رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
ملی

رمان در ارزوی مدل | ملی کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

بسم الله الرحمن الرحیم

رمان در ارزوی مدل

نویسنده ملیکا ملازاده

هدف نمی دونم والا تو ذهنم امد نوشتم

ژانر  عاشقانه 

خلاصه

سایه دخترکی در ارزوی مدل شدن نه نه و باباش طلاق گرفتن بابای ایرانه با اینو ابجی ش مامانه امریکا

این دختر ما یک عمو داره اون عمویه دوتا پسر خودش داره از زن اولشه که زن اولشم ماجراها داره یک اقا پسرم داره که زن دمش از شویی خودش داره مثلا

اسم این اقا پسر هم یاسینه

خیلی بی عرضه و تو سری خور برای همین حرص این سایه خانم مارو در میاره از اون طرف یک خانواده ی دیگه هم در این رمان هستن که برای خودشون ماجرا های دارند

باحالی این رمان اینه که همش سورپراز می شید

مقدمه

خوش به حالت آدم!!!

خودت بودی و حوایت

هیچ کس نبود حوایت را "هوایی" کند.

ویرایش شده در توسط meli.km

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست اول

نکته:این رمان شباهتی به رمان قرار نبود نداره

بسم الله الرحمن الرحیم

-یعنی چی دختر؟!
-بابا من تصمیمو گرفتم،می خوام برم پیش مامان.
-مگه اینجا بهت بد می گذره؟
-نه بابا;ولی من ارزوهای بزرگ تری برای خودم دارم.
-چه ارزوهایی؟
-نمی تونم الان بهتون بگم.
-بحرحال تا وقتی که من نفهمم چه تصمیمی،نه اجازه داری بری،نه پولی در کار هست.
پامو به رمین کوبیدم و کلافه  به سمت پله ها رفتم اسمم سایه سایه ابان 19 سالمه پدرم پزشکه و مادرم فیلم بردار یکی از بزرگترین تالارای امریکاست که الان از پدرم جدا شده یک خواهر 25ساله دارم که اون مهندسه وضع خانوادمون نسبتا خوبه تو یکی از محله های شمال تهران زندگی می کنیم و می شه گفت که جز یک عمو و یک عمه که تو شهرستان زندگی می کنه کسی رو نداریم خانواده ی  مامانم...اسمشونم نشنیدم تا حالا
تق تق
-بله؟
-منم.
-تو کی هستی؟
-یاسینم.
-اها بیا تو.
یاسین پسر کوچیک عمومه یعنی پسر واقعیش نیست در اصلا پسر زن عموم که زن دوم عمومه هست بابا و عمو تو شرکت باهم شریکن یاسین پسر اروم و متینی یک سال ازم بزرگتر پوست سفید مایل به جوگندمی موهای قهوه ای تیره که با ابروهای خوشحالتش سته چشمای مشکی و قد بلند کلا بنظر من خیلی خوشگله
-خوبی خانم مهندس؟
-ممنون یاسین جان.تو خوبی؟
-ممنون ببینم امتحان رانندگی چی شد؟ اخریش بود دیگه نه؟
-اره.
-خوب قبول شدی؟
-می دونی خیلی فضای معنوی داشت;به هر طرف که می پیچیدم همه داد می زدن یا علی <ع>،یا عباس<ع>.
خندش گرفت
-دوباره رد شدی؟
-آه.
با دست علامته خاک تو سرتو نشون داد بعد روبه روی من رو تخت نشست
-می ری امریکا؟
-بابا نمی ذاره.
-خوب کاری می کنه.چه معنی داره یک دختر ایرانی تنها بره امریکا؟ اونم انقدر خوشگل باشه.
-لوس نشو.با خانواده اومدین؟
-اهوم.
-پس بیام یک عرض سلامی بکنم.
-با این وضع؟
-مگه وضعم... هییییی!
وای با تاپ نیم تنه شلوارک تا نیمه ی رون بودم
-وای خوب زودتر می گفتی برو ببینم.
همینطور هلش دادم تا از در شوت شد بیرون صدای خندش امد سریع لباسمو با یک تونیک طوسی و شلوار کشی ستش عوض کردم و موهامو دم موشی انداختم کنارم و یک تل پارچه ای یخی زدم گردبند که داده بودم اسم خودم رو شکل خوش خطی درست کنند روی لباسم انداختم و رفتم پایین عمو بهرام و خانمش نگین جون بهتر بگم که یاسین پسر زن فعلی عمو نگین جونه و ابتین و اترین پسرهای زن قبلی عمو هستند که الان معلوم نیست مادرشون کدوم گوریه
 ابتین پسر بزرگ عمو 24سالشه مغرور و زورگو و جدی و فوقلاده مضخرف با قد متوسط رو به بلند،خوش هیکل،پوست سفید، وهایی با جنس بد به رنگ مشکی و چشمای نقره ای قیافه ش خوب بود اترین 22ساله ش بود یعنی دو سال بزرگ تر از یاسین اترین قد متوسط داشت با خوش هیکل پوست سفید و چشمای عسلی با موهای مشکی ابتین با دیدن من گفت:
-سلام سایه خانم گل.
-سلام اقا ابتین خل.
خندید دست نمی داد پس فقط با اترین دست دادم با عمو و نگین جون روبوسی کردم رو مبل کنار یاسین نشستم
-خوب اقایون خوبن؟
-به لطف شما.برو حاظر شو می خوام بریم دردر.
-دردر کجاست؟
-یک جای خوب.
-یعنی برای رفتن به یک جای خوب امدین؟
-نه بابا همین الان با اترین نقشش رو ریختیم.
مثل همیشه یاسین رو ادم حساب نمی کردند رفتم بالا مانتوی کوتاه یشمی با شلوار دم پای طلایی و شال کوتاه به همون رنگ پوشیدم دم در اتاق سینه به سینه ی یاسین خوردم لبخند زدم
-جایی می خواستی؟
-اره چیز می خواستم بگم اگه می شه لباس بلندتری بپوشی؟
-چرا؟
-خوب می دونی؟تو چون هیکلت خوبه ممکنه مظاحمت می شن.
-به تو چه پسر؟چرا تو کار دیگرون دخالت می کنی؟
ابتین بود که بالای راه پله ها واستاده بود

ویرایش شده در توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-نه نه من دخالت نمی کنم اما...
-پس خفه شو برو ماشینو روشن کن.
سرشو پایین انداخت و مغلوب گفت:
-چشم.
اخم کردم چرا انقدر مظلوم بود؟
-بریم خانم؟
-بریم.
دو قدم رفتیم یادم امد لاک نزدم

یک لحظه.

رفتم تو اتاقم برق ناخون برای خودم زدم دیدم وقت هست یک برق لبی هم زدم و رفتم بیرون ابتین رفته بود منم سریع دویدم تو حیاط سوار سانتافه ی مشکی ابتین شدیم البته یاسین رانندگی می کرد چون اقا حال نداشت
-کجا برم؟
ابتین گفت:
–پارک.
اترین گفت:
- نه الان زوده شهربازی.
سایه-ااا بازار.
داشتیم بحث می کردیم که روبه یاسین گفتم:
-بنظر تو کجا بریم؟
نگاش کردیم هول گفت:
-برای من فرقی نمی کنه.
اترین گفت:
-ولش بابا این هم راننده ما باشه بهتره.
اخم کردم
- خوب چیکار کنیم؟
ابتین–اول شهربازی،بعد بازار، عد شام بگیریم بریم پارک چطور؟
-خوبه.
رفتیم شهربازی با ذوق بچه گانه ای گفتم:
-چکش.
ابتین-فانفار.
اترین-فوتبال دستی.
-اه خانما مقدم ترن.
اترین-ماه پیش که امدیم گفتی؟
-بچه ها.
ابتین بود این یعنی حرف اون این اخلاقش رو همه می شناختن وقتی داد می زد زود باید تموم می کردی رفتیم فانفار بعد فوتبال دستی بعد سوار چکش شدیم می خواستیم بریم ولی از اونجایی که می دونستم یاسین عاشق قطار وحشت رو به بچه ها گفتم:
-بریم قطار وحشت.
یاسین زیر چشمی نگام کرد و لبخند زد اترین با غرغر گفت:
-الان دیگه نه.
-جمله م دستوری بود;اگه شما نمیان با یاسین می رم.
ابتین غرید
-یاسین با تو هیچ گوری نمیاد لجبازی نکن.
با خشم به سمتش رفتم و یقشو گرفتم
-حرف دهنتو بفهم.تو خرکی باشی که به من امر و نهی کنی؟
با اخم نفرت نگام کرد دندون قرچی کردو گفت
-عمو بهروز خیلی ناراحت می شه وقتی بفهمه دخترش اینطوری به یقه ی پسر مردم بچسبه.
تو صورتش زل زدم
-و خیلی بیشتر ناراحت می شه که بفهمه پسری دم پر دخترش می زاره.
بعد ابرویی بالا انداختم
-هوووم؟
با حرص گفت:
-خوب برین بلیط بگیرین.
-این شد.
دست یاسین رو گرفتم و به سمت باجه کشیدم
-سایه نیازی نبود برای من خودت رو به زحمت بندازی.
-چه زحمتی اولا؟دوما خودم هم دوست داشتم.
بلیط گرفتیم و سوار شدیم قطار حرکت کرد با خوشی جیغ می کشیدم می خندیدم یک نگاه به بچه ها کردم به محظ اینکه برگشتم یک جنازه با صورت خونی به سمتم امد با صدای وحشتناکی زمزمه کرد
-یک ادم خوشمزه.
جیغی کشیدم و صورتمو با دستام پوشوندم شروع کردم به جیغ زدن همه سعی می کردن ارومم کنند بدجور ترسیده بودم مدام جیغ می زدم یک لحظه احساس کردم یکی بازومو کشید تو یک اغوش گرم فرو رفتم ناخداگاه اروم شدم نمی تونستم این اغوش مال کیه ولی بدجور ارامش بخش بود چشامو باز کردم اولین چیزی که دیدم اخمای درهم ابتین و اترین بود خوب یعنی این اغوش اترین نیست پس... سرمو بالا اوردم چشای شب نمای یاسین به نقره ای مردمکم دست یافت
-ا..اروم شدی؟
-اره خیلی;تا حالا انقدر اروم نبودم
راست می گفتم اروم دستاش رو باز کرد خداروشکر ابتین یک قدم به سمتش برداشت یاسین از ترس لرزید ولی ابتین دیگه جلو نیومد
رفتیم پاساژ<>توحال خودم بودم داشتم به اون اغوش ارامش بخش فکر می کردم هسی بود که مدتی بود دریافتش کرده بودم عشق نبود ولی خیلی گرم بود بعد بازار اترین به یاسین گفت
-ما بریم فسفود بخریم،اینا برن پارک.
اونا رفتن ابتین استین مانتوم رو گرفت
-چیکار می کنی؟!
-هیسسسسس دنبالم بیا عزیزم.
-چی چی م؟!
بی توجه به سوالم منو کشید انتهای پارک تازه فهمیدم ماجرا چیه پس بگو یکدفعه بیرون رفتنمون اتفاقی نبود الاچیق با گلای زرشکی تزیین شده بود وسطش یک میز دونفره که روش پر از غذا بود صندلی های مخمل یشمی دو مرد با لباسای محلی ابی روشن واستاده بودن با اشاره ی ابتین به سمتمون امدن فرش زرشکی رنگی جلوی پامون تا پله های الاچیق پهن کردن ابتینم دستمو گرفت و همراه خودش کشید کنار میز واستاد دستشو انداخت زیر پام و گذاشتم روی صندلی
-اینکارا یعنی چی؟
جلوم زانو زد
-یعنی نمی دونی؟
-نه.
اره جون خودم
-جدا؟
-ابتین مسخره بازی در نیای.
سمت دیگه نشست اون مردا امدن بشقابمو برداشتن
-چی براتون بکشم خانم؟
-سالاد الویه لطفا.
-چشم.
برام کشید برای ابتین هم جوجه
-ابتین حرفت رو بزن.
-اول بخور خانمی.
شروع کردیم خوردن وسط خوردن چشمم به اترین و یاسین افتاد که بالا سکو واستاده بود حدودا 20 متر اونطرف تر بعد که کامل خوردیم ابتین جلوی پام زانو زد دستشو کرد تو جیبش حلقه ای رو گرفت سمتم
-با من ازدواج می کنی؟
نگامو از حلقه به چشماش دوختم همون موقه صدای پر التماسی
-بزار برم.
به اون سمت نگاه کردم یاسین بود می خواست بیاد سمت ما که اترین ضربه محکمی به قفسه ی سینش زد جوری که یاسین رو زمین افتاد و مغلوب به من نگاه کرد برگشتم سمت ابتین
-رو پیشنهادت فکر می کنم.
از جاش پاشد امد یکم سرشو اورد جلو
-مال منی کوچولو.
بی توجه بهش از الاچیق بیرون دویدم به پسرا رسیدم یاسین جلو امد
-سایه؟!
-هان؟
-چی جواب دادی؟!
-گفتم فکر می کنم.
اخم کرد بگو لعنتی اگه چیزی تو اون دلته بگو
ابتین-یاسین برو ماشینو بیار
پرو انگار نوکرش نه از این یاسین چیزی به ما نمی ماسه سوار شدیم رفتیم خونه به محظ اینکه وارد شدیم بابا با خنده گفت:
-سلام عروس خانم.
اخم کردم

