باشه تو تحفه ای !
اداشو در آوردم و سرمو از کمرش برداشتم و به اکراه به حلقه ی دستام دور کمرش تا رسیدن به خونه باغ اکتفا کردم.
با رسیدن به خونه باغ سریع دستامو جدا کردم وخواستم زودتر پیاده بشم که باهاش روبه رو نشم اما محال بود ؛ بدنم رو هوا نیمه معلق بود که دانیار چشمکی زد و از کنارم با یک حرکت پایین پرید
نگاهشو بالا انداخت و باخنده گفت : 
_ پاتو بزار رو زمین پیاده شو
اونقدر پوزیشنم (وضعیت= position) ضایع بود که ترجیح دادم نه حرفی بزنم و نه ازش کمک‌ بخوام با دقت و احتیاط پیاده شدم و پیروز مندانه نگاهش کردم و با قدم های تند خودمو به داخل وکنار غزال رسوندم...
غزالو بغل کردم و گفتم : به به چه بویی راه انداختی دل و روده ام دیگه صداش در اومده
چشمکی زد و گفت : بلهههه با یه کدبانو طرفی هاا الان سفره رو میندازم راستی سواری کیف داد؟؟
یادم به سواری افتاد و خنده ی مصنوعی زدم و گفتم :آره خوب بود بانو همونطوری که فکر میکردم خیلی گوگولیه
سری تکون داد و سفره رو پهن کردیم بعد از خوردن شام وسایلو جمع کردیم تا سریع تر به روستا برگردیم چون خاله آمینه منتظرمون بود ؛ دانیارو درب خونه رو قفل کرد و کلید ماشینش رو به غزال داد 
غزال با تعجب نگاهی به کلید کرد و گفت :
_ پس خودت چی؟!
اشاره ای به بانو کرد و گفت :
با بانو میام نمیشه که اینجا تنها بزارمش 
خنده ی معنا داری زد و ادامه داد : البته بانو مسافر هم میتونه بزنه هرجور مایلین 
غزال مبهم نگاش کرد و کلید رو گرفت و گفت : چی میگی ؟
دانیار سرشو به نشونه هیچی تکون داد و غزال با خنده گفت :
_ما با ماشین میریم توهم دنبالمون بتاز 😂
خنده ام گرفت و راه افتادیم رو به غزال گفتم : 
_گواهی نامه داری ؟!
لبخندی زد و گفت :
_نه ولی از داداشام یاد گرفتم در حد همین مسیرای کوتاه کارم راه میوفته.
سوار شدیم و به قول غزال دانیار پشت سرمون شروع به تاخت کرد!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت نوزدهم

با رسیدن به خونه دانیار بانو رو توی حیاط بست و به جای همکارش به درمانگاه رفت با غزال سلامی به اهل خونه کردیم و به اتاق رفتیم ؛ از خستگی نفهمیدیم کی خوابمون برد.
صدای جیغ های زن در گوشم می پیچید انگار خنده بود اما اگر بیشتر گوش میدادی جیغ های مداومی بود که با صدای وحشتناکی که به سکوتی تلخ تبدیل می شد در سکوت سرد و تاریک صدای تک جیغ بلندی گوش هایم را کر کرد .....
نفس نفس می زدم نگاهی به اطراف انداختم توی اتاق بودم نفس راحتی کشیدم و عرق های پیشونیمو پس زدم قیافه ی هراسان غزال با لیوان آب توی دستش خبر از کابوس های شبانه ام میداد...
_خوبی کژال ؟ 
سری به نشانه ی تایید تکون دادم و لیوان آب رو تا آخر سر کشیدم در باز شد و سانیار در چارچوپ در ظاهر شد سراسیمه پرسید : خوبی ؟!
غزال سری تکون داد و رو به من گفت : 
_وقتی تو خواب اونطوری دیدمت اینقدر هول کردم که از ترس به بِرا(داداش)هم گفتم 
سانیار جلوتر اومد و پرسید : بهتری الان؟
چشامو باز و بسته کردم و گفتم : آره این کابوسا هرچند وقت یه بار میاد سراغم ؛ لعنتی ...
_بیا بریم تو حیاط یکم هوا بخور برات خوبه 
غزال سریع حرف سانیار رو تایید کرد و کمکم کرد بلند بشم ؛ راهی حیاط شدیم روی سکوی ستاره ها نشستم و این بار به خنده های جیغ مانندِ زن شاید هم جیغ های خنده دارش فکر کردم ؛ سکوتی تلخ بود با تک جیغ کر کننده ای که در خنده هایش گم‌ میشد...
سانیار کنارم نشست و گفت :
بهش فکر نکن کابوس فقط یه خوابه واقعیت نیست
نگاهش کردم و گفتم : آره اما این کابوس عجیبه‌ انگار منو به جایی میبره اما کجا؟ نمیدونم !
نگاهی به آسمون کرد و گفت :
_ باید بهش زمان بدی ؛ خودشو نشون میده 
سری تکون دادم و گفتم : امیدوارم ؛ ببخشید شمارو هم بی خواب کردم برید بخوابید
_نه منم خواب درستی نمیرفتم 
مکثی کرد و آروم ادامه داد : فرقی با بیداری نداشت...
باتعجب گفتم : چرا ؟!
نگاه عمیقی به ستاره ها‌ کرد وگفت : این قصه سر دراز دارد...
لبخندی زدم و ادامه ندادم اگر میخواست دلیلش رو میگفت و سوال‌ کردن دوباره ام بیجا بود ؛ خودش سکوت بینمون رو شکست و گفت : بهت میگم چرا
مشتاقانه‌ نگاهش کردم که گفت : یه روزِ سردِ زمستونی داشتم توی خیابون قدم می زدم که....
