رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
minoo.f

رمانِ عشقِ معروف | minoo.f کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت:8

با صدای آژیرِ آنبولانس از خواب پرید و به دور و اطرافش نگریست. کمی چشم های خواب آلودش را مالید و بعد از برداشتن موبایل اش از ماشین پیاده شد و به سمت درب ورودی بیمارستان قدم برداشت.

کامران نفسی تازه کرد و خود را به دست خدا سپرد و درب را آرام گشود.

الماس روی تخت نشسته بود و مریم خانم به او در پوشیدن مانتوی مشکی رنگِ ساده اش کمک می کرد. الماس او را دید، اما واکنشی از خود بروز نداد و سرش را با بستن دکمه های مانتواش گرم کرد.

حقیقت این چنین بود.

الماس هنوز هم کامرانش را دوست دارد، هنوز هم دلش برای نگاهِ مظلوم و بچه گانهء او می لرزد...

اما...

اما او می ترسد، از سرنوشت، از آینده، از کامران.

از تنها شدنش با کامران...

او هنوز هم اعصبانی است. کامران هیچ وقت روی الماس دست بلند نکرده ولی انسان ها در اعصبانیت رنگ و شکلِ دیگری بر خود می گیرند و الماس از رنگ و شکلِ دیگریه کامران که هنوز آن را ندیده، می ترسد.

درون الماس یک چیزی شکل گرفته است که نام او( لجبازی ) است.

به خانه بر می گردد اما هیچ دوست ندارد مانند سابق با کامران رفتار کند. از نظر او کامران هم باید پی به اشتباهاتش ببرد.

از نظر او خودش هیچ اشتباهی مرتکب نشده است و اگر هم پنچ دقیقه زودتر یا دیر تر کامران به محل سقط می رسید این اتفاق وحشتناک هیچ وقت رخ نمیداد...هیچ وقت.

مریم خانم نیمی از چادرش را بر دهان گرفت و زیر بازوی الماسش را محکم در دست های پیرش حصار کرد.

کامران قدمی به آن ها نزدیکتر شد و خواست بازوی دیگریِ الماس را در دست بگیرد که الماس خود را به شدت به کنار کشید.

کامران هیچ چیزی نگفت.

باید این وضعیت را تحمل می کرد.

باید تحمل می کرد تا همه چیز به گذشته های خوب برگردد.او هیچ وقت دلش نمی خواست همسرش را در این حال ببیند.

آرزویش این بود که موقعی در بیمارستان حضور پیدا کند که زمانِ زایمان همسرش باشد ولی حالا...

کامران ریموت ماشین را زد و درب عقب را برایشان باز نمود و بعد از آن ماشین را دور زد و پشت رول نشست..........................................

@عشقتون

@Yekta.g

@NAZANIN.M

@Shakiba83

@S O-O M

@PEGAH

@shabi_joon

 

 

ویرایش شده در توسط minoo.f

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت:10

چند روز زندگی آن ها بر روال سرد و خشکی ادامه پیدا کرد.

نه کامران کاری به الماس داشت و نه الماس به او!

کبودی ها و زخم های صورت الماس کمی بهتر شده بود برای همین تصمیم گرفت با کمی کرمِ سفید کننده صورتش را بیشتر ترمیم کند و به سرِ کارش برود.

برای همین سعی کرد کمی به خودش برسد.

دوش گرفت و بعد از آن شروع کرد به نشاندن آرایشی ملیح بر روی صورتِ بی روحش!

با پوشیدن مانتوی کرمی رنگ با شلواری قهوه ای و شالی قهوه ای سوخته و کفش چرمی پاشنه بلند نخودی اش به سمت درب خروجی منزل حرکت کرد.

 

:_ وای سلام!.بچه ها ببینید کی اومده، خانم ساحلی!

همه برگشتند طرف او و لبخندی از سر خوشحالی به او تحویل دادند.

همگی اطرافِ او جمع شدند و دلیل غیبت زیاد او را جویا شدند.

اما انگار همهء همکار ها و دوستان او متوجه شدند که الماس علاقه ای به توضیح دادن درباره ی این موضوع ندارد. برای همین دیگر از او سوالی نکردند و هر کسی دوباره شروع به رسیدگی به کار خود کرد.

آهسته به سمت اتاق کار خود حرکت کرد، درب را باز کرد که مردی بلند قامت و چهارشانه ای پشت به او کنار پنچرهء اتاق که دست در جیب شلوار ایستاده بود را دید.

تعجب کرد! این که بود دیگر؟

کمی جلوتر آمد. 

