رفتن به مطلب
avin._.ar

جادوی سبز / avin._.ar کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

" به نام حق "

جادوی سبز

آوین آرین مهر

ژانر:تخیلی، طنز، عاشقانه

خلاصه:دنیس، پسری با چشمان جادویی، از خاندان گم شده ی برایان، چند وقتی هست که خودش فهمیده یکی از برایان هاست؛ چندین سالِ که دنیس، برای سایروس، فرمانروای سرزمین هارول کار می کنه...ولی هیچ وقت جلوی کسی سر خم نکرده؛ از اونجایی که دنیس بعضی روز ها زیادی بی کار می شه، توی جنگل با سه دختر که یکیشون از اون یکی عجیب تره، مواجه می شه...

(لازم به ذکر هستش که این داستان جلد دوم داستان ایلگار)

ناظر رمان: @Jesus

نقد داستان جادوی سبز

 

Negar_09062019_175914.png

ویرایش شده در توسط avin._.ar
  • پسندیدم 7
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 1#

چشماش برق می زد...اون کی بود؟!

****
چوب دستیم رو با مهارت خاصی دستم گرفتم و کمی به طرف موجود مورد نظرم تکون دادم.
تبدیل به سنگ شد!
نیشخندی زدم و صدای خنده های کریه اطرافیانم رو نادیده گرفتم.
کارم این بود!درسته هیچ وقت برای کسی سر خم نمی کردم؛ ولی به اطاعت اون بود که یه همچین کارایی رو می کردم!
پوزخندی زدم و از اون جمع تعفن برانگیز دور شدم.
انقدر ازشون بی زار بودم که حد نداشت!
با یه دستم، شنل سبزِ لجنی رنگم رو گرفته بودم و با دست دیگم، چوب دستیم رو بین کمر بند و لباسم جا می دادم.
به سمت بوته ها حرکت کردم.وقتی به پشت بوته ها رسیدم، دور و برم رو چک کردم که کسی نباشه، و بعد کمی از برگ ها رو کنار زدم و داخل شدم.
خـــب...جای تعجب نداشت خونه ی کسی مثل من اینجا باشه!
در چوبی و تقریبا داغون خونه رو بستم و شنلم رو از روی شونه هام کنار زدم.
به جای اینکه پرت شه رو زمین، رو هوا پرواز کرد و روی جا لباسی، جا خوش کرد!
نگاهی به جغد مشکی رنگ روی تختم انداختم...
بهترین دوستم بود!
توی این سرزمین کسی رو باوفا تر از اون نمی شناختم!
روی تختم نشستم و سرش رو ناز کردم.رباط وار سرش رو به طرف من چرخوند.
شاید از نظر خیلی ها این نگاهش خوفناک بود؛ ولی از نظر من چشماش با چشم آهو هیچ تفاوتی نداشت!
نیشخندی به افکارم زدم که داشتم چشم میشیِ آهو رو با چشمای زرد حال به هم زنی که جغدم داشت مقایسه می کردم!
ولی در هر صورت جِرجیس رفیق من بود!
 

