رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

نام رمان:از دست رفته

نام نویسنده:عارفه حمزه|کاربر انجمن نودوهشتیا

زمان پارت گذاری:نامعلوم

ژانر:عاشقانه،تراژدی

هدف:اگه دوست دارید این رمان براتون جذابیت پیدا کنه لطفا رمان قبلی بنده یعنی رمان رز سرخ رو بخونید.می‌تونید این رمان رو از سایت نودوهشتیا دانلود کنید.قصد من از نوشتن این رمان،نشون دادن عشقی هست که حتی بعد از رفتنش در دل عاشق باقی مونده...

صفحه نقد و نظرات

 

ویرایش شده در توسط Arefeh79
  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

دلم اصرار دارد فریاد بزند؛

من جلوی دهانش را می‌گیرم...مبادا به جای فریاد،اشک بریزد؛آخر می‌گویند:مرد که گریه نمی‌کند...

مگر مرد ها قلب ندارند؟عاشق نمی‌شوند؟

شاید نتوانند برای عشقشان غذای مورد علاقه اش را بپزند و آرایش کنند ولی...

ولی می‌توانند عاشقانه از او حمایت کنند.

یادم می‌آید که همیشه می‌گفتم:نفس هایم به قدم هایت بند است...با من راه بیا که هنوز تشنه زنده ماندنم...

اما حال که رودخانه وجودت خشکیده است؛این مرد تنها،از تشنگی دنبالت می‌گردد.مثل دیوانه ها،خرابه های به ظاهر لوکس شهر را می‌گردم؛ولی نیست...اثری از بودنت نیست...

من سیراب نمی‌شوم،مگر با آبی چشمانت...

ای کاش آن روز نحس را از صفحه زندگی ام پاک می‌کردند.دوست دارم فریاد بزنم،تو را در بادکنک های آرزوهایم بِدَمم...آنها را به آسمان بفرستم...همان جایی که تو هستی...همان جایی که پر از عطر یاسمن است...

ویرایش شده در توسط Arefeh79
  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

روزگار غمگین من مثل برق و باد می‌گذرد.نمی‌دانم چه کنم؟!

شقیقه هایم را فشار دادم.آن صحنه ها از جلوی چشمم گذشتند:

از جایم بلند شدم.نگاهی به فرشته ای که کنارم خوابیده بود انداختم.بوسه ای روی گونه اش زدم و از جایم بلند شدم.امروز دیر تر سر کار می‌روم.از پله ها پایین رفتم و وارد آشپزخانه شدم.تصمیم گرفتم میز صبحانه مفصلی بچینم.دو لیوان شیر گرم،کره،مربا،پنیر،گردو و هرچیزی که برای صبحانه قابل خوردن بود را با تمام سلیقه ام روی میز چیدم.از روی میز برگه ای برداشتم.امروز سالگرد عشق ما بود...سالگرد آن روزی که برای اولین بار او را دیدم و دیگر توان فراموش کردنش را نداشتم.

روی برگه نوشتم:ای زیباترین دارایی من...آن روزی که تو را دیدم،گویی خدا آن لحظه فقط مرا داشت.انگار تمام محبتش را به من نائل کرد.

برگه را تا زدم و روی میز گذاشتم.از پله ها بالا رفتم.باید لباسی که دوست داشت،می‌پوشیدم.تی شرت سرمه ای رنگ جذب به همراه شلوار مشکی به تن کردم.یاسمن همیشه می‌گفت که رنگ های تیره به من می‌آید.جلوی آینه ایستادم.به خودم نگاه کردم.از خود راضی نبودم ولی،از داشته هایم راضی بودم.پوستی سفید رنگ و مو های صاف خرمایی،چشم هام عسلی رنگ بود.دستی به بازوهایی که یک عمر وقت صرفشان کردم،کشیدم.برگشتم به سمت تخت خواب.با پشت انگشتم صورت لطیفش را نوازش کردم.با صدایی آرام نام زیبایش را صدا زدم:یاسمن...عزیزم...بیدار شو.

حتی نیم تکانی نخورد.بوسه بر پیشانی اش زدم ولی...لب هایم از سرمای تنش یخ زد.بازویش را محکم گرفتم و با صدایی بلندتر صدایش زدم:یاسمن...توروخدا پاشو...یاسی...

ولی بی فایده بود.انگار به خواب عمیقی فرو رفته بود.مغزم کار نمی‌کرد.من برایش میز صبحانه چیدم که حالش را عوض کنم.عشق بیچاره من،چند روزی بود که ساکت و بی حرف شده بود.به پهلو خوابیده بود.او را چرخاندم و تکانش دادم.هرچه صدایش زدم فایده ای نداشت.

ترسیدم ضربانش را بگیرم.با دستان لرزان،دست چپش را گرفتم.انگشتم را روی نبضش گذاشتم.چرا این نبض لعنتی پیدا نمی‌شود؟!آب دهانم را قورت دادم.بی حرکت ایستادم.دست از میان دستم سر خورد...با وحشت عقب رفتم و از روی تخت به زمین افتادم...

نفسم را با صدا بیرون دادم.مشتی روی میز کوبیدم.دیگر نباید فکرش را می‌کردم...اما مگر میشد؟میشد گذشت از کسی که تمام زندگی ام بود؟به یک باره چه شد؟!بعد آن اتفاق نحس...دیگر او یاسمن قبلی نبود.مگر پلیس ها نگفتند اتفاقی برایش نیوفتاده و خودشان را زود رسانده اند؟!