مرد از صدای کفش الماس سر بر عقب برگرداند.

حدس و گمان الماس درست در آمده بود.

ولی او این جا چه می کرد؟....................................................

@Yekta.g

@NAZANIN.M

@Shakiba83

@shabi_joon

@PEGAH

@عشقتون

@رهاخانوممم

 

ویرایش شده در توسط minoo.f

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت:11

مدیرِ شرکت!

شرکت عکاسی مدلینگ ( ساوین).

همان شرکتی که الماس در او مشغول به کار است و حرفه ی او در شرکت عکاسی از مدل های مشهور و یا تازه وارد است.

حرفه ء او در عکاسی است اما همیشه او دوست داشت حرفه ی بزرگتری داشته باشد!

دوست داشت بازیگر باشد یا حتی یک مدلِ حرفه ای!

اما هیچ یک از این ها جزء تقدیر و سرنوشت او نبود و حال در این پست و مقام قرار داشت.

دقایقی کوتاه در چشم های هم دنبال حرفی قانع کننده می گشتند تا اینکه آقای فرزاد بهرامی سکوت بینشان را شکست:_اتفاقی توی این چند روز افتاده؟

الماس با قاطعیت پاسخگو شد:_ خیر

 از نظر الماس  انگار از آن روزهای سختی است که فرزاد بهرامی نخِ ماجرا را ول نمی کند.

از پنچرهء اتاق فاصله گرفت و وسط اتاق ایستاد و گفت:_ خانم ساحلی، من...من دوست ندارم شما این قدر با من سرد برخورد کنید!

چشم های الماس گشادتر از حد معمول شد و با قیافهء جدی پاسخ داد:_آقای بهرامی. من این جا مشغول به کارم. من یه عکاسم و این که سرد بودن یا نبودنم به شما ربطی داشته باشه کمی شک دارم!.

و با اعصبانیتی بیش از اندازه به سوی میزش رفت و با جمع کردن دوربین و وسایل روی میز خود را مشغول نشان داد.

تا اینکه صدای بسته شدنِ محکم درب اتاق نمایان گر رفتن او بود............................................................................

@Shakiba83

@NAZANIN.M

@PEGAH

@عشقتون

@Yekta.g

@رهاخانوممم

@shabi_joon

ویرایش شده در توسط minoo.f

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت:12

سر بلند کرد و نفسی از سر آسودگی کشید.

رفتار فرزاد بهرامی برای او بسیار عجیب است. وقتی او را می بیند دلش می خواهد سرش را بر دیوار بکوبد، ولی حیف که یک نفر نیست و باید به فکر دیگری اش هم باشد!

بعد از یک روز کاریِ خسته کننده الماس وسایلش را جمع کرد و با همکارانش مشغول خداحافظی شد.

سنگینی نگاهی را بر روی خود حس کرد.

سر برگرداند و باری دیگر با  مدیر عامل شرکت چشم تو چشم شد.

دیگر نگاه های خیره اش او را عذاب می داد. چند سال است که این جا مشغول به کار است اما توجهی به این موضوع نمی کرد.

ولی حال او حدود دوسال است که دارای همسر شده است و این نگاه های مرد دیگری به شدت او را آزار می دهد.

ماندن را بیشتر از این جایز ندانست و به سرعت از شرکت بیرون رفت، سوار ماشین شد و به سمت خانه حرکت کرد.

وقتی وارد خانه شد کامران نبود.

یاد صبح افتاد...وقتی که کامران بدون هیچ نگاه کردن و حرفِ اضافه ای به او برنامه هایش را توضیح داد و رفت.

پس احتمالا تا شب کامران به خانه بر نمی گردد.

فکر ها را از سر بیرون راند و لباس های کاری اش را با لباس های راحتی تاب و شلوارکِ لی مانند جایگزین کرد و خرمن موهای بلند خرمایی رنگش را در گیره ای زیبا زندانی کرد و بالاس سرش بست.

به سمت آشپزخانه رفت و مشغول پختن ناهار شد. بعد از آن که ماکارانی خوشمزه ای درست کرد به سمت تلویزیون رفت و روی کاناپهء جرمی شکلِ فیروزه ای رنگ دراز کشید و خود را با دیدن فیلم ، سرگرم کرد.

آن قدر ساعت ها محو تماشای تلویزیون بود که متوجهء خاموش بودن چراغ ها و تاریکی هوا نشده بود.

تمام خانه از تاریکی پوشیده  شده بود و تنها نورِ تلویزیون کمی روشنایی را به خانه هدیه می داد.

