رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Raha049

رمان آرامش ابدی | Raha049 کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام رمان آرامش ابدی 

نام نویسنده Raha089

ژانر اجتماعی عاشقانه ،تخیلی

هدف از نوشتن گاهی شلوغیای تو ذهنم فریاد نوشتن سر میدن و نویسندگی آرومم می‌کنه 

ساعت پارت گذاری نامعلوم

مقدمه :این روزها زندگی را سخت مجبوریم سرنوشت و اختیار آدما دست به دست هم میدن.و صفحه های جدید زندگی ورق میخورن دختری ک تصمیم به مستقل شدن داره ،میخواد چیکار کنه ؟؟اولین انتخابش توی این محدودیت و کمبود امکانات چیه؟؟...

خلاصه :هیچی سر جای خودش نیست کاش کمی جربزه به خرج بدم و کتابمو بخونم و از این بیکاری و محدودیت خونه کلافه ام خدایا پس این معجزه های قشنگت کی چشمک زنون از راه میرسن آخه ...

صفحه نقد

ویرایش شده در توسط meli.km

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چرا هیچی سر جای خودش نیست کاش کمی جربزه به خرج بدم و کتابامو بخونم و از این بیکاری و محدودیت خونه کلافه ام خدایا پس این معجزه های قشنگت کی چشمک زنون از راه میرسن، مث همیشه تو اتاق روزامو میگذرونم کنار آیینه صورت زردم رو نگاه میکنم موهایی خرمایی و بلند چشمایی به رنگ موهام و صورتی استخوانی ابروهای کمونی که  باعث جدیت صورتم شده دماغی ساده و لبایی معمولی قد متوسط بخاطر لاغری اندامم زیادی ریز دیده میشم من همینم هووووف دلگیر از آیینه که همیشه منو همینجوری نشون میده به سمت تخت گیلدا میرم و روش میشینم

این روزها زیادی احساس ناتوان بودن بهم دست میده ، این ناتوانی داره زیادی رنجورم می‌کنه و البته گاهی هم که سر حال میشم با بی عقلی تمام میگم میتونم یه کوه رو جا به جا کنم و بازم جای تعجب داره که به خودم نهیب میزنم حرفی اندازه عملت بزن تهش بتونی خونتون رو تمیز کنی حمام درست و حسابی بری و برای خودت لبخند بزنی گیلدا که نیست بیشتر از پیش دلگیر و غمگینم اون تا حدودی نقطه مقابل منه پر از اعتماد بنفس موهای مشکی چشای قهوه ای و ابروهای کمونی که همیشه کوتاهن لبایی برجسته و قدی بلند ،هیکلی متناسب و پوستی گندومی سفید 

هیچوقت یادم نمیره که دو سال پیش وقتی عشقش رو بر اثر یه داستان غم انگیز از دست داد چجوری خودشو بالا کشید و لبخند زد و اگه من هم اتاقیش نبودم هرگز نمی‌فهمیدم شبایی که خیلی رنجور میشه چجوری اشکاش به پهنای صورتش پایین میان منم آقا مرتضی رو می‌پسندیدم هم سن من بود و جون خیلی متشخص که از قضا یک سال مونده به زندگیش پاشو آروم تو زندگی گیلدا محکم کرد 

گوشیمو بر میدارم تو لیست موزیکام میرم 

علی ارشدی:

کی مثل من واسه گریه هات اغوشه 

دیونه میشه با گوشی خاموشت 

دلواپس توعه

کی مثل من واسه خنده هات ضعف می‌ره 

تب میکنی یه شب اون بجات میمیره

دلواپس توعه 

تنها کس توعه....

تا نمردم تا نمردم پیش من برگرد زود ....

ویرایش شده در توسط meli.km

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در در 15 اردیبهشت 1398 در 21:16، Raha049 گفته است :

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

محیط روستا کوچیکه و کوچیک ترین کارا به سرعت باد پخش میشه نمی‌دونم همه ی دخترای اینجا مثل منو گیلدا فک میکنن یا فقط ما از زندگی و بچه و ازدواج تو سن کم گریزون بودیمو حالا با سن ۲۳سال هنوز مجردم البته نیش و کنایه همه هست 

از نرده ها بالا میرم و ولو میشم رو تخت فردا دیگه میرم سراغ درسام درسته وخت کمه ولی تیریه تو تاریکی اشکامو رو پاک میکنم صورتم‌ از این شوری میسوزه کاش اراده قویی داشتم 

چرا خودمو درگیر مجازی کردم گوشی چی برام آورد جز یه آدم افسرده بهش اعتماد کردم بهم باور داد اما الان چند روزه دیگه نیست بحث و بحث گفته خسته شده آرامش میخواد 

من چرا خودمو درگیر کردم وابسته و دلبسته کردم مگه من همونی نبودم که دلش برای هیشکی نمی‌رفت کجای زندگیم ....چرا اشتباه بود که مجازی بود با تمام خوبیاش لقمه من نبود وقتای عصبانیت با من مث یه تیکه آشغال رفتار میکرد اما امان از خوبیاش که نمیتونم ازش متنفر بشم اون منو محجبه خواست شدم یک ساله حبس خونه کرد حتی تو حیاطم اجازه نداشتم امان از وختی کسی اینجا میومد دیگه بحث بحث بحث الان حتی نگفت می‌ره نگفت تکلیفم چیه فقط یه جمله و یه کلمه به این متن که مگه همینو نمیخواستی دختر خوب آزادی ،بسلامت و دیگه نیست ...

با صدای هوهوی باد و بهم خوردن پرده ها چشمام و وا کردم نگاهی به پنجره نسبتا بزرگ با پرده های طوسی و سفیدش انداختم هووووم هوا عجب دلگیر ولی جذاااااب 

ذهنم_به پنجره هم حسودی می‌کنی اونجوری نگاش نکن از خجالت آب شد 

نه فقط حسرت میخورم حسرت این پنجره و باد و پرده ها اینا با هم رفیقن اما من چی جز خواهری با هیچ دختری انس نگرفتم 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نبودنش اذیتم می‌کنه حوصله و طاقت رو ازم سلب کرده .

کی گفته من ضعیفم نه نههههه نههههه جیییییغ های خفه ام گلو مو اذیت می‌کنه  من ضعیف نیستم اووووووون هیچی نیست نییییییست 

_ایلدااااااااا مادر 

بله مامان 

_بیا شام عزیزم 

با اینکه میل ندارم ولی تنمو به زور راهی دستشویی میکنم آب سرد رو تنظیم میکنم دستامو پشت هم پر آب میریزم رو صورتم نفسم جا اومد اخیش 

با دستمال صورتمو خشک میکنم ،راهی آشپز خونه میشم بابا اکثرا تو زمینای کشاورزیه و حالا خسته از سر زمین برگشته اونقدر چهره اش خسته اس که حتم دارم همینجا بعد شامش خوابش بره 

با لبخند به فکری که تو سرم داشت رد میشد بابا بهم لبخند زد 

_حال نداری بابا؟ 

خوبم بابا جونم 

_میخوای بریم دکتر ؟؟؟؟ راهی نیست تا شهر رنگت پریده 

نه سرور من

همزمان لپشو بوسیدم ، لبخند فیکی زدم و ادامه دادم که:

دکتر چیه همیشه که میریم میگه خوبی این جوجه اردک زشتت مدلش رخ زرده 

_ینی میخوای بگی من زشتم ؟؟؟

بی هوا خندیدم آخه من کپی بابام بودم

_نه قربونت بشم فقط یه هوا از جوجه اردک زشت زشت تری و دوباره با پلیدی تمام خندیدم 

_اره مادرت زشته می‌دونم 

مامان با اکراه کله اشو برمیگردونه سمت بابا

_ اگه من نبودم اخه کی زن تو میشد والا بخدا ابم نبود نونم نبود ولایت غریب شوهر کردنم چی بود 

بابا _اون موقع که خوب عاشق تیپ و قیافه ام شده بودی حالا دیگه ناشکری می‌کنی زن ؟؟؟

_کی گفته من عاشق تو بودم آخه 

مامان خودت برام تعریف کردی که دوسش داشتی چرا میزنی زیرش 

_نخود اش نشو دختر در هر صورت من نباشم شماها همتون لنگ میزنین 

تو که فرشته این خونه ای ماااادر من 

_توم مث باباتی فقط زبون میریزی بلند شو سفره رو جمع کن 

چشم تو جوووون بخواه 

یه ب.وس گنده از لپش گرفتم 

با کمک مامان جمع کردیم و من مسئول ظرفای شام شدم به عقیده بابا سفره همیشه باید رو زمین پهن باشع این میز و صندلیا فرمالیته ست 

کارم که تموم شد اومدم تو پذیرایی بهشون نگاه کردم بابا چشماشو بسته بود و مامان فیلم میدید

شب بخیر مامان شب بخیر بابا 

چراغ اتاق رو روشن کردم دو تا کمد لباسی به رنگ سفید برای منو گیلدا لباسامو عوض کردم و نگام خورد به کامپیوتری ک جز خوندن آهنگ ،ذخیره عکس کارایی دیگه ای نداره البته ما کلاس نرفتیم که ازش چیزی بلد باشیم کلید خاموشی رو زدم و شیرجه تو تخت اخیش 

این اتاق هوای مرگ داره حس بد منتقل می‌کنه 

پتو رو تا رو سرم میکشم،پاهامو بغلم جمع میکنم دستامو دورم میذارم و چشامو می‌بندم ،عادت همیشگیمه اونقدر فکرم می‌ره سمت وسوهای مختلف که یهو میبینم صبح شده ....دلتنگی مار میشه توی گلوم و خفه ام می‌کنه اون پسر مجازی نصفی از منو با خودش برد 

ذهنم _بهش فک نکن آدما در حال رفت و آمدن چیزی رو از دست ندادی تجربه زیادی با اون کسب کردی 

قلبم با حرفای ذهنم مچاله میشع و زمزمه وا میگه تو چی از دلتنگی می‌دونی ‌...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با رخوت چشامو وا کردم پلکام التماس میکردن تکونشون ندم شدید احساس خستگی داشتم با دید تار پیه گوشیم بودم که آخرم مثل دل روشنا با دست دست کردن روی تشک پیداش کردم اوخ ۹/۳۰ شد که مثلا می‌خوام درس بخونم واااا 

حالا با چه انرژی برم پایین ای خدا این تخت منم معضلی شده هاااا 

آخ ...‌ لعنت بهت پام درد گرفت میله بی ،بی ،بی تربیت آره بی تربیت خوبه .

راهمو به سمت روشویی کج کردم شونه ای که از اتاق برداشتمو تو موهام می‌کشیدم 

اه چرا اینقده ژولیده شده 

_سلام 

_سلام مامانی 

_سر صبحی چرا اینقده کج خلقی تو 

_چمیدونم زود روز میشه شبا

_‌..‌.

_مامان موهام نمی‌دونم چرا بد شونه میشه امروز چرا اینا صاف نمیشه خوووو 

_اینجوری که تو داری شونه می‌کشی فاتحه خوندی رو ریشه موهات 

_عه؟؟؟؟؟ مامان خوابم میاد .