ویرایش شده در توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-اره دیگه مجلس عقد رو برای اخر همین ماه گذاشتیم.خوبه؟
صدای ناله مانند یاسین رو شنیدم

-خدا!
با داد گفتم:
-بله؟!من کی موافقت کردم؟! من گفتم فکر می کنم رو این مسله;نگفتم که قبول.
ایندفعه اونا اخم کردن عمو گفت:
–یعنی چی سایه جان؟! تو و ابتین از بچگی...
-عمو من یادم نمیاد قولی در این باره داده باشم.
-یعنی چی؟!
-خیلی ساده ی من جواب قطعی ندادم.
-ولی من و بابات تو وابتین...
--جایی ثبت شده؟
-یعنی چی؟!
پیچ پیچی این چقدر یعنی چی می گه.شونه ای بالا انداختم
-یعنی همین.

تقریبا نیم خیز شده بود
-نمی خوای با ابتین ازدواج کنی؟!
امدم بگم نه که یک نقشه ی شیطانی به ذهنم امد کمکم لبخند رو لبم نقش بست به اونا که با کنجکاوی نگام می کردن نگاه کردم
-شاید یک راه داشته باشه؟
بابا و عمو همزمان گفتن
-چی؟
خندم گرفت ولی سریع خوردمش
-اممم..بابا اجازه بده من برم پیش مامان و همونجا ادامه تحصیل بدم.
یک لحظه همشون هنگ کردن بابا با عصبانیت داد زد:
– امکان نداره.
شونه ای بالا انداختم
-هرطوری میلتونه.
به سمت پله ها حرکت کردم که ابتین با التماس به بابا گفت:
-خب فقط برای تحصیل.
عمو ادامه داد:
-اره بهروز جان تازه یاسینم می تونه بره باش;چون اونم مثل اینکه با یکی از دوستاش حرفشو زده بود.
زیر چشمی نگاش کردم تو فکر بود باباهم همینطور رفتم سمت راه پله ای که گوشه هال بود از بیست پله بلند و بدون نرده بالا رفتم با اینکه کلید برق کنارم بود بیخیال رفتم تو سالن مستطیلی بالا عرض سالن کم بود کاغذ دیواری های راه راه نیلوفری و یاسی به سلیقه من داشت سه تا اتاق بالا بود یکی برای من یکی برای خواهرم سها و یکی برای بابا و زنش خواستم برم سمت در استخونی رنگ اتاقم که صدایی امد
-سایه؟
برگشتم سمت صدا یاسین بود
-جانم؟
امد جلوتر منم بلند شدم
-تو ابتین رو دوست داری؟
خودم رو بهش نزدیکتر کردم اروم گفتم:
-نه دیونه.می خواستم با استفاده از اون برم خارج.
نفس عمیقی کشید انگارخیالش راحت شده باشه با تردید و خجالت دستش رو دور کمر انداخت لبخندم رفت و چشمامو بستم احساس خوبی داشتم منو کشید طرف خودش چشمام رو باز کردم با ترس نگام می کرد فکر کرد ناراحت شدم اروم یقه ی لباسشو گرفتم لبخند زدم

-نگات رو ازم نگیر.صدام بزن پیش همه.کی که ندونه ما دوتا حواسمون پیش همه؟

لبخندی زد لبش نشست
-داری چه غلطی می کنی؟!
ابتین بود دستای یاسین از دور کمر انداخته شد اونم با سرعت به سمتش امد سیلی محکمی به صورتش زد
سایه-کاریش نداشته باش.
-تو خفه شو.
بعد مشتی به شکم یاسین زد اونم شکمشو گرفت و روی زمین نشست لگدی تو شونش فرود امد ایندفعه جلو رفتم سفت ابتین رو گرفتم
-ولش کن عوضی.
برگشت سمتم
-تو دختر .... چطوره جرات می کنی؟!
-...خودتی.
یاسین داد زد
-نه!
تا امدم بفهمم چرا داد زد نصف صورتم سوخت پشت بندش نعره ی ابتین بلند شد
-تو حق انتخاب نداری;بخاطر اون کارخونه لعنتی هم شده باید زن من شی.
با پشت دست خوابوندم تو دهنش لبش خونی شد مثل لب خودم
-غلط کردی هیچ کس نمی تونه من رو وادار کنه کاری که دوست ندارم انجام بدم تو فکر می کنی کی هستی؟

-سایه؟هیولای درون من رو تست نکن.
-اینجا چه خبر؟!
اترین بود ابتین برگشت سمتش و به یاسین اشاره کرد
-این اشغالو ببر اتاق سها تا من بیام.
امدم برم پیش یاسین که با دستش جلومو گرفت سری از پله ها دویدم پایین بی توجه به نگاهای کنجکاو دیگران دسته زن عمو گرفتم و کشیدم
-بیا.زن عمو بیا.
-کجا دختر؟!
-بیا.
بردمش بالا سمت اتاق سها با دیدن صحنه ی مقابل هردو چند لحظه خشک شدیم پیراهن یاسینو در اوردن بودن و ابتین با لقد به شکمش می زد اترین هم با دست دهنشو گرفته بود که صدای نالش بلند نشه سها که نفهمیدم کی برگشته بود خونه با خونسردی روی تخت نشسته بود پوزخند می زد حق داره اخه مردم انقدر ببو؟ زن عمو داد زد
-ولش کنید.

ویرایش شده در توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با این حرف هرسه با بهت اول به زن عمو بعد با خشم به من نگاه کردن که منم نگاه بدتری تحویلشون دادم ولش کردن رفتن بیرون ماهم رفتیم سمت یاسین  اروم از جاش پاشد پیراهنش رو دادم بهش پوشید صورتش سرخ شده بود و بدنش کبود زن عمو دستی به صورت پسرش کشید
-بمیرم برات که انقدر معصومی!
بعد پیشونیشو بوسید
-نمی دونم چرا داشتن اینکارو می کردن;ولی بهتر امشب اینجا بمونی.
-می تونی تو اتاق من بمونی.
خانواده ی ما زیاد مقید نبودن من و یاسین رفتیم اتاق من سعی می کرد به روی خودش نیاره ولی می دیدم که بعضی وقتا سینه و شکمش رو ماساژ می داد بابا وقت رفتن مهمون ها صدام کرد رفتم پایین ابتین وقتی می خواست بره اروم گفت:
-خدافظ عروس کوچولوم.
-یک سوال بپرسم؟
ابرویی بالا انداخت