پس از دقایقی صدای در آمد و الماس هول زده از جای خود بلند شد و به دنبال صدا گشت اما هیچ چیزی را نمی توانست ببیند.................................................

@Yekta.g

@shabi_joon

@Shakiba83

@Naziii

@عشقتون

@R.A.H.A

@PEGAH

 

 

ویرایش شده در توسط minoo.f

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت:15

 که الماس خود را از حصار دست های کامران در آورد و زیر لب چیزی را گفت که کامران متوجهء آن نشد!

الماس بدون ذره ای توجه از پله ها بالا رفت و خودش را در اتاق حبس کرد.

کامران هنوز حالت خوبی نداشت و کلافه شده بود. روی اولین و نزدیک ترین مبل نشست و سرش را میان دست هایش گرفت و چشم هایش را آرام آرام بست.

ساعت ها گذشت، که الماس از اتاق بیرون آمد.

از همان بالای سالن به طور نامحسوس به دنبال کامران می گشت.

کمی که چشم هایش را به دور و اطراف چرخاند نگاهش به او که روی مبل دراز کشیده بود و غرق خواب بود گره خورد.

لبخندی چاشنی صورت اش شد.

درست است، الماس او را دوست دارد.

عاشقانه او را در ذهنِ خود پادشاه می نامد.اما...

او در یک لجبازی بچه گانه گیر افتاده بود.

شاید بعد از پارتیِ که کامران در آن حضور پیدا کرده بود این لجبازی شروع شد.

یا شاید هم بعد از آن...زیاد از رفتار های خودش با خبر نبود.جالب است.!نه؟!

چیزی نگذشت که لبخندش رفته رفته محو شد و نگاهش به رد خون روی زمین بسته شد.

کمی که دقت کرد خون از بازوی کامران سرازیر شده بود!

بی درنگ دوباره به سمت اتاق قدم های بلند برداشت و جبعه ی کمک های اولیه را از زیر تخت با کلی سختی به بیرون کشاند.

بدون هیچ صبر و آرامشی می دوید. آن قدر ترسیده بود و نگران بود که انگار پله ها را ندید و چندین پله را با هم به پایین پرت شد.

که جیغ او فضای ساکت خانه را پر کرد و کامران را وحشت زده از خواب بیرون آورد.

....................................................................

ویرایش شده در توسط minoo.f

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت :16

تا کامران خواست به طرف او بدود الماس جیغی کشید و گفت: نیا نیا خون روی زمینه!. و او تازه فهمید که بازویش توسط گلدانی که او پرت کرده بود خراشی بزرگ را به وجود آورده بود.

کمر و باسن الماس بر اثر ضربه بسیار درد گرفته بود و همین باعث شده بود صورت او در هم مچاله شود.

اما از نظر خودش درد قلبش بیشتر از درد کمر بود.

دستی بر کمر و شکمش کشید. نگران بود. نه نگران خود!

بلکه امانتی اش، امانتی اش توسط خدا!

باید از این پس بیشتر حواسش را به امانتی اش جمع کند.

و این بار می شود برای دومین بار که از این پلهء تلسم شده پرت می شود اما خدا باز هم همیار و یاور او بوده است که صدمه ای جدی تا به حال به واسطهء این پله ندیده است.

با سختی بلند شد و لنگان لنگان به طرف کامران رفت و او را وادار به نشستن کرد.

جلوی پای او زانو زد و درِ جعبهء کمک های اولیه را گشود و به جستجوی وسایل لازم پرداخت.

کامران تمام حواسش به حرکات نرم و نگران الماس بود.

با هر حرکت او همانند نوجوان ها تپش قلبش بیشتر از ثانیه های قبل می شد.

کنترلی بر خود نداشت و هر لحظه چشم هایش خمار تر می شد.

کار الماس به اتمام رسید و خواست که برخیزد اما کامران مانع او شد و مچ دست او را در دست های مردانه و قوی اش اثیر کرد. او فقط می خواست به این لجبازی خاتمه دهد.

الماس هم همین تصمیم را داشت اما...غرور را چه کند!؟

سر هایشان لحظه به لحظه نزدیک تر می شد...

کامران:_پوف...لعنتی!

بلند شد و به طرف موبایلش قدم برداشت و پاسخ گوی تماس شد. این دفعهء دومی بود که کامران برای ختم لجبازی و سردی پیش قدم  می شد اما نتیجه بخش نبود.

الماس هم هنوز در آن جا نشسته بود و بعد از لحظاتی با کلافگی دستی بر صورتش کشید و با جمع کردن وسایل، آن قسمت از خانه را ترک کرد.

