رفتن به مطلب
Roya80

رمان چهارگانه جهان ها |Roya80

پست های پیشنهاد شده

نام رمان : چهارگانه جهان ها  

نویسنده:Roya80کاربر انجمن نودوهشتیا

ژانر :تخیلی-فانتزی-عاشقانه

هدف:زندگی همیشه محدودیت ها و غیر ممکن هایی به همراه داره.با نوشتن این رمان میخوام ممکن شدن غیر ممکن های ذهنی رو براتون به تصویر بکشم.با آزادی خیال زندگی کنید!

روزهای پارت گذاری: سه شنبه ها 

خلاصه:ماجرا در مورد جهان های متفاوتیه که هر کدوم عنصر خاص خودشونو دارن. سرزمین برتر و اول سرزمین  آب هاست !سرزمینی که هر چیزش آبی رنگه و از آب به وجود اومده .برگ های جنگلش از آبه .سبزه هاش آبی رنگ و زلاله .دریاهاش زمردی رنگه و سنگ هاش آبی تیره. آسمونش آبی بی روحه و مردم هاش پر از حس زندگی! توی سرزمین آب ها همه بخشنده و مهربونن.تو هر قسمتش پاکی و زیبایی به چشم میخوره. این سرزمین آبراساکس نام داره!سرزمین دوم سرزمین خاکه ! سرزمینی که قلب مردمش سرشار از کینه و حسادته! تمام سرزمین پوشیده از خاک و گل و ماسس. درست مثل بیابون بدون آب و علف! آسمونش قهوه ای رنگ و زمین هاش پوشیده از شن و ماسس! توی این دنیا همه چیز  خاکی رنگه. این سرزمین خاکروناکس نام داره. سرزمین سوم سرزمین آتشه! سرزمینی مثل جهنم. سرزمینی که همه چیزش همیشه در حال سوختن و تولدی دوبارس. میسوزه و خاکستر میشه و دوباره به وجود میاد. آسمونش نارنجی رنگه و آفتابش به زمین نزدیک تر .چمن هاش پاره ای از آتشه. سنگ هاش گدازه های آتش نشانی. دریاهاش مواد مذابه و مردمی بی رحم داره.افسانه ها میگن که همه توی اون سرزمین در حال جنگ و دعوان . اسم این سرزمین آتشاراکسه ! این سرزمین بدترین سرزمین از چهار گانه جهان ها بود . تا این که افسانه ی جدیدی فاش شد و سرزمین مخفی به وجود اومد .سرزمین آخر که هنوز هیچکسی ندیدتش و همه از مردماش میترسن سرزمین خونکاراکسه .همون سرزمین آخر و مخفی.سرزمینی که توی دریاهاش خون موج میزنه و سطح زمینش خیس شده از خونه .گیاهاش سرخ رنگه و از آسموناش خون چکه میکنه .مردماش خون مینوشن و تو تاریکی زندگی میکنن.افسانه ها میگن هر کسی که اونجا زندگی میکنه یه قاتل و دیوونس بدون هیچ انسانیتی .این سرزمین سرزمین مخفیه.تا حالا پای هیچ کس به اونجا نرسیده و کسی از نزدیک ندیدتش.تنها مشخصات این سرزمین از روی افسانه هاست. و اما ماجرا از اون جایی شروع میشه که  تنها الهه ی آبراساکس پسری از اون سرزمین رو تو خواب میبینه و ...

نقد و بررسی رمان چهارگانه جهان ها

ویرایش شده در توسط Roya80
  • پسندیدم 5
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه :

 به راستی آب بالا ترین عنصر است ! آتش را خاموش میکند !  خاک را گل میکند و خون را میشوید ! اما این گونه نیست که خود در این  مسیرها تغییری نکند !

آتش را خاموش کند با خاکسترش مخلوط میشود !خاک را خیس کند گل آلود میشود !                           خون را که بشوید گلگون میشود!                            به راستی باز هم آب بالا ترین عنصر است؟

*شروع*

(الهه آوینا به معنای بانویی مثل آب)

با ناباوری به اطرافم نگاه میکنم .

این ... این سرزمینه منه!همون آبراساکس زیبا ! همون آبراساکس آبی رنگ !            با بهت و  گیجی دور خودم میچرخم و مدام به اطرافم نگاه میکنم !                  باورم نمیشه ! قصر مجللم  !دریای مرواریدیم  !        جنگل آبی رنگم !             گیاهای آسمونیم !              همه و همه یخ زدن !          با گیجی و حس نا امیدی قدمی به طرف دریای همیشه خروشانم حرکت میکنم .         از پشت پرده ی اشک تار میبینمش !                           اما ...    اونقدر تار نیست که مردم یخ زدمو نبینم !      مردم سرزمینم !               خونه هاشون !         زندگیاشون !              قلباشون ! همه  و همه یخ بستن !  کل آبراساکس سرد شده و قندیل بسته.           این توی باورم نمیگنجه.     نابودی سرزمین آبی رنگم تو باورم نمیگنجه.با شوک و حرکاتی که کنترلش دست خودم نیست به طرف دریا می دوام !                          به یک قدمیش که میرسم روی زانو هام زمین میخورم!صحنه ی روبه روم قابل باور نیست . دریای خروشانم ،آروم و بدون صدا یخ بسته !

با ترس  و لرز دستمو به طرف سطحش دراز میکنم؛با برخورد سر انگشتام با سطح یخ زدش  ،سرمای عجیبی رو توی سلول های تنم  حس میکنم .

تمام اعضای بدنم به لرزه می افته. لرزه از چی؟  نمیدونم !

دستمو با ترس عقب میکشم و خودمو روی زمین سر میدم !شبیه آدم وحشت زده ای تو همون حالت نشسته ،عقب عقب خودم رو روی زمین میکشم !

گوشه ی لباسم به قندیلی گیر میکنه و صدای پاره شدنش روح رو از تنم جدا میکنه !

با ترس تو جام جست میزنم و بدون نگاه کردن به پشت سرم به طرف قصرم فرار میکنم !قصر زیبام که حالا دیگه یخ بسته !نفس نفس میزنم !

موهام توی هوا چرخ میخورن و گاهی شلاق وار به صورتم کوبیده میشن !

انگار که میخوان با شلاق هاشون بهم بقبولونن که دیگه آبراساکسی وجود نداره ! بی توجه به ضربات بی رحمانه باد همچنان می دوام !

هر چی من می دوام قصر از دیدم دور تر و دور تر میشه !

اشک پرده ای میشه روی آبی چشمام و دیدم رو تار و تار تر میکنه !

اونقدر تار که سنگ یخ زده ی جلو پامو نمیبینم و پام بهش گیر میکنه !

با شتاب و سرعت بالا روی زمین پرتاب میشم و جیغی از روی ترس و درد میکشم !

زمین خوردنم مساوی میشه با ریزش بی وقفه اشک هام .

روی زمین توی خودم  جمع میشم و میزارم که هق هق گریه ام گوش آسمونو نوازش بده !

هر قطره اشکی که از چشمام میچکه، بیشتر توی خودم جمع میشم و بی پناهی رو حس میکنم .

با درد  سرمو به طرف آسمون بلند میکنم و ازش کمک میخوام!

آسمون بی روحم ،عاجز تر از من نعره ای میزنه و شروع به بارش میکنه !

به حال الهه ی روز های خوب سرزمینش گریه میکنه !

بارون به صورت مسلسل وار روی زمین فرود میاد .

بی وقفه و بدون درنگ .

قطرات بارون به زمین نرسیده توی هوا یخ میبندن و با صدای ترق ترق ترسناکی به زمین کوبیده میشن!

 با وحشت از حالت دراز کش خارج میشم و روی زانو هام میشینم !

با نوای آروم و لرزونی سرمو رو به آسمون بلند میکنم و میگم : _ نبار !منو میترسونی!بلافاصله بارون قطع میشه !اینبار بلند تر از دفعه های قبلی هق هق میکنم و با نا امیدی سرمو روی زمین سرد و یخ زده قرار میدم !

نگاه بی روحم به چهره ی خودم روی سطح یخ زده زمین می افته !سرد شدم !    از یخ بستن دنیام سرد شدم !چشمای آبی رنگم ،رنگ باخته و بی روح شدن !

دیگه حس زندگی رو توی چشمام نمیبینم.آه عمیقی میکشم و چشمامو میبندم !

پاهامو حرکتی میدم که سوزش کوتاهی رو حس میکنم !

چشمای بی جونمو با درد باز میکنم و نگاهی بهش میندازم !با دیدن یه خراش کوچیک که ماده قرمز رنگی ازش خارج میشد ،با تعجب تو جام میشینم .

با نوک انگشتم ماده قرمز رنگ رو لمس میکنم و با گیجی به زمین می مالمش !

تو اوج ناباوری من ذرات ماده بهم میچسبن و یه قطره بزرگ رو به وجود میارن .

با حیرت به طرف قطره قرمز رنگ خم میشم و از نزدیک نگاش میکنم 

تو اعماق قطره چهره پسری رو میبینم که با اندوه و چشمایی سیاه رنگ بهم خیره شده.

حس آشنایی رو از چشماش دریافت میکنم. انگار که میشناسمش.  ولی...

ولی حس ترسی که به رگ هام تزریق میشه خیلی قوی تر از اون حس آشناس .

نا خودآگاه به عقب میرم که زیر دستم خالی میشه؛ جیغی از ترس میکشم و ... 

ویرایش شده در توسط Roya80
  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با جیغ بلند و وحشتناکی تو جام میشینم 

خواب بود!همش یه خواب بود!

یه کابوس دلهره آور.

در اتاق با شتاب باز میشه و رسالی با ترس میپره تو .

نگاه وحشت زدمو به چشماش میدوزم و کل حس بدمو با نگاهم بهش نشون میدم .

ترسیدم !

وحشت کردم!

از خوابی که دیدم مو به تنم سیخ شده!

نابودی سرزمینم حسی فرای وحشت رو به وجودم تزریق کرده.

س*ی*ن*م از ترس و  با شتاب زیادی بالا پایین میشه.

دونه های عرق از گردن و صورتم سر میخورن و به پایین میچکن!

تیره کمرم خیسه آب شده و دستام به طور ناخود آگاهی میلرزن!

میشه لرزش انداممو به وضوح دید!

رسالی که متوجه ترس عجیب و  حالات غیر عادیم میشه،به طرفم میاد و با استرس دست لرزونمو تو دستاش میگیره:

_ آوینا؟خوبی دختر؟

صداش نگاهمو به چشماش میکشونه!

لحظه کوتاهی نگاهش میکنم و بعد بدون جوابی به پرسش،نگاهمو تو اتاقم میچرخونم!

هنوز یخ نبسته بود!

همون اتاق همیشگیم بود !

تخت صدفم هنوز سالم بود !

آیینه مواج آبی رنگم هنوز سالم بود!

دیوار های آبشاری اتاقم هنوز قندیل نبسته بود!

این یعنی اون خواب،فقط یه  کابوس بوده!

یه کابوس وحشت ناک !

بار دیگه صدای رسالی منو از افکارم بیرون میکشه:

__ آوینا ! داری نگرانم میکنی؟خوبی دختر؟

اینبار به چشمای طوسی رنگش خیره میشم و با صدای لرزونی جوابشو میدم:

__ خ ، خوبم !

با شنیدن صدام نفس آسوده ای میکشه و دستمو فشاری میده:

__ خواب بد دیدی؟

با یاد آوری آبراساکسه یخ زدم، بغض به گلوم هجوم میاره و اشک مهمون چشمام میشه:

__ کابوس بود رسالی! 

اشک توی چشمامو که میبینه کمی خودشو جلو تر میکشه و با دست هاش صورتمو قاب میگیره.

صداش نگرانی درونیشو لو میده:

__ فقط یه خواب بوده آوینا ! 

صداش،وجودش،دستای گرمش،قلب مهربونش ،همه و همه باعث روون شدن اشکام روی گونه هام میشم .

بغضم با صدای هق هق ضریفی میشکنه و دونه های مرواریدی اشک هام گونه هامو خیس میکنن.

رسالی آشفته تر از قبل سرمو با مهربونی به آ*غ*و*ش*ش میکشه و میذاره که اشک هام لباسشو خیس کنن:

__ شش، چیزی نیست! من اینجام ! شش ،آروم باش عزیزم!

حتی دلداری های رسالی هم نمیتونه آرومم کنه .

اون کابوس لعنتی !اون حس نزدیکی !

من به وضوح اون حس بد رو لمس کردم!

انگار واقعیتی بود که قرار بود اتفاق بیوفته!

میتونم قسم بخورم که حس بد اون لحظه ها واقعی بودن!

من الان هم میتونم حسشون کنم !

اون حس وحشت هنوز ادامه داشت.

اون چشما!

اون پسر! 

با این افکار هق هقم اوج میگیره.

دستای رسالی آرامش میشن و موهامو نوازش میکنن.

برای باور وجودش لباسشو توی دست هام مشت میکنم و سرمو بیشتر توی س*ی*ن*ش فرو میکنم.

دلداری های رسالی برای آروم کردنم، اوج میگیره :

__ همش یه خواب بوده؛ آروم باش عزیزم ! الهه ی آبراساکس باید قوی باشه .آروم باش الهه ی قشنگم ! 

در ادامه حرفاش سرمو از خودش جدا میکنه و با مهربونی خیره به دریای چشمام ،اشک هامو پاک میکنه.

هر قطره اشکی که پاک میکنه حس آرامش رو بهم تزریق میکنه.

هر لبخندی که میزنه، هر نوازشی که روی صورتم میکشه،آروم و آروم ترم میکنه.

اونقدر آروم که کم کم اشک هام بند میاد و نفس هام منظم میشن.

لبخند عمیقی به روم میپاشه و به طرفم خم میشه.

گونمو به آرومی م*ی*ب*و*س*ه و بدون زدن حرف دیگه از روی تخت صدفیم بلند میشه .

چین های لباسشو صاف میکنه و به طرف در میره .

با نگاهم دنبالش میکنم .