  • پسندیدم 6
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 2#

اتاقم توی تاریکی مطلق بود.
روی تخت دراز کشیده بودم و جرجیس رو هم که بغل دستم بود، نوازش می کردم.
هیچ صدایی نبود؛ وهمینطور هیچ نوری!به جز نور شبرنگ چشمام!
سبز فسفری!هر کس تو شب بهم نگاه می کرد هیپنوتیزم می شد!
حتی وقتی چشمام بسته بود از زیر پلکام نورش می زد بیرون!
خودم خندم می گرفت که توی یه همچین دنیای عجیبی، من باید از همه عجیب تر باشم!
قشنگ معلومه که دارن ازم سواستفاده می کنن؛ فقط موندم من خر چرا دارم ازشون اطاعت می کنم!
پوفی کشیدم؛ چشمام رو بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم.
با صدای غرش چِرنی،چشم باز کردم.
به آرومی روی تخت نشستم و به پنجره ی نامرئیِ اتاقم که بیرون رو نشون می داد، نگاه کردم.
صورت چرنی مقابل پنجره های نامرئیِ خونه بود.
بدنی مشکی رنگ با خطوط طوسی و چشم های آبی!
درسته ؛ اون یه ببر بود!یه ببر اصیل از نژاد ببر های جادوییه سیبری.به خاطر جادوگر بودنشِ که رنگش،رنگ خاصیِ و به همین دلیل من اسمش رو چرنی، که در روسی به معنی مشکی هست گذاشتم!
نا گفته نماند که باوفایی و بهترین رفیق بودنش با جرجیس برابری می کرد!
از جام بلند شدم و رو به رو به آیینه ی ساده ای که داشتم،دستی تو موهام کشید و سر و صورتم رو از خواب آلودگی در آووردم.
به سمت در چوبی رفتم که در همین بین،شنلم به سمتم اومد و روی شونه هام نشست.
در رو باز کردم و به آرومی بوته ها رو کنار زدم؛کمی سرک کشیدم و وقتی مطمئن شدم که کسی نیست،از اونجا بیرون اومدم.
 

  • پسندیدم 7
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 3#
به سمت چرنی رفتم.خم شدم و سرش را نوازش کردم.
•هی پسر...حالت چطوره؟!
غرشی کرد و گفت:مثل اینکه تو بهتری...
و لیسی به صورتم زد.
چند مرتبه به پشتش ضربه زدم و گفتم:آره...هر وقت خلاص شم از تو هم بهتر می شم!
از جایم بلند شدم و به حرکت در اومدم.
چرنی:چقدر مونده؟!
با لبخندی محو گفتم:فقط چهارده روز!البته...اون به من چهارده روز وقت داده...من تو هفت روزم می تونم تمومش کنم.
مردمکم رو چرخوندم و ادامه دادم:ولی خب...اون وتا چهارده روز نشه ولم نمی کنه!و من هم ترجیح می دوم تا همون چهارده روز کشش بدم تا اینکه بعد هفت روز‌ که کارم تموم شد، دوباره بخواد من رو مجاب به کار دیگه ای بکنه!
صدایی ازشدر نیومد.
به راهم ادامه دادم...خودمم نمی دونستم کجا می رم!
با صدای کسی، دست از حرکت برداشتم؛ 
لوکان:دنــــیس!اوه...اصلا فکر نمی کردم بعد سال ها، اینجا و تو این وضعیت ببینمت!
با بی حوصلگی به سمتش برگشتم و سعی کردم لبخندی هر چند مصنوعی، روی لبم بشونم؛ سر تکون دادم و گفتم:چه خبرا رفیق؟!سه سال پیش که در حال مرگ بودی!چی شد دووم آووردی؟!
و لبخندم، تبدیل به پوزخند شد!
اونم که تیکه ی کلامم رو گرفت، گفت:آره خب...داشتم می مردم!ولی از اونجا که خون خاندان ما همیشه به کمکمون می یاد؛
نیشخندی زد و ادامه داد:منم نمردم!
اخم کردم، ولی چیزی نگفتم...
این پسر با این حرفاش آخرش به زورم که شده خون خاندان ما رو می کنه توی رگ هاش!
متنفر بودم ازش...انقدری که از لوکان بدم می یومد از سایروس بی زار نبودم!
 

