رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
mobina..a

رمان آوای قلب عاشقم | mobina..a کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

رمان آوای قلب عاشق پارت سی و چهارم#

 

یعنی چه جشنی بود؟ سورن که هیچ وقت جشن نمی گرفت! شصتم خبردار شد یه خبرایی هست. خدمه با اجازه ای گفت و به سمت بقیه رفت

کنجکاوی بدجور بهم فشار می آورد؛ ولی می دونستم از هر کی بپرسم یا خودش رو می زنه کوچه علی چپ یا نمی دونه. با اینکه احتمال دومی بیشتر، ولی من به اولی شک داشتم.

اصلاً منم توی جشنه دعوتم یا نه؟! خب مسلماً باید دعوت باشم؛ اما از سورن بعید نبود بیاد بگه می مونی تو اتاقت و حق بیرون اومدنم نداری. بی خیال بابا! هر چه بادا باد. یا دعوتم یا نیستم دیگه.

از تو یخچال ویلا، تیکه کیک شکلاتی همراه با شیر در آوردم. چقدرم یخچالشون پر بود لامصب؛ از شیر شترمرغ تا جون آدمیزاد پیدا می شد. گاز گنده ای به کیکم زدم و راهی اتاقم شدم.

در اتاق رو با لگد باز کردم، واردش شدم و بعد دوباره با پام بستمش. کیک و شیر رو روی پاتختی گذاشتم و خودم رو روی تخت پرت کردم. گوشیم رو برداشتم و روشنش کردم. همین که روشنش کردم؛ حجم عظیمی از تماس بی پاسخ و پیام خوانده نشده، روی صفحش نمایان شد.

اوه ماشاالله! ملت چه بی کارن این همه زنگ زدن. پانزده تا تماس بی پاسخ از نگین و ده تا هم پیام خوانده نشده، دوازده تا تماس از سارا و شیدا به علاوه چندتا پیام و ده تا تماس و پیام از شاهین داشتم.

بی‌خیال! نکنه برای کسی اتفاقی افتاده؟ نکنه کسی مرده باشه؟ یاخدا! سریع پیام هاشون رو باز کردم و مشغول خوندنشون شدم. هر پیامی رو که می خوندم، چشم هام باز تر می شدن.

مگه امروز چندمه؟ یکم تو ذهنم تاریخ ها رو بالا و پایین کردم تا یادم اومد امروز تولدمه. یه ذوق خاصی ته دلم خونه کرد. یه حسی بهم می گفت جشن امروز به مناسبت تولد منه. ولی یه حسی از طرف دیگه می گفت کی سورن همچین کار هایی کرده که این دومیش باشه!

بی خیال دوتا حس هام شدم و خودم رو با خوندن پیام های بچه ها سرگرم کردم. اولین پیامی که شاهین فرستاده بود، برام خیلی جالب بود. نوشته بود:

شاهین: " اگر نمی توانم دستان لطیفت را لمس کنم، اشکالی ندارد...

اگر نمی توانم صورت زیبایت را ببینم، اشکالی ندارد...

اگر نمی توانم فراموشت کنم، اشکالی ندارد...

اگر آسمان چشمانم بی تو بارانی ست، اشکالی ندارد...

اگر قلب بیچاره ام گاهی در نبود تو می گیرد، اشکالی ندارد...

امروز روز میلاد توست و اگر دیدگان تو بارانی شود، اشکال دارد...

روز میلاد توست و اگر قلبت به درد بیاید، اشکال دارد...

امروز بهترین روز زندگی من است؛ چون تو متولد شدی و عشق را به من هدیه دادی.

تولدت مبارک بهترینم! "

از این همه احساس بغضم گرفت. اشک توی چشم هام جمع شد. شاهین چه دردی رو تحمل می کنه! چقدر زجر می کشه! خداوندا خودت کاری بکن من رو فراموش کنه. بقیه پیام هاش هم درباره این بود که چرا جواب نمیدم.

نمی دونستم باید در برابر این همه احساس چه بگم یا اصلاً می تونستم چیزی بگم؟ اون تمام وجودش، سراسر، پر از احساسه.

نفس عمیقی کشیدم و تنها به کلمه ممنونم اکتفا کردم. برای بقیه هم همین رو نوشتم. گوشیم رو خاموش کردم و روی پاتختی گذاشتمش. کیک و شیرم رو برداشتم و همین جور که می خوردم، به خودم و شاهین و سورن فکر کردم.

به این که هر کاری که سورن در مقابل من انجام داده، منم در برابر شاهین انجام دادم؛ با این تفاوت که من ازدواج کردم؛ ولی سورن ازدواج نکرد. در نتیجه من شاهین رو بیشتر عذاب دادم.

یه قلوب از شیرم خوردم و با خودم گفتم: «بسه دیگه. موضوع بهتری پیدا نکردی دربارش فکر کنی؟» عین خل ها جواب خودم رو دادم: «نه!»

واقعاً دیوونه شده بودم. آخرین تیکه کیکم رو هم خوردم و از روی تخت بلند شدم. تصمیم گرفتم برگردم و یه لباس خوب برای امشب پیدا کنم.

مقابل در کمد دیواری ایستادم و با دقت به لباس هام نگاه می کردم. لباس قرمزم رو در آوردم و نگاهی بهش انداختم. یکم زیادی باز بود! دکلته بود و کمرش کاملاً باز بود. به نظرم مناسب امشب نبود.

روی تخت انداختمش و لباس بعدی رو در آوردم. طلایی بود و زیادی می درخشید. یقه دلبری داشت و دامنش پفی بود. یعنی بپوشمش؟ نه بابا. یه جشن ساده ست. عروسی که نیست. پفش زیاده.

اینم روی تخت انداختم و سراغ لباس بعدی رفتم. این یکی سبز بهاری بود. این رنگ رو خیلی دوست داشتم و خیلی بهم می اومد. یقش از اونایی بود که بنداش پشت گردن گره می خورد و یکم هم لباس کوتاه بود. برای پوشیدنش دو دل بودم. از یه طرف دوست داشتم بپوشمش، از یه طرف دیگه چون جمع امشب رو نمی شناختم، برای پوشیدنش معذب بودم.

اونم روی تخت گذاشتم و سراغ بعدی رفتم. آبی کاربنی و ساده بود. یقش مدل قایقی بود و آستین سه ربع بود. خیلی هم تنگ بود و پایینش مدل ماهی می شد. اینو دوست داشتم. برش گردوندم و پشتش رو نگاه کردم. کامل تور بود؛ ولی جوری نبود که کمرم توش معلوم باشه.

بدون نگاه کردن به بقیه لباس ها، در کمد رو بستم و جلوی آیینه لباس رو مقابلم گرفتم. به نظر خودم که بهم می اومد و خوشگلم می کرد. هر کی هم مخالفه ایشالا کور شه. همون لحظه صدای در اومد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

رمان آوای قلب عاشقم پارت سی و پنجم#

 

با تعجب گفتم:

_ بفرمایید.

در باز شد و قامت سورن در چهارچوپ در نمایان شد. خستگی از سر و روش می بارید و چشم هاش خمار شده بود. نگاه کلی بهش کردم که متوجه شدم یه قسمت از لباسش پاره است و دست راستش زخم شده بود.

با نگرانی چند قدم به جلو رفتم و درست مقابلش ایستادم. دستی که زخم شده بود رو توی دستم گرفتم و گفتم:

_ چی شده؟

زیاد زخمش عمیق نبود؛ ولی ازش همین جور خون می اومد. بدون اینکه اجازه بودم حرفی بزنه، اون رو به سمت تخت کشوندم. به خاطر اینکه خودش رو شل گرفته بود، تونستم راحت جا به جاش کنم.

روی تخت نشوندمش و از توی کمدم، جعبه کمک های اولیه رو در آوردم. همیشه برای احتیاط توی اتاقم این جعبه رو می ذاشتم تا در مواقع ضروری ازش استفاده کنم.

دستش رو دوباره توی دستم گرفتم. برعکس اینکه همیشه میگن دست مردا گرمه، دست سورن سرد بود. با اینکه هنوز به خاطر دیشب ازش ناراحت بودم؛ ولی طاقت نداشتم اینطوری ببینمش. پنبه ای رو آغشته به بتادین کردم و روی زخم دستش قرار دادم.

صدای آخ خفه سورن به گوشم خورد. می تونستم دستش به شدت می سوخت؛ ولی چاره ای جز ضدعفونیش نداشتم. همین جور که مشغول کارم بودم، ازش پرسیدم:

_ نگفتی چی شده؟

صدای سردش رو کنار گوشم شنیدم.

سورن: اگه می خواستم می گفتم.

پنبه رو توی زخمش فشار دادم که صدای فریادش بلند شد. آخیش دلم خنک شدا! لبخند خبیثی زدم که صدای خشمگینش به گوشم خورد.

سورن: دخترهٔ احمق! این چه کاری بود که کردی؟

خیلی سعی می کردم که بلند قه قه نزنم. با همون لبخندم گفتم:

_ حالا می گی چی شده یا نه؟

تمام مدت سرم پایین بود و نمی تونستم چهرش رو ببینم. این بار هم با تخسی جوابم رو داد.

سورن: نمیگم.

زیر لب لوسی نثارش کردم و اومدم دوباره پنبه رو فرو کنم تو زخمش که دستش رو کشید. جهش کردم دوباره دستش رو بگیرم که دستش رو عقب برد و من توی بغلش افتادم. سعی کردم گرمایی که آغوشش بهم می داد رو نادیده بگیرم و تمام حواسم رو برای گرفتن دستش به کار ببرم، اما نمی شد.

بغلش این قدر خوب بود که تمام دلخوری های دیشب پر کشید. نیشم کم کم داشت شل می شد. چه بغلش خوب ها! یادم باشه روزی چندبار خودم رو جلوش بندازم تا مجبور شه بغلم کنه.

