رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

 

ه نام خدا | به توکل نام اعظمت 

=نام رمان : کاریزما

=نام نویسنده : سناتور ( DemarD )

=ژانر: عاشقانه ، اجتماعی، تراژدی

=هدف : شرکت در مسابقه ی رمان

=پارت گذاری: هر روز.

=خلاصه : 

سیاوش شاهرخی، حالا فرد خبره و چیره دستی در زمینه حمل و پخش مواد مخدر است. برادر او، مهرداد هفده ساله، سعی در این دارد که مانند برادرش باشد؛
داستان از آن جا رقم‌می خورد که سروان محسن شایان، که تصمیم بر، برکناری سیاوش‌ دارد، با دستگیری مهردادِ بی گناه با دوهزار و شصت گرم مواد صنعتی از قبیل LSD و اکستازی، ورق جدیدی از مشکلاتِ سیاوش را آغاز می‌کند.
شادی نجم، معشوقه ی سابق سیاوش، در میان درگیری های سیاوش برای فرار و نجات برادرش، ضربه ی بزرگی به او وارد می کند تا تلافیِ ازدواج سیاوش با آناهیتا حکمت، دانشجوی انصرافی داروسازی را در بیاورد.
بخوانیم مجموعه ای از خ**یا*نت ها، دروغ ها، خنجر زدن ها و معماهای حل نشده و صحنه های پلیسی و هیجانی در کنار عاشقانه هایی ناب در رمانی متفاوت، غیرمنتظره، با قلمی پربار و به دور از کلیشه.

=توضیح نامِ رمان:
کآریزمآ؛ شخصیتی است که به سبب ویژگی های ذاتی و یا کارهای شایسته ای که انجام داده، مورد ستایش مردم است. در زبان یونانی، از آن به عنوان قهرمان نام برده شده است.

 

صفحه رمان

ویرایش شده در توسط meli.km
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام!

کاریزما خوندن، همیشه یه حس نابه که هرجور حساب کنی نمیشه ازش گذشت.

با کاریزما می تونی کلی احساس متفاوت کسب کنی.

کلی حس نو.

می تونی یه وقتایی ابعاد متفاوتی از شخصیتای متفاوت، خودتو کشف کنی و کلی اتفاق و حالات متفاوت رو تجربه کنی.

و من هرچی فکر می کنم نمی تونم خودمو بگیرم و این رمان رو نخونم.

اونقدر که این رمان پرمغزه!

من بعضی رمانا رو یه بارم به زور می خونم که صرفا خونده باشم ولی بعضیا رو ده بارم می خونم و بازم حس می کنم کمه!

رمان تو جز دسته دومه! هربار خوندنش یه حرف و یه نکته تازه داره.

رمانت اونقدر خوبه که نمی تونم حسی که با خوندنش تجربه می کنم رو بگم! کلمه ها براش کمن.

اونقدر شخصیت پردازی قوی ای داری که اگه یه دیالوگ یا یه رفتار از هر کاراکترتو بدون گفتن اسمش بنویسی، به راحتی میشه تشخیص داد که مال مهرداده یا سیاوش یا شایان.

سعی نکردی تو رمانت به خواننده ت القا کنی که شخصیت مهرداد یا هر کدوم از کاراکترات چه جورین! اشتباهی که خیلی از نویسنده ها مرتکبش می شن.

اما با رفتارا و حرفاشون تونستی به خوبی هر کاراکترو تو ذهن خواننده ت حک کنی.

مونولوگات! شاید بگم اونقدر ماهرانه اوردیشون لابه لای رمان، اونقدر مرتبط اونقدر ملموس که هرخواننده ای جذب و عاشقش بشه.

و اینکه روند داستانت اونقدر مجذوب کننده، خاص و زیبا بود که من مطمئنم هرکی بخونه، گذر زمان رو به هیج وجه احساس نمی کنه

لذت بردم!

شب دوباره میخونمش و دوباره نقدش می کنم.

چون می دونم بازم دیدگاه نو برام ایجاد می شه و بازم حرف تازه برای گفتن.

  • پسندیدم 3
  • حیرانم 1
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام رمانتون رو خوندم خسته نباشید خیلی جذاب نوشتین وهمه چی عالی بود شخصیت پردازی وهمینطور فضا و رونده داستان خیلی برام خوشایند بود راحت میشد با رمانتون همراه شد خیلی لذت بردم موفق باشید

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 8 ساعت قبل، P.A گفته است :

سلام رمانتون رو خوندم خسته نباشید خیلی جذاب نوشتین وهمه چی عالی بود شخصیت پردازی وهمینطور فضا و رونده داستان خیلی برام خوشایند بود راحت میشد با رمانتون همراه شد خیلی لذت بردم موفق باشید

سلام تشکر از همراهی شما

خوشحالم که راضی بودید🍀

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 10 ساعت قبل، maew._.tz گفته است :

سلام!

کاریزما خوندن، همیشه یه حس نابه که هرجور حساب کنی نمیشه ازش گذشت.

با کاریزما می تونی کلی احساس متفاوت کسب کنی.

کلی حس نو.