با اومدن غزال حرفشو قطع کرد ؛ غزال با نگرانی نگاهم کرد و پرسید : کژال بهتر شدی عزیزم ؟ نمیای بخوابی ؟
لبخند اطمینان بخشی بهش زدم و گفتم : بهترم عزیزم تو برو بخواب منم میام یکم خواب از سرم پریده
باشه ای گفت و بوسه ای به گونم زد چقدر مهربون بود درست مثل فرشته ها ، نگاهی به سانیار کردم که خندید و گفت : هر وقت میام حرف بزنم غزال از راه میرسه میپره وسطش
با خنده تایید کردم و سانیار ادامه داد : 
_همونطور که قدم می زدم هوس لبو کردم هوام سرد بود می چسبید 
با لبخند گفتم : آره خیلیم میچسبه 
_خلاصه یه لبو گرفتم و گوشه ی خیابون پیش دم و دستگاهش مشغول خوردن شدم 
با‌ کنجکاوی پرسیدم : همینجا؟
سری تکون داد و گفت : نه ؛ دوران دانشجویی بود کلاسم تموم شده بود و پیاده تا خوابگاهمون میرفتم
_آها خب 
_همونطور که گرمای لبو رو به جونم مینداختم کمکِ پیرمرده براش لبوهاشو تبلیغ کردم
خنده ام گرفت و با تعجب گفتم : واقعا؟!
بامزه ادای اونروزش رو در آورد و گفت : آره داد میزدم لبو دااااغههههه .... لبوووو....بیا اینور بازار و این از این حرفا 
با خنده گفتم : چه خوب ؛ پس طرف کلی حال کرد نه؟
_آره دقیقا 
_خب بعدش ؟
سری تکون داد و گفت : آها داشتم می گفتم یهو یه خانومی سراسیمه به سمتون اومد و گفت :
_آقا گوشیت شارژ داره؟
سریع گوشیمو در آوردم و بهش دادم ؛ به یه شماره ای چند بار پشت سرهم زنگ زد ولی طرف بر نمیداشت با استرس گوشیمو بهم داد و یه تشکر هول هولی کرد و رفت گوشیمو گرفتم و بقیه لبو رو خوردم و تموم که شد به قدم زدنم ادامه دادم یهو نگاهم به گوشه خیابون افتاد دیدم همون خانومه نشسته تو ماشینش داره گریه میکنه
_وای الهییی بیچاره 
سانیار ادامه داد : منم مطمئن بودم اگه کمکش نکنم بعدا وجدان درد میگیرم
وسط حرفاش خنده ام گرفت که گفت : همون عذاب وجدان
_میدونم ؛ بامزه بود حالا بقیش چی شد؟؟
_خلاصه رفتم یه تقه به شیشه ی ماشینش زدم اشکاشو پاک کرد و با تعجب نگام کرد...
سانیار سکوت کرد انگار در نقطه ای در گذشته گیر کرده بود که حالا حالا ها گریبان گیرش بود...
آروم گفتم : نگاتون کرد و 
سری تکون داد و به خودش اومد و ادامه داد : 
_آها ؛ آره نگام کرد و شیشه رو پایین کشید و گفت (بفرمایید کاری دارین؟)
بهش گفتم میخوام بهش کمک کنم اولش میگفت به کمکم احتیاجی نداره ولی کاملا مشخص بود توی مخمصه بود که با اصرار قبول کرد کمکش کنم به خاطر سرما بهم گفت توی ماشین بشینم نشستم و گفتم چی شده؟ کژال دختره یهو بغضش ترکید و گفت : ماشین بابامو بی اجازه بیرون آوردم جلوشو زدم باید قبل از رفتن به خونه تعمیرش کنم ماشینشم مدل بالا بود و بنده خدا خیلی نگران بود بهش گفتم ( اتفاقه دیگه پیش میاد باهم درستش میکنیم و گفتم نگران نباشه) ولی میگفت باباش ناراحت میشه خصوصا واسه اینکه بی اجازه آورده ماشینو خلاصه سرتو درد نیارم اونشب با کلی مکافات تعمیرگاه خوب پیدا کردیم و ماشینشو درست کردیم و رفت خونشون فردای اونروز تو دانشگاه دیدمش.

وسط حرفش پریدم و با شوق گفتم : عاشق هم شدین؟
لبخندی زد و گفت : اتفاقای مختلفی افتاد که حس هامون بهم گره خورد و دلمون گیره هم دیگه شد...
از اتفاقایی که واسشون افتاده بود تعریف میکرد ؛ نگاه سانیار به یک نقطه خیره شده بود و انگار منو نمیدید و چند ساعت بی وفقه خاطراتی که میگفت مثل فیلم از جلوی چشمش میگذشت دم دمای صبح بود و ما هنوز در گذشته سِیر میکردیم با صدای کلیدی که توی در انداخته شد سکوت کردیم و دانیار داخل شد... 
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمتبیستم


دانیار لبخند کجی زد و پرسید : هنوز نخوابیدین؟!