تو دلم بی جنبه ای نثار خودم کردم و تا اومدم از تو آغوشش خارج شم، دست های بزرگش رو دورم حلقه کرد و توان تکون خوردن رو ازم گرفت. صداش رو دقیقاً کنار گوشم شنیدم که با لحن خاصی گفت:

سورن: کجا می خوای بری کوچولو؟

داشتم خواب می دیدم یا بیدار بودم؟ سورن من رو بغل کرده؟ مرد مغرور من، من رو در آغوش گرمش گرفته و بهم اجازه کاری رو نمیده. قلبم محکم خودش رو به سینم می کوبید و مطمئن بودم حتی سورن هم متوجهش شده. دوباره سورن با همون لحن خاصش گفت:

سورن: چرا قلب کوچولوی من این قدر محکم می زنه؟

نه! اون قصد داشت با این حرف هاش فقط عذابم بده. آب دهنم رو به سختی قورت دادم و سعی کردم خودم رو از حصار دست های گرمش خلاص بشم؛ اما اون این قدر محکم گرفته بودم که نمی تونستم جم بخورم.

انگار فهمید می خوام از تو آغوشش بیام بیرون که فشار دست هاش رو بیشتر کرد. دیگه صدای استخون های بیچارم رو می شنیدم.

سعی کردم با نیشگون گرفتنش، از توی دست هاش فرار کنم. به زور کمی دست هام رو جا به جا کردم و نیشگون محکمی از بازوش گرفتم. چند ثانیه نگذشته بود که صدای خندش به هوا رفت. همین جور که اون از خنده می لرزید، منم باهاش تکون می خوردم. پر انرژی و بشاش گفت:

سورن: آخه جوجه کوچولو فکر می کنی من واقعاً دردم میاد؟

حرصم گرفته بود. یعنی واقعاً هیچ راهی نبود تا من اون لحظه از تو آغوشش بیرون بیام؟ اخم هام توی هم رفته بود و حسابی کلافه شده بودم. داشتم فکر می کردم چه جوری از تو بغلش بیام بیرون که دوباره قه قه اش به هوا رفت.

سورن: اخمش رو نگاه!

تا حالا ندیده بودم این جوری بخنده. نکنه توی راه علاوه بر دستش، یه سرش هم ضربه دیده. حتماً یکی یه سنگ ده تنی از پشت زده تو سرش که حالا این قدر مهربون و خوش خنده شد. من تا یاد دارم یا همیشه پوزخند می زد یا سگمه هاش توی هم بوده.

_ ببینم توی راه چیزی به سرت خورده؟

شاد گفت:

سورن: نه چطور؟

دیگه به نفس نفس افتاده بودم. بریده بریده گفتم:

_ آخه... خیلی... عوض شدی.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

رمان آوای قلب عاشقم پارت سی و ششم#

 

فشار دست هاش رو بیشتر کرد که جیغم به هوا رفت. با جیغ گفتم:

_ سـورن لهـم کـردی!

کمی از فشار دستش رو کم کرد و گفت:

سورن: مگه بده که عوض شدم؟

واقعاً درک نمی کردم چه مرگشه! مگه میشه یه شبه آدم از این رو به اون رو بشه؟! این همین دیشب می خواست من رو بکشه، بعد الان این جوری من رو بغل کرده. حتماً یه خبر هایی هست که من بی خبرم.

سرم رو چرخوندم و به صورت بشاشش نگاه کردم. چقدر با لبخند جذاب شده بود لامصب! کاش همیشه عین الان مهربون بود. نگاهش با همیشه فرق می کرد. یه نگاه ناب و خالص که نمی دونستم منشأش چیه!

شایدم می دونستم؛ ولی نمی خواستم باور کنم؛ چون غیر ممکنه. شاید به احتمال زیاد یه خبر خوب شنیده؛ اما چه خبری؟

اومدم دهن باز کنم و ازش بپرسم چی این قدر شنگولت کرده که صدای در بلند شد. برای لحظه ای دست های سورن شل شد که جهش کردم و تونستم خودم رو از حصار آغوشش خارج کنم. صدام رو صاف کردم و گفتم:

_ بله؟

خدمه: خانوم یه بسته ای اومده. مال شماست.

یکی از ابرو هام ناخودآگاه بالا رفت.یعنی از کیه؟ من که اینجا کسی رو نمی شناختم که بخواد برام چیزی بفرسته!

به سمت در اتاق رفتم و بازش کردم. بسته رو از خدمه گرفتم و در رو بستم. روی تخت گذاشتمش و با شک بهش نگاه کردم. یعنی توش چیه؟ صدای سورن رو از پشت سرم شنیدم که مشتاق می گفت:

سورن: چرا بازش نمی کنی؟

دستم رو جلو برم و بازش کردم. خشکم زده بود. باورم نمی شد. لباس رو از توی جعبه در آوردم و وارسیش کردم. یه لباس شب نقره ای بلند و تنگ که علاوه بر پوشیده بودش، بسیار زیبا بود. سمت سورن برگشتم و با قدردانی توی چشم هاش خیره شدم. آروم زمزمه کرد:

سورن: تولدت مبارک جوجهٔ من.

قلبم نمی تونست این حجم از خوشی رو تحمل کنه. می ترسیدم سکته کنم و ناکام از این دنیا برم. چشم هام توی چشم هاش دو دو می زد. شاید دنبال کمی حیله توی نگاهش می گشتم تا اون رو دلیل باور نکردن حرف هاش حساب کنم؛ اما این صداقت بود که توی تک تک سلول های چشم هاش خونه کرده بود.

از بس که خوشحال بودم، نمی دونستم چی کار کنم. طی یه تصمیم آنی به سمتس پا تند کردم و گونه چپش رو بوسیدم. کپ کرده بود و تنها با چشم های انتظاره نلبکی نگام می کرد.

سریع از این منگ بودنش استفاده کردم و دستش رو گرفتم و از اتاق بیرونش کردم و در رو بستم. نمی دونم چه مدت گذشت تا بالاخره صداش رو شنیدم:

سورن: شب پایین منتظرتم.

لبخندی که روی لب هام بود، عمیق تر شد. حالا مطمئن شدم که اون جشن به خاطر تولد منه. از ذوق جیغ خفه ای کشیدم و جلوی آیینه مشغول جوادی رقصیدن شدم. خدا جون دمت گرم! بالاخره این سورن یکم با ما نرم شد. اگه عاشقمم بشه که دیگه چه بهتر! ولی بازمم دمت گرم مشتی. انشاالله برات جبران کنم!

******

نگاهی به خودم کردم. از همیشه زیبا تر و جذاب تر شده بودم. لباس خیلی بهم می اومد و هیکل خوبم رو بیشتر به نمایش می گذاشت. موهام رو با اتو مو صاف کرده بودم و قسمتیش رو بالای سرم بسته بودم.

آرایش کامل ولی سادم، قشنگ ترم کرده بود. در آخرین مرحله کفش های پاشنه ده سانتی نقره ایم رو پام کردم و از اتاق خارج شدم.

به محض اینکه در اتاق رو باز کردم، سورن رو دیدم که با اون کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید خیلی جیگر شده بود. کراواتی ترکیب از مشکی و نقره ای بسته بود. با دیدنم لبخندی زد و سرعتش رو بیشتر کرد. بهم که رسید، دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت:

سورن: خیلی قشنگ شدی.

دستم رو توی دستش گذاشتم و ممنونی زیر لب گفتم. ای کاش تا ابد توی لاس وگاس بمونیم. اینجا اخلاق سورن خیلی خوب میشه. ای کاش هیچ وقت دوباره اون مرد بداخلاق و خودخواه نشه.

دست تو دست هم به سمت سالن حرکت کردیم. اوه چقدر شلوغه! بابا اینجا که حتی جای سوزن انداختن هم نیست؛ اما برخلاف انتظاری که داشتم هیچ کس نمی رقصید و آهنگ بسیار ملایمی در حال پخش بود.

سورن من رو به سمت مهمانان برد و یک به یک اون ها رو به من معرفی کرد و بلعکس. به آخرین مهمان که رسیدیم، متوجه افزایش فشار دستش شدم. گویا از این مهمان چندان خوشش نمیاد. نگاهی بهش کردم که توی صورتش آشفتگی مشهود بود.

وقتی رسیدیم با لبخند سلام کردم. مرد شکم گنده ای که کچلم بود، با لبخند مزخرفی جوابم رو داد. سورن هم فقط سری تکون داد و گفت:

سورن: چرا شاین نمیومده؟

همون شکم گنده در حالی که نگاهش روی من بود، جواب سوال سورن رو داد:

شکم گنده: آقا یه سفر مهم به واشنگتن داشتن.

بدون اینکه اجازه بده سورن حرفی بزنه، خطاب به من گفت:

شکم گنده: شما خیلی زیبا هستید لیدی جوان!

اومدم ازش تشکر کنم که سورن فشاری به کمرم داد و با گفتن ما باید بریم، من رو به سمت دیگه ای هل داد. اونجا هیچکس نبود؛ ولی شکم گنده و دار و دستش به خوبی روی ما دید داشتن. تا دهنم رو برای اعتراض باز کردم، سورن با کارش خفم کرد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

رمان آوای قلب عاشقم پارت سی و هفتم#

 

خشکم زده بود و توان انجام دادن کاری رو نداشتم. خدایا! سورن با این کار هاش داشت من رو دیوونه می کرد. کم مجنونشم که الان بدتر آتش جنونم رو شعله ور تر می کنه.

هجوم حجم زیادی خون به صورتم رو احساس کردم. خجالت می کشیدم؟ آره واقعاً خجالت می کشیدم. نمی دونم چرا ذوق عجیبی داشتم. دوست داشتم تا ابد توی همین حالت بمونیم.

اصلاً مهم نبود که الان توی یه مهمانی هستیم. اصلاً مهم نبود که یارو شکم گنده و دار و دستش داشتن ما رو با چشم های باباقوریشون می خوردن.

این مهمه که بالاخره سورن داشت عاشق من می شد. مهم اینکه این تولد، بهترین تولد عمرمه. مهم اینکه بالاخره ذره عواطف از جانب سورن دریافت کردم.

نمی دونم چه مدت گذشته بود که ما در اون حالت بودیم. وقتی سورن ازم جدا شد، تازه به خودم اومدم و از زور شرم و حیا سر به زیر انداختم. ازم چند قدم فاصله گرفت و کلافه دستش رو توی موهاش فرو برد.

از ذوق یا نمی دونم چی بود که شروع به گریه کردم. سورن وحشت زده جلو اومد و دوتا بازو هام رو توی دستش گرفت.