ویرایش شده در توسط avin._.ar
  • پسندیدم 6
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 4#
 راهم رو ادامه دادم...انقدر بدون مقصد راه رفتم تا شب شد!
چرنی خرناسی کشید و گفت:تو گشنت نمی شه؟!
در حالی که به پشت بوته های مشکوک خیره شده بودم، گفتم:چرا نشه؟!
چرنی از یه بوته، چند تا توت فرنگی چید و به سمتم آمد و در همین حالت گفت:خب...چیزی نمی خوری معمولا!
بدون اینکه تو چشماش نگاه کنم، در حالی که مشغول وارسی پشت بوته بودم، گفتم:خودت داری می گی معمولا!پس یعنی یه چیزایی هم می خورم!
و توت فرنگی بزرگی رو انداختم توی دهنم.
خواستم از بوته ها فاصله بگیرم، که صدایی تقریبا نازک از چندین متر اونور تر از بوته ها به گوشم خورد...
به سرعت، در حالی گوش هایم از حالت عادی خارج شده بود و کمی سیخ، به سمت صدا برگشتم...صدا، مثل صدای یک دختر بود!
با اینکه فاصله زیادی با من داشت ولی صداش براس گوش های کسی مثل من، مفهوم بود...
دختره:اینجا دیگه کدوم جهنم دره ایِ...کشور خودمون با اون سر و وضع کم بود، اینجام اضافه شد!
کمی بعد دوباره دختره گفت:طیلا...نمی ترسی؟!
صدای بی خیال یه دختر دیگه اومد:اوه...تا دلت بخواد تو جنگل خودمون از این شبا دیدم...امشب پیشش لُنگ می اندازه!
صدا حق به جانب دختر اولیه، توجهم رو بیشتر جلب کرد:البته که منم نمی ترسم...من حتی بدون دیه‌گو هم تو جنگل بودم...چیز جدیدی نیست!
صدای پوف کشیدنی اومد.
انگاری داشتن نزدیک می شدن!
به سمت چرنی نگاهی انداختم...با کنجکاوی به صدای دختر ها گوش می داد...صد در صد حس شنوایی اون از من خیلی قوی تر بود.
اشاره ی کوچیکی بهش کردم، که پشت سرم از روی بوته ها رد شد.
به سمت چپ که صدا ها از اونجا می یومد نگاه کردم.
بر خلاف انتظارم، سه تا دختر با فاصله ای دور از ما ایستاده بودن!
 

  • پسندیدم 7
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 5#
کمی جلوتر رفتم...هنوز متوجهم نشده بودند...
تا اینکه اون دختری که اول از همه حرف زده بود، با چرخش چشم هاش، من و چرنی رو دیده بود.
وقتی دو دختر دیگه هم متوجه من شدن، من کنی نزدیک تر رفتم.
می دونستم که از همون فاصله خیلی دور هم نور چشم هایم قابل تشخیصِ، ولی تو این فاصله نزدیک تر،کار خودشدرو می کنه و هی کسی که بهش چشم بدوزه، هیپنوتیزم می شه!
اون دو دختری که صداشون رو شنیده بودم، به سرعت چشماشون رو بستن ولی اون یه نفر، با تعجب و چشم های گرد شده داشت نگاهم می کرد.
دختر اولیِ که انگار چیزی رو یادش اومده باشه، بدون باز کردن چشم هاش، ضربه ای به بدن دختر چشم باز زد و تند گفت:آری چشم هات رو ببند!
ولی دیگه دیر شده بود!
****
ایلگار

نفهمیدم چه اتفاقی افتاد...فقط تنها چیزی که یادمه این بود که من، طیلا و آرالیا خیلی شیک و مجلسی در حال قدم زدن کنار خونه ی یکی از اشراف زاده ها، روی یک پل بودیم، که یک دفعه آرالیا با شدت به سمت رود خونه ی پایین پل پرتاب شد!
من و طیلا هم که مثلا شنا بلد بودم پریدیم توی آب که دیگه نفهمیدیم از کجا سر در آووردیم...فقط می دونستم که توی یک سرزمین عجیب قریبیم!
الانم که به لطف هیپنوتیزم شدن آرالیا...وسط جنگل، همراه با شخص هیپنوتیزم کننده که به شدت روی مخم بود در حال درمان بودیم!
من نمی دونم این خونه نداره که این وسط داره معالجه می کنه!
خیره سرش میزبانِ!یه میوه ای، شیرینی‌، چایی ای، نسکافه ای، آبی حداقل!
فقط تنها کاری که تونست انجام بده این بود که یه چراغ و یه پتو و بالش با وسایل درمانش رو ظاهر کنه!
 

