رفتن به مطلب
****

رمان قـلـم تـقـدیـر|Roya80 کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

به نام خدا

نام رمان : قـلـم تـقـدیـر

نام نویسنده: Roya80کاربر انجمن نودوهشتیا

ژانر: عاشقانه ، طنز ، کمی اجتماعی

هدف: زندگی پر از بلندی و پستیه!

مهم این نیست که زندگی چقدر میتونه سخت باشه . مهم اینه که چجوری تحملش کنی!

با نوشتن این رمان میخوام واژه * مقاومت *رو به تصویر بکشم و نشون بدم که زندگی هایی سخت تر از زندگی ما هم هست!

  در مسیر زندگی قوی باشید!

ساعات پارت گذاری: سه روز در هفته

خلاصه : رمانم  مثل رمان های دیگه دوتا شخصیت اصلی و مهم داره !

ماکان که پسر نقش اول رمانه یه پسر که به طور خاصی متفاوت و مرموزه ! دوست خاصی نداره و اینا باعث شده پسر ساکتی باشه ! گذشته فوق العاده باحالی داره.گذشته ای  که سعی کردم مثل بقیه رمانا نباشه.نه شکست عشقیه !  نه خیانت !

و اما ...

 سایه !

 سایه یه دختر چند شخصیتی و خاصه ... همه میگن اون اسکله ولی در حقیقت اون بیخیاله !

با حرف مردم کاری نداره و واس خودش زندگی میکنه 

 یه ویژگی بزرگ داره که هر کسی نداره  ، اونم چشاشه ! چشاش هر آدمی رو بی برو برگرد گرفتار میکنه !

و در آخر باید رمانو بخونید و ببینید که قلم تقدیر با اینا چیکارا میکنه

         .. پایان خوش ..

لینک صفحه نقد رمان قـلـم تـقدیـر

ویرایش شده در توسط meli.km
  • پسندیدم 4
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:در میان من و تو فاصله هاست 

گاه می اندیشم 

میتوانی،تو به لبخندی زیبا این فاصله را برداری 

تو توانایی بخشش داری 

چشم های تو به من میبخشد 

شور و عشق و مستی 

تو چون مصرع شعری زیبا 

سطر برجسته ای از زندگی من هستی!      

              *********

با تمام هیجانم به دور و اطراف یه نگاه تند و سریع انداختم. خبری نبود.پاورچین پاورچین به طرف موتور عرشیا رفتم. یه سیکلت مشکی براق!عشق من و جون عرشیا پسر عموم.نزدیکش که شدم یه نگاه با تمام لذت به بدنش انداختم!ای جون!ای سایه فدات!چه برقی میزنه!دقیقا همرنگ آسمون امشب بود.سیاهه سیاه! به خاطر هیجان و استرسی که داشتم به طور غیر ارادی یه نگاه دیگه توی حیاط عمارت،که بی شباهت به باغ نبود انداختم.اینقدر تاریک بود که یه لحظه خوف کردم.اصلا اون سر حیاط یاهمون باغ معلوم نبود.اون ته تها به خاطر خاموشی چراغا (آخه ساعت دوعه شبه) ناجور تاریک و سیاه میزد!با حس ترسی که به هیجان و استرسم اضافه شده بود سوار موتور شدم.در حالی که کلاه کاسکت رو روی سرم میذاشتم به این فکر کردم که اگه عرشیا بفهمه!اصلا دوست ندارم به عواقبش فکر کنم.پس...بیخی بابا!موتورو عشقه!عشق میگم عشق میشنویداااا؛ چنان گازی به موتور دادم که فک کنم با صداش همه از خواب بیدار شدن.ولی دیه مال بیداری دیر بود؛چون من با عشقم به بیرون پرواز کردم.اصلا هم مهم نبود که صدای قهقهم تو کل عمارت پیچید.مهم سرعت بود و عشقم!آره اینه!چنان گاز میدادم که در عرض ده دقیقه به طور کل،از خونه دور شدم.نیشی مال خودم چاکوندم و فرمون موتورو ول کردم تا کلاه کاسکتو درارم.در اومدن کلاه همانا و لغزش موتور همانا.چون فرمونشو ول کردم تا کلاهو درارم کنترل موتور از دستم خارج شد و....یهو...بنگ!!

چنان از رو موتور پریدم پایین که گفتم ما تحتم ترکید.چیه فکر کردید با موتور ترکیدم؟نه جونم!قبل این که برم تو درخت،از روی موتور پریدم رو چمنا.میگم چمن چون دقیقا کنارم یه پارک قرار داشت.یه پارک بزرگ که تهش ناپیدا بود.از پارک بگذریم!من  الان حس میکنم که ماتحت ندارم!آخه دقیقارو خود صاب مردش فرود اومدم!حالا خوبه این آخریا به خاطر این که میخواستم کنار پارکه واستم سرعتم کم بود،مگر نه الان با اون پرش جانانه،من مرده بودم!شمام در حال خوندن فاتحه بودین!اوه اوه!

 ما تحت رو ولش.موتورو بچسب!یا صاحب صبر!عرشیا خفم میکنه! اِ اِ اِ اِ ....نیگا توروخدا!!عروسکش قشنگ خط خطی شد!یا امام زمون خودت به دادم برس.برم از جلو ببینم شاید خش هاش کم باشه.با این فکر و امید های الکی که به خودم میدادم،بدون درنگ،از جام پریدم.پریدن همانا و پیچیدن یه درد شدید،تو کمر و ماتحتم همان!ناخود آگاه دهنمو باز کردم و یه صدایی شبیه عر عر خر ازش خارج کردم.حالا نمیدونم جیغ بود یا واقعا عرعر خر!هر چی که بود نشون از درد بدی میداد که تو وجودم پیچید!با قیافه مچاله از درد به موتور نگاهی انداختم.با دیدن خط های بدی که روی بدنه موتور افتاده بود،قیافه مچالم کلا له و لورده شد!لامذهب یه طوری خط افتاده بود که اصلا فک نکنم بشه درستش کرد.علاوه بر خط و خش ها بدنش ناجور لهیده بود.هوف!میگما خدا رحم کرد!حالا خوبه خودمو پرتیدم پایین،مگر نه الان اون دنیا بودم.شایدم تو دنیای نباتی بودم داشتم آب نبات میخوردم.خلاصه که هر جا بودم،این جا نبودم! اگه فهمیدین چی گفتم به منم توضیح بدید!روی زمین،کنار موتورنشستم.دستی روی عشق عرشیا کشیدم و قیافه چپل چوپولی به خودم گرفتم که مثلا من ناراحتم و شروع کردم با مشکی حرف زدن...(اون وقت میگن اسکلی بهت بر میخوره) __ هعی!....هعی!مشکی جان! 

 بله دیگه حتما گفتم شروع کردم به حرف زدن فک کردید مثل آدم باهاش حرفیدم؟نه بابا!منو چه به حرف زدن.من به قول عرشیا فقط عر میزنم!همین آه های خانمان سوزی هم که کشیدم به خاطر این بود که دیه شبا مجبورم با ماشین بزنم بیرون و موتور تا اطلاع ثانوی و درست شدن مشکی کنسله.والا مگر نه یه موتور ارزش نداره ناراحت شم!

ویرایش شده در توسط Roya80
  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

البته این نظر منه!فک کنم نظر عرشیا فرق داشته باشه!اَه!ولش بابا!اصلا میخواد فرق داشته باشه؛میخواد چه غلطی کنه؟تهش داد و هوار و یه سیلیه دیه.دیگه بالا تر از این که نیست!منم که به اینا عادت دارم!پس بیخیالی طی میکنم.دست به زانو میزنم و با یه صدای فوق ضایع،از کنار موتور بلند میشم.یه نگاه کلی به فضا میندازم.یه پارکه بزرگه!ته مهش پیدا نیست!نیمه تاریک!با هزار تا دارو درخت!خوب ماشالله یه جنگلیه برا خودش!خوب اینم از انالیز فضا!حالا یه سوال؟من نصف شبی چجوری برگردم خونه؟موتور که داغونه روشن نمیشه.الانم که آژانس و تاکسی نیست.ماشین عادی و همین طوری هم که نمیتونم سوار شم.پس چیکار کنم؟ها !یافتم!از کشفی که کردم یه بشکن تو هوا میزنم.همه سی و دوتا دندونامو به نمایش میزارم و با صدای بلندی انگار که دارم با یکی حرف میزنم میگم:__یه گشتی تو پارک میزنم تا هوا روشن شه!

ینی ایول به خودم!نظر شوما چیه؟ایده مشتیه مگه نه؟خیل خوب باشه اون طوری نگام نکنید میدونم دوباره سیمام قاطی کرده.من الان طبیعتا باید از ترس خودمو خیس کنم ولی...خوب همه میدونیم که من استثنا هستم...استثنا هام که طبیعی نیستن!پس رفتار من کاملا نرماله!دیوونه هم خودتونید!خلاصه با همون نیش باز و بدون ذره ای ترس شروع میکنم به راه رفتن توی قسمت تاریک پارک.این طوری بهتره.تازشم ایمن ترم هست!این طوری کسی نمیبینم و کم تر امکان پیدا شدن مزاحم هست.البته اگه تو تاریکی به پست معتادا نخورم!که اگه شانس منه،صد درصد صاف میوفتم تو منقل یکیشون...یه چیزی بگم!مدیونید اگه فکر کنید من ترسیدم!من نترسیدم در اصل گند زدم به خودم!آره جونم! دارم از ترس میلرزم!با ترس یه نگاه به اطراف میندازم.جون شما خر پر نمیزنه!این به ضرر منه!یه چند قدم دیه جلو تر میرم که متوجه یه سری صدا ها میشم!ضربان قلبم به آنی میره بالا و خودشو مثل این جنگولیا میکوبه به قفسه سینم.از ترس زیاد با دستم به قلبم چنگ میزنم و آب دهنمو باصدا قورت میدم!ینی صدا چیه؟نکنه دارن میان این طرف؟وای بلا به دور!دست از چرت و پرت گفتن بر میدارم و با همه وحشتم کمی جلو تر میرم.باید بفهمم صدا چیهیا نه؟چند قدم که جلو تر میرم صداها واضح تر میشن!دارن عربده میزنن!ببینم میه جنگ تموم نشده؟اوه اوه جنگ کیلو چند؟بابا انگاری دعواس ! بزار برم جلو تر.یه دوسه قدم دیه جلو میرم و قشنگ تصویرو از پشت یه درخت دریافت میکنم.اوه اوه چه بزن بزنیم هس!نامردا شیش نفر به یه نفر!چه بدم میزنن.میگمااااا... بچه ها بریم کمک؟نه؟چرا؟  بابا نترسید من خودم آخر دفاع شخصیم!تازشم بوکسم بلدم از عرشیای منگل یاد گرفتم بابا. تو یه تصمیم آنی شخصیت شوخ و خنگمو پشت درخت جا میزارم و با یه روکش خشن،جدی و سرد برای کمک جلو میرم.صدامو میندازم پس کلم و مثل این ترباری ها هوار میکشم:

__ هووووی گوجه ها ولش کنید !

بیا اول کاری گند کاشتم؛ایشالله سال دیه دروش میکنم!میگم من بلد نیسم آدم باشم .آخه ناموسا گوجه؟نه تو رو خدا گوجه؟گفتم مثل تره باری ها،یهو اینا رو گوجه دیدم.حالا اینو ولش بریم سر اصل ماجرا.هر شیش تا چنان برگشتن طرفم که یه لحظه جا خوردم!ینی همه اینا رو من باید بزنم؟یا حسین!عجب شکری خوردما اومدم کمک!اومدم فلنگو ببندم که نگام به اونی که داشت کتک میخورد افتاد.روی زمین از درد مچاله شده بود و مثل مار به خودش میپیچید.پسر هیکلی بود ولی بوی گند الکلی که خورده بود تا اینجا میومد.صدای یکی از همون نکره ها که بلند شد مانع از ادامه پیداکردن،جست و جوم شد.که این بوی کدوم نوع زهرماریه؟نگامو از اون کرم له شده رو زمین گرفتم و دوختم به اون شیش تا یوز پلنگ زشت.در جواب جونز کشیده ای که یکیشون گفت  ،با شخصیت جدید و خشنم چنان چ*س*ی اومدم  که خدا داند:

__ هوی زشتو،اگه جون کرم زدتو دوس داری بهتره تو دو دیقه بزنی به چاک!

صدای یکی دیگشون به گوشم خورد.یاروهه یه قدم اومد جلو و این چنین عر زد :

__ بچه ها عجب جوجوی خشن و خوشملی!

یکی دیگشون که یه کمی تاس میزد،پشت بند قبلیه که غول تر از همه بود گفت:

__ بچه ها خدا واس ادب کردن این پسره برامون جایزه فرستاد.لامصب عجب جیگری هم هس!صداشو نیگا چه ملوسه!

 همون غوله دوباره دهن باز کرد که یه کلمه حرف بزنه.آقا منو فاز این بروسلی و جکی جان گرفت.یه اووودع بلند گفتم و با لگد همچین پریدم وسط حرفش،که جای حرف یه نعره زد و دماغشو که با پای خوشملم اصابت کرده بود رو گرفت.یارو غوله چنان نعره میزد که دوستاش دستشونو گذاشته بودن رو گوشاشون و هی یکی به اونکی میگفت:

__ احمد این ت*و*ل*ه رو خفه کن کر شدم!

 احمد جواب اصغرو داد:

__  اصغر کار خودته!ناز شصتت دکمشو بزن!

به اینارو باش! انگار همزن برقیه دکمشو بزنه!چه دوستای معرکه ای!