سورن: آوا خوبی؟ برای چی داری گریه می کنی؟

در اون لحظه هیچ حرفی به ذهنم نمی رسید و تنها این هق هقم بود که به گوش سورن می رسید. کمی تکونم داد و با وحشت و خشونت گفت:

سورن: آوا.

خودم رو تو آغوش سورن انداختم و دست هام رو دورش حلقه کردم. اشک هام تمام لباس سورن رو خیس کرده بود. سورن هم یکی از دست هاش رو دور کمرم حلقه کرد و با دست دیگش کمرم رو نوازش می کرد.

چه حس خوبی داشتم! حس اینکه سورن بهم علاقه داره، من رو تا آسمون ها می برد. حال کسی رو داشتم که بعد از سال ها معشوقش رو دیده. ناخودآگاه شعری رو زیر لب زمزمه کردم:

_ "دیدار یار غایب، دانی چه ذوق دارد؟

ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد"

ربطش رو نمی دونستم؛ ولی این لحظه این شعر به یادم اومد. سورن کمی فشارم داد و گفت:

سورن: چی می گی جوجهٔ من؟

اصلاً احتیاط قلب من رو نمی کرد. مگه قلب من تا چه حد می تونه این همه خوشی و ذوق رو توی خودش جا بده؟! اگه حتی کم دیگه ای ادامه می داد، مطمئن بودم غش می کردم.

خودم رو از آغوشش خارج کردم و با دست هام اشک هام رو پاک کردم. روی اینکه توی چشم هاش نگاه کنم رو نداشتم. ازش خجالت می کشیدم. با صدای خفه ای پرسیدم:

_ دستشویی کجاست؟

سنگینی نگاهش رو به خوبی احساس می کردم؛ ولی بازم سرم رو بالا نیاوردم. با لحن آرومی آدرس رو بهم داد. بعد با نگرانی اضافه کرد:

سورن: مطمئنی خوبی آوا؟

لبخند محوی زدم که تنها خودم متوجهش شدم. تنها کلمه خوبم رو به زبون آورم و به اون سمتی که گفت، روانه شدم. در رو باز کردم و خودم رو به داخل پرتاب کردم.

توی آیینه به خودم خیره شدم. گونه هام کمی سرخ شده بود و زیر چشم های سبزمم کمی سیاه. قلبم توی حلقم می زد و این رو به خوبی احساس می کردم.

دستم رو روش گذاشتم و سعی کردم آرومش کنم. آروم باش! می دونم هیجان داری؛ ولی توروخدا یواش تر بزن، خب؟ تو با این وضع آبروی من رو می بردی که.

چند مشت آب به صورتم پاشیدم تا حالم جا بیاد. با دستمالی که اونجا بود، سیاهی زیر چشم هام رو پاک کردم. لب هام رو به هم مالیدم تا رژش بهتر بخش شه. سرفه ای کردم تا صدام صاف بشه.

نفس عمیقی کشیدم و از دستشویی بیرون اومدم. اولین کسی که دیدم سورن بود، به ستون رو به روی در دستشویی تکه داده بود و سیگار دود می کرد.

من رو که دید، سیگارش رو از بین لب هاش برداشت و دودش رو بیرون فرستاد. چند قدم به سمتم اومد و دست رو به روم ایستاد.

این بار شهامت بیشتری به خرج دادم و توی چشم های قهوایش خیره شدم. با دیدن اون دوتا گوی های قهوه ای، یادم اومد که من چقدر این چشم ها رو دوست دارم؛ در حدی که توی همین فاصله کم هم دلم براشون تنگ شده بود.

دلم می خواست قدم رو بلند تر کنم و دوتا بوسه روی دوتا چشم هاش بزنم؛ اما خب راستش هنوز این قدر دلیر نشده بودم. یکی از دست هاش رو روی بازم قرار داد و شروع به نوازش کرد. آروم لب زد:

سورن: خوبی؟

لبخند دلبرانه ای زدم و گفتم:

_ مرسی...

کمی مکث کردم. نفسی که توی سینم حبس شده بود رو همراه با حرف بعدم، بیرون فرستادم.

_ عزیزم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

رمان آوای قلب عاشقم پارت سی و هشتم#

 

چشم هاش برق قشنگی زد. سیگارش رو زمین انداخت و با پاش لهش کرد. دستش رو از روی بازوم تا کف دستم سُر داد. تک تک انگشت هاش رو توی انگشت هام قفل کرد و فشار آرومی به دستم وارد کرد.

این فشار، بند دلم رو به دلش محکم تر کرد. با این مهربونی هاش، علاقم بهش دوبرابر میشه. ای کاش همیشه همین قدر مهربون باشه و برام عاشقانه هاش رو خرج کنه.

نمی خواستم به این فکر کنم که شاید داره بازیم میده. نمی خواستم فکر کنم که همه علاقش دروغه. نمی خواستم فکر کنم به خاطر ماموریتش داره این جور رفتار می کنه.

می خواستم فکر های مثبت رو توی ذهنم پرورش بدم. اینکه واقعاً من رو دوست داره. اینکه بالاخره خدا صدام رو شنیده. اینکه سورن جلوی قلب عاشقم کم آورده. سورن مغرور بالاخره تسلیم شده و درست مثل رویا بافی هایی که می کردم، عاشقانه باهام رفتار می کنه.

دوباره به سمت سالن اصلی حرکت کردیم. سورن سرش رو جلو آورد و در گوشم آروم گفت:

سورن: عزیزم من میرم جایی. زودی برمی گردم.

سرم رو تکون دادم و باشه آرومی گفتم. قسمتی از اون سالن بزرگ ایستادم تا سورن برگرده. یعنی یه دونه صندلی اونجا نذاشته بودن. پیست رقصم که از خالی خالی تره. همه سرپا ایستاده بودن و گیلاس نوشیدنیشون رو میل می کردن.

چیز آنچنانی وجود نداشت؛ ولی سادگیش خیلی قشنگ بود. همین که به خاطر من این مهمونی رو ترتیب داده و تولدم رو یادش بوده، برام یه دنیا ارزش داره. نگاهی به قسمتی که گویا بار بود، کردم. فقط یه دختر روی صندلی های عجیبش نشسته بود.

پشتش به من بود و به درستی نمی تونستم ببینمش؛ ولی حس آشنایی عجیبی نسبت بهش داشتم. انگار سال ها می شناختمش و بار ها باهاش حرف زدم. لباس ساده ای پوشیده بود. یه شلوار تنگ و کت چرم مشکی با چکمه بدون پاشنه تنش بود. مو های قهوه ایش رو دم اسبی بسته بود.

تیپش من رو یاد دزد ها انداخت. فقط یه ماسک کم داشت که واقعا شبیه خودشون بشه. دو دل بودم نزدیکش برم و بپرسم کی هستی یا همینجا بایستم!

بالاخره عزم خودم رو جزم کردم که به سمتش برم. همین که اولین قدم رو برداشتم، یهو همه چراغ ها خاموش شد. سر جام متوقف شدم و با تعجب به اطراف که چراغ های رنگی روشنش کرده بودن، نگاه کردم.

آهنگ نسبتاً شادی بخش شد و تقریبا بیشتر کسایی که توی سالن حضور داشتن، خودشون رو به پیست رقص رسوندن. صدای سورن رو از پشت سر، کنار گوشم شنیدم.

سورن: افتخار یه دور رقص رو به من میدین لیدی زیبا‌؟

لبخند پهنی روی لب هام نقش بست. به طرفش برگشتم و نگاهی به صورتش که در اثر نور کم محو شده بود، کردم. دستش رو به طرفم دراز کرد. با کمی ناز دستم رو توی دستش گذاشتم.

 من رو تا پیست هدایت کرد. جلوی سورن بلاتکلیف ایستاده بودم. رقص اینجایی ها رو بلدم نبودم. فقط رقص ایرانی رو به طور حرفه ای بلد بودم. سرش رو نزدیک آورد و گفت:

سورن: چرا نمی رقصی جوجوی من؟

ضربان قلبم دوباره رو دور تند رفت. آب دهنم رو قورت دادم و آروم گفتم:

- رقص خارجی بلد نیستم.

انتظار داشتم نشنیده باشه، آخه خیلی آروم گفتم؛ ولی بر خلاف تصورم شنیده و دوتا دست هام رو توی دستش گرفت.

سورن: هر جور که دوست داری برقص. اصلاً مهم نیست رقص خارجی بلد نیستی. فقط مهم اینکه تو برقصی و شادی کنی.

به چشم های مهربونش خیره شدم. تو دلم برای بار هزارم به عشقم نسبت بهش اعتراف کردم. این بار شجاعت زیادی به خرج دادم. یه قدم به سمتش رفتم، روی پاشنه پام بلند شدم و برای دومین بار بوسه ای آروم روی گونش کاشتم.

می تونستم بهت رو توی تک تک سلول های چشم هاش ببینم. به اندازه بار اول تعجب کرده بود. دستش رو جای بوسم گذاشت و لبخند شیطونی زد. دستم رو گرفت و از پیست رقص خارج کرد.

بهترین کار رو انجام داد؛ چون واقعاً از هر طرف داشت بهم فشار وارد می شد. برای لحظه ای یاد اون دختر افتادم و نگاهم رو به سمت بار سوق دادم. نبودش! با چشم هام دور و بر رو گشتم؛ ولی پیداش نکردم. حیف! حتماً رفته بود.

دوست داشتم بدونم کیه. ذهنم رو بدجور درگیر خودش کرده بود. از پشت هیکل خوب و ورزشکاری داشت. بهش می خورد هم سن و سال خودم یا یکی-دوسال کوچیک تر باشه. ای کاش می موند تا ازش بپرسم کی هستی! با صدای سورن که اسمم رو صدا می زد، به خودم اومدم.

- آوا؟

منگ نگاهش کردم و تنها کلمه "ها" رو به زبون آوردم. کلافه نفس عمیقی کشید و گفت:

- خوبی آوا؟

با خنگی گفتم:

- مرسی خوبم تو چطوری؟

هم عصبی شده بوده و هم خندش گرفته بود. دستی به صورتش کشید و سعی کرد خودش رو آروم کنه. نگاهی به اطراف کردم، توی یه سالن دیگه بودیم. این قدر فکرم درگیر اون دختر بود که نفهمیدم سورن کی اینجا من رو آورد.