می تونی یه وقتایی ابعاد متفاوتی از شخصیتای متفاوت، خودتو کشف کنی و کلی اتفاق و حالات متفاوت رو تجربه کنی.

و من هرچی فکر می کنم نمی تونم خودمو بگیرم و این رمان رو نخونم.

اونقدر که این رمان پرمغزه!

من بعضی رمانا رو یه بارم به زور می خونم که صرفا خونده باشم ولی بعضیا رو ده بارم می خونم و بازم حس می کنم کمه!

رمان تو جز دسته دومه! هربار خوندنش یه حرف و یه نکته تازه داره.

رمانت اونقدر خوبه که نمی تونم حسی که با خوندنش تجربه می کنم رو بگم! کلمه ها براش کمن.

اونقدر شخصیت پردازی قوی ای داری که اگه یه دیالوگ یا یه رفتار از هر کاراکترتو بدون گفتن اسمش بنویسی، به راحتی میشه تشخیص داد که مال مهرداده یا سیاوش یا شایان.

سعی نکردی تو رمانت به خواننده ت القا کنی که شخصیت مهرداد یا هر کدوم از کاراکترات چه جورین! اشتباهی که خیلی از نویسنده ها مرتکبش می شن.

اما با رفتارا و حرفاشون تونستی به خوبی هر کاراکترو تو ذهن خواننده ت حک کنی.

مونولوگات! شاید بگم اونقدر ماهرانه اوردیشون لابه لای رمان، اونقدر مرتبط اونقدر ملموس که هرخواننده ای جذب و عاشقش بشه.

و اینکه روند داستانت اونقدر مجذوب کننده، خاص و زیبا بود که من مطمئنم هرکی بخونه، گذر زمان رو به هیج وجه احساس نمی کنه

لذت بردم!

شب دوباره میخونمش و دوباره نقدش می کنم.

چون می دونم بازم دیدگاه نو برام ایجاد می شه و بازم حرف تازه برای گفتن.

سلام مائده عزیز... گفتن این که دیدن نقد ها ونظرات هرباره ی تو، چه حسِ خوبی به من می ده، یحتمل تکراری شده ...

تشکر از همراهی دوباره و ممنون بابت پیشنهاد این انجمن 🍀

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام :)

حیف که پسرید وگرنه الان پستمو پر قلب و ماچ و اینا میکردم :$

خیلی خیلی خیلی رمانتون رو دوست داشتم. اصن تو سایت خودمون مشابهشم نخونده بودم. البته فعلن فقط صفحه اول رو تموم کردم. اما حتما مابقی رمان رو ادامه می دم و رهاش نمی کنم، چون خیلی جذاب بود مثلا من همون اول که اسم مهرداد رو دیدم و یکم  از شخصیتش گفتین، احساس کردم قشنگ می شناسمش و می دونم کیه.

ولی برای شخصیت سیاوش بین یک دوراهی دوست داشتن-دوست نداشتن قرار دارم. مردونگی و محبتاشو و عشقشو به مهرداد دوست دارم ولی نمی تونم علاقه شو به شادی بفهمم. به نظرم آنا خیلی خانوم تره. چرا سیاوش اونو دوست نداره؟ :( تازه تو خلاصه شم گفتین که

در در 27 اردیبهشت 1398 در 13:33، DemarD گفته است :


شادی نجم، معشوقه ی سابق سیاوش، در میان درگیری های سیاوش برای فرار و نجات برادرش، ضربه ی بزرگی به او وارد می کند تا تلافیِ ازدواج سیاوش با آناهیتا حکمت، دانشجوی انصرافی داروسازی را در بیاورد.

بعدش یعنی الان سیاوش این فردو دوست داره که میخواد بهش ضربه بزنه؟ :( :( نمی دونم دلم باید بسوزه یا از اون دوتا بدم بیاد :(

اما چند تا نقد هم داشتم.

یکی اینکه بعضی جاها فعل و فاعلا رو رعایت نکرده بودین و این یکم تو ذوق می زد: مثال: اینجا شده ام سرگرمی این افراد مسخره!.... سرگرمی این افراد مسخره شده ام به نظرم خوشاهنگ تره.9_9 بعضی از شکلات های دیگر، که در آن ها واقعاً شکلات بود را با چاقو بریدند، دیدم ماده مخدر رنگیِ میان آنها را....... ماده مخدر رنگی میان آنهارا دیدم. بهتره.. نیست؟:/

بعضی جاها هم لب رو نوشته بودید ل**ب. یا خیانت رو نوشته بودید خ**یا*نت :| که درک نکردم. با عرض پوزش o.O

یه سوال دیگه هم برام طی خوندن رمانتون ایجاد شد. اونم این بود که تاسف وارانه، مگه وجود داره همچین ترکیبی؟ :/ من سرچ زدم تو نت نوشته بود تاسف‌بار.. بهتره. اینم جمله ش بود (تاسف وارانه سر تکان دادم)

یه نکته دیگه رو هم بگم و رفع زحمت کنم تا نقد بعدی :)

نوشته بودین: به خودم در آینه ی آسانسور نگاه کردم. وضع و تیپم فوق تصور، افتضاح بود. گوشه ی شلوارم هم خونی شده بود. دستم، از سرخی، برق می زد و بدجور در چشم بود. عمیق به چشمانِ خودم در آینه نگاه می کنم. به جای خودم مهرداد را می بینم. گریه می کند. چشمانِ روشنش از اشک برق می زنند، چانه اش می لرزد، گردنش کبود بود، خواستم چیزی بگویم که گفت:"داداش! نجاتم بده."