با عصبانیت هرچه روی میز بود را روی زمین ریختم.به اشکانم اجازه باریدن دادم.در تنهاییم ترجیح می‌دادم برای غم از دست دادنش بگریم.هرچیزی که توی اتاق خواب بود را شکستم.به زانو افتادم.چه به روزت آماده،ای مرد؟!تو که روزی ادعای مردانگی داشتی،چگونه این طور زانو زده ای و می‌گریی؟

از جایم بلند شدم و از پله ها پایین رفتم.همه جا یاد و خاطره ای از او بود.انگار هنوز هم اینجا هست.دیدمش.وارد آشپزخانه شد و دو فنجان قهوه ریخت.به سمتش رفتم.نگاهی به میز صبحانه انداختم.هنوز آن صبحانه لعنتی روی میز بود و انواع قارچ ها و کپک ها از آن تغزیه می‌کردند.

پشت سرش ایستادم.دستم را دورش حلقه کردم و سرم را روی کمرش گذاشتم.نفس عمیقی کشیدم ولی مثل همیشه عطر تنش بینی ام را پر نکرد.با بغض نالیدم:یاسمن...

برگشت و در چشمانم زل زد.گویی از دستم ناراحت بود.هروقت ناراحت میشد اینگونه نگاهم می‌کرد.گفتم:من کاری کردم؟چرا ازم ناراحتی؟اصلا چرا دیگه نیستی؟چرا آرومم نمی‌کنی؟چرا؟چرا؟!!

با چشمان محزونش نگاهم می‌کرد.لب زد:داری همه چی رو خراب می‌کنی...داری دخترم رو اذیت می‌کنی.

دستانم را مشت کردم.گفتم:به جای من،به فکر دخترتی؟

اخم کرد و گفت:اون دختر توام هست.مگه قول ندادی مواظبش باشی؟کو؟دخترم داره توی تب می‌سوزه...تو اینجا نشستی غمباد گرفتی،که چی بشه؟!

با شرمندگی سر به زیر انداختم.راست می‌گفت.من در حق دخترکم کوتاهی کردم.آرام گفتم:منو ببخش یاسمن...جبران می‌کنم.

با دو دستش صورتم را گرفت و بلند کرد.دیگر چشمانش غمگین نبود.گفت:برو پیشش...

لبخندی زدم و گفتم:چشم...هرچی تو بگی.

چشمانم را بستم.صورتم را به صورتش نزدیک کردم ولی...چشم باز کردم...نبود.رفته بود.صدایش زدم:یاسمن...زندگی من...کجا رفتی؟یاسمن!

صدایی جز فریاد هایم به گوش نمی‌رسید.یاد حرفش افتادم:دخترم داره توی تب می‌سوزه.

فورا از پله ها بالا رفتم.تی شرت سرمه ای را از تنم بیرون آوردم.پیرهن مشکی و شلوار جین مشکی پوشیدم.با همان حال آشفته به سمت ماشینم رفتم.سوار شدم و از خانه بیرون زدم.

جلوی در خانه توقف کردم.زنگ را فشردم.

_کیه؟

_خاله جون،کامرانم...

فورا در را باز کرد.رفتم داخل.با دیدنم خوشحال شد و به سمتم آمد.

خاله:تو کجایی پسر؟یک هفته اس خودت رو توی خونه حبس کردی...ببین چقدر لاغر شدی!

خاله ام نبود اما دست کم از مادری مهربان نداشت.با مادرم فرقی نداشت.دخترش با یاسمن دوست صمیمی بودند.آنقدر با آنها رفت و آمد داشتیم که با خانواده های خودمان نداشتیم.از دار دنیا فقط یک خانواده سه نفری بودند که چندسالی میشد،مرد خانواده اشان را از دست داده اند.مرد شریفی بود،حیف که آدم های خوب زودتر از دست می‌روند.

آهی کشیدم و گفتم:خاله دخترم کجاست؟

خاله لبخندی زد و کتایون،دخترش را صدا زد.کتایون از اتاق بیرون آمد.دختری بود با سختی های فراوانی که،تحمل کرده و زیر بار آنها کمر خم نکرده بود.به سمتم آمد و گفتم:اومدم دخترم رو ببرم.

با تردید گفت:اما...

_اما نداره،اون به من نیاز داره.

جلو اومد و گفت:خوبه که اینو درک کردی.مواظبش باش.کمک خواستی خبرم کن.

رفت به سمت اتاق خواب کنار سالن.خاله گفت:توام برو دنبالش دیگه!

مسیری که کتایون رفته بود را گرفتم و جلو رفتم.وارد اتاق شدم.چشمم به ترانه نازنینم افتاد.روی تخت خوابیده بود.عرق می‌ریخت و قفسه سینه کوچکش تند و تند بالا و پایین میشد.جلو رفتم و کنار تختش نشستم.دستی روی سرش کشیدم و گفتم:دخترکم،پاشو.بابایی اومده دنبالت.

سرش داغ بود.روی دستانم بلندش کردم.رو به کتایون گفتم:بابت این چند وقت ممنونم.

