رفتن به مطلب
NazaniN.b

داستان سرزمین چشمات / NazaniN.b کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام رمان: سرزمین چشمات 

نویسنده: NazaniN.b کاربر انجمن نودوهشتیا

ژانر: عاشقانه

ساعات پارت گذاری: هر شب 

هدف: هیچ انسانی حتی سرسخت ترین افراد در مقابل عشق واقعی  قادر به مقاومت نیستد 

خلاصه: دختری زیبا به نام افسون که به دلیل زندگی سخت مادرش و شخصیتی که پدرش داشت از کودکی ریشه ی نفرت نسبت به تمام مردان در دلش ریشه می‌کند تا اینکه با مردی رو به رو می شود که... 

لینک صفحه نقد:

 

ویرایش شده در توسط meli.km
  • پسندیدم 2
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گذر خواهی کرد
مثل یک رعد سپید
از میان صفحه های این سپهر مرده دل
باز هم خواهی رفت 
مثل دیگر روزها
تو گذر خواهی کرد
گرچه دانم اما
منتظر خواهم ماند
تا دوباره آیی
رو به روی خورشید
روبه رو با غربت
روی یک صخره ی تاریک ز جنس افسوس
منتظر خواهم ماند
گرچه دانم هرگز تو نمی آیی باز
منتظر خواهم ماند
ای که رفتی تنها
ریشه کردی در خاک
منتظر خواهم ماند
منتظر خواهم ماند
فروغ فرخزاد

  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 بخش اول

فصل 1

صدای هیاهو و شادی تمام خانه را پر کرده بود، موزیک به قدری زیاد بود که گویی تمام شهر قادر به شنیدن آن هستند. چراغ های کوچک و رنگارنگ به طرزی زیبا دور درختان کشیده شده بود که مدام در حال چشمک زدن بودند. 
از پنجره نگاهی به حیاط کردم چه مردمان سرخوشی گویی هیچ دغدغه و مشکلی در زندگی ندارند، البته مهمانی های عمارت همیشه همینطور بوده. 
صدای افروز در گوشم پیچید
_مطمئنی نمیخوای الان باهامون  بیای؟
_آره گفتم که شما برین من ترجیح می دم دیرتر بیام
چشمکی زد و گفت:
_ ای شیطون می دونم بازم می خوای یهو بیای و چشم ها و دل ها رو به خودت جذب کنی
مادر با آن صورت مهربانش لبخند کمرنگی زد و گفت:
_چه فایده که فقط پسرهای مردم رو دیوونه می کنه و بعد... 
نگذاشتم حرفش را تمام کند دوییدم طرفش و گونه ی چروکیده اش را بوسیدم و گفتم:
_مامان جانِ من خواهشاً دوباره شروع نکن اصلا اگه زیاد اذیتم کنید امشب نمیام. 
افروز دست مادر را کشید و گفت:
_ولش کن مامان بیا بریم
بعد هم دوباره چشمکی به من زد و باهم از در خارج شدند. چشمک عادت همیشگی افروز بود و چقدر هم چشمک در آن چشم های آسمانی زیبا جلوه گر می شد. 
سمت میز آرایش می روم و ادکلن را برداشته و زیر موهایم را آغشته به آن می کنم، این کار را بعد از خواندن کتاب بر باد رفته از اسکارلت شخصیت محبوبم یاد گرفتم، وقتی این کار را می کنم با هر بار تکان دادن سرم و به حرکت درآوردن موهای براق و فِرم بوی عطر بهار نارنج به مشام می رسد، چیزی که خیلی از مردها جذبش می شوند و در کنار دیگر خصوصیاتم مرا به اهدافم می رساند.
 آه من عاشق این هستم که مردی را به زانو در بیاورم، چه احساس قشنگی وقتی آن موجودات خودخواه را خرد شده مقابلم می بینم، همان زمان به یاد مادر می افتم که با آن چشان زیبا و پر اشکش به پدر خیره می شد و التماس می کرد، کاش آن زمان قدرت این را داشتم که با دستان خود پدر را خفه کنم. 
پدر، چه واژه ی نفرت انگیزی من انتقام مادرم را به جای پدر از مردانی که می شناسم می گیرم زیرا که همه از یک جنس هستند، موجودات خودخواهی که فقط تا زمانی که به خواسته های خود نرسیده اند مهربان اند و همین که به هدف خود رسیدند نقاب از چهره ی حیوانی برمی دارند. از تمامشان متنفرم در این دنیا هیچ مردی نیست که قلبم برایش بتپد. 
روی زمین دراز می کشم و به سقف چشم می دوزم، باز هم یاد گذشته‌ باز هم کینه و نفرت.
 سرگذشت مادر را به یاد می آورم و مثل همیشه قلبم به شدت درد می‌گیرد. آه که چقدر مادر صبور و زیبایم را دوست دارم. 
 یاد آن روز می افتم که مادر داستان زندگی اش را برای ما بازگو کرد، روزی که پدر برای همیشه ترکمان کرده بود. 
باد خنکی از پنجره به داخل وزید و بوی پاییز را به وضوح به تمام سول های وجودم وارد کرد. چشم هایم را بسته و بی توجه به صدای جیغ و سوت هایی که از عمارت به گوش می رسید به یاد گذشته ها افتادم.

  • پسندیدم 2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل 2
آفاق تک دختر و عزیز دردانه ی پدر بود. حاج محسن به قدری دختر کوچکش را می پرستید که پسرانش چشم دیدن خواهر خود را نداشتند. خوانواده ی آن ها در شهر چالوس برای همه آشنا بود. حاج محسن به کار خرید و فروش زمین و ویلا بود و پسرهایش را هم زیر پر و بال خود گرفته بود که هر کدام برای خود تشکیل خانواده داده و زندگی آرامی داشتند. نفوذ و اعتبار حاج محسن را در شهر همه می دانستند. همسرش پری خانم زنی مهربان و با سلیقه بود که پس از گذشت سال ها هنوز هم مانند روزهای اول عاشق حاج محسن بود.
در خانه حرف حرفِ حاج محسن بود، حتی عروس هایش هم به انتخاب او بودند، البته کسی هم از این وضعیت گله و شکایتی نداشت.
اما آفاق برای پدرش چیز دیگری بود، دختر شیرین و معصومی که از نگاه کردن به صورتش سیر نمی شد. هر روز پس از ورود به خانه اولین کاری که می کرد با صدای بلند صدایش می زد و آفاق با آن لبخند ملیح و دوست داشتنی به سمتش می رفت و صورت پدر را می بوسید.
برادرها همیشه به رابطه ی بین آن ها حسادت می کردند اما پری خانم با عشق این رابطه را نظاره گر می شد و لذت می برد. خودِ آفاق هم با برادرانش میانه ی خوبی نداشت، زیرا همیشه در کارهایش دخالت می کردند و به هر  نحوی سعی می کردند  او را آزار دهند.
زیبایی و همچینن موقعیت خانوادگی خوب باعث شده بود آفاق خواستگاران زیادی داشته باشد، در سن نوزده سالگی او غرق شور زندگی بود و تنها چیزی که برایش مهم نبود ازدواج بود. درسش را تا دیپلم ادامه داده بود و در کلاس های مختلفی شرکت می کرد، هرچه می خواست با کوچک ترین اشاره برایش فراهم بود.
حاج محسن همیشه با غرور خاصی از دخترش حرف می زد و در فکر این بود که بهترین پسر را برایش انتخاب کند، کسی که شایستگی دردانه اش را داشته باشد، هرچند نزد دخترش هرگز در این باره سخنی نمی گفت و همیشه به رغم عشق و محبتی که به اون داشت حرمت خود را حفظ می کرد.
اما پری خانم درباره ی ازدواج و تشکیل خانواده بیشتر اوقات با دخترش صحبت می کرد و آفاق همیشه به او می گفت که دلم میخواهد زندگی زناشویی ام مانند شما و پدر باشد.
افسوس که سرنوشت چیزی دیگری برایش رقم زده بود..

  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هوا گرم و شرجی بود. در آن بعدظهر کزایی یکی از روزهای مرداد آفاق همراه دوستانش کنار ساحل مشغول بازی والیبال بودند. جمع دوستانه ی آن ها محیط شادی را به وجود آورده بود، در میانشان آفاق با آن جثه ی کوچک از همه بهتر بازی می کرد.
پس از ساعتی وقتی همه عرق ریزان و خسته از بازی دست کشیدند به سمت کلبه ساحلی رفته و هرکدام نوشیدنی خنکی گرفته و مشغول نوشیدن شدند. شبنم در این میان بیشتر از دیگران شيطنت و سر و صدا می کرد، با آن صورت سبزه و چشمان گردش در دل تمام دوستانش جا داشت. هرکس از مقابلشان می گذشت به نحوی به تمسخر می گرفت و دوستانش با صدای بلند می خندیدند. مسافران زیادی آن روز به ساحل نیامده بودند و مثل روزهای قبل شلوغ نبود.
همینطور که مشغول خندیدن به حرفای شبنم بودند ناگهان شبنم سوتی زد و گفت:
_اُه اُه ببینین کی داره میاد!!!
نگاه ها به سمتی برگشت که شبنم اشاره کرده بود و هر کدام با هیجان مشغول اظهار نظر شدن
_ببینم اون شاهرخ نیست؟
_آره ناکس خودشه
_آخه تو رو خدا یه کم قد و هیکلشو نگاه
_وای این پسر روز به روز خوش تیپ تر می شه
سوسن در حالی که ابروهای پهنش را در هم می کشید اخم قشنگی کرد و گفت:
_وای باز این پسره ی چشم چرون پیداش شد، الان باز با چشماش می خواد آدمو قورت بده
_آخی چطور دلت می آد؟ چشماش آدمو دیوونه می کنه
در این میان آفاق تنها کسی بود که ساکت بود و نظری نمی داد. مریم با صدای آرومی گفت:
_بچه ها بیاین ببینیم از بین ما کی رو نگاه میکنه! 
شبنم دستانش را بهم کوفت و با ذوق گفت:
_هرکس رو نگاه کنه باید به همه بستنی بده
بقیه با خنده قبول کردند. در همین حین شاهرخ به همراه دو نفر از دوستانش  رسیدند، پسری با قدی بلند و چهار شانه، موهایی پر پشت و وحشی و چشم و آبروی مشکی. 
وقتی به جمع دختر ها رسید همه ساکت بودند، شاهرخ با قدم هایی محکم در حالی که به روبه رو نگاه می‌کرد از مقابلشان عبور کرد، همه نا امید شده بودند که ناگهان لحظه ای برگشت و با نگاه نافذش به آفاق خیره شد، باد موهای لخت و خرمایی اش را روی صورتش می ریخت، نیشخندی زد و به راه خود ادامه داد.
وقتی که خوب دور شد همه دور آفاق جمع شدند و شروع به سر و صدا کردند، شبنم در حالی که سعی می‌کرد بچه ها را ساکت کند گفت:
_مهم نیست که آفاق رو نگاه کرد بریم بستنی رو بزنیم به بدن، میدونین چیه بچه ها من مطمئن بودم که اون صورت سیاه سوخته ی من رو نگاه نمی‌کنه واسه همین این شرط رو گذاشتم وگرنه که عمراً این پیشنهاد رو نمی‌دادم. همه خندیدند و به سمت بستنی فروشی حرکت کردند.