که خب ببینید . فعل های پاراگرافتون باهم نمی خونن. یعنی اگه همش گذشته بود، زیباتر بود.

فعلا همین ها به ذهنم رسید. اما درکل قلم بسیار پخته ای داشتین و من علاقه مند شدم که آثار دیگه ای ازتون رو تو سایت خودمون بخونم.

برمیگردم :)

پ.ن: @maew._.tz یه تشکرم از تو! بابت پیشنهادت ❤️

 

  • پسندیدم 1
  • حیرانم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام

رمانتون واقعا زیباست.مرحبا👏👏👏

من چند پارت از رمان رو مطالعه کردم و به زودی کلش رو می خونم.

قلم خیلی خوبی دارین.

احساسات رو خیلی زیبا و قابل لمس بیان کردین.

از توصیفات خیلی قشنگی بهره گرفتین و این خیلی خوبه.

خلاصتون مهتوای کامل و دلپذیری داشت اما کمی حجمش زیاد بود همچنین مقدمه.

چند مورد اشتباه تایپی هم به چشمم خورد که زحمتش با ویراستارتونه.

نقد کاملترو فردا یا پس فردا بهتون تحول میدم عزیز.

 

 

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 2 ساعت قبل، Shabnam گفته است :

سلام :)

حیف که پسرید وگرنه الان پستمو پر قلب و ماچ و اینا میکردم :$

خیلی خیلی خیلی رمانتون رو دوست داشتم. اصن تو سایت خودمون مشابهشم نخونده بودم. البته فعلن فقط صفحه اول رو تموم کردم. اما حتما مابقی رمان رو ادامه می دم و رهاش نمی کنم، چون خیلی جذاب بود مثلا من همون اول که اسم مهرداد رو دیدم و یکم  از شخصیتش گفتین، احساس کردم قشنگ می شناسمش و می دونم کیه.

ولی برای شخصیت سیاوش بین یک دوراهی دوست داشتن-دوست نداشتن قرار دارم. مردونگی و محبتاشو و عشقشو به مهرداد دوست دارم ولی نمی تونم علاقه شو به شادی بفهمم. به نظرم آنا خیلی خانوم تره. چرا سیاوش اونو دوست نداره؟ :( تازه تو خلاصه شم گفتین که

بعدش یعنی الان سیاوش این فردو دوست داره که میخواد بهش ضربه بزنه؟ :( :( نمی دونم دلم باید بسوزه یا از اون دوتا بدم بیاد :(

اما چند تا نقد هم داشتم.

یکی اینکه بعضی جاها فعل و فاعلا رو رعایت نکرده بودین و این یکم تو ذوق می زد: مثال: اینجا شده ام سرگرمی این افراد مسخره!.... سرگرمی این افراد مسخره شده ام به نظرم خوشاهنگ تره.9_9 بعضی از شکلات های دیگر، که در آن ها واقعاً شکلات بود را با چاقو بریدند، دیدم ماده مخدر رنگیِ میان آنها را....... ماده مخدر رنگی میان آنهارا دیدم. بهتره.. نیست؟:/

بعضی جاها هم لب رو نوشته بودید ل**ب. یا خیانت رو نوشته بودید خ**یا*نت :| که درک نکردم. با عرض پوزش o.O

یه سوال دیگه هم برام طی خوندن رمانتون ایجاد شد. اونم این بود که تاسف وارانه، مگه وجود داره همچین ترکیبی؟ :/ من سرچ زدم تو نت نوشته بود تاسف‌بار.. بهتره. اینم جمله ش بود (تاسف وارانه سر تکان دادم)

یه نکته دیگه رو هم بگم و رفع زحمت کنم تا نقد بعدی :)

نوشته بودین: به خودم در آینه ی آسانسور نگاه کردم. وضع و تیپم فوق تصور، افتضاح بود. گوشه ی شلوارم هم خونی شده بود. دستم، از سرخی، برق می زد و بدجور در چشم بود. عمیق به چشمانِ خودم در آینه نگاه می کنم. به جای خودم مهرداد را می بینم. گریه می کند. چشمانِ روشنش از اشک برق می زنند، چانه اش می لرزد، گردنش کبود بود، خواستم چیزی بگویم که گفت:"داداش! نجاتم بده."

که خب ببینید . فعل های پاراگرافتون باهم نمی خونن. یعنی اگه همش گذشته بود، زیباتر بود.

فعلا همین ها به ذهنم رسید. اما درکل قلم بسیار پخته ای داشتین و من علاقه مند شدم که آثار دیگه ای ازتون رو تو سایت خودمون بخونم.