  • پسندیدم 8
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 6#
 دنیس
هر وقت سرم رو بالا می آووردم این دختره داشت بهم آشم غره می رفت.
خندم گرفته بود...
با صدایی تقریبا بلند گفتم:خب...مثل اینکه امشب مهمونید!
با صدام از جاشون پریدن ولی اون دختره از رو نرفت و زیر لب گفت:نبابا؟!خوب شد گفتی وگرنه این همه راه رو بر می گشتم!
لبخندی زیر پوستی زدم و مشغول جمع کردم وسایلم شدم.
شدیدا تو فکر این بودم که کجا ببرمشون!
من نزدیک ترین دوستم رو هم به خونم نمی بردم...بعد سه تا دهتر رو نصفِ شبی کول کنم ببیرم خونم؟!
مال این حرفا نیستم!البته...از صد فرسخی هم معلوم بود خطری ندارن!
نفسم رو بیرون دادم و گفتم:خب...که اینطور!
نگاهشون کردم و گفتم:من هنوز با شما ها آشنا نشدم؛ به نظرتون لازم نیست که بدونم به چه منظور اینجا اومدید؟!
اون ها که چشم به دختر روی زمین دوخته بودن، جوابم رو با نگاه های نگران و پر تردیدشون گرفتم!
با دست هام، محلولی به رنگ سبز اکلیلی که در هوا معلق بود درست کردم و پرتاب کردم به سمت دختر روی زمین...
اونا که ترسیده بودن، حرکتی ناخودآگاه کردن و با دیدن اینکه دختره در همون حالت افقی از روی زمین، به روی هوا معلق شد، کمی خیالشون راحت شد.
بدون توجه بهشون، آروم آروم شروع به راه رفتن کردم.
چرنی بعد از دیدن دخترا رفته بود...
دخترا وقتی دیدن که همراه با من، دوستشون هم روی هوا حرکت می کنه، به دنبال من، حرکت کردن.
تصمیم داشتم، اگر راجع به خودشون چیزایی بهم گفتن که خطری برای من نداشت، ببرمشون خونم!
من همون دِنیسی هستم که می گفتم مال این حرفا نیستم!
 

