رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
maria=-

رمان متاسفم (جلد2) | maria=- کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

متاسفم

Negar_04062019_222729.png

جلد2

نویسنده :ماریا سیدمهدی

ژانر: | تراژدی | عاشقانه  | درام

هدف : شاید که لبخندی بر لبان خواننده بنشیند ویا قطره اشکی مهمان چشمانش شود

ساعات پارت گذاری:  پاسی از شب

خلاصه:

هیچوقت نمیتونی چیزی رو که قراره از دست بدی،نگه داری،

تو فقط می تونی چیزی رو که داری،

قبل از اون که از دست بره، عاشقانه دوست داشته باشی

ولی این برای من صدق نمیکنه

من میجنگم تا چیزی رو که از دست دادم رو دوباره بدست بیارم

و این میانه ی یک پایان غیرباوراست

صبر کن و صبور باش

این داستان، انتظار است

صفحه ی نقد

https://forum.98iia.com/topic/5073-بیاید-با-شخصیت-های-رمان-متاسفم-اشنا-شید/

 

 

ویرایش شده توسط maria=-
  • پسندیدم 2
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جیغ میزدم  رفتم سمتش لباسی غرق در خونش  رو گرفتم تا بلکه بتونم اندکی جابه جاش کنم

- بیا بریم  بیا بریم

 مثل کچ سفید شده بود به دستاش خیره شده بود همه ی هیکلش خونی بود تنش میلرزید ملتمس دستش رو گرفتم

-پاشو پاشو عشقم

سرشو بلند کرد بی روح بود چشماش پر از غم بود بهم خیره شد و گفت

-کشتمش (اشک ریخت)..من کشتمش

دستاش رو بلند کرد و زد تو سر خودش و توی خودش جمع شد مدام خودشو میزد

-بسه بسه بسه حقش بود آلوین بریم جون من پاشو بریم

داد زدم

-پاشو پاشو قربونت بشم پاشو عزیز دلم عشقم تو رو خدا بیا بریم من میترسم بیا بریم

آلوین تو شوک بود مدام زیر لب میگفت:

-کشتمش ...م..م..من ..کشتمش

لباسش و گرفتم و کشیدم که در کوبیده شد ترسم چند برابر شد

آراد بود  سمت چپش رو گرفته بود و ناجور راه میرفت با ترس و پر استرس داد زد

-بدویین یلا الان میرسن

 نفس نفس میزد حال آلوین رو که دید لباسش رو گرفت و تا خود ماشین کشیدش با اون حالش آلوین رو پرت کرد تو ماشین

-سوارشو

سریع نشستم

نشست پشت فرمون و گاز میداد اومدم نفس راحتی بکشم که صدای شلیک و خورد شدن شیشه خشکم کرد آراد عصبی داد زد

-زیر صندلیت یه دکمه هست بزن روش  کلت رو بردار

-من؟؟؟؟

با عصبانیت گفت:

-زودباش

برداشتم دستام لرز گرفته بود آلوین هنوز خیره به دستاش بود آراد داد زد:

-آلوین یا این تفنگ رو میگیری به ماشینای پشت سرمون شلیک میکنی یا هممون با هم میمیریم

هیچ واکنشی نشون نمیداد همونجور به دستاش خیره شده بود دوباره سمتمون شلیک شد جیغ زدم

-آلوین تمومش کن

شرایط بدی بود آراد درد داشت نمیدونم چش شده بود زیر کتش مشخص نبود آلوین هم که دیوانه شده بود خودم دست به کار شدم رفتم عقب که آراد داد زد

- چیکار میکنی!!

- تو راهت رو برو.

دستام میلرزید ولی باید زنده میموندیم  تا جایی که میتونستم بدون نشونه گرفتن شلیک کردم  آراد پیچید تو یه کوچه

-بیاین پایین یلا

پیاده شدم در و باز کردم و الوین رو دنبال خودم کشوندم صدای تیر اندازی وحشت زدم کرده بود ولی باید خودمو نگه میداشتم  آراد داد زد:

-بیاین دیگه.

رفتیم سمتش 

دیوار رو با تمام توانش فشار میداد متعجب گفتم

-چیکار میکنی؟

-ساکت باش کمکم کن.

همراهش دیوار رو فشار دادم که یهو ...

ویرایش شده توسط maria=-
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پرت شدیم تو. کی باورش میشد پشت اون دیوار این راهرو باشه نفس نفس میزدیم آراد بلند شد و به سرعت  رفت سمت چپ راهرو  درد داشت ولی نمیدونم چرا!!!! کلی راه رفتیم تا بلخره رسیدی به یه راه پله اراد الوین رو کول کرد و تغریبا 20 یا 30 تا پله رو بردش بالا به یه در رسیدیم وارد شدیم یه اتاقک کوچیک بود

در رو بستم

آراد روی کارتن های کنار اتاقک نشست آلوین هم یخ زده بود بدنش سرد شده بود و هرزگاهی چندقطره اشکی میریخت

آراد با درد گفت:

-دیا پشت اون دریچه فلزیه یه جعبه کمک های اولیه هست بیارش برام

-باشه

رفتم سمتش و درچه ی فلزی رو باز کردم و جعبه ی کوچیک کمک های اولیه رو برداشتم صدام کرد

-بیار دیگه.

جعبه رو سمتش گرفتم

-گوش کن ببین چی میگم دیانا خیلی اروم و بی سر و صدا بدون جیغ و داد کمکم کن

-مگه چته؟

دستشو از زیر کتش برداشت چشمام درشت شد دستش پر از خون بود کتش رو زدم کنار لباسش بدجور خونی بود دراز کشید و کتش رو زد کنار چشمام گشاد شد زخم وحشتناکی روی پهلوش بود مونده بودم چجور تا اینجا تحملش کرده بود از لباسش خون میچکید

ترسیده بودم

گفت :

-لباسمو باز کن

لباسشو باز کردم همزمان با داغ کردن سوزن داشت روی زخم رو تمیز میکرد

دادم دستش

نکنه میخواست نه امکان نداره

گذاشت سوزن سرد شه و یه سرنگ داد دستم

استین کتش رو به دهن گرفته بود دستام میلرزید و اشکام میریخت ولی هرجوری شده بود بلخره بهش تزریق کردم  نفس های نامنظمش میترسوندم با گریه گفتم

-الوین تو رو خدا یه کاری بکن

اما هیچ واکنشی از جانب الوین دریافت نکردم

اراد همونجور که به خودش میپیچید دستم رو گرفت

-بخیش کن کار سختی نیست میتونی

-باشه

کتش رو گاز میزد و دستاش رو موشت کرده بود سرشو بالا میگرفت براش بخیه کردم و در اخر هم  باند پیچیش کردم و به اراد یه مسکن دادم تا شاید دردش کمتر بشه اروم چشاشو بست صورتش  مچاله بود ولی خب بعد از چند دقیقه ای خوابش برد خیلی وقت پیش توی یه تاتری یه صحنه بود که من پرستار بودم یادم افتاد که بعد از بخیه باید سروم وصل کنم  توی جعبه 3تا سروم بود یکیش رو برداشتم و سوزنش رو کردم تو دست اراد بدنش سرد بود کتش رو انداختم روش

رفتم سمت آلوین نشستم کنارش ودستام و حلقه کردم دور سرش و سرمو تاب دادم و گونش رو بوس کردم

-آلوینم عزیزم حالت خوبه ؟

تکون خورد مثل این که یهو بهش انرژی تزریغ کرده باشن  زد زیر گریه بغلم کرد فشارم داد

تیکه تیکه حرف میزد

-د...د..دیانا..

-جانم

گریش بیشتر شد

-میدونی چقدر ارزو کردم فقط یه بار دیگه اینو بگی؟...خوشحالم زنده ای دیانا خوشحالم

بغلش کردم باورم نمیشد به خاطر من این کارا رو بکنه باورم نمیشد تا اون به عشق الوین نسبت به خودم شک داشتم اما حالا باور دارم که این عشق مقدسه خیلی مقدس

ویرایش شده توسط maria=-
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

................................1هفته بعد ایران..........................................

................................آلوین............................

