رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
N.a25

دلنوشته تنها بغض سکوت/ n.a25 کاربر انجمن نودوهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت سوم

کسی جوابم رو نمی ده؟چیکار کنم با این تنهایی؟

چیکار کنم با این بغضی که مثل خوره بیخ گلوم رو چسبیده؟

چیکار کنم با این اشک هایی که بی اجازه خودشون رو مهمون چشم هام کردن؟

چیکار کنم ساکت شه همه جا؟تاریک شه؟از بین بره؟نابود شه؟

چیکار کنم درد توی سینم نابود بشه؟

نمیــشه!

اگه می شد که وضع دنیا این نبود!

اگه می شد که کل آدم ها شاد بودن!

دارم یاد میگیرم با دردام بسازم ولی توی این راه بدجور می سوزم!

سوختنی که خاکستر می کنه وجودت رو!

چیکار کنم افتاب هر صبح طلوع نکنه؟

طلوع نکنه تا شاید یه روز تز این روزای عذاب کم بشه!

چیکار کنم خسته نشم از این زندگی خسته کننده؟

چیکار...

ویرایش شده در توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

نشسته گوشه اتاق و به دیوار زل زده!

کسی نیست جوابش رو بده؟!

کسی نیست باهاش حرف بزنه؟!

کسی نیست آرومش کنه؟!

آرامشی رو بهش بده که از آغوش مامانش می گرفت!

واقعا کسی نمی شنوه؟

واقعا کسی دل شکستش رو نمی بینه؟

واقعا کسی دوک نمی کنه خنده های زوریش رو که زیرش هزار قطره اشک قایم شده؟

کسی نیست نم چشم هاش رو یه بارم که شده ببینه؟!

نمی که با تمام وجود سعی داره پنهونش کنه؟

حتی از دیوار ها...

دیوار هایی که با پوزخند به اشک چشم هاش خیره شدن....

 

کسی نیست تو اغوشش بگیردش؟!

آغوشی که از جنس محبت باشه؟

از جنس مهربونی باشه!

کسی نیست؟!

 

ویرایش شده در توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

چی می شه تموم بشه دنیا؟!

دنیایی که دلش سیاه شده!

دنیایی که قلبی براش نمونده!

دنیایی که دیگه نمتونه نفس بکشه!

دنیایی که روح تاریکی کلش رو بلعیده!

چی میشه یکی دست هام رو بگیره بگه من پیشتم؟!

خسته شدم دیگه...

خسته شدم از این تنهایی که تمومی نداره!

از لحظه هایی که فرار می کنند اما نمی گذرند!

از این دستایی که بزرگ می شن اما نای بلند شدن ندارن!

به کجا فرار کنم؟!برم زیر آسمونی که دلش بد تر از من گرفته؟!

برم بهش بگم بغلم کنه؟!

بهش بگم دست های ابریش رو بیاره زمین و من رو بلند کنه؟

بگم خسته شدم؟!

داد بزنم زیر سایش؟

زیر اشک هاش؟

برم بگم اشک هاش رو مهمون گونه هام کنه؟!

چی میشه همیشه بباره؟

چی میشه مثل دل من همیشه گریه کنه؟

چی میشه درداش رو مثل من تو خودش نریزه؟

اگه بخواد مثل من باشه خفه میشه!

دیگه روشن نمیشه!

دیگه اسمون نمیشه!

می خوام اشک هام محو بشه توی هق هق اون!

چی میشه...

ویرایش شده در توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

 

تنهایی خوبه!

‌توی این دنیایی که سراسرش سیاهیه تنهایی خوبه!

تنهایی خوبه چون کسی نیست که ازارت بده!

کسی نیست دلت رو بشکنه!

کسی نیس با حرف هاش خنجر بکشه روی روح خسته ات!

کسی نیس تلنگر بزنه روی زخمایی که کهنه شدند!

تنها که باشی شاید کمی بتونی درک کنی معنی آدم بودن رو!

معنی انسانیت رو!

تنها که باشی میسازی باخودت!

درک میکنی توی این دنیا فقط خودت رو داری!

خوبه که خودت باشی و دردات توی دلت!

دلی که شاید پر باشه اما...

اما همیشه سعی می کنه قوی باشه!

سعی می کنه کسی نفهمه درونش رو...

سعی می کنه نابود کنه ناراحتی ضاهرش رو!

سعی می کنه نقاب خوشی بزنه به چهره روحش که کسی درکش نکنه....

سعی میکنه بی تفاوت بگذره از زشتی ادم ها!

سعی میکنه کمک کنه به کسی که کمک نمیخواد!

کسی که ضاهرش کمک نمی خواد اما درونش فریاد خواهشه!

