رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Naziii

ترجمه کتاب The Secret Garden ( باغ رازآلود )

پست های پیشنهاد شده

پارت هفتم 

ماری سه باغ آشپزخانه ای دیگر را طی کرد . از یکی از باغها که خارج شد، دوباره خود را درون باغ دیگری دید و اطراف را از نظر گذراند. در سمت چپ هیچ دیواری وجود نداشت. او با خود فکر کرد: " این هم یک باغ آشپزخانه ای دیگر است؛ درست مثل آن یکی ها" و برای پیدا کردن یک در، جستجو کرد. اما گیاهان بلندی تا پایین دیوار آمده بودند و او نمی توانست چیزی ببیند. 

دوباره با خودش فکر کرد که " این چقدر عجیب است! " 

" آن طرف دیوار درخت هایی وجود دارند. پس آنجا هم یک باغ است ؛ اما دری برای ورود به آنجا وجود ندارد! "

یک پرنده روی بلندترین درخت بود و شروع به آواز خواندن کرده بود. ماری توقف کرد و به صدای زیبای او گوش کرد. او یک پرندۀ کوچک و زیبا با ترکیبی از پرهای قرمز و قهوه ای بود که صدای آوازش هم زیبا و دل نشین بود. 

ماری فکر کرد : " حتما او دارد مرا صدا می کند. " 

بعد از مدت کوتاهی، پرنده پرواز کرد و دور شد. 

" فکر کنم الان آن پرندۀ روی درخت، در آن باغ مخفی است... شاید او آنجا زندگی میکند و همه چیز را درباره اش می داند! " 

او دوباره برای برگشتن به اولین باغ آشپزخانه ای قدم زنان حرکت کرد تا پیرمرد را پیدا کند. 

ماری گفت : "یک باغ هست که هیچ دری برای ورود به آن وجود ندارد. آن طرف دیوار درخت هایی وجود دارند... من یک پرنده قرمز کوچولو را دیدم که روی یکی از درخت ها نشسته بود و برایم آواز می خواند."

پیرمرد خندید و با مهربانی به او نگاه کرد. ناگهان، پرندۀ کوچک قرمز به داخل باغ پرواز کرد... آمد و روی زمین، نزدیک پیرمرد ایستاد.

مرد خندید و گفت : " سلام دوست کوچک من! " 

پرنده سرش را چرخاند و به آنها نگاه کرد. او خیلی زیبا بود. 

ماری پرسید : " این چیست؟ " 

پیرمرد گفت : " نمیدانی ؟ این یک سینه سرخ است. سینه سرخ ها دوست داشتنی ترین پرندگان دنیا هستند. او می داند که ما داریم در مورد او صحبت میکنیم... نگاهش کن...! " و پیرمرد دوباره خندید. 

ماری پرسید : " خانواده اش کجا هستند؟ " 

مرد گفت : " او خانواده ای ندارد! " 

ماری با ناراحتی با خود زمزمه کرد : " من هم خانواده ندارم! " 

باغبان پیر برای لحظاتی به او نگاه کرد و بعد پرسید : " تو همان دختر کوچک اهل هند هستی؟ " 

ماری پاسخ داد : " بله " 

او گفت : " آنها دربارۀ تو به من گفته بودند. " 

ماری دوباره از او پرسید : " اسم تو چیست ؟ " 

پیرمرد پاسخ داد : " بِن واتِرشتاف... من هم خانواده ای ندارم و این سینه سرخ تنها دوست من است. " 

ماری گفت : " من حتی دوستی هم ندارم! مردم از من خوششان نمی آید و من هم آنها را دوست ندارم. " 

بِن گفت : " ما شبیه هم هستیم؛ من و تو! به نظرم ما زیاد خوب نیستیم. " 

ویرایش شده توسط Naziii

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هشتم

ماری با خود فکر کرد: «آیا واقعا من همانند این پیرمرد بداخلاق هستم؟»

از آن جایی که ماری از فکر کردن خوشش نمی آمد، دست از افکار بیهوده برداشت.

سینه سرخ روی شاخۀ یکی از درختان نشست و شروع کرد به آواز خواندن.

ماری پرسید: «چرا این کار را کرد؟»

پیرمرد جواب داد: «چون او می خواهد دوست تو باشد.»

ماری به سمت درخت قدم برداشت و به بالای آن خیره شد.

از سینه سرخ پرسید: «یعنی واقعا تو دلت می خواهد دوست من باشی؟»

ناگهان بن احساساتی شد و گریه اش گرفت!

-چه زیبا این را گفتی...!

و بعد ادامه داد: «واقعیت این است که روح تو همانند یک کودک مهربان است نه مثل یک پیرزن غرغرو. دیکن هم همیشه با پرنده ها صحبت می کند.»

ماری پرسید: «مگر تو هم دیکن را می شناسی؟»

-همه او را می شناسند. او همه جا می رود.

ماری می خواست سوالات بیشتری دربارۀ دیکن بپرسد اما ناگهان سینه سرخ از روی شاخۀ درخت پرواز کرد و به آن طرف دیوار رفت.

ماری گریه کرد و گفت: «وای نه! او به همان باغی رفت که هیچ دری ندارد.»

بن گفت: «او آن جا زندگی می کند...میان بوته های رز.»

-بوته های رز...! بوته های رز آن جا هستند؟

ویرایش شده توسط Naziii

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

بن همانطور که از او دور می شد گفت: "10سال پیش بودند؛ اما الان را نمی دانم!

-خیلی دوست دارم آن ها را ببینم.

بن با عصبانیت نگاهی به اون انداخت و گفت: "فقط10 سال پیش آن جا یک در داشت اما الان هیچ راهی برای ورود به آن باغ وجود ندارد. حالا هم برو. کارهای خیلی زیادی دارم که باید انجام بدهم!" و قدم زنان از ماری دور شد.

*****

اولین هفته برای ماری در آن خانه هر روز، شبیه هم و تکراری و کسل کننده می گذشت.

هر روز صبح، مارتا آتش روشن می کرد و صبحانۀ ماری را آماده می کرد.

بچه وقتی در خانه می ماند، کسل و بی حوصله می شد. بنابراین هر روز از خانه بیرون می رفت و در باغ های اطراف آن بازی می کرد. او این را نمی دانست، اما این بهترین کار برای بهترشدن روحیۀ او بود.

یکی از روزهای که خیلی احساس گرسنگی می کرد، تمام صبحانه اش را خورد.

به مارتا گفت: "صبحانۀ امروز خیلی خوب بود!"

-به خاطر بازی، گرسنه ات شده بود.

-من که بازی نمی کنم! در آن باغ ها فقط یک سری درخت و گل و گیاه وجود دارد. با آن ها که نمی شود بازی کرد!

-با دقت بیشتری به آن ها نگاه کن! برادرها و خواهرهای من هم همیشه با دقت آن ها را نگاه می کنند و این کار برای آنها بسیار لذت بخش است.

*****

این بار که ماری از خانه بیرون رفت، با دقت به درختان و گل ها و پرنده ها نگاه کرد.

گاهی اوقات هم از دیوار آن باغ رازآلود، به داخلش نگاه می کرد. گیاهان آنقدر رشد کرده بودند که به بالای دیوار رسیده بودند. آن ها برای او خیلی جالب بودند و او را به وجد می آوردند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...