به نزدیکی در اتاقم که از آب بود میرسه، روی پاشنه پاش به طرفم میچرخه و با لبخند ملیحی میگه:

__ صورتتو یه آب بزن و بیا بیرون تو باغ چرخی بزن!

دماغموبالا میکشم و سرمو به نشونه تایید حرفش تکونی میدم ؛ لبخند شیرین تری میزنه و با فرو کردن دستش توی دری که جنسش از آب بود،راهی برای خروج خودش باز میکنه.

در مثل یه پرده به بغل تا میشه و راه خروج رسالی رو باز میکنه . بعد خروج رسالی در به حالت اول بر میگرده .

نگاهمو از در میکنم و به آرومی از روی صدف بزرگی که  تختم بود بلند میشه .

یه تخت صدفی شکل که من مروارید درونش به حساب می اومدم.

پاهای ب*ر*ه* ن*م  با لمس سطح نمناک کف اتاقم حس زندگی رو به وجودم بر میگردونه.

لبخند ملیحی روی لب هام شکل میگیره.موهای آبی رنگمو به پشت گوشم هدایت میکنم .

به طرف دیوار های اتاقم که مثل یه آبشاری از آب بودن میرم و دستمو توشون فرو میکنم .

مشتی آب بر میدارم و به صورتم میپاچم.

یه بار دیگه این حرکتو تکرار میکنم و مشت دیگه ای آب به صورتم میزنم.

با صورتی خیس تصویر خودمو توی سطح آب میبینم .

دختری با موهای بلند آبی رنگ .

چشمای درشت اقیانوسی و لب و دهانی زیبا .

الهه ی زیبا و قوی آبراساکس.

دارای قدرت آب ، کنترل  و تغییر شکل اون به هر صورت.

بار دیگه نگاهی به چهره خودم میندازم .

لبخند عمیقی میزنم که زیبایی های صورتم دو چندان میشه .

خیره به چهره ام تو سطح آب،چهره پسری رو در اعماق آب میبینم.

چهره ی پسری که تو خوابم بود .

لبخندم رفته رفته محو میشه و در آخر ناپدید میشه.

با ترس تو جام تکونی میخورم. 

  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو یه حرکت ،دستمو بالا میارم و تصویر رو بهم میزنم .

ضربه محکمی به آب میزنم و چهره پسرک رو پریشون میکنم .

دیوار مواج میشه و تصویر بهم میخوره.

خیره به امواج آب ،آروم شدن موج هاشو حس میکنم .

لحظاتی بعد دیوار به حالت اول بر میگرده و دیگه اثری از اون صورت نیست.

بدون درنگ و برای جلوگیری از تکرار این اتفاق از دیوار دور میشم.

با فکری مشغول لباس حریر دنباله داری رو میپوشم .

موهای بلند و هموارمو شونه ای میزنمو و تاج سفید مرواریدیمو روشون قرار میدم .

به طرف در میرم و با حرکت دستم در  رو از هم میشکافم و بدون نگاه دوباره ای به اتاق از در خارج میشم .

وارد سالن بلندی میشم که با فرش آبی رنگی پوشیده شده و دور تا دورش روی دیوار هاش مشعل هایی روشنه که آتش آبی رنگی ازشون خارج میشه .

روی سقف تزئین های زیبایی با الماس و مروارید و یاقوت هست که سالن رو زیباتر نشون میده .

مروارید ها و الماس هایی که روی دیوار ها کار شده از خودشون نور تولید میکنن و فضا رو روشن میکنن.

به انتهای سالن میرسم !

مثل بقیه در های قصر ،دری از آب داره.

با اشاره ی انگشتم در رو کنار میزنم و وارد فضای اصلی قصر میشم .

قصری ده طبقه و مارپیچ که دیوار هاش تماما از یاقوت و الماس بود .

از هر گوشش نور آبی رنگی به چشم میخورد که فضا رو بی نهایت زیبا کرده بود .

آبشار های زیبایی که گوشه به گوشش قرار داشت ،منظره تماشایی رو به رخ بیننده هاش میکشید .

آبشار هایی که در اوج ناباوری وقتی به زمین میرسیدن، جاری نمیشدن و باز مسیر طی شده رو به بالا برمیگشتن.

بادی که میوزید قابل دیدن بود .

باد با آب ها برخورد میکرد و سمفونی گوش نوازی رو تولید میکرد .

تمامی کار کنان در حال رفت و آمد بودن و هر قدمی که روی سطح زمین میزاشتن،مه آبی رنگ کوتاه و قشنگی  به وجود می اومد 

دقیقا زیر کفش های نقره گونشون برای لحظه ای مه کوتاهی به وجود می اومد .

با دیدن این صحنه و رفت و آمد ها ؛ با دیدن این شور و هیجان و زیبایی قصرم، لب هام کش میاد و لبخند زیبایی رو به نمایش میزارم .

چه خوب که اون خواب فقط یه کابوس بود!

قصرم،مردمم،قلب هاشون،همه و همه در حالت عادی به سر میبرد.

 گوشه ای می ایستم و به کارکنان قصرم نگاه میکنم .

هر کسی که به من میرسه تعظیم کوتاهی میکنه و سلام بانویی میگه .

 منم لبخندی مهمونشون میکنم و سلامی میدم .

 تو همین دقایق ،رسالی رو از دور  میبینم که برام دستی تکون میده و میخواد که به طرفش برم .

من هم دستمو بالا میبرم و به جای تکون دادن دستم ،بشکنی میزنم که از دستم آب ها به صورت دونه های زیبای برف به طرفش پرتاب میشن .

در عرض ثانیه ای،قبل این که فرصت فرار پیدا کنه خیس آب میشه .

از دیدن چهره ی مبهوت و خشک شدش قهقهه ای میزنم که نگاه کارکنان رو برای دقیقه ای به طرفم میکشونه . وقتی  با سرخوشی به طرف رسالی  حرکت میکنم ،بقیه باز مشغول کار خودشون میشن.

هر قدمی که بر میداشتم زیر قدم هام به جای مه، دونه های براق آب به وجود می اومد و از بین میرفت .

به یک قدمیش که میرسم صدای غرلند هاشو میشنوم :

__ تو باز خواستی پز قدرتتو بدی ! 

نگاه دوباره ای به هیکل خیس از آبش میندازه و با غر غر بیشتری ادامه میده :

__ اِ اِ نگا تورو خدا ،ببین  چیکارم کردی؟آخه به توام میشه گفت الهه!این بچه بازیا چیه آخه؟

 با شنیدن غر غر هاش ،نیشم کش میاد و کم کم تبدیل به لبخند عریضی میشه .

با دیدن خندم آتیشی تر میشه و یک دفعه چنان دادی میزنه که قصر رو میلرزونه:

__ آوینـــــــــا!

با دادش خندمو به زور و بدبختی قورت میدم و دستامو به نشونه تسلیم بالا میبرم:

__ خیلی خوب بابا نخور منو !

حرصی دستشو به طرفم دراز میکنه و تو یه حرکت غیر منتظره گوشمو لای انگشتاش میگیره و شروع میکنه به چلوندنش !

با حرکت دستش برای کم کردن درد گوشم به طرفش کج میشم و میگم :

__ آی ،آی ،ول کن گوشمو کندیش.ولش کن رس!

پیچ محکم تری به گوشم میده که جیغمو بلند میکنه و باعث میشه بیشتر خم بشم .

سرشو نزدیک گوشم میاره و با خنده خبیثی زمزمه میکنه:

__ بگو غلط کردم !

در حالی که دیگه گوشمو حس نمیکنم،خنده ریزی میکنم و  با نچ غلیظی جوابشو به همون آرومی میدم:

__ عمرا!

حرصی با دست دیگش نشگون محکمی از پهلوم میگیره که یه لحظه چشام سیاهی میره .

جیغ بلندی میکشم و برای نجات خودم از دست این روانی،از نیروهام کمک میگیرم .

دست راستمو به طرف دیوار ها دراز میکنم و ریسه ی آبی ازش جدا میکنم .

ریسه رو  توی هوا حرکتش میدم و به طرف رسالی میارمش   تو یه حرکت، شلاق وار به کمرش میکوبم .

البته نه اونقدر محکم که مثل شلاق دردش بیاد ؛یه جوری میزنم که فقط ولم کنه !

رسالی که از همه جا بیخبر در حال چلوندن اعضای بدن من بود،با خوردن ضربه آب به کمرش تو جاش میپره و با جیغ کوتاهی گوشمو ول میکنم .

از فرصت استفاده میکنم و تو جام صاف میشم،با دست راستم گوشمو میگیرمو تو یه حرکت ...

د برو که رفتیم!

با تمام سرعتم به طرف باغ می دوام .

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدای فریاد رسالی رو از پشت سرم میشنوم که میگه :

__ میکشمــــت!

با شنیدن صدای چلپ چلپ قدم هاش روی آب،متوجه میشم که داره دنبالم میاد .

به قدم هام سرعت میدم و محکم تر از قبل می دوام.

دنباله لباسم دست و پا گیره و سرعتمو کم میکنه .

قدم هاش بهم نزدیک تر میشن.

با خوشحالی خنده بلندی میکنم و با یه بشکن لباسمو تبدیل به لباس کوتاه تری میکنم.

وقتی از شر بلندی لباس خلاص میشم و اونو به زانوهام میرسونم با یه یوهو مثل جت می دوام .

صدای قدم های رسالی دور و دور تر میشه .

تو لحظه آخر به طرفش میچرخم و زبونمو بیرون میارم و با همون زبون بیرون میگم:

__ اومع، اومع !

جیغی که از روی حرص میکشه رو میشنوم و خنده بلندی میکنم.

خیلی راحت رسالی رو پشت سرم جا میزارم و به راهم ادامه میدم !

دست هامو از هم باز میکنم و گلوله هایی از آب رو توی مشت هام به وجود میارم .

در همون حال که دارم می دواَم گلوله های  آب رو به طرف آسمون پرتاب میکنم .

 وقتی که گلوله ها به آسمون میرسن با حرکت چشم هام گلوله هارو میترکونم.

قطرات ریز و براق آب ،درست مثل اکلیل سفید رنگی از آسمون شروع به ریزش میکنن.

هر قطره ی ابی که روی سر و صورتم فرود میاد  باعث میشه که لحظه ای بدرخشم و براق بشم.

با خوشحالی در  حالی که نفس کم آوردم، کنار دریای خروشانم می ایستم .

دستمو به زانو هام میگیرم و نفس نفس میزنم .

خوب که نفس میگیرم ،صاف می ایستم !

سرمو به طرف آسمون بلند میکنم و چشمامو میبندم.

نفس عمیقی میکشم و دست هامو از هم باز میکنم.

چندین بار هوای مطبوع و پاک  رو به ریه هام میکشم و 

تو همون جایی که هستم شروع میکنم به چرخیدن .

مثل یه فرفره تو جام میچرخم و با هر چرخش رو  به آسمون حرکت میکنم .

به عبارتی پرواز میکنم !

زیر پامو که خالی حس میکنم چشمامو باز میکنم.

حسابی که از زمین دور شدم .

تو هوا کنار ابرها می ایستم و از دون بالا به دریا نگاهی میندازم .

از این بالا همه چیز قشنگ تر به چشمم میاد.

 با نزدیکی به آسمون میتونم ابر ها رو به راحتی لمس کنم .

لمس چیز های باور نکردی حسی فرای زندگی رو بهت میده.

و من الان داشتم اون حس رو میچشیدم !

تک تک سلول های تنم حس آزادی رو لمس میکردن!

دستی به ابرها میکشم و  با یه فکر تازه،از ابرها برای خودم بال های زیبا و براقی  درست میکنم .

بال هایی مخلوط با قطرات درشت آب !

تو اوج زیبایی و شکوه بال محکمی میزنم و به روی دریا پرواز میکنم .

موهام با حرکت باد چرخ میخورن و تو هوا پرواز میکنن 

با انرژی زیادی به سطح دریا نزدیک تر میشم و سر  یکی از بال هامو توی آب فرو میکنم .

با سرعت به جلو پرواز میکنم و شکاف زیبایی رو توی دریا به وجود میارم .

آب به سر و صورتم میپاچه و حس نشاطرو بهم تزریق میکنم .

لبخند عمیقی میزنم هی بلند میگم .

بالم رو از آب بیرون میارم وبعد زدن چند تا بال آروم ،روی سطح دریا فرود میام و  شروع میکنم به راه رفتن روی آب .

دریا که وجود الهشو حس میکنه برام پل میشه و میزاره که از وجودش آرامش بگیرم .

بال هامو جمع میکنم و نفس عمیقی میکشم .

درست تو مرکز دریا می ایستم و به اون طرفش نگاه میکنم .

به اون دور دست ها که رنگ سرزمینش با آبراساکس من فرق میکنه !

خاکی رنگ و کدر !

یه جهان متفاوت !

یه دنیای دیگه ! 

یه چیز عجیب!

رنگی که تا حالا تو آبراساکس ندیدمش و یه کمی به نظرم وهم آوره! 

کمی که اون ور آب رو نگاه میکنم، بیخیال نگاه کردن اون  دنیای بی روح میشم و بهش پشت میکنم .

ولی این حسی رو  که درمورد سرزمینشون کنجکاوم رو نمیتونم نادیده بگیرم .

آیا اونجا موجود زنده ای هست؟

درخت هاش چه شکلین ؟

اصلا درختی داره؟

سنگ هاش چه جورین ؟

مردماش چه جور آدمایین ؟

 خونه هاشون چه مدلیه ؟

همه  این سوال ها ،پرسش هایین که در مورد اون جهان عجیب دارم!

سوال های زیادی که تو سرم غوطه ورن باعث میشن که باردیگه با کنجکاوی به همون طرف بچرخم و نگاه دوباره ای بهش بندازم .

نگاهم برای بار دوم که بهش می افته، بی اختیار رو سطح آب کمی جلو تر میرم.

هنوز از اون منطقه دورم !

نمیتونم  خوب ببینمش .

اگه برم بالا دیدم قوی تر میشه.

با این افکار بال محکمی میزنم و به آسمون میرم .

کمی که بال میزنم ، بهش نزدیک تر میشم .

با کنجکاوی و کمی استرس روی سطح دریا فرود میام .

به فاصله خودم با اون زمین خاکی رنگ نگاهی میندازم .

خیلی کمه .