خوشحال بودم که قاتل نشدم از شنیدن این  که فرمر توی بیمارستان بهوش اومد خیلی خوشحال بودم  اراد هم وضعش بهتر شده خوشحال بودم بلخره برگشتیم ایران به خودم قول دادم که تمام وقتم رو از این به بعد بزارم وبا دیانا بگذرونم کنم دوست نداشتم دوباره از دستش بدم کل ماجراهای روزایی که نبود رو براش تعریف کردم وارد فرودگاه امام شدیم به انا زنگ زدم

-الو

-سلام آلوین خوبین ؟ اراد بهتره؟دیانا خوبه؟

یهو جیغ زد

-اومدین ایران خطه ایرانه .....سامان بیا اینا اومدن

گوشی رو داد به سامان

-الو کجایین

-فرودگاه

-الان میایم

دیانا دستم رو گرفته بود و از من چشم برنمیداشت

نشستیم آراد گفت میره یه 3 تا قهوه بگیره

دیانا گفت:

-چرا وقتی مریض بودی چیزی بهم نگفتی؟

-بیخیال الان که خوبم

-واقعا به خاطر من اون همه اتفاق افتاد برات

-از کجا فهمیدی

-همه رو از آراد پرسیدم اونم با حوصله جواب داد

-دیانا دیگه هیچوقت تنهام نزار

سرش رو روی شونه هام گذاشت اروم گفت

-دوست دارم

-منم دوست دارم

صدای دارا خلوتمون رو بهم زد

-دیانا

دوید اومد سمت اجیش دیانا هم بغلش کرد کلی همو بوس کردن و دارا گریه میکرددیانا رفت سمت مامان و باباش با همشون سلام کردم دارا اومد سمتم و بغلم کرد

-نمیدونم ممنون باشم یا از دستت عصبانی باشم ولی در کل بدون که دمت گرم

لبخندی بهش زدم و با مامان و باباش خوش و بش کردم

ویرایش شده توسط maria=-
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2روزی هست به خونه برگشتیم توی این دو روز فقط استراحت کردیم دارا هم به پیشنهاد انا و سامان با دیانا اومدن خونه ی ما روی کاناپه ها ولو شده بودیم دیانا یهو بلند گفت

-بچه ها جمع کنین بریم بیرون

دارا-من کار دارم

سامان-حسش نیس دیا بیخیل

این کلمه دیوانم میکرد نمیدونم چرا اینا اسرار دارن اسم قشنگ عشقم رو خراب کنن

-دیا!!!! یعنی چی این چه اسمیه مگه دیانا چشه که میگی دیا اصلا چرا میگی دیا بگو خانوم رفیق حالا خانوم پارسا هم بگس موردی نداره

بچه ها همه خندیدن دارا رو به دیانا گفت

دارا-باز رگ غیرت این مای لاو شما زد بالا خخخخ

آنا- بگم آرمیا هم بیاد؟

اخم کردم  تازه فهمید چی گفته یهو آراد اومد تو

-آره شنیدم تازگیا اومده ایران بگم بیا...

اخمم رو که دید بقیه حرفش رو خورد من واقعا موندم  چرا یهو اسم ارمیا رو میارن وسط

دارا-آرمیا کیه؟

دیانا-دختره؟؟؟!!!

اعصابم خراب شده بود دیگه تحملش رو نداشتم

-من میرم تو اتاق

آرمیا ه چه شخصیتی برام جالبه بعد از اون همه بلایی که سرمون اورد بازم دوسش دارن ازش متنفرم

................................................آراد..............................................

اصلا یادم نبود ای خدا اصلا یادم نبود که آرمیا و آلوین  چه جنگی باهم دارن ای خدا الان دوباره وحشی میشه خدا رو شکر که دیانا اینجاس وگرنه مثل این گاوا هستن رنگ قرمز میبینن وحشی میشن مثل اونا میفته دنبالمون

دیانا اومد نزدیکم و روی صندلی نشست

-میگما آراد آرمیا کیه؟ این چرا اینجوری عصبی شد؟

-خب آرمیا برادر آلوینه

با این حرفم چشماش 4 تا شد

-چییییی؟؟؟؟

-ارمیا یه پسری که تقریبا 7یا 6 سال از آلوین کوچیک تره  اونم یه زمانی با ماها دوست بود خیلی میرفت و میومد ولی خب حدودا10یا9سال پیش وقتی آلوین برای اولین بار خواست با باباش بعد از سال ها روبه رو بشه امیرحسام پسر زن دوم بابای آلوین یعنی مامان آرمیا آلوین رو از خونه پرت کرد بیرون امیرحسام هم سن آلوینه ولی خب میدونی آلوین  کلا ازش بیزاره راستش خیلی چیزها تو خانواده ی آلوین عجیبه

-خب حالا آلوین چرا اینجور از آرمیا بدش میاد؟

-خب دیانا نمیدونم درسته بگم یا نه ولی در هر صورت باید بفهمی  هفته ی بعد از اون اتفاق توی خیابون به صورت امیرحسام اسید میپاشن

چشمای دیانا گشاد شد و متعجب گفت

-خب چه ربطی داره؟

-آرمیا زیر فشارحرف های مامانش بود و اونم به حرف مامانش گوش داد و رفت همه جا جار زد که آلوین اون کار رو کرده

جلوی دهنش رو گرفت و گفت

-چی شد بعد ؟

-نمیدونم از اون موقع هیچکس امیرحسام رو ندیده حتی آرمیا هم اونو ندیده میگن که انگار رفته خارج از کشور .بابای آلوین به خاطر اون  بلایی که سر امیرحسام اومد با  این که کار آلوین هم نبود ازش شکایت کرد و دوسالی انداختش  کانون اصلاح و تربیت  اگه آرمیا اون شهادت دروغ رو نمیداد الان همه چیز خوب بود اما نشد آلوین سال های زیادی افسرده بود نبینش الان اینجوریه زمانی که خبر مرگ تو رو اوردن دوباره اون حالت های عصبیش برگشت بود الان خوبه دیانا آلوین هرگز واکنش خوبی نشون نمیده اگه درباره ی خانوادش سوال بپرسی آلوین خیلی خیلی توداره خیلی

رفته بود تو فکر  متعجب گفت

-چجوری از اونجا در اومد؟

-باباش شکایتش رو پس گرفت

دیانا دیگه چیزی نگفت رو به انا گفتم

-نریم بیرون؟

آنا گفت- بریم چیه همش تو خونه اییم

سامان داد زد - تو توی خونه ای!!!!!!!!!! یه حرفی بزن خندم نگیره

دارا کتش رو برداشت-بچه ها من یه کاری دارم بای

انا گفت-واو دارا توهم  کار داری خخخ بای

.....................دیانا.............

دارا رفت در رو باز کنه که کسی جلوی در بود یکم باهم حرف زدن و اون اومد تو سامان گفت

-این اینجا چیکار میکنه !!!!!!

انا نگران بود-الان چیکارکنیم!!!

درباز شد یه پسر خوش تیپ بود صورت بچگونه ای داشت سنش زیاد نبود یهاستایل گرانچ باحال داشت

-سلام

انا -خودتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-پس کیه سیم ظرفشویی!!!!!

پسر خوبی میومد ولی چیزایی که اراد بهم گفته بود اجازه نمیداد بهش نزدیک بشم ازش چندان خوشم نمیومد  برام سوال شده بود اگه همچین کاری رو با الوین کرده چرا انقد بچه ها باهاش صمیمی هستن!

نگاهی به سامان انداختم که یهو از روی کاناپه پرید و داد زد

- چطوریی لعنتی

و بعدش هم بغلش کرد

آراد هم  خیلی عادی رفت جلو و باهاش دست داد

-سلام ذکرخیرت بود

-سلام بچه ها من عالیییییییم چرا شما ها تغییر نمیکنین هنوز هم همونقدر خوشگلین خخخخ انا چقدر خانوم شدی اراد دادا تو چقدر جلف شدی اون موها چیه

اراد هم ابرویی بالا انداخت و گفت

-چندتا رگ بلوند که این حرفا رو نداره

چشمش به من افتاد

-به به شما؟...بزار حدس بزنم دوست دختر داراهستی؟

وای چه این پسره بیشعوره انا با خنده گفت :

انا گفت-دوس دختر آلوین

لبخند تلخی زد و گفت :

دستشو سمتم گرفت

-خوشبختم

اما دست بهش ندادم هرچی باشه الوین از این خوشش نمیاد

-همچنین

چون بهش دست ندادم یکم ناراحت شد ولی خب به روی خودش نیوورد

نشستن روی کاناپه ها نرفتم سمتشون رفتم پیش آلوینن

توی اتاق نشسته بود و با توپ میزد تو دیوار عصبی بود و زیر لب یه چیزایی میگفت

نشستم جفتش

-خوبی؟

عصبی گفت

-اره

-میگ..

-هیسسس نپرس ازم  میدونم بهت همه چیز رو گفتن اونا خیلی دهن لقن

-نمیخوای ببینیش؟

-ولم کن دیانا

ویرایش شده توسط maria=-
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرم رو روی شونش گذاشته بودم که در باز شد انا بود

-دیانا یه دقیقه میای؟

رفتم و بعد از من آرمیا وارد اتاق شد

........

-بچه ها میگم شر نشه تنهاشون گذاشتیم

سامان-آلوین بهتر از هرکس دیگه ایی میدونه آرمیا اون موقع مجبور بوده فکر نکنم الان که بعد از این همه سال که ارمیا از  المان اومده دعواشون بشه

آراد گفت-من حس خوبی بهش ندارم درسته رفیقمونه ولی خیلی خیلی عوض شده

انا-ارمیاست دگه بابا

..........................................آلوین................................................