ویرایش شده در توسط Roya80
  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خدا برسونه از این دوستا!

چه کمکی هم بهم میکنن!

وایستادن عر زدن اون غول بیابونی رو تماشا میکنن!ینی اون دوستشون اصلا شرمنده شد!بابا اینقدر کمکش نکنید!

فرصتو مناسب دیدم؛به طرف پسره که رو زمین ولو بود رفتم.گندش بزنن بوی زهرماریش شدیدا تو ذوق میزد!مجبور بودی اینهمه بخوری احمق جون!همین که کنارش زانو زدم یه دستی رو شونم نشست و صدای غول اصغر نام تو فضا پیچید:

__ کجا جوجو؟تو با ما میایی!

نه بابا شوخیت گرفته یا داری تعارف میزنی احمق؟منو میگی ،تو یه حرکت غافل گیر کننده پامو روی زمین،تو حالت نشسته چرخوندم و اصغر که توقع این حرکتو نداشت تو سیم ثانیه پخش زمین شد.  به این میگن بزن بزن!حال کردید!اصلا صدای شترق استخوناشو شنیدم.یه جوری خورد زمین که شرط میبندم دستش شکست!داشتم اون اصغر خرد و خاکشیر شدرو نگاه میکردم که یهو یکیشون هوار زد:

__  حجت بگیر دخترَ رو!

با هیجان خیلی زیادی که یهویی بهم دست داد،از جام پریدم.قبل این که به طرفم بیان به طرفشون رفتم و این طوری بزن بزن ما شروع شد.چنان پریدم بالا و لگدی زدم تو صورت حجت که بیچاره از درد مخش سوت کتری کشید!

کله تاسه رو با یه لگد به زانو و در آخر به گردنش بیهوش کردم.

خوب خوب!

حساب کن!چند تا شدن؟

غول تر از همه رو با ضربه به دماغ نفله کردم.اصغرو با یه زیر پایی مشتی خوابوندم. حجتو با دو تا لگد به زانو و گردن بیهوش کردم.موند چند تا؟آفرین!

موند سه تا!

به طرف احمد که رنگ به رو نداشت دویدم.یه جیغ فرا آبی و صورتی و بنفش و خلاصه رنگین کمون کشیدم و یه لگد به لا پای بازش کوبیدم.

اینکی جای فریاد قرمز شد و بعدش بادمجونی رنگ!در آخر هم ولوی زمین شد!اوخی! 

جوجوها همش بادن.موند دوتا!در حالی که نفس نفس میزدم،به طرف اون دوتا میچرخم.یه پوزخند مختص خودم میزنم و با لحن خشنی می غرم:

 __نفر بعدی کدومتونه؟ 

اون دوتای باقی مونده چنان زرد کردن که یه لحظه حس کردم زرد چوبه پاچیدم روشون. خوب میمونا اگه میترسید چرا چ*س*ی میایید؟

خوبه،حداقل میدونن که هر کدومشون بیاد جلو نفله میشه!

یه نگاه بی روح به جفتشون میندازم.

 نفسمو کلافه به بیرون فوت میکنم و بیخیال دعوا و مرافه رو به یکیشون که در حال لرزیدنه میگم:

__ هر چه سریع تر با این آشغالای رو زمین از جلو چشام گم میشید میرید، افتاد؟ 

یه جوری کلشو به نشونه آره تکون داد  که یه لحظه حس کردم کلش به بدنش وصل نیس!

یاروهه مثل این سوسک های له شده،با ترس اومد جلو و کمک دوستاش کرد تا بلند شن.

در حالی که لنگ میزدن در عرض دو دیقه بدون حرف و حرکت اضافی تو تاریکی پارک محو شدن!

الهم صل علی محمد و آل محــمد!

بابا صلوات بفرست!

دعوا به خوبی و خوشی تموم شد.فک نکنیدا فقط اون ور ماجرا شکست خورد! نه بابا ما به صورت توافقی و با رضایت دو طرف به دعوا خاتمه دادیم.

صلح نامه جنگ دو ساعته رو امضا کردیم و خلاص!

نخود نخود هر که رود خانه خود.اونا رفتن خونه خودشون،منم بعد رسیدگی به این جلبک له شده رو زمین میرم خونمون،ِاِ اِ اِ جلبک!

اصلا هواسم بهش نبودا.برم ببینم سالمه هنوز یا قبر لازمه؟

نگامو از مسیر رفته شده ی اون شیش تا گوجه میگیرم و به اون پسری میدوزم که رو زمین دراز به دراز ولو شده و سینش خیلی سخت بالا پایین میشه.

غلط نکنم خیلی درد داره!

انگاری داره میمیره!

هین!

چی میشه؟میمیره؟نه!

نمیره قاتلش به اشتباه من بشم؟آقا این خودش داره میمیره تقصیر من نندازید!

 بی خیال بوی بد الکلی که ازش میومد،کنارش زانو میزنم و خیلی هول دست به شونش میزنم.مثل این کولیا محکم تکونش میدم.

صدا سکه های توشو خودم شنیدم به خدا!استخونش چنان صدا داد که یه نمه گرخیدم.

ترسم تو صدام هم سرایت میکنه و به کل از  بُعد شوخم دور میشم . با صدایی که از ترس میلرزه آروم پسره رو تکون میدم و صداش میزنم:

__ آقا؟آقا پسر؟خوبی؟ میتونی صدامو بشنوی؟ 

 نچ جواب نمیده!

تکون محکم تری بهش میدم که یهو نعرش بلند میشه:

__آخخ! 

از ترس به عقب پرت میشم و دوباره رو ماتحتم فرود میام!

این سری من ناخود آگاه از درد  عر میزنم:

__ آخخخخخخ!

بیچاره چنان از داد یهویی من میترسه که چشاش در عرض دو ثانیه قد کاسه دسشوییمون باز میشه و مثل اون مواد بد بو از تو چاه مسترابمون زل میزنه بهم! 

یکم چندش شد میدونم! 

منم که قیافم از زور زدن زیاد سرخ شده و مچاله یهو با درد بهش میتوپم.

اصلا هم برام مهم نیس که یاروهه داره از درد میمیره!

__ ها!چیه؟نگا داره؟  در خونتون گدا داره؟قورباغه چند تا پا داره؟

 چشای پسره دیه درشت تر از این نمیشه!

حالا اونم چه چشایی!آبی!چه نازم هس جوجو اردک!

ویرایش شده در توسط Roya80
  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشو ول کن سایه جمله بندیتو بچسب!

مگه چی گفتم؟ 

یه دیقه فک کن یادت میاد!

بزار بفکرم!

مثل ایکیوسان دست به کله میزنم و میرم تو فکر.

یهو با یاد چیزایی که گفتم جای تعجب چنان میزنم زیر خنده که صداش تو کل پارک اکو میشه.

چه شعری خوندما!

در خونتون گدا داره رو از کجام در آوردم آخه؟

در خونه رو ول کن!قورباغه چند تا پا داره؟

اینم سوال بود من کردم؟

با فکر قورباغه و پاهاش،باز مثل اسب میزنم زیر خنده.

پسره با درد چشاشو میبنده و در همون حال که قهقهه میزنم صداشو میشنوم که زمزمه میکنه: 

__درد!

جای این که بهم بر بخوره خندم بلند تر میشه!

اونم چی؟خنده معروفای من!

به قول عرشیا همون خرناس خرسو میگم.خیلی جیگر خُر خُر میکنم.انگاری که میخوام تف کنم.

هر بار با ریتم میرم عقب،یه خُر میکشم،دوباره میام جلو یه خُر دیه میکشم.

اون قدر خر میکشم که حس میکنم تو دماغ و دهنم خشک شده.دست از خر کشیدن بر میدارم و مثل این جنیا به پسره نگاه میکنم.

کاملا جدی و سرد!

انگار نه انگار که من بودم داشتم از خنده پاره میشدم.

 با همون قیافه جدی و ضایعم چشای بسته پسره رو نشونه میرم و خیلی ریلکس لب میزنم:

__ میتونی راه بری؟باید ببرمت بیمارستان؟

چشاش با درد باز میشه و خیره به چشای من،با ولوم آرومی که به زور شنیده میشه جوابمو میده:

__ من بیمارستان نمیام!

کمی تعجب میکنم.

 -- چرا؟نکنه قصد داری خود کشی کنی؟خو اینو از اول میگفتی یارو!اون وقت منم  ننه بروسلی نمیشدم و با اون شیش تا گوجه املت درست نمیکردم!ای جوووون!

بخورم حرف زدن خودمو.اصلا ته ته فرهنگ لغتم!

حال کردید چی گفتم؟ 

حس میکنم میخواد از جاش بلند شه؛به طرفش میرم  و  بیخیال گرفتن جواب سوالم،بهش تو نشستن کمک میکنم.زیر بازوشو میگیرم و آروم مینشونمش.

نفس عمیقی از درد میکشه و برای جلو گیری از هوار زدن،لبشو به دندون میگیره.

چشاشو رو هم فشار میده و  بعد گذر چند لحظه وقتی که لبشو از زیر دندوناش خارج کرد؛میگه: 

__ ممنون!

جوابی بهش نمیدم.سکوتی اختیار میکنم و تو سکوت با کمی نگرانی ذاتی نگاش میکنم.زیر نگاه سنگین من، چشاشو باز میکنه و دستشو به طرف لبش میبره و خون بغلشو پاک میکنه.

پاک کردن که عرض کنم،مثل چی میمالش رو صورتش! با دستش خاک شلوار پاره شدش رو میتکونه و این سری بدون کمک من بلند میشه می ایسته.

یه دستشو به زمین تکیه میده و به کمک دستش پا میشه وامیسته...هماهنگ باهاش بلند میشم که اگه افتاد بگیرمش.

در همون حال سوالی که ناجور مخمو داشت سوراخ میکرد رو به زبون میارم:

__ بهت نمیاد زورت کم باشه!

نگاهی کلی به هیکل ورزشکاریش میندازم و حرفمو ادامه میدم: 

 __ چقدر خوردی که شل و ول شدی؟نکنه زهرماری خوردی؟

بدون حرفی در جوابم کلشو به نشونه آره تکون میده!

منو میگی...

مثل این جن زده ها با یه جیغ ازش دو قدم دور میشم!

زهر مار!

یعنی نمیدونستی که کوفت کرده!

اون بوی گندی که از این پسر میومد صد درصد نشون میداد که یه چی زده.دیگه جیغت برا چیته خره؟

چه میدونم والا!ترسیدم دیگه!

شانس منه دیگه صاف افتادم  تو منقل معتاد!

حالا معتاد نشد یه الکلیه پاتیل و شوت! 

 حالا یکی بهم بگه چه شکری بخورم؟

اصلا چای بخورم یا زهر!

ای الهی کوفت بخورم و دیگه از این غلطا نکنم!

مارو چه به کمک!همینو میخواستی سایه خانوم؟حالا بمیر از ترس!وقتی گرفت بی آبروت کرد میفهمی یه خروس کجا تخم میزاره!

بِکِش!بکش که هر چی میکشی حقته!

پسره که از حرکت من تعجب میکنه با کمی بهت به حرف میاد:

__ چته؟چرا داد میزنی؟

با یه لرزش آشکاری جوابشو میدم :

-- آخه تو ... تو ... م ... م  !

حتی نتونستم کلمه رو کامل کنم .سرشو به افسوس و تاسف واسم تکون میده.

دستشو به گردنش میبره و درحال ماساژش میگه:

-- نترس!نمیخورمت!