برمیگردم :)

پ.ن: @maew._.tz یه تشکرم از تو! بابت پیشنهادت ❤️

 

سلام خیلی ممنون بابت نقد و تشکر از شما بابت همراهیِ رمان.

تا همین دیروز قبل اینکه عضو شم فکر نمی کردم با زدن تاپیک رمان، اینقدر واکنش و نقد در طی یک روز دریافت کنم.

 

این مواردی که گفتید رو من چون رمان رو سریع نوشتم به عهده ی ویراستار محول کردم و بله بارها کسایی بودن که گفتن چرا فعل ها گاهی گذشته و گاهی حاله ... ! فرصت کنم حتما ویرایش می کنم.

اون ستاره ها بخاطر موارد فیلترینگه ...

سایر آثار من : این مرد ویران است - من به برلین نمی روم.

ایام به کام.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 2 ساعت قبل، N.a25 گفته است :

سلام

رمانتون واقعا زیباست.مرحبا👏👏👏

من چند پارت از رمان رو مطالعه کردم و به زودی کلش رو می خونم.

قلم خیلی خوبی دارین.

احساسات رو خیلی زیبا و قابل لمس بیان کردین.

از توصیفات خیلی قشنگی بهره گرفتین و این خیلی خوبه.

خلاصتون مهتوای کامل و دلپذیری داشت اما کمی حجمش زیاد بود همچنین مقدمه.

چند مورد اشتباه تایپی هم به چشمم خورد که زحمتش با ویراستارتونه.

نقد کاملترو فردا یا پس فردا بهتون تحول میدم عزیز.

 

 

سلام خیلی ممنون از همراهی و تشکر از شما ، بابت ارسال نقد و نظرتون ... !

خوشحالم که تا اینجای کار راضی بودید🍀

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوپارتش رو خوندم و برام جالب بود❤

خسته نباشی😍

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام!

اول از همه به شما تبریک میگم بابت انتخاب چنین اسمی که واقعا خواننده رو جذب می کنه چون اصولا خواننده با اسمی که رویِ رمان گذاشته می شه تصمیم می گیره رمان رو‌بخونه یا نه و این اسم کاریزما از همون اسمایی هست که خواننده رو جذب می کنه...هم خلاصه هم خوب...

مقدمه رو که اصلا نگم واقعا خوب بود.

 

قلمتون واقعا حسِ نابی رو به آدم منتقل می کرد‌...واقعا مجذوب رمان می شدی...

 

درآخر تنها می تونم این رو 

بگم کهرمانتون قشنگه...

موفقیتتون روز افزون:a1:

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قشنگ بود

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با سلام دوست عزیز !

نقدای دوستان رو خوندم ... زیبا بودن همگی ... !

یعنی حرفی باقی نمونده که بنده بگم !

القصه ... رمانتون عالیه ... همینجوری ادامش بدین !

راستی هیچ میدونستین که اسم رمانتون به زبان ترک استانبولی به معنای جذبه ی روحانی هست ؟!

به هر حال کلا هم نام و هم خود رمانتون زیباست ...

برقلمتون قوت ....

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 2 ساعت قبل، Yasi.. گفته است :

دوپارتش رو خوندم و برام جالب بود❤

خسته نباشی😍

سلام خیلی ممنون از همراهیِ شما 🍀

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 2 ساعت قبل، narjes گفته است :

سلام!

اول از همه به شما تبریک میگم بابت انتخاب چنین اسمی که واقعا خواننده رو جذب می کنه چون اصولا خواننده با اسمی که رویِ رمان گذاشته می شه تصمیم می گیره رمان رو‌بخونه یا نه و این اسم کاریزما از همون اسمایی هست که خواننده رو جذب می کنه...هم خلاصه هم خوب...

مقدمه رو که اصلا نگم واقعا خوب بود.

 

قلمتون واقعا حسِ نابی رو به آدم منتقل می کرد‌...واقعا مجذوب رمان می شدی...

 

درآخر تنها می تونم این رو 

بگم کهرمانتون قشنگه...

موفقیتتون روز افزون:a1:

سلام بسیار ممنونم از حسن نظر شما ..

همچنین برای شما دوست گرامی

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 2 ساعت قبل، maria=- گفته است :

قشنگ بود

سلام تشکر از حسن نگاه شما به رمان بنده .

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 2 ساعت قبل، Adrina گفته است :

با سلام دوست عزیز !

نقدای دوستان رو خوندم ... زیبا بودن همگی ... !

یعنی حرفی باقی نمونده که بنده بگم !

القصه ... رمانتون عالیه ... همینجوری ادامش بدین !

راستی هیچ میدونستین که اسم رمانتون به زبان ترک استانبولی به معنای جذبه ی روحانی هست ؟!

به هر حال کلا هم نام و هم خود رمانتون زیباست ...

برقلمتون قوت ....

سلام خیلی ممنونم از شما و همچنین دوستانتون...

خیر نمی دونستم ، ممنونم که گفتید.

