رفتن به مطلب
Mehrsa-yas

رمان تو تعبیر خواب منی | Mehrsa-yas کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

               نام رمان: تو تعبیر خواب منی

      نویسنده:یاسمین قلیزاده

    Mehrsa-yas کاربر انجمن نودوهشتیا

               ژانر:معمایی _ عاشقانه 

            هدف: بهتر شدن قلم نوشتاری 

          ساعات پارت گذاری:نامشخص 

 

خلاصه:


داستان درباره دختری به اسم ملیسا است که در سن پانزده سالگی  به خاطر وجود دلایلی  از خانه فرار می کند و به طرز عجیبی با پسری به نام مرصاد آشنا می شود.
مرصاد سعی می کند تا از  زندگی ملیسا سر در آورد اما همیشه همه چیز آن طور که باید خوب  پیش نمی رود.
ملیسا کم کم متوجه وجود حس های تازه ای درون قلبش نسبت به مرصاد می شود اما......

 

حال مسئله این است که چه بر سر دخترک تنهای داستان خواهد آمد؟

آیا این دختر توانایی مقابله با این همه سختی را به تنهایی خواهد داشت ؟ 

آیا می تواند از اسرار هایی که در زندگی با آنها روبه رو شده سر در آورد ؟

می تواند این کلاف سردرگم زندگی را از هم جدا کند؟

همه چیز آشکار می  شود در رمان
« تو تعبیر خواب منی »!
 

صفحه نقد

ویرایش شده در توسط Mehrsa-yas
  • پسندیدم 4
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


مقدمه:

تو شدی همان  بهترین سر آغازم!

تو شدی همان بهترین اتفاقم  !

 تو شدی همانی که قلبم می گفت !

تو شدی آن شاهزاده ی سوار بر اسب سفید ی که مرا  هر شب با طعم شیرین رویا آشنا می ساخت!

شاید از همان اول هم
 «تو تعبیر خواب من بودی»

  • پسندیدم 5
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_اول


(راوی ، دانای کل)


به نام خداوند لوح و قلم


حس می کرد سرما  دارد تا مغز استخوانش نفوذ می کند.
مانند جنین در خود جمع شد،
اما سرما اجازه نداد تا زمان بیشتری را در آن حالت بماند.
کم کم چشمانش را از هم گشود ، پرتوهای نور خورشید که از پنجره به چشمانش تابیدند، اورا متوجه کرد که دیگر صبح شده .

از جایش بلند شد ،سمت پنجره های بسته ی اتاق رفت و آنها را باز کرد .
سرش را از پنجره به بیرون برد ،حالا می توانست هوای پاییز را با تمام وجودش  استشمام کند .
انگار هوای روبه سرما رفته ی پاییز مسکن وجودش شده بود که برای لحظه ای  تمام درد های این سال هارا فراموش کرد .

دستی به سر و روی اتاقش کشید وقتی مطمئن شد همه چیز سر جایش قرار دارد وبه حمام رفت،حدودا ده دقیقه گذشته بود که از حمام خارج شد ،لباس  هایش را همانجا پوشید ،موهای خیس و بلندش را درون حوله ای بالای سرش جمع کرد ،از اتاق که خارج شد راهش را به سمت آشپز خانه کج کرد .
هنوز کامل وار آشپز خانه نشده بود که با صدای بلند سلامش همه را متوجه خود کرد .
سمت میز غذاخوری چهار نفره که می رفت برادر کوچک ناتنی اش که تازه بعد از دو سال کلماتی را می گفت به خواهرش نگاه کرد و زود تر از همه با همان لحن شیرینش 
-گفت: سلام آجِبی مسیلا!
همه از نوع و طرز بیان ماهان که به جای آبجی گفت :(آجِبی) و به جای ملیسا گفت:( مسیلا )بخنده افتاده بودند .!
ملیسا به سمت ماهان رفت و بوسه ای روی گونه های گوشتیش گذاشت! 
+سلام نفس آبجی ،صبحت بخیر زندگی!
مادرش و احمد هم جواب سلام اورا دادند .
ملیسا نمی دانست چه شد که وقتی سر میز غذاخوری نشست  دلش شروع به شور  زدن کرد، اصلا جو حاکم شده را دوست نداشت ،حس دلشوره و اضطرابش را تشدید می کرد .
نمی دانست چه شده اما قیافه ی مضطرب مادرش باعث می شد  هیچ چیز  از گلوی خشک شده اش پایین نَرَوَد. حتی چایی که با شکر شیرینش کرده بود هم در دهانش تلخ جلوه می کرد.!

خسته از توصیف حالش شروع به خوردن مابقیه ی صبحانه اش کرد اما صدای مادرش باعث شد تا از خوردن ادامه ی چایش منصرف شود .

-مادر:ملیسا ...

+جانم!

سکوت مادرش اورا ترقیب به شنیدن میکرد .

+مامان اتفاقی افتاده ؟

 -ملیسا می شه ازت یه درخواستی کنم؟

+البته مامان!

-ملیسا تا آخر به حرف هام گوش کن و وسط حرفم نَپَر باشه؟

+چشم !

-احمد ......احمد....یعنی ......خوب ...

با هر باری که مادرش لب پایین خودرا به دندان می گرفت استرس ملیسا بیشتر می شد .
می خواست بگوید احمد چه کار کرده ؟
اما همین چند لحظه پیش قول داده بود تا وسط حرف مادرش نرود.

-احمد چند وقت پیش توی ......توی 

سخت بود برایش گفتن کلمه ی بعدی اما مجبور بود .

-توی قمار باخت!

نفس حبس شده در سینه اش را با فوتی محکم از دهانش خارج کردو ادامه داد:

-پول خیلی زیادی و باخته ...

سرش را بلند کرد و درچشم های دخترک نگاه کرد انگار با این کار می خواست ،واکنش دخترک را تا اینجای حرفش  بداند.‌‌
 نگاه گنگ  دختر اما  با ترس آمیخته شده بود .
دوباره سرش را پایین انداخت و ادامه داد:

-تو خوب می دونی ما هیچ پولی نداریم احمد هم برای همین قمار کرده ،مبلغ پول هم آنقدر زیاده که اگر سه نفری هم بخواهیم کار کنیم حتی نمی توانیم  یک چهارمش و بدیم اما .....