در رو بست اومد جلو

-سلام داداش

خندم گرفته بود  با تمسخر بهش گفتم

-داداش!!!!!؟؟؟؟ ه

-آلوین من

-تو چی؟ فکر نمیکردم یه حروم زاده ایی مثل تو انقدر حلال زاده باشه که تا اسمش بعد از کلی سال بیاد تو این خونه سرو کله ی خودش هم پیدا شه

ویرایش شده توسط maria=-
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از حرفام ناراحت شده بود ولی خندیدو گفت :

-من بعد از سال ها از اون سر دنیا اومدم .خونه نرفتم نه مامان رو دیدم نه بابا مستقیم اومدم اینجا که منو ببخشی آلوین من اون موقع یه بچه بودم

-بس کن آرمیا این حرفا خیلی قدیمی شدن خیلی

-من برادر توم آلوین

با تمام وجود داد زدم دیگه بدجور عصبیم کرده بود

-بس کن برادر ه چه کلمه مزخرفی اون موقع که دوسال زندانی بودم و یه ملاقاتی نداشتم یا اون موقع که  تو سگ دونی زندگی میکردم و از سرما تو خودم میپیچیدم و غذا برای خوردن نداشتم اون موقع که از سردردهای وحشتناک داشتم میمردم یا اون موقع که با قرص ارام بخش میخوابیدم کجا بودی برادر ها؟؟؟؟

-بس کن آلوین

-چیه ها ؟؟؟ ها؟؟؟ آرمیا من آرامش میخوام آرامش میدونی چه چیزایی رو پشت سر گذاشتم ؟ ها میدونی چه ماجرا هایی رو تحمل کردم ؟ نمیدونی

اومد نزدیکم بغلم کرد

-منو ببخش

عصبی هلش دادم

-من آلوینم  حقم نبود آرمیا حقم نبود روی نیمکت بخوابم حقم نبود حرف بشنوم حقم نبود دوسال تمام تنهایی بکشم

داد زد

-لعنتی اینایی که میگی مگه من باعثش بودم {زد تو صورت خودش} بابا منم کم بدبختی نکشیدم من سال ها تنهایی کشیدم تنها تو کشور غریب {قطره اشکی از چشمش چکید} من اون موق ها بچه بودم مامان مجبورم کرد مجبور  میفهمی

بغلم کرد زار میزد

-آلوین من بچه بودم بچه بفهم لعنتی

داد زدم

-بیرون آرمیا

-دادا..

-بیرون

بلند شد و رفت بیرون روی تخت دراز کشیدم و شیشه ی سوجو رو از زیر تخت در اوردم و سر کشیدم

.........................دیانا............................

صدای داد و بیداد میومد چندین بار خواستم برم آرومش کنم که آراد جلوم رو گرفت کم و بیش حرفاشون رو شنیدم حرفایی که آلوین میزد خیلی تلخ بود بغض توی صداش غمش رو اشکارا بیان میکرد

آرمیا اومد بیرون

اراد رفت جلو و پرسید

-چی شد؟

-همین که مثل چندسال پیش گلدون تو سرم نشکست خیلیه

آلوین تنها تر از چیزی بود که فکر میکردم من دوست نداشتم راجب گذشتش بدونم چون میدونم خاطرات گذشته هرچی که هست ناراحتش میکنه                             

ویرایش شده توسط maria=-
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همه خسته بودیم امروز جمعه بود همه تو اتاق نشسته بودیم دارا هم برگشته بود تمام فیلم ها رو هم دیده بودیم آرمیا هم  خیلی پسر ارومی بود دارا توی این 3ساعتی که دیدتش کلی باش صمیمی شد

انا خسته گفت

-امروزم که بیرون نرفتیم بیاین موزیک بزاریم یکم خوش باشیم

سامان-نه من حال ندارم

دارا گفت-بابا سامان تو هم که همیشه فاز منفی میدی اه

ارمیا-تازه فهمیدی خخخخ

آراد - سامان مگه تو کار نداری؟ برو به کارت برس ما جشنمون رو بگیریم

سامان تند تند گفت:

-کار؟؟من؟؟؟؟ یه نگاه به من بنداز میدونی چند وقته جز اداره ی کافه کار دیگه ایی ندارم ؟ مگه نمیبینی آلوین از صبح تا شب یا با این دیانا این ور اون وره یا نشسته تو خونه میدونی چقد طرفداراش ناراحتن

آراد-خب من چیکار کنم برو براش کار جور کن یه فیلمی یه چیزی شاید از این حالت در اومد

آرمیا-میگما دیانا و دارا رو بردین مکان ستاره ؟

انا دست زد و گفت -وای مکان ستاره رو یه 3 یا 4 سالی میشه نرفتم

همشون خوشحال شدن مونده بودم مکان ستاره چیه

آراد -فکر نکنم هنوز اونجوری باشه ها

سامان- اونجا کسی نمیره

دارا- این جا که میگین کجاست؟

ارمیا-یکی از خفن ترین جاهای دنیا

........

رفتم تو اتاقش نشسته بود و یه شیشه دستش بود از دستش درش اوردم بغلم کرد و تار موهایی که تو صورتم ریخته بود رو کنار زد و صورتمو نوازش میکرد

-ما داریم میریم بیرون بپوش بریم

-کجا میرید؟

-نمیدونم بچه ها میگن مکان ستاره

-چی!!!!!!!!!!

...........................................آلوین..........................................

دیانا دارا و آنا با ماشین من سامان آراد آرمیا با ماشین آراد بودن  دیانا جلو نشسته بود آنا و دارا هم پشت بودن

صدای بوق ماشین آراد توجهم رو جلب کرد شیشه رو دادم پایین

داد زدم

-چته؟

آرمیا از شیشه ی پشت اومده بود بیرون وروی در نشسته بود و فیلم میگرفت

آراد- بیا ببینیم کی زودتر میرسته

داد زدم

- گوشیتو بردار

بهش زنگ زدم و شیشه رو دادم بالا

-الو

آراد-بیا تا مکان ستاره کورس بزاریم

-من پاییم

-بزن بریم دویست متر دیگه یه پارکینگه کنار جاده وایسا

-باشه

..

آرمیاهمونجور که فیلم میگرفت داد زد

اماده .....1........2..........استارت

گاز دادم

دیانا چسبیده بود به صندلی .خیلی ترسیده بود

-چیکار میکنی الان هممون میمیریم

انا جوابش رو داد

-نترس اینا قبلا این کارا رو زیاد میکردن

............................................دیانا...................................

ترسیده بودم ولی آلوین سرعتش رو کم که نمیکرد هیچ زیاد هم میکرد لبخند میزد تازه فهمیدم که عاشق سرعته آراد بهمون رسید ازمون زد جلو

دارا- اع رفتن جلو آلوین گاز بده

آنا شیشه رو داد پایین رو در نشست

دارا-چیکار میکنی دیونه

آلوین-نگران نباشید ما قبلا زیاد این کار رو میکردیم

دارا  لباس آنا رو گرفته بود که نیفته آنا با خنده داد زد

- برو آلوین

گاز داد بلخره رسیده بودیم بهشون

آرمیا دست آنا رو گرفت

آنا داد زد

-جا عوض کنیم

با نگرانی گفتم

-آنا خیلی خطرداره

آلوین خندید

و یه اشاره ی عجیبی به آراد داد آراد هم سر تکون داد ترسیده بودم  نمیدونم چرا آلوین ماشین رو چسبوند به ماشین آراد سامان داد زد

-حالا

در عرض 5 ثانیه آنا و آرمیا جاهاشون رو عوض کردن همه زدن زیر خنده آلوین با دیدن ترس من بیشتر خندش گرفت و گفت

-بت گفتم نگران نباش ما خیلی از این کارا میکردیم

آرمیا میخندید نمیدونم چی شد یهو آلوین با خنده به آرمیا گفت :

-با این که سال ها گذشته ولی هنوز هم خوبی ها دمت گر..

یهو متوجه شد چی گفته آرمیا شوکه شده بود لبخند زدم  میدونستم آلوین آرمیا رو بخشیده فقط رو نمیکنه

دارا و آرمیا  سرشون تو گوشی بود آلوین باز شیشه رو داد پایین و برای اراد بوق زد و علامت تلفن بهش داد

شیشه رو داد بالا

-الو

-الو چیه؟

-قبل از مکان ستاره بریم یکم خرت و پرت بخریم

- باهم ؟

-اره

-شما برید بخرین ما میریم اونجا و تمیز کنیم  میدونم که هیچکس جز ما اونجا نمیره پس الان خیلی خاکی و کثیفه چندسالی میشه نرفتیم

-باشه شما برید ما ربع ساعت دیرتر میایم

...

رفتیم تو مغازه دارا تو ماشین موند آرمیا هم اومده بود بیرون و به ماشین تکیه داده بود

-دیانا

-بله

-از هرچیزی که تو مغازه هست بردار

-چی؟!!!!!

-بردار دیگه

-باشه

..

چهارتا پلاستیک دست آلوین بود و 2تا دست من کلی خرید کردیم حتی سک سک هم خریدیم  آلوین گف

-آرمیا نمیبینی دستم پره  بیا بگیر دیگ..

باز سوتی داد و بعد فهمید چی گفت آرمیا اومد سمتش که پلاستیکا رو بگیره که آلوین  اخم کرد و گفت :

-دیانا صندوق رو باز کن

رو به آرمیا گفتم

-دستم پره باز میکنی؟

-باشه

..

ویرایش شده توسط maria=-
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

..............آلوین.............

بلخره رسیدیم تا ایستادم آرمیا از شیشه پرید بیرون هنوزم مثل قبله عین گربه رفتار میکنه بالای کوه سرد بود دیانا متعجب گفت:

-اینجا!!!!!!!