-جان؟
-واقعا منو دوست داری؟
پوزخندی زد
-انقدر بد سلیقه بنظر میام؟
بعد قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم رفت بیرون واه خوب اگه دوستم نداره پس برای چی ازم خاستگاری کرد؟ بعد از رفتن مهمونا بدون اینکه صبحتی درباره ی ازدواج یا امریکا بشه داشتم می رفتم اتاقم که سها صدام کرد روی کاناپه ی نشسته بود رفتم رو به روش نشستم
-چته؟
با ملامت نگام کرد
-بخاطر یاسین اینجوری با من صبحت می کنی؟
-چرا سها؟ چرا گذاشتی بزننش؟
-سایه اون کسی نیست که بتونی دوستش داشته باشی.
-من دوسش ندارم.
-دروغ می گی.
فقط نگاش کردم
-اون بی عرضه و تو سری خوره.
-چند سال دور از خانوادش باشه خوب می شه.
-خوب بیا یک شرطی بزاریم.
-چی؟
-اگه تا پایان تحصلتون تو امریکا خوب شد،خودم دستتون می گذارم تو دست هم;ولی اگه نشد باید طبق قولت با ابتین ازدواج کنی اکی؟
-حالا بزار ببینم می ذارن بریم امریکا.
-قرار بود من بهت بگم که می تونید برین.
با ذوق از جام پریدم
-راستی راستی گذاشتن؟!
لبخند زد گونشو بوسیدم و ورجه وورجه کنان به سمت پله ها رفتم
-قولمون؟
-باشه،باشه.
دم سالن بابا جلوی روم سبز شد گونشو بوسیدم لبخند زد
-حالا خوشحالی؟
-اره خیلی.
-قول می دی که برگردی؟
-قول قول قول.
لبخند زد دستی به نشون شب بخیر تکون دادم و پریدم تو اتاقم یاسین رو کاناپه ی سه نفره سفید که مقابل پنجره قرار داشت دراز کشیده بود و یکی از کوسن های نیلوفری مبل رو زیر سرش گذاشته بود و یک پتو رو خودش کشیده بود به دور و بر نگاه کردم تخت دونفره استخونی با روتختی خاکستری وسط اتاق چسبیده به دیوار بود کاغذ دیواری ها سفید با خطوط بنفش رو موکت خاکستری اتاق قالی فانتزی سفید و بنفش پهن بود کمد لباس اینه دار و میز ارایش و دوتا پاتختی سفید و بنفش میز کامپوتر استخونی سمت چپ میز رو دیوار عکس من و یاسین بود سن 17 سالگی تو شمال رو به روی ویلای بزرگ و سفید رنگی که شریکی بابا و عمو گرفته بودند ایستاده بودیم و رود قشنگی هم از جلومون رد می شد من دستم دور بازوی یاسین بود و سنگین بدنم رو روش انداخت بودم اونم لبخند کمرنگی داشت و گوشه چپ عکس شکوفه های بهاری بود کنار در عکس قلبی از گلبرگ و کنار پنجره بزرگ اتاق با پرده حریر بنفش عکس دو زن روستایی که سبد رو سرشون گذاشته بودند و از کنار جاده رد می شدند این عکس رو خودم گرفته بودم
-به چی نگاه می کنی؟خل شدی؟
-نخیر بی مزه دارم قبل از رفتن خوب اتاقمو انالیز می کنم
-حالا از کجا می دونی می ذارند بریم؟
-ااا الان امدم هین رو بگم که یادم شد با رفتمون موافقت شده.
از جا پرید
-جدی؟!

ویرایش شده در توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-جدی؟!
به سمتم امد محکم بغلم کرد
-عالیه.
خندیدم خودم رو کمی ازش فاصله دادم
-منو فشار نده به خودت،بدنت زخمی.
با لبخند نگام کرد هلش دادم عقب با خنده رفت رو کاناپه پشت رختکن لباسم رو با تونیک و شلوار راحتی دودی رنگم عوض کردم دمپایی های یاسی رنگم رو که معمولا همیشه تو خونه پام بود رو در اوردم و همون کنار جفت کردم بعد رفتم خودم رو پرت کردم رو تختم به ببر عروسکیم که گوشه تخت خودش برای خودش خوابیده بود شب بخیر گفتم و چشم هام رو بستم 
فصل دوم یاسین 
با خبر اینکه می تونیم بریم امریکا انقدر سرحال شدم که درد کتکای ابتین رو احساس نمی کرد صبح پاشدم و قبل از بیدار شدن بقیه زدم بیرون خوب که خیابونایو وجب کردم تصمیم گرفتم رسیدم در خونه رفتم تو حیاط البته حیاط که نه یک باغ نسبتا بزرگ که یک جاده کوچیک سنگی از وسطش می گذشت الاچیق چوبی هم رو به روی ساختمون جیگری رنگ خونه بود باغ مثل داخل خونه مثل زندگی مون خیلی بی روح بود در شیشه ای رو باز کردم و رفتم تو کسی تو هال نبود خونه که اندازه ده فرش جا داشت ولی حتی یک فرش هم نداشت نبود از رو سرامیک های یخی رد شدم و رفتم سمت راه پله سالن بالا مثل سالن خونه عمو اینا مرتب نبود برعکس وسایل کم و بد سلیقه ای داشت خودش هم کج و کوله بود یعنی یک قسمت اتاق مامان و بابا و ابتین بود واز سالن شکسته می شد و به اتاق اترین می رسید بعدش هم تو یک راهروی کوچیک که انتهای سالن بود تو انباری اتاق من بود می خواستم به اون سمت برم که متوجه شدم از اتاق ابتین صدای پچ پچ میاد گوشمو چسبوندم به در
-بابا تو که دیشب ندیدی چطور به کمر این دختره چسبیده بود.
صدای خنده ی بابا امد
-او لالا!پس انقدرام بی بخار نیست.
-بابا؟!
-خوب چیه؟ نترس پسر هیچ غلطی نمی تونه بکنه.
واز همون بچگی همیشه تو سرم می زد و می گذاشت ابتین و اترین اذیتم کنند
-ولی نگران رفتنش با سایه م.
-نترس بابا بی عرضه تر از اینکه که بتونه گ... بخوره.
-ولی با یک مدت دوری ممکن توهم عرضه بزنه.
-چند وقت دیگه توهم می فرستم اونجا.الان اگه بگم سایه با تو بره قبول نمی کنه.
-نچ نچ گوش واستادن کار خیلی بدی.
برگشتم سمت صدا 
-ات.اتری.. 
در کامل باز شد ابتین و بابا پدیدار شدن ابتین پوزخند زد مشتش رو با کف دستش زد
-به به یاسین خان گل خیلی وقته منتظرت بودم داداش کوچولو.
یک قدم جلو امد عقب رفتم خوردم به اترین با عجر گفتم:
-ابتین مگه من چیکار کردم؟!مثلا مگه با تو چی کار کردم؟!
-کاری نکردی؟ یعنی الکی بعد از خاستگاری من رفتی بالا بغلش کردی؟حتما دیشبم تا صبح رو سرش راه رفتی تا رایش رو بزنی.
به بابا نگاه کردم با خنده گفت:
-ها چیه؟من تو دعوای بچه ها دخالت نمی کنم.
ناامید نگامو به ابتین دوختم شاید اگه بابای واقعیم الان بود اینطور نمی شد به اترین اشاره کرد اونم دستمو از پشت پیچوند و هلم داد سمت اتاقم خودم بی حرف همینطور که دستمو می مالوندم رفتم داخل تیشرتمو در اوردم اون دوتا هم امدن تو مشت ابتین تو سینم فرود امد
-اخخخ!
چند قدم عقب رفتم اترین دوباره دستمو پیچوند
-ااییی!
با یک زیر پایی انداختم رو زمین ابتین لقدی به پهلوم زد که تو خودم جمع شدم دست انداخت موهامو گرفت سرمو از رو زمین بلند کرد بعد پرتم کرد سمت اترین اونم پشت گردنمو گرفتو فشار داد دست انداختم مچ دستشو گرفتم با دست دیگش بازومو گرفت صافم کرد دستی که پشت گردنم بود موهام گرفت از پشت خمم کرد با سر زد تو صورتم دو دستی دماغمو که خون میومد چسبیدم هلم داد سمت دیوار نای واستادن نداشتم بخش زمین شدم اترین رو پهلو برگردوندم ابتین لگد محکی به شکمم زد اخخخ بی شرف درست رو زخم قبلی رفتن بیرون خودمو به زور کشیدنم رو تخت چرا من کتک خورشون بودم؟ چرا نمی تونستم از خودم دفاع کنم؟ به شکم دراز کشیدم و سعی کردم به چیزای خوب فکر کنم تنها چیزی که به فکرم امد 
سایه
سایه

کلا من از کنار بازار هم رد می شم باید چیزی بخرم به یکی دوتا هم راضی نمی شدم همینطور که پلاستیک لوازم بلک لایتم رو بزور تو کیف گنده البالویی م جا می دادم از صاحب پرنده فروشی پرسیدم 

-اقا این عروس هندی ها چندن؟ 
-450 تومون خانم.
-چرا انقدر گرون؟!
-ارزش رو دارن خانم .
-چرا مگه جاهازم دارند ؟
دستاش از حرکت واستاد قبل از هر حرکتی در رفتم دم خونه اوا واستادم قرار بود با اوا و داروین که چند وقتی بود که از امریکا برگشته بود ایران و قرار بود دوباره بره همون انقدر تو ذهنمون خوند که بریم امریکا البته منم بدم نمی امد با حرص شماره ی اوا رو گرفتم
-الو ؟
-کجایی تو؟
-امیرمحمد پسر فاطمه رو اوردن اینجا;باید یکی مراقبش باشه.
-اهههه قرار بود باهم بریم خرید.
-ببخشید دیگه.
-داروین چی؟ میاد؟
-اون که معلوم نیست کدوم گوریه.من چندبار بهش زنگ زدم بر نداشت.یاسین هست دیگه بات.
-دوست داشتم هر چهارتامون باشیم.حیف که نشد. کاری نداری؟
-نه مراقب خودت باش. 
-باشه بای. 
-خدافظ.
سانتافه سپید بابا رو به حرکت در اوردم هنوز زیاد راه نرفته بودم که یک ماشین دنبالم افتاد 
-حالا یک نگاه کن شاید پسندیدی.
برگشتم سمت طرف

ویرایش شده در توسط ملی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برگشتم سمت طرف
-همون اول شناختمت بابا من دوست دوست دخترم.حالام برو بهش نمی گم.
جا خورد
-واقعا دوستشی؟!
-اا پس دیدی دوست دختر داری؟بچه پرو! ایش!
بعد گاز دادمو ازش فاصله گرفتم تو راه بودیم که ماشین یک پسر کنار ماشینم رسید و سرعتشو کم کرد نگاهی بهش کردم یک کمری مشکی که پسری جلف پشتش نشسته بود داشت می رقصید صدای اهنگ رو زیاد کردم سرعت رقصش رو بیشتر کرد یک لحظه یک قری امد که نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زدم زیر خنده
-قربون خندهات.
لبخند زدم
-خانم کوچولو افتخارمی دن عشخ ما شن؟
-نه افتخار می دن دوست دختر شوما شن.
-جووون!مرسی میس؟
خندیدم
-سایه هستم.
-مارتین.
-خوشبختم.
-ما بیشتر خانمی.
-می یای بریم خرید؟
-وای!چرا که نه؟
پوزخند زدم
-پس دنبالم بیا.
<ااااانامرد پس یاسین چی؟> تو کیی؟ <چاکر شما وجدانم> من وجدان نمی خوام < متاسفم ولی باید تحملم کنی به هر حال من وجدان شما هستم> ای بابا پس بریم عشق حال< من وج..> کوفت
برگشتم سمت پسره
-راستی یک پسره دیگه هم هست.تو که ناراحت نمی شی؟
-ولی من دوست دارم فقط با خودت باشم.
-می تونی نیای.

