رفتن به مطلب
غضنفر

رمان اوای قلب عاشقم | mobina..a کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

رمان آوای قلب عاشقم پارت دوم‌#

میدونستم سورنه.بدون توجه به اطراف راه اتاق خودش رو در پیش گرفت.وقتی در اتاقش رو بست در اتاقی که زن عمو داخلش بود باز شد.سریع به سمتم اومد و کنار پام نشست.همینطور که کرم رو روی قسمت سوختگی پخش میکرد قربون صدقم می رفت.
زن عمو:الهی فدات شم دخترم.قربونــ...
با صدای سورن حرفش رو خورد.
سورن:سلام مامان.
سریع بلند شد و تک پسرش رو در اغوش گرفت.متوجه شدم که چطور سفت هم رو فشار میدادن.تو دلم غبطه خوردم که چرا رابطه من با مادرم اینطور صمیمی نیست.بغض تو گلوم نشست.مادری که وقتی ۱۳ سالم بود از پدرم جدا شد و با مرد رویاهاش ازدواج کرد و ارزشی برای دخترش قائل نشد.اصلا به فکر دل دختر ۱۳ سالش بود؟می دونست بعد از ترک کردنش چه بلایی به سر این دختر میاد؟با صدای زن عمو از فکر خارج شدم.
زن عمو:اِوا آوا چرا داری گریه میکنی؟
دستی به گونه ام کشیدم.خیس بود.پس چرا خودم متوجه نشده بودم؟سریع اشکم رو پاک کردم و لبخند تصنعی زدم.به سورن نگاه کردم.دست به سینه با پوزخند نگام میکرد.چرا این مرد ایقدر بی رحمه؟چرا نمیتونه من رو دوست داشته باشه.سوالش زن عمو رو بی پاسخ گذاشتم و در عوضش گفتم:
_مرسی زن عمو.خیلی زحمت کشیدین.
گویا خودش متوجه عوض کردن بحث شد که در جوابم فقط به یک لبخند پسندیده کرد.سکوت عمیقی بین ما سه نفر حکم فرما بود و کسی قصد شکستنش رو نداشت.تنها صدای نفس هایمون بود که شنیده میشد.زن عمو از روی صندلی چوبی میز غذا خوری بلند شد و همینطور که از اشپزخونه خارج میشد گفت:
زن عمو:خب دیگه من برم.
سعی کردم از روی صندلی بلند بشم و زن عمو رو بدرقه کنم.پام رو که روی زمین قرار دادم دوباره سوزشش شروع شد.سعی کردم جیغم رو با گاز گرفتم لبم خفه کنم.آخ.لنگ لنگان با کمک دیوار خودم رو به سالن برسونم.سورن بیخیال از کنارم رد شد و هیچ توجهی به من نکرد.برای هزارمین بار دلم شکست.زن عمو که کیفش رو از روی مبل برداشت به سمتم اومد و در اغوشم گرفت.کمرم رو نوازش کرد و گفت:
زن عمو:عزیزم مواظب خودت باش.بازم بهت سر میزنم.
من رو از تو اغوشش خارج کرد و گفت:
زن عمو:فعلا خدافظ
زیر لب جواب خدافظیش رو دادم.با سورن هم خدافظی کرد و رفت.سورن که در خونه رو بست گفتم:
_سورن.
سمتم برگشت و فقط سوالی نگام کرد.اب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
_نگفتی کجا میخوای بری؟
نفس رو کلافه بیرون داد و گفت:
سورن:چند بار بگم به تو ربطی نداره.
دوباره بغض کردم.یه ادم تا چه حد میتونه بی احساس باشه؟
با تمام عجز در وجودم گفتم:
_سورن من زنتم.همسرت.چرا این رو نمیبینی؟غیر از اینا من دختر عموتم.حتی به عنوان یه دختر عمو نمیخوای بهم بگی؟
انگار دلش بخاطر ناتوانیم سوخت که فقط گفت:
سورن:امریکا.ماموریت.