دارا متعجب تر از دیانا ادامه داد

-مگه شما دیوانه ایی چیزی هستین؟ اینجا پرنده پر نمیزنه اصلا جایی هست برا نشستن نوک کوه چیکار میکنیم ما ؟

آرمیا خندید و در باز کرد براش

-بیا ببریم عاشق اینجا میشی پسر

دیانا پیاده شد دستشرو گرفتم و اروم بش گفتم

-اینجا خیلی باحاله بیا بریم

-ماشین رو قفل نکردی

-نمیخواد اینجا پرنده پر نمیزنه

رفتیم تا بلخره رسیدیم وای باورم نمیشد مثل قبل بود حتی شیشه های نوشابه هامونم سرجاش بود

آراد- داراراران بفرمایید خوش اومدین  نشستیم تو آلاچیقمون یهو آرمیا داد زد

-بچه ها گیتارمون هنوز سرجاشه!!!!!!!!

-سامان با تعجب گفت :

-دروغ نگو!!!!!!

گیتار رو اورد روش خاک نشسته بود هنوز هم حکاکی من روش بود 4AS  لبخند زدم کی فکرش رو میکرد اون همه ماجرا  پیش بیاد چقد دلمون خوش بود چقد شاد بودیم

ویرایش شده توسط maria=-
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرمیا خواست شروع کنه که آراد گفت:

-وایسا بزارین سامان بزنه

انا-اره اره سامان همیشه اهنگمون رو میخوند وقتی شبا میومدیم اینجا خواست شروع کنه که دیانا گفت:

-خب ما دوتا نمیدونیم اهنگ چیه!!!!!

دارا هم تایید کرد آرمیا با لبخند گفت

-اهنگ حسودی رو شنیدی؟

دیانا گفت:

-وای همون که همیشه دارا میخونه اه اه اره شنیدم.

ارمیا-خب دارا توهم باش بخون میدونی که دوتا خواننده داره

سامان و دارا یکم باهم پچ پچ کردن و شروع کردن

آراد دوربین رو تنظیم کرد و نشستیم

منو دیانا شروع کردیم

هوع هوع هوع

هوع هوع هوع

(آرمیا اراد و انا دست میزدیم و طبق ملودی بشکن میزدین)

من به گلای پیرهنت

 زنجیر دور گردنت

 به عطری که میزنی و

 میپیچه توشهر تنت

 به عکس جلد دفترت

 به طرح اون انگشترت

 حتی به فکری که میاد

 بعضی شبا توی سرت

 حسودیم میشه.....هوع هوع هوع ...... حسودیم میشه.....هوع هوع هوع....... حسودیم میشه

 من به زمین

 من به هوا

 به ماه به اون ستاره ها

 به کوچه و خیابونا

 که با توئن بعضی شبا

 به مقصدی که رسیدی{همه باهم خوندیم}

 به هرکی توی راه دیدی

 به اونکه یکدفه ازش

 آدرسی چیزی پرسیدی

 حسودیم میشه.......هوع هوع هوع...... حسودیم میشه.......هوع هوع هوع........حسودیم میشه

(سامان گیتار میزد آرمیا و آراد بلند شدن و رفتن رو میز و میرقصیدن خندم گرفته بود دارا هم تا اهنگ رو شروع کرد به خوندن  شروع کرد به پرت کردن سیب زمینی ها به سمت بچه ها و ما هم همون کار رو کردیم)

 من به تموم آدما

 که بت میگن

 تو نه شما

 به اونی که خالقته

 حتی به دستای خدا

 به هرکی از راه اومده

 حرفای رویایی زده

 به اونی که فک میکنه

داشتنت رو خوب بلده

حسودیم میشه.......هوع هوع هوع...... حسودیم میشه.......هوع هوع هوع........حسودیم میشه

سس رو بلند کردم و افتادم دنبالشون خیلی دیگه پرت کردن سمتم

هیکل هممون پر از خوراکی و سس شده بود نشستیم دور میز سامان رفت اتیش روشن کرد نشستیم دورش میخندیدیم هممون

دیانا .آراد.آرمیا.آنا.سامان .دارا  و من ....شاد... بودیم ...شاد

یه چیزایی بهم میگفتن و میخندیدن منم همراهیشون میکردم ولی تمام حواسم روی لبخندهاشون بود چقدر این لبخندها شیرینه چقدر زیباست نگاهی به دیانا کردم میخندید ..میخندید اما لبخندش دلربایی میکرد دلربایی میکرد.....دلم میخواست بهش بگم عشقم دنیای من تو لبخند تو خلاصه میشه و بس

سرم رو چرخوندم نگاهم روی لبخند آراد موند

آراد یه رفیق تمام و کمال کسی که به خاطر دل من جونش رو به خطر انداخت کسی که هر وقت افسرده بودم بهم انرژی داد کسی که روزهای تنهایی کنارم بود کسی که همدمم شد

نگاهی به آرمیا انداختم

هنوز هم بچه بود هنوز هم خام بود من آرمیا رو دوست دارم یه جورایی اونم مثل من خیلی سختی کشیده  و به روی خودش نمیاره آرمیا از بچگی یه جورایی نقش کیف پول مادرش رو بازی میکرده یه بچه که فقط وسیله ای برای رسیدن به پول بیشتر بوده من آرمیا رو بخشیدم همون موقع که مامانش زده بودش تا الکی زد من حرف بزنه بخشیدم  من از دستش ناراحت نبودم من از پدرم که اونو بیشتر دوست داشت ناراحت بودم از امیر حسامی که بچگی منو به اتیش کشید ناراحت بودم و سر این بچه خالی میکردم

و اما انا

کسی که هنوز هم همون چهره ی 14 ساله رو داره کسی که به من خیلی چیزا یاد داد کسی که هر وقت کسی مسخرم میکرد جلوش ایستاد درسته همیشه رئیس بازی در میاره ولی همین رئیس بازی در اوردنشه که باعث میشه همه دوستش داشته باشن

سامان لبخندش غم داشت

چون اونم سختی زیاد کشیداونم مثل من تنها بود یادمه اولین باری که سامان رو دیدم با مشت زدم تو صورتش بدجور دعوامون شد و منم عذاب وجدان گرفته بودم و از اون موقع به بعد باش صمیمی شدم سامان مراقب مراقب همه چیز مراقب زندگی من و بچه ها اون  رو نمیکنه ولی خیلی به ما وابستست جوری که بدون ما حتی نهار هم نمیخوره

و اما دارا

برادر دیاناست ولی اصلا شبی دیانا نیست  ولی عاشقانه خواهرشرو دوست داره و مثل کوه پشتشه و سعی میکنه همیشه مراقبش باشه همیشه مراقبه خواهرشه و وقتی اون نیست افسرده میشه اونم لبخندش قشنگه درست مثل بقیه

آنا-مگه نه آلوین

آرمیا-آلوین!!!!!

-ها ها بله

دیانا- چیزی شده؟

-نه

آراد - تو فکر نباش تو هم یه دهن بخون شاد شیم

ویرایش شده توسط maria=-
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گیتار رو دستم گرفتم  سامان دوربین رو تنظیم کرد و شروع کردم

-معین بریم؟

آراد-معین شاد برو

سامان-بابا معین چیه بیخیال

دیانا گفت:

-هرچی دوست داری بخون عزیزم

لبخند زدم  و شروع کردم

چند روزه دل دیوونه می گیره همش بهونه ♪

آتیشم میزنه هرشب جای خالیت توی خونه ♪

دل من هواتو داره دیگه طاقت نمیاره این ♪

این دل همیشه گریون مثل ابرای بهاره ♪

کی تورو ، دوست داره قده یه دنیا کی میخواد با تو باشه حتی تو رویا ♪

دنباله جای پاهاته روی شنهای قشنگ و خیس دریا ♪

نگو که رفتن تو سهم منه دل من طاقت نداره میشکنه ♪

نگو که باید جدا شیم نگو قسمت منو تو رفتنه ♪

کی تورو دوست داره قده یه دنیا کی میخواد با تو باشه حتی تو رویا ♪

دنباله جای پاهاته روی شنهای قشنگ و خیس دریا ♪

نگو که رفتن تو سهم منه دل من طاقت نداره میشکنه ♪

نگو که باید جدا شیم نگو قسمت منو تو رفتنه ♪

بی اراده  وقتی داشتم میخوندم خیره شده بودم رو دیانا این دختر چیکار کرده با دلم نمیدونم

آرمیا دست زد سامان هم سوت میزد

آراد- بابا دمت گرم خیلی خوب خوندی

آنا-اه اه اه عین این فیلم هندیا خخخخخ

دارا-قشتگ بود دمت گرم فقط بچه ها راستی چرا به اینجا میگین مکان ستاره

آراد لبخند زد و گفت 2ساعت دیگه میفهمی.