  • پسندیدم 7
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 7#
نفسم رو بیرون دادم و دوباره گفتم:خب؟!چجوری شد که از اینجا سر در آووردین؟!
نگاهی بهم انداختن...دختر مو قرمزِ آروم شروع به صحبت کرد:من ایلگارم...
به دوستش اشاره کرد و گفت:اسم دوستمم طیلاست!
نفسشو بیرون داد؛ نگاهی به دوستش کرد و گفت:ما، یعنی من و طیلا و دو نفر دیگه که اینجا نیستن، جزو موجودات ماورأیی هستیم!توی جنگلی تو کشور خودمون زندگی می کردم که به دلیل مسائلی تصمیم گرفتیم که توی شهر زندگی کنیم...
میون حرفش پریدم و گفتم:کار خطرناکی کردید!
چشم غره ای بهم رفت که باعث لیخند کجی روی لب هام شد.
نگاهی کلافه به طیلا انداهت و ادامه داد:چندین ماهه که ما تو شهر زندگی می کردیم...توی همین چند ماه، با آرالیا که کشف کردیم اون هم یک ماورأییِ، آشنا شدیم!ولی آرالیا جنسش با ما متفاوت بود...انگار یه مدل دیگه بود؛ مثلا شاید مثل شماها!
مکثی کرد که ابرو هام رو بالا انداختم...
سکوتش ادامه دار شد که من گفتم:خب...نگفتی چجوری از اینجا سر در آووردید؟!
این دفعه طیلا جواب داد:دعوت شده بودیم خونه ی یکی از اشراف زاده ها برای صرف شام...خیلی های دیگه هم بودن!بعد از خوردن شام، من، ایلگار و آرالیا تصمیم گرفتیم بیرون از خونه قدم بزنیم...به دیه‌گو و کارِن، شوهر های ایلگار و من و همونایی که مثل ما ماورأیی هستن، گفتیم که می خوایم قدم بزنیم ولی اونا چون سرگرم حرف بودن با ما نیومدن...ما هم سه تایی رفتیم بیرون از خونه...همینجور راه می رفتیم و حرف می زدیم و از روی پلی که زیرش رودخونه ای بزرگ و طولانی بود رد می شدیم، تا اینکه وسطای پل، یکدفعه آرالیا به شتاب به سمت رودخونه کشیده شد...خب ما هم وقتی نداشتیم تا به کسی خبر بدیم چون آب داشت آرالیا رو می برد؛ به همین دلیل خودمون پریدیم تو آب و این شد که وقتی سر از آب بیرون آووردیم، اینجا بودیم!
وقتی حرفاشون تموم شد، سرمو تکون دادم و توی سکوتی که فقط صدای خرد شدن چوب و برگ و هرچیزی که زیر پا بود، اون رو می شکست، به این فکر کردم که چه کنم که خدا رو خوش بیاد!
 

  • پسندیدم 7
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 8#
نتیجه ی تفکراتم، این بود که به خونم ببرمشون؛ 
چیزی که از همون اولم می دونستم انجام می شه!
راهم رو کج کردم که که اونا هم پشت سرم اومدن...
جالب اینجا بود که ترسی نداشتن!شاید من می خواستم یه بلایی به سرشون بیارم!
صدای پچ پچی شنیدم...ولی همونجور به راهم ادامه دادم...
*طیلا*
ایلگار:طیلا...اگه نیان چی؟!
چپ چپی حوالش کردم و گفتم:از شوهر خنگ تو بعید نیست...ولی کارن ممکنه منطقی و آروم باشه و بتونه بیاد پیش ما!
چشم غره ای بهم رفت و خواست چیزی بگه که همون لحظه نوری چشمامون رو زد...
*دنیس*
در حال گوش داد به پچ‌پچ های مرموزشون بودم که نوری جلوم ظاهر شد دو نفر از توش بیرون اومدن...
خونسرد بودم...ولی اونا متعجب با چشم های گشاد شده و ترکیب شده با خوشحالی به اون دونفر نگاه می کردن.
دو تا پسر که حدس می زدم شوهراشون باشن!
بی توجه به من، به سمت دخترا رفتن و در آغوش گرفتنشون...
کامل به سمتشون برگشتم که دیدم پسرا دارن با اخم نگاهم می کنن...
برام مهم نبود...نور کرم های شب تاب نمی گذاشت که نور چشمام زیادی بیرون بزنه و هیپنوتیزم کنه!
•خب...می بینم که همسراتون رو پیدا کردین؛ نیازی به من هست؟!
پسری که مثل من چشمای سبز داشت، با اخمی که غلیظ تر شده بود گفت:نـــه...ممنون!
ولی ایلگار دست هاشو گرفت و رو به من گفت:چرا...نیازه؛ ما هنوز نمی دونیم چجوری باید برگردیم!
شوهرش به سرعت بدون اینکه به من نگاهی بکنه گفت:خب همینجوری که ما با فکر اومدیم پیشتون، به یکی مثل لرد دیوید-اشراف زاده ای که به قصرش دعوت بودن- فکر می کنیم و بر می گردیم!
با لبخندی محو، مثل خودش، توجهی بهش نشون ندادم و رو به ایلگار گفتم:به این راحتی ها هم که فکر می کنید نیست...اونجایی که شما زندگی می کردید، یه سرزمینِ عادی، با مردمی عادی تر بود؛ ولی اینجا یه سرزمینِ جادوییِ!امکان یه سری کارا اصلا نیست؛ مخصوصا که شما جادوگر نیستید...ماورأیی هستید!
 