ویرایش شده در توسط mobina..a
  • پسندیدم 6
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان اوای قلب عاشقم پارت سوم#

با شنیدن حرفش ضربان قلبم افزایش یافت.با لکنت فقط تونستم دو کلمه هجی کنم:
_یعـ...یعنی چـ...چی؟
قلبم میسوخت.درد داشت.خیلی درد داشت بی ارزش بودن.درد داشت نخوانستنت.تو چشمای مشکی سردش خیره شدم.هیچ احساسی توشون نبود.خالی خالی.مثل یه تیکه یخ سیاهی چشماش سرد بود.این چشما دنیای منن. چطور نبودنش رو تحمل کنم؟چهرش هر لحظه برام محو تر می شد و سیاهی جاش رو می گرفت.کم کم کامل برام محو شد و همه جا رو سیاهی پوشوند.
..........
با احساس سردرد شدیدی چشمام رو باز کردم.همه جا رو تار می دیدم.دوبار پلک زدم تا بهتر شد.تو اتاق خودم بودم.روی تختم.دست و پام رو به سختی میتونستم تکون بدم.انگار سال هاست که خوابم و بدنم خشک شد اما نه.تمام اتفاقات به سرعت نور در ذهنم بازبخش شد و در اخر حرف سورن.جملش مثل پتکی تو سرم می خورد.از زن عمو شنیده بودم ماموریت هایی که سورن قبل از ازدواجش می رفت بیش از یک سال طول می کشید.من چطور یک سال صبر کنم؟اونم نه داخل ایران.توی یه کشور غریبه.اون ور دنیا.جز محالات که من بتونم دوریش رو تحمل کنم.من تو هوایی نفس می کشم که اون نفس می کشه.اگه بره نفسم می گیره.دیگه نمی تونم زندگی کنم.با احساس داغی چیزی روی گونم از فکر خارج شدم.به گونم دست کشیدم.خیس بود.من برا کسی دارم گریه میکنم که اصلا من رو نمیبینه.روی تخت نشستم و زانو هام رو توی بغلم گرفتم و سرم رو روشون گذاشتم.بی صدا گریه می کردم.چه حس بدیه بی توجهی به احساست.بی توجهی به قلب عاشقت.بی توجهی به دل مجنونت.خدایا مگه من چه گناهی کردم که اینطور عذابم می دی؟مگه عاشق شدن جرمه که اینطور داری مجازاتم می کنی؟سرم رو از روی زانوهام برداشتم و به اطرافم نگاه کردم.همه جا مثل زندگیم سیاه بود.اباژور روی پاتختی رو روشن کردم.کمی از تاریکی اتاق کم شد.به قاب عکس روی پا تختی خیره شدم.برش داشتم و دقیق بهش خیره شدم.عکس دوتا دختر بود.یکی بزرگ و یکی کوچک.بزرگه ۱۲ سالش بود و کوچک تره ۷ سالش بود.چقدر خوشحال بودن.صورت دختر کوچک تر کیکی بود و به دوربین با لبخند خیره شده بود.دختر بزرگ تر که پشت سر دختر کوچک بود براش شاخ گذاشته بود و همین طور که زبونش بیرون بود به دوربین نگاه می کرد می کرد.از دیدن عکس لبخند محوی زدم و تمام خاطرات اون روز از جلوی چشمم مثل یه فیلم عبور کرد.تولد ارام بود.تولد هفت سالگیش.چقدر اون روز خوب بود.چقدر خندیدیم.

  • پسندیدم 5
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان اوای قلب عاشقم پارت چهارم#