دیانا متعجب گفت :

-نمیریم خونه ؟ساعت 10شدا

آرمیا لبخند زد و  گفت:

-تا صبح میمونیم

آراد بلند شد و روی اتیش غذا درست میکرد آناو دارا داشتن سقف رو درست میکردن یکم خراب شده بود

آرمیا هم با گوشی کار میکرد سامان هم روی سنگ بزرگی نشسته بود و  با دوربین کار میکرد

دیانا رفت کمک آراد منم رفتم پیش سامان دستمو گذاشتم رو شونه هاش

-چیزی شده؟

-نه

نشستم کنارش

-خیلی وقته دوتایی باهم حرف نزده بودیم

-اهوم

-ازم ناراحتی؟

-نه براچی؟

-نمیدونم براچی از اون  زمان تا الان زیاد با من صمیمی نیستی

- نه بابا این چه حرفیه

نگاهم نمیکرد  معلوم بود داره دروغ میگه روشو کرد سمتم و گقت:

- یکم ازت ناراحتم

-واسه چی؟

-واسه کارایی که  کردی

-کدوم کار

دستم رو گرفت و استینم رو داد بالا

-واسه این کار

اومدم چیزی بگم که گفت

-هیچ بهونه ای نیار هیچی میدونم ان موقع حالت بد بود  میدونم غم داشتی ولی ماها هم ادمیم  ما هم دل داریم میدونی چه حالی شدیم وقتی تو رو اون لحظه دیدیم میدونی؟ اینا رو هیچکس بت نگفت ولی من میگم آراد بعد از دیدن تو تو ی اون وضعیت تغریبا سکته کرد آنا انقدر جیغ زده بود صورتش کبود شده بود آلوین یه نگاه به من بکن

نگاهش کردم که ادامه داد

- این دوربین پر از عکسا و فیلمای ماست این دوربین کم کم مال 12 سال پیشه از همون سال ها تا الان کلی فیلم و عکس داخلشه اما این دوربین لحظه لحظه رفاقت مارو داخل خودش نداره همه ی خندها و همه ی شادی هامون رو نداره  ولی ذهن من و ذهن بقیه لحظه لحظه ی رفاقت رو تو خودش نگه داشته آلوین ما همیشه کنارت بودیم..افسرده بودی بات بودیم....شاد بودی بات بودیم....عاشق شدی بات بودیم..شکستی بات بودیم..اما تو چی وقتی اون کا رو میکردی 1در 100 به فکر ما بودی؟

-اون موقع..

-هیسس بهت گفتم بهونه نیار

حرفاش درست بود همیشه حرفاش درست بود  من قبولش داشتم و دارم اروم خودمو کشیدم سمتش و گفتم

-سامانی

نگاهم نکرد

-سامان جونم

یهو زد زیر خنده

-ای مرض باشه بابا بخشیدمت

نگاهی به بچه ها کردم صدای خنده هاشون هر لحظه بلند تر می شد آراد داد زد

-بچه ها بدویین الان شروع میشه

دیانا اخرین ساندویچ رو هم روی میز  گذاشت و متعجب گفت

-چی شروع میشه ؟

آرمیا جوابش رو داد

-میبینی حالا

آنا داد زد

-آلوین سامان دارا  بیاین دیگه

بلند شدم و دست سامان رو گرفتم و کمکش کردم بلند شه

دویدیم رفتیم تو الاچیق

نشستیم دیانا و دارا خیلی منتظر و کنجکاو بودن  دارا خواست ساندویچ برداره که آنا زد رو دستش

-نه هنوز شروع نشده

دارا-چی شروع نشده؟

بلند گفتم

-خانوم ها و اقایون این شما و این مکان ستاره

بند رو کشیدم با کشیدن بند سقف جمع شد و ستاره ها میدرخشیدن

دیانا-وای این عالیه

دارا- خیلی خیلی زیباست

آراد دراز کشیده بود و به اسمون نگاه میکرد

آنا گفت

-قبلا خیلی اینجا میومدیم و با ستاره ها شکلک درست میکردیم

دارا متعجب گفت

-شما این جور جا ها رو از کجا پیدا میکنین

من جوابش رو دادم

- فقط  اینجا نیست کلی مکان مخفی دیگه هم داریم  همه رو تو گشت و گذار هامون پیدا کردیم

رفتم سمت دیانا  به یه جا خیره شده بود

-دیانا

-هیسس

یه سری کلمات رو میگفت

-چیه؟

-اع بابا الوین نکن دارم کدش رو میخونم

-کد چی؟

-اون ستاره ه رو

من-چی؟

دیانا-نمیبینی ؟داره با چشک زدن کد میفرسته مگه بلد نیستی ؟

من-کد چی؟

دیانا-کد مورس بلدی؟

-اره  با بچه ها با شمع این کار رو میکردیم یادش بخیر چقد با کد حرف میزدیم

لبخند زد ازش پرسیدم

-حالا تونستی کد ستاره ی چشمک زن رو بخونی؟

-اره

-چی نوشته بود

-تا اونجایی که من خوندم میگفت که به الوین خان بگو دوستش داری

لبخند زدم و صورتش رو بوسیدم

-بهش بگو منم دیانا خانوم دوستت دارم

خندید یه لحظه یا تموم وجودم ارزو کردم خنده ها برای دیانا باشه و غصه ها برای من نمیخوام دیانا غم داشته باشه نمیخوام گریه کنه نمیخوام اشک بریزه

-گرسنه نیستی دیانا؟

-چرا بریم یکم غذا بخوریم

-بریم

ویرایش شده توسط maria=-
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-آلویین آلوین.......آلوین عاشقتم....آلوین تو بهترینی.....آلوین..

رفتم بالای سن بعد از مدت ها برای فن پیچ هام میتینگ گذاشته بودم

-سلام به همه ی دوستان عزیز در ابتدا درباره ی این مدت زیادی که فعالیتی نداشتم منو ببخشید خب منم دلایل خودمو داشتم و این که  خبر خوبی که بهتون میدم اینه که یه پیشنهاد خوبی بهم شده و منم شاید پذیرفتم  و این که قول میدم دوباره با هم  بدرخشیم

باهاشون بای بای کردم و سوار ماشین شدم

سامان-پسر امروز عالی بودی

-مرسی

سامان-راستی آلوین  فرزان ازپتک  از من خواسته تا راجب سینمایی جدیدش باتو حرف بزنم

-چه فیلمی؟

-سخت نیست یه عاشقانه ی خفنه

-نقش مکملم کیه؟

-تو نقش اول مردی هانده ارچل نقش اول زن

-چرا منو انتخاب کرده؟

-نمیدونم میگن انگار تولگاهان ساییشمان قرار بوده این نقش رو بازی کنه ولی به دلایلی نتونسته و تو رو پیشنهاد داده

-نه

-چرا آلوین خیلی پیشنهاد خوبیه

-نمیخوام اگه منو میخواستن باید همون اول بهم میگفتن

-یه پیشنهاد داری واسه یه فیلم فرانسوی

-خب

-نقش دوم مرد

-بازیگرای نقش اصلی  کیان؟

-نقش اول مردگاسپار اولیل ونقش اول زن گایا ویس هستن

-نقش مکمل من کیه؟

-لئا سیدو

-اوف این که عالیه

-قبول میکنی؟

-اره بابا بازیگراش خوبه فیلم نامه رو یه چک کنم بعد

-اوکی پس من به کارگردانش میگم

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فیلم نامه رو خوندم

فیلم قشنگی بود بازیگرای خوبی هم داشت

واسه ی خودمم خیلی خوب میشد اگه قبول میکردم

تنها مشکلم دوری از بچه ها بود

در اتاقم زده شد

-بیا تو

آنا بود

-دیانا زنگ زد

فیلمنامه هارو گذاشتم کنار

-خب

-میگه فرمر غیب شده

-خب

-خب که خب اگه اومده باشه ایران چی؟ توهم که داری میری

-خودم با دیانا حرف میزنم ممنون ک گفتی

...

-الو

-الو سلام دیانا خوبی

-خوبم شنیدی!

-اره

-چیکار کنم؟

-یا با من میای بریم قرانسه یا میمونی خونتون

-فرانسه که بابام نمیزاره

-میخوای یه کاری کنم بزاره؟

-چیکار؟

-به کارگردان پیشنهاد میدم تو رو هم بازی بده

-فیلم خارجی من!!!!! ایرانی هم بازی نکردم

-زبانت که خوبه فیلم هم به زبان انگلیسی هست یه نقش پیدا میکنم برات باهم بریم

-وای اینجوری که عالی میشه

-اهوم بت زنگ میزنم بای

-بای

..

-نمیشه

-سامان تو رو خدا

-بت میگم نه میخوای دیانا رو ببری اون سر دنیا که چی

-بابا تو چیکار داری

-باشه پس منم بازی نمیکنم

-چی میدونی بعد چند وقت یه پیشنهاد خوب داشتی؟؟

-همینه که هست من نیستم

-باشه من صحبت میکنم

...

-چی شد ؟

-یه نقش هست

-خب چه نقشی ؟

-فیلم نامه رو که خوندی

-اره

-نقش هلن رو میدن به دیانا

-هلن !!!!

-اره

-روزومه دیانا رو بفرست بهشون بگو قبوله

....