چشمانش را بست نفس عمیقی کشید و به احمد نگاه کرد .در حقیقت با چشم هایش می خواست به او بفهماند دیگر نمی تواند ادامه دهد اما احمد خود را به راه دیگری زده بود.
قبل از این که چیزی بگوید ملیسا سؤالش را مطرح کرد:

+مگه پولی که باخته چقدر؟

-پانصد میلیون

ملیسا دیگر نمی توانست خودش را کنترل کند!

+چیییییییییییی ؟ پانصد میلیون!

+خوب الان می خواهید چی کار کنید ؟
+چطور می خواهید اون پول رو جور کنید؟؟

و بعد از  توقفی کوتاه همراه با شک ادامه داد:

+من...من می تونم کمکتون کنم؟

چشمان مادرش برق  زد می دانست که ملیسا برای نجات خانواده اش هر کاری می کند حتی از خود هم می گذرد ،البته درست هم فکر می کرد ملیسا برای خانواده اش از خود هم می گذشت!

_آره تو می تونی کمک کنی !

+چطور ؟  اما من که هیچ پولی ندارم!

-ملیسا اما اون شخص پول نمی خواد.

اخم ریزی بین ابروان دختر شکل گرفت و اورا به حرف آورد ؛

+پس چی می خواد ؟

 صدایش و طرز بیانش همگی بویی از شک و واهمه می دادند .

این بار مادرش آرام تر از همیشه گفت:


-اون به جای پول ....به جای پول....
تُ...تِت ....تو...

ادامه ی حرفش را به سختی گفت:

تورو می خواد!

+چی؟ چ..چی....چی می خواد؟

این بار مادرش حرفش را کامل کرد گفت:

اون به جای پول تورو می خواد!

مادرش نفسش را بیرون فرستاد اما نفس ملیسا را در سینه اش حبس کرد !
دختر چیزی نمی شنید فقط صدای مادرش در گوشش اکو می شد!

(به جای پول تو رو می خواد......به جای پول.......تو رو می خواد ......تو رو...)

این بار صدای  احمد سوهان روحش شد  که گفت:..

ویرایش شده در توسط Mehrsa-yas
  • پسندیدم 6
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دوم


این بار صدای احمد سوهان روحش شد،که گفت:
(ههه ....دختر تو خوش شانس تر از اونی هستی  که فکر شو می کردم ،دختر مردم چهل سال شوهر نمی کنه که یارو رو گنج نشسته باشه اون وقت تو پانزده سالته و داری می ری تو گنج قارون)!


چه می گفت این ادم بد طینت که از زمانی که وارد زندگی آنها شد چیزی جز بد بختی و نحسی نیاورد بود.؟
چه می خواست از زندگی آنها برایش کافی نبود آن همه پول بر فنا رفته ؟
آن کارت های اعتباری خالی شده؟
یا طلا های همسر و دختر ناتنی اش ؟
حالا قصد بازی با اینده دخترک را کرده بود؟


طاقت ملیسا دیگر تمام شده بود ،دیگر صبرش لبریز شده بود .!
بس بود سکوت در برابر این نامرد  ،دیگر کافی بود !


+شما ها چطور انقدر راحت در باره ی این موضوع حرف می زنید ؟
شانس ....هههه کدوم شانس ؟
از کدوم شانس حرف می زنی؟


احمد می خواست چیزی بگویید اما ملیسا به او این اجازه را نداد و خوش دوباره شروع به حرف زدن کرد؛ 


+آهان فهمیدم کدوم شانس  .... 
اهان ! همون شانسی که درست پنج سال پیش.. درست وقتی ده سالم بود.. ،
درست زمانی که به بابا احتیاج داشتم ،  داشتم می فهمیدم بابا داشتن یعنی چی ،درست همون شانس بابام و ازم گرفت .!
همون شانس دو ،سال پیش تو رو انداخت وسط زندگی مون تا مثل زالو خونمون و بمکی، تا همه ی زحمات بابام و به باد بدی، تا آتیش بزنی به  زندگی و خوشبختیمون  .
این شانس شد یک سال دور موندنم از درس ،از دوستام ،از تحصیل ،از کتاب و دفتر!
 شد دور شدن از پیشرفت ،از آرزو !
همین شانس شد ... صبح نون خشک خوردن ..

ظهر آب تلیت خوردن و شب گشنه خوابیدن!


این شانس .....این شانس....


بغضی که در گلویش بود، سنگینی می کرد اما او باید مفهوم شانس را برای این زالو صفت توصیف میکرد !


برای همین با همان بغض  ادامه داد:


این شانس شد از دست دادن خونم ،زندگیم ،آیندم،دوستام ،اعتماد به نفسم !
این همون شانسی که تو ازش حرف می زنی ؟ 
همونی که باعث شد سرم قمار شه !
باعث شد شوهر مادرم که پدر من می شد  از مزایای شاهکارش و فرستادن من به اصطلاح خودش تو گنج قارون حرف بزنه و اصلا ناراحت نباشه!


+اما می دونی تو هیچ وقت نمی تونی بابای من باشی ،بابای من هیچ وقت شکل  تو نبود  !
اون‌مرد بود و هیچ شباهتی به نامردی مثل تو نداشت! 
ملیسا این حرف هارا با همان بغض سنگین گلویش  گفته بود .
در آن لحظه هیچ چیز مثل  حرفی که  مادرش زد  نمی توانست قلبش را به درد بیا آورد!


-ملیسا بسته تمومش کن !  همین الان از احمد عذر خواهی  کن...زود باش.
ناباورانه به مادرش نگاه کرد و لب زد :
+مامان چی دارید می گید؟
مامان  منم .....منم ملیسا!

+مگه تو قولی که به بابا دادی و فراموش کردی؟هان؟

+مگه قول ندادی تا از من محافظت کنی ،منو حمایت کنی؟
حالا می خوای من ازش عذر خواهی کنم از این نامرد!