نم اشک رو تو چشمام نشست. ارام..... خواهرم.چقدر دلم براش تنگ شده.بعد این که مادرم از پدرم جدا شد دیگه ندیدمش.چقدر دوست دارم دوباره ببینمش.دوباره بغلش کنم و حس کنم که دارمش.چقدر محتاج حرفاشم.با اینکه کوچیک بود اما درکش بالا بود.می تونست من رو اروم کنه.نجواهاش مثل مرحمی بود که دردام رو تسکین می داد.مهربون بود.خیلی مهربون.چرا نذاشتن پیشم باشه؟چرا ازم دورش کردن؟الان بیش از  هشت ساله که ندیدمش.تنها این قاب عکس که ازش دارم.چقدر دوست دارم برای اخرین بار ببوسمش.قاب عکس رو به سینم چسبوندم و فشار دادم.لبم رو گاز گرفته بودم و گریه می کردم.اخ ارام.خواهر عزیزم.یعنی الان کجایی؟توام به هم به من فکر می کنی؟دلت برام تنگ می شه؟دلت برای حرفامون تنگ می شه؟همون حرفایی که تا چند ساعت بعدش فقط بهشون می خندیدیم.دلت برای اذیت کردنامون تنگ می شه؟دلت برای وقتایی که سورن رو حرص می دادیم تنگ شده؟حالا کجایی که ببینی من زن سورن شدم.همون عبوس بد اخلاق.می بینی چقدر بزرگ شدم که رنج های عاشقی رو  دارم تحمل می کنم؟کی فکرش رو می کرد من عاشق دشمن بچگیام بشم؟سورنی که به خونش تشنه بودم.دلم می خواست این قدر بزنمش که صدای سگ در بیاره اما الان تحمل اینکه یه خار بره تو پاش رو ندارم.میبینی چقدر عوض شدم.تو هم مثل من عوض شدی؟قاب عکس رو از سینم جدا کردم و نگاه اخر رو بهش کردم.ارام امیدوارم بلاخره یه روز تو رو ببینم.قاب عکس رو سر جاش گذاشتم.با پشت دستام اشکام رو پاک کردم.از روی تخت بلند شدم و پرده رو کنار زدم.اسمون تاریک بود و شهر با لامپ هایی که درش قرار داشت روشن شده بود.نگاهی به ماه کردم. کامل بود.چقدر زیبا و درخشنده بود.انگار داشت در میان  ستاره ها دلبری می کرد و تک بودنش رو به رخشان می کشید.با صدای گوشیم به خودم اومدم.برگشتم و با نگاهم دنبال گوشیم می گشتم.روی میز توالت اتاق بود.به سمتش رفتم.به صفحش خیره شدم.نگین بود. بهترین دوستم.برداشتم.
_بله؟
نگین:بله و بلا.معلومه کجایی تو دختر خر؟نمی گی یه دوستم دارم نگرانم می شه.واقعا بیشعوری.خاک تو سرت.
_حرفاتون تموم شد خانوم؟
نگین:اوهوع چه کلاسی هم برا من می ذاره.هنوز تموم نشده اما بزار یه وقت دیگه ای بهت میگم.الان کار دیگه ای داشتم.
_جانم بفرمایید.
نگین:ببند بابا.اصلا با اینطوری حرف زدنت حال نمی کنم.موقعی که فش  میدی بیشتر برام عزیز می شی.
خنده ای کردم.واقعا این دختر درمون دردام بود.سعی کردم مثل قدیم باهاش حرف بزنم.
_خفه بابا.لیاقت نداری.
نگین:اها.افرین.حالا دوست خل خودم شدی.
دوباره خنده ای کردم.خدارو برای داشتن همچین دست خوبی شکر کردم.
_حالا چی می خواستی بگی؟
نگین:بیا بس که حرف میزنی ادم یادش میره چی میخواست بگه.
مکثی کوتاهی کرد و بعدش گفت:
نگین:ارمین دیشب اومده بود خواستگاریم.

  • پسندیدم 5
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان اوای قلب عاشقم پارت پنجم#