مامان همچنان که میرفت سمت آشپزخونه یه نگاه بدی انداخت که ظهر از ترس نگاش خوابم نمیره دیگه، والا خو مادر باید دوست باشع با دخترش مگه نع؟؟؟

اینم از موهام اخ چه آب خنکی صورتمو آب زدم 

محو خودم تو آیینه شدم موهام پشم گوسفند شده از نوع بز پفکیش روغن ارگانمو از قفسه کشیدم بیرون ، هووم بوی عطرش عالیه ،حالا خوب شد کو ببینم خودمو آره شدم همون ایلدای رخ زرده بعلاوه چشمای پف کرده و صورت غمگین 

ماه رمضونه میلی به صبحونه ندارم ینی بخورم یه کم ؟؟؟دیگه نیست ها فکراتو بکن تا ساعت یک خیلی راهه هوووم !!!آره آره میخورم 

برای خالی نبودن شکمم چند لقمه ای پیش مامان خودم راحت لم داده بود و با خیال راحت میخورد 

آشپز خونه کابینتای های گلاس سفید با دسته های استیل شیک کف سرامیک سفید با خطای قهوه ای و یشمی بدک نبود آشپز خونه امونو دوس داشتم خیلی حس خوبی میده به به 

مامان بابا کو .

_ارومتر رفته گیلدا رو بیاره

_اهان فقط میگم که از کی تا حالا ایشون برا جا به جایی به بابا احتیاج داررره؟؟؟

_خودشم کار داشت 

_نگفت ایلدا هیچی احتیاج نداره بخرم براش

_اره گفتم چیزی نمیخوای 

_اه مامااااااان تو از کجاااا می‌دونی خو 

_بشین لقمه بگیر اینجوری سر پا هی وول میخوری لقمه میگیری یکی ببینه فک می‌کنه دسشویی داری  با توم بشین 

_عه چرا میزنی ،مامی جون به خودت مسلط باش ،

بابت صبحونه دستت مرسی 

_چایی بریز بخور 

_نه معده ام یکم درده نمی‌خورم 

_حیفه 

آروم زیر لب گفتم حیف معده خوشگل منه

_دیگه چایی حق نداری دم کنی الکی الکی چایی دم کن بریز دور 

اووووف راه اومده رو برگشتم و برای خودم چای ریختم 

_برا منم بیار

_عه؟؟؟

_دخترای همسن تو پنج تا بچه بزرگ میکنن یه چای میخوای بدی حالا 

_حرص نخور سر جدت میارم برات ، بفرما اینم چای من ببین چه خوش رنگه 

_خودم درستش کردم دختر 

_باااااشع 

خدا رو شکر من رفیق ندارم بیاد اینجا فک میکنن منو به فرزندی قبول کرده ها می‌ره پشت سرشم نگاه نمیکنه 

اما نه یادمه یه رفیق داشتم دوران دبیرستان گاهی میومد مث این بود که مامانم رفیقشه با من حرف نمی‌زد می‌رفت پیش مامانم هنوزم گاهی به مامانم زنگ میزنه اینم بخته من دارم 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نگاهی به قفسه کتابام انداختم زیستمو بلند کردم 

ینی میشه .

پریدم رو تخت شروع کردم مطالب رو یاد گرفتن البته ذهنم خیلی پرت میشد و به هزار تمرکز میاوردمش رو خط کتاب 

_نخستین یوکاریوت ها در حدود ۱/۵میلیارد سال پیش ظاهر شدند..‌.....

درس خوندن هم شیرینه هم سخت نه ؟؟؟

بزار ببینم ساعت چنده اوووو هنوز دوساعت گذشته اگه میشد بدون کنکور قبول شی چقدر خوب بود خدایا چی میشد امسال سال آخر و نظام جدید با نظام قدیم امسال جدا از هم کنکور میدن ینی دفترچه جدا گونه 

_سلاااااام من اومدم 

لبخند غمگینم زیادی تو ذوق بود

خوبی خواهری؟؟؟

آره تو خوبی؟؟؟؟

اهوم خوش گذشت ؟؟؟؟بیرون رفتی؟؟؟عمو اینا خوب بودن؟؟؟علیه خوب بود؟؟؟

چیکارا کردین .

_بزار برسم بیست سوالیت گل کرده وا ,بیا ب.غ.لم کن ب.وس کن خواهری رو تازه رسیده 

مظلوم سرمو کج کردم 

_سختمه بیام پایین 

_باشه دلم سوخت 

_کو؟چی خریدی؟؟این نایلون چیه ،برا منم چیزی خریدی؟؟؟

_برات نمی‌دونستم چی بخرم برا همین چیزی نگرفتم .

_تو که راست میگی 

_پارچه حریر خریدم مانتو برام درست کنی

اخمالو شدم کلی دلم ناراحت بود 

_مگع برا من چیزی خریدی که برات درست کنم

_ببین شبیه این(سرشو فرو برد تو کیفش دنبال چیزی میگشت گوشیو گرفت تو دستش کمی بعد یه عکس مدل مانتو حریر دو لایه نشونم داد )

پارچه اش خوشگل بود صورتی و سبز رنگاش بهاری بودن ولی هیچی برا من نخریده که 

_باشع بزار سرم خلوت شع 

_نههه نههههه پاشو همین الان 

الان که دارم درس میخونم دیونه 

_تو رو خدا پاشو تا شب درست میشه 

هووووف خدا کی گفته برا من خواهر بفرستی گیلدا ۲۰سالشه ولی شیطون  ولی من نه خیلیم جونم اصنم زد حال نیستم خیلی پایه ام 

بعد ساعتها سر و کله زدن با الگو. و قیچی و نخ. و چرخ تموم شد .

_گیلداااا بیا ببین اوکیع ؟؟؟

بدو بدو اومد با خنده و ذوق پوشید و جلو آینه خودشو برانداز میکرد 

_بهم میاد؟؟؟

_اره خیلی خوشتیپ شدی ، همچین نازی اومد عوووق حالم بهم خورد چندش 

_میگم ایلی 

_هوم 

_بیا برو کلاس خیاطی دوره ببین 

_فعلا دارم درس میخونم وخت ندارم دهنمو درگیر نکن تو رو خدا 

_تو کلاس نرفته خیلی خوب برش میزنی تمیز میدوزی اگه بری طراحی یاد بگیری کارت میگیره منم ایده میدم بهت 

_بیا این چرخ و جمع کن ، خواب دیدم دندون پزشکی قبول شدم بنظرت تعبیر میشع ؟؟؟

_خواب زن چپه .

_چی؟؟؟؟

_ینی برعکس میشه دولتی خواب دیدی ؟؟؟

_نه آزاد ،تو خواب خیلی ناراحت بودم 

_چرا 

_چون شهریه اش خیلی زیاد میشد سر به فلک میکشید 

_نمیخوام ناامیدت کنم ولی چشم آب نمیخوره اگه هم بیاری بابا همه تلاششو می‌کنه می‌دونی چقدر درآمد زاست؟؟؟ 

_نع بابا نمیارم بچه های مردوم اینقدع خوندن 

_توم خوندی ۳ماهه ول کردی 

_خسته ام گلی میرم بخوابم شتر در خواب بیند پنبه دانه 

_ناهار بخور ایلدا نری بگیری بخوابی من میرم یه سر پیشه ننه 

_میل ندارم 

گیلدا هنوز ذوق مانتوشو داشت. و در همون حال گفت برا همینه استخون موندی 

_اخه به تو چه ها 

اخ به به هیچی تخت نرم و راحت نمیشع چرا هوا مدام ابریه آسمون مث من شده صبحا شنگوله عصرا منگول ینی غنگین چشام سنگین شده و خووااااب منو با خودش برد به شهر کابوسا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ایلدا غرق خواب بود و نمیدونست سرنوشت براش چه خوابایی دیده و بعدها چقدر حسرت آرامش روستای سر سبز و کوچیکشو خواهد خورد 

ایلدا سخت تر از همیشه شروع کرد به درس خوندن گاهی واقعا کم میاورد دلتنگ میشد اشک می‌ریخت کلافه میشد از دست شوخیای بی مزه خواهرش ولی ادامه میداد تا دوشب مونده به کنکور 

_ایلدا من استرس دارم 

_استرس چی فردا کنکور دارم 

_بیخیال هر چی شد دیگه 

_میدونی چه شکستی میخوریم 

_بخواب عزیزم فردا هول میشی قاطی میکنی

_باشع ولی خوابم نمیاد با اینکه خوابم میاد 

ایلدا اون لحظه ذهنش سمت کتابی بود که خواهرش از کتاب خونه براش آورد «تنها ترین عاشق ,عاشق ترین تنها »

ابوذر ینی پدر نسلها اینو از تو گوگل پیدا کرده بود و حس خاصی داشت چیزی که میخوند روحشو تشنه میکرد ینی خدا میخواد با این کتاب چیزی رو به من بفهمونه ؟؟؟؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بی‌خیالی طی کرد و رو به گیلدا گفت 

_فک کنم حقوق بیاری 

_بر چه اساس میگی ؟؟؟

_نمیدونم حسم میگه که حقوق میاره 

_خدا از دهنت بشنوه برررم از اینجااا نفس بکشم می‌دونی ایلدا میرم شنا اسکیت میخرم کلاس رقص میرم کلاس ساز دهنی میرم گیتار کلاس زبان بشه باشگاه 

_اره اگه وخت کردی حتما برو 

_توم همینجور باش برو کلاس خیاطیم برو 

_من میدونم از گشنگی تلف میشم 

_مگه نمی‌دن غذا 

_نمیدونم تا بخوام اونجا جا بیفتم یه هفته گشنگی رو شاخه امه

_اره 

_کاش بتونم با دخترا ارتباط بگیرم ولی مدام فک میکنم تا مدتها اونجا تنهام 

_نه بابا اونقدر آشنا شی که منم یادت بره 

_خدا کنه 

_شب بخیر 

_شب توم بخیر 

صبح زود گیلدا از خواب بیدار شد و با عجله و وسواس خاص خودش لباس پوشید و رفت به سمت مدرسه ای که افتاده بود برا آزمون و ایلدا تا دیر وخت از تخت پایین نیومد و به آینده نامعلومش خیره شد پنج شنبه بود.و پدر خانواده خونه میموند تا دم دمای ظهر  گاهی به اتاق دخترا می‌رفت تا ایلدا رو بیدار کنه اما دخترش خوابیده بود و فک کرد راحتش بزاره مادر اما از بی‌خیالی دخترش کمی عصبی بود و به عقیده اون ایلدا چیزی قبول نمیشه 

_واااای مردم از گرماااااااا شهر خیلی گرم بود ، چیکار می‌کنی ؟؟؟؟بعد از سوالش مقنعه اشو از سرش درآورد و منتظر جواب موند 

_دارم بازی میکنم 

_باززززی؟؟؟؟؟

_اره

دوباره مشغول بازی شد که جیغ گیلدا رو اعصابش خط انداخت و سوخت گوشیو پرت کرد گوشه تخت ، بهش خیره شد خوشگل بود شاید از اونم خوشگل تر بود نمیدونست 

با توم 

_هوم؟؟؟؟جانم 

با لحنی سرزنشگر  گفت

اصلا حواست به من هست؟؟؟!