تشکر از همراهی شما 🍀

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام و خسته نباشید خدمت شما نویسنده عزیز.من اصلا نمیدونم چی بگم؟نمیگم رمان خیلی بی نقص بود نکاتی بود که توسط ویراستار درست میشه ولی من واقعا تو توصیفاتت غرق شدم خیلی عالی بود واقعا به جرات میتونم بگم تا به حال رمانی با این توصیفات قوی و این قلم قوی لحن ادبی که کاملا رعایت شده بود تو سایت ندیدم.خیلی خیلی برات ارزوی موفقیت میکنم و خیلی کنجکاوم سناتور رو از نزدیک ببینم😀در کل بگم که من با رمانت خیلی حال کردم موفق باشی💖

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و این رو یادم رفت بگم رمانت خیلی ادراکی و مفهومی بود

طرز نوشتنت و متن رمانت ب شدت من رو به یاد نوشته های صادق هدایت انداخت

خیلی خیلی خسته نباشی

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 10 دقیقه قبل، DemarD گفته است :

سلام خیلی ممنونم از شما و همچنین دوستانتون...

خیر نمی دونستم ، ممنونم که گفتید.

تشکر از همراهی شما 🍀

قابلی نداشت . ممنون از گلی که فرستادید . نماد شانس هست .... :)

ویرایش شده در توسط Adrina
  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام علیکم سناتور جان!

اول اینکه بگم تو خودت کاریزما داری  :| دوستان از من ساعات آن شدنتو می پرسن :| خودت لطفا پاسخگو باش :| اینا احساس میکنن من مدیر برنامه تم بهشون بگم این موقع میاد اون موقع می ره :|

دوم اینکه، یه سری دوستان هم نیومدن صفحه نقدت اما تو چت ازت تعریف کردن و گفتن قلمت خیلی پخته ست که منم به شدت باهاشون موافقم. گفتم که  درجریان باشی.

سوم اینکه ژانر پلیسی از دستت افتاده برای رمانت!

چهارم اینکه دوباره که خوندم، توجهم به یه سری چیزایی جلب شد. مثلا اون اول که محامد به مهرداد می گفت نمیتونه باور کنه که اون و سیاوش هم خونن! اصلا بیشتر مجذوب زیرکیت شدم و دیگه کاملا ایمان آوردم که پیرنگ داستانت خیلی منسجم بوده!

بعدش یه حس دیگه ای هم داشتم. سری اول من اصلا رفتارای آنا رو می‌دیدم اول داستان به شدت مجذوبش می‌شدم و بابت اون مهر و محبتی که به مهرداد داشت بی نهایت تحسینش می‌کردم.

اما الان! یه حسی داشتم که نمی تونم توصیفش کنم و بگم دقیق چطوری بود. رو شخصیتش خیلی خیلی دچار پارادوکس بودم و نمی دونم چرا! شاید به خاطر این که احساس می کردم ابعاد شخصیتی ای که براش خلق کردی، هر کدومشون می تونستن یه شخصیت متفاوت بشن و خب شاید به سبب دید محدودی که داشتم، تو مخیله ام نمی گنجید که یک نویسنده بتونه اینقدر زیبا و جذاب ابعاد متفاوت از هر شخصیت رو نشون بده.

شایان رو هم نمیتونستم اونقدر منفور ببینم و یه جورایی سعی می کردم بفهممش!

بعد یه سری عباراتی که برای  توصیفات حالات کاراکترات به کار بردی خیلی بیشتر از گذشته باهاشون حال کردم، شاید چون دفعه اول اونقدر هیجان داشتم که چشمم اصلا اینا رو نمی‌دید.مثلا اونجاهایی که گفته بودی دستی به دور لبش کشید و اینا. اینقدر حال کردم که دستی به دور لبم کشیدم ببینم چطوریه :| :| :|

یا مثلا دعوای محامد و سیاوش توی بند رو خیلی دوست داشتم و نمی دونم چرا :| اعظم السادات ولی تو ذهنم منفور بود و اینم نمی دونستم چرا!

پارتای آخر که از دید خدابیامرز مهرداد بود رو اونقدر اونقدر و اونقدر دوست داشتم که چندبار خوندمشون و با احساساتم بازی کردم.

عاهان راستی این پیامتم میخواستم تو این پست نقل قول بزنم که الان یادم اومد.

در در 28 اردیبهشت 1398 در 00:59، DemarD گفته است :

سلام مائده عزیز... گفتن این که دیدن نقد ها ونظرات هرباره ی تو، چه حسِ خوبی به من می ده، یحتمل تکراری شده ...

تشکر از همراهی دوباره و ممنون بابت پیشنهاد این انجمن 🍀

مگه نقد و نظرات من تکراری شده که گفتن این که چه حسی خوبی بهت میده تکراری بشه آخه!

من اونقدر اونقدر قلمت و کاریزما رو دوست دارم که صدباره هم نقد میکنم و میدونم که می تونم متفاوت از سری قبلش نقد کنم! چون همونطور که گفته بودم کاریزما رمانیه که هربار باهاش یه دیدگاه و یه حس نو داری.

قابل نداشت. امیدوارم اینجا هم بترکونی و شایستگی هات مهجور واقع نشن.