از حرفی که زد خیلی تعجب کردم.ارمین!همون کسی که از نگین متنفر بود.حالا اومده خواستگاریش؟عاشق نگین شده؟واقعا فاصله عشق تا نفرت کمه!پس چرا سورن عاشق من نمی شه؟چرا این نفرت که از من بین نمیره؟با صدای نگین به خودم اومدم.
نگین:هوی مردی الاغ؟
_نه فقط تعجب کردم.حالا جواب تو چیه؟
با اینکه جواب این سوال رو می دونستم ولی باز هم پرسیدم.
نگین:جوابم که مثبته ولی ارمین باید تمام اون زجر هایی که من کشیدم رو تجربه کنه.تمام اون شب هایی که تا صبح گریه می کردم.تمام اون لحطه هایی رو که غرورم رو له کرد.شخصیتم رو زیر سوال برد.باید تمام این درد ها رو تجربه کنه.
صداش می لرزید.بهش حق می دادم.در تمام این سختیا من پیشش بودم و می دیدم که چطور هر روز شکسته تر می شد.قبل از اینکه گریه کنه سعی کردم ارومش کنم.
_الهی قربونت بشم.اونم تمام این سختی ها رو تحمل می کنه.اروم باش فدات بشم.
انگار همین حرف ها کافی بود،که گریه کردن رو شروع کنه.مثل ابر بهار گریه می کرد.صدای هق هقش رو دوست نداشتم.برام مثل ناقوس مرگه!
_نگین جان.خواهری.الهی دورت بگردم گریه نکن دیگه. گریه کنی منم گریم می گیرها.قربونت بشم گریه نکن.
بعد از کلی تلاش بلاخره تونستم ارومش کنم.ناراحتیش رو دوست نداشتم ولی دیگه بهم اجازه نداد حرفی بزنم. با یه خدافظی ساده تماس رو قطع کرد.گوشی رو از گوشم فاصله دادم.چند دقیقه بهش خیره شدم.خدایا خودت یه کاری برای زندگی بهترین دوستم بکن.گوشی رو روی میز توالت گذاشتم و دوباره روی تخت دراز کشیدم.پتو رو روی خودم کشیدم و اباژور رو خاموش کردم.چشمام رو بستم و سعی کردم بخوابم.بعد از گذشت چند دقیقه به خواب ناارومی فرو رفتم.
.........
سورن:بیا دیگه.دو ساعته داری اماده میشی.
شالم رو روی سرم مرتب کردم.نگاه کلی از توی اینه به خودم کردم.خوب شده بودم.مانتو زرشکی رنگم که بلندش تا مچ پام بود هیکلم رو کشیده تر نشون می داد همراه با کفش پاشنه ده سانتی مشکی ورنیم پوشیده بودم.با شال مشکی ساده ام.هیچ ارایشی جز رژ قرمز تیره ای که زده بودم و تضاد جالبی با رنگ پوستم ایجاد کرده بود نداشتم.سریع کیف دستی کوچکم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم.سورن تا من رو دید بی تفاوت تیپم رو از نظر گردوند.هیچ  چیز از چهرش مشخص نبود.منم نگاهی به تیپش کردم.پیراهن سفید مردونه ای که استینش رو تا ارنج تا زده بود همراه با شلوار پاچه ای مشکی خوش دوختی تنش کرده بود.با لباسی که پوشیده بود هیکل ورزیدش بسیار خودنمایی می کرد.نگاهش رو ازم گرفت و پشتش رو بهم کرد.همین طور که به سمت در می رفت گفت:
سورن:سریع بیا بریم.دیر شد.