  • پسندیدم 5
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 9#

این دفعه طیلا با تعجب پرسید:مگه فرقی هم داره؟!

لبخندم رو کمی پر رنگ تر کردم و گفتم:البته که متفاوته!مثلا ظاهر شما ها؛ ماورأیی ها همشون،هر چند کم، روی صورت هاشون کک و مک دارن!ولی جادوگر پوست های صافی دارن...رنگ پوست توی جادوگر ها تفاوتی نداره؛ اما مأورایی ها اکثرا گندمی و بعضی ها هم سفیدن...ولی ما از سیاه پوست داریم؛ تا سفید پوست! حتی پوست یکم رنگی هم پیدا می شه!

همشون با تعجب نگاهم می کردن...

اهمیتی ندادم و گفتم:حال دوستتون خوب نیست؛ بهتره بریم!

با این حرفم، پسر ها نگران به آرالیا نگاه کردن و پسر چشم آبی که همسر طیلا بود گفت:آرالیا چرا معلقِ؟!

کلافه از این همه نادانیشون گفتم:چشمای من جادوی...تو شب هیپنوتیزم می کنه...آرالیا هم چشماش رو برعکس همسراتون نبست و به این حال دچار شد...منم که نمی تونستم کولش کنم این همه راه رو...خودشم حالش بدتر می شد! مشکلی نیست؛ این محلول فرد رو تو هوا معلق می کنه و محافظ دورشم که نقش حفاظت رو داره...حالا هم اگر می خواید زود تر از اینجا برید، دنبالم بیاید...

با اینکه معلوم بود پسرا راضی نیستن، ولی دنبالم اومدن...

***

دستم رو روی نبض دست آرالیا گذاشتم، خوب می زد.عادی بود!

هوا داشت کم کم روشن می شد، ولی همگی بیدار بودن؛ ایلگار بدجور با جرجیس جور شده بود، جوری که احساس می کردم جرجیس با چشم نازک شده و پوزخند نگاهم می کنه...

دیوانه بودم؛ دیوانه تر شدم!

نفسم رو بیرون فوت کردم که شوهر ایلگار پرسید:راستی...اسمت چی بود؟!

در حالی که وسایلم رو جمع می کردم، نیم نگاهی به دوتاشون که یکی از پاهاشون رو به دیوار خونه تکیه داده بودن کردم و گفتم:دنیس...دنیس برایان!

 

  • پسندیدم 5
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 10#
شوهر ایلگار پوزخندی زد و به حالت مسخره گفت:اوه...همون خاندان گمشده ی برایان؟!
ایلگار نگاه تندی بهش کردو گفت:دیه‌گو!
اما اون اهمیت نداد...منم مثل همیشه بی تفاوت؛
شوهر طیلا که انگاری می خواست جو رو عوض کنه، صداش رو صاف کرد و گفت:اممم...من کارن هستم و...
به شوهر ایلگار اشاره کرد و گفت:دیه‌گو!
آهسته گفتم:خوشبختم!
اهل تلافی بودم، ولی نه هر جایی و هر موقعیتی؛
نگاهم به سمت چهره ی آرالیا کشیده شد.
موهای بسیار بلندی به رنگ سبز داشت.پوستی شفید و بینی استخوانی و کمی نوک تیز لب های معمولی و کمی برجسته؛ چشماش هم که مشکی بود...
وقتی با چشم های درشت شده به من نگاه می کرد این رو متوجه شدم.
ریز نقش بود؛ چهره ی مضظربی داشت و مثل یک بچه معصم بود...
خب خیلی از ویژگی هاش رو می تونستم بفهمم؛ ولی حال و حوصله ی فکر کردن را نداشتم.
به شدت خوابم می اومد.
سر بلند کردم و چشمم به ایلگار خورد که از شدت خواب آلودگی روی تختم که قبلش داشت با جرجیس بازی می کرد، حالا داشت چرت می زد!
و طیلا که پایین تخت زانو هاش‌رو بغل گرفته بود و اون هم به خاطر خواب، به رو به روش زل زده بود.
کارن و دیه‌گو هم که به شدت تو فکر بودن و از همسراشون که هرکی به طرز مضخرفی خوابشون برده بود، غافل بودن.
پوفی کشیدم و با صدای رسا ای گفتم:خونه ی من برای خوابیدن این تعداد کوچیکه...
همگی به خاطر صدام از جا پریدن و هر کس به مدل خودش برزهی نگاهم می کردن.
نیشخندی زدم و ادامه دادم:خب...چی کار کنیم؟!
 