سعی می کنه!

ویرایش شده در توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

چرا اینطوری میشه؟

چرا هر دفعه به خودم میام باید کنج اتاق نشسته باشم؟!

اتاقی که خودش تنهایی هاش تو چشم میخوره؟

اتاقی که همه اشیاش داره بهم پوزخند می زنه!

داره با کنایه بهم طعنه میزنه

داره می گه بازم مهمون مایی!

داره با چشم های نا بیناش کورم می کنه!

داره با زبون بی صداش فریاد،می کشه:

بازم صدای سکوتت به گوش تختت می رسه!فقط!

بازم اشک های پنهونیت هیستن که گرمای بالشتن!

بازم دست هاتن که با اشک هات مسابقه گزاشتن!

بازم تویی و این سکوتی که داره توی صورتت فریاد می کشه!

بازم تاریکی محضیه که رویاته اما...

نفرت داری ازش!

متنفری از سکوتی که توسطش،غرق میشی دورونش!

متنفری از برق ناامیدی هاش!

بازم سکوت می کنی و این بغضه که توی پلوت جا خوش کرده!

بازم...

ویرایش شده در توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

چرا این عقربه ها نمی چرخن؟!

اون ها که همیشه باهم کورس میزاشتن!

چرا الان که باید بدوند ساکن ایستادن؟

چرا ساعتایست کرده؟

چرا زمان گیر کرده روی ساعت نابودی؟!

چرا داره نابودم میکنه هر ثانیه نگذشتنش؟

چرا تموم نمیشه این برزخی که فشارش هر لحظه به روحم بیشتر میشه؟!

چرا نفسم بالا نمیاد؟!

چرا سینم سنگین شده؟!

چرا کاسه چشم هام داره پر میشه؟!

چرا چشم هام سرخ سرخه؟!

چرا دست هام می لرزه؟!

چرع مجبورم به ساختن با این دقیقه ها؟!

چرا مجبورم تحمل کنم این زمان مرگ رو!

چرا نمی میرم و راحت نمیشم از این اجبار؟

چرا...

ویرایش شده در توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

چرا صدای من رو نمی شنوید؟

چرا فریاد سکوت هام به گوشتون نمی رسه؟

کی میشه من هم داد بزنم؟

نه از سکوت!فریاد واقعی!

داد بزنم و بگم منم هستم توی این کره خاکی!

کره ای خاکش از زغال هم تیره تره!

کره ای که انگار گرد نیست!

انگار نمی چرخه!

انگا هنگ کرده مغر اتمی اش!

انگار کمر بسته به نابود ساکن هاش!

دلم میخواد جیغ بکشم!

دلم میخواد داد بزنم تمومش کنید!

داد بزنم بگم خـــدا بشکن شیشه عمرم رو!

خسته شدم دیگه...

نمی تونم...

نمی خوام بتونم....

ویرایش شده در توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

دست هام رو زدم زیر چونم...

با بغض خیره شدم به آدم های اطرافم.

آدم هایی که شاید انسانن ولی...

ولی آدم نیستن!

سخت گذشت تا فهمیدم بین آدم بودن و انسان بودن خیلی فاصله است!

خیلی سخت گذشت...

درک کردم دنیا،دنیا فاصله هاشون رو!

فاصله ای از جنس درد!

فاصله ای که شاید پر نشه!

فاصله ای که همش پر از بغضه!

همش پر از تنهاییه!

تنهایی که ناچاری انتخابش کنی!

تنهایی که حاظرت می کنه خودت باشی و خودت!

وادارت می کنه برای خودت زندگی کنی!

مجبورت می کنه بزرگ بشی!

سخت گذشت تا بزرگ شدم!

سخت گذشت این عمری که شاید کوتاه باشه!

اما پر از درد و تباهیه!

سخت گذشت....

ویرایش شده در توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

آسمون رو مه گرفته!

آسمون رو غم زمین گرفته!

آسمون هم دلش گرفته!

از نامردی آدم های زمین گرفته...

از تنهایی هاشون گرفته...

از جیغ های خفه شده توی سکوت گرفته...

از زردی رخ برگ های پاییز گرفته...

از زندگی سراسر اجبار آدم ها گرفته...

از اجبار زندگی کردن گرفته!

از نابودی دل هاشون گرفته!

از گلد کردن بغض هاشون گرفته...

از مه الود بودن خودش گرفته...

از باریدن گه گدارش گرفته...

از نباریدن چشم های خیس گرفته...

 

از...

ویرایش شده در توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

دارم فکرمی کنم چرا الان اینجام؟

چرا حس می کنم یکی پاش رو گذاشته بیخ گلوم؟

چرا ولم نمی کنه این بغض لعنتی که تنها مهمون شب هامه؟

چرا از شکسته نشدنش خجالتنمی کشه؟

چرا پافشاری می کنه؟

چرا اینقدر اسرار داره بترکه؟

چرا میگه اگه بازم نکنی خفت می کنم؟

چرا داره خفه می کنه کل صدا های دورم رو؟

چرا می خواد نابودم کنه؟

چرا می خواد بشکندم؟

چرا میخواد با خورد کردن خودش کل وجود من رو خورد کنه؟

چرا؟!

چرا الان خودکار سر می خوره از دستم؟!

چرا دیگه تاب نوشتن ندارم؟!

چـــرا؟!

ویرایش شده در توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

امشب هوا سافه!

از عجایب قلبمه ساف بودن!

چون نـیست!

هیچ چیز توی این دنیای تاریک و کثیف ساف نیست!

دل آدم ها ساف نیست!

قلبشون ساف نیست!

چــرا آسمون ساف شده؟!

نمی خوام این شفافیت دوروغ رو!

نمی خوام این تظاهر به خوب بودن رو!

ازم دورش کنید.

منم دیگه نمی خوام خوب باشم!

منم هم رنگ خودتون کنید...

نمی خوام...

چون...

یاد گرفتم سافی ضاهر ها بی دلیل نیست!

حتی اگه آسمون باشه!

ویرایش شده در توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

بســــه!

نگه دار این ماشین عمر رو!

میـــخوام پیاده شم!

دیگه نمی تونم!

دیگه قلبی برم نمونده که بشکنیدش!

دیگه چشم هام نمی بینه!

نه از سیاهی دنیا...

نه از تاریکی قلب ها!

بلکه از این سد اشکی که تقلا می کنه برای ریختن!

داره دست و پا میزنه که بیاد پایین...

اما نمـــیشه!

نمی زارم خوردم کنن!

همتون برید!من تنها می مونم!

عادت دارم...

ظاقت میارم...

می دونم!

ویرایش شده در توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

دستش رو میزاره رو گلوش...

کم کم سر می خوره پایین تر...

می رسه به قفسه سینش!

فشارش میده!

محکم می کوبه روش!

میگه تمومش کن!

میگه ولم کن!

میگه خستم کردی!

میگه دیگه طاقت ندارم...

دارم خفــــه میشم!

تنها یه جواب می شنوه:

(خالیش کن!نابودش کن!تو میتونی)

جیغ میزنه نمیــــتونم!

نمیـــخوام!

نمیخوام خالیش کنم!

عادت کردم به تنهایی!

داد میکشه بــــرو!

میگه برداد دستتو از گلوم!

بردار از تنها داراییم!

براد از ارزشم!

بردار لعنتی!!

جونمو میخوای؟بیـــا برای خودت!ولی مجبورم نکن به خورد کردن شخصیتم!

بزار این بمونه برام!

جیغ می کشهاین اخری رو برام نگه دار!

اما نمی شنوه!

پر می کنه کاسه چشم هاش رو!

دستاش فورا میرن به سمت بالا!

میشینن رو چشم هاش...

التماس میکنه نریز پایین لعنتی!نــریز!

سکوتش داره بهش جواب میده!

داره داد می کشه توی کل وجودش!

بسه!بسه تنهایی!بریزشون دور!

میریزن پایین!!!

خورد میشه!

نابود میشه!

شاید می میره!

تموم میشه داستانش!

 

ویرایش شده در توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

@selin.m عزیزدل این دلنوشته با شما

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نسترن جان، ویراستاری دلنوشته ات به عهده منه. لطفا صبور باش. ممنون.

شروع: 21/3/98

اتمام: 22/3/98

@N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 13 ساعت قبل، selin.m گفته است :

نسترن جان، ویراستاری دلنوشته ات به عهده منه. لطفا صبور باش. ممنون.

شروع: 21/3/98

اتمام: 22/3/98

@N.a25

ممنون عزیزم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 32 دقیقه قبل، Giiilass گفته است :

تاییده ولی چرا به جای...از .. استفاده کرده؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 9 دقیقه قبل، N.a25 گفته است :

تاییده ولی چرا به جای...از .. استفاده کرده؟

فرقی نداره عزیزم ولی اگه باهاش مشکل داری میتونم از ویراستار بخوام تغییر بده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در هم اکنون، Giiilass گفته است :

فرقی نداره عزیزم ولی اگه باهاش مشکل داری میتونم از ویراستار بخوام تغییر بده

نه اگه فرقی نداری یعنی مشکلیم نداره،نمیخواد تو زحمت دوباره بیوفته

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

@ihawni زحمت اینم بکش مرسی گلم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...