رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت ۴

راوی: شخصیت اول

در جنگ نفرین شده ی شهر سئول، دو میلیون سرباز کشته شدند و این رقم باعث شد موقفیت در جنگ تحت الشعاع نفرت مردم قرار بگیرد.یکی از  کشته شدگان بهترین دوست من ویل آیرون بود.
تعداد کشته شدگان مردم عادی شهر سئول  به ۴۰۰ نفر رسید و باعث شد رئیس جمهور به دلیل ایجاد تفرقه بین کشور های  قاره آسیاه و ایلات متحده دستور عقب نشینی بدهد، بین ارتش آمریکا و کاخ سفید نزاع  درگرفت که همین کار ،موج عظیمی از ترس در کشور ایجاد کرد .

کشور دچار بحران شد و مردم ترسیده به هرکاری دست می زدند که باعث هجوم بیشتر دشمن به کشور شد ..
فقط آمریکا دچار بحران نبود، بیشتر کشور های پیشرفته دچار جنگ های پی در پی و سقوط بودند و گروهی تروریستی در حال ظهور بود ،تمام اتفاقات  زنگ هشداری برای سازمان ملل و جهان شد ...
همه می دانستند چه چیزی در راه هست ولی من ...
من همه چی برایم تموم شده بود، نه خانواده ای داشتم که نگران حالم باشند نه دیگر دوستی. ویل تنهایم گذاشت و من اصلا رمقی برای ماندن نداشتم، شاید توان ماندن نداشتم! بدون دست، بدون هوادار، دلم فریادی از ته تمام درد هایم میخواست. فریادی از جنس درد و غم فراق تنها رفیق باقی مانده ام و ...قدیمی ترینش، ویل از ۱۶ سالگی همراهم بود، با نبودش  تمام کابوس های قدیمی مغزم را هدف گرفتند تا از درون نابودم کنند، کابوس هایی که خیلی وقت بود سراغی از من نمی گرفتند و حالا قصد نداشتند رهایم کنند. بعد از مدت طولانی پوچی و رویا هایی که سراسر غم و رنج بود، احساس کردم از آن نیستی که تمام وجودم را گرفته بود خلاص شدم و حس زنده بودن به تمام رگ های بدنم بازگشت.

دلم نمی خواست چشم هایم را باز کنم و بفهمم زنده هستم ، ولی زنده بودم؛ نیمه جان و سوخته ،هفتاد درصد سوختگی !!.از دست دادن دست چپ از آرنج به پایین ،سوختگی شدید نیمی از صورت ،سوختگی دست راست و پای چپ ...
من سرباز هستم و این حرف های دکتر یعنی من مرده متحرکم !
حتی توان حرف زدن نداشتم ...فقط میخواستم  خلاصم کنند!
کورمک سمتم آمد و کنار تخت ایستاد، بعد از حرفای دکتر ،روی صندلی نشست و تنها دستم را گرفت ،با چشم راستم که تنها سوی بینایی ام بود نگاهش کردم ...
کورمک.

-میچل خوشحالم بهوش اومدی ۲۰ روزه که بیهوشی !
بعد چهره ی تیره اش در  هم رفت و چشمان سیاهش غمگین شد .کورمک فرمانده با صلابت و سختگیر که بیشتر سختگیریش به خاطر سیاه پوست بودنش بود برای اولین بار پشیمان بود ،پشیمان از آخرین عملیاتی که فرمانده ایش کرد ...
کورمک.

-واقعا متاسفم ...برای ویل ...
دستم رو کمی فشرد و گفت.

-خاکسپاریش رو برای احترام به زمانی منتقل کردن که تو بتونی حضور داشته باشی ،البته درخواست پدر ویل هم بود ..
کمی سرم را تکان دادم که یعنی چرا ؟
کورمک ادامه داد.

-تو همرزمش بودی و موقع اون اتفاق اونجا بودی، میدونم سخته ولی سخنرانی وداع رو میخوان تو بخونی ...
با تمام توان باقی مانده ام دستم را کشیدم و مشت کردم ..نه من نمیتوانم! اونجا باشم و برایش سخنرانی کنم؟ حتی فکر به لحظه وداع با ویل قلبم را به درد می آورد...
کورمک حال پریشانم را که دید گفت.

-درخواست ویل هم بود ،تو نامه ای برای مادرش این رو نوشته بود ...
احساس می کردم بدنم یخ و سرد شده ‌.با بلند شدن سوت دستگاهای متصل به بدنم ، دستم را رها کرد و بیرون رفت. دکتر و چند پرستار بالای سرم حاضر شدند . پلک هایم بسته شدند و با صدای شلیک اسلحه ای همه جا تاریک شد ..‌‌..
تمام فکرم یک چیز بود ،وقتی دستی برای  اسلحه گرفتن ندارم باید بمیرم!
شاید اولین قطره اشکم برای ویل ریخته شد و دومی برای زنده ماندنم !...
هفت ماه تمام روی تخت بیمارستان و بعد عمل های متفاوت و سنگین ، سرپا شدم ...
تکنولوژی به حدی پیشرفت کرد بود که به غیر از دست از بین رفته ام باقی آسیب دیدگی مثل روز اول شد ولی هدفی  برای من باقی نماند.
با کدوم دست بجنگم؟بدون ویل هیچ کاری از من برنمی آید، آخرین نگاه ویل بار ها و بارها در ذهنم تکرار شد  تا از پا در بیایم، مرگ تنها شخص زندگی و تنهایی چیزی بود که سال ها پیش هم تجربه کرده بودم و مدت ها طول کشید تا ذهنم به آن عادت کند و با شناخت ویل همه چیز به یک باره برایم تغییر کرد، دوستی که همیشه مراقبم بود.

اولین بار که مجروح شدم کنارم نشست و زخمم را پانسامان کرد، حرفش را خوب به خاطر دارم.

ویل.

ویل-جنگ با همه ی بی رحمی هاش هزار بار بهت فرصت میده تا قوی تر بشی، بتونی محکم تر از قبل مقابلش وایسی ...میچل هیچ وقت تسلیم نشو حتی اگر هیچکس نباشه هوات رو نگه داره.

باور نداشتم یک روز ویل هم تنهایم بگذارد، متاسفم برای تمام کوتاهی هایم .....

بعد از هفت ماه و دو هفته و چند روز از بیمارستان مرخص شدم ،لباس نظامی ام را به سختی پوشیدم و یک راست به مراسم ویل رفتم.

تمام مدت حس بد نبود دستم آزارم می داد و درد در تمام شریان های بدنم خودش راه باز کرده بود؛ اما بی تفاوتی تنها جواب من بود. در مسیر به سمت تابوت ویل،ماشین های سیاه رنگ و افراد نظامی به چشم می خوردند ؛تنها صدای بلند گریه متعلق به مادر ویل بود.در کنارش آیرون بزرگ ،پدر ویل، نشسته و سرش پایین بود.

همرزم های ویل و من هم بودند که با دیدنم به سمتم آمدند و بعد از احوال پرسی، سر جاهایشان نشستند .کورمک  با لباس نظامی سرمه ای و انواع مدل های افتخار که روی سینه اش نصب بود و کلاه سفید رنگ کنار تابوت ویل ایستاد و شروع به صحبت کرد ...

کورمک-آیرون ،مرد بزرگی بود .نترس و مطیع .سربازی که هرفرمانده ای دوست داره تو تیمش داشته باشه .عملیات های پر افتخارش کم نبودند و همه ما خوب می دونیم چه قدر برای کشور زحمت کشیده ...

مکثی کرد و با چشم اشاره ای به من کرد و ادامه داد.

-همرزم قدیمی ویل آیرون، افسر نیروی دریایی 'میچل' هم میخواد چند کلمه ای برای احترام صحبت کنه ...

و بعد من را صدا کرد .

-میچیل بیا ..

با قدم های کوتاه سمت فرمانده و تابوت ویل رفتم .رو به روی آیرون بزرگ ایستادم و سعی کردم محکم باشم، بعد از ادای احترام به ویل شروع به صحبت کردم

-ده سال تو هر جنگی باهم بودیم و خب باید اعتراف کنم...

لبخند تلخی زدم ،سرم را پایین انداختم و خیره به تابوت ویل ادامه دادم.

-اگر ویل نبود تا حالا مرده بودم ...

پدر ویل خنده کوچکی زد و همزمان قطره اشکی از گونه اش چکید ..

-دل نترسی داشت و حماقتشم کم نبود ...ویل برای من بهترین بود ،کمتر کسی رو مثلش دیده بودم ..

لب هایم را روی هم فشردم و غم بزرگی که توی سینه داشتم ، محکم تر حبس کردم ..

-امیدوارم تو آرامش باشه ...

رو به تابوت قهوه ای  تیره رنگش شدم و دستی رویش گذاشتم و گفتم .

-برای همه چیز متاسفم ....بهترین رفیق...

پدرش از جا بلند شد و دستی روی تابوت گذاشت و بعد از چند ثانیه تامل رفت .به همراهش خانم آیرون و همرزم ها و کورمک رفتند ..

به تابوت نگاهی انداختم پلاک آیرون را داخل تابوت گذاشتم و به کورمک پیوستم .آیرون که در ماشین را برای همسرش باز کرد بود بعد از سوار شدن همسرش، سمت ما آمد .

آیرون-تو باید میچل باشی .دوست صمیمی ویل ؟

-بله اقا خودم هستم ..متاسفم برای از دست دادنتون ..

آیرون-ممنون ...ویل ازت خیلی تعریف می کرد .می خوام بهت یه پیشنهادی کنم ..

کورمک در میان حرف های آیرون دوید و گفت .

-اقای آیرون برای غم پسرتون متاسفم ..

-ممنون سرهنگ ...

نگاهی به من کرد و گفت.

-تو آینده خوبی داری پسر .میخوام برای ویل هم که شده بهت یه شانس دوباره بدم تا بتونی بازم خدمت کنی، تا اینجوری تو ارتش تباه نشی! البته دیگه جایی هم اونجا نداری...

از حرفش تعجب کردم و نیم نگاهی به کورمک انداختم که او هم همین حال را داشت ؛ آیرون ادامه داد .

-من کمپانی بزرگی دارم و میخوام تو عضوی از کمپانی من یعنی ` اطلس` باشی ...

در این میان صدای شلیک اسلحه های نظامی به یاد بود آیرون به گوش رسید، شاید از درون دلم می خواست جای آیرون باشم. با صدای کورمک نگاهم سمتش رفت.

کورمک -ولی اقای ایرون ،میچل سخت اسیب دیده و فعلا باید استراحت کنه و بعید میدونم که بتونه به کمپانی شما بیاد ...

ایرون لبخندی زد و گفت.

-من مطمئنم که ارتش امریکا تو رو به اجبار بازنشست می کنه و پول اضافی صرف تو نمی کنند حتی اصلا براشون مهم نیست که چه اتفاقی برای تو می افته !!به درخواست من فکر کن چون من مشکلی نمی بینم .اگر نگران دستت هستی بهتر از اون رو در اختیارت میذارم .میخوای تا اخر عمرت گوشه نشین باشی؟! یا یکی از قهرمانان مردم بشی .‌.من می خوام بهترین دوست پسرم کنار خودم باشه .‌تو چی میگی میچل

بعد رو به کورمک گفت.

-البته اگر شما مشکلی نداری؟؟

کورمک نگاهی به من کرد و منتظر  جوابم بود .شاید این واقعا یه فرصت دوباره باشد؟ شاید باید اینکار را بکنم تا دینم به ویل شود.

-قبول میکنم .

آیرون دستش رو توی جیب جلویی کتش کرد و کارتی را سمتم گرفت و گفت.

-پس به زودی  میبینمت.

 سوار ماشین شد و رفت،نگاهی به کارت دیجیتالش کردم که برند اطلس رو نمایش می داد و در پایینش آدرس و تلفن کمپانی بود .

کورمک که از تصمیم من مطمئن شده بود گفت واقعا میخوای اینکار رو بکنی ؟!

-نمیدونم،فکر کنم این بهترین کار تو این وضعیت باشه ..من به ویل مدیونم و باید دینم رو ادا کنم و از طرفی دیگه جایی در ارتش ندارم ،حالا که پدرش اینطور میخواد، من مشکلی ندارم! ...

 

 

ویرایش شده در توسط mahdiye.s

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت ۵

چند روزی که نفهمیدم کی خورشیدش طلوع کرد و کی ماه در آسمانش مهتاب راه انداخت، روی تخت دقیقا مثل یک مرده افتاده بودم.

شاید تمام بدنم از آسیب دیدگی درد می کرد؛ ولی درد عمیق و غیر قابل تحمل از دست دادن ویل بود .مدام صدایش، چهره اش و حرف هایش را مرور می کردم ازترس!..از ترس اینکه فراموشم شود .
نه چیزی می دیدم، نه چیزی حس می کردم فقط فکر بود و فکر؛ فکر هایی که گاهی عقلم را از بین می برد. صدایی مثل وز وز کنار گوشم چیز هایی زمزمه می کرد، نه می خواستم گوش کنم نه رهایش کنم. تنها چیزی که در دستم مدام جا به جا می شد کارت اطلس بود .
نفسم را مثل هوایی آلوده بیرون دادم و گفتم.

-ایرون !اطلس...
درست بود !؟باید اینکار رو انجام بدم یا خودم را برای همیشه خونه نشین و مرده فرض کنم ؟
با صدای منشی تلفن کمی جا به جا شدم تا بتوانم نمایشگر تلفن را تماشا کنم ،تصویر  کورمک افتاد ...
تماس را قبول کردم؛ کورمک تو مقرر فرماندهی بود ،مکانی که دیگر من جایی در آن نداشتم و این بر عذابی که می کشیدم افزون می کرد.
_میچل ...تماس گرفتم ببینم حالت چه طوره؟به ایرون و کمپانیش پیامی فرستادی؟
با زحمت از جایم بلند شدم و بعد از سلام نظامی گفتم .

-نه هنوز ولی تصمیمم رو گرفتم بهترین کار همینه  !فردا به اونجا میرم ..
کورمک-باشه، بازم خوب فکر کن تو مجبور نیستی به مبارزه ادامه بدی کمی به خودت استراحت بده. ولی خب نمی خوام سد راهت بشم  از چهرت معلومه تصمیمت قطعیه! ..

-نمی تونم راحت خونه بشینم و بگم هیچ اتفاقی نیوفتاده فرمانده ؛امیدوارم من رو درک کنید ..

نفس عمیقی کشید و ادامه داد.

-تو سرباز فوق العاده ای بودی و از اتفاقی که افتاد متاسفم ،موفق باشی

-ممنون کورمک.....

تماس قطع شد .روی تخت نشستم دستی به سرم که حالا خالی از مو بود کشیدم لبخند تلخی رو لبهایم نشست با هر کاری تصویری از ویل در ذهنم نقش می بست و روانم را دست خوش آزار می کرد.

به صفحه تلویزیون که معلوم نبود از کی روشن بود چشم دوختم. منطقه ای از اوهایو و درگیری سربازان با چند گروهک تروریستی  و همزمان قسمتی از کلن المان و چند کشور دیگر که با گروهک های مرموز و ناشناخته که عوامل تروریستی پشتیبانیشان می کرد، درگیر شده بودند. بی هدف کانال را عوض کردم که با چهره آشنای آیرون روبه رو شدم؛ با شبکه ی خبری مصاحبه داشت، صدایش را بلند کردم و روی تخت نشستم.

خبرنگار-آقای آیرون ،شما پسرتون رو در جنگ از دست دادین، آیا از ارتش آمریکا شکایتی ندارین ؟چون همونجور که مطلع شدیم در صاحبه ای گفته بودید ارتش آمریکا و فرماندهانش رو مقصر می دونید ..

آیرون-در این وضعیت نابسمان کشور شکایت از ارتش کار به جایی نمی بره ،اما در مورد مصاحبه من؛ بله من ارتش آمریکا و فرماندهان نالایق و بی فکرش رو مقصر مرگ پسرم و صدها سرباز دیگه می دونم .در آخرین عملیات که پسر من هم حضور داشت دو میلیوک سرباز کشته شدند و این یعنی فاجعه چرا ؟چون تعداد سربازانی که به آسیا اعزام شدند تنها سه میلیون بود ؛یعنی فقط یک میلیون سرباز آون هم مصدوم و زخمی به کشور برگشتند .این یه فاجعه ی بشریست،ارتش آمریکا برای جون سربازاش هیچ ارزشی قائل نیست و من سخت مخالف نقشه ها و برنامه ریزی هاش هستم .....
با حرف هایش من هم فکرم درگیر شد؛ کمی از حرف هایش درست بود، حتی فکر این که کورمک مقصرِ این اتفاقات بود را ثانیه ای از ذهنم عبور ندادم ولی...ولی شاید کار در اطلس این افکار و روح خسته رو التیام می بخشید ...

به ساعت نگاهی انداختم، نزدیک صبح بود ؛من کی انقدر درگیر افکارم بودم؟ ...
لباس های نظامی ام را پوشیدم و کارت اطلس هم برداشتم .....
..........

۱ روز بعد.

در  منطقه ای مسکونی، کنار تخته سنگ هایی  کمین کرده بودیم هوا تاریک و بارانی بود .حدود ۵۰ یارد جلوتر خانه ای تک طبقه و ایوان دار ،منطقه مورد نظر عملیاتی ما بود. ده سرباز در جلوی خانه کشیک می دادند. آهسته و بی صدا کمی جلوتر رفتیم  و منتظر علامت برای حمله بودیم ...
گیدیئن با دست علامت داد ..
افرادی که حس می کردم مشکل ساز باشند حذف کردم ،بقیه افراد دشمن توسط تیم از بین رفت ...
سریع سمت کلبه ای رفتیم که ریئس جمهور نگهداری می شد، داخل راهرویی بعد از آشپزخانه پشت در ایستادیم ، گیدیئن فرمان داد در را باز کنم .‌با لگدی در باز شد ،با حمله سربازی روی زمین افتادم. چاقویش را روی گلویم فشار می داد، با دودست تمام تلاشم را کردم از شرش خلاص شوم .دستانم را روی دسته چوبی چاقو گذاشتم و به سمت خودش چرخاندم ولی مدام تیزی اش سمت من و سرباز دشمن جابه جا می شد؛ دست راستم را بلند کردم و  محکم بر پشت چاقو کوبیدم ،با آخرین ضربه؛ تیزی چاقو در قلبش فرو رفت . از روی خودم هولش دادم ‌و بلند شدم ، راهرو را ادامه دادیم تا به در اتاق مورد نظر رسیدیم که یک دفعه در کناری باز شد و دو سرباز به ما حمله کردند، یکی  با شلیک تیر خلاص روی زمین افتاد و دومی با جوکر، دست راست گیدیئن، درگیر شد که با تیری وسط پیشانی  راحتش کردم ....
دقیقا رو به روی در ایستادم ،جوکر با علامت گیدیئن در را باز کرد. با هدف هایی که جای خطا نداشت هر سه نفر کشته شدند. گیدیئن دست های ریئس جمهور را باز کرد ،من معطل نکردم و به همان آشپزخانه برگشتم و از پنجره به بیرون نگاه می کردم که تمام شیشه ها با شلیک مداوم ریخت. دو ربات پرنده جاسوس، وارد کلبه شدند و روی ما هدف گرفتند .پشت مبلی پناه گرفتم و نارنجکی سمتشان پرت کردم، با از بین رفتنشان سریع بیرون رفتیم و هرکسی که سد راهمان می شد، می کشتیم .

از چند پله سنگی پایین رفتیم و بعد از عبور ایوان به باغ پشت خانه رسیدیم پشت تخته های چوبی روی زمین دراز کشیدیم تا ماشین حمل سربازان حرکت کند، بعد از دور شدن ماشین شروع به حرکت کردیم که از پشت به سمتمان تیر اندازی شد،زمانی برای وقت هدر دادن نداشتیم از پشت سر تعقیب می شدیم و رو به رو هم چند سرباز منتظر بودند. من سریعتر جلو رفتم و پشت دیوار سنگی کوتاهی پناه گرفتم؛ با اسلحه لیزری مدام شلیک می کردم گیدیئن پرنده جاسوس دوربین داری را سمتم گرفت و خواست با کنترل از راه دورش تمام سربازان پیش رو را از بین ببرم،ربات پرنده را روشن کردم و به پرواز در آوردم،منطقه پیش رو جاده ای عریض خاکی که در بیشتر نقاط سربازانی پناه گرفته و سمت ما شلیک می کردند.

کمی دورتر چند ماشین های مسلح در حال نزدیک شدن بودند و زمان کمی برای انتقال رئیس جمهور باقی مانده بود، با مسلسل پیشرفته ای که در ربات استفاده شده بود رگبار بی وقفه ای سمت سربازان دشمن گرفتم و بدن بی جان و غرق خون سربازان روی زمین افتاد.مطمئن شدم منطقه پاک شد، راه سنگ کاری شده ای را تا انتها با سرعت پیش رفتیم تا به خیابان خاکی رسیدیم،همزمان ماشین حمل ریئس جمهور از راه رسید.سریع سمتش رفتم و دستگیره در را گرفتم که دست چپم مشکل پیدا کرد، قسمت رباتیکش از کار افتاد .هرچه تلاش کردم در باز نشد،با ضربه ی قنداق اسلحه روی زمین افتادم و لوله گرمش روی شقیقه ام قرار گرفت ...
شخصی که صورتش را پوشانده بود مقابلم ایستاد و گفت.

_ تکون نخور ...
با اسلحه ی دیگری در دست راستش به ریئس جمهور شلیک کرد که روی زمین افتاد .....تمام سربازان دشمن دورم را احاطه کردند و من محاصره شدم ..

ویرایش شده در توسط mahdiye.s

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت۶

با صدای سوت بلندی، اسلحه از روی شقیقه ام برداشته شد. گیدیئن جلویم قرار گرفت؛ شال جلوی صورتش را کنار زد و کمکم کرد تا از روی زمین بلند شوم.

 افرادی که تیر خورده و کشته شده بودند از روی زمین بلند شدند ،آزمون به پایان رسید.
گیدیئن خنده ای سر داد و بعد چند ضربه روی شانه ام زد و گفت.

-الان تو کشته شدی سرباز ...
شاید لبانش می خندید ولی چشمانش عصبی بود! خیال اینکه از من خوشش نمی آید یک چیز بود،  رفتارش که همه تحقیر و سرزنش بود یک چیز دیگر...
لبخند گوشه داری زدم و گفتم.

-با دست پرتز و فلزی که خرابه توقعی از من هست ؟!..فقط من ریئس جمهورتون رو می تونم نجات بدم !...
خودش که فهمید متوجه حرفهایش شدم نیشخندی تحویلم داد و گفت.

-تو یه سربازی هرچی بگن باید گوش کنی اینطور نیست؟.
با خاموش شدن ال ای دی های فضا سازی محیط جنگی، در اصلی محوطه باز شد و جیپ جنگی که آیرون ریئس کمپانی سوار بر اون بود وارد شد .گیدیئن مچ دست چپم را گرفت و بلند کرد و رو به آیرون که در حال پیاده شدن از ماشین بود گفت.

-مشکل داره ..وگرنه این آزمون رو قبول شده بود ...
جاناتان آیرون که پیراهنی تیره رنگ و رویش جلیقه ای بادی سرمه ای بر تن داشت، با قدم های بلند خودش را سمت ما رساند و گفت.

-می دونستم رو خوب کسی سرمایه گذاری کردم .
به من  نگاه پر افتخاری کرد و گفت -خوشحالم که به ما پیوستی نگران این مشکل هم نباش هماهنگ می کنم همین امروز درستش کنن و بعدش همین آزمون رو تکرار می کنیم؛ ولی از الان تبریک می گم افسر میچل به اطلس خوش اومدی..
بعد از اتمام حرفش، سوار همان جیپ شد. گیدیئن از من خواست تا همراهشان باشم ؛احتمالا می خواستند قسمت های مختلف کمپانی را ببینم ...
از  محوطه که خارج شدیم هر لحظه عظمت اطلس بیشتر به رخ کشیده می شد ،محیطی بزرگ و عظیم که داخلش  کارخانه اسلحه سازی ،کارخانه لباس ال تی، کارخانه تجهیزات جنگی، محوطه تمرینات نظامی ،محوطه آزمایش تجهیزات جنگی و چند قسمت عظیم دیگر بود. واقعا  میخکوب و متحیر از بزرگی اطلس بودم؛ از هر قسمت که رد می شدیم آیرون توضیح مختصری میداد

آیرون-نصف عمرم رو پای اطلس گذاشتم هزینه های گزافی پرداخت کردم تا اطلس اینی شد که تو الان می بینی و در بیشتر مواقع ارتش و دولت مخالف فعالیت های من بودند چون از قدرتی که بدست اوردم می ترسیدند ،ولی مطمئن هستم روزی به کمک های من نیاز پیدا می کنند.گاهی واقعا پیشمون می شم از اینکه گذاشتم ویل به ارتش ملحق بشه ...ولی خب سرنوشت پسرم این بود ،حالا رفتن ویل باعث شده  تا من محکم تر از قبل به فعالیتم برای نجات کشور ادامه بدم ...

افتخاری که به اطلس می کرد از چشمانش معلوم بود و حق هم داشت، مانند شهری بود که با انواع ساختمان ها و خنک کننده های بتنی پر بود. در آخر جلوی در ورودی تعمیرات و آزمایشات نظامی ایستادیم، دستم را روی دستگیره در گذاشتم که آیرون گفت.

-میچل! ...
به سمتش برگشتم و نگاهش کردم
آیرون که بی شباهت به پسرش نبود ولی چشمانی ریز و قهوه ای داشت و صورتی گرد با پوستی سفید و چین و چروکی که بیشتر اطراف چشمانش دیده می شد، موهایی مشکی رنگ که لابه لایش رگه های سفیده وجود داشت. کم پشتی اش نشانه ی گذر سنش بود، بینی کوتاه و متناسب با صورت و لبانی خطی و نازک که به این صورت با ابهتی که از قدرت اطلس نشات گرفته بود کاملا می آمد، چشمانم  از جزئی نگری صورتش برداشتم .

ادامه داد-می دونم شاید خوشت نیاد این حرف رو بزنم .ولی در کنار حس وظیفه شناسی که داری باید بحث مالی هم باشه ..
تا خواستم کلامی بگویم دستش را تکان داد و گفت .

-نه ،نه !سو تفاهم نشه ..من اینطور میخوام، تو اطلس یه قانونی هست که جنگ جنگه و زندگی زندگیه....تو در کنار مبارزه ، انسانی و از حقوقی برخوردار هستی پس نمیخوام حرفی باشه ....
سرم را تکانی دادم و گفتم.

-چشم آقا ...
پیاده شدم و کنار گیدیئن ایستادم ،جیپ به سرعت دور شد...
گیدیئن_خب ...به اطلس خوش اومدی ..
_ولی من هنوز آزمون رو تکمیل نکردم ..
خندید و گفت.

_اون که تکمیل شدست دیگه آیرون بزرگ داره بهت حقوق میده پس استخدامی ...
_میتونم یه سوال بپرسم ؟؟
چشمانش جدی شد و دو دستش رو به پایین کمرش زد
_بپرس ...
-تو فکر میکنی من لیاقت بودن تو اطلس رو ندارم؟
دو قدم به سمت در آزمایشگاه رفت و دستش رو روی کلید ورود زد که در باز شد.
-بحث لیاقت نیست !...تو فرق داری و همه هم این رو فهمیدن ..
از این حرفش خیلی عصبانی شدم، فرق دارم ؟یعنی بدون هیچ زحمتی به اینجا رسیده ام ؟ .دستانش رو به معنی بفرما داخل نشان داد ،وارد ساختمان شدم.

چهره برافروخته ام را که دید ادامه داد.

-منظورم اینه که تو عضو ارتش ملی امریکا بودی .اونجا فرمانده بودی ..آیرون کم پیش میاد از ارتش نیرو بگیره. تو همرزم پسرش هم بودی .
از چند پله بالا رفتیم همزمان که به قسمت آزمایشگاه برای تعمیر دستم نزدیک می شدیم گیدیئن ادامه داد.

-ببین من از بودنت اینجا خوشحالم ولی باید خودت رو حداقل به من ثابت کنی ..
-مطمئنم انقدر عملیات و ماموریت های مختلف هست که ثابت بشم ..
-پس دیگه بحثی نمیمونه؟..
-نه بحثی نمیمونه ..
خندید و گفت.

-حالا برو دستت رو درست کن ..
با حرف هاش کمی نظرم عوض شد ،شاید خلقش اینطور باشد! شاید با همه همینطور حرف می زند و من عادت ندارم؟! حالا که به حرف هاش دقت می کنم چیز بدی هم نبوده ...
شاید از سر اینکه خودم فکر می کنم با کمک و از سر ترّحم به اینجا آمدم، همه هم همین فکر را دارند !
بعد از باز شدن در خودکار، وارد راهرویی کوتاه شدم که همان ابتدا دو فرد با لباس فرم سفید پزشکی ایستاده بودند و با ورودم صحبت میانشان قطع شد و سمتم آمدند ..
_سلام میچل .من دکتر ارنس هست و اینم همکارم دکتر رباتیک ،آلوین هستند ...
به هردو دست دادم...
ارنس-ازت میخوام پشت ال سی دی بری و روی صندلی بشینی تا ببینیم مشکل از چیه ..
همین کار را کردم ،جای مخصوصی برای قرار دادن دست وجود داشت .دستم را گذاشتم و کمربند فلزی بسته شد .الوین رابطی که انتهایش به سوزن درشت فلزی وصل بود را از سوراخ معینی روی دست فلزی ام رد کرد که در اخر متصل شد و عیب دست روی ال سی دی نمایش داده شد .
ارنس -لطفا دستت رو حرکت بده؛یعنی انگشتات رو باز و بسته کن ..
همین کار را انجام دادم ولی با مشکل رو به رو می شدم، اتصال قطع و صل می شد و دردی در تمام بدنم حس می کردم ...
چند دکمه را فشار داد و  خواست دوباره اینکار رو انجام بدهم، اینبار بهتر از قبل بود ولی بازهم کامل انجام نمی شد  ..
بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن با برنامه متصل به دست، باز درخواست کرد همین کار را تکرار کنم و اینبار کاملا راحت بود و مشکل حل شده بود ..
ارنس-خب مشکلت حل شد فقط امروز اگر مشکلی پیش اومد بهم بگو ..
تشکری کردم و از آزمایشگاه خارج شدم ،کنار گیدیئن که مشغول تماشای آزمایش یک مسلسل خودکار و قابل برنامه ریزی شلیک بود ایستادم.

داخل محوطه ایمنی، سربازی با یک سپر فلزی پیشرفته در فاصله مشخصی دور تا دور مسلسل حرکت میکرد ؛ مسلسل با استفاده از برنامه گرمایشی و کنترل از راه دور که دست فردی با چند قدم فاصله از ما ایستاده بود ،کنترل می شد.
-مشکل حل شد؟
-بله ..
-بریم برای تست آزمون ....فقط قبلش یه آزمون دیگه هست که الان وارد لیست کار شده ..اول میریم محوطه تمرین  جنگ و تیر اندازی ..
از ساختمان خارج شدیم و دست مخالف خیابان رفتیم و بعد از چند دقیقه پیاده روی وارد ساختمان دیگری شدیم ،از چند پله پایین آمدیم که با محیط تیر اندازی زمانی که در زمان مشخص شده و چند مرحله ای آزمون تیر اندازی انجام می شود؛ رو به رو شدم .دقیقا تو همچین جایی،البته در منطقه نظامی ارتش با ویل آشنا شدم ،وقتی تیر اندازی بی عیبم را دید بی اختیار ایستاد و تا آخر تماشا کرد و بعد از اتمام خودش را معرفی کرد. با صدای نا آشنایی از فکر بیرون آمدم ...زنی رو به رویم بود ...
یک زن!در اینجا! آن هم با اسلحه تک تیر انداز خشاب دار !
نه اینکه از دیدن یک زن تعجب کنم نه! از دیدنش در کمپانی سختگیر اطلس تعجب کردم ..
سرجایش ایستاده بود همانطور که به هدف ها شلیک میکرد گفت.

_من اِلینا هستم ...قراره آزمون تیراندازیت با من باشه ..
گیدیئن رو به الینا گفت.

-من باید برم هروقت آزمون تموم شد خبرم کن بیام تحویلش بگیرم  ..

الینا-اگر رد شد چی؟؟

-نمیشه .تیر اندازیش خوبه ..

همینطور که نگاهش از گیدیئن به من معطوف شد گفت.

-باید ببینم ....

گیدیئن چشمکی به من زد و لب خوانی کرد -الینا مثل من شوخ نیست ...

به سمت در رفت و از ساختمان خارج شد، از طرز گفتنش پوزخندی زدم ..
الینا چند قدم سمتم آمد و جوری نگاهم کرد که کوچک ترین جزئیاتم رو هم از جا نینداخت،بعد از چند ثانیهِ کوتاه، سکوت 'خبِ 'بلندی گفت و با قدم های بلند سمت دیوار کنار ردیف اسلحه ها رفت و گفت.

-اسمت میچله ؟
-بله..
-خب میچل یه اسلحه بردار و شلیک کن ...حداکثر تعداد ۵خطا و  کلا ۵ مرحله هست.تو طول مراحل میتونی اسلحه رو عوض کنی و امکانات لازم رو خودم میگم ..

چشمان عسلی روشنش خشن بود انگار چشمان یک مرد نگاهم می کرد .بدن زنانه اش بوی از ظرافت نبرده بود نه اینکه بدنی جلویم باشد کاملا مردانه! ...ولی شانه های ظریف و دستان ناتوان نداشت.پاهایش قوی و درشت بودند، تنها شاخص زنانگی اش عطرش بود. عطری گرم و بهاری، بیشتر از این نگاهش نکردم و اسلحه ای با دوربین لیزری برداشتم و در چهارچوب سنگی ایستادم ..

الینا-هدفون نمیزنی.؟؟!..

_نه ...

با زدن دکمه شروع چند هدف رو به رویم در فاصله ۱۰۰ متری قرار گرفت ....

بعد از تک شلیک به هر کدام وارد مرحله دوم شد، طرح سه بعدی ای به شکل چند خانه جنگ زده ایجاد شد و هدف های دیجیتال شکل گرفت .آبی یعنی مردم عادی و قرمز یعنی دشمن ...

با شش ثانیه زمان اضافه این مرحله هم تمام شد .مرحله سوم هدف های در حال حرکت بودند که آبی و قرمز پشت هم حرکت می کردند ..با صدای الینا که میگفت دکمه سی (c)روی دست چپت رو فشار بده .میدان مغناطیسی برقرار شد؛موج قوی مغناطیسی که با برخورد به اجسام در حال حرکت سرعتشان را کند می کند و هدف گیری آسان تر می شود، برای هدف گیری از فاصله دور و جسم در حال حرکت استفاده می شود، و زمان برای من کندتر می گذشت تا بتوانم راحت تر هدف بگیرم ...

مرحله آخر تعداد هدف ها و سرعتشان بیشتر شد که با ۳ خطا تمام شد ...

برگشتم و در حین گذاشتن اسلحه سر جایش نگاهی به الینا انداختم ،هیچ واکنشی در چهره اش نبود ...

-میتونی تو جدول رتبه خودت رو ببینی ..

به جدول نگاهی انداختم نفر ۴ بودم،به نفر اول تا سوم نگاهیی انداختم ..

نفر اول الینا !نفر دوم گیدیئن و نفر سوم جوکر .‌‌‌

-بریم مرحله بعد .....

 

ویرایش شده در توسط mahdiye.s

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت۷

از  آن قسمت خارج شدیم و در محوطه رو بازی، پشت قسمتی که تعیین شده بود ایستادم. مقابلم چند قسمت پر از نارنجک های مختلف بود ..
الینا-آماده ای ؟؟
نگاهش کردم که با رکابی ارتشی و جلیقه ی رویش، کاملا شبیه یک سرباز به من نگاه می کرد .به دیوار تکیه زده، منتظر پاسخ من بود...
سری تکان دادم و گفتم.

-اره ...
سرش را کمی کج کرد،گوشه لپش با حرکت لباهایش چال شد که چهره اش را جذاب تر می کرد، دکمه شروع را زد ....
الینا -اول بهت توصیه میکنم نارنجک جی پی پرت کنی چون دشمن که جای خودش رو لو نمیده ..!
نگاه معنا داری بهش کردم،با من مثل یک سرباز تازه وارد برخورد می کرد، کاری که خواسته بود رو انجام دادم . مثل یک فرمانده که سرباز زیر دستش را تحت نظر دارد ، روی صندلی نشسته و به حرکات من خیره شد ....
چند نفری که تو هدف بودند رو حذف کردم ..
الینا-میخوای یه نارنجک سی تی هم پرت کن چون کارت داره سخت میشه .کلا فکر کن تو جنگی ..
از توصیه هاش خسته شدم ..
-عادت ندارم وقتی میخوام تمرکز کنم کسی هی باهام حرف بزنه و بهم بگه چیکار کنم .. ..
الینا دو دستش را بالا گرفت به معنای اینکه دیگه به کارش ادامه نمیدهد و با پوزخند گفت-باشه سرباز کهنه کار ...
همونجور که نارنجک سی تی رو سمت هدف های پرنده جاسوسی پرت می کردم گفتم-کهنه کار؟
-گیدیئن گفت چند ساله تو جنگای ارتشی ...
-که چی؟؟
بعد از اتمام مرحله ،جلویش ایستادم و با دقت بیشتری به چهره اش نگاه کردم .صورت کشیده و چشمان درشت ،ابرو های نازک و بلند ،لب هایی که کاملا به این چهره ی زنانه ولی جدی میامد و موهایی کوتاه که خیلی ساده بسته بود  ...
الینا-چرا اومدی اطلس؟
برگشتم و اسلحه رو گذاشتم سرجاش شاید میخواست کلافه ام کند تا سر از ماجرای عجیبم در بیاورد!؟
برگشتم و با چند قدم فاصله گفتم.

-مشکلی با حضورم داری ؟
دو دستش رو پشتش قفل کرد و جلوی تابلوی نتایج ایستاد و گفت-نه ،بدک نیست ....
-مشکلت چیه ؟؟
برگشت و سریع سمتم آمد ،جلویم  ایستاد با چند میلی متر فاصله !
'میتونم مشکلم داشته باشم؟خیلی راحت اومدی اطلس ...من کلی زحمت کشیدم تا قبول شدم و به اینجا رسیدم اونوقت تویِ تازه کار سریع اومدی و قراره تو بیشتر عملیاتا باشی ...
ابروی راستم از نگرانی بی موردش بالا رفت . -برای تو مشکلی ایجاد نمیکنم ...
-اگر مشکل ایجاد کنی که خودم اخراجت میکنم ...
خنده ای تمسخر آمیز زدم و از کنارش رد شدم ؛به تابلو نگاهی انداختم نفر دوم بودم و باز نفر اول الینا !!
ناگهان بازویم کشیده شد با چشمان عصبیش رو به رو شدم ..
الینا-فکر کردی ایرون پشتته خبریه؟
-من چنین فکری نکردم ...
-ازت خوشم نمیاد جلومم ظاهر نشو .زحماتم رو به باد بدی می کشمت ..
تیزی چاقوی دستیش را روی سینه ام حس کردم به چشمانم خیره شد و گفت -متوجه شدی ..
سری تکان دادم.

-اگر انقدر به خودت مطمئنی پس نگران چی هستی؟

ابروهای در هم رفت و چاقو را بیشتر به قفسه سینه ام فشار داد.

الینا-نگران هیچی فقط ازت خوشم نمیاد.

 دستش را عقب راندم ،برگشت و سریع از من دور شد ..
خنده ام گرفته بود ،انقدر جدی بودن ! آنهم کنار گیدیئن!! یکم محال به نظر می آید ....
به هرحال من نه دنبال مقامم نه اعتبار پس نیازی به این همه تهدید نبود ..
با صدای جوکر از جایم بلند شدم ..
جوکر-میچل دنبالم بیا ...
بعد از کمی رانندگی به محل سکونت سربازا رسیدیم ،ساختمانی بزرگ در میان جنگلی تاریک ،تمام اطراف ساختمان دوربین داشت و  برای ورود و خروج نیاز به کارت شناسایی بود ،جوکر کارتی سمتم گرفت و گفت.

-بیا این رو بگیر ،از این به بعد برای ورود به بخش های مجاز باید کارت همراهت باشه .

وارد ساختمان شدیم ،چند راهروی طولانی که با نوار های رنگی دیجیتال مسیریابی شده بودند و هر تونل به قسمت خاصی می رسید. بعد از گذر از تونل تقریبا طولانی به اتاق شماره ۱۰۳۴ رسیدیم.ساختمانی عظیم با ۲۰۰۰ اتاق ..من با جوکر و گیدیئن هم اتاق بودم .
بعد از اینکه جوکر تختم را نشان داد ،روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم کمی به ذهنم استراحت بدم.
ال سی دی بزرگی که داخل دیوار کنار پنجره نصب بود روشن شد و چهره آیرکن را نمایش داد.

-پیامی امروز در تمام جهان پخش شد که از ظهور گروه تروریستی به نام kvaخبر داد گروهی به سرکردگی هیدیس که خودش رو نجات بخش جهان میدونه و با تکنولوژی شرکت ما و ارتش مخالفه ،چند عملیات تروریستی اخیر از سمت همین گروه بوده و امروز خودش رو کاملا معرفی کرده و خبری مبنی بر دستگیری رئیس جمهور نیجریه و حمله به این کشور داده ،ظاهرا دستیاری به نام دکتر "پیِر دنییِز"  داره که بر اساس سابقش دکتری دیوانه به علم ویروس و مواد شیمیای هست .به هر نحوی که شده ریئس جمهور نیجریه آقای" اوکلاما " رو آزاد و دکتر مورد نظر رو دستگیر کنین ......

بعد از حرف های آیرون ،تمام اطلاعات مورد نظر عملیات نمایش داده شد ..

عملیات سه روز دیگر در لاگوس ،نیجریه بود و با زمزمه هایی که از گروه kavبه گوش همه رسیده بود،با گروهی عظیم و حرفیه ای سر و کار داشتیم ...

ناخودآگاه به یاد ویل افتادم ،الان اگر بود هزار حرف برای گفتن داشت ،آنقدر حرف می زد و از عملیات میگفت تا گوش هایم سوت می کشید...

با صدای گیدیئن از فکر بیرون آمدم، از در وارد شد و یک راست روی مبل کنار پنجره نشست، پاهایش را روی میز گذاشت ..
گیدیئن-میچل سه روزدیگه اولین عملیاتت تو اطلس هست ...منکه سختگیر نیستم پس راحت باش ...
شاید عجیب باشد بگویم کم کم داشت از گیدیئن خوشم می آمد ....
-راستی کفر الینا رو در نیار خیلی کارش براش جدیه و شاید براش سوتفاهم پیش اومده که تو انقدر سریع وارد عملیات شدی ..
پوزخند زدم که ادامه داد.

-شاید فکر میکنه اومدی تا جاش رو بگیری ولی یکم بگذره عادت میکنه ...تنها زنی هست که اینجا موندگار شده و خب یه جورایی خیلی تو چشمه ...
_من نه دنبال مقامم نه گرفتن جای بقیه پس بهش توضیح بده تا انقدر رو اعصابم راه نره ...

خنده ای سر داد و گفت .

-انگار دو نفر بدجور از هم بدشون اومده...
جوکر هم پوزخندی زد و مشغول گیمر شد،گیدیئن همان طور که به منظره سرسبز ولی تاریک بیرون از ساختمان خیره بود سیگاری در دست گرفت . روی تخت دراز کشیدم و بالشت را زیر سرم درست کردم ،کمی دست چپم رو ماساژ دادم هنوز احساس راحتی باهاش نداشتم ......
خاموشی خوابگاه زده شد و همه چی در تاریکی فرو رفت ..
صبح با صدای آژیر بلندی که گوش هایم را پر کرده بود از جام بلند شدم، بقیه زودتر بلند شده و اتاق را ترک کرده بودند .دنبال بقیه سرباز ها به محل تمرین نظامی رفتیم.

تمام سربازان به دسته های ۲۰ تایی تقسیم شده بودند و هر دسته فرمانده ای داشت . زیر تیغ آفتاب که تازه طلوع کرده بود منتظر فرمانده بودیم.

همین طور که در حال وارسی دست چپم بودم با صدای قدم هایش سرم را بلند کردم ،گیدیئن جلوی تیم ما ایستاد .

-امروز تمرین سختی برای آمدگی عملیات دو روز آینده خواهیم داشت ،جای کوتاهیی نیست ،پس سخت تلاش کنید ...البته امروز فرماندهی جدید به شما تمرین می ده...

بعد از اتمام حرف هایش، به سمت راست چرخید و منتظر کسی شد ....

فرمانده ای در لباس نظامی که صورتش را کلاه نقاب داری پوشانده بود سمت گیدیئن آمد ،با برداشتن کلاه با چهره آشنای الینا رو به رو شدم.

گیدیئن با الینا دست داد و رو به تیم گفت -امروز سرگرد الینا شما رو تمرین میده پس خوب گوش کنید چون اصلا مثل من راحت نمی گیره ..

بعضی ها پوزخند می زدند و بعضی ها حرف هایی که جایش نبود ...

الینا-خب ،قراره تمرین سختی داشته باشیم ..

اول به تیم های کوچک تری تقسیم شدیم ،به دسته های ۵ نفری و با پوشیدن لباس های ال تی به سمت محوطه ای که پر از کانتیر های بزرگ و روی هم قرار گرفته بود رفتیم .

الینا-از تمام این کانتیر های بالا میرید و بعد با پرش جهشی به کانتینر های اون سمت خیابون می رسید و بعد از پایین اومدن ۶ مرتبه این کار رو تکرار می کنید ...

شروع به حرکت کردیم که گفت .

-در ضمن پنج نفر اخر ،یعنی تیم آخر ۷۰ مرتبه شنا میره ..

صدای سرباز ها بلند شد و خواستن که گیدیئن برگرده ،الینا پوزخندی زد و روی صندلی نشست ،نگاه معنا داری به من انداخت و کلاه نقاب دارش را روی سرش گذاشت ...

جوکر-خودت رو آماده کن که امروز یه تمرین سخت داریم ...

خنده ی کوتاهی زدم و گفتم-بعید می دونم ..

همینطور که از کانتینر ها بالا می رفتیم ادامه داد.

-اخرین باری که الینا فرمانده تمرین شد دو هفته پیش بود ،انقدر تمرین رو طولانی کرد که سه نفر رو با تیم پزشکی بردند ...مثلا می خواد با سخت گیریش خودش رو نشون بده .

با قرار گیری ۱۰ پرنده جاسوس و شلیک مداوشان سمت ما ،مجبور شدیم همزمان با حرکت و بالا رفتن از کانتینر ها تیر اندازی و هدف گیری هم انجام بدیم ..سربازی که در حال پرش به کانتینر بالاتر بود با ضربه گلوله ای به کتفش تعادلش رو از دست داد و از ارتفاع ۴ متری به پایین پرت شد ...

چند سرباز خنده های بلندی سر دادند که الینا نارنجک سی تی سمتشان پرت کرد و با انفجارش همه آن چند سرباز به پایین پرت شدند ،به پایین که ۴ سرباز روی هم تلنبار شده بودند نگاهی انداختم ناخودآگاه پوزخندی رو لب هایم نشست ..

الینا-میچل حرفی داری؟؟

سرم را به معنای نه تکان دادم و به کانتینر های بالاتر جهش زدم ..

آنقدر اینکار را تکرار کردیم تا از رمق افتادیم ،لبه ی کانتینری  نشستم و با دستم که از حمل اسلحه و و حرارت اسلحه کمی داغ کرده بود مشغول شدم ،با تنه ی سربازی  از ارتفاع حدود ۶متر پایین پرت شدم .بعد از کمی مکث از جایم بلند شدم که چشمانم سیاهی رفت و روی زمین نشستم ...

صدای الینا به گوشم رسید ...

-میچل خوبی؟

سرم را بلند کردم که حس خون مانندی در گلویم ایجاد شد ،مجبور شدم خون جمع شده در دهانم را بیرون بریزم ..

با کمک جوکر از زمین بلند شدم و گفتم -خوبم ...

الینا مضطرب نگاهم می کرد.

-مطمئنی؟؟

--بله فرمانده ...

-پس به تمرین ادامه بده ..

۷ بار دیگر از کانتینر ها بالا رفتیم، با پرنده های جاسوس مبارزه کردیم، به هدف های ساختگی شلیک کردیم و سمت محدوده دشمن نارنجک پرت کردیم تا وارد فاز بعد شدیم ..

مبارزه با تانک .

الینا-نزدیک محدوده تانک چند ار پی جی قرار داره و کاور های ایمنی  در راه هست ...پس سعی کنید تانک رو از کار بندازین...

وارد محدوده خاکی شدیم و جاده ای که در انتهایش تانکی با رگبار مسلسل وجود داشت یورش بردیم،هرکس جایی پناه می گرفت ،باز خلطی از خون که در دهانم جمع شده بود را بیرون ریختم. جوکر دستمالی سمتم گرفت و گفت.

-بینیت رو پاک کن خونی شده ...

دستمال را گرفتم و بینی خونی ام را پاک کردم ..

-هوام رو نگه دار تا به کاور برسم و سمت ارپی جی ها برم ..

جوکر سرش را تکان داد و با علامتش به سمت کاور شیشه ای با قاب فلزی که با چرخ های زیرش قابل حرکت بود و با دکمه ای شیشه بالایی برای شلیک پایین می آمد رفتم ،پشتش قرار گرفتم و با دسته کنترلش به سمت تانک حرکت کردم ...با شلیک های مداوم و شلیک بمب به کاور ،شیشه اش کمی ترک برداشت ،تقریبا به ارپی جی ها رسیده بودم ،کاور را رها کردم و پشت ماشینی پناه گرفتم ،ارپی جی را بلند کردم و به سمت تانک هدف گرفتم ،با دکمه شلیک ؛۵ موشک هدف یاب با سرعت به سمت تانک رفت و منفجرش کرد ....

با خیال راحت روی زمین نشستم .

الینا همرا با کف زدن وارد صحنه شد ،به من نگاهی انداخت و رو به تمام تیم گفت.

-خب تمرین تمومه .می تونید برید به اتاق هاتون و استراحت کنید ...البته تیمی که اخر شد در حضور من ۷۰ متربه شنا میره و بعد مرخص میشه.

همه بلند شدیم  و ۵ نفری که اخر از همه مرحله کانتینر را تمام کرده بودند شروع به شنا رفتن کردند، به سمت خوابگاه راه افتادیم ..

الینا-میچل !!

ایستادم و سمتش برگشتم ...

_بله!

-یه سر برو  تیم پزشکی ..

اسلحه روی شانه ام را پایین اوردم و در دست گرفتم

-نیازی ندارم..

-خب به هرحال تو هم عضو تیم عملیاتی هستی و نمی خوام سر عملیات به این مهمی مشکلی ایجاد بشه ..

نفسم را بیرون دادم و با گذاشتن اسلحه بر جایش گفتم.

-بعدا یه سر می زنم ..فرمانده ..

با قدم های کوتاهی سمتم امد و گفت.

-بابت حرفای دیروزم ،قصدی نداشتم فقط حس کردم که قراره برای من مشکلی ایجاد کنی..

-مشکلی نیست...

-خوبه ..

به چشمانش خیره شدم،خبری از آن نگاه کاملا جدی و عصبی نبود ولی برخوردش همان قدر سنگین بود...

به سمت خوابگاه اشاره کرد و گفت.

-میتونی بری ..

سری تکان دادم و به ساختمان خوابگاه رفتم...

 

 

 

ویرایش شده در توسط mahdiye.s

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت۸

بعد از مدتی پرواز با بالگرد های نظامی در محلی دورتر از منطقه مورد نظر  شروع به حرکت کردیم .روی خط ویژه قطار های تند رو که تقریبا هم سطح با اتوبان بود، ایستادیم .

گیدیئن مگس رباتیک جاسوسی که پایگاه دراختیارمون گذاشته بود به پرواز در آورد و من با کنترلی که در دست داشتم به داخل ساختمان هدایتش کردم. جای سربازها مشخص و نقشه ساختمان داخل ال ای دی که دست جوکر بود ثبت شد، از هواکش دیواری مگس را عبور دادم که با چهره مورد نظر 'هیدِس'  آشنا شدم ...میکروفن  را روشن کردم .صدای هیدس و بقیه به خوبی شنیده میشد ..
هیدس-بیشتر از این مقاومت نکن ارتشت رو  عقب بکش ، چون در نهایت این گروه منه که تمام شهر ها و در نهایت کشورت رو تسخیر میکنه .پس بهتره دکتر دنییز  رو تحویل من بدی ...

اوکلاما -من نمیتونم چنین کاری بکنم این خلاف خواسته ماست ..
صدای رئیس جمهور نیجریه  کاملا وحشت زده بود ،سرباز رسمی پوشی روی صندلی مقابل اوکلاما نشسته بود و اسلحه هیدس رو سرش قرار داشت.
هیدس-آخرین بار بهت محلت میدم تو که نمیخوای  همه سربازای وظیفه شناست بمیرن ..

اوکلاما-من مطمئن هستم که بقیه از اسیر بودن من باخبر هستن و با اینکار شما فقط شرایط خودتون رو بدتر می کنید .

هیدس:که اینطور! ....

با صدای شلیک و کشته شدن سرباز جای مگس را کمی تغییر دادم و برای اینکه کسی شک نکند مدام جا به جایش کردم ..

اوکلاما کاملا خودش را باخته بود و هرلحظه امکان داشت که جای دکتر را بگوید  ..

گیدیئن-عملیات شروع شد .بدو بدو ...

همه شروع به حرکت کردیم ،جوکر تنه ای به من زد و با خنده گفت.

-عاشق این عملیاتا هستم .بریم که بترکونیم.

خنده ای سر داد و جلوتر حرکت کرد.

پوزخنده گوشه داری زدم و به دنبال بقیه حرکت کردم .از روی ریل قطار پایین پریدیم و مقابل دیوار آهنی ساختمان مورد نظر ایستادیم .گیدیئن رو به من گفت.

-میچل میدان مغناطیسی دستکش هات رو روشن کن ...

با روشن کردن میدان مغناطیسی ،دستانم را روی دیوار آهنی ساختمان مورد نظر قرار دادم که به دیوار متصل شد، از دیوار بالا رفتیم و روی پشت بام قرار گرفتیم .من و جوکر بمب های قوی بی صدایی را روی سطح پشت بام قرار دادیم با فشار دکمه روشن ،هر دو منفجر شدند. به همراه گیدیئن پایین افتادیم .

تنها سه ثانیه فرصت داشتیم تا سرباز ها رو حذف کنیم .بعد از کشته شدن سربازان سریع وارد راهرویی که در آخر به اتاق هیدس می رسید رفتیم. پشت دیوار ایستادیم، به همراه جوکر مگنتیک های تصویری که قادر بودند هرموجود زنده ای در پشت دیوار نشان بدهند به دیوار متصل کردیم و شروع به هدف گذاری سرباز های دشمن کردیم .

بعد از اتمام کار، دکمه قرمز رافشار دادیم و شروع به تیر  اندازی کردیم .دو سرباز دیگر در را با ضربه محکمی باز کردند و وارد اتاق شدیم ،خبری از هیدس نبود! فقط اوکلاما و بقیه افرادش داخل اتاق بودند .دست اوکلاما رو باز کردم و چند سرباز برای خارج سازیش گذاشتیم ،به همراه گیدیئن و جوکر از پله ها پایین رفتیم و از ساختمان خارج شدیم .با ورود به خیابان اصلی که تقریبا شلوغ هم بود بیشتر نگاها سمت ما برگشت ؛مردم با دیدن ما و اسلحه های دستمان وحشت زده شدند که شروع تیر اندازی از طرف دشمن، موج ترس را میان مردم راه انداخت.

سریع به میدان سنگی وسط خیابان رفتیم و پناه گرفتیم. تقریبا از تمام جهات تیر اندازی می شد .فقط فرصت نیم نگاهی را داشتم تا  محیط اطراف  بسنجم که با دیدن ارپی جی زن ، بلند فریاد زدم .

-ار پی جی ...!!

همه پناه گرفتیم و صدای انفجار ماشینی بلند شد ..

با نگاه به هر طرف ،تک تیرانداز،تیرانداز عادی یا ارپی جی زن دیده می شد ...
  تو این موقعیت و در مرکز شهر ،هیچ نیروی پشتیبانی کمک نخواهد کرد .به سمت گیدیئن رفتم تا فکری که در ذهنم جرقه زده بود ،باهاش در میان بگذارم ...
گیدیئن که در حال مشاجره با جوکر بود به من نگاهی انداخت و گفت.

-میچل فکری داری؟؟
خنده مرموزانه ای زدم و گفتم.

-یکم دیوانه واره ،قبول  می کنی؟..
گیدیئن پوزخندی زد و گفت.

-من که آدمای اینجا رو دیوونه می بینم ،مگه آدم عاقل پا تو این میدون ها میذاره!؟؟
_جوکر باید با دوربین به همه اطراف نگاه بندازه و جای ارپی جی زن ها رو به من بگه و تو (گیدیئن)تک تیر انداز ها رو بزن ..
بعد اشاره به دو همرزم دیگه ادامه دادم-و این دونفر هم حواسشون به جوکر باشه تا کسی بهش حمله نکنه ..
گیدیئن -بدک نیست تازه کار ..اما میتونی جلوتر بری؟؟

-یه کاریش می کنم ..

گیدیئن به سمتم میله ای تقریبا قطور به اندازه ساق دست پرت کرد و گفت.

-محافظ رو جلوت بگیر و هروقت خواستی شلیک کنی دکمه قسمت زیر دسته فلزیش رو بزن ...

میله را با چسب هایی که در قسمت کف دست و انتهای ساق داشت وصل کردم که از دو طرف بالا و پایین شیشه های ضد گلوله ای باز شد ...

به سمت گیدیئن سری تکان دادم و با دست علامت دادم که عالیه ..!

در آخرین قسمت دیوار سنگی ،پشت ستونی پناه گرفتم و به جوکر علامت دادم.

منطقه اینجا نیاز به دقت بیشتری داشت ،جوکر با دوربین نگاهی به اطراف انداخت و همزمان منطقه را برایم توضیح می داد چون بمب های دود زا اصلا امکان  دید کامل رو نمی داد .
جوکر-خب ،خبر بد دور تا دور ما پر از ماشینای پارک شده و بیشتریا منفجر شده هست . دو سمت میدونی که ما توش هستیم ساختمون هایی با ارتفاع بلند ،اغلبا تراس دار ....بیشتر ارپی جی زن ها  داخل تراس ساختمون ها مخفی شدند ...
جوکر لحظه ای سکوت کرد .
-چی شد؟ادامه بده ..
جوکر_میچل ساعت ۱۲ ...
برگشتم و به سمت رو به روی جوکر هدف گرفتم ، با یک تیر خطا به هدف زدم .
-ساعت ۱۶...
با صدای شلیک؛ هدف های بعدی رو  میگفت..
-ساعت ۲۲..
...
بعد از حدود ۱۳ هدف  ،سراغ بقیه رفتیم و پیشروی شروع شد .بقیه در یک خط کنارم ایستادند؛با نارنجک جی پی بقیه سربازان دشمن  رو شناسایی و حذف کردیم .
جوکر خنده بلندی زد و گفت.

-به درک برین مادر به خطا ها...

به سمت کوچه فرعی که کمی جلوتر از میدان ،سمت چپ ،خیابون عریضی قرار داشت رفتیم، وارد کوچه پس کوچه هایی که پر از خونه های خالی از سکنه بود، شدیم .به سه راهی رسیدیم که با صدای غرش ماشین نظامی و سیاه رنگی که با قدرت به سمت ما پیش می آمد به سمت چپ رفتیم و وارد ساختمان دو طبقه مسکونی شدیم،تقریبا هر عضو تیم سمتی رفته بود..
از پنجره بیرون پریدم و پشت ایوان کوچک خانه ای پر از گل  قرار گرفتم ؛قبل از من گیدیئن کار پنج نفرِ رو به رویی را ساخت ،سریع از حیاطی که دورتا دورش خانه هایی شکل هم ،مجموعه وار قرار داشتند رد شدیم و بعد راهرویی کوتاه را پشت سر گذاشتیم ..
جیپ جنگی که پشتش مسلسلی همراه داشت در اخر راهرو قرار گرفت و شروع به تیر اندازی کرد ..
گیدیئن فریاد زد.

-همه برین داخل ...
و بعد مغازه گل فروشی را با دست نشان داد.
همه پناه گرفته بودیم ،صدای بلند مسلسل و رگبارش که بر دیوار کوبیده میشد و گاهی با اثابت فشنگ هایش به وسایل داخل مغازه باعث برت شدن وسایل به هر سمتی می شد.یکی از افراد تیم کمی ،فقط کمی سرش رو بالا آورد تا جای مسلسل رو پیدا کند ؛با شلیکی نقش زمین شد !تقریبا نصف سرش از هم پاشید!
گیدیئن :لعنتیا ....

درست حدس زده بودم مسلسل با فشنگ های 9 mmکه از هر دیواری گذر می کند....
بلند رو به گیدیئن گفتم.

-حالا چی؟نقشه ای داری ؟
گیدیئن -نقشه اینکه اون مسلسل رو خاموش کنیم . بهش نزدیک بشین .راه رو باز کنین ...
خنده ای روی لب های عصبیم نشست .
-این نقشته ؟!
-نگران نباش میچل کم کم با نحوه کار ما آشنا میشی ...
بعد از اتمام حرفش سمت در دیگر مغازه که سمت چپش قرار داشت رفت ؛من هم پشت سرش قرار گرفتم‌. رو به روی ما  به فاصله ۲ متری یک گاری پر از گل و جلوترش ساختمانی برای پناه گرفتن قرار داشت و  مغازه شیرینی فروشی چسبیده به ساختمان داخل مغازه چند سرباز دشمن ما رو هدف گرفته بودند.
گیدیئن با دست و به صورت لبخوانی اشاره کرد.

-پشت ساختمون  ..
با پوشش دهی گیدیئن سریع سمت گاری و بعد از آن پشت دیوار سختمان آبی رنگی پناه گرفتم،دید خیلی خوبی برای از بین بردن سربازان داخل مغازه رو به رویی داشتم.
بعد از حذف و پاکسازی منطقه به بقیه علامت دادم که گیدیئن جلوتر از من وارد شد ...
کنارش نشستم ..
-کارت خوب بود ....
سری تکان دادم که از پنجره سربازی روی سرش فرود آمد و باهم درگیر شدند .شخصی که پشت مسلسل بود متوجه حضورمون شد و شروع به تیر اندازی کرد .خیلی سعی کردم سربازی که حمله کرده بود را حذف کنم ولی هدف گیری خیلی سخت بود .گیدیئن گلویش رو گرفت و به بیرون پرتش کرد با شلیک های مسلسل تقریبا تمام بدنش از هم پاشید ..
به جوکر که هنوز در همان مغازه گل فروشی بود علامت دادم ، توجه مسلسل را به خودش جلب کند.

بعد از چرخش و تیر اندازیش به سمت جوکر با تمام سرعتی که می توانستم داشته باشم سمت جیپ و مسلسل حلمه کردم و با چاقوی جیبی ام گردن سربازی که پشت رگبار بود زدم ..
چند سرباز دیگر هم به دست تیم کشته شدند .
 به همراه جوکر در فلزی بزرگی که  ریلی و به رنگ قرمز بود کنار کشیدیم.بعد از عبور از کوچه باریکی وارد اتوبان شدیم .وسط اتوبان وَن سیاه رنگی ایستاد و چند سرباز پیاده شدند ‌.تیر اندازی در اتوبان آن هم با عبور سریع و پی در پی ماشین کار را برایمان خیلی سخت کرد؛ اما غیر ممکن نشده بود .بعد از گذر از عرض خیابان و برخورد جوکر با یک ماشین که مسئله مهمی محسوب نمی شد، در وسط اتوبان قرار داشتیم و حالا باید سرباز هایی که در سمت راست اتوبان بودند را حذف می کردیم
جوکر-ار پی جی!!..
اغراق نیست اگر بگویم حرارتش را کنار صورتم حس کردم ، با انفجار اتوبوسی در ۲ متری پشت تیم ما  و برخورد چند ماشین به هم ،به وسط خطِ مخالفِ اتوبان پرت شدیم ؛چشمانم را باز کردم، تمام ماشین ها از کنارم گذر می کردند و بوق های پی در پی می زدنند ،نگاهم سمت جوکر و گیدیئن رفت که در حال درگیری با سربازان دشمن بودند از جام بلند شدم ؛ با بوق های ممتد اتوبوسی ، نگاهم به رو به رویم خیره شد ؛اتوبوسِ قرمز رنگی با سرعت به سمتم می آمد و فاصله کمی با من داشت ..

ویرایش شده در توسط mahdiye.s

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت ۹

در جنگ ،هیچ توقعی نباید از کسی داشت ،حتی اگر در یک قدمی مرگ باشی!..

با کمک اسکلت ال تی پرش بلندی زدم و۲ متر از زمین فاصله گرفتم ،همزمان با بلند شدنم اتوبوس به سرعت از زیر پاهایم گذر کرد. محکم به سقفش برخورد کردم و در آخر روی زمین افتادم. جای درنگ نبود ، گیج از زمین بلند شدم و با علامت دست ،سریع از خیابان گذر کردم که با حمله سگ شکاری به تنه درخت اثابت کردم ، سگ که افسار پاره کرده و قصد گاز گرفتنم را داشت با چاقوی جیبی ام خلاص شد .

نفس زنان روی نمیکت چوبی نشستم و به گیدیئن که عرق پیشانی اش را پاک می کرد خیره شدم ...

گیدیئن-حالت خوبه میچل؟

در حالی که نفسم بالا نمی آمد سری تکان دادم و با تکان دادن دستم پرسیدم که تو چی؟حالت خوبه؟

خنده ای از حرص زد و گفت.

-از این بهترم می شم وقتی دستم به اون دکتر عوضی برسه ....

بعد از مدت کوتاهی مکث و نفس تازه کردن،به لبه ی بلند اتوبان مقابل ، که از زیر اتوبانی بالایی یعنی جایی که ما قرار داشتیم، گذر می کرد ، ایستادیم ..

حفاظ توری مانندش را باز کردیم و منتظر عبور وَن سفید رنگی که با دستگاه جی پی اس مکان یابی اش  کرده بودیم شدیم.

گیدیئن -میچل مغناطیس دستکشات رو روشن کن .

همین کار را انجام دادم ،  ون از تونل اتوبان بیرون امد ،درکنار ون، اتوبوس سفید رنگی در حال حرکت بود. با نزدیک شدنش هر دو با شمارش گیدیئن ، سمت اتوبوس جهش زدیم و روی سقفش فرود آمدیم .مثل یک آهنربا جذب شده بودیم ...

گیدیئن بلند شد من هم به همراهش بلند شدم .ما خط کند رو بودیم و ون  در خط تند رو در حال حرکت بود.

با علامت گیدیئن به سمت ماشین  حمل زباله ای پریدیم ،با  ون فاصله کمی داشتیم که ماشین سیاه پوش و مجهزی که افراد هیدس سوار بر آن بودند ، به ما نزدیک شد و شروع به تیر اندازی کرد .پنج نفر سرنشین داشت و چهار نفر تفنگدار ، روی سقف ماشین نشستم و هدف گرفتم. بیش از اندازه سخت بود و خطا داشت ، تصمیم گرفتم لاستیک هایش را هدف بگیرم که در نهایت موفق شدم و با انحراف ماشین و برخوردش به گاردریل منفجر شد ،ون سفید رنگ از این موقعیت استفاده کرد و حدود ۴۰ متر از ما فاصله گرفت. به اتوبوسی که کمی جلوتر بود جهش زدیم .

باز ماشین سیاه رنگی سرمان خراب شد و اینبار توپش پر تر بود ،بدون وقفه  به سمت ما شلیک می کرد تا از دستمان خلاص نمی شد ول کن نبود،اتوبوس مسیرش را عوض کرد و باز به خط کندرو بازگشت. تنها راه خلاصی؛ پرش به ون آبی رنگی  بود که کمی جلوتر و لاین وسط قرار داشت. با تمام سرعت به سمتش پریدم اما دستکشم یک لحظه عمل نکرد و از آن سمت ون به بیرون پرت شدم؛ تنها تنوانستم میله  روی سقف ون را بگیرم و سفت بچسبم .گیدیئن سریع خودش را به من رساند ، تلاش می کردم تا خودم را نجات بدهم اما افراد هیدس دست بردار نبودند. ماشین سیاه رنگ  نزدیک تر آمد و به سمتم تیر اندازی کرد .تنها اسلحه موجود که به کمربند نظامی ام وصل بود را بیرون آوردم. هفت تیر جیبی ام را در دست گرفتم  و شخصی که  در قسمت باربند ماشین سوار و پشت مسلسل نشسته بود را هدف گرفتم ، با شلیک چند تیر ، در اخر قفسه سینه اش مورد هدف قرار گرفت و به بیرون از ماشین پرت شد .

راننده که قصد جانم را کرده بود با سرعت سمتم آمد ،تنها راه نجات پرش به سمتش بود .با تمام توان روی کاپوت ماشین پریدم و با ضربات محکم و با استفاده از قدرت ال تی،محافط شیشه را از جا کندم. با شلیکی ، راننده را به درک فرستادم و سریع سمت گیدئن جهش زدم ...روی سقف ون نشستم و خیره به ماشین که منحرف شد و با برخوردش به گاردریل در آتش سوخت نفسم را بیرون دادم ...

هنوز به ون سفید نرسیده بودیم...

ویرایش شده در توسط mahdiye.s

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت ۱۰

با صدای مهیب بالگرد و گرد و خاکی که به هوا بلند شد، دنباله نگاه هردوی ما به سمت بالگردی که با تک تیر انداز ما را هدف گرفته بود خیره شد.

گیدیئن-میچل، تو کارش رو تموم کن منم خودمو به ون می رسونم ..

سری تکان دادم و بالگرد را هدف گرفتم،حرکت های مداوم ون آبی رنگ، تعادلم را بهم ریخت.عصبی مشت هایی پی در پی بر سقفش کوبیدم و بلند گفتم.

-فقط مستقیم حرکت کن ..

مثل اسبی که رام شده باشد، آرام شد. با تکان شدیدی که خوردم و همراهش سوزش شدید بازویم، متوجه زخم تقریبا عمیقی روی کتفم شدم .بی اهمییت به درد استخوان سوزش، سر تک تیر انداز که گیدیئن را هدف گرفته بود، هدف گرفتم   ..

با چهار شلیک ،که آخرین گلوله اش به گلوی تک تیرانداز اصابت کرد، نفسم را بیرون دادم که با برخورد شدید ون به گارد ریل، به وسط خیابان پرت شدم، به زحمت از جایم بلند شدم و کتف آسیب دیده ام را گرفتم، به راننده ون که در جا با شلیکی وسط سرش، تمام کرده بود نگاهی انداختم، ولی چه کسی تیر اندازی کرده بود؟

با صدای گیدیئن به خودم آمدم، از طریق بی سیم داخل گوش باهم در ارتباط بودیم ..

گیدیئن -میچل، سریع خودتو به من برسون.

راننده ون را بیرون انداختم و جایش نشستم، با تمام سرعت رانندگی می کردم. کمی که گذشت ون را دیدم..

دقیقا پشتش قرار گرفتم. گیدیئن که روی سقفش قرار داشت و مدام به سمتش تیر اندازی می شد روی کاپوت پرید و به من علامت داد..

-برو بغلش..

همینکار را کردم ،گیدیئن به سمت ون سفید جهش زد و از روی سقف به قسمت راننده رفت، با یک حرکت راننده را بیرون کشید و جایش نشست؛ من هم در ماشین را باز کردم و سمت ون سفید جهش زدم و کنار گیدیئن نشستیم ...

تازه داشتیم از مهلکه جان سالم به در می بردیم که با برخورد ارپی جی به پشت ون، منحرف شدیم و بعد از برخورد به گاردریل، از پل به پایین پرت شدیم، با شکستن شیشه ها،تمام آب به داخل آمد ..

گیدیئن-میچل سریع برو بیرون و دکتر رو از ون بیار بیرون ...

هردو از ون خارج شدیم و سمت در پشتی ون رفتیم با چرخش دستگیره و چند ضربه به سختی در باز شد که از دیدن چهره ناآشنایی،شوکه شده متوجه شدیم؛ شخص پشت ماشین دکتر نبود؛ بلکه دستیارش بود که بیهوش داخل آب شناور ماند.

گیدیئن بدنش را گرفت به سمت بالا شنا کرد، من با تکانی متوجه شدم قسمتی از  تور که داخل ون بود به پایم گیر کرده، سریع چاقوی جیبی ام را در آوردم و شروع به بریدن تور کردم، یک دقیقه و ۳۰ ثانیه وقتم را گرفت، تمام که شد سریع به سمت بالا شنا کردم تقریبا رسیده بودم، ولی همزمان احساس خفگی شدیدی بهم دست داد. تمام تلاشم را کردم که با تار شدن چشمانم و بی حسی دستانم متوقف شدم ...بی حرکت به روشنایی بیرون آب خیره شدم، فکر هایی از سرم می گذشت که بیشترش بر می گشت به کودکی ام ، تنهایی و یتیمی که آزارم می داد. کشتار و بی رحمی که درونم به وجود آوردند، تقریبا همه جا تاریک شد. قبل از اینکه کاملا بی حس شوم دستی بازویم را گرفت ولی کاملا درون تاریکی غوطه ور شدم .

 ضربه محکمی به صورتم خورد، از جا پریدم که با دیدن چهره عصبی همراه با پوزخند گیدیئن خودم را جمع کردم و در جایم نشستم. گیدیئن که در حال بستن دستان همان دستیار دکتر بود به صورتم خیره شد و گفت.

-دکتر ناپدید شده، الان برگه برنده ما فقط همین دستیارشه ..

همزمان با صحبتش مردی که کت و شلواری بود و اظهار بی اطلاعی می کرد را بلند کرد و تحویل تیم پشتبیانی داد ، با کمک گیدیئن از زمین بلند شدم که با درد شدید کتفم یاد زخم عمیقش افتادم، گیدیئن جلویم را گرفت با اشاره به کف دستش که کاملا خونی بود متوجه شدم خونریزی اش شدت یافته است.

گیدیئن -بذار زخمت رو ببینم !

ایستادم، با کنار زدن لباسم و پاک کردن جای زخم، میزان آسیبش را برایم تخمین زد.

-عمیقه ، فشنگ هنوز داخلشه ولی به شریانای اصلی نرسیده ، رفتیم پایگاه اولین کاری که میکنی میری بخش پزشکی .

سری تکان دادم که خنده ای سر داد و گفت.

-میچل کارت خوب بود، به تیم ما خوش اومدی . یه جشن برای اولین عملیات موفقیت آمیزت باید بدیم...

-ممنون فرمانده ...

همانطور که جلوتر می رفت، سیگاری از جیب عقبی شلوارش در آورد و روشن کرد ..

-گیدیئن صدام کن، من با فرمانده و اینجور مقاما راحت نیستم.

خندیدم، با تعارفش سیگاری گرفتم و گفتم-باشه گیدیئن.

سیگار را روشن کردم و پک عمیقی بهش زدم، سوار بالگرد شدیم و به پایگاه برگشتیم.

ویرایش شده در توسط mahdiye.s

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت ۱۱

راوی: دانای کل ..

بالگرد با صدای مهیبی به نقطه فرود نزدیک شد، چند نفر منتظر نشستن بالگرد و همراهی تیم بودند.

بعد از خاموش شدن و ایستادن پره های بالگرد، یکی از افراد تیم با لباس نظامی در ورودی را باز کرد ، جوکر که  دستیارِ دکتر "ویینز"  را همراه داشت،او را روی زمین پرت کرد و از بالگرد پباده شد و با یک حرکت عصبی، یقه کت مردی که "دَنکِل" نام داشت در مشت گرفت و از روی زمین بلند کرد و تحویل افراد مامور حمل داد.

میچل با کمک گیدیئن از بالگرد پیاده شد و هرسه در کنارهم با موفقیت از اولین عملیات میچل و بازخورد خوبش از همکاری با تیم، وارد ساختمان اصلی پایگاه شدند.ساختمانِ آلفا که رهبری تمام ساختمان های دیگر را برعهده داشت و تمام اتفاقات مهم در این ساختمان انجام می شد.

گیدیئن از حرکت ایستاد که به طبع از او، میچل و جوکر هم ایستادند.

گیدیئن _میچل من اول تو رو می برم بخش پزشکی، بعد باید به دستیار اون دکتر برسم..

میچل لب به سخن باز کرد تا ساز مخالفت بنا نهد ولی گیدیئن جدی تر از هر لحظه ای اجازه سخن نداد و با بی سیم، یکی از افراد پزشکی را احضار کرد تا میچل همراهش به بیمارستان خصوص اطلس  برود.

میچل که خسته بود و  خون ریزی داشت، به ناچار پذیرفت و روی صندلی کنار دیوار نشست و به تصویر خودش که در سنگ های نقره ای رنگ زمین نقش بسته بود خیره شد.

با صدای مرتب قدم هایی که شمرده و نظامی برداشته می شد، سرش را به سمت راهروی طولانی و عظیم رو به رویش چرخاند و منتظر تمام اطرافش را از نگاه گذارند، صدای قدم ها قطع شد. میچل تازه متوجه وجود بخش های مختلف در دوطرف راهرو شد، بخش های مرکزی که تماماً شیشه ای بودند و مانند یک اداره شکل گرفته بودند و افرادی مشغول به کار بودندکه تا به حال ندیده بود.

کنجکاو از اینکه چه پرونده هایی در بخش های مقابلش نگهداری می شود از جای خود بلند شد، چند قدم دور شد تا به اتاق های کوچک و پر از محفظه های دیجیتال که مسئول نگهداری از مدارک بودند نزدیک شود، گیدیئن که مشغول صحبت تصویری  از طریق صفحه های دیجیتال نصب شده روی ساعد دست، با فرمانده بخش دیگری بود؛ تماس را قطع کرد و به سمت میچل رفت.دستش را روی شانه سمت چپش گذاشت  و او را از نزدیک شدن بیش از حد باز نگه داشت.

گیدیئن-میچل اجازه ندا ی نزدیک تر بشی..

میچل که کنجکاوی اش ناتمام ماند، به سمت صندلی برگشت و سرجایش نشست ...

شخصی از آسانسور  پیاده شد و به سمتشان آمد.رو به روی گیدیئن ایستاد .میچل از جای خود بلند شد که با اولین نگاهش متوجه الینا شد، با چشمان عسلی به چهره خسته میچل نگاهی انداخت و بعد رو به گیدیئن گفت.

-من به بخش پزشکی می برمش و بعد از اینکه زخمش پانسمان شد برای بازجویی به شما ملحق می شیم...

گیدیئن سری تکان داد و با همان نگاه های شوخش به الینا و کمی دست انداختن میچل، به سمت پله های کوتاه فلزی رفت.

الینا همانطور که راه را به میچل نشان می داد نگاهی به حال روزش انداخت، بیشتر از اینکه زخمی شده باشد خسته بود.

الینا- آخرین باری که خوابیدی کی بود؟

میچل دکمه آسانسور را زد و رو به الینا پاسخ داد.

-قبل عملیات خواب درستی نداشتم .

ابتدا الینا و بعد از آن میچل وارد آسناسور شدند.

الینا-فکر می کردم خیلی وقته تو عملیات حضور داری و قوانینش رو می دونی ولی با این اوضاع انگار باید تمام قوانین رو از اول برات توضیح بدم.

آسانسور در طبقه ششم ایستاد و در باز شد، رو به رو، راهروی باریک با کف پوش سیاه رنگ و در مرکزش خط باریک زرد رنگی وجود داشت .هر دو به سمت انتهای راهرو راه افتادند.

میچل-بعد از اتفاقی که برام افتاد، هنوز نمی تونم درست بخوابم .ولی درست میشه .

الینا نگاهی جدی به سر تا پایش انداخت و پوزخند گوشه داری زد . ولی شاید از درون میچل را درک می کرد.

الینا-اگر به بیخوابی هات ادامه بدی ممکنه تو عملیات مهمی گاف بدی و باعث کشته شدن خودت یا هم تیمیت بشی...به تیم پزشکی مشکلت رو میگم تا با دارو حل بشه .

در سفید رنگی با کارت مخصوصی که الینا همراه داشت باز شد و هردو وارد محوطه بزرگی که بی شباهت به یک بیمارستان مجهز نبود شدند، پرستار جوانی به کنار میچل آمد و همراهی اش کرد ، الینا جلوتر به سمت دکتر مسئول بیمارستان که مردی مسّن بود رفت و تمام احوال میچل را برایش شرح داد.

میچل روی تختی دراز کشید و با رها کردن خودش روی تخت ، استراحتی به بدن خسته و آسیب دیده اش داد ، کمی چشمانش را باز کرد که متوجه حضور الینا شد .

خنده کوچکی زد و گفت.

-خیلی افتضاحه تو اولین عملیاتم تیر خوردم ؟

الینا پوزخندی زد و روی صندلی نشست .

الینا-تو اولین عملیاتم پام شکست و تا یک ماه تو بیمارستان بودم..پس نیاز نیست نگران باشی..

میچل خندید، توجه اش سمت چشمان الینا رفت که دیگر آنقدر ها هم جدی نبود ....

_فکر کنم دیگه تهدیدی برات حساب نمی شم که با چاقو سمتم نشونه نمیری..

الینا ترجیح داد پاسخ ندهد و همزمان با ورود پرستاری، از روی صندلی  بلند شد و گوشه ای ایستاد .میچل در جایش نشست و بطری جیبی ای که پر از نوشیدنی مورد علاقه اش بود، یک نفس تا اخر سر کشید تا آماده اینکار باشد؛ زیرا که در چنین مواردی از تزریق بی حسی موضعی استفاده نمی شود. پرستار در حال باز کردن زخم و پیدا کردن محل فشنگ بود. میچل از درد، عضلات صورتش در هم رفت، الینا که تمام مدت درحال صحبت با گیدیئن بود نگاهش را از میچل نگرفت. بعد از اتمام کار و بخیه، میچل از روی تخت پایین آمد و بعد از تحویل قرص هایی که آرام بخش و خواب آور بود، هر دو به سمت اتاق بازجویی رفتند.

در راه الینا به میچل نگاهی انداخت و گفت.

-می تونی بری به خوابگاه تا استراحت کنی..

_حالم خوبه ....

قرص سیاه رنگی را سمت میچل گرفت و گفت.

-پس این رو بخور تا حالت سر جاش باشه و انرژی داشته باشی..

میچل با تعجب نگاهی به قرص که نام اطلس رویش حک بود انداخت و گفت.

-این چیه؟

الینا- قرص انرژی زا که مخصوص افراد اطلسه ...بهت کمک میکنه بی خوابیت جبران بشه البته فعلا..

میچل بدون پرسش دیگری، قرص را گرفت و با یک حرکت  بدون آب آن را خورد، بعد از باز کردن در سیاه رنگی، میچل و الینا کنار گیدیئن و جوکر ایستادند و به دنکل که پشت میزی با دستان بسته نشسته و به زمین خیره شده بود، نگاه کردند.با بررسی شخصیت دنکل، متوجه شدند که ترس از فضای بسته دارد پس اتاقی تماماًسفید که فضای کوچکی داشت انتخاب کردند تا از لحاظ روحی تحت فشار قرار بگیرد.

فاصله میان دو اتاق سفید و سیاه رنگ، تنها دیوارِ محکم و فلزی بود که در وسطش آیینه ای قرارداشت، از سمت افراد تیم، مانند شیشه و از سمت دیگر آیینه بدون انعکاس بود.

با ورود جاناتان آیرون همه کنار ایستادند . آیرون جلوی شیشه ایستاد و دستانش را روی میز روبه رویش گذاشت، با نگاهش دنکل را زیر و رو کرد بعد برگشت سمت الینا و از او که در زمینه اعتراف گرفتن تبحر داشت، خواست تا تمام اطلاعاتی که نیاز بود را از زیر زبان دنکل بیرون بکشد.

ویرایش شده در توسط mahdiye.s

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۱۲

دنکل سرتا پا احساس ترس داشت و از وضعیت ظاهریش و لرزش دستانش کاملا مشهود بود، الینا روبه رویش روی صندلی لم داد و به چشمانش نگاه خیره ای کرد، با آرامشی که فقط در چنین شرایطی پدیدار می گشت شروع به صحبت کرد...
الینا-خب دنکل از کجا شروع کنم؟
دنکل دستپاچه تر از هر زمانی فقط یک جمله را تکرار میکرد-من چیزی نمی دونم ..

-ما خوب در موردت اطلاعات داریم و می دونیم تو دستیار اصلی دکتر ویینز هستی ..

مکثی کرد و کمی در جایش جا به جا شد، ادامه داد:نمی تونی هیچ چیز رو انکار کنی! پس بهتر خودت اعتراف کنی.

دنکل از شدت ترس دچار تیک شدید شده و مدام سرش را تکان می داد و تکرار می کرد: من چیزی نمی دونم .من چیزی نمیدونم ...

و در آخر صدایش را بلند کرد و با چشمانی که از عصبانیت و وحشت رو به سرخی می رفت و لبانی خشکیده فریاد کشید: من هیچی نمی دونم، هر غلطی دلت می خواد بکن ...
النیا با خونسردی تمام از جایش بلند شد و جلوی میزی که میانشان قرار داشت ایستاد، با لمس کوتاهی ال سی دی که متصل به میز بود روشن شد و عکس هایی را به نمایش گذاشت، الینا با حرکت انگشت، سه عکس را مقابل دنکل قرار داد. هیدیس که به عنوان ریئس و فرمانده گروه تروریستی kvaشناخته شد و دکتر ویینز دست راست هیدیس و نفر سومی که هنوز نامی ازش برده نشده و با اطمینان می شد از وی به عنوان پشتیبان این گروه عظیم و بی رحم نام برد ...

الینا: در مورد این عکسا توضیح بده
دنکل: شما نمی خواین متوجه بشین؟ من چیزی نمی دونم .اصلا من کاره ای نبودم..
پوزخند معنا داری روی لب های الینا نمایان شد و همزمان با چند قدم خود رو به دنکل نزدیک کرد، کمی خم شد و خوب به چشمان دنکل که ترس و اضطراب در رنگدانه های آبی اش موج می زد خیره گشت، انگار دروغ و وحشت را به خوبی می خواند، بعد از مکث کوتاهی به حالت اول برگشت ..
الینا:اصلا جَو اینجا به نفعت نیست.حرف بزن ...
دنکل با پریشان حالی دستی روی میز کوبید و گفت: چی باید بگم؟ من هیچی نمی دونم دست از سرم بردارید ...
الینا در یک لحظه تمام آن آرامش را نابود ساخت، بر افروخته یک دستش را روی سر دنکل قرار داد و با قدرتی که از عضله های سفت و سخت بازوانش نشات می گرفت سرش را روی میز کوبید و اجازه هیچ حرکتی به او نداد..
با لحنی کاملا سرد و چشمانی از آن سردتر، دهانش را سمت گوش دنکل برد و زمزمه وار گفت:کاری باهات می کنم گه حتی یه سلولت روی این زمین باقی نمونه ...
و رهایش کرد، پشت میز بازگشت و روی صندلی نشست، منتظر به دنکل خیره شد..
دنکل که اینبار تمام بدنش به رعشه در آمده بود، دستان لرزانش را در هم گره زد و به چشمان الینا خیره شد ..‌
 با حال نزار و ترسیده گفت:من رو می کشن.‌.
در چشمانش اشک حلقه بسته بود و مثل موشی در تله احساس بیچارگی داشت....
الینا که لبخند پیروزانه ای بر لبانش نشسته بود ادامه داد:ما ازت محافظت می کنیم...
_ خانوادم چی ؟ من دوتا بچه دارم ..
-به ما بسپر حتی نمی ذارم نزدیکشون بشن ..
دنکل با تمام احساسات و افکارش جنگید و در نهایت دستش را روی نقشه گذاشت و یکی از مخفیگاه های گروه تروریستیkvaرا نشان داد.
الینا برای خاطر جمع شدن دنکل، دستش را روی دست مستاصلش قرار داد و با نگاه مطمئنی به چشمانش، خیالش را بابت خانواده اش راحت کرد.
با قدم های محکمی از اتاق سفید خارج شد، در اولین لحظه متوجه نگاه میچل که سرتاپایش را کنکاش می کرد شد، ولی بدون هیچ توجهی کنار آیرون ایستاد، همه منتظر تصمیم مهمی که حتم به یقین ماموریتی سرنوشت ساز را رقم می زد شدند.

ویرایش شده در توسط mahdi.s0s

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت۱۳

همه با لباس های راحتی هم شکل که آرم  اطلس بر آن حک بود وارد اتاق های خود شدند، میچل روی صندلی نشست و گیدیئن در کنارش ..جوکر که موهای طلایی مایل به سفید رنگش را به سمت بالا متمایل کرده بود و پیشانی بند زرد رنگی بسته بود که به آن صورت با شیطنتِ خاص، جلوه ای متفاوت بخشیده بود و چشمان آبی رنگش را جالب کرد بود، به سمت صفحه نمایش رفت و دکمه روشن را زد.

فیلمی که توسط افراد کمپانی از اولین حضور میچل ساخته شده بود به نمایش در آمد، کمپانی برای تمام افراد تازه وارد که اولین عملیات خود را موفقیت آمیز  به اتمام می رساند فیلم افتخار آمیزی نمایش می داد.

جوکر با هر صحنه از قسمت های مختلف عملیات که توسط ریز ربات های اطلس فیلم برداری شد، به خود افتخار می کرد و کارهایش را توضیح می داد اما میچل و گیدیئن فکرشان درگیر گروه تازه ظهور kvaبود، میچل نگاهش را از صفحه نمایش گرفت و به زمین دوخت، غرق در افکارش که گاهی چهره ویل هم به نمایش در می آمد شد، در همان حالت بدون نگاه به گیدیئن گفت.

-حالا باید چیکار کرد؟

گیدیئن هم نگاهش را صفحه نمایش گرفت و به میچل که حالا مستقیم به چشمانش خیره بود دوخت.

گیدیئن-خب راهی جز مبارزه نداریم.تا الانم این گروه نشون داده هیچ رحمی نداره و مطمئنم با هر عملیات و خرابکاریش به تعداد طرفداراش اضافه میشه ..

-اطلس به تنهایی از پسش بر میاد؟

گیدیئن پوزخندی زد و گفت.

-نمی دونم، ولی اگه جلوش گرفته نشه به بدترین اتفاق تاریخ تبدیل میشه .می دونم مثل یه عنکبوت تمام دنیا رو با تارش نابود میکنه ...

همانطور که میچل و گیدیئن در حال صحبت بودند و جوکر در حال تماشای فیلم، چهره ی جاناتان آیرون در چهارچوب در ظاهر شد.

گیدیئن با دیدن آیرون از جایش بلند شد که به همراهش میچل هم برخاست .جوکر که اصلا متوجه حضور آیرون نبود با تک سرفه میچل برگشت.

جاناتان آیرون-نمی خواستم مزاحمتون بشم ولی خیلی دوست داشتم کمی تو جمعتون باشم.

گیدیئن-بفرمایین رئیس..

و با جمله"من براتون نوشیدنی میارم " به سمت باکس نوشیدنی رفت ، آیرون در سمت چپ میچل روی صندلی نشست. جوکر خودش را روی تخت جا داد ‌.

گیدیئن چند بطری نوشیدنی الکلی را روی میز گذاشت و در جایش نشست .

آیرون ابتدا نگاهی دقیق به سه چهره مقابلش انداخت و بعد از تنفس کوتاهی دهان به سخن باز کرد.

آیرون-خیلی دوست داشتم پسرم هم تو جمع شما بود، مطمئناً مثل شما باعث افتخار می شد ..

نگاهی به چشمان میچل که حالا آن دو گوی آبی رنگ زیبایش غمگین شده بود و مزین به اخم کمرنگی خیره در چشمان آیرون بود، کرد و خطاب به او گفت.

-پسر از دست داده ام!

بعد رو به جمع ادامه داد.

-شما باعث افتخار هستید و اطلس خیلی خوش شانسه از داشتن سربازانی مثال شما که در خدمتش هستید و من به عنوان ریئس کمپانی باید بگم، بدون افرادی مثل شما هیچ وقت اینجایی که بودم نمی تونستم با قدرت بایستم.

کمی چهره اش در هم رفت و گفت.

-البته خیلی از افراد خوب کمپانی رو از دست دادم ، کسانی که با جون خودشون کارهای مهمی کردند.ولی هیچ وقت تسلیم نشدیم! درسته حالا مقابل ما، گروهی تقریبا با قدرت ایستاده ولی می دونم که با شما اطلس موفق میشه کشور رو از دست این گروه تروریستی نجات بده .

نفسش را بیرون داد و جرئه ای از نوشیدنی برای تازه کردن گلویش خورد .

آیرون-فردا احتمالا عملیات سختی پیش رو هست ولی اطلس با قدرت پشت شما ایستاده و تکنولوژی های قدرتمندی رو در اختیارتون میذاره...

از جایش بلند شد که به طبع از او بقیه هم برخاستند، کنار در ورودی ایستاد و دستی روی شانه ی میچل گفت.

-مطمئنم ویل هم از بودنت در اینجا خوشحاله...

بعد از گفتن این جمله از اتاق خارج شد و رفت، همه در جاهایشان نشستند و سکوت کردند .میچل که با آخرین حرف آیرون حسابی به فکر رفته بود عزمش را برای ماموریت فردا جزم کرد .

صبح با صدای بلند و کر کننده آژیر، همه از بلند شدند و سریع بعد از تعویض لباس به سالن اصلی رفتند.

........

 همه افراد عملیات، تقسیم شده در هلیکوپتر های مخصوص بی صدا که توسط تکنولوژی خاصی نامرئی شده بودند  منتظر برای شروع عملیات بودند.مقصد عملیات مورد نظر منطقه سیتال رر واشنگتن بود، نیروگاهی عظیم و پیشرفته که احتمالا توسط گروهkva اشغال شده و محیط اطراف و کل منطقه را تحت الشعاع خطر و چراغ قرمز آمریکا قراره داده است.

گیدیئن که در حال بررسی موقعیت بود، بعد از صحبت با خلبان، برگشت و روبه میچل، جوکر و الینا نقشه دیجیتال نیروگاه را به نمایش گذاشت و در مورد تمام قسمت ها شروع به توضیح کرد و در آخر گفت.

-تاکید می کنم که معلوم نیست با چی سر و کار داریم پس تصمیمات تک نفره نگیرید و پیشروی بدون گروه انجام ندید ...

نگاهی به میچل کرد و با چشم تاکیدی بیشتر داشت البته همراه با پوزخند.

میچل نگاهی به الینا که از پنجره به محیط بیرون خیره بود انداخت و در یک حرکت در کشویی هلیکوپتر را باز کرد که تیم مقابل به چشم امد.

الینا-تا حالا تو چنین موقعیتایی بودی؟

میچل به تکیه گاه صندلی تکیه زد و همانطور که هلیکوپتر مقابل و محیط اطراف  را از نظر می گذراند گفت.

-اگر بگم کجاها ماموریت داشتیم تعجب می کنی!

الینا نفسش را بیرون داد، کمی موهایش را مرتب کرد و گفت.

-تو این دنیا با این وضعیت از هیچی نمیشه تعجب کرد..

هردو خنده کوچکی زدند و ساکت شدند، باز نگاه میچل به الینا بود که متوجه انگشتر طلایی رنگ در دست چپش شد.

ویرایش شده در توسط mahdiye.s

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۱۴

راوی: شخصیت اول

نگاهم هلیکوپتر های دیگر را دنبال می کردکه بعضی از آن ها نفربر های جنگنده حمل می کردند، با صدای تیر اندازی و انفجار همه آماده شدیم.

هلیکوپتر سرعتش را بیشتر کرد و از کوهی که سد راه بود عبور کرد، با دیدن منطقه متوجه میزان قدرت گروه kva شدم. کاملا مجهز با رگبار و ارپی جی تیم اطلس را هدف گرفته بودند ، هلیکوپتر مجاور با برخورد موشک هدف یابی دچار نقص شد و به خنک کننده بتنی عظیمی برخورد کرد و انفجار بزرگی شکل گرفت .تیم پشتیبانی از طریق بی سیم رادیویی، مدام مکان های مورد نظر برای فرود را جا به جا می کرد.

تیم پشتبانی_از ۰۰۱ به اطلس...به قسمت ورودی اصلی نیروگاه برید.مراقب باشید...

و همزمان با بقیه تیم هم صحبت می کرد.مدام با موشک بالگرد های دیگر را هدف می گرفتند. اسلحه ام را آماده کردم و همراه بقیه گروه، روی پشت بام چند ساختمان که پر از سرباز دشمن بود برای شروع  پیشروی، پاکسازی کردیم.

چند ارپی جی زن بالگرد ما را هدف گرفتند، با حرکت سریع خلبان برای رهایی از ارپی جی پایم لرزید و به بیرون از بالگرد پرت شدم، با برخورد شدید به زمین، اسلحه از دستم خارج و به چند متر جلو تر پرتاب شد.

سرم کمی گیج می رفت، از جایم بلند شدم.چند سرباز سمتم یورش آوردند.کلت جیبی ام را درآوردم سمتشان نشانه رفتم ، دو نفر از چهار نفر را خلاص کردم ؛ در حال تعویض خشاب بودم که دو نفر دیگر هم حذف شدند و الینا بر روی زمین پرید. نگاه معنا داری به من  انداخت و گفت.

-علاقه ی شدیدی به پرش از ارتفاع داری.؟!

خنده ی گوشه داری زدم و همراه با تکان دادن سرم برای حفظ تعادل و بهبود دید گفتم:به نظر که اینطور میاد!

گیدیئن و جوکر کمی جلوتر، بر روی زمین فرود آمدند و کنار دیوار ورودی ایستادند، ماهم کنارشان رفتیم. گیدیئن نگاهی به من کرد و گفت:حالت خوبه؟

-بله...

بعد شروع به توضیح مختصری از مسیر مقابلمان کرد.

گیدیئن-تا در اصلی نیروگاه حدود ۵۰۰ یارد فاصله هست و مطمئنم که سربازایی زیادی تو مسیر هستن پس از هم جدا نشین و بدون اجازه کاری نکنین ..برین ...

سریع به سمت ماشین باربری که موقعیت خوبی برای هدف گیری داشت رفتم، تمام مسیر رسیدن به نقطه مورد نظر، گذر فشنگ را از گوشه کنار خود حس می کردم. سربازان دشمن بیشتر از تصورم بودند.

مسیر مقابل مانند جاده ای خاکی در وسط ساختمان های یک یا دو طبقه که همه مکان های خوبی برای پنهان شدن بودند، قرار داشت.همه جا به یک ویرانه تبدیل شده بود، چند سربازی که در پشت دیوار سمت چپ پناه گرفته و سمت ما شلیک می کردند هدف گرفتم و نابود کردم‌. توجهم سمت الینا که همزمان با پاکسازی پیش روی می کرد جلب شد.سربازی از پشت به او حمله کرد، سرش را هدف گرفتم که مغزش متلاشی شد.

موقعیت صبر و هدف گیری آنچنانی نداشتیم چون هر لحظه امکان هجوم سربازان از پشت سر بود، بنابراین سریع پیش می رفتیم و فقط سربازان مقابل را از بین می بردیم ...

گیدیئن-میچل .برو سمت نفربر!

سریع سمت نفربر که شبیه به تانک ولی کوچکتر و توانایی کمتر ، با قدرت شلیک موشک و رگبار است،رفتم و پشت فرمان نشستم. قدرت هدف گیری اش به نحوی بود که هر موجود زنده ای حتی پشت دیوار را نشان می داد.شروع به تیر اندازی بی وقفه ای کردم و هر مانعی را از سر راه بر می داشتم.

چند هلیکوپتر و ماشین های جنگی مقابلم قرار گرفتند، با چند شلیک نارنجک، هلیکوپتر ها را حذف کردم، با برخودشان به زمین منفجر شدند و چند ساختمان فرو ریخت. رگبار ماشین های جنگی باعث داغ شدن نفربر شده بود . احساس می کردم تمام اطرافم همچون کوره شده و بدنم را می سوزاند اما باید ادامه می دادم حتی اگر آتش به جانم می افتاد، سرباز وظیفه اش همین است!

با شلیک های پی در پی دو ماشین مقابل را از بین بردم که با تکان شدیدی و از کار افتادن تمام سیستم ها و روشن شدن چراغ اخطار متوجه تانکی روی سکویی از خرابه های ساختمانی شدم، با صدای گیدیئن و جوکر به خودم آمدم.

گیدیئن-میچل بیا بیرون...

سریع کمربند ها را باز کردم و بیرون جهش زدم، به محض خارج شدنم، نفربر منفجر شد و من را به چند متر جلو تر پرتاب کرد. الینا هم که نزدیک نفربر بود به دیوار ساختمان اصابت کرد ...

از جایم بلند شدم و نگاهی به بقیه انداختم ، الینا با کمک جوکر از جایش بلند شد.کنار کارتر [همراه جدید گروه]نشستم و به تانکی که مقابل ما سد شده بود و بی وقفه شلیک می کرد، نگاهی کردم.گیدیئن از طریق بی سیم گفت:میچل چند متر جلوتر یه ارپی جی هست .خودت بهش برسون..

به کارتر علامت دادم تا هوای من را داشته باشد، با شمارش کارتر سریع به سمت ارپی جی هجوم بردم با اصابت گلوله ای به ساق دستم به دیوار کناری برخورد کردم ولی جای درنگ نبود، خودم را سمت چند طبقه چوبی که روی هم تلنبار شده بود پرت کردم و ارپی جی را برداشتم ، به دیوار تکیه زدم و نفسی تازه کردم.

گیدیئن:میچل حالت خوبه؟

-اره خوبم ..

سریع سمت تانک نشانه رفتم و هدف قفل شد. با شلیک، سه موشک به تانک اصابت کرد اما کافی نبود.

-گیدیئن! من مهمات نیاز دارم.

_می تونی خودت رو به اینجا برسونی ؟!

-سعی خودمو می کنم ....

چند قدم از پناهگاهم خارج شدم که با شلیک پی در پی به جای اول برگشتم ...

گیدیئن:الینا برات مهمات میاره ...سرجات بمون .

-باشه..

بعد از چند دقیقه ای الینا مهمات مورد نیاز را برداشت و با سرعت به سمت من دوید، سعی کردم مسیر را برایش امن کنم، کنارم نفس زنان نشست و مهمات را تحویلم داد.

الینا:دستت خوبه؟

_اره بدک نیست.تو چی خوبی؟

با اشاره ابرو به گونه اش که خراش برداشته بود اشاره کردم، دستی به آن کشید که با سوزشش ابرو های قهوه ای رنگش در هم رفت. به دیوار تکیه زد و خشاب اسلحه اش را عوض کرد، بعد برای پشتبانی از من که برای هدف گیری مجبور به ترک پناهگاه بودم جلو آمد و سربازان در دسترس را حذف کرد.

باز با ارپی جی سمت تانک هدف گرفتم و شلیک کردم، بعد از چهار شلیک بالاخره منفجر شد و صدای مهیبی داد ....با دستور گیدیئن همگی به سرعت سمت در ورودی نیروگاه رفتیم .کارتر در را باز کرد و سریع پشت هم وارد شدیم .همه جا را وارسی کردیم، تمام افراد نیروگاه کشته شده بودند و همه جا ویران شده بود‌، روی زمین، پنجره ها، سیستم ها و دیوار، خون ریخته بود و وضع نابسامانی داشت.جوکر سمت فردی سیاهپوست که نگهبان آسانسور به نظر می رسید رفت که یک دفعه بر روی زمین افتاد، کمی تکانش داد ولی مرده بود.گیدیئن با مقر پشتبانی شروع به صحبت کرد و موقعیت را شرح داد.

چند ریز ربات در حال فیلم برداری بودند، جوکر و کارتر از دوسمت، در های فلزی آسانسور را به عقب کشیدند که در کاملا باز شد با کمک سیم های فلزی آسانسور که برای بالا و پایین رفتن محفظه آسانسور به کار رفته بودند، به پایین رفتیم، راهرویی مقابلمان قرار داشت و چند جسد غرق در خون در اطراف رها شده بودند .چراغ قرمز رنگی مدام چشمک میزد و از چند لوله بخار داغ بیرون می آمد.

گیدیئن:آروم حرکت کنید و کنار هم باشید.

در کنارهم و از سمت راست راهرو پیشروی کردیم.هیچ خبری از افراد گروه kvaنبود.تمام قسمت های نیروگاه هنوز در حال فعالیت بودند ولی تمام دانشمندان و کارکنان هم کشته شده بودند.

گیدیئن با عصبانیت فریاد زد:لعنت بهت هیدیس عوضی ....

و لگدی به گالن های کنار دیوار زد ..از محوطه آزمایش های اتمی که چراغ اخطارش روشن بود و لباس های مجهز آزمایشات اتمی در هر سمتی افتاده بود گذر کردیم . بعد از عبور از راهرویی دایره وار به در فلزی عظیمی که دایره شکل بود رسیدیم[شبیه به در اتاق نگهداری اسناد و پول بانک ها] در کنار در، اسلحه بمب افکنی را پیدا کردم، لبخند تلخی بر لبان خشکیده ام نشست. با توجه الینا به صورتم گفتم: تو عملیاتی که ویل کشته شد همین اسلحه دستم بود، یه جورایی حس بد یُمنی برام داره!

تایی ابروی راستش را بالا داد و همزمان با چک کردن خشاب اسلحه اش پاسخ داد:این فکرا همش چرته !بیخود فکرت رو درگیر نکن ، اون یه اتفاق و خاطره بد بود بهتره ذهنت را آزاد کنی !.

شاید حق با الینا بود و من بیش از حد خودم را مقصر مرگ ویل می دانستم و باید آخرین خاطره میانمان را به باد فراموشی می سپردم...

نفسم را کلافه بیرون دادم و گفتم:شاید حق باتوهه !..

ویرایش شده در توسط mahdiye.s

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۱۵

جوکر جلوتر از بقیه قرار گرفت و با کمک کارتر سعی در باز کردن در داشت،گیدیئن دقیقا مقابل در ورودی آماده ایستاد، من و الینا عقب تر منتظر بودیم. با احساس خیسی نوک انگشتانم به یاد زخم ساق دستم افتادم، با قسمتی از لباسم دست خونی ام را تمیز کردم که شانه ام کشیده شد و نگاهم سمت الینا رفت.

الینا:بذار من برات درستش کنم.

پارچه ی سفیدی از جیب جلیقه اش درآورد و کنار من ایستاد، ابتدا با بطری آب همراهش،  محل زخم را شست و بعد با پارچه محکم بست.

الینا-خراشه، گلوله داخلش نیست.ولی نیاز به بخیه داره.خوش شانس بودی...

-خوبه پس شانس هم فهمیدم چیه!

 با صدای جیرجیر، در باز شد که سربازی خودش را روی گیدئین پرت کرد و باهم درگیر شدند، در کسری از ثانیه گیدیئن گردن سرباز را شکاند و بدن بیجانش رو زمین افتاد‌‌‌.سریع و پشت هم وارد محوطه بزرگی از کارخانه شدیم و همگی پشت میز بزرگی از سیستم الکترونیک پناه گرفتیم، نگاهی به ساختمان دو طبقه رو به رو انداختم که تعداد کثیری از سربازان دشمن، در همه جایش پخش شدند و با سرعت از پله های آهنی پایین آمدند. بهترین موقعیت برای شلیک بود پس سریع چند بمب به سمتشان شلیک کردم، چند تن از سربازان به شدت به پایین پرت شدند، لاشه خونی بدن تکه شده سربازان به هر سمتی پرت شد.

طبق عادت راه خودم را رفتم، تک روی در کار نبود! فقط پیشروی در قسمتی که احساس راحتی داشتم پس سریع از چند پله آهنی بالا رفتم و پشت ماشین حمل جعبه پناه گرفتم، به سمت محیط باز مقابل که چند ربات اتوماتیک در حال حرکت و کار بودند چند بمب انداختم ؛ پنج سرباز مقابل به سمتم یورش آوردند.

با فشردن ماشه متوجه تمام شدن خشاب اسلحه شدم پس از بدنه سنگینش استفاده مفیدی کردم و به سمت نزدیکترین سرباز پرتش کردم؛ با کلت جیبی بقیه را هدف گرفتم یکی از سربازان را از پای درآوردم؛ بقیه تقریبا رسیده بودند. جعبه چوبی روی زمین را بلند کردم و روی سر سربازی که به سمتم یورش آورده بود کوباندم. زنجیر سفتی راه گلویم را بست؛ دستم را دور زنجیر گرفتم و تمام تلاشم را کردم بلکه راه نفسی برای خود باز کنم. دستم را بین موهای سربازی که با چشمان سرخ بالای سرم منتظر مرگم بود انداختم و محکم بر روی زمین پرتش کردم ؛ نفس زنان زنجیر را باز کردم و روی زمین افتادم. چند نفس عمیق کشیدم که همان سرباز با دو زانو روی قفسه سینه ام نشست و دو دستش را دور گردنم حلقه کرد؛ چشمان سرخش بی شباهت به چشمان گرگ درنده ای که منتظر جان دادن شکارش باشد، نبود.

تمام انرژی ام را مصرف کردم بلکه از دستش خلاص شوم، دو انگشت شصتم را سمت چشمانش بردم و سعی در کور کردنش داشتم که دستانش را شل کرد با ضربه محکمی، تیزی چاقوی جیبی ام را در قلبش فرو کردم. نفسش قطع شد و چند قطره خون از داخل دهانش بر روی صورتم چکید؛ به گوشه ای پرتش کردم و از جا بلند شدم که متوجه نارنجکی جلوی پاهایم شدم؛ فرصتی برای پرتابش نبود پس خودم را پشت همان ماشین حمل جعبه پرت کردم. بعد از انفجار نارنجک، اسلحه سرباز کشته شده ای را از میان دستانش گرفتم و جلوتر رفتم، کنار گیدیئن که پشت گالون بزرگی نشسته بود پناه گرفتم ..

گیدیئن نگاهی به سرتاپایم انداخت و با خنده گوشه داری گفت.

-هنوز تموم نشده از پا در اومدی؟!

ابرویی بالا انداختم و گفتم.

-شاید خودت خسته شدی پیرمرد...

ضربه به شانه ام زد و از جا بلند شد و چند سرباز را به درک فرستاد، همزمان پاسخ داد.

-هرکی بیشتر بکشه، امشب یه بطری نوشیدنی اصل میگیره!

چشمکی به جوکر زد و جلو رفت، در میان جنگ و کشتار همرزم هایمان هنوز خنده های کوچک، گهگاهی بر لبمانمان می نشست بلکه غم مرگ کمتر روحمان را آزار دهد. جنگ سختهای خودش را داشت! ولی زندگی را زهرمار نکرده بود!....

شاید گذشت از آن محوطه که طولی حدود ۱۰۰ یارد داشت، چند ساعت طول کشید و چند نفر از هم تیمی هایمان کشته شدند ولی اجبار پیروزی در این ماموریت ما را وادار به ادامه می کرد حتی با جسمی زخمی و خسته!..

خودمان را به درون آسانسور عظیمی انداختیم. جوکر و کارتر سپر دفاعی بزرگی را باز کردند و پشتش پناه گرفتند؛ الینا در سمت چپ در ورودی و گیدیئن در سمت راست پناه گرفتند.

گیدیئن-میچل دکمه آسانسور رو بزن.

دکمه طبقه منفی سه را فشار دادم و بین جوکر و کارتر نشستم.

الینا-گیدیئن راهروی مقابلمون پر از سربازایی دشمنه نمی تونیم به تنهایی ازش رد بشیم.بقیه افراد منطقه های دیگه درگیرن.

گیدیئن که در حال خشاب گذاری بود نگاهی به کرد و با نیشخند پاسخ داد-میچل حلش میکنه!

جوکر با ضربه ای به پهلوی راستم گفت: راه باز کن تیم!

گیدیئن- میچل پرنده رو آماده کن، خودتم همین جا بمون ...

سری تکان دادم و پرنده جاسوس را باز کردم و آماده پرواز شد.

با باز شدن در آسانسور رگبار کوبنده و شدیدی به سمتمان شلیک شد و حتی اجازه برداشتن قدمی را به هیچکس نداد، سربازان دشمن از تصور ما بیشتر بودند.

گیدیئن-میچل حالا...

پرنده را به بالا پرتاب کردم و سرجای خود نشستم ، به کمک کنترل از راه دور میزان سربازان گروهkvaمشخص شد.

_حداقل ۱۰۰ نفر تو مسیر هستن من سعی میکنم بیشترشون رو حذف کنم .

رگبار مسلسل پرنده را روشن کردم، هر سرباز قابل هدفگیری را از سر راه بر می داشتم. منطقه بدی بود و پر از مخزن های نگه داری، لوله های بزرگ و کوچک فلزی  که هدفگیری را سخت می کرد، با صدای الینا نگاهم را از ال سی دی مقابلم گرفتم و به سرباز مقابلم دوختم که با ضربه محکمی بر روی زمین افتادم....

@M@hta

ویرایش شده در توسط mahdi.sjd0

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۱۶

کنترل پرنده از دستم خارج شد، از جایم بلند شدم و با سرباز که تقریبا درشت اندام تر و قوی تر از خودم بود آماده مبارزه شدم .

مبارزه تن به تن!خیلی وقت بود زور آزمایی نکرده بودم، مگر این سلاح های سرد چنین اجازه ای می داد، حس شکستن استخوان ها و مزه ی گس خون در دهان! چه قدر جنگ انسان را شبیه به حیوان می کند.شاید این خوی هر انسانیست که نابود کند!

چاقوی بلند و شاخه داری سمتم گرفت و لبخند مرموزی بر لبانش نشاند، چاقوی کوچک جیبی ام را در پناه مشتم نگه داشتم و سمتش حمله ور شدم، با پرشی که به کمک گالون کنار دیوار انجام دادم به پشتش خیز برداشتم و دستهایم را دور گردنش قفل کردم ،چند ضربه سریع به کتف ها و گردنش زدم اما فرصت بیشتری نداشتم، دو دستش را دور بدنم گرفت و محکم من را بر زمین کوبید.با صدای الینا نگاهم سمتش رفت ، مرد قوی هیکل رویم خیمه زد و دستانم را اسیر بر زمین کرد.

الینا:میچل بچه ها گیر افتادن!....

من چند نفر بودم؟دیوانه وار تر از من بود!با ضربه محکم زانو به میان پاهایش در کنارم افتاد و به خودش پیچید. در کسری از ثانیه سمت کنترل جهش زدم و آن را سمت الینا پرتاب کردم ، بعد از آزاد شدن کنترل از دستانم، پایم محکم کشیده شد و در میان دستان عضله ای و سفتنش قرار گرفتم ، تقریبا قدرت هیچ حرکتی نداشتم، چه زور آزمایی مزخرفی! غول مقابلم من را همچون ماری که به دورم تنیده باشد خورد و نابود می کرد.میزان فشار به استخوان های کتف و قفسه سینه ام به قدری شد که صدای شکستن جناق سینه ام را شنیدم ، همزمان خونی از لا به لای دندان هایم بیرون زد.با فریاد کر کننده ای فشار از دورم کم شد و روی زمین افتادم. نگاهم به سمت شخص مقابام رفت؛  گیدیئن نفس زنان و سرتا پا خونی مقابلم ایستاده بود و با غیظ نگاهم می کرد.

گیدیئن-بعدا باید جواب این کوتاهیت رو بهم بدی ولی فعلا زمان نداریم پس بجنب.

هنگام دور شدن متوجه زخم گوله ای که از شانه اش عبور کرده بود شدم، بدن هر سربازی باید از مملو از این زخم ها باشد!

کنترل را سمتم گرفت و سریع به سمت بقیه شتافت.کوتاهی! خنده ای بر لبانم نشست، ذات خشن جنگ همین است؛ در حال جان دادن هستی ولی وظیفه ات را باید  به اتمام برسانی وگرنه از تو تقدیر نمی شود.

سریع پشت همان سپر دفاعی نشستم و پرنده را به پرواز درآوردم باقی مانده افراد از بین رفتند و راه باز شد .با صدای گیدیئن از طریق بیسیم از پشت سپر بلند شدم و به سمت راه خروج دویدم.درد امان نفس کشیدنم را بریده بود، کارتر و جوکر در دو طرف درب فلزی ایستاده بودند، با رسیدن من سریع در را باز کردند ، راهروی مقابل بیش از حد ساکت و مشکوک بود.

الینا:خوبی؟

خنده ی گوشه داری زدم و سر تکان دادم.

الینا-فکر کنم تا حدودی گیدیئن رو شناختی پس این حرفش رو جدی نگیر...

چشمانم به رنگدانه های عسلی اش خیره شد، چه قدر حس آرامشش عجیب بود در میان طوفان جنگ زده ی رفتارش!

-راست میگه کوتاهی از من بود..

مشتی بر کمرم کوبید که از درد به خود پیچیدم ، با چهره ی جمع شده ام که مواجه شد خنده اش را قطع کرد و گفت.

_حالت خوبه؟

-بد نیستم ..

و در همان حال خندیدم که دندان های سرخم به نمایش درآمد.

الینا-فکر کنم یکی از دنده هات شکسته؛ انگار تو هر عملیات زخمی نشی بهت مزه نمیده !

با کمکش از جایم بلند شدم.

 همه پشت سر گیدیئن در حرکت بودیم ، با اشاره اش کارتر و جوکر جلوتر رفتند ؛ حدود چند قدمی با در اصلی قسمت فرماندهی پایگاه فاصله داشتند که انفجار دیواره اتاق، کاتر را به دیوار کوباند . گیدیئن سریع به سمتش رفت و او را از زمین بلند کرد.

گیدیئن-کارتر خوبی؟

کارتر- خوبم!

خون دهانش را بر زمین ریخت، همگی وارد اتاق بزرگی شدیم، دیوار بزرگ مقابلمان پر از ال سی دی دوربین های پایگاه بود که قسمت های مختلف را نمایش میداد ، من و گیدیئن پشت سیستم هدایت کننده ایستادیم و دکمه سوییچ را همزمان فشار دادیم.

گیدیئ-:میچل بخش مرکزی رو قفل کن، باید پایگاه رو کاملا حفظ کنیم....

با صدای انفجار های عظیم و ریخته شدن محفظه های سقف، وضعیت قرمز به نمایش در آمد و آژیر اخطار روشن شد.

گیدئین:لعنتی از دسترس خارجه...

جوکر که از لرزش بیش از حد اتاق و کل پایگاه مضطرب شده بود، عصبی لگدی به صندلی پشت میز کوبید و سر گیدیئن فریاد زد.

-باید بریم!...

گیدیئن هم صدایش را به همان میزان بالا برد و گفت.

-نمی تونم اینجوری ولش کنم...

همه خوب فهمیده بودیم عملیات شکست خورده و هیچ راهی نداریم.در آخر تسلیم شده سری تکان داد و با ضربه ای صفحه نمایش سیستم را شکاند ، سوییج را خاموش کردم و با دستور گیدیئن از در خروجی بیرون رفتیم، دیگر هیچ خبری از سربازان گروه kva نبود.

سریع به قسمت خروجی محوطه اصلی رفتیم؛ از ارتفاع بلندی همگی به پایین پرش زدیم و پشت رباتیک ها پناه گرفتیم. تمام سربازان گروه تروریستی در حال فرار بودند؛ هر کسی که جلوی هدفم قرار می گرفت را به رگبار گرفتم و جلو رفتم. حداقل مرگ افراد در حال فرار، مورفینی بر دردهایمان بود.

هلیکوپتر های kvaسریع بعد از سوار کردن سربازان از زمین بلند شدند؛ آژیر مرکزی به صدا در آمد و درهای پایگاه در حال بسته شدن بود.

گیدیئن-بجنبین ....

همگی پا به فرار گذاشتیم و قبل از بسته شدن در خود را به بیرون پرت کردیم ...

هنوز سربازان در حال فرار بودند ، بقیه به سمتشان دویدند اما من خسته از درد و تنگی نفس روی تخته سنگی نشستم و فقط تماشا کردم؛ به الینا که همچون سرباز تشنه به خون، در حال کشتار بود خیره شدم. خنک کننده های بتنی از پس گرد و خاک که به هوا بلند شده بودند نمایان شدند.گیدیئن در حال تماس با هلیکوپتر اطلس بود که با صدای انفجار بزرگی و همراهش شکسته شدن بدنه خنک کننده ی مقابلمان که فاصله کمی با آن داشتیم همگی جا خوردیم.

گرد و خاک تمام اطرافم را پر کرد و دیگر هیچکس را نمی دیدم، نگاهم به تنه ی غول پیکر خنک کننده که سمت من در حال آوار شدن بود میخکوب شد، طوفان ناشی از فروریختنش من را از زمین بلند کرد و به عقب کوباند؛ میزان تنش هوای اطراف گیج و چشمانم را کور کرده بود، فقط هوای خاکستری قابل دیدن را مشاهده می کردم.

به زحمت از جایم بلند شدم که صدای هلیکوپتر به گوشم رسید، بعد از چند ثانیه ای چهره ی گیدیئن در آن به چشم آمد ، از شدت گرد و خاک چشمانم می سوخت. هلیکوپتر نزدیک شد.

گیدیئن: میچل بیا بالا..

با کمک طنابی، خودم را به داخل هلیکوپتر انداختم که از زمین فاصله گرفت ، نگاهم را به محوطه رو به رویم دوختم ، تمام پایگاه منفجر شده و از هم پاشید، سرم را در میان دستانم گرفتم، خشم سراسر وجود من و بقیه را گرفته بود.....

 

ویرایش شده در توسط mahdi.sjd0

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

دانای کل ...

در طول ۴ سال هیدیس و گروهش رکتور هسته ای نیروگاه های شهر هایی چون پاریس،واشنگتن،شیکاگو ،توکیو،لاگوس،برلین ،لندن و....را منفجر کردند.

در این انفجار های مهیب، ۶ میلیون انسان بیگناه کشته شدند؛ مردم آواره و ترسیده  هیچ سرپناهیی برای خود نمی دیدند.دنیا در حال نابودی بود و ارتش آمریکا و اغلب کشور ها  در مقابل گروهkvaبه زانو در آمده بودند؛ فیلمی از هیدیس تمام رسانه های جهان را پر کرده بود و بازدیدی بیش از بیست میلیون داشت که ترس و دلهره را تا قلب مردم راه داده بود.

هیدیس:شما امروز ترسیده اید چون من و گروهم قدرت گرفته ایم و تعادل پیشرفته شما را بر هم زده ایم.شما ترسیده اید چون هیچ راهی جز قبول شکست ندارید و من به شما فرصت دوباره نخواهم داد و هرکس مقابلم را خواهم کشت! دنیا باید از تکنولوژی شما پاک شود تا روال قبلش را به آن داد...من هیدیس هستم و به شما می گویم بخوابید چون گروه من نابودی شما را در راه دارد ....

کمپانی اطلس با برقراری پناهگاه هایی برای مردم و تامین نیاز های اولیه، حکم ناجی مردم را به خود اختصاص داد و اعتماد مردم باعث شد، ارتش حرفش را پس گیرد و به اطلس کمک کند؛ به این نحو گروه اطلس قدرت بیشتری گرفته و تجهیزات قوی تری ساخت. تجهیزاتی که می توانست مقابل گروه تروریستی مقاومت کند .اینبار ارتش هم کنار اطلس ایستاده بود و حالا نوبت آن بود دستیار هیدیس دکتر ویینز دستگیر شود......

۴ سال بعد...

از هلیکوپتر پیاده شدم و پشت سر گیدیئن حرکت کردم، از چند پله فلزی پایین آمدیم که جوکر هم به ما ملحق شد. تا به حال پناهگاه اطلس آنقدر شلوغ نبوده، مردم گاهی با دیدن سربازان اطلس همچون ما دعایمان می کردند و گاهی ناسزا می گفتند؛ در این چهار سال پیشرفت اطلس چشم گیر بود؛ لباس ال تی پیشرفت کرده و رنگش از طوسی به مشکی گرایش داشت .

پشت سر جوکر و گیدیئن حرکت  کردم ، همانطور که گوش هایم به صحبت های میانشان  تیز شد، نگاهم به گروه های مردمی و گاهی سخنرانی سردسته ای از آنان بود.

گیدیئن-جای دقیق ویینز معلوم شده؟

جوکر-ساختمون بدون سکنه ای که در منطقه ۱۱  دیترویت وجود داره مخفیگاه ویینز هست ..

گیدیئن- چیزی از ویروس به دستتون رسیده..

جوکر- هنوز نمی دونیم از چه نوعشه ...

با صدای جیغ زنی متوجه فرارش از دست سربازی شدم، گاهی مردم یا به دلیل بیماری مرموز پخش شده یا ترس و اعتماد نداشتن به اطلس پا به فرار می گذاشتند. آن زن و سرباز همراهش از نظر پنهان شدند ولی همچنان صدای جیغش شنیده می شد..

به قسمت بازرسی و آنالیز رسیدیم ، با ورود به محفظه، شخص آن سمت شیشه های زخیم که روپوش سفیدی بر تن داشت علامت داد که بی حرکت در جایمان بمانیم .

دستگاه روشن شد و لیزر های اشعه ی ایکس و فرابنفش به صورت صفحه ای شفاف از داخل بدن ما رد شد و تمام اعلائم حیاتی و ساختار داخلی بدنمان را به نمایش گذاشت، بعد از اعلام پاکی دریچه باز شد و به آن سمت رفتیم.

گیدیئن- بچه ها این ماموریت در خفا هست پس وقتی وارد مخفیگاه شدیم نباید کسی حصورمون رو حس کنه ، یادتون باشه معلوم نیست اون محدوده آلوده هست یا نه! پس مواظب باشین زخمی نشین.

به سمت موتور های جت حرکت کردیم، هر شخصی سوار بر یک موتور به سمت در ورودی حرکت کردیم.دو نگهبان که لباس فوق پیشرفته "ای اس تی" که لباس جدید اطلس محسوب می شد و قدرتی مشابه نفربر داشت مواجه شدیم.  جلوی ما را گرفتند و کد عبور خواستند.

نگهبان-کد عبور...

گیدیئن دستش را بلند کرد و با استفاده از صفحه ی لمسی لباس ال تی کد را گفت.

گیدیین-9918 گیدیئن وارنس...

شخص دیگر با حرکت های رباتیک و خشن لباس، سمتم آمد و کد من را خواست.

_:08021میچل پالاسکی...

نگهبانان بعد از چک و صحیح بودن کد ها، در عظیم فلزی را باز کردند که ریل مترو مشخص شد؛ رو به رویش شهر بی روح و خالی از سکنه دیترویت نمایش داد، برج ها در تاریکی محص بودند و صدای وزوز باد به گوش می رسید. به سمت نقطه ای که روی نقشه نمایش داده می شد حرکت کردیم، بعد از چند رعد و برق که تمام آسمان شبرنگ را روشن کرده بود، باران شدیدی شروع شد ..

به داخل تونلی که پارکینگ تجاری بوده و نیمه اش درون آب قرار داشت، وارد شدیم. روبه روی ساختمان بزرگ و دو طبقه ای، جت ها را خاموش کرده و کنار هم ایستادیم. آن دست خیابان مخفیگاه دکتر ویینز بود.

گیدیئن-جوکر و کارتر باهم به سمت شرق برید.

بعد رو به من کرد و گفت.

-من و میچل هم باهم به سمت غرب ساختمون میریم؛ حواستون باشه نباید متوجه حضورمون بشن...

این را گفت که جوکر و کارتر به سمت پشت ساختمان حرکت کردند ، با اشاره گیدیئن دنبالش راه افتادم، مقابل در ورودی اصلی ساختمان، چند ماشین رها شده و هیچ خبری از سربازان نبود.

سریع به سمت داخل ساختمان رفتیم. همه جا در تاریکی مطلق بود.

هردو چراغ قوه های نصب شده بر روی اسلحه در دستمان را روشن کردیم. ساختمان رو به ویرانی بود و از هر قسمت سقفش آب چکه میکرد، تقریبا تا زانو در آب فرو رفته بودیم.

با دست به راه پله مقابل اشاره کرد و آرام از آن بالا رفتیم؛ در فلزی و در ادامه اش راهروی باریکی مقابلمان قرار گرفت و چراغ قرمز رنگ داخلش، دید را به شدت پایین آورد.  راهرو را پشت سر گذاشتیم؛ داخل اتاق بزرگی در حال بررسی بودیم که تازه  به عمق فاجعه پی بردیم .

فاجعه ای عظیم و انسانی که یک تکه کوچکش مقابل ما به نمایش در آمده بود.....

@M@hta

ویرایش شده در توسط mahdiye.s

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تمام بخش ها ویرایش زده شد .

قبل ارسال هر پارت رو برای شما تو خصوصی بفرستم بعد از تایید اینجا بذارم؟

@M@hta

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...