رفتن به مطلب
mfs

رمان بیدِ بی مجنون | mkhosravi کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت نوزده 

درمانده و مستاصل،گاه به صورتش دست می کشید و گاه وسایل نسرین را زیر و رو می کرد.دست آخر با حالتی ملتمس به کیف نسرین چنگ انداخت و شتاب زده تمام وسایلش را بیرون ریخت؛اسپری سبز رنگ را به سرعت در دست تکان داد و درون دهان او نهاد.کبودی چهره نسرین هر لحظه کم تر می شد و قفسه سینه اش به شدت بالا و پایین می رفت.لحظاتی در زندگی انسان رخ می دهند که آرزو می کنی ای کاش هرگز فلان آرزو را نمی کردم!حال نسرین هم همین بود.قطرات اشک پشت هم روی گونه اش می غلتید و با همان نفس های نصفه و نیمه هق هق گریه اش گوش فلک را کر می کرد.به خود و آرزوهایش لعنت می فرستاد؛چرا که او روزی آرزو داشت یک دقیقه هم شده در هر حالتی کنار امیرحسبن باشد ولی حالا فهمیده بود که این آرزو به قشنگی رویاهای رنگارنگش نیست.

امیرحسین تلاش می کرد که با آرامش او را آرام کند ولی جگر سوخته نسرین با هیچ چیز التیام نمی یافت؛حتی با عشق امیرحسینش!

عاقبت امیرحسین کلافه مشتی به فرمان کوبید و فریاد زد.

امیرحسین: چرا گریه می کنی هان؟چرا؟اونی که بدبخت شده منم!تو آروم بگیر نسرین،آروم بگیر...

سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و آرام تر ادامه داد.

امیرحسین: می دونم تقصیر تو نیست!نباید سرت داد می زدم ولی بهم حق بده...(صدایش می لرزید و قلب نسرین نیز با هر کلمه ای که از دهان او خارج می شد لرزش بی وقفه اش شدت می گرفت)بهم حق بده که عصبی بشم‌!زندگی عادی خودم رو داشتم یه دفعه تو چند ساعت همه چیزم نابود شد.

سرش را روی فرمان گذاشت و چشم هایش را بست.نسرین حس می کرد فضای درون ناشین برایش خفقان آور و آزار دهنده شده.اشک هایش را با پشت دست پاک کرد و چند نفس عمیق کشید تا حالش جا بیاید؛گویی نفس های آخرش بود که با شدت دم و بازدمش را بیرون می داد،شاید هم قصد داشت برای آخرین بار هوای عشق را در ریه هایش حبس کند تا به مرگ آرزوهایش دامن بزند!

  • پسندیدم 5
  • ذوق زده 1
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست 

دلش گرفته بود ازخودش!آدم وقتی دلش از خودش بگیرد یعنی به اوج ناامیدی و یاس رسیده است.با سرفه ای خفه صدایش را صاف کرد و بی توجه به دردی که مدام در قفسه سینه اش می پیچید،با صدایی آهسته رو به امیرحسین گفت.

_من نمی خواستم این اتفاق ها بیوفته اگه نیاز باشه خودم با پریا خانوم صحبت می کنم که سوءظنشون نسبت به شما برطرف بشه...(چادرش را در دست گرفت و کیفش را روی دوش انداخت)امیدوارم بتونید من رو ببخشید،با اجازه.

بی توجه به چشم های سرخ امیرحسین که با اخم نگاهش می کرد دستگیره را کشید و از ماشین پیاده شد.با اولین قدمی که برداشت درد بدی در قلبش نشست و این درد شکستن و فراموش کردن بود.صدای باز شدن در ماشین که آمد تمام توانش را درون پاهایش ریخت و به سرعت به سمت دیگر خیابان حرکت کرد.تلاش می کرد که به صدای قلبش گوش نکند!صدای قلبش همان صدایی بود که از پشت سر مدام نامش را تکرار می کرد.امیرحسین در این سوی خیابان ایستاده بود و نسرین در آن سوی دیگر برای تاکسی ها دست تکان می داد و اشک می ریخت.تردد ماشین ها اجازه حرکت به امیرحسین نمی داد و تا بخواهد به آن سوی خیابان برسد،نسرین سوار ماشین زرد رنگ شده بود و از جلوی دیده گانش محو شد.عصبی به سمت ماشین قدم برداشت و تمام عصبانیتش را با لگدی محکم به چرخ ماشین خالی کرد.

