رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

نزدیک دریا روی ساحل داشتم راه میرفتم و با خدا حرف میزدم . میدانستم که صدایم را میشنود:

_خدایا ، به کمکت نیاز دارم ! میدانی که بار مشکلاتم زیاد است و تحمل این بار برایم سخت ! دشوار است که بخواهم تنهایی این بار سنگین را به دوش بکشم. من هم مثل خودت تنها هستم و جز تو کسی را ندارم .اصلا تو مرا میبینی؟صدایم را میشنوی؟ من کنار تو جایی دارم یانه ؟

خدایا ،بندگانت مشکل پسندند . زخم زبان زدن را خوب بلدند . مشکل ساختن برای دیگران را خوب بلدند. خوب میدانند که چطور باید دل کسی را بشکنند . تنها گذاشتن و رفیق نیمه راه شدن را از حفظ اند. خوب میدانند که چطور بار مشکلات بقیه مردم را زیادتر کنند و نگران نباشند. بندگانت عجیب درفکر خودشان هستند .

خدایا این بندگان هزار رنگت مثل آفتاب پرست دائم درحال تعویض رنگند . برای نفع خودشان همه کار میکنند . در این دنیای فانی کسی به داد کسی نمیرسد.

تو کجایی ؟دلم آغوش  تو را میخواهد. دلم بودن درکنار تورا میخواهد. میخواهم درکنارت بمانم آن هم برای همیشه.

همینطور که قدم میزدم در کنار خودم رد پاهایی دیدم ..ردپایی که نزدیک من بود و هم قدم با من راه میرفت . صدایی گوش نواز گفت: ای بنده من تو تنها نیستی من همیشه و همه جا در کنار تو و پشت و پناهت هستم ..من هم درکنار تو بار مشکلاتت را به دوش خواهم کشید .  من همیشه تورا میبینم و صدایت را میشنوم .

از بندگانم دلخور مباش . این افراد فقط این دنیا یشان را میبینند وتو نباید از افرادی که به فکر این دنیا هستند و سطحی نگرند ناراحت شوی  و کسی هم که سطحی نگر است حتی به خودش هم نمیتواندکمک کند.

و تو ای بنده ی من بیا ! بیا و از این دنیای کوچک رها شو وپرواز کن . پرواز کن و از سختی ها رها شو . دور شو از کسانی که ساده از کنارت گذشتند و به جایش به سمت من بیا و درکنار من باش.

 

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×