شاید کمتر از سه متر !

و این مطمئنا خطرناکه .

تو همین افکار بودم که صدایی رو از اون قسمت خاکی میشنوم .

صدایی مثل کوبیده شدن پا روی زمین .

کمی میترسم .

من تا به حال اون ور مرز نبودم .

یعنی هیچ کدوم از آبراساکسی ها حق ورود به اون ور مرز رو ندارن.

این قانونی بود که خودم  برای امنیت ساخته بودم و حالا خودم دوست داشتم که زیر پا بزارمش .

صدای پا بلند تر میشه .

بلند  وبلند تر !

نزدیک و نزدیک تر !

تو یه لحظه حرکتی به ذهنم میرسه و بی درنگ انجامش میدم.

دور خودم حبابی از آب درست میکنم و تو یه حرکت به زیر آب فرو میرم .

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با استرس و نامطمئن از کاری که دارم انجام میدم ،گوش تیز میکنم.

دچار اضطراب شدم و قلبم ضربان گرفته.

در حال حاضر ،در حال انجام یه کار خطا و اشتباه بودم ؛اینو میدونستم و با این حال دست از کنجکاوی بر نمیداشتم .

دوست داشتم ببینم اون ور مرز چه خبره!

چه شکلیه و فرقش با آبراساکس من چیه !

تا جواب سوال هامو پیدا نمیکردم از اونجا نمیرفتم.

حتی اگه تا نقض یه قانون پیش برم هم ،جواب سوال هامو باید پیدا کنم.

با صدای قدم هاش هواسمو جمع میکنم و منتظر میشم که از این پایین ببینمش!

مطمئنم که صدای قدم ها متعلق به یه موجود دوپاست؛پس انتظار یه انسان رو میکشم نه حیوان یا هر موجود دیگه ای!

حسی قوی بهم میگه که یه انسانه!

صدای پا به نزدیکی مرز میرسه و همون جا درست بالای سرم متوقف میشه.

حدسم درست بود!

یه انسانه!

یه پسر!

از این که حدسم درست بوده لبخندی رو لب هام شکل میگیره و چشمام برای لحظه ای میدرخشن!

یه انسان اون هم بیرون از آبراساکس برام جالب بود!

این که بدونی خارج از سرزمین تو هم زندگی جریان داره یه چیز فوق العاده جالب و جذاب بود.

دیدن یه سرزمین جدید و یکی از هزاران سکنش از نظر من یه شگفتی بود.

فک کنم اولین کسی هستم که این شگفتی رو کشف کرده.

یه پسر !!!!

ذوق و شوق زیادی رو تو سلول هام حس میکنم .

چشمام آمادن که هر صحنه ای رو با جون و دل ببلعن و گوش هام برای شنیدن صداش تیز تر از هر موقعی اند.هنوز هم باور این صحنه برام سخته!

یه پسر از یه دنیای عجیب دیگه!

 با شعف و حیرت زیادی به حرکاتش دقیق میشم.

کنار مرز می ایسته و به دریای آبراساکس خیره میشه!

منم از زیر آب خیلی راحت زیر نظر میگیرمش!

یه پسر که با پسر های آبراساکس خیلی فرق میکنه.

موهایی قهوه ای رنگ!

قدی کشیده و لباسی رزمی به تن داره !

چهرشو از این فاصله واضح نمیتونم ببینم .

فقط پوست تیرشو میتونم زیر آفتاب نارجی رنگی که به صورتش میتابه ببینم.

زیر نگاه مخفیانه و البته خیره من،پسرک دستی به موهاش میکشه و در نهایت گرنشو کمی ماساژ میده .

سرشو به طرف آفتاب سوزنده کج میکنه و چند ثانیه ای نگاش میکنه .

بیش تر از چند ثانیه دووم نمیاره و نگاهشو از آفتاب جدا میکنه.

خیلی آروم و بدون صدا کناردریا چهار زانو میشینه و به اعماق آب خیره میشه.

اونقدری تو قسمت عمیق دریا فرو رفتم که مطمئنم نمیتونه منو ببینه.

اما نمیدونم چرا بانگاهش وقتی به سطح آب خیره میشه یه لحظه از ترس به خودم میلرزم.نکنه بتونه ببینتم!

خودم به خودم امید میدم که امکانش نیست !

من تو عمق چند متری دریام دقیقا تو قسمت تاریکش چطور میتونه منو ببینه؟

حتی دلداری های خودمم نمیتونه آرومم کنه .

نگاه خیره پسر به دریا باعث میشه که حس کنم میتونه منو ببینه!

کم کم داشتم از کنجکاوی بی جام پشیمون میشدم که یکدفعه ...

پسره برقی میشه و در عرض ثانیه ای تغییر شخصیت میده .

یهو از جاش بلند میشه و خیلی غیر منتظره چنان نعره ای میکشه که از ترس کمی بیشتر تو قسمت تاریک آب فرو میرم.

از داد بیجای این پسر نتیجه میگیرم که اون طرف مرزی ها همشون دیوونن!چش شد یکدفعه؟

با سوال بزرگی که تو ذهنم بود حرکات بعدیشو دنبال میکنم.

یه داد خفن دیگه میزنه که گوشام سوت میکشن.

دآخه چه مرگته لعنتی؟

نکنه تو سرزمین اونا کسی بلد نیست حرف بزنه؟

نگو که این داد زدن مدل حرف زدنشونه؟

نه بابا!

امکان نداره!

بدون این که واسه سوالام جوابی داشته باشم باز هم فقط نگاش میکنم.

واکنش دیگه ای هم نمیتونم انجام بدم!

پاشو بلند میکنه و با داد محکم دیگه ای تکه سنگ نسبتا بزرگی رو به داخل دریا شوت میکنه.

سنگ با صدای تلپی توی دریا میوفته و پایین میاد.

نگاهمو از پسر جدا میکنم و مسیر سنگ رو دنبال میکنم.

سنگ خاکی رنگی که با سنگ های آبی آبراساکس خیلی فرق میکنه.

سنگ پایین و پایین تر میاد؛اونقدر پایین که به راحتی میتونم ببینمش و اونو بالای سرم حس کنم.

همچنان که نگاش میکردم یکدفعه ...

تق!

حبابی که دور خودم ساخته بودم در عرض ثانیه ای میترکه!

در حقیقت سنگ با حباب برخورد میکنه و باعث ترکیدنش میشه.

در عرض ثانیه ای آب با فشار بهم برخورد میکنه و نفسمو تنگ میکنه!

درسته الهه آبراساکسم ولی ماهی که نیستم بتونم زیر آب نفس بکشم.

حس نفس تنگی و خفگی بدی بهم دست میده.

از طرفی کل هیکلم خیس آب میشه و بال هام سنگین میشنو منو به سمت پایین دریا سوق میدن.

سنگینی بیش از حد بال هام باعث میشه که به زیر آب فرو برم .

لحظه به لحظه اکسیژن کم و کمتر میشه وحس خفگی من بیشتر .

از سمت دیگه نگاه تار شده از اکسیژنم خیره پسریه که هنوز اونجا ایستاده وقصد رفتن نداره .

اگه اون نره من چطوری برم بیرون؟

الان از آب خارج بشم میتونه ببینتم!

و این یعنی خطر!

بیشتر از این نمیتونم نفسمو نگه دارم .

حس خفگی بهم غلبه میکنه و دستم ناخود آگاه به طرف گردنم دراز میشه .

برای ذره ای اکسیژن دست و پا میزنم و از طرف دیگه قصد بیرون رفتن از آب رو هم ندارم .

دیدم تار و تار تر میشه و به پایین سقوط میکنم

هر لحظه از پسر دور و دور تر میشم و تو اعماق تاریک دریا فرو میرم .

چشمام سنگین میشن و کم کم روی هم می افتن که یکدفعه به طور غیر ارادی تو لحظه آخر بال محکمی میزنم.

بال زدن همانا و به هوا پرتاب شدن همانا !

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در عرض ثانیه ای آرامش دریا رو بهم میزنم و مثل جت به بیرون از آب پرتاب میشم .

سرمو به طرف بالا بلند میکنم  و بال هامو روبه پایین خم میکنم . تو این حالت بال هام بهم نزدیک تر میشن و رو به آسمون اوج میگیرم.

با خروجم از آب نفس عمیقی میکشم و اکسیژن رو به ریه هام بر میگردونم.

دوسه متر بالاتر از سطح دریا می ایستم و آروم بال میزنم.

چشمامو با حس خوب زندگی باز میکنم و نفس عمیق دیگه ای میکشم .

آب از بالها و کل هیکلم شره میکنه و به دریای زیر پام میریزه .

صدای ریزش آب و چلپ چلپش حس خوبی رو بهم القا میکنه.

موهای خیس از آبم  به گردنم میچسبن.قسمتی از موهام رو که به گونم چسبیده رو با دست جدا میکنم و به پشت گوشم هدایتش میکنم .

دستامو به راستای بال های بزرگم باز میکنم و میزارم که آب از وجودم چکه کنه.

تو حال و هوای خودم بودم که صدای مبهوتی منو به خودم میاره:

__ ت...تو دیگه چی هستی؟

 با صداش که تعجبشو داد میزنه،تازه وجودشو به یاد میارم.

عالی شد !

 ببین از کی قایم شدم و حالا جلو چشمای گرد شدش چه ورود باشکوهی هم داشتم.

پشیمونی به درد این لحظات میخورد.

از کنجکاوی بی جام که وجودمو فاش کرد پشیمون بودم .

حالا باید چجوری قضیه رو ماست مالی میکردم؟

پسرک که حسابی از دیدن من و چیستیم هیجان زده بود قدمی به عقب میره و منو قشنگ تو زاویه دیدش قرار میده.

با چشمای درشت و گرد شدش از پایین به منی که بالای سرش درحال پرواز بودم خیره میشه.

ناخودآگاه نگاه منم خیره چشماش میشه.

یه رنگ خاصی داشت !شاید شبیه سطح سرزمینش!

خاکی رنگ . البته کمی شیرین تر از خاکی سرزمینش(عسلی)

خیلی راحت از خاکی چشماش میزان  تعجبشو تخمین میزنم .

این پسر به جای این که از دیدن یه موجود عجیبِ بال دار بترسه بیشتر هیجان زده و شگفت زدس!

زیر نگاه سنگینش ،کمی معذب میشم و با زدن بال محکمی روی سطح آب فرود میام.

روی دریا می ایستم و بدون حرفی نگاهش میکنم.

حالا میتونستم از نزدیک ببینمش .

یه پسر از یه دنیای دیگه .

نگاه خیرشو دنبال میکنم و به بال هام میرسم .

با حیرت خیره بال هام شده.

صداش که انگار با خودش حرف میزنه زیادی واضح و بلنده:

__ خدای من !بال داره!

لبخندی که لحن خنده دارش روی لب هام میشونه دست خودم نیست.

کم کم کمرنگ شدن اون حس پشیمونی رو دارم حس میکنم.

اون کنجکاوی زیاد هم بد نبوده!

زیر نگاه دقیقم پسرک قدمی جلو میاد و با دقت خاصی به پاهام نگاه میکنه که به راحتی روی آب ایستادم.

این بار نمیتونه خودشو کنترل کنه و محکم کف دوتا دستشو بهم میکوبه و با حیرت داد میزنه:

__ نــــــــــــــــه! شوخیت گرفته؟

از داد غیر منتظرش با ترس کمی تا جام میپرم که باعث میشه حجم کمی از آب به اطراف پرتاب بشه .

چند قطره از اون  آب به طرف پسر هم پرتاب میشه و یک قطرش رو صورتش میشینه.

اون هم مثل من با برخورد آب با صورتش قدمی عقب میره و با بهت دستشو به طرف قطره آب روی صورتش دراز میکنه .

آب رو بین دوتا انگشت هاش لمس میکنه و بهم میمالش.

انگار که تا حالا آب رو لمس نکرده باشه با شگفتی رو به من میکنه و خیره تو چشمام میگه:

__ آب که میگن اینه؟

حالا نوبت من بود که در مقابل نگاه منتظرش متعجب بشم و فقط با گیجی سر تکون بدم .

یعنی تا حالا آب رو لمس نکرده بوده!

باورش غیر ممکنه !

قدم عقب رفتشو جلو میاد و دقیقا مماس با مرز می ایسته .

 با ذوق خاصی که برام کمی عجیبه، لب باز میکنه: 

__ توکی هستی؟ چجوری رو آب وایستادی؟

همزمان با سوال هایی که میپرسه به پاهام نگاه میکنه .

 برای رصد کردن بال هام کمی به طرف چپ متمایل میشه و در همون حال یه سوال دیگه میپرسه :

__ اصلا چجوری بال داری؟

بدون این که فرصتی برای حرف زدن بده،توجاش صاف میشه و خودشو از کمر کمی به عقب خم میکنه.

چشماشو ریز میکنه و با انگشت شستش علامتی مثل لایک میده.

البته مطمئنا لایک نمیده چون منو با انگشتش نشونه میگیره و هی انگشتشو بالا پایین میکنه.به عبارتی از زاویه های مختلف از پشت انگشتش نگاهم میکنه .

لب باز میکنم جوابی بهش بدم یا حداقل مثل خودش سوالی بپرسم که یک دفعه کمر خم شدشو صاف میکنه و با ذوق دست بهم میکوبه .

چشماش برق میزنن و صداش مثل یه پرنده خیلی بلند آزاد میشه :

__ بابا ایــــــــــول!

 در ادامه حرفش ،در مقابل چشمای متعجب من دستشو بالا میاره و حرکتی نمایشی رو نشونم میده .

با گیجی به دستش نگاه میکنم .

چرا همچین میکنه .

الان انگشت اشارشو بلند کرده و هی یه دور تو هوا میچرخونش،توقع داره منظورشو بفهمم؟

بابا این دیگه کیه؟

با کلافگی از گیجی من با حرص پاشو میکوبه زمین.

یه بار دیگه همون حرکتو با انگشتش انجام میده.

اینبار نفهم تر از قبل نگاهش میکنم و فقط چشمامو با حرکت انگشتش تو کاسه میچرخونم.