_خواهش می‌کنم.وظیفه بود.آقا کامی...سعی کن کاری کنی که یاسمن خوشحال شه.

غمی توی چهره اش بود که این روزها توی چهره افراد زیادی دیده میشد.خداحافظی کردم و به سمت خانه پدری ام حرکت کردم...

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

مادرم با دیدن ترانه هول شد و با ترس گفت:چی‌شده مادر؟!قربونش برم من،چش شده؟!

گفتم:تب داره مامان.یکی دو روز پیشتون بمونه،می‌خوام خونه رو بفروشم.بعدش می‌برمش پیش خودم.

_فداش بشم الهی.از دوری مادرشه.کجا می‌خوای ببریش؟خودم ازش مواظبت می‌کنم...

گذاشتم در این حال آشفته دلش خوش باشد.حرفی نزدم.دخترکم را روی تخت خواب خواباندم و با مادر خداحافظی کردم.

به سمت بنگاه املاک محله امان رفتم.وارد بنگاه شدم.مغازه نسبتا کوچکی بود که دیوار هایش را با سرامیک سفید پوشانده و دو طرف را صندلی های مشکی چرمی چیده بودند.میز و صندلی خود بنگاه دار هم در انتهای مغازه بود.سلامی کردم و وارد شدم.روی نزدیک ترین صندلی به میز نشستم.مردی تقریبا چاق با تیپ جالبی بود.کلاه برت قهوه ای رنگی بر سر و کاپشن مشکی پف داری از جنس چرم بر تن داشت.سیبیل های کابویی مشکی رنگی پشت لبش داشت.کلا استایلش مرا به یاد مردان قدیمی می‌انداخت.گفت:بفرمایید.خونه می‌خواستین؟

صدای کلفتی داشت.گفتم:سلام‌.نه می‌خواستم خونه ام رو برای فروش بزارم.زیر قیمت بازارم بفروشید مشکلی نداره،چون می‌خوام هرچه زودتر از این خونه برم.

با لبخندی گفت:به سلامتی میری اونور آب؟!

با تعجب نگاهش کردم.گفتم:نه.فقط می‌خوام از خاطراتم دور بشم.

با لحن خاصی گفت:آهان!خب من دنبال شما میام و خونه رو می‌بینم.یه سری عکس و متراژ ثبت می‌کنم.کپی از سندتون هم بهم بدین.

قبول کردم و با هم رفتیم که خانه را نشانش بدهم.وارد که شدیم،نگاهی به حیاط انداخت.حیاطمان پر از درختان کاج بود.از ساختمان سه پله می‌خورد.از پله ها بالا رفتیم.ایوان زیبایی داشت که در آن خاطرات عاشقانه ای را با یاسمن ثبت کرده بودیم.به داخل رفتیم.هال خانه نسبتا بزرگ بود و سمت راستش آشپزخانه ای قرار داشت.سمت چپ پله می‌خورد و دوبلکس می‌شد.بالا دو خواب داشت.

مرد با دقت خانه را نگاه کرد و گفت:حیف این خونه نیست می‌خوای بفروشیش؟!البته به من ربطی نداره.

متراژ و مشخصات خانه را ثبت کرد و گفت که به محض پیدا شدن مشتری زنگ می‌زند.

مرد بنگاه دار رفت.به سمت اتاق خوابمان رفتم.لبه تخت خواب نشستم و از پنجره کوچک اتاق به آسمان نگاه کردم.نمی‌توانستم بفهمم که چه اتفاقی افتاده بود.کتایون می‌گفت دکتر یاسمن گفته که او دچار ایست قلبی در اثر فشار عصبی شده.

هرچه بود به آن اتفاق مربوط می‌شد.فقط دو روز گذشت ولی یاسمن خواست که از آن ماجرا کسی خبردار نشود.

آن لحظه ای که دیدمش را از یاد نمی‌برم.مثل بید می‌لرزید.آن عوضی ها چه بر سر زن من آورده بودند؟!

ذهنم در آن شب فرو رفت...خیلی قبل تر از فوت یاسمن...دقیقا یک هفته قبل:

از شرکت برگشتم.در راه برای ترانه ام عروسک مورد علاقه اش را که هفته پیش ذوقش را کرده بود خریدم.رفتم دم مدرسه دنبالش.تازه کلاس اول بود و اگر دیر می‌رسیدم دم مدرسه می ایستاد و گریه می‌کرد.جلوی در مدرسه توقف کردم.زنگ خورد و کم کم بچه ها با ذوق و شوق خاصی بیرون آمدند.

"چقدر دنیایشان زیباست...بزرگ ترین دغدغه‌شان شکستن اسباب بازی هایشان است..."

دخترکم را بین بچه ها دیدم.با لبخند با دوستانش خداحافظی کرد و به راهش ادامه داد.با دیدنم،به سمتم آمد.دستانم را باز کردم و خودش را در آغوشم انداخت.گونه ام را بوسید و گفت:سلام بابایی.

_سلام دختر خوشگلم.خسته نباشی.

_ممنون بابایی.میگم ته ریشت رو بزن...وقتی بوست می‌کنم تیغ تیغی میشم.

خندیدم و گفتم:چشم.فقط به خاطر تو.

