رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
mobina..a

رمان اوای قلب عاشقم | mobina..a کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

رمان اوای قلب عاشقم پارت نوزدهم#

 

با تعجب نگاهش کردم. یعنی چی که برنامه تغییر کرده؟ جای دیگه ای می خواد بره؟ با صدای لرزونی گفتم:

_یـ..یعـ...نی چی؟

نیم نگاهی بهم کرد. چند بار دهنش رو باز کرد که حرفی بزنه؛ اما بلافاصله پشیمون می شد. بالاخره به حرف اومد:

سورن: قراره توهم با من بیای.

هنگ نگاهش می کردم. باور حرف هاش برام مشکل بود. یعنی منم می تونم باهاش برم و کنارش باشم؟ از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم! اگه حتی این یه شوخیه دوست ندارم هیچ وقت واقعیت رو بهم بگه. می خواست حرفی بزنه که گفتم:

_ لطفا هیچی نگو! حتی اگه این یه شوخیه خواهش می کنم هیچ وقت بهم واقعیت رو نگو.

کمی تو چشم هام خیره شد. چشم هاش برق می زد. عاشق چشم های براقشم! پشتش رو بهم کرد و گفت:

سورن: برو بیرون.

بدون حرفی از اتاقش خارج شدم. خیلی خوشحال بودم. حتی خبر قبولی کنکور هم این قدر ذوق زدم نکرده بود. دوست داشتم یه جوری خوشحالیم رو تخلیه کنم. یکی از اهنگ های شادم رو پلی کردم و شروع به رقصیدن کردم.

جلوی اینه می رقصیدم. از بچگیم رقص ایرانی رو به خوبی یاد گرفته بودم. برای خودم عشوه من اومدم. وقتی اهنگ تموم شد، حوله ام رو برداشتم و به سمت حموم رفتم. حسابی عرق کرده بودم.

سعی کردم سریع دوش بگیرم. اخرم نیم ساعت شد. تاپ ابی رنگی با شلوار مشکی پوشیدم. رژ قرمز رنگم رو روی لب هام کشیدم. همون لحظه گوشیم زنگ خورد. نگاهی به صفحش کردم. شاهین بود! با تعجب جواب دادم:

_ بله؟

صدای خسته و گرفته شاهین به گوشم خورد.

شاهین: اوا.

_سلام.

بدون این که جواب سلامم رو بده گفت:

شاهین: بیا بام تهران.

مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:

شاهین: لطفا.

دو دل بودم. برم یا نرم؟ اگه نمی رفتم عذاب وجدان راحتم نمی ذاشت. از طرف دیگه سورن تهدید کرده بود با شاهین حرف نزنم. دو راهی بدی بود؛ ولی بالاخره تصمیم گرفتم برم. علاوه بر عذاب وجدان، کنجکاو هم بودم!

_باشه. کی؟

صدای شاهین کمی انرژی گرفت.

شاهین: همین الان.

_باشه میام. فعلا.

گوشی رو قطع کردم. یعنی چیکارم داره؟ چی می خواد بهم بگه؟ کم کم داشتم پشیمون می شدم. سرم رو تکون دادم و سعی کردم دیگه به چیز های منفی فکر نکنم. مانتو صورتی کم رنگ همراه با شلوار سفید و روسری سفید_صورتی پوشیدم. رژ قرمزم رو کم رنگ تر کردم. کفش صورتی پاشنه پنج سانتیم رو پا کردم. کمی از عطر ایفوریام زدم.

سوییچ ماشین رو برداشتم و از خونه خارج شدم. سورنم اصلا نپرسید کجا میری! انگار یادم رفته بود، سورن چه جور اخلاقی داره که حالا انتظار دارم برای رفت و امد هام باز خواستم کنه.

سوار ماشینم شدم و به سمت دربند حرکت کردم. وقتی رسیدم. ماشین رو کناری پارک کردم. شاهین رو دیدم که به تکه سنگی تکیه داده بود و سیگار دود می کرد. کنارش ایستادم. متوجه اومدنم شد.

صاف ایستاد و سیگار رو روی زمین انداخت. بهم نگاه کرد. لبخندی زدم و گفتم:

_سلام.

لبخند کم رنگی زد و گفت:

شاهین: سلام خوبی؟

_ مرسی خوبم.