بادیگارد هام چمدون هامون رو میکشیدن و منو دیانا با طرفدارهامون کلی عکس گرفتیم  توی جایگاه وی ای پی نشستیم دیانا عینک من و خودش رو برداشت و سرش رو روی شونه هام گذاشت و باهم به خواب رفتیم

 

 

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

واردسالن بزرگی شدیم دیانا لباس بلند قرمزی پوشیده بود که از پایین یه چاک بزرگ داشت که پای چپش مشخص میشد درسته یکم رو مخ بود و خیلی باز بود و از پشت هم خیلی باز بود ولی اینجا کسی کاری به دیانا نداره چون من چسبیدم بهش منم یه کت و شلوار مشکی تن کردم و یه پاپیون گذاشته بودم و موهام رو رو به بالا درست کرده بودم هیچکس نفهمیده بود ما اسیایی هستیم و این برامون عجیب بود   با راهنمایی گارسون به سمت بازیگرا رفتیم

Hi, who are you-لئا

am Alvin Parsa, this is my girlfriend-من

Hi, I'm Lea. Where are you from-لئا

we are Iranian-دیانا

Want wine-لئا

no thanks-من

Welcome, I hope we are a good colleague-لئا

Thanks-دیانا

Thanks-من

ویرایش شده توسط maria=-
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با بازیگران دیگه هم اشنا شدیم

موسیقی پخش میشد دیانا نمیزاشت من شراب بخورم و این کارش خیلی عصبیم میکرد دو به دو اومدن وسط و با هم تانگو میرقصیدن روی صندلی نشستم و دیانا هم  رفت سمت  کسانی که موسیقی میزدن و به اونا نگاه میکرد  داشتم نگاهش میکردم که گوشیم تکون خورد

بازش کردم سامان بود

-رسیدین؟

جوابش رو دادم

-اره

2 دقیقه بعد جواب داد

-نگران بودم به مراسم نرسید

گوشی رو گذاشتم تو جیبم و خواستم برم سمت دیانا که صدایی نظرم رو جلب کرد:

You are very beautiful-

رفتم جلو دستش رو گذاشت رو کمر دیانا

You danced with me-

عصبی دستش رو کشیدم برگشت و عصبی گفت:

you are crazy?-

دیانا رو کشیدم سمت خودم دستاش یخ زده بود مشخص بود بکم از پسره ترسیده

This is my girlfriend-من

I've seen Torah so far?.-

What to me..........You have nothing to do with my girlfriend Go now-من

عصبی شدم دیانا دستش رو گذاشت  رو سینم و اروم گفت:

-ولش کن بیا برقصیم

اون پسره نگاهمون میکرد سر لجش با دیانا رفتم وسط 

با دو دست کمرش رو گرفتم و اونم گردنم رو گرفت به ارومی حرکت میکردم و اونم همراهی میکرد زل زده بود تو چشمام منم همونکار رو کردم اروم گفت

-الان اینجا دارا رو کم داره

خندیدم و گفتم

-اگه بودش و ما رو میدید انقلاب مبکرد

خندید و سرشو گذاشت رو شونم سرشو بلند کرد و گفت

-تا حالا انقدر بهم نزدیک نبودیم!

-اهوم همیشه یه اتفاقی میفته از هم دور میشیم

-آلوین

-جانم

-چی شد ما انقد بهم نزدیک شدیم؟!!!!

خندیدم

-نمیدونم  همش از یه برخورد شروع شد

-اهوم

-دیانا

-بله

-چرا جواب اون پسره رو خودت ندادی؟

لبخند مرموزی زد و گفت

-اون متوجه شده بود که ما دوستیم و فهمید که یکم از هم دلخوریم  وقتی سرت تو گوشی بود اومد و بهم گفت کاری میکنه باهم اشتی کنیم  و وقتی سرت رو بلند کردی اون کارا رو کرد

-راست میگی ؟

-اهوم ادم خوبی به نظر میاد

-حالا کع قصدش این بوده اره ادم خوبیه

لبخند زدیم

 

 

 

ویرایش شده توسط maria=-
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مراسم به اتمام رسید

ژان-پی‌یر ژونه به بالای سن رفت

و شروع کرد

I am very glad to accompany you with your loved ones and thank you for joining this collection.-

همه براش دست زدن و بعد ادامه داد

We will form this collection and get the Academy Award for it-

دوباره همه دست زدن وای چه ارزوی بزرگی گرفتن اسکار کار ساده ای نیست

We will win together-

همه دست زدن و سوت و جیغ و ...

همه یک جام برداشتن و یه گردی درست کردن

ژان با شامپاین اومد وسط و با یه حرکت درش رو باز کرد همه میخندیدن  برای همه ریخت و گاسپار اولیل داد زد

cheers-

خیلی شلوغ  بود دیانا در گوشم گفت

-حس غریبی بهم دست داده

در روبروی سالن توجهم رو جلب کرد

-بیابریم اونجا

یه بالکن بزرگ و خلوت بود با ویوی خیلی زیبا روی نیمکت ی که اونجا بود نشستیم

به دیانا نگاه میکردم رژ سرخی که زده بود به اندازه ایی بهش میومد که دوست داشتم لباش رو از جا در بیارم اون چشمای خوش رنگ چقدر امشب زیبا شده بود

-دیانا

-بله

-دست کردم تو جیبم و انگشترایی رو که از امریکا سفارش داده بودم رو در اوردم

چشماش درشت شد

-بامن میمونی؟ تا اخر عمر ؟تا ابد؟

-آلوین این چه کاریه؟

دستمو به نشانهی سکوت رو لباش گذاشتم

-میمونی؟

بهم خیره شد و با لبخند گفت

-آره

انگشتر هارو گذاشتم رو نیمکت و صورتش رو گرفتم لپ های  قشنگ و بچگونش توی دستام بود  چشمای زمردیش خیره و متعجب تو چشمام بود نیروی مکش داشت این دختر جاذبه داشت جاذبه ایی فرا تر از زمین

............................دیانا...............

چقدر شیرین بود چقدر زیبا چقدر دلربا چقدر عجیب همیشه میگفتن اولین بوسه چیز مقدسیه ولی این بوسه برای من چیزی فرا تر از مقدسات بود چقدر  اون چهره ی مردانه  میتونست لطیف و دلربا باشه  این انسان باورنکردنی و خاصه خاص لبامون رو از هم جدا کردیم صورتش سرخ بود سرخ سرخ دستام رو از دور گردنش باز کردم نه من توی چشماش نگاه میکردم نه اون این کار رو میکرد چندتا نفس عمیق کشید و با لبخند نگاهم کرد و لب پاینش رو کرد تو دهنش و جعبه رو اورد انگشتر بزرگ رو خودش کرد تو دست خودش و انگشتر کوچیک رو خواست بکنه تو دستم که تا نیمه ی انگشت چهارمم بیشتر نیومد

ناراحت گفت

-ببخشید کوچیک شد سفارش میدم یه بزرگ تر میگیرم

دلم نمیخواست دلش رو بشکنم با لبخند گفتم:

-نه اندازست

-ولی

انگشتر رو ازش گرفتم و تو انگشت کوچکم کردم و با لبخند گفتم

-دیدی اندازست؟

لبخند دندان نمایی زد و دستشو گرفت کنار دستم

-نازه؟

-نازه

-دیانا

-جانم

-هروقت جایزه ی اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد رو بگیرم اسمت رو رو صحنه فریاد میزنم

-چی میگی؟

-میگم که دیانا زن منه تموم زندگی منه

لبخند زدم

-اگه اسکار نقش مکمل رو بگیری چی؟

-میخوای اون موقع هم داد بزنم؟

-اهوم

-باشه فقط اگه این کار رو بکنم قول میدی تا اخر بام باشی؟

لبخند زدم و موشت ارومی زدم رو شونش

-دیونه من همیشه باتوم

-بگو دیگه اگه این کارو بکنم قول میدی تا اخرش با من  باشی؟

خندم گرفته بود مگه میشه من از تو دور شم تو مرد منی تو تکیه گاه منی تو زندگی منی

-اره قول میدم..میدونی که بد قول نیستم

خنده ی دندون نمایی زد و بغلم کرد

 

ویرایش شده توسط maria=-
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مراسم تمام شده بود لبخندمون حتا 1 لحظه هم از بین نمیرفت بعد از اتمام مراسم گوشی الوین تماس گرفت تمام حواسم رو دادم بهش

-سلام......اره........باشه............بای

متعجب گفتم

-کی بود

-ساما بود میگه یه Rolls Royce Phantom Limo مشکی که روش پرچم ایران رو داره جلو در منتظرمونه سوار اون باید بشیم

....................آلوین...............

با ذوق گفت

-همین ماشین درازا؟؟؟

لبخند زدم

-اره

-اخ جون

به ترتیب بازیگرا میرفتن بلخره  نوبت ما شد بعد از کلی عکس روی فرش قرمز  در ماشین رو برامون باز کردن و ماهم نشستم و ماشین حرکت کرد دیانا روبه روی من بود

اومدیم یکم به هم نزدیک بشیم که گوشی هردومون به شکل رگباری پیام میداد

زنگ زدم به آراد

-الو چی شده

-بابا باز تو و دیانا حاشیه ساز شدین در عرض 5 ثانیه پربازدید ترین خبر ایران شد

-خب چی شده الان دقیقا

- هیچی دیگه کل ایران فهمیدن باهمین

-خب بفهمن

-اوه اوه بیا سامان....الو آلوین مگه نگفتم زیاد نچسبید بهم الان من چیکار کنم

 

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-چیو چیکار کنی؟

سامان -تو و دیانا رو

-خب بگو باهم دوستیم

سامان عصبی گفت

-هرچی بعدش شد پای خودتا

-باشه

قطع کرد

دیانا هم داشت با تلفن حرف میزد

 و عصبی قطع کرد

-چی شده؟

-دارا بود

-باز دعوات کرد

-ولش کن بدم میاد ازش

لبخند زد لبخند زدم و دراز کشیدم و سرمو روی پاهاش گذاشتم دستمو بردم بالا و صورت کوچیک و معصومش رو نوازش میکردم همیشه از دوست داشتن کسی میترسیدم هنوزم میترسم از نبود دیانا میترسم از این که نکنه یه روزی پیشم نباشه میترسم از این که یه روزی ترکم کنه میترسم متعجب بهم نگاه کرد

-چیزی شده؟

بی اراده حرفم رو به زبون اوردم

-میشه هیچوقت تنهام نزاری؟

لبخند زد چقدر لبخنداش شیرینه

-دیونه شدی نه خیرم تنهات نمیزارم

انگشت کوچیکم رو گرفتم سمتش

-قول بده

بازم خندید

-چقدر بچه ای تو اخه بیا قول قول قول

روی پاهاش خوابیدم شیرین ترین خواب این 20و اندی سال رو تجربه کردم ولی به ساعت نکشیده  دیانا تکونم داد بیدار شدم

-چیه

نگران بود دستاش یخ کرده بود و استرس از سر و صورتش میبارید

-ماشین ایستاده

خمیازه کشیدم

-خب لابد رسیدیم

-چرا در قفله ؟

-الان میگم بازش کنن .....راننده در رو باز کن 

دوباره خمیازه کشیدم

open the door-

داد زدم

open the door-

یعنی چی !! خودمم ترسیده بودم چطوری میشد دیانا رو هم دلداری بدم !!!!!!!!!!

-دیانا

-جانم

رنگ پریده ی صورتش ترس انداخت تو جونم نمیخواستم ناراحتش کنم و بیشتر استرس بهش وارد کنم

 -هیچی

گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به سامان

بوق سوم برداشت

-بله

صدام میلرزید

-الو سامان

-چیه میدونی اینجا ساعت چنده ؟

-سامان این لیموزیه که گفتی سوارش بشیم

-خب

-میشناسیش

-اره ول..

-الو......الو....سامان

دیانا ترسیده بود

کتم رو در اوردم و دادم به دیانا

-بپوش

-چرا

-بپوش و سرتو بگیر تو یقه برو عقب

رفت همه میدونن شیشه های این ماشینا راحت نمیشکنه ولی باید تلاش میکردم

با پا لگد میزدم تو در نمیشکست دیانا ترسیده بود رنگش پریده بود زنگ زدم به پلیس ولی گوشی انتن نمیداد

چیز سمت ماشین پرت شد

- این چی ب..

هنوز حرفم تموم نشده بود که دور تا دور ماشین اتیش گرفت

دیانا بغلم کرد  استرس داشت و مثل بید میلرزید

قلبم تند تند میزد خیلی تند چندین بار به در لگد زدم و هیچ اتفاقی نیوفتاد مانیتوری که روی صندلی های پشت بود خود به خود روشن شد

و یه شخصی نمایان شد که ماسک داشت به فارسی گفت

-مسافرت خوش بگذره آلوین

 

ویرایش شده توسط maria=-
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کپ کرده بودم ماشین هر لحظه گرم تر و گرم تر می شد دیانا جیغ میزد تو بغلم دست و پا میزد ولی هیچ کاری نمیتونستم بکنم چندین بار کوبوندم به در ولی باز نشد ماشین داغ شده بود دیانا دیگه دست و پا نمیزد تکونش دادم

-دیانا

تکون نخورد

دستام میلرزید

-دیانا جونم

جواب نداد

اختیارم دست خودم نبود اشکام جاری شد دستشو گرفتم دستش بی جون از دستم افتاد  عصبی شده بودم خم کردم و با کمر کوبوندم به شیشه  ی پشت چندین بار کوبوندم ولی چیزی نشد جلوی ماشین اتیش گرفته بود فقط اشک ریختم کاری نمیتونستم بکنم با ارنجم چندین بار زدم تو شیشه ولی هیچی نشد دیانا رو بغل کردم داد زدم

-دیانا

مانیتور دوباره روشن شد

-بهت گفته بودم نابودت میکنم آلوین {خنده}

قفلا باز شد در و باز کردم که شعله ها بیشتر شد دیانا رو بغل کردم و از اتش رد شدم اما چه رد شدنی

...............آراد...........

همه جا پر شده بود از عکس های الوین و دیانا  تمام صفحه های مجازیش رو غیر فعال کردیم تا کمتر فوش بخوریم آنا خسته نشسته بود و داشت اخبار میدید 

سامان-بچه ها آرمیا کی میاد؟

آنا- رفته پیش خانوادشون

سامان-اها

دیروقت شده بود خوابم نمیبرد حس بدی داشتم چندین بار بلند شدم اب خوردم  سامان هم سخت روی چیزی تمرکز کرده بود

گوشیش زنگ خورد برداشت

-چیه میدونی اینجا ساعت چنده ؟.......خب.......-اره ولی نه زیاد از این سفارشی هاست.....الو

داد زد

-آلوین....الو

لیوان از دستم افتاد یعنی چی شده ضربان قلبم تند تند میزد

-چی شده سامان

-نمیدونم درباره ی ماشینه میپرسید صداش وحشت زده بود

-یعنی چی !!!!!

کاری از دستمون بر نمیومد 3 تایی شروع کردیم زنگ زدن به آلوین و دیانا ولی هیچ خبری نبود

تلوزیون رو روشن کردم روی شبکه ی بی بی سی بود زیر نویس کرد

فوری

ماشین شخصی آلوین پارسا و دیانا رفیع چندی پیش در یکی از خیابان های پاریس اتش گرفت دلیل حادثه نامشخص است و حال یکی از بازیگران بسیار وخیم است

زانو زدم

-سامان

-ها

-ای...اینو

 

 

 

ویرایش شده توسط maria=-
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

...........................دیانا..............

وقتی بهوش اومدم تو اورژانس بودم  یه خانم بالای سرم بود نگران گفتم

-آلوین کو؟

-What

تازه یادم افتاد کجام

Where is the man who was with me?-

I do not know-

بلند شدم زنه اخ کرد و گفت

calm down-

Where is the reception?-

رفتم سمت پذیرش

Alvine Parsa......ICU-

رفتم سمت اتاق ها  یه اتاق در شیشه ای بود که روش علامت ورود ممنوع زده بود خواستم برم تو که جلوم رو گرفتن

What are you doing here

I am with this actor

what is his name?

Alvine Parsa

نگاهی  به لیستی که در دستش بود انداخت و گفت

Come with me

ok

...

تنها کاری که میتونستم از پشت شیشه بکنم گریه کردن بود دستام روی شیشه بود به چهرهی غرق در وسایل پزشکیش خیره شده بودم رفتم پیش دکترش دیگه تحمل نداشتم اخرین چیزی که یادم بود چهره ی اشفته و ترسیدش بود

همراه دکتر از انجا خارج شدم گوشی منو بهم دادن

..به انا زنگ زدم

-دستگاه مشترک مورد نظر خامو..

به دارا زنگ زدم

..

-الو سلام دیانا خودتی؟

زدم زیر گریه

-الو دیانا

-

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-داداشی بیا منو از اینجا ببر

-حالت خوبه چیزیت نشده وای از نگرانی مردم دختر دیشب ساعت 3 یا 4 بود اراد زنگ زد با گریه  گفت بزن بی بی سی منم وقتی زدم و زیر نویس رو خوندم نابود شدیم دختر اراد دیشب با اولین پرواز اومد سمت شما الان حالتون خوبه؟

زدم زیر گریه

-من خوبم ول...ولی آلوین

-الوین چی ؟

- نمیدونم دکترش به من چیزی نگفت ولی تو مراقبت های ویژه بستر..

حرفم تموم نشده بود که شارژ گوشی تموم شد سردم بود نشستم به انگشترم خیره شدم چقد  زود حال خوبمون خراب شد چقد زود...... داشتم میلرزیدم که کت مردانه ای روی شونه هام جا خوش کرد

-خوبی؟

اراد بود توجه نکردم به هیچی اشکام دنبال یه اشنا بود

فقط گریه کردم فقط گریه

دستشو روی سرم گذاشت و گفت

-نگران نباش  همین الان داشتم با دکترش حرف میزدم گفت دو روزدیگه میره تو بخش

-چش شده؟

ماشین منفجر که میشه تو تو بغلش بودی لوله اگزوز میخوره تو کمرش اونجا هم دود بوده گاز سمی استشمام میکنه و اینجور میشه

اشکام بند اومده بود

...........................آراد.............................

حالش خیلی بد بود خیلی بد ضربه ای که به سرش خورده بود یه لخته توی مغزش ایجاد کرده بود دکترش گفت شاید خودشو نشون بده یا نده نمیتونستم اینا رو به دیانا بگم خودش حالش بد بود به جای سر و گردن گفتم لوله خورده تو کمرش

جلوی در بیمارستان پر از خبرنگار بود

ویرایش شده توسط maria=-
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باید میفهمیدم کار کیه باید میفهمیدم ...دیانا رو گذاشتم تو هتل و در رو روش قفل کردم بهش گفتم به پنجره نزدیک نشه

به سامان زنگ زدم

-الو

-الو کجایی

-تازه رسیدم پاریس

-برو هتلی که برات اس ام اس میکنم  پیش دیانا بمون

-آلوین..