  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آن روز تا شب آفاق در حال خود نبود با اینکه آن کارشان فقط یک سرگرمی خیلی پیش پا افتاده بود اما او مدام به آن لحظه فکر می کرد و لبخندی گوشه ی لبش می نشست. تا جایی که دوستش سحر که با هم خیلی صمیمی بودند و به راحتی حال هم را می فهمیدند گفت: آفاق خانم خیلی ساکت شدی ها نکنه نگاهشو زیاد جدی گرفته باشی اون پسر کلا با خیلی ها به راحتی بازی می کنه
شبنم گفت: نه سحر جان تو هم دلت خوشه‌ها آخه آفاق کی ساکت نبوده که این بار دومش باشه نمی خواد الکی بندازی گردن شاهرخ خان.
آفاق با لبخند شانه ای بالا انداخت و جواب دوستانش را نداد.
پس از گذشت یک هفته که  آفاق کم کم ماجرا را فراموش کرده بود روزی در حال رفتن به باشگاه والیبالش بود. با قدم های تند و نگاهی سر به زیر پیش می رفت که صدایی در گوشش نشست: قناری کوچولو مارو دیوونه کردی بعد رفتی تو سوراخ قائم شدی؟ 
وقتی برگشت باز همان چشم ها را مقابلش دید چند ثانیه بی اختیار به او خیره شد اما بعد به سرعت نگاهش را گرفت و با گام هایی تند دور شد. تپش قلبش تندتر از سرعت راه رفتنش بود، وقتی به باشگاه رسید و وارد رختکن شد نگاهی به صورتش انداخت، از فرط هیجان  گونه هایش به وضوح به سرخی گرائیده بود. 
برعکس روزهای قبل هنگام بازی حواسش پرت می شد و مربی چند بار تذکر داد که او زیادی بی دقت شده اما آفاق فقط در این فکر بود که آیا باز هم او را خواهد دید؟ 
پس از پایان ورزش سحر نگاهی به او کرد و گفت: آفاق امروز چت بود؟ چرا اینجوری بازی کردی؟ 
_چیز مهمی نیست الان باید زود برم خونه آخه داداشام قراره شام بیان خونمون بعداً واست تعریف می کنم 
_خیلی مرموز شدی ها یعنی چی که بعداً تعریف می کنم؟! بگو چی شده دیگه
_اِ سحر جان چرا شاکی می شی بیخود؟ گفتم که چیز مهمی نیست 
بعد روسری اش را مرتب کرد و پس از بوسیدن گونه ی سحر ازاو خداحافظی کرد و جدا شد لحظه ی آخر سحر با صدایی بلند گفت: پس فردا میام خونتون. آفاق دستی در هوا تکان داد و رفت
این بار آرام تر حرکت می کرد و حواسش به اطراف بود، حسش درست می گفت و دوباره او را دید، به محض دیدنش به سمتش آمد و گفت: کوچولو چند لحظه بیا داخل این کوچه کارت دارم. آفاق با صدای آرامی گفت نه نمی تونم. باز هم نیشخندی روی لب شاهرخ نشست و با طعنه گفت نترس جوجه نمی خورمت. بعد خودش وارد کوچه خلوتی ک در مسیرشان بود شد آفاق خودش هم نمی دانست چگونه جرئت کرد و راهش را به سمت کوچه‌ کج کرد حتی به این فکر هم نکرد که اگر پدر یا برادرانش او را می دیدند چه می شد. درختان بلند و لاغری از دو طرف کوچه صف کشیده بودند و همه جا ساکت بود وقتی به او رسید ایستاد و نگاهش کرد، شاهرخ نگاهی از سر تا به پا به او انداخت و گفت: آخه تو چرا انقدر کوچولویی دختر؟ می دونی چیه؟ من عاشق دخترای کوچولو موچولوام
آفاق فقط با دهانی باز نگاهش می کرد شاهرخ لحظه ای در سکوت نگاه عجیبی به او کرد و گفت: اینجوری نگام نکن دختر کار دستت میدم ها
آفاق سرش را با خجالت به زیر انداخت و گفت من باید برم
شاهرخ در حالی ک می خندید کمی به طرفش خم شد
_خوشم میاد صداتم مثل خودت کوچولویه باشه برو ولی قبلش بهم بگو اسم قناری کوچولو ما چیه؟
آفاق بار دیگر سرش را بلند کرد و به چشم های زیبایش خیره شد
_اسمم... آفاق..
سپس برگشت و به سرعت دور شد در حالی که به همین سادگی و به همین سرعت قلبش را به آن چشمان جادویی بخشیده بود..

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل 3

فردای آن روز وقتی سحر تمام ماجرا را از زبان آفاق شنید با چشمانی که از تعبب گرد شده بود و صدایی بلند گفت: مگه دیوونه شدی دختر؟ می فهمی اصن چی داری می گی؟
_آروم تر سحر مامان صداتو می‌شنوه
سحر تن صدایش را پایین آورد
_آخه من به تو چی بگم؟
_خب حالا مگه چی شده؟ من که کاری نکردم
_یعنی چی کاری نکردم؟ تو داری میگی بهش علاقه پیدا کردی؟!
_خب آخه سحر جون تو که نمی دونی وقتی آدمو نگاه می کنه چه حالی پیدا می کنم چشاش خیلی قشنگه
سحر که واقعا از این وضعیت ناراحت بود با لحنی نصیحت گونه گفت:
ببین عزیز دلم من اگه چیزی می گم بخاطر خودته تو که اون پسر رو نمیشناسی اون اصلا آدم مناسبی برای تو نیست پشت سرش هراز تا حرف و حدیث هست
_اما اصلا بهش نمی خوره که همچین آدمی باشه
_اگه بهت بگم حتی یه بار دنبال خواهرم اومده بود و ازش خواسته بود باهم باشن چی میگی؟
_وای سحر تورو خدا راست میگی؟
_آره به جون مامان ببین دخترا واسه اون یه تفریح و سرگرمی بیشتر نیستن به خدا تو حیفی، تا جایی که می تونی ازش فاصله بگیر اصلا سعی نکن دیگه باهاش هم صحبت بشی
آفاق با ناراحتی و صدایی که تحلیل رفته بود گفت: باشه از این به بعد همین کار رو می کنم.
آن شب آفاق تا ساعت ها به حرف های دوستش فکر کرد، در همین یک شبانه روز برای خود رویاهایی ساخته بود که تمامش را بر باد رفته می دید. شاهرخ اولین پسری بود که توجه او را به خود جلب کرده بود، آفاق دختر ساده ای بود که در زندگی بجز خانواده اش با هیچ پسری هم کلام نشده بود و خیلی راحت توانست گول ظاهر جذاب آن پسر را بخورد، اما از آن شب به بعد تصمیم گرفت که دیگر فکرش را مشغول شاهرخ نکند گرچه چندان موفق نبود. 
هفته ی بعد هم آفاق هنگام رفتن به باشگاه دوروبرش را نگاه می کرد تا شاید باز هم او را ببیند اما خبری نبود. در آن روز گرم تابستان هوا ابری و تیره شده بود و بوی باران به وضوح حس می شد آفاق آرزو می کرد پس از تمام شدن کلاسش باران ببارد مدت ها بود که باران نباریده بود و او به شدت هوس کرده بود بتواند زیر باران قدم بزند.
وقتی از باشگاه خارج شد از خوشحالی دست‌هایش را به هم کوفت زیرا دعایش گرفته بود و باران تندی می بارید، این بار بی توجه به اطراف در حالی که سرش را رو به آسمان کرده بود و از خوردن قطره های باران روی صورتش لذت می برد به آرامی  شروع به قدم زدن کرد، فقط صدای باران را می شنید و در دنیای خود غرق بود که ناگهان به چیزی برخورد کرد، ترسید و به سرعت چشم هایش را گشود و با ديدن شاهرخ دهانش از تعجب باز ماند. شاهرخ با آن قد بلندش به فاصله‌ی خیلی نزدیک در مقابلش بود یکی از ابروهایش را بالا داد و گفت: قناری کوچولو سر به هوا زیر این بارون... آفاق نگذاشت حرفش را تمام کند با گفتن ببخشید به سرعت از مقابلش گذشت
_هی کجا فرار می‌کنی کوچولو؟
در حالی ک خودش را به او می رساند به آرامی گفت: بیا داخل همون کوچه قبلی
آفاق بدون اینکه نگاهی به او بندازد گفت: نه خواهش می‌کنم دنبالم نیا
_تو چت شده؟ یا خودت بیا یا یجوری می‌برمت جوجه طلایی
آفاق با شنیدن حرف هایش بار دیگر قلبش از هیجان شروع به تپیدن کرد و باز هم نتوانست در مقابل آن چشم ها و آن و صدا مقاومت کند و پشت سرش وارد کوچه شد.
شاهرخ یک دستش را به دیوار گذاشته و ژست قشنگی به خود گرفته بود وقتی آفاق به او رسید لبخندی رو لبش آمد و گفت: از دختر های حرف گوش کن خوشم میاد.. چقدر وقتی صورت و موهات خیسه قشنگ تری
_ من دیگه نمی خوام باهاتون صحبت کنم، آقا شاهرخ خواهش می کنم دنبالم نیاین
_خب، خوبه، خوبه میبینم که منو می شناسی! اسمم رو دوستای فضولت بهت گفتن؟
_کسی تو محل نیست که شمارو نشناسه، همه درباره تون...
_درباره م چی کوچولو؟
_مهم نیست، من باید برم
شاهرخ که حالا  کمی عصبی بنظر می رسید لحظه ای بازوی آفاق را فشرد و با صدایی که کمی خش دار شده بود گفت: ببین آفاق من نمی دونم دقیقا چه چیزایی راجبم بهت گفتن، باشه درست، من منکر این نمی شم که با خیلی ها بودم اما... اما دیگه تموم شد، از لحظه ای که دیدمت  فکر کس دیگه ای رو نمی کنم ازت می خوام حرفمو باور کنی و بدونی که من واقعا خیلی می خوامت، میفهمی کوچولو؟ بدجور دلمو بردی
تنها همین حرفا کافی بود تا آفاق را برای همیشه اسیر خود کند. دخترک در حالی که صورتش گر گرفته بود گفت: من باید برم
_باشه برو ولی قبلش بگو که عشقمو قبول کردی و با منی، ها؟ چی می‌گی؟ مال من میشی؟
آفاق که از هجوم ایم همه احساس زبانش بند آمده بود چند بار به نشانه ی تایید سرش را تکان داد وبرگشت، لحظه آخر یک بار دیگر شاهرخ دستش را گرفت و وقتی آفاق رو به او کرد گفت: يه چيزی رو می دونی؟ آفاق فقط منتظرش نگاهش کرد
_اینکه اگه مال من بشی با یه دست بلندت می کنم کوچولو
آفاق خنده ی آرامِ زیبایی کرد و به سرعت دور شد. شاهرخ تا چند دقیقه داخل کوچه زیر باران به همان  دیوار تکیه زده بود  و به او فکر می کرد.


از آن روز به بعد رابطه آن ها روز به روز بیشتر می شد، آفاق عاشق چشم ها و نگاه های گستاخ او بود. نصیحت های دوستش سحر به هیچ وجه در او تأثیری نداشت و در آخر با گفتن اینکه سحر به او حسادت می کند دوست مهربانش را به شدت از خود رنجاند و سحر در حالی که از تاسف و ناراحتی بغض کرده بود گفت: باشه آفاق خانم، فقط خدا کنه یه روزی از این کار پشیمون نشی، من دیگه واقعا هیچی ندارم که بهت بگم.
در این مدت آفاق فهمیده بود که شاهرخ برعکس خودش از خانواده ای فقیر است، پدرش چند سال پیش فوت کرده بود و از خود برای شاهرخ و مادر و سه خواهرش تنها خانه ای کوچک و حقوق بازنشستگی به جا گذاشته بود. شاهرخ به دلیل تک پسر بودن و فوت پدرش از خدمت سربازی معاف شده بود اما برای کار نه سرمایه ای داشت و نه پشتکاری، البته به آفاق قول داده بود که به هر نحوی شده کاری برای خود فراهم کند. در هر صورت ای چیزها برای آفاق اصلا اهمیتی نداشت اون تنها شاهرخ را می خواست، چون از کودکی هميشه در رفاه کامل بودند تصور سختی و مشکلاتی که باید با ازدواج با شاهرخ تحمل می کرد هنوز برایش روشن نبود. دختر ساده ای که فقط زیبایی های ظاهری زندگی را می دید.
یک روز در حالی که در حیاط روی تاب بزرگش نشسته بود و میوه می خورد مادرش کنارش نشست با لبخند دستان ظریف دخترش را در دست گرفت
_آفاق جان میدونی، تو دیگه بزرگ شدی مادر، دیگه کم کم باید به فکر سر و سامون دادنت باشیم
_نه مامان جون توروخدا دوباره شروع نکنین من هنوز نمی‌خوام ازدواج کنم تازه خودتون می دونین بابا گفته حالا حالاها نمی خواد منو شوهر بده
_نه عزیز دلم بابات بالاخره فرد مورد نظر خودشو پیدا کرده و قراره به زودی صحبت بشه
با این حرف تکه ای از سیب در گلوی آفاق پرید و ‌شروع کرد به سرفه کردن، بعد از یک دقیقه  که حالش بهتر شد رو به مادر کرد و گفت: چی دارین میگین مامان؟ کی؟
_مثل اینکه پسر یکی از دوستای پدرته که تو بازار طلافروشی داره، خونواده خیلی خوب و باشخصیتی هستن
آفاق ک گویی یک پارچ آب یخ روی سرش ریخته باشند چند لحظه سکوت کرد و سپس برخواست و با صدای بلند گفت: نه شما نمی تونین این کارو با من بکنین و گریان به سمت اتاقش دوید، خود را روی تخت انداخت و هق هقش بلند شد. فکر اینجایش را نکرده بود، او به غیر از شاهرخ نمی توانست به مرد دیگری فکر کند.