تو دیگه چرا طرف اون و می گیری مامان ؟
نمی بینی این پست فطرت سرم....


با کشیده ای که مادرش در دهانش زد  حرف در دهانش مزه ی خون گرفت !


چیزی نگفت ، نه این که چیزی برای گفتن نداشته  باشد، چرا داشت اما حامی  برای حرف هایش پیدا نمی کرد تا از او حمایت کند.


چشم اشکی اش را بین مادر و شوهر مادرش چرخاند  اما باز هم چیزی نگفت فقط به اتاقش رفت و در را پشت سرش بست .
روی زمین و پشت  در نشست سرش را روی پاهایش گذاشت و به چشمانش اجازه ریزش اشک را صادر کرد .
بی صدا اشک ریخت برای خودش ،زندگی اش
برای تقدیرش!
دلش برای گذشته تنگ شده بود! گذشته ای که در آن پدرش بود  ، بوسه هایش بود ،آغوشش بود .


سرش را بلند کرد و به عکس پدرش که درست روبه روی چشمانش روی میز قرار داشت نگاه کرد .


اما این نگاه یه نگاه ساده نبود...

این نگاه هزار حسرت در خود نهفته داشت  ......
هزار حرف ناگفته....
هزار چشم انتظاری.....
هزار بغل که از آن محروم شده بود ....
هزار جوانه که با بوسه روی  پیشانیش سالها سبز نشده بود  و....

هزار ....هزار چیز دیگر که او دیگر نداشت .
همه ی این هزار ها حالا  جمع شده بود در نگاهی اشک آلود و قلبی هزار تکه!
****
 
مدتی را همان طور گذرانده بود اما خودش بهتر از هر کس می دانست گریه راه کار نیست، ضعف است. 


(یک هفته بعد)


یک هفته  گذشت و در این یک هفته به هدفش فکر کرده بود می دانست این راهش نیست اما چاره ای جز این نداشت.
امروز روز موعود بود، می دانست همه خوابند عادت هر بعد از ظهرشان همین بود.
دلش می خواست با برادرش خداحافظی کند.!
 آرام به اتاق ماهان رفت و صورت غرق در خوابش را بوسید آنقدر که دیگر سیر شده باشد اما او سیر نمی شد از این برادر کوچک ناتنی !
همانجا پایین تختش نشست و با ماهان در خواب  فرو رفته شروع به حرف زدن کرد :
+اگر می تونستم تورو هم با خودم می بردم تا از دستشون در امان باشی اما نمی تونم ، نه پولی دارم نه جایی برای موندن . البته  زیاد نگران نیستم تو بچه ی جفتشونی، اونا به تو آسیبی نمیزنند. 
شاید اگر دایی فرهود  ، مامان و طرد نکرده بود الان یه امیدی داشتم!
شاید دلم به یه سر پناه خوش می شد!
ببخش که دیگه من و نمی بینی !
ببخش نیستم تا ببینم بزرگ می شی و مردی می شی برای خودت !
من نمی خواستم برم ....الان هم نمی خوام اما.....اما مجبورم !
داداش کوچولو ببخشم که نیستم تا برات خواهری کنم اما بدون تو هیشه توی یاد و قلب من خواهی بود !

ویرایش شده در توسط Mehrsa-yas
  • پسندیدم 6
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سوم 

بلند می شود و کمر خم می کند و بوسه ای طولانی روی پیشانی اش می گذارد ،عکس سه در چهاری را از خود در دست  ماهان می گذارد که پشتش نوشته :


(ببخش که نیستم کوچولو )


بوسه ای روی پشت دست برادرش می گذارد و قبل از آنکه  از اتاق خارج شود برای آخرین بار به ماهان نگاه می کند و زیر لب می گوید:

امیدوارم هیچ وقت فراموشم نکنی داداشی!

از کنار اتاق مادرش که می گذرد می بیند در اتاق کمی باز است، می خواهد برای آخرین بار مادرش را نگاه کند پس از همان  قسمت باز در به صورت مادرش نگاه می کند و لب می زند:

ببخشید اما برام راه دیگه ای  جز این نگذاشتی!


از اتاق مادرش فاصله می گیرد و به اتاق خودش  میرود و در را پشت سرش می بندد.

سمت کمد رفت و  بارانی مشکی رنگ کهنه ای را همراه شلوار جین کشی مشکی  ی کهنه تر از آن را با رو سری ی خاکستری از کمد خارج کرد .

بارانی را از روی بافت کرم رنگی که تنش بود پوشید شلوارش را هم عوض کرد .
روی صندلی مقابل آینه ی اتاقش نشست موهایش را از اسارت کش مو  نجات داد و موهای بلندش  را که  تا روی رانش می رسید دورش پراکنده کرد!

شانه را آرام روی موهایش می کشید و چشمش روی عکس پدرش ثابت مانده بود .

باز در گذشته و خاطرات غوطه ور شد ....

همیشه پدرش موهایش را شانه می زد و می گفت عاشق موهای بلند و مشکی  رنگ دخترش است!

ملیسا به پنج سال پیش  سفر کرد .
تازه ده سالش شده بود که پدرش برای بستن قرار داد با شرکت« بهتاش» به نیشاپور رفته بود .

به یاد آورد روزی را که پدرش قول داده بود ، برای او و مادرش سنگی فیروزه ای بیاورد که رنگ چشمان خودش باشد !

به یاد می آورد آخرین باری را که با پدرش صحبت کرده بود و پدرش با خوشحالی از پیدا کردن دو فیروزه ی نایاب که درست رنگ چشمان خودش بود ،گفته بود. 
هم او خوش حال بود هم پدرش .

بعد از دو هفته پدرش قصد برگشت کرده بودوقول داده بود که خیلی زود باز خواهد گشت اما همان روز در تصادفی مشکوک جانش را از دست داد .

،آن روز  به جای  رسیدن خبر برگشتن پدرش خبر توفتش را شنید بود  .