با بی حوصلگی مشغول جمع و جور کردن اتاقِ بهم ریخته شد تا از فکر و خیال ها دور شود.

در کمد را که باز کرد دفترچه ای از آن بیرون افتاد. خم شد و آن را از روی زمین برداشت.

دفترچهء خاطرات او بود.

لبخندی ناخواسته مهمان لبانش شد. مرتب کردن اتاق را موکول کرد به بعد و دفترچه به دست به سمت تخت رفت و ساعت ها صفحه به صفحهء زندگی اش را مرور کرد.

تا رسید به خاطرات قبل از ازدواجِ خود با کامران، و همین شد که لبخند او هم عمیق تر از قبل شد.

..................................................................................................................................................................................

ویرایش شده در توسط minoo.f

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت:17

(دلنوشتهء الماس)

حدودا چند هفته ای بود که دیگه کاری به کارِ شمارهء اقای بیتاب نداشتم.

اما آخه تا کی؟. زده ماشین نازنینم را داغون کرده بلاخره که باید خسارتش را بگیرم.!

نه این طوری اصلا شدنی نیست باید بهش زنگ بزنم.

موبایل رو از روی میز برداشتم و شماره رو از روی برگه وارد گوشیم کردم که بعد از هشت تا بوق صدای خواب آلودی در گوش هام اکو شد.

ای وای. آخه این وقت روز چه وقتِ خوابیدنه!

_: الو؟ الو؟

فکر های باطل و مزخرف رو از ذهنم بیرون کردم و سریعا گفتم:_ سلام آقای بیتاب.من همون خانمی هستم که ماشینش رو داغون کردید.!

پوف! بهتر از این دیگه نمی تونستی گند بزنی دختر.

یهو طرز صداش عوض شد و با صرفه ای کوتاه صداش را صاف کرد و جواب داد:_ بله بله، به خاطر آوردم. چه کاری از دست من ساختس؟

وای خدای من.

آخه چه کاری از دست من ساختس چه حرفیه؟ الان یعنی بگم پولِ منو بده؟! خسارتو لطف کن؟! چی بگم؟

دستپاچه جوابگو شدم:_اگه میشه ماشینم رو درست کنید!

(چی؟ یعنی چی ماشینمو درست کن؟ مگه اون مکانیکیه؟ای خدا الماس تو روح...)

خندهء ریزی کرد و پاسخ داد:_ چشم شما لطفا آدرس بدید من ماشین رو ببرم.

آدرس بدم؟ نه ولی آخه این درست نیست آدرسِ خونهء بابام رو...

:_ یا شما تشریف بیارید اگه دوست ندارید من بیام.

وا! از کجا فهمید من دوست ندارم آدرس بدم. من که چیزی بهش نگفتم. ولی برای من که خوب شد!

با خوشحالیِ پنهان آدرس رو خواستم که اون هم با آرامش برای من توضیح داد و قرار بر این شد که همین الان راه بیافتم.

بعد از کمی رسیدگی به خودم از مامان و بابا خداحافظی کردم و بعد سوار ماشین شدم و به سوی آدرسی که بهم گفته شده بود حرکت کردم..........................................................................................

ویرایش شده در توسط minoo.f

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت:18

حدودا یک ساعت گذشت تا به مقصد رسیدم.

روبه روم یه خونهء خیلی مجلل و زیبایی قرار داشت، اما اصلا این چیزا برای من اهمیت نداشت و فقط و فقط مهم برای من بازسازی کردن ماشینِ گُلم بود.

موبایلم را از کیفم در آوردم و با شمارهء آقای بیتاب تماس گرفتم که پاسخگو نشد ولی بعد از دو دقیقه بیرون خونه قامتش را نظاره گر شدم .

به سمت ماشین قدم برداشت و سوار شد.

بدون هیچ احوال پرسی و سلام علیکی گفت:_ شما بفرمایید من برسونمتون تا ماشین هم این جا باشه من فردا ببرمش تعمیرگاه.

کمی فکر کردم که فکرِ عاقلانهء من بر این شد که:_ خیلی ممنونم من خودم میرم و اون در عان تعجب جواب داد:_ بسیار خب، هرجور راحتید.

چی؟! هرجور راحتم؟ حالا من یه تعارفی زدم این چرا جدی گرفت؟ای خدا.

ناچار از ماشین پیاده شدم و با دادن سوییچ به آقای بیتاب خداحافظیِ سرسری کردم و از اون جا دور شدم...