کلافگیش بیشتر میشه و بالاخره از زبونش واسه رسوندن مفهوم کمک میگیره:

__ اَکِهه! بگیر دیگه! میگم بچرخ به عقب!

چیکا کنم؟ بچرخم ؟

با حرفش گیج تر از قبل نگاهش میکنم .

اینبار کمی حرص میخوره و صدا بلند میکنه:

  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

__ د میگم بچرخ میخوام بال هاتو ببینم!

با گرفتن مفهوم حرفش از گیجی خارج میشم و بدون زدن حرفی فقط سرمو به نشونه تایید تکون میدم و بهش پشت میکنم .

به عبارتی بال هامو براش به نمایش میزارم.

 سنگینی نگاهشو روی بال هام حس میکنم  و میفهمم که داره با اشتیاق و دقت بال هامو نگاه میکنه .

چند دقیقه تو همون حالت میمونم که دیگه حوصلم سر میره.

میخوام دهن باز کنم و ازش بپرسم که برگردم یانه ،که صداش به گوشم میرسه:

__  پسر این فوق العادس !

برای جواب دادن و استارت زدن حرفی به طرفش میچرخم .

در کمال تعجب و حیرت من ،پسرک رو در حالت نشسته رویت میکنم.

چهارزانو نشسته و یکی از دست هاشو از آرنج تا کرده و  به پاش تکیه داده؛ چونشو هم به همون دست تا شدش تکیه داده و درحال تماشا کردن منه.

انگار اومده سینما!

با نگاه خیرش ناخودآگاه به خودم نگاه میکنم.

لباس هام خیسن و به تنم چسبیدن،موهای بلندم خیس شده و رنگ آبیش تیره تر دیده میشه .

یه بار دیگه سرمو بلند میکنم و به پسر نگاه میکنم.

شعف خاصی تو نگاهشه و  در سکوت خیره به وجود منه.

یه کمی از نگاهش معذب میشم .

برای راحت تر کردن خودم،بال هامو گرد میکنم و به دور خودم میپیچمش!

حالا دیگه خیسی لباس و اندامم مشخص نیست .با حرکت بال هام دست پسر از زیر چونش در میره و سرش به طرف پایین پرتاب میشه.

مثل دیوونه ها با تعجب تو جاش میپره و داد میزنه:

__ تکون خورد !بالهات تکون خورد !

در ادامه حرفش دستشو توی موهاش فرو میکنه و محکم میکشدشون .

دوباره روی زمین میشینه و به ژشت قبلیش برمیگرده.

من هم این وسط به حرکات عجیبش خیره شدم و تو دلم بهش میخندم.

بیچاره کم داشت.

فک کنم از نگاهم میفهمه که به نظرم اسکل جلوه داده؛ چون خیلی سریع تو جاش صاف میشینه و  دستشو از زیر چونش برمیداره.

خیلی شیک دوتا دستاشو بهم گره میزنه.

انگار نه انگار که چند دقیقه پیش داشت از ذوق میمرد.

با منش خاصی با دستش بهم اشاره ای میکنه و میگه:

__  تو کی هستی؟ 

تحت تاثیر لحن کلامش قرار میگیرم و بیخیال حرکات چند دقیقه پیشش میشم .

اول از هر کاری مثل خودش آروم روی سطح آب چهار زانو میشینم.

با چشم و تو سکوت حرکاتمو دنبال میکنه.

روی دریا میشینم و بال هامو به دور خودم محکم تر میکنم .

نگاهمو به نگاهش میدوزم و بالاخره کلمه ای حرف به زبون میارم :

__ من آوینام!

برق خوشحالی رو توی چشماش میبینم. برخلاف چشمای ستاره بارونش، صداش ملایم و با هیجان کوتاهی به گوشم میرسه:

__ تو یه فرشته ای؟

لبخند ملیحی رو لب هام جا خوش میکنه که لحظه ای نگاه پسر بهش خیره میشه.

کوتاه جوابشو میدم :

__ نه !

 با جواب کوتاهم کنجکاو تر به نظر میرسه.سوالشو جور دیگه ای میپرسه:

__ تو چی هستی؟

 از کنجکاوی و فضولیش خوشم میاد .

برای این که بیشتر ت*ح*ر*ی*ک*ش کنم باز هم کوتاه جواب  میدم:

__ یه الهه!

اینبار کمی تو جاش تکون میخوره و با حالت خاصی میگه:

__ بال هات !اونا رو از کجا آوردی ؟

لبخندم عمق میگیره.سوال عجیبی پرسید.

__ همه الهه ها بال دارن !

این بار بدون سوالی تو سکوت  به بال هام که منو در بر گرفته خیره میشه .

اینبار من ازش سوال میپرسم :

__ تو کی هستی؟

همون طور که خیره به بال هامه جوابمو میده:

__ اسمم  لِئو عه .شاهزاده خاکروناکس!

برای ادامه دادن به حرف هاش،نگاهشو از بال هام میکنه و به چشمام سوق میده .حرفشو اینطوری ادامه میده:

__ خاکروناکس اسم سرزمینمه.سرزمین خاک ها! من هم پسر بزرگ ویلیام پادشاه خاکروناکسم !شاهزاده سرزمینم و پادشاه آینده!

غرورشو موقع بیان کلمه پادشاه آینده به وضوح حس میکنم . از حرف هاش احتمال میدم که ولیام پدرش باشه ،ولی با این حال با تردید ازش میپرسم:

__ ویلیام؟

اینبار با غرور کمتری جواب میده:

__ پدرمه. پادشاه ویلیام!

سری به نشونه فهمیدن تکون میدم .پس حدسم درست بود !

اما اون گفت خاکروناکس !

سرزمین خاک روناکس!

یعنی اسم سرزمینش خاکروناکسه؟اصلا خاک چی هست؟

سوال جدیدی برام به وجود اومده و مشتاق میشم که جوابشو بدونم ؛بنابراین ازش میپرسم:

__ خاکروناکس اسم سرزمینته؟

با سر جواب مثبتی میده و باز بدون دلیل به بال هام خیره میشه.

بی توجه به نگاه خیرش روی بال هام سوال دومم رو میپرسم:

__ تو گفتی خاک ،خاک چه شکلیه؟نه این که فک کنی اسمشو نشنیدم .شنیدم ولی تا حالا ندیدمش!خاک چیه؟

خشک شدنشو با چشمام میبینم .

نگاهش روی بال هام خشک میشه و کم کم از بال هام به چشمام میرسه:

__ تو نمیدونی خاک چیه؟

سرمو به چپ و راست تکون میدم و تنها کلمه کوتاهی رو با حرکاتم همراه میکنم :

__ نه!

با تعجب به اطرافش نگاه میکنه و در آخر دستشو به طرف زمینی که روش نشسته بود دراز میکنه و مشتشو پر میکنه و دستشو  تو راستای چشماش بالا میاره .

با دقت حرکاتشو نگاه میکنم.

مشتشو باز میکنه و دونه های ریزی از چیز خاصی به زمین میریزه .

خیره به اون ذرات جواب سوالمو میگیرم :

__ این خاکه! چیزی که کل سرزمینم ازش تشکیل شده. کوه ها و سنگ ها ،خونه ها و قصر ها همه و همه از خاک درست شدن .

در حالی که هنوز زمین سرزمینش رو نگاه میکردم بی اختیار زمزمه میکنم :

__ مثل آبراساکس من که از آبه!

صدای متعجبش مغناطیس نگاهمو از خاک جدا میکنه :

__ آبراساکس؟

  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باز به چشماش خیره میشم و جوابگوی سوالش میشم:

__ اسم سرزمین منه!سرزمین آب ها!یه جورایی شبیه سرزمین تو با این تفاوت که همه چیزش از آبه!

تنها واکنشش به توضیحم اینه که یه پوزخند میزنه و با یه لحن عجیبی که سرما رو توش میشد حس کرد میگه:

__ داری دروغ میگی؟

حرفش ناخودآگاه اخمی روی پیشونیم میشونه و خیلی سریع واکنش نشون میدم:

__ الهه ها نمیتونن دروغ بگن!

 برای ادامه حرفام لبمو با زبونم خیس میکنم و کمی توجام جابه جا میشم .

باید بدونم چرا اون لقب زشت دروغگو رو به سادگی بهم نسبت داد .یعنی باور حرفام اینقدر سخت بود ؟

__ کدوم قسمتشو باور نکردی که دروغگو خطابم کردی؟

به پوزخندش رنگ دوباره ای میپاشه و با سرمای غلیظ تری حرف هاشو روی ذهنم پیاده میکنه:

__ چه جور الهه ای هستی که آبراساکس رو برای خودش میدونه؟ اگه آبراساکس برای توعه ...

مکثی میکنه و با یه صدایی شبیه به * هه *که بیشتر حس مسخره شدن رو بهم القا میکنه،ادامه میده:

__ البته به قول خودتا،اگه آبراساکس برای توعه چی به پادشاهتون میرسه؟

 به محض تموم شدن حرفش دلیل پوزخندش رو میفهمم!

دلیل اینکه چرا دروغگو خطابم کرده بود مشخص و واضح بود.

اون فکر میکرد که آبراساکس هم مثل خاکروناکس خودش پادشاه داره!

باید از اشتباه درش میوردم. بنابراین؛با آرامش مختص خودم،لبخند زیبایی رو براش به نمایش میذارم.

بالهامو به آرومی از دور خودم باز میکنم.

زیر نگاه سرد شده و خیره لئو دستمو توی دریا فرو میکنم و با استفاده از نیروهام آب رو به دست هام دعوت میکنم.

دستمو از آب به بیرون میارم و گلوله های آبی رو مثل دفعه های قبل به بالای سرم میبرم.

در همون حال صدای کلافه و شاید کنجکاوشو میشنوم که میگه:

__ چیکار داری میکنی؟

تو همون حال که گلوله هارو به آسمون پرتاب میکنم،جوابشو میدم :

__ فقط نگاه کن و ببین که یه الهه چه ویژگی هایی داره!

نمیدونم چرا داشتم قدرتمو براش به نمایش میزاشتم،شاید فقط و فقط به خاطر اون حس بدی بود که از واژه دروغگو بهم دست داد .

میخواستم بهش نشون بدم که یه الهه میتونه قوی تر از پادشاه و ملکه های سرزمینش باشه.

به عبارتی قدرت نمایی میکردم.

برای ادامه کارم به گلوله های آب توی آسمون نگاه میکنم  و با چشمام مثل دفعات قبل باعث انفجارشون میشم.

ذرات آب مثل اکلیلی براق از آسمون به زمین سقوط میکنن .

با عشق خیره میشم و به دونه های زیبای آب که توی هوا معلقن!

دستمو به طرف چند تا از دونه ها دراز میکنم و به طرف خودم هدایتشون میکنم.

دونه هارو با حرکت دستم به چپ و راست هدایت میکنم و لبخند شادی میزنم .

این کار رو دوست داشتم .

در همون حال نگاه گوشه چشمی به لئو میندازم و بدون حرفی از حالت نشسته به ایستاده تغییر حالت میدم .

نگاه لئو که از دفعات قبل شگفت زده تره با من بالا میاد.

روی اون قطرات آبی که درحال هدایتشون بودم زوم میکنه .

بدون این که نگاه ماتشو از آب بکنه،حرکت منو تکرار میکنه و بلند میشه می ایسته.

 دونه های آب رو به طرفش  هدایت میکنم که قدمی عقب میره .از این کارش خندم میگیره و آب رو به طرف خودم بر میگردونم و در آخر به دریا پسش میدم.

تو سکوت نگاهش میکنم و میزارم که خودش سوال بپرسه تا از اشتباه درش بیارم .

همین طور هم میشه . بالافاصله بعد از این که آب رو به دریا برمیگردونم با کنجکاوی سوالی میپرسه:

__ چطوری اون کارو کردی؟

چند ثانیه خیره نگاهش میکنم و بعد با کشیدن نفس بلندی بالی میزنم و به بالا پرواز میکنم .

در همون حال که توی آسمون نگاهش میکنم و صد البته نگاه اون هم با من بالا اومده،میگم:

__ من تنهاالهه ی آب آبراساکسم ، من قدرت آب ها رو دارم!  من زیبای قطراتشونو و پاکی وجودشونو به ارث بردم . آبراساکس من، مثل خاکروناکس تو پادشاه و ملکه نداره.

من  تنها وارث و نگهبان آبراساکسم! 

بعد تموم شدن حرف هام نگاهی به آسمون میندازم که کم کم رو به تاریکی میرفت !

البته نه تاریکی سیاه شب مثل آسمون خاکروناکس که داشت تیره و تیره تر میشد . 

شب ها آسمون  آبراساکس  وجودشو با آبی تیره رنگی به مردم اعلام میکرد!

الان هم آسمون در حال تیره شدن در حرکت بود .

برای خودم هم باورش عجیب بود که گذر زمان رو حس نکرده بودم .

کی این همه سرگرم شدم که متوجه تاریکی هوا نشدم ؟

مطمئنا تا حالا بقیه نگرانم شده بودن .

سابقه نداشته بیرون بیام و تا این ساعت به قصر برنگردم .

رسالی حتما الان داره دنبالم میگرده!

باید هر چه سریع تر برگردم به قصر !

با این افکار برای خداحافظی با لئو کمی به سطح  دریا نزدیک تر میشم .

نگاه مهربونی  بهش میندازم . حسی ناشناس رو توی چشماش میبینم که فقط بخش غمناکشو میتونم لمس کنم .

دلیل اون غمی که از نگاهش حس میکنم رو نمیفهمم، بنابراین بدون این که دلیلشو ازش بپرسم اونو مخاطب خودم قرار میدم :

__ هوا روبه تاریکیه و من باید برگردم به قصر تا حالا همه نگرانم شدن، تو هم باید برگردی مطمئنا پدرت داره دنبالت میگرده!

بعد تموم شدت حرف هام، واکنش عجولی از خودش به نمایش میزاره. قدم عقب رفته رو جلو میاد و دست راستشو به طرف من دراز میکنه و میگه:

__ وایستا باید یه چیزی بهت بگم .

نگاهم روی دستش که توی هوا معلق مونده سر میخوره و بعد از ثانیه ای به چشاش برمیگرده.نگاه منتظرم  رو که میبینه خودش ادامه میده:

__ م ... من ... مت ...متاسفم ! نباید قبل شنیدن حرفات بهت میگفتم دروغگو !

لحظه ای وزیدن نسیم خوش عطری رو حس میکنم .