دهن صاب مردم باز بی اجازه باز میشه و یه چرتی میپرونه که خودم میمونم تو بهتش:

-- اگه خواستی بخوری از کجام شروع میکنی؟ 

یامولا!دهنم تو همون حالت باز میمونه!

 پسره تو جاش خشک میشه و با اخم و بهت نگام میکنه.

وای مامانم اینا!

آبروم ریخت!یکی بیاد جمعش کنه!من که ذوب شدم!

ویرایش شده در توسط Roya80
  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حالا اینو نگاه چه اخمیم کرده 

هوش چیه؟من یه چی گفتم تو چرا قیافه میایی؟فک کردی خیلی ا*ن*ت*ر*ی؟اگه این طوری فک کردی باید بهت بگم که درست فکر کردی!

والا فک کرده کیه.انگار چ*س بابامه !اه!

خفه شو سایه!چه ربطی داره آخه؟حالا ربط نداشته باشم خواستم یه چی بگم خالی از عریضه و فیض نباشه.فقط خفه شو! اوکی اوکی.

 صدای اخمالوعه که بلند میشه از هپروت و اون حالت شوک میام بیرون:

__حس میکنم تو وضعت خراب تره! انگاری بیش تر از من خوردی!!

قبل هر کاری اول دهنمو که قد سوراخ خشتک شلوار بابا بزرگم باز مونده رو میبندم و بعدش عملیات جواب دادن رو آغاز میکنم.بدون ذره ای خجالت:

__ من خوردم؟بی بند و بار خودتی یارو!من از این کوفت ها نمیخورم!

اخماش بیش تر تو هم گره میخورن!

نگاش آتیشی میشه ولی به جای کل کل با منه اسکله یه وری،بحثو عوض میکنه و میگه: 

__ میتونی برام یه ماشین بگیری؟باید برم!کیف پولمو بردن،پول ندارم.

منم بیخیال بحث قبلی نیشم رو تا بنا گوش باز میکنم و روبه یاروهه میگم:

__ کجا میخوای بری؟خونت؟ 

آتیش نگاهش تند تر میشه و یهو بهم میتوپه:

 __ دِ خونم کجا بود اسکل! میخوام برم هتلی جایی،حالا خانوم اگه سوالاش تموم شده ماشین میگیرن برام؟ 

از لحن اسکل کمی جدی میشم.نیشمو میبندم.

 تو جام صاف می ایستم و خیلی جدی رو به بهش میگم:

__  اولندش اسکل خودتی! دومندش تو که پول گرفتن یه ماشینو نداری چجوری میخوای هتل بری؟سومندش آخه اسکل الان ماشین هس؟ 

  آخی خُنک شدما،داشتم میسوختم!

کیف کردی چه خوب تیکه خودشو به خودش انداختم!

والا!تا اون باشع به من نگه اسکل!

درسته همه همین لقبو بهم میدن اما اونا فامیلن.این غریبس!

حالا اینو ولش...

پسره که قشنگ نیش کلاممو دریافت میکنه،اخمای گره خوردشو بهم منگنه میزنه و زیر لبی میغره:

 __ حالا چه غلطی کنم؟

و باز هم فک بی صاب من عرض اندام میکنه:

__ لازم نی غلط خاصی کنی! امشبو بیا بریم خونه دوست من.از فردا بگرد دنبال پول و هتل و اینا.نظرت چیه؟زنگ بزنم بیاد دنبالمون؟ 

پسره که کمی گیج شده یه نگاه به من میندازه یه نگاه به زمین و یهو مثل این جو گیرا میگه: 

__ مزاحم نباشم؟

 آی دلم میخواست بازم فکمو یهویی باز کنم و بگم 

(( بمیر بینیم باو ... مال من با ادب شده )) 

ولی حیف که نتونستم دهنمو باز کنم!

در جواب*مزاحم نباشمش*  هم چیزی نگفتم و درعوض گوشیمو به دست گرفتم و ساعت سه نصفه شب شماره ستاره رو گرفتم.یه شیش تا بوق خورد جواب نداد.قطع کردم!زیر نگاه سنگین پسره دوباره گرفتم...این دفعه تا بوق هشتم صبر کردم و قطع کردم!

از رو نرفتم دوباره گرفتم،در همون حال هم صدای پسره رو شنیدم که انگاری مخاطبش من بودم:

__ جواب نمیده؟ 

اومدم جوابشو بدم و بگم"نه"که صدای خوابالوی ستاره مانع از جواب دهیم شد:__ ال...الو !

خیلی زود جوابشو دادم:

 __  الو ستاره؟خواب بودی؟ 

(نه بیدار بود...خوب اسکل معلومه دیه خواب بود) 

صدای خوابالوش واس بار دوم بلند میشه:

__هوم؟ 

 حرفمو تکرار کردم:

__میگم خواب بودی؟ 

کمی هوشیار تر میشه ولی همچنان کشیده و شل و ول حرف میزنه:

__ سایه تویی!بنال کارتو! 

ادب نداره دیگه چیکارش کنم!

 __ میگم ستاره میتونی بیایی دنبالم؟ 

صداش دیه کامل هوشیار میشه،معلومه که خواب از سرش پریده:

__ الو سایه!تویی؟چی گفتی؟ گفتی بیام دنبالت؟چی شده؟  اصلا کجایی؟

منم مثل خودش رگباری جواب میدم:

__  با موتور زدم به درخته تو پارک(...)میایی دنبالم؟ 

 صداش کمی هول میشه:

__ آره آره!الان میام...منتظرم باش پنج دیقه دیه اون جام...

لبخندی از ته دل به نگرانیش میزنم و میگم:

__ باشه منتظرم 

خواستم قطع کنم که باز صداش تو گوشی پیچید:

__ سایه؟ 

میدونم میخواد چی بگه؛ لبخندمو عمیق تر میکنم و جوابشو میدم:

__ جانم؟ 

همون سوالی که انتظار دارمو میپرسه:

__ خودت که سالمی آره؟ 

زمزمم زیادی آرومه ولی اون میشنوه و نفس آسوده و راحتی میکشه

__ آره

__ من دارم راه میوفتم...پنج دیقه دیه اونجام فعلا!

بدون این که منتظر جواب من باشه قطع میکنه.با لبخندی گوشی رو از گوشم فاصله میدم.

به طرف پسره میچرخم که با چشای ور قلمبیده و متعجبش رو به رو میشم 

این چرا تعجب کرده؟همین سوالو به طور کوتاه و بی ادبی ازش میپرسم:

__ ها چته؟ 

 بی توجه به لحن بد من به حرف میاد:

__ چرا دروغ گفتی؟ 

حالا واسه من سوال پیش میاد:

__ چه دروغی؟ 

یه قدم میاد جلو و میگه:

__ تو گفتی با موتور زدی به درخت پس موتورت کو؟تو که موتور نداری!

پوزخندی میزنه و دم حرفشو میگیره:

__ اصلا دخترام میه موتور سوار میشن؟

آها حالا فهمیدم.پ بگو چشه!

حقم داره تعجب کنه،موتور اون ور پارکه و اصلا معلوم نیس!

با لحن بیخیال از اشتباه درش میارم:

__ دروغ نگفتم.من اون سر پارک با موتور زدم به یه درخت...حالام بهتره بریم اون ور چون دوسم الاناست که برسه! 

پشتمو بهش میکنم و بی توجه به چشاش که امروز بیش از حد تعجب کردن راه میوفتم اون ور پارک.

بعد چند دقیقه صدای قدم هاشو از پشتم میشنوم و پشت بندش هم صدای نکره خودشو:

__ ممنونم!

بدون برگشتن میگم:

__ واس خاطر؟ 

سریع جواب میده:

__ کمک بهم!

لبخندی محوی میزنم،خوبه حداقل تو این زمینه آدمه!

ویرایش شده در توسط Roya80
  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میدونه که دارم بی چشم داشت بهش کمک میکنم.موتورو از دور میبینم. قدم هامو سرعت میدم.قدم هاش هم زمان با من تند میشن.به کنار موتور میرسم.یه نگاه با افسوس بهش میندازم و یه آه خانمان سوز دیه میکشم. 

کنار موتور روی زانو هام می شینم.ستاره هنوز نیومده!یه سنگ برمیدارم و میزنم رو بدنش.شروع می کنم به خوندن فاتحه!وجود پسره رو حس می کنم که کنارم میشینه.نگاه متعجبش رو ، رو خودم حس می کنم وصداش هم حاکی از تعجب نگاشه:

__ چیکار میکنی؟ 

بدون این که نگاش کنم،خیلی ریلکس جواب میدم:

__ فاتحه میخونم!

یه صدایی شبیه خخ ازش خارج میشه.حس میکنم میخواد بخنده!دست از فاتحه خوندن برمیدارم و به طرفش میچرخم و میگم:

__ بخند!راحت باش!من ناراحت نمی...

نمیزاره حرفم تموم بشه.چنان قهقهه ای میزنه که کل پارک میلرزه.از ترس چشامو میبندم و  جیغ معروف خودم رو میکشم.والا خوب ترسیدم! مثل آدم بخند یارو!با جیغ من یهو استپ میکنه.منم استپ میکنم!هم زمان ماشین ستاره هم کنارمون ترمز میکنه!پسره از همه جا بیخبر،با حالت گیجی نگام میکنه.متعجبه بدبخت!خوب حقم داره!در ماشین ستاره باز میشه و ستاره با عجله پایین میاد.انگاری از جیغ من که تو فضا پیچیده بود،ترسیده!البته اونم حق داره!فک کنم دچار سوءتفاهم میشه که در مقابل چشمای متعجب من،با کیفش به طرف پسره بی نوا میاد و یهو...

شترق!پسره بیچاره چشاش میوفته جلو پاش.ستاره چنان با کیف میکوبه تو مخ پسره که چشای بد بخت عینک لازم میشه.بر اثر ضربه ناشی از کیف ستاره،پسره ی کتک خورده،دوباره کتک میخوره! شانس نداره بدبخت!آخه این سری یکی از ستاره میخوره یکی از زمین!میگی چجوری؟ توضیح میدم!وقتی که ستاره با کیف میزنه تو سرش،چون اون هم توقع ضربه از هوا رو نداشت و بی خبر از وجود ستاره بود؛با ماتحت گرام روی یه تیکه سنگ تیز که دقیقا زیرش بود فرود میاد.آره! جونم براتون بگه همین که میخوره زمین یهو... عر عر! چنان هوار میکشه که ستاره دو قدم به عقب میپره و هم زمان یه جیغ بنفش میکشه.منم که میبینم اینا دارن داد میزنن،خودمو هم رنگ جماعت میکنم*گر خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو*دهنمو مثل اسب آبی باز میکنم و یه صدایی شبیه نعره قاطر ازش خارج میکنم. دقت کنید !حالا هر سه داریم عر میزنیم.

 یکی از درد!یکی از ترس!یکی هم مثل من از رو خوشی!

بگذریم...حسابی که داد میزنیم و خودمون رو می کُشیم،دهنامونو می بندیم.یه نگاه به هم می ندازیم و تغییر حالت میدیم.ستاره حالت تهاجمی میگیره و کیفشو در حالت آماده باش تو هوا میگیره! 

پسره اخم میکنه و پر خشم به ستاره نگاه میکنه.

منم که بی طرف!نیشم رو چاک میدم و مثل بز اون دوتا رو نگا میکنم.ستاره زود تر از پسره به حرف میاد.

اونم چه حرف زدنی!کاملا بی ربط.به معنای واقعی کلمه گند میزنه!ماشالله دوستم به خودم کشیده.

__ ها چیه؟فک کردی که چی؟آره بابا! 

من میگم این وقتی هول میکنه نباید حرف بزنه،قبول نمیکنه.

ببین الان چه جیگر حرف زد. اصلا پسره کفش برید!کیف کرد بنده خدا!!میگی نه نیگا کن.

ببین چه با چشای ورقلمبیدش داره ستاره رو نگاه میکنه.ماشالله ستاره ام که ترمز دستیش همیشه خرابه و یه ریز داره گاز میده:

__ بعدشم،مگه به توعه!منو این طوری نیگا نکنا!همچین میزنم کور شی!خر گنده!خفه شو بابا!دهنتو وا نکنی جوابمو بدی ها!میکشمت!میگم خفه شو!بمیر بابا! 

 بیچاره پسره!دهنش از این باز تر نمیشد.نه تنها پسره بلکه این سری منم تعجب کرده بودم.اینا چی بود دیگه که ستاره بلغور کرد!پسره که نمیتونه تعجبشو کنترل کنه، واسه گرفتن یه توجیح یا حداقل مدرکی بر دیوونه بودن ستاره،با بهت و تعجب به طرف من میچرخه و نگاهه دریاییشو میدوزه تو چشام.