آن شب لحظه ای چشم هایش آرام نگرفتند. فردا عصر در حالی که به شدت بی تاب بود به سمت محل قرارش با شاهرخ رفت. جای خلوتی از پارک روی نیمکت نشستند. شاهرخ که پی به حال آفاق برده بود چانه اش را در دست گرفت و گفت: جوجه طلایی من چرا ساکتی؟ آفاق که طاقتش تمام شده بود شروع به گریه کرد، بعد از چند دقیقه که با حرف های شاهرخ آرام گرفت ماجرا را برایش تعریف کرد، شاهرخ که در حالی ک صورتش از عصبانیت گر گرفته بود لحظه ای بلند شد و راه رفت، سپس دوباره نشست و گفت: نمیخواد نگران باشی من به هیچ وجه تورو از دست نمی دم، بابات حق نداره واسه زندگی تو تصمیم بگیره تو بزرگ شدی و خودت باید انتخاب کنی که میخوای با کی زندگی کنی
_اما شاهرخ تو پدر منو نمی شناسی، حرف حرفِ خودشه حتی برادرامم نتونستن تو تصمیمی که میگیره دخالت کنن و جلوش واستن
شاهرخ کلافه صورت آفاق را در دست گرفت و در چشم هایش خیره شد
_بگو ببینم تو مگه منو دوست نداری؟
_خودتم می دونی که من بدون تو می میرم
_پس باید هرجور شده جلو پدرت وایستیم و به هدفمون برسیم
آن روز پس از مدتی صحبت کردن در مورد این موضوع قرار گذاشتند که شاهرخ به محل کار حاج محسن رفته و با او قضیه را در میان بگذارد و بگوید که قصد ازدواج با دخترش را دارد. 

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دو روز بعد آفاق در محل قرارش با شاهرخ مشغول قدم زدن بود و دست هایش از استرس و هیجان می‌لرزید. آن روز قرار بود شاهرخ با پدرش صحبت کند و سپس همدیگر را ببینند، بعد از نیم ساعت تاخیر که آفاق تمام ناخن هایش را کنده بود عاقبت شاهرخ با چهره ای برافروخته و عصبی آمد.
_سلام شاهرخ من که مردم از نگرانی، چی شد؟ حرف زدین؟
_مگه بابا جونت گذاشت دهن باز کنم؟ مثل یه آشغال باهام رفتار کرد، بهم میگه تو کجا و دختر من کجا؟! برو دنبال هم سطح خودت بگرد، دختر من خونواده داره تو پسره ی لاتِ عرق خور به چه جرئتی اسم دختر منو میاری؟
آفاق که از خجالت خیس عرق شده بود با شرمندگی گفت: عزیزم تو منو ببخش
اما شاهرخ گویی با خودش حرف می زد
_هِه... مرتیکه هنوز منو نشناخته، به من میگن شاهرخ میدونم چجوری داغ رو دلش بذارم حالا می بینه دخترش هم سطح من هست یا نه.
آفاق جرئت نداشت حرفی بزند. از پارک خارج شده و در پیاده رو قدم می زدند، شاهرخ لحظه ای ایستاد و نگاهی به صورت آفاق کرد و گفت: تو به خاطر من حاضری جلو پدرت در بیای دیگه نه؟
_ باشه شاهرخ تو فقط آروم باش من هر کاری می کنم تا با تو باشم
شاهرخ موهای طلایی آفاق را از صورتش کنار زد و گفت: تو جوجه طلایی خودمی
در همین لحظه ماشینی به شدت مقابلشان ترمز کرد و آرش از آن خارج شد، رنگ آفاق زرد شده بود و از ترس به خود می لرزید، ترسش زمانی بیشتر شد که پدرش را در ماشین دید. 
آرش با خشم جلو آمد و سیلی محکی به گوش شاهرخ زد، لحظه ای شاهرخ از خود بی خود شد اما سعی کرد کنترلش را حفظ کند با نفرت نگاهی به آرش کرد و گفت: فقط به احترام خواهرت جواب این کارتو نمی دم وگرنه کسی جرئت نداره...

حرفش را تمام نکرده بود که حاج محسن از ماشین خارج شد و گفت: آرش، آفاق رو بیار نمیخوام بيشتر از اين تو خیابون آبروریزی بشه. 

آرش دست آفاق را که همچنان میلرزید با تمام قدرت کشید و سوار ماشین کرد لحظه ای که می‌خواست پشت فرمان قرار گیرد شاهرخ با صدای بلند گفت: اگه اذیتش کنی بد میبینی بچه
آرش خواست به سمتش حمله کند که صدای محکم حاج محسن جلودارش شد: کافیه دیگه، بشین بریم
وقتی ماشین حرکت کرد آفاق برگشت و با چشم های پر اشک به پشت سر نگاه کرد، دیدن شاهرخ با آن حال پریشان قلبش را به درد آورد صدای حاج محسن در گوشش پیچید:
وقتی گفت توام دوستش داری باورم نشد، واسه همین دنبالش اومدم تا با چشم های خودم ببینم، راستش حالا که با چشم خودم دیدم باز هم نمیتونم باور کنم که دخترم اینجوری باعث آبروریزی من شده.
آرش زخم زدن را شروع کرد:
_بفرما حاج محسن این هم از دختر عزیز دردونه تون که همش جلو همه تعریفشو می کردین، حالا باید بیایم تو خیابون با یه پسر لات جمعش کنیم، معلوم نیست تا الان کجاها باهم رفتن و چه کارا که نکردن، من که دیگه روم نمی شه...
_ ساکت شو آرش
و همین لحن تند و تیز حاج محسن تا پایان راه سکوت را در ماشین برقرار کرد، تنها گاهی صدای گریه ی آرام آفاق به گوش می رسید.

وقتی به منزل رسیدند رو به آرش کرد و گفت: 
_تو برو به کارت برس، از این جریان هم به احدی چیزی نمیگی
_اما حاجی...
_ همین که گفتم، برو
آفاق مستقیم به اتاقش رفته‌ و گریه را از سر گرفته بود. مدام در فکرش این بود که حالا تکلیفش چی می شد؟ پدر با او چکار می کرد؟
پس از چند دقیقه پری خانم آرام وارد اتاق شد، با نگاهی سرزنشگر رو به آفاق گفت:
_آخه دختر این چه کاری بود که کردی؟
_مامان تورو خدا شما دیگه سرزنشم نکنین من دارم سکته می کنم
_باشه باشه، من ساکت می شم اما برو اتاق ما پدرت باهات حرف داره، سعی کن یه جوری ازش معذرت خواهی کنی.
آفاق با ترس و نگرانی و پاهایی لرزان به اتاق پدر مادرش رفت، حاج محسن با قیافه ای درهم روی صندلی نشسته بود، وقتی آفاق را مقابلش دید نگاهی از روی تأسف به او کرد و سرش را تکان داد، با صدایی که گویی به زود از گلو خارج می شد گفت: 
هیچ وقت فکر نمی کردم عزیزترین کسم اینطوری منو بی آبرو کنه همیشه رو تو یه حساب دیگه ای می کردم، تو اصلا اون پسر آسمون جل رو می شناسی؟ اون عرق خوره، قماربازه، یه حرف  درست حسابی درباره ش نمی زنن،  اون اگه اومده جلو فقط به موقعیت و ثروت خونواده ی ما چشم دوخته، دخترم من می دونم که تو ساده و معصومی و گول حرفاشو خوردی، اما بازم عیبی نداره... نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه ست، من به زودی تو رو به عقد بهترین پسر شهر در میارم، کسی که واقعا لیاقت تو و این خانواده رو داشته باشه.
_اما پدر من... من نمی تونم با مرد دیگه ای ازدواج کنم
_دیگه بسه دختر، من چون می دونم بچه‌ ای از گناهت گذشتم ولی هرچی حدی داره
_نه بابا من نمی تونم... من... من... اگه با شاهرخ...
قبل اینکه حرفش تمام ‌ شود حاج محسن سیلی محکمی به صورتش زد که باعث شد روی زمین بیفتد، لحظه ای گیج و منگ ماند که پدرش بازوانش را گرفته و با بلندش کرد
_اينجوری جواب محبت های پدرتو میدی دختره ی چشم سفید؟ می دونم چجوری آدمت کنم 
_بابا اگه بخواین منو به زور واسه اون پسره عقد کنین به جون خودتون قسم که خودکشی می کنم 
با گفتن این حرف ناگهان دست ها و پاهای حاج محسن شل شدند و بی اختیار به عقب رفت، روی صندلی نشست و لحظه ای سکوت کرد، سپس با چشمان به خون نشسته نگاهی به آفاق کرد و گفت:
اگه انقدر دوستش داری باشه حرفی نیست، اما باید بین خونواده ت و اون پسر یکی رو انتخاب کنی، به روح مادرم قسم اگه بخوای باهاش بری دیگه تا لحظه مرگم اسمتو نمیارم 
آفاق خود را به پاهای حاج محسن انداخت و با زاری گفت:
بابا خواهش می کنم این کارو با من نکنین 
حاج محسن آفاق را پس زد و در حالیکه برمی خواست گفت: 
حرف من همینه، اگه می خوای با اون باشی دیگه هرگز نباید اسمی از خونواده ت بیاری اینم یادت باشه که هیچ سهمی از ارثم نصیبت نمی ‌‌‌شه
_بابا من ارث می خوام چیکار؟ من به حمایت شما احتیاج دارم، آخه من که بجز شما و مامان کسی رو ندارم 
_خب پس اگه وجود ما برات مهمه باید قید اون پسر رو بزنی 
_اما من بدون شاهرخ... می میرم 


بعد از آن روز همه چیز به سرعت سپری شد، آفاق شاهرخ را انتخاب کرده بود و باید برای همیشه از خانواده اش جدا می شد. در آن چند روز پری خانم پا به پای آفاق اشک می ریخت و نمی توانست باور کند که دیگر دخترش را کنارش نخواهد داشت.

روز موعود فرا رسید. عاقد را به خانه آوردند، مادر و خواهر بزرگ شاهرخ هم حضور داشتند. آفاق بدون جشن و شادی، بدون دست و هلهله و بدون لباس عروس در حالیکه مدام اشک می ریخت به عقد شاهرخ درآمد، به این شرط که برای همیشه از آن شهر رفته تا دیگر با خانواده اش هیچ مراوده ای نداشته باشند.
غروب جمعه ی دلگیری بود، دلگیرتر از همه ی جمعه ها
آفاق در آغوش مادرش بی قراری می کرد، پری خانم دلش نمی آمد دستانش را باز کند و او را از خود جدا کند، هر دو اشک می ریختند، احساسی در قلب پری خانم به او می گفت که این خداحافظی برای همیشه است. شاهرخ به نرمی شانه ی آفاق را فشرد و گفت: آفاق جان دیگه بسته باید بریم
آفاق به خود آمد، به سمت پدر رفت اما او خود را کنار کشید و گفت: من هیچ دعای خیری پشت سرت نمی کنم، اینو بدون که از این بعد دختری به نام آفاق ندارم
آفاق دیگر تحمل نداشت، بار دیگر مادر را بوسید و نامه ای که برای خداحافظي با دوستش سحر برایش نوشته بود به دستش داد و با شاهرخ برای همیشه از آن خانه و محل و شهر خارج شدند.

مسافرای تهران سوار شن آقا، داریم حرکت می کنیم تهران.. تهران.. حرکته آقا...
مادر و خواهران شاهرخ برای خداحافظی به ترمینال آمده بودند، آن ها هم دل خوشی از آفاق نداشتند و با کینه نگاهش می کردند زیرا آفاق تنها پسر و برادرشان را از آنها دور می کرد.
در اتوبوس آفاق سر‌ش را به شانه ی شاهرخ تکیه داده بود و به فکر فرو رفته بود. حال غریبی داشت، از اینکه برای همیشه شاهرخ عزیزش برای او شده بود خوشحال بود و از طرفی قلبش بخاطر دوری از خانواده به درد آمده بود. گرمی دست های شاهرخ را در دست هایش حس کرد و صدایی که آرام در گوشش زمزمه کرد: خانم طلایی دیگه دلم نمی خواد چشم های خشگلت ابری بشن ها، مهم اینه که دیگه از این به بعد مال منی
با زمزمه های نرم شاهرخ چشم هایش را بست و به خواب رفت.