پ.ن: جلدتم بزار رو صفحه رمانت درضمن

خوش بدرخشی ❤️

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام!

خوندن کاریزما، برای من یه حس کاملا متفاوت و جدید بود. حسی که اجازه نمی داد حتی برای نیم ساعت، خوندنش رو کنار بذارم و استراحتی به خودم بدم. بی اغراق می گم که این رمان، بهترین رمانی بود که من توی کل دوران زندگیم خونده بودم. تا حالا اینقدر راحت خودم رو جای شخصیت قرار نداده بودم و نتونسته بودم اینقدر خوب باهاشون ارتباط برقرار کنم. حس شیرینی و ناب بودن قلمی که من از خوندن این رمان گرفتم، قابل تایپ و انتقال از طریق فضای مجازی نیست. قلم پرتوان شما، شایسته بهترین جایگاه ها توی عرصه نویسندگی هست.

فضا سازی داستان بسیار فوق العاده بود. هیجاناتی که در طول داستان به خواننده وارد می شد قابل تحسین بود به قدری که من انگار از دنیایی که توش هستم فاصله گرفتم و این دو روز، با رمان شما زندگی کردم. صحنه هایی مثل آتیش گرفتن ماشین و فرار گروه از دست پلیس ها ، محاصره گروه به دست شایان و اتفاقاتی که تقریبا اواخر داستان افتاد، حوادث پیش پا افتاده ای نبودن و نمیشه به راحتی از کنارشون گذشت.

ایده ی ناب ، فوق العاده و غیر کلیشه ای شما؛ داستان رو کاملا از رمان های دیگه جدا کرد. کلیشه ای نبودن، حتی توی دیالوگ های شما هم دیده می شد و کنایه هایی که داخل دیالوگ ها استفاده شده بود، زیرکی شما رو نشون می داد.

شخصیت پردازی بسیار عالی بود. توی داستان هیچ جاش تاکید نکردین که فلانی ، فلان شخصیت رو داره! بلکه با اعمال و رفتارشون ، عادات اون ها رو به ما نشون دادین و به راحتی می شد از روی دیالوگ های شما حدس زد که الان چه کسی در حال صحبته. این یه نقطه ی قوت برای شما محسوب میشه که بیشتر نویسنده های ما، این توانایی رو ندارن.

شخصیت های داستانتون دچار پارادوکس بسیار زیبا و ظریفی بودن. بعد از اتمام رمان، نمی تونستم بگم که فلان شخصیت ، شخصیت مثبت بود یا شخصیت منفی! این گنگ بودنی که داخل ذهن خواننده ایجاد می شد، حس قشنگتری رو القا می کرد. برای مثال خواننده وقتی به قسمت مرگ شادی می رسید، خواننده بین دوراهی گیر می کرد؛ نمی دونست باید ناراحت باشه یا خوشحال. 

 ضرب المثل هایی که با مونولوگ هاتون آمیخته شده بود رو، خیلی دوست داشتم. بازی با کلمات و جمله ها و استفاده ضرب المثل ها در جای درست، به زیبایی رمان اضافه کرده بودن. طنز زیرکانه و ظریفی که داخل رفتارها و دیالوگ های امیرحسین گنجونده شده بود، فضای تراژدی رمان رو یکم ملایم تر می کرد و خب این خیلی خوبه! 

توی بعضی از جملاتتون، جای فعل و فاعل به خوبی رعایت نشده بود. اما صادقانه بگم، اینقدر غرق داستان شدم که به نظرم این موضوع کوچکترین اهمیتی نداره.

من با دردهای مهرداد درد کشیدم. این دوروز واقعا با رمان شما زندگی کردم و از هر اتفاق ناگواری که برای شخصیت ها افتاد، پشتم لرزید. من می دونم که نوشتن از زبان یک پسر، کار خیلی سختیه و نوشتن به این صورت هم سخت تر! هیچ وقت فکر نمی کردم رمانی که از دید دو پسر نوشته شده باشه، بتونه اینقدر احساساتم رو بازی بگیره و متاثرم کنه.

همونطور که گفتم قلم شما، شایسته بهترین هاست. امیدورام که کارهای بیشتری رو از شما ببینم.

و بی صبرانه منتظر روزیم که کاریزمای چاپ شده رو توی دستام بگیرم و هر روز و هر روز بخونمش؛ چون این رمانی نیست که صرفا فقط یک بار اون رو بخونیم و بذاریمش کنار. این رمان، رمانیه که بار هر بار خوندنش، دیدگاهی متفاوت برامون ایجاد میشه و مطمئنا هیچ وقت هم تکراری نمیشه!

موفقیتتون روز افزون @DemarD

ممنونم بابت پیشنهاد این رمان فوق العاده ❤ @maew._.tz

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 7 ساعت قبل، maew._.tz گفته است :

سلام علیکم سناتور جان!

اول اینکه بگم تو خودت کاریزما داری  :| دوستان از من ساعات آن شدنتو می پرسن :| خودت لطفا پاسخگو باش :| اینا احساس میکنن من مدیر برنامه تم بهشون بگم این موقع میاد اون موقع می ره :|

دوم اینکه، یه سری دوستان هم نیومدن صفحه نقدت اما تو چت ازت تعریف کردن و گفتن قلمت خیلی پخته ست که منم به شدت باهاشون موافقم. گفتم که  درجریان باشی.