هوا دقیقه به دقیقه رو به تاریک شدن بود و هیچ تاکسی هم از  این جا رد نمی شد. ثانیه به ثانیه داشتم به اون تصمیم عاقلانهء خودم فکر می کردم.

 الماس مردشور تو رو با اون تصمیمت ببرند.!

دیگه از ایستادن واقعا خسته شده بودم. 

آرام آرام کنار جاده شروع کردم به قدم زدن. دو دستم را  داخل جیبِ مانتوم فرو کردم و به راهی طولانی که پیش رو داشتم در حال فکر کردن بودن که یهو، اتوبوسی حدودا پنچاه متر جلوتر از من ایستاد.

حجوم مردم به طرف اتوبوس زیاد بود که نمی دونم چی شد...

داخل جوی آب کنار جاده پرت شدم.

شروع کردم به جیغ کشیدن. اشک تمامی صورتم را پر کرده بود.

ارتفاع جوی آب تقریبا کم بود ولی پر از آب بود و از اون وضعیتِ چندش آور ترسیده بودم .:_ کمک! کمک!

سایه ای تصویرِ پیش روم رو سیاه و تار کرد. سر که بلند کردم مردی جا افتاده که موهای کنار سرش به رنگ سفید بودند و کمی چروک  چاشنی پیشانی اش شده بودند، ایستاده بود.

 خم شد و دستش رو روبه من دراز کرد...................................................................................................................

ویرایش شده در توسط minoo.f

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت:19

چاره ای نداشتم!

باید برای بیرون اومدن از این جوی لعنتی از کسی کمک می گرفتم و این تنها شانسم بود چون که بدجوری هول کرده بودم.

دستم را به سمت بالا کشیدم و شاید پنچ سانتی متر بیشتر فاصلهء دست ها نبود که...

در صدم از ثانیه دست ها عوض شد و دستی دیگه منو بالا آورد.

همچنان دستِ گرمی دستم را گرفته بود  و کمی هم فشار می داد.

چشم که انداختم چشم هام  در چشم های آبی رنگی قفل شد.

 آقای بیتاب؟

باز هم اون؟

سر به زیر انداختم و دستم رو به شدت کشیدم تا از حصار انگشت های اون در بیاید اما سفت تر از قبل دستمو گرفت.

لپ هام داغِ داغ شده بود.!

مرد جا افتاده رشتهء افکارم رو برید و با نگرانی پرسید:_ دخترم حالت خوبه؟

و من با تکان دادن سر به نشانهء مثبت اکتفا کردم.

 آقای بیتاب رو به او  گفت:_ خیلی ممنونم آقا. شما بفرمایید لطفا.

و او هم بدونِ اینکه از  آقای بیتاب عکس یا امضایی در خواست کند رفت.........................................................................................

ویرایش شده در توسط minoo.f

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 20:

من ماندم و این بازیگر معروف که هر لحظه سر های مردم از ماشین های گذرا به بیرون می آمد برای دیدن او در چند لحظهء کوتاه!

زبونم برای گفتن حرفی باز نمی شد.

دست من را کشید و من مثل جوجه دنبال اون به راه افتادم.

درِ جلوی ماشین را برام باز کرد و خودش هم جلوی ماشین رو دور زد و خواست سوار بشه که قامتِ ایستادهء من باعث تعجبش شد!

گفت:_ بشین می رسونمت.

جوابگو شدم:_ نمیشه!

کلافه دستی به موهای خوش رنگش کشید و نیمه عصبی گفت:_ نمیشه؟ که دوباره بیفتی توی یه جوی دیگه؟

اخمی کردم و جوابگو شدم:_ نخیر، آخه...آخه لباسام...

و بعد از جملهء نصفه نیمه ام نگاهی به لباسِ گِلی و خیسم انداخت.

بعد از کمی مکث گفت:_ اشکالی نداره، سوار شو.

زیاد تعجب نکردم.

حتما آدم به این پولداری صندلیِ ماشین که هیچ، کلِ ماشینش رو میندازه سطل آشغال یکی دیگه میخره!

دیگه حرفی نزدم و در ماشین جلو را بستم و در عقب را باز کردم و با متانت سوار شدم.

 آقای بیتاب نگاهی طولانی از آیینه ماشین به من انداخت و بعد از لحظاتی از من آدرس را در خواست کرد و در آخر راه افتاد .این قدر صندلیِ ماشین نرم بود و از طرفی کُلی وقت کنار خیابان ایستاده بودم که نمیدانم چی شد که از خستگی به خلسه ای شیرین فرو رفتم................................................................................................