سنش کم بود اما خوب می دانست مرگ سفر بی بازگشت است.

دوسال گذشته بود که مادرش با احمد که ادعا می کرد عاشق شده ازدواج کرد.

درسته احمد عاشق بود، اما ن عاشق مادرش بلکه عاشق پول بود.

هنوز سه ماه از ازدواج مجدد مادرش نگذشته بود که خبر بارداری ماهان شد، شوک بعدی !

درست پنج ماه  بعد ،احمد آنقدر قمار کرده بود و قرض بالا آورده بود که یک روز طلبکار هایش به خانه ی شان ریختند .

هرگز یادش نمی رود  طلبکاران چه بی رحمانه به  مادرش  با آن شکم بر آمده لگد می زدند ،یادش نمی رود چطور خودش را از بیست پله به پایین پرت کردند !

آری !یادش نمی رود در پارک زندگی کردن را  !  به دست همسایه و فامیل تحقیر شدن را !در سرمای زمستان لرزیدن را و......

نَ  فراموش نمی کند محال بود فراموش کند ! همانطور که محال بود فراموش کردن

 دوستانش  ،خانه اش ،مدرسه اش و....

داستان زندگی اش شده بود حکایت رسیدن از عرش به فرش.

از فکر که  بیرون آمد موهایش را بافت و روسری را روی سرش انداخت از داخل کمد کیفش را بیرون آورد و عکس پدرش را با مقداری پول و  شناسنامه اش   داخل کیف گذاشت.

تصمیمش را گرفته بود فرار بهترین گزینه بود.

باید تا قبل از تاریکی خانه را ترک می کرد دلش برای پدرش هم تنگ شده بود و مدت زیادی هم می گذشت که پیش او نرفته بود.

از پنجره به پایین نگاه کرد ارتفاع زیادی نداشت ،آخرین نگاهش را به اتاقش کرد و زیر لب زمزمه کرد:

(بسم الله الرحمن الرحیم)


 چشمانش را بست و خود را از پنجره به پایین انداخت!

 آخی گفت و چشمانش را باز کرد و به دستش که خراش بزرگی برداشته بود و خون میآمد نگاه کرد،
بی توجه بلند شد و سمت خیابان رفت و دستش را برای تاکسی بلند کرد و گفت:
تاکسی !
-کجا برم خانوم؟
+بهشت زهرا

  • پسندیدم 6
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهارم

در طول مسیر فقط به آینده ی نا مشخصی که در انتظارش بود فکر می کرد ،می دانست کاری که کرده درست نیست اما در فکرش هیچ راه دیگری جز فرار وجود نداشت ، و الان که فرار کرده بود باید پای کارش تا آخر خط می استاد.
خوب می دانست راه آسانی پیش رو ندارد ،
خوب می دانست در این راه چه خطر هایی وجود دارد.
اما این را هم خوب می دانست که برگشتنش مساوی می شود با پذیرش اجبار ، اجباری که زندگیش را از اینی که هست بدتر خواهد کرد .
***
مدت زیادی بود که بالای سر قبر پدرش ایستاده بود و به آن نگاه می کرد اما چشمش روی اسم پدرش و تاریخ هایی بود که بر سنگ قبر نوشته شده بود ؛

مهرداد رادمنش

تاریخ تولد : ۱۳۴۶/۲/۳

تاریخ فوت: ۱۳۸۷/۹/۶

شاید علت طولانی بودن نگاهش به خاطره فکر کردن به این بود که پدرش زیادی جوان بود برای مرگ ،هرچند می دانست مرگ پیر و جوان نمیشناسد !

چشم از روی اسم و تاریخ ها برداشت و این بار زل زد به عکس چاپ شده ی پدرش روی سنگ قبر .

چانه اش شروع به لرزیدن کرد و اشک در چشمانش شروع به رقصیدن !

پاهایش دیگر تحمل وزنش را نداشتند برای همین
با دو زانو پایین قبر پدرش افتاد و به اشک هایش که روی سنگ قبر می افتادند چشم دوخت ،مدت کمی را همین طور بی صدا اشک ریخت اما دیگر نمی توانست در خلوت پدر و دختری اش هم بی صدا گریه کند دیگر نمی توانست صدای بغض های انباشته شده در گلویش را خفه کند ...ناگهان فریاد بلندی زد و اسم خدا را بار ها پشت سر هم صدا زد:


+خدا......خدا......خداااا....خدااااااا

فریاد زد که اشک هایش به گونه هایش راه پیدا کردند
و مانند باران بهاری شروع به ریزش کردند .

گریه می کرد و با فریاد های بلندش قصد داشت صدایش را تا آسمان به گوش پدرش برساند !

باصدای بلند شروع کرد به گریه کردن و حرف زدن با پدرش؛

+بابا ....بابا کجایی؟
بابا ببین با من چی کار کردن !.....
بابا ،مامان به امانتت خیانت کرد ‌....
بابا ،مامان زد زیر قولی که بهت داده بود 
اون از من محافظت نکرد !

جملاتش را با هق هق بیان می کرد:

بابا من خسته شدم ... چرا انقدر زود رفتی هان؟

تو چرا به قولت وفا نکردی هان؟
تو دیگه چرا زدی زیر قولت مگه نگفتی زود بر می گردی؟
مگه نگفتی زود میای پیشم ؟
بابا چرا نیومدی ؟
بابا خستم ...به خدا خستم از این همه بد بختی که یهو امد سمتم خستم.

بابا ترو به همون خدایی که تو رو از من گرفت برام دعا کن ...دعا کن بیام پیش خودت !

بابا دیدی اون احمد زالو چطور سر دخترت قمار کرد؟

بابا دیدی منو .....دیدی مثل ترسو ها فرار کردم ...اما

بابا من مثل ترسو ها نیستم !

بابا من یه ترسو ام ...آره بابا از وقتی تو رفتی من ترسو شدم !

اما می دونی چرا؟

چون فهمیدم جز تو هیچ کسی حمایتم نمی کنه !