هر دو سکوت کرده بودیم. از این سکوت راضی نبودم. برام عذاب اور بود. سکوت رو شکستم.

_ کاری داشتی گفتی بیام این جا؟

نفس عمیقی کشید و گفت:

شاهین: اره. می خواستم باهات حرف بزنم.

@atena_tf

ویرایش شده در توسط mobina..a

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان اوای قلب عاشقم پارت بیستم#

 

نگاهش رو ازم گرفت و به تهران خیره شد. تهران دودی! بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:

شاهین: می خوام برم.

با تعجب بهش نگاه کردم. کجا می خواد بره؟ چرا اصلاً می خواد بره؟ به خاطر من؟ اون بار خودش گفت، عشق اول فراموش نمی شه. من عشق اول شاهین ام. می خواد برای این که من جلو چشمش نباشم، عذاب نکشه، بره؟ 

با لحن ارومی پرسیدم:

_کجا؟

نیم نگاهی بهم کرد.

شاهین: می خوام برگردم لاس وگاس.

دوست نداشتم سوالی بپرسم. سوالی اصلاً به ذهنم نمی رسید. خودش ادامه داد:

شاهین: فقط اومده بودم یه سری به خانوادم بزنم و برگردم.

بی حرف کنارش ایستاده بودم و به تهران نگاه می کردم. شب شده بود. ستاره ها تو اسمون می درخشیدند. از دیدن ستاره ها لبخندی روی لبم نقش بست. به شاهین نگاه کردم. اونم مثل من به ستاره ها نگاه می کرد.

چقدر دوست داشتم یه روز با سورن بیام این جا. دست تو دست هم به اسمون نگاه کنیم و حرف های عاشقانه بزنیم. هه! چه خیالات خامی! سورن حتی با من تا سر کوچه نمیاد، چه برسه به بام تهران.

شاهین: می دونم حرف هایی که الان بهت می زنم رو نباید بزنم؛ ولی دیگه نمی تونم تو دلم نگهشون دارم.

بعد از مکثی ادامه داد:

شاهین: از همون بچگی دوستت داشتم. برام با بقیه دخترا فرق داشتی. ساده و مهربون بودی! می دونستم عاشق کسی بشی خالصانه دوستش داری. سعی کردم تو رو عاشق خودم کنم؛ ولی نمی دونم چی شد که تو دلت رو به سورن باختی. عاشق اون شدی! هر چقدر که بهت بی محلی می کرد ولی بازم تو عاشقانه می خواستیش. 

از همون بچگیم از سورن بدم می اومد. برام رقیب بود. همیشه سعی می کرد خودش رو پسر خوبه و من رو پسر بد نشون بده. موفق هم می شد. نمی دونم چه پدرکشتگی با من داشته که این طور رفتار می کرد! وقتی کنکور افسری داد، همه تشویقش می کردند. من داروسازی خوندم؛ اما کسی تشویقم نکرد. درسم که تموم شد رفتم امریکا. شرکت دارویی سازی تاسیس کردم. خودم رو کشیدم بالا و الان یکی از معروف ترین شرکت داروسازی امریکا رو دارم.

مکث کرد. بغض کرده بودم. عذاب شاهین دردناک تره. عشقش با دشمنش ازدواج کرده و عاشق اونه. دلم برای شاهین سوخت. چقدر رنج می کشه!

شاهین: باید این حرف ها رو بزنم. دیگه نمی تونستم توی دلم نگهشون دارم. دیگه نمی خوام ایران برگردم. فردا بلیط دارم.

تو چشم های مشکی نافذش خیره شدم. یه غم قدیمی تو چشم هاش بود. کم کم داشت اشکم در می اومد. چه زندگی سختی! چشم هاش برق زد. برق اشک بود! اب دهنش رو قورت داد. لبم رو گزیدم تا نزنم زیر گریه. صدای لرزونش رو شنیدم که گفت:

شاهین: ببخشید. نمی خواستم ناراحتت کنم. بهتر من برم. خداحافظ.

می خواست سوار ماشینش بشه که صداش زدم.

_شاهین.

برگشت و منتظر نگاهم کرد. می خواستم ادامه بدم که صدای زنی به گوشم خورد.

_آوا.

ویرایش شده در توسط Mobi__a

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...