-از دیانا بپرس بای

کتم رو تن کردم و  رفتم سمت ماشینی که بچه ها توش بودن

پلیس دنبال راننده ماشین بود

رفتم سمت ماشین هیچی ازش نمونده بود هرچی هم بود زغال شده بود پلیس جعبه سیاه ماشین رو برسی می کرد رفتم سمت صندلی های پست چرم بودن به راحتی اتیش نمیگرفتن صندلی ها رو گشتم اما چیزی نیود

خدا لعنت کنه لعنت لعنت بر این بختکی که افتاده تو این زندگی

دور ورم رو نگاه کردم هیچی نبود نشستم روی صندلیا که مانیتور نظرم رو جلب کرد سوخته بود و یکمم ذوب شده بود وکلی ترک روش داشت

مانیتور رو کشیدم از جاش در اومد

کلی سیم بهش وصل بود جالبیش اینجا بود که سیم ها نسوخته بودن برام عجیب بود

دستی پشت مانیتور کشیدم که برامدگی نظرم رو جلب کرد

مانیتور رو باز کردم یه فلش مشکی توش بود که سالم بود ولی دور تا دورش ذوب شده بود

بلخره تونستم درش بیارم

فلش کوچیکی بود

مانیتور رو گذاشتم سر جاش کسی متوجه نشده بود فلش رو گذاشتم تو جیبم

و به سرعت از اونجا دور شدم تبلتم رو روشن کردم و تبدیل فلش به تبلت رو زدم تو تبلت چندتا فیلم بود یکی یکی پلی کردم

..

 

ویرایش شده توسط maria=-
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پلی شد

 شخصی نمایان شد که ماسک داشت به فارسی گفت

-مسافرت خوش بگذره آلوین 

فیلم بعدی

-بهت گفته بودم نابودت میکنم آلوین {خنده}

ترسیدم  خوف کردم

فیلم بعدی پلی شد

کاشکی هرگز فیلم سوم رو نمیدیدم

عکسامون بود عکس من آنا سامان وآلوین زیرش با خون نوشته شه بود

همگی میمیرید

و بعدش فیلم شروع شد  فیلمی از ما بود صدا نداشت یه صدا روش افتاده بود مثل نفس  مثل اه مثل ناله مثل صدای درد

رنگ فیلم قرمز بود توی فیلم ما داشتیم میخندیدیم یادم اومد این فیلم مال همون زمان بود که الوین بعد از دو روز بلخره از سر فیلمبرداری اومد (فصل یکم جلد اول)

ترسناک بود خیلی ترسناک

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تبلت از دستم افتاد

هیچکاری نمیشد کرد این این کار کیه کار کیه که اینجوری از ما کینه داره

رفتم سمت بیمارستان

با دیدن جسم بی جونش روی تخت از خود بی خود شدم و نتونستم جلوس اشکام رو بگیرم

-چرا آلوین چرا تو یه روز خوش توی این زندگی نداره ؟

.......................دیانا......................

سامان پیشم بود در و پنجره ها قفل بودن واسه خودش اهنگ غمگینی رو میخوند و به گوشیش خیره شده بود

مرور خاطراتمون سخته برام چاره از یاد بردنت مرگه برام
♬ // از وقتی رفتی یه گوشه کز میکنم اخه بعد تو همش سرده شبام ♬//
این خیابونا همش بوی تو رو میده
این دیوونه خیلی از این شهر نا امیده خیلی زود میره خیلی زود میره
آخه خاطراتش اینجا بی تو جون میده
♬// این خیابونا همش بوی تو رو میده ♬ //
این دیوونه خیلی از این شهر نا امیده خیلی زود میره خیلی زود میره
آخه خاطراتش اینجا بی تو جون میده

چیزی که میخوند رو تا حالا نشنیده بودم ولی یه حسی داشتم حس میکردم  این اهنگ رو با صدای الوین شنیدم حس میکردم با الوین این اهنگ رو گوش دادم ولی کی و کجا نمیدانم

(جلد یک رو بخونید مال جلد یکه)

-دیا

صداش نظرم رو جلب کرد

-بله

-بیا اینو ببین

نشستم کنارش  عکس قدیمی رو نشونم داد که ازش عکس گرفته شده بود

3تا پسر بودن با فرم مدرسه

رو به سامان گفتم

- اینا کین ؟

با لبخند تلخی که روی لباش بود برام توضیح داد

-این آراده (پسری که تو عکس سمت چپ بود و روی کول پسری که وسط ایستاده بود پریده بود و موهاش توی صورتش بود وعلامت پیروزی نشون داده بود و یه لبخند دندون نمای بامزه داشت)

-وای چه بامزه چن سالتون بود اینجا

-15ساله بودیم

-خب اونا هم باید تو و آلوین باشین

-اره این منم (پسر سمت راست که موهاش بلند بود و توی موهاش دست کشیده بود)

-نگو که این الوینه

سرشو انداخت پایین و گفت

-آلوینه (یه پسر با موهای شلخته و لباسای خاکی و چروک  لبخند میزد ولی به زور )

-چرا اینو نشونم دادی؟

-لباساش رو دیدی؟

-اره

-این عکس رو بعد از دعوا با هم رفتی توی اون دعوا الوین اجازه ی زدن نداشت فقط اجازه داشت کتک بخوره برای همین هم انقد داغونه

-چرا؟

-دیانا باید بشنوی خیلی خوب گوش بده....خیلی سال پیش آلوین یه زندگی خیلی شاهانه و بی دردسر داشت ما هم محل بودیم همه تو محل عاشق آلوین بودن از بچگی خوش قیافه و خوشتیپ بود (بغض مانعش شد)

-اب بیارم برات؟

-گفتم فقط گوش بده.......(چشماش پر از اشک بود ولی گریه نمیکرد)....بابا هامون همکار بودن خیلی صمیمی بودن و ما رفت و امد زیاد داشتیم با این که همکار بودن ولی وضع آلوین اینا از همه بهتر بود مامان و باباش برای هم میمیردن ...تا این که ...تا اینکه یه روز معمورا ریختن تو شرکتشون  اونجا گندکاری هاشون در اومد و دلیل پولدار بودن آرمین بابای آلوین هم مشخص شد که برای چی بوده....بابای الوین کالای قاچاق وارد ایران میکرد و وام های میلیاردی میگرفت ..وام هایی که خوندن صفراش تو اون سال ها نشدنی بود

اشکاش ریخت

-این موضوع دامن هممون رو گرفت ..بابا و مامان آراد و آنا همون  موقع از ایران رفتن باباش همه چیز رو ول کرد و تمام دارایی هاش تو ایران مصادره شد ...و اما خانواده ی من پدرم از خونه رفت ما رو ول کرد با یه کوه دردسر مامانم همه چیز رو فروخت همه چیز تنها خونه ای که توش بودیم برامون موند اون موقع ها مامان آلوین هانیه جون تو شرکت پدرش یعنی پدر بزرگ الوین یه کار خوب به مامانم داد حقوقش خوب بود

ویرایش شده توسط maria=-
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند روز بعد هانیه جون از بابای الوین طلاق گرفت ارمین دیوانه شده بود به هر دری میزد تا هانیه رو برگردونه یه زمانی مردم سر عشق ارمین و هانیه قسم میخوردن چند روز بعد تو عالم بچگی رفتم دم در خونشون تا الوین رو صدا بزم که بیاد بامن بازی کنه

در خونشون باز بود خونه ریخت و پاش بود ...رفتم تو خونه (دستاش لرز گرفته بود)رفتم تو چیزی که دیدم مخوف بود آرمین آلوین رو بغل کرده بود و دوتاشون روی مبل خواب بودن رفتم نزدیک ولی هرکاری کردم بیدار نشدن رفتم به مامانم گفتم مامانم هم با یکی دوتا از همکاراش اومدن و بردنشون بیمارستان بعدش هم مشخص شده بود که بابای آلوین به پسرش و خودش مرگ موش خورونده

آلوین افسرده شده بود خیلی افسرده مامانش رو میخواست ..باباش هم که پول جور میکرد تا بدهی هاش رو بده در به در هم دنبال پول بود هم هانیه یه روز یه زنی رو دید وضع مالی خوبی داشت و شوهرش مرده بود و یه پسر داشت با زنه ازدواج کرد ...زنه هم تمام بدهی های ارمین رو داد ولی به جاش ازش خواست الوین رو از خونه بندازه بیرون

مکث کرد و ادامه داد

آلوین  نابود شده بود همون سال ها هم با یه دکتر اشنا شد یه روانشناس آلوین بدجور افسرده بود .... 2 سال بعد انا و اراد هم مامانشون از باباشون طلاق گرفت و اونا هم برگشتن ایران اما مامانشون چندماه بعد تصادف کرد و مرد باباشون ازشون حمایت میکرد و مدام پول میفرستاد بابای اونا هم ازدواج کرد ولی خب انا و دارا خیلی با نامادریشون صمیمی هستن جوری که مامان صداش میکنن وقتی تو ایران تنها بودن همون موقعی بود که با هم مچ شدیم من مامان رو ول کردم اونم ازدواج کرد الوین هم تازه خوب شده بود و اراد و انا هم که کارای ساخت خونه رو انجام می دادن همون زمان ها بود که گفتیم بیاین الوین و باباش رو اشتی بدیم 

ما سعی کردیم ولی امیرحسام مثل سگ آلوین رو زد الوین میتونست بزنه ولی باباش نمیزاشت

-اروم باش گذشته ها گذشته

- دیانا زمان تکرار میشه

ویرایش شده توسط maria=-
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • اضافه کردن...