بابا من دلم برای بوسه هات ،دلم برای بودنت برای صدات، برای عطر تنت که بوی ارامش و امنیت میداد ،برای همه ی وجودت و برای بغل کردنت ،برای گذشته ای تو بودی تنگ شده انقدر تنگ شده که بغضی وقتا دلم می خواد یه چاقو بردارم و بشکافمش تا بتونم راه نفسم و باز کنم!

بابا جونم ؛کجایی تو اخه !؟
چرا نیستی تا بجای گریه میون این همه قبر ،میون بازو هات گریه کنم!؟

چرا نیستی تا من یکسال مجبور نشم ترک تحصیل کنم ؟
چرا ....هان ؟ چرا نیستی؟ چرا؟

(راوی)


انقدر گریه کرد و با پدرش صحبت کرد که دیگر توانی برایش باقی نمانده بود .
نا خواسته همانجا پایین قبر پدرش سرش را روی قبر گذاشت وبه یاد زمان هایی که سرش را روی پاهای پدرش می گذاشت به خوابی عمیق فرورفت !

****

از فرارش یک ماه می گذشت تمام پول هایش یک هفته پیش تمام شده بودند .

روز ها را تا عصر در خیابان ها بی هدف می گذراند.

سرو و ،وضع خوبی نداشت ، تمام لباس هایش خاکی و کثیف شده بودند و خودش پوست روی استخوان شده بود !

در این یک ماه بار ها به سرش زده بود به خانه برگردد

اما هر بار پشیمان می شد.

در این یکماه ن خواب داشت و ن خوراک !

یک هفته را گشنه خوابیده بود و دیگر امیدی به زنده ماندنش نداشت !

هوا داشت روبه تاریکی می رفت و خورشید درحال غروب بود .

ملیسا مسیر طولانی را پیاده روی کرده بود که باعث شده بود دیگر هیچ ذخیره انرژی و غذایی در بدنش نداشته باشد.

می خواست از خیابان عبور کند و به سمت قطعه ای که پدرش در آن خاک شده بود برود اما

حس ضعف و تهوع ای که به او دست داد باعث شد که نتواند از جایش تکان بخورد .
سرش گیج می رفت و عرق سرد روی پیشانیش خبر از بد بودن حالش می داد .

هر لحظه حس ضعف و تهوع درونش بیشتر می شد
و سر گیجه مانع برداشتن قدم بعدی اش شده بود .
می خواست به چیزی تکیه دهند اما در وسط خیابان ستون و دیواری برای تکیه وجود نداشت .

گلویش به طرز وحشتناکی خشک شده بود و حالش
بدتر از چند لحظه ی پیش شده بود ، اما تصمیمش را گرفته بود می خواست هر طوری شده خودرا از این وضع نجات دهد .

پایش را بلند کرد تا قدمی بردارد اما هنوز پایش به زمین نرسیده بود که دیدش سیاه شد و سرش گیج رفت و همانجا قامتش بر زمین نقش بست و تاریکی مطلق شد آخرین چیزی که دید!.

  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#پارت_پنجم

(راوی،دانای کل)

آن طرف خیابان اما پسری با حال خراب پیشت فرمان نشسته بود!

حالش تعریفی نداشت هنوز ذهنش گنجایش این را نداشت که باور کند امروز پنج سال از نبود جگر گوشه اش می گذرد !

باورش نمی شد درست پنج سال پیش ودر چنین روز نحسی  اورا از دست داده بود !

پره های اشک با یاد آوری پنج سال پیش جلوی دیدش را گرفته بود،غرور مردانه اش اما اجازه ریزش  اشک را به چشمانش  صادر نمی کرد و این بغض در گلویش سنگینی می کرد ،احساس می کرد این بغض مانند خوره ای شده که می خواهد تمام وجودش را در خود ببلعد  !

هنوز خود را باعث مرگ خواهر 15ساله اش می دانست. 

باورش نمی  شد زندگی  چگونه با بیرحمی با خواهر  نازک تر از  گلش بر خورد کرده بود !

 سخت بود یاد آوری پنج سال پیش درست  اولین روز های پاییز و  غروب آذر یاد آوری خواهر غرق در خونش.....

در افکار خود غوطه ور بود که ناگهان به خودش آمد و پایش را چنان روی ترمز گذاشت که صدای جیغ لاستیک های ماشینش در فضای سوت و کور خیابان های بهشت زهرا طنین انداختند.

صدای ماشین و حرکت ناگهانی که انجام داده بود رشته افکار که هیچ بند دلش را هم پاره کرده بود !

بدنش شروع به لرزش کرد ، این تیک عصبی که به آن دچار شده بود ،  دقیقا از پنج سال پیش در وجودش نشات گرفت !آن زمان که خواهرش را غرق در خون دید.

نفهمید کی از ماشین پیاده شده بود ،اما میدانست الان بالای سر دختری ایستاده که باعث برگشتن دوباره ئ این تیک عصبی در وجودش است .

به دختر نگاهی کرد، دختر سر و وضع خوبی نداشت .
با خودش گفت :

*حتمآ گدایی چیزیه!

راهش را گرفت که برو اما در دلش چیزی مانع می شد، چیزی اجازه برداشتن قدم بعدی را به او نمی داد! دوباره راه رفته را برگشت این بار کمر خم کرد و به  چهره دخترک خیره شد لبانش سفید شده بود زیر چشمانش گودی عمیقی بوجود آمده بود  صورتش لاغر و کثیف با موهایی که ژولیده شده از روسری کهنه ی خاکستری رنگش بیرون زده بود دختر پوستی روی استخوان شده بود! 

لحظه ای ترس از این که دخترک مرده باشد وجود پسر را فرا گرفت آروم از زیر روسری دختر دستش را روی نبض گردنش گذاشت ،بدن دختر سرد بود ونبضش خیلی ضعیف تر از حدی بودکه نبض  یک انسان نرمال می زد !

پسر بعد از کلانجار با خودش بالاخره تصمیمی که گرفته بود را نهایی کرد .

دلش به حال دخترک  می سوخت می خواست به او کمک کند معلوم بود حال دختر هیچ خوش نیست !