سانیار خمیازه ای کشید و گفت : نه دیگه بحثمون گل گرفته بود ؛ کم کم باید بریم بخوابیم دیگه 
دانیار با پوزخند گفت : پس مزاحم نشم ؛ شب خوش
سانیار نگاه کجی بهش انداخت اما دانیار شونه ای بالا انداخت و بی اهمیت رفت سانیار پوفی کرد و با شب بخیری برای خواب رفت اما من دلم میخواست تا صبح به تماشای ستاره ها بنشینم آنقدر نگاهشان کنم تا کمرنگ و کمرنگ تر بشوند سرمو به دیوار تکیه دادم و نگاهمو به آسمون که حالا حال وهوایش کم کم گرگ و میشی میشد دوختم باصدای در سرمو برگردوندم ؛ دانیار بود! مگه نخوابیده بود؟ پس اینجا چی کار میکرد؟ اهمیتی ندادم و دوباره نگاهمو به آسمون دوختم روبروم ایستاد و بعد از مکث نسبتا طولانی پرسید : تو قصد خواب نداری؟
سری به نشانه منفی تکان دادم که گفت : جغدی مگه؟!! چیزی نگفتم نمیخواستم آرامشی که تازه پیدا کرده بودم رو با بحث با دانیار خراب کنم کنارم نشست و مثل همیشه سکوت کرد منم خیال باز کردن سرِ صحبت رو نداشتم نیم نگاهی بهش انداختم ؛ از حق نگذریم جذاب بود! یادم بود که تعریف زیبایی کردها همه جا بود و دانیار هم مثال خوبی برای این تعریف بود...
سرمو پایین انداختم تا دوباره در لحظه دست گیرم نکنه نگاهم به دست باند پیچی خورده اش افتاد سراسیمه پرسیدم : دستتون چی شده؟
همانطور که نگاهش بالا بود گفت : چیز مهمی نیست
_اگه مهم نیست چرا بستیش؟
_یکم درد میکرد 
چیزی نگفتم و رد نگاهشو دنبال کردم که به آسمانِ گرگ و میش گره خورده بود.
سکوت سنگینی بینمان حاکم بود و از طرفی حتی جرئت نداشتم نگاهش کنم میترسیدم باز مچمو بگیره و حسابی سنگ روی یخ بشم کمی بعد خودش سکوت رو شکست و گفت : اینا چی دارن که هر شب نگاشون میکنی ؟
نگاهمو به ابی نیلگون که حالا‌کمرنگ شده بود انداختم و گفتم : یه چیز پنهون 
_مثلا؟
_نمیدونم مرموزه
نگاهشو پایین آورد و گفت : ولی من میدونم چی دارن
نگاهمو به چشمای قشنگش دوختم انگار مسخ شده بودم و نگاهم توی سیاه چاله ی چشم هاش گیر کرده بود نگاهشو بهم دوخت و گفت : دلتنگن
در همان حال گفتم : دلتنگ چی؟
_دلتنگ خورشیدی که رفته ؛ آفتابی که نرسیده ؛ و غروبی که تنهاشون گذاشته ..
آروم‌گفتم : پس ماه چی ؟
اشاره ای به حلال ماهی که حالا تقریبا محو شده بود کرد و گفت : ماه همون خورشیدیه که نقاب سفید زده ماهی که ستاره ها دلتنگشن ؛ خورشیدی که انگار نیست ولی هست !
سری تکون دادم و گفتم : چه تعبیر قشنگی
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ آره ، آدما شبا شاعر میشن زمان یه راز ناگفته است که شب دلتنگی هاش سر باز میکنه...
حرفهای دانیار دلنشین بود شاید دلنشین تر از تمام حرفهایی که تا به امروز شنیده بودم هیچ وقت با دقت به حرفاش گوش نداده بودم و حالا پشیمان بودم چرا زودتر از این گوشم رو به صداش نسپردم...
اون شب بدون کابوس خوابیدم شاید صدای دانیار همان لالایی بود که کم داشتم...
شاید....
***************************
نزدیک سال تحویل بود ؛ با غزال سفره هفت سین رو چیدیم خاله آمینه هم غذا می پخت و گه گاهی هم در جیدن سفره نظراتش رو بلند بلند می گفت و ما خندمون میگرفت ؛ عمو صالح به خانه باغ رفته بود و قرار بود به موقع‌ بیاید تا از سال تحویل جا نماند سانیار هنوز از سر کار نرسیده بود و خاله آمینه غزال رو مجبور میکرد هر پنج دقیقه بهش زنگ بزنه و سفارش کنه زودتر بیاد دانیار هم مرخصی بود و در اتاقش مشغول مطالعه بود ۳ ساعتی به آغاز سال نو مونده بود که سانیار از راه رسید و چندی بعد عمو صالح رسید و جمعمان کامل شد.
با غزال به اتاق رفتیم و غزال لباس جدیدش رو پوشید با این لباس درست مثل یک تیکه ماه شده بود چرخی زد و با لبخند پرسید : چطور شدم؟
براش کف زدم و گفتم : بیست شدی ! عالی شدی دختر
لباسمو به دستم داد و از اتاق بیرون رفت لباسو پوشیدم
و به سمت آینه رفتم نگاهی به خودم انداختم چشمکی به خودم زدم و گفتم : لباس کردی هم بهت میادااا
شال حریر خوشرنگی که روی سرم زیبایی اش رو دوچندان میکرد چرخی زدم و خودمو برانداز کردم لبخندی زدم و به پذیرایی رفتم.