-نه..اذیت نمی شم.

-خوبه.
چند دقیقه بعد روبه رویه پاساژ بودیم از دور برای یاسین دست تکون دادم به سمتم امد تیشرت خاکستری با شلوار مشکی پوشیده بود اومد جلو نیم نگاهی به مارتین انداخت دستم رو به سمتش دراز کردم دستمو فشورد اروم گفت:
-این کیه؟

برگشتم و به مارتین نگاه کردم

-یاسین این اقا پسر اسمش مارتین هست.
سری تکون داد و به سمت رامتین رفت دستشو به طرفش دراز کرد
-سلام من یاسینم.
دستشو فشورد
- خوشبختم.تو نمی خوای غیرتی شی؟
-یعنی چیکار کنم؟
-مثلا با من دست به یقه شی،یا با سایه دعوا کنی.
یاسین لبخند زد
-من کلا با ازادی عمل دختران موافقم.
با این حرفش عمودی رفتم بالا وای وای چه روشن فکر <این روشن فکری نیست این بی شیله پیله ایه>ببند دهنتو تو پریدم وسط حرفشون
-اگه افتخار می دید برم خرید.
با لبخند سر تکون دادن و دستای همو ول کردن زیر لب غر غر کنان گفتم
-واقعا که!همه دوست پسر دارن ما هم دوست پسر داریم.همچین دست هم دیگه رو گرفتن که انگار عشخشونه.
دیدم دارن با خنده نگام می کنند ایشی گفتم و به سمت پاژار رفتم
پسرا هم عین غلام حلقه به گوش دنبالم بودن مارتین که مرتب قربون صدقم می رفت یاسینم که کشک بادنجون باخره به سلیقه ی..اگه گفتین؟ اگه گفتین؟ مارتین ؟ نه یاسین؟ خوب نه اها وجدان؟ وازم نه ایول خودم

یک پیراهن کالباسی با پارچه ساتن که تا روی زانوی دامنش خال های بزرگ سفید داشت با استین های حلقه ای که سرش ربان های یاسی داشت وقتی تنم کردم در رو باز کردم یاسین راحت امد جلو مارتین یک لحظه موند که انقدر ارحت بهشون اجازه دادم ولی سریع امد جلو یکم نگام کرد همینطور که چشمش رو پاهای سفید و برهنم خیره مونده بود گفت:

-مثل فرشته ها شدی! راستش بنظر من کالباسی قشنگه;ولی به شرابی نمی رسه.

اخم کوچیکی کردم

-ناراحت نشو عزیزم.

بعد از یاسین پرسید :

-نظر تو چیه؟

یاسین جا خورد

-ها؟ها؟من.. نمی دونم.

هلشون دادم بیرون

-نخیر همین خوبه.

مانتوم رو پوشیدم و رفتیم بیرون یک جفت کفش پاشنه 5 سانتی کالباسی گرفتیم کلا من چون هم بلند قدم و هم زیاد راه می رم و می رقصم کفشی که خیلی پاشنه ش بلند باشه نمی خرم اصلا دوست ندارم پام بشکنه خودم کیف کوچیک کالباسی داشتم که می تونستم استفادش کنم گل سر هم زیاد داشتم هرچند که اگه به خودم بود با هدبند خرگوشیم تو جشن شرکت می کردم لاک یاسی با رژ لب کالباسی هم گرفتم خیلی وقت بود هوس تجدید وسایل ارایشی کرده بودم اخر سر هم نیم ست نقره شکل ماه کامل خریدم

ویرایش شده در توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد خرید لباس مارتین رو تعارف کردم بیاد اونم با سر قبول کرد برای هر دوشون مجبور شدم لباس انتخاب کنم سعی کردم برای یاسین سنگ تموم بزارم یک کت تک بادنجونی شلوار مشکی و پیراهن مشکی قبل از رفتن مارتین می خواست بم شماره بده که از اونجایی که می خواستم برم ترجیه دادم دوست نشیم

یک نیم ساعتی بعد رسیدم خونه خونه ما یک حیاط نسبتا بزرگ داشت که دو طرفش باغچه بود هال ستا قالی می خورد و ست عسلی و خردلی داشت از هال چندتا پله می خورد به طبقه بالا که قبلا شرحش دادم رفتم تو اشپزخونه که کنار راه پله بود شروع کردم گشتن کابینت ها ضرف شیرینی رو برداشتم خدایی انقدر که من برای پیدا کردن شیرینی تلاش می کنم اگه برای نیمه ی گمشدم تلاش کردم الان 6 قلو زاییده بودم 
شیما دو روز بود که رفته تهران به مامانش سر بزنه امروز باید برگرده شیما دوست دوران دبیرستانم بود دوسال از من بزرگتر بود بخاطر مریضی باباش دو سال درس نخونده بود بعد از جدا شدن بابا و مامان من پیشنهاد دادم با شیما که وضع مالی چندان خوبی نداشت ازدواج کنه صدای درامد 
-سایه؟

صدای شیما بود 
-بیا تو
امد تو با لبخند و لذت نگاش کردم دختر خیلی نازی بود قد بلند هیکل لاغر پوست سبزه چشمای معمولی ابی و موهای ترکیب شده از دو رنگ یخی و نقره ای که به سلیقه خودش بود با هم رو بوسی کردیم
-خوبی؟
-ممنون.تو چطور مطوری؟خوش گذشت؟
-اره عزیزم.راستی شنیدم می خوای بری پیش مامانت؟
-اره بابا به زور راضیشون کردم.

دستش رفت برای بازی کردن با حلقه ازدواجش هر وقت که نگران می شد این کار رو می کرد نگام رو حلقه ش بود که دور انگشتش می پرخید
-سایه نری برنگردی ها.

سرم رو بالا اوردم و قاطع نگاش کردم
-برمی گردم.
-با کی می خوای بری؟
-یاسین،اوا و داروین.
-اوا داداشاش اجازه می دن؟!
-مثل اینکه داداش بزرگشم می خواد بیاد.

-همون که استاد موسیقی یاسین بود دیگه؟

-همون.
چند ثانیه ساکت شد بعد با هیجان گفت:

-راستی؟!
-دیگه چیه؟!
به بازوم چسبید با دهن باز نگاش کردم
-درست ابتین ازت خواستگاری کرده؟!
بی حوصله گفتم:
-بله.
-خوب جوابت چیه؟!
-خیلی ذوق داری.نکنه از خداته ازدواج کنم برم؟

پکر و دلخور شد
-این چه حرفی؟
-پس برای چی می پرسی؟
-همینطوری.

بعد روش رو گرفت فهمیدم خیلی ناراحت شده دستم رو انداختم دور شونه ش

-شیما؟شیما؟قربونت برم؟

با خنده هلم داد عقب 

-دیونه!

چشمکی زدم پرسیدن رو از سر گرفت

-لباس چه رنگی گرفتی؟
-کالباسی تو چی؟
-بنفش
-برو بپوش ببینم. 
-باشه.
رفت بیرون منم لباسموبا لباس خونه عوض کردم همون موقه زنگ درو زدن می دونستم اوا و داروین امدن تو بعد از سلام احوال پرسی و ذوق اینکه می تونیم باهم بریم رفتن تا لباسای مهمونیشون رو بپوشن شیما امد تو 
-چطور؟
نگاهی به لبالسش کردم یک لباس دکلته و بلند که بالا تنش تنگ بود و دامن پرچینی داشتو کمربند ناز با گل بزرگی میونه دامن و بالا تنه قرار داشت
-عالیه!
همون موقع اون دوتا پت و مت امدن داروین شلوار و رکابی مشکی با کت استین سرب لی اوا یک لباس بلند استین سرب و ساده عسلی که کمربند ست لباس ش که از جنس ساتن بود حالت پاپیون درست شده بود و انتهاش تا رو زمین می رسید
-فوقلاده شدین!
اوا با ترس گفت: 
-خدا کنه اشنایی من رو با این وضع نبینه.

بعد از تعویض لباس یک دو ساعتی خودمون رو مشغول کردیم ساعت های پنج بود که شروع کردیم به حاظر شدن برای مجلس اول من رفتم تو حمومی که پایین بود یک دوشی گرفتم بعدش هم اوا و شیما داروین تو خونه شون حموم کرده بود. لباسم رو پوشیدم و رو صندلی جلوی اینه نشستم نگاهی به صورت خودم تو اینه انداختم پوست سفید چشمای معمولی نقره ای با موهای لخت طلایی و ابرو های نازک با ضربه اوا به پشت صندلیم به خودم امدم و هینی کشیدم زد زیر خنده

-مرض!

-به جونت بزار بسازمت.