 

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حاج محسن از قبل با یکی از دوستان نزدکیش که در تهران زندگی می کرد هماهنگ کرده و سپرده بود که پس از ورود آفاق و شاهرخ به تهران خانه ای با مقداری لوازم زندگی و همچنین کاری برای شاهرخ برایشان فراهم کند. این موضوع را با شاهرخ در میان نهاده بود و این کار را به عنوان آخرین لطف در حق دخترش انجام داد.
آقای سعیدی وقتی در ترمینال آفاق را دید به سمتشان رفت و پس از احوال پرسی و تبریک بابت ازدواجشان راهی شدند.
در محله ای متوسط خانه ای اجاره‌ ای همراه مقداری لوازم ضروری زندگی فراهم شده بود و قرار بود از هفته ی بعد شاهرخ در کارگاه تولید پوشاک مشغول به کار شود.


و این چنین زندگی آن ها در شهری غریب آغاز شد. آفاق خود را بسیار خوشبخت احساس می کرد، با اینکه گاهی دلش از تنهایی و غربت می گرفت اما در کل از زندگی زناشویی اش راضی بود و وجود شاهرخ همه ی کمبودهایش را جبران می کرد. هرازگاهی که می توانست به سحر زنگ می زد و جویای احوال خانواده اش می شد.
یک سال و نیم به همین منوال گذشت، یک سال و نیمی که برای آفاق بسیار شیرین و لذت بخش بود، اما روزگار همیشه روی خوش خود را نشان نمی دهد و سهم آفاق از خوشی های زندگی مشترک همان یک و سال و نیم اول بود.


چند روزی بود که آفاق وضعش مشکوک بود و خودش حدس می زد که حال خرابش علائمی از بارداری باشد. بدون خبر دادن به شاهرخ به دکتر رفت و پس از آزمایش های انجام شده مطمئن شد که حدسش درست است و او دو ماهه باردار است. با شنیدن این خبر سر از پا نمی شناخت و بی صبرانه منتظر بود که شاهرخ از کارگاه به خانه آمده و ماجرا را با او درمیان بگذارد.

آن شب شاهرخ بسیار خسته بود و بی توجه به هیجان های آفاق مشغول‌ خوردن شام بود
_شاهرخ می‌خوام یه موضوعی رو بهت بگم
_چیه؟ بگو گوش می دم
_نه اینجوری نمی شه باید نگام کنی
شاهرخ با بی حوصلگی نگاهش را بالا آورد
_باشه اینم نگاه، حالا بفرمایید
_خب راستش می خواستم بگم که تو... تو به زودی صاحب یه جوجه طلایی دیگه می شی
نگاه شاهرخ رنگ تعجب گرفت
_این یعنی چی؟
_إ،... خب من دو ماهه که حامله م
شاهرخ متعجب تر از قبل با صدایی بلند گفت:
_چی؟!! حامله؟ الان؟!!
_آره خب مگه زوده؟ ما نزدیک دو ساله که ازدواج کردیم 
_خب عزیز من ما تو دهات زندگی نمی کنیم که تا شوهر کردی بچه بیاری، الان تو این شرایط کی حوصله نق و نوق بچه داره؟ 
_کدوم شرایط؟ مگه شرایط ما چشه؟ بعدشم خب چکار کنم؟ دست من نبود که... 
_تو باید بیشتر مواظب می بودی، هنوز خیلی زوده
آفاق که تمام شوق و هیجانش با این برخورد شاهرخ از بین رفته بود با ناراحتی از جا برخواست و مشغول جمع کردن سفره شد. شاهرخ وقتی پی به ناراحتی آفاق برد در آشپزخانه به کنارش رفت و او را در آغوش گرفته و در حالیکه با موهایش بازی می کرد گفت:
خب حالا کاری که شده، عیبی نداره خانومی، من واسه این گفتم زوده چون تو خودت هنوز جوجه ای، اما اگه تو اینطوری می خوای باشه حرفی نیست.

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تمام کارهای دوران بارداری را آفاق به تنهایی انجام می داد، اگر ویار چیزی می کرد باید خودش آن را تهیه می کرد، از وقتی باردار شده بود توجه شاهرخ به او بسیار کم شده‌ و مدام از قیافه ی بادکرده و هیکل او ایراد می گرفت، برخلاف گذشته دیگر با هم بیرون نمی رفتند و اگر به اصرار آفاق گهگاهی قدم می زدند آفاق به وضوح متوجه‌ ی نگاه های شاهرخ به زنان جوان می شد و این موضوع او را به شدت افسرده خاطر می کرد، بخصوص اینکه به دلیل جذابیت ظاهری شاهرخ خیلی از زنان و دختران به این نگاه ها عکس العمل نشان می دادند.
وقتی بعد از سونوگرافی متوجه شدند که آفاق دو دختر دوقلو در راه دارد شاهرخ بیش از پیش عصبانی شده و تا چند روز با اون هم صحبت نمی شد.
آفاق به دور از خانواده در تنهایی دوران حاملگی سختی را پشت سر می گذاشت و رفتار شاهرخ به این سختی دامن می زد.
در بعدظهر هفتمین روز پاییز آفاق دو دخترش را به دنیا آورد. شاهرخ با بی توجهی نگاهی به آن ها کرد و در آغوششان گرفت. او اصلا از این شرایط راضی نبود و آفاق این را خوب می دانست. اسم بچه ها به سلیقه آفاق انتخاب شدند، افروز و افسون.
برخلاف چیزی ک آفاق فکر می کرد دوقلوهایش اصلا شبیه هم نبودند و هرچه بزرگتر می شدند بیشتر پی می برد که چقدر در ظاهر و خصوصیات اخلاقی باهم تفاوت دارند.
افروز مانند مادرش بود با چشمان آبی و موهایی روشن، ساکت و آرام اما افسون شبیه شاهرخ بود با آن چشم و ابروی تیره و موهای براق هر لحظه مشغول شیطنت بود، کودکی لجباز و شلوغ.
بعد از تولد بچه ها شاهرخ رفتار سردش را با آفاق ادامه داد و روز به روز بدتر هم می شد و هربار که آفاق اعتراض می کرد کارشان به دعوا کشیده می شد. آفاق هنوز هم عاشقانه دوستش داشت اما برای شاهرخ زن و بچه هایش اهمیتی نداشتند، او به این نتیجه رسیده بود که ازدواج زود هنگامش اشتباه بوده و خیلی زود زیر بار مسئولیت سنگین زندگی  رفته و از این بابت پشیمان بود، این موضوع را بارها به آفاق هم گفته بود. آفاق همیشه در مقابل توهین های اون سکوت می کرد و تنها اشک می ریخت، تنها شب هایی که به جسمش نیاز داشت به کنارش می آمد و بعد از آن باز هم سردی و بی اعتنایی.
به این ترتیب پنج سال سپری شد. در این پنج سال تنها دلخوشی آفاق دخترانش بودند. دخترانی که از مهر و محبت پدر هیچ چیز نمی دیدند و مادر تنها حامی شان بود.
مدتی بود که شاهرخ بیشتر شب ها مست به خانه می آمد و بدون هیچ صحبتی به اتاق خواب می رفت و می خوابید، آفاق جرئت نمی کرد که اعتراضی کند زیرا گله کردن دوباره مساوی بود با مشاجره و در نهایت کتک خوردن خودش.
او دیگر فهمیده بود که شوهرش با زنان دیگری در رابطه است. گرچه این موضوع به شدت قلبش را به درد می آورد ولی چاره ای نداشت جز اینکه تحمل کند و دلش را به دخترانش خوش کند.

آفاق هر ماه به سحر زنگ می زد و مدتی باهم صحبت می کردند، برای حفظ غرورش هرگز به سحر نگفت که در چه شرایط سختی زندگی می کند.
آخرین باری که به سحر زنگ زد او با حالتی ناراحت و غیرمعمول جوابش را می داد، آفاق در دلش احساس کرد که اتفاق بدی در جریان است.
_سحر تو امروز یه چیزیت شده، بگو ببینم
_آفاق جون راستش نمی دونم چطور بهت بگم، خیلی سخته
_وای خدا، داری نگرانم می کنی دختر، زود باش بگو تا اعتبارم تموم نشده
_خب راستش چطور بگم، آفاق توروخدا سعی کن خودتو کنترل کنی عزیزم
_باشه بگو دیگه
_راستش پدرت هفته ی پیش سکته مغزی کرد و... فوت شدن... مادرتم این شوک واسش خیلی سنگین بود و الان تو کماست. در واقع دکترا میگن امیدی بهش نیست
آفاق تلفن از دستش افتاد،صدای سحر را نمی شنید که پشت تلفن صدایش می زد، روی زمین نشست و با صدای بلند شروع به گریه کرد. مسئول مخابرات که زن جوانی بود به سمتش آمد بلندش کرد، او را روی صندلی نشاند و لیوان آبی دستش داد و به سحر که مدام پشت خط با فریاد آفاق را صدا می کرد گفت که نگران نباشد.
آفاق بعد از دقایقی به سختی از جا برخواست و به خانه رفت. دختر ها با دیدن مادر شادمان به طرفش دویدند و آفاق که پناهی نداشت آن ها را در آغوش گرفته و زاری می کرد. افسون فقط نگاهش می کرد اما افروز با دست های کوچکش اشک های مادر را پاک می کرد، هیچ کدام سوالی نمی پرسیدند و در سکوت مادر را در آغوش گرفته بودند.

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا شب که شاهرخ مست و از خود بی خود به خانه رسید آفاق یکسره گریه کرده بود، شاهرخ طبق معمول مستقیم به اتاق رفت تا بخوابد، آفاق پشت سرش وارد شد و در را بست.
_شاهرخ باید باهات حرف بزنم
_چیه؟ دیگه چی شده؟
_من باید برم چالوس
_ها؟ اونجا واسه چی؟
_امروز به سحر زنگ زدم
باز هم بغضش شکست و با گریه ادامه داد
می‌گفت بابام هفته‌ پیش مرده، مامانم الان تو کماست باید برم ببینمش
_لازم نکرده، مرد خدا رحمتش کنه، تو که دیگه دخترشون نبودی نیازی نیست که بری
_یعنی چی شاهرخ؟ اونا پدر مادرم هستن
_اِ؟ جدی؟ اون موقع که اون همه ارث رو داشت تقسیم می کرد تو بچه ش نبودی؟ پیرمرد پولکی اون همه پول جمع کرد ک چی؟ حالا رفته زیر خاک ارثشم گذاشت واسه پسرای گردن کلفتش، فکر کردی یادم رفته چقدر بهم توهین کرد
_شاهرخ حرف دهنتو بفهم، تو کی هستی که درباره مرد به اون بزرگی اینجوری صحبت می کنی
شاهرخ که دنبال بهانه‌ بود از کوره در رفت، به سمت آفاق حمله کرد و او را زیر مشت و لگد گرفت، اما این بار دیگر آفاق ساکت نمی ماند
_پدرم هرچی درباره ت می گفت حق داشت، خاک تو سر من که کور بودم و نفهمیدم، تو یه الکلیِ زن بازی، حیف من...
_خفه شو زنیکه احمق تو خودت مگه خرِ کی هستی؟ اگه خوب بودی که همون موقع با یه نگاه من سریع خودتو نمی باختی، پدرت.... خورده باتو
آفاق جیغ کشید:
_خفه شو بی چشم و رو، همین خونه ای که توش لم میدی و کاری که داری از صدقه سر پدر منه
_هه! نه بابا زحمت کشیده! باشه اگه صدقه سر پدرته پس از این به بعد سر کار نمی رم، حالا برو ... کن و پول خودت و بچه هاتو دربیار عوضی


آن شب دعوا تا ساعت ها ادامه داشت، افروز از این ماجرا به شدت  ترسيده بود اما افسون از کتک هایی که مادرش می خورد احساس خشم می کرد، حتی یک بار به سمت شاهرخ رفته و با مشت های کوچکش به پاهایش می کوبید و مدام می گفت: مامانو ول کن، ولش کن
اما شاهرخ به دختر کوچکش هم رحم نکرد و او را هم به باد کتک گرفت و آفاق به حدی بی رمق شده بود که توان دفاع از دخترکش را نداشت.