ویرایش شده در توسط minoo.f

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 21:

آرام آرام با خمیازه ای کشدار چشم هایم را باز کردم و وقتی که مکانم را درک کردم فکر کردم هنوز در راه به سر می بریم اما به بیرون از پنچره که چشم انداختم ماشین از حرکت ایستاده بود و روبه روی پاساژی بزرگ پارک شده بود.

به جای خالی آقای بیتاب نگاه کردم.

یعنی چی؟ یعنی چه اتفاقی افتاده؟

با تعجب و کمی نگرانی عزم پیاده شدن از ماشین را کردم که قبل از آن آقای بیتاب رو در حالی که کلاه تیشرت خاکستری رنگش را بر سر انداخته بود و به طور دزدکی اطرافش را می پایید از آن دور شناختم.

به سمت ماشین با دست هایی پر از پاکت های رنگارنگ قدم بر می داشت.

لحظه ای خندم گرفت ولی دستم رو سریع جلوی دهانم گرفتم. وقتی که کلاهش رو تا دماغش کشیده بود پایین تا کسی او را نشناسد و اطرافش جمع نشوند خیلی قیافه ای بامزه ای پیدا کرده بود. معروف بودن هم انگار گاهی سخت می شود.

درِ عقب ماشین رو باز کرد و پاکت ها رو با دقت روی صندلی کنار من چید و خودش هم بعد از بستن درِ عقب پشت رُل نشست و کلاه را از سرش کشید.

نگاه سرسری به من انداخت ولی وقتی که نگاه حیرت انگیز و تعجب آورم را دید به حرف آمد و گفت:_ خیلی معطل شدی؟ نمی خواستم بیدارت کنم! واقعا نمی دونستم دقیقا چی باید بگیرم برای همین چند دست از هر کدوم خریدم، الان هم می رسونم شما رو به نزدیکترین مسجد تا عوض کنید.

مثل خنگ ها زل زده بودم بهش.واقعا از حرفاش یک کلمه هم سر در نیاورده بودم.

 با انگشت اشاره ام شروع کردم به خاراندن چانه ام :_چی رو عوض کنم؟

در حالی که با اخم کوچکی به ماشینِ جلویی بوق می زد جواب داد:_ مانتو.

انگار تازه دوزاریم افتاده بود، برای همین کمی کج نشستم و نگاهی کوتاه به کنارم که پاکت های خوشگل و رنگی بود، انداختم.

تا خود مقصد که به قول آقای بیتاب نزدیکترین مسجد باشه با خودم در جنجال و جر و بحث بودم که چرا باید برای من لباس بگیره؟! تاره اونم این همه!

چرا باید منو از جوی خیسِ چندش آور نجات بده؟

اصلا از کجا فهمید من توی جوی آب افتاده بودم؟ واقعا از کجا می دانست من اصلا توی اون خیابان هستم؟

:_شما از کجا فهمیدید من توی جوی افتاده بودم؟

صدای ضبطِ ماشین رو کم کرد و پرسید:_ چی؟ نشنیدم، دوباره بگو.

 اینبار جمله ام را مچ گیرانه و بخش بخش پرسیدم:_گفتم که شما از کجا فهمیده بودید من توی جوی آب افتاده بودم؟ کمی چشم هایم را ریز کردم و کاملا حواسم رو بهش دادم.

 ولی او فقط لبخندی عجیب روی لبش نقش بست و جوابی نداد.

یعنی این بار هم نشنید یا نخواست که جواب بدهد؟!......................................................

 

ویرایش شده در توسط minoo.f

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت:22

دیگه پاپیچ او برای گرفتن جواب نشدم و به بیرون از ماشین زل زدم که ماشین روبه روی مسجدی نگه داشته شد.

داخل پاکت ها را که نگاه کردم نه تنها مانتو، بلکه شلوار، شال کفش هم قرار داشت.

هنوز با خودم در حال جنگ بودم که صدای او جنگ را در ذهنم به آتش بس تبدیل کرد.

_: نمی خوای که مادر و پدرت رو با این ریخت و وضعت نگران کنی؟

درست می گفت.نباید نگران می شدند.

برای همین با کمی اکراه که سعی بر مخفی کردنش داشتم یک مانتوی آبی رنگ با شلوار لی یخی، کفش اسپرت و شال سفید برداشتم و درون کیفم قرار دادم.

از ماشین پیاده شدم و به سمت مسجد قدم های بلند برداشتم.

خیلی داخل مسجد خلوت بود.