سالن زیاد بزرگی نبود؛ کلاً یه دست مبل بنفش ساده با قالیچه کوچیکی که وسطش پهن بود، وجود داشت. یه چندتا مجسمه های مختلف هم گوشه کنارش گذاشته بودن. لوستر ساده در عین حال زیبایی هم از سقف آویزون بود. نه خوشم اومد. سلیقه طراحش خوب بوده. صدای سورن رو که شنیدم، نگاهم رو به سمتش سوق دادم.

- ببین آوا، در جریان هستی که ما الان توی ماموریتیم دیگه؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

رمان آوای قلب عاشقم پارت سی و نهم#

 

اولش گیج نگاهش کردم؛ ولی بعدش که فهمیدم از چی حرف می زنه، صاف ایستادم و جدی گفتم:

- بله قربان!

نزدیک بود لب هاش به خنده بره که دستی به لب هاش کشید و خندش رو خورد. اونم به تبعیت از من صاف ایستاد و جدی گفت:

- از امشب نباید هیچگونه خطایی صورت بگیره؛ چون ما تحت نظر دشمن هستیم. لجبازی و بچه بازی از امشب تعطیله و فقط فقط باید به صورت جدی کار کنیم. ما الان توی نقش هامون هستیم و باید به خوبی نقشمون رو ایفا کنیم.

آروم گفتم:

- قربان میشه بفرمایید چه نقشی؟

همچنان جدی ولی آروم تر گفت:

- ما الان به عنوان یک زوج عاشق اینجا هستیم. زوجی که جونشون برای هم در میره. یادت باشه نه تو آوا هستی و نه من سورن. شخصیت های واقعی ما مخفی می مونه تا کسی نتونه درباره ما اطلاعات جمع آوری کنه.

وسط حرفش پریدم و گفتم:

- پس الان من و تو کی هستیم؟

چشم غره ای بهم رفت و حرصی گفت:

- ‌‌الان می خواستم بگم اگه می ذاشتین. تو آرام و من عرفانم.

با تعجب تقریباً داد زدم:

- چی؟ اسم خواهرم؟ عمراً!

اخمی کرد و مثل من صداش رو بالا برد:

- نمی خوان اسم توی شناسنامت رو عوض کنن که. فقط توی این ماموریت اسمت آرامه.

دلم برای تک خواهرم تنگ شد. برای آرام جانم. برای خواهری که با مهربونی هاش، مرهم درد هام می شد. ده ساله که صورت مثل ماهش رو ندیدم. ده ساله که چشم های سبزش رو ندیدم. آخرین بار سیزده سالم بود که دیدمش. تونستم بغلش کنم و با تمام وجودم عطر تنش رو وارد ریه هام کنم. یعنی الان کجاست؟ چیکار می کنه‌؟

از مامان شنیده بودم وقتی شانزده سالش بود، برای ادامه تحصیل به کشور آلمان رفته تا ادامه درسش رو اونجا بخونه. هر از گاهی هم با مامان تماس می گیره و باهاش حرف می زنه. چقدر دلم می خواست باهاش حرف بزنم؛ ولی متاسفانه یا گوشیش خاموش بود یا جواب نمی داد.

نفس عمیقی کشیدم. ما الان توی یه ماموریت بودیم. مطمئنن من رو به این اسم معرفی کرده پس نباید با رفتار بچگونم هم گند بزنم به کارشون و هم آبروی مملکتم رو ببرم.

بعدم مگه من سورن رو نمی شناسم؛ وقتی یه حرفی بزنه دیگه ازش برنمی گرده. فقط دلیل انتخاب این اسم رو درک نمی کردم. دهن باز کردم تا سوالم رو ازش بپرسم، گویا جور دیگه ای برداشت کرد که چنان چشم غره ای بهم رفت که اتوماتیک لب هام روی هم چفت شدن. با همون اخم گفت:

- حرفی نمی خوام بشنوم. 

مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:

- یه بار دیگه مرور می کنم. خطایی نباید صورت بگیره، بچه بازی تعطیل، ما الان به عنوان ‌یه زن و شوهر عاشق به اسم آرام و عرفان اینجاییم. فهمیدی؟

توضیح هاتش ناقصه خب. من الان کلی سوال برام پیش اومده. مثلاً برای چی اینجاییم یا نقش من این وسط چیه و هزارتا سوال دیگه؛ ولی خدایی می ترسم حرفی بزنم. اطمینان دارم دهن باز کنم، چنان بزنه تو دهنم که دریاچه خون بشه و دندون های سفیدم روش شناوره. با اینکه چیز چندانی فهمیده بود؛ ولی خیلی با اعتماد به نفس گفتم:

- بله فهمیدم.

آروم طوری که سورن نشنوه گفتم:

- مرسی از توضیحات کامل و دقیقتون آقای با شعور خوش اخلاق.

گویا شنید که گفت‌:

- چیزی گفتی؟

ریلکس گفتم:

- خیر، مگه شما چیزی شنیدی؟

از اون نگاه هایی که خر خودتی توش داد می زنه، بهم کرد. منم اصلاً به روی مبارکم نیوردم. برای تلافی تیکم گفت:

- برای اینکه تو رو به همه معرفی کنم، مجبور شدم این مهمونی رو برگزار کنم. هیچ دلیل دیگه ای نداره و نخواهد داشت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

رمان آوای قلب عاشقم پارت چهلم#

 

بدجور خورد تو ذوقم. دلم رو به کلی کادو و کیک خوشگلم خوش کرده بودم. حیف اون همه ذوقی که کردم و تو دلم قربون صدقه سورن رفتم. همه‌ی قربون صدقه هام رو پس می گیرم. من رو باش گفتم آدم شده، نگو هنوز مغرور و بی شعوره. با اینکه ناراحت شدم؛ ولی خونسرد گفتم‌:

- منم نگفتم دلیلی داره.

یه جورایی ضایع شد. لبخند گنده ای بهش زدم. اونم به تبعیت از من خونسرد گفت:

- ‌لازم دونستم تا این مورد رو ذکر کنم.

حرصم گرفت. لبخندم جاش رو به اخم کمرنگی داد. اخمو گفتم:

- مراسم معرفی کردنتون تموم شده؟ اجازه هست برم استراحت کنم؟

گویا از اینکه من حرص می خوردم، شاد شده بود. حالا نوبت اون بود که لبخند پهنی بزنه. شاد گفت:

- بفرمایید. اجازه ماهم دست شماست.

تو دلم زهرماری نثارش کردم و بدون توجه بهش راه اتاقم رو در پیش گرفتم. وقتی خواستم وارد سالن اصلی بشم، متوجه سایه ای شدم که روی زمین افتاده. چشم هام رو ریز کردم و با دقت بهش خیره شدم. قطعاً صاحب سایه باید آدم درشت هیکلی باشه. بی اختیار یک قدم به جلو برداشتم که متوجه صدای کفش پاشنه بلندم شد و سریع فرار کرد.

با دو خودم رو به اون سمت رسوندم. ای به خشکی شانس! در رفته بود. خون خونم رو می خورد. استرس گرفته بودم. اگه حرف های من و سورن رو شنیده باشه چی؟ قطعاً بدبخت می شیم! نفسی از روی کلافگی کشیدم که صدای سورن رو پشت سرم شنیدم:

- چی شد؟ چرا نرفتی استراحت کنی؟

مونده بودم بهش بگم یا نه! هم از دستش عصبانی بودم هم اگه نمی گفتم ممکن بود به طرز فجیحی بدبخت بشیم. سعی کردم اینبارم از کارش بگذرم و قضیه یاروعه رو بگم. اخمو و جدی گفتم:

- یکی حرف های ما رو شنیده.

ابروهاش بالا پریدن. با تعجب پرسید:

- مطمئنی؟

با همون لحن جدیم گفتم:

- بله، سایه‌ش رو دیدم.

اونم اخم کرد و گفت:

- نتونستی بفهمی کیه؟

آخه عقل کل اگه فهمیده بودم، الان اینجا جلو شما بودم؟ جدیدن نفهم شده ها! حرصی گفتم:

- خیر!

خودش رو خونسرد جلوه داد و گفت:

- خیلی خب. تو برو تو اتاقت استراحت کن، من به این موضوع رسیدگی می کنم.

نکنه واقعاً فکر کرده منم یکی از اون بیچاره هام که روز و شب بهشون دستور میده؟ بابا حالا باهات یه ماموریت اومدم، نباید اینطوری بی جنبه بازی دربیاری که. پشت چشمی براش نازک کردم، دامن لباسم رو با دستم نگه داشتم و راه اتاق رو در پیش گرفتم.

چقدر جدیدن عوض شدم ها! قبلاً سورن بهم فحشم می داد، عین خر تیتاب خورده بودم؛ اما الان تا بهم بگه بالا چشمت ابروعه اخم هام تو هم میره. هعی خدا! اول یه عقلی به سورن بده، بعدش به من. اون در اولویته!

دستگیره در رو پایین کشیدم و وارد اتاق شدم. بدون فوت وقت کفش های پاشنه بلندم رو از پام در آوردم و هر لنگش رو به یک طرف پرت کردم. خدایی پام توش داشت منفجر می شد. جلوی آینه ایستادم و با دست هام موهای مرتبم رو به هم ریخته کردم. از این کار خوشم می اومد.

دستمال مرطوب رو برداشتم و اول روی چشم هام کشیدم تا آرایشم رو پاک کنم. بعد از چشم هام، نوبت به لبم رسید. اونم پاک کردم. دستمال رو توی سطح نزدیک به میز انداختم و دستی به صورت کشیدم. پوست مهتابیم مثل ابریشم نرم بود. به جنگل چشم هام خیره شدم. برعکس همیشه که بارونیه، این بار آفتاب درخت های سبزش رو می سوزوند.

بدون رژ لب هام نسبتاً باریک می شد؛ ولی به صورتم می اومد. برس رو برداشتم و آروم آروم خرمن موهای قهوه ایم رو شونه کردم. بلندیشون تقریباً تا پایین تر از کمرم می رسید. خیلی وقت بود کوتاشون نکرده بودم. در کل از موهای کوتاه خوشم نمی اومد.