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرانجام پری خانم با چشمان باز که در انتظار دیدن آفاق بودند از دنیا رفت و آفاق نتوانست لحظه های آخر نیز مادر را ببیند زیرا نه هزینه سفر با دو کودک خردسالش را داشت و نه شاهرخ اجازه این کار را به او می داد، این را نیز می دانست که پناه بردن به برادرانش کاری بیهوده است و به راحتی او را پس می زنند، پس ناگزیر در تنهایی به عزای پدر مادرش نشست.
در این میان شاهرخ نیز سر حرفش مانده و از فردای آن روز دیگر به کارخانه نرفت و به آفاق گفته بود خودش باید خرج زندگی را در بیاورد. تنها گاهی شب ها به خانه می آمد و آفاق حق هیچ گونه اعتراضی نداشت زیرا اعتراض مساوی بود با کتک خوردن خودش و دخترانش.
آفاق که دوره های خیاطی را قبلا رفته بود و در این مدت لباس های خود و بچه هایش را خودش می دوخت به ناچار به خیاطی برای دیگران رو آورد.
دختر عزیز دردانه حاج محسن که در خانه دست به سیاه سفید نمی زد حالا مجبور بود برای سیر کردن شکم خود و فرزندانش به سختی کار کند.
افسون از پدرش متنفر بود زیرا هربار که او می آمد چشمان مادرش بارانی می شد، وقتی به مدرسه رفتند افروز با دیدن  پدرانی که دست فرزند خود را گرفته و با ناز آن ها را به مدرسه می آوردند حسرت می خورد اما افسون با دیدن آن ها ناخودآگاه حس تنفر در دلش زنده می شد، اگر مردی با مهربانی دستی به سرش می کشید یا با او صحبت می کرد به شدت واکنش نشان می داد و باعث تعجب دیگران می شد اما چون ظاهری فوق‌العاده زیبا داشت کسی از او به دل نمی گرفت.
روزی آقای جوادی یکی از همسایه هایشان که دلش برای آن ها می سوخت و به همراه همسرش گهگاهی به آن ها کمک می کردند بچه ها را در کوچه دید که دست روی شانه ی يکديگر به سمت خانه می آمدند. چون خودش فرزندی نداشت همیشه به بچه ها محبت می کرد، به قدری تصویر این دو خواهر کوچک زیبا برایش خوش آیند بود که جلو رفت کنارشان زانو زد صورت افروز را بوسید و شکلاتی مقابلش گرفت سپس نگاهی به افسون کرد، یک شکلات دیگر در دستش بود اما همین که به افسون نزدیک شد افسون به آرامی او را هل داد و به سمت خانه دوید. آقای جلالی که قبلا نیز این رفتارها را از افسون دیده بود با خنده به افروز گفت: میدونی افروز جان؟ این خواهر تو مثل یه بچه آهوی وحشی می مونه. افروز هم خندید، شکلات دوم را از دستش گرفت و به سمت خانه رفت.
از آن روز گاهی افروز سر به سر افسون گذاشته و او را بچه آهو وحشی خطاب می کرد و این عادت تا سالهای بعد حتی وقتی دو دختر جوان شدند ادامه داشت.

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل چهارم
شاهرخ چون شب ها در آن خانه می خوابید و می دانست که آفاق از عهده ی اجاره خانه بر نمی آید هر ماه اجاره را پرداخت می کرد اما مابقی مخارج را آفاق به تنهایی عهده دار شده بود. دخترها خیلی چیزها دلشان می خواست و حسرتش را می‌خوردند و آفاق همیشه مقابل فرزندانش شرمنده می شد. او با  تمام تلاشش فقط می توانست حداقل‌ های زندگی شان را فراهم کند. شاهرخ در اصل این کار را می کرد که او از برادرانش سهمش را بگیرد اما آفاق می دانست که آنها به هیچ  وجه حاضر به کمک کردن نیستند، حتی یک بار از طریق سحر به آن ها پیغام داد که در شرایط سختی است اما آنها اعتنایی نکرده و گفته بودند آن زمان که خانواده اش را بخاطر یک پسر بی سروپا رها کرد و باعث دق مرگ شدن پدر و مادرشان شد باید فکر این روزها را می کرد.
آفاق نمی دانست که شاهرخ بعد از بیرون آمدن از کارخانه به چه کاری مشغول است و روزها کجا می رود و هربار که سوال می پرسید اون با بی اعتنایی جوابی نمی داد.
روزها همچنان سپری می شدند و زندگی آن ها نه چندان آسان می گذشت، آفاق به دلیل کار کردن زیاد و اشک هایی که ریخته بودچشم هایش کم سو شده و فروغ خود را از دست داده بود، تارهای  سفید به وضوح لا به لای موهایش دیده می‌شد، گرچه هنوز هم زیبا بود اما برای شاهرخ مدت ها پیش جذابیت خود را از دست داده بود، در این مدت آنقدر با زنان مختلفی‌ در رابطه بود که دیگر میل و رغبتی به آفاق نداشت، تا اینکه...

 یک شب سرد زمستانی بود و باران به تندی می بارید. افروز و افسون که حالا کلاس دوم ابتدایی را می‌گذراندند گوشه ای از اتاق مشغول انجام تکالیف خود بودند، آفاق هم مثل همیشه  با چرخ خیاطی کهنه اش مشغول خیاطی بود. او این چرخ خیاطی دست دوم را با فروش النگوهایش توانسته بود تهیه کند.
کار خیاطی اش خوب بود و مشتری هایش راضی بودند، هرازگاهی از تکه پارچه هایی که اضافه می آمد برای دخترانش لباسی می دوخت.
آن شب آفاق حال غریبی داشت، نوای آرامی که از رادیو برمی خواست سکوت اتاق را می شکست:
آن شبِ جان فرسا من بی تو نیاسودم
بَه که شدم پیر از غم آن شبو فرسودم
منتظرت بودم      منتظرت بودم
صدای باز شدن در به آن ها فهماند که شاهرخ آمده است، بچه ها خود را جمع و جور کردند و آفاق صدای رادیو را کم کرد. برخلاف تصور آفاق لباس و موهایش خشک بود، چون چتری به همراه نداشت آفاق حدس زد که ماشینی او را تا منزل رسانده است.
وارد خانه که شد جواب سلام آفاق و دخترها را داد، به سمت یخچال رفت بطری آب را سرکشید و بعد با پشت دست نم لب هایش را پاک کرد. به اتاق رفت، آفاق فکر می کرد که مثل همیشه خواهد خفت اما صداهایی که می آمد نشانگر این بود که شاهرخ کاری انجام می دهد، آفاق وارد اتاق شد و با کمال تعجب دید شاهرخ ساکی برداشته و چند تا از وسایلش را در آن جای می دهد، وقتی حضور آفاق را حس کرد برگشت
_خوب شد اومدی می خوام باهات حرف بزنم در رو ببند
_جریان چیه؟ چرا داری این وسایلو می ذاری تو ساک؟
شاهرخ نفس عمیقی کشید از پنجره به باران نگاه خیره شد
_ببین آفاق جان، نمی خوام حاشیه برم، می خوام صادقانه یه چیزی بهت بگم توام سعی کن که درک کنی، راستش خودتم که داری می بینی زندگی ما دیگه به بن بست رسیده و واقعا بودن من برای تو و بچه ها هیچ فایده ای نداره، واقعیتش اینه که من یه مدتی میشه با یه خانوم ثروتمندی آشنا شدم، خیلی عاشقمه، حاضره دست و بالمو بگیره و منو بالا بکشه میدونم که باهش از این زندگی سگی که همیشه داشتم درمیام، اون واسم فقط یه شرط گذاشته و اونم اینه که ازت جدا شم فکر نمیکنم که واسه توام دیگه بود و نبود من مهم باشه، پس بهتره که توافقی از هم جدا شیم

آفاق که نمیخواست این حرف ها را باور کند نفسش به سختی بالا می آمد، گرچه مدت ها بود که شاهرخ را از دست داده بود اما نمی توانست این حجم زیاد از نامردی را تاب بیاورد
_نه شاهرخ تو نمی تونی با من این کار رو بکنی
شاهرخ شانه های لرزانش را گرفت
_باور کن این به نفع هر دومونه، شاید توام بعد از من تونستی با یه آدم درست حسابی ازدواج کنی
آفاق با عصبانيت دستانش را پس زد
_ای بی غیرت، چطور می تونی انقدر بی رحم باشی؟ من بخاطر تو از همه چیز و همه کس گذشتم...
دستان شاهرخ کلافه در هوا تکان خورد
_اَه، بس کن این بحث های تکراری رو، من حرفامو زدم تموم شد رفت
_اما من ازت طلاق نمی گیرم
_تو حق انتخاب نداری عزیزِ من، اگه بدون دردسر نیای مجبورت می کنم
_نه نه، کور خوندی، حتی اگه منو  بکشی هم این کارو نمی کنم، منو بیچاره کردی اونوقت خودت بری و با یه زن دیگه خوشبخت شی
_بهتره عاقل باشی، اگه خودت توافقی ازم جدا نشی من بالاخره این کار رو می کنم و طلاقت می دم منتهی اون موقع سرپرستی بچه هام ازت می‌گیرم و دیگه نمی تونی ببینی شون، تو که دوس نداری بچه هات زیر دست نامادری بزرگ شن و کارهای خونه شو واسش انجام بدن
_خیلی پستی شاهرخ، خیلی
_هرچی هستم دیگه به تو مربوط نمی شه، بشین خوب فکر کن تصمیم بگیر که  چند روز دیگه اخطاریه واست اومد می خوای چیکار کنی، یا خودت بی دردسر بیا یا قید دختراتو بزن
 زیب ساکش را بست، به آفاق نزديک شد، گونه اش را بوسید و آرام در گوشش زمزمه کرد: خداحافظ عزیزم
برای لحظه ای آفاق یاد آن روزی افتاد که در اتوبوس به تهران می آمدند و شاهرخ در گوشش چه حرف های عاشقانه ای زمزمه می کرد
از اتاق خارج شد و نگاهی به دخترها انداخت
_سعی کنین بچه های خوبی باشین
افروز و افسون گیج و منگ نگاهش می کردند. 
وقتی خواست خارج شود آفاق به سمتش دوید و بازویش را چسبید، صدای هق هقش بلند بود 
_شاهرخ خواهش می کنم این کارو نکن، من کسی رو ندارم، چطور با دو تا بچه تو این شهر غریب سر کنم؟
حالا افروز گریه می کرد و افسون دست هایش را مشت کرده بود و می لرزید
شاهرخ او را محکم هل داد  و به سرعت خارج شد، آفاق از جا برخواست و به  دنبالش تا کوچه دوید، او سوار ماشین لوکس و گران قیمتی که کمی جلوتر از خانه بود شد و زنی که پشت رُل نشسته  بود ماشین را به سرعت به حرکت در آورده و دور شد. آفاق در حالی که با زاری می دوید صداهای نامفهومی  به زور از گلویش خارج می شد.
باران همان طور می بارید و پیکر ظریف آفاق را با بارش سنگینش شلاق می زد. کوچه خلوت بود و هیچ کس متوجه زنی خسته که در آن باران بدون حجاب زانو زده و گریه می کرد نشد. 

آن شب تا سپیده ی صبح آفاق یاد گذشته و فداکاری هایش برای شاهرخ افتاده و هزار بار از ته دل افسوس خورد، چقدر پشیمان بود که به حرف پدر گوش نداده و خود را بدبخت کرده بود.

وقتی اخطاریه از دادگاه رسید او تصمیمش را گرفته بود، به هیچ وجه طاقت دوری از فرزندانش را نداشت، تنها چیزی که از این دنیا داشت دخترانش بود و به هیچ وجه نمی توانست از خود جدایشان کند.
روز دادگاه باز هم بی مهابا اشک می ریخت، خطبه ی طلاق جاری شد و شاهرخ سرپرستی دخترانش را به آفاق واگذار کرد و مهریه اش را که تنها چهارده  سکه طلا بود پرداخت کرد.
وقتی از دادگاه خارج شدند آفاق زنی را دید حدود چهل ساله که آرایش غلیظی روی صورتش جلب توجه می‌کرد، شاهرخ به سمتش رفت و هر دو با لبخند سوار ماشين شدند، همان ماشین که در آن شب بارانی با آن رفتند اما این بار شاهرخ با ژست خاصی پشت رُل نشست. ماشین از مقابل دیدگان آفاق دور شد، آخرین قطره ی اشکش را پاک کرد و با صدایی شکسته در گلو گفت:
هیچ وقت ازت نمی گذرم شاهرخ.