منم که تا اون موقع به زور خودمو کنترل کرده بودم،با دیدن قیافه متعجب یاروهه چنان میترکم که بیا ببین!

حالا نخند کی بخند!

اینام که مثل این اسکلا زل زدن به من. 

زبر نگاه سنگینشون،یکم که میخندم میبینم کم کم پسره اخماش داره میره توهم پس خندمو میخورم!

 اهم اهمی میکنم و از رو زمین بلند میشم!کاملا بیخیال دستمو به طرف پسره دراز میکنم تا اونم بلند کنم. 

یه نیگا به دستم میندازه یه نیگا به چشام.رو چشام یه کوچولو مکث میکنه و بعدش گرمای دستشو تو دستم حس میکنم.

 بی توجه به نگاه خیره اون روی چشام،با یه حرکت از رو زمین بلندش میکنم و بعدش دستشو ول میکنم.

 رو به ستاره که تمام مدت داشت مارو نگاه میکرد میکنم و میگم:

__ ستاره بیا یه لحظه کارت دارم!

چرخی میزنم و این سری رو به نگاه خیره این پسره میگم:

__ اسمت چی بود؟ 

با مکثی جواب میده:

__ ماکان!

 کلمو به نشون فهمیدن تکون میدم و ادامه حرف قبلیمو از سر میگیرم: 

  __ آقا ماکان تو بشین تو ماشین من الان با دوستم بر میگردم،اوکی؟ 

بدون حرف فقط سری تکون میده.سرشو میندازه پایین و مستقیم مثل خر میره تو ماشین و رو صندلی های پشت میشینه.

درو براش میبندم و به طرف ستاره اخمو که سه قدم اون ور تر منتظر توضیح ایستاده میرم.بهش نرسیده از نقطه ضعفش استفاده میکنم. چشامو خمار و خسته میکنم و مثل میخ میکوبمش رو صورت ستاره!

همین کافیه!

حرفی که میخواست بزنه رو میخوره.نفس کلافه ای میکشه و کلافه تر از نفسش لب میزنه:

__ بگو باز چی تو مخ پوکته سایه؟ 

لبخند ژکوندم بی ارادس.بازم یه لایک به خودم!چشام بازم اثر کرد:

__ هیچی به خدا !فقط فقط...

به وسط حرفم میدوعه:

__ فقط چی؟ 

با کمی مکث و من من حرفمو ادا میکنم:

__ بزار یه چند شب پیشمون بمونه.جایی نداره بره.پولاشم زدن...فقط تا وقتی که وضع سر و صورتش خوب شه... خوب؟ 

دهن به اعتراض و مخالفت باز میکنه که باز هم از همون صلاح تیزم استفاده میکنم...

چشامو اینقدر مظلوم میکنم که یه لحظه از پا در میاد بد بخت. 

حرفشو عوض میکنه و عصبی میغره:

__ خیل خوب!فقط چند شب...باشه؟ 

ذوق میکنم قد دلفین!

صدای کرم خاکی در میارم و با شوق میپرم بغلش.یه شیش هفت بار تف میکنم رو صورتش که مثلا ماچه!

چندشش میشه و پرتم میکنه عقب.در همون حال که لپاشو پاک میکنه به طرف ماشین میره و میگه:

__ سوار شو!

ویرایش شده در توسط Roya80
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 با هیجان یه پرش تو هوا میزنم و بدو بدو میرم و سوار ماشین میشم . در جلو رو باز میکنم و خودمو رو صندلی بغل راننده پرتاب میکنم . صندلی همچین یه دور ننه بابامو فش میده و بعد چند دیقه صداش آروم میگیره . 

با هیجان به طرف ماکان میچرخم و قبل سوار شدن ستاره میگم :

__ حل شد ... تا چند شب مهمون مایی !

لبخنده آرومِ ماکان ، هم زمان میشه با سوار شدن ستاره و به راه انداختن ماشین  

خیالم که از بابت ستاره راحت میشه گوشیمو در میارم و به عرشیا یه اس میدم . 

(( سلام پسر عموی گلم ... باید بهت تسلیت بگم ...بدون مقدمه چینی میرم سر اصل مطلب ... با موتورت تصادف کردم ... نگران من نباش سالمم ولی موتورت ترکید ... الانم تو پارک ( ... ) پارکش کردم ... نگران نباش چرخاشو زنجیر زدم ندزدنش ( دروغ که حناق نبود خفم کنه) ... اگه بیداری برو برش دار ... اگه خوابی هم فردا برو بردارش ... راسی به مامان شهر بانو بگو که من تا سه روز خونه ستارم نگران نشید ... دوستون دارم سایه )) 

طومارو ارسال میکنم . چند دیقه میکشه پیام " تحویل داده شده پیام " برام بیاد ...

وقتی پیامو دریافت میکنم گوشی رو برای احتیاط و جلوگیری از داد و قال های عرشیا خاموش میکنم و میندازم رو داشبورد .

مثل زرافه به عقب گردن میکشم و یه نیگا به ماکان میندازم .

بنده خدا فک کنم خوابه . ولی چقدر کتک خورداااا .

آخی بیچاره ! فک کنم استخوناش الان دارن از هم وا میرن !  

حالا خوبه جاییش نشکست ! 

اگه من بودم الان یه جای سالم تو بدنم نمونده بود . یه نگاه دیگه بهش میندازم . فک کنم خیلی خورده بوده ولی انگاری ضرفیتش بالاتر از حدی بوده که خورده!

آخه خیلی راحت کنترل رفتارش دست خودش بود . شایدم هر چی خورده بود، با اون کتکایی که خورد از سرش پرید ...

شایدم اصلا عادت کرده ! 

اه اصلا به من چه ! بزار یه کوچولو بخوابم باو ! ساعت چهار شبه ! 

مخم در حال آب پز شدنه از بس که با این تخم مرغ ها سرو کله زدم . ولمون کنین بابا !!!  

بیا اینم از آخر و عاقبت عشق سرعت داشتنمون . هم موتور ترکید !

هم یه کتک مشتی از عرشیا قراره بخورم !

از این ور با این ماکان چلمنگه آشنا شدم !

از اون ورم ستاره شده میرغضب و کم مونده با اخماش پاچه منو پاره کنه !

از این ورم دیه نمیتونم شبا بیام موتور سواری ! تازشمممم ... یه درد سر بزرگ ! 

کیه که نصیحت های مامان شهر بانو رو گوش کنه ... وای ! 

مال این آخریه دیه ضرفیتم تکمیله جون شما ! هوف ! 

خدایا خودت کمکم کن ! 

کمک نمیکنی حداقل بزار امام زمون ظهور کنه بلکه مامان شهر بانو با دیدنش ذوق کنه و سرزنش منو فراموش کنه .

چی واس خودت قد قد میکنی سایه . امام زمون ظهور کنه که توام میمیری و خبری از ذوق و سرزنش نیست . راس میگیا !

پس همون بهتر که لال شم و تز ندم ! 

با این فکر مثل منگلا دستامو تو ماشین بالا میبرم و میگم :

__ خدایا خودت ظهور کن . آمین ! 

دستامو روی صورتم میکشم که متوجه یه صدایی میشم . غلط نکنم یکی پوزخند زد . این ستاره که به رفتارای من عادت داره . حتی نکرد برگرده نگام کنه ! پس این صدا کاراون نیس . فقط یه نفر میمونه که اونم ماکانه ، آره ماکان !!! 

با سرعت به عقب میچرخم و بدون اجازه دادن بهش شروع میکنم به ور زدن :

__ چه صداهاییه از خودت در میاری تو خجالت نمیکشی ؟

در عرض یک ثانیه چشای بستش باز میشن و باز هم همون حرکت تکراری . تعجب ! 

ولی کم کم عادت میکنه . ینی باید عادت کنه . اگه نکنه چشاشو از دست میده ، آخه هی بخواد این چشاشو از تعجب گنده کنه که کور میشه ! اون وقت نه من میتونم ببرمش دست شویی نه ستاره 

بیچاره مجبور میشه کارش رو تو شلوارش انجام بده . چه ربطی داشت ؟ 

ربطش به بی ربطیشه ! بله ...

الانم این بیشعور بی ادبو ولش کن سایه . خونتو واس خاطر اینا نزار تو فریز یخ بزنه ... ارزش ندارن ! 

پوخند زد که زد ؛ به جهنم ! 

به کفن غضنفر خندید پوزخند زد .

تو به کرم و لطف خودت عفوش کن . حالام مثل یه دختر بالغ و عاقل برگرد و مثل یک حیوان نجیب سر جات بشین ! 

اصلا هم به چشای متعجب ماکان و سرعت بالای ستاره توجه نکن . اوکی ؟ 

اوکی اوکی !!!! 

 

                 ***** 

 

بی توجه به اخمای ستاره اتاق خودمو تو خونه مجردیمون به ماکان میدم تا راحت باشه . به طرف اتاقم تو طبقه بالا راهنماییش میکنم و ستاره رو تو طبقه اول جا میذارم و با ماکان وارد اتاق مرتب و تمیزم میشم .

برقو روشن میکنم و رو به ماکان که به نظر کمی معذب و بلا تکلیف میاد میگم :

__ اینجا اتاق منه! ولی میدمش به تو تا راحت باشی !! پس لطفا راحت باش . تو تا چند روز مهمون مایی . پس به خودت سخت نگذرون . خونه خودته ! هر چی خواستی من پایینم صدام کن ! اوکی ؟ 

منتظر جواب به نگاش چشم میدوزم . ولی اون انگاری از مرحله شوته ! هوففف بابا این تو کرنره ! یکی بیاد بهش گل بزنه! 

چی نیگی اسکل مگه وقتی کرنره میشه گل زد آخه خره؟ حالا هر چی ! 

مهم نیته که خواستم بگم این یارو پرته! 

هوفی میکشم و دستمو جلو صورتش تکون میدم و میگم: 

 __ الوووو ! سر پا خوابیدی ؟ 

 با حرکت دستم جلو چشاش ، به خودش میاد . سری به نشونه فهمیدن تکون میده و یه باشه زیر لبی زمزمه میکنه . 

جوابمو که میگیرم لبخندی میزنم و دوباره رشته کلامو به دست میگیرم :

__ وایس برات لباس بیارم ... بعدش راحت بخواب 

بدون این که منتظر حرفی ازش باشم عقب گرد میکنم و به طرف اتاق داداش مرحوم ستاره میرم ...

یه دست لباس نو و مارک دار رو که هنوز اتیکتش روش بود و معلوم بود که بیچاره عجل بهش وقت نداده که تن بزنش رو برمیدارم .

 یه تیشرت سفید ، با جنس خیلی نرم ! با یه شلوار گرم کن ورزشی مشکی ! 

  همین دوتا رو برمیدارم و بعد خاموش کردن چراغ اتاق سینا * داداش ستاره * ، به طرف اتاق ماکان میرم .

 با انگشت اشارم دو تا تقه به در باز اتاق میزنم و بعد از شنیدن بفرماییدش میرم تو .

ماکان رو میبینم که ، روی تخت نشسته و سرشو بین دستاش گرفته ! 

با ورود من سرشو از بین دستاش خارج میکنه و خیلی ساکت و آروم نگام میکنه .

لبخندی گشاد براش میزنم و لباسارو کنارش رو تخت میذارم :

__ اینم لباس ! اها راسی حموم تو اتاقه ... خواستی بری برو ... حوله استفاده نشده هم تو رخت کن هس ... خوب دیگه شب بخیر و خوب بخوابی ! 

به جای شب بخیر گفتن ، خیره به چشام فقط نگاه میکنه . به سلامتی لالم که شد ! 

نمیدونم چرا هر کی به پست من میخوره ناقص از آب در میاد ! اینم که لاله انگاری! نا امید از گرفتن جواب یا حتی شب بخیر ، بهش پشت میکنم و به طرف در میرم که صداش متوقفم میکنه :

__ اسمت چیه ؟ 

با یه لبخند به طرفش میچرخم و جوابشو با روی باز میدم : 

__ سایه !! اسمم سایس !! 

اونم لبخند کمرنگی میزنه و میگه : 

__ مرسی سایه ! شبت بخیر !

خوش حال تر از قبل لبخندی به روش میپاشم و از اتاق با کمال آرامش خارج میشم .

                      ******* 

منو ستاره دور میز صبحانه نشستیم و در کمال آرامش داریم صبحانه میخوریم .