غزال سفره رو تنظیم میکرد و میخواست همه چیز قرینه و سرجاش باشه آینه رو جابه جا کرد و نگاهش بهم افتاد سریع برگشت و گفت : لامصب از منم بیشتر بهت میاد که
لبخندی زدم و گفتم : هندونه دیگه زیر بغلم نزار 
_ نه به جونِ کژال جدی میگم بزنم به تخته خیلی ناز شدی 
دستشو رو سرم زد و گفت : بزنم به تخته 
باخنده به پهلوش زدم و گفتم : بیا بشینیم دیگه الان سال تحویل میشه
با خنده باشه ای گفت و کنار سفره نشستیم و منتظر بقیه شدیم ؛ خاله آمینه پسر هارو بلند صدا کرد و عمو صالح هم کنارمون نشست و پرسید:
_کژال دخترم بهتری ؟
لبخندی زدم و خجالت زده گفتم : بله عمو خیلی بهترم ببخشید این مدت هم خیلی بهتون زحمت دادم
لبخند پدرانه ای زد و‌ گفت : چه زحمتی دخترم مهمان حبیب خداست با خودش برکت میاره
از ته دلم خوشحال شدم که پدری مثل عمو‌صالح
کنارم بود . خاله آمینه با دیدن من گفت : کژال چه خوشگل شدی روله گیان (فرزندجانم_فرزندعزیزم)
خجالت زده تشکر کردم ک گفت : بزار اسفند دود کنم
از خجالت داشتم آب میشدم و غزال ریز ریز میخندید به پهلوش زدم و گفتم : کوفت نخند به چی میخندی ؟
با خنده و پررویی گفت : به اینکه نمیخواستی اینو بخری حالا ببین چقد طرفدار پیدا کردی همش از صدقه سر منه
سقلمه ای بهش زدم و گفتم : اع اینطوریه؟
شونه ای بالا انداخت و گفت :بلهههه
_بله و بلا 😂
_بلدیاا 
زبونمو‌ درآوردم و باخنده گفتم :
_ پ ن پ فقط خودت بلدی 
با اومدن خاله آمینه و اسفندی که مدام دور سرمون میچرخوند سکوت کردیم و در سکوت واسه هم چشم ابرو اومدیم.
همه سر سفره نشستیم و ۱۰ دقیقه به سال تحویل مونده بود ولی دانیار هنوز توی اتاق بود غزال رفت صداش کنه و ۵ دقیقه بعد اومد؛ نشست و سلامی به همه کرد سرشو برگردوند و بادیدنم نگاهش ثابت موند ؛ قلبم با صدای محکمی به قفسه ب سینه ام می کوبید و صداش در گوشم پیچیده بود با نگرانی به غزال نگاه کردم ببینم صداشو میشنوه یا نه اما نه! انگار فقط خودم میشنیدم و گوش های خودم پر شده بود از صدای قلبی که نمیدونستم چرا دلش میخواست از جاش در بیاد!
دستی به صورتم زدم داغ شده بود لبخندی از سر اجبار زدم که به خودش اومد و سریع سرشو پایین انداخت لپ هام گل انداخته بود و اینو از داغیشون میفهمیدم سرمو پایین انداختم تا چیزی مشخص نشه اما چِم شده بود؟...
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت بیست و یکم 


قرآن رو باز کردیم و با صدای بمبی که در تلوزیون پیچید سال رو تحویل کردیم و خاله آمینه قران به دست عیدی ها رو از لای قرآن در آورد و با همه مون روبوسی کرد من و غزال هم همو بغل کردیم و به بقیه  هم تبریک گفتم , داشتن خانواده حس عجیبی بود. حالا دلم بیشتر از همیشه گرفته بود لبخندی بر لب و غمی درونی که تا عمق وجودم را می سوزاند نه چیزی یادم می امد و نه این برزخ تمام میشد...
هوا تاریک شده بود و نوبت عید دیدنی ها بود غزال نگاهی به خودش تو اینه کرد و پرسید:
_همه چیم خوبه؟
دستمو بالا اوردم و با چشمک گفتم:
_دلبر شدی 
خنده ای کرد و گفت:
_خودتو ندیدی که به من میگی دلبر 
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_ نمیدونم تو نباشی کی میخواد به من اعتماد به سقف بده
خندش گرفت و گفت:
_حالا بجنب که الان خاله امینه جونت غرررر میزنه به جونمون
_نه بابا بیچاره کجاش غر میزنه؟
ضربه ارومی به بازوم زد و گفت :
_خوبه حالا اینقد طرفداری نکن بجنب بریم
بیرون اومدیم و به سمت خونه قیخا(کدخدا) رفتیم, سایمان همون پسری که دم در قهوه خونه بهم کمک کرده بود جلوی در به استقبالمون ایستاده بود ؛ بابقیه سلام عیلک کرد و با دیدنم گفت:
_سلام خوش اومدین 
تشکر کوتاهی کردم که گفت :
_حالتون بهتره؟
لبخند تصنعی زدم و خواستم جواب بدم که به سمت داخل هل داده شدم و دانیار با پوزخند گفت :
_ چرا بد باشه؟
سایمان بدون حرف درب رو بست و به داخل تعارفمون کرد و جلوتر از ما راه افتاد.
با تعجب به دانیار نگاه کردم و آروم پرسیدم:
_مگه من خودم زبون ندارم؟
چیزی نگفت ، آروم به بازوش زدم و گفتم: 
_نگاه کن ؛ و زبونمو در اوردم 
خندش گرفت ولی سریع جم و جورش کرد و گفت:
_کوچیکه یکم
با حرص پوفی کردم و گفتم :
_آره دیگه من مثل تو زبون دراز نیستم...سریع تصحیحش کردم و گفتم:مثل شما
شونه ای بالا انداخت و گفت: زبون درازی به ابعاد زبون نیست که !
چند قدمی جلو افتاد و اجازه داد بقیه کمی ازمون فاصله بگیرن  برگشت و آروم گفت : در ضمن شما نه همون تو!