  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان اوای قلب عاشقم پارت ششم#

پشت سرش ورانه شدم.در رو اروم بستم.هر دو سوار اسانسور شدیم.سورن طبقه پارکینگ رو زد.هر دو سکوت کرده بردیم و تنها به موزیک ارومی که پخش می شد، گوش سپرده بودیم.
وقتی که اسانسور رسید هر دو ازش خارج شدیم و سوار بی ام وی سفید رنگ سورن شدیم.کمربندش رو بست و ماشین رو روشن کرد.من هم کمربندم رو بستم. از پارکینگ خارج شد و به سمت خونه عمو بهرام روند. هر دو سکوت کرده بودیم،تا این که سورن دستش رو به سمت ضبط برد و روشنش کرد. اهنگ بی کلام لاو استوری پخش شد.این اهنگ رو خیلی دوست داشتم. سرم رو به پشت صندلی تکه دادم. چشمام رو بستم و به اهنگ گوش سپردم. ارامشی که از اهنگ گرفتم وصف نشدنی بود.حدود یک ساعت بعد به مقصد رسیدیم. سورن با ریموت در رو باز کرد و وارد حیاط شد.حیاط خونه عمو بهرام رو همیشه خیلی دوست دارم.همیشه رایحه گل محمدی که عاشقشم رو داره.در ماشین رو باز کردم و ازش پیاده شدم.برای چند لحظه چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.مدل خونه عمو بهرام ویلایی بود؛دقیقا برعکس خونه ما!تو حیاطش پر از گل ها و درخت های متنوع بود،که ادم هر بار بهش نگاه می کرد روحش تازه می شد.تاب دو نفره ای در گوشه حیاط قرار داشت، که همیشه خدا جای پروا و پوریا بود.پروا و پوریا دوقلو های سارا خواهر سورنن.با صدای باز شدن در و بعدش صدای زن عمو چشمام رو باز کردم و به طرفش چرخیدم.زن عمو به سمتمون اومد.اول سورن رو در اغوش گرفت و فشرد.سورن هم زن عمو رو فشرد.باز هم به محبتی که بین سورن و مادرش بود حسادت کردم. بعد از گذست چند دقیقه، زن عمو از اغوش سورن خارج شد و من رو محکم در اغوش گرفت.در گوشم اروم گفت:
زن عمو:حالت خوبه دختر قشنگم؟
از اینکه من رو دخترش خطاب کرد، غرق در شادی شدم. من هم مثل زن عمو اروم در گوشش گفتم:
_حالا که شما رو دیدم خوبم مامان.
گویا از شنیدن کلمه مامان لذت برد که محکم تر من رو فشرد و گونه ام رو بوسید.لبخندی از محبت بی پایان زن عمو روی لبام شکل گرفت.زن عمو من رو از اغوشش خارج کرد و گفت:
زن عمو:بفرماید داخل.همه منتظر هستن.
همه به سمت در ویلا حرکت کردیم.وارد که شدم اول از همه پروا خودش رو تو بغلم پرت کرد.
پروا:سلام زن دایی.
گونش رو محکم بوسیدم و گفتم:
_سلام عشق زن دایی.خوبی فدات شم؟
دستی به موهای خرگوشیش کشید و گفت:
پروا:اره.
گونش رو دوباره بوسیدم.همون لحظه صدای معترض پوریا به گوش خورد.
پوریا:زن دایی یکم ما رو هم تحویل بگیر.
پروا رو پایین گذاشتم و پوریا رو بغل کردم.
_به اقا پسر.چطوری مرد؟
پوریا یکم خودش رو لوس کرد و گفت:
پوریا:خوبم.
تو بغلم یکم جا به جاش کردم و گفتم:
_اوه! سنگین شدیا.
پوریا می خواست حرفی بزنه که صدای سارا اومد.
سارا:اع پوریا بیا پایین ببینم.زن داییت خسته میشه.
و پوریا رو از بغلم جدا کرد.پوریا نمی خواست از بغلم خارج بشه؛ اما نتونست مقاومت کنه.
بعد از پوریا.سارا رو در اغوش گرفتم.با اونم کلی حال و احوال پرسی کردم.بعد به ترتیب با عمو بهرام و پارسا ( شوهر سارا) حال و احوال پرسی کردم.همه روی مبل ها نشستیم.همه باهم صحبت می کردن ولی من سکوت کرده بودم و حرفی برای گفتن نداشتم.
از حرف های زن عمو معلوم بود، بابا و عمه بهناز هم قرار به جمع ما اضافه بشن.بعد از گذشت حدود ربع ساعت صدای ماشین اومد.زن عمو بلند شد و به استقبال مهمان های جدید رفت؛ اما من همچنان روی مبل مورد نظرم نشسته بودم.وقتی همه وارد شدن.به احترامشون بلند شدم. به همه سلام کردم.شیدا رو که با اون شکم قلمبه دیدم ذوق کردم.با احتیاط بغلش کردم و گفتم:
_سلام.کجایی تو بی معرفت؟ یه زنگم به ما نزنیا!
شیدا:ببخش کار داشتم.
_حالا اشکال نداره.
همون لحظه صدای اشنایی از پشت سرم شنیدم.
_آوا!

  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان اوای قلب عاشقم پارت هفتم#