ساعت نه صبحه ! فک کنم ماکان هنوز خوابه . بر خلاف غر غر های ستاره مبنی بر بیدار کردن ماکان ، بیدارش نکردم !

بزار هر چقدر میخواد بخوابه بعدا که بیدار شد صبحانشو آماده میکنم .

لقمه به دست یه نگاه به ستاره میندازم و لقمه نه چندان کوچیکو تو دهنم فرو میکنم و با دهن پرحرف میزنم : 

__ میگم ستاره ! سوییچ ماشینتو بده گوشیم موند تو ماشین ...

کمی قیافشو جمع میکنه و بدون حرفی با انگشتش مسیری رو نشون میده .

بیخیال از قیافه مچالش به خاطر حرکت چندش خودم ، مسیر انگشتشو دنبال میکنم .

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نگام به جا کلیدی میوفته که سوئیچ فراریش روشه . لقممو به زور قورت میدم و با تکون سری بدون تشکر برای صبحانه ، به طرف سوئیچ میرم .

سوئیچو بر میدارم و به پارکینگ میرم ، دزد گیرو میزنم و در ماشینو باز میکنم ! 

نصف بدنمو میکشم تو ماشین و گوشیم رو برمیدارم و دوباره حرکات قبلو تکرار میکنم . 

درو میبندم و دزد گیرو میزنم ! 

تو همون پارکینگ گوشیمو که از دیشب خاموش بود روشن میکنم . 

از شانس عروس بنده ، همین که گوشی رو روشن میکنم شروع میکنه به زنگ خوردن .

صدای آهنگ عربی نانسی تو کل محوطه پارکینگ میپیچه . با یه لبخند ژکوند به خاطر زنگ خور خزم ، گوشی رو میبوسم و جواب عرشیای پشت خط رو میدم : 

__ الـــو عرشیا ؟

از پشت گوشی هم میتونم تشخیص بدم که میخواد خفم کنه و حدسمم درست از آب در میاد . چون اولین حرفی که میزنه اینه : 

__ سایه میکشمت ... دعا کن دستم بهت نرسه توله سگ .... خونتو میریزم به مولا ! 

اووووم ! حقم داره . زدم موتورشو ترکوندم ! 

تعجب نکنید ! 

اصلا شوخی نداره ! اون از من متنفره ! 

 فقط نمیدونم چرا من اونو اینقدر دوس دارم . البته به چش برادری .

__ حالا چرا عصبی عرشیا ؟ 

کرمه دیه همین جوری میریزه . چیکا کنم دوس دارم حرصش بدم ! 

نکه خودمم نمیدونم که چرا عصبیه ، اینه که ازش پرسیدم تا دلیل بده !!! 

آره جون خودم !!! 

دادش از اون ور گوشی ، مانع ادامه پیدا کردن چرت و پرت هام میشه !

__ این چه وضعشــــــــــــــه ؟؟

یه ذره حس میکنم دادش داره تبدیل به نعره میشه . کمی گوشی رو از گوشم فاصله میدم .‌ گوشمو با انگشت آخرم میخارونم و دوباره در کمال آرامش گوشی رو به گوشم میچسبونم و در جواب عرشیایی که مثل شیر از پشت گوشی نفس میکشید ، خیلی ریلکس میگم : 

__ چی چه وضعشه ؟ 

صدا دادش این سری زیاد از حد بلنده :

__ میکشــــــــــــــــــــــمت ! 

دروغه بگم اگه نترسیدم . از این داد آخریه ناجور ترسیدم ! 

این اگه تهدید کنه عملیش میکنه . ای بابا عجب غلطی کردما سوار موتورش شدم ! 

حالا چه شکری بخورم؟ 

حالا اینو نگا ، هی من هیچی نمیگم از اون ور هی داره نعره میزنه ... بسه پسر جان به مولا قسم پاره شدی ! 

به گوش من رحم نمیکنی به حنجره خودت رحم کن بدبخت :

__ سایه این بووووود ؟ اون موتوری که بردی ، این بوووود ؟ دِ آخه احمق این که ترکیده ! 

خودمم میدونم ترکیده و باید یه جوری توجیهش کنم : 

__ عمدی نبود عرشیا ! به خدا تصادف کردم . زدم به درخت !

حس کردم صدای نفس هاش کمی آروم تر شد و این یعنی نرم تر شده ! 

پس ادامه میدم :

__ خودم خسارتشو میدم . هر چقدر که باشه اصلا یه نوشو برات میخرم ! 

به حرف میاد : 

__ دآخه اسکل من پولشو چیکا میخوام ؟

مکثی میکنه و یهو مثل خر داد میزنه :

__ آخه تو کی میخوای ادم شی ؟ هـــــــــــــــــــــــــــــــان ؟

اینقدری از دادش هول میکنم و میترسم که ناخودآگاه بدون خداحافظی ، تَق گوشیو قطع میکنم .ناباور از حرکتی که انجام دادم ، 

با چشایی که از هول زیادم قد چرخای هواپیما شده به گوشی زل میزنم !

انگاری که حرفامو میفهمه باهاش حرف میزنم :

__ این چرا یهو فیوزش پرید ؟ خودمو کثیف کردم بابا ! چه صداییم داره شرک زشت ! یه لحظه حس کردم جن دیده که یهو داد زد .

والا ! عرشیای بوزینه !

گوشیو به حالت تهدیدی نگاه میکنم و با حرص تو جیبم فرو میکنمش . با اخمایی که ناخودآگاه رو صورتم نشسته بود ، باسر پایین وارد خونه میشم .... سرم رو که بلند میکنم ، 

از همین جا هم اخمای پررنگ ماکان و قیافه پروی ستاره رو میبینم !

همین که پامو میزارم تو نگاه هر دو به طرفم میچرخه . جوووون چه هماهنگن اینا !

ولی فک کنم وضعیت قرمزه ! 

همه پناه بگیرن ؛ الاناست که جنگ بشه .

اوه اوه ستاره رو نگاه ، چه طلبکار نگام میکنه ! حالا ماکانو بگوووو! 

چرا این قدر نگاش دلخوره . بابا تو یه دقیقه چی شد اینا رم کردن .

ای سگ تو روحت ستاره . ای سگ زبونتو بخوره ! باز معلوم نیست من نبودم با اون زبون نیش دارش چجوری این بدبختو نیش زده که اخماش از هم باز نمیشه . خیر سرم میزبان بودم و اون مهمون ! 

چه پذیرایی هم شده ازش اول صبحی ! 

مثل اینکه باید مسئله رو یه جورایی حل کنم . دهن باز میکنم و با حرصی که به خاطر رفتار عرشیا ، هنوز تو صدا و رفتارم بود میگم :

__ ها ؟ چتونه ؟ چرا این طوری نگام میکنید ؟ 

دهن هر دو هم زمان باز میشه و باهم میگن:  

__ از این بپرس ! 

در آخره حرفاشون انگشتاشونو به طرف هم نشونه میرن . ای جان ! 

میگم اینا هماهنگن نگین نه ! چه ملوسم با هم دعوا میکنن !

سایه باز قاط زدی ؟ اخه زامبی ، مگه دعوا هم ملوس میشه ؟ای بابا برم بمیرم با این حرف زدنم که ! 

اول بزار ببینم اینا چشونه ، وقت واسه مردن زیاده ! 

__ دِ یکیتون بناله بینم چتونه ؟ 

به محض تموم شدن حرفم ماکان از پشت میز بلند میشه . این چرا پاشد ؟ 

چنان با حرص و اخم از جاش پاشد که گلاب به روتون فک کنم یکی ول کردم .

حالا اینو ولش از اون ور ستاره چنان با سرعت پاشد که صندلیش وسط سالن با صدای بدی چپه شد . 

یه لحظه چشمو از صدای بد صندلی روی هم فشار دادم ؛ وقتی که چشامو باز کردم ستاره به اتاقش رفته بود ! 

 چه سرعت عملی ! اصلا نتونستم دنبالش برم ! پس یه گزینه میمونه و اونم ماکانه !

ترجیها دنبال اونی میرم که حداقل دلخوره نه طلب کار !

دنبال ماکان میدو ام و هنوز از پله ها بالا نرفته مچشو از پشت میکشم . یه جوری به طرفم بر میگرده که نمیتونم کنترلمو حفظ کنم و روی سرامیکای لیز ، سر میخورم و در آخر با یه چرخ ، رو صورتم فرود میام .

همه این حادثه ها تو یه دقیقه اتفاق میوفته ! 

 ماکان که دستاش به طرفم دراز شده تا مانع افتادنم بشه ، نمیتونه کاری انجام بده و دستاش تو هوا میمونه ! 

با افتادنم چنان دردی تو بینی و صورتم میپیچه که دلم ضعف میره . از درد زیاد حتی نمیتونم جیغ بکشم و کمک بخوام ! 

فقط رو زمین تو خودم جمع میشمو بینیمو محکم فشار میدم ! 

حالا یه چی میگم بین خودمون باشه ها !!!

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

موقع افتادن یه کوچولو خودمو کنترل کردم .

الانم درده وارده تو دماغم زیاد هست ، ولی نه اون قدری که بشه گفت رو به شهادتم ! منم که به درد عادت دارم ! ولی الان دلم میخواد یه کوچولو این اخمو رو ادب کنم ، تا یاد بگیره مثل خر یهو نچرخه ! خبیث هم خودتونید ! الانم واسه اجرای نمایشم دارم یه جوری دماغمو فشار میدم که حس کمبود هوا بهم دست میده ! دستمو رو دماغم کمی شل میکنم و شروع میکنم به روضه خوانی و آه و ناله ! انگاری که وقت مردنمه!

__ آیی ....آیی دماغم مامان ...ماکانو که نشسته کنار خودم میبینم تو یه حر کت ناخود آگاه یهو تو صورتش داد میزنم :

__آیـــــــــی !

با جیغ یهویی من هول میکنه و دستامو از رو دماغم جدا میکنه ! همین که دستم جدا میشه بگو چی میبینم ؟ خوووووووون ! یاخدااااا ! 

پس اونقدرام که فک میکنم وضعم نرمال نیس ! پس در نتیجه نیازیم به فیلم اومدن نیست ! این بیچاره با دیدن خون دماغم ، چنان کوپ میکنه که رنگش یهو میشه کچ .

 با ترس یه نگاه به خونِ دماغم که به دستم مالیده بود ، میندازه و یه قدم ازم فاصله میگیره . منو میگی ! چشام از تعجب باد میکنه این هـــــــــــــوا ... این چرا اسکل زد یهو . ینی از خون ترسیده ؟ نه بابا ! بهش نمیاد که ... شایدم از خون چندشش میشه ...

نچ اینم بهش نمیاد ... پس چش شد یهو ؟ تو همین فکرا بودم که یهو صدای ضعیفش به گوشم میخوره :

__ داره خون میاد ! 

خوب عمویی کور که نیسم میبینم . به جای اونجا واستادن برو یه دستمالی چیزی بیار یا حداقل بیا کمک کن پاشم یارو !!! مثل اسب واستاده داره نگاه میکنه ! بی مصرف !!! مثل این که خودم باید پاشم ... آرنجمو رو زمین میزارم و متکی به دستم زیر نگاه خیره و عجیب ماکان از رو زمین بلند میشم . به طرف دستمال کاغذیه رو میز میرم و یه ورق ازش بیرون میکشم . دستمالو با درد زیر بینیم فشار میدم ! از درد زیادش چشام خود به خود پر اشک میشن . آخ آخ ! خدا نکشت ماکان . ببین چه به روزم آوردی ! حالا نمیشد مثل این جنیا یهو نمیچرخیدی ؟ خیل خوب بابا حالا که چرخیدی ، منم که ناک اوت کردی ، بابا چرا مثل ماست واستادی اونجا ؟ دِ بیا یه کمک برسون ... قول میدم فلج نشی ... ببین قول زنونه دادم ، نمیایی؟ به جهنم !!!! ای بری بمیری !!! ای خودم مرده شورت کنم !!! ای ایشالله کفنت پاره دراد آبروت بره !!! ای ایشالله جلو دخترا بخوری زمین !!! ای که هر چی بلاعه سرت بیاد ایشالله !!! بگید آمین !!! حالا یکی منو بگیره همین دستمال خونیو تودماغ اون اسکل نکنم ! آخه چشه ؟ چرا فقط نیگا میکنه؟ الووووو ؟ عموووو ؟

 دستمو به صورت الو جلو براش تکون میدم . نه بابا جواب نمیده ! اصلا انگار اینجا نیست . چرا حس میکنم رفته تو هپروت !!!! آیا داره به یه چیز دیه فکر میکنه که هر لحظه رنگش بیش تر میپره ؟ 

دیه کم کم دارم نگران این پسرک غریبه میشم .... یکی آب قند بیاره .... این وضعش از من خراب تره باو !!!