سوم اینکه ژانر پلیسی از دستت افتاده برای رمانت!

چهارم اینکه دوباره که خوندم، توجهم به یه سری چیزایی جلب شد. مثلا اون اول که محامد به مهرداد می گفت نمیتونه باور کنه که اون و سیاوش هم خونن! اصلا بیشتر مجذوب زیرکیت شدم و دیگه کاملا ایمان آوردم که پیرنگ داستانت خیلی منسجم بوده!

بعدش یه حس دیگه ای هم داشتم. سری اول من اصلا رفتارای آنا رو می‌دیدم اول داستان به شدت مجذوبش می‌شدم و بابت اون مهر و محبتی که به مهرداد داشت بی نهایت تحسینش می‌کردم.

اما الان! یه حسی داشتم که نمی تونم توصیفش کنم و بگم دقیق چطوری بود. رو شخصیتش خیلی خیلی دچار پارادوکس بودم و نمی دونم چرا! شاید به خاطر این که احساس می کردم ابعاد شخصیتی ای که براش خلق کردی، هر کدومشون می تونستن یه شخصیت متفاوت بشن و خب شاید به سبب دید محدودی که داشتم، تو مخیله ام نمی گنجید که یک نویسنده بتونه اینقدر زیبا و جذاب ابعاد متفاوت از هر شخصیت رو نشون بده.

شایان رو هم نمیتونستم اونقدر منفور ببینم و یه جورایی سعی می کردم بفهممش!

بعد یه سری عباراتی که برای  توصیفات حالات کاراکترات به کار بردی خیلی بیشتر از گذشته باهاشون حال کردم، شاید چون دفعه اول اونقدر هیجان داشتم که چشمم اصلا اینا رو نمی‌دید.مثلا اونجاهایی که گفته بودی دستی به دور لبش کشید و اینا. اینقدر حال کردم که دستی به دور لبم کشیدم ببینم چطوریه :| :| :|

یا مثلا دعوای محامد و سیاوش توی بند رو خیلی دوست داشتم و نمی دونم چرا :| اعظم السادات ولی تو ذهنم منفور بود و اینم نمی دونستم چرا!

پارتای آخر که از دید خدابیامرز مهرداد بود رو اونقدر اونقدر و اونقدر دوست داشتم که چندبار خوندمشون و با احساساتم بازی کردم.

عاهان راستی این پیامتم میخواستم تو این پست نقل قول بزنم که الان یادم اومد.

مگه نقد و نظرات من تکراری شده که گفتن این که چه حسی خوبی بهت میده تکراری بشه آخه!

من اونقدر اونقدر قلمت و کاریزما رو دوست دارم که صدباره هم نقد میکنم و میدونم که می تونم متفاوت از سری قبلش نقد کنم! چون همونطور که گفته بودم کاریزما رمانیه که هربار باهاش یه دیدگاه و یه حس نو داری.

قابل نداشت. امیدوارم اینجا هم بترکونی و شایستگی هات مهجور واقع نشن.

پ.ن: جلدتم بزار رو صفحه رمانت درضمن

خوش بدرخشی ❤️

سلام خخخ من شبا همش آنلاین می شم خوبه ؟!

تشکر از تو و دوستانت بابت حسن نگاهشون به رمان و قلمِ من ..

شاید باورت نشه اما هر بار که یه نقد از کاریزما می کنی و قسمتایی که برات جالب بوده رو می گی، من می رم از اونجایی که گفتی رو یه بار دیگه می خونم ...! 

خیلی خوشحالم که کاریزما اونقدری برای جذاب هست که طی همین مدت کوتاه چند باری خوندیش و نقدش کردی.

مطمئن باش هزار بار هم نقد بدی، من با همون واکنش های قلب قلبی و لبخند، جواب همه رو می دم.🍀

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 48 دقیقه قبل، meli.km گفته است :

سلام!

خوندن کاریزما، برای من یه حس کاملا متفاوت و جدید بود. حسی که اجازه نمی داد حتی برای نیم ساعت، خوندنش رو کنار بذارم و استراحتی به خودم بدم. بی اغراق می گم که این رمان، بهترین رمانی بود که من توی کل دوران زندگیم خونده بودم. تا حالا اینقدر راحت خودم رو جای شخصیت قرار نداده بودم و نتونسته بودم اینقدر خوب باهاشون ارتباط برقرار کنم. حس شیرینی و ناب بودن قلمی که من از خوندن این رمان گرفتم، قابل تایپ و انتقال از طریق فضای مجازی نیست. قلم پرتوان شما، شایسته بهترین جایگاه ها توی عرصه نویسندگی هست.