سوار شدیم و به سمت خانه حرکت کردیم.زندگی ام آنقدر شیرین و دوست داشتنی بود و آنقدر غرق لذت بودم که نفهمیدم چطور سیاهی تمام آن را گرفت.در خانه را با کلید باز کردم و ترانه زودتر از من داخل رفت.با عجله به سمت در دوید.سر جایش ایستاد.به او رسیدم و گفتم:چرا نمیری تو بابا؟

با تردید گفت:بابا،مامان هیچ وقت در خونه رو باز نمی‌ذاشت.

ته دلم چیزی تکان خورد.گفتم:شاید اومده گل ها رو آب بده یادش رفته ببنده.برو تو ببینم.

رفتیم داخل و با صدای بلند گفتم:سلام بر خونه و خانم خونه...

صدایی شنیده نشد.ترانه نگاهم کرد.گفت:بابا...مامانی نیست.

_شاید جایی رفته.

گوشی ام را از جیبم بیرون آوردم و شماره اش را گرفتم.صدای زنگ تلفنش از روی اپن آشپزخانه باعث شد ترسی به جانم بیوفتد...

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

شماره کتایون را گرفتم:الو سلام کتی...

_سلام کامی،چیزی شده؟چرا صدات می‌لرزه؟

_نه یکمی ورزش کردم به خاطر اونه.از یاسمن خبر نداری؟اومدم خونه دیدم نیست...

_نه پیش من نیست.

_آها خب حتما رفته خونه مامانش.ممنون.ببخشید مزاحمت شدم.

_خواهش می‌کنم.

_خدافظ.

_خدافظ.

قطع کردم.اگر به مادرش زنگ می‌زدم حتما از دلشوره،همه فامیل را خبردار می‌کرد.کلافه عرض خانه را قدم می‌زدم.ترانه با نگرانی نگاهم می‌کرد.برای اینکه نترسد گفتم:آها وای من چرا اینقدر حواس پرتم؟!ترانه مامانت گفت امروز میره سر به یکی از دوستاش بزنه.می‌خوای ببرمت پیش مامانجون؟

انگار دروغم را باور نکرده بود ولی گفت:باشه...

گفتم:پس بدو وسایلت رو جمع کن و بیا.

باید می‌رفتم دنبال یاسمن.کجای شهر را می‌گشتم؟!

ترانه را خانه مادرم گذاشتم و مثل دیوانه ها شهر را گشتم.هرجایی که ممکن بود برود را سر زدم ولی اثری از او نبود.

به خانه برگشتم و خودم را روی کاناپه انداختم.نفس عمیقی کشیدم و به مغزم فشار آوردم.پس یاسمن کجاست؟هوا کم کم رو به تاریکی می‌رفت ولی هنوز هم خبری از او نبود‌.تصمیم گرفتم به پلیس خبر بدهم.عکس و مشخصاتی از یاسمن به آنها دادم و به امید پیدا شدنش به خانه برگشتم.داشتم دیوانه می‌شدم.مگر کامران چند یاسمن داشت که با نگاه کردن به او به خواب برود؟

آن شب خواب به چشمم نیامد.به مادر گفتم که یاسمن کمی ناخوش است و باید از او نگهداری کنم،ترانه را پیش خود نگه دارد.

صبح زود لباس پوشیدم که دوباره شهر را بگردم ولی با تماسی از طرف پلیس گرفته شد به سمت پاسگاه رفتم.

به افسر منتظر نگاه کردم.شروع کرد به حرف زدن:آقا...ببینید ما توسط یه شخصی تونستیم بفهمیم که خانمتون یه جایی دیده شده و صد در صد دزدیده شدن.ما مکانشون رو پیدا کردیم و هرچه زودتر درخواست نیرو دادیم که دستگیرشون کنیم.هنوز نفهمیدیم اونا کین که خانم شما رو دزدیدن؟!

مغزم سوت کشید.دزدیدند؟یاسمن من را برده اند؟پس من چه می‌کردم وقتی که او را به چنگ گرفتند؟!لعنت به من.کوتاهی کردم...

گفتم:خب زود باشید.منتظر چی هستید؟!

_آقای رادفر،لطفا آروم باشید.باید نیرو برسه برامون.همین جا بشینید،خبرمون می‌کنن.

آنقدر منتظر ماندیم که نیروی پلیس سر برسد.

با صدای شکستن چیزی از خاطرات بیرون آمدم.فورا از اتاق بیرون رفتم و از بالای پله ها به پایین نگاه کردم.کبوتری وارد خانه شده و با گلدان کنار هال برخورد کرده بود.به سمتش رفتم.روی زمین افتاده و بالش زخمی شده بود.خودش را روی زمین کشید و از من فاصله گرفت.دست بردم و او را گرفتم.تقلا می‌کرد که فرار کند.سفید رنگ بود و دم زیبایی داشت.به اتاق خواب برگشتم و جعبه کمک های اولیه را باز کردم.کبوتر را بین پاهایم گذاشتم و بالش را با بتادین ضدعفونی کردم.با باند و چوب بستنی آتل بندی کردم.کبوتر را برداشتم و به سمت حیاط رفتم.از انباری جعبه بزرگ و قفسی پیدا کردم.موقتا کبوتر را داخل قفس گذاشتم.جعبه و قفس را داخل خانه بردم.با چاقویی دیواره جعبه را سوراخ های ریز زدم.کف آن را با خاک اره پوشاندم و کبوتر را داخل آن گذاشتم.آب و گندم هم برایش گذاشتم.دستانم را شستم و به اتاق خواب برگشتم.

باید وسایل مورد نیاز را فعلا جمع کنم.چمدان ها را از کمد بالایی آوردم.کمد لباس هایم را باز کردم و چند دست لباس راحتی و بیرونی جدا کردم.همانطور که لباس ها را داخل چمدان می‌گذاشتم دوباره به گذشته رفتم تا آن راز گمشده را پیدا کنم:

پلیس ها از در خانه بالا رفتند و در را باز کردند.نیرو ها وارد خانه شدند و تک تک آنها را دستگیر کرده و بیرون آوردند.چهره یکی یکی آنها را نگاه کردم.نفر آخری را شناختم.آن پست فطرت بود.ارسلان،کسی که در جوانی ام رقیب من بود.وقتی که عاشق یاسمن شدم فهمیدم که پسر عمویش ارسلان هم عاشق اوست.آدم پست و خلاف کاری بود.یقه اش را چسبیدم و گفتم:از این کارت به سادگی نمی‌گذرم آقای ارسلان افشار...

سرباز او را به داخل ماشین پلیس هل داد.به سمت خانه دویدم.حیاط خیلی کوچکی داشت و انتهای حیاط زیر ساختمان بود و حکم پارکینگ را داشت.کنار پارکینگ پله بود و به داخل خانه می‌رفت.بالا دویدم و وارد شدم.رو به افسر گفتم:زنم کجاست؟

به اتاقی اشاره کرد.در اتاق را محکم باز کردم.با دیدن زندگی ام در آن شکل،قلبم گرفت.یاسمن گوشه ای از آن اتاق کوچک زانو بغل گرفته بود.فکر می‌کرد غریبه ام.ترسیده بود و می‌لرزید.آرام آرام جلو رفتم.خودش را جمع تر کرد.جلویش زانو زدم و دستم را روی سرش کشیدم.سرش را بالا آورد و داد زد:گمشو...آشغال عَوَ...

با دیدن من،خودش را در آغوشم انداخت و به گریه افتاد.هق هق گریه هایش دلم را آتش می‌زد.نالید:تویی کامران؟کجا بودی پس؟چرا زودتر نیومدی؟

با دست پشت سرش را نوازش کردم.بغض داشتم.در گوشش گفتم:منو ببخش یاسمن.ببخش که حواسم بهت نبود.اون عوضی...

حرفم را ادامه ندادم.محکم او را به خود فشردم...

به خودم آمدم و دیدم صورتم خیس اشک است.آه...یاسمن من...ای کاش زودتر از این ها پیشت بودم.اصلا ای کاش حالا با تو بودم.من هم می‌مردم و تنها نمی‌ماندم.

وسایلم را برداشتم و به سمت اتاق ترانه رفتم.یاد روزی افتادم که با یاسمن برای ترانه سیسمونی خریدیم:

سه نفری بودیم.من و یاسمن و کتایون.بزرگ ترین پاساژ های سیسمونی فروشی شهر را گشتیم.یاسمن سخت گیری می‌کرد ولی برایم لذت داشت این گشتن ها.این خرید ها برای کودکی که قرار بود شیرینی زندگی امان را بیشتر کند.

وارد مغازه ای شدیم.بالاخره یاسمن انتخابی کرد.یک سرویس خواب کودک به رنگ‌ سفید و یاسی.خرید را انجام دادیم و از پاساژ بیرون آمدیم.جلوی مغازه ای ایستادم.بدون توجه به سوال هایشان پیاده شدم و داخل مغازه رفتم.هرچه لواشک و خوردنی های ترش بود را برداشتم و به ماشین برگشتم.یاسمن و کتی با دیدن خوراکی ها ذوق کردند.کتایون با کمال پررویی گفت:چه عجب آقا کامی خسیس یه دستی به جیب برد!

تصمیم گرفتم درسی به آن دختر پررو بدهم.موزیانه خندیدم و گفتم:اِ؟!پس خودت یاسمن رو برمی‌داری و میرید،هرچی می‌خواید می‌خرید.منم اینا رو تنهایی می‌خورم.

یاسمن و کتایون با اعتراض گفتند:اِ!!کامی خیلی بدجنسی!!

شونه ای بالا انداختم و گفتم:چه جذاب!کامی خسیس بدجنس.

از ماشین پیاده شدم و تمام خوراکی ها را تنهایی خوردم.برگشتم و بی توجه به غرغر هایشان به سمت خانه رفتم.واقعا آن همه خوراکی ترش فشارم را انداخته بود.به خانه که رسیدیم،هر دوی آنها به سمت اتاق خواب رفتند که لباس هایی که برای کودکمان خریده بودیم را ببینند.من هم از همه جا بی خبر روی کاناپه دراز کشیده بودم.

صدای یاسمن باعث شد از جایم کنده شوم:کامی...توروخدا بیا...وای بچه ام!

دویدم سمت اتاق.یاسمن روی تخت خوابیده بود و به خود می‌پیچید و کتی هم هول شده بود.مثل ودیوانه ها این طرف و آن طرف می‌رفتم.یک لیوان آب آوردم و گفتم:بیا عزیزم.اینو بخور خوب میشی.