 

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل پنج
از آن روز زندگی آن ها با سختی بیشتری می گذشت زیرا کرایه خانه هم به خرج های آفاق اضافه شده بود، به همین دلیل آفاق علاوه بر کار خیاطی مجبور شد در چند خانه به عنوان نظافت کار نیز به کار بپردازد. هرگاه که پولش تمام می شد یکی از سکه ها را فروخته و با آن کرایه خانه را پرداخت می کرد و مقداری گوشت برای فرزندانش می خرید. شب ها به قدری خسته بود که بیهوش می شد و صبح ها با بدنی کوفته و بی رمق از خواب بر می خواست و کارهای تکراری اش را انجام می داد.
 افروز و افسون با وجود سن کمی که داشتند حال مادر را درک می کردند و تا حد ممکن از آرزوها و حسرت هایشان چیزی نمی گفتند، هرچند که آفاق از دل فرزندانش خبر داشت و می دانست که کمبود های زیادی در زندگی حس می کنند اما کار بیشتری از دستش ساخته نبود.
آن ها در مدرسه همیشه جز شاگردان ممتاز بودند و آفاق به همین چیز ها دلش خوش بود. شب ها گاهی که درد دست هایش آزارش می داد افروز با دست های کوچکش دست های مادر را ماساژ می داد و افسون با غصه نگاهش می کرد و موهایش را نوازش می کرد.
با تمام این سختی ها سه سال سپری شد و آفاق که دیگر سکه ای برای فروش نداشت ناچار بود توهین های صاحب خانه را تحمل کند و خواهش کند که قدری به او مهلت بدهد. یک بار در میان این گفت و گوها صاحب خانه که مدری آبله رو بود ناگهان لحنش را تغییر داد و با ملایمت چندش آوردی به آفاق گفت: اگه بخوای می تونیم جور دیگه ای باهم حساب کنیم، تو زن خیلی خشگلی هستی و اگه راضی باشی می تونی هم بدهی های قبل رو تسویه کنی و هم واسه چند ماه آینده کرایه رو پیش پیش بدی
آفاق که از خجالت و خشم عرق از گردن تا کمرش جاری شده بود چادرش را سفت تر از قبل کرده و با عصبانیت گفت: مرتیکه بی حیا خجالت نمی کشی؟ فکر کردی چون مرد بالا سرم نیست هرچی دلت بخواد می‌تونی بگی؟
_تا ماه دیگه اجاره تو ندی وسایلت تو کوچه ست، پول پیشم که می دونی همش می ره بابت بدهی ماه های قبل
این ها را با فریاد گفت و رفت
پس از رفتن او آفاق از فرط بیچارگی همان جا پشت در نشست و هق هقش بلند شد
افسون که با دیدن گریه مادرش  بار دیگر وجودش را خشمی عمیق فرا گرفته بود فردای آن روز ظهر وقتی همه جا خلوت بود به خانه مرد صاحب خانه که یک کوچه بالاتر بود رفت، کلاهی روی سرش گذاشته بود و بلوز شلواری مانند پسرها پوشیده بود، وقتی مطمئن شد کسی آن حوالی نیست نزدیک ماشین مرد که مقابل خانه پارک شده بود رفت، ابتدا لاستیک هایش را با چاقو میوه خوری سوراخ کرد، سپس آجری برداشت و با قدرت هرچه تمام به سمت شیشه جلو ماشین پرتاب کرد و مانند برق از آنجا دور شد. خیالش راحت بود که حتی اگر کسی هم او را دیده باشد با آن لباس شناخته نمی شود.
وقتی به خانه رسید در  قلب کوچکش احساس شادی می کرد، با خود فکر می کرد که با این کار انتقام اشک های مادرش را از آن مرد گرفته است.
از این راز تنها خواهرش باخبر شد و ساعت ها با تصور قیافه مرد به این ماجرا خندیدند.

تمام فکر و ذکر آفاق این بود که چگونه کرایه خانه را تهیه کند. مطمئن بود که صاحب خانه سر حرفش مانده و این بار اگر پولش را نگیرد اثاثشان را بیرون ریخته و آن ها را آواره کوچه ها می کند. 
به هر دری که می زد بسته بود و هیچ جایی نمی توانست آن مقدار  پول تهیه کند، هرگاه یاد پیشنهاد کثیف مرد می افتاد موهای بدنش سیخ شده و عرق سردی رو پیشانی اش می نشست.
او به حدی فکرش مشغول جور کردن پول بود که متوجه نشد افسون مدتی سرما خورده است، افسون هم به روی مادر نمی آورد و شب ها که مادرش از خستگی در خواب عمیقی می‌رفت تا حد امکان سرفه هایش را کنترل می کرد، اما به این دلیل که هم تغذیه خوبی نداشت و هم دارو نمی خورد هرچقدر که می گذشت گلویش به طرز بدتری می سوخت تا اینکه افروز به او اعتراض کرد و گفت باید مادر را در جریان بگذارند اما افسون با حال زارش می گفت مادر که فعلا پولی ندارد تا مرا به دکتر ببرد. 
آن شب در خانه ای که آفاق در آن جا کار می کرد مهمانی بود و او مجبور شد تا نیمه شب به کارهای خانه بپردازد. شب سردی بود و امکان برف باریدن در آن شب سرد بهمن ماه خیلی زیاد بود.
وقتی آفاق خسته به خانه رسید و وارد حیاط شد  صدای گریه بلند افسون به گوشش رسید، با شتاب خود را به اتاق رساند و از صحنه ای که می دید آه از نهادش بلند شد، افسون با چهره ای کبود سرفه می کرد و افروز با سرگردانی نمی دانست چه کند، فقط پشت خواهرش را می مالید و بلند بلند گریه می کرد.

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آفاق با صدای یا فاطمه زهرا به سمت دخترش دوید، به چهره ی سیاه شده اش با ترس نگاهی انداخت و در حالی که با دو دست بلندش می کرد به سمت کوچه دوید، افروز نیز گریه کنان به دنبال مادر روان شد. آفاق اولین ماشینی که دید مقابلش ایستاد و راهش را بست، راننده پایش را به سرعت روی پدال ترمز فشرد و عصبانی داد زد: خواهر من چیکار میکنی؟ آفاق با التماس گفت: آقا توروخدا منو به یه بیمارستان برسونین بچه م داره از دست می ره
راننده نگاهی به پشت سرش کرد و آفاق تازه متوجه مردی که پشت نشسته بود و گویی رئیسش بود شد، مرد سری تکان داد و راننده با گفتن خیل خب زود باشین سوار شین آن ها را سوار کرد و به سرعت به سمت نزدیک ترین بیمارستان حرکت کرد.
وقتی مقابل بیمارستان پیاده شدند آفاق همانطور که افسون را در آغوش داشت دوید و سپس پرستاران به سمتش آمدند، افسون را که دیگر نفسش به شماره افتاده بود در برانکارد خواباندند. آفاق دیگر چیزی نمی فهمید، همانطور روی زمین نشسته و دعا می‌کرد و از خدا می خواست تا دختر معصومش را نجات دهد.
بعد از نیم ساعت دکتر جوانی به سمتش آمد و گفت: شما مادر اون دختر بچه هستین؟
_بله آقای دکتر، چی شد؟ بچه م زنده ست؟ حالش خوبه؟
دکتر که واقعا از وضعیت افسون متاسف شده بود سری تکان داد و گفت:
_آره زنده ست اما خانم عزیز شما چی به روز این بچه آوردین؟ این طفل معصوم معلومه که چند وقته گلوش عفونت کرده و ریه هاش داغون شدن، چطور زودتر اقدام نکردین؟ ممکن بود از دست بره.
آفاق فقط گریه می کرد
_حالا خداروشکر فعلا خطر برطرف شده اما به احتمال زیاد دیگه باید برای همیشه از اسپره استفاده کنه، البته هنوز مطمئن نیستیم، شما برین یه سری دارو رو که تجویز کردم تهیه کنید
آفاق لیست داروها را در دست گرفت و خسته در حالی که دست افروز در دستش بود به حیاط بیمارستان رفت، روی نیمکتی نشست سرش را در دستانش گرفت و شروع به گریه کرد، نمی دانست باید چکار کند و فقط در دل از خدا یاری می خواست
_چی شد خانم؟ حال دخترتون چطوره؟
آفاق سرش را بلند کرد و با چشمان زیبا و پراشکش همان مردی را دید که آن ها را به بیمارستان رسانده بود، تعجب کرد که هنوز آنجا مانده است
_خداروشکر خطر رفع شده حالا باید برم یه سری دارو براش بگیرم، واقعا ازتون ممنونم خیلی لطف کردین به ما
_خب خداروشکر، پس چرا گریه می کنین؟
آفاق با خجالت سرش را پایین انداخت و اشک هایش را که بی مهابا از چشم های دریایی اش فرو می ریخت پاک کرد و با صدایی آرام و شرم زده گفت:
_راستش موندم که چکار کنم، نه پول این داروهارو دارم و نه پول بیمارستان، این موقع شب تنها چکار می تونم بکنم واسه بچه م، اگه زودتر فهمیده بودم و برده بودمش دکتر الان به این وضعیت نمی افتاد
دوباره هق هق خفیفش را از سر گرفت 
مرد که حدوداً 60 سال سن داشت و موهایش یک دست سفید شده بود، لاغر اندام و قدبلند بوده و رفتار و ظاهرش به مانند اشراف زاده های قدیم می مانست، او که معصومیت و زیبایی آفاق بدجوری به دلش نشسته بود، با مهربانی لیست داروها را از دستش گرفت و با گفتن چند دقیقه دیگه برمی گردم به سمت ماشین که راننده درونش منتظر بود رفت و حرکت کرد. تا زمانی که بازگردد آفاق مدام دعا می کرد که آن مرد پشیمان نشده و داروها را تهیه کند. بعد از چند دقیقه دعایش مستجاب شد و مرد با پاکتی از داروهای مختلف برگشت. آفاق از خوشحالی با شتاب به سمتش رفت داروها را گرفت و به طرف پذیرش بیمارستان دوید، وقتی داروها را تحویل داد ناگهان فهمید چکار کرده است به سمت مرد رفت و با شرمندگی گفت: من واقعا معذرت می خوام انقدر عجله داشتم یادم رفت حتی تشکر کنم، خدا خیرتون بده، راستش نمی‌دونم با چه زبونی باید... مرد حرفش را قطع کرد و با لبخند گفت: من کاری نکردم، از بابت هزینه بیمارستان هم نگران نباش
آفاق اشک به چشمانش دوید و زبانش بند آمده بود
بار دیگر دکتر به سمتش آمد و به او گفت که حال افسون خوب است اما باید چند روزی در بیمارستان بستری باشد، آفاق تشکر کرد و به سمت اتاقی که افسون در آن بستری بود رفت. 
افسون در حالی که ماسک اکسیژن روی صورتش زده بودند خواب بود. آفاق دست های کوچکش را در دست گرفت و بوسید، قطره های اشک دست افسون را خیس کرده بود، همانطور که اشک می ریخت دستان ظریف دخترش را می بوسید و نوازش می کرد و خود را سرزنش می کرد که چگونه پی به بیماری سخت دخترش نبرده است. 
پرستاری وارد اتاق شد و پس از چک کردن سرم افسون به آفاق گفت: اون دختر خانم نمی تونه شب اینجا بمونه، اگه خودتون میخواین شب بمونین بهتره بچه رو خونه یکی از بستگانتون بذارین
آفاق به فکر فرو رفت، نمی توانست هیچ یک از دخترانش را تنها بگذارد، اما سرانجام دید که چاره ای ندارد، افروز که نمی توانست تنها در خانه بماند اما افسون در بیمارستان بود و جای نگرانی نبود پس خود را راضی کرده که با افروز به خانه رفته و صبح زود به بيمارستان برگردد. 
وقتی از اتاق خارج شد آن مرد را دید که مشغول پرداخت هزینه بیمارستان است. بی شک او فرشته ای بود که خدا آن شب سر راهش قرار داده بود. به او نزدیک شد و با شرمندگی گفت: آقا به خدا قسم نمی دونم چطور این همه محبت رو جبران کنم؟ من تا آخر عمر کنیزی شما و خونواده تون رو می کنم، ‌شما امشب جون دخترمو نجات دادین، امیدوارم خدا بهتون ده برابرشو بده.
مرد بار دیگر لبخند مهربانی زد و گفت: گفتم که کار مهمی نکردم، دخترت رو دیدی؟
_بله آقا، الانم مجبورم برم خونه، این یکی دخترم نمی تونه تنها بمونه، می رم و صبح زود برمی گردم
_پس بیا ک برسونمت
_نه دیگه به اندازه کافی امشب مزاحم شما شدیم
_این موقع شب نمی تونی راحت ماشین گیر بیاری، برف هم شروع شده، پس تعارف نکن و بیا بریم
آفاق دیگر چیزی نگفت، دست افروز را گرفته و بار دیگر سوار ماشین مدل بالای آن مرد شدند، ماشین زیر دانه های نرم برف که تازه شروع شده بود به راه افتاد.