نگران از نگاه ماتش ، تند دستمالو تو دماغم فشار میدم که درد بدی توش میپیچه ! 

توجهی نمیکنم ! حسابی که دستمالو تو سراغ بینیم جا سازی میکنم ، مطمئن از نیوفتادنش به طرف ماکان خله میرم . جلوش وامیسم و دوتا بشکن میزنم ... با نگاش بشکنو دنبال میکنه ولی انگار هیچی نمیفهمه ... حالتاش عجیب نیس ؟ نکنه خله ؟ بزار الان میفهمیم !! دستمو رو شونش میذارم و چنان تکونش میدم که زلزله ده ریشتری نمیتونه اون طوری تکونش بده !!!! اونم که ژله !!! یجوری تکون میخوره یه لحظه نگران ستون مهره نداشتش میشم . 

با همون تکون ننه بابا دار من ، از هپروت به دنیای واقعی شوت میشه . نمیدونم شایدم شوت نمیشه و پاسش میدن !!! خلاصه هر چی که میشه ، به حالت عادی بر میگرده و دست از خیرگی به من میکشه . نگرانی صورتش جاشو به یه نگاه سرد میده و با همون لحن سردش آروم لب میزنه : 

__ شرمنده ! 

دستمو از روی شونش بر میداره و کنار بدنم قرار میده و در عرض دو دقیقه از جلو چشام محو میشه . انگار که از اولم نبوده !!! الان چش شد یهو ؟ 

 از روی ندونستن و بیخیالی شونه ای بالا میندازم و بی خیال فهمیدن دلیل دعوای ماکان با ستاره میشم و خودمو رو کاناپه پرتااااااب میکنم ! هوووووف !!! چه صبح زیبایی داشتم ها ... اون از تماس و داد وبیداد عرشیا ! اینم از دعوای اون دوتا گاو ! 

در آخرم که پشتک بالانس خودم رو زمین و ناکار کردن دماغم ! اصلا جزء محالاته یک روزه من بدون حادثه باشه ! هر وقت که میام به خودم امید بدم امروز قرار نیست بلایی سرم بیاد ، حتما تاشبش از یه جایی میخورم . حالا نه به شدت امروز ولی کلا روز من بدون رفتن تو درو دیوار شب نمیشه . الانم حس خیلی بدی دارم .... حس میکنم یه حادثه بزرگ دیه تو راهه و قراره دقیقا همین امروز اتفاق بیوفته ....

_ ای گند بزنم تو اون حست سایه !

_ وا پ دستشویی برا چیه؟ 

- اونو گذاشتن تا تو رو با کله کنیم تو مواد داخلش ...

- ایی خفه شو حالمو بد کردی .

_ برو بابا ! 

با خودمم که درگیرم به سلامتی ! 

همین طوری دارم اخلاقای خوشملمو رو میکنماااا 

_ اخلاقو ول کن سایه برو ببین اون ماکان خر صبونه خورده یا این که دعوا با ستاره نذاشته چیزی کوفت کنه ؟ 

 - وا خوب به من چه ؟ 

- مهمون توعه ها ...

- چه ربطی داشت ... قانع نشدم ...

- قانع بشی یا نشی برو بهش سر بزن ...

- باشه ... چون فقط حس میکنم یه کوچولو مشکل روانی داره هااااا ... مگر نه به من چه به بچه مظلوما کمک کنم ! 

- آفرین بدو بروووو  

-اوکیییییی ! 

حالا یکی بیاد منه تنبلو بلند کنه ... نمیایید ؟ خوب به درک ! خودم پا میشم ! 

آ ... آ ... آخیش بالاخره پاشدماااا ! خوبه اضافه وزن ندارم !!! اه حالا کی میخواد این پله هارو بره بالا ؟ خوب معلومه من بدبخت ! 

دقت کردید جدیدا چه تنبل شدم؟ الان اگه جا حرف زدن راه افتاده بودم پله ها رو تموم کرده بودم ! - خوب برو دیه !

پله هارو با هر بدبختی و زوری هس بالا میرم . گاهی دست به دامن نرده ها ی مارپیچ میشم و گاهی سینه خیز میرم بالا ! بالاخره با هر زحمتیه ، خودمو به در اتاق میرسونم .

صاف می ایستم و عرق پیشونیمو پاک میکنم . لباسمو مرتب میکنم و دوتا تقه به در میزنم . چند دقیقه طول میکشه تا صدا بفرماییدشو بشنوم . با کمی تعلل دست گیرع رو پایین میکشم و میرم تو . 

با همون تیشرت و شلوار اهدایی سینا ( داش ستاره ) رو تخت دراز کشیده . همین که منو میبینه میخواد از حالت دراز کش تغییر حالت بده که سریع با دستم مانع میشم و میگم : 

__ نه نه ! پا نشو راحت باش ! 

از خدا خواسته به حرفم گوش میده و دوباره روتخت ولو میشه . حالا من یه تعارف زدم ، این چرا جدی گرفت ؟ تعارف اومد نیومد داره بابا! د پاشو لندهور ! 

افسوس که نمیتونم اینارو بهت بگم ... بیشعور لباسشو نیگا ... چه بهشم میاد ! 

ویرایش شده در توسط Roya80

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

البته تیشرته انگاری تنگه . کل شیش تا تیکشو ریخته بود بیرون . جووون عجب هیکلی داره ها !! رنگ پوستش چه باحاله ها . یه چی تو مایه های برنز کمی روشن . از اون برنزِ ته گرفته ها نیست به عبارتی رنگ پوستش عالیه ! بازو هاش رو نگاه ! اهم اهم !!!  سایه تو مال کار دیه ای اومده بودیا !!!! ای وای آره خاک تو سرم . اومدم بهش غذا بدم ، خوردمش ! حالا خوبه نفهمید خیره شدم بش ! اگه فهمیدم به روم نیاورد . مهم اینه که من الان خودمو گم کردم !!!!! هوووو یکی کمک کنه بابا .... چی میخواستم بگم؟ اه یادم رفت ! در همون هینی که من با خودم درگیرم صداشو میشنوم که در حالی که به سقف خیرس به حرف میاد :

__ کارم داشتی ! 

 یکم من من میکنم و ... آها یادم اومد ! 

بشکنی میزنم و با نمایش سی و دوتا دندونم میگم:

__ خواستم ببینم صبحانه خوردی ؟ یا نه؟ 

نگاه سرد و گیجش به طرفم میچرخه ؛ توی نگام میشینه و گیج تر از قبل لب میزنه : 

__ چرا به کسی که نمیشناسی کمک میکنی ؟ ... چرا برام دل میسوزونی ؟ ... چرا نگران غذا خوردن منی ؟ ... اصلا چرا بهم اعتماد کردی و سریع تو خونت رام دادی ؟ 

میدونستم دیر یا زود این سوالو میپرسه اما نه اینقدر یهویی و یه دفعه ای ! از سوالش تعجب میکنم ، ولی جوابای آماده ای براش دارم . جوابایی که تو این مدت ملکه قلب خودم بود ! ولی حتی به خودم اجازه نمیدادم که بهش فک کنم ! حالا این جواب میخواد و به یادم میاره که چقدر دلیل دارم ! به یادم میاره که چقدر کمبود داشتم و دارم ! تمام نداشته هامو به یادم میاره و جواب میخواد !!!! باشه جواب میدم !!! فقط یه سوال ؟ اگه غم صدامو درک کنه ، اگه حالم خرابم رو بفهمه ، اگه درد نداشته هامو حس کنه ! اون وقت شخصیت دروغی که ساختم ، خراب نمیشه جلوش ؟ میدونم اگه یه کلمه حرف بزنم میتونه درد هامو لمس کنه . ولی باید جوابشو بدم . به کنارش که هنوز دراز کش بود ، میرم و روی تخت میشینم . نگاه متفاوتی از نگاه این چند وقتم بهش میندازم ! یه نگاه سرد و عمیق . سرمایی که از خاطرات سرد و پوچم سر چشمه میگرفت . خاطراتی که زندگیمو تباه کردن !!!! سعی میکنم جوابی بدم که کمی از موضوع اصلی دور بشیم . شاید بشه گفت تلاش میکنم که فکرشو منحرف کنم . سوال اصلی اینه که : آیا واقعا من علاقه ای به یادآوری اون خاطرات دارم؟ مطمئنا نه! میتونم سرمای اون خاطرات لعنتی رو از صدام هم حس کنم :

__ هر کی جای تو بود هم کمکش میکردم !

زمزمشو میشنوم : 

__ چرا ؟ 

نفس عمیقی میکشم و سرمای قلبم رو به بیرون فوت میکنم .سعی میکنم لبخندی بزنم که نمیدونم موفق میشم یانه ! به دیوار روبه روم خیره میشم و تو خلصه ای از غم فرو میرم و این کلمات بودن که بدون اجازه ی من روی زبونم جاری شدن : 

__ چون شاید به خودم این فرصتارو ندادن ! کمکم نکردن و برام دل نسوزوندن ! سکوت کرده ! سکوتش کمی آزارم میده . بغض کهنه ی تو گلوم هم آزارم میده . زخمای دلمم آزارم میدن ! خاطره های تلخ گذشته هم آزارم میدن . الان تو این لحظه حتی نفس کشیدن هم آزارم میده ! ولی من ترجیح میدم با شخصیت جدیدم آزارشون بدم . دوس دارم نشون بدم که هر چقدرم ضربه بزنن من نمیشکنم ... میخوام با بیخیال بودنم ، با سرخوش بودنم آزارشون بدم !آزارشون میدم با همه رفتارایی که شاید به ضرر خودمن ، ولی دلمو خنک میکنن ! پس ... بزار برگردم به همون شخصیت قبلیم ، اون بهتره ! بیخیال دردا ... زندگی ادامه داره . نفس کشیدن ادامه داره ! دنیا ادامه داره . لطف و بودن خدا ادامه داره . فقط تنها کاری که الان باید بکنم اینه که سعی کنم لبخند بزنم ! فقط کافیه گوشه های لب هامو کمی به بالا کج کنم . کی فرق بین لبخند و تلخ خند رو میفهمه ؟ با تمام لبخندی میزنم . لبخندی که سعی کردم به تلخ خند شبیه نباشه ! لبخندم رو کش میارم و تو یه لحظه با صدای بلند ، به حرفای خودم میخندم ! زیر نگاه سنگین ماکان و سکوت پر حرفش چند بار تک خند میزنم و بعد به طور ناخودآگاه آروم میشم . انگار که از اول هم نمیخندیدم ! روبه ماکانی که آروم و ساکت نگام میکرد میگم : __ سرتو درد آوردم ! میدونم چرت وپرت زیاد میگم ؛ ولی تو نگفتی صبحانه خوردی یا بیارم برات ؟

جوابش کاملا بی ربط به حرفام بود ! ولی نمیدونم چرا عجیب به دل من تنها میشینه !

__ من واسه شنیدن حرفات وقت دارم ! میتونم به سبک شدن دلت ، با گوش دادن به حرفات کمک کنم ... 

لبخند رو لبم دست خودم نیست . یه لبخند از جنس دیده شدن ! یه لبخند که حس میکنم واسه زدنش کمی دیره ! آره دیره ... به اندازه تک تک لحظه هایی که درد کشیدم تا شدم اینی که الان هستم دیره! به اندازه این بیست سال عمری که از خدا با درد گرفتم کمه ! من اگه زندگی کرده باشم همین یه سال رو فقط خوش بودم و اونم فقط به کمک ستاره بوده . میدونم که حسرت های گذشته رو نمیشه الان به دست آورد . با همه ی درد هایی که کشیدم زندگیمو دوس دارم . من سایه الان رو دوس دارم ! گذشته هم هر چقدر تلخ ، تو مستراب خونمون چال کردم ... والا ! ولی نمیتونم منکر این حس خوبه مهم بودن بشم . بالاخره یکی بعد چند سال منو دیده بود و میخواست به پای حرفای دلم بشینه . کم چیزی نیست ! پس منم به وسعت و اندازه خوشحالیم براش لبخندی میزنم و آروم میگم : 

__ میرم برات صبونه بیارم ! 

همون جور که اومده بودم همون جور هم از اتاق خارج میشم ....  