گوشه ای را انتخاب کردم و مشغول عوض کردن لباس ها شدم.

کمی گشاد بود ولی به نظر قشنگ می رسید. دستی به موهایم کشیدم، بعد لباس های کثیف رو درون کیفم قرار دادم و از مسجد خارج شدم.

وقتی که خواستم سوار ماشین شوم آقای بیتاب را دیدم که کمی به طرف صندلی کناری اش خم شده بود و در را باز کرد. این یعنی به این معنی که جلو بشینم. بهتر هم بود که جلو بشینم چون اگر عقب می نشستم قطعا لباس های نو و تازه خریداری شده هم کثیف و خیس می شدند. برای همین بی حرف سوار ماشین شدم و نگاهی سرسری و خیلی کوتاه به آقای بیتاب انداختم که متوجهء نگاه خیره و براقش روی خودم شدم.

لبخندی جذاب گوشهء لبش خودنمایی می کرد و بعد با همون لبخند ماشین را روشن کرد و من را تا پاشنهء درب خانه رساند.

_:خیلی ممنونم آقای بیتاب، هم برای لباس ها و هم برای رسوندن من.

کمی چشم هاشو مالید و در آخر گفت:وظیفه بود.!

تعجب کردم و با چشم هایی گرد پرسیدم:چی گفتین؟ با این که می دونستم دقیقا چه حرفی زده بود ولی انگار می خواستم دوباره اون جملهء کوتاهِ(وظیفه بود) را دوباره تکرار کنه.!

به چشم های من زل زد و بعد از مکث کوتاهی صحبت را با گفتن"هیچی" تمام کرد.

نگاهم را ازش گرفتم و با خداحافظیِ خیلی کوتاه و مختصر از ماشین پیاده شدم............................................................................................................................................................

ویرایش شده در توسط minoo.f

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت:23

جلوی درب خانه ایستاده بودم و یک پایم را بالاتر آورده بودم و کیفم را روی پام قرار داده بودم و به جستجوی کلید مشغول بودم . اینقدر کیفم را زیرو رو کردم که در آخر خسته شدم و دست از گَشتن برداشتم و زنگِ آیفون را فشردم.

بعد از ثانیه های خیلی کوتاهی با دیدن تصویرم از آیفون درب با صدای تیکی باز شد و من تا خواستم وارد شوم:_ لباسا!

برگشتم طرفش و گفتم:_چی؟

این بار دیگه واقعا نفهمیده بودم چی گفته و سوال انکاری نپرسیدم، اما اون بعد از پوف کشیدن کلافه جواب داد:_ تو همیشه میگی چی؟ همیشه باید برات جملمو دوبار تکرار کنم؟

بهم حسابی بر خورده بود و شک نداشتم که گرمای روی صورتم  خونی بود که از اعصبانیت به رگ های صورتم جریان پیدا کرده بود.

بدون ذره ای توجه و حرفِ دیگه ای وارد خانه شدم که دوباره با صدای گوش خراشش که هر لحظه بی دلیل بیشتر روی مخم راه می رفت گفت:_ خانم لباساتون هنوز روی صندلیِ عقبه!

برام جالب بود که یک دفعه من را به دوم شخص مفرد صدا می کرد و بعضی وقت ها جمع می بست و با احترامِ بیشتری با من صحبت می کرد.

با پاشنهء کفشم به طرفش چرخیدم:_آقای بیتاب، من واقعا به خاطر لطفی که به من کردید ازتون سپاس گزارم ولی من به این همه لباس نیازی نداشتم  و من اون ها رو نمیتونم بپذیرم.

دستی به صورت اش که کمی ته ریش روی آن نشسته بود و به جذابیت اش افزوده بود کشید و متفکرانه گفت:_ولی اگه مامانم این همه لباس زنونه ببینه از خونه پرتم می کنه حتما بیرون بعد شب باید کنار مواد فروش ها تو پارک بخوابم بعد از اون معتاد می شم، معتاد که شدم می شم یه آدم عملی دیگه نمی تونم خرج خانوادمو بدم، بعد...چشم هام اندازه سکه صد تومانی شده بود،  این بشر تا کجا ها پیش می رفت ! سریع پریدم وسط حرفش و نذاشتم تا مرگش هم توضیح بده:_ خب بگید برای مادرتون خریدید.

دماغشو چین داد و گفت:_آخه بدبختی سایزش این نیست.

به چهار چوب در تکیه دادم و دست به سینه بهش زل زدم. به انگشت ازدواجش نگاهی انداختم که خالی از حلقه بود و با لبخند بدون این که ذره ای به حرفم فکر کنم گفتم:_به عنوان کادو برای دوست دخترتون ببرید، حتما خوشحال میشه.