_خوشگلی 

_من؟؟؟

_اره 

_جوابم منفیه 

اتاق از خنده های دوتا خواهر مست شد گرم شد و دمای اتاق بالا رفت و لبخند شرم زده اش تن دخترا رو گرم کرد ، گیلدا به سمت پنجره رفت و بازش کرد لذت برد چشماشو بست 

_بیا ایلدا 

_حسش نیست می‌خوام یکم ریلکس کنم 

_بیا یه روز دلت برا اینجا تنگ میشه واااا

_....

_بیا دیگه 

ایلدا میدونست اگه نره تا خود صبح بهش میگفتم بیا با شلختگی تمام پایین آمد سمت گیلدا که داشت بیرون رو دید میزد رفت نفس عمیق کشید باد خنکی پیچید لبخندش عمق گرفت 

_فک کنم قبول نشم خیلی سخت بود 

_اره سخته ، گیلدا دلم نمی‌خواد باز خونه بمونم ، بسکه تو خونه و اتاق موندم خسته ام احساس ضعف میکنم من که حتی نمی‌دونم ارتباط چیه چجوری می‌خوام خودمو بالا بکشم هووووووف 

_خدا بزرگه خودش کمکت می‌کنه فقط یادت باشه مث همه این سالها که ازش کمک خواستی بازم بخوایی 

_اره خدا عشقمه 

با طرح یه لبخند گنده با یاد خدا همه استرسا رو دور کرد و یه بوس رو به قلبش فرستاد ایلدا فک می‌کنه خدا تو قلبشه و همه جا همراهشه .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸

ایلدا شام رو خورد کمی با مادر و گیلدا حرف زد اندکی پیش باباش دلبری کرد و بهش عشق ورزید

صبح زود راهی شد به خیابونا نگاه میکرد همه بسته بودن تنها اومد نمی‌خواست بابا بیاد ، با دیدن چهره امیدوارش آزرده میشد تنهایی رو همیشه ترجیح میداد وارد مدرسه ای که آزمون برگزار میشد شد همه شور و شوق داشتن ، ترسید چراغی که ته دلش سو سو میکرد خاموش شد و منتظر شد تا در اصلی رو وا کنن نشست رو صندلی سوالا آشنا بودن کلافه شد بین جوبایی که زیادی شباهت داشتن با افسوس چشماشو بست ، سعی کرد تمرکز کنه ۴ساعت زمان برد تا تموم شد بیشتر از پیش ناامید بود مقنعه دانشجویشو درست کرد و منتظر شد سالن خالی بشه دخترای شلخته و منظم زیادی به چشم میخورد گاهی ابروهای این دختر ریز نقش توجهشو جلب می‌کرد گاهی لبای دختر قد بلند و هیکلی ..تو ذهنش صدایی شنید .«اگه با هم دعوامون بشه قطعا تو رو مث قورباغه له می‌کنه »لبخندی زد و به سمت حیاط قدم برداشت دلش خونه رو نمی‌خواست سوالای مامان گیلدا نگاه بابا که بپرسه دختر بابا حتما شاهکار می‌کنه این 

_هوووف بابای منم زیادی دل خوشه 

_سلام ایلدا 

ایلدا مختصری نگاش کرد مانتوی ساده سورمه ایش زیادی ساده بود کوثر از دخترای دوران دبیرستانش بود ابروهای پهنش زیادی تو دید بودن صورت سفید و پر از کرم گریم موهای قهوه ای روشن لبای صورتیش همه چیزش قشنگ بود اما چرا به دل نمی نشست جذاب نبود

_سلام چطوری خوبی؟؟؟توم که اینجایی مث من 

_اره هر چی هی کنکور میدم فایده نداره که 

نگاهشو به در حیاط  که پر از جمعیت بود دوخت و گفت 

_چرا فایده داره منتها منو تو آدمش نیستیم قدر نمی‌دونیم. که درس بخونیم 

_شاید حق با توعه

لبخندی زد که خودش حس میکرد با تموم وجود غم پشتشو و از کوثر خداحافظی کرد 

به سمت خونه پا تند کرد سرشو پایین انداخت و تا مقصد تاکسی‌های مورد نظرش فقط می‌رفت و به متلک های آدما جواب نمی‌داد میترسید از حرف زدن با پسرا حس خوبی در برابرشون نداشت و اون لحظه چقدر دلش برای اتاق و پنجره تنگ شد، وختی تونست تو تاکسی بشینه نفس آسوده ای کشید و ذهنش پر کشید به زندگی پر از یکنواختی 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خودشو با کتاب و تختش همراه کرد و منتظر نتیجه ها موند، موند و هیچ امیدی برای رهایی از این قفسش نداشت بازم دفترچه رنگیشو برداشت تا دلشو سبک کنه رو برگه های سفید با خودکار مشکی نوشت  _من هییچ مشکلی ندارم اما ترسوم همه فک میکنن سنگم سردم بیخیالم اما من ضعیفم ضعفمو تو این اتاق از همه پنهون میکنم تا بگن افسرده ست جایی نمیرم کسی رو نمی‌بینم من از مهمونیایی که مرد هست بیزارم چون از همیشه ساکت تر میشم و فقط در صورتی که کسی ازم سوال بپرسه جواب میدم حتی نمیتونم درست جواب سوالاشونو بدم من نمییییتونم نمیتونم آره من بی عرضه ام من ضعیفم از ضعفم رنج میبرم 

من از رنگ زردم خسته ام از اینکه بهم میگن چرا هر روز داری لاغرتر میشی از همه. و همه خسته ام من ، من فقط میخوام از اینجا برم 

ایلدا رو کاغذ می‌نوشت و اشک می‌ریخت از دردی که گیلدا مسخرش میکرد از ضعفش دوست نداشت ضعیف باشه ولی بود 

همون موقع هایی که بچه بود و مادرش از پسر همسایه میترسوندتش و می‌گفت زنجیر داره و رحم نداره یادش اومد گریه هاشو که

_ مامان نههههه نزار منو بزنه قووووول میدم قوووول دیگه شیطونی نمیکنم اذیتت نمیکنم آب و گل درست نمیکنم گیلدا رو مواظبم هق هق میکرد 

نگاشو میدوخت به مادرش تا با نگاه مهربونش  قلبش رو  اروم کنه  چرا مامان سنگ دل بود چرا ارومش نمی‌کرد چرا بغلش نمی‌کرد 

دلش برا خودش می‌سوخت چقدر تنها بود 

ایلدا همیشه تنها بود حتی با دوستای کودکیشم تنها بود همین باعث دوریش از همه شد تنها بودن رو ترجیح به حسادت بقیه میداد حس رقابت نداشت برای خودش زندگی میکرد شاید مردگی میکرد

چشماشو با درد بست قلبش به درد اومد از همون بچگی دوستاش بهش نارو میزدن مرگ رو حس میکرد اما کسی سراغش رو نمی‌گرفت زمزمه کرد 

_خدایا من خسته ام تو چی 

خدایا من نمی‌کشم چرا باورم نداری هر بار گفتم تو به من سخت میگیری من نمیتونم 

ایلدا اون شب رو با درد چشم بست ایلدا راحت میبخشه راحت میگذره دختره حساس اون شب چشماشو با درد بست از کجا میدونست اینا چیزی در مقابل آینده اش نیست محکومه به ادامه دادن به جنگیدن، طبیعت آدمای ضعیف رو نابود می‌کنه ایلدا باید انتخاب کنه درد بکشه زخم بخوره ،حقایق هم تلخه هم درداوره باید یا بمیره یا قوی تر از هر دختری بشه 

 

 

 روز شبا تند تند می‌گذشت نتایج اومد ایلدا با دیدنش روح از تنش خارج شد نمیدونست جیغ بکشه گریه کنه بخند انتخاب رشته ها رو گیلدا به عهده گرفت کاراشو انجام داد و حالا موقع نتایج نهاییه 

_میترسم حالم حال مریضیه که گیج میزنه حالت تهوع دارم سرم سنگینه دلم پشت میخواد چشام رو به زور نگه داشتم  هنوزم باورم نمیشه ، شاید اشتباهی رخ داده همچین چیزی امکان نداره گیلدا من سیاه کردم ولی من بین سوالات تردید داشتم 

گیلدا. خوشحال لم داد رو تخت ایلدا و گفت 

_خری دیگه ، ولی قبول شدی باورت میشه؟؟؟رتبه پنج هزار دانشگاه فردوسی مشهد مقدس رویا میمونه ایلدا البته تو سال پیشم درس خونده بودی زحمت کشیدی نشد کنکور بدی ولی حالا 

_میگم گیلدا 

_هوم

_راهش خیلی دور نیست 

دستشو کوبوند رو بازوی ایلدا و گفت 

_چیه نکنه دلت فوش میخواد , میخوای زنگ بزنم بگم خانوم ارجمند خسته میشن تشریف بیارن شما بیایین حضور خانوم  

ایلدا فک کرد من بزرگترم یا گیلدا اگه من چرا گیلدا اینقدر. بی پرواست صداش دوباره سوهان روحش شد عذابش میداد 

_بس کن کی میخوای از این دخمه لعنتیت دل بکنی حال ادمو بهم میزنی این رفتارت ما رو خسته کردی همه فک میکنن مریضی چیزی داری 

بی انصاف شده بود و دل خواهرش رو چاقو میکشید نم اشک رو ندید و بی پروا حرف میزد و دل میبرید 

_به خودت بیا لااقل خودت رو نشون بده  اعتماد بنفستو ببر بالا 

_.....

ایلدا سرشو گرفت بالا رو به سقف که اشکش نریزه دوست نداشت ضعیف بودن رو تحقیر شدن رو موهای بلندش زیر دستش موند و آخ کشید اما گیلدا نفهمید این درد از حرفهای اون بود نه موهای زیر دستش 

_بابا همه کاراتو انجام داده نترس بابا باهات میاد اونجا تا مستقر شی خوابگاه 

_نه

_چی ؟

_ینی میخوام تنها باشم 

_هه

_میشه ، میشه سکوت کنی سرم درد می‌کنه 

_ترحم برانگیزی 

گفت و نشنید صدای انفجار دل خواهرش رو گفت و پا گذاشت گیلدا همین بود رنجوند و از تخت پایین رفت لباس پوشید و از اتاق زد بیرون تازه به خودش جرات داد و اشک ریخت 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_نمیخوای بدونی من چی قبول شدم ؟

 از چشمای گرد شده اش مشخص بود حسابی ترسیده« این کی اومد یهو »، با چشمای نمدار و مظلومش به خواهرش نگاه کرد و منتظر چشم به لبای خوشرنگش شد 

_حقوق شهرکرد 

_به خواسته ات رسیدی 

_نه من تهران فقط تهران 

گیلدا مانتوی جلو باز سورمه ایشو درآورد انداخت کنارش رو تخت خودش 

_تهران شهر بزرگیه 

_من از پسش بر میومدم

_پر از آدمای رنگا وا رنگ 

_تهران شهر مورد علاقه امه دوس دارم مث اونجا بزرگ باشم زرنگ تر بشم می‌دونم از پس خودم بر میومدم

_شهرکردم شهر خوبیه 

_اره .....