دستش را زیر سرو، و ران دختر گرفت و اورا از زمین بلند کرد به سمت ماشینش رفت و اورا عقب ماشین دراز کرد ،می خواست دختر رابه بیمارستان ببرد اما
می دانست این کار برایش درد سر ساز خواهد شد و زمانی که از اون بپرسند ؛

شما چه نسبتی با این خانم دارید؟

آن زمان هیچ پاسخی نخواهد داشت !

چه می گفت؟ می گفت کیست این دختر سر راهی ؟

چه منسبی باید به او میداد ؟

خواهرش ....

نامزدش ....

دوست دخترش یا...

هرچه می خواست بگوید باز از اون می پرسیدند:

پدر و مادرش کجا هستن؟

چه اتفاقی برایش افتاده؟

شناسنامه اش را بیاورید و .....

پسر نمی توانست به این حجم از سوال هایی که در انتظارش هستند پاسخی قانع کننده بدهد ، البته
می دانست همین که اورا سوار ماشین کرده برایش درد سر ساز  خواهد شد !

اما به عقیده ی او یک درد سر بهتر از چند درد سر است .!

پس تصمیم گرفت به جای بیمارستان دختر را به خانه خود ببرد گوشی همراهش را در آورد و باپزشک شخصی اش تماس گرفت ‌.

صدای دکتر پناهیان در گوشش پیچید ....

_سلام جناب زندی حال شما ؟

*سلام دکتر پناهیان ممنون! 

_در خدمتم اتفاقی افتاده ؟
خدایی نکرده ناخوش احوال شدید ؟

*نه دکتر من خوبم اما می خواستم خواهش کنم تا یکساعت دیگه بیاید خونم یکی از دوستانم حالش خوش نیست !

_می تونید بیارید شون بیمارستان ؟

*حال دوستم خوب نیست نمی تونم تا بیمارستان برسونمش.! 

 

  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_ششم

***

(یک هفته بعد)

پلکانش را با هر زحمتی بود آرام آرام از از هم گشود .

به ذهنش کمی فشار وارد کرد ،آخرین چیزی که به یاد می آورد بر خورد شدیدی بود که با زمین داشت
و تاریکی مطلق.

حالا که کمی هوشیار شده بود سوزشی را در دست خود احساس می کرد .

توان چرخاندن گردن و چشم هایش را نداشت ،احساس می کرد تمام عضله های بدنش گرفته اند حتی عضله های فکش ،که مانع گفتن کلمه ای می شد .

سرش گیج می رفت و درد می کرد هنوز هم چشمانش سیاهی می رفت، گلویش خشک بود و حس ضعف و گشنگی باعث ایجاد حالت تهوع شده بود.

کمی که گذشت کم کم چشمانش را در حلقه چرخاند

چیز هایی که می دید را باور نمی کرد؛ او در اتاقی به نسبت بزرگ با دکوراسیون سفید و سیاه که به او حس بازی در یک فیلم قدیمی را میداد ، بر روی تختی که با ملافه و پتوی مشکی پوشیده شده بود قرار داشت .

با خودش گفت : ( خدایا من مردم ؟ )

با سوزشی که در دستش ایجاد شد سرش را سمت دستش چرخاند با دیدن سرم که در دستش بود نفس راحتی کشید و مطمئن شد که نمرده است!

حس کنجکاوی در درونش باعث شده بود تپش قلبش بالا برود ‌.

می خواست بداند در اتاق چه کسی ست ،خوب می دانست اینجا بیمارستان نیست .

هر چه توان داشت برای بلند شدن استفاده کرد اما همین که کمی سرش از بالشت بلند شد درد بدی در تمام سلول های بدنش پیچید و با شدت دوباره سر جایش افتاد .حالش بد بود و با این کار بدتر شد.

خواست باز هم تلاش کند اما ضعفی که بر او غلبه کرد باعث شد سرش گیج برود و دوباره بیهوش شود.

**

(بیست ساعت بعد)

با حس تابش پرتو های خورشید در صورتش آرام آرام چشمانش را باز کرد.

این بار حالش بهتر شده بود اما هنوز احساس ضعف و گرسنگی میکرد.

کمی که حالش بهتر شد سعی کرد تا از جایش بلند شود

آرام آرام بدنش را از روی تخت بلند کرد و روی تخت نشست ، پتو را از روی پایش کنار زد و آهسته آهسته خود را به لبه ی تخت رساند .

پاهایش از تخت آویزان شده بودند ،سرگیجه و
ضعف در دید، بلند شدن را برایش سخت کرده بود .

بالاخره با هر جان نکندی که بود با کمک دیوار از روی تخت پایین آمد، باید مسافت طولانی را از تخت تا در اتاق طی می کرد و این وضع برای او اصلا نمی توانست خوب باشد .

از دیوار و هر چیز که در راهش می دید کمک گرفت و خود را تا نزدیکی در رساند که چشمش به تصویر خودش در آینه ی روبه رویش افتاد ، باورش نمی شد که اینقدر لاغر شده باشد .

وضعیتش را از یکی دوماه پیش بدتر می دید ، برایش سخت بود باور این که دختری که روبه رویش ایستاده همان ملیسای یکی دوماه پیش است .

صورت گرد و سفید و توپر دختر حالا مانند فردی معتاد لاغر و کمی سبزه شده بود ، .

چشمان سبزش از شدت خستگی و ضعف تیره و بی فروغ شده بودند ، اما هنوز مژگان بلند و مشکی رنگش و ابروان کشیده اش مانند گذشته بود و .بینی اش هم مانند قبل کوچک و قلمی باقی مانده بود ،

لبان گوشتی کوچکش از قرمزی در آمده بودند و به سفیدی می زدند و دندون های ردیف سفیدش کمی زرد شده بودند .

اما موهای بلندش که تا روی رانش می رسید ،کثیف و ژولیده شده بود .