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل ششم
گرمای مطبوعی که در ماشین جریان داشت چشمان خسته افروز را خواب آلود کرده بود، بی صدا به دانه های سفید برف که در تاریکی شب فرو می ریخت نگاه می کرد و آرام اشک می ریخت. چگونه بدون خواهرش شب را به صبح برساند، کاش او هم کنارش بود و مثل هرسال باهم اولین برف را نظاره گر می شدند.
صدای مرد سکوت‌ ماشین را شکست
_شوهرت کجاست؟ مسافرتی جایی رفته؟
آفاق با همان شرم و حیا و صدای آرامش جواب داد
_نه آقا، من و شوهرم از هم جدا شدیم
_عجب! چطور آشنایی، پدر مادری، کسی نداری تو این شرایط کمکت کنه؟
_نه ما اهل اینجا نیستیم، من بچه چالوسم و اقوامم اونجا هستن (آه عمیقی کشید و با اندوه ادامه داد) پدر و مادرم هم فوت کردن، راستش من اینجا خیلی غریب و تنهام با یه دنیا مشکل
_چطور متوجه مريضی دخترت نشدی؟ دکتر می گفت چند وقتی هست که گلو و ریه اش عفونت کرده و تغذیه مناسبی هم نداشته
_ای آقا، شما دیگه نمک به زخمم نپاشین، والا من این اواخر تمام فکر و ذکرم درگیر جور کردن پول بود تا به صاحب خونه بدم، آخه تهدید کرده که اگه پولش جور نشه وسایل رو می ریزه تو کوچه، انقدر درگیر بودم و این در اون در زدم که از جگرگوشه هام غافل شده بودم، آخه من چه مادری ام خدایا
_خیلِ خب حالا دیگه خودتو ناراحت نکن، با سرزنش کردن خودت کاری درست نمی‌شه، خدارو شکر کن که این یکی دخترت هم مریضی خواهرش رو ازش نگرفت
_آره واقعا خداروشکر هم بخاطر این موضوع و هم بخاطر این که تو این شب سرد و تو این شهر غریب خدا شمارو سر راهم قرار داد و شمام که در حقم برادری کردین، واقعا ازتون ممنونم نمی دونم اگه شما امشب این لطف رو بهم نمی کردین چکار باید می کردم و چه بلایی سر دخترم می اومد.

وقتی با راهنمایی آفاق راننده آن ها را مقابل در رساند و آفاق بعد از تشکر مجدد خواست پیاده شود مرد کارتی از جیبش خارج کرده و به او داد و در حالی که به صورتش خیره شده بود گفت: ازت می خوام هر مشکلی که واست پیش اومد بهم خبر بدی و اگه برای دخترت دارو یا هرچیزی دیگه ای خواستی فقط یه تلفن به من بزن.
_خدا خیرتون بده آقا، چشم ممنونم ازتون
وقتی ماشین از پیچ کوچه گذشت آفاق نگاهی به کارت کرد، مهندس نصرت زمانی.
در حالی که یاد پدرش افتاده بود غمی سنگین قلبش را چنگ می زد وارد خانه شد، وقتی چشمش به ساعت افتاد فهمید از سه بامداد گذشته است، بار دیگر در دل آن مرد را که حالا دیگر اسمش را می دانست دعا کرد.
صبح روز بعد آفاق هرکاری کرد افروز حاضر نشد بدون خواهرش به مدرسه برود و با گریه از مادر خواست که او را هم به بیمارستان برده و بگذارد خواهرش را ببیند. 
وقتی وارد اتاقی ک افسون در آن بستری بود  شدند او تازه چشم هایش را گشوده بود و با گیجی به اطراف نگاه می کرد و بعد از دیدن خواهر و مادرش دستان کوچکش را به سمتشان دراز کرد. افروز می خندید و سفت دست های خواهرش را چسبیده بود و راجب برفی ک می بارید حرف می زد و آفاق هم مدام قربان صدقه اش می رفت. چشمان افسون کاملا شبیه به پدرش بود و وقتی آفاق نگاهش می کرد یاد و خاطره ی عشقش  در دلش زنده می شد. آفاق به خوبی می دانست که این چشم ها در آینده مانند پدرش دل های زیادی را مجذوب خود می کند.

چند روزی که افسون در بیمارستان بود آفاق برای اینکه دختر کوچکش را تنها نگذارد تمام مدت کنارش بود و دیگر نمی توانست کار کند، بخصوص اینکه بخاطر بی توجهی به بیماری دخترش خود را مقصر می دانست، اما پیوسته در این فکر بود که چگونه تا چند روز آینده پول کرايه خانه را کامل جور کند.
افروز به اصرار مادر به مدرسه می رفت اما با اینکه دختر باهوش و درس خوانی بود بدون حضور خواهرش به درس بی توجه بود و تمام حواسش پیش افسون در بیمارستان می ماند.
در مدرسه همیشه افسون از افروز حمایت می کرد و اجازه نمی داد کسی به خواهر آرام و مظلومش کوچک‌ترین آزاری برساند. هرچقدر افروز ساکت بود افسون پر از هیاهو و شیطنت بود و چند بار بخاطر شیطنت ها و دعواهایش به دفتر خوانده شده بود، اما چون دانش آموز درس خوان و باهوشی بود هربار بخشیده می شد.
و حالا که افسون نبود جای خالی اش افروز را بی حوصله و دلتنگ می کرد و بی صبرانه منتظر بهبودی خواهرش بود.

نصرت هزينه بیمارستان را کامل پرداخت کرده بود و مشکلی برای آن ها پیش نیامد و سرانجام افسون مرخص شد.

افروز آن روز از شادی مرتب می خندید و خوشحالی می کرد، تنها چیزی که برایش اهمیت داشت حضور دوباره خواهر در کنارش بود. افسون هم خوشحال بود که بار دیگر به خانه و مدرسه باز می گردد، اما آفاق غم نهفته در قلبش به او اجازه همراهی کردن در شادی دخترانش را نمی داد و در سکوت مشغول عوض کردن لباس های افسون بود. در این لحظه نصرت کنار در ایستاده بود و اندام ظریف  آفاق را نظاره گر می شد.

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آفاق که پشتش به در بود متوجه ی او نشد. وقتی افسون را از تخت پایین آورد و برگشت با دیدنش لحظه ای شوکه شد اما خیلی زود به خود آمد و با لبخند به سویش رفته و سلام کرد

_سلام آقای زمانی، چرا زحمت کشیدین و تشریف آوردین اینجا؟ 

_سلام، به سلامتی داره مرخص میشه دیگه؟ مشکلی پیش نیومد تو این مدت؟ 

آفاق که با تمام وجود خود را مدیون این مرد می دانست سری تکان داد

_نه آقا به لطف شما همه چی به خیر گذشت 

_گفتم بیام ببینم اوضاع چطوره، خب راه بیفتین برسونمتون تا خونه

_وای نه توروخدا، دیگه انقدر خجالتمون ندین همین که تشریف آوردین تا اینجا خودش کلیه دیگه بیشتر از این مزاحم نمی شیم

_نه نه تعارف ندارم، در ضمن می خوام درباره یه موضوعی باهات حرف بزنم 

آفاق با تعجب نگاهی به صورت او کرد اما چیزی دستگیرش نشد 

_در چه مورد آقا؟ 

_حالا خودت متوجه می شی، فعلا آماده شو راه بیفتیم

سپس خودش از اتاق خارج شد و آفاق متفکر به سمت دخترانش برگشت. همراه افروز از دو طرف دست افسون را گرفته و حرکت کردند.

در ماشین افروز به این فکر می کرد که چقدر خوب است فردا باهم به مدرسه می روند و دیگر تنها نیست، افسون در این فکرش این بود که تا آخر عمر مجبور است از اسپره استفاده کند و فکر آفاق مرتب حول این محور می چرخید که نصرت چکار می تواند با او داشته باشد برای لحظه ای عرق بر پیشانی اش نشست و با خود گفت نکند او هم مانند آن مرد صاحب خانه... اما به سرعت افکارش را از خود دور کرد زیرا اصلا به او نمی آمد که همچین آدمی باشد، بهتر بود منتظر بماند تا همه چیز معلوم شود 

اما اگر حدسش درست بود چه؟ او مدیون آن مرد بود و چگونه باید دینش را ادا می کرد؟
وقتی رسیدند نصرت به راننده گفت که برود و نیم ساعت بعد برگردد. آفاق که کلید را در قفل می چرخاند گفت:
بفرمائید آقا، خونه فقیر فقرا قابل شمارو نداره
نصرت لبخندی زد و داخل شد و پشت سرش آفاق و دو دخترش به داخل رفتند. افروز دست افسون را کشید و او را که با نگاهی مشکوک چشم به نصرت داشت به داخل اتاق برد.
قبل از اینکه آفاق حرفی بزند نصرت گفت
_داخل نمیام فقط همین‌جا چند دقیقه وقتت رو می گیرم و می رم
_وا این حرف ها چیه آقا اختیار دارین، این جا که خیلی سرده، بریم داخل حداقل یه چایی بذارم
نصرت روی ایوان کوچک نشست و در حالی که به برف های سفید و دست نخورده ای که گوشه ی حیاط کوچک خانه جمع شده بود چشم دوخته بود سری تکان داد و گفت:
_همین جا راحت ترم
نگاهی گذرا به آفاق که ایستاده چشم به او داشت انداخت
_من هنوز اسمتو نمی دونم
آفاق باز سر به زیر انداخته و با گوشه روسری اش مشغول شد
_آفاق هستم آقا
لبخندی ناخودآگاه بر لب نصرت نشست و سرش را با تایید تکان داده و تکرار کرد 
_آفاق، آفاق، خوبه
نفس بلندی کشید و بار دیگر به برف نشسته روی زمین خیره شد
_ببین آفاق خانم ازت می خوام به حرف هایی که بهت می زنم خوب فکر کنی و تصمیم بگیری، کاری هم که واسه دخترت انجام دادم به هیچ وجه تو تصمیم گیریت در نظر نگیر، یعنی نمی خوام فکر کنی که به من مدیونی و از روی دینت باید کاری انجام بدی 
قلب آفاق هر لحظه تندتر از قلب می تپید و از خدا می خواست حرف مرد همانی نباشد که فکرش را می کند. نصرت ادامه داد:
_من دو تا دختر دارم که هر دو ازدواج کردن و یه پسر که تقریبا هم سن و سال بچه های خودته، همسرم از ١٢ ماه سال ١١ ماهشو تو سفر و گشت و گذار تو کشور های مختلفه و معمولا پسرش رو هم می بره. ثروت من خیلی بیشتر از چیزیه که فکرشو بکنی اما اغلب اوقات تنهام گرچه گاهی تو مسافرت های همسرم همراهیش می کنم اما معمولا خونه ی خودم رو ترجیح می دم و دیگه حوصله گشت و گزار ندارم. راستش من همون شب اول که تو بیمارستان دیدمت از صداقت و مظلومیتت خوشم اومد، گرچه دور و برم زن های رنگارنگ و زیبا پُرن اما همونطور که گفتم مظلومیت نگاه تو خیلی دل نشینه و من این مظلومیت رو تو چشم دخترات هم دیدم

نگاهش را به آفاق دوخت که حالا با انگشت هایش بازی می کرد
_به هرحال من تو این یک هفته خوب فکرامو کردم و اینطور که گفتی و خودمم تحقیق کردم کسی رو تو این شهر نداری، از شوهرت جدا شدی و در حال حاضر هم تو شرایط خوبی نیستی. پیشنهاد من اینه که تورو صیغه ٩٩ساله خودم کنم و با دخترات به خونه من بیاین و اونجا زندگی کنین، اما اینو تأکید می کنم که به هیچ وجه کسی نباید از این راز باخبر بشه و تو از نظر خونواده م کسی هستی که قراره تو خونمون کار کنی و ما رابطه ای باهم نداریم.
از جا برخاست و یک قدم به آفاق نزدیک شد و با لحنی آرام و ملايم گفت
_اینجوری تو هم مشکلاتت حل می شه و می تونی زندگی بهتری داشته باشی، من بهت قول نمی دم که در حق بچه هات پدری کنم اما اینو مطمئن باش که دیگه همه ی امکانات لازم رو براتون فراهم می کنم و نمی ذارم مشکلی پیدا کنین. حداقل دیگه اینطوری دخترت بخاطر یه سرماخوردگی ساده تا مرز خفگی نمی ره.
صدای ماشین به او فهماند که راننده بازگشته است. به آفاق نزدیک شد و شانه های ظریفش را به آرامی گرفت
_خوب فکراتو بکن، حیفِ تو و دختراته که اینجوری زندگی کنین، من تا دو روز دیگه منتظر تماست هستم
سپس بدون گفتن حرف دیگری به سمت در رفته و خارج شد بعد از لحظاتی صدای دور شدن ماشین خبر از رفتن او را  می داد.