خانواده بیش از همیشه خوشحال بود حتی ایلدا لبخند میزد ، چهره اش نور مینداخت با لبخندای نابی که عمیق بود شب رو دوست نداشت ترساش بهش حمله میکرد زیاد شنیده بود داستان در مورد دخترای دانشجو ابدا دوست نداشت آینده اشو تباه کنه ولی مث موم نرم بود و ابدا از این بُعد داستان خوشش نمی‌ومد دلش میخواست به تعارف بابا جواب مثبت بده و بیخیال درس بشه و باز گوشه همین اتاق کز کنه و خیال پردازیاشو ادامه بده اما نگاه براق بابا مانع خواست قلبیش میشد از استرس رو به رو شدن با اجتماع دلهره داشت پدرشو زیادی دوست داشت اما نمی‌فهمید چرا بغلش نمی‌کرد و این ایلداست که گاهی به زور خودشو جا می‌کنه بغل کسی که مأمن ارامششه کسی که قیافه اشو به ارث برده 

_ایلدا مادر بخور غذاتو 

_میخورم 

_کو ، نکنه خوشمزه نیست؟؟؟

_چرا مامان خیلی خوبه دستت مرسی

_فردا راهی میشی بخور جون بگیری خدا می‌دونه اونجا چی میدن به آدم 

_نگران نباش بابا غذا رزرو کن، خودت وسیله اشپزی بگیر  آشپزی کن چیزیم یادت رفت زنگ بزن به خودم راهنماییت میکنم 

ایلدا لبخند پر مهری رو لباش نقش بست این روزا خیلی حواسشون به ایلدا بود اونام دلهره داشتن تا حالا دختر بزرگشون اینقدر ازشون دور نشده بود و میدونستن چقدر روحیه اش حساسه

_من می‌دونم تو تنبلی حتی یه چایی هم درست نمیکنی برا خودت 

_عه مامان نه خیرم اینجوریم نیست دیگه 

_چشمم اب نمیخوره، میگم نمیشه من چند روزی بیام اونجا تا تو بیفتی رو مود بعد بیام خونه 

چشای ایلدا چهار تا شد از حرف مااادرش و گیلدا لبخند میزد 

_ای زن ول کن این دخترای بابا رو اگه دخترای منن از پس خودشون بر میان 

ایلدا که تازه حالت عادیشو حفظ کرده بود گفت 

_همین مونده بهم بگن بچه ننه 

_این حرفا فقط تو ذهن شما دو تاست بچه های بقیه ادمن از این حرفا نمیزنن

ایلدا متعجب از رفتار مادرش یکم نگاش کرد و سعی کرد غذاشو تموم کنه 

گیلدا ادامه داد 

_پس ما تخم جنیم؟؟؟؟خب مام ادمیم دیگه 

مادر سکوت کرد و ایلدا فک کرد اگه بچه جن بودیم پس چرا اینجاییم زیادی داستان واقعی شنیده بود در مورد اجنه 

تشکر کرد و وارد اتاق شد شب بود و کلید رو با دوستاش فشرد «پنجره من دلم برات تنگ میشه دلم حتی برای صدای گنجیشگام تنگ میشه »اروم و خانومانه قدم برداشت سمت پنجره با اینکه هوا داشت رو به سردی می‌رفت و پس فردا اول پاییز میشد بی اختیار دستشو دراز کرد وپرده  رو کنار زدحرکاتش دست خودش نبود منقلب شده بود پوست تنش دون دون شده بود پنجره رو باز کرد و پرده رو حریم لختی  پنجره کرد دلش میخواست به حیاط سر سبز پشت پنجره که حیاط پشتی بود نگاه کنه «دلم برای توم تنگ میشه »حیاط پشتی پر بود از گلای رنگی گل محمدی و گوشه دیوار داربست زده بودن و انگور روش لمیده بود برگای زردش دیگه داشت خود نمایی میکرد 

یه لحظه قلبش نزد ثانیه ها ایستاد زمان از و زمین از تپش ایستاد به زور پلک زد دیگه نبود نفساش تند شده بود قلبش از ترس خودشو میکوبوند به قفسه سینه اش «دوتا چشم براق حتما گرگ بود ذهنش نهیب زد مث آدم بود قد بلند بود »میخواست خودشو راضی نگه داره گفت آره حتما خرس بود بابا گفته کوه های اینجا خرس داره 

ارزون از تخت بالا رفت و خودشو پرت کرد ، دفترچه ای که از قبل لای لباساش برداشته بود رو وا کرد و خیره شد به صفحه خالی که میخواد رنگیش کنه : خودکار شو تو دست گرفت رو به شکم دراز کشید :هم خوشحالم هم ناراحت...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

...هم میفهمم هم نمی فهمم من در گیرم تو این دنیا که این همه تو هیاهو، من ناتوانم در برابر بزرگی تو من هنوز باورم نمیشه این یه معجزه ست ،خدایا حس میکنم داری بهم لبخند خوشگل خوشگل تحویل میدی هنوزم نکنه یه رویاست و من از خواب بیدار شم نابود میشم آخه تو می‌دونی تو منو میفهمی ، من میگم و تو گوش میدی 

خدایا توم مث من میبینی؟؟؟چیزیی رو که نمی‌بینم !انگار هست ولی نیست گاهی کسی رو حس میکنم که نیست 

کابوسایی که تمام شب منو درگیر میکنن ولی صبح فقط یه مغز خسته و خالی و یه تنه به خواب احتیاج دار،شایدم خیالاتی شدم و اینا همش توهمه ....

....

ایلدا گفته بود که میخواد تنها بره و از پسش بر میاد هر چند بابا به شدت دلخور بود  .... سوار تاکسی شد راه افتاد ماشین بغض کرد اما معذب بودن تو فضای ماشین بهش اجازه هیچ فکری رو نمی‌داد کاش هنوزم سنتهای قدیم بود و دختر رو از خودشون جدا نمیکردن  ‌‌.... دلشوره داشت ضعف داشت ترسیده نگاهش رو به جاده دوخت دوست نداشت نگاهش حتی لحظه ای به راننده بیفته  گوشه سمت راست کز کرد و فضای زرد بیرون رو تماشا میکرد «انگار پاییز خیلی برای اومدن عجله داشته امروز ۲۹شهریور پاییز رو میشه حس کرد با تمام غمش با تمام سردیاش»

راننده کمک کرد وسایلش رو بار وی آی پی کرد، تو دلش کلی ازش تشکر کرد ،براش سخت و زمان بر بود بتونه این وسایل رو جا به جا کنه رو جایگاهش نشست ،صندلی تک بازم خدا رو شکر کرد ،وی آی پی به قصد زیارت می‌رفت ،بیشتر خانوما چادری بودن یکم معذب شد

«کاش چادرمو با خودم میاوردم »

کم کم راه افتادن ، مشهد سر آغاز زندگی ، که ایلدا میخواد سطر نویسش باشع بخنده از ته دل گریه کنه معنی زندگی و هیجان رو درک کنه ترس از بی پناهی همه و همه ....با این سفر خودشون رو نشون میدن ....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ساعتای  دو بود که راه افتاد به سمت مقصد مورد نظرش مانتوی جلو باز و آزادی پوشیده بود رنگ کالباسی پیراهن سفیدشو زیر شلوار لیش زده بود کمربند با سگک دخترونه به رنگ سفید کفشای سفید روسری کالباسی کثیف ،«اخه مگه داشتم میرفتم مهمونی این چه لباس پوشیدنی بود اوووف تا برسم کلی مُردم و زنده شدم از نگاه این آدما »۱۹ساعت توی راه بود و حسابی خسته و نالون شده بود ‌‌‌.....به محض اینکه رسیدم میرم کارای ثبت نامم رو انجام میدم بعد میرم خوابگاه اونجام باید ثبت نام کرد دیگه نکنه دیگه جا برای من نباشه ؟؟؟لعنت به منه بیخیال کاش زودتر میومدم آواره شهر غریب نشم ، کاش بابا میومد باهام  .... خدایا من کسی رو ندارم تو مراقبم باش حواست به من باشه من میترسم ....سرشو از رو شیشه برداشت درد گرفته بود، کز کرد رو صندلی ولی خوابش نمی‌رفت همه خواب بودن و آسوده 

_خانوم  چایی نمی‌خوری برات بیارم 

دستیار راننده بود لبخند چاپلوسی رو لباش جا خوش کرده بود ایلدا خودشو جمع کرد روشو گرفت سمت بیرون که بیابون بود و بیابون

_نه مچکرم 

_تعارف نکنین با من شما مهمان ویژه هستین برا من 

قلب ایلدا از استرس و هیجان بی قراری میکرد دوست داشت سایه نحس پسره از روش برداشته شه نگاه  سنگینش رو حس میکرد زیاد از حد معذبش کرد مخصوصا قد بلند و ریش و سیبیلایی که گذاشته بود بیش از بیش برای ایلدا خفه آور کرده بود اون فضای تاریک رو 

با هزار زحمت سعی کرد صداش نلرزه محکم باشع گفت

_از لطفتون مچکرم اگه اجازه بدین میخوام تنها باشم 

_خواهش میکنم ، چیزی خواستین من در خدمت شما هستم

ایلدا نگاهشو برگردوند که با اخم از این تملق زبون پسره کم بشه ولی سر برگردوندن ایلدا همانا و چشمک پسر همانا قالب تهی کرد تا حالا کسی بهش اینقدر بی احترامی نکرده بود مادرش همیشه می‌گفت چشم زدن معنای هوس انگیز داره، معنای خوبی نیست دیگه خواب بهش زهر شده بود کاش بابا رو می‌آورد این هزارمین جمله ای بود که زمزمع میکرد دوستاش لرزش خفیف داشت صورتش مهتابی تر از همیشه شد لبای معمولی سرخش کبود و خشک شده بود مدام مغزش فرکانس ترس آزاد میکرد و ایلدا فک کرد که همیشه مسافرت اینقدر تلخه،؟؟؟؟ بده؟؟؟، زجر اوره؟؟؟ نفس گیره؟؟؟؟ کاش زودتر می‌رسید و راحت میشد از این فضای بسته و تهوع آور ایة الکسی خوند و صلوات می‌فرستاد.... نفهمید چه زمانه خورشید رو چشماش می‌خندید و اذیتش میکرد بیش از یک حد از خودش بدش اومد حس کرد خیلی کثیف شده به حمام احتیاج داشت کمتر از بیست دقیقه دیگه تو ترمینال بود  باز هیجان بهش رو آورد قلبش تیر خفیفی کشید خودشو با لبخندی اروم کرد و نشست تا برسه به اونجایی که بایده...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_الو جانم مامان نزدیکم 

_ایلدا 

_جان 

_راحتی ؟؟؟ کسی که اذیتت نکرده 

_اره مامانم راحت راحت نگران نباش الان ده بار زنگ زدی بهم همینا رو میگی من مگه تحفه ام گرگم نداریم که منو بخوره 

_جای من نیستی آخه نگرانم 

_نباش عزیزم خوبم من ، بابا چی میگه؟؟؟

میگه اسنپ بگیر آدرسم برات اس ام اس کرده 

_بگو بهش، چشم اسنپ میگیرم آدرسم دارم چشم 

_میگه فقط باید بری خوابگاه اعلام حضور کنی و پول بریزی مادر تاکسی بهتره منتظر میمونه برات 

_چشم 

_کجایی الان 

_نزدیکم ،گیلدا کجاست 

_همینجاست داره همه چیمونو جمع می‌کنه ببره 

ایلدا بی صدا خندید 

_کی می‌ره حالا 

_از هفته دیگه 

_چرا هفته دیگه 

_اون زیادی ریلکسه من نمیتونم از پس زبونش بر بیام بزار هر کاری میخواد بکنه 

_اذیت نکنین همدیگه رو از همون هفته دیگه شاید براش بهتر باشع 

_اون همیشه ریلکسه 

_مامان من تقریبا نزدیکم گوشیم شارژ برقی نداره رسیدم خوابگاه بهت زنگ میزنم .