دستم را زیر سرش گذاشتم و کمکش کردم که بلند شود.ناگهان هر دو با هم زیر خنده زدند.لعنتی ها!من را سر کار گذاشته بودند.دنبالشان گذاشتم.می‌دویدند و جیغ می‌کشیدند‌.یاسمن ایستاد و زیر شکمش را گرفت.جیغ کشید:آخ...آخ دلم!!

این بار گول نمی‌خوردم.گفتم:یاسی خانم!اینبار گول نمی‌خورم.

یاسمن:به خدا دروغ نیست...کامران فکر کنم بچه داره میاد...

کتایون:آخه اینقدر زود؟!

زیر شانه هایش را گرفتیم و او را به بیمارستان رساندیم.ترانه من ۸ ماهه به دنیا آمد و خداروشکر مشکلی نداشت...

به خودم آمد و ساعتم را نگاه کردم.باورم نمیشد که دو ساعت است من اینجا هستم.فورا لباس ها و کتاب های درسی ترانه را داخل چمدان ریختم و به سمت خانه مادرم رفتم...

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

سردرگم بودم.آینده من و ترانه چه می شد؟!آخرش به کجا می‌رسید؟!کلافه بودم.از جایم بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم.آبی به صورتم زدم و درون آینه به خودم نگاهی انداختم.ریش هایم بلند شده بود.موهایم آشفته و پای چشمم گود رفته بود.این وضع را دوست نداشتم.من این یک هفته آنقدر خراب بودم که حتی برای خاک‌سپاری یاسمن نرفتم...طاقتش را نداشتم که ببینم روی کسی که زندگی من بود خاک بریزند.

برگشتم داخل اتاق و گوشی ام را برداشتم.آهنگ مورد علاقه ام را گذاشتم:

باید برگشت به لحظه های رفته
باید رد شد از این پل شکسته
از حال بد این بی خبری از این شبای خسته
باید برگشت به خنده های سابق
باید بارید رو شونه های عاشق باید نفس تردیدو گرفت تو آخرین دقایق
یه جوری دوری و یه جوری گم شدم که باورم نمیشه کسی که عاشقه محاله بگذره از اونکه زندگیشه
بر میگردم به شهر خالی از عشق بر میگردم بپرسم حالی از عشق
از خاطره ها چی مونده برام به جز خیالی از عشق 
من دل بستم به هرچی مال من نیست به هرچی که که به فکر حال من نیست
دل خسته شدم از این همه غم که بیخیال من نیست 
باید برگشت_احسان خواجه امیری

اشک هایم گونه ام را خیس کردند.تقه ای به در خورد.صورتم را پاک کردم و آهنگ را قطع کردم.گفتم:بله؟!

در باز شد و مادر در چارچوب در ظاهر شد.قد بلندی داشت،مثل خودم؛ولی دیگر قدش از من کوتاه تر بود.

_کامران پسرم،بیا دخترت حالش بهتر شده داره گریه می‌کنه.هرکار می‌کنم آروم نمیشه.

مادر گریه می‌کرد.از جایم بلند شدم.موهایم را بالا زدم و نفس عمیقی کشیدم.به سمت اتاق مادر رفتم.لای در باز بود.به دخترکم نگاه کردم.زانو هایش را بغل کرده بود و اشک می‌ریخت.طاقت دیدن اشک هایش را نداشتم،مثل مادرش...در را باز کردم.با دیدنم خشکش زد.جلو رفتم و کنارش نشستم.دست بردم و اشک هایش را پاک کردم.گفتم:دختر بابا چرا گریه می‌کنه؟!

خودش را در آغوشم پرت کرد.دلم لرزید...خدایا من می‌توانستم جای مادرش را پر کنم؟!محکم او را به خود چسباندم و موهایش را نوازش کردم.بوسه ای روی سرش نشاندم و گفتم:دخترکم...گریه نکن دیگه.تو که نمی‌خوای مامانی ناراحت شه،مگه نه؟!

از آغوشم بیرون آمد و با چشم های خیسش نگاهم کرد.خدایا این دختر با من چه می‌کرد؟!چشمانش مثل مادرش بود...

لبخندی زدم و گفتم:یادته وقتی گریه می‌کردی مامانی ناراحت میشد؟!

سرش را به نشانه"آره"تکان داد.گفتم:پس دیگه گریه نکن خب؟

تند تند با دستان کوچکش اشکانش را پاک کرد و گفت:بابایی...من می‌تونم مامان رو ببینم؟فقط یه بار؟

غم دلم را گرفت.ای کاش میشد.واقعا کاش میشد باری دیگر می‌دیدمش...نگاه هایش،لبخند هایش،شیطنت های بچگانه اش و حتی گریه های دردآورش...

گفتم:تو هرشب می‌تونی ببینیش.می‌خوای امشب ببینیش؟

با خوشحالی گفت:آره...می‌خوام...

_باید قول بدی گریه نکنی که مامانت می‌بینه و به من میگه گریه کردی.گریه کنی نمی‌تونی ببینیش.

با ذوق گفت:قول...قول میدم...

_حالا دختر بابا باید استراحت کنی و هرچی مامان بزرگ آورد رو بخوری که زود خوب شی؛مامانی اگه ببینه مریض شدی ناراحت میشه.

روی تخت دراز کشید و گفت:چشم.