خندیدیم و صاف نشستم با لوازم ارایشی و انواع شونه و پنس و گیره مو افتاد به جونم تو 40 دقیقه از این رو به اون رو شدم رو لب های صورتی کمرنگم رژ لب کالباسی مو زده بود و صورتم رو حسابی کرم مالی کرده بود رژ گونه کالباسی هم زده بود و سایه طوسی و کالباسی که به لباسم بخوره موهام رو مدل رومی درست کرده بود که حسابی نازم کرده بود سرویس نقره م رو برام انداخت و گیره موی نقره گلبهیم رو هم به سرم زده بود لاک هم رو انگشتام جا خوش کرده بود کفش هام رو پوشیدم و ترجیح دادم تا وقتی اون دوتا حاظر می شند کتاب بخونم وقتی حاظر شدند دهنم باز موند

با اینکه اوا تا حدودی چاق بود ولی لباس حسابی بهش می امد و قد کوتاهش هم با وجود کفش های پاشنه بلند مشکی معلوم نمی شد پوست سفیدش رو حسابی روغن مالی کرده بود و رژ لب البالویی ش رو لب های صورتی ش جا خوش کرده بود رژ گونه عسلی زده بود با سایه نباتی و عسلی رو چشمای مشکی ش هم لنز عسلی زده بود موهای لیمویی ش رو مدل باز درست کرده بود و گل رزی هم رو موهاش زده بود سرویس طلاش رو پوشیده بود و لاک استخونی زده بود

شیما هم کفش های پاشنه بلند ابی پوشیده بود با ارایش ملیح که فقط شامل مقدار کمی پنکیک و کرم رژ لب بنفش رژ گونه بنفش سایه ابی می شد و موهاش رو مدل بافت تیغ ماهی درست کرده بود و گل سر ستاره ای به رنگ خاکستری زده بود که به رنگ موهاش می امد سرویس طلاش رو انداخت بود و لاک بنفش زده بود من نمی فهمم اینا چیه انقدر به طلا وابسته اند همین اوا داداشش رو کشت تا براش سرویس کامل طلا بگیره من که انقدر بدم میاد از طلا یک دستبند هم که بابا برای تولد 16 سالگیم گرفته بود کم فقط بعضی وقتا برای اینکه دلش نشکنه استفاده می کنم 

<از ابجی کوثر تو وبhttp://smpk.blogfa.com/

اینجانب:یه نفر سمپادی

بخاطر اینکه چندتا از خاطرات و حرفای خوشگلشو در اختیارم گذاشت سپاس گزارم>

ویرایش شده در توسط ملی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-سایه دیر شد همه او..
داروین با دیدن سها تو اون لباس استین سرب دودی و گردنبد مروارید تو گردنش و شال ابی شل رو سرش خشک شد سهام محوش شد کلا سها زیاد تیپ باز نمی زد ولی خیلی جیگر بود با اینکه 25 ساله بود باز هم حواس پسر های کوچیک تر از خودش مثل داروین که 23 سال داشت به سمت خودش جذب کرد
-هو عمو؟ هم دیگه رو نخورید ها من غیرتی می شم.
داروین بدون اینکه به من نگاه کنه گفت:
-تو خرکی باشی؟
شیما و اوا زدن زیر خنده داروین به سمت سها رفت و دستش رو دراز کرد
-این فرشته ی الهی افتخار می دن لحظه هایی رو کنار من سپری کنند؟
-اوه بابا لفظ قلم.
اوا- بابا رمانتیک.
شیما- داره اشکم در میاد.
هر سه خندیدیم ولی اونا بی توجه به ما رفتن پایین
شیما-واه!

اوا-عجب!

سایه-نه!
رفتم بیرون کلی مهمون امده بود اروم با بچه ها از پله ها پایین رفتیم نگاهی به دور و بر انداختم یک عده وسط قر می دادن عمو و بابا صبحت می کردن نگین جون داشت تو پذیرایی کمک می کرد ابتین یک کنار نشسته بود سرش پایین بود برعکس قلدرم قلدرمش خیلی حواسش به کاراش بود زیاد به تیپ خانواده نمی خورد یک پیراهن بنفش با شلوار مشکی پوشیده بود دوتا دکمه ی اول لباسشو باز گذاشته بود همون موقه یکی محکم بغلم کرد این بغل کردن مخصوص یک نفر بود
-کی امدی نیلا؟
نیلا دختر عمه ام بود با ذوق شروع کرد بدون سلام و احوال پرسی به فک زدن مارتین داشت وسط با دوتا دختر قر می داد با چشم دنبال یاسین گشتم رو یک صندلی تک نشسته بود و داشت با انگشتاش بازی می کرد می خواستم برم پیشش که اترین سمتمون تیشرت کالباسی با شلوار پاره پوره ی مشکی رو به نیلا گفت
-خانمی افتخار می دی بریم برقصیم؟
نیلا با ناز گفت:
-ولی من گرم نیستم.
خندید از رو میز یک گیلاس برداشت و سمتش گرفت حالم بهم خورد می خواستم برم سمت یاسین که اروم در گوشم گفت:
-هنوز کبودی های بدنش نخوابیده.
این یعنی نرو سمتش پلکام رو روی هم فشار دادم همون یک نفر دستمو گرفت و کشید کیان بود یکی از دوستام
-خوبی عزیزم؟ چه قشنگ شدی!اصلا هلو شدی!
-می دونم.
-خانم اعتماد به نفس،چرا نمیای وسط؟
قبل از اعتراض من کشیدم وسط مجبوری همراهیش کردم<اره جون خودت مجبوری> ااا خوبه ابروی منو جلویی اینا نبر این چیزا تو این دوره طبیعی امل بازی در نیار یکم روشن فکر باش <کورمون نکنی با این روشن فکریت>چندتا پسر دیگم نزدیکم امدن بی توجه به اینکه کین باهاشون می رقصیدم نگام به یاسین بود کاش انقدر جرات داشت که میومد جلو کاش لعنت به ادم ترسو بعد که حسابی قر دادم رو صندلی ولو شدم مارتین امد کنارم و دستش رو انداخت دور شونم و با صدای بم وکشیده ای گفت:
-خوش گذشت عزیزم؟
در حالی که سعی می کردم دستشو بردارم گفتم:
-اره،اره دستتو بردار.
-چرا؟
نگاهی به چشمای سرخ و مستش انداختم
-چون گرمم.
قهقه زد وایی این چی بود من گفتم؟!الان فکر بد می کنه
-عزیزمی!
چندش هلش دادم کناراز جام پاشدم
-عوضی!
رفتم سمت دیگه ی سالن یاسین رو دیدم که نگران نگام می کنه
-چیه؟
-پسره ی احمق!ترسیدم بلایی سرت بیاره.

با بهت نگاش کردم
-تو دیدی؟!

هل شد و روش رو گرفت بزور گفت
-اره.

یکم صدام رو بردم بالا
-پس چرا نیومدی کمک؟!
-خوب..خوب تو خودت از پسش بر می اومدی.
-اوه!
دمغ رفتم تو اشپزخونه و یک لیوان شیر برای خودم ریختم و سر کشیدم به راست گفتن که بهترین نوشیدنی شیر به حال امدم همون موقه چراغا خاموش شد و باروک ها روشن همه می خواستن برن وسط که نگین جون داد زد
-اول اونایی که این جشن براشونه.
اخخخ قربونت نگین جون عزیزم برم اروم از جام پاشدم و دست یاسینو گرفتم دستم رو دود شونه های یاسین حلقه کردم اونم دستش رو دور کمرم زنجیر کرد شروع کردیم اروم تکون دادن خودمون به چشاش زل زدم اونم همینطور کم کم نگاش از چشمام رفت به لبام سریع نگاشو گرفت و انداخت پایین تر که به یقم افتاد دوباره انداخت پایین که به پاهای برهنم افتاد<من بهش گفتم ساق بپوش ها> ریز خندیدم که باعث شد اونم بخند و محکم تر کمرم رو فشار بده همینطور به چشمای هم نگاه می کردیم و می رقصیدیم که صدای اترین در امد
-می گم اهنگ تموم شده;افتخار نمی دین بیان اینور؟
اه دختر تازه فهمیدم که خیلی وقت اهنگ تموم شد و همه نشستن به یاسین که گونهاش از خجالت البالویی شده بود نگاه کردم ای قربونت بپرم بوسش کنم؟ بپرم؟<نجابت پیشه کن> برو باو بی قید خندیدم ابتین با اخم وحشتناکی به یاسین نگاه می کرد عمو و بابا با حرص نگامون می کردن کمکم بساط ایشو نوش جمع شد همه رفتن برای شام متوجه شدم که دنیا و اترین نیستن رفتم دنبالشون بگردم رفتم سمت راه پله ها همه ی اتاقا رو گشتم تا در اتاق خودمو باز کردم هنگ کردم اترین و نیلا نه؟!سریع درو بستم و دویدم پایین می دونستم که این چیزا بنظر بقیه یک چیز عادی اما... وای محکم خوردم به یک چیزی هردومون بخش زمین شدیم نگاه کردم یاسین بود با ناراحتی گفتم:
-یاسین؟!
با تعجب پرسید:
-چیزی شده؟!