لباس مجلسیم رو با تی شرت و شلوار راحتی عوض کردم. خیلی خسته بودم. بعد از مسواک، زیر پتو خزیدم. چشم هام رو روی هم گذاشتم و با فکر کردن به اتفاقات امروز، سعی کردم بخوابم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

رمان آوای قلب عاشقم پارت چهل و یکم#

 

***

مشغول خوردن صبحانه بودم که سروکله سورن پیدا شد. چندان اهمیتی بهش ندادم. حس می کردم الان دور دور منه و مجبور باهام کنار بیاد. لقمه های بزرگی می گرفتم و هنوز اون یکی رو قورت نداده، بعدی رو توی حلقم می چپوندم. بالاخره صدای سورن بلند شد:

- بپا خفه نشی. چند وقته غذا نخوردی جوجه؟

جوجه خودتی و جد آبادت. بدون اینکه توجهی بهش کنم، بقیه صبحانم رو با آرامش بیشتری خوردم. در اصل اون رو هیچی حساب نکردم. هاهاها! آقا سورن آماده باش که قرار جواب بی محلی هات رو بگیری. وقتی دید جوابش رو نمیدم، از پشت سرش رو نزدیک گوشم آورد و گفت:

-‌ چی شده جوجوم جوابم رو نمیده؟ دیروز که خوب نیشش باز بود، لبخند تحویلم می داد.

لقمه ای که داشتم می خوردم، پرید تو گلوم. حالا مگه سرفم بند می اومد؟ از خجالت سرخ شده بودم. بی شعور بی شخصیت! سورن همین جور که آب به خوردم می داد، با نگرانی مصنوعی گفت:

- چی شد عزیزم؟ بیا اینو بخور.

ای الهی بمیری سورن! دیگه داشتم رسماً خفه می شدم که با کمک آب حالم بهتر شد. جا داشت بلند شم دوتا بخوابونم تو گوشش، یکی هم بزنم تو کمرمش و چهارتا بارش کنم برم تو اتاقم. بی تربیت داشت می کشتم. بس که سرفه کرده بودم، کل گلوم درد می کرد. صبحانم کوفتم شد. اَه! غضبناک نگاهش کردم که لبخند پهنی تحویلم داد. ای الهی لب هات جر بخوره.

از پشت صندلی بلند شدم و به سمت حیاط روانه شدم. تو دلم داشتم جد و آباد سورن رو مستفیض می کردم. حالا می مرد به روم نمی آورد لبخند تحویلش می دادم. جنبه لبخندم نداره. همون پوزخند و نیشخند زیادشه. به سنگ جلوی پام لگد محکمی زدم و حرصی گفتم:

- اَه! بمیری سورن.

 با نگاهم اطراف رو دید زدم. با دیدن گل ها یاد خرابکاریم افتادم. واقعاً الان پشیمون بودم. حیف بود اون همه گل خوشگل رو بچینم. همش تقصیر سورن بود. اگه اونجوری محدودم نمی کرد، منم سمت این گل های قشنگ نمی رفتم. بعضی هاشون غنچه کرده بودن. الهی! چقدرم غنچه‌شون ناز بود!

روی تاب دو نفره نشستم و با پام تاب رو حرکت دادم. فکرم به سمت خودم و سورن رفت. چقدر هر دومون عجیب شدیم. منی که تا حالا صدام رو حتی برای سورن بالا نبرده بودم، حالا تو دلم دارم فحشش میدم و نفرینش می کنم. البته جا داشت تو روشم می گفتما؛ ولی از اونجایی که سورن رو می شناسم، یه جای سالم تو تنم برام نمی ذاره.

همش تقصیر خودشه دیگه. جدیدن بی شعور شده! قبلا لااقل کاری به کارم نداشت و فقط موقعی که به پروپاش می پیچیدم، صداش رو بلند می کرد و داد و بیداد می کرد. البته بین صحبت هاش قلب بیچارم رو می شکوند. الان دیگه ضد ضربه شدم. بیاد بزنه کبودمم کنه، آخ نمی گم. نکه الان داشت خفم می کرد، آخ نگفتم. منم حرف ها می زنما.

رسماً خل شدم رفت. بی خیال همه چیز شدم و روی تاب لم دادم. چشم هام رو بستم و سعی کردم ذهنم رو از همه چیز تهی کنم. تکون آرون تاب، باعث شد خوابم بگیره. تو حالت نیمه بی هوشی بودم و روی اطرافم تسلط چندانی نداشتم.

متوجه شدم تکون تاب بیشتر شده؛ ولی اونقدر گیچ بودم که چشم هام رو باز کنم و بفهمم کی داره تاب رو تکون میده. هر دو دقیقه یه چرتی می زدم؛ ولی چون جام سفت بود، نمی تونستم راحت بخوابم. هعی روی تاب ول می خوردم. کمرم درد گرفته بود. آروم زیر لب ناله کردم:

- آخ کمرم!

نمی دونم چقدر گذشت که احساس کردم رو هوام. انگار یکی بغلم کرده. تکون های آرومی که می خوردم، دوباره من رو وادار کرد چرت بزنم؛ ولی این بار دیگه واقعا بیهوش شدم.

***

با صدای آب، آروم چشم هام رو باز کردم. اولین چیزی دیدم، عکس بزرگی بود که روی دیوار نصب بود. دوباره پلک زدم تا دیدم بهتر بشه. یه مرد خوش هیکل بود. کلاهی که روی صورتش بود، مانع دیدن چهرش می شد. نمی فهمیدم کجام! من تو اتاقم که عکس اینجوری نداشتم.

خیلی ناگهانی روی تخت نشستم و با چشم های گرد شده اطراف رو دید می زدم. یا قمر بنی هاشم! مـ...من اینجا چیکار می کنم؟ کل اتاق از عکس های مرد خوش هیکلی پر شده بود؛ ولی متاسفانه چهره هیچ کدوم معلوم نبود. از توی اتاقی که حدس می زدم حمام باشه، صدای شُر شُر آب می اومد. قطعاً صاحب این اتاق حمامه.

با ترس آب دهنم رو قورت دادم. چیز زیادی از دیشب یادم نمی اومد. به ساعتی که روی پا تختی بود نگاه کردم. ساعت هشت شب بود! تازه مغزم شروع به فعالیت کرد که یادم اومد من صبح روی تاب خوابم برده بود و یکی بغلم کرده. داشتم فکر می کردم اون شخص کی بوده بغلم کرده که درب حمام باز شد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

رمان آوای قلب عاشقم پارت چهل دوم#

 

یا امام موسی کاظم! اینکه سورن خودمونه. درنتیجه اینجا هم اتاق خودشه و صبح هم خودش بغلم کرده. جواب همهٔ سوال هام رو گرفته بودم. نگاه کاملی بهش کردم که سرخ شدم. بی تربیت با چیزی به اسم لباس اصلاً آشنایی نداره. یه حوله دور کمرش بسته بود و یه حوله کوچیک هم دور گردنش انداخته بود که باهاش موهاش رو خشک می کرد.

سعی کردم اصلاً به هیکل خوبش نگاه نکنم؛ ولی مگه می شد! هعی چشمم سمتش می رفت. توی این چند مدتی که باهاش ازدواج کرده بودم، بار اولیه که اینجوری می بینمش. تهران با حیا بود، این جوری جلوی من جلون نمی داد. صدای شاد و شنگولش رو شنیدم که خطاب به من می گفت:

- صبحتون بخیر خانوم خوابالو.

بی شعور داشت تیکه می انداخت. چپ چپی نگاهش کردم که اصلاً به روی خودش نیاورد. جلوی آینه ایستاد و مشغول ور رفتن با موهاش شد. پتویی که روم بود رو کنار زدم و از روی تخت بلند شدم. از توی آینه نگاهی بهم کرد و گفت:

- علیک سلام.

اخم هام رو توی هم کشیدم. دست هام رو به کمرم زدم و حق به جانب گفتم:

- کی بهت اجازه داده منو بیاری اینجا؟

با خونسردی گفت:

- خودم.

از خونسردیش حرصم گرفته بود. البته ته دلم داشتن حبه حبه قند آب می کردن. چند سال منتظر بودم که لااقل یه بار توی بغل سورن بخوابم. هعی خدا شکرت! بالاخره به آرزوم رسوندیم. ولی از این حرصم می گرفت که اینطور خونسرد جوابم رو می داد. با همون اخم گفتم:

- من خودم اتاق دارم. نیازی هم نمی بینم تو اتاق جنابعالی بخوابم.

خیلی هم نیاز می بینم توی اتاق، کنار تو بخوابم. دست از ور رفتن با موهاش برداشت و چند قدم به سمتم اومد. دست رو به روم ایستاد و بهم خیره شد. قشنگ یه سروگردن ازم بلند تر بود. منم خودم رو از تک و تاک ننداختم و به چشم های قهوه ایش خیره شدم. لامصب چشم هاش سگ داشت. با لحن خاصی گفت:

- مثل اینکه فراموش کردی ما اینجا به عنوان یه زوج عاشق هستیم. اونایی که عاشق همن، جدا از هم نمی خوابن که. می خوابن؟

خدایی این رو راست می گفت. کامل یادم رفته بود. ولی خودم رو نباختم و بسیار خونسرد گفتم:

-‌ خب که چی! من دوست ندارم کنار تو بخوابم. هرچی هم که می خواد بشه.

وجدانن داشتم حرف مفت می زدم. سرتاسر جملم دروغ بود. خیلی هم دوست دارم تو بغل تو بخوابم. ناموساً راضی نیستم به‌خاطر لجبازی من ماموریتمون لو بره. اما نمی خواستم به این سادگیا وانمود کنم که حرفش برام قانع کننده بوده. یه قدم جلو اومد و فاصله بینمون رو از بین برد. دستش رو دور کمرم حلقه کرد و گفت:

- خانومی من که می دونم داری از خوشحالی بال درمیاری، خب چرا پنهونش می کنی؟ راحت بگو! سعی می کنم به کسی نگم.