  • پسندیدم 5
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 11#

 کارن نگاهی به اطراف انداخت و گفت:تُشَکی، متکایی، ملحفه ای، چیزی نداره بشه روش خوابید؟!

نگاهی به همه کردم؛ چهار نفر بودن.

از هر کدوم از چیزایی که کار گفته بود چهار تا ظاهر کردم و گفتم:خب...دیگه چی؟!

کارن لبخندی زد و گفت:دیگه هیچی! جادوگری هم بد فاز می ده ها!

لبخندی زدم و به سمت جرجیس رفتم.بلندش کردم و روی میز قرارش دادم.

بقیه دنبال جای مناسبی برای پهن کردن تشک هاشون بودن.

بدون توجه به کسی، آرالیا رو از روی تشکش بلند کردم و بر روی تخت گذاشتمش.

چون ممکن بود در این چند ساعت مشکلی براش پیش بیاد،خواستم تشک خود آرالیا رو که الان دیگه برای من شده بود به کنار تخت ببرم که ایلگار گفت:می شه من پیشش باشم؟!

آهسته گفتم:من مشکلی ندارم...ولی ممکنه پر طی این ساعات مشکلی براش پیش بیاد که شما نتونید کاری انجام بدید!

«آهان»کش داری گفت و مشغول پهن کردن تشکش شد...

روی تشکم دراز کشیدم که همین لحظه دیه‌گو بغلم دراز کشید.

خندم گرفته بود...اگر به پهلوی شمت من می خوابید دقیقا تو حلقم بود.

کنارش ایلگار و بعد طیلا و کنارش کارن بود که همه بی هوش بودن.

چند لحظه بعد ناله ی طیلا در اومد:یکی چراغ رو خاموش کنــــه!

کمی با صدا خندیدم و با اشاره ی دستم چراغ رو خاموش کردم که ایلگار گفت:خداوکیلی خوش می گزرونی با این قدرتت ها!

لبخند بر روی لبم ماسید؛ آهسته گفتم:کاش صد سال این قدرت رو نداشتم!

اما به خاطر سکوتی که خونم رو فرا گرفته بود، فکر کنم همه متوجه حرفم شدن!

 