پیشانی اش را بوسیدم و از اتاق بیرون آمدم.فردا مراسم هفته یاسمنم بود.با مادر خداحافظی کردم و رفتم در پی کاری های فردا.تالار گرفتم و غذا وتاج گل های بزرگی سفارش دادم.دیگر بس بود دوری.باید به دیدنش می‌رفتم.

به سمت گل فروشی رفتم.دسته گل رز بزرگی خریدم و به سمت باغ رضوان(گورستان اصفهان)رفتم.از آنجا گلاب خریدم.حتی نمی‌دانستم همسرم را کجا به خاک سپرده اند.به بخش مدیریت آنجا رفتم.مردی پشت میز نشسته بود.به سمتش رفتم و از پشت شیشه گفتم:آقا میشه بگید یاسمن فرهزاد رو کجا به خاک سپردن؟

سرش رو بلند کرد و گفت:نسبتتون با مرحومه چیه؟!

مگر میشد همسرش هستم و نمی‌دانم زنم را کجا به خاک سپرده اند؟!گفتم:همکارشونم...

کمی جست و جو کرد و گفت:قطعه ۸ ردیف ۱۲.

_ممنون.

بعد از زمانی گشتن ردیف ۱۲ را پیدا کردم.پاهایم سست شده بود.خودم را به قبرش رساندم.تنها قبر بدون سنگ و تازه،در آن ردیف بود.به قبر که رسیدم دیگر پاهایم توان تحمل وزنم را نداشت.زانو زدم.به عکسش زل زدم.زیبای من...آیا جای این زیبایی زیر خاک است؟!اصلا چرا باید تو اینجا باشی؟مگر جای زن در خانه اش،در آشپزخانه نیست؟!

نالیدم:سلام یاسمنم...سلام عطر شادیم...سلام دلیل بودنم...

 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

خودم را روی خاک سردش انداختم.در دلم آتشی خاموش نشدنی به پا شده بود.به خاک چنگ زدم ولی اجازه ندادم اشکی از چشمانم جاری شود.

با بغض گفتم:ای کاش نمی‌رفتی.ای کاش الان بودی.من چیکار کنم بعد تو؟!چجوری خودمو آروم کنم؟!هان؟بعد تو به کی پناه ببرم؟

سرم را بلند کردم و گفتم:ترانه بهونه می‌گیره.حالش خوب نیست...اون مادر می‌خواد.لعنتی چی باعث شد اینجوری شه؟!هان؟!

_کامی!چرا آخه؟!چرا ناله می‌کنی؟!

سرم رو برگردوندم سمت صدا.یاسمن بود.مثل فرشته ها شده؛لباس حریر سفیدی تنش بود و موهای صاف و قشنگش در باد ملایم می‌رقصید.با اخم گفتم:چرا شالت سرت نیست؟!

خندید و کنارم نشست.گفت:عزیزم،جز تو کسی منو نمی‌بینه.

دست بردم و موهایش را نوازش کردم.چشمانش را بست و گفت:کامران!من هیچ وقت تنهات نمی‌ذارم.مگه قول نداده بودم؟!الانم پیشتم...فقط تنهایی باید از پس مشکلات بر بیای.تنهایی باید دخترمون رو بزرگ کنی.

در چشمانش خیره شدم.گفتم:یاسمن...قول بده کمکم کنی...

_قول میدم.

سرم را پایین انداختم و گفتم:خودت می‌دونی چقدر دوستت دارم.می‌دونی که چطور عاشقت شدم...برای همین قول میدم از دخترمون مراقبت کنم و جوری تربیتش کنم که بهترین باشه...

سرم را بلند کردم.باز رفته بود.باز هم تنها بودم.

"اوضاع من مثل ماهی قرمزی ست که در تنگ کوچکی افتاده و این تنگ را کنار دریا گذاشته اند؛دریا را می‌بیند ولی،باز هم تنهاست."

گلاب را روی خاک نم دار گورش ریختم.گل های رز را پر پر کردم و با گلبرگ هایشان،روی خاک را پوشاندم.بوسه ای برخاک سرد زدم و گفتم:آروم بخواب...

اشک روی گونه ام را پاک کردم و از جایم بلند شدم.برای پیدا کردن خانه رفتم.باید زیباترین خانه را برای دخترم بخرم.

چند خانه را دیدم ولی به دلم ننشست؛اما آخرین خانه حرف نداشت.کمی رسیدگی می‌خواست ولی عالی بود.معامله را انجام دادیم و صاحب آن خانه زیبا شدم.

وسایل خانه قبلی را فروختم.تک تک آنها مرا به یاد یاسمن می‌انداخت،حتی دستگیره یخچال؛یاد وقت هایی می‌افتادم که دستان ظریف و زیبایش را روی دسته یخچال می‌گذاشت و آن را باز می‌کرد،برایم شربت و میوه می‌آورد و عصر های عاشقانه امان را می‌گذراندیم.

آهی کشیدم و به دنبال کار های مراسم هفته یاسمنم رفتم.

مراسم آرام و در حزن برگزار شد.میهمانان آمدند و هر یک به دلیلی گریه کردند.یکی برای دعوای با همسرش در شب قبل،یکی برای از دست دادن عزیز خودش،دیگری برای مریض داخل بیمارستانش و...ومن نگریستم...برای داغ عزیزترینم گریه نکردم.نباید می‌گذاشتم دخترکم هرگز گریه ام را ببیند.فقط او را در آغوش گرفته بودم.آرام و بی صدا گریه می‌کرد؛مثل مادرش...

مراسم تمام شد.همه رفتند و فقط ما ماندیم.من و دخترم،مادر و پدرم.مادر و پدر یاسمن حال خوشی نداشتند.تصمیم گرفته بودند که به ساری بروند و در دیارشان زندگی کنند.

***

ترانه:بابایی پس مامان کجاست؟

دستم را زیر سرش گذاشتم و همان طور که روی تخت داخل ایوان خوابیده بودیم گفتم:می‌خوای ببینیش؟

سرش را به نشانه "آری" تکان داد.با دست به ماه اشاره کردم و گفتم:مامانت قبلا ماه روی زمین بود،حالا ماه توی آسمون شده...هر وقت دلت گرفت و براش تنگ با ماه حرف بزن؛صداتو می‌شنوه.

لبخندی زد و رو به ماه گفت:سلام مامانی.دلم برات تنگ شده...خوبی؟اونجا که گرم نیست؟تو از گرما خوشت نمیومدا!

بغضی پا روی گلویم گذاشته بود.به ماه نگاه کردم.

"به راستی خدا تو را به زمین هدیه داده بود و ماه را به آسمان."

یاسمنم...از این پس من هم مانند این کودک بی قرار،شب ها از پشت پنجره ماه را می‌نگرم که تو را ببینم.

گونه دخترکم را بوسیدم و گفتم:دیگه وقت خوابه دخترم.پاشو بابا...

از جایش بلند شد و به سمت اتاق خوابش رفتیم.روی تخت دراز کشید و پتو را رویش کشیدم.آباژور کنار تخت را روشن کردم و خواستم بیرون بروم که صدایم زد.

_بابایی،میشه برام قصه بگی؟!

خسته بودم...آن قدری که توان باز نگه داشتن چشمانم را نداشتم ولی کنارش نشستم و گفتم:چشم.چشماتو ببند تا شروع کنم.

چشم هایش را بست.دستم را لای موهایش فرو بردم و قصه را شروع کردم...هنوز نیمی از قصه را نگفته بودم که به خواب رفت...

***

_خب بابایی آماده ای؟

به آن خانه بزرگ نگاه کرد و گفت:یعنی قراره دوتایی اینجا رو تمیز کنیم؟بابایی جای تمیز تر نمیشد بخری؟

دستی رو سرش کشیدم و گفتم:می‌خواستم بهترین خونه باشه.خونه به این بزرگی،اگه تر و تمیزش رو می‌خریدم که پولم نمی‌رسید.خونه قبلیمون هم که هنوز فروش نرفته.

شانه ای بالا انداخت.به خانه نگاه کردم.حیاط بزرگی داشت.گوشه حیاط استخر آبی رنگی بود که کف آن پر شده بود از برگ درختان.طرف دیگر حیاط باغچه مستطیلی وجود داشت با درختان خشکیده.عمارتش دو طبقه می‌شد.زیر زمین،انباری بود و از حیاط چهار پله می‌خورد به ایوان.دیوار های آجری سفالی رنگ داشت و سقف شیروانی.در خانه از آن در های چوبی قدیمی بود که دو طرفه به داخل باز میشد.دو پنجره،که هرکدام یک طرف در واقع شده و با شیشه های رنگی تزئین شده بود.فقط بعضی از شیشه ها شکسته و به جایش چسب نواری زده بودند.

از حیاط شروع کردیم.پاکتی به ترانه دادم و دستکش هایی دستش کردم.خنده ام گرفت.دستکش ها خیلی برای دستان کوچکش بزرگ بود.گفتم:خب بابایی،آماده ای؟

پرسشگرانه گفت:من باید چیکار کنم؟!

_خرده چوب ها و برگ ها رو بریز توی اون گونی ها و پاکت ها.

لبخندی زد و گفت:چشم قربان.

به سمت گوشه حیاط رفت.اول با اره به جان درخت های خشکیده افتادم و باغپه را خالی کردم.جارو و خاک انداز دسته بلندی را دست گرفتم و زمین حیاط را جارو زدم.بعد از اتمام تمیز کاری حیاط با ترانه داخل استخر رفتیم و آن را شستیم.

حسابی خسته شدیم.به داخل ماشین رفتیم و کمی خوابیدیم.البته ساعت از کمی گذشت و ظهر بیدار شدیم.تصمیم گرفتم به رستوران برویم و بعد از نهار برای خانه گل، بذر و درخت بخریم.

به خانه برگشتیم و وارد عمارت شدیم.سالن بسیار بزرگی که ساخت جدیدی داشت.ابتدای ورود راهرویی بود که سمت راستش آشپزخانه و سمت چپش اتاق خوابی قرار داشت.جلوتر که می‌رفتی چند پله کوچک به پاییین می‌خورد و وارد هال میشد.سمت چپ هال در انتهای آن اتاق خواب دیگری هم وجود داشت.خانه ای مختصر و زیبا.اما دیوار هایش رنگ و رو رفته بود.جارو و تمیزکاری را تمام کردیم.

البته تمیزکاری آشپزخانه و اتاق خواب ها به فردا موکول شد.شب از خستگی بی هوش شدیم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×