که در همین لحظه لبخند اون از من عمیق تر شد و تازه فهیمدم یا به قولی تازه دوزاریم افتاد چه گندی زدم. چرا من اندازهء یک کلم بروکلی مغز ندارم.؟!

صورتم داغ شده بود و مطمعن بودم این دفعه برای عصبانیت نیست و برای وضعیت خجالت آوری بود که به بار آورده بودم.

توی همین فکر ها بودم که با جمله ای که گفت انگار تمام آسمان روی سرم آوار شد:_ خب پس دیگه باید بر دارید همهء لباسارو!

و بعد از گفتن حرفش یک تای ابروی پر پشتش را بالا داد و برو بر  بهم زل زد..............................................................................................

 

ویرایش شده در توسط minoo.f

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت:24

تا چند دقیقه هر دو به چشم های هم زل زدیم تا اینک چشم هایش را چرخاند به طرفی دیگه و گفت:_ خانم ساحلی، من برای پدر و مادر هم چیز های ناقابلی تهیه کردم. همهء اون ها درون همون پاکت هاست پس لطفا این هدیه هارو از من بپذیرید.

یکمی این پا و اون پا کردم و در آخر پاکت ها را از عقب ماشین بر داشتم.

کلی اصرار کردم تا برای شام به خانهء ما بیاید ولی هر بار در اصرار های من جواب او :_ بار دیگه دستِ پُر میام، الان زشته! به داخل نیامد و من هم دیگه اصرارِ بیشتری نکردم و با خداحافظیِ خجالتی که نمیدانم از کجا و کی بود وارد خانه شدم.

تا درب خانه رو بستم  همان موقع صدای گاز دادن ماشین بیتاب که به معنی رفتن او بود را شنیدم.

لبخندی ناخواسته گوشهء لبم سبز شد و با خودم خیلی آرام زمزمه کردم:_ فکر همه جاش رو هم کرده، برای همه چیز خریده تا من فکرِ بدی توی ذهنم نقش نبنده، اما بست آقای بیتاب. فکر بدی که برای من زیبا شد به ذهنم که هیچ به کل وجودم رسید.دست به سینه شدم و مانند بازپرس ها از خودم پرسیدم:_ اصلا چرا این همه پافشاری کرد تا من کادو هارو بردارم و ازش بپذیرم؟

 جوابی برای سوالم نداشتم و برای همین لبخند زنان از حیاط طویل خانه گذشتم و وارد سالن شدم و سلامی بلند بالا به کُل اعضای خانه دادم.

بابا:_ سلام عروسکم.

مامان:_ سلام، دختر یه ربعه من درِ خونه رو باز کردم نگران شدم داشتم می اومدم دَم در ببینم چی شده نیومدی! اینا چیه دستت؟

رفتم سمت مامان و گونهء تپلشو ماچ کردم و گفتم:_ قربونت برم که همیشه نگرانِ تک دخترتی. داشتم این پاکت هارو از تاکسی بر می داشتم و با راننده حساب می کردم برای همین طول کشید و جوابه سوالتون اینه که اینا یه سری چیزای خوشگله برای خودم و شما هاست.

مامان با نگرانی پرسید:_ دختر تو چرا همهء پولاتو هرروز خرج ما می کنی؟

لبخندم محو شد و با دلخوری جواب دادم:_امروز حقوقمو دادن گفتم یه کاری کنم خوش حال شید. بعدشم پوله خودمه اصلا دوست دارم خرجش کنم من که فقیر نیستم.

بابا:_ الماس مگه حقوقتو آخر هر ماه نمیدن؟ الان که وسط ماهیم!

زبونم بند اومده بود واقعا نمی دونستم چی بگم که سریع یه چرتی سر هم کردم:_ زودتر دادن حقوقمونا باباجون. نمیدونم والا این مدیرمون خودشم نمی فهمه چیکار می کنه.

از قیافهء هر دوی آن ها مشخص بود که چرت و پرت های من را باور کردند و برای همین به بحث خاتمه دادند.

با پاکت ها به سمت اتاقم رفتم، در را بستم و پاکتها رو روی زمین قرار دادم و خودم هم روی تخت نشستم و با ناراحتی زیر لب با خودم غر زدم:_ اه لعنت بهت بیتاب! همش تقصیر توهه که من امشب این قدر دروغ گفتم...............................................................................

ویرایش شده در توسط minoo.f

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...