خیلی سخت عذر خواهی کرد،ولی به هر حال گفتش!

حسی که از عذر خواهیش بهم دست میده قابل وصف نیست. 

 عذر خواهی صداقانش مثل یه باد بهاری از وجودم میگذره و لبخند شیرینی رو روی لب هام میشونه .

لبخندم رفته رفته عمق میگیره و به تک خند صدا داری تبدیل میشه .

خندمو که میبینه نفس راحتی میکشه و اون هم لبخند ملیحی تحویلم میده .

خودش از لبخندم میفهمه که به سادگی بخشیدمش و عذر خواهیش برام قابل احترامه !

دست راستشو که توی هوا معلق بود رو بالا تر میاره و در آخر به پشت گردنش میبره و گردنشو میماله .

در همون حال با صدای ملایم و آرومی لب میزنه:

__ باید بری دیرت شده! 

سری به نشونه تایید حرفش تکون میدم و بدون حرفی بال میزنم و به آسمون میرم .

از اون بالا نگاهش میکنم که همون جور دست به گردن سرشو به طرف بالا کج کرده و داره نگاهم میکنه .

دستی به نشونه خداحافظی تکون میدم و بهش پشت میکنم .

آماده پرواز پر سرعت و سریعی میشم که لحظه آخر صدای بلندشو میشنوم:

__ باز هم میبینمت ؟

تنها کلمه ی *شاید* رو براش فریاد میزنم و بدون این که برگردم و نگاش کنم با بال محکمی از اونجا دور میشم!                 *******

  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو سکوت روی تخت صدفی شکلم نشسته بودم و به رسالی چشم دوخته بودم که از این سر اتاق به اون سر اتاق راه میرفت و دوباره این حرکتو تکرار میکرد .

صدای غر غر هاش که با کمی استرس همراه بود توی اتاق میپیچید و در آخر به گوش من میرسد :

__  دیگه نباید بری دیدن اون پسر ! نمیفهممت آخه چرا رفتی نزدیک مرز؟

بدون این که منتظر جوابی از من باشه ، دوباره از این سر اتاق به اون سر اتاق رژه میره .

استرس و ترسشو درک میکردم ،دوست خوبم نگران من بود . نگران شکسته شدن یک قانون و به خطر افتادن دنیای آبراساکس!

نگرانی هاش با عقل جور در میومد و کاملا منطقی بود!

یه منطق ساده و روشن !منطقی که با ملاقات لئو زیر سوال بردمش.

نگاهم به دست های رسالی کشیده میشه که تو عالم خشم و استرس ،با گیجی بالا میره و تو هوا میچرخه و پایین میاد.

نیم نگاهی به من میندازه و دوباره از این سر اتاق میره اون سرش و میگه:

__  آوینا تو حتی بال هاتو بهش نشون دادی!

مهلت حرف زدن نمیده و یک دفعه با عجله به طرفم میاد،کنارم روی تخت میشینه و با ولوم آروم و شمرده ای لب میزنه:

__ دیگه به مرز نزدیک نمیشی!

واقعا میتونستم دیگه به مرز نزدیک نشم ؟

خودم هم جوابشو نمیدونستم و مطمئنا نمیتونستم جوابی هم به رسالی بدم .

بار دیگه صداش منو از عالم هپروت خارج میکنه:

__ گوش کن آوینا! تو یه الهه ای ! صاحب و نگهبان آبراساکس. اگه تو خودت قانون هایی رو که وضع کردی نقض کنی اعتبارتو از دست میدی !در اون صورت خودت آبراساکسی که عاشقشی رو به خطر میندازی . حتی امکان داره تا مرز نابود کردنش پیش بری . درست در حالتی که خودتم خبر نداری که داری باعث نابود شدنش میشی !

یه لحظه از حرفاش ترس برم داشت .

واقعا امکان داشت چنین اتفاقی بیوفته؟

که خود من آبراساکس زیبامو به خطر بندازم . یا حتی اونو رو به ویرانی سوق بدم .

رسالی راست میگفت ، اگه قانون ها رو نقض کنم خرابی آبراساکس خیلی دور نخواهد بود!

 حتی فک کردن به نابودی آبراساکس،آشفتم میکرد چه برسه به اتفاق افتادنش.

رسالی که تو سکوت منتظر تاثیر حرف هاش بود،وقتی آشفتگی نگاهمو متوجه میشه،با زدن لبخند پیروزی دستمو توی دست هاش میگیره و میگه:

__ تو همیشه عاقل بودی آوینا،مطمئنم که این سری هم عاقلانه تصمیم میگیری. حالا بگیر بخواب که دیگه دیر وقته،فردا صبح جدید و پر مشغله ای رو در پیش داری الهه عزیزم!

لبخندی ته بند حرف هاش میکنه و با فشردن دوباره ی دست هام از روی تخت بلند میشه و زیر نگاه آشفته من از اتاقم خارج میشه.

حرف هاش مثل پتک محکمی روی سرم کوبیده شدن و منو به خودم آوردن.

رفتن من به اون قسمت از دریا و دیدن لئو کار درستی نبود .

همش حاصل یه حس کنجکاوی مسخره بود که ممکن بود به نابودی آبراساکس ختم بشه .

حالا حس پشیمونی رو به وضوح توی سلول به سلول تنم حس میکردم.

چقدر ساده بودم که بال هامو بهش نشون دادم .

من حتی به عواقب کارم فکر هم نکردم . اگه بر حسب اتفاق بال هامو یا هر قسمت دیگه ای از بدنمو لمس میکرد، جادوی مرز شکسته میشد .

چرا به این فکر نکردم که اگه باعث شکسته شدن جادوی مرز بشم هر انسان خارجی که جز آبراساکس نیست میتونست بدون اجازه ی من وارد دنیام بشه .

چه خوب که آسمون ازم خشمگین نشد و بال هامو ازم پس نگرفت .

چرا که طبق گفته افسانه ها من تنها الهه و فرد توی آبراساکس هستم که دارای بال های مخفیه .

بال هایی که اگه دور از دید مردم به آسمون چرخ بخورم ابرها اون بال هارو برام ظاهر میکنن.

بال هایی آبی رنگ  و بزرگ که از قدم هم بلند تر بود و بخشیش به زمین کشیده میشد .

بال هامو همیشه پشتم حس میکردم اما وقتی پیش مردم بودم باید مخفی نگهشون میداشتم .

ابرها این لطف رو در حقم انجام میدادن که اونا رو  با جادوی خودشون هر وقت که خواستم برام ظاهر کنن و هر وقت که لازم بود مخفی نگهشون دارن .

البته این برام جالب بود که چرا بال هامو موقع رویارویی با لئو نامرئی نکردن؟

و چرا وقتی لئو بال هامو دید اون هارو ازم پس نگرفتن؟

اما لئو !

اون پسرک از دنیای خاک ها !

شاهزاده سرزمین خاکروناکس !

دیگه نباید به دیدنش میرفتم!

من نمیتونستم دنیای آبراساکس رو به خطر بندازم .

اگه حصار جادویی که سال ها پیش دور تا دور آبراساکس کشیده بودم میشکست، اون وقت لئو ، مردم سرزمینش یا حتی مردم سرزمین های دیگه که اسمشون فقط تو افسانه ها اومده خیلی راحت میتونستن به آبراساکس ت*ج*ا*و*ز کنن!

اون وقت بود که آبراساکس برای همیشه نابود میشد .

خوب به خاطر دارم که حدود سال ها پیش دختر و پسری از دنیای آتشاراکس و خاکروناکس عاشق هم شدن .

دختر که آرامیس اسمش بود و از دنیای آتش یا همون آتشاراکس بود،با پسری به نام اِد که از دنیای خاکروناکس بود  عاشق هم شدن .

تا اونجایی که شنیدم و میدونم آتشاراکس سرزمینی بود از آتش .

همه چیزش از آتش بود .

درخت هاش همیشه در حال سوختن بودن و خاکستر میشدن و دوباره از نو متولد میشدن .

آسمونش آتشینی داشت و تکه ای از جهنم بود .

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زمینش به جای سبزه آتش شعله ور بود و دریاهاش مواد مذاب بودن .

سنگ هاش گدازه های آتش نشانی و خونه هاش از خاکستر چوب ها .

دو نفر از دو سرزمین کاملا متفاوت .

یکی از سرزمین حسادت و کینه (خاکروناکس)

دیگری از سرزمین بی رحمی و حیله گری(آتشاراکس)

این دو نفر تونسته بودن که عشق رو لمس کنن اما همه میدونستن که ازدواج دو نفر از سرزمین های مختلف جز قوانین ممنوعه محسوب میشه ،بنابراین؛اون دو که رسیدن به همدیگه رو غیر ممکن میدیدن باهم فرار کردن .

اونا به سرزمین مهربونی و آب ها فرار کردن و توی آبراساکس مخفی شدن 

ورود اونها به آبراساکس بدون اجازه بود 

اون موقع هیچ حصاری دور تا دور آبراساکس وجود نداشت .

چرا که هیچ کس علاقه ای به ورود به دنیای دیگری رو نداشت .

دنیای هر کس برای خودش جذاب و کافی بود .

اما اد و آرامیس که کنار هم بودن رو ترجیح میدادن،قید سرزمین هاشونو زدن و به آبراساکس پناه آوردن.

چون شنیده بودن که تو آبراساکس امکان داره بهشون پناه بدن .چرا که آبراساکس سرزمین مهربونی بود .

همین طور هم شد اونها وقتی وارد زمین آب ها شدن کسی باهاشون کاری نداشت .

مردم خیلی راحت وجود دو غریبه رو میونشون پذیرفتن و اونارو جزئی از خودشون دونستن.

اِد و آرامیس وقتی وارد آبراساکس شدن فک کردن که میتونن در آرامش و بدون ترس از مرگشون ( توسط پادشاهان خودشون) ،  زندگی کنن اما این طور نشد .

گذشت مدت ها بعد از ازدواجشون که با استرس و ترس همراه بود،پسری به دنیا آوردن .

یه بچه دورگه که توی آبراساکس متولد شده بود  .

یه دورگه با سه ملیت مختلف .

نیمی آتش ، نیمی خاک و زاده شده در سرزمین آب .

وجود اون بچه که یه دورگه محسوب میشد،نور قرمز رنگی رو توی آسمون پخش کرد .

خاکروناکسی ها و آتشاراکسی ها که مدت ها بود دنبال اون زوج بودن خیلی راحت از طریق اون نور رد اون دوتا رو زدن و برای کشتنشون راهی آبراساکس شدن .

خیلی دنبال اون زوج گشتن اما اونها به خوبی همرنگ آبراساکسی ها شده بودن و خودشونو پنهان کرده بودن .

وقتی موفق به پیدا کردنشون نشدن جاسوس هایی رو توی آبراساکس جا گذاشتن و به سرزمینشون برگشتن .

بچه ی اون زوج بزرگ و بزرگ تر شد  تا این که به هجده سالگی رسید .

درست تو تولد هجده سالگی اون پسر زیبا ،اتفاقی افتاد .

پسرک که از نیروی خاک و آتش بهره مند بود درست موقعی که یه جاسوس آتشاراکسی در حال مردن بود و داشت توی آتیش وجود خودش میسوخت،اون پسر جلو رفت و به طور ناخواسته آتش رو به خودش جذب کرد .

اون جاسوس که داشت به حالت طبیعی یه آتشاراکسی می مرد،با کمک اون پسر زنده موند و به سادگی فهمید که اون زوج کجاست .

خبر ها به گوش پادشاهان دو سرزمین رسید و اونا برای کشتن اون زوج به آبراساکس برگشتن .

در عرض یه روز جنگی بزرگ توی آبراساکس اتفاق افتاد که صدمه زیادی رو به سرزمین آب ها وارد کرد .

جنگ زمانی به پایان رسید که اونها پسر دورگه رو  مجبور کردن تا سر پدر مادرشو توی دریای آبراساکس ببره و سر هاشونو به اعماق دریا پرتاب کنه .

اون پسر بعد قتل پدر و مادرش به دستای خودش ، به طور باور نکردنی گم و گور شد و دیگه کسی نتونست پیداش کنه .

توی کتاب های افسانه ای اومده که اون پسر دورگه وارث اصلی سرزمین مخفیه! سرزمین خون ها!

بعد اون قتل و اتفاق طبیعت مهربون آبراساکس خشمگین شد و برای حفاظت از سرزمینش ،بیگانه ها رو با نیروی جادویی از سرزمین خارج کرد .

اون موقع ها من الهه کوچیکی بودم که زیاد نمیتونستم از قدرت هام استفاده کنم؛ اون زمان ها من هشت سالم بود .

طبیعت به سراغم اومد و ازم درخواست کمک کرد.

به کمک طبیعت حصاری از جادو رو ،  دور تا دور آبراساکس رسم کردم .

حصاری که دیگه اجازه ورود هیچ بیگانه ای رو به آبراساکس نمیداد . 

تنها زمانی میشد وارد آبراساکس شد که من به اون ها اجازه ورود میدادم .

 و حالا با ملاقات لئو کم مونده بود که باعث شکستن اون حصار بشم و ورود هر بیگانه ای رو به آبراساکس  آزاد اعلام کنم .

به عبارتی داشتم یه قانون رو نقض میکردم !

قانونی که برای سرزمینم حیاتی و مهم بود !

حالا مطمئن بودم که فردا نباید به ملاقات لئو برم .

من حاضر نبودم به خاطر یه کنجکاوی بی جا آبراساکس رو به اون روز های بد برگردونم .

با این فکر سری برای خودم تکون میدم .

روی تختم دراز میکشم و به زیر پتویی که از ابرهای آسمونی و زیبا بود میخزم .

دستمو بالا میبرم و با اشاره ای نور یاقوت های آبی رنگ اتاقمو کم میکنم .

یاقوت هایی که نور اتاق و فضا رو تامین میکردن .

 با آرامش چشمهامو میبندم و خودمو به خواب دعوت میکنم .