نگاهی دقیق به لباس هایی که تنش بود کرد ؛ تیشرتی که تنش بود برای جسم لاغر و بدن نهیفش زیادی بزرگ بود ، به شلواری که پایش بود با تعجب نگاه می کرد باورش نمی شد این شلوار انقدر بلند است که برایش مانند دامن شده ! به خود در آینه نگاه کرد تیشرت و شلوار مشکی رنگ به قدری برایش بلند و بزرگ بود که در تنش زار می زد .

اما سوالی ذهنش را درگیر کرده بود با خودش گفت:

(کی این لباسارو تن من کرده؟)

از آینه چشم گرفت و خود را به پشت در رساند آرام سرش را روی در گذاشت و گوشش را به آن چسباند،
هیچ صدایی از بیرون نمی آمد، حتی صدای باد.

دستش را به دستگیره گرفت و آرام دستگیره ی در را به سمت پایین هدایت کرد ، پشت در جای گرفت و آهسته سرش را بیرون برد هیچ کس در راه روی روبه رویش نبود .

کم کم تمام جسمش را از پشت در بیرون آورد و با قدم های کوتاهش از اتاق خارج شد ،باز هم اطرافش را نگاه کرد کسی را ندید .
روبه در پشت سرش کرد و آرام از پشت در را بست .

*بالاخره بهوش امدی؟

صدایی که درست در کنار گوشش با کمی فاصله شنید باعث شد در جایش میخکوب شود .

گلویش خشک بود و خشک تر شد و عرق سردی روی کف دستان و پیشانیش نشست ،
قلبش به تپش افتاده بود ،آب دهانش را به سختی فرو برد وبه سمت صدایی که چند لحظه پیش اورا مخاطبش قرار داده بود برگشت که، نگاهش در دو تیله ی کهکشانی که صاحب صدا بود گره خورد.

نمی توانست چشم از آن دو تیله ی آبی رنگ که مانند ستاره می درخشید و با رگه های عسلی تزیین شده بودند ،بردارد .

کم کم از شوک خارج شد و سرش را پایین انداخت، رخسارش از حرارت رنگ گرفت و خجالت کشید ،از مرد رو به رویش که اورا بدون حجاب و در این لباس های زیادی بزرگ دید بود .

فاصله پسر با ملیسا به چند بند انگشت می رسید .

ملیسا این شرایط را دوست نداشت برخورد ناگهانی او با مرد روبه رویش باعث شده بود به در پشت سرش بچسبد که این باعث می شد تا تیزیه دستگیرهی در ، در پهلویش فرو برود .

پسر بعد چند لحظه از شوک خارج شد و خود را از دختر دور کرد و فاصله را بینشان بیشتر کرد .

گویا ترس را در چشمان دختر روبه رویش دید که هول زده گفت :

*س....سس...سس سلام .ببخشید قصد ترسوندنتون رو نداشتم فقط می خواستم وضعیتتون رو چک کنم و از این که سر پا دیدمتون کمی شوکه شدم .

دختر اما همچنان بی صدا به پسر چشم دوخته بود
چهره ی پسر عجیب برای دختر آشنا بود اما هر چه فکر می کرد نمی توانست به یاد بیاورد که در کجا اورا دیده.

پسر که سکوت دختر ترسیده ی رو به رویش را دید خود را معرفی کرد:

*ببخشید یادم رفت خودم و معرفی کنم؛

اسم من مرصاد و ببخشید اگر ترسوندمتون!

دختر باز هم سکوت کرد که پسر باز ادامه داد: شما خودتون و معرفی نمی کنید؟


ملیسا با آن صدای از چاه در آمده تنها به گفتن یک کلمه اکتفا کرد:
:
+ ملیسا .

ملیسا می خواست یکی یکی سوال های درون ذهنش را از پسر مقابلش که حالا فهمیده بود اسمش مرصاد است بپرسد اما تا لب هایش را برای گفتم چیزی تکان داد

صدای پسر مانع شد که گفت

ویرایش شده در توسط Mehrsa-yas
  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هفتم 


مرصاد: می دونم الان سوال های زیادی برای پرسیدن دارید ، پس بهتره بریم پایین و صحبت کنیم .

مرصاد بعد از گفتن این حرف به پله هایی که درست سمت راست ملیسا قرار داشت اشاره کرد.

ملیسا کمی مردد بود نمی دانست اگر زود تر از مرصاد برود بی احترامی است یا نه.!
پس همانجا ماند و منتظر شد تا مرصاد اول برود. 

مرصاد اما متوجه ی مردد بودن او شد و خود پیش قدم شد و روبه ملیسا گفت:

_بفرمائید چرا اونجا ایستادین؟

ملیسا که هنوز احساس ضعف داشت با قدم های آهسته خودش را به مرصاد رساند و سعی کرد تا کمی عقب تر از آن حرکت کند .

از طبقه بالا تا طبقه پایین پله های زیادی وجود داشت،
وقتی به پایین پله ها رسیدند لحظه ای سر ملیسا گیچ رفت و دوباره حالت ضعف و تهوع درش به وجود آمد، که باعث شد چشمش سیاهی برود. اما پیش از این که بخواهد نقش زمین شود دستش را به دیوار کنارش گرفت و همانجا روی یک پله مانده تا انتهای پله ها نشست .
مرصاد کمی از او جلو تر بود و متوجه حال بدش نشد .

پیش از این که مرصاد بخواهد به عقب برگردد ملیسا از جایش بلند شد و کمی دور تر از مرصاد ایستاد .

مرصاد: خوب بفرمائید بنشینید، چیزی میل دارین؟

ملیسا به سمت همان صندلی که مرصاد نشان داد بود رفت و، وقتی نشست گفت:

_نه چیزی میل ندارم!

مرصاد سری تکان داد و سمت آشپز خانه حرکت کرد، در این فاصله ملیسا مدام جملاتی که می خواست بگوید را در ذهنش جمله بندی و تکرار می کرد اما هر بار صورت مرصاد جلوی چشمش می آمد و جمله بندیش را خراب می کرد.