یکم فکر کردم بعد گفتم:
-نه بریم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رفتیم سر میز بعد از شام همه اماده ی رفتن شدن ولی یاسین موند وقتی نیلا و اترین دیدم سعی کردم معمولی رفتار کنم من دل رو تختی که تازه دونفر از روش بلند شده بودن رو نداشتم هردو تو هال رختخواب پهن کردیم البته بینمون دیوار بالشتی درست کردیم وای که چقدر خسته بودم
یاسین
-اخ!
به کف دست زخمیم نگاه کردم زانوم هم می سوخت امدم بلند شم که اینبار لقدی به شکمم زد دوباره رو زمین افتادم
-ول کن بچم رو.
مامان به سمتم دوید و سرم ر و تو اغوشش گرفت گرفت بابا با عصبانیت امد رو بالکن
-چه مرگتونه شماها؟خواب بودم خیر سرم.
اترین منو نشون داد
-من نمی تونم تو خونه ای که این روانی هست بمونم.
مامان با حرص گفت:
-این طفلک که کاری به تو نداره.
-کلا وجودش منو ازار می ده.
بابا با چندش نگاهی به من انداخت
-به من باشه همین حالا می ندازمش بیرون.
مامان-بهرام؟!
بابا بی توجه به مامان رو به اترین گفت

-چند روز دیگه به بحانه اون هنر کوفتیش،گورش رو گم می کنه و می ره.
منظورش خوانندگی بود صورت اترین از عصبانیت سرخ شد
-چرا این بره؟منم می خوام برم.
-خفه شو پسر.اه!
بعد اداشو در اورد
-چرا اون بره؟منم می خوام برم.نکبت!
بعد رفت تو اترینم یک چپ چپ به من نگاه کردو رفت اروم دست مامان رو از دور شونه م جدا کردم و بلند شدم با ناراحتی و دلسوزی صدام زد:
-یاسین؟!
چیزی نگفتم سرم پایین بود بی حرف به سمت شیر اب کنار استخر رفتمو ابی به سر و صورتو لباسام زدم مامان چند ثانیه با غم نگام کرد بعد رفت تو همون جا کنار حوض نشستم در باز شد ابتین امد تو تا لنگ دیگه در رو باز کنه که چشمش به من افتاد
-تو چرا اینجا نشستی؟
با غم نگاش کردمو اروم سلام کردم یک جوابی زیر لب داد
-با تو بودم ها.
همینطور نگاش کردم خودش جواب سوالم رو فهمید جرات نداشتم برم تو تو چشمای غمگینم زل زد بعضی وقتا احساس می کنم با همه ی نفرتی که ازم داره دلش برام می سوزه.من چیکارم من چیکارم که مامان فقط من رو دوست داره من چیکارم که مادرشون ترکشون کرده من گناهم چیه که تو این خانواده خیانت کردن و طلاق گرفتن یک چیز عادیه سویچ ماشینشو پرت کرد سمتم
-حالا که تو حیاطی ماشین منم بیار تو،بعدم تمیزش کن.
بعد رفت تو اهی کشیدمو اروم بلند شدم رفتم سمت ماشینش
سایه
با صدای بلند قهقه می زدم
-اوه چه غلطا!
اوا موهاشو به پشت گوشش برد
-اره بابا پسر اسکول امد می گه
می دونم دوستم داری.می دونم خانوادت مجبورت کردن که از من دست بکشی.می دونم اینارو برای این می گی که من عذاب نکشم.
به یک ور افتادم از خنده چشمکی بهم زد
--دیگه داشت از نفهمیش گریم می گرفت.برگشت می گه
نه فدات شم گریه نکن من با گریه های تو میمیرم قول میدم که برم داداشت رو رازی کنم تو فقط گریه نکن.
سرم رو روی شونه ی یاسین گذاشتم و از قهقه زدم ایندفعه داروین بساط تعریف خاطرات خاک بر سری رو از سر گرفت
-یک دختره بود.بابا خیلی خونوک بود. تو پارتی دیدمش اینو انقدر مسخره می کردن که خدا می دونه.منم دیدم بد نیست یکم اسکولش کنیم بخندیم رفتم همه رو از دور و برش دور کردمو،اشکاش رو پاک کردم و حسابی بهش رسیدم بعد شب که ش...
-یا خدا!
با تعجب به اوا نگاه کردیم که با ترس رفت پشت سکو قایم شد
یاسین-چی شد اوا؟!
-اینور رو نگاه نکنید.داداشم رو پارکه.
همه برگشتیم اون سمتو نگاه کردیم داروین سریع رفت جلوی اوا نشست تا دیده نشه من به زن و شوهری که تو عرض پارک واستاده بودن و به هم زل زده بودن نگاه کردم هر وقت می دیدمشون می سوختم که چرا مامان و بابا کنار هم نیستن
-چه عشقین این داداش شما.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک نگاه به یاسین کردم تو چشمای اونم حسرت رو دیدم اوا و داروین خندیدن زن داداش اوا نگاهی به دور و بر کرد وقتی اون نزدیکی کسی رو ندید رو نوک پاش بلند شد و گونه شوهرش رو بوسید شوهرش هم دستی رو صورت زنش کشید بعد دستش رو دور پا و کمرش حلقه کرد و چرخوندش.لبخند تلخی زدم چرا اینطوریه؟ چرا مامان و بابای من از هم جدا شدن ؟با اینکه می گن قبل از ازدواج عاشق هم بودند؟ چرا مامان جدا شد چرا رفت؟نمی گه سایه دلش براش تنگ می شه؟نمی گه سایه هر شب به یادش بالشتش خیس می شه؟نمی گه سایه یک دختر بچه بود؟پاشدم رفتم اونور پارک دوست نداشتم کسی بفهمم چه حالی دارم چند قدم بیشتر نرفته بودم که دستی رو شونه م نشست برگشتم و به یاسین چشم دوختم چند ثانیه نگام کرد بعد پرسید

-خوبی؟

-ممنون.

-ممنون که مال بقیه ست.خوبی؟
یاسین
صدای قهقه های مستانشون می امد ما نباید می رفتیم تو جمعشون فقط لوازم پذیرایی رو می بردیمو پیش دستا رو جمع می کردیم
-مامان؟
برگشتم سمتم
-جانم؟

سوالی که از صبح بعد از دیدن استاد با زنش تو پارک ذهنم رو مشغول کرد بود رو پرسیدم:
-یکم از بابا بهم می گی؟
برگشت نگاهی به صورتم انداخت معلوم بود از سوال بی مقدمه م جا خورده هیچ وقت از بابا چیزی بهم نگفته بود هیچ وقت به سوال هام جواب نداده بود برای همین خیلی وقت بود ازش سوالی راجب بابا نمی پرسیدم بعد دوباره برگشت سمت سینگ ضرف شویی
-اون دختر همه زندگی م رو ازم گرفت.
برگشتم سمتش و با تعجب نگاش کردم
-اون دختر؟!
یک نگاه سرسری بهم انداخت
-ولش کن.
-اون دختر چی مامان؟!اصلا اون دختر کیه؟!
-تمومش کن یاسین.
-مامان؟!
داشت ضرفا رو می شست یک لحظه دستش واستاد انگار داشت فکر می کرد اخر سر با صدای تحلیل رفته ای گفت:
-من تا حالا برای هیچکی درد دل نکرد.برای هیچ کس سفره دلم رو باز نکردم;حتی با اینکه می دونستم تمام مردم رو می تونم باش سیر کنم.
نشستم پشت میز
-حالا بگو.
سرش رو با ضرف ها گرم کرد همینطور می گفت:
-زیاد سن نداشتم که عاشق یک پسر شدم.قد بلند،خوش هیکل،چشمای مشکی،پوست برنز،موهای براق مشکی.خیلی دوستش داشتم یاسین.خیلی دوست داشتنی بود.
انگار تو گذشته غرق شد
-زیر دست یک استاد تمرین می دیدیم.هر دو عاشق هم بودیم.اونم انقدر عاشقم بود که یک لحظه دوریم رو نمی تونست تحمل کنه;ولی هیچ وقت بهم نمی گفت.منم می خواستم از لجش بگم می خوام با یک پسره ی دیگه ازدواج کنم.
یک لحظه برگشت سمتم و جوری با حالت قاطع و لجبازی گفت:
-نزاشت.نه نزاشت.گفت دوستم داره ازدواج کردیم هیچکی هم نیومد تو زندگی....
چند ثانیه سکوت کرد بعد زد زیر گریه انقدر بد گریه می کرد که دلم اتیش گرفت
-بردش،گرفتش،مال من بود.
-چی می گی مامان؟!بابا زندست؟!
انگار از خواب بیدار شده باشه اروم شد و بعد با بعض گفت:
-دختره عوضی!امد...امد دلش رو برد نامردی کرد من دوستش داشتم اون رو از من گرفت.
بعد زد زیر گریه قلبم داشت از دهنم می زد بیرون

-مامان بابا زندست؟!
-ازم گرفتش.کل زندگی م رو ازم گرفتش.من...من می خواستمش می خواستمش اگه..اگه با بهرام ازدواج کردم فقط...فقط برای..
دیگه گریه اجازه بیشتر صحبت کردنو بهش نداد دست انداختم بغلش کردم
-غلط کردم! مامان غلط کردم پرسیدم!
صدای بلند دیجر از تو سالن داشت دیونم می کرد
......
-کدوم عوضی زنگ زد به پلیس؟!
از ترس می لرزیدم نمی دونم چرا این دیونه بازی رو کردم شاید چون دیگه تاقت این سر صدا رو نداشتم شاید می خواستم عصبانیت اون موقمو سر اینا خالی کنم ولی الان باید چیکار می کردم چطور از زیرش در می رفتم اترین برگشت سمتم
-تو بودی؟
ابتین که تازه امده بود داشت دندوناشو خلال می کرد گفت:
-خدایی از قیافش معلوم نیست.
بابا به سمتم خیز برداشت مامان پرید جلوم
-نه!
هلش داد کنار هردوشون پریدن سرم
سایه
با استرس از جام پریدم همه با تعجب نگام می کردن اخه کی وسط مجلس خاستگاری خواهرش اینطوری می پره ولی من بی توجه گوشی رو از دست راستم به دست چپم دادم احساس کردم اگه این کارو کنم خبری که می ده عوض می شه
-نگین جون یاسین چی شده؟!
-سا سایه تو رو خدا خودت رو برسون!تو رو خدا بهرام نمی زاره ببرمش بیمارستان!
دیگه داشت گریه ام می گرفت
-کجایین الان؟!
اصلا حواسم نبود از خط خونه زنگ زده
-خونه ایم دیگه.تو رو خدا زودتر!
-باشه،باشه امدم.
دویدم بیرون به جلو در که رسیدم یک سانتافه مشکی هم رسید و یک نفر از توش پیاده شد بر نگشتم ببینم کیه فقط متوجه شدم هردو به سمت در هجوم بردیم چندبار زنگ زدم بعد بدون اینکه منتظر بشم با مشت لقد به در می کوبیدم نگه متعجب اقایه رو احساس می کردم در که باز شد خودش رو زودتر از من انداخت تو بدون تعلل دویدیم داخل درهل دادم تا باز شد جیغی از وحشت زدم یاسین خونین مالی جلوی پله ها افتاده بود نگین جون با دیدن ما بلند شد با گریه به اقایه نگاه کرد برگشتم <اااا این که داداش اواست> رومو از اون گرفتم و بی توجه خودمو به یاسین رسونم کنارش زانو زدم
-یاسین؟! یاسینم؟! یاسیننننن؟!
اون مرده که اسمش دانیال بود سریع دست انداخت بالا تنه ی یاسینو از رو زمین بلند کرد بعد صورتشو یک ور کرد که خونا تو حلقش نریزه با هول گفت:
-من می رم ماشین رو روشن کنم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-هیچکی یاسین رو هیچ جا نمی بره.
این رو بهرام خان که داشت از پله ها پایین می امد گفت.دانیال خان با عصبانیت از جاش بلند شد و با قدم های محکم به سمتش رفت با تعجب داشتم نگاه می کردم که می خواد بکنه بهرام خان بدون اینکه تغییری تو حالت و چهرش بده ابرویی بالا انداخت و گفت:
-اقای شباهنگ من اصلا فکر نمی کنم امدن شما به اینجا کار درستی بوده باشه.
دستای دانیال خان مشت شد و سر جاش ایستاد.با بعض گفتم:
-خواهش می کنم یکی یک کاری کنه.
-نگین برو جعبه ی کمکای اولیه رو بیار.
نگین؟! وا!بعد از رفتن زن عمو روبه من گفت:
-شروع کن دیگه.
انقدر بلد بودم که از پس یک معاینه ساده بر بیام همینطور که سرگرم معاینش بودم زن عمو جعبه کمک های اولیه رو اورد
-بهتر؟ می شه تکونش بدیم؟
سرمو به دو طرف تکون دادم با گریه گفتم:
-دستش از بند در رفته باید ببریمش بیمارستان.
نگین جونم یک طرف نشست رو زد زیر گریه ولی اقا دانیال بلند شدو دوید بالا در کمال تعجب چند دقیقه بعد با سها امد سها دکتر ارتوبت بود با تعجب نگاش کردمبدون توجه به من کنار یاسین نشست و شروع کرد به معایش بهرام خان دوبار گفت:
-کسی امشب جایی نمی برش هر وقت حالش بهتر شد خودش می ره.
با گریه نگاش کردم نگین جون هم دوباره زد زیر گریه دانیال خان بعد از سکوت چند دقیقه ای به من گفت:

-یک چوب بزار دورش رو پارچه ببند;بعد ببینیم چیکار می تونیم بکنیم.

  چوب و باند رو اماده کردیم تا دست یاسین رو تو دستم گرفتم ناله بلندی کرد دانیال خان سریع دستش رو گذاشت وسط دندوناش که لبش زخمی نشه خون رو که چکیده می شد از دستش دیدم با تعجب نگاش کردم ولی اون بی توجه با اون دست دیگش صورت یاسین رو ناز می کرد تموم که شد دستش رو بیرون کشید با دستمال تمیز کرد بعد سرش رو گرفت بالا احساس کردم می خواد اشکش در نیاید نمی فهمیدم این چرا باید انقدر ناراحت باشه چندتا اه پشت سر هم کشید بعد زیر چشمی به زن عمو نگاه کرد اون هم که مثل من زل زده بود به دانیال خان سریع به خودش امد و بلند شد
-سایه جون عزیزم اگه می شه بیا کمک کن صبحانه درست کنیم. به بابات هم اطلاع می دم که اینجایی.
با تعجب نگاش کردم ساعت 3 بود این صبحانه می خواست درست کنه؟! شاید می خواست منو بکشونه ولی چرا؟! بلند شدم رو دنبالش رفتم دم اشپزخونه برگشتم سمت اقا دانیال که کنار یاسین نشسته بود صبر کن ببینم اون اشکه؟!
یاسین
با احساس سردرد چشمام رو باز کردم البته فقط یکیش باز می شد
-اخه!
-بیدار شدی؟
انقدر چشمام باز شد که اون کبودم یکم باز شد
-استاد؟!
لبخندی بهم زد امدم با تکیه به دستام بلند شم که درد بدی تو دستم پیچید اخی گفتم یک وری افتادم سریع دست انداخت دور شونم نشوندم
-مراقب باش دستت از بند در رفته.اون بهرام عوضی نزاشت ببرمت بیمارستان.
با تعجب صدای گرفته گفتم:
-شما؟!اینجا؟!
صاف شد اخم کرد
- دیشب مثل اینکه مامانت خیلی هول شده بود به من که اخرین نفر بهت زنگ زده وبعدم زنگ زد به دختر عموت دختر عموتم دیشب حسابی بهت رسید الانم خسته بود رفت بخوابه مامانتم حال نداشت تو اشپزخونه خوابش برد تو هم پاشو ببرمت بیمارستان دستت رو نشون بدم.
یعنی تو تا صبح بالای سرم بیدار بودی؟!
-کس دیگه ای نبود.
با وحشت گفتم:
-وای ببخشید!حواسم نبود دارم بلند فکر می کنم.
-میدونم.
بیشتر تعجب کردم
-می دونید؟!
بدون جواب بلند شد
-پاشو بریم دیگه.
امدم بلند شم که دیدم نمی تونم امد کنارم  دست انداخت دور بازوم و بلندم کرد از کی تاحالا انقدر مهربون شده بود؟!بردم یک پزشک خصوصی بعدم بدون اینکه به من اجازه بده پول رو داد پلاتین گذاشتن قرار بود دو هفته دیگه بازش کنند یک پماد هم گرفت برای کبودی هام اخر سر هم دوباره کمکم کرد تا سوار ماشینش بشم وقتی خودش نشست ماشین رو به حرکت در نیاورد منتظر نگاش می کردم همینطور که نگاش به رو به رو بود گفت:

-نمی خوای شکایت کنی؟!

ابرو هام بالا پرید

-بله؟!

-اگه بخوای شکایت کنی من پشتتم.

یکم سکوت کردم اینبار اون بود که به نیم رخ من زل زده بود بالاخره سری به معنی نه تکون دادم دیگه هیچی نگفت و ماشین رو به حرکت در اورد فقط صدای اهنگ بود اهنگ و دل من به یاد اون پدری که تا دیشب فکر می کردم مرده ولی دیشب فهمیدم من و مادرم براش مرده بودیم

<تو كه ميدونستي میاز فلاحی>

تو که می دونستی قلبم
بی تو لحظه هاش عذابه
تو که می دونستی حالم
بی تو داغونه خرابه
پس چرا گذاشتی رفتی
مگه مهربون نبودم
مگه عاشقت نبودم
مگه همزبون نبودم
....
.....
...........
تو که می دونستی قلبم
بی تو لحظه هاش عذابه
تو که می دونستی حالم
بی تو داغونه خرابه
پس چرا گذاشتی رفتی
مگه مهربون نبودم
راستی عاشقت نبودم
مگه همزبون نبودم
...
.
...
تو که می دونستی اشکات
واسه من شگون نداره
تو که می دونستی قلبم
وقتی همزبون نداره
یه روزم دووم نداره
به خدا دووم نداره
دیگه کاری اون به کار
دل دیگرون نداره
تو که می دونستی اشکات
واسه من شگون نداره
تو که می دونستی قلبم
وقتی همزبون نداره
یه روزم دووم نداره
به خدا دووم نداره
دیگه کاری اون به کار
دل دیگرون نداره

دم خونه نگهداشت دیگه پیاده نشد کمکم کنه هر جوری بود لنگون لنگون رفتم سمت در و زنگ رو زدم برگشتم و نگاش کردم

-در اصرع وقت پول ویزت رو می دم.

-اینجوری تشکر نمی کنند ها.

خندیدیم
-ممنونم ازتون.
لبخندی زد
-کاری نکردم.
=پدری کردین.
لبخند از رو لبش رفت سریع ماشینو برگردوند چی شد؟!هان هه حتما اون از اینکه پسر بی عرضه ای مثل من داشته درو باز کردم رفتم تو مامان رو راه پله نشسته بود و منتظر من بود با دیدنم زد زیر گریه و به سمتم دوید منو کشید تو اغوشش
-یاسینم؟1
دستمو دورش حلقه کردم
-خوبم مامان.خوبم.
با صدای کم جونم ازم فاصله گرفت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با صدای کم جونم ازم فاصله گرفت با وحشت پرسید:
-درد داری مامان؟!
این چه سوالی بود کلی کتک خورده بودم بزور می تونستم راه برم هه تازه زخم عمیق دلم هم بماند. سرم رو به دو طرف تکون دادم کمکم کرد که برم تو هر پله ای که بالا می رفتم درد کل پام و کمرم رو می گرفت امد کنارم رو تخت نشست دستی رو سرم کشید چشمام رو بستم سرم خیلی درد می کرد
-دکتر چی گفت؟
-دستم رو سایه جا انداخته بود;برای همین دکتر فقط پلاتین گرفت. دو ستا قرص برای تسکین درد داد و یک دوتا پماد.
زد زیر گریه اروم اشک رو صورتش رو پاک کردم
-چیزی نیست مامان.خوبم.
بعد اروم بلند شدم رفتم سمت دستشویی وضو جبیره گرفتم امدم بیرون مامان رفته بود به اتاقم نگاه کردم کوچیک ترین اتاق خونه دیوار هایی که نم زده بود و گچشون برگشته بود یک موکت بلوطی هم وسط اتاق بود یک قالی کوچیک ابی روشن تخت فلزی دودی رنگ به دیوار چسبیده بود تشک ابی رنگ و پتوی یخی با بالشت کاهوی کمد مشکی داغونی کهدو درش رو با کش بهم می چسبوندم تنها وسایل اتاق بود برام بهتر می خواست بخره؟ با اون پولی که من از نونوایی به دست می اوردم نمی تونستم چیزی رو عوض کنم ااا راستی یادم شد بگم من تو نونوایی کار می کنم