_چرا صدات اینجوریه 

_چجوریه 

_میلرزه صدات مادر ترسیدی؟؟؟

_نه مامانم خوبم 

صدای گریه اروم مادر بیشتر دلتنگم می‌کنه طاقت ندارم خسته ام بغض تو گلوم نشسته خدایا کمکم کن صداشو صاف کرد و گفت 

_چرا گریه می‌کنی آخه 

_چایی بهت ندادم بخوری آخه 

ایلدا همراه بغض خندید از محبت مادرش

_ماماااان نگوووو آخه یکی بشنوه چی میگه. رسیدم چایی میخورم 

_باشع مادر نگرانم مراقب خودت باش باشه

؟صدات نلرزه هاااا تو دختر صبور خودمی

_ چشم نمیلرزه  فعلا خداحافظ مامانی  _خداحافظ عزیز مادر .

اوووو چه عزیز شدم من 

با دیدن خوشآمد نصب شده سبز رنگ ذوق عجیبی به دلش نشست انگار دیگه دلتنگ نبود اما غریب بود 

چشم چرخوند اطراف رو از نظر گذروند چقدر اینجا شلوغه 

_بفرما خانوم اینم چمدونای شما 

ایلدا دسته های چمدونشو گرفت که راه بیفته سمت ترمینال

_اینم شماره منه اگه زنگ بزنی خوشحال میشم 

اخم کرد و رو برگردوند پسره بی عقل آخه من به درد تو میخورم اندازه گوریلی دست شویی خلوت بود مانتوشو با یه مانتو مشکی بلند که یه طرف چین میخورد و طرف دیگه ساده بود طرف چین دارش چاک بلند داشت و دکمه ای بود مقنعه اش کمی خط انداخته بود دست نم دار بهش کشید فرق یه ور زد و مقنعه دانشجوییش رو پوشید ، حس خستگی داشت 

_بهتره دست و صورتمو با آب بشورم 

آب کمی حس طراوت و تازگی بهش میداد دوست داشت آب بپاشع تند تند وختش کم بود ساعت ۱۰ صبح بود و باید زودتر راه میوفتاد مدام حس میکرد یکی زیر نظرش داره با چشماش در حال نگاه کردن به ایلداست تند کرم ضدافتابشو کشید رو صورتش و با چمدون به سمت تاکسی راه افتاد ...

اعتماد به این آدما حس بدی داشت ایلدا حس تازه ای درونش شکوفا شده بود حس خود ساختگی ولی هنوز ته دلش می‌لرزید از مرد جماعت ،تنها بود باید از خودش مراقبت میکرد روستاشون محیط کوچیکی بود  نفس عمیقی کشید _باید از آبروی باباش نگهداری میکرد به سمت یه آقای خیلی پیر رفت آدرس داد و تمام وخت  کرایه اش کرد به سمت دانشگاه رفت خیلی حرف میزد  , راننده زیادی خونگرم بود یا ایلدا خیلی کم حرف و سرد منقلب شده بود از بزرگی این شهر به دانشگاه رسید نمیدونست می‌تونه اعتماد کنه به راننده یا نه بسک الله گفت و پرونده اشو برداشت خیلی خیلی بزرگ بود تا ۱۲وختش رو گرفت تمام این مدتم دنبال مدیریت بود بعد واگزارش میکردن به همدیگه با موفقیت پشت سر گذروند و به سمت تاکسی دویید ...برای خوابگاه باید پول واریز میکرد خدا رو شکر میکرد مدام که قبل اینکه ببندن رسید و کاراش رو انجام داد با تنی خسته فرم رو به سر پرست تحویل داد و کرایه رو پرداخت کرد و به سختی کشوند سمت ساختمون مورد نظر

_هنوزم باورم نمیشه ،کاش خونمون بودم اینجا یجوریه بی روحه دلم واسه ماهیام تنگ شده ‌‌...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوابگاه تو محوطه دانشگاه بود اینجا خیلی سر سبزه زیادیم بزرگ پردیس پنج از میون راه رو به سمت سوئیت۱۰۴ راه افتادم کلی قوانین و مقررات داشت نگام کشیده شد به  کف پوش سرامیک  ،رنگ در قهوه ای بود طبقه دوم خب مدیونین فک کنین با این چمدونا از پله ها استفاده کردم ، زنگ در رو فشردم حالت بی حسی داشتم دختری در رو وا کرد پوستش  سفید چشماش میشی تقریبا  تو پر و هیکلی موهاش تا نیمه های کمرش می‌رسید خوشگل بود تو دید اول می‌دیدی چقدر عشوه داره 

_سلام 

_سلام ، جدیدی؟؟؟

_اره 

_بیا تو عزیزم 

کنار رفت و من بیشتر دلم گرفت اخمام تو هم کشیده شد زیادی سکوت بود ،شلوغ بود دخترا مشغول هر کاری بودن من نفر ۱۰بودم اینو که دختری که در رو وا میکرد گفت 

_کاش دیگه کسی رو اینجا نفرستن 

_اره جوابگو ۱۱نفر آدم نیست 

اینو دختری که رو تخت طبقه دوم بالای پنجره نشسته بود گفت موهاش مشکی مشکی دم اسبی بسته بود لباس ورزشی صورتی تن کرده بود دوتا تخت مونده بود من رفتم رو تخت پایین نشستم 

_من نگارم و تو؟؟؟

_ایلدا 

_اینجا خیلی بی روحه قبول داری؟؟؟

_اره 

_راحت باش 

_ممنون 

_رشته ات چیه !؟

_پرستاری 

_منم همینطور البته اینجا مخصوص پرستاراست دکترا بقیه رشته ها رو جدا سازی کردن 

_خوبه 

بلند شدم گوشیمو زدم به شارژ به مامان خبر رسیدنمو دادم وسایلمو جا به جا کردم مشخص بود اینجا هر کسی یه دوستی داره شاید نگار نه اونم خیلی حالش بد بود خیلی با ناز حرف میزنه من گاهی محو حرف زدن و لوندی حرکاتش میشدم _دست خودم نیست خیلی ناز داره آخه و من نقطه مقابلش 

_ایلدا 

_جان 

_غذا خوردی؟؟؟

_نه میل ندارم اینقدر خسته ام که خوابمم نمیره 

_پایه ای عصر بریم بیرون ؟؟؟

_گم میشم دیونه 

خندید دلبرانه خندید نگام رو صورتش بود 

_دیونه آدرس اینجا همه بلدن درضمن من خودم چند باری تنهایی رفتم و برگشتم مشخصه از این کارنامه درخشانایی 

خندید خنده هاش زود تکراری شدن ولی دوسش داشتم با تمام زیباییش اهل ادعا و ادا نبود 

_باشع قبول 

این من بودم قبول کردم حالا چرا بدون شناخت این دختر 

ذوق کرد نگار و اومد رو تخت کنار م نشست 

_پس بخواب که عصر سر حال باشی 

_اگه از رو تختم بلند شیک حتما می‌خوابم 

_اییییییش 

اینو نگار گفت،من بهش لبخند پر مهری زدم از حالت بی حوصلگی در اومده بود و هدفوناشو برداشت و زد به گوش ،سفید بودن

چرا من ندارم ؟؟!؟

حتی گیلدا هم داره چرا من ذوق این چیزا رو نداشتم 

ینی الان دارم ؟؟؟

ایلدا چشماشو بست و نفهمید چی شد کسی صداش میکرد صدای لطیف و پر از ناز میل نداشت لای پلکاشو وا کنه اما طرف مقابلش زیادی کنه بود ...‌

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوابگاه تو محوطه دانشگاه بود اینجا خیلی سر سبزه زیادیم بزرگ پردیس پنج از میون راه رو به سمت سوئیت۱۰۴ راه افتادم کلی قوانین و مقررات داشت نگام کشیده شد به  کف پوش سرامیک  ،رنگ در قهوه ای بود طبقه دوم خب مدیونین فک کنین با این چمدونا از پله ها استفاده کردم ، زنگ در رو فشردم حالت بی حسی داشتم دختری در رو وا کرد پوستش  سفید چشماش میشی تقریبا  تو پر و هیکلی موهاش تا نیمه های کمرش می‌رسید خوشگل بود تو دید اول می‌دیدی چقدر عشوه داره 

_سلام 

_سلام ، جدیدی؟؟؟

_اره 

_بیا تو عزیزم 

کنار رفت و من بیشتر دلم گرفت اخمام تو هم کشیده شد زیادی سکوت بود ،شلوغ بود دخترا مشغول هر کاری بودن من نفر ۱۰بودم اینو که دختری که در رو وا میکرد گفت 

_کاش دیگه کسی رو اینجا نفرستن 

_اره جوابگو ۱۱نفر آدم نیست 

اینو دختری که رو تخت طبقه دوم بالای پنجره نشسته بود گفت موهاش مشکی مشکی ، دم اسبی بسته بود لباس ورزشی صورتی تن کرده بود دوتا تخت مونده بود من رفتم رو تخت پایین نشستم 

_من نگارم و تو؟؟؟

_ایلدا 

_اینجا خیلی بی روحه قبول داری؟؟؟

_اره 

_راحت باش 

_ممنون 

_رشته ات چیه !؟

_پرستاری 

_منم همینطور البته اینجا مخصوص پرستاراست دکترا بقیه رشته ها رو جدا سازی کردن 

_خوبه 

بلند شدم گوشیمو زدم به شارژ به مامان خبر رسیدنمو دادم وسایلمو جا به جا کردم مشخص بود اینجا هر کسی یه دوستی داره شاید نگار نه اونم خیلی حالش بد بود خیلی با ناز حرف میزنه من گاهی محو حرف زدن و لوندی حرکاتش میشدم _دست خودم نیست خیلی ناز داره آخه و من نقطه مقابلش 

_ایلدا 

_جان 

_غذا خوردی؟؟؟

_نه میل ندارم اینقدر خسته ام که خوابمم نمیره 

_پایه ای عصر بریم بیرون ؟؟؟

_گم میشیم دیونه 

خندید دلبرانه خندید نگام رو صورتش بود 

_دیونه آدرس اینجا رو  همه بلدن درضمن من خودم چند باری تنهایی رفتم و برگشتم مشخصه از این کارنامه درخشانایی پاک پاک

خندید خنده هاش زود تکراری شدن ولی دوسش داشتم با تمام زیباییش اهل ادعا و ادا نبود 

_باشع قبول 

این من بودم قبول کردم حالا چرا بدون شناخت این دختر 

ذوق کرد نگار و اومد رو تخت کنار م نشست 

_پس بخواب که عصر سر حال باشی 

_اگه از رو تختم بلند شی ،حتما می‌خوابم 

_اییییییش 

اینو نگار گفت،من بهش لبخند پر مهری زدم از حالت بی حوصلگی در اومده بود و هدفوناشو برداشت و زد به گوش ،سفید بودن

چرا من ندارم ؟؟!؟

حتی گیلدا هم داره چرا من ذوق این چیزا رو نداشتم 

ینی الان دارم ؟؟؟

ایلدا چشماشو بست و نفهمید چی شد کسی صداش میکرد صدای لطیف و پر از ناز میل نداشت لای پلکاشو وا کنه اما طرف مقابلش زیادی کنه بود ...‌

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پاشو دیگه عصر شده قول دادی بریم بیرون 

خسته ام فردا میریم دیگه 

.‌‌...

بخدا خیلی خسته ام اصن خواب ولم نمیکنه نگار فردا هر چی تو بگی باشع؟

خواب رو بلعید و نفهمید چی شد کجاست وختی چشم وا کرد که ساعت ۹صبح روز بعد بود 

معده اش می‌سوخت 

_اخ ینی از دیروز تا الان من خوابم هیچی نخوردم ،اما چیزی ندارم برای خوردن که خدایا اوف حالا چیکار کنم 

اروم به سمت چمدونش رفت از دیدن بیسکویتا لبخند پر ذوقی زد چمدون خالی رو زیر تخت جا داد و به خوابگاه تقریبا خالی نگاهی انداخت 

همزمان نگار با موهای خوش رنگش وارد سوئیت شد 

لبخند مهربونی رو به ایلدا پاشید و گفت 

_عهه بیدار شدی عزیزم ،خرررسی البته چقدر میخوابی 

ایلدا بهش بیسکویت تعارف زد و نگار با بی‌خیالی تمام یه بیسکویت برداشت و گفت 

_چایی درست کردم توم اهل چایی ؟؟؟؟

از وختی باهاش آشنا شدم عاشق شدم

چشمای ایلدا گرد شد و سوال تو ذهنشو اروم پرسید 

_ینی تا حالا چایی نخورده بودی ؟؟؟

_چی؟ ، چرا چرا ، ینی نه من بیشتر اهل قهوه خوردنم تا چایی الان اینجا در دسترسم نیست خب می‌دونی میچسبع 

_آره منم عاشق ارامش چایی ام 

 نگار رفت تا از آشپز خونه چایی رو بریزه تو لیوانی که از ایلدا گرفت 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هوووووم چه هوایی 

لبخند از سر ذوقی پاشید به مکان جدیدی که به اصرار نگار. اومده بودن     لبخندش عمیق تر شد، نگار بخاطر آماده کردنش چه حرصی میخورد           موهای خرمایی که به صورت فرق کج رو صورتش ریخته بود رو پشت گوشش زد و رو کرد به نگار 

گفتی اسم اینجا چیه ؟؟؟؟

نگار با شیطنت گفت طررقبه 

خیلی خوب به نظر میرسه هوای خوبی داره 

چشمای خمارشو بست و با لذت هوا رو نفس کشید 

هوووو‌‌م نفسشو با صدا بیرون فرستاد 

_جوووووون الان یه شکار توپ کم داری با این حالت 

نگار شیطون می‌خندید 

ایلدا چشماشو گرد کرد 

مگه اینجا شکار میکنن 

آره ولی تو فک نکنم دست به شکار شده باشی تا الان 

صدای خنده هاشون دل زمین رو گرم میکرد و آسمون نظاره گر دل به تپش افتاده ی زمین  

اوم خب یبار دست به شکار شدم ولی شکاره موندنی نبود 

بهترررررررر خودم یه توپشو برات ردیف میکنم 

ایلدا حس میکرد چه روز خوبی چقدر آرومه گاهی مادر پدر و خواهرش بهش تلفن میزدن حس دلتنگی میکرد اما الان خیلی خوشحال بود که اینجاست تو این شهر و دوستی مثل نگار با مهربونی و لبخند نگاه میکرد به نگار مانتوی یاسی جلو باز خوش رنگ روسری پررنگ تر از مانتوش شلوار پاچه ای کرم قهوه ای و کیف و تیشرت ستش و صندلی تخت 

نگار با عشوه خاصی گفت جوووون خوردی منو که عشقم 

آخه تو خوردنی ؟؟؟اه اه اخخخخخخ 

حالت بالا آوردن در آورد 

از خداتم باشع ایشششش 

روشو سمت درختای سمت راستش برگردوند 

به پیشنهاد نگار وارد کافه زیبای شدن 

اروم باش آخه کی تو رو زیر نظر داره دیونه اروم اعتماد به نفس تو قوی کن آره خیالاتی شدی 

_اخ پاااام مگه مرض داری آی تو روحت 

_حقته عزیزم دارم حرف میزنم میری تو فکر 

ایلدا چپ چپ نگاش میکردم  

میگم ایلدا پشت سرت سه تا پسر گوگولی نشستن 

ایلدا وا رفت هیجان همه انرژیشو گرفت و با چشمای بهت زده اش فقط نگار رو نگاه میکرد 

بشین من برم سفارش بدم یه ساعته نشستیم کسی نیومده سفارش بگیره اینم شد کافه اه 

من چای میخورم نگار

باشه پس موکا چای و کیک  سفارش میدم

نگار اومد نشست و ایلدا فک کرد چه بوی خوبی میده عطرش به نگار نگاه میکرد که اروم پلک میزد و صورتشو با ناز تکون میداد یه لحظه خنده اش گرفت فک کرد چه خوبه بی صدا می‌خنده 

به چی میخندی عزیزم 

من؟؟

بعله شما 

نه من کی خندیدم 

اینبار شدت خنده اش بیشتر شد 

مرض رو آب بخندی 

فردا کلاسا شروع میشه نگار یه هیجان خاصی دارم 

_اره شروع میشه خدا کنه پسرای کلاس خوشیپ و

با ذوق خاصی گفت خوش هیکل 

ما رو باش با کی شدیم تیم باید سنگین و خانوم باشی نگار دارم جدی میگما حالا به امید خدا جفتتم پیدا میشه 

_اره خب عزیزم هر دومون تا آخر عمر سینگل میمونیم بعدشم مجبورم بیام خواستگاری تویه زامبی 

زامبی خودتی توله 

مشخصه 

هیس شو 

ببخشید خانومای عزیز مزاحم حرف زدنتون میشم اگه اجازه بدین یکم اینجا بشینم و به صندلی اشاره کرد 

صدای طناز نگار به گوشش رسید که گفت بفرمائید و لبخند مکش مرگ مایی به پسره پاشید 

ایلدا وا رفت هیجان دوباره تنشو ضعیف کرد لپاش قرمز شد سعی کرد به چایی نصفه فنجونش خیره شد و زبونش کاملا بسته شد برای گفتن هر حرفی 

_من آرکا هستم ۲۴سالمه ترم دوم دندون پزشکی 

نگاه ایلدا هنوز خیره به فنجون چاییش بود بی اختیار دستشو دراز کرد و بقیه چاییشو خورد میدونست نگار الان چشاش چراغونیه 

پسره ادامه داد 

اهل تهرانم و پسر آخر خانواده و شما خانوما 

ایلدا نگاه بی فروغشو دوخت به نگار که به دست پسره نگاه کرد دستشو گذاشت تو دست پسره و گفت نگار هستم ۲۰سالمه پرستاری و خب اینکه فردا اولین روز دانشجوییمه 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چه دانشگاهی 

فردوسی 

خیلیم عالی 

از جیبش کارت سفید رنگی بیرون آورد  ، نگاه کوتاهی به ایلدا که اخم کرده بود کرد روشو دوباره به طرف نگار چرخوند لبخند دختر کشی زد کارت رو به سمت نگار گرفت 

خوشحال میشم از ارتباط داشتن و آشنایی بیشتر با شما بانوی زیبا 

همزمان ایلدا لبخند محوی رو چهره اش نشست و نگاهی به نگار انداخت لپاش زود قرمز شده بود ،حتمی دو تا بال کم داشت لبخند شعفی تمام وجودشو گرفته بود 

و ایلدا فک کرد سکته نکنه از ذوق خوبه 

کارت رو به آرومی گرفت و تشکر کوتاهی کرد 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به داداشمون دل کند از اون میز هوس انگیز شیری یا روباه

آرکا نگاهشو به امیر دوخت و با خنده گفت 

رفیقتو دست کم گرفتیااااا با دو تا جمله مخش رفت پر پر 

(آرکا قد بلند و نسبتا هیکل خوبی داشت چش و ابروی مشکی و پوست گندومی موهای مشکی که به زیبایی بالا داده بود )

_بزن قدش 

(امیر قد نسبتا کوتاه تری از آرکا داشت لبای قلوه ای صورتی و چشمای معصوم و کشیده و ابروهای کشیده و مرتب  پوست سفید)

هیراد پوزخند تمام صورتشو  پوشونده بود باید زودتر نقشه اشو عملی میکرد و بر میگشت به خونه تحمل اینجا براش سخت شده بود توجه اشو داد به مکالمه امیر و هیراد 

میگم آرکا دختر کناریش چی اهل دله ؟؟؟ تیپش که بد نیست خودش چی همزمان کله اشو نزدیک آرکا میبرد و لبخند شیطونی رو لباش بود 

_پوووف خیلی تخس به نظر میرسه چشماشو به هیراد دوخت و گفت اسمش ایلداست مکثی کرد،و گفت مث هیراد ینی لنگه اینه بابا زد قد شونه وا رفته امیر و گفت خودم برات گوگولی موگولی ترشو پیدا میکنم و لپ امیر رو کشید 

امیر دستشو پس زد نکن اه نکبت   و هیراد با اخم بهشون زل زده بود 

(هیراد قدی بلند تر و هیکلی تر از آرکا داشت چشمای سبز تیله ای لبای برجسته بنفش پوست سبز گونه موهای مشکی  )

هیراد توجه اش به دختری که ایلدا نام داشت جلب شد صندلیش مخالف اونا قرار داشت و پشتش رو به اونا بود زیر چشمی رصدش میکرد مانتوی طوسی کم رنگ شال و کیف و کفش کرم 

آرکا ادامه داد: مثل اینکه ترم اولین رشته پرستاری تو دانشگاه خودمون پسرررر اوووومد اوووووم عالی امیر نیشش وا شد و هیراد اخماش تو هم رفت  

آرکا رو به هیراد گفت

پسر تو امروز زیادی اخم می‌کنی وا پسرم برا قلبت ضرر داره جوووون چه پسررری اوووف اخمت قلبمو ریش کرد نکن بلا برده امیر بلند می‌خندید و هیراد توجه اش به میزی جلب شد که قصد رفتن داشتن زیر چشمی میخواست چهره ایلدا رو ببینه اما ایلدا جوری بیرون رفت که هیچ چیز از چهره این دختر نصیب چشماش نشد کلافه رو به آرکا 

گفت:اینم داف جدیدت نمیخوای برسونیشون  هیراد به خوبی بهت توی چشمای دوتاشو درک میکرد 

امیر بلافاصله بلند شد و گفت پایه ام با هم بیرون رفتن سوار دنا پلاس امیر شدن و به سمت هدف هیراد ...