دست هام روی سینه برهنش بود. داشتم از حرارت بدنش گرم می شدم. داشتم کنترل خودم رو از دست می دادم. می ترسیدم به چشم هاش نگاه کنم و از تو چشم هام بخونه که الان چه حالی دارم. قلبم رو دور هزار می زد و داغ کرده بودم. همین جور که سرم پایین بود، با صدایی که سعی می کردم لرزشش رو پنهون کنم، گفتم:

- کـ...کی گفته من دارم از خوشحالی بال درمیارم؟

سنگینی نگاهش رو به خوبی احساس می کردم. با صدای بشاشی گفت:

- نیاز نیست کسی بگه، مشخصه.

اخم هام رو توی هم کردم و فشاری به سینش ستبرش وارد کردم. یک میلی متر تکون نخورد که هیچ، تازه فشار دستش رو بیشتر کرد. آخ! داشت لهم می کرد. با همون زورم که اندازه جوجه بود، مشتی به سینش زدم که قهقه‌ش به هوا رفت. همون جور که می خندید، گفت:

- وای خیلی دردم اومد!

شدت خندیدنش بیشتر شد. بی شعور! برو خودت رو مسخره کن. اندازه خر زور داره! اساسی حرصم گرفته بود. سعی کردم توی بغلش ول بخورم تا ولم کنه. مثل اینکه هیچی نمی تونست کمکم کنه تا از بغلش خارج بشم. لامصب انگار داشت لذت می برد که تمام مدت فقط و فقط می خندید. ای الهی وسط خندیدنت، تفت بپرت تو گلوت خفه شی من بهت بخندم! از نفرینم خندم گرفته بود. خدایی اینم نفرینه من می کنم؟ خودم رو به حالت قبل برگردوندم و سعی کردم از راه دیگه ای وارد بشم.

-میشه منو ول کنی؟

با لبخند شیطونش، ابروهاش رو بالا انداخت و نوچی گفت. ای نوچ و مرض! نوچ و درد! دیگه داشتم از دست لجبازیش کلافه می شدم. با کلافگی گفتم:

- وای سورن خیلی لوسی!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

رمان آوای قلب عاشقم پارت چهل و سوم#

 

گویا بهش برخورد که علاوه بر اینکه ولم کرد، هولمم داد. با لحن سردی که دلخوری توش موج می زد، گفت:

- برو تو اتاقت.

نگاهی به چشم هاش کردم؛ ناراحتی توشون مشهود بود. می خواستم یه قدم به سمتش برم که به خودم نهیب زدم: « این همه الان اذیتم کرد، الان من می خوام از دلش دربیارم؟ عمراً» با اینکه می دونستم قلبم طاقت نمیاره؛ ولی جنگل چشم هام رو به روش بستم و پشتم رو بهش کردم. همین جور که به سمت در اتاق قدم بر می داشتم، زیر لب شعر فروغ رو زمزمه می کردم:

" می بندم این دو چشم پر آتش را

تا ننگرد درون دو چشمانش

تا داغ و پر تپش نشود قلبم

از شعلهٔ نگاه پریشانش"

دستگیر در رو به سمت پایین کشیدم و از اتاق خارج شدم. نزدیک بود اشک هام جاری بشه که نفس عمیقی کشیدم و مانع ریختنشون شدم. به سمت اتاق قدم برمی داشتم که نصف راه پشیمون شدم و به سمت راه پله راهم رو کج کردم. اون همه پله رو با جون کند پایین اومدم. اول یه لیوان آب خوردم و بعدش روی کاناپه جلوی تلویزیون نشستم.

تمام فکر و ذهنم درگیر سورن و دلخوریش شده بود. نکنه رفتارش باهام عین قبل بشه و دیگه حتی نگاهم نکنه؟ نکنه دوباره شروع به شکوندن قلبم کنه؟ یعنی دوباره می خواد من رو نادیده بگیره و مثل یه برده باهام رفتار کنه؟ من به این سورن خوب عادت کردم. به سورنی که باهام شوخی می کنه و می ذاره شب ها تو آغوشش بخوابم.

من به سورنی عادت کردم که من رو به چشم زنش می بینه. زنی که قرار بود همبستر شب هاش باشه. سورنی که من رو می بوسه و عزیز خودش خطابم می کنه. اگرچه همه اینا دروغه، ولی من می خوام توی رویای شیرین خودم جوری وانمود کنم که انگار همش واقعیه. جوری وانمود کنم که انگار سورن من رو واقعاً از ته قلبش دوست داره و می پرسته.

پام رو از توی صندل های راحتیم درآوردم و توی بغلم جمعشون کردم. دستم رو قلابشون کردم و سرم رو روی زانو هام گذاشتم. قلبم بدجور بی قراری می کرد؛ دائما خودش رو به سینم می کوبید و فریاد می زد که برو باهاش آشتی کن. از طرف دیگه عقلم بهم اجازه اینکار رو نمی داد.

سرم رو از زانو هام جدا کردم و دوباره محکم به اون ها کوبیدمش. این کار رو چندین مرتبه انجام دادم تا بلکه راه حلی به ذهنم برسه. ولی هیچ فکری به مغزم خطور نمی کرد. سرم خالی خالی شده بود! از دست خودم کلافه شده بودم. همیشه یه کاری می کنم که بعدش در حد لالیگا پشیمون میشم. اَه!

با اعصابی داغون صندل هام رو پوشیدم و به طرف اتاقم راهی شدم. با اینکه خیلی خوابیده بودم، ولی همچنان خوابم می اومد. یه لباس نسبتاً راحت تر پوشیدم و زیر پتو خزیدم. قبل از خواب نگاهی به گوشیم کردم؛ یه پیام از طرف نگین داشتم. با تعجب بازش کردم و تقریباً بلند خوندمش:

- سلام بر دوست بی معرفت خودم. احوال شما؟ خیلی از دستت ناراحتم. دیشب عروسیم بود، ولی تو نبودی. چقدر دوست داشتم باشی و به عنوان صمیمی ترین دوستم به همه نشونت بدم. اینبار بدجور قلبم رو شکوندی، ولی امیدوارم توی لاس وگلاس روز های خوبی داشته باشی و خبر های خوبی از طرفت بشنوم. خدانگهدارت!

اشک هام دونه دونه روی بالشتم می ریختن. چقدر من بی مرام و بی معرفت شده بودم. عروسی بهترین دوستم که برام مثل خواهرم بود رو نرفتم. عروسیی که خودم و نگین چقدر براش برنامه ریزی کرده بودیم و حتی مدل و رنگ لباس من رو هم انتخاب کرده بودیم.

خدایا! چقدر منتظر بودم خواهرم رو توی لباس عروس که مطمئن بودم مثل پری ها میشه، ببینم. اما این روز رو از دست دادم. سرم رو توی بالشت فرو کردم و با صدای بلند هق هق می کردم. خواهرم من رو ببخش! نمی دونم چقدر گریه کردم که بالاخره خواب به سراغم اومد و من رو در برگرفت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

رمان آوای قلب عاشقم پارت چهل و چهارم#

 

***

با تعجب داشتم به سورن نگاه می کردم که اخم هاش بدجوری توی هم بود. چی می گفت؟ کجا می خوایم بریم؟ دهنم رو باز کردم تا سوال هام رو بپرسم که چشم غره بدی بهم رفت. خود به خود دهنم بسته شد و از پرسیدن سوالاتم پشیمون شدم. با همون قیافه عبوس مانند روش رو به طرف مخالف من کرد و با صدایی که از سردیش قندیل می بستی، گفت:

- برو وسایلت رو جمع کن، چند ساعت دیگه راه می افتیم.

اصلاً خودم رو نمی دیدم که باهاش مخالفت کنم. سرم رو زیر انداختم و عین بچه های حرف گوش کن، راه اتاقم رو در پیش گرفتم. اخمو بداخلاق! نه به دیروز که هر و کر خنده هاش به آسمون می رفت نه به الان که با یه تن عسل نمیشه مزش کرد. الهی ابروهات همون جوری بهم گره بخورن، دل من خنک شه!

چمدونم رو از توی کمد در آوردم و تمام لباس هام رو توش قرار دادم. اصلاً نگاه نمی کردم که این لباس نیازم میشه یا نه! فقط برمی داشتم. یه دست لباس هم کنار گذاشتم تا خودم بپوشمش. بعد از جمع کردن چمدون، یه دوش نیم ساعته گرفتم تا بلکه یکم از بی حالیم کم بشه.

جلوی آینه ایستاده بودم و با حوله کوچیکی آب موهام رو می گرفتم. از وقتی اومده بودم اینجا پوست صورتم بهتر شده بود. آب و هواش خیلی بهم ساخته! دیگه دلم نمی خواست به تهران برگردم. تهرانی که سالی سه هزار کشته به خاطر آلودگی هواش می داد.

موهای قهوه ای رنگم رو دم اسبی ساده بالای سرم بستم. حوصله آرایش رو نداشتم؛ فقط یه رژ صورتی به لب های نسبتاً باریکم زدم تا صورتم از بی روحی خارج بشه. برعکس دیروز که جنگل چشم هام با طراوت و آفتابی بود، امروز پژمرده و ابریه.

یه تاپ سفید که روش یه کت جین می خورد، همراه با شلوار جین مشکیم پوشیدم. آستین لباسم رو تا زدم تا سه ربع بشه. گردنبند مشکیم رو گردنم انداختم و ساعتم رو دستم کردم. کفش آل استار مشکیم رو پام کردم و با عطر ایفوریام دوش گرفتم. گوشیم رو توی جیب شلوارم فرو کردم و برای آخرین بار از توی آینه نگاهی به خودم کردم؛ از خودم راضی بودم.

دسته چمدونم رو گرفتم و برای بار آخر به اتاقم که ترکیب رنگش رو خیلی دوست داشتم، نگاه کردم. دلم براش تنگ می شد. جا جای این اتاق خاطره های با سورن یا با فکر و خیالش داشتم. دسته چمدون رو محکم تر گرفتم و از اتاق خارج شدم. به محض اینکه خارج شدم، سورن هم از اتاقش بیرون اومد. نیم نگاهی بهم کرد و بی تفاوت گفت:

- چمدونت رو بذار بالای راه پله، میگم یکی از خدمتکار ها بیارش پایین.

