رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
mobina..a

رمان اوای قلب عاشقم | mobina..a کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

رمان اوای قلب عاشقم پارت بیست و دوم#

 

با تعجب به مامان نگاه می کردم. یعنی نمی دونست که من با سورن ازدواج کردم؟ فکر می کنه زن شاهین شدم؟ نگاهی به شاهین کردم. اونم متعجب به من نگاه می کرد. دهنم رو باز کردم تا حرفی بزنم که اقای یاوری گفت:

یاوری: بهتون تبریک می گم. واقعاً بهم میاین.

مامان رو به من با بغض گفت:

مامان: ببخش دخترم که نتونستم تو مراسم عروسیت باشم. روز عروسیت بابات بهم زنگ زد و گفت که داری ازدواج می کنی. حتی نگفت شوهرت کیه! من هیچ آدرسی از شما نداشتم وگرنه...

دیگه نتونست ادامه بده و اشک هاش شروع به باریدن کردند. کاسه چشم های منم پر از اشک شد. چرا بابا این قدر بی رحمه که حتی نذاشت مادرم تو مراسم باشه؟ می دونست چقدر دوست دارم مادرم اون جا باشه، با این حال با سنگ دلی مادرم رو از اومدن منع کرد و شبی که قرار بود بهترین شب زندگیم باشه رو این جور خراب کرد.

مادرم رو در آغوش گرفتم و بلند شروع به گریه کردم. اونم پا به پای من گریه می کرد. بعد از گذشت چند دقیقه از اغوشش خارج شدم و به چشم های سبزش خیره شدم. مادرم از من خیلی زیبا تر بود. پوست سفید با چشم های سبز زمردی، لب غنچه ای و بینی قلمی، موهای قهوه ای با صورت گرد. 

چهره مادرم رو خیلی دوست داشتم. شباهت های زیادی با هم داریم. هر دو  چشم های سبز با پوست سفید و موهای قهوه ای داریم.

نگاهی به شاهین کردم. باید می گفتم که با شاهین ازدواج نکردم. شوهرم شاهین نیست، بلکه عشقم سورن! اما چطور می گفتم که سورن دوستم نداره؟ من رو نمی خواد. نمی تونه من رو تو زندگیش بپذیره. چطور می گفتم که مرد من تا این حد بی رحمه که حتی به من ذره ای توجه نمی کنه؟ من محتاج کمی محبتشم! محبتی گرم که از صمیم قلب باشه.

دهنم رو که برای گفتن حقیقت باز کرده بودم، بستم. اما تا کی می خوام واقعیت رو پنهان کنم؟ باید می گفتم! حتی اگه غرورم جلوی مادر و شوهر مادرم لکه دار می شد. این بار دهنم رو با جرئت بیشتری باز کردم. مادرم رو صدا زدم.

_مامان.

با لبخند گرمش جوابم رو داد:

مامان: جانم؟

انگار با جانم گفتنش جون تازه ای بهم داد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

_راستش من با شـ...

همون لحظه صدای آشنایی اومد که برای چند دقیقه نفس کشیدن رو از یاد بردم.

_به به! جمعتون جمع.

دست هام یخ کرده بود. مطمئن بودم رنگم افتضاح پریده بود. جرئت برگشتن و چشم تو چشم شدن باهاش رو نداشتم. از چشم های وحشی قهوه ای رنگش می ترسیدم!

ویرایش شده در توسط mobina..a

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان اوای قلب عاشقم پارت بیست و سوم#

با ترس و وحشت برگشتم و به چشم هاش خیره شدم. چهرش خونسرد بود، ولی نگاهش! چشم هاش وحشتم رو بیشتر کرد. سکوت زجر آوری بین ما حاکم بود و کسی قصد شکستنش رو نداشت. خودش بالاخره این سکوت رو شکست. پوزخندی زد و گفت:

سورن: انگار از اومدن من زیاد راضی نیستین. عذر می خوام مزاحم شدم. با اجازه.

نگاه بدی به شاهین انداخت و روش رو برگردوند. اقای یاوری به خودش اومد و خطاب به سورن گفت:

یاوری: کجا سورن جان؟ مراحمید شما.

سورن برگشت و با همون پوزخندش و ابرو های بالا انداخته گفت:

سورن: واقعاً؟ مثل این که بعضیا زیاد راضی نیستند.

نگاهی به مامان که با اخم بهش خیره شد بود، کرد. هیچ وقت مامان از سورن خوشش نمی اومد. می گفت سورن خیلی از خود راضی و مغرور. راست هم می گفت! سورن بیش از حد غرور داره، و این اصلاً خوب نیست!

پوزخند سورن پر رنگ تر شد. بعد مامان نگاهی به شاهین کرد. شاهین با اخم های در هم بهش خیره شده بود. نمی دونم از چشم های شاهین چی خوند که اخم کرد. اقای یاوری با تعجب به سورن و بعد به شاهین نگاه کرد. سورن همین طور که به شاهین نگاه می کرد، خطاب به اقای یاوری گفت:

سورن: حالا که اصرار می کنید، می مونم.

بعد رو به مامان گفت:

سورن: دلم برای زن عمو سابقم هم تنگ شده بود.

مامان با اخم رو ازش برگردوند. با این که از سورن دل خوشی نداشتم، از حرکت مامان ناراحت شدم. عملاً نادیدش گرفت. سورن شوهرم بود، دوست نداشتم همچین رفتاری باهاش بکنه. سورن رو به شاهین گفت:

سورن: کار و بار خوبه شاهین جان؟

شاهین دست تو جیب شلوارش کرد و با ژست قشنگی گفت:

شاهین: الحمدالله خوبه!

مامان با طعنه گفت:

مامان: از خلافکار و دزد ها چه خبر سورن خان؟

دلم شکست! چرا مامان این طور درباره شغل سورن گفت؟ با این که خودمم از شغل سورن خوشم نمی اومد، ولی هیچ وقت این طور نگفتم.

به چشم های سبز مامان خیره شدم. پر از نفرت و تنفر بود! این قدر نفرت واسه چیه؟ چرا مامان از سورن این همه تنفر داره؟ اگه می فهمید شوهر واقعی من سورن، چه واکنشی از خودش نشون میده؟ شاید من رو سرزنش کنه، که چرا با سورن ازدواج کردم! اگه می فهمید که سورن بهم هیچ علاقه ای نداره، واویلا می شد. سورن با لبخند تمسخر آمیزی گفت:

سورن: اون ها هم خوبن، سلام می رسونند.

با ترس به دوتاشون نگاه می کردم. معلوم بود که هر دو شمشیر رو از رو بستن. مامان رو به شاهین کرد و بی توجه به سورن گفت:

مامان: شاهین جان، پسرم چرا با زنت نمیرین سفر خارجی؟

متوجه شدم که مامان از عمد گفت زنت. چراش رو نمی دونم! سورن با تعجب به مامان نگاه می کرد. حتماً پیش خودش می گه، شاهین کی زن گرفت که من خبر دار نشدم! آب دهنم رو به زور قورت دادم و با صدای لرزونی گفتم:

_ راستش مامان جان می خواستم یه چیزی رو بگم.

مامان مشتاق نگام کرد. نفس عمیقی کشید و با جرئت بیشتری گفتم:

_ من با شاهین ازدواج نکردم.

@atena_tf

ویرایش شده در توسط mobina..a

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...