قدماشو تند کرد و رفت ماتم برده بود و از تعجب ایستادم دانیار هر لحظه اش غیر قابل پیش بینی بود ؛ چالشی بود برای خودش از بُهت خنده ام گرفت ,تنها توی حیاط مونده بودم و همه داخل  خونه رفته بودند , به سمت خونه رفتم که با صدای سایمان نگاهم به طرف پنجره کشیده شد لبخندی زد و گفت : حالا بدون مزاحم میپرسم حالت خوبه؟
از لحنش و مهم تر از اون از توهینی که به دانیار کرده بود خوشم نیومد جدی گفتم: من خوبم خیلی ممنون ولی یادم نمیاد باهاتون صمیمی شده باشم!
پوزخندی زد و گفت:یعنی میخوای باور کنم که تو از دانیار بدت نمیاد؟
با حرفش یادم به کارهای دانیار افتاد اما تصویر چشم هاش, سیاه چاله ای که توش گیر کرده بودم فراتر از چیزی بود که اورا پس بزند سیاه چاله ی براقی که مرا به صید خود کشیده بود ...
سایمان بشکنی زد که از حال خودم بیرون کشیده شدم ؛ با طعنه گفت:
_باور کنم؟ جوابمو ندادی؟
شونه ای بالا انداختم و با طعنه گفتم : 
_کسی مجبورم نکرده جواب همه ی سوالاتونو بدم با اجازه
سریع کفشهامو در آوردم و با قدم های تند کنار غزال نشستم و نفس راحتی کشیدم....
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

قسمتبیست و دوم


غزال با تعجب نگام کرد و پرسید : 
_کژال چت شد یهو؟چرا اینقد نفس نفس میزنی ؟!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : 
_چیزی نیست دویدم
چشاش گرد شد و گفت : دویدی؟؟؟ کجا دویدی؟؟
بی حوصله گفتم : هیچی همین فاصله خونه تا حیاطو حالا بیخیال مهم نیست ؛ بزار سلام کنم بهشون زشته
تایید کرد و سلامی به همه کردم ؛ قیخا(کدخدا) با دیدنم لبخندی زد و از احوالم جویا شد دختر بچه کوچیکی که قبلا توی قهوه خانه دیده بودمش هم اونجا بود لبخندی بهش زدم و با اشاره صداش کردم ؛ سریع اومد توی بغلم نشست ؛ دستی به موهای بافته شده ی نازش کشیدم و گفتم : اسمت چیه پرنسس کوچولو؟
بالحن بامزه ی بچگانه اش گفت : خاله ینی منم مثل سیندرلا پِلَنسِسَم؟(پرنسسم؟)
دستای کوچولوشو گرفتم و گفتم : بله که هستی خاله تازه خیلیم خوشگل تری حالا اسمت چیه خوشگل خانوم؟
لبخندی زد و گفت : برفآب
_اسمتم مثل خودت قشنگه 
لبخند مهربونی زد و با چشم های عسلی و شیطونش بهم خیره شد چیزی نگفت تا خودم پرسیدم :
_چی شده خاله؟
دستشو دور گردنم انداخت و گفت : خاله شمام مثل پلنسسایی (پرنسسها) 
با خنده گفتم : چرا عزیزم؟
_نمیدونم شاید چون خیلییی مهربونی ...
بوسه ای به موهاش زدم و عمیقا به آغوش کشیدمش معصومیت و مهربانی که در نگاهش گنجیده بود من رو به وجد می آورد ؛ با صدای مامانش که صداش میکرد بوسه ای روی لپام زد و سریع رفت با لبخند به غزال گفتم :
_ماشالله برفآب خیلی ناز و تو دل بُرُوئه
غزال تایید کرد وگفت : 
_آره خیلی شیرینه ماشالله ؛ منم خیلی دوسش دارم 
_نوه ی قیخاست(کدخدا) دیگه؟
غزال تخمه ای شکست و گفت : آره دختر سیروانه
سیروان پسر قیخا(کدخدا) و برادر دوقلوی سایمان بود برخلاف سایمان سیروان پسر آرومی بود و در همین سلام علیک ها متوجه این شده بودم و مهربونی و مهر پدرانه اش از رفتارش با برفاب به خوبی میشد فهمید. نگاهی به سیروان انداختم که موهای برفآب رو ناز میکرد و برفآب با گوشیش بازی میکرد کنار سیروان دانیار نشسته بود ؛ نگاهم بهش افتاد ساکت نشسته بود و با گوشیش کار میکرد دلم میخواست سرشو بالا بیاره ، انگار وقتی نگاهش میکردم و چشم هاش به چشمام گره نمیخورد یه چیزی کم‌ بود سرشو بالا کرد و سرمو برگردوندم با گوشه ی چشمم سعی میکردم بفهمم نگام میکنه یا نه اما چیزی دست گیرم نشد از خودم لجم گرفته بود و ندای درونیم سرزنشگر بهم میگفت : کژال چته ؟؟ اونم یکیه مثل همه! تازه اون دانیاره هیولای این روزا ...فرشته عذابت توی برزخ میفهمی ؟؟ یادت رفته؟؟؟چت شده تو؟؟
اروم سرمو برگردوندم و نگاهم به نگاهش گره خورد لبخند مصنوعی زدم و سعی کردم همه چیز رو اتفاقی جلوه بدم ولی دانیار که انگار یه چیزایی فهمیده بود لبخند جذابی زد و دستی به ته ریشش کشید و سرشو پایین انداخت !