وااای ایلدااا دختر دندون پزشکی آخه دندون پزشک و این همه خوش تیپی 

نگار سرم رفت عه بس کن عزیزم بریم خوابگاه که کلی خسته ام بزار از اینجا تاکسی بگیریم 

باشه عزیزم 

ماشینی شروع میکرد به بوق زدن و نگار بود که ژستای خانومانه می‌گرفت و ایلدا فک میکرد واقعا لازمه ؟؟؟هووف 

ببخشید نگار خانوم ایلدا چشماشو بست و رو به نگار باز کرد عه شمایین ببخشید فک کردیم از این مزاحمای خیابونین 

صدای همون دندون پزشکیه چی بود کمی فک کرد آها آرکا بود روشو برگردوند سمت ماشین نگاهش به مردی که سمت شاگرد نشسته بود و پر از رمز و راز بود گره خورد این نگاه خوف ناک رو دوست نداشت عکس العمل اون لحظه اش جواب دادن به جای نگاری که داشت هر میشد سوار اون ماشین نکبتی بشه دست نگار رو فشرد گرمای دست نگار کمی ارومش کرد نفس کوتاهی گرفت و با صدای آهسته  ولی جدی گفت شما بفرمایین ما راه رو بلدیم خوشبختانه تاکسی هست بفرمایین همزمان با دستش به در پشت ماشین که آرکا ازش بیرون اومده بود اشاره کرد امیر ریز می‌خندید حتی هیراد و ارکایی که به شدت وا رفته بود ایلدا دست بلند کرد و تاکسی دربست گرفت به سمت خوابگاه و نگار رو که میلی نداشت رو به اجبار داخل تاکسی نشوند  

بووق ممتد امیر آرکا رو از عالم هپروت بیرون کشید 

چیه نکنه منتظری برگرده  

خنده ی بلند امیر رو اعصابش بود نشستمش همانا و غر غر کردناش همانا 

امیر اروم رو به هیراد گفت شروع شد داداش هیراد تک خنده ای زد و دستشو سمت ضبط ماشین برد و آهنگ شادی گذاشت 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بدو نگار دیر شده 

آروم بگیر دیگه کشتی منو از صبح وای 

دیرمون میشه 

نگار حرصی گفت به جهنم مگه میخواد چی بشه آخه 

ایلدا با ذوق و هیجان خاصی گفت آره بیا اینجاست هووووف میگم نگاااررر 

مرض و نگار چی میگی از صبح هی نگار نگار 

ایلدا حالت چشماشو گربه ای کرد و گفت فک کنم کلاس شروع شده 

ساعت چنده مگه

_ساعت نُه

بیا کنار   دستی به مقنعه اش کشید دستشو سمت در برد و تق تق 

در رو اروم وا کرد رفت داخل ایلدا پشت سرش وارد شد و نگاهشو دوخت به استاد نگار تماما مظلوم رو به استاد می‌گفت استاد کلاس رو خیلی بد پیدا کردیم 

استاد خیلی خانوم و با لبخند گفت 

بفرمائید بشینین

نگار با غضب ساختگی رو کرد به ایلدا

بیا هیچی نگفت از ساعت ۷افتادی به جون من 

_اخه فایده اش چیه ۹ رسیدیم دیگه 

استاد بعد از حضور و غیاب و اینکه نصف کلاس هنوز نیومده از خودش و قانوناش گفت ایلدا فک کرد که همچین بدم نیست از دبیرستان بهتر اینجا..تقریبا یک ماه از پاییز می‌گذشت هوا روز به روز سردتر میشد تو خوابگاه چون دختر ساکت و صلح جویی بود زیادی محبوب شده بود دانشگاه خیلی وختا که نگار با آرکا وختشو میگذروند تنها می‌رفت و میومد از احترام نسبتا خوبی رو به رو بود کاری به کسی نداشت و کسیم کاری بهش نداشت گاهی این تنهایی باعث رنجش و ضعفش میشد مدام چشمای براق و طوسی با سفید یا نقره ای هنوز نمیدونست چه رنگین از پنجره بیرون خوابگاه میدید کسی از دور باهاش بود این کی بود و ایلدا گاهی ازش خوشش میومد و گاهی میترسید اون زیاد به عالم ماورای خودش یقین نداشت و از جنی که خدا به وضوح بهش اشاره کرد میترسید دوست نداشت با اجنه ها رو به رو بشه اما این آدمه ؟؟؟چیه واقعا ساعت ۳شب بود فردا کلاس نداشت ،بی خوابی به سرش زده بود دوباره از پنجره به بیرون نگاه انداخت دیگه اون چشمای نقره ای رو ندید نفسشو بیرون داد ، برگشت سمت تختش سعی کرد با اروم ترین صدا بخوابه 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_باید به سرزمینش برگردونده شه بدن زمینی داره هشدار میده بدن حقیقیش دیگه نمیتونه کالبد زمینیشو تحمل کنه ممکنه از بین بره تا هفته آینده میتونین خاتمه بدین به ماموریت ملکه جدید هشدار دادن اکیدادوست ندارن دشمنان از وجودش باخبر بشن پس هر چه سریعتر کار رو تمام کنید 

_بله سرورم 

_با امانتی ملکه منتظرتونیم 

در کسری از زمان به زمین برگشتند و در فکر اتمام ماموریت ویژه 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اایلداااا .

هااان چیه؟؟؟؟؟؟

شنیدم کلاس بعدی که با آقای جعفریه سپرده شده به یه ترم ۴کار درست 

_باز از کجا خبر جمع کردی نگاررر محض رضای خدا نگو باز فالگوش واستادی 

_نهه بابا  تو سالن موقع خداحافظی از آرکا از این دختر فیس فیس و ملینا شنیدم 

_حالا شااید الکی باشع اونم درس بیوشیمی 

خبریه خانوما اون آخر خانوم نگار قیاسی نگار با یه لبخند و ببخشید حلش کرد ولی دلهره ایلدا یکم بیشتر شده بود تازه داشت با جعفری راه میومد استاد نسبتا تپل و با موهای مشکی و قد متوسط چشمای قهوه ای  صورتی مایل به سبز 

حالا خدا خدا میکرد خبر درست نباشه و این ترم ۴کاری به کارش نداشته باشع هوووف خدا 

با هر سختی که بود تمام تمرکزشو جمع کرد که از کلاس عقب نیفته بر خلاف انتظارش وخت کلاس تموم شده بود و باید بلافاصله خودشونو به کلاس ۲۳۸میرسوندن

نگار وسایلشو جمع کرد و رو به ایلدا 

پاشو دیگه بریم که حسابی دیر شده 

اوهوم اوهوم بعد اونوخت نگاررررر جونم از کی تا حالا شما وخت شناس شدی عزیزم؟؟؟

نگار صداشو صاف کرد و فرم بدنشو تغییر داد 

من همیشه وخت شناسم خانوم 

آره ارواح همون که می‌دونی 

_اییییش, پاااشو دیگه بریم 

نگاهی به کلاس کردن که فقط دوتا صندلی ردیف آخر خالی بود ایلدا لبخندی زد و نگار با حرص گفت بیا دیر اومدی انداختنمون این ته 

این همه غر نزن 

ایلدا ببین همه دارن راجع به این استاده حرف میزنن ها بیا یه تکونی به خودت بده  همزمان ایلدا روی صندلی تکون داد خودشو مرتب ترنشست 

خوبه نگار جوووونم؟؟؟

_خیلی بی مزه ای اه اه 

چشمای ایلدا موند روی جایگاه استاد چشماش بهت زده بود همه به احترامش بلند شدن ولی ایلدا از شدت هیجان نمیتونست تکون بخوره همه نشستن و نگار برق شیطنت تو چشماش ظاهر شده بود 

خدا کنه جعفری دیگه نیاد پاس میشیم رو هوا 

ببین هیراده دوست آرکا و ایلدا رفت به خاطره ای نه چندان دور 

رفته بود برای پاییز لباس گرم از یه فروشگاه خوب خرید کنه همه چیز خوب بود تعقیب کننده ی همیشگیش رو پشت سرش حس میکرد ولی بهش عادت کرده بود گاهی لبخند میزد حس امنیت داشت چند دست بافت و لباس راحت برای خواب خریده بود قصد اومدن داشت که چند تا پسر شروع کرده بودن متلک گفتن فضای راهروی قسمت فروشگاه خلوت بود ایلدا حس مرگ داشت بهش دست میداد دیگه ناجیشو حس نکرد دعا می‌کرد خواب باشع حالشو نمی‌فهمید صدای اون سه تا پسر رو نمیشنید از ترس فقط می‌لرزید بسته های خرید از دستش افتاد پسر بد تیپی بهش نزدیک شد و گفت خیلی اروم راه بیفت بریم قووووول میدم با ما سه تا پشیمون نشی اشکاش روی صورتش هموار شدن سرشو پایین انداخت و سعی میکرد راهی برای عبور پیدا کنه ولی اونا محاصره اش کرده بود زانوهاش داشت سست میشد زبونش بند اومده بود به غلط کردن افتاد که دستی نوازش گونه روی بازوش نشست از ترس جیغ بلندی کشید که یکیشون دستشو رو دهنش گذاشت چاقوی پسره رو روی کلیه اش حس میکرد 

پسر روبه رویش اروم اومد جلوی صورتش با نگاه چندشش صورت ایلدا رو وجب به وجب می‌کاوید چشمای وحشی داری ولی حیف که به تو نمیان آخه خودت خیلی ترسویی و بلند خندید ایلدا این روزا ضعیف تر شده بود رنگ زردش به سرخی می‌رفت فشارش به شدت افتاده بود 

اسم خدا رو تو دلش بارها صدا زد و اشک می‌ریخت برای نجابتی که قرار بود از دست بره دعا کرد کاش هیچ وخت به اینجا نمیومد 

راه بیفت اروم و عادی هنوز دستشو از روی دهن ایلدا برنداشته بود و چقدر حس چندش آوری داشت پس خدا کجای سرنوشتش بود کجا قرار بود به دادش برسه اگه اینجا به دادش نمی‌رسید قطعا خودکشی میکرد ، نمیتونست این حجم از حقارت رو تحمل کنه چشماشو بست و گفت خدایا تو تنها داراییمی تنهام نزار و گلوله گلوله اشک می‌ریخت  که صدایی شنید 

آقایون اتفاقی افتاده اینجا 

ایلدا نفهمید چرا لبخند زد چرا خدا رو شکر کرد با اومدنش 

گیریم افتاده باشه به تو داخلی نداره اینو همون پسری گفت که تیزی چاقوش دقیق رو کلیه ایلدا داشت بازی میکرد 

نزدیک تر شد و دل ایلدا هری ریخت این این همون پسری بود که ....

