رفتن به مطلب
mfs

رمان بیدِ بی مجنون | mkhosravi کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت بیست و چهار

حسام که رفت نسرین هم از اتاقش خارج شد و به آشپزخانه رفت. می خواست بداند که پریا موضوع را به گوش بقیه رسانده یا نه؟! با لبخند وارد آشپزخانه و به مادرش که مشغول دم کردن برنج بود نگاه کرد.

_سلام عزیزجان،خسته نباشی.

مادر با لبخند به سمتش چرخید و دستی به موهای کوتاهش کشید تا از جلوی چشم کنار برود.

مادر: علیک سلام دخترم،بشین برات میوه بیارم.

با لحن آرام مادرش کمی از اضطرابش کاسته شد و در حالی که از آشپزخانه خارج می شد،پاسخ مادرش را داد.

_ممنون عزیزم تو شرکت حسام کلی میوه خوردم. میرم یه کم تست بزنم وقت کمه.

مادر: برو قربونت برم ولی زیاد خودت رو خسته نکن!

لبخند زد و از آشپزخانه بیرون رفت. وارد اتاقش که شد یکی از کتاب های تستش را برداشت و موبایل مخفی اش را لای کتاب گذاشت. گوش تیز کرد تا مطمئن شود کسی پشت در نیست و بعد کتاب را باز کرد و موبایل را روشن کرد.

یک نگاهش به در بود و نگاه دیگرش به موبایل که سریع تر روشن بشود و کارش را انجام بدهد. روشن که شد سریع به صندوق پیام ها رفت و با انگشتانی که از شدت استرس عرق کرده و لیز بودند، برای حسام نوشت.

_"حسام استرس دارم.نکنه پریا موضوع رو لو بده؟! "

پیام را که ارسال کرد،موبایل را زیر بالشتک کوچک بالای تخت گذاشت و کمی به کتاب نگاه کرد. هیچ چیز از مفهوم سوالات نمی فهمید و تمام حواسش معطوف امیرحسین و پریا شده بود. با لرزش تشک تخت، موبایل را برداشت و پیامی که حسام فرستاده بود را باز کرد.

حسام"نترس عزیزم! مطمئن باش به خاطر امیر هم که شده حرفی نمی زنه."

با خواندن حرف حسام کمی آرام شد ولی ته مانده اضطرابی که گوشه قلبش مانده بود آزارش می داد. خواست موبایل را خاموش کند که لرزش آن در دستش باعث شد ترسیده تکانی بخورد. با چشم های گرد شده به شماره ناشناس روی صفحه نگاه کرد و تا خواست جواب بدهد،تقه ای به در اتاق خورد و در باز شد.

ویرایش شده در توسط Mkhosravi
  • پسندیدم 2
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و پنج

سریع موبایل را در لباسش انداخت و با صورتی که از شدت ترس سرخ شده بود به در نگاه کرد. الیاس با جعبه ای شیرینی در درگاه ظاهر شد و به سمتش آمد. سعی داشت که خودش را خونسرد نشان بدهد ولی نمی دانست تا چه حد موفق بوده!

الیاس در جعبه را برداشت و با لبخندی وسیع روی تخت،مقابل او نشست.

الیاس: بخور خواهری،بخور که داداشت داره دوماد میشه.

ترس و استرس را به کلی فراموش کرد و مبهوت و ناباور به الیاس خیره شد. انگار تنها کسی که خبرها را دیرتر از همه می شنید، او بود. 

_چی؟داری دوماد میشی؟!

الیاس با خنده سر تکان داد و خودش شیرینی بزرگی را جلوی دهان نسرین گرفت.

الیاس: زود باش دیگه! می خوام اولین نفری که شیرینی دوماد شدنم رو می خوره تو باشی.

گاز کوچکی به شیرینی زد و با بغض گفت.

_چرا تا الان به من نگفته بودی؟ خیلی نامردی!

جعبه شیرینی را کنار گذاشت و صورت نسرین را با دو دست قاب گرفت. جانش به جان خواهرش بسته بود و طاقت ناراحتی او را نداشت. پیشانی اش را بوسید و با لحنی مهربان گفت.

الیاس: دورت بگردم نسرین خانومم؛ به خدا همین دیشب به مامان و بابا گفتم. قراره پس فردا بریم خواستگاری. تو ناراحتی که داداشت می خواد زن بگیره؟

آه عمیقش را از سینه بیرون فرستاد و لبخند زد.

_نه عزیزدلم این چه حرفیه! فقط دلم برات تنگ میشه.

الیاس با خنده گفت: فدای دل کوچولوی خواهرم بشم، نترس من زن هم بگیرم حالا حالاها از این خونه نمیرم.

کمی دیگر گفتگو کردند و الیاس با شوخی هایش او را به خنده وا داشت. الیاس که از اتاق بیرون رفت،اندکی منتظر ماند و بعد با عجله در اتاقش را قفلش کرد. موبایل را از لباسش بیرون آورد و پیامی که از همان شماره ناشناس ارسال شده بود را باز کرد.

امیرحسین"نسرین امیرم،زود جواب بده!"

@Aminian69

ویرایش شده در توسط Mkhosravi
  • پسندیدم 3
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و شش

با ابرو های بالا رفته چند بار پیام را خواند و مدام سوالی در ذهنش تکرار می شد "شماره من رو از کجا آورده؟" نامطمئن نگاهش را بین موبایل و در اتاق چرخش داد و بالاخره دل را به دریا زد. دکمه سبز را فشرد و تماس برقرار شد. به دو بوق نرسیده صدای کلافه امیرحسین در گوشش پیچید.