نسرین آدرس شرکت حسام را به راننده داد و سرش را به شیشه چسباند.هوای شهر برایش گرفته به نظر می آمد؛هوای شهر دلش هم گرفته بود و باران اشک هایش قصد توقف نداشت!

ماشین جلوی شرکت حسام متوقف شد و نسرین بعد از آن که کرایه را حساب کرد با قدم های آرام وارد شرکت شد.

  • پسندیدم 6
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یک

رو به روی میز حسام نشسته بود و با دستمال صورت اشکی اش را پاک می کرد.حسام با حرص خودکار را روی میز کوبید و با صدایی تقریبا بلند خطاب به او گفت.

حسام: همین رو می خواستی؟که خوار و ذلیل بشی؟

دیگر طاقت نیاورد و تمام گدازه های درونش را بر سر حسام ریخت.با چهره ای در هم دستمال را در دست فشرد و به سینه اش کوبید.

_عاشق بودم می فهمی؟عاشق!

بی توجه به لرزش صدایش و نفسی که رو به گرفتگی می رفت ادامه داد.

_عشقش همه چیز من بود...سر این احساس هنوز هم حاضرم جونم رو بدم!مگه من جز اون چی دارم واسه امید به این زندگی؟(نفس عمیقی کشید و به گلویش چنگ انداخت)من پر از حرف بودم حسام؛می خواستم اون با لبخندش،با نگاهش یه ذره از این درد آدم کشی که به جونم افتاده رو کم کنه...

نفس های منقطعش اجازه ادامه صحبت را به او نداد.حسام شتاب زده خود را به او رساند و اسپری را از کیفش بیرون آورد.

حالش که کمی بهتر شد به پنجره نگاه کرد و با دیدن هوایی که رو به تاریکی می رفت از جا برخواست.چادرش را روی سر مرتب کرد و رو به حسام گفت.

_قرار بود زود برگردم خونه!برسم مامان کلی مواخذم می کنه.

حسام با چهره ای ناراحت و گرفته به سمت میزش رفت و کت اسپورتش را تن کرد؛سوییچ ماشینش را برداشت و مقابل نسرین ایستاد.

حسام: بیا من می رسونمت میگم تقصیر من بوده که دیر کردی.

کیفش را روی دوش انداخت و مردد به حسام خیره شد.

_ولی یه وقت مامان یه چیزی بهت...

حسام میان کلامش دوید و به سمت در حرکت کرد.

حسام: تو کاری به این چیزها نداشته باش،راه بیوفت!

ماندن را جایز ندانست و پشت سر حسام از شرکت خارج شد.فکر می کرد پایان قصه عشقش به امیرحسین فرا رسیده ولی نمی دانست که از پس هر پایان، شروعی جدید و شاید کمی متفاوت در راه است.

ویرایش شده در توسط TiRed
  • پسندیدم 5
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دو 

هر دو ساکت درون ماشین نشسته بودند و هیچ کدام قصد شکستن سکوت را نداشتند.ماشین حسام جلوی خانه یشان متوقف شد و هر دو پیاده شدند.نسرین اضطراب داشت و این کاملا از چهره رنگ پریده اش مشخص بود.حسام زنگ در را فشرد و رو به نسرین،آهسته گفت.

حسام: چرا رنگت پریده؟! آروم باش.

سرش را تکان داد و اندکی بعد درب بزرگ حیاط باز شد.وارد حیاط بزرگ خانه شدند و ادریس با رکابی مشکی رنگ در چهارچوب در نمایان شد.

ادریس: به به آقا حسام،پارسال دوست امسال آشنا!

حسام لبخند مردانه ای روی لب نشاند و به سمت او حرکت کرد.نسرین هم آرام پشت سرش به راه افتاد و در دل صلوات می فرستاد که پریا موضوع دیدنش در ماشین امیرحسین را به کسی بازگو نکرده باشد.

حسام: اهل تیکه انداختن نبودی پسر!