از اتاقم بدم می امد از خونمون بدم می امد از خودمم بدم می امد تنها داری من تو این خونه همین عکس بالای تختم کلم رو چرخوندم به عکس چشم دوختم عکس یک مرد تنها که کنار دریا واستاده این عکس منو یادم خودم می نداخت ولی اون مرد بود معلوم بود که مرد ولی من چی به نوشته رو عکس چشم دوختم
چه کلمه ی مظلومی قسمت همه ی اشتباهاتمونو به گردن اون می ندازیم
این جمله ی اخری بود که بابا گفت مامانم به زور حاظر شد به من بگه منم اینجا نوشتمش گیتارو از زیر تخت برداشتم گیتاری که تنها یادگاری بابا بود به نوشته روش چشم دوختم به دست خط بابام
ای روزگار با ما شدی ناسازگار
زهرخندی زدم تازه حواسم جمع شد متوجه نشده بودم مامان کی از اتاق بیرون رفته بود بلند شدم و رفتم دستشویی فضای سفید و ابی دستشویی اروم ترم کرد وضو گرفتم و برگشتم اتاقم مهر رو گذاشتم رو به دیوار شمالی اتاق اماده عطر کوچیکم رو برداشتم اولین چیزی که تونستم با پول خودم بخرم یکم به لباسم زدم و ایستادم رو به قبله قبل از نیت دستام رو بالا بردم
-خدایا اگه من فراموش کردم خدای بزرگی دارم تو فراموش نکن بنده ی کوچکی داری.
و شروع کردم به اذان و اقامه گفتن
سایه دو هفته بعد
- سایه؟سایه؟پاشو دختر.
یکی از بالشت های دیوار بینمون رو کندم و گذاشتم رو صورتم اه چه غلطی کردم از این خواستم امشب رو خونه ما بمونه
-ولم کن یاسین.
-پاشو ببینم!یک ساعت دیگه حرکت می کنیم ها سایه.
از جام پریدم
-وایی!
-کوفت.
امدم جوابش رو بدم که دیدم وقت ندارم پریدم تو اتاقم همون موقه سها رو دیدم که میخواست در بزنه با دیدن من با تعجب گفت:
-کجا خوابیده بودین؟
هلش دادم کنار پریدم تو حموم بعد از یک دوش حسابی قبل از اینکه بیام بیرون یادم امد که از شدت عجله یادم شد برای خودم لباس بیارم

-سها؟سها؟سها؟

صدای سها از راه دور امد

-بله؟باز یادت رفت لباس ببری؟

خندیدم از هر 10 حموم 11 تاش یادم می رفت لباس ببرم دو دقیقه بعد با لباس هایی که برای امروز اتو کرده و تر و تمیز گذاشته بودم امد یک دست بلوز و شلوار شیک مشکی با مانتوی یاسی و روسری کالباسی بیرون نگاهی به ساعت انداختم 40 دقیقه مونده بود رفتم تو اتاقم یاسین حاظر و اماده نشسته بود روی کاناپه پیراهن پوست پیازی با شلوار اجری و موهاش رو به سمت راست شونه کرده بود لبخند به روم پاشید

-تموم شد؟

به صورتم اشاره کردم یعنی ارایشم مونده بعد رفتم پای آیینه اول کرم زدم بعد پنکیک و رژ لب شرابی و رژ گونه ستش خط ابروی بلوطی م رو کشیدم و یک قسمت از موهای رنگ کرده بلوطی م با مش یاسی م رو که مخصوص این مسافرت رنگ کرده بودم فرق کج ریختم رو صورتم همون موقع سر و صدای خانواده ی عمو اینا امد قرار بود همینجا خدافظی کنیم تا مجبور نشیم تا فرودگاه بیان چمدون ها رو گذاشته بودند تو ماشینم هردو رفتیم پایین بعد از سلام و احوال پرسی رفتیم سمت عمو و بابا بابا بغلم کرد
-دختر کوچولوی من قول می ده خودشو گم نکنه و بد نشه؟
<بدتر از این؟> زهرمار خودم رو موش کردم
-قول قول می ده.
خندید جدا شدیم با یاسین دست داد و مردونه بغلش کرد
-مواظبش باش.
قبل از اینکه یاسین چیزی بگه اترین با لحن مسخره ای گفت:
 - بی عرضه تر از این نبود که دخترت رو بسپری بهش؟!
یاسین سرش رو انداخت پایین چرا جواب نمی ده؟ با حرص گفتم:
-نمی دونم شما عرضه رو در چی می بینید اترین خان شاید در اینکه شبی یک دختر با ادم /// یا شایدم تعداد دوست دخترا یا پارتی هایی که می رین شایدم از نظر شما با عرضه کسی که راه به راه حشیش بکشه
قشنگ داشتم طعنه می زدم بابا غرید:
-سایه؟!

ویرایش شده در توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یاسین زیر چشمی نگام کرد و لبخند زد بهش چشمک زدم که باعث شد ابتین اخم کنه اترین داشت با حرص نگام می کرد لبخند زدم با عمو دست دادم سرمو بوسید
-زود،زود بهمون زنگ بزن.ان شاء ا.. تابستون عقدتون رو می گیریم.
<می گم سایه؟> هوم؟<این عموی تو می دونه معنی انشا ا..چیه؟> نه بابا <می گم ها>
-دربارش فکر می کنم عمو.
اخم های یاسین و لبخند ابتین رو دیدم با یاسین دست داد ولی چیزی نگفت به سمت زن عمو رفتیم منو بغل کرد و اروم در گوشم گفت:
-کمکش کن سایه.الان بهترین فرصته.
-تمام تلاشم رو می کنم.
ازش جدا شدم یاسین رو بغل کرد هردوشون گریه می کردن نه از این یاسین خان مرد در نمیاد پوفی کردم هردو به سمت شیما رفتیم بغلش کردم محکم فشارم داد با بغض گفت:
-یعنی من دیگه تنهام؟!
می دونستم که بابا به عنوان زنش بهش نگاه نمی کنه سهام زیاد ازش خوشش نمیاد محکم فشارش دادم
-عزیزم چندسال بیشتر نیست.چشم بهم بزنی تموم شده.
ازهم جدا شدیم با یاسین دست داد
-سفر خوبی داشته باشی.
-ممنون.
به ابتین نگاه کردم می دونستم ادا داره دست نمی ده دستاش تو جیبش بود سری تکون دادم که همینطور درحالی که سرشو با غرور بالا گرفته بود سری تکون داد برگشتم سمت اترین یاد کار دیروزش افتادم به روی خودم نیاوردم دستشو گرمتر فشوردم بعد با یاسینم دست داد
-مراقب خودت باش دا..
با چشم غره ی ابتین خفه شد ابتین از بچگی دست بزن خوبی داشت همون موقع هام نمی ذاشت اترین با یاسین نزدیک بشه خدافظی ها تموم شد سوار ماشین یاسین که قرار بود بیارش شدیم البته من می روندم چون یاسین هنوز نمی تونست خوب از دستش استفاده کنه
-راستی یاسین تو کجا می خوای زندگی کنی؟با ما؟
-نه با بچه های گروه طبقه پایین خونه ای که استاد اجاره کرده.

سری تکون دادم بعد حرفی رو که ذهنم رو مشغول کرده بود زدم
-می گم بنظر عجیب نیست که ابتین من رو دوست نداره;ولی اصرار داره باهام ازدواج کنه.
یک نگاه زیر چشمی بهم انداخت
-میدونی که شرکت مال بابا و عموی می خواد اینطوری هم سهم خودش رو داشته باشه هم سهم تو رو شایدم بتونه سهم همونو داشته باشه
-نه اینطور پسری نیست.پسر خوبی.
یاسین با پوزخند تمسخر امیزی نگام کرد
سایه-منظورم اینه اهل مشروب رو سیگار ر و دختر بازی نیست;اگه نه که اخلاقش گند.
وقتی دیدم چیزی نمی گه منم دیگه ادامه ندادم اوا با خانواده داداش زودتر از ما رفته بود داروینم یک هفته ای می شد که رفته چند دقیقه بعد به فرودگاه رسیدم سوار شدیم یک رمان از اینترنت تبلتم دانلوت کردم حدودا اخرش بودم که صدای مهمان دار امد
-مسافران عزیز هم اکنون بر روی اسمان امریکا قرار گرفتیم.
آه چقدر زود؟من چند ساعت دارم کتاب می خونم؟ نه منکه کتاب نمی خوندم خواب بودم.همه شروع کردن درست کردن خودشون اوا چون قرار بود بره پیش خانواده داداش همونطور با حسرت به بقیه نگاه می کرد یک مانتوی زیتونی تنش بود با شلوار و شال استخونی. منم لباس هام رو در اوردم و گذاشتم تو ساک و موهام رو طبق عادت دم موشی بستم نگام به یاسین افتاد که داشت با لبخند نگام می کرد
-چیه؟
هول گفت:
-هیچی،هیچی.
بعد از پیاده شدن از هواپیما ماشین یاسین رو تحویل گرفتیم دوباره سوار شدیم
-خوب کجا برم؟

همینطور که نگام به خیابون ها بود کاغذ رو گرفتم سمتش و گفتم:
-برو به این ادرس.خونه ی مامانم.
سری تکون داد زیاد به مامان علاقهمند نبودم ولی بازم دلم تنگ شده بود یکی دستمو گرفت نگاه کردم یاسین بود نگاه گذاری بهم انداخت
-گریه نکن.
اه خدای من کی گریم گرفت؟ اشکامو پاک کردم و به بیرون نگاه کردم حدود نیم ساعت گذشت که روبه روی یک خونه نسبتا بزرگ و شیک نگهداشت با تردید به سمت در رفتم و چند ضربه ای بهش زدم
چشم تو چشم مامان شدم قلبم تیر کشید اب دهنم خشک شد اگه دستم هنوز تو دستای یاسین نبود مطمعنا بیهوش می شدم یک قدم جلو امد خودمو پرت کردم تو اغوشش چند ثانیه سکوت خونه با هق هق من و مامان شکست
-ما...ماما...مامان.
-جونم؟ جونم دخترم؟ جونم سایه ی من؟
بعد از چند دقیقه رضایت دادیم از اغوش هم جداشیم بهش نگاه کردم پوست برنزه شده قد بلندش چشمای دودیش موهای مشکیش چرا انقدر دلتنگ شده بودم؟ چرا گریه کردم؟ اون خودش رفت پس من چرا.. اه لعنتی خودمو ازش جدا کردم چند قدمی عقب رفتم تاپ دور گردنی جیگری با دامن کوتاه مشکی پوشیده بود برگشتم سمت یاسین با محبت و دلسوزی نگام می کرد لبخند تلخی زدم و برگشتم سمت مامان
-مامان این یاسینه.
مامان با تعجب گفت
.-یاسین پسر نگین ماشاءا..
دستش رو به سمتش دراز کرد یاسین دستش رو فشورد
-حالتون خوبه؟
-ممنون عزیزم تو خوبی؟

ویرایش شده در توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...