سرم رو زیر انداختم و با مظلوم ترین لحن ممکن گفتم:

- باشه.

عین خر پشیمون بودم که چرا همون موقع از توی دلش در نیاورم. البته هنوز معتقدم حرف بدی نزدم و حقم داشتم که منت کشی نکنم. این سورنم که ماشاالله نازش از یه دختر هیجده ساله هم بیشتره.

همون جور که سورن گفته بود، چمدون رو بالای راه پله گذاشتم و خودم از پله ها پایین رفتم. خداروشکر می خواستیم از این خونه بریم وگرنه موقعی که برمی گشتیم ایران، زانو برای من نمی موند. آخه یکی دوتا پله نداره که، یه عالمه پله ست. پدر پات درمیاد رسماً.

اول به سمت آشپزخونه رفتم و یه لیوان آب یخ خوردم. دندون هام یخ کرد، ولی خیلی چسبید. گرمم بود اساسی. مثلاً توی اسفند بودیم و این قدر هوا گرمه. دیگه بهار و تابستون قراره چه بالایی سرمون بیاد رو خدا می دونه!

برای آخرین بار توی حیاط روی تاب نشستم و کمی تاب بازی کردم. دلم برای هرچی تنگ نشه، برای این تنگ میشه. دلم می خواست دوباره روش دراز بکشم؛ ولی از ترس اینکه دوباره خوابم ببره، این کار رو نکردم. صدای سورن رو شنیدم که داشت صدام می زد.

- آوا؟

از روی تاب بلند شدم و به سمتش رفتم. سر به زیر خیلی آروم گفتم:

- بله؟

نمی دونم دلش به حالم سوخت یا چی که لحنش کمی نرم تر شد.

- برو سوار اون ماشین شو.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

رمان آوای قلب عاشقم پارت چهل و پنجم#

 

با دست داشت به ماشینی اشاره می کرد که عین ون بود. باشه ای گفتم و به سمت ون حرکت کردم. صندلی هاش عجیب بود! توش که نشستم، سورن هم اومد و صندلی رو به رویم نشست. سرم رو پایین انداختم و ب انگشت های دستم بازی می کردم.

بی شعور روش رو به طرف دیگه ای کرد و وجود من رو نادیده گرفت. بازم دلم شکست! اگه شاید کمی نرم تر و انعطاف پذیر تر برخورد می کرد، با یه عذر خواهی، این قهر بچگانه رو تموم می کردم.

ماشاالله این قدر سنگه، نمی شه سمتش رفت. تازه با این اخم و بی محلی هاش انتظار داره، ببخشید هم بگم. عجب دور و زمونه ایه! منم تا زمانی که برسیم‌، سرم رو پایین نگه داشتم و با دستم بازی کردم.

با ترمز ماشین، سرم رو بالا آوردم و از شیشه ماشین به بیرون خیره شدم. اینقدر شیشه ها تیره بود که هیچی نتونستم ببینم. کسی در ماشین رو باز کرد و خودش کناری ایستاد.

سورن هم که اصلا با جمله " خانوم ها مقدم ترن" آشنایی نداشت، زود تر پیاده شد و به سمت دیگه ای رفت. سرم را به نشانه تاسف تکون دادم و از ون پیاده شدم. حالا می تونستم به خوبی اطراف رو ببینم. همه گل و درخت هاش خشک شده بودن و ساختمونش هم انگار متروکه بود.

از دیدن ویلا خوف کردم؛ سنگ نماش کامل سیاه بود و به جز یک یا دوتا پنجره بیشتر نداشت. قرار بود من اینجا زندگی کنم؟ خب من که شب- نصف شب از ترس سکته می کنم. صدای غار غار کلاغ هم که می اومد، بیشتر به ترسم دامن می زد.

آب گلوم رو با ترس و لرز قورت دادم و همراه سورن وارد ویلا شدیم. داخلش هنوز متروکه تر بود! روی تمام مبل ها پارچه سفید انداخته بودن و زمینش به شدت کثیف بود. این خونه حداقلش یه هفته زمان می خواست تا تمیز بشه!

خدا می دونست اینجا مال کیه! هر کی بوده، شاید بیش از بیست ساله به اینجا سر نزده. خب آخه مرض داشته ویلا به این خوبی توی لاس وگاس داشته، بعد به امون خدا ولش کرده؟ به سورن که داشت با مردی حرف می زد، نگاه کردم. انصافاً خوش تیپه ها!

یه تی شرت سفید که روش کت چرم مشکی پوشیده بود، تنش بود. شلوار جین مشکی هم پاش بود. موهای قهوه ایش رو با زور ژل بالا نگه داشته بود که خیلی بهش می اومد. نمی دونم چقدر محد دید زدنش بودم که گفت:

- تموم نشد؟

من که تازه به خودم اومده بودم، گیج پرسیدم:

- چی؟

دستش رو به نشانه هیچی تکون داد و به سمت اتاقی رفت. خدا رو شکر می کردم این ویلا حداقل پله نداره که زانو هام دیگه برای بالا رفتن از پله یاریم نمی کردن. صدام رو بلند کردم و گفتم:

- سورن؟

تند به سمتم برگشت و خودش رو بهم رسوند. عصبی نگاهم کرد و آروم گفت:

- یادت باشه منو اینجا عرفان صدا بزنی، فهمیدی؟

تازه مغزم لود شده بودم و یادم اومد ما الان توی ماموریت هستیم. جدی گفتم:

- بعله فهمیدم.

نفس عمیقی کشید و گفت:

- خب کارتو بگو.

اول یکم نگاه چشم های قهوه ایش کردم و بعد گفتم:

- اتاق من کجاست؟

 چشم هاش رو توی کاسه چرخوند و حرصی گفت:

 - خوبه همین الا گفتما.

در این باره چیزی گفت؟ یه بار دیگه حرفش رو توی ذهنم تکرار کردم. فقط گفت عرفان صداش کنم، همین! وقتی فهمید چیزی نفهمیدمِ، ادامه داد:

- من و تو به عنوان یه زوج عاشق هستیم و جدا نمی خوابیم، در نتیجه اتاق هامون یکیه. متوجه شدی؟

لبخند پهنی به صورت حرصیش زدم و گفتم:

- بعله.

کمی مکث کردم و بعد ادامه دادم:

- خب کدوم اتاقمونه؟

روی اتاقمون تاکید کردم که حرصش بیشتر شد. نفسش رو عصبی بیرون داد و به اتاقی اشاره کرد.

- اون اتاق ماست.

لبخندی زدم و راه اتاق رو در پیش گرفتم. هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بودم که صدام زد:

- آرام.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

رمان آوای قلب عاشقم پارت چهل و ششم#

 

سر جام ایستادم و روی پاشنه پام چرخیدم. متعجب پرسیدم:

- بله؟

نفس عمیقی کشید و گفت:

- یادت باشه دیگه سوتی ندی.

نیمچه لبخندی زدم و گفتم:

- چشم

در اتاق رو باز کردم و خودم رو روی تخت دو نفرش رها کردم. آخیش! کمرم توی ونِ شکست. چشم هام رو بستم و سعی کردم ذهنم رو از هر فکری تهی کنم. نمی دونم چقدر تو همون حالت بودم که با صدای سورن به خودم اومدم.

- بکش کنار منم دراز بکشم.

از روی تخت بلند شدم و به سمت چمدونم رفتم. همون طور که دنبال حولم می گشتم، گفتم:

- راحت استراحت کن. من میرم دوش بگیرم

بدون اینکه اجازه بدم حرفی بزنه، از اتاق خارج شدم. حمام این ویلا کجاست؟ نفس حرصی کشیدم، حولم رو روی شونم انداختم و یک یکی اتاق ها رو چک کردم.

ویلا به این بزرگی، چرا نباید یک حمام ناقابل توی اتاق خواب ما داشته باشه؟ بزرگی و تمام بند و بساط هاش بخوره تو سرت! به درد هیچ نمی خوره. از حرص لب هام رو روی هم فشار دادم و در اتاق بعدی رو باز کردم.

بالاخره پیداش کردم. با خیال آسوده، وارد حمام شدم و حولم رو آویزون کردم. شیر آب رو باز کردم و لباس هام رو از تنم کندم. پوست تنم زیر آب داغ داشت ذوب می شد؛ ولی راضی نمی شدم آب سرد رو یکم باز کنم. اصلاً حمام بدون آب داغ، مزه نمی داد.

بعد از حمام، حولم رو تنم کردم و خودم رو خشک کردم. از حمام خارج شدم و به سمت آشپزخونه راهی شدم. به شدت گرسنه بودم و صدای شکمم دیگه در اومده بود. به قول معروف کنسرت راه انداخته بود!

در یخچال رو باز کردم و تا گردن سرم رو راخلش فرو کردم. بادم خوابید؛ دریغ از یه تیکه نون خشک! خالی خالی بود. در یخچال رو بستم و با ذوقی سرخورده، تمام کابینت ها رو زیر و رو کردم. جز چهارتا دون ظرف، هیچ چیز دیگه ای نبود.

اعصابم خورده شده بود. این ویلا واقعا متروکه بود! خب آخه مگه نمی دونستن که ما قراره بیایم، پس چرا یخچالش رو پر نکردن؟ واقعاً این ها یا دیوونه بودن یا خودشون رو به دیوونگی زدن! روی صندلی که توی آشپزخونه بود نشستم و سرم رو روی میز قرار دادم. با صدای بلند شروع به غرغر کردم:

- یعنی اینا یه ذره عقل تو کلشون نیست؟ نمیگن ما اومدیم اینجا، خدایی نکرده یکیمون گرسنش میشه، باید چه غلطی کنه؟ اَه! بی خاصیت های نفهم!

با صدای خنده یکی، سرم رو از روی میز بلند کردم و به سورن خیره شدم. دستش رو روی اپن گذاشته بود و می خندید. الهی کچل بشی این قدر نخندی! من دارم از گرسنگی می میرم، اون وقت این بشر داره به من می خنده! حقشه برم بزنم تو دهنش دیگه نتونه بخنده ها!

خب اگه من بزنم، بعد اون مسلماً محکم تر می زنه و رسماً دیگه دهنی برام نمی مونه. نه ارزش نداره بزنمش. توی افکارم غرق بودم که با صداش به خودم اومدم.

