رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
mohiskhani

رمان مُجری محبوب من | mohiskhani کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام رمان: مجری محبوب من

نام نویسنده: mohiskhani کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: عاشقانه

هدف: بعد از هر اتفاق وحشتناک و تلخی که تو زندگیمون میفته باید یاد بگیریم بلند شیم

ساعت پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه: داستان درباره دختریه که بعد از اتفاقهای تلخ و وحشتناک زندگیش با صحبت های یه مجری محبوب تلویزیون سعی میکنه به حالت عادی برگرده و زندگی بهش فرصت میده تا بتونه محبتهای غیر مستقیم مجری محبوبشو جبران کنه.... یه داستان روان و عاشقانه با تمام درگیریها و وسواسهای فکری که موقع عاشقی سراغمون میاد

صفحه نقد

ویرایش شده توسط meli.km
  • پسندیدم 6
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سخن نویسنده: آدمهایی که فرصت جبران محبت و عاشقی پیدا میکنن خیلی کم شدند، اگه این فرصتو پیدا کردید سعی کنید براش بجنگید و از دستش ندید. زندگی هیچوقت آسون نمیشه ماها باید محکمتر بشیم تا بتونیم از پسِ همه مشکلات و ناملایمات بربیایم.

به نام خدا

مجری محبوب من

محدثه صالح خانی

 

جلوی در باشگاه رسیدم . نگاهی به ساعت انداختم هنوز چند دقیقه ای به آمدنش مانده بود

گرمای تیر کلافه ام کرده بود... با گوشه شال خودم را باد زدم

طبق گفته فدرا با انگشتان دستم بازی کردم و به ترتیب ماساژ دادم تا آرامش بیشتری پیدا کنم و از استرس و ناراحتی دور بمانم

یاد قرار همیشه تپش قلبم را بیشتر کرد و مضطربانه نگاهی به ساعت انداختم هنوز زمان زیادی باقی مانده بود

با دیدن یلدا برایش دست تکان دادم، لبخند بی جونی زد و به سمتم آمد

- سلام

- سلام خواهر قهرمان من خسته نباشید

لباسهایش را که مثل همیشه به هم ریخته بود را مرتب کردم و غر زدم:

یلدا صد دفعه گفتم لباسهاتو مرتب کن میای بیرون .... بزرگ شدی دیگه!

کلافه گفت:- به خدا حال ندارم امروز خیلی تمرین کردیم نزدیک مسابقات استانیه میخوام برنده بشم تازه تو هستی دیگه آجی همیشه برام مرتب میکنی

بوسه ای روی گونه اش زدم و گفتم:- شیرین زبونی نکن بیا بریم هم گرمه هم دیر!

- اوه اوه امروز پنجشنبه است؟؟؟

- بله پنج شنبه است الانم ساعت هفته خیابونام ترافیکه ... دیر برسیم میکشمت!

با عجله وارد خانه شدیم .... مامان با دیدن ما اخهایش را در هم کشید و گفت:

- باز بچمو تو این آفتاب دوندی؟

- دیر شده مامان نگاه کن به ساعت ... زود بزن اون کانال توروخدا

مامان سری تکان داد و کنترل را از روی میز برداشت و گفت:

- از دست تو! بفرمایید اینم شبکه مورد علاقه شما!

با دیدن آگهی های بازرگانی با خوشحالی برای تعویض لباس به اتاقم رفتم.

دوباره صدایش در گوشم پیچیده بود بعضی وقتها انقدر محو صدایش میشدم که متوجه حرفهایش نمیشدم! به نوعی معتاد صدا و بیانش بودم... صدایی که مرا از دنیای تاریکی بیرون کشید و راه درست را نشانم داده بود و به زندگی امیدوارم کرده بود، برنامه ای مانند اسمش برایم پر از "حس آرامش" بود!

با حسرت به تیتراژ پایانی گوش دادم. مامان با یک لیوان چای کنارم نشست و پرسید- تموم شد؟

با ناراحتی گفتم:- آره متاسفانه!

- اشکال نداره تو که ضبط کردی کل هفته رو با همین سر کن تا هفته دیگه!

- نمیشه! این هفته کلی کار دارم جنس های جدید میاد باید به حسام کمک کنم

طبق عادت همیشه روی تخت دراز کشیدم و با عکسی که مقابلم بود صحبت کردم

«حسابی خوشتیپ کرده بودیا امشب آقا پارسا، مثل همیشه... اصلا مگه میشه تو بد لباس بپوشی حرفایی میزنما! بلوز آبی خیلی بهت میاد با شلواره خیلی خوب سِت شده بود!

حیف که مجبورم بخوابم چون فردا با ترمه دیوونه به دستور فدرا باید برم کوه وگرنه بیشتر باهات حرف میزدم!شب بخیر خوشتیپ»

نفس زنان وارد پاتوق همیشگی شدیم...

ترمه با ذوق گفت:- وای آخ جون خالیه اونجا

نگاهی به تختی که طبق قرار نانوشته همیشه روی آن میشستیم انداختم و خوشحال شدم. با صدای بلند ترمه چند نفر به سمتمان برگشتند

زیر لب فحشی نثارش کردم،، مش حیدر به طرفمان آمد با مهربانی و ته لهجه آذری خواستنیش گفت:- سلام دخترای گلم دیر کردید امروز!

هر دو جواب سلامش را همزمان دادیم و من گفتم:- مش حیدر ترمه جون میده وقتی میخواد از خواب بلند بشه!

ترمه پشت چشمی نازک کرد و گفت:- خوابیدن بهترین لذت دنیاس، توی دیوونه باید کوه نوردی کنی منم صبح زود اونم جمعه مجبورم بیدار بشم!

- مجبورت که نکردم نیا!

قیافه ای به خودش گرفت و گفت:- غلط کردی من تورو ول کنم تو این کوه و بیابون پس غیرتم کجا رفته!

مش حیدر خنده بلندی سر داد و من و ترمه هم خندیدیم

به پشتی تکیه دادم و پاهایم که از خستگی زوق زوق میکرد دراز کردم

نفس عمیقی کشیدم ریه هایم جان دوباره گرفت به یاد حرف فدرا افتادم «باید برای زندگیت هدف تعیین کنی هرکس هدفی داره یکی دوست داره بازیگر بشه یکی خلبان یکی دکتر یکی مهندس توام باید فکر کنی ببینی چی میتونی و میخوای که باشی»

هدف برایم گنگ شده بود... دیگر بعد از او نمیخواستم به جایی برسم!

با تردید رو به ترمه کردم و پرسیدم:- ترمه!؟

ترمه دست از دید زدن دور و اطراف برداشت و گفت:- جان؟

- تو هدفت تو زندگی چیه؟

- حالا چی شده درباره هدف زندگیه من کنجکاو شدی!؟

- چون خودم هدفی ندارم! میخوام ببینم چجوری به یک هدفی برسم!

ترمه نگاهی به دور دستها انداخت و گفت:- من هدفم خانواده است خودم تو خانواده کاملی بزرگ نشدم دلم میخواد با یک ازدواج خوب خانواده گرم داشته باشم

با بغض سرش را به زیر انداخت!

ترمه دو ساله بوده که پدر و مادرش از هم جدا میشوند. پدر ترمه بلافاصله ازدواج میکند و صاحب پسری میشود که ترمه از آن متنفر بود و او را عامل اصلیه نداشتن پدر میدانست! اما مادرش دیگر تن به ازدواج نمیدهد و با جان و دل همه زندگیش را برای او میگذارد! ترمه سعی میکرد با رابطه های نیم بند و بی نتیجه خلا احساسیش را جبران  و به نبودن پدرش کمتر فکر کند!

- وای خدا چه زود حاجتمو داد!

رد نگاهش را گرفتم و با دیدن دو پسر که مشغول خوش و بش با مش حیدر بودند، خندیدم!

ترمه با ذوق گفت:- یوکا ببین چه خوشتیپن!

- چی چی خوشتیپن! تی شرت و شلوار ورزشی پوشیدن دیگه!

- خب بهشون میاد!

- خوش به حالشون،ول کن زشته تابلومون نکن

- بخدا دارن زیر زیرکی مارو نگاه میکنن

- خب چیکار کنم بپرم بغلشون ازشون تشکر کنم!؟

ترمه به زور جلوی خنده اش را گرفت و گفت:- نمیخواد بپری بغلشون آدم باش تلخ بازی در نیار به یه جایی برسیم

- ترمه همچین میگی تلخ بازی در نیار انگار یه لنگه پا منتظر جواب بله تو وایسادن! با قبلیا به کجا رسیدی آخه؟

- ببین عزیزم دوستی مثل پرتاب تیر میمونه هدف یکی دوتا باشه دست خالی میمونیم ولی اگه زیاد باشه بالاخره به یکی میخوره!

با خنده گفتم:- عاشق منطقتم ترمه! حالا زیاد بهشون نگاه نکن تا خودشون یه حرکتی بکنن!

- میبینم که همچینم نا بلد نیستی و بدت نیومده!

مثل همیشه به شلوغ کردن دوتایی و سر به سر گذاشتن با مش حیدر گذشت. پسرها به غیر از نگاههای خیره حرکت دیگری انجام ندادند ترمه هم با ناراحتی از آنها دل کند اما با یک کاسه آلوچه همه چی را به فراموشی سپرد!

در صف طولانی تاکسی برای مترو ایستادیم

- خانوما سلام

به سمت صدا برگشتیم با دیدن پسرها ترمه آلوچه به دست درحالی که دور دهانش قرمز شده بود نیشش باز شد!

به زور خنده ام را کنترل کردم

پسر که با عکس العمل ما جرات بیشتری پیدا کرده بود به خیال خودش لبخند دخترکشی زد و گفت:- اجازه هست برسونیمتون؟

ترمه به خودش آمد و با ادای مصنوعی پرسید:- مزاحم نیستیم؟

لبخند پسر پررنگتر شد و گفت:- اختیار دارید مراحمید بفرمایید، من جلو میرم تا سمت ماشین شما هم تشریف بیارید

پسر رفت و من سقلمه ای به پهلوی ترمه زدمو با صدا آهسته گفتم:- خاک تو سرت یه ذره ناز میکردی حداقل!

او هم آرام جواب داد:- جای ناز و عشوه نبود میرفتن! وقتی دوباره به هم برخورد کردیم یعنی قسمته دیگه با خواست خدا نمیشه جنگید

با صدای تقریبا بلندی خندیدم! پسری که از اول ساکت بود کمی سرچرخاند و زیرچشمی نگاهی به ما انداخت!

- دور دهنتو پاک کن ترمه آبرومونو بردی!

توی صورتش زد و گفت:- وای خاک تو سرم چرا زودتر نگفتی؟

آلوچه را در سطل انداخت و تند تند صورتش را پاک کرد و کمی هم عطر به خودش زد!

-عقب نمونی!؟

- یوکا جون من غر نزن بد اخلاقیم نکن تا بختت باز بشه!

پسرها جلوی 206 نوک مدادی ایستادند. پسر بد اخلاق پشت فرمان جا گرفت و دیگری در صندلی کنار راننده نشست. ما هم در صندلیهای عقب جا گرفتیم

کسی حرفی نمیزد زیاد از این وضعیت راضی نبودم ولی بخاطر ترمه سکوت کردم و چیزی نگفتم

پسرک بذله گو بالاخره سکوت را شکست!

- انرژیتون تموم شد!؟ ماشالا یه دربندو گذاشته بودین رو سرتون!

ترمه جواب داد:- نه تموم نشده داره شارژ میشه واسه غول آخر!

همه خندیدیم و پسر گفت:- من سینام

و به پسر اخمو اشاره کرد و گفت:- ایشونم پسرخالم سپهره دندونش درد میکنه واسه همینه اخماش تو همه

چشمهای گرد شده سپهر از دروغ سینا صدای خندمان را بلند کرد

- منم ترمه هستم دوستم یوکابد

هر دو با تعجب مثله اکثر مردم که نامم را میشنیدند، به من نگاه کردند

سینا گفت:- من نشنیدم تا حالا این اسم رو

- ریشه عبری داره به معنی خدای بزرگی و مجد،اسم مادر حضرت موسی بوده

-  چقدر قشنگ! من نمیدونم چرا هیچکس برای ماها اسم خاص نزاشته؟ پدر و مادر ما چیکار میکردن آخه!

ترمه با خنده گفت:- اسم تک بودن همچین خوب نیست باعث میشه هیچوقت نتونی قسر در بری یوکارو تو دانشگاه همه میشناختن به خاطر اسمش

به سپهر ساکت که فقط به حرفهای ما گوش میکرد،نگاه کردم... تی شرت و شلوار طوسی روشن به تن داشت موهایش به هم ریخته بود و در چهره اش خستگی و بیخوابی بیداد میکرد. قیافه اش روی هم رفته بد نبود،نگاهم را غافلگیر کرد،بدون احساس خاصی با بی تفاوتی نگاهم را از او گرفتم و از شیشه مشغول تماشای خیابان شدم! بهتر از حرفهای مسخره سینا و ترمه برای شناختن همدیگر بود! خدارو شکر برای لباسهای نامناسب به همان آشنایی در ماشین رضایت دادند و ما را تا جلوی در خانه ما رساندند!

خدارا شکر کردم که ترمه قرار بود تا شب خانه ما بماند وگرنه باید مسیر زیادی را با تاکسی برمیگشتم

ترمه و سینا بعد از رد و بدل کردن شماره بالاخره از هم دل کندند!

با دیدن عمه همه خستگیم از بین رفت و با ذوق در آغوشش رفتم

عمه تنها خواهر بابا که دو سال از خودش بزرگتر بود! سه پسر و یک دختر داشت. محسن پسر بزرگش کارمند بیمه بود آتوسا هم همکار شوهرش بود و شایلی دو ساله هر روز با مادربزرگش سر میکرد

کامران استاد دانشگاه با یکی از دانشجویانش ازدواج کرده بود و ماهان با یکی از هم کلاسیهایش نامزد بود و الناز دردانه و ته تغاریه عمه که یکسال از من بزرگتر بود عاشق پسر همسایه افشین بود!

با لباس راحتی کنار آنها بازگشتم و ترمه را به حمام فرستادم

- عمه اینورا راه گم کردی...!

- تو که به ما سر نمیزنی بی معرفت شدی

- هیجا نمیرم عمه تو خونه راحتم این کوهم به اصرار فدرا و ترمه یه هفته در میون میرم

- میدونم ولی داری اشتباه میکنی خودتم میدونی هیچکدوم راضی نیستن!

لبخند تلخی زدم و گفتم:- چخبر عمه؟

- اومدم خبر تالار گرفتن و کارهای ماهانو بدم تا کم کم آماده بشید واسه عروسی

- وای مبارکه! بالاخره درست شد و ماهانم رفتنی شد دیگه

- آره عمه همشون رفتنین فقط تو نشستی ور دل این زن داداشم نمیزاری یه نفس راحت بکشه

مامان با خنده گفت:- وای خدا از دهنتون بشنوه ، گوش نمیده که!

اخم تصنعی کردم و گفتم:- عروس خواهرشوهرم، عروس خواهرشوهرهای قدیم! یه تیکه ای بهم مینداختن جنگ و دعوایی راه مینداختن شماها واسه شوهر کردن من به هم تعارف تیکه پاره میکنین!؟

عمه و مامان با صدای بلند خندیدند

- والا بخدا! تازه الناز یک سالم از من بزرگتره اول به فکر اون باشید

عمه گفت:- تو غصه خودتو بخور عزیزم! اون واسه خودش نفشه هایی داره این وسط سر تو بی کلاه میمونه!

جمعه هم با اختلاط با عمه و مامان و تعریفهای ترمه از سینایی که تازه چند ساعت آشنا شده بودند،گذشت!

هقته بعدش را کامل درگیر کارهای مغازه و جور کردن جنسها شدم مثل همیشه اگر حسام نبود از پسش بر نمی آمدم! سه شنبه اش ترمه اصرار کرد با او سر قرار با سینا بروم ولی نرفتم حوصله نفر سوم بودن را نداشتم!ترجیح میدادم به حسام کمک کنم

حسام شاگرد مورد اعتماد بابا  از بچگی به خاطر از دست دادن پدرش که دوست قدیمی بابا بود در مغازه ما کار میکرد!بعد از رفتن بابا مسئولیت مغازه روی دوش حسام بود و من هم به خواست فدرا مشغول شده و کمکش میکردم

باز هم پنج شنبه شده بود، روزی که تمام هفته را به عشق دیدنش میگذراندم پنج شنبه ها بوی امید و زندگی میداد! دوباره صدایش در گوشم پیچید و برای یک هفته انرژی ذخیره کردم

جمعه زودتر از ساعت همیشگی ترمه سر قرار حاضر شده بود!مشکوک میزد ولی زیربار نمیرفت! با دیدن سپهر و سینا چپ چپ نگاهش کرد!

- میمردی میگفتی اینام میخوان با ما بیان!؟

- میگفتم نمیومدی

- من از دوست سینا خوشم نمیاد

- اتفاقا خیلی پسر خوب و بامزه ایه سه شنبه که اومده بود کلی از دستش خندیدیم

- مگه سه شنبه اینم اومده بود؟

- آره برای همین گفتم بیا دیگه

حیف که به سینا و سپهر رسیده بودیم وگرنه از خجالت ترمه در می آمدم! یک ذره آی کیو نداشت دختره اگر میگفت دوستش هست شاید میرفتم چون دلم نمیخواست من را به چشم دختری که خودش را میگیرد نگاه کنند

تصمیم گرفتن آن روز کمی گرمتر با آنها برخورد کنم! حق با ترمه بود سپهر پسر خوب و با مزه ای بود کاملا برعکس هفته قبلش ولی پسرانه بود من مردانه دوست داشتم مثل پارسا! پر ابهت و بعضی وقتها شوخ!

شوخیهای ترمه با سپهر هم تمامی نداشت!

- من نمیدونم تو چجوری با یه نگاه سینا رو خر کردی!

سینا با خنده گفت:- داداش الان خواستی از من حمایت کنی!؟ نکن نوکرتم!

صدای خنده هایمان بلند شد

بازهم هفته جدید و روزهای تکراری شروع شده بود چهارشنبه اش مصاحبه پارسا را داشت هیچ چیز بیشتر از این نمیتوانست خوشحالم کند ولی با خواندن مجله لحظه به لحظه نگرانتر میشدم درباره همه چیزهایی که نباید حرف میزد صحبت کرده بود و نام تمام کسانی که با قدرت و پول سعی میکردند برنامه را منحل کنند، برده بود!

تا ساعت پخش برنامه روز بعد استرس داشتم! بیخود هم نبود برنامه پخش نشد و مسائل فنی را بهانه کرده بودند!انقدر از پخش نشدن برنامه ناراحت بودم که کوه هم نرفتم. تمام سایتهای خبری تأکید به ممنوع التصویر پارسا داشتند

فکری به ذهنم رسیده بود ته دلم میترسیدم ولی باید اجرایش میکردم!

در فیس بوک پستی با هدف جمع شدن تمام مردم و طرفداران برنامه در روز سه شنبه گذاشتم! کمتر از چند ساعت به اشتراک گذاشته شد و همه تقریبا درباره آن صحبت میکردند

خوشحال از استقبال پیشنهادم ترمه را خبر کردم و با کلی مقوا شعار درست کردیم انقدر برای کارم هیجان داشتم که ترمه مدام سر به سرم میگذاشت و مسخره ام میکرد ولی با این حال تنهایم نگذاشت و روز سه شنبه هم با من آمد

باور نمیکردم آن همه جمعیت جلوی در ساختمان صدا و سیما را! لحظه به لحظه تعداد بیشتر میشد و من با خشحالی مقواها را بین مردم پخش میکردم

ترمه با تعجب گفت:- من فکر میکردم فقط تو دیوونه ای ! از تو دیوونه ترم هست!

خبرنگارها جمع شده بودند و بازار عکس و فیلم داغ!

اعتراض ما بازتاب زیادی داشت و مدیر شبکه را به حرف آورده بود و قول داد که رسیدگی بیشتری داشته باشه

انگار هرچه صبر میکردم روز پنج شنبه نمیرسید! آخر ترمه به دادم رسید و چهارشنبه را بیرون رفتیم البته با سینا و سپهر!

سپهر برایم پررنگتر شده بود حالا دیگر از او بدم نمی آمد البته تغییر حس، تأثیر حرفهای ترمه هم بود

- تو که منتظر نیستی پارسا بیاد تو زندگیت؟

- مگه من بچم ترمه! معلومه که منتظر نیستم! بعضی وقتها برای خودم رویای دخترونه میسازم ولی سعی میکنم واقع بین تر باشم

- پس یه کم بیشتر دقت کن به دوروبرت باید به فکر خودت باشی! سپهر واقعا سر خوبیه میتونه خاطرات بدتو کمرنگ کنه بهش فکر کن

- اگه پنج شنبه برنامه پخش بشه جدیش میگیرم!

- قول دادیا!

برنامه پخش شد و دوباره شادی درونم را فرا گرفت

پارسا مثل همیشه صادقانه صحبت کرد:

«اکثر شایعات درست بود من بلد نیستم الکی و غیر منطقی تکذیب کنم یا نشون بدم همه چی خوبه... اگه الان اینجام به لطف مردمیه که از ما حمایت کردند و واقعا با کارشون تمام تیم غافلگیر شدیم... ممنونم از مدیر شبکه و تمام کسانی که دوباره به احیای برنامه کمک کردند»

از خوشحالی در آسمانها سیر میکردم مامان و یلدا هم از خشحالیه من خوشحال بودند

بعد از برنامه بلافاصله ترمه زنگ زد:- خب اینم آقا پارسای شما، ازت تشکرم کرد مرد باش و سر قولت وایسا

خندیدم و گفتم:- میخوای همین الان با گل و شیرینی برم دم خونه سپهر اینا!؟

- آدم باش ضد حال نزن خواستگاری پیش کِش!

- خفه دیگه! من با سپهر خوب رفتار میکنی!

- آره ولی دوستانه و جدی اونم جرأت نمیکنه حرفی بزنه

- اون ترسوئه به من چه!من قول دادم سر قولمم هستم امشب حالمو نگیر فردا میبینمت!

- برو بخواب سرخوش! فردا یه کم به خودت برس جون همون پارسا

- خیلی خب انقدر غر نزن!

بخاطر قولم به ترمه و حس جدیدم به سپهر صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم. به ناخنهایم لاک زدم و بیشتر از همیشه آرایش کردم سویی شرت و شلوار طوسی که الناز برای تولدم گرفته بود را با شال و کتونی صورتی را پوشیدم کوله ای که یادگار نیمه زندگیم بود را برداشتم و از خانه بیرون زدم

برق نگاه سپهر و ابروهای بالا رفته سینا خوشحالی ترمه را بیشتر کرده بود!

سینا و ترمه حسابشان را از ما جدا کرده و جلوتر راه افتادند

- امروز کسی قراره به جمعمون اضافه بشه!؟

- نه چطور!؟

- آخه خیلی خوشگل شدی!

از صراحت کلامش دلم ریخت!

- خوشگل نبودم!؟

- چرا بودی ولی خندون نبودی، امروز حس میکنم چشماتم میخنده

از کی تا حالا سپهر حرف چشمامو میفهمید نمیدانستم!

- امروز خیلی خوشحالم چون مشکل یکی از دوستام حل شده

ترجیح دادم اسمی از پارسا نبرم چون باید علت این علاقه را توضیح میدادم و این یعنی کالبد شکافی گذشته ها و غمهای تلنبار شده!

- چه خوب!

معلوم بود میخواست حرفی بزند اما نمیتوانست

نگاهی کوتاهی به او کردم و گفتم:- بگو!

- چیو!؟

- اون حرفی که میخوای بزنیو! من باهوشم و رک پس حرفتو بزن

لبخند دلنشینی زد و گفت:- میشه بیشتر با هم آشنا بشیم!؟

- مگه آشنا نیستیم ؟ از این بیشتر؟

- آره از این بیشتر، نمیخوام فقط دوستت باشم، میخوام کنارت باشم

روی سنگ ریزه ها سر خوردم، جیغ کوتاهی کشیدم  سپهر کمرم را محکم گرفت و زیر گوشم گفت:- میخوام مواظبت باشم

از خجالت تمام بدنم میلرزید،سینا و ترمه از آب شدن نجاتم دادند!

- خاک تو سرم چی شدی یوکا!؟

سینا گفت:- به نظر میاد که خوبه نگران نشو عزیزم

سپهر دستانش را شل کرد و سریع از او جدا شدم. از نگاههای معنادار ترمه متنفر بودم! چشم غره ای به او رفتم

سپهر دستانم را محکم گرفته بود... قلبم لرزیده بود از این حمایت! یادش افتاده بودم نمیدانستم حالت صورتم چگونه شده بود که سپهر زیر گشوم گفت:- اگه ناراحت میشی دستتو ول کنم

ولی من ناراحت نبودم از حمایتش از اینکه کسی آمده بود دوباره مراقبم باشد!

شروع رابطه با سپهر اتفاق جدید زندگیم شده بود.. اکثر اخلاقهایش را دوست داشتم همینکه کسی آمده بود تکیه گاهم باشد تا بتوانم با خیال راحت خودم را به او بسپارم خوشحالم میکرد

کارتهای عروسی ماهان رسیده بود...

دیدار با خاله ها همیشه خوشحالم میکرد.هر دو از مامان کوچکتر بودند خاله فهیمه، فرگل 22 ساله و فربد 14 ساله را داشت و شوهرش عمو کمال مغازه لوستر فروشی داشت خاله نادیا هم فقط یک پسر 8 ساله به نام مهیار داشت و شوهرش عمو امید کارمند مخابرات بود

فربد و مهیار نرسیده مشغول بازی با یلدا شدند گاهی اوقات مطمئن میشدم یلدا بخاطر این دوتا اخلاقهای پسرانه پیدا کرده بود!

فرگل هم از اول درباره دوست پسر جدیدش صحبت میکرد انقدر از پیمان تعریف کرد که دل من هم برای پیمان ندیده تنگ شده بود! من هم کوتاه و کلی درباره سپهر برایش گفتم

انتظار داشتم عروسی ماهان مثل همه عروسیها خوب باشد ولی دلتنگی نمیگذاشت خوشحال باشم همه دورم را گرفتند تا کمتر فکر کنم و موفق هم شدند!

سپهر هم به روزمرگی ها و عادت زندگیم اضافه شده بود. وقتی فهمیدم برایم مهم شده که از کوچکترین حرفهایش ناراحت میشدم ولی زود فراموش میکردم!

فدرا از این رابطه زیاد راضی نبود و خیلی سعی کرد با حرفها احساساتم را کنترل کند ولی موفق نشد و سعی کرد تمرینات قبلی را ادامه دهد!

خیلی از اولین ها را با او تجربه کرده بود! همه چی خوب بود، روزمرگی بود ولی خوب بود پنج شنبه ها از همیشه بهتر بود پارسا پررنگ بود، بیشتر حرفهایش را مثل همیشه با جان و دل گوش میدادم

اواسط شهریور بود که همه چی بهم ریخت! برنامه پخش نشد شایعات بالا گرفت و هیچکس هیچ توضیحی بابت آنها نمیداد! به هم ریخته و پریشان از صبح تا شب تمام سایتها و صفحه های فیس بوک را میگشتم اما هیچی به هیچی!

ناراحتی هایم داد سپهر را در آورده بود

- قربونت برم عزیز دلم به من بگو چی بهمت ریخته شاید بتونم کمکت کنم

- چیزی نیست خانوادگیه حل میشه

- آخه نمیشه که! دو هفته اس تو خودتی نه بیرون میای نه حرف میزنی هر دفعه هم بهت زنگ میزنم از گریه زیاد صدات گرفته! به من حق بده نگرانت باشم

به او حق میدادم ولی جوابی نداشتم! سه هفته از بی خبری میگذشت پنج شنبه شده بود و برای معجزه پای تلویزیون نشسته بودم زیرلب فقط صلوات میفرستادم

با صدا مامان متوجه او شدم:- یوکا بیا اینو بخون یک چهره سرشناس واسه قتل دادگاهی میشه! عینک ندارم مادر تو بخون با جزئیات

روزنامه را از دست مامان قاپیدم و ستون را پیدا کردم

"چهره سرشناس تلویزیون آقای پ.الف به قتل عمد اعتراف کرده و در بازداشتگاه به سر میبرد..."

دستانم میلرزید، ناخواسته گریه ام به جیغ تبدیل شده بود دوباره تشنجها به سراغم آمده بود، مامان با گریه خدا را صدا میکرد و یلدای وحشت زده تلفن به دست به من خیره شده بود،از شدت ناراحتی و شوک چشمانم سیاهی رفت

  • پسندیدم 3
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در بیمارستان چشم باز کردم... از ته دل گریه میکردم مامان سعی میکرد با حرفهای امیدوار کننده دلداریم بده

- مامانم قربونت برم از کجا میدونی اونه آخه!این همه تلویزیون چهره سرشناس داره! همه که پارسا نیستن!

- مامان...من بچه نیستم با اینحرفا گولم میزنی! وقتی 3 هفته برنامه پخش نمیشه وقتی هیچکس هیچ خبر و رد و نشونه ای نداره... وقتی تلویزیون حتی اسمی از برنامه یا پارسا نمیبره یعنی یک اتفاق بد افتاده... ولی چرا قتل!!!!

گریه ام به هق هق تبدیل شده بود مامان هم پا به پای من اشک میریخت خودش هم میدانست حرفهایم واقعیت دارد!

- الهی بمیرم برای دل مادراشون فقط من میفهمم اونا چی میکشن!

نمیدانستم برای گذشته ام گریه کنم یا پارسا! چند شب پشت سر هم تب و لرز کردم و کارم به بیمارستان کشید مامان دوباره دست به دامن فدرا شده بود

فدرای مهربان مثل همیشه از جون و دل برای آرامش من مایه میگذاشت ولی من خوب شدنی نبودم. سپهر از دستم شاکی بود و دیگر زنگ نمیزد برایم مهم نبود فکر برای نجات پارسا از همه چی واجب تر شده بود حتی غذا خوردن!

حاشیه ها و اخبار زیادی از پارسا آمده بود و بیشتر اذیتم میکرد.

اوایل آبان بود که خواب دیدم... خواب گذشته ها! بابا...بردیا...کلانتری...سروان گریه و شیون و التماس!

وحشت زده از خواب پریدم حتی خواب آن روزها دیوانه ام میکرد اما جرقه ای در سرم زده شده! سروان بامداد!

با ناتوانی جسمی که پیدا کرده بودم به زور از جا بلند شدم و لباس پوشیدم

مامان از دیدن من چشمهایش برق زد

- کجا میری عزیزم ؟ مغازه؟

- نه جایی کار دارم

با نگرانی به من زل زد:- مادر قربونت برم کارای خطرناک نکنیا من دلم روشنه درست میشه..

چقدر بد شده بودم دوباره... مامان بغیر از من و یلدا کسی را نداشت!

او را بوسیدم و گفتم:- نگران نباش مامان مواظبم همه چی درست میشه

جلوی در گوشیم را تحویل دادم و از سرباز سراغ سروان بامداد را گرفتم

در اتاقش نیمه باز بود تقه ای به در زدم و به داخل رفتم

سروان مثل همیشه جدی و مقتدر با عینک همیشگیش متعجب به من نگاه میکرد

- سلام جناب سروان اجازه هست!؟

گره پیشانیش باز شد و به جای آن لبخندی روی لبش نشست

- سلام خانوم محمدی از این طرفها!

- فکر نمیکردم به سرعت منو بشناسید

- من بعضی پرونده ها یادم میمونه شمارو که همیشه یادم هست بفرمایید بشینید بگم چای براتون بیارن

تشکری کردم و روی صندلی روبرویش جا گرفتم

با تلفن تماسی گرفت و صندلی روبرویم جا گرفت و گفت:- من در خدمتم

- من ازتون کمک میخوام

- چه کمکی!؟

سرباز جوانی وارد اتاق شد و بعد از احترام نظامی چای و قند روی میز گذاشت و رفتم

- جناب سروان نمیدونم جریان پرونده پارسا آرین رو میدونید یا نه!

سروان متعجب به من نگاه کرد و گفت:- خب بله! ایشون مشهور هستن ما هم بخاطر کار خبرش به گوشمون خورده چطور مگه؟

- ایشون بابت ادامه زندگی و حل اون پرونده خیلی به من کمک کردن حالا میخوام براش جبران کنم فقط میخوام اطلاعات داشته باشم، کی بوده؟ چی بوده؟ چه اتفاقی افتاده و گره کار کجاس! روزنامه ها و سایتها به غیر از حاشیه هیچی ندارن نمیتونم به نتیجه درستی برسم

- خانوم محمدی شما که میدونید اطلاعات پرونده رو نمیشه در اختیار هیچکس بغیر از اقوام درجه یک گذاشت مخصوصا پرونده ای مثل ایشون با شهرت زیاد

بغض کردم و اشکم سرازیر شد، نمیخواستم ناامید و دست خالی برگردم!

- توروخدا جناب سروان خواهش میکنم بهم کمک کنید من بغیر شما هیچ امیدی برای کمک کردن ندارم اگر اون نبود من نمیتونستم زندگی کنم مطمئنم! حداقل شما دیگه حال منو یادتونه!

- آروم باشید چشم من هرکاری از دستم بربیاد انجام میدم ولی قول نمیدم چون نمیتونم تو کار همکارای دیگم دخالت کنم!

آرامتر شدم و گفتم:- ممنونم توروخدا نا امیدم نکنید

- امیدتون بخدا باشه چایتون میل کنید سرد نشه

شماره ام را به سروان داده بودم وقتی از کلانتری بیرون زدم حس سبکبالی میکردم خیالم راحت شده بود مطمئن بودم سروان بی جوابم نمیگذارد!

با حس خوشحالی دلم نمیخواست به خانه برگردم... میخواستم این خوشحالی را با کسی شریک باشم، هیچکس بهتر از سپهر دلخور نبود! با خوشحالی شماره اش را گرفتم

 با صدای جدی جواب داده بود:- بله؟

- سلام عزیزم!

- فکر کنم اشتباه گرفتی!

- لوس نکن خودتو کاملا درست گرفتم!

- یعنی شما الان یوکای بد اخلاق من هستید!!؟؟؟

از میم مالکیت دلم ریخت:- هرچی بگی حق داری من به هم ریخته بودم

- و علتشم به من نمیگی!

- میگم بهت ولی الان نه، الان دلم میخواد شما تشریف بیارید بریم گردش!میای؟

- چرا که نه! با ترمه و سینا بریم یا دوتایی؟

- دوتایی بریم

- هرچی تو بگی بگو کجایی بیام دنبالت

از خوب بودن زیاد سپهر میترسیدم از علاقه ام به او هم میترسیدم پیش خودم اعتراف کرده بودم که وابستش شدم!

انگار تازه داشتم خیابانها و سردی هوا را میفهمیدم! تازه فهمیده بودم پاییز شده فصل عاشقی!

سه روز از دیدار با سروان و بیخبری گذشته بود، دوباره نا امید شده بودم ولی انگار خدا هم میخواست من به پارسا کمک کنم!

با صدای گوشی از خواب پریدم، همیشه از بیدار شدن با صدای زنگ موبایل متنفر بودم!

با عصبانیت نگاهی به اسکرین انداختم، شماره ناشناس بود مجبور شدم جواب بدم وگرنه از کنجکاوی خوابم نمیبرد!

- بله بفرمایید؟

صدای مردانه ای در گوشم پیچید:- خانوم محمدی؟

- بله خودم هستم، شما؟

- من بامداد هستم مهرشاد بامداد

خواب را فراموش کردم! با هوشیاری و ملایمت جواب دادم:- سلام جناب سروان شرمنده به جا نیاوردم

صدای خنده اش آم:- معلومه خواب بودید! ببخشید که بیدارتون کردم فک میکردم انقدر به دست آوردن اطلاعات براتون مهم باشه که صبح زود تماس گرفتم

- معلومه که خیلی مهمه؟ بیام کلانتری؟

- بله تا یک ساعت دیگه اونجا باشید عالی میشه منم تا از دایره جنایی برسم شما اونجا باشید

- من سریع خودمو میرسونم

- خانوم محمدی با عجله نیای یه بلایی سر خودتون بیارید!

- نه سروان مراقبم ممنونم واقعا ممنونم

- کاری نکردم خواهش میکنم میبینمتون

مامان با دیدنم تعجب کرده بود انقدر مضطرب بودم نفهمیدم مامان چی پرسید و من چی جواب داده بودم!

انگار جناب سروان هم فهمیده بود چقدر برای شنیدن مشتاق هستم که سریع سر اصل مطلب رفته بود!

- خانوم محمدی مطمئنید حالتون بد نمیشه!

دلم ریخت!

- یعنی انقدر موضوع جدیه!؟

- جدی که هست! ولی شما نشنیده حالتون خوب نیست

- من خوبم جناب سروان توروخدا زودتر بگید

- همه چی یک اتفاق خیلی ساده و شوخی دوستانه بوده اونجوری که من تو پرونده خوندم چهارشنبه 17 شهریور پارسا آرین با یکی از همکاراش پیام بهمنی تو دفتر کارشون مشغول هماهنگی مهمونها و برنامه ریزی بودن البته با شوخی و خنده!

طبق اعتراف پارسا سر شوخی هولش میده و پای پیام به میز گیر میکنه و با پشت سر روی میز شیشه ای میفته و به سرش ضربه میخوره و درجا تموم میکنه!

نفسم بالا نمی آمد! قتل بخاطر شوخی!

- متاسفانه شاهدی در کار نیست و همین کارو سخت کرده!

به زور لب باز کردم:- سروان خانواده مقتول رضایت نمیدن؟ اونا که میدونن شوخی بوده!

- پدر و مادرش حاضر به رضایت دادن شدند ولی ....

مشتاقانه به سروان چشم دوختم

نگاه معناداری به من انداخت و گفت:- خواهرش تهدید کرده اگه رضایت بدن خودشو میکشه!

یخ کردم! شوکه شده بودم!

سروان با نگرانی به من نگاه کرد و گفت:- زنگ بزنم به اورژانس؟

سرم را به نشانه منفی تکان دادم بغضم ترکیده بود نمیدانستم دقیقا برای چه کسی گریه میکردم!

سروان لیوان آبی به خوردم داد و گفت:- میدونم این مسئله برای شما چقدر سخته! راستش نمیخواستم حرفی بهتون بزنم ولی من غیر عمد بودنه قتلو باور کردم ولی نمیشه ثابت کرد و به نظرم هیچکس به غیر شما نمیتونه به پارسا کمک کنه

بریده بریده پرسیدم:- حا...لِ..پارسا... چطوره؟

- افتضاح! حاضر نیست هیچکسو ببینه حتی خانوادشو! به زور وکیل ازش حرف کشیده تا بتونه ازش دفاع کنه به خانوادش پیغام داده دنبال رضایت نرن چون نمیخواد زنده بمونه! حال روحیه اصلا خوبی نداره!

حرفهای سروان را در ذهنم مرور میکردم!خواهرش،حال بد پارسا، رضایت...

اول باید دوباره خودم را راضی میکردم مثله گذشته! نمیدانستم چد شبانه روز گذشته بود و من همه را جلوی عکس پارسا گذراندم! تمام مدت به این فکر بودم واقعا پارسا ارزشش را داشت خواهری را راضی کنم تا از خون برادرش بگذرد!

روبروی دریا ایستاده بودم آرام و پر آرامش بود. اول به سمت راست نگاه انداختم  مامان و یلدا با لبخند به من زل زده بودند به سمت چپ هم نگاه کردم با دیدن بابا و بردیا ذوق زده به سمت آنها رفتم دریا طوفانی شد همه جیغ میزدند و فرار میکردند بعضیها طعمه دریا میشدند و بعضی دیگر نجات پیدا میکردند مامان و یلدا از دور جیغ میزدند و از من میخواستند کنار آنها بروم ولی من به دنبال بابا و بردیا دویدم ولی به آنها نمیرسیدم!

صدای پارسا را شنیدم کمک میخواست ... چشم گرداندم وسط دریا بود، به سمتش دویدم موج بلندی زیر پایش را خالی کرد و دیگر او را ندیدم جیغ زدم و صدایش کردم با دیدن دستش با خوشحالی به سمت او دویدم و به زور او را از آب بیرون کشیدم محکم به او چسبیده بودم با چشمان بی روح به من زل زده بود موج بلند دیگری آمد و ما را به سمت دیگری پرتاب کرد ولی دستش را ول نمیکردم

با صدای غمگین گفت:- ولم کن برو خطرناکه اذیت میشی

- ولت نمیکنم امکان نداره ولت کنم نجاتت میدم دستمو ول نکن به زور تا ساحل میبرمت

با تمام انرژی او را به زور دنبال خودم میکشیدم کم کم دریا آرام شد و با خوشحالی به ساحل نزدیک شدم ولی دوباره دریا طوفانی شد و ما را به سمت مخالف هم پرتاب کرد موج پارسا را با خود میبرد

گریه کنان به دنبالش میدویدم و جیغ میزدم و از خدا کمک میخواستم با فریاد گفتم:- پارسا بلند شو بیا سمت من تنهایی نمیتونم نجاتت بدم زورم نمیرسه بیا دستتو بده من

صدایش را میشنیدم:- نمیتونم، نمیشه

- بخدا میتونی نگاه کن دارم بهت نزدیک میشم بیا دستتو بده من طوفان زیاد شد دیگر هیچ جا را نمیدیدم فقط با گریه به پارسا نزدیک میشدم

با صدای گریه خودم از خواب پریدم... وحشت زده به دوروبرم نگاهی کردم کمی آرام شدم... نگاهی به ساعت انداختم 10 صبح بود دوباره یاد خوابم افتادم و بغض گلویم را گرفت چند سال پیش هم این خواب را دیده بودم ولی نه برای پارسا!

گریه کردم تا سبک بشم تصمیم قطعی گرفته بودم الان مطمئن بودم که میخواهم برای زندگی دوباره پارسا تلاش کنم!

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شماره سروان بامداد را گرفته بودم

- سلام جناب سروان

- سلام خانوم محمدی خوب هستید؟

- ممنون به لطف شما! راستش دوباره براتون زحمت داشتم

- بفرمایید خانوم من در خدمتم

- آدرس خانواده بهمنی رو میخوام

- پس بالاخره تصمیم گرفتید!؟

- بله!

- خبر امروز باعث شد!؟

متعجب پرسیدم:- کدوم خبر!؟

- پارسا آرین تو زندان اقدام به خودکشی کرده!

شوکه شدم! «خدایا غلط کردم منتظر موندم چیزیش نشه پارسا!»

با ترس پرسیدم:- زندس؟

- بله خوشبختانه! من آدرسو براتون اس ام اس میکنم

- ممنون از لطفتون امیدوارم بتونم جبران کنم

آدرس مجتمع مسکونی در شمال تهران بود زیر لب آیت الکرسی خواندم و زنگ را زدم

صدای زنی آمد:- کیه؟

- سلام منزل بهمنی؟

- بله شما!؟

- من با خانوم بهمنی کار دارم میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم

- در چه موردی؟

- میشه حضوری بگم؟

- بفرمایید طبقه پنجم

با استرس به داخل رفتم تا جلوی در آپارتمان حرفهایی که میخواستم بگویم را با خودم مرور میکردم

زن مسنی در را باز کرد و به داخل راهنماییم کرده بود، جلوی خانوم قد بلندی که غم چشمهایش از دست دادن عزیزی را فریاد میزد، ایستاد و گفت:- خانوم بهمنی ایشون هستن

خانوم بهمنی با دقت من را زیر نظر گرفته بود! سعی کردم با اعتماد به نفس رفتار کنم!

- سلام! ببخشید مزاحم شدم

- سلام بفرمایید بشینید!

به سالن پذیرایی هدایت شدم نگاه گذرایی به خانه انداختم اشیاء عتیقه اولین چیزی بود که در آن خانه به چشم میخورد!

روی مبل تک نفره ای نشستم، خانوم بهمنی هم روبروی من جای گرفت. خانوم مسن لیوان شربتی جلوی من گذاشت. تشکر کوتاهی کردم و با کسب اجازه از سالن خارج شد

- خب خانوم! بفرمایید با بنده چه کاری داشتید؟

- من...من با دخترتون کار داشتم البته اگه شما اجازه بدید

- تو از طرف خانواده پارسایی؟

با ترس به او نگاه کردم و گفتم:- خانوادش نیستم ولی به خاطر اون اومدم اینجا

- خب میشنوم

- من به زور آدرسو پیدا کردم یعنی خیلی گشتم بهش دِین دارم! بابت پسرتون متاسفم میدونم خیلی دردناکه!

چشمانش پر اشک شد و با صدای لرزان گفت:- پیام از بچگیش خیلی شیطون بود و کارای خطرناک میکرد، یادمه چهار سالش که بود گلدون محبوب مادربزرگشو آتیش زد! میگفت میخواستم ببینم کبریت کار میکنه یا نه! تو دوران مدرسه هفته ای نبود که منو نخوان! بخاطر درسخون بودنش اخراجش نمیکردن!

با دوستهای مدرسش شوخیها و کارهای خطرناکی انجام میداد که من از فکر کردن به اونام میترسیدم! وقتی میخواست بره دانشگاه تصمیم گرفتم بفرستمش انگلیس پیش برادر و خواهرم ولی نرفت! گفت دوست داره بره تو کار اجرا و صدا و سیما اینحرفا! بالاخره هم به آرزوش رسید و رفت

بزرگ شده بود و شیطنتهاشم خطرناکتر میشد! سه سال پیش با پارسا آشنا شد نقطه مقابل پیام بود!خیلی خوشحال بودم از اینکه با کسی مثل پارسا آشنا شده فکر میکردم از بی عقلیش کم میکنه! پارسا رو خیلی دوست داشتم مثل پیام بود برام فکرشم نمیکردم شوخیهای دوستانشون جون عزیزترینمو بگیره!

پا به پای خانوم بهمنی اشک میریختم!

- نمیدونم چرا دارم اینحرفهارو برای تو میزنم! شاید بخاطر خبر خودکشیه پارساس! اولش واقعا انتقام میخواستم ولی بعد بیشتر فکر کردم با اینکه دلم نمیخواد از خون بچم بگذرم ولی نمیخوام یک مادر دیگه مثل من عزادار بشه من باور دارم اتفاق بوده شوهرمم راضی کردم برای رضایت ولی پریام! من فقط پسرمو از دست ندادم دخترمم با مرده فرقی نداره اگه رضایت بدم میمیره

با گریه گفتم:- خانوم بهمنی درد پریا رو هیچکس بغیر من نمیتونه درک کنه! من خیلی خوب حالشو میفهمم اجازه میدیدن ببینمش؟

- اون حاضر نیست هیچکسو ببینه، نه حرف میزنه نه گریه میکنه نه غذا میخوره! دخترم داره از بین میره

- اجازه بدید منم شانسمو امتحان کنم خواهش میکنم!

- نمیدونم چرا ازت خوشم اومده! از تو چشمات حس میکنم واقعا درد کشیدی میفهمی!

لبخند تلخی زدم و گفتم:- همه مادرای ایرانی نگاه درد کشیده رو خوب میفهمن!

- برو دخترمو نجات بده! پریا خوب بشه پارسا آزاد میشه برو

من خودم را برای ناسزا و توهین و حتی کتک خوردن، آماده کرده بودم ولی با رفتار خوب خانوم بهمنی شرمنده شده بودم!

همراه با او ته سالن رفتیم راهروی کوتاهی را طی کردیم، 4 در آنجا بود خانوم بهمنی جلوی یکی از آنها ایستاد و چند ضربه به در زد

- پریا... پریا مامان میای بیرون یه لحظه

هیچ جوابی نیامد.

- میبینی هیچی نمیگه

- اجازه میدین من در بزنم

عقب آمد و با سر به من اشاره کرد

گلویم خشک شده بود، استرس داشتم ته دلم فریاد میزد و از خدا کمک میخواست!

ضربه ای به در زدم و صدایش کردم

- پریا خانوم؟

باز هم هیچ صدایی از او نیامد. دوباره ضربه زدم

- پریا صدامو میشنوی؟ من میخوام باهات حرف بزنم اجازه میدی بیام پیشت!؟

باز هم هیچ صدایی نیامد... جلوی در روی زمین نشستم

- من میخوام برات یک داستان تعریف کنم، داستان واقعی

دلم نمیخواست حتی یک دقیقه به گذشته فکر کنم و خاطراتم را به یاد بیارم اما مجبور بودم! انگار جنگیدن برای زندگی پارسا برایم واجب شده بود!

- من و بردیا به فاصله یک دقیقه به دنیا اومدیم... همیشه به خاطر اون یه دقیقه بهش زور میگفتم و حرفمو پیش میبردم... با وجود اون کامل بودم همیشه کمکم میکرد و حرفهایی که حتی به مامان یا بابام نمیتونستم بزنم به اون میگفتم جای همه داشته ها و نداشته های زندگیم بود. به خاطر من همه کاری میکرد یادمه هیجده سالمون بود تازه گواهینامه گرفته بودیم من هوس شکلات تلخ کردم یواشکی سوئیچ ماشین بابارو از جیبش برداشتم و دوتایی رفتیم تو خیابونها هیجا باز نبود ولی اون برنگشت خونه تا ترمینال رفتیم میگفت اونجا همیشه مغازه ها بازه!

دوستم بود، برادرم بود،عشقم بود، همه زندگیم بود.  از خود گذشته و آروم بود برعکس من سرتق و لجباز بودم شکستو قبول نمیکردم...هردو عاشق رشته معماری بودیم به هم قول داده بودیم شرکت طراحی داخلی بزنیم اسمشم انتخاب کرده بودیم "کادیا"، کای یوکابد "دیای" بردیا!

به اینجا که رسیدم گریه ام بیشتر شد یاد اون شب برایم مرگ دوباره بود!به زور نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:

- سال دوم دانشگاه بودیم میخواستم برای ترم جدید مانتو بخرم ماشین نداشتیم خیلی خسته شده بودیم من اصرار کردم میانبر بزنیم از خرابه ای که قرار بود مجتمع بشه رد بشیم تا زودتر به خونه برسیم! انقدر مشغول خندیدن بودیم که متوجه نشدیم چهار نفر خیلی وقته تعقیبمون میکنند!

وقتی به خلوت ترین و تاریک ترین نقطه رسیدیم بهمون حمله کردند دو نفرشون بردیا رو گرفتند یکیشونم دستای منو از پشت گرفت و اون یکی جیبامونو خالی میکرد. بردیا از اونا خواهش کرد هرچی که میخوان بردارن فقط به من کاری نداشته باشن... به منم گفت آروم باشم و بزارم برن ولی من احمق گوش نکردم!

هق هق میکردم خانوم مسن لیوان آبی به من خوراند. کمی آرام شدم و دوباره ادامه دادم

- وقتی اون عوضی دست برد گردنبندمو بکشه با لگد بهش ضربه زدم

از درد داد کشید دوستاش ما رو ول نکردن بلند شد و سیلی محکمی به من زد بردیا دیگه طاقت نیاورد با همه قدرتش شروع به کتک کاری کرد آخه داداشم میرفت کلاس تکواندو منم کمکش میکردم و جیغ میزدم تا یکی صدامونو بشنوه و کمکمون کنه.... یکی از پسرها چاقو کشید تا من ساکت بشم و جیغ نزنم از چاقو خیلی میترسیدم ولی بردیا نترسید آخه پای من وسط بود!

بهش حمله کرد و با هم درگیر شدند بقیشونم من با جیغ و داد و چوبی که از زمین پیدا کرده بودم میزدم

وقتی صدای داد بردیا اومد نفسم گرفت چون هیچوقت نشنیده بودم اونجوری داد بکشه! پشتش به من بود دویدم سمتش نمیتونستم چیزی که میدیدمو هضم کنم! چاقویی که تو شکمش بود و نمیتونستم باور کنم افتاد زمین همه جا پرخون شده بود پسرها در رفتند جیغ میزدم و از ته دل کمک میخواستم

بردیا تو اون وضعم نگران من بود با یه ذره جونی که براش مونده بود دستمو فشار میداد و میگفت نترسم و آروم باشم از اومدن پلیس و آمبولانس چیز زیادی یادم نیست فقط یادمه التماسش میکردم طاقت بیاره بهش گفتم من بدون اون میمیرم

تو بیمارستان سریع بردنش اتاق عمل با اومدن مامان و بابا حالم بدتر شد اونام با دیدن دست و لباس خونی من حال خوبی نداشتن بعدا فهمیدم یکی از همسایه ها ما رو شناخته بوده و بهشون خبر داده

تمام مدت مامان گریه میکرد و من فقط به صحنه ی چاقو خوردن بردیا فکر میکردم! با دیدن تختی که ملافه سفیدی روش بود من ناخواداگاه جیغ زدم انقدر خودمو زده بودم که نفهمیدم بابام کی روی زمین افتاده بود!

دیگه نمیتوانستم ادامه بدهم، خدمتکار و خانوم بهمنی اشک ریزان به من خیره شده بودند،مگر میشد از برادر مهربانم حرف بزنم و کسی ناراحت نشود!

- برادرم بخاطر من مرد، من اصرار کردم از اون خرابه بریم من قلدر بازی دراورده بودم اگه من حرف گوش میکردم الان هم اون بود هم بابام من تو یه روز جفتشونو از دست دادم! تو چندساعت بی پشت و پناه شدم

در اتاق باز شد، پشت چشمهای تارم دخترک نا مرتبی را دیدم که چهره اش مشخص نبود خانوم بهمنی به سمتش رفت خودش را در آغوش او پرت کرد و با صدای بلند شروع به گریه کرد!

- من پیامو میخوام... من داداشمو میخوام آخه من بدون اون چیکار کنم

گریه هایش به جیغ تبدیل شده بود از ته دل جیغ میزد و گریه میکرد

دوباره حالتهای عصبیم برگشته بود نمیتوانستم حرف بزنم و فقط میلرزیدم ، نگاه نگران خانوم بهمنی رو دیدم و پلکهایم سنگین شد

آرام چشم باز کردم از دیدن یک جفت چشم عسلی که به من زل زده بود جا خوردم! نگاهی به دور و اطرافم کردم اتاق نسبتا بزرگی که سرویس خواب سفید و دیوارهای طوسی داشت،در ذهنم از طراحش ایراد گرفتم چون اتاق را بیش از بیش بی روح و منفی کرده بود!

دخترک چشم عسلی پرسید:- خوبی!؟

- خوبم، تو پریایی؟

سرش را به نشانه مثبت تکان داد!

صادقانه گفتم:- چه چشمهای قشنگی داری!

چشمانش پر از اشک شد و با صدای لرزان گفت:- پیام هم همیشه همینو میگفت!

با آمدن خانوم بهمنی از روی تخت بلند شدم

- راحت باش، بهتری؟

- بله ممنون ، ساعت چنده!؟

- از 3 گذشته

- وای مامانم الان نگران میشه

از جا بلند شدم سرم گیج میرفت خانوم بهمنی گفت:- بشین من کیفتو برات میارم

کیفم را به دستم داد تشکر کردم و سریع گوشی را بیرون کشیدم، حدسم درست بود 30 میس کال با چند اس ام اس از طرف مامان، ترمه و سپهر

- یوکا جان کجایی مادر نگرانتم

- دخترم توروخدا گوشیتو بردار

ترمه نوشته بود:- یوکا کجا پیچوندی رفتی خاله نگرانته به من زنگ بزن

- با تواما بشعور

سپهر نشته بود:- عزیز دلم صبح بخیر

- خانوم کجایی جواب نمیدی؟

- یوکا کجایی ترمه زنگ زده بود نگرانتم

اول به مامان زنگ زدم

- کجایی تو دختر؟ مردم از نگرانی آخه تو چرا یه ذره به فکر من نیستی؟

- سلام مامانم ببخشید فدات شم گوشیم سایلنت بود نشنیدم

- کجایی؟

- پیش یکی از دوستامم نگران نباش

- دختر من تو که میدونی یه بار جواب ندی من دلم هزار راه میره

- به راههای خوب بره مامانم ... من حالم خوبه بازم ببخشید

نوبت ترمه بود

- الهی جز جیگر بزنی من از دستت راحت شم که انقدر جون به لبم نکنی!

با خنده گفتم:- مامانم که یک عمر زحمتمو کشیده اینجوری نفرینم نکرد تو چی میگی!؟

- منم حق مادری دارم گردنت ساکت شو!

- باشه هرچی تو بگی!

- کجایی عوضیه بیشعور؟

- از وقتی با سینا میگردی خیلی بی ادب شدیا! پیش یکی از دوستامم

- کدوم دوستت؟

- به تو چه! مگه تو دوستهای منو میشناسی؟

- بله که میشناسم! به من خیانت میکنی؟ به سپهر خیانت میکنی؟

- ترمه کم چرت و پرت بگو بعدا برات تعریف میکنم الان کار دارم

- اگه آقامون پشت خط نبود ولت نمیکردم

- تو با این آقاتون کشتی مارو، سلام برسون بهش

نوبت سپهر بود... نیمدانستم او را چگونه راضی کنم! با تردید شماره اش را گرفتم

از صدای بله گفتنش فهمیدم عصبی و دلخور است

- سلام عزیزم

- سلام

- چه بد اخلاق! البته حق داری ببخشید به جون مامان گوشیم سایلنت بود

سکوت کرده بود. دلم نمیخواست ولی باید دروغ میگفتم

- سپهر صبح یکی از دوستام زنگ زد مشکلی براش پیش اومده بود کمک میخواست منم زود از خونه زدم بیرون یادم رفت گوشیمو از سایلنت در بیارم مامان و ترمه هم نگران شده بودند

- میدونم ترمه بهم زنگ زد! اگر یه کم احساس میکردی کسی نگرانت میشه گوشیتو یادت نمیرفت از سایلنت در بیاری!

- عزیز من کار مهمی بوده انقدر صحبت کردیم یادم رفت وگرنه مرض ندارم شماهارو اذیت کنم!

- باشه عزیزم ولش کن ، خوبی؟

- آره خوبم، کجایی

- سرکار ، تو هنوز خونه دوستتی؟

- آره

- نمیخوای بگی کدوم دوستت

- اسمش پریاس ولی تو که نمیشناسیش

- میشه یه خواهشی ازت بکنم؟

- چه خواهشی؟

- از این به بعد هر جا میری قبلش به من خبر بده

کمی تعجب کردم ولی ته دلم حس خوبی داشتم!

- باشه عزیزم میگم، حالا آشتی؟

- قهر نبودم شیطونی نکن دلم برات تنگ میشه

خیالم راحت شده بود. از روی تخت بلند شدم تازه چشمم به عکس روی میز خورد یک پسر پریا را بغل کرده بود و نمیدانستم چه موضوعی باعث شده بود اینگونه از ته دل بخندند! پسر خیلی شبیه پریا بود، حدس اینکه پیام باشد زیاد سخت نبود!

- میبینی چه خوشگل بود داداشم!

به پشت سر نگاه کردم، متوجه حضور او نشده بودم!دوباره چشمهایش بارانی شده بود

- آره خیلی خوشگل بود مثله تو! خیلی شباهت داشتید

- همه میگفتن

او را در آغوش گرفتم

- گریه کن پریا! این تنها کاریه که باعث میشه یه کم غمهای دلمون شسته بشه کار دیگه ای از دستمون برنمیاد

پریا با صدای بلند گریه میکرد، من هم به گریه افتاده بودم

خانوم بهمنی با عجله وارد اتاق شد با دیدن ما او هم به گریه افتاد به سمتمان آمد و گفت:- بچه ها بسه!

پریا نگاه به من انداخت و گفت:- گریه نکن قبول دارم شرایطت سخت بوده نمیخوام دوباره حالت بد بشه

- مهم اینه از دستشون دادیم حالا هر کدوم یه شکلی!

خانوم بهمنی گفت:- بیاید اول ناهار بخوریم بعدا حرف بزنیم

- نه خانوم بهمنی من خیلی بهتون زحمت دادم اصلا فکر نمیکردم حالم بد بشه یادرم رفته انگار واسه چی اومدم!

- برای همین میگم بیا ناهار بخوریم دوباره حرف بزنیم

پریا گفت:- آره لطفا بمون میخوام بقیشو بشنوم البته اگه حالت بد نمیشه!

بعد از ناهار همه مشتاق به من زل زده بودند!

خانوم بهمنی گفت:- اشکال نداره من و زینتم پیشتون باشیم؟

- نه چه اشکالی!

- پس بگو ولی یه جوری که حالت بد نشه

دوباره یاد آن روزها افتادم!

- از مراسمها هیچی یادم نمیاد چون همش از حال میرفتم. مامانم داغون شده بود یه شبه پیر شد هم شوهرشو از دست داد هم پسرشو هم منو! عشق به من و یلدا بود که اونو سرپا نگه داشت وگرنه اون دور از جون زودتر از بابا رفته بود!

همه دست به دست هم داده بودند برای نجات من! دنیام بدون بردیا تموم شده بود چندبار پشت سر هم خودکشی کردم ولی نجاتم دادند آخرم کارم به بیمارستان روانی کشید تلاش دکترا هیچ نتیجه ای نداشت با هیچکس حرف نمیزدم دارو نمیخوردم و فقط جیغ و داد میکردم و شبها گریه!

بعد از چند ماه تو بیمارستان که بودم مامان خبر داد قاتل بردیا خودشو معرفی کرده، عذاب وجدان داشته و نمیتونسته فراری بمونه و مامان هم درخواست قصاص داده.شاید بخاطر این خبر بود که با جدیدترین روانشناس اونجا حاضر به حرف زدن شدم!

فدرا هم سن خودم بود تازه کار و پر انرژی،گفت که پروندمو خونده و خیلی ناراحته و متاسف!از مرگ پدرش برام گفت که چقدر براش سخت بوده ولی اون به خاطر مادرش تحمل کرده! فقط از من خواست روز بعدی که مامان اومد دیدنم بهش دقت کنم!

وقتی به مامان دقت کردم از خودم متنفر شدم! مامانم  از بین رفته بود چروکای صورتش و موهای سفیدش بیشتر شده بود و خیلی لاغر!

به خاطر مامان راضی به درمان شدم. فدرا هر روز میومد پیشم به غیر از اون با هیچکس حرف نمیزدم ولی داروهامو سر وقت میخوردم و تمریناتمو انجام میدادم سالگرد بابا و بردیا دوباره بهمم ریخت ولی فدرا به دادم رسید!

از بیمارستان مرخص شدم بهتر از قبل بودم ولی خوب نشده بودم! علی رغم تلاشهای فدرا دیگه حاضر نبودم باهاش حرف بزنم اونم به مامان گفته بود باید خودم بخوام ولی نمیخواستم! روز به روز بد اخلاق و گوشه گیرتر میشدم هیچکسو نمیبخشیدم حتی مامان و یلدارو! یلدا از من میترسید با من حرف نمیزد اونروزها فقط ترمه بود که به دیدنم میومد و سعی میکرد با تعریف از دانشگاه منو راضی کنه دوباره برگردم!

کم کم پای مادر قاتل به خونمون باز شد، مامان از ترسش به من چیزی نگفته بود و یواشکی با مادرش حرف میزد و بعد یه مدت حاضر به رضایت شد!

وقتی فهمیدم مامان میخواد رضایت بده تهدید کردم و به روح باباو بردیا قسم خوردم خودمو میکشم. مامان از ترس اینکارو نکرد گفته بود باید دخترم حاضر به رضایت بشه ولی من اصلا حاضر به دیدنش نبودم من فقط میخواستم لحظه ای که جون میده و درد و رنج میکشه رو ببینم! قلبم انقدر پر از کینه و نفرت شده بود که التماس و گریه های مادر اون پسرو نمیدید! قصاصو حق خودمون میدونستم!

یک شب مامان و یلدا رفته بودند خونه خالم

به خاطر اینکه فکر و خیال نکنم الکی کانالهای تلویزیونو بالا و پایین میکردم تا اینکه شهریار شاپوری رو دیدم! بازیگر مورد علاقه من و بردیا!

اون داشت درباره به قتل رسیدن پدرش و دلیلهای رضایت دادنش میگفت!تو ذهنم پر از سوال بود !درک نمیکردم چجوری کسی رو که عزیزترین فرد زندگیشو ازش گرفته بخشیده! اصلا مگه میشه پدرش مرده باشه و اون بازیگر به این موفقی بشه! پس حتما پدرشو دوست نداشته!

مجری شروع به حرف زدن کرد، گفت:- خدا تو سوره بقره درباره قصاص گفته ولی خواسته ببخشی تا بخشیده بشی!

به این جمله خیلی فکر کردم! دلم میخواست دوباره اون برنامه رو ببینم هفته بعد هم دیدم درباره رضایت و قتل بود! اینبار جالبتر بود چون قتل و رفت و آمدهای اجباری باعث وصلت دوتا خانواده شده بود!

برنامه بعدی راجع به خانواده ای بود که رضایت نداده بودند ولی حالشون خوب نشده بود!یادمه مجری آخر برنامه گفت "بیشتر وقتها خوبی کردن و بخشش به خود شخص خیر میرسونه چرا که احساس رضایت از شاد کردن دیگران به آرامش خود شخص ختم میشه، کسی که از خطا و لغزش دیگری میگذرد رحمت و مهر الهی را به سوی خودش جذب میکند!"

صحبتهای اون مجری باعث شد برای اولین بار حاضر بشم صحبتهای مادر قاتلو بشنوم!گفت پسرش کاوه وقتی سه ماهه بوده شوهرش به خاطر تزریق مواد مخدر میمیره... خودشم با کارگری و کمکهای مردم کاوه رو بزرگ میکنه، کاوه باهوش و درسخون بوده حتی کارنامه هاشم دیدم، رتبه 6 کنکور شده بوده و دانشگاه شریف مهندسیه برق میخونده تا اینکه سر و کله عموش پیدا میشه

عموش به بهونه تنها یادگار برادر و اینحرفا بهش نزدیک میشه و کلا اونو از هدفهای زندگیش دور میکنه و باعث میشه درسشو ول کنه و دنبال پول بره! اونو به کارهای خلاف میکشه اون شبی که به ما حمله کردند بار اولش بوده به خواست عموش اخاذی میکنن وقتی درگیر میشیم چاقو رو عموش میده که از خودش دفاع کنه و اونم مثلا میخواسته از خودش دفاع کنه و وقتی تعادلشون به هم میخوره اون اتفاق میفته!

دلم برای کاوه سوخت ولی فقط برای چند دقیقه! اونروز شنیدم ولی حرفی نزدم تو انتقام تردید پیدا کرده بودم فکر میکردم دارم به بردیا خیانت میکنم که دلم نمیخواد قاتلش اعدام بشه!

دو سال از مرگ بابا و بردیا گذشته بود که به اصرار مامان و ترمه برگشتم دانشگاه. ترمه تو تمام درسها کمکم میکرد با اینکه از من خیلی جلوتر بود ولی بخاطر من بعنوان مهمان سر کلاسها حاضر میشد

بعد از سومین سالگرد بابا و بردیا حکم قطعی رو صادر کردند زمان قصاصم مشخص شد! ته دلم راضی نبود ولی حرف نمیزدم حتی عمه هم از من میخواست بزارم مامان رضایت بده ولی اینکارو نکردم! روز اعدام پشیمون شدم مامان کاوه از هوش رفت مامان با گریه به من گفت تو چشمهای کاوه پشیمونی هست بگذرم ازش بزارم به جای بردیا هم زندگی کنه! نگاه پشیمونشو دیدم دیگه دلم نمیخواست بمیره به مامان گفتم که رضایت بده

فکر میکردم با این بخشش پشیمون بشم ولی نشدم برعکس حالم روز به روز بهتر میشد حرفهای پارسا آرین باعث شد دوباره به سرغ فدرا برم و ازش کمک بخوام، اگه پارسا نبود اگه حرفهاش نبود من هیچوقت از اون تاریکی در نمیومدم اون بود که باعث شد مرگ اونارو باور کنم و دوباره سعی کنم واسه زندگی تلاش کنم اگه واسش اتفاقی بیفته من دوباره میرم ته دره شاید اینبار بدتر!

باز هم همه گریه کرده بودند، پریا با چشمهای خیس به عکس پیام خیره شده بود

روی زمین زانو زدم و دستانش را گرفتم:- پریا من بیشتر از هر کس دیگه ای میتونم درکت کنم خودتم میدونی... اینم میدونی واقعا ناخواسته بوده اون از خانوادش خواسته به هیچ وجه واسه رضایت سراغ شما نیان چون نمیخواد زنده بمونه پارسا داره زجر میکشه اون بخاطر پویا، بخاطر بی آبرو شدنش خودکشی کرده این یعنی مرگ واسه اون

پریا با تعجب به من نگاه کرد، معلوم بود که او هم از خبر خودکشی پارسا شوکه شده

- ببخشش پریا خواهش میکنم اون همینجوریشم مرده بزار به جای داداشت زندگی کنه من اینکارو کردم پشیمونم نیستم توروخدا توام ببخش

یک هفته از روزی که من کنار خانواده بهمنی بودم،گذشت.پریا اونروز فقط به حرفهای من گوش کرد و چیزی نگفت

کارهای مغازه را آن هفته به عهده گرفتم و به حسام مرخصی دادم

ترمه خبر داده بود که تولد سیناس. اولین هدیه من ماشین کنترلی برای اذیت کردنش بود

-         یوکا تو از کجا میدونستی من عاشق ماشین کنترلی ام؟

-         سپهر و ترمه هم با خنده به من نگاه میکردند

-         والا من نمیدونستم میخواستم اذیتت کنم!

همه خندیدند

سینا گفت:- نه دیوونه اذیت چیه من کلکسیون ماشین کنترلی دارم دستت درد نکنه

از قیافه پر حرص من ترمه با صدای بلند خندید چشم غره ای به او رفتم

-         باشه پس کادوی اصلیتو نمیدم

-         نه اذیت نکن دیگه تولدمه بده بینم دیگه چی خریدی برام؟؟؟

-         نه همون بسه

-         اذیت نکن دیگه ... بده زود باش

سینا عاشق نیکول کیدمن با دیدن مجموعه فیلمهای او چشمهایش گرد شده بود!

قیافه عادی به خودش گرفت و پرسید:- یوکا پنج شنبه مامان اینا خونن؟

با تعجب گفتم:- چه میدونم  چطور مگه؟

-         میخوام با خانواده خدمت برسم دختری مثله تو کم پیدا میشه

همه با صدای بلند خندیدیم...ترمه نیشگونی از بازوی سینا گرفت و گفت:- که میخوای با خانواده خدمت برسی هان؟؟؟؟

-         آره دیگه عشقم بالاخره مامان دوستته باید ازش خواهش کنم تا خونه شما منو همراهی کنن

دوباره صدای خنده ها بالا رفت. با صدای زنگ گوشی ساکت شدیم

شماره ناشناس بود دکمه وصل زدم. صدای دختری در گوشم پیچید:- سلام،خانوم محمدی؟

از جمع فاصله گرفتم و گفتم:- سلام بله خودم هستم، شما؟

با مکث گفت:- من پریام پریا بهمنی

دلم ریخت ...

-         سلام پریا خوبی؟ ببخشید نشناختمت

-         خوبم تو خوبی؟

-         شکر، کاری با من داشتی عزیزم اتفاقی افتاده؟

-         میخواستم بهت یک خبر بدم

دست و پام میلرزید. لبه سنگ نشستم و با ترس پرسیدم:- چه خبری؟

-         نترس یوکا خبر خوبیه ... مامان ... مامان دیروز رضایت داد

از خوشحالی گریه ام گرفت. صدای گریه پریا هم می آمد

-         پریا نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم،واقعا نمیدونم چی بهت بگم میدونم چه کار سختی بوده

-         سختتر از کاری که تو کردی نبود. نتونستم خومو راضی کنم باعث مرگش بشم تو مامان راست میگفتین اتفاقی بود که هیچکس مقصرش نبود

-         نمیدونی کی آزاد میشه؟

-         نه چیزی نگفتن

-         میتونم ازت یک خواهشی بکنم؟

-         آره عزیزم بگو

-         خانواده پارسا و خودش هیچی درباره من نفهمن

-         چرا؟

-         نمیخوام خودش یا حتی خانوادش جلوی من سر خم کنن برای تشکر

-         خیلی دیوونه ای!

خندیدم گفتم:- میدونم

یکی از بهترین حسهای زندگیمو تجربه کردم نجات دادن زندگی کسی که به او احساس دِین داشتم! حالا دیگر با آرامش بیشتری زندگی میکردم بغیر از پنج شنبه ها! آن روز هم یک روز عادی شده بود...!

تنها کسی که در روزهای بدون پارسا به زندگی دلگرمم میکرد، سپهر بود. روز به روز بیشتر به او وابسته میشدم و دلم میخواست تمام روزهایم را در کنارش بگذرانم و البته دوستی که با پریا پیدا کرده بودم! غم مشترک ما را به هم نزدیکتر میکرد

-         سلام پرپری

-         سلام مامان موسی خوبی؟

خندیدم، از وقتی معنی اسمم را فهمیده بود برای اذیت کردنم از مامان موسی استفاده میکرد

-         زهرمار کی میرسی؟

-         نزدیکم،آماده ای؟

-         آره آمادم زود باش دیگه گرممه پالتو تنمه

-         باشه غر نزن! پالتوتو دیرتر میپوشیدی خب!

در ماشین را باز کردم و نشستم :- سلام خانوم خوشگله خوشتیپ کردی

-         سلام پرپری خوشگلی از خودتونه... چه تیپی زدی خانوووم!

-         دیگه گفتم از تو کم نیارم

پریا دوست داشتنی بود قابلیت اضافه شدن به جمع ما را داشت.

امروز تولد آرش بود و قرار بود همگی دور هم جمع بشیم سپهر از همون اول گفته بود که نمیتونه بیاد و از دستش ناراحت شدم

همیشه از جمع دوستانه من فرار میکرد و مانع من هم میشد . سپهر برایم مهم بود ولی دوستامو دوست داشتم کسایی که با بودنشون باعث بهتر شدن حالم میشدند

با صدای بلند داد زدم :- سلام بر همگی

بچه ها یکی یکی سلام کردند و به پریا خیره شدند!

-         بچه ها معرفی میکنم پریا دوست عزیزم

و بقیه را هم به پریا معرفی کردم، بچه ها مثل همیشه گرم برخورد کردند و پریا کم کم از گوشه گیری درامد

-         یوکا اینا دوستهای دانشگاهتن؟

-         آره خیلی زیادتر از اینحرفا بودیم ولی فعلا همینا موندیم ترمه رو که برات تعریف کرده بودم صمیمیترینشون واقعا مثل خواهرمه خیلی حساسه و همیشه سعی میکنه با شوخی و خنده ناراحتیشو پنهان کنه! یاسمن هم دختر خوبیه فقط تک بچسو یه کم لوسه البته خودش که میگه از یه کم بیشتر!(هر دو کوتاه خندیدیم)  آرشم تو پسرا بهترین دوستمه با معرفت تر از اون نیست فقط عیبش اینه زیادی خونسرده! وحید و بهرنگم دوستای دوره راهنمایی آرشن اونا هم بچه های خوبین هادی از هممون درسخون تر  البته شیطونترم بود! استادها نمیدونستن بخاطر درسخونی ازش تعریف کنن یا بخاطر شیطنتش توبیخش کنن!اکثرا از کلاس مینداختنش بیرون ولی همیشه نمره بالا میگرفت خیلی هم خوش شانسه نویدم که کلا از سر بیکاری و سربازی نرفتن اومده بود دانشگاه

-         با هیچکدومشون دوست نیستی؟

-         چرا با همشون دوستم!

-         نه منظورم دوست پسره!

بلند خندیدم و گفتم:- به من میاد انقدر بی سلیقه باشم؟

پریا هم خندید

-         ببین پری اینا مثل خانواده منن ما هیچکدوممون به جز دوستی نگاه دیگه ای به هم نداریم، درضمن من سپهرو دارم

-         سپهر ؟؟؟ نگفته بودی! کو؟

-          نیومد! بودن تو این جمعو دوست نداره ولی یه بار با هم میریم بیرون

ترمه به ما نزدیک شد:- اگه غیبت و تجزیه تحلیلتون تموم شده بیاین میخوام کیک بیاریم

-         تو از کجا میدونی ما داشتیم تجزیه تحلیل میکردیم؟

-         من اگه تورو نشناسم که ترمه نیستم!

با خنده به سمت بچه ها رفتیم نگاههای معنادار و زیاد آرش به پریا برایم جالب شده بود! اونم آرشی که از دخترهای امروزی فراری بود و با هیچکس دوست نمیشد انقدر برف شادی روی هم خالی کردیم که صدای مسئول سفره خونه درآمد!

کیک را جلوی آرش گذاشتم و شمعها را روشن کردم و گفتم:- مدیونی اگه آرزو نکرده فوت کنی!

-         چشم برو اونور زامبیها کیک میخوان!

همه با صدای بلند خندیدند و برای آرش خط و نشان کشیدند. آرش نگاه کوتاهی به پریا انداخت با دستپاچه شدن پریا یک تای ابرویم بالا رفت و ناخواداگاه نگاهم به سمت ترمه کشیده شد. او هم به من نگاه میکرد و خنده چشمهایش نشان میداد هر دو به یک چیز فکر میکنیم!

آرش نگاه پر از خنده ای به من و ترمه انداخت و شمع را فوت کرد. کنار آرش نشستم و زیر گوشش گفتم:- خوبی؟

-         آره ! خیلی زحمت کشیدی دستت درد نکنه

نگاه معناداری به او انداختم و گفتم:- یک سال از تو بزرگتره!

متعجب به من نگاه کرد و پرسید:- کی؟

-         همونی که نزاشت بفهمی کیک تولدت چه مزه ایه!آرش جان عزیزم میدونی که من تورو بزرگ کردم!

آرش با خنده گفت:- یک بار مامانم باید اینحرفتو بشنوه حتما

-         باشه یک بار جلوش میگم! حالام حرفو عوض نکن پاشو برو حرفتو بزن

-         الان نه ! آخه با یک نگاه که نمیشه! اگه مخالفت کنه همین نیم بند دوستی رو هم از دست میدم! بزار بیشتر بشناسمش بعدا! تورو خدا توام چیزی لو نده!

کنار بچه ها همیشه به من خوش میگذشت از خوشحالیه آرش هم خوشحال بودم موقع خداحافظی با پریا کمی صمیمی شده بود. رسیدم خونه

-         سلام مامان کجایی ؟

مامان از اتاقش بیرون آمد:- سلام عزیزم خوبی خوش گذشت؟

-         آره عالی بود! تازه آرش از پریا خوشش اومده بدجور!

-         اِ... مبارکه! توام که واسه همه مادری واسه خودت زن بابا!

با خنده او را بوسیدم و گفتم:- قربونت برم که الکی حرص میخوری!

مامان به زور لبخند زد و گفت:- خدا نکنه مادر

با تعجب به او نگاه کردم و پرسیدم:- چیزی شده مامان؟

-         نه مادر چیزی نشده!

-         به من دروغ میگی!؟ معلومه ناراحتی! چی شده؟

-         حالا برو لباستو عوض کن بهت میگم

-         مامان نگرانم کردی بگو دیگه

-         فروغی زنگ زده بود گفت میخواد خونه رو بفروشه تا عید باید خالی کنیم!

با درماندگی روی مبل ولو شدم!

-         وای بعد این همه سال باید دنبال خونه بگردیم

-         تو غصه نخور عزیزم از فردا میگردم دنبال خونه

-         مامان من اون هفت سال پیش بود که با این پول خونه گیر میومد

اشک مامان رو هیچوقت نمیتونستم تحمل کنم!

-         فدات شم غصه نخور من نمردم که پیدا میکنیم از الان بگردیم پیدا میشه شما با خاله فهیمه و خاله نادیا برو ببین خونه ها چه قیمتیه

مامان با مهربانی دست روی صورتم کشید و گفت:- خداروشکر که تو هستی، باشه

به سمت اتاقم رفتم

-         راستی الهه زنگ زده بود

-         خب چی میگفت؟

-         رویا حامله اس!

با خوشحالی گفتم:- جدی وای چه خوب عمه دوباره نوه دار شد

-         آره انقدر با زنگ فروغی اعصابم بهم ریخته خوشحالیه این یادم رفت!

-         نگران نشو درست میشه

فکر خونه شب و روزم را به هم ریخته بود! سپهر هم چند وقتی بود سرد برخورد میکرد و بهونه گیر شده بود کلا از همه رفتارها و کارهایم ایراد میگرفت همون رفتارهایی که روزهای اول برایش جذاب بود و ادعا میکرد به خاطر آنها به من علاقمند شده!

احساس سنگینی و غم عذابم میداد تنها بودم و احساس بی کسی میکردم... یاد حرف مامانی افتادم همیشه میگفت "هروقت گره داری نذر یتیم کن. دعاهای اونا گره باز کنه" من یتیم بودم ولی محتاج نبودم! نذر کردم راسته که میگن وقتی از ته دل یه چیزی از خدا بخوای راهها رو برات باز میکنه

جعبه را باز کردم، دفترچه ها را بیرون کشیدم و یکی یکی به حسام دادم

پسری وارد مغازه شد به سمتش رفتم و گفتم:- سلام بفرمایید امرتون؟

پسر نگاهی به من انداخت و گفت:- سلام خانوم من میخوام با صاحب مغازه صحبت کنم

-         خودم هستم بفرمایید؟

یک تای ابرویش را بالا داد و با تعجب پرسید:- شما هستید؟

اخم کردم و عصبی گفتم:- سند بیارم خدمتتون؟

با لحن مهربان و دلجویی گفت:- معذرت میخوام خانوم قصد جسارت نداشتم

کمی آرام شدم ولی با همان اخم گفتم:- با من چه امری داشتید؟

-         طولانیه حوصلتون سر نمیره؟

به میز انتهای مغازه اشاره کردم و گفتم:- بفرمایید اونجا منم میام خدمتتون

پسر رفت. رو به حسام کردم و آرام پرسیدم:- میشناسیش؟

حسام هم آرام جواب داد:- قیافش یه کم آشناس ولی اصلا یادم نمیاد کیه فکر میکنی چیکار داره؟

-         نمیدونم بزار چایی ببرم ببینم چی میگه

-         تو برو من میارم

-         دستت درد نکنه

روبرویش نشستم و گفتم:- بفرمایید من در خدمتم

تک سرفه ای کرد و گفت:- من پسر یکی از قدیمهای این محل هستم. پدرم صاحب اکثر ملک و مغازه ای این خیابون بود بچگیه من اینجا گذشت. نه سالم بود که برای ادامه تحصیل رفتم ایتالیا یک سال بعد رفتنم پدرم اعتیاد پیدا کرد و کم کم تمام دارائیمونو از دست دادیم. مامان اینا شبونه و یواشکی از محلمون رفتن و دیگه از هیچکس خبر نداشتن . همون موقع میخواستم برگردم ولی اونا نزاشتن وقتی شنیدم بابا ترک کرده و دوباره از صفر شروع کرده خیالم راحت شد و منم همونجا کنار درس شروع کردم کار کردن... حالا دوباره وضع مالیمون خوب شده و میخوام املاک و مغازه های بابارو بهش برگردونم حتی تصمیم دارند دوباره برگردن همینجا!

حسام سینی چای را روی میز گذاشت و قصد رفتن داشت که اشاره کردم کنارم بشیند

پسر تشکر کوتاهی کرد و ادامه داد:- این مغازه هم جزء همون مغازه های پدرم بود که به احمد آقا یکی از صمیمیترین دوستاش فروخت! بابام میگفت احمد آقا وقتی سند رو امضا میکرده گفته فکر کن امانته هروقت بخوای دوباره مال خودته! نمیدونم چرا احمد آقا مجبور شده اینجارو بفروشه خیلی دوست داشتم دوباره ببینمش!

بغض کردم! او را شناخته بودم فرهاد پژوهش پسر عمو فریدون و دوست صمیمیه بردیا! قیافه حسام هم نشان میداد که فرهاد را شناخته

لبخند تلخی زدم و گفتم:- بالاخره خاله آزیو به آرزوش رسوندی ؟ مهندس شدی یا نه؟

فرهاد متعجب به من زل زده بود.

با بغض گفتم:- بابا اینجارو نفروخته فرهاد

فرهاد ناباورانه به من زل زد و با تردید پرسید:- یوکابد؟

لبخندی زدم و گفتم:- قبلا که بهم میگفتی زورگوی جیغ جیغو

با صدای بلند خندید و گفت:- باورم نمیشه اصلا شبیه بچگیات نیستی!

به حسام اشاره کرد گفت:- نگو که بردیاس!شما که دوقلو بودید چرا شبیه هم نیستید؟

لبخند روی لبانم خشک شد سرم تیر کشید،کم کم حالتهای عصبیم تشدید میشد که حسام با عجله لیوان شربت را به خوردم داد. فرهاد با وحشت به من خیره شده بود و با تردید پرسید:- من حرف بدی زدم؟

حسام سری به نشانه منفی تکان داد و همزمان گفت:- نه فرهاد تو حرف بدی نزدی! من حسامم پسر مش حیدر

فرهاد با حیرت به او نگاه کرد و گفت:- وای حسام چقدر عوض شدی پسر! تو اینجا چیکار میکنی!؟ نکنه با هم ازدواج...!؟

حسام با صدای بلند خندید و من هم به زور لبخندی زدم و چپ چپ به فرهاد نگاه کردم و با بیحالی گفتم:- هنوزم چرت و پرت زیاد میگی!

فرهاد خندید و گفت:- آخه چه میدونم اینجا چیکار میکنه؟

حسام دستش را کشید و گفت:- بیا داداش من بهت میگم

از من دور شدند و فقط لبهای حسام را که تکان میخورد، میدیدم!رنگ روی فرهاد کم کم پرید و دو دستش را روی صورتش گذاشت. حسام به سرعت شربت به او خوراند فرهاد همانجا روی زمین ولو شد نگاهش به سمت من کشیده شد. قطره اشکی از چشمانش چکید

به طرفش رفتم و کنارش نشستم حسام به سمت مشتریهایی که تازه وارد مغازه شدند، رفت

هر دو بیصدا گریه میکردیم، فرهاد با صدای گرفته گفت:- چرا هیچکس به ما خبر نداده بود؟

-         بابا همون موقعی که یهو غیبتون زد خیلی دنبالتون گشت ولی هیچ اثری ازتون پیدا نکرد! شماها خودتون خواسته بودید از کسی خبر نداشته باشید

-         بابا این خبرو بشنوه دق میکنه

-         خب بهش بگو ماهارو پیدا نکردی

-         نمیشه چون انقدر به اینور اونور میزنه تا پیداتون کنه

-         پس باید بگی بهشون جوری که میدونی و میتونی

چند روز بعد فرهاد به همراه عمو فریدون و خاله آزیتا به خانمان آمدند.حال هیچکس خوب نبود عمو فریدون مدام خودش را سرزنش میکرد خاله آزیتا به سر و سینه میکوبید و مدام ناله میکرد مامان و خاله آزیتا انقدر گریه کردند که تقریبا از حال رفتند.

بعد از چند ساعت انگار تازه مرا دیدند!

-         یوکا خاله چقدر خوشگل شدی... یادش بخیر چقدر با فرهاد آتیش میسوزوندین

دوباره اشکش راه افتاد و دامه داد :- الهی بمیرم واسه بچم بردیا ای وای داره جیگرم میسوزه

فرهاد آرام گفت:- مامانم قربونت برم گفتم بسه دیگه حالشون بد میشه خب!

خاله آزی به سرعت اشکهایش را پاک کرد و گفت:- باشه باشه

برای مامان خوشحال بودم با دیدن خاله آزی انگار گمشده ای را پیدا کرده بود، وقتی عمو فریدون گفت که برای زندگی دوباره به محل برمیگردند مامان سر از پا نمیشناخت

فروش مغازه را با مامان در میان گذاشتم اول تردید داشت ولی بالاخره قبول کرد. میدانست با شرایط پیش آمده به سودمان خواهد بود.

فرهاد به قیمت بالایی مغازه را خرید. مبلغی از پول را برای حسام کنار گذاشتم و از او خواستم برای خودش مغازه ای پیدا کند . بقیه را در بانک گذاشتم حالا مامان با خوشحالی و رضایت با خاله آزی دنبال خانه مورد علاقه اش میگشت!

بدترین قسمت جمع کردن اسباب، پیدا کردن وسایلی از بابا و بردیا بود، عزیزهای زندگیم که سالگردشان نزدیک بود!

انگار هنوز این داغ برای همه تازگی داشت همه مثل روز اول گریه میکردند،!خاله آزی و عمو فریدون از بقیه بیشتر! انقدر جیغ کشیدم که دوباره از حال رفتم مثل هرسال در این روز نحس باید قرص میخوردم تا آرام میشدم!

در رختخواب غلت میزدم هنوز قرصها اثر نکرده بود، ترجیح دادم برای کمتر شدن فکر و خیالم با سپهر صحبت کنم

-         سلام عزیزم

-         سلام، خوبی؟

-         نه امروز اصلا خوب نیستم

-         بخواب خوب میشی!

از لحن سرد و حرفهایی که میزد ناراحت شدم انتظار داشتم مثل اوایل مهربان باشد و دلداریم بدهد!

-         مزاحمت شدم؟

-         نه مراحمی فقط یه کم سرم شلوغه

-         باشه بعدا حرف میزنیم، من تا فردا صبح نمیتونم تلفن جواب بدم باید بخوابم

-         باشه مواظب باش

-         توام همینطور، فعلا

کمی مکث کرد و گفت:- یوکا؟

-         جانم؟

-         فردا میتونی بیای پیشم؟ کارت دارم

-         باشه میام ساعتشو جاشو برام اس کن

قرص خواب قویتر از افکار بهم ریخته ام درباره سپهر بود!

با دیدن سپهر لبخند زدم و به سمتش رفتم و روبرویش نشستم

-         چطوری؟

-         بد نیستم تو خوبی؟

-         منم بد نیستم، چی میخوری؟

-         چای و کیک شکلاتی مثل همیشه تو که میدونی

-         یادم رفته بود

-         سپهر حالت خوبه؟

-         نه خوب نیستم

-         خب بگو چی شده؟

نفس عمیقی کشید و گفت:- میخوام تمومش کنم!

با تعجب پرسیدم:- چیو؟

-         رابطمونو! من هدف زندگیم چیز دیگه ایه! اشتباه کردم کلا!

حیرت زده شده بودم، باورم نمیشد!

-         یعنی چی؟ بعد هشت ماه فهمیدی اشتباه کردی؟

-         آره بالاخره فهمیدم اشتباه کردم، من که از اول بهت گفته بودم اهل ازدواج نیستم

همه حرفهای روزهای اول و خاطراتمان جلوی چشمهایم رژه میرفت. نمیتوانستم باور کنم آدمی که با همه وجود باورش داشتم، تمام مدت با من بازی کرده باشد! حرف برای گفتن داشتم ولی ترجیح دادم فقط درون خودم بشکنم نه جلوی اون!

بدون نگاه کردن به او از جایم بلند شدم و با قدمهای بلند به سمت در رفتم... سپهر دنبالم دوید

-         یوکا نمیخوام با ناراحتی بری بیا منطقی برات توضیح بدم

تمام نفرتی که میتوانستم و بلد بودم را در نگاهم ریختم و بهش زل زدم

-         بار آخرت باشه اسم منو میاری! زندگیه من، ناراحتیم، خوشحالیم دیگه به تو ربطی نداره

با تمام وجود دویدم که اشکهایم را نبیند. نمیدانستم کجا میروم دهانم مثل زهرمار تلخ شده بود. از دکه کنار خیابان آب معدنی خریدم و یک نفس سر کشیدم ولی مزه تلخ از بین نمیرفت لحظه به لحظه زیادتر میشد و انگار وجوردم پر از زهرمار شده بودم!

به خانه که رسیدم مامان با دیدنم وحشت کرد!

-         خاک بر سرم چی شدی دخترم؟ چرا این شکلی شدی؟

جوابی برای نگرانیهایش نداشتم. به اتاقم رفتم و روی زمین نشستم. تمام خاطراتم از روز اول جلوی چشمانم آمد و نفرتم کم کم رنگ باخت دلم برایش تنگ شده بود دلتنگی قویترین انسانها را هم ضعیف میکند دلم برایش تنگ شده بود، برای حرفهایش، حمایتهایش، نوازشش و .... ولی نمیتوانستم به او زنگ بزنم چون او دیگر نمیخواست بدون هیچ توضیح یا دلیل قانع کننده خیلی ساده یک طرفه خواست و شروع کرد و یک طرفه خواست و تمام کرد!

دلداریهای ترمه، اشکهای مامان و حرفهای فدرا هم کارساز نبود. خودم را برای اعتماد به سپهر سرزنش میکردم . بخشش خودم از او سختتر بود هیچ چیزی آرامم نمیکرد خواب بابا و بردیا را دیده بودم حرف زدن برای آنها از داغ دلم را تازه کرد

«پاشو بردی پاشو توروخدا ، گفته بودی به کسی اعتماد نکنم گفته بودی اینچیزا ته نداره من گوش نکردم بابایی ببخشید از اعتمادت سوء استفاده کردم میدونم همچین دختریو دوست نداری ولی پدری الان باید پشتم باشی الان باید یکیتون پیشم باشه چرا نیستید؟»

از سرفه ها و سرمایی که تو وجودم پیجیده بود، فهمیدم دوباره حالم بد میشه ولی کسی نبود کمکم کنه و خودم هم هرچقدر سعی کردم نتوانستم تکان بخورم

با تکانهای شدید چشم باز کردم حالم انقدر بد بود که از دیدن فرهاد تعجب نکنم

-         تو چیکار کردی با خودت؟ چرا انقدر تنت داغه...پاشو خاله ارغوان داره سکته میکنه

با تمام توان به زور لب باز کردم و گفتم:- نمیام میخوام همینجا بمونم

-         داره شب میشه پاشو مریض شدی

دیگر قدرت حرف زدن و مخالفت نداشتم فرهاد مرا از روی زمین کند و داخل ماشین گذاشت

با دیدن حال و احوال مامان از خودم بدم آمد، کنارش رفتم و بغلش کردم. هردو گریه میکردیم

خاله آزی گفت:- دختر گلم چرا گوشیتو با خودت نبرده بودی گناه داره اذیت نکن مامانتو

زیرگوشش آرام گفتم:- ببخشید مامانم

مامان حلقه دستانش را محکمتر کرد و گفت:- امید من تو و یلدایی ، میدونی که چند دقیقه ازتون بیخبر باشم میمیرم!

فرهاد با خاله آزیتا بعد از تشکرهای فراوان من و مامان رفتند... مامان توضیح داد که فرهاد و آزیتا برای دیدن خانه ای که تازه پیدا کرده، دنبالش آمده بودند و با دیدن حال بد مامان، فرهاد آدرس جاهایی که میتوانست مرا پیدا کند را میگیرد و دنبال من میگردد

به خاطر مامان و یلدا سعی کردم به زندگی عادی برگردم، سپهر لیاقت اذیت کردن آنها را نداشت

تقریبا همه اسبابها را جمع کرده بودیم مامان به خاطر همسایگی با خانواده پژوهش خوشحالتر از همه بود! هر دو خانه ای کنار هم پیدا کرده بودند... منم خوشحال بودم از بزرگتر و تغییر در زندگی ولی از بابت خداحافظی با آخرین خاطرات بابا و بردیا ناراحت بودم. تو این خونه اونها رو بیشتر میتونستم حس کنم نگاهی به اتاقم انداختم... تو اتاق خالی عکس پارسا توی چشم میزد آخرین چیزی که میبردم عکس او بود در دل آرزو کردم خبر جدیدی از او پیدا کنم

با شنیدن زنگ در شالم را روی سرم جابجا کردم و جلوی در رفتم

با دیدن دو خانم یکی جوان یکی مسن تعجب کردم، در فکرم گذشت شاید از بنگاه آمده باشند

-         سلام از طرف بنگاه اومدید؟

زن جوانتر گفت:- سلام خانوم ببخشید مزاحم شدیم ما با خانوم یوکابد محمدی کار داریم

این بار تعجبم به جا بود!

-         خودم هستم

برق چشمانشان متعجبترم کرد! نگاه معناداری به هم انداختند.

-         میشه بیایم داخل؟

-         بله خواهش میکنم بفرمایید فقط اسباب کشی داریم خونه به هم ریختس

خانوم مسن گفت:- اشکال نداره دخترم

به دلم نشسته بودند هرجفتشان

-         بفرمایید سمت چپ اتاق خودم الان کارگرها برای بقیه اسبابها میان

سه تا از صندلیهای میز ناهارخوری را که هنوز گوشه خانه بود یکی یکی به اتاقم بردم هر دو جلوی عکس پارسا ایستاده و به آن زل زده بودند و چشمهایشان پر از اشک شده بود!از رفتار آنها سر در نمیاوردم و مغزم پر از سوال شده بود!

دختر جوان گفت:- من پرستوام، ایشونم مادرم هستن... ما اومدیم به خاطر لطفی که در حقمون کردی ازت تشکر کنیم

گیج شده بودم! چه لطفی در حق کسانی که حتی نمیشناختمشان انجام داده بودم!؟

-         خانوم من اصلا شما رو نمیشناسم! مطمئنید آدرسو درست تشریف آوردید؟

مادر پرستو با گریه گفت:- آره عزیزم مطمئنیم! من مادریم که با حرفهامون نتونستم واسه بچم کاری کنم ولی تو اون دخترو راضی کردی!

هاج و واج به آنها زل زده بودم! پرستو دست مادرش را گرفت و گفت:- مامان منیر قربونت برم قرار نبود اذیتش کنیم با حرفهامون!

و رو به من کرد و گفت:- من خواهر پارسام، پارسا آرین همونی که عکسش اینجاس!

بدتر از این نمیشد! ذوب شدن در کوره آتش لذت بخشتر از موقعیتم بود! به خودم لعنت میفرستادم که ای کاش عکس را زودتر برداشته بودم! و به پریا لعنت میفرستادم برای فاش کردن راز بینمان

مادرش دست مرا گرفت و گفت:- از ته دلم ازت ممنونم که پسرمو نجات دادی

دیگه وقت فیلم بازی کردن و انکار نبود

-         حاج خانوم خجالتم ندید من کاری نکردم خواست خدا بوده من به پریا گفته بودم هیچی درباره من نگه

پرستو گفت:- پریا به ما چیزی نگفته ما از زینت خانوم شنیدیم یعنی از دهنش در رفت بعدشم مجبورش کردیم آدرستو پیدا کنه و به دست ما برسونه

-         شاید تقدیر من بوده که باعث شده پریا راضی به رضایت بشه اون فقط به یکی احتیاج داشت که درکش کنه و حرفهایی که نمیخواست قبول کنه رو بهش بزنن

صدای مامان آمد

-         یوکا، یوکا جان کجایی؟

از آنها معذرتخواهی کردم و از اتاق بیرون رفتم

-         جانم مامان چی شده؟

-         مادر بیا بالای سر کاگرها باش وسایلهارو به جایی نزنن، حواست به یلدا هم باشه فقط داره حرص میده و آتیش میسوزونه

-         مهمون دارم میام

-         مهمون؟ الان؟ کیه؟

-         بهت میگم شما برو منم میام

-         باشه مادر برو

به در اتاق نزدیک شدم، صدای صحبتها به گوشم خورد

-         مامان من چجوری بهش بگم آخه؟

-         نمیدونم مادر نگی خودم همونجوری که میدونی میگم

دیگر طاقت نداشتم باید میفهمیدم آنها برای چه به اینجا آمدند! وارد شدم و روی صندلی نشستم و همزمان گفتم:- شرمنده تو خونه هیچی نداریم حتی لیوانم پیدا نکردم یه لیوان آب بیارم!

پرستو گفت:- دشمنت شرمنده عزیزم ما میدونیم وقت بدی مزاحم شدیم ولی کار واجبی باهات داشتیم

مِن و مِن کرد و ادامه دادم:- راستش یه کمکی ازت میخوایم

-         چه کمکی؟

مامان منیر با بغض گفت:- دارم پارسامو از دست میدم بهش کمک کن

شوکه شدم همه تنم میلرزید

پرستو وحشتزده گفت:- یا حسین! چی شدی؟ مادر من چرا اینجوری میگی بنده خدارو زهر ترک کردی!

خیلی سعی میکردم عادی رفتار کنم ولی نتوانستم اشکم سرازیر شده بود!

-         عزیزم نگران نشو آروم باش! پارسا از وقتی از زندان اومده بیرون خیلی بد اخلاق شده نه حرف میزنه نه درست حسابی غذا میخوره ... بعضی اوقات انقدر فشارش میفته که مجبور میشیم دکتر بیاریم بالای سرش تا سِرم بهش تزریق کنه واسه زنده موندن! خانواده بهمنی اونو بخشیدن ولی خودش خودشو نمیبخشه! صدای گریه ها و حرف زدن با خودشو بعضی اوقات میشنوم همش میگه نمیخوام زنده بمونم. دوستاش اومدن پیشش ولی به همشون گفته دیگه هیچوقت سراغ کارش نمیره مخصوصا اجرا! پارسا بدون کارش روز به روز افسرده تر میشه و دق میکنه! من برادرمو میشناسم!

منیر خانوم با صدای گرفته ادامه داد:- دخترم تو تونستنی دل سنگ پریا رو نرم کنی و باهاش حرف بزنی کسی که حاضر نبود حتی با مادرش حرف بزنه... دوباره به پسرم کمک کن به زندگی برش گردون تو میتونی

فکرهای زیادی در سرم میچرخید

-         خانوم آرین من چجوری میتونم کمکش کنم تا خودش نخواد که نمیشه براش کاری کرد.. بعد اصلا چرا باید به حرف من گوش کنه!؟

پرستو گفت:- خب ما بهش میگیم تو بودی که از پریا رضایت گرفتی!

-         نه اصلا اینکارو نکنید با شناختی که من از آقای آرین دارم بیشتر عصبی و بهم ریخته میشه فکر میکنه چون من یه کاری براش کردم پس حق دخالت تو زندگیشو دارم

-         آره دقیقا همین میشه! انقدر به هم ریخته ایم نمیدونم چیکار کنیم

-         تا اونجایی که عقل من میرسه نزدیکانش باید کمکش کنن... من خیلی دوس دارم کمکشون کنم ولی میدونم نمیشه و همه چی بدتر میشه

منیر خانوم با گوشه چادر اشکهاشو پاک کرد:- آره مادر تو راس میگی ولی ما دیگه نمیدونیم چیکار کنیم براش!

-         مشاور میتونه کمکش کنه ، من خوبشو سراغ دارم

-         یکیو آوردیم قیمت به پا کرد! حقم داره یجورایی با موقعیتی که اون داره نمیشه به هیچکس اعتماد کرد!

پرستو و مادرش آماده رفتن شدند، تا دم در آنها را همراهی کردم.  بین گفتن و نگفتن خواسته ام تردید داشتم ولی بالاخره گفتن را انتخاب کردم

-         خانوم آرین؟

پرستو گفت:- جانم؟

از کیفم کاغذ و خودکاری برداشتم و شماره ام را داخلش نوشتم

-         این شماره منه اگه حالشون بهتر شد میشه به منم خبر بدید؟

پرستو لبخند مهربانی زد و گفت:- آره عزیزم بهت خبر میدم، براش دعا کن . خدا پدر و برادرتم بیامرزه که نیستند همچین فرشته ای رو ببینند

هر دو بعد از بغل کردن من رفتند، هر دو دوست داشتنی بودند منیر خانوم کمی بیشتر!

اسباب کشی اجازه فکر و خیال را نمیداد، همه چی برایم عادی شده بود. تحویل مغازه بیشتر ناراحتم میکرد چون بیکار میشدم و بیکاری هم فکر و خیال و دلتنگی را چند برابر میکرد!

دعواهای ترمه و سینا بیشتر شده بود و از سپهر هم هیچ خبری نداشتم. همسایگی ما با خانواده پژوهش برای مامان و یلدا خیلی خوب شده بود و مامان اکثر وقتش را با آزیتا خانوم و یلدا هم با سهیل نوه آنها مشغول بود، روز تولدم رسیده بود ولی برای من با روزهای دیگر فرقی نمیکرد حتی بیشتر عصبی و ناراحت هم بودم چون از صبح منتظر تبریک از طرف سپهر بودم و تا آخر شب هم فقط منتظر ماندم!. همه برایم اس ام اس زده بوند مامان هم کیک کوچکی پخته بود و مثل چند سال اخیر کنار بابا و بردیا شمع را فوت کردم!

آمادگی برای سال جدید همه را به وجد آورده بود ولی برای من مهم نبود. مامان خیلی سعی کرد راضیم کند در خریدها با او و یلدا همره شوم ولی موفق نشد و من همینطور سرگردان و بی هدف ادامه میدادم!

نگرانی برای پارسا هم به نگرانیهایم اضافه شده بود. از فکر و خیال و بیکاری خسته شده بودم روز به روز بیشتر در لاک خودم فرو میرفتم و از آدمها فرار میکردم. فدرا کارهایش زیاد شده بود ولی با اینحال بعی اوقات به من سر میزد ولی باز هم اثر نداشت در آن روزها پارسا را کم داشتم کسی که با اطمینان سخن بگوید و آرامشش را از پشت قاب تلویزیون به من تزریق کند

به اصرار و التماس یلدا فقط برای اینکه مراقبش باشم جلوی در رفتم. چهارشنبه سوری شده بود و انگار همه میخواستند انتقام اتفاقهای بد زندگیشان در سالی که گذشته بود را از در و دیوار و زمین و چشم و چال هم بگیرند!

فرهاد با دیدن من لبخندی زد و کنارم آمد

-         سلام خانوم کم پیدا عجبه ما شمارو دیدیم!

به زور لبخندی زدم و گفتم:- سلام ، بخاطر یلدا اومدم میترسم بلایی سر خودش بیاره

فرهاد با تردید گفت:- میشه یه چیزی بپرسم ازت؟

-         آره بپرس

-         از اینکه مغازه رو تحویل دادی ناراحتی؟

-         نه اصلا! یه کم درگیریه فکری دارم، راستش هدف ندارم

-         همه آدمها هدف دارن یکی فکرشو پرورش میده و میره دنبالش یکی ازش فرار میکنه! تو کدومی؟ تا الان هدفی نداشتی تو زندگیت!

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:- چرا داشتم، یعنی داشتیم قرار بود شرکت بزنیم

فرهاد نگاه پر از غمی به من انداخت و گفت:- خب تنهایی انجام بده! فکر نمیکنی الان اونم منتظره تو کاری که دوست داشتید رو شروع کنی؟

بغض کردم، فرهاد ادامه داد:- به نظر من دوباره شروع کن وقتی تو به آرزوت برسی اونم میرسه... به حرفام فکر کن وقتی تصمیم گرفتی من میتونم کمکت کنم!

-         چجوری؟

-         من دکترای معماری دارما! شرکتمم چند ماهی میشه راه افتاده و بعد تعطیلات عید به کارمند جدید احتیاج دارم

با تعجب به او نگاه کردم و پرسیدم:- جدا؟

-         آره جدا! فکرهاتو بکن تصمیمتو به من بگو

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سه نفری کنار سفره هفت سین نشسته بودیم. تو نگاه هممون غم و درد بود بخاطر جای خالی عزیزامون

تلویزیون خبر از آغاز سال جدید میداد امسال پارسا نبود که برای همه آرزوی سال خوب داشته باشد! مامان صورت من و یلدا را بوسید به رسم هرسال به جای بابا قرآن را باز کرد و اسکناسی در دستان من و یلدا گذاشت. هر سه گریه میکردیم

خانه عمه الهه شلوغ بود... کامران و رویا از همه خوشحالتر بودند و برای هم حرفهای عاشقانه رد و بدل میکردند

-       خانوم بیا بشین شما نباید کار کنی استراحت کن بچه ام مثل خودت خوشگل بشه

همه خندیدند و رویا گفت:- نه آقا تا شما هستی چرا شبیه من بشه! من دوست دارم مثل باباش جذاب بشه

-       نه خانوم جذابیت شما یه چیز دیگه اس که قلب مارو از کار انداخت

-       نگو آقا نزار بگم که قلب من با باطری میکنه

صدای خنده ها هرلحظه بلندتر میشد تنها کسی که نمیخندید آتوسا زن محسن بود همه فهمیده بودند که او چشم دیدن رویا را ندارد

الناز با خنده گفت:- پاشید جمع کنید خودتونو شبیه من میشه

کامران اخم ساختگی کرد و گفت:- بیخود!زحمتشو من بکشم دردشو رویا شبیه تو بشه چه حرفا!

عمه چشم غره ای به کامران رفت و گفت:- لا اله ... بچه پاشو خجالت بکش، رویا مادر توام پاشو یه ربع رو تخت دراز بکش زیاد نشین

رویا کمی خجالت کشید و گفت:- چشم مامان

رویا رفت و کامران گفت:- برم به زنم کمک کنم بخوابه!

همه با صدای بلند خندیدند. عمو بیژن شوهر عمم که کلا مرد ساکتی بود، به حرف آمد و گفت:- پسر تو چقدر بی حیا شدی پاشو برو شام درست کن

-       پس الناز چیکارس؟

عمه گفت:- الناز ته تغاریه!

-       ای بیچاره شوهرش!

الناز زیرگوشم گفت:- خیلیم خوشبخته

-       اِ مگه تو میدونی کیه؟

الناز چشم غره ای رفت و گفت:- بله که میدونم توام میدونی!

-       والا هیچی که معلوم نیست! کو!؟

-       اِ اذیت نکن ... بهت میگم قول بده آبروریزی نکنی

-       حالا بگو فکرامو میکنم

-       بدجنس اصلا نمیگم

-       باشه نگو الان آبروتو میبرم

-       باشه باشه میگم! آخر هفته با خانوادش میان

-       جدی؟

-       آره... چهارشنبه سوری مامانش اومد اینجا و اجازه گرفت که پنج شنبه این هفته بیان

-       به به مبارکه

-       مراسم اوله تازه، زن داییم هست

-       یعنی مامان دعوته به من چیزی نگفته؟

-       امشب مامان بهش میگه هنوز نگفته که

-       توام رفتنی شدیا!

-       من که رفتنی بودم از دو سال پیش

خندیدم. به عشق رسیدن لذت بخش بود حالا که خودم شکست خورده بودم اینو میفهمیدم

دید و بازدیدهای عید مثل همیشه ادامه داشت، آخر هفته مامان برای مراسم خواستگاری الناز رفت و من هم از ترمه خواستم وقتمان را با هم بگذرانیم،بخاطر سپهر مدتی از او فاصله میگرفتم

با دیدن قیافه بهم ریخته ترمه تعجب کردم!

-       چی شدی تو؟

-       سلام عید توام مبارک!

-       عیدو که پای تلفن بهت تبریک گفتم بگو چی شده؟

-       اِ.... بزار بشینم یه چایی برام بیار بعدا تخلیه اطلاعاتیم کن!

چشم غره ای رفتم و هول هولکی از او پذیرایی کردم.

ترمه به کارهایم میخندید!

-       بیا تا از فضولی کور و شَلَم نکردی برات تعریف کنم چمه

روبرویش نشستم و گفتم:- بگو

-       با سینا بهم زدیم!

جا خوردم!

-       ها؟ کی؟ چرا؟

-       هفته پیش بهم زدیم

-       آخه چرا شماها که با هم خوب بودین

-       آره بودیم! یه مدت بهونه گیر شده بود یه روز بهش گفتم هدفش برای آیندش چیه منم تو زمدگی و آیندش جایی دارم یا نه خب بالاخره میخواستم از بلاتکلیفی در بیام توقع نداشتم خیلی زود بیاد خواستگاری و اینحرفا ولی توقع داشتم خیالمو راحت کنه! ولی بهم گفت قصدی برای ازدواج نداره و بهتره تا وابستگی بیشتر نشده از هم جدا بشیم

با حیرت به ترمه نگاه میکردم! باور نمیکردم سینا هم انقدر پست و گستاخ باشه!

ترمه پوزخندی زد و گفت:- چند ماه وقت و احساسمو براش گذاشتم!

به هم نگاه کردیم و با صدای بلند خندیدیم!

-       گند زدیم با انتخابامون ترمه!

-       حالا چیکار کنیم؟

-       هیچی من تو این چند ماه چیکار کردم؟ سعی واسه فراموش کردن

-       میشه؟

-       نمیدونم! میترسم خاطره ها هیچوقت فراموش نشن

-       باید فراموش کنیم، با هم مثله اکثر کارایی که دوتایی از پسشون برمیومدیم

-       چرا زودتر بهم نگفتی؟

-       تو خودت حالت بده چی میگفتم بهت

-       قرار نیست وقتی حالمون خوبه کنار هم باشیم که! باید همیشه باشیم

درد و دل با ترمه حال هرجفتمان را بهتر کرده بود بعد از ظهر در خیابانهای خلوت تهران قدم میزدیم و سعی میکردیم خوشحال باشیم

الناز هم بالاخره به مراد دلش رسید و قرار نامزدی برای آخر فروردین هماهنگ شده بود.. مامان اکثر وقتش را خانه عمه میگذراند میگفت دختر شوهر دادن سخته نمیتونم الهه رو دست تنها بزارم

فدرا هنوز هم تشویقم میکرد به پیشنهاد کاری فرهاد جواب مثبت بدم ولی من میترسیدم. ترس از اذیت کردن فرهاد را داشتم نمیدانستم بدون بردیا از پسش بر می آمدم یا نه! چقدر حرفهای پارسا را کم داشتم امیدواریها و دلگرمیهای غیر مستقیم و آرامش کلامش را... از ته دل برای آرامشش دعا کردم و تصمیم قطعی را گرفتم به فرهاد گفتم میخواهم باعث افتخار بابا و بردیا شوم و از او کمک خواستم

با خوشحالی از تصمیمم استقبال کرد و قول داد برای بهتر شدن حالم همه تلاشش را میکند! یک چیزی مشکوک میزد ولی به روی خودم نمیاوردم

اولین روز کاری شرکت برایم سخت و جذاب بود نگاه بعضیها دوستانه و برخی دیگر خصمانه بود! فرهاد مرا به دست پسری به نام کارن سپرد

کارن شوخ و مهربان بود و با وجود او استرس و ترسهایم کمتر شد و با اعتماد به نفس بیشتری کار میکردم

کارن از یک خانواده ارمنی بود که یک خواهر کوچکتر از خود به نام کاترین داشت و اگر وقت اضافه پیدا میکرد از هاسمیگ عشقش برای من تعریف میکرد

-       کارن به نظرم این دیوار چپ برای تابلویی که مشتری میخواد بهتره میشه فضاش بهتره و نورپردازیم بهتر جواب میده

-       نه دیوار روبرو بهتره

-       آقا جان حرف منو گوش کن دیگه! بخدا اونجا بهتر میشه

-       باشه توام پیشنهادتو به فرهاد بگو میدونی که تایید نهایی با اونه

پیش فرهاد رفته بودیم و او نظر مرا تایید کرده بود! از خوشحالی بالا و پایین میپریدم!

کارن از حرکات من خنده اش گرفته بود...دست خودم نبود خوشحال بودم از زندگی کردن از اینکه تازه داشتم حس میکردم میشه خوشحال بود حتی وقتی خیلی چیزها اونجوری که ما میخوایم نیست!

کارن دستش را دور گردنم انداخت و گفت:- واسه خوشحالی تا این حد باید منو شام دعوت کنی

-       برادر من سرپرست پروژه نشدم که! نظرمو تایید کرده فعلا به بستنی راضی شو

با صدای بلند خندید و چند لحظه بعد خنده روی صورتش خشک شد! رد نگاهش را گرفتم

با دیدن دختری که عکسش را دیده بودم لبخند زدم و جلو رفتم

-       سلام من یوکابدم شما باید هاسمیگ باشید درسته؟

دختر با تعجب به من نگاه میکرد

-       سلام! بله شما منو از کچا میشناسید؟

-       مگه میشه شیرین فرهادو نشناخت!؟

-       کو شیرینم؟

با صدای فرهاد به سمتش برگشتم... از دیدن قیافه اش هرسه خندیدیم

-       نخند کو شیرین که من ازش خبر ندارم!؟

-       اون فرهاد اورجینال منظورم بود آقا فرهاد!

فرهاد با شیطنت پرسید:- اِ کدوم فرهاد؟

-       همون که کوه میکند!

-       آهان همونی که ترجیح داد کوه بکنه با دختره کمتر صحبت کنه؟

همه با صدای بلند خندیدیم!

کارن با عشق به هاسمیگ نگاه کرد و گفت:- این فقط هاسمیگ کارنه!

حالا دیگه نگاه هاسمیگ به من غیردوستانه نبود حرف زده بودیم شوخی کرده بودیم و هاسمیگ برای صحبت با فرهاد به اتاقش رفت به کارن گفته بودم که برای نجاتش از منت کشی باید شام بدهد و کلی بابت این موضوع خندیدیم

کارن و هاسمیگ رفتند و فرهاد هم گفته بود که خودش مرا میرساند

-       فرهاد تو به عشق اعتقاد نداری؟

-       نه! من فقط به منطق اعتقاد دارم عشقی وجود نداره فقط عادته که بعد یه مدت یکی خسته میشه و میره دنبال یه عادت جدید میگرده

-       چقدر نظرامون فرق میکنه

-       ببینم تو واقعا به عشق اعتقاد داری

-       معلومه که دارم! بدون عشق دنیا رنگ نداره!

-       دنیا فقط دو رنگ داره قرمز و سیاه! سیاه نفته و قرمزم رنگ خونایی که بابتش ریخته میشه!

-       سیاسیش نکن غلط کردم

خندید....

-       دور از جون! حالا بیا بریم به من بستنی بده واسه نظرت که تاییدش کردم

با خنده گفتم:- جناب رئیس گوش وایمیسی؟

-       نه صداتون بلند بود و شرکت خالی، گوشه دیگه میشنوه!

-       بله شما درست میفرمائید! حالا برو یه جا بهت بستنی بدم دفعه بعدیم نظرمو تایید کنی

نزدیک شدن به فرهاد حالم را بهتر کرده بود! تو روزهایی که نه بردیایی بود نه سپهر او را در ذهنم تکیه گاه میدانستم به مردانه زندگی احتیاج داشتم

جشن نامزدی الناز هم به خوبی گذشت. الناز لباس آبی کمرنگی به تن داشت که شبیه سیندرلا شده بود. رویا با رقص صدای کامران را دراورده بود و همش غر میزد و نگران بچه بود و رویا بی توجه میگفت بچم از الان باید قرتی بار بیاد! به زور رویا را همراهی میکردم و در رقص دو نفره جایم را با کامران عوض کردم در دل آرزو کردم کاش بردیا بود و میتوانستیم با هم برقصیم

-       خودت رفتی یا خودش رفته؟

ناشناس بود! از سکوتم استفاده کرد!

-       شما دوست الناز خانوم هستید؟

جدی و با اخم گفتم:- نخیر

-       قصد مزاحمت نداشتم ببخشید!

و رفت! هرکسی که بود حداقل شعورش رسیده بود که نمیخواهم با او هم صحبت شوم!

ترمه و هاسمیگ به شرکت اضافه شده بودند و خوشحالیم چند برابر شده بود. بودن ترمه اعتماد به نفسم را بیشتر میکرد و آرامش بیشتری برایم داشت

حال هردویمان بهتر شده بود بعضی اوقات درباره سینا و سپهر و اشتباهاتمان حرف میزدیم و راههای جبرانش

تازه به شرکت رسیده بودم، منشی بد اخلاق فرهاد پیغام داده بود که به اتاق فرهاد بروم

در اتاق نیمه باز بود تقه ای به در زدم و وارد شدم

فرهاد با تلفن مشغول صحبت بود

-       نه آقای فرزام خیالتون راحت باشه قول میدم از کار شرکت ما راضی باشید، ما امروز برای دیدن خونه و طرحهای پیشنهادیه شما خدمت میرسیم

گوشی را قطع کرده بود

-       سلام، چیکار داری با من ؟ چی شده؟

-       سلام بشین که خبرهای خوبی برات دارم

روبرویش نشستم... :- بفرمایید من در خدمتم

-       میخوام سرپرست پروژه جدید بشی اولین کارته و مهم و حیاتی! آپارتمان سهند فرزام خواننده معروفیه باید اسمشو شنیده باشی

خدای من سهند فرزام دوست صمیمیه  پارسا بود

-       یوکا متوجه شدی چی میگم!؟

-       آره آره مرسی

-       تو حالت خوبه؟ شنیدی چی گفتم؟

-       آره خوبم... فقط شوکه شدم و خوشحال! کار سخت و مهمیه

-       میدونم! ولی من بهت اعتماد دارم انقدر نسبت به کارت شناخت پیدا کردم که به این زودی سرپرستیه یه پروژه به این مهمیو بهت بسپارم، با کارن و هاسمیگ و ترمه کار کن که راحتتر باشی ... ببینم چیکار میکنی

خوشحال بودم خیلی زیاد!

کارن و هاسمیگ سر به سرم میگذاشتند و از من شام میخواستند! به آنها قول داده بودم که بعد از پروژه مهمانشان میکنم!

خود سهند فرزام را هنوز ندیده بودم کارهای هماهنگی تلفنی را فرهاد انجام میداد. خانه را دیده بودم از چیزی که فکر میکردم بزرگتر بود.

از ذوق و هیجان همان شب شروع به طراحی کردم!

برق نگاه فرهاد بعد از دیدن طرح خوشحالترم کرده بود. کارهای اجرایی را شروع کرده بودیم

همه در تکاپو بودیم و به نوعی سعی و تلاش میکردیم من از همه بیشتر! از شروع پروژه خواب کافی نداشتم و به همه کارها سرک میکشیدم تا به بهترین شکل انجام شوند فرهاد با حساسیتهای من کمتر به پروژه سر میزد و از کار کلی بسیار راضی بود

روز تحویل رسیده بود... سهند فرزام از نزدیک خوشتیپتر از عکسهایش بود!

با دقت همه جا را از نظر گذراند... دل توی دلم نبود به عنوان اولین کار نظرش خیلی برایم اهمیت داشت

-         عالیه! فکر نمیکردم کارهای نقشه اجرا بشه

نفس راحتی کشیدم! از ته دل خوشحال بودم

فرهاد با خوشحالی گفت:- گفته بودم که آقای فرزام مو به مو طرح اجرا میشه

-         ممنونم از خوش قولی بخاطر تحویل به موقع، اجرای طرح و همه چیز

-         سرپرست این پروژه خانوم محمدی بودند

سهند رو به من کرد و گفت:- ممنونم خانوم محمدی بابت طرح خوب و نکاتی که گوشزد میکردید برای ایده های خودم! از این کار راضی تر هستم خوشحالم که به حرفم گوش نکردید و به زور قانعم کردید!

لبخندی که از ته دل بود بر لبانم نشست و گفتم:- خواهش میکنم وظیفه بود! رضایت شما از همه چیز برامون مهتره

-         من که خیلی راضیم، از الان سرتون بیشتر شلوغ میشه من دوستای خوش سلیقه زیادی دارم

سهند و فرهاد برای حساب و کتاب و چک نهایی مشغول صحبت شدند و من ذهنم درگیر سوالی بود که از پرسیدنش تردید داشتم! نگران پارسا بودم دلم میخواست از او خبر داشته باشم

فقط من نگرانش نبودم در فیس بوک غوغایی به پا بود و همه خواستار بازگشتش بودند ولی دریغ از یک خبر از او!

بعد از موفقیت در اولین پروژه طبق قولی که داده بودیم بچه ها را به رستوران بردم کارن و هاسمیگ انقدر عاشقانه رفتار کردند صدای همه را دراورده بودند!

مبلغ قابل توجهی از پروژه به من رسید، مرخصی چند روزه گرفتم و با مامان و یلدا به مشهد رفتیم . گنبد طلایی امام رضا قلبم را به تپش انداخت از ته دل دعا کردم برای خودم و برای همه مخصوصا پارسا...

چند ساعت به پرواز مانده بود تصمیم گرفتیم ساعتهای آخر را در حرم باشیم. دلم میخواست دوباره برای همه دعا کنم ولی فقط پارسا جلوی نظرم بود! گریه ام گرفته بود..برای عزیزی که هیچوقت او را از نزدیک ندیده بودم و زندگی و آینده اش برایم مهم بود

تلفن همراهم با سماجت زنگ میخورد ولی نمیخواستم جواب بدم ولی امان از کنجکاوی برای شماره ناشناس

-         بله؟

صدای گرفته دختری در گوشم پیچید:- سلام

-         سلام، بفرمایید؟

-         خودتی یوکا؟

-         - بله خودم هستم...شما؟

-         من پرستوام، خواهر پارسا

دلم ریخت..صدای گرفته پرستو خبر خوبی برایم نداشت!

-         خوبید خانوم آرین؟ ببخشید نشناختم

-         نه خوب نیستم

با صدایی لرزان پرسیدم:- چیزی شده؟ حال پارسا خوبه؟

صدای گریه اش بلند شد

-         دوباره خودکشی کرده! حالش خوب نیست اگه تا امشب وضعیتش ثابت نشه میره تو کما

پخش زمین شدم. مامان و یلدا با نگرانی به من چشم دوخته بودند! بغض و گریه امانم نمیداد

-         الو... الو یوکا

-         کدوم بیمارستانه؟ میتونم بیام اونجا؟

-         بیمارستان لاله... آره میتونی بیای

-         من 1 ساعت دیگه پرواز دارم الان مشهدم از فرودگاه یکراست میام اونجا

با صدای پر از بغض گفت:- به امام رضا بگو داداشم خیلی دوستش داره کمکش کنه... یا ضامن آهو به دادمون برس

قطع کرده بودم

تو بغل مامان زار میزم و شفای پارسا را میخواستم برای سلامتیش نذر کردم

تمام طول راه حالم بد بود و گریه میکردم و دعا میخواندم مامان هم که جریان را فهمیده بود قرآن میخواند و صلدات میفرستاد

مامان و یلدارا با چمدانها به خانه فرستادم و خودم به بیمارستان رفتم

جلوی در بیمارستان پر از خبرنگار بود! نگهبان مانع از ورودم شده بود و اجازه نمیداد به او گفتم نسبت خانوادگی با پارسا دارم ولی بی ادبانه جواب داد:- خانوم الان همه فک و فامیلش نمیشه

-         آقای محترم برید خواهرشو صدا کنید میگه بهتون

مرد جوانی نزدیک شد نگهبان رو به کرد و گفت:- شما این خانومو میشناسید؟

مرد جوان با دقت نگاهی به من کرد و گفت:- خیر

-         منم ایشونو نمیشناسم گفتم که برید خانوم آرین رو صدا بزنید

نگهبان نگاهی به من انداخت و با پوزخند گفت:- چجور فامیلی هستید که شوهرخواهرشو نمیشناسید!

رو به مردی که فهمیده بودم شوهر پرستو است ، کردم و گفتم:- من یوکابدم پرستو خانوم منتظر منه

مرد جوان با خوشحالی گفت:- بفرمایید پرستو منتظره

با عصبانیت از کنار مرد نگهبان رد شدم میدانستم که او هم مقصر نیست و شغلش اینگونه ایجاب میکند ولی در آن لحظه نمیتوانستم عصبانیت و استرسم را کنترل کنم

پرستو راهروی بیمارستان را بالا و پایین میکرد با دیدن من به طرفم آمد و دوباره گریه سر داد

-         دیدی برادر دست گلم چه به روزش اومده...بمیرم برات دختر چی کشیدی آخه داغ برادر خیلی سخته!داره نفسم میبره

- پرستو خانوم توروخدا آروم باشید... خدا نکنه داغ برادر ببینید اون نمیتونه بره چون خیلیا منتظرشن

- اگه پارسا چیزیش بشه مامان منیر میمیره همش از هوش میره الانم زیر سِرمه!

دویدن پرستارها و صدای بوق دستگاههای وصل شده به پارسا نفس را در سینمان حبس کرد

پرستو از حال رفت، شوهرش به سمتش دوید و او را بلند کرد

روی نزدیکترین صندلی نشستم سرم را میان دستانم گرفتم و زیر لب زمزمه میکردم

«خدایا تورو به بزرگیت قسمت میدم این یکیو نبر، این یکیو ببخش به ما تورو به امام حسین نبرش یه بار عزیزامو ازم گرفتی این بار نبر...»

رفت و آمد پرستارها جانمان را میگرفت انگار میترسیدیم از وضعیت پارسا بپرسیم

پرستو کنار نشست و با دستهایی که از استرس یخ زده بودند دستم را گرفت انگار هر دو با سکوت سعی میکردیم به هم دلداری بدیم!

رو به شوهرش کرد و گفت:- عادل یه شکلاتی چیزی بده یوکابد یخه یخه

شوهر پرستو که فهمیدم نامش عادل است از جیبش شکلاتی دراورد و به پرستو داد به خاطر اصرار پرستو نصف آن را به زور قورت دادم

بالاخره بعد از یک ساعت دکتر از اتاق بیرون آمد. عادل به سمت او رفت و با صدایی که ترس و نگرانی به خوبی حس میشد، پرسید:- چی شد آقای دکتر؟

دکتر لبخند پر آرامشی زد و گفت:- خیالتون راحت خداروشکر خطر رفع شده وضعیتش ثابته میاریمش تو بخش

من و پرستو این بار از خوشحالی گریه سر دادیم

عادل به سمت پرستو رفت و گفت:- خانومم دیدی که دکتر چی گفت واسه چی بی قراری میکنی به فکر مامان منیر باش پاشو بریم بهش خبر بدیم تا خدایی نکرده بلایی سرش نیومده

پرستو با خنده و گریه به کمک عادل از جا بلند و گفت:- همینجا بمون من با عادل میرم پیش مامان منیر فک کنم الاناس که اثر آرامبخشها بره و بیدار بشه

باشه ای گفتم و آنها رفتند

به سمت مراقبتهای ویژه رفتم، در باز شد و جسم بیحال پارسا که روی تخت بود،بیرون آمد

بی حس شده بودم. اولین بار بود که او را از نزدیک میدیدم ولی حاضر بودم هیچوقت نمیدیمش ولی این اتفاق برایش نمیفتاد. من پارسا آرین قدرتمند با کلمات جادویی پر از آرامش را دوست داشتم و میخواستم. بدون حرف همراه تختش به اتاقی که برایش در نظر گرفته بودند،رفتم

اجازه ورود به اتاق را ندادند و از پشت شیشه به مرد بی حرکتی که با حرفهایش زندگی دوباره به من بخشیده بود را نگاه میکردم

آرام آرام اشک میریختم دست خودم نبود دیدن او روی آن تخت برایم عذاب آور بود!

دستی روی شانه ام نشست. پرستو بود

-         میبینی برادرمو چقدر شکسته شده؟

-         نمیخوام ببینم کاش هیچوقت اینجوری نمیدیدمش! هرکاری میکنم هرکاری از دستم بربیاد انجام میدم تا دیگه اینجوری نبینمش... تحقیرم کنه فحش بده کتکم بزنه برام مهم نیست از در بیرونم کنه از پنجره میام تو نمیزارم اینجوری بمونه نباید اینجوری باشه

پرستو با گریه گفت:- قول میدی؟

-         آره از ته دل قول میدم

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از قولم به پرستو یک هفته ای گذشت. تمام روزها فکرم مشغول پیدا کردن یک راه حل برای نزدیک شدن به پارسا بود. موضوع را با فدرا در میان گذاشتم گفته بود که باید کارهای خوبی که کرده رو بهش یادآوری کنی تا اعتماد به نفس از دست رفتشو کم کم به دست بیاره...باید بفهمه هنوزم هستن کسایی که دوستش دارن و وجود پارسا آرین تو زندگیشون اهمیت داره حتی با همه اشتباهاتش چه عمد چه غیرعمد!

مامان هم موافق کمک کردن به پارسا بود

پرستو گفته بود پارسا از بیمارستان مرخص شده و تحت نظر روانپزشک معروفی قرار گرفته

همه دنبا بهانه میگشتیم تا من به طور طبیعی به پارسا نزدیک شوم نباید میفهمید من میخواهم به او کمک کنم فدرا گفته بود که مقاومت میکند

هرکس نظری میداد. خدمتکار، پرستار مامان منیر و .. ولی من میخواستم به عنوان کسی برم که پارسا مجبور باشد به او احترام بگذارد و نتواند به او زور بگوید. خدمتکار و پرستار که باشم مجبورم به حرفهایش گوش دهم

روزهای سخت و هیجان انگیزی بود! از یک طرف دیدار رو در رو با مجریه محبوبم اضطراب به جانم انداخته بود و از طرف دیگر عکس العمل او نسبت به خودم!

بالاخره پرستو بهانه مناسب را پیدا کرده بود

-         پرستو خانوم من اگه معلم خصوصیه دختر شما بشم چجوری به آقای آرین نزدیک بشم؟ خونه شما با ایشون فرق میکنه

-         به اونشم فکر کردم ما فقط یک طبقه با هم فاصله داریم هرزفعه که بیای من به بهونه های مختلف ستایش رو میفرستم پایین پیش مامان منیر که اونجا باهاش تمرین کنی چطوره؟

-         به نظرم تنها راه حل خوبه چیز دیگه ای به ذهن خودم نمیرسه! فقط دخترتون چند سالشه؟

-         ستایش 5 سالشه

-         خب من چه درسی به بچه 5 ساله بدم؟

-         زبان دیگه! بلدی که

-         بله در حدی که به بچه 5 ساله یاد بدم بلدم

-         خب خداروشکر پس با یه تیر دو نشون میزنیم... کی میای؟

-         نمیدونم کی بیام؟

-         از شنبه بیا دیگه.. روزهای زوج جلسات یک ساعته

-         دو ساعت باشه بهتره یک ساعت با ستایش کار کنم یک ساعت دیگه تلاش کنم به آقای آرین نزدیک بشم

-         آره اینجوری خیلی بهتره...پس شنبه ساعت 4 میبینمت

-         چشم فقط آدرس رو برام اس ام اس کنید

-         باشه عزیزم، سلام برسون

-         شما هم سلام برسونید فعلا

ترمه را مجبور کرده بودم انقلاب برویم... حال و هوای میدان انقلاب را همیشه دوست داشتم حس تلاش برای زنگی را در وجودم تزریق میکرد!

چند نرم افزار و کتابهای آموزش زبان انگلیسی برای کودکان خریدم ... باید از پس اینکار بر می آمدم فقط چند روز وقت داشتم!

به فرهاد گفته بودم که روزهای زوج دفتر را زودتر ترک میکنم، بدون سوال پذیرفته بود. ترمه با حرفها و اخم و تَخمهایش فهمانده بود که اصلا از کار و تصمیمم راضی نیست میگفت از دل شکستگی من میترسد! ولی من تصمیمم را گرفته بودم و قبول کرده بودم پای همه چیز بایستم

به جز مامان و ترمه و فدرا هیچکس از ماجرا خبر نداشت و آن سه هم قسم خورده بودند در این باره با کسی صحبت نکنند! پای آبرو و زندگی پارسا در میان بود

بالاخره شنبه رسید، استرس امانم را بریده بود جزوه ای که برای تدریس آماده کرده بودم را برداشتم و به طرف آدرسی که پرستو برایم فرستاده بود، رفتم

با فکر و خیال شدید جلوی در خانه آنها رسیدم.زنگ زدم

از استرس حالت تهوع گرفته بودم و از تصمیم پشیمان شده بودم همه چیز در نظرم بی فایده و بی نتیجه می آمد. کودک درونم مدام فریاد میزد مثل بچگیها بعد از زدن زنگ فرار کنم ولی با شنیدن صدای مامان منیر پشیمان شدم

-         کیه؟

-         یوکابدم خانوم آرین

-         اومدی دخترم؟ بیا تو عزیزم

در باز شد. با صدای مامان منیر تمام تردیدهایم از بین رفت فقط از خدا کمک خواستم تا بتوانم دل مامان منیر را شاد کنم

وارد حیاط شدم، بیشتر شبیه به باغ بود که به طور مرتب گلکاری شده و معلوم بود که سروقت به آنها رسیدگی میشود! سمت چپ دو ماشین پشت هم پارک شده بودند

وارد ساختمان شدم سمت چپ راهروی کوتاهی بود که به در سبز رنگی ختم میشد و کنارش پلکان مارپیچی که نمیدانستم به کجا ختم میشود!

مامان منیر با لبخند گرمش در آستانه در ظاهر شد

-         بیا اینجا عزیزم پرستو بیرون خرید داشته ستایش اینجاست

و چشمکی زد

با خنده جلو رفتم و با او روبوسی کردم

پرستو در اس ام اس گفته بود که برای طبیعی تر شدن نقشه و راضی شدن ستایش فضولش بیرون میرود

-         بله خانوم آرین، پرستو خانوم گفته بودن

اخمی کرد و گفت:- یکبار دیگه منو خانوم آرین صدا کنی دلخور میشم اونایی که من خیلی دوستشون دارم منو مامان منیر صدا میکنن توام که دختر خودمی پس با ما غریبی نکن

لبخندی زدم و گفتم:- چشم

-         بی بلا دخترم، بیا تو نگاه حواس منو دم در نگهت داشتم

وارد خانه شدم

مامان منیر گفت:- ستایش که از ذوق دیدن معلمش از صبح لباس پوشیده آماده نشسته تو اتاق مهمان! بشین برات یه چایی بیارم تا با پرنسس خانوم ما هم آشنا بشی!

روی مبل جا گرفتم. مامان منیر رفت و من با دقت خانه را زیر نظر گرفتم و با چشم به دنبال اتاق پارسا میگشتم!

قسمت پذیرایی بزرگ بود و مبلهای استیل آن را پوشانده بودند، سمت راست چند پله کوچک داشت که به اتاق تلویزیون ختم میشد  و دو در بسته که اتاق خوابها بودند، هیچ خبری از پله که اتاق پارسا را نشان بدهد، نبود!

-         اتاقش طبقه بالاس

جا خوردم ، از خجالت دستانم را مشت کردم و در دل خودم را سرزنش کردم

-         خودتو سرزنش نکن، نگاهت با آدم حرف میزنه از بس دلت صافه

باز هم فکرم را خوانده بود!

سینی چای را روی میز گذاشت و روبرویم نشست

-         اینجا دوبلکسه. ایده طراحی خونه رو پارسا داده دلش نمیومد مثل اکثر دوستهاش تنها زندگی کنه در عین حال میخواست مستقل هم باشه پله هایی که میره بالا از پشت آشپزخونس واسه اینکه کسی که تو خونس بودن یا نبودنشو متوجه نشه

-         خداروشکر که تنها زندگی نمیکنن

-         آره واقعا خداروشکر! اینجا حداقل منو پرستو به بهونه های مختلف بهش سر میزنی

دختر کوچولویی که شبیه به فرشته ها بود از یکی از اتاقها بیرون آمد

مامان منیر با لبخند به دختر نگاه کرد و گفت:- اینم ستایش خانوم

محو زیباییش شده بودم موهای فرفری مشکی و چشمهای درشت مشکی که کاملا شبیه چشمهای پارسا بود اولین چیزی بود که دل هرکسی را میبرد

جلوی من ایستاد از جا بلند شدم دستم را به سمتش دراز کردم و گفتم:- خوشبختم فرشته کوچولو

ستایش از احترامی که به او گذاشته بودم، خوشش آمد و لبخندی زد که چال گونه هایش نمایان شد و بیشتر دلم ضعف رفت

دستان کوچکش را در دستم گذاشت و گفت:- منم خوشبختم خانوم معلم

دیگه طاقت نیاوردم و گفتم:- میشه من شمارو ببوسم؟

خندید و گفت:- بله میشه ولی باید قول بدید بخاطر هر بوس بیشتر بهم استراحت بدید

به شیرین زبانیش خندیدم و او را محکم بغل کردم و بوسیدم

-         به روی چشم ، حالا اجازه هست بریم تو اتاق شروع کنیم؟

-         بله بریم

سر و کله زدن با ستایش سخت بود در عین شیطنت بسیار باهوش بود و نکاتی که میگفتم را به خوبی میفهمید. انقدر که او انرژیم را میگرفت مطمئن بودم برای پارسا انرژی نمیماند!

پارسا خیال سرک کشیدن نداشت و دو هفته اول مثل معلم واقعی برای تدریس و سر و کله زدن با ستایش گذراندم به غیر از یکباری که در خانه پرستو با او تمرین کردم بقیه جلسات را در اتاق مهمان خانه مامان منیر میگذراندیم

هیچ اثری از پارسا در آن خانه نبود رویم نمیشد از کسی بپرسم چرا حتی یک عکس از پارسا در آن خانه نبود!

کم کم همه امید و اعتماد به نفسم از بین میرفت دنبال راه چاره ای بودم تا پارسا را از تنهایی بیرون بکشم و هفته سوم کمی موفق شدم!

طبق نقشه ای که در ذهنم کشیده بودم کتاب را بستم و گفتم:- خب ستایش خانوم حالا وقته بازیه

ستایش با خوشحالی گفت:- چه بازی

-         هرچی تو بگی! بریم تو حیاط بازی کنیم؟

ستایش اصلا انتظار همیچین پیشنهادی را نداشت و از خوشحالی بالا و پایین میپرید و ذوق میکرد

به حیاط پشتی جایی که به پنجره اتاق پارسا دید داشت و مشغول دنبال بازی و جیغ و داد کردن شدیم. برام مهم نبود اولین دیدارم با پارسا با صورت قرمز و خیس از عرق باشد فقط مهم بود پارسا واکنشی نشان دهد مامان منیر و پرستو هم با صدای جیغ و داد ما به حیاط آمدند و نقش داور را بازی میکردند و به ما امتیاز میدادند!

نمیدانم از خستگی بود یا نقش بر آب شدنه نقشه ام که گوشه حیاط کز کردم و به بالا و پایین پریدم ستایش نگاه میکردم

درمانده شده بودم دیگر نمیدانستم چه نقشه ای بکشم تا بتوانم به پارسا نزدیک شوم!

نگاهم به پنجره اتاقش افتاد. باور نمیکردم آن مردی که از پشت پنجره با لذت به بالا و پایین پریدن ستایش نگاه میکرد، پارسا باشد! سریع نگاهم را از او برداشتم تا بتواند آنجا بماند

از ته دل خدارا شکر کردم و دوباره انرژی گرفتم و  بازی شدم حالا فهمیده بودم با ستایش میتوانم به پارسا نزدیک شوم

جلسه بعدی پرستو با خوشحالی گفته بود که پارسا درباره من سوال کرده

بعد از اون روز همش فکر میکردم چه نقشی جلوی پارسا بازی کنم تا بیشتر به او نزدیک شوم

فکرها زیاد بود، بهش اهمیت ندم و قیافه بگیرم تا بیشتر دربارم کنجکاو بشه! نه بابا براش مهم نیست مگه من مدل یا ستاره سینمام که بیفته دنبالم! نقش عاشقو بازی کنم؟

نه! اصلا خوشم نمیاد شبیه نقش منفیه رمانا به یکی بچسبم و راحت پسم بزنه! تنها چیزی که میتوانستن باشم خود واقعیم بود یعنی طرفدار! اینجوری بشتر نتیجه میداد!

گلچین برنامه هایی که ضبط کرده بودم را داخل فلش ریختم

بعد از تموم شدن ساعت تمرین به ستایش گفته بودم که برنامه ببینیم و بعدش بازی کنیم! مامان منیر و پرستو هم طبق قرار قبلی خانه نبودند و بهترین فرصت برای اجرای نقشه بود!

تلویزیون را روشن کردم، فلش را داخل دستگاه گذاشتم و قسمت مورد علاقه ام را پلی کردم و صدای تلویزیون را تا جایی که میتوانستم زیاد کردم!

ستایش با دیدن برنامه لب و لوچه اش آویزان شد و گفت:- اِ...این برنامس!

-         اِوا! مگه بده بیا بشین گوش بده صحبتهای این آقا خیلی خوبه

-         آخه این چیزه!

-         چیه؟

-         نمیتونم بگم یعنی قول دادم نگم

-         خب اگه قول دادی پس نگو!

-         یعنی اگه بگم کار بدی میکنم؟

-         آره دیگه وقتی قول دادی نباید حرفی بزنی

-         حتی اگه شما ناراحت بشی؟

-         حتی اگه من ناراحت بشم! آدما همیشه باید سر قولشون بمونن

میدانستم خواسته پارسا بوده که از نسبتشان به هیچکس حرفی نزند. با همین سیاست حتی یک عکس هم از خانواده اش در اینترنت نبود

با دقت و لذت به حرفهای پارسا گوش میدادم! انگار نه انگار که چندین بار برنامه را دیده بودم

دوباره صدای ستایش در آمد

-         یوکا جون این آقا مرجیه رو دوست داری؟

عجب آتیش پاره ای بود این دختر پرستو راست میگفت که  باید برای ستایش هم  نقش بازی کنیم! صورتش را بوسیدم و گفتم:- قربونت برم مُرجی نه مجری! بله کلی این آقای مجری رو دوستش دارم و طرفدارش هستم خیلی حرفهای خوبی میزنه گوش بدی خوبه

-         ولی من کلی به حرفهاش گوش دادم!

-         چرا؟ تو که گفتی نگاه نمیکنی برنامرو؟

-         چون که من داییشم!

صدای خودش بود! جرأت برگشتن نداشتم انگار نه انگار که نمایش را خودم درست کرده بودم! حالت شوکه و ناباورانه طبیعی ترین حالت روبرو شدن با پارسا بود! رویارویی من و پارسا مثل نقشه در ذهنم نبود ولی بد هم نبود!

با دقت به مرد نامرتب و لاغری که جلوی رویم ایستاده بوده بود و زمین تا آسمان با کسی که صدایش در خانه پیچیده بود، فرق میکرد نگاه کردم! چشمان بی روحش دلم را لرزاند یاد روزهای بیمارستان خودم افتادم وقتی که دیگر ادامه زندگی را نمیخواستم و فقط به زور نفس میکشیدم!

ستایش به سمت پارسا دوید و خودش را در آغوش او انداخت. پارسا با مهربانی نوازشش کرد و بوسه ای روی گونه اش نشاند! کودکانه دلم خواست کاش من جای ستایش بودم! از فکر خودم به خنده افتادم

با سرفه و اخم پارسا تازه به خودم آمدم و با هیجان گفتم:- اوا سلام

پارسا لبخند کمرنگی که به زور میشد تشخیص داد، زد و گفت:- سلام

«وای خدا غش نکنم! آخه بدبخت تو که اینجوری از دیدنش پس میفتی چجوری میخوای به کار و زندگی برش گردونی!»

سعی کردم عادی و معقولانه رفتار کنم

تلویزیون را خاموش کرده و فلش را بیرون کشیدم و در همان حال گفتم:- ببخشید آقای آرین من نمیدونستم یعنی اصلا فکرشم نمیکردم اینجا باشید!

نگاه کوتاهی به من کرد و گفت:- مشخصه! ببخشید من سرزده مزاحم شدم مامان زنگ زد گفت به ستایش سر بزنم که شمارو اذیت نکنه

ناخوداگاه نیشم باز شد:- خونه خودتونه، برنامه هم مال خودتونه!

اخم کرد و گفت:- من برنامه ای نداشتم

لبم را گاز گرفتم و حرفی نزدم وقتش نبود!

رو به ستایش کرد و پرسید:- فرفره درس خوندی یا فقط شیطنت میکردی؟

-         بله دایی جون اول تمرین کردیم بعدش قرار شد برنامه ببینیم و بازی کنیم تا مامان و مامان منیر برگردند

ستایش را روی زمین گذاشت و گفت:- برو بازی کن تا برگردن

رو به من کرد و گفت:- لطفا مراقبش باشید

-         چشم هستم

پشتش را به ما کرد و به سمت آشپزخانه رفت

بدون فکر گفتم:- آقای آرین؟

با تعجب به سمت من برگشت و گفت:- بله؟

-         من ... من طرفدارتونم! عکس و امضا نمیدید؟

دوباره صورتش پر از اخم شد و گفت:- مثل اینکه اخبار گوش نمیکنین! چجوری میتونی طرفدار کسی که باعث...

با ترس به ستایش نگاه کردم! پارسا هم فهمید زیاده روی کرده و حرفش را قطع کرد

-         من آدم خوب و مهمی نیستم طرفدار یکی دیگه باش!

با عصبانیت رفت!

زیرلب گفتم:- برای من هم خوبی هم مهم! همیشه طرفدارت میمونم! خدایا تا اینجاش کمکم کردی بقیشم کمک کن

دیدار رو در رو با پارسا باعث شد چند روز در هپروت سِیر کنم و دل به کار و تدریس هم نمیدادم چند جلسه دیگر هم گذشت و به امید دیدن دوباره پارسا بیشتر از قبل به خودم میرسیدم ولی خیال باطل بود!

یکی از جلسات ستایش مریض بود و پرستو پیشنهاد داد به جای تمرین با هم صحبت کنیم

بشقاب حلوا با شربت روی میز گذاشت و روبرویم نشست و گفت

-         دیروز سال بابا بود مامان منیر حلوا درست کرد برات نگه داشتیم

-         مرسی، خدا بیامرزه پدرتونو

-         خدا همه رفتگانو بیامرزه مخصوصا پدر و برادرتو

-         ممنون

پرستو نفس عمیقی کشید و به عکس پدرش که روی میز بود نگاهی انداخت و گفت

-         بابا خیلی بد موقع تنهامون گذاشت. من تازه با عادل آشنا شده بودم پارسام تازه دیپلم گرفته بود و عشق خوانندگی داشت

با تعجب پرسیدم:- خوانندگی؟

-           آره پارسا میخواست خواننده بشه خیلیم تمرین و پیگیری میکرد ولی راهش عوض شد... راضیم بود میگفت خدا تو راهی که توش موفق میشدم منو فرستاد نه راهی که دوست داشتم. اوایل شهرتش خیلی خوشحال بود و با همه خوب بود محلمونو که عوض کردیم از همه دوستها و فامیل فاصله گرفت مهمونیها و عروسیها نمیومد اصلا تو جمع حاضر نمیشد بیاد یکبار شیدا دخترعموم باهاش شوخی کرد جوری باهاش رفتار کرد تا چند وقت شیدا خونمون نمیومد! فکر میکرد همه بخاطر موقعیتش نزدیکش میشن روز به روز از همه مخصوصا خودش دور میشد. با تنها کسی که خودش میشد، ستایش بود پارسا حتی نمیزاشت یک عکس ازش تو خونه بزاریم که یک وقت چیزی از زندگی خصوصیش پخش نشه تنها کاری که دلش نیومد انجام بده خونه جدا گرفتن بود. دور خودش کلی دیوار کشید که با اون اتفاق تمام اون دیوار خراب شد روی سرش... کاش دور شدن از خودش تاوان کمتری داشت

با ناراحتی گفتم:- چقدر الکی به خودش سخت گرفته اینهمه آدم مشهور که با آرامش زندگی میکنند

-         آره همیشه از اینکه درباره زندگی شخصیش خبری درز پیدا کنه وحشت داشت! آخرم ترسهاش کار دستش داد و اینجوری شد سوژه خبرها

-         حافظه مردم کوتاهه پرستو خانوم ، دیدید که الان چجوری سرد شدن همه نسبت به این اتفاق! خیلی از طرفدارهای آقای آرین باور دارن ایشون بی گناهه همین خودش خیلی مهم و با ارزشه ... روزی که تصمیم بگیره برگرده خیلیها ازش حمایت میکنند

-         ان شاءالله که با دعاهای همه و تلاشهای تو برمیگرده!

چند جلسه دیگر هم گذشت، هر جلسه به امید دیدار دوباره با پارسا میرفتم

ماه رمضان شروع شده بود و کار من هم سختتر! سر و کله زدن با ستایش و پروژه هایی که فرهاد به من سپرده بود با زبان روزه آن هم در گرمای مرداد سخت و طاقت فرسا شده بود!

یلدا بعد از ماه رمضان مسابقه داشت و همه وقتش را در باشگاه میگذراند، مامان هم اکثر اوقات همراه عمه برای تهیه جهاز و چیدمان آن میرفت

روز به روز انرژیم تحلیل میرفت به خاطر بیشتر خوابیدن سحری نمیخوردم و افطار هم فقط با چای و آب میگذراندم، ندیدن پارسا هم مزید بر علت شده بود و بد اخلاقم کرده بود!

با بی حوصلگی گفتم:- نه عزیزم c , h میشه چ نه S , h

ستایش با کلافگی گفت:- یوکا جان خسته شدم میشه دیگه تمرین نکنیم!؟

از خدایم بود.... خسته و عصبی بودم

طبق عادتی که پیدا کرده بودم، چتریهایش را به هم ریختم و گفتم:- باشه فرفره کوچولو دیگه تمرین نمیکنیم

از روزی که پارسا او را فرفره کوچولو صدا کرده بود، تکه کلام من هم شده بود!

-         یوکا جون میدونی من خیلی بدم میاد منو فرفره صدا کنن؟

-         خب زودتر میگفتی خوشگل من دیگه صدات نمیکنم، خوبه؟

-         نه تو و دایی بگید اشکال نداره

ذوق کردم! کلا هر چه که به پارسا مربوط میشد برایم جذاب میشد

-         حالا چرا از نظر پرنسس اشکال نداره منو داییش اونو فرفره صدا کنیم؟

-         آخه تورو خیلی دوست دارم مثله دایی!

او را در آغوش گرفتم و محکم بوسیدم و گفتم:- آخه یوکا فدات بشه که انقدر تو شیرینی! منم دوستت دارم جیگر طلای من

تقه ای به در خورد و پشت سرش در را باز شد و مامان منیر با سینی چایی وارد اتاق شد

-         آخه چرا انقدر زحمت میکشید مامان منیر به خدا خجالتم میدی

سینی را جلویم گذاشت و روبرویم نشست

-         توام مثل دختر خودمی اینحرفا چیه یک مادر برای دخترش چایی نمیبره؟

-         دست مادرمم میبوسم ممنونم

-         فدات بشم گل دختر! باز این نوه من خودشو برات لوس کرده تو بغلته؟

ستایش با اعتراض گفت:- اِ... مامان منیر من لوس نیستم! دایی میگه لوس بودن کار بدیه

-         داییت راست میگه ولی باید بدونه خودش باعث لوس شدنه شاهزاده خانوم بوده! حالام برو بالا داییتو بیدار کن

در دلم آرزو میکردم کاش من میتوانستم برای بیدار کردن او بروم! صدا مامان منیر مرا از خیالم بیرون کشید

-         چاییت سرد نشه دخترم

تشکری کردم و کم کم از آن نوشیدم

-         عزیزم پنج شنبه، یعنی شب شهادته حضرت علی افطاری دارم تا صبح هم حلیم درست میکنیم سحری حلیم میدیم نذر پارساس دوست دارم توام با مادر و خواهرت اینجا باشی

-         ممنونم از دعوتتون ولی من مزاحم جمع خانوادگی نمیشم

-         مزاحم چیه عزیزم، تو مراحمی ما خودخواهیم بخاطر خودمون میخوایم اونجا باشی تا بتونیم با نقشه ای چیزی پارسارو بکشونیم تو جمع! با التماس ازش خواستم بیرون از خونه نره البته شرط گذاشته کسی مزاحم خلوتش نشه، یه بار تونستی بکشونیش شاید باز هم بشه

درمانده شده بودم، مگر میشد به مامان منیر نه گفت! از یک طرف برای دوباره دیدن پارسا مشتاق بودم از طرفی دیگر نگران حرفها و برخوردهای فامیل و خود پارسا بودم!

-         چشم مامان منیر من میام

-         چشمت بی بلا عزیزم، به مادر و خواهرتم حتما بگو

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مامان گفته بود برای آن شب خانواده شوهر الناز دعوتمان کرده بودند ... قانعش کرده بودم باید در مراسم خانواده آرین باشم مثله همیشه بدون مخالفت قبول کرده بود گفته بود خودم باید جواب الناز را بدهم

تا روز مراسم استرس داشتم . از لباس گرفته تا طرز برخورد با فامیل و نقشه برای کشاندن او به جمع

تونیک ساده به همراه شلوار مشکی برای پوشیدن انتخاب کردم اصلا دلم نمیخواست برای اولین بار در چشم باشم ! موهایم را ساده بافتم و شال مشکی به سر کردم

چند ساعتی به اذان مانده بود که به آنجا رسیدم. مامان منیر مثل همیشه گرم استقبال کرده بود، خانومی کنارش ایستاده بود و با تعجب به من نگاه میکرد

-         منیر من این دخترو نمیشناسم معرفی نمیکنی؟

پرستو به جمعمان اضافه شد و گفت:- یوکابد دوست منه خاله مژگان

با خاله مژگان دست دادم و حال و احوال مختصری کردم

ستایش از راه رسیدم و با دیدن من جیغ کشید و گفت:- وای یوکا جون کی اومدی؟

او را بغل کردم و محکم بوسیدم

-         تازه رسیدم فرفره من! خوب داری آتیش میسوزونیا

-         نه یوکا جون آتیش نمیسوزونم با روشا بازی میکنم!

همه به حرف او خندیدیم

-         برو عزیز دلم برو بازی کن مواظب خودت باش

-         تو نمیای؟

-         میام عزیزم برو بازی کن منم میام

ستایش با عجله رفت

خاله مژگان اینبار با دقت به من نگاهی کرد و گفت:- انگار خیلیم صمیمی هستن با همه! ولی من چیزی ازت نشنیده بودم

مامان منیر گفت:- یوکا با ستایش زبان کار میکنه انقدرم خوش اخلاقه همه عاشقش میشن!

از تعریف مامان منیر ذوق کردم و خاله مژگان پوزخندی زد و دوباره به مامان منیر نگاه کرد و گفت:- راستی پارسا کجاست خواهر؟ نمیاد امشب؟ دلم واسش یه ذره شده!

از آمدن اسم پارسا دوباره دلم ریخت

-         خوبه خداروشکر. میدونی که نمیاد! قبلا نمیومد چه برسه به الان!

-         الهی بمیرم برای بچم! اگه زن داشت حالش بهتر میشد هیچکس مثل زن نمیتونه حال مردشو خوب کنه!

حرصم گرفته بود! ناخواسته گفتم:-ببخشید مژگان خانوم ولی هیچ عشقی بالاتر از عشق مادر به فرزندش نیست! اگه قرار به حالش با کسی خوب بشه اون شخص مادرشونه نه همسر

مژگان از عصبانیت سرخ شده بود! پرستو که معلوم بود به زور خنده اش را کنترل میکند، گفت:- راست میگه دیگه خالهشما خودت میدونی پارسا چقدر مامانو دوست داره و بهش وابستس... پارسا خودش باید به خودش کمک کنه البته به کمک بعیها!

نگاهی به من کرد و چشمک زد! مامان منیر با خنده گفت:- پرستو برو ببین مهمونها نیومدن؟ یوکام باید لباسهاسو عوض کنه

با پرستو از آشپزخانه بیرون آمدیم

-         پرستو جون ببخشید من نباید تو مسائل خانوادگی دخالت میکردم

-         نه عزیزم اتفاقا به جا حرف زدی! خاله مژگان سنگ خودشو به سینه میزنه!

-         دختر داره؟

پرستو خندید و گفت:- آره! مژده از اون موردهاییه که با مشهور شدن پارسا واقعا عوض شد! یکی یه دونه لوس از خود راضی!

مژده دقیقا همانی بود که پرستو توصیف کرد! برای جلب توجه همه کاری میکرد و از هر ده جمله ای که میگفت یکی به تعریف از پارسا برمیگشت! شاید هرکس دیگری هم جای او بود برای رسیدن به پارسا تلاش میکرد شاید هم نه!

خانواده پر جمعیتی نبودند، از طرف پدری یک عمو به نام ولی داشتند، زن عمویشان شاپرک فوق العاده مهربان و دوست داشتنی بود. شادی دختر بزرگش فرزندی به نام روشا داشت که هم بازیه ستایش بود و حسابی خانه را روی سرشان گذاشته بودند! شیدا دختر کوچک هم مثل مادرش آرام و متین بود. آنجا فهمیده بودم پارسا برادری به نام پوریا دارد که در کانادا تحصیل و زندگی میکند!

بقیه مهمانها از فامیل و دور و آشنایان بودند که یکی یکی پرستو آنها را به من معرفی میکرد از همه بهتر افسانه دوست و همسایه قدیمی آنها بود

افسانه خانوم که اصرار داشت افسانه جون صدایش کنیم مهربان و به دل نشین بود که دلم نمیخواست از کنار او تکان بخورم!نادیا دخترش هم مثل خودش بود

انرژی و وقتم را صرف کمک به پرستو کرده بودم

-         دختر بشین رنگ به روت نمونده چقدر میری اینور اونور

-         نه راحتم پرستو جون حالم خوبه به افطار نزدیک میشیم انرژی میگیرم

-         پس قربون دستت برو یه سر به ستایش بزن دلشوره دارم نمیدونم کجا داره آتیش میسوزونه

-         چشم میرم نگران نباش

-         دقیقا مثل آچار فرانسه میمونی دستت درد نکنه

با خنده به حیاط رفتم و به دنبال ستایش گشتم صدای جیغ و دادش از حیاط پشتی می آمد به آنجا رفتم و از صحنه ای که دیدم وحشت کردم، ستایش و روشا دور استخر به دنبال هم میدویدند

دوان دوان به سمتشان رفتم... پای هر دو لیز خورد،یقه پیراهن ستایش را کشیدم. روشا داخل استخر افتاد و ستایش در آغوش من خشکش زد.

او را کنار گذاشتم تا برای بیرون آوردن روشا داخل استخر بپرم

پارچه ای روی صورتم افتاد و صدای افتادن کسی در آب! پارچه را از روی صورتم برداشتم پیراهن مردانه بود پسری که نمیشناختم روشای گریان را از داخل استخر بیرون کشید از گریه او ستایش هم به گریه افتاده بود، سعی کردم او را آرام کنم

-         هیس....فدات شم گریه نکن بسه ببین حالتون خوبه مگه همیشه نگفتم دور استخر خطرناکه برای چی اینجا بازی میکردی؟

هق هق کنان گفت:- خاله مژده گفت اینجا بازی کنیم

دلیل خواسته مژگان را خوب میدانستم! از اینجا به پنجره های اتاق پارسا دید داشت

چشمم به پنجره افتاد دوباره ضربان قلبم تند شد، دیدن پارسا در آن فاصله هم میتوانست مرا از خود بیخود کند، نگاه او هم به من افتاد . به ستایش اشاره کرد نگرانی از صورتش پیدا بود! با اشاره به او فهماندم حالش خوب است ... با ایما و اشاره خواست که بدون اینکه کسی متوجه شود ستایش را بالا ببرم....

من هم با همان ایما و اشاره به او فهماندم این کار را میکنم...

شادی و پرستو به سمت ما دویدند...شادی با دیدن گریه و لباس های سر تا پا خیس روشا برسرش کوبید... پسر او را آرام کرد...

-شادی خانوم هیچی نشده بیشتر از این نترسونیدش

حالش خوبه فقط لباساش خیس شده...

پرستو ستایش را که کمی آرامتر شده بود را از بغل من گرفت...

پرستو گفت:- شادی آروم باش برو بالا تا بیام لباس بدم لباسای روشارو عوض کنی

پرستو بر سر ستایش داد زد:- کی بهتون گفت بیاین اینجا بازی کنید صد دفعه نگفتم این طرف نیاین؟

ستایش دوباره بغض و گفت:- خاله مژده گفت بیایم اینجا مواظبه

مژده از راه رسیده با حرف ستایش و دیدن اوضاع سرخ و سفید شد...

شادی داد کشید:- مژده غلط کرده ! کدوم گوری بودی؟ مگه خودت نگفتی مواظبشون هستی بسپاریمش دست تو؟ کجا بودی؟

مژده که حرفهای شادی به مزاجش خوش نیامده بود طلبکارانه گفت:- گوشیم زنگ زد دو دقیقه رفتم اونور چی شده حالا ؟ من که یک ساعته مواظبشونم

پسر پیراهنش را از من گرفت و پوشید، سر تا پایش خیس شده بود

پرستو نگاهی به او انداخت و گفت:- داریوش تو کی اومدی؟

پسر که حالا فهمیده بودم نامش داریوش است، گفت:- تازه رسیدم صدای این وروجکهارو شنیدم اول اومدم اینهارو ببینم دیدم دارن میدوان این خانوم زودتر ستایش رو گرفت ولی من نتونستم روشارو بگیرم افتاد تو استخر

شادی که رنگ به رو نداشت، گفت:- دستتون درد نکنه آقا داریوش سر تا پاتون خیس شده

پرستو گفت:- بیایید بالا جفتتون پیراهن و شلوار عادلو بدم بپوشی لباس ستایش هم برای روشا بدم تا همه نریختن بیرون نزدیک اذانه صداشو در نیارید

خداروشکر انقدر سر و صدا بود که کسی چیزی نفهمید. پرستو، ستایش را به من سپرد و رفت

ستایش را به داخل بردم. مامان منیر با دیدن من گفت:- دخترم برو بشین ده دقیقه دیگه اذانه

-         چشم مامان منیر میرم

مژده که هنوز از حرفها ناراحت بود با تمسخر پوزخندی زد و گفت:- مامان منیر؟

مامان منیر چشم غره ای به مژده رفت و گفت:- یوکام دختر خودمه ازش خواستم اینجوری صدام کنه.... برو مادر

همه سرگرم بودند، ستایش از ترس از کنارم تکان نمیخورد

-         بهتر شدی عزیزم؟ دیگه نمیترسی؟

-         نه یوکا جون خوبم فقط مامان سرم داد زد

او را بوسیدم و گفتم:- فدات شم به مامان حق بده نگرانت شده بود.... حالام بیا بریم یه جا از دلت در بیارم

-         کجا؟

-         خودت باید ببینی فقط نباید به کسی بگی

ستایش با هیجان گفت:- باشه

آرام و بدون جلب توجه پشت آشپزخانه جایی که پله ها برای رفتن به حریم پارسا بود، رفتیم

ستایش آرام گفت:- یوکا جون دایی دعوا میکنه ها

-         نه فدات شم دعوا نمیکنه خود دایی میخواد ببیندت

ستایش با خوشحالی از پله ها بالا رفت...

یک سالن نسبتا بزرگ که مبل راحتی ، تلویزیون و یک قالیچه تنها وسایل آن بود. یک در سمت راست و یک در ته سالن بود

آرام پرسیدم:- اتاق دایی کدومه؟

-         کار یا خواب؟

-         خواب دیگه

ستایش با دست به اتاق ته سالن اشاره کرد و همزمان گفت:- اونه

برو آروم در بزن با خوشحالی به سمت در دوید و چند ربه به آن زد. لای در باز شد و پارسا بیرون آمد و ستایش را از روی زمین بلند کرد و او را بوسید

سعی کردم عاقلانه رفتار کنم و آرام سلام کردم و جواب شنیدم

ستایش گفت:- دایی نمیخوای از من بپرسی چرا رفتم اونجا وختی میدونستم خطرناکه؟

هر دو خندیدیم! پارسا هم مثله من چتریهای ستایش را به هم ریخت و گفت:- نه دایی جون نمیپرسم چون همه چی رو دیدم، هرچی به مامانت زنگ زدم برنداشت گوشیو

-         اگه خاله منو نمیگیرفت خیس میشدم

نگاهی به من انداخت و گفت:- دست شما درد نکنه

-         خواهش میکنم این حرفا چیه

صدای اذان و به دنبال آن صدای مامان منیر بلند شد که به دنبال من میگشت

پارسا گفت:- شما بفرمایید افطار کنید ستایش پیش من بمونه

باشه ای گفتم و خودم را به سفره افطار رساندم و بهانه های بی سر و ته برای مامان منیر آوردم

زیرگوش پرستو همه چی را تعریف کردم او هم مانند من از خوشحالی چیزی از گلویش پایین نمیرفت

هنوز چایی از گلوییم پایین نرفته بود که پرستو از آشپزخانه صداییم کرد...

سینی نسبتا بزرگی به دستم داد و گفت:- بیزحمت اینو برای پارسا ببر ستایش روهم بیار پایین کم کم لو میده همه چیو. صدای خنده هاش درومد...

بالا رفتن از آن پله ها با آن سینی سخت بود!

پارسا روی یکی از مبل ها نشسته و مشغول دیدن بازی گوشی های ستایش بود..

بادیدن سینی تعجب کرد.

- اینا چیه؟

- پرستو جون فرستاده برای شما

- من که همه چی بالا دارم چرا فرستاده؟

سینی را جلوی او روی میز گذاشتم و گفتم:- بله همه چی دارید ولی چیزی نمیخورید! اذان شده.

نگاه معنا داری به من کرد که من فقط تشکرش را متوجه شدم!

- عادت دارم اول نماز بخونم بعدا افطار کنم

- الان منو ستایش میریم شما به کاراتون برسید...

دست ستایش را گرفتم و به سمت پله ها رفتیم

-خانوم؟

یه خانوم شنیدن از زبون پارسا قدرت جان گرفتنم را هم داشت!

-         بله؟

-         ممنون

لبخندی زدم:- خواهش میکنم...طرفداریه دیگه چیکار میشه کرد؟

لبخندی زد و ازجایش بلند شد

از خوشحالