رفتن به مطلب
setayesh P

داستان تنگی نفس/setayesh P کاربر انجمن نودوهشتیا

پست های پیشنهاد شده

 

نام داستان: تنگی نفس

نویسنده: ستایش پرویزی

هدف: ...

ژانر: عاشقانه_اجتماعی

مقدمه: خاطراتم را به موج های دریا بسپار تاشاید چند سال دیگر که بر روی شن های گرم ساحل نشستی صدای موج های دریا خاطراتم را برایت زنده کند. بوسه هایم را به باران بسپار تاشاید باران، هنگامی که بارید بر روی گونه هایت بوسه بزند. گرمی نگاهم را به خورشید ببخش تا هنگامی که از روزگار خسته شدی، خورشید با گرمایش بازهم تورا به زندگی امیدوار کند...!

خلاصه: شاید نتونم حرف بزنم و از حقم دفاع کنم ولی نگاهی دارم که اگه توش خیره بشی میتونی خیلی حرف از توی نگاهم بخونی.! کلی حرف پشت لب های خستم انبار شده ولی اگه روزی برسه که صدایی از حنجره م خارج بشه و کلمات رو به زبون بیارم مطمعنم که خیلیا فاش میشن...

صفحه نقد

 

ویرایش شده در توسط nmasoomeh
  • پسندیدم 3
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

صدای لالایی مادرم توی گوشم نجوا میکرد.خاطرات پدرم توی ذهنم تکرار میشد. نفس هام تنگ بود و قلبم بی قرار به سینه ی خستم می کوبید.!

سعی کردم داد بزنم ولی ولی هیچ صدایی از حنجره م خارج نشد. احساس خفگی زیادی کردم؛ دست هام رو بلند کردم چنگی به گلوم زدم. بخار اطرافم باعث شده بود چیزی رو نبینم! یکی از دست هام رو از روی گلوم برداشتم تا اطراف رو لمس کنم؛ دستم به پلاستیکی خورد که مثل یک حصار من رو احاطه کرده بود. دیگه داشتم از حال میرفتم و چشمام سیاهی میرفت که با تکون شدیدی چشم هام رو بزور باز کردم ولی به ثانیه نکشید که ناخودآگاه پلک هام روی هم افتاد و دیگه چیزی نفهمیدم...!

***

با صدای کشیده شدن زیپ پلاستیک چشم هام رو باز کردم که با قیافه ترسناک حسام روبه رو شدم! قطره اشکی از چشم هام جاری شد و بی اختیار ذهنم به سوی گذشته رفت...

سرم رو به معنی نه تکون دادم!

_ یعنی چی دختر؟! همین فردا میگم برای بار دوم بیان.

این بار به همراه سرم دست هام رو هم با سرعت تکون دادم

_ وای دختر روانی شدم از دستت! آخه اینجوری که نمیشه! ببین من صلاحت رو میخوام.

خواستم بگم این چه صلاحیه که من اصلا ازش راضی نیستم و ممکنه آینده م خراب بشه؟ ولی هیچ صدایی از گلوم خارج نشد...!

دیدم فایده ای نداره، سریع به سمت اتاقم رفتم و از روی میز خودکار و دفترم رو چنگ زدم و دویدم پیش زن عمو؛ سریع شروع به نوشتن کردم: زن عمو خواهش میکنم دو دقیقه ببین من چی میگم!

ویرایش شده در توسط setayesh P
  • پسندیدم 3
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

دفتر رو جلوش گرفتم و وقتی نوشته رو خوند کلافه گفت: بگو ببینم حرف حسابت چیه؟!

دوباره خودکار رو ری برگه گذاشتم: من حسام رو نمیخوام؛ حسام نمیتونه منو خوشبخت کنه!

زن عمو بعد از خوندن نوشته گفت: آرام من تو رو مثل دخترم دوست دارم ولی،ولی خوت که بهتر می دونی، اگه این کارو نکنی عموت بیکار میشه...

یه جورایی از حسام متنفر بودم؛ حسام پسر رئیس شرکتی بود که عموم توش کار میکرد.یه بار که از مدرسه بر میگشتم چون مدرسم نزدیک بود زن عمو گفته بود برم شرکت تا کیف پول عمو رو براش ببرم.

همین که وارد شرکت شدم محکم یا یکی برخورد کردم و چون حواسم نبود تعادلم رو از دست دادم و افتادم! دست هام رو ستون بدنم کردم و بلند شدم که یه جفت چشم مشکی رو دیدم که بهم زل زده! مقنعه ام رو جلو کشیدم، سرم رو پایین انداختم و به سمت اتاق عموم حرکت کردم...

تا چند دقت حس میکردم هر وقت که از خونه بیرون میرم کسی تعقیبم میکنه و سنگینی نگاه یه نفر روی خودم حس میکردم! چند روز بعد از عموم شنیدم که قراره بیان خاستگاری...

دلم نمیخواست ازدواج کنم و میخواستم درس بخونم آخه من فقط 17 سالمه ولی عمو اینقدر از پسره تعریف و تمجید کرد که بلاخره منو راضی کردن که بیان...

روز خاستگاری به اصرار زن عمو یه مانتوی گلبهی ساده رو بایه شال سفید پوشیدم و جلوی آینه ایستادم و نگاهی به چهرم انداختم؛ جز لب های سرخ و باریک با یه جفت چشم سبز روشن زیبایی خاصی نداشتم و صورت سفیدم با اون کک و مک های زیاد بدجور تو ذوق میزد، بیخیال! از آینه دل کندم که صدای زنگ در و شنیدم و به سمت آشپز خونه رفتم و کنار زن عمو ایستادم

ویرایش شده در توسط setayesh P
  • پسندیدم 3
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

عمو در و باز کرد، بعد از چند ثانیه قامت یه مرد قد بلند توی در نمایان شد و پشت بندش یه زن و دختر وارد شدن و درآخر کسی وارد شد که از دیدنش تعجب کردم! این که همون پسرست.! عمو گفته بود که قراره پسر رئیسش بیاد ولی یک درصد هم فکر نمیکردم این پسر آقای صادقی یا همون رئیس شرکتی باشه که عموم توش کار میکنه!

دستی به پیشونیم کشیدم و شالم رو مرتب کردم که زن عمو آروم صدام زد و گفت که چایی بریزم و از این حرفا... سرم رو به معنی تایید حرفش تکون دادم که زن عمو رفت پیش بقیه مهمونا، خدایا خودت به خیر بگذرون...

دونه دونه چایی ها رو توی فنجون ها ریختم و سینی چای رو بلند کردم و با استرس به سمت مهمونا رفتم و به بقیه تعارف کردم و همین که به اون پسره رسیدم آروم گفت: خوشگل شدی!

وا خوبه فقط یه بار منو دیده، معمولا این رو به کسی میگن که چند بار دیده باشنش! بیخیال! بقیه چایی ها رو هم تعارف کردم که به اون دختره رسیدم،اونم همینطور که چایی رو بر می داشت آروم گفت: داداشم خوش سلیقه س!

زوری لبخندی روی لب هام نشوندم و کنار زن عمو نشستم که آقای صادقی بعد از خوردن چایی گفت: بهتره دختر و پسر برن باهم صحبت کنن.

بعد خطاب به من ادامه داد: راستی دخترم نظر تو چیه؟!

حالا چی بگم بهش من که نمیتونم...

زن عمو _ راستش آرام جان وقتی 12  سالش بود توی یه تصادف پدر و مادرش فوت میکنن و چون خودش هم داخل ماشین بوده خدارو شکر زنده می مونه ولی حنجره اش بدجور آسیب میبینه و نمیتونه حرف بزنه...

همسر آقای صادقی با ترحم نگاهی به من کرد

_ واقعا حیفه که دختری به این خوبی و خانومی همچین مشکلی براش پیش بیاد! ولی به هر حال ما بازهم آرام رو مثل دخترمون حنانه دوست داریم.

  • پسندیدم 2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

لبخند زدم، خانوادش که خوب بود حالا باید ببینم پسره چطوره؟

حالت خوبه؟ می دونی داری چی میگی؟ مثلا قرار بود بگی نه و درس بخونی... خوب چیکار کنم؟!

افکارم رو پس زدم و به میز رو به رو خیره شدم...

***

حسام چنگی به گلوم زد و من رو از پلاستیک  خارج کرد؛ داشتم خفه می شدم و جنگل مه گرفته رو تار می دیدم جوری که درخت های نزدیک رو هم به خوبی نمی دیدم! با دست هام خودم رو آزاد کنم ولی فایده ای نداشت... همینطور که فشار دست هاش رو بیشتر می کرد من رو از زمین جدا کرد که فقط نوک کفش هام به زمین میخورد! کل بدنم شل شده بود و دیگه دست از تقلا برداشتم که حلقه ی دست هاش رو آزاد کرد...

کف پاهام رو روی زمین حس کردم، با دست هام گردنم رو گرفتم و فقط نفس نفس میزدم. دیگه جونی توی پاهام نمونده بود؛ زانو هام خم شد و جلوی پای حسام زانو زدم. با چشم هایی که حلقه ی اشک دیدم رو تار کرده بود به حسام نگاه کردم و با نفرت بهش زل زدم. فقط میخواستم داد بزنم و بگم لعنتی عشقت رو هم مثل من کشتی عوضی!

ولی فقط لب هام تکون خورد و باز هم این صدای لعنتی از حنجرم خارج نشد... خسته شدم، خدایا! آخه تا کی سکوت کنم و نتونم حرفی بزنم؟ آخه تا کی؟ مگه میشه کسی که تا چند سال پیش، توی حرف زدن کم نمی آورد و هیچ کس توی کل کل کردن حریفش نمی شد ولی توی یه تصادف مسخره دیگه هیچ وقت نتونه حرف بزنه و از حقش دفاع کنه و بگه منم آدمم میخوام زندگی کنم...!

_ میری با پسرا لاس میزنی دیگه؟!

تند تند سرم رو به معنی نه تکون دادم. چون نیم رخم به سمت حسام بود با کفه ی کفشش منو هول داد که سرم روی یه تیکه سنگ تیز خورد، حسام پاش رو روی سرم گذاشت و سرم رو مثل یه تیکه ته سیگار زیر پاش له می کرد... حتی نمیتونستم جیغ بزنم! فقط اشک هام بی صدا روی صورتم سر می خورد....

ویرایش شده در توسط setayesh P
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

ـ شهرزاد عوضی

پس حسام منو با شهرزاد اشتباه گرفته!

یاد مرگ وحشتناک شهرزاد افتادم، هیچ وقت دوست نداشتم جای اون باشم و متاسفانه دیر فهمیدم و به سرنوشت شهرزاد دچار شدم!

یه روز خیلی اتفاقی سر از زیر زمین خونه ی حسام اینا در آوردم که چشمم به آلبوم کهنه و خاک خورده ای افتاد! یه چیزی خیلی منو وسوسه می کرد که ببینم توی اون آلبوم چه خبره؟! آلبوم رو برداشتم؛ اولین چیزی که دیدم عکس یه دختر بود که شباهت زیادی به من داشت! انگار خواهر دوقلوم بود!

به پایین عکس نگاهی انداختم، یه قلب کوچیک بود که وسطش نوشته بود شهرزاد

یعنی کی می تونه باشه؟ کنجکاوی تمام وجودم رو گرفته بود، صفحه بعد رو نگاه کردم ،همین دختر رو کنار حسام دیدم! یعنی چی؟! این دختر کیه؟ درموردش کسی به من حرفی نزده بود! صفحه های بعدی رو دیدم فقط این دختر که فکر کنم اسمش شهرزاد بود کنار حسام با ژست های مختلف عکس انداخته بود! یکی از عکس هارو که دیدم عصبی شدم و حسادت تو وجودم خیلی زیاد شد. شهرزاد تو بغل حسام بود و با عشق هم دیگه رو نگاه میکردن!

با حرص با آلبوم نگاه کردم. نکنه حسام به غیر از من زن دیگه ای داشته باشه! آره خودشه، پس بخاطر این بود که هرروز نسبت به من سرد تر می شد...

از این دختر متنفر شده بودم و دلم میخواست اگه الان پیشم بود خفه اش می کردم. یه دفعه صدای مادر حسام رو شنیدم که صدام می کرد

ـ آرام،آرام

سریع یکی از عکس های تکی شهرزاد رو برداشتم تا حسام اومد بهش نشون بدم و بفهمه من متوجه شدم با یکی دیگه هم هست ولی عجیبش این بود چرا اینقدر آلبوم عکس ها کهنه س؟

ویرایش شده در توسط setayesh P

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 


صدای مرضیه خانوم( مادر حسام) هر لحظه بیشتر می شد. آلبوم رو گوشه ای پرت کردم و عکس رو توی جیب لباسم گذاشتم.

به سرعت خودم رو به مرضیه خانوم رسوندم که با چشم هایی که کپی حسام بود بهم خیره شد و با لحن مهربونی گفت: وای دختر کجا بودی؟ کل خونه رو دنبالت گشتم، پیدا کردن‌ یه شیشه رب که اینقدر طول نمی کشه فدات شم!

به مرضیه خانوم نگاهی کردم؛ یعنی اینم مثل من نمی دونسته؟نه امکان نداره! اگه می دونست مطمئنم هیچ وقت راضی نمی شد که من با حسام ازدواج کنم.

لبخندی به روش زدم و دست های گرمش رو گرفتم و کمی فشردم، از موقعی که این زن رو دیدم خیلی ازش خوشم میومد چون مهربونیش باعث شده بود دلم به همچین زنی گرم بشه و هروقت مشکلی برام پیش اومد ازش کمک بگیرم.

بوسه ای رو گونه اش کاشتم و باز نگاهش کردم؛ موهای مشکیش رو پشت گوشش زد و گفت: بهتره که بریم بالا الان حنانه غذارو می سوزونه!

لبخند زدم، نزدیک به 3 ماهه که اینجام و این زن هر روز محبتش نسبت به من بیشتر می شد ولی حسام هر روز بهم بی اعتنایی می کرد و سرد باهام برخورد می کرد!

لبخند روی لب هام محو شد. به همراه مرضیه خانوم از زیر زمین حیاط خارج شدیم و وارد خونه شدیم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 


دود و بوی سوختنی کل خونه رو پر کرده بود و مدام صدای غر زدن حنانه رو می شنیدم...!

مرضیه خانوم وقتی این صحنه رو دید بدو بدو به سمت حنانه رفت و منم پشت سرش رفتم که بهم گفت پنجره هارو باز کنم! دونه دونه دستگیره های پنجره هارو پایین کشیدم و باز به سمتشون رفتم...

ـ اه مامان این چه وضعشه دستم سوخت! من که بهت گفتم من بلد نیستم آشپزی کنم...

ـ به جای غر زدن و شکایت کردن یکم از آرام یاد بگیر، با این سنش ازدواج کرده بعد حالا تو همسن ماموت شدی بلد نیستی یه ماکارانی ساده رو درست کنی! واقعا جای خجالت داره

حنانه با لحن معترضی گفت: مــامــان!
ـ مامان و درد، مامان و کوفت، ببین چقدر خراب کاری کردی...!

لبخندی زدم و به دست حنانه نگاهی کردم؛ خیلی سوخته بود! آخی احتمالا الان خیلی دستش اذیتش می کنه.

به سمت یکی از کابینت ها رفتم و جعبه ی کوچیک سفیدی رو برداشتم و از توش چسب و گاز و برداشتم و به سمت حنا رفتم و به سمت ظرفشویی بردمش، شیر آب رو باز کردم و دستش رو آروم زیر آب گرفتم
ـ آیییی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×