دلم هُری ریخت و خودمو سرزنش کردم ولی دلم نفهم تر ازاین حرفا بود...
بعد از خونه قیخا(کدخدا) به طرف خونه ی خاله بهیه راه افتادیم ؛خاله بهیه خواهر خاله آمینه بود و تا به حال ندیده بودمش و فقط اسمش رو از زبان غزال شنیده بودم ، خاله بهیه و عمو رسول هم مثل خاله آمینه و عمو صالح خودمونی و مهربون بودند روژان دختر خاله ی غزال مهربون بود اما اصلا خودمونی نبود و دائم یک گوشه نشسته بود از رفتارش تعجب کردم ولی اهمیتی ندادم و با غزال مشغول صحبت شدم با صدای خاله بهیه حرفمو با غزال قطع کردم ؛ خاله بهیه پرسید :
_شما خوبی کژال جان؟ تعریفتو از آمینه شنیده بودم درست همونطور که میگفت خانومی .
خجالت زده لبخندی زدم و تشکر کردم روژان پوزخندی زد که لجم گرفت و با طعنه گفتم :
_ عزیزم چیزی خنده دار بود؟
لبخند عصبی زد و گفت : نه ! من اصلا به تو توجه نمیکردم به یه چیز دیگه خندیدم 😏
حسابی حرصم گرفته بود ولی چیزی نگفتم غزال در گوشم گفت : محلش نده مدلش اینطوریه تو جدیش نگیر سری تکون دادم و نفسمو با حرص بیرون دادم ؛ چند دقیقه بعد گوشی دانیار زنگ خورد و بیرون رفت چیزی طول نکشید که برگشت و بهم اشاره کرد برم توی حیاط 
آه از نهادم برخاست دوباره میخواست برای چی منو مواخذه کنه خدا میدونست !
سریع خودمو به حیاط رسوندم و با تعجب پرسیدم :
_باز چی شده؟ 
به سمتم برگشت و گفت : فردا نوبت دکتر داری 
_دکترِ چی؟
_مغز و اعصاب 
یادم به حافظه ای افتاد که هیچ نشونه ای از گذشته در خودش نداشت سرمو به زیر انداختم و باشه ی آرومی گفتم
با آرامش گفت: درست میشه طبیعیه
صداش چنان آرامشی به جونم ریخت که ناخوداگاه قبول کردم همه چیز درست میشه و گفتم:
_امیدوارم 
سری تکون داد و گفت:
_ پس؛ فردا ساعت ۷ دم در منتظرتم
باشه ای گفتم و پرسیدم : فقط ببخشید مگه تعطیلات عید نیست؟
تایید کرد گفت : چرا هست ولی دکتر فقط فردا هست من به خاطر پات هی وقتارو عقب انداختم 
خوشحال شدم و لبخند به لبهام نشست با خوشحالی گفتم :خیلی ممنون
لبخندی زد و گفت :وظیفه ی پزشکیم بود 
انگار یک سطل آب یخ روم خالی کرده بودند لبخندم وا رفت و حالم گرفته شد؛ دانیار بود دیگه همیشه زهرشو میریخت...
آهی کشیدم و سرمو بلند کردم تا ستاره هارو نگاه کنم که چشمم به پنجره افتاد ؛ پرده اش تکون خورد و سریع سرجاش برگشت موشکافانه پنجره رو نگاه کردم ولی چیزی دستگیرم نشد ؛ بیخیال شدم و رفتم .
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت بیست و سوم 


سر جای قبلیم نشستم و نگاهم به دانیار افتاد پوزخندی زد و روشو برگردوند به روی خودم نیاوردم و مشغول صحبت با خاله آمینه و غزال شدم ؛ نگاه روژان روم ثابت مونده بود و هرچی بهش لبخند میزدم با چشمای سردش مغرورانه و عصبی نگام‌ میکرد آروم به غزال گفتم :
_غزال این دختر خالت با من مشکلی داره؟
غزال نیم نگاهی به روژان که ناخوناشو با حرص میجوید کرد وگفت : _چیز مهمی نیست جدیش نگیر
_آخه از وقتی اومدیم یه جوری نگاه میکنه انگار به خونم تشنه است 😐
قلپی از چایش سر کشید و‌گفت : این عاشق دانیاره!
با شنیدن کلماتی که از دهان غزال بیرون می اومد نفسم حبس شد خشم خاصی حالا وجود خودم رو گرفته بود که ازش بی خبر بودم غزال شونه هامو تکون داد وگفت :
_کژال خوبی ؟؟ 
چشامو به معنی آره باز و بسته کردم که گفت :
_بزار یه لیوان آب برات بیارم سرخ شدی دختر 
چیزی نگفتم و غزال بلند شد و رفت سنگینی نگاهی رو حس کردم سرمو بالا آوردم و با نگاه دانیار به تب و تاب درونیم اضافه شد به تلافی کارش رومو بی اهمیت ازش برگردوندم و سرمو پایین انداختم با اومدن غزال آب رو سر کشیدم و کمی آروم شدم . بعد از خوردن شام به اصرار دانیار‌ سریع به خونه برگشتیم ؛ سانیار که خسته بود سریع خوابید به اتاق غزال رفتم و کنار دار قالی نشستم دستی به فرش نیمه بافته شده کشیدم‌ ؛ نرم و لطیف بود خیلی دلم میخواست یاد بگیرم تا حداقل سر خودمو گرم کنم منتظر غزال شدم ؛ چند دقیقه بعد اومد وکیفشو روی میز گذاشت با خنده گفت : چرا اینجا غمبرک زدی ؟
لبخندی زدم و گفتم : غمبرک نزدم ،‌ میخوام یادم بدی میشه؟
_چیو ؟ قالی بافی رو 
سری به نشانه تایید تکان دادم که گفت : چرا نشه؟ بشین پشت دار تا لباسمو عوض کنم بیام
باشه ای گفتم و پشت دار قالی نشستم چند دقیقه بعد غزال اومد و شروع به یاد دادن کرد به گفته ی غزال اولش یکم سخته ولی اگه خوب تمرین کنم راه میوفتم چند باری کارهایی که گفت رو جلوش انجام دادم که تایید کرد و گفت : یکم دیگه کار کنی کامل راه میوفتی 
خمیازه ا ی کشید و گفت : من خوابم گرفت کژال تو‌نمیخوابی ؟
اشاره ای به دار قالی کردم و گفتم :نه من شوق اینو دارم میخوام یکم دیگه ببافم
_باشه پس شب بخیر 
_شبت بخیر ؛ خوب بخوابی 
با دستش بوس فرستاد و باخنده گفتم : 
_بوس بَک (back)
هرچی جلوتر میرفتم دستم تند تر میشد و بافتن برایم لذت بخش تر!