- وای آرام!

هنوز به اسم آرام عادت نکرده بودم. اولش گیج نگاهش کردم، بعد یادم اومد قضیه چی به چیه. سریع جبهه گرفتم و گفتم:

- به چی می خندی؟

خندش رو قورت داد و با لبخند گفت:

- به تو عزیزم.

انواع اقسام فحش ها تا نوک زبونم اومد؛ اما نگفتمشون. می گفتم که می زد سیاه و کبودم می کرد. نفس حرصی کشیدم و گفتم:

- میشه بگین به چیه من می خندین؟

دوباره خنده ای کرد و بدون اینکه جوابم رو بده گفت:

- گرسنته؟

نه پس! الان الکی این همه حرف زدم! گفتم یکم غر بزنم دور هم بخندیم! چشم هام رو توی حدقه چرخوندم و گفتم:

- بعله گرسنمه و هیچی توی یخچال گیر نمیاد.

از آشپزخونه خارج شد و گفت:

- زنگ می زنم غذا بیارن.

ویرایش شده توسط جوجه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

رمان آوای قلب عاشقم پارت چهل و هفتم#

 

قربون آدم چیز فهم! لبخند پهنی زدم و گفتم:

- مرسی سـ...

نزدیک بود بگم سورن که این قدر بد نگاهم کرد، جملم رو تغییر دادم.

- عرفان!

لبخند محوی زد و مشغول شماره گیری شد. از جام بلند شدم و سمت اتاق خواب حرکت کردم. حوله تنم رو با تی شرت و شلوارک ورزشی عوض کردم و موهای قهوه ایم رو بالای سرم محکم بستم. تقویت کننده رو به لب های باریکم مالیدم و با لب هام پخشش کردم. به جنگل چشم هام خیره شدم؛ با طراوت و شاداب بود.

لبخندی به خودم زدم و روی تخت قرمز رنگ ولو شدم. گوشیم رو از روی پاتختی چوبی برداشتم و چکش کردم. کلی پیام از بچه ها داشتم و هر کدوم به نحوه خودشون ابراز دلتنگی می کردند. مثلاً نگین کل جد و آباد من رو مستفیض کرده بود و مامان از کلماتی که عشق و علاقه درشون مشهود بود، دلتنگی خودشون رو ابراز کرده بودند.

یه "یا علی" گفتم و مشغول جواب دادن پیام هاشون شدم. دیگه جونی توی دستم نمونده بود! برای هر کدومشون شیش خط تایپ کرده بودم و با اون هایی که آنلاین بودن مشغول چت کردن شدم. دستم به معنای واقعی فلج شد!

گوشی رو سر جاش گذاشتم و زیر لحاف قرمز رنگ خزیدم. خسته بودم و خوابم می اومد؛ ولی از فرط گرسنگی نمی تونستم راحت بخوابم. چشم هام رو روی هم قرار دادم و کمی به ماموریتمون فکر کردم. ماموریتی که باعث شد رفتار سورن با من صد و هشتاد درجه تغییر کنه و خیلی مهربون تر و گرم تر برخورد کنه.

با فکر کار های اخیر سورن، لبخند روی لب هام نقش بست. با اینکه می تونه خیلی با محبت تر رفتار کنه؛ اما همینش هم خیلی خوبه! سورن گذشته هیچ وقت ازم نمی پرسید گرسنمه یا نه. سورن گذشته هیچ وقت جلوی من نمی خندید و همیشه این اخم هاش بوده که نثار من می شده. سورن گذشته عبوس و بداخلاق بود؛ اما سورن اخیر قلبش خیلی مهربونه.

من این سورن رو خیلی خیلی بیشتر دوست دارم و عاشقشم. مگه یه زن از شوهرش جز توجه و مهربونی چی می خواد؟ من از سورن توجه و مهربونی رو دارم دریافت می کنم، دیگه نمی خوام به چیز دیگه ای فکر کنم. من از زندگی الانیم خیلی راضیم. با لبخند زیر لب شعر فروغ فرخزاد رو زمزمه کردم:

- "امشب از آسمان دیدهٔ تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانهٔ تب آلودم

شرمگین از شیار خواهشها

پیکرش را دو باره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

آری آغاز، دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست"

با صدای سورن به خودم اومدم و چشم هام رو باز کردم.

- چه شعر زیبایی!

بالای سرم، روی تخت نشسته بود و با محبت نگاهم می کرد. خدا رو شکر می کردم قهرش طولانی نشده بود و سریع من رو بخشید. هر چند حرف بدی هم نزده بودم و سورن زیادی لوسه! نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- شعر های فروغ رو خیلی دوست دارم. درک شعر هاش برام راحت تره و احساس خاصی نسبت بهشون دارم.

آهانی گفت و سکوت کرد. از سکوتی که بینمون حکم فرما بود، زیاد راضی نبودم و قصد داشتم از بین ببرمش.

- غذا ها رو آوردن؟

به چشم های سبزم خیره شد و گفت:

- آره، بیا بخوریم.

@..Pegah..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

رمان آوای قلب عاشقم پارت چهل و هشتم#

 

لحاف رو کنار زدم و با سورن به سمت آشپزخونه راهی شدیم. جعبه پیتزا ها رو روی میز قرار داد و خودش روی یکی از صندلی ها نشست. با اینکه بدون نظر خواهی غذا سفارش داده بود؛ ولی بهتر از هیچی بود و البته پیتزا خیلی دوست داشتم.

رو به روش، پشت میز نشستم و جعبه پیتزا رو باز کردم. نامرد برای خودش بزرگ سفارش داده بود؛ ولی برای من مینی. میگم مینی، یعنی خیلی کوچیک! خب اینکه یک چهارم معده من رو پر نمی کنه. با اخم اولیت تیکه پیتزا رو توی دهانم گذاشتم و مشغول جویدنش شدمـ

چقدر خوشمزه بود! اخم هام محو شد. جویده نجویده قورتش دادم و سریع بقیه پیتزام رو خوردم. یادم باشه به سورن بگم از این به بعد همش از اینجا سفارش غذا بده. پنیر پیتزا توش خیلی ریخته بود و حسابی کش می اومد. سریع غذام رو تموم کرد و دستم رو به سمت نوشابه مشکی رنگ دراز کردم.

درش رو باز کردم و لیوانم رو که مثل جام بود، پر کردم. یه نفس نوشابه رو نوشیدم و به پشت صندلی تکیه دادم. دست هام رو روی شکمم گذاشتم و گفتم:

- آخیش! گرسنه بودما!

نگاهی به سورن کردم که داشت با تعجب نگاهم می کرد. دستم رو توی هوا تکون دادم و گفتم:

- چیه؟ نگاه می کنی؟

به جعبه خالی پیتزام اشاره کرد و گفت:

- خوردیش؟

یه ابروم رو بالا دادم و گفتم:

- با اجازتون.

نگاهی به غذاش کردم. تازه نصفش رو خورده بود! چقدر یواش یواش می خورد. بابا باید جویده نجویده قورت بدی بره پایین. این ادا و اطوار ها چیه آخه! یه تیکه از پیتزاش خیلی بهم چشمک می زد و هی می گفت بیا من رو بخور. هنوز سیر نشده بود و معدم جا داشت.

از جام بلند شدم و صندلی کناری سورن نشستم. تمام مدت چشمم به تیکه پیتزا بود و اصلاً نگاهم به سمت دیگه ای نمی رفت. دستم رو بلند کردم و به سمت غذای سورن بردم، قبل از اینکه بتونم تیکه رو دربیارم، محکم با دستش زد پشت دستم و جعبه رو از من دور کرد. پشت دستم که قرمز شده بود و نوازش کردم و توی دلم وحشیی نثار سورن کردم. اخمو گفتم:

- دستم رو کبود کردی.

اونم با اخم گفت:

- حقته! یاد بگیری به غذای بقیه دست درازی کنی.

پشت چشمی نازک کردم و گفتم:

- خب حالا توهم.

این بار دست سالمم رو به سمت غذاش دراز کردم. دوباره پشت دستم زد و از روی صندلی بلند شد. بدون حرفی با جعبه پیتزاش از آشپزخونه خارج شد و نمی دونم کجا رفت.اَه! خب من هنوز گرسنه بودم. جعبه خالی پیتزام رو توی آشغالی انداختم و بطری نوشابه رو داخل یخچال گذاشتم.

دستگیره در رو پایین کشیدم و وارد اتاق شدم. رو به روی میز توالت مشکی-‌قرمز ایستادم و موهام رو باز کردم. برس رو برداشتم و مشغول شونه کردن موهای بلندم شدم. نگاهی به ساعت درون اتاق کردم. هفت شب بود! هنوز برای خوابیدن، ساعت زودی بود؛ اما من به شدت خوابم می اومد و دیگه نمی تونستم چشم هام رو باز نگه دارم. لحاف رو کنار زدم و زیرش خزیدم. چشم هام رو بستم و سعی کردم بخوابم.

***

پارچه های سفید رنگ رو از روی مبل ها برداشتم که خاک های روش تمام توی حلقم رفتن. همون طور که سرفه می کردم، بقیه پارچه ها رو هم برداشتم و نگاهی به مبل ها کردم. رنگشون رو دوست داشتم؛ جیگری بودن.

تمام پارچه ها رو زیر بغل زدم و توی ماشین لباسشویی انداختمشون. ماشین رو روشن و خودم به بقیه کار ها رسیدگی کردم. از صبح که بیدار شده بودم، سورن رو ندیده بودم و هنوز خونه نیومده بود. تنها یه نوشته ازش روی آینه اتاق چسبونده بود و نوشته بود میره لوازم مورد نیاز رو تهیه کنه.

منم از صبح بسکه بی کار بودم، شروع به تمیز کردن خونه کردم. البته می دونستم این خونه به این زودیا پاکیزه نمیشه. با گوشی یه اهنگ با ریتم تند پلی کردم و مشغول طی کشیدن سالن شدم. بسکه محکم طی می کشیدم تا بلکه تمیز بشه، دست هام به فنا رفته بود. نمی دونم چقدر بود که داشتم سخت کار می کردم که با صدای کسی، سه متر پریدم هوا.

- آرام.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...