فضا سازی داستان بسیار فوق العاده بود. هیجاناتی که در طول داستان به خواننده وارد می شد قابل تحسین بود به قدری که من انگار از دنیایی که توش هستم فاصله گرفتم و این دو روز، با رمان شما زندگی کردم. صحنه هایی مثل آتیش گرفتن ماشین و فرار گروه از دست پلیس ها ، محاصره گروه به دست شایان و اتفاقاتی که تقریبا اواخر داستان افتاد، حوادث پیش پا افتاده ای نبودن و نمیشه به راحتی از کنارشون گذشت.

ایده ی ناب ، فوق العاده و غیر کلیشه ای شما؛ داستان رو کاملا از رمان های دیگه جدا کرد. کلیشه ای نبودن، حتی توی دیالوگ های شما هم دیده می شد و کنایه هایی که داخل دیالوگ ها استفاده شده بود، زیرکی شما رو نشون می داد.

شخصیت پردازی بسیار عالی بود. توی داستان هیچ جاش تاکید نکردین که فلانی ، فلان شخصیت رو داره! بلکه با اعمال و رفتارشون ، عادات اون ها رو به ما نشون دادین و به راحتی می شد از روی دیالوگ های شما حدس زد که الان چه کسی در حال صحبته. این یه نقطه ی قوت برای شما محسوب میشه که بیشتر نویسنده های ما، این توانایی رو ندارن.

شخصیت های داستانتون دچار پارادوکس بسیار زیبا و ظریفی بودن. بعد از اتمام رمان، نمی تونستم بگم که فلان شخصیت ، شخصیت مثبت بود یا شخصیت منفی! این گنگ بودنی که داخل ذهن خواننده ایجاد می شد، حس قشنگتری رو القا می کرد. برای مثال خواننده وقتی به قسمت مرگ شادی می رسید، خواننده بین دوراهی گیر می کرد؛ نمی دونست باید ناراحت باشه یا خوشحال. 

 ضرب المثل هایی که با مونولوگ هاتون آمیخته شده بود رو، خیلی دوست داشتم. بازی با کلمات و جمله ها و استفاده ضرب المثل ها در جای درست، به زیبایی رمان اضافه کرده بودن. طنز زیرکانه و ظریفی که داخل رفتارها و دیالوگ های امیرحسین گنجونده شده بود، فضای تراژدی رمان رو یکم ملایم تر می کرد و خب این خیلی خوبه! 

توی بعضی از جملاتتون، جای فعل و فاعل به خوبی رعایت نشده بود. اما صادقانه بگم، اینقدر غرق داستان شدم که به نظرم این موضوع کوچکترین اهمیتی نداره.

من با دردهای مهرداد درد کشیدم. این دوروز واقعا با رمان شما زندگی کردم و از هر اتفاق ناگواری که برای شخصیت ها افتاد، پشتم لرزید. من می دونم که نوشتن از زبان یک پسر، کار خیلی سختیه و نوشتن به این صورت هم سخت تر! هیچ وقت فکر نمی کردم رمانی که از دید دو پسر نوشته شده باشه، بتونه اینقدر احساساتم رو بازی بگیره و متاثرم کنه.

همونطور که گفتم قلم شما، شایسته بهترین هاست. امیدورام که کارهای بیشتری رو از شما ببینم.

و بی صبرانه منتظر روزیم که کاریزمای چاپ شده رو توی دستام بگیرم و هر روز و هر روز بخونمش؛ چون این رمانی نیست که صرفا فقط یک بار اون رو بخونیم و بذاریمش کنار. این رمان، رمانیه که بار هر بار خوندنش، دیدگاهی متفاوت برامون ایجاد میشه و مطمئنا هیچ وقت هم تکراری نمیشه!

موفقیتتون روز افزون @DemarD

ممنونم بابت پیشنهاد این رمان فوق العاده ❤ @maew._.tz

سلام خیلی ممنونم از شما بابت این نقد دلنشینتون و بسیار بسیار خرسندم که این دو روز، مهمون دنیایِ من و مهرداد بودید! و امیدوارم شما هم مثل مائده از همراه های دائمی من باشید :)

بی نهایت خوشحال شدم از دیدن این جمله "بی صبرانه منتظر روزیم که کاریزمای چاپ شده رو توی دستام بگیرم و هر روز و هر روز بخونمش" و انشالله با پایان کبریا، جلد دوم این رمان، برای چاپش هم اقدام می کنم.

همچنین برای شما دوست عزیز🍀

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 11 دقیقه قبل، DemarD گفته است :

سلام خیلی ممنونم از شما بابت این نقد دلنشینتون و بسیار بسیار خرسندم که این دو روز، مهمون دنیایِ من و مهرداد بودید! و امیدوارم شما هم مثل مائده از همراه های دائمی من باشید :)

بی نهایت خوشحال شدم از دیدن این جمله "بی صبرانه منتظر روزیم که کاریزمای چاپ شده رو توی دستام بگیرم و هر روز و هر روز بخونمش" و انشالله با پایان کبریا، جلد دوم این رمان، برای چاپش هم اقدام می کنم.

همچنین برای شما دوست عزیز🍀

پس مثل اینکه باید منتظر جلد دوم باشیم 🌹

سپاس از شما دوست عزیز برای اشتراک افکار فوق العادتون با ما 💐

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×