با صدای در دست از کار کشیدم و شالمو سرم کردم ؛ بفرماییدی گفتم و با باز شدن در دانیار در چارچوب در ظاهر شد با دیدنش بلند شدم که اشاره کرد بشینم حدس زدم با غزال کار داره آروم گفتم :
_خیلی خسته بود خوابش برد
نگاهی به غزال انداخت و گفت :
_ آره میبینم تو چرا نخوابیدی؟
اشاره ای به وسایل توی دستم کردم و گفتم :
_ قالی میبافم
با تعجب دستی به موهاش کشید و گفت : مگه بلدی ؟
با غرور گفتم : آره غزال یادم داد 
جلوتر اومد و گفت : بباف ببینم 
با تعجب گفتم :الان؟!!
شونه ای بالا انداخت و گفت : آره مگه الان چشه؟! بباف 
از سر اجبار باشه ای گفتم و گره ای زدم ولی خوب از اب در نیومد ؛ از اول زدم ولی بازم خوب نمیشد تعجب کردم خیلی تمرین کرده بودم و حالا گره هام بد در می اومد اونم جلوی دانیار پوفی کردم و خواستم دوباره امتحان کنم که دانیار گفت : مگه نگفتی بلدی ؟
لبخند مصنوعی زدم و گفتم : چرا چرا الان یهویی اینطوری شد یه بار دیگه بزار بزنم
_باشه منتظرم 
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم ولی حضور دانیار بدجوری تمرکزمو بهم میریخت ؛ تمام توانمو به کار گرفتم تا بتونم گره ها رو درست بزنم بالاخره بعد از کلی تلاش گره هارو درست زدم ولی سرعت دستمو‌ کم کردم تا اشتباه نکنم دانیار نگاهی به گره هام کرد و‌گفت :
_خیلی برای اولش خوبه ولی میتونی یه جور دیگه دستتو بچرخونی و گره بزنی راحت تره 
مبهم نگاش کردم و پرسیدم : چطوری؟
بامزه گفت : اینطوری 
خندم گرفت و گفتم : دقیقا کدوم طوری ؟
کنارم نشست و با چشمک جذابی گفت : اینطوری
ضربان قلبم روی هزار میزد و نفسام نا منظم شده بود لبخند قشنگی زد و گفت : چرا منو نگا میکنی دستمو‌نگاه کن دیگه
با اینکه دلم نمیخواست نگاهمو ازش بگیرم به اجبار سرمو پایین انداختم و به دستش نگاه کردم که گفت : حالا نخ رو بگیر 
بدون حرف نخو گرفتم و دستشو کنار دستم گذاشت و شروع به گره زدن کرد صورتش به فاصله چند انگشت از صورتم بود به نیم رخش نگاه کردم و اون هم با دقت پایینو نگاه میکرد و توضیح میداد دلم میخواست زمان می ایستاد و فقط نگاهش میکردم و اون توضیح میداد حتی اگر هیچ قالی بافته نمیشد...
محو‌ نیم رخ جذاب مردونه اش بودم که سرشو برگردوند و گفت : گوش میدی ؟
دست پاچه شدم و با دیدن چشماش حالم بدتر شد این مشکی براق چی داشت که در لحظه‌ متوقفم میکرد؟ و زبونمو لال میکرد!
تک سرفه ای کردم و گفتم : میشه یه بار دیگه توضیح بدین؟
.

.

.

.

.....
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت بیست و چهارم 

 
دستپاچه سرمو پایین انداختم و آروم گفتم :
_آره آره گوش میدم
چاقویی که باهاش گره می برید رو به دستم داد و گفت:
_حالا این مدلی که گفتم بزن بیینم 
در حالی که دستام می لرزید چاقو رو از دستش گرفتم و شروع به گره زدن کردم اما هیچ چیز یادم نبود و مثل قبل گره هارو میزدم نگاهی بهم کرد و گفت :
_بازم که گره ها رو مثل قبل میزنی !
خجالت زده گفتم :
_میشه یه بار دیگه یاد بدین؟
از اون خنده هایی که حواسم رو به کل پرت میکرد زد و گفت :
_این بار بار آخره ها خوب گوش کن 
باشه ای گفتم و چاقو رو گرفت و دوباره شروع به توضیح دادن کرد ؛ نگاهم از روی نیم رخش کنار نمیرفت انگار مسخ شده بودم و خودم هم نمیدونستم چمه !