               *********

صبحونه رو میذارم رو میزش و بدون حرفی اضافه ، زیر نگاه خیرش از اتاق خارج میشم . پله هارو دوتا یکی پایین میرم . با سرعت به طرف اتاق ستاره می دوام . روی سرامیکا یه سُر حرفه ای میخورم و خودم رو مثل این آمازونیا پرت میکنم تو اتاق ستاره . البته اینو بگم که نتونستم سر خوردنم رو کنترل کنم ! با یه لبخند ژکوند درو پشت سرم میبندم و به سمت ستاره که روی تخت پشت به من دراز کشیده بود ، میرم . تورو خدا میبینی ! حتی بر نگشت نگام کنه !اونم چییییی !!!! با اون ورود من ، هرکی بود خودشو قهوه ای میکرد ؛ البته باید اینم در نظر بگیرم که ستاره به رفتارای من عادت داره و همه رو از حفظه . مثلا یه نمونش همین الان ! همین که کنارش رو تخت میشینم میگه :

__ تو آدم نمیشی مگه نه ؟ ... اون نیشتم ببند .... 

دیدی گفتم ! حتی برنگشته هم تونست حدس بزنه که نیشم بازه ! البته کار زیاد سختی هم انجام نداده ، چون در همه حالت من نیشم بازه و کارام اکثرا تکراریه . ولی بازم با این حال ، یه بیست بهش میدم ! آفرین ده امتیاز !! خودمو کمی روی تخت به طرفش میکشم و صدامو لوس میکنم : 

__ میگما ؟ ستاره جونم ؟ 

در همون حال بدون این که برگرده ، خیلی بی حوصله زر میزنه : 

__ بنال بابا !! چی میگی باز ؟  

لبخند ژکوندم رو عریض تر میکنم و میگم : 

__ یه سوال کنم جواب میدی ؟ 

بلافاصله پشت بند سوالم ، این سری ستاره با یه نیش گشاد به طرفم برمیگرده و با خنده میگه 

__ آخر نتونستی خودتو کنترل کنی ؟ الحق که خیلی فضولی سایه !!!

با حرص دستمو میکوبم روی پتم و غر میزنم : 

__ خوب تو که میدونی نمیتونم کنترل کنم ، چرا اذیت میکنی ؟ خوب خودت مثل آدم بگو ، بذار منم راحت بشینم دیه ! 

نفس پر صدایی میکشه و خندش رو به زور میخوره . توجاش کمی نیم خیز میشه و جوابمو میده : 

__ حالا چی میخوای بدونی ؟ 

نا خود آگاه قیافم کمی توهم میره و با یه حالت مخصوص خودم میگم : 

__ ینی تو نمیدونی ؟ 

خندش این سری بلند و از ته دل به هوا میره ، ولی درهمون حال و مابین خندش ، هم جواب منو میده : 

__ فضول که میشی .... خی ... خیلی بامزه میشی !  

خم میشه و دلشو میگیره و با صدای بلند قهقهه میزنم . از این که با خنده حرف میزنه کمی حرصی میشم ! خوب آخه چیکار کنم ! وقتی با خنده حرف میزنه هیچی از حرفاش نمیفهمم ....حق ندارم حرصی بشم ؟؟؟ 

با همون حرص صدام اسمشو صدا میکنم : 

__ ستـــــــــــاره ! 

خودش حساب کار دستش میاد ؛ دستی رو لباش میکشه و خندشو کامل میخوره . 

صاف تو جاش میشینه و رو به چشای کنجکاو من میکنه و جوابمو میده : 

__ خیل خوب بابا ، نزن ! من حدسم اینه که میخوای بدونی صبح به اون پسره چی گفتم ... آره ؟ 

سرمو مثل بز به نشونه آره تکون میدم و ناخودآگاه میگم :

__ ماکان !!! اسمش ماکانه نه پسره !!! 

یه تای ابروش اتوماتیک وار میره بالا و منم که تازه فهمیدم چی گفتم ، دنبال کوچه علی چپ میگردم .

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کوچه رو پیدا میکنم و میرم توش .سرمو به طرف سقف اتاق بلند میکنم و پرنده های خیالی رو نگاه میکنم . وقتی میبینم این روش کار ساز نیست و ستاره همچنان داره نگاه میکنه ، نگاهمو از سقف میکنم و به چشای توبیخ گر ستاره میدوزم . با پرویی ذاتیم و بی خیالی ساختگیم میگم :

__ خوب ! نگفتی ؟ 

تای دیگه ی ابروشم بالا میده و بی خیال تر از من جوابمو میده : __ اولندش اون کوچه ای که توش رفتی بن بسته آبجی ! دومندش فضولی همیشه خوب نیست . گاهی به ضررت میشه ! از من گفتن ، نگی نگفتیا !!!! سومندش ، برسیم به رفع حس فضولی تو . صبح که رفتی سوئیچو برداری این شازده ... اسمش چی بود ؟ 

بدون توجه به لحن تمسخر آمیزش ، خودمو با اشتیاق کمی جلو میکشم و میگم :

__ ماکان ! 

لبخند مزحکی میزنه و با حالت طنزی حرفاشو به هوا شوت میکنه :

__ ها !!!! آره همون ماکان !!! این ماکانه اومد پایین ، خیلی شیک نشست سر میز . منو که میشناسی ؟ نه گذاشتم نه برداشتم حرفی که از سر شب تو مخم رژه میرفت رو خیلی مودبانه بهش گفتم .

مودبانه های ستاره همیشه مشکوک بودن ! خدا رحم کنه ! با فضولی و بد بینی چشامو ریز میکنم و میرم تو صورتش ؛ خیلی مشکوک میپرسم:

__ چی گفتی حالا ؟ 

لبخند بامزه ای میزنه و کلشو میخارونه . در همون حال جواب میده :

__ گفتم نمیدونم از کدوم جهنم دره ای اومدی ، ولی از هر گورستونی که اومدی ، برگرد به همون قبری که قبلا جات بود !  

اگه بر نمیگردی هم بشین مستراب رو بو کن ؛ چون محاله بزارم دستت به پولای این ابجی اسکل من برسه ... تازشم بهش گفتم که فکر بالا کشیدن پولاتو بریزه دور چون تو اونی که نشون میدی نیستی و خیلی مرموز تر از این حرفایی ... خوب گفتم مگه نه ؟ 

چشام قد گوجه میزنه بیرون ... دهنم دو متر باز میمونه و توهمون حالت خشک میشم ! ینی این میمون برقی ، همه این حرفارو راس راسی به اون ماکان بدبخت چسبونده ؟ ای بمیری ستاره ، با اون حرف زدنت !!! خیلی بی دلیل و بدون مقدمه سس قهوه ای رو مالیدی به ماکان بد بخت که ... به عبارتی ترورش کردی! ای الهی ذلیل شی دختر که آبرومو بردی ! ای بابا حالا من چیکار کنم ؟ چجوری گند کاری اینو جمع کنم حالا؟ هوف !!! بیچاره ماکان ! حالا ینی اون چی گفته در جواب ستاره . همین سوال رو بلند از ستاره ی گور به گور شده میپرسم : 

__ اون چی گفت ؟

در جواب سوالم لبخند خبیثی میزنه . دستاشو بهم میکوبه و با حرفاش رومخم ضرب میگیره :

  __ چی گفت ؟ نخندون منو بابا !!! اصلا چی می تونست بگه ؟ اون جور که من باهاش گپ زدم ، رفت تو کما ! ولی فک کنم از مهمون نوازیم خوشش اومد که اخماش رفت توهم ! آها ... چرا، چرا یه جمله گفت که به نظرم لازمه توهم بشنویش !

میخوای بگم چی بود ؟ بازم با همون حالت متعجب سری به نشونه آره تکون میدم و اون میمون هم با یه لحن عجیبی که هم توش تمسخر بود و هم افسوس ادامه داد : 

__ گفتش که من اونقدری دارم که صد تا مثل تو و اون دوستتو بخرم و آزاد کنم ! چشمَم هم دنبال پول شماها نیست ! شما بهتره گله گوسفنداتو سفت بچسبی تا گرگا بهش دست برد نزنن !!!!منو میگی .... چنان در عرض دو ثانیه اخمام میره توهم که انگار نه انگار ، دودقیقه پیش داشتم از حرص و تعجب میمردم ! ستاره الان چی گفت ؟ گفت که ماکان گفته ، صد تا مثل منو میخره و آزاد میکنه ؟ این حرف ماکان ینی * اونقدری داره که بتونه به هتل بره و بگه براش پول بیارن * این حرفش ینی که من بازم سر کارم !! ینی الکی بهش جا دادم ! یعنی بیخودی براش دل سوزوندم ! ینی رکب خوردم ! ینی فریبم داده ! این حرفش ینی اونم منو اسکل فرض کرده ! این حرفش ینی ... ینی ... ینی چی ؟ هان ؟ ینی سایه خانومه اسکل ، تو الکی براش دل سوزوندی ! ینی این که تو بازم خر شدی ! فهمیدی ؟ آره فهمیدم !!!! بهم میریزم . خیلی بد هم بهم میریزم ! با فکر به این که منو خر فرض کرده ، بهم میریزم ! با حالی آشفته از روی تخت بلند میشم و به طرف در اتاق راه میرم . دستمو توی هوا و بدون دلیل تکون میدم و راه رفته رو برمیگردم . دوباره روی تخت میشینم و به خودم امید میدم که شاید این حرفش ، فقط در حد حرف بوده باشه ! ای بابا ، کی رو گول میزنم ؟ اون لباسای مارک پاره پوره ی اون شبش ، همش سند بر اینه که آقا جان ، ماکان خان خر پوله و بس !!! حالا من باید چیکار کنم ؟ با صدای زنگ آیفون از فکر و خیال خارج میشم و با حالت پریشونی در اتاق رو نگاه میکنم . این ماجرا رو به گوشه ای از ذهنم میفرستم تا بعدا بهش رسیدگی کنم . با تعجب به ستاره نگاه میکنم و میگم : 

__ قرار بودکسی بیاد ؟ 

شونه ای به نشونه ندونستن بالا میندازه:

__ نه بابا ! برو باز کن ببین کیه ! 

باشه ای میگم و از روی تخت بلند میشم . به قصد باز کردن در ، با سرعت از اتاق خارج میشم و به طرف آیفون تصویری پا تند میکنم ! تا بهش برسم یه بار دیگه صداش بلند میشه . همین که بهش میرسم ، خشکم میزنه ! لعنتی !!!! این اینجا چیکار میکنه ؟  فکر نمیکردم اونقدر عصبی باشه که تا اینجا بیاد ! حالا چیکا کنم درو باز کنم ؟ در همون حال که با خودم کلنجار میرفتم ، صدای ماکانو از پشت سرم میشنوم که انگاری مخاطبش منم : 

__ چرا باز نمیکنی ؟ 

با ترس از وجوده اون فرده پشت در، به طرفش میچرخم ! نگاهم به سینی صبحانه میوفته که تو دستاشه . نگاه مضطربم از سینی بالا میاد و به چشای سوالیش میرسه . نا خودآگاه استرسم بیشتر میشه . یا خدا !!! حالا با این چیکار کنم ؟ اگه عرشیا ببیندش خفم میکنه ! اصلا چه فکری دربارم میکنه ؟  وای خدا ! خودت کمک کن . واسه ی بار سوم که صدا آیفون بلند میشه ، از ترس تو جام میپرم و این ترس از نگاه ماکان مخفی نمیمونه ! بدون حرفی نگاه مشکوکی بهم میندازه و راهشو به طرف اپن کج میکنه ؛ سینی رو میذاره رو اپن و به طرفم میاد ! بی توجه به ماکان به طرف آیفون میچرخم و با ترس به چهره عصبی عرشیا که ازش نمیانه نگاه میکنم . نمیدونم در رو باز کنم یا نه که ... قبل از این که من تصمیمی بگیرم ، ستاره با حرص از اتاقش خارج میشه و بدون نگاه به قیافه ترسیده من در رو چیک ، باز میکنه ! 