به گوش هام اعتماد نداشتم. نمی تونستم باور کنم. امکان نداره! حتما توهم زدم؛ اما شنیدن دوباره صداش مطمئن شدم واقعی. با حیرت شیدا رو از بغلم خارج کردم و برگشتم. باورم نمی شد! یعنی باور کنم، این مردی که جلوم ایستاده، همون مرد دو سال پیش؟ همون  پسر لات و دختر باز؟ الان این قدر پخته و جذاب شده! با رم نمی شد.دهنم از تعجب باز مونده بود.تازه به خودم اومدم و نگاهم رو ازش گرفتم.اروم بهش سلام کردم
_سلام.خوبی دختر عمه جان؟
به چشم هاش نگاه کردم.چشم های سیاهش می درخشیدن. لبخند دلنشینی روی لباش بود.چهرش به کل عوض شده بود.مو هایی که همیشه از ته کوتاهشون می کرد، الان بلند شدن.ته ریشی که گذاشته بود، جذاب ترش کرده بود.دیگه از اون صورت بچگونه خبری نبود.انگار لاس وگاس بهش ساخته بود. جواب لبخندش رو دادم و گفتم:
_ممنون.خوبم.شما چطورین؟
_ای!بدک نیستم.
برای چند دقیقه روی صورتم دقیق شد. متوجه برق چشم هاش شدم.منم کم تغیر نکرده بودم.منم تغیراتی کرده بودم.منم پخته تر شده بودم.همون لحظه صدای متعجب پارسا شنیده شد.
_شاهین!
شاهین نگاهش رو از من گرفت و به پارسا چشم دوخت. برادرانه هم رو در اغوش گرفتن.پارسا چند بار به پشت شاهین زد و گفت:
_چقدر عوض شدی مرد!
شاهین خنده ای کرد و گفت:
_پیر شدم دیگه!
پارسا هم خنده ای کرد و گفت:
_پیر مرد شدی!
دست شیدا رو گرفتم و روی یکی از مبل ها نشوندمش. خودم هم کنارش نشستم.دستم رو روی شکمش گذاشتم و گفتم:
_چند ماهشه؟
شیدا خودش هم دستش رو روی شکمش گذاشت و گفت:
_گل دخترم هفت ماهشه.
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
_دختره؟!
شیدا سرش رو به نشونه تایید تکون داد.
_الهی عزیزم! اسمش رو چی میخواین بذارین؟
کمی فکر کرد و بعد گفت:
_ترانه؟
_نوچ! دوست ندارم.
مکث کوتاهی کردم و بعد گفتم:
_نظرت در مورد ترسا یا اناهیتا؟
_یکیش یعنی الهه اتش و اون یکی یعنی الهه اب!
_درسته.کدوم حالا؟
_نمیدونم. باید با سپهر مشورت کنم.
لبخندی زدم و گفتم:
_باشه گلم.
اون شب خیلی خوش گذشت.مخصوصا به من!فقط اگه نگاه های گاه و بی گاه شاهین رو نادیده بگیریم.از نگاهاش و لبخند هاش می ترسیدم. می ترسیدم برعکس ظاهرش که عوض شده، اخلاقش عوض نشده باشه! همون اخلاق مزخرف رو داشته باشه. هنوز زورگو و خود خواه باشه! هنوز کله خر باشه و برای رسیده به هدفش، هر کاری بکنه. ازش می ترسیدم. خیلی هم می ترسیدم. بیشتر از همه از این می ترسیدم، که هنوز من رو فراموش نکرده باشه! اگه هنوز هم به من حسی داشته باشه، یعنی نابودی من! یعنی پایان زندگی ام با سورن! و حتی پایان زندگی سورن! از فکر این که لحظه ای سورن نباشه، قلبم فشرده شد... نه! من اطمینان دارم شاهین با این موضوع کنار اومده و دیگه به من هیچ حسی نداره! من رو فقط به عنوان یه دختر عمه می بینه، نه عشقش! امیدوارم این طور باشه!

  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان اوای قلب عاشقم پارت هشتم#