سمت بالایی صدف به طرف پایین حرکت میکنه و قبل از بسته شدن تو ارتفاع دو وجبی از لایه پایینی صدف ،متوقف میشه .

پرده هایی از آب که کاملا بی صدا بودن از سقف صدف به  طرف زمین جاری میشن و اون قسمت باز مونده از صدف رو پوشش میدن .

در اوج آرامش و آسایش خودمو به دست خواب می سپارم !

             ********

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از زیر کلاه شنل آبی رنگم که نیمی از صورتمو پوشونده بود و فقط لب هام و بینیم نمایان ،به پاهای مردمی نگاه میکنم که در حال رفت و آمد بودن .

هر قدمی که برمیداشتن ثانیه ای مه زیر پاهاشون ایجاد میشد و از بین میرفت .

صدای همهمه و ازدحام توی فضا پیچیده بود .

هر کسی که این صدا رو میشنید  به راحتی میفهمید که اینجا زندگی جریان داره .

مردم میومدن و میرفتن .

 گاهی باهم همکلام میشدن .

گاهی از هم خرید میکردن و گاهی به دنبال بچه های کوچولوی شیطونشون توی کوچه ها می دویدن و میخندیدن .

توی سکوت بدون این که شناخته بشم در کنارشون راه میرفتم و از حس محبتی که بینشون بود لذت میبردم .

کنار دیواری  می ایستم و به پارک روبه روم خیره میشم .

سرسره های آبی .

ابرهای بادی .

تاب های صدفی .

بالن های هوایی و چرخشی.

موج های کوتاه و لغزنده .

اسکیت های بادی و خیلی وسیله های دیگه برای بازی بچه ها .

کلاه شنلمو کمی بالا میبرم تا راحت تر این هیجان و حس زندگی رو تماشا کنم .

شور و نشاط بچه ها چیزی بود که منو به وجد میاورد .صدای خندیدناشون توی فضا میپیچید و لبخند رو به لب هر شنونده ای مینشوند .

بچه ها با آزادی خیال بالا پایین میپریدن و بازی میکردن .

نگاهم روی دختر بچه ی زیبایی توقف میکنه .

زیبایی خاصش اونو خاص تر از بقیه نشون میداد .

چشمای کشیده و طوسی رنگش سادگی و مهربونی رو فریاد میزد .

لب های قرمز و خوش رنگش بی شباهت به رنگ های خارجی نبود .

موهای بلندش که خیلی زیبا و ماهرانه گیس شده بود،هنر مادرشو به نمایش میزاشتن .

به نظرم خیلی شیرین و خواستنی بود .

دختر بچه به طرف تاپ صدفی میره  و سعی میکنه که روش بشینه .

قد کوتاهش کار رو براش سخت میکنه .

دستاشو از پشت به تاب تکیه میده و سعی میکنه با پرش های کوتاهی خودشو به بالای تاب برسونه.

وقتی چند بار میپره و موفق نمیشه لب میچینه و به تاب نگاه میکنه .

ناخودآگاه لبخندی به تلاش و قیافه مظلومش میزنم .

برای کمک کردنش قدمی جلو میرم که در همون حین پسر بچه ای به طرفش میره .

سر جام متوقف میشم،قدم رفته رو بر میگردم و سر جای قبلیم وای میستم ‌.

میبینم که پسرک به طرف دختر میره و روبه روش وای میسته .

گوش تیز میکنم و صداشونو به راحتی میشنوم .صدای پسرو میشنوم که دختر ر  مخاطب قرار میده:

__ بزار کمکت کنم سوار بشی!

لب های دختر به لخندی زیبا باز میشه و با ذوق بالا میپره و در جواب پسر میگه:

__ کمکم میکنی؟

اینبار پسر همه ی دندون هاشو برای دختر به نمایش میزاره و بدون حرفی دور میزنه و پشت تاب قرار میگیره .

به خاطر قد نسبتا بلندش خیلی راحت تاب رو با دست هاش نگه میداره .

دختر که از کمک پسر بچه مطمئن میشه ،پشتشو به تاب میکنه و باز حرکات قبل رو  تکرار میکنه .

دستاشو از پشت روی کفه تاب میزاره و چند باری میپره تا به تاب برسه .

وقتی نمیتونه روی تاب بشینه بدون این که به طرف پسره برگرده باز نق نق میکنه و غر میزنه:

__ نمیتونم بشینم . قرار بود کمکم کنی !

پسر که به نظر فکری به ذهنش رسیده بدون حرف کمی خم میشه و زیر بازوهای دختر رو از پشت میگیره ، تو یه حرکت بلندش میکنه و روی تاب میشونش.

قهقهه دختر بچه از ذوق به هوا میره و باعث عمق گرفتن لبخند من هم میشه .

چه خوب که بچه های این سرزمین معنای محبت و کمک رو مثل مادر پدراشون به خوبی درک میکردن .

میبینم که پسر بچه با چه اشتیاقی دختر رو هل میده و با شادی دختر بچه اون هم میخنده .

نگاه آخرو بهشون میندازم و شروع به حرکت میکنم .

باز هم به پاهای رهگذر ها نگاه میکنم و تو خلصه ای پر از آرامش فرو میرم .

در همون حال که راه میرفتم به این فکر میکنم که مردم با کمی دقت به پاهام میتونن بفهمن که من الهه آوینا هستم .

چونکه به جای مه از زیر پاهام گرده های زیبایی از اکلیل   های درخشان به وجود میومد .

تو همین فکر بودم که یکهو ...

بوم!

تو یه لحظه نفهمیدم چی شد و به زمین پرتاب شدم .

درد کوتاهی توی کمرم پیچید که خیلی زود از بین رفت .

مردمو دیدم که به طرفم دویدن و دورم حلقه زدن .

یکی دختر های جمع به کمکم اومد و کنارم روی زمین نشست .

لبخند مهربونی به روم پاشید و با آرامش حالمو پرسید :

__ حالتون خوبه الهه آوینا؟

از شنیدن کلمه الهه چشمام درشت شد و تازه متوجه کلاه شنلم شدم که دیگه از سرم افتاده بود .

صدای همهمه رو میشنوم که هر کس با شعف خاصی جمله ای رو به زبون میاره:

__ خدای من چه زیباس!

__ اون الهه آویناس !باورم نمیشه!

__ الهه آوینا بین ما بودن!

و ...

به طرف دختری که کنارم روی زمین نشسته بود میچرخم و میگم :

__ کمکم میکنی بلند بشم ؟

دخترک باز هم با آرامش سری تکون میده و بلند میشه می ایسته.دستشو به طرفم دراز میکنه. دستشو میگیرم و به کمکش از زمین بلند میشم .

به محض بلند شدنم پسری جلو میاد و تعظیم کوتاهی میکنه .با وقار خاصی منو مخاطبش قرار میده و خیره به چشمام لب میزنه:

__ الهه سلامت باشن . مردم نگرانتون شدن الهه. حالتون خوبه؟

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میخواید به قصر برگردید ؟

در جوابش لبخندی میزنم و من هم سرمو براش به نشونه احترام خم میکنم .با آرامش جوابشو میدم :

__ من خوبم نگران نباشید !

پسر که از سالم بودنم مطمئن میشه، به طرف مردمی که دورمون حلقه زده بودن میچرخه و با صدای بلندی حرفمو برای مردم اعلام میکنه:

__ الهه در سلامت کامل به سر میبرن !نگران نباشید!

بار دیگه صدایی از تک تک مردم بلند میشه که همه اونها مفهوم واحدی رو داشتن .

*خوشحالی از سالم بودن الهشون*

لبخندی برای همشون میزنم و دستمو براشون بالا میبرم .

در عرض ثانیه ای همه سکوت میکنن و فقط چشم و گوش میشن تا حرف هامو بشنون و صورتمو ببینن.

لازم میبینم که بار دیگه خودم ،مردم رو از حالم مطمئن کنم .

صدا بلند میکنم و مهربونی به ذراتش تزریق میکنم :

__ مردم عزیزم من حالم خوبه !نگران نباشید ! لطفا به ادامه کارهاتون برسید .

اینبار سرو صدایی که به وجود میاد به خاطر پراکنده شدن مردم بود . هر کسی تعظیمی میکرد و با گفتن الهه سلامت باشن از کنارم رد میشد .

در جوابشون سری به نشونه تشکر تکون میدم و لبخندی میزنم .

وقتی همه پراکنده میشن نگاهم روی پسری مکث میکنه.

میون جمعیتِ در حال تکاپو ایستاده و با شرمندگی منو نگاه میکنه .

 خیلی راحت میتونم حدس بزنم شرمندگی نگاهش برای چیه .

احتمالا این پسر عامل سقوط من به زمینه !

نمیشد که بدون دلیل زمین بخورم .

مطمین بودم که با برخورد محکم کسی به خودم ، تعادلمو از دست دادمو به زمین افتادم .

شنلمو صاف میکنم و با آرامش به طرفش قدم بر میدارم .

به نزدیکیش که میرسم سرشو پایین میندازه و تعظیم میکنه .صدای بمشو میشنوم که جمله ای رو تکرار میکنه:

__ الهه سلامت باشن !

سری براش تکون میدم و به آرومی لب میزنم :

__ سرتو بلند کن چهرتو ببینم !

سرش که با حرفم بالا میاد نگاهم به مشکی چشماش میوفته .

نگاه کوتاهی به صورتم میندازه و خیلی سریع سرشو پایین میندازه .

بدون این که به من مهلت حرف زدن بده تند تند و   بدون نفس به حرف میاد :

__ منو ببخشید الهه عزیز ! قصد جسارت نداشتم .  دنبال خواهر کوچیکم اومده بودم تا به خونه برش گردونم که به شما برخوردم . منو به خاطر اشتباهم ببخشید من فقط نگران خواهر کوچیکم بودم .

لبخندی که براش میزنم رو نمیبینه و همچنان طلب بخشش میکنه:

__ لطفا منو ببخشید بانوی من . من قصد بی ادبی نداشتم .

من  فقط ...

ادامه حرف هاش با صدای دختر بچه ای که دستشو با خوشحالی گرفت قطع میشه .

نگاهم روی دختر بچه خیره موند . همون دخترک زیبایی بود که توی پارک دیدم .

دخرک با ذوق از دست داداشش آویزون میشه و بدون این که منو ببینه شروع میکنه به حرف زدن :

__ داداشی چرا اومدی دنبالم . من میخوام بازی کنم . 

با ذوق بالا میپره  دست داداششو ول میکنه؛  بدون این که دوباره از زود اومدن برادرش شکایت کنه ،دستاشو بهم میکوبه و از دری دیگه وارد صحبت میشه:

__ داداش یه دوست پیدا کردم . اسمش برنارده ! داداش برنارد سوار تابم کرد و منو هل داد میشه ببریمش خونمون ؟

نگاه مهربون داداشش به طرفش میچرخه و کنار پای دختر زانو میزنه :

__  میبینم که به اریکای من حسابی خوش گذشته . حالا دیگه چرا زود اومدم آره شیطون ؟

دختر که حالا اسمشو فهمیدم،با خنده قدمی عقب میره و زبونشو واسه داداشش بیرون میاره ؛ با شیطنت خاصی میگه:

__ اگه میتونی بیا مارو بگیر ! 

و بعد خودشو و دوست برنارد نامش،  همزمان شروع میکنن به دویدن .

برادر اریکا از زمین بلند میشه و چند بار بلند خواهرشو صدا میزنه :

__ اریکا؟اریکا وایستا دختر؟ ندو میوفتی!

و بعد با خنده ی حواس پرتی به طرف من میچرخه ،یه لحظه خشکش میزنه انگار که تازه وجودمو یادش اومد .

از حالت عجیب چهرش خندم میگیره و با صدای بلندی میزنم زیر خنده.

با صدای خندم کمی خجالت زده میشه و باز سرشو پایین میندازه .

وقتی میبینم خندم باعث معذب شدنش میشه به زور قورتش میدم و با صدایی که هنوز توش آثار کمی از خنده بود به حرف میام :

__ اسمت چیه؟

بدون این که نگام کنه جواب میده:

__ ادوارد هستم بانو !

با دونستن اسممش راحت تر باهاش حرف میزنم:

__ خوب ادوارد نمیخوای بری دنبال خواهرت ؟

خیلی سریع جواب میده:

__ اگه الهه منو  عفو کنن از حضورشون مرخص میشم !

بدون این که جوابشو بدم برای دیدن چشاش ، به طرف پایین خم میشم و به چشاش نگاه میکنم .وقتی حالت عجیب منو میبینه با تعجب سرشو بلند میکنه و باعث صاف شدن من هم میشه .

عادت داشتم موقع حرف زدن خیره چشمای مخاطبم بشم .

سر خم شدس کمی کارمو سخت میکرد ، ولی حالا میتونستم خیره به چشماش باهاش حرف بزنم:

__ منو آوینا صدا کن . اگه بگی توی کدوم قسمت زندگی میکنی تا بتونم دفعه بعد بیام و به اریکای دوست داشتنی و تو سر بزنم اره میبخشمت!

تعجبو توی چشماش میبینم ولی با این حال سوال اضافی نمیکنه و آدرس خونشو بهم میگه .

تعظیم دوباره ای میکنه و بدون حرفی ازم دور میشه .

مسیر رفتشو دنبال میکنم و با زدن لبخندی راه قصر رو پیش میگیرم .

            ********

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*راوی*

 

سرباز با سرعت به طرف پادشاهش میدوعه و  درست جلو پاهای شاه ویلیام زانو میزنه.

حامل خبر بدیه و از گفتنش شرمساره!

شاه ویلیام و زیر دست هاش به سربازی که درحال نفس نفس زدنه خیره میشن .

از قیافه سرباز میشه خوند که خبری خوبی رو به همراه نداره .با این حال همه منتظر میشن تا خود سرباز خبر رو اعلام کنه.

تو فضا سکوت حکم رانی میکنه و فقط صدای نفس های سربازه که سکوت رو میشکنه.

بالاخره بعد گذر چند دقیقه،درست وقتی که نفس های سرباز منظم میشن،سکوت فضا با صداش شکسته میشه:

__ پادشاه سلامت باشن! سرورم حامل خبر بدی هستم !

شاه ویلیام که انتظار چنین حرفی رو داشت،با خونسردی تمام به حرف میاد:

__ خبرت رو بگو سرباز !

سرباز بدون درنگ یکی از زانوهاشو از زمین بلند میکنه و تا میزنه. دستشو روی زانوش مشت میکنه و با صدای بلندی خبر شوم رو اعلام میکنه:

__   سرورم ! مردم زیادی تو قسمت های شرقی و غربی به قتل رسیدن ! 

کسی مشت شدن دست های شاه ویلیام رو ندید ؛ اما همه صدای خشمگینشو شنیدن و به خودشون لرزیدن:

__ دقیقا چقدر از مردم؟

سرباز که از صدای بلند شاهش ترس برش میداره،با تردید سر بلند میکنه و نگاه کوتاهی به پادشاهش میندازه.

نگاهش که به صورت سرخ از خشم ویلیام می اوفته،بدون درنگ سر پایین میندازه و با ترس آشکاری جواب گوی پادشاهش میشه:

__ سیزده دهکده سرورم!

اینبار همه خشم پادشاه رو به چشم میبینن!

در عرض ثانیه ای با خشم از روی تخت پادشاهیش بلند میشه و فریاد بلندی میکشه.

به طرف یکی از محافظ هاش میره و در یک چشم به هم زدن شمشیر محافظ رو از غلافش بیرون میکشه .

در مقابل نگاه بهت زده و ترسیده همه، در اوج ناباوری به طرف سرباز میره و تق!

خون به اطراف میپاشه و صورت پادشاه رو گلگون میکنه!

تن بدون سر سرباز روی زمین سقوط میکنه و خون سرخ رنگش فرش سلطنتی رو رنگی میکنه.

همه نگاه ها با ترس و ناباوری خیره سر سرباز نگون بختی میشه که روی زمین قل میخوره و به طرف در حرکت میکنه.

در همون لحظات در ورودی باز میشه و شاهزاده لئو با غرور ستودنی وارد میشه .

از همون ابتدا نگاهش به اون سر بریده ی در حال چرخ میوفته و درست لحظه آخر مثل توپی اونو زیر پاش نگه میداره.

نگاه ها از سر کنده میشه و از پاهای لئو بالا میاد تا به صورتش میرسن !

نگاه لئو خیره به پدریه که تو خون سرباز غرقه واز خشم سینش بالا و پایین میشه!

نگاه ویلیام که به لئو میوفته در عرض ثانیه ای خشمش فروکش میکنه

شمشیری که باهاش سر سرباز رو قطع کرد،به گوشه ای پرتاب میکنه و به طرف لئو حرکت میکنه!

شمشیر با صدای بدی روی زمین می افته و چند بار چرخ میخوره.

در آخر کنار پای صاحب شمشیر توقف میکنه .

سرباز بیچاره با ترس به شمشیرش که الان پادشاه باهاش دوستش رو کشت نگاهی میندازه و با ترس و لرز خم میشه .

با لرزش آشکاری شمشیر رو از زمین بلند میکنه و توی غلافش فرو میکنه.

بار دیگه نگاه ها از شمشیر جدا میشه وبه طرف پادشاه   پسرش حرکت پیدا میکنه.

ویلیام که به لئو میرسه دستشو روی شونه ی پسرش قرار میده و با کیفی کوک میگه:

__ خوش اومدی پسرم ! 

نگاه لئو  که بدون هیچ حسی خیره به جسد بدون سر سرباز بود،به طرف صورت خونی پدرش تغییر مسیر میده.

بدون زدن کلمه ای حرف فقط سرشو برای پدرش تکون میده.

دست پدرشو از روی شونش برمیداره و با احترام در راستای بدنش قرار میده.

به طرف سری که زیر پاش قرار داشت خم میشه و پاشو از روش بر میداره.

موهای سر قطع شده رو توی مشتش میگیره و مثل کیسه زباله ای بالا میارتش!

دونه های خون از سر چکه میکنن و روی زمین میریزن.

لئو با دقت به چشمای باز مونده سرباز نگاه میکنه و خیلی راحت ترس از مرگ رو توشون میبینه.

سری به تاسف تکون میده و در همون حالت به پدرش نگاه میکنه و با سرزنش لب میزنه:

__ باز حامل خبر بد رو سر بریدید پدر؟

شاه ویلیام بدون این که به لحن سرزنش گر پسرش توجهی بکنه به سربازی که کنار در ایستاده بود دستوری میده:

__ برو بگو بیان تمیزش کن!

و بعد بدون این که هیچ گونه عذاب وجدانی داشته باشه به لئو و اون سر بریده تو دستش پشت میکنه و به طرف جایگاهش قدم بر میداره.

از روی جنازه بدون سر سرباز، رد میشه و به خودش زحمت دور زدن نمیده!

به جایگاهش که میرسه خیلی شیک و با غرور روش جا خوش میکنه و بار دیگه پسرشو مخاطب قرار میده:

__ این روزها کمتر میبینمت پسر ! کجاها سر خودتو گرم میکنی؟

لئو که به هیچ عنوان قصد نداشت حقیقت رو به پدرش بگه،با خشم سری که تو هوا آویزون بود رو به گوشه ای پرتاب میکنه و قدمی جلو میره.

بدون جواب به پدرش با صدای بلندی فریاد میزنه:

__  دلیل این که کشتیش چیه پدر ؟

ویلیام بدون این که توجهی به صدای بلند پسرش کنه، با آرامش حرص خوردن پسرشو نگاه میکنه و باز سوال خودشو تکرار میکنه:

__ این چند روز کجا میری؟

لئو که از سماجت پدرش خبر داشت، سعی میکنه پدرشو گیج کنه و فکرشو به موضوع دیگه ای درگیر کنه .

چرا که هیچ دوست نداشت بگه این سه روز به 

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امید دیدن الهه آبراساکس به کنار مرز میرفته و تا غروب به انتظارش میشسته .

و در آخر بدون دیدن دخترک دست از پا دراز تر به قصر برمیگشته!

مطمئنا اینا چیز های خوبی برای فاش شدن نبود!

 برای غیبت هاش ، به دنبال دلیل دیگه ای میگرده و خیلی راحت به دروغی متوسل میشه:

__  توی کوه آنول مشغول تیر اندازی بودم!

شاه ویلیام که عاشق تیر اندازی بود به سادگی با شنیدن فعالیت پسرش،لبخندی میزنه و دروغه لئو رو باور میکنه.

با اشتیاق واضحی ،دهن به تشویق پسرش باز میکنه:

__  باید یک بار نشونم بدی که تا چه حد از پدرت قوی تر هستی!

لئو که خیالش از باور کردن پدرش راحت میشه، نفس عمیقی میکشه و بدون عکس والعملی به تشویق پدرش دنبال جواب سوال خودش میگرده.

فقط امیدواره که پدرش هم مثل خودش دروغگوی ماهری نباشه:

__ حالا تو بگو! چرا کشتیش پدر؟

ویلیام که انتظار این اسرار رو از پسرش داشت،لبخند عریضی به شاهزاده سرزمینش میزنه.

این پسر نمونه جوون خودش بود .

فقط یه کمی از خودش دل رحم تر بود که اون هم به خاطر مسئولیت کمترش بود.

پادشاه که بشه،برای اداره سرزمینش بی رحم میشه!

به موقش تغییر میکنه!

با همون لبخند که لحظه به لحظه ،در زیر نگاه کلافه لئو  کِش میومد،به حرف میاد:

__ خودت میدونی چرا کشتمش؟

لئو قدم دیگه ای جلو میره و کنار جسم بی جون سرباز می ایسته .

با حرص لگدی به شونه سرباز میکوبه و با خشم رو به پدرش میغره:

__ تو نمیتونی هر کسی که حامل خبر بدی بود رو بکشی ! این بیست و سومین سربازیه که کشتی ! اگه همینطوری پیش بری دیگه کسی از ترس جونش به لشکرمون ملحق نمیشه !

با صدای بلند لئو لبخند از لب های ویلیام محو میشه و جاشو به پوزخند سردی میده:

__ جایگاهتو فراموش نکن لئو ! 

به طور مستقیم به لئو برای صدای بلندش تذکر داد .

واقعا هم حقیقت داشت !

لئو جایگاهشو فراموش کرده بود و سر پادشاهش فریاد میکشید.

تذکر پدرش تلنگری شد برای لئو تا کمی خشمشو کنترل کنه !

خشمش که کم شد صداش با ولوم پایین تری به گوش رسید ولی همچنان میشد عصبانیتشو حس کرد:

__ چه خبری رو داد؟

ویلیام که از حساب بردن پسرش حس قدرت بهش دست میده،با غرور به پشتی تخت پادشاهیش تکیه میکنه و میگه:

__ مردم سیزده دهکده شرقی و غربی به قتل رسیدن !

لئو که با شنیدن این خبر خشمش رو فراموش میکنه، با حیرت لب میزنه:

__  سیزده دهکده ؟ 

ویلیام که مثل لئو از مرگ مردمش متاثر بود،با پسرش همدردی میکنه:

__ سیزده دهکده قتل عام شدن و هنوز نمیدونیم که قتل ها کار چه کسایی بود.

 به محض تموم شدن حرف ویلیام ، لئو فریاد میزنه:

__ پیداشون میکنـــــم!

و بعد بدون صبر به بقیه پشت میکنه و با قدم هایی محکم مثل پدرش از روی جسد سرباز رد میشه و به بیرون میره.

بیچاره سرباز!

اگه میدونست این خبر به مرگش ختم میشه هرگز حامل این خبر شوم نمیشد .

سیزده دهکده؟

عدد کمی نبود؟

قاتل چه کسیه؟

کسی نمیدونست !شاید باید  کم کم از این قتل های عجیب ترسید !بدون شک خاکروناکس در خطر بود!

         ******** 

  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* آوینا *

ورقی به کتاب زدم و با اشتیاق بیشتری کتاب افسانه سرزمین مخفی رو خوندم.(( سرزمین در اعماق تاریک جهان  نهفته است .جایی که آدمیان برای دیدنش باید خون دهند و خون ریزی کنند . آنگاه است که دروازه هایش بر روی دیگران باز میشود .چون مرواریدی سیاه در دل صدفی بدنگون خفته است)) یه لحظه برام سوالی پیش میاد *مروارید سیاه هم وجود داره؟*  بدون این که جوابی برای سوالم داشته باشم ،روی تخت دراز میکشم و کتابو به بالای سرم میبرم و به خوندن ادامه میدم :  ((  آسمانش در زیر زمین سرزمینی دیگر است .جایی که میتوان تاریکی را حس کرد. مخفی شده در طول سالیان دراز . جایی که این سرزمین مخفی شده در ...))

یه برگه میزنم و با کنجکاوی میرم صفحه بعد ، که رسالی در آبی رو با دستش کنار میزنه و وارد اتاقم میشه. در همون حالت که کتابو بالای سرم نگاه داشتم ،یه نگاه کوتاه بهش میندازم و لبخندی بهش میزنم . بدون زدن کلمه ای حرف دوباره به برگه جدید کتاب نگاه میکنم که .... باتعجب کتابو پایین میارم. با شوک تو جام میشینم و در جواب سوال رسالی که میپرسه:

__ چی میخونی؟

با تعجب میگم :

__ یه صفحش نیست!

و با بهت شروع میکنم به ورق زدن کتاب. یه صفحه عقب میرم و باز یه صفحه جلو میرم. یه صفحه از کتاب نبود! درست اون صفحه ای که مکان اون سرزمین مخفی رو توش نوشته بود ،نبود!     رسالی که از حرکات شتاب زده ی من تعجب کرده بود میگه:

__ آوینا چی شده؟

در همون حال که کتاب رو تند تند به عقب و جلو ورق میزنم ،بدون این که نگاش کنم حرفمو تکرار میکنم:

__ یه صفحش نیست!

تعجب رسالی بیشتر میشه،دستشو برای متوقف کردن دستم روی ورق های کتاب میزاره و مانع ورق زدنم میشه . نگاهم از دستش بالا میاد و به چشای گرد شدش میرسه. برای بار سوم حرفمو تکرار میکنم:

__  یکی از ورق ها نیست!

 چشمای رسالی از این درشت تر نمیشد . به نظرش دیوونه شده بودم!

__ آوینا به خاطر یه برگه از کتاب اینطوری دیوونه بازی درمیاری؟

کامل به طرفش میچرخم و یه دستمو روی شونش میزارم . با فشار دادن شونش هیجانمو کمی کم می کنم . خیره توی چشماش براش توضیح میدم که یه برگه ی عادی نبود:

__  توی اون برگه محل سرزمین مخفی نوشته شده بود رسالی !

برای تاثیر بیشتر حرفم چند لحظه نگاش میکنم . اونم تو سکوت نگاهم میکنه و یک دفعه ...‌ پق !!!!!                                                           با صدای بلندی میزنه زیر خنده . جوری قهقهه میزد که کل اتاق میلرزید . از اعماق وجودش مقابل چشمای بهت زده ی من قهقهه میزد . با هر بار خندش یه بار به جلو خم میشد و یه بار به عقب . تو یه لحظه به عقب خم شد و یهو کله پا شد .  خندش توی یه ثانیه فرو کش کرد و قطع شد .  اتاق تو سکوت فرو رفت .  تنها صدای نفس های عمیقمون بود که به گوش میرسید .  با چشای درشت شده به  جای خالی رسالی که از روی تخت به زمین افتاده بود نگاه میکنم .  پاهاش روی تخت بود و کمرش رو زمین .  چهار دست و پا روی تخت به طرفش میرم و به اون که پخش زمین بود خیره میشم.  از همون پایین میبینم که قرمز شده و آماده انفجاره .   همین که نگاهمون بهم میوفته جوری میخندیم که صداش تو کل اتاق اکو میشه .  قهقهه های که باعث افزایش درصد شادی آبراساکس میشه .  حسابی که هر و کر راه میندازیم بالاخره خودمونو جمع   جور میکنیم .   دستمو به طرفش دراز میکنم و بهش کمک میکنم که بلند بشه .   وقتی که رسالی توی جاش صاف میشه ،من هم به جای قبلیم حرکت میکنم و اشتباهی روی کتاب میشینم .  نفسمو کلافه به بیرون فوت میکنم و کتابو از زیرم بر میدارم . باز هم نگاهم به اون برگه ی پاره شده میوفته .   خنده های چند دقیقه پیش رو به فراموشی میسپارم و با فکری مشغول رو به رسالی که هنوز گه گداری خنده کوتاهی میکنه میگم:

__ رس به نظرت کی این صفحه از کتاب رو کنده؟اصلا چرا باید بکننش؟

رس که تازه یه تک خنده کوتاه زده بود ، لباشو به خنده کش میاره و جوابمو میده:

__ آوینا یه برگه به چه دردشون میخوره آخه؟ چرا باید بکننش؟

در حالی که خودمم دلیل پاره شدن اون برگه رو نمیدونستم ،کتابو به طرف صورت رسالی میبرم و جای برگه ای که کنده شده بود رو نشونش میدم :

__ نمیدونم چرا کندنش ولی ببین !

هماهنگ با حرفم کتابو بیشتر به صورتش نزدیک میکنم و میگم :

__ کندنش! 

 رسالی  با چشایی که از نزدیکی بیش از حد به کتاب چپول شده بود ، بدون این که نگام کنه ،در همون حالت میگه:

__ خوب شاید از متنش خوششون اومده که کندنش!

تو یه حرکت با هیجان دو طرف کتابو بهم میکوبم .  سر رسالی به طور ناخودآگاه عقب میره .  بدون توجه به ترس ناخودآگاه رسالی، یه دور روی تخت بالا پایین میپرم .در مقابل چشمای ورقلمبیده رسالی واکنش نشون میدم:

__  دقیقا!چون توی اون صفحه مکان سرزمین مخفی رو نوشته بود! 

رسالی بر خلاف من به افسانه هاعلاقه ای نداشت و مثل این که با حرف هام  دارم رسالی رو کلافه میکنم . چون بدون این که جوابمو بده نفسشو به بیرون فوت میکنه و از روی تخت بلند میشه .  به طرف در راه کج میکنه که صداش میزنم:

__ هی رس کجا میری؟

 بدون این که برگرده و یا وایسته در همون حال جوابمو میده: 

__ حوصلمو سر بردی دختر! میرم قدم بزنم!

و بعد از در خارج میشه و از  زاویه نگاهم محو میشه .  نگاهمو از مسیر رفتش میگیرم و بار دیگه به جلد کتاب نگاه میکنم. نوشته روش رو بلند میخونم :  __ افسانه سرزمین مخفی !             

         *********

ویرایش شده در توسط Roya80
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*راوی*

نگاه لئو به پسر زیبایی خیره بود که با اون پشت میزه گفت و گو نشسته بود ! هنوز هم باورش نمیشد که پادشاه بزرگ سرزمین مخفی ، رو به روش نشسته باشه ! تا قبل از این قتل ها ، وجود سرزمین مخفی رو باور نداشت و حالا داشت با پادشاهش برای صلح معامله میکرد .معامله ای که میتونست باهاش سرزمینشو نجات بده !تازه همین سه هفته پیش بود که آوینا رو دیده بود  و حالا داشت برای نجات خاکروناکسش ، سر اون دختر معامله میکرد! چاره ی دیگه ای هم نداشت ! مردم سرزمین مخفی که حالا اسمشو میدونست ، توی این یک ماه اخیر  ، مردم بیست تا از دهکده های سرزمینشو قتل عام کرده بودن ! یک ماه تمام دنبال قاتل های مردم سرزمینش گشت و حالا بعد پیدا کردنش فهمیده که فقط یه راه حل وجود داره ! تنها یه راه برای پایان دادن به این جنگ ها وجود داشت و  اون گزینه آوینا بود ! الهه ی زیبای آبراساکس که حس میکرد تو همون بار اول بیش از حد جذبش شده و حالا... باید سر آوینا قمار میکرد و خاکروناکس رو نجات میداد! این حرفی بود که پسرک دو رگه ی روبه روش بهش گفته بود . که اون دختر با قلب مهربونش تنها کلید حل این مشکله . دقیقا همون پسر دورگه ای که توی آبراساکس به دنیا اومده  بود و نیمی آتش و نیمی خاک بود! بار دیگه نگاه آشفته ی لئو به چشمای مشکی رنگ پسرکه دورگه کشیده میشه و توی تاریکی و بی رحمی چشماش به دنبال رگه ای از محبت میگرده ! تنها با رگه های قرمز و قهوه ای رنگی مواجه میشه که به خاطر دورگه بودن پسر بود ! ذره ای محبت تو قلب پسر  وجود نداشت ! توی تصمیمش جدی بود و آوینا رو تنها راه حل میدونست! اما لئو تردید داشت ! آشفته بود ! آشفتگی که از قلب ناآرومش سرچشمه میگرفت!

قلب و عقلش باهم تو جنگ بودن !یکی میگفت نه و اون یکی با زور بیشتری میگفت آره ! این تنها راهه!  با خودش درگیر بود  و این درگیری روی حرکاتش تاثیر گذاشته بود . با همون درگیری  و آشفتگیه درونیش از روی صندلی بلند میشه و زیر نگاه سنگین و سرد اون دورگه ، به کنار پنجره میره !به خاکروناکسش نگاه میکنه که حالا رو به نابودی بود و مردمش تو خون خودشون غلطان بودن! با کلافگی نگاه از پنجره میگیره و به طرف وارث خونکاراکس میچرخه! خونکاراکس اسم سرزمینی بود که این پسر دورگه ازش میومد ! سرزمینی مخفی شده در زیر دریای بزرگ آبراساکس ! سرزمینی که مردمش از کنترل پادشاهشون خارج شده بودن و با بی رحمی تمام به سرزمین های دیگه حمله و در نتیجه همه رو قتل عام میکردن!  حالا هم نوبت خاکروناکس بود که مورد حمله قرار بگیره ! تنها سرزمینی که در امان بود آبراساکس بود و تنها دلیلیش مرز حفاظت شده و جادوییش بود که با محبت و عشقه به سرزمین مهر و موم شده بود ! طوری که حتی ساحره های بزرگ خونکاراکس هم نتونسته بودن مرز رو بشکنن !  باید تصمیم میگرفت ! یا نابودی سرزمینش یا دزدیدن محبت های قلب الهه آبراساکس ! با کلافگی دستی به موهاش میکشه و به پنجره تکیه میده ! نگاهشو به نگاه منتظر وارث خونکاراکس میدوزه و میگه:

__ مطمئنی راه دیگه ای نیست؟

نگاه سرد پسرک ذره ای تغییر حالت نمیده و تنها با غرور لب میزنه:

__ تنها راه حل همینه ! 

بار دیگه لئو آشفته تر از قبل واکنش نشون میده:

__ بزار چند دقیقه فکر کنم ! 

تنها پسرک سری به نشونه تایید تکون میده و لئو بدون لحظه ای درنگ از زیر  نگاه پسر به بیرون از کلبه ،فرار میکنه !  باید فکر میکرد ! حسابی که از کلبه دور میشه ، روی یه سنگ بزرگ ، زیر  آفتاب سوزان میشینه . دستاشو تو هم قفل میکنه و روی زانوهاش قرار میده . به دور دست ها خیره و میشه و به فکر فرو میره !  لحظاتی قبل رو به یاد میاره که پسرک در اوج بی رحمی تنها راه حل رو دزدیدن قلب آوینا اعلام کرده بود . وقتی که پرسیده بود چرا ؟ پسرک در جوابش گفته بود که "  تو قلب مردم سرزمین من محبت وجود نداره ، ما یه قلب خالص و پر از عشق رو نیاز داریم تا محبتش رو بین مردم من تقسیم کنیم و به این جنگ خاتمه بدیم . " وقتی در جواب حرف پسرک با تعجب پرسیده بود چطوری ؟ پسرک به سادگی جواب داده بود که " اگه محبت اون قلب بین مردم سرزمینم تقسیم بشه همه ذره ای دل رحمی به دست میارن و باعث میشه که از جنگ و خونریزی لذت نبرن . اگه از کاری لذت نبرن مطمئنا انجامش نمیدن . محبت اون قلب برای کل مردم سرزمینم کافیه . اگه اون محبت رو داشته باشیم جنگ تموم میشه  و مردم تو هم قتل عام نمیشن "  جواب لئو به حرف های پسرک دورگه فریادی بود از سر خشم و عصبانیت . چرا که دوست نداشت قلب مهربون آوینا رو بدزدن و خودشونو نجات بدن . اما انگار تنها راه حل از گفته اون پسر همین بود! چونکه تنها قلب الهه خالص بود و آوینا تنها الهه اون سرزمین بود ! دخترک زیبایی که تو همون دیدار اولشون محبت رو از وجودش دریافت کرده بود و میدونست که تا چه حد بخشنده و مهربونه ! حالا باید راضی میشد که پسرک رو به نزدیکی دنیای آبراساکس ببره و اونو با آوینا آشنا کنه ! باید قبول میکرد که توی این نقشه با اون پسرک همکاری کنه تا بتونه به این جنگ ها خاتمه بده . مطمئنا اگه مجبور نبود هیچ وقت چنین کاری رو انجام نمیداد !  باید برای نجات خاکروناکسش کاری انجام میداد !  بنابراین ؛ باید قبول میکرد ! با این فکر از روی سنگ بلند میشه و به طرف کلبه حرکت میکنه .به حد کافی فکر کرده بود ! به حد کافی دیر شده بود . اگه دیر میجنبید خاکروناکس نابود میشد . به نزدیک در کلبه میرسه و با تردید می ایسته ! لحظه ای به تصمیمش شک میکنه و بعد با یادآوری مردمش، دوباره شروع به حرکت میکنه . جلوی کلبه که میرسه ، نفس عمیقی میکشه ؛ مصمم و بدون درنگ در کلبه رو باز میکنه و داخل میشه . نگاه پسرک دورگه ، به لئویی خیره میشه که از چهرش هم تصمیمش مشخص بود . ولی با این حال  به محض ورودش ازش میپرسه:

__ تصمیمت چیه ؟

اینبار لئو به پسر خیره میشه و خیره تو چشمای سرد پسر میگه :

__ قبوله ! 

گوشه ی لب پسر به لبخندی کج میشه و با غرور از جاش بلند میشه . قدمی به طرف لئو میره و  لحظه ای چهره مطمئن لئو رو نگاه میکنه .  تو یه حرکت غیر منتظره ، به طرفش خم میشه و خیلی با آرامش تو صورتش فوت میکنه . چشای لئو بر اثر سوزش بسته میشه و بعد از لحظه ای که سوزش رفع میشه باز میشن ! چهره پسر دورگه رو همچنان تو نزدیکی صورتش میبینه !  از این فاصله چشماش ترسناک تر به نظر میرسه !  نا خودآگاه سرشو به عقب میکشه که باعث پوزخند زدن پسر میشه !  پسرک  رو قدمی از لئو دور میکنه !  به لئو پشت میکنه  و به طرف پنجره میره و به خاکروناکس خیره میشه . سرزمینی که نیمی از وجودش از اون بود ! خیره به سرزمین مادریش ، با بی روح ترین لحن ممکن به حرف میاد : __تو سرزمینتو نجات میدی !  لئو که از لحن بی روح پسر خوشش نمیاد بهش توجهی نمیکنه و به طرف صندلی میره . روش میشینه و یه دستشو به طرف برگه ای دراز میکنه ! کاغذی برمیداره و روش شرایط معامله وصلح رو مینویسه . برگه رو به طرف صندلی خالی پسر سر میده و میگه:

__ بیا و امضاش کن !

دقایقی طول میکشه تا پسر از منظره روبه روش دل میکنه و به طرف میز میاد !  قلمی که جوهرش از جادو بود رو برمیداره و بدون خوندن شرایط پایینشو امضا میزنه . قلم رو روی برگه قرار میده و روی صندلی ، روبه روی لئو میشینه . دست لئو دراز میشه و برگه رو برمیداره . نگاهی به امضای پسر میندازه و بعد کاغذ رو لول میکنه  و در همون حال رو به پسرک میگه:

__ به محض دزدیدن قلب آوینا قرار داد همکاری ما به پایان میرسه و تو باید مردمتو از خاکروناکس من بیرون ببری !  پسرک که خودش شرایط قرار داد رو شرح داده بود و قوانینش رو میدونست ، سری به نشونه تایید تکون میده و میگه:

__ پشیمون نمیشی ! تو  داری مردمتو نجات میدی! 

لئو با این که میدونست شکستن قلب آوینا باعث پشیمونیش خواهد شد ، در جواب پسرک تنها سری به نشونه تایید حرفش تکون میده و میگه:

__ ولی یه مشکلی هست ! 

اخمای پسر با شنیدن کلمه مشکل توهم گره میخوره . دستاشو روی میز قرار میده و با حالت ترسناکی به طرف لئو خم میشه . خیره تو عسلی لرزون چشمای لئو میگه:

__ چه مشکلی؟

لئو که از این نزدیکی بیش از حد خوشش نیومده بود ؛ با پاش صندلیشو به عقب هل میده و کمی از میز فاصله میگیره . در همون فاصله زیاد بدون نگاه به تاریکی ترسناک چشای پسرک جوابشو میده: 

__ تنها یک بار آوینا رو دیدم و بعد اون دیگه نتونستم ببینمش . اجازه ورود به سرزمینشو ندارم و نمیتونم که خبرش کنم بیاد تا ببینیش . مشکل دقیقا اینه که چجوری اونو خبر کنم تا بیاد و باهات آشنا بشه ؟ پسرک که خیالش از بابت مشکل کوچیکی مثل این راحت میشه ، اخماشو باز میکنه و به پشتی صندلیش تکیه میده . پوزخند مسخره ای میزنه و با خونسردی میگه:

__  ساحره های من قراره که پلی به خوابش بزنن و باعث بشن که تو رو تو خواب ببینه . اون وقت میتونی ازش درخواست کنی که به دیدنت بیاد ! لئو سرشو به نشونه فهمیدن حرف های پسرک به بالا پایین تکون میده و با فکری مشغول زمزمه میکنه:

__ کی؟

به همون آرومی جواب میگیره: 

__ امشب ! 

               ********

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×