  • پسندیدم 5
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 12#
خداروشکر تا صبح که با صدای چرنی بلند شدم، آرالیا مشکلی پیدا نکرد.
همگی خواب بودن و کارن، صدای خر و پفش رفته بود بالا!
نگاهی به چرنی که کنار پنجره نشسته بود و یه جوری نگاهم می کرد، کردم.
نگاهش خیلی یه جوری بود! البته، من هم کم نیاووردم و سرم رو به نشونه ی چیه براش تکون دادم و چشم غره ای هم نثارِ روحِ پاکش کردم!
یکم دور خودم چرخیدم تا بلکه راهی برای بیدار کردن اینا پیدا کنم... ولی کو راه بیداری! البته بودا...ولی خب مناسب بیدار کردنِ یه میزبانِ جنتلمن نبود؛
یکدفعه صدای ناله ای به گوشم خورد...
چون صدا نا آشنا بود کسی جز آرالیا نمی تونست باشه!
به سمتش رفتم؛ به هوش اومده بود... من رو که دید، ترسید!
با ترس سعی کرد توی جا بشینه، وقتی بچه ها رو با اون وضع دید، ترسش خوابید و چشم هاش رو به من دوخت.
شونه هام رو بالا انداختم و روی تخت، پایین پاهای جمع شده ی آرالیا نشستم.
•حالت بهتره؟!
فقط سرش رو تکون داد. به شدت خجالتی بود نسبت به افرادی که نمی شناختشون!
از جام بلند شدم که صدای ضعیفش رو شنیدم:اینا حالاحالا ها بیدار نمی شن!
خنده ای کردم و گفتم:نظرت چیه بیرون صحبت کنیم؟!
اول، با ترش و نگرانی نگاهم کرد که با لحنی مهربون گفتم:باور کن کاریت ندارم!
تردید داشت...دوباره گفتم:اصلا اینم می بریم تا محافظت باشه!
و به چرنی اشاره کردم...
نگاه ازم گرفت و آهسته از جاش بلند شد...
از بین بچه ها گذشتم و صبر کردم تا اونم بیاد، بعد در رو باز کردم و وقتی مطمئن شدم کسی نیست، گذاشتم اول آرالیا بره و بعد خودم از در بیرون رفتم.
همون موقع چرنی هم به ما پیوست.
رو یه آرالیا گفتم:می تونی قدم بزنی؟!
آرالیا:اوهوم...بهترم!
 

  • پسندیدم 5
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 13#

نیم ساعتی بود که راه می رفتیم.

چون آرالیا بی حال بود، زیاد حرفی نزدیم. هرچی هم بود، از طرف آرالیا بود که صحبت های کوتاهی محسوب می شد.

یکدفعه آرالیا بی مقدمه گفت:می تونی کمکم کنی؟!

تعجب کرده بودم.

به کنده ی نصف شده ی درختی اشاره کردم که بشینه؛ بعد از این که نشست گفتم:چه کمکی؟!

سرش رو پایین انداخت و گفت:می خوام بفهمم واقعا کیَم!

لبخندی بر روی لبم نشست.

تو همین چند ساعت، حاذبیه ای نسبت بهش داشتم و همش دلم می خواست بشناسمش...ولی قبل از اجازه ی خودش نمی تونستم این کار رو بکنم!

هر چقدر هم آدم بدی بودم، واسه بعضیا بودم؛ نه همه!

سرش رو بالا آوورد که گفتم:اجازه می دی؟!

گیج نگاهم کرد که تند گفتم:می خوام ذهنت رو بخونم!

هنوز هم کمی گیج بود ولی سرش رو به نشونه ی تأیید تکون داد.

روی چمن ها، رو به روی آرالیا نشستم.

چشم هام رو بستم و شروع به تجزیه و تحلیل کردم.

 

****

با گیجی، بهت و تعجب به چشم های نگران آرالیا خیره شدم.

اطلاعاتی بدست آووردم که باورش خیلی سخت بود.

اینکه آرالیا یه جادوگر هستش رو از همون اول فهمیده بودم؛

ولی اینکه اون...اون یکی از برایان هاست؛ اصلا برام قابل هضم نبود...

هیچ بازمانده ای غیر از من توی خاندان برایان وجود نداشت...

این دفعه با دقت بیشتری بهش نگاه کردم.

مثل اینکه خیلی نگرانش کرده بودم!

_تو...آرالیا...تو؛ یکی از برایان ها هستی!ولی...کدومشون؟!

 

  • پسندیدم 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×