می خواست این افکار را از ذهنش پس بزند اما هر بار 

به توصیف او می پرداخت ؛ مرصاد پسری ، با چشمان آبی که در آن ها رگه هایی از عسلی وجود داشت ، صورتی مردانه و حدودا ۲۷ یا ۲۶ ساله داشت که بسیار پخته و کمی از سنش بیشتر نمایان می کرد ، موهایی پر و به رنگ قهوه ای روشن که رگه هایی از طلایی در آن دیده می شد با ابروانی که کمی رنگشان تیره تر از موهایش بود و ریش های تقریبا بلندی که، هم رنگ ابروانش بودند ،قدی بلند و هیکل چهار شانه ای داشت ،می توان گفت زیبا یا شاید بسیار زیبا بود.

اما چشمانش چیزی فرا تر از زیبا بودند ، چشمان خمارش با آن رنگ کهکشانی ، علاوه بر زیبایی جذبه ای داشتند که با یک نگاه می توانست هر کسی را سر جایش میخ کوب کند !

رشته افکار ملیسا با آمدن مرصاد به کلی بهم ریخت، تمام حواسش پرت مرصاد شد.

مرصاد همراه سینی از آشپز خانه خارج شد و سمت ملیسا حرکت کرد ، درست روبه روی ملیسا نشست و سینی را روی میز قرار داد.

ملیسا چشمانش را به محتوای سینی دوخت ، یک لیوان بزرگ حاویه شیر داغ و در کنارش هم یک ظرف نسبتا بزرگ کیک شکلاتی در سینی قرار داشت. 

ملیسا با دیدن محتوای سینی چشمانش برق زد و دلش به شدت ضعف کرد، صدای شکمش که با اعتراض فریاد میکرد ، باعث می شد تا سکوت فضا  شکسته شود.

در دلش مدام خود را سر زنش می کرد که چرا وقتی مرصاد از او پرسید چیزی میل دارد یا نه؟ او در جوابش گفته بوده نه ، و چیزی میل ندارد .

بر خلاف میلش دلش می خواست تا لیوان را بردار و زیر حرفش بزند و تمام محتوای لیوان را یک جا سر بکشد.

مرصاد متوجه معذب بودن ملیسا شد ، برای این که بخواهد کمی جو حاکم شده را عوض کند گفت :

_( چرا چیزی میل نمی کنید ؟ اگر دوست ندارین عوضش کنم؟)

ملیسا با شنیدن این حرف مرصاد چشمانش برق زد، باورش نمی شد که محتوای سینی برای اوست .

مرصاد که متوجه تعجب ملیسا شده بود ادامه داد:

_ (راحت باشین ! شما یک هفته هست که چیزی نخوردین و فقط به خاطر سِرُمِ که الان سر پا هستین!)

ملیسا زیر لب تشکری کرد و دستش را سمت لیوان شیر برد و برش داشت ، اصلا فکرش را هم نمی کرد که لیوان شیر و ظرف کیک برای او باشد.

شیر داغ درون لیوان را با دو ،سه فوت خنک کرد ، با آرامش محتوای لیوان را نوشید و تکه ای از کیک را داخل دهانش قرار داد و مشغول جویدن کیک شکلاتی شد . 
لحظه ای چشمانش را بست مزه شیرِ داغ درون لیوان و آن تکه ی کوچک کیک درون ظرف همگی باعث شده بود تا حسی سرشار از آرامش در وجودش شکل بگیرد.
باورش نمی شد بعد از حدودا یکی ، دوهفته این اولین 
چیزی است که می خورد .
آنقدر گرسنه بود که ، دلش می خواست شکلات های باقی مانده از کیک را که در ته ظرف بودن هم بخورد. 

وقتی شیر داغ و کیک شکلاتی را خورد ، حس آرامش می کرد ، انگار اعصابش آرام شده بود ، سرش دیگر گیج نمی رفت و، سر و صدای شکمش کمی کم شده بود.

در طول این مدت که او مشغول خوردن محتوای داخل لیوان و ظرفش بود مرصاد به تماشای او نشسته بود و ، حرکاتش را زیر نظر گرفته بود .

ملیسا سنگینی نگاه مرصاد را روی خودش حس کرد ، سرش را بالا گرفت که نگاه سبز عسلیش در نگاهی به رنگ اقیانوس گره خورد ، مرصاد انتظار این را نداشت که ملیسا سرش را بلند کند و این باعث شد که نتواند نگاهش را از او بدزد .

ملیسا دوباره سرش را پایین انداخت و مشغول بازی با نگشتانش شد.کمی بعد

اولین سوالی که ذهنش را مشغول کرده بود را پرسید:

_اینجا کجاست؟ 

مرصاد سوالش را با صدایی که ته مایه ی تمسخر داشت جواب داد:

_ معلوم نیست ؟

ملیسا کمی هول زده گفت:

_ یعنی منظورم اینه که من اینجا چی کار می کنم ؟

مرصاد به جای پاسخ دادن به سوال او گفت:

به نظرت من نباید از تو سوال بپرسم ؟

مثلا این که با اون وضعیت تو خیابون چی کار می کردی ؟

چرا حالت انقدر بد بود؟

یا این که خانوادت کجان و چرا تا الان هیچ خبری ازشون نشده؟

بهتر نیست تو به سوال های من جواب بدی ؟

با این حرفش رنگ از رخ دختر روبه رویش رفت .

مرصاد حق داشت ،نداشت؟ حق نداشت بفهمد دختری که در خانه اش آورده چه کسی است ؟

ملیسا هم حق داشت رنگ از رخش برود ، حق داشت چون جواب قانع کننده ای نداشت که بدهد .
چه می گفت ؟ می گفت از خانه فرار کرده و دختر فراری است . آنوقت پسر مقابلش چه فکری در باره ی او می کرد ؟

ملیسا نمی دانست چه بگوید داستان زندگیش سلسله بار به یک دیگر متصل بودند و اگر قسمتی را می گفت باید قسمت بعدی را هم می گفت ، از طرفی هم ، مرد رو به رویش را نمی شناخت و نمی توانست به او اعتماد کند. برای همین تصمیمی گرفت که هرگز نمی توانست عواقبش را پیش بینی کند ‌.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×