چند تا تار مویی که توی صورتش ریخته بود هارمونی زیبایی با ته ریش مشکی رنگش ساخته بود که مجال گوش کردن به حرفاش رو بهم نمیداد...
اونشب انگار مَن مَن نبودم !
یکی در میون گاهی به حرفاش گوش میسپردم تا دوباره ضایع نشم ؛ بعد از تموم شدن حرفهاش چاقو رو گرفتم و گره هارو زدم نگاهی به گره ها انداخت و گفت :
_بدک نیست ولی برای اولش خوبه اینم چند بار تمرین کنی دستت راه میوفته.
نگاهمو عمیق به چشم هاش دوختم و گفتم :
_ممنون
نگاهش تیر میزد به مردمک چشمهام و تا مرز کوری مرا پیش میبرد دستی جلوی صورتم تکون داد و گفت :
_حالت خوبه؟؟
سرمو تکون دادم و با لبخند مصنوعی گفتم :
_آره حواسم پیش گره ها بود
ابرویی بالا انداخت و با تعجب گفت :
_اوکی ؛ شب بخیر 
در جوابش شب بخیر کوتاهی گفتم و رفت ؛ رفت و انگار چیزی اینجا جا مانده بود ؛ چیزی در وجودم به وجود آمده بود که ناشناخته بود و حتی اسمش رو هم نمیدونستم ولی هرچه بود قشنگ بود ...
صدای جیغ های کَر کننده ی زن تمام وجودم رو پر از وحشت میکرد و به‌گردابی عمیق سقوطم میداد ...
نفس نفس زنان چشم هامو باز کردم ؛ اشک هام به پهنای صورتم میریخت و آرزوی خواب راحت تقریبا برایم محال شده بود نگاهی به غزال انداختم ؛ معصومانه و راحت خوابیده بود لبخندِ پربغضی زدم ؛ ای کاش میتونستم بی کابوس چشم هامو مثل غزال ببندم ، ای کاش...
به حیاط رفتم و روی سکو نشستم و بی صدا گریه کردم دلم از همه چیز گرفته بود رو به آسمون کردم ؛ ستاره ای توی آسمون نبود انگار خدا ستاره هارو کنار زده بود تا مستقیم باهام حرف بزنه این یک ملاقات خصوصی بین من و خدا بود و فقط دو فنجان چای کم داشت ؛ با صدایی که حالاپر از بغض شده بود رو به آسمون کردم و گفتم :
_خدایا چرا؟؟؟ مگه من چیکار کردم که این بلاهارو سرم میاری ؟ حالا اینا همه به کنار لایق یه خواب راحت هم نیستم؟؟؟ تو که از همه مهربون تری دِ آخه چرا نامهربون شدی ؟؟ هان؟ خدایا اصلا گوشِت با منه؟؟
سرمو پایین انداختم و آروم ادامه دادم :
_خدایا ما رو تو خیلی حساب کرده بودیم...
اشکامو‌ پاک کردم و به زمین خیره شدم اما این اشک ها قصد بند اومدن نداشت و دونه دونه روی زمین می چکید با دیدن سایه ای پشت سرم با ترس سرمو بالا آوردم و با دیدن دانیار قلبم داشت از جاش کنده میشد و خودش رو در سینه هلاک میکرد...
دستپاچه گفتم : هنوز نخوابیدی؟
نفس عمیقی کشید و گفت : بیدار شدم برم دستشویی دیدم اینجایی 
چیزی نگفتم ؛ نزدیک تر شد و روبروم قرار گرفت و با اشاره به آسمون گفت گفت :
_امشب آسمون کم ستاره است 
سری تکون دادم و اشک های مزاحم رو پس زدم آروم پرسید :
_بازم کابوس دیدی؟
بغضمو قورت دادم و گفتم : 
_تو از کجا‌ میدونی؟
با تاکید گفت :
_خودت داشتی به خدا میگفتی !
با عصبانیت گفتم : فال گوش ایستادی؟؟؟
شونه ای بالا انداخت و گفت :اتفاقی شنیدم حالا هرچی میخوای اسمشو بزار 
پوفی کردم و با حرص نگاش کردم ؛ نباید به چشمهاش نگاه میکردم چون همه چیز رو بهم میریخت رومو برگردوندم که خودش گفت :
_باید فکرت آروم شه تا خواب هاتم آروم بشه یا حداقل منشا کابوساتو پیدا کنی 
بی حوصله گفتم :
_دکترِ باهوش من میگم مرموزه هیچی ازش نمیفهمم تو میگی منشاشو پیدا کن؟!!
با خنده گفت :
_بیمارِ خنگ ؛ بالاخره میفهمی و منشاشو پیدا میکنی 
با حرص گفتم : خودت خنگی 
شونه ای بالا انداخت و گفت :خودت شروع کردی 
لبخند کجی زدم و به دستشویی اشاره کردم و گفتم :
_دکتر مقلطه نکن بپا دیر نشه که اگه بشه...
حرفمو قطع کرد و با خنده گفت :
_چقد رو داری تو 
پشت چشمی نازک کردم و گفتم :
_از تو بیشتر نیست 
با خنده به طرف دستشویی رفت و بلند گفت : 
_بیشتر نباشه کمترم نیست !
خنده ام گرفت و دیگه چیزی نگفتم ؛ دستی به صورتم کشیدم اشک هام خشک شده بود و شاید این همون چیزی بود که باید میبود و این روزها کمبودش سخت احساس میشد...
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...