امیرحسین: نسرین چرا جواب نمی دادی؟

دستش را جلوی دهانش گرفت و آرام پاسخ داد.

_الیاس تو اتاقم بود. شماره من رو از حسام گرفتید؟

امیرحسین: آره باید با هم صحبت کنیم!

سکوت کرد تا امیرحسین حرفش را بزند و بعد از مکثی کوتاه صدای مشوش امیرحسین را شنید.

امیرحسین: نسرین؟تو..تو حاضری با من بیای پیش پریا؟!

از شدت تعجب یک تای ابرویش بالا پرید و روی تخت چرخی زد.

_من بیام پیش پریا؟بیام چی کار کنم؟

امیرحسین: باید یه جوری بهش بفهمونم که اشتباه برداشت کرده. به کمک تو هم نیاز دارم.

پوزخند کم رنگی روی لبش جا گرفت و به خیال های خامش پایان داد. فکر می کرد حالا که پریا آن دو را باهم دیده امیرحسین از او دست می کشد ولی متوجه اشتباهش شده بود.

_ببخشید من نمی تونم به شما و پریا خانوم اعتماد کنم. اگه یه وقت به گوش خانوادم برسه اعتمادی که نسبت به من دارن رو از دست می دن.

تماس را قطع کرد و موبایل را زیر بالشت گذاشت. برخاست و مقابل آینه ایستاد. چشم های قرمز شده اش نشان از بغض سنگینی داشت که مدام در گلویش بالا و پایین می شد. لب برچید و سیلی محکمی به صورت خود کوبید. با صدایی که لرزش در آن مشهود بود زیر لب زمزمه کرد.

_نمی خوای تمومش کنی قلب دیوونه؟ نمی بینی نمی خوادت؟ تمومش کن لعنتی!

پشت هم به صورت خود سیلی می زد و اشک می ریخت. چه حال خرابی است که آدم عاشق ممنوعه ای دلنشین باشد.

  • پسندیدم 3
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و هفت

بی رمق روی زمین نشست و به کمد کوچکش تکیه داد. اشک هایش تمامی نداشتند و انگار قصد داشت تمام علاقه اش را در دریای اشک هایش غرق کند. با صدای مادرش دستی به صورتش کشید و با چند نفس عمیق بلند شد. لبخندی مصنوعی روی لب نشاند و از اتاق بیرون رفت. تا آخر شب مشغول تمیز کردن آشپزخانه و کمک به مادرش شد و نیمه های شب با فکری مشغول و قلبی سنگین به خواب رفت.

صبح زودتر از همیشه بیدار شد و سعی می کرد با کارهای روزمره خودش را سرگرم کند. بعد از ظهر بود که زنگ خانه یشان به صدا در آمد و در پی آن صدای مادرش که گفت.

مادر: نسرین جان؟عزیزم دوستت اومده.

از اتاقش بیرون رفت و می دانست به جز سمانه دوستی ندارد که به دیدنش بیاید. دستی به سر و رویش کشید و به سمت در ورودی خانه رفت. جلوی در منتظر ایستاد تا سمانه بیاید. بر خلاف نسرین که دختر ساکت و آرامی بود،سمانه کمی شلوغ و شر بود و این از چهره اش نیز پیدا بود. دختری با چشم های درشت و قهوه ای،صورتی گرد،ابرو های کوتاه و پهن،بینی کشیده و لب های گوشتی؛ که نسرین همیشه به زیبایی ذاتی او غبطه می خورد. 

سمانه: سلامت کو میت؟باز که رنگ به صورتت نیست!

لبخندی روی لب نشاند و با مهربانی او را در آغوش گرفت.

_سلام عزیزم. خوش اومدی.

از جلوی در کنار رفت و او را به داخل خانه هدایت کرد. بعد از احوال پرسی با مادرش سمانه را به اتاق فرستاد و خودش به آشپزخانه رفت تا وسایل پذیرایی را مهیا کند. در دل خوشحال بود که او آمده و می تواند کمی با او درددل کند. 

با سینی ای حاوی چای و میوه به اتاق رفت و روی تخت مقابل سمانه نشست.

سمانه: چرا امروز نیومدی کلاس؟

نیم نگاهی به ظاهر آراسته او کرد و چای را جلویش گذاشت.

_حوصله نداشتم،ولی تو خوب کردی اومدی پیشم.

سمانه چای را روی زمین گذاشت و با کنجکاوی نگاهش کرد.

سمانه: چرا؟ نکنه باز خودت رو درگیر امیرحسین کردی؟

پوزخند روی لبانش نشست و در حالی که به دیوار تکیه زده و زانوهایش را بغل می گرفت،آهسته نجوا کرد.

_دیگه امیرحسینی وجود نداره! دیروز همه چیز رو فهمید. با رفتارش بهم فهموند که باید ریشه این علاقه رو تو قلبم بخشکونم.

سمانه با خونسردی موهای بلندش را پشت گوش فرستاد و گفت.

-: خیلی هم خوبه که این طوری شد. مگه تو چند سالته که بخوای از الان جوونیت رو پای یه مرد متاهل هدر بدی؟

بی حرف نگاهش کرد و در دل نالید:"تو از غم عشق چی می فهمی؟" تا نزدیکی های غروب با سمانه از هر دری صحبت کردند و هنگامی که او رفت بازهم فکر امیرحسین به ذهنش هجوم آورد.

  • پسندیدم 2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام دوستان عزیز

تا اطلاع ثانوی پارت گذاری انجام نمیشه

#صرفا.جهت.اطلاع

  • حیرانم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×