روی صندلی گهواره ایم نشسته بودم و گنجینه اشعار سهراب سپهری رو مطالعه می کردم. عاشق شعر هاش بودم. احساس از تک تک کلمات شعر هاش لبریز بود. یه تیکه از شعری که خیلی دوستش داستم رو زیر لب زمزمه کردم:
" خنده ای کو که به دل  انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان اویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم است به دل،
غم من، لیک، غمی غمناک است."
چندین بار این تیکه شعر رو زیر لب زمزمه کردم. همون لحظه صدای گوشیم بلند شد. کتاب رو بستم و روی میز کنار دستم گذاشتم.گوشیم رو برداشتم و نگاهی به صفحه اش کردم. شیدا بود. جواب دادم:
_بله؟!
_الو اوا؟
_سلام شیدا جان.خوبی عزیزم؟
_سلام.قربونت.تو چطوری؟
_خوبم عزیز دلم...جانم کاری داشتی؟
_اوا میای بریم بیرون؟
با تعجب پرسیدم:
_بیرون؟ کجا؟
_بریم خرید.سوگل ( خواهر سپهر) کار داشت، نتونست باهام بیاد.میای؟
کمی فکر کردم.امروز کار خاصی نداشتم.تو خونه همش بودم. علاوه بر این دوست داشتم با شیدا برم خرید.
_اره عزیزم.میام.چه ساعتی؟
شیدا با خوشحالی گفت:
_وای مرسی اوا جون.یه ساعت دیگه میایم دنبالت.
به فعلی که جمع بست زیاد توجه نکردم.حتما با سپهر میاد دیگه. باشه ای گفتم و تلفن رو قطع کردم.قهوه ای که سرد شده بود و کتاب سهراب سپهری از روی میز برداشتم.قهوه رو توی اشپزخونه گذاشتم.به سمت اتاقم رفتم.کتاب رو توی قفسه کتاب هام گذاشتم.نگاهی به قفسه کتاب هام کردم.انواع اقسام کتاب های شعر از شاعر های مختلف رو داشتم: دیوان حافظ، گلستان سعدی، مثنوی معنوی مولانا، شاهنامه فردوسی، دیوان پروین اعتصامی، شهریار، قیصر امین پور، نیما یوشیج و... .
عاشق شعر و ادبیات ایران بودم. خوندن شعر ها رو بسیار دوست داشتم.نگاه کلی به اتاقم کردم.ترکیبی از رنگ ابی آسمونی و سفید بود.تخت دو نفره سفید با رو تختی ابی اسمونی.پا تختی سفید رنگ که روش اباژور و قاب عکس من و ارام قرار داشت. میز توالت سفید_ابی و یه مبل یه نفره سفید با کوسن ابی اسمونی تو اتاق قرار داشت.پنجره ای که سمت راست تخت قرار داشت و پرده سفید_ابی رنگی که گوشه ای جمع شده بود.اتاقم رو خیلی دوست داشتم.ارامش خاصی بهم تزریق می کرد.در کمد دیواری رو باز کردم و نگاهی به لباس هام کردم. دوست داشتم با اتاقم ست کنم، پس مانتو ابی اسمونی ام رو همراه با شلوار سفید و روسری ابی_سفید بیرون کشیدم.مانتو و شلوار رو تنم کردم. مقابل اینه به خودم خیره شدم.رنگ ابی به پوستم خیلی می اومد. صورتم بی روح شده بود. خط چشم نازکی کشیدم که چشم های سبزم رو زیبا تر نشون می داد. رژ صورتی کمرنگی زدم.ارایشم در حد همین بود. مو های قهوه ای رنگم رو شونه کردم و بعد با گیره بالا سرم بستم. جلوی موهام رو چپ زدم. روسریم رو سرم کردم. ناز شده بودم.از صورتم راضی بودم.چشم های سبز با دماغ قلمی و لب نسبتا باریک.پوست سفید و صورتی تقریبا گرد. قدم زیاد بلند نبود.هیکل خوب و رو فرمی داشتم.کفش پاشنه پنج سانتی ابی رنگم رو پوشیدم. کیف دستی سفید رنگم رو هم برداشتم. با عطر ایفوریا مورد علاقم دوش گرفتم.گوشیم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم. همون لحظه شیدا زنگ زد. سریع یه لیوان اب خوردم و از خونه خارج شدم.دکمه اسانسور رو زدم و منتظر شدم تا بیاد. نمی دونم امروز سورن کجاست؟ صبح که بیدار شدم، خونه نبود. به تلفنشم که زنگ می زنم، بر نمی داره. حتما اداره ست.اسانسور که اومد، سوارش شدم و دکمه همکف رو زدم. تا موقعی که برسه، به اهنگ زیبا در حال پخش گوش کردم.زمانی که خانوم طبقه رو اعلام کرد از اسانسور خارج شدم. از نگهبانی خدافظی کردم و سوار ماشین شدم.انتظار داشتم سپهر همراهمون باشه؛ اما نبود! به جاش شاهین بود! 

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×