بهتره ولش کنین بره تا پلیس خبر نکردم درضمن یادتون نره اینجا مکان عمومیه با یه داد بلند همه این سمت متروکه جمع میشن میدونین که ؟؟؟

گورتو گم کن به تو ربطی ندارع این خوشگله هم شام امشبمونه 

دستاش مشت شد و فرود اومد تو صورت یکی از همون ادمای کثیف اون دوتا پریدن روش به قصد زدن ایلدا مسخ شده لرزون و ترسیده فقط نگاه میکرد که چجوری اون سه تا رو بدون زحمتی انداخت یه گوشه 

هیراد نگاهی به ایلدا انداخت و با داد گفت منتظرررررر چی هستیییی جمع کن بریم تازه راه نفسش وا شده بود و راه گریه هاش شدید تر جعبه های خرید رو با هم جمع کردن و رفتن به سمت خروجی نزدیک ماشین هیراد توقف کردن 

سوار شو تا در خوابگاه میرسونمت 

ایلدا پاهاش قفل زمین شد

ممنون از محبتتون لطف بزرگی در حقم انجام دادین و دوباره اشکاش شروع به باریدن کردن هیراد فقط نگاهش میکرد زیادی ترسو نبود زیادی ساده ؟؟؟؟چی تو ایلدا وجود داشت که متفاوتش میکرد این همه اشک رو از کجا میآورد ؟؟؟

ایلدا سرشو بلند کرد و همزمان گفت 

تاکسی میگیرم  تا همینجا هم کلی زحمت دادم

ایلدا آویزون نبود ؟؟؟البته که نبود 

اخم وحشتناکی بین ابروهای هیراد نشست که ایلدا رو میترسوند 

گفتم سوار شو میررسونمت 

نه 

رو حرررررف من حرررف نزن

ایلدا رنگش رو دوباره باخت ترسید ابدا با این دراکولای جدید راحت نبود وسایلشو گرفت و گذاشت عقب ماشین و خودش سوار شد ایلدا با نگرانی تمام در رو وا کرد و اروم نشست 

یه جوری نشست که اگه کسی در رو وا میکرد پرت میشد پایین هیراد با این فکر زد زیر خنده و صحنه پرت شدن ایلدا رو تصور میکرد و باز می‌خندید و خبر نداشت تا موقع رسیدن ایلدا هزار بار میمیره و زنده میشه بین راه وایساد 

ذهن خرافاتی ایلدا دوباره شروع کرد به بافتن قسمتای بد این ماجرا اینقدر حالش بد شده بود که میخواست تا نیومده در رو وا کنه و فرار رو به این همه عذاب ذهنی ترجیح بده که سرو کله هیراد با یه امیوه و نون پفکی رسید 

بیا بگیر بخور رنگت افتاده 

باز ذهن خرافه گو ایلدا کشیده شد سمت آبمیوه نکنه چیزی توش باشه 

استخاره میزنی 

با  لحن هیراد ترسید با دستای لرزون از دستش گرفت نوک انگشت ایلدا به دست هیراد برخورد کرد هر چقدر ایلدا سرد بود این پسره گرم بود 

بخور مث اینکه زیادی روت فشار اومده مث برف شدی 

چرا حرفاشو با اخم میزد ایلدا سرشو انداخت پایین و خجالت کشید از برخورد کوچیک دستش مطمئن بود کلی قرمز شده برای همین سرشو برگردوند سمت شیشه و اروم از آبمیوه ای که فک میکرد چیزی توش باشه خورد تازه داشت حالش جا میومد که دوباره رشته اعصابش بهم خورد 

خوب نیست تنها بیرون بری اونم شما که نمیتونی از خودت مراقبت کنی البته از یه دختر شهرستانی جز این توقع ای نمیره 

گره ابروهای ایلدا محکم شده بود به رگ غیرتش برخورد همه دختر شهرستانیا مث ایلدا ضعیف نبودن 

بیشتر مراقب باش اینجا دخترای شهرستانی خیلی طعمه شدن از روی ندونم کاری و ..

ایلدا دیگه به حرفاش گوش نمی‌داد و مدام تو فکر طعمه شدن بود که ماشین واستاد با تاخیر نگاهی به هیراد که نگاهش میکرد انداخت و تشکر کرد وسایلشو به سختی برداشت از عقب ماشین و در و بست هیراد شیشه جلو شاگرد رو پایین داد ایلدا رو به روی شیشه قرار گرفت 

مراقب خودت باش به هرکسی اعتماد نکن کارتی به طرفش گرفت 

ایلدا به کارت نگاه میکرد اروم دستشو برای گرفتن کارت جلو برد که هیراد کارتو پس کشید و گفت هر وخت کاری ضروری داشتی رو من حساب کن و کارت رو به دست رو هوا موندی ایلدا نزدیک کرد ایلدا خودشو زیادی مدیون این آقای بداخلاق ناجی میدونست زیر لب چشمی گفت و بدون خداحافظی دور شد در واقع یادش رفته بود 

خانوم ارجمند ؟؟؟؟ایلدا حواسش رو به کلاس داد متوجه شد همه نگاهشون به ایلداست نگاهی به استاد جدید انداخت 

اگه حالتون بده میتونین برین 

نه خوبم 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هنوزم دستاش می ارزید با به یاد آوردن خاطره ای که روزهای زیادی ازش نگذشته بود متوجه شد نگار داره با نگرانی نگاهش می‌کنه 

لبای نگار به آهستگی تکون میخورد 

_,چیزی شده ایلدا ؟؟؟

هنوزم صدای نگار لیفه براش چرا؟؟؟سرشو تکون داد و گفت 

_نه خوبم ، خب ، میدونی!حس خفگی دارم آه  نمیدونم نگاه مظلوم و درمونده اشو به چشمای نگار دوخت،نگار تبسمی کرد،با آرامش و نگاهی مطمئن به چشمای ایلدا خیره شد، اروم و زمزمه وار گفت تموم میشع،اروم میشی ،صبور باش!ایلدا فک کرد تا کی می‌تونه صبوری کنه و برای چه ؟!!!

قلبش شروع به تپیدن گرفت نمیدونست چرا مسخ نگاه نگار شده و نسبتا اروم تر از همیشه سعی کرد حواسشو به کلاس بده کلاس جو خیلی شادی گرفته بود آقای استاد هیراد که حتی متوجه فامیلشم نشده بود خیلی جنتلمن وا به شوخی و متلکای پسرای کلاس جواب میداد بعد از گذشت بیست مین کلاسو به دست گرفت ، و درسشو شروع کرد حواس ایلدا رفت سمت پنجره ای که نمای بیرون رو به نمایش گذاشته بود نگاهشو دوخت به ابرای تیره آسمون که سخاوت ابرا رو با بارون به زمین نشون میداد همزمان رعدو برقی زد که تنش لرزید دلش پر شد از اشک و بغض هوا زیادی دلگیر و نمناک شده بود چرا بغض کرده بود هوای پاییز شاید همه رو دلتنگ میکرد اما ایلدا نگاه دلتنگی داشت که نمیدونست برای کیه برای چیه چشمای پر از اشکشو به آسمون دوخت 

با خدا تو ذهنش حرف میزد 

_من کجای قصه زندگیمم،میگن برای هر آدمی که به دنیا میاد یه تقدیر و سرنوشتی پیچیده میشه و رقم میخوره من کجاااای این تقدیرم ؟!سرنوشتی که هنوز برام روشن نیست و احساس میکنم تو هاله ای از تاریکی فرو رفته خدای من گاهی حس میکنم مهربون تر از کنه ایلدا نیست و خیلی بدهههه که گاهی سیاهی و بی تفاوتی تمام قلبمو تسخیر می‌کنه به گیج و مبهمم نه؟نکنه یادت رفته برای من سرنوشتی تدبیر کنی 

ایلدا سخت احساس تنهایی میکرد و بشدت داشت پژمرده میشد نگاه لرزونشو از پنجره گرفت و به کلاس نیمه تاریک معطوف کرد سعی کرد چیزی بفهمه اما مسئله این بود که باید از اول حواسش رو به استاد تازه کار میداد حس کرد سردردی داره نه تنها توی سرش بلکه تو کل وجودش جونه میزنه نفس عمیقی کشید زیر لب زمزمه کنان با خودش می‌گفت :هی رفیق اروم باش این مسئله چیزی نیست که بخوای خودتو بخاطرش ناراحت کنی هیچ چیز این دنیا موندی نیست همه چیز تموم میشه تو به آرامش ابدی می‌رسی و لبخند تموم تنت رو احاطه می‌کنه لبخندی زد و تو ذهنش خودشو تصور کرد با کلی خنده و برای کلاس امروز رو نگار حساب وا کرده بود هر چند نگار اول شرط می‌ذاره که حتما یکاری براش انجام بده ،لبخندش عمیق تر شد حس میکرد تمام سیاهیای قلبش کنار زده شدن و سر دردش داشت کم کم اسباب و اثاثیه اشو جمع میکرد برای رفتن 

وخت کلاس تموم شد نگار با نگاه عذر خواهانه ای ترکش کرد  به گفته نگار کار مهمی داشت بیخیال شونه تکون داد هنزفریاشو در آورد قبل بیرون زدن از ساختمون دانشگاه آهنگشو پلی کرد و زیر بارون آروم قدم میزد 

کامران مولایی :

عوض شدی دیگه ،

 از تو نگام نمیفهمی حرفامو ،

کلافه ای 

کی اومد تو دلت ،

نرسیده گرفت جامو ،

پای تو سوخت دلم اما باز تو رو میخواد 

یادت بیار یه روز منو قد یه دنیا میخواستی 

حاضر بودی واسه داشتن من تو رویدنیا واستی 

ساده بودم فک میکردم با من تو رو راستی 

کی به جای من اومد 

که دیگه 

لبت دوست دارم نمیگه 

نمیبینی خراب توم ؟

کی هوامو برده از تو سرت 

میرسه دیر به دیر خبرت 

بابا من هنوز عاااااااااشقتم

نه نمیشه باورم که نباشی بری واسه همیشه جداشی 

منو با این همه خاطره هامون رها کنی تو تنهایی 

حیف دلی که پای عشق تو گیره 

چیزی نمونده تا که بمیره 

آخه لعنتی من با تو چه کنم با 

این غصه ی رسوایی 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...