تازه وقتی درو باز میکنه میفهمه که چیکار کرده ... اونم یهو با ترس به طرفم میچرخه و میگه : 

__ یا علی عرشیا بود؟

قبل این که نگاه ترسیدم از ماکان جدا بشه و جواب سوال ستاره رو بدم ، در ورودی به شدت باز میشه . من هم که پشت در ایستاده بودم ، با باز شدن در یه درد بدی تو کمرم و پشت سرم میپیچه ! از شدت درد یه لحظه چشام تار میبینه و سرم گیج میره . همین که در باهام برخورد میکنه به طرف جلو ، ینی دقیقا تو بغل ماکان پرتاب میشم !!! صدا جیغ ستاره که از رو ترس و هیجانه ، تو لحظه ای که به بغل ماکان شوت میشم ، ناجور میره رو مخم . پشت بند این همه حادثه ، که فقط تو چند دقیقه اتفاق میوفته ، صدای داد عرشیا به گوشم میخوره ! چنان عربده ای میزنه که از ترس به خودم میلرزم . پاهام از ترس وا میرن و به پایین خم میشم . درست موقعی که کم مونده زمین بخورم دستای ماکان دورم محکم میشن . با کمک دستای ماکان به زور صاف می ایستم و با ترس و لرز ، توی دستاش به طرف عرشیا چرخ میخورم و باهاش چشم تو چشم میشم ... نگاه عرشیا قفل کرده رو ماکانی که از ترس نیوفتادن من خیلی سفت بغلم کرده !!! نگاه منم از روی عرشیا جدا میشه و اول روی ستاره ی ساکت و ترسیده و بعد رو قفل دستای ماکان به دور کمرم میشینه ! همین که نگام به دستاش میوفته ، خودمو به سرعت از بغلش میکشم بیرون . دستاش با کمی مکث ، کمرمو ول میکنه و قدمی فاصله میگیره! از روی ترس در حال لرزیدن بودم و این لرزش دست خودم نبود . با همون لرزش که باعث خش افتادن صدام هم شده بود ، به زور به حرف میام : __ عرشیا ... به .. به خدا اون ... جوری که تو ... فک ...فکر میکنی ...ن .... نیست ...

صدای داد یهوییش تو کل خونه پژواک پیدا میکنه ؛ جوری که از ترس چشام بسته میشه و ستاره هم از ترس هینی میکشه و یه قدم به عقب میره . 

__ نیســــــــــــــت ؟؟ ... د آشغال خودم دارم با چشام میبینم اون وقت تو میگی نیســـــــــــــــت؟؟

با خشم به طرفم میاد و تو یه ثانیه موهامو مشت میکنه و به عقب میکشه ... درد بدی تو سرم میپیچه و دستم ناخودآگاه رو دستش میشینه . از درد چشام پر آب میشه و نفسم بند میاد ! ولی باز هم آه و ناله نمیکنم . صدای ترسیده ی ستاره رو میشنوم که عرشیا رو مخاطب قرار داده : 

__ عرشیا تورو خدا ولش کن ! 

نعره ی عرشیا ستاره رو هم خفه میکنه:

__ تو خفه شــــــو !!!

بالافاصله صدای ستاره قطع و به عبارتی خفه میشه ! از گوشه چشمم ماکانو میبینم که با اخم شدیدی یه قدم جلو میاد 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با حرکت دستم متوقفش میکنم و خیلی آروم رو به عرشیای وحشی میگم: 

-- عرشیا!بزار توضیح بدم.

انگار با حرفم رو هیزمش بنزین می ریزم که ای کاش دستم میشکست و جا بنزین یه بمب مینداختم تا بره رو هوا!والا!

چنان تو صورتم داد کشید که حس کردم صورتمو باد برد:

__ خفه شو!! 

مثل این که باید خفه شم تا کمی آروم بشه.پس زیپ دهنمو میکشم و خفه میشم.البته این زیپه رو بهم انداخته بودن واس همین یه دوثانیه نمیگذره که درهمون حالت دهنم باز میشه و رو به ستاره ی ترسیده میگم:

__ ستاره با ماکان برید تو اتاق بالا.تا دوساعت دیه هم پایین نمیایین تا من مشکلو حل کنم!

ستاره اعتراض میکنه:

__ اما... 

دست عرشیا رو موهام سفت تر میشه و لحن واصرار من هم محکم تر: 

__ د میگم برید!

با چشایی غمگین نگام میکنه.مثل این که میدونه چی در انتظارمه وخودمم میدونم که چی انتظارمو میکشه!اما نمیخوام جلوی این دوتا خرد بشم.حداقل نه جلوی ماکانی که غریبه بود!ستاره که حرف دلمو از نگام میخونه بدون حرف اضافه ای به طرف ماکان میره. رو به بهش میکنه و با اخم میگه:

__ شنیدی که...مشکل خانوادگیه بیا بریم بالا!

نگرانی نگاه ماکان اون قدر زیاد هست که مجبور میشم براش یه لبخند گرم بزنم تا کمی خیالش راحت بشه!نگاه نگرانشو واس بار آخر بهم میدوزه و پشت سر ستاره از پله ها میره بالا!همین که صدای در اتاق میاد مصیبت من شروع میشه!     

                     ******

عرشیا رفته!زدو خورد ها تموم شده و استخون هام رو له کرده!غرورمو شکسته و

شخصیتم رو پاره پاره کرده و من فقط بی صدا و بدون اشک تا آروم شدنش صبر کردم. همه کتکاشو به جون خریدم!ضربه های کمر بندشو رو به جون خریدم ، تا شاید بعد آروم شدن اعصابش فقط بهش توضیح بدم!

حالا...توضیح دادم و اون رفته!بدون توجه به خونای روی پیرهن سفیدم!بدون توجه به زخمای تنم!بدون توجه به این که من دختر عموشم نه یه حیوون،رفته.آره اون رفته و باز هم من همچنان گریم نمیاد!خودمو به زور روی کاناپه میندازم وخدامو شکر میکنم که صورتم چیزیش نشد!لبخند تلخی میزنم و

نگام روی ساعت کشیده میشه!یک ساعت تمام کتک خوردم!یک ساهت شکنجه شدم و صدام در نیومد! مشت،لگد،کمربند،موکشیدن،چنگ انداختن،سیلی و...

نمیدونم چرا؟چرا زد؟چرا از هنر های رزمیم استفاده نکردم؟چرا گذاشتم بزنه؟و شاید چون...اون جای تمام نداشته هامه!جای یه برادر بی رحم!تنها دلیلم شاید همین باشه!فقط همین!

یاد حرفای چند دیقه پیشش میوفتم.حرفایی که بیش تر از کتکاش،روحمو سوزوند و برام درد داشت! قلبمو آتیش زد و...اون چی گفت؟

آها یادم اومد...

(( اینجا نیومده بودم که یه شر دیه از بابت تورو حل کنم!اومده بودم تا فقط بهت بگم که بابام گفت،آقا بزرگ گفته:دیه طرف خانواده برنگرد... اونا به همه گفتن که رفتی سوئد...به نفعته واقعا بری؛اگه نه،خودتو گم و گور کن !تو واس خانواده بدنامی آوردی!دیه نمیخوایم نحسیت پای خانواده رو بگیره...همه اموال بابات به نامته و تا آخر عمرت میتونی بدون کار کردن زندگیتو کنی و یا...هه! به کارهای خوبت با پسرا ادامه بدی!ولی هر غلطی میخوای کنی،فقط زودتر ...تکرار میکنم زود تر از این شهر برو!برو با پولات عشق کن!بی سر خر!به قول آقا بزرگ تو آخرین خط بهت بگم...زت زیاد و یا علی!بزن به چاک)) 

هه!همین!همه حرف هاشو مال خودم تکرار کردم!همه حرفا و زخم هاش رو!اومد و گفت و رفت!واسشم مهم نبود که چه بلایی سر من میاد... هیچ وقت واسشون مهم نبود که من چی میشم.هیچ وقت هم نخواستن قبول کنن که فقط یه حادثه بود!من مقصر نبودم!بخدا که نبودم!

الان اومدن میگن برو؟بعد چند سال اومدن میگن برو؟آخه لعنتیا،آخه عوضیا،آخه بی ناموسا،کجا برم؟مگه من ناموسشون نیسم؟

پ چرا دورم انداختن؟چرا انگ بدکارگی بهم چسبوندن؟چرا جسممو زیر خروار ها کتک خرد کردن؟چرا روحمرو با حرفاشون مچاله کردن؟چرا من رو توتنهایی هام رها کردن؟چرا با من این کارهارو کردن؟یکی جواب منو بده!

خدا ! چرا؟ تو بگو چرا؟مگه نگفتی مواظب بنده هاتی؟منم بندتم خدا!ببین منو!خدا منه یتیمو ببین!همیشه میگفتی آه یتیمت میگیره!

این سری بعد سال ها،میخوام آه بکشم.میخوام آه بکشم و برم!میخوام نفرین کنم...نفرین کنم و برم!میخوام بد بشم!میخوام نفرین کنم ...میخوام بزنم زیر همه تربیتایی که بابا و مامانم یادم دادن!میخوام آه بکشم خدایا! تو اینجا شاهد؛تورو شاهد قرار میدم !خدایا کاری کن که آه یتیمت بگیره!میخوام آهی بکشم که هفت پشتشونو خاکستر کنه...خدایا تورو به سر بریده امام حسین، یه کاری کن،یه روزی،یه جایی،یه جوری زمین بخورن،که هیچکی نتونه بلندشون کنه!خدایا یه جوری خوردشون کن که بفهمن دله شکسته چه دردی داره! 

یه کاری کن کل زندگیشون بشه فیلم مردم؛تا بفهمن فیلم بازی کردن و به ظاهر شاد بودن چه حالی داره....خدایا آبروشونو به حراج بکش!نامردیشونو به عالم و آدم نشون بده و رسواشون کن!خدایا!به حق پاکی مادرم!به حق نجابت خانم فاطمه زهرا،حق دل سوختمو ازشون بگیر!نگذر ازشون خدایا! از تهمت هایی که ناروا بود و بهم وصل کردن نگذر!بچگی که ازم گرفتن رو از بچه هاشون بگیر!نزار رنگ خوشی ببینن.

خدایا من میرم ولی تو حواست به همه چی باشه!یه جایی با چوبت بزنشون که صداشونم در نیاد!!

من واسه ی همیشه از اینجا میرم!ولی تو حواست باشه! ازشون نگذر.از حق تنهاترین بندت نگذر خدا! 

باید با تن زخمیم بار سفرمو ببندم!بهتره آماده سفر بشم!دیگه برنمیگردم!آخه مسافرم و کسی رو ندارم پشتم آب بریزه!

باید خودم همه کارامو انجام بدم.آخه مادر ندارم کمکم کنه!باید خودم واس خودم خونه و هتل پیدا کنم!آخه بابا ندارم پشتم باشه!آره من هیچ کسو ندارم!باید یاعلی بگم و بلند شم!یاعلی!

دست به پایه کاناپه میذارم و با تمام زور باقی موندم خودمو از روش بلند میکنم.کمی تلو تلو میخورم اما خودمو با هر زحمتیه به پله ها میرسونم.دستمو به نرده بند میکنم تا سقوط نکنم!از دیدن اون همه پله سر گیجه میگیرم.زخمای تنم دردشون زیاد تر میشه و در لحظه ای که همه جا داره تاریک میشه ستاره رو صدا میزنم:

-- ستاره!

وسقوط میکنم و دیگه هیچی نمیفهمم.فقط تاریکی و تاریکی!

  

                  ****** 

 (( ماکان ))

 

از همین بالا هم صدای داد های پسره رو میشنیدیم!دوست سایه از استرس به جون ناخوناش افتاده بود و منم نگران بودم!

اما ناخن نمی جویدم!من قلبم رو گرفته بودم تا از پس نگرانی از جاش در نیاد.تا تو اوج جوونی سکته نزنم!ایست قلبی نکنم!به ظاهر حال من بهتر بود،اما در باطن...

یه بار دیه صدای داد پسره تا بالا میاد و چیزی که جالبه اینه که چرا یه بار صدای سایه رو نمی شنویم؟قلبم تند تر میزنه!چرا این قدر نگرانم؟اصلا چرا نگران اون دخترم؟اصلا به من چه؟نه!

نمیتونم بگم به من چه.اون به من کمک کرد!من مدیونشم!همین حس دینه که باعث میشه در عرض چند دقیقه،اونقدر نگرانیم تشدید بشه که ناخود آگاه به طرف در حرکت کنم.میخوام برم بیرون و ببینم چه خبره؟ 

میخوام کمی خودم رو آروم کنم؟میخوام قلبم رو آروم کنم!قلبی که اصلا نمیدونم چرا از استرس داره از جاش درمیاد!با استرسی شبیه گذشته هاست،دستمو به طرف دستگیره دراز میکنم.دستم به دستگیره نرسیده،دست ستاره رو دستم میشینه و مانعم میشه!

نگاه پر از سوال و اخمم رو به طرفش می چرخونم وبا لحنی که نمیدونم چرا نه تنها با این دختر،بلکه با بقیه هم خشنه میگم:

__ دستتو بردار !

 ولی مثل این که اون لحنش از من عصبی تره !

__ فکر پایین رفتنو از مخت بیرون کن!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×