هر دو مردانه یکدیگر را در آغوش گرفتن و نگاه ادریس متوجه صورت رنگ پریده خواهرش شد.از آغوش حسام بیرون آمد و نگران مقابل نسرین ایستاد.

ادریس: نسرین؟ چرا رنگت پریده؟!

حسام از پشت سر ادریس برایش اشاره آمد که خونسرد باشد و او هم تمام توانش را به کار گرفت تا آرام جلوه کند.نگاهش را از حسام گرفت و با لبخندی نصنعی به برادرش خیره شد.

_چیزی نیست داداش؛فکر کنم فشارم افتاده!

ادریس دست خواهرش را گرفت و او را به سمت در روانه کرد.

ادریس: بیا برو داخل به مامان بگو برات آب قند درست کنه!

با لبخند سر تکان داد و بعد از آن که کفش هایش را از پا بیرون آورد وارد خانه شد.ادریس و حسام هم پشت سرش وارد خانه شدند و در را بستند.

ادریس: بشین داداش،بشین برم یه چایی برات بیارم.

حسام دستش را گرفت و گفت.

حسام: نمی خواد داداش،فقط اومدم بگم کار من طول کشید واسه همین نسرین رو دیر آوردم.

ادریس در حالی که لبخند به لب داشت دستش را از دست حسام بیرون آورد و او را به سمت سالن پذیرایی هدایت کرد.

ادریس: خیلی خب حالا بشین دو ت چایی بخوریم بعد برو!

حسام به ناچار سمت مبل های سلطنتی رفت و روی اولین مبل نشست.

***

برای هزارمین بار شماره پریا را گرفت ولی این بار با صدایی که در گوشش پیچید،ناامید شد.

"دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد"

کلافه موبایل را روی مبل کناری اش انداخت و میان موهای پر پشتش دست کشید.در ذهنش همه چیز به هم ریخته و در دلش غوغایی به پا بود؛غوغای نبود پریا و حرف های نسرین دلش را آشوب کرده بود.

  • پسندیدم 5
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سه 

مدام در ذهنش تجسم می کرد که پریا همه چیز را به مادرش بگوید و آبروی دو خانواده به خطر بی افتد.عصبی از جا برخواست و مشت جمع شده اش را به دیوار کوبید.بی توجه به دردی که در استخوان های دستش پیچیده بود موبایلش را چنگ زد و پیامی برای حسام ارسال کرد.

***

مشغول صحبت با ادریس بود که صدای موبایلش را شنید.موبایل را از جیب کتش بیرون آورد و با لبخند رو به ادریس گفت.

حسام: ببخشید داداش یه لحظه صبر کن!

ادریس هم متواضع لبخند زد و سکوت کرد.پیام را باز کرد و با دیدن نام شخص فرستنده اخم هایش درهم شد.

امیرحسین"حسام شماره نسرین رو برام بفرست! "

حسام"چه کارش داری؟! "

پیام را ارسال کرد و موبایل را روی پایش گذاشت.صدای شیطنت بار ادریس او را از فکر بیرون کشید.

ادریس: چرا اخمات تو هم شد؟ نکنه خانوم دومیته؟!

لبخند مضحکی روی لب نشاند و با لودگی جوابش را داد.

حسام: تو همین یه دونه موندم بابا!

هر دو خندیدند و کمی آن طرف تر،در اتاقی کوچک دختری نشسته بود که از شدت استرس مدام عرض اتاق را طی می کرد.

بار دیگر صدای موبایلش آمد و بازهم پیام از طرف او بود.

امیرحسین"باید باهاش صحبت کنم،بفرست!"

به اجبار شماره همان موبایل مخفی نسرین را برایش فرستاد و موبایل را درون جیبش گذاشت.دستش را به لبه مبل گرفت و مقابل ادریس ایستاد.

حسام: خب داداش من دیگه برم،یه کاری پیش اومده باید انجامش بدم.

ادریس لیوان چای را روی عسلی کوچک گذاشت و دستش را مقابل حسام گرفت.

ادریس: برو داداش موفق باشی،خانوم بچه ها رو سلام برسون.

خداحافظی کوتاهی کردند و حسام از خانه عمویش خارج شد.

  • پسندیدم 5
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×