دانه های برف بار دیگر شروع به باریدن کرده بود و آفاق همانطور ایستاده بود و به حرف های او فکر می کرد و افسون از پشت شیشه ی اتاق با مادرش خیره شده بود.

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل ۷
تمام ذهن آفاق معطوف به حرف های نصرت بود دو روز گذشته بود و او باید جواب می داد. روز قبل بار دیگر مرد صاحب خانه با قیافه کریه اش به سراغشان آمده بود. در این دو روز آفاق هرچه فکر کرد دید چاره ی دیگری ندارد و اگر صاحب خانه آن ها را بیرون کند در آن برف و سرما جایی ندارند که به آن پناه ببرند. بار دیگر چهره ی نصرت در مقابلش نقش بست، او تقریبا هم سن و سال پدرش بود چگونه باید با او همراه می شد. جدای این مسائل اگر خانواده اش از قضیه بو می بردند و آن ها را اذیت می کردند چکار باید می کرد، اما به هر حال آخرین راه نجات همین بود او راه دیگری نداشت به بچه هایش فکر کرد، او باید هرطور شده آن ها را به سرانجام می رسانید و دیگر اهمیتی نداشت که خودش باید چه چیزهایی تحمل کند. نگاهی به دو خواهر کرد که گوشه اتاق نشسته بودند به دلیل بارش برف مدرسه تعطیل بود و افسون درس های عقب افتاده را از افروز یاد می گرفت. رو با آن ها کرد و گفت: بچه ها درستون تموم ‌شد بیاین باید یه موضوع مهم رو باهاتون درمیون بذارم.
از نگاه کردن به دخترانش قلبش به درد می آمد، بخاطر سرمای اتاق هر دو لباس های متعددی روی هم پوشیده بودند، آن ها هم به مادرشان رفته و سرمایی بودند.
وقتی افسون و افروز در مقابلش نشستند یک چای داغ برایشان ریخته و بعد از مقدمه چینی های مختلف جریان را تعریف کرد و در آخر گفت:
اگه شما هم موافق باشین قبول می کنم اما اگه شما راضی نیستین فکر دیگه ای می کنم چون من همه ی این کارها رو بخاطر شما انجام می دم، فقط ازتون می خوام درک کنین که راه دیگه ای برام نمونده
افروز برخاست و گونه ی مادر را بوسید و در حالی که خود را در آغوشش جا می داد گفت: هرکاری که خودت می دونی درسته انجام بده مامان. افسون هم سر به زیر انداخته و عصبی گفت: منم حرفی ندارم
آفاق از اینکه دختران کوچکش او را درک می کنند چشم هایش اشکی شد و از خدا خواست که پشت و پناه خود و دخترانش باشد. سپس برخاست و به سر کوچه رفت تا با نصرت تماس گرفته و اعلام موافقت کند.
فردای آن روز عصر نصرت با یک جعبه شیرنی و یک دسته گل به همراه راننده اش به دنبال آفاق آمدند و او را که لباس ساده ی قشنگی به تن کرده بود و کمی به ظاهرش رسیده بود سوار ماشین کرده و به سمت محضر رفتند.

آفاق در محضر دلهره ی غریبی داشت و دستانش به وضوح می لرزید، با خود فکر می کرد چگونه باید با مردی که هم سن پدرش است سر کند اما بعد خود را دلداری می داد که این کار بخاطر دخترانش است و برای آینده ی آن ها باید این کار را انجام دهد. خطبه بین آفاق و نصرت جاری شد و آفاق صیغه ٩٩ساله ی او گردید.
از این موضوع تنها راننده ی نصرت که امین او بود باخبر بود، حتی افسون و افروز هم به درستی قضیه صیغه را درک نکرده بودند و در مغز کوچکشان فقط این گنجیده بود که قرار است به خانه ی دیگری کوچ کنند و مادرشان خدمتکار آن جا باشد و در سال های بعد که بزرگ تر شدند کم کم اصل قضیه را دریافتند.

بعد از برگشتن از محضر نصرت در راه به راننده گفت: رضا یه رستوران خوب نگه دار چند پرس غذا بگیر بعد برو سمت خونه آفاق
رضا چشمی گفت و دقایقی بعد مقابل رستوران معروفی توقف کرد و خارج شد در این فاصله آفاق رو به نصرت کرد
_دیگه چرا زحمت کشیدین آقا لازم نبود
نصرت یک دستش را در دستان خود گرفت و بی توجه به تعارفی که کرده بود گفت:
_خوشحالم ک قبول کردی مطمئن باش پشیمون نمی‌شی
سپس رو به خیابان کرد و ادامه داد
اگه نگران دوست و آشنا نبودم باهم می رفتیم و داخل رستوران غذا می خوردیم 
_نه آقا لازم نیست من خونه خودم راحت ترم 
_همسرم تا چند روز دیگه از مسافرت برمی گرده، من تلفنی بهش می گم که شمارو استخدام کردم
_یه وقت ناراحت نشن
_نه نه، اون به هیچ وجه اینجور مسائل براش مهم نیست همین که بتونه هرجا می خواد بره بگرده و هر چی می خواد بخره براش کافیه
سپس بار دیگر نگاهش را به آفاق دوخت
_امروز چقدر قشنگ شدی
آفاق با صورتی گلگون تشکر کرد، نصرت جعبه ی کوچکی مقابلش گرفت
اینم هدیه ی من برای اینکه پیشنهادم رو قبول کردی
آفاق در حالی که مرتب با خجالت  تشکر می کرد جعبه را باز کرد و با دیدن گردنبد ظریف لبخندی زد
همان موقع رضا رسید و ماشین را به حرکت در آورد. بوی کباب فضای ماشین را پر کرده بود و دل آفاق مدام ضعف می رفت اما بیشتر از این خوشحال بود که دخترانش امشب بعد از مدت ها غذای لذیذی می خوردند و همین برایش کافی بود تا برای لحظاتی غصه هایش را کنار بزند. 
وقتی رسیدند نصرت همراه آفاق  داخل حیاط رفت اما باز هم وارد خانه نشد و گفت که برای رسیدگی به کارهایش باید برود و آن ها هم تا فردا عصر وسایلشان را جمع کرده تا با ماشینی که نصرت می فرستد به خانه جدیدشان نقل مکان کنند و سپس از جیبش بسته ای اسکناس خارج کرده و در دستان آفاق نهاد و گفت:
_با این پول اگه قرضی چیزی داری بده و اگه بازم چیزی بود به من بگو، انقدر هم خجالتی نباش خانوم کوچولو 
سپس خداحافظی کرده و رفت اما نمی دانست با گفتن این جمله چه آتشی به دل آفاق زده است و چه لحظه هایی را مقابل چشمش آورده است، بی اختیار یاد شاهرخ و عشقش به او اشک هایش را جاری کرد اما با صدای افروز به خود آمد و در حالی که به سرعت اشک هایش را پاک می کرد با پلاستیک غذا و دسته اسکناس در مشتش وارد اتاق شد.
آن شب برای دخترها شب بسیار خوبی بود، به قدری از غذای خوشمزه شان خوردند که توان برخاستن نداشتند و آفاق با خوشحالی و رضایت به آن ها نگاه می کرد و با هم برای جمع کردن وسایل برنامه ریزی می کردند.

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از آن شب به بعد زندگی آن ها در خانه ای جدید آغاز شد خانه ای که بی شباهت به قصر نبود. لحظه اولی که وارد شدند بچه ها با حیرت به اطراف نگاه می کردند، آن جا بیشتر شبیه یک باغ بزرگ بود تا خانه ای ویلایی. در اطراف حیاط درختان با نظم خاصی صف کشیده بودند، درختان عریانی که برف زیبایی خاصی به آن ها بخشیده بود. وسط حیاط استخر بزرگی قرار داشت که سفید از برف بود و بچه ها را به هوس انداخته بود که در آن برف سفید و دست نخورده شیرجه بزنند. خانه ی آن ها که شامل دو اتاق تو در تو، آشپز خانه ای کوچک و حمام دستشویی بود گوشه ای از حیاط قرار داشت. آن روز تا پاسی از شب آفاق و دخترانش مشغول جابجایی وسایل بودند و رضا نیز در حمل وسایل سنگین کمکشان می کرد و نصرت گاهی می آمد و نگاهی به آن ها می انداخت و در آخر هم وقتی کار ها تقریبا تمام شده بود با یک بطری بزرگ آب‌میوه سراغشان آمد و به آفاق گفت:
_امروز خدمتکار رو مرخص کردم خودمم حوصله چایی دم گذاشتن نداشتم واسه همین آب میوه آوردم، رضا رو فرستادم بره شام بگیره بیاد ولی از فردا دیگه این کارها بخصوص آشپزی به عهده خودته امیدوارم دست پختت خوب باشه.
سپس بار دیگر به عمارت خودشان برگشت. دختر ها هرکدام لیوانی از آب میوه سرکشیدند و با خستگی گوشه ای نشستند و باهم راجب خانه ی جدید پچ پچ کردند. بعد از برگشتن رضا و خوردن شام آفاق رختخواب بچه ها را پهن کرد و آن ها بعد از مدت ها در اتاق خیلی گرمی وارد رختخواب شدند و لحظه ای بعد خواب چشمانشان را در بر گرفت. دقایقی بعد نصرت کنار پنجره آمد و از آفاق خواست که همراهش شود، وقتی آفاق به آرامی در را بست نصرت که دیگر بی طاقت شده بود دستش را در دست گرفت و در حالی که  او را به سمت عمارت می برد آرام گفت:
خیلی خسته ای فکر کنم یه دوش آب گرم سر حالت بیاره 
و آفاق که چشم هایش را به سختی باز نگه داشته بود لبخند تلخی زد و به اجبار با او همراه شد.

صبح وقتی دختر ها برای رفتن به مدرسه از خواب برخاستند مادر را دیدند که کنار سفره ی صبحانه ای که برایشان آماده کرده بود به خواب عمیقی فرو رفته است. بعد از خوردن صبحانه به آرامی صدايش زدند تا بپرسند چگونه باید به مدرسه بروند.
چون مسیر مدرسه شان تا خانه دور بود چند روز اول رضا آن ها را رساند و سپس به پیشنهاد و هزینه ی نصرت آفاق برایشان سرویس گرفت. بعد از چند روز بچه ها کم کم به زندگی جدیدشان خو گرفتند و از شرایط خیلی راضی بودند. وقتی همسر نصرت بهناز به همراه پسرش از سفر برگشتند آفاق دلشوره عجیبی داشت. آن شب چند مدل غذای لذیذ پخته و همه جا را حسابی تمیز و مرتب کرده بود، مدام بیم این داشت که بهناز مانند زن های ثروتمند و خودخواهی که قبلا برایشان کار کرده بود با او بدرفتاری کند اما همانطور که نصرت هم گفته بود دلشوره اش بی مورد بود زیرا بهناز اعتنای زیادی به او نکرد و وقتی نصرت آفاق را به او معرفی کرد نگاهی کوتاه به او انداخت و سرش را تکان داد اما بعد از خوردن غذا لبخندی زد و در حالی که به آفاق نگاه می کرد با ژست خاصی گفت:
_خب خوبه دستت درد نکنه، دست پختت خیلی به مزاجم سازگاره نصرت همیشه می دونه که چه کسی رو برای چه کاری انتخاب کنه
و آفاق نفس راحتی کشید 
بهناز با وجود سن زیاد اداها و رفتارهای بچگانه ای از خودش در می آورد، لباس ها و زیور آلاتش مد روز بود و موهای طلایی رنگ کرده اش را با گل سری زیبا بالای سرش جمع کرده بود و آرایش غلیظش با مهارت خاصی چین و چروک های صورتش را پوشانده بود. 
بهروز مانند افسون و افروز کلاس چهارم دبستان بود و پسری بود بسیار لوس و بازیگوش و پر حرف. با کوچک ترین نارضایتی قهر می کرد و همه چیز را به هم می ریخت و چون تنها پسر و آخرین فرزند خانواده بود هر چیزی که می خواست ظرف مدت کوتاهی برایش فراهم می شد و این موضوع از او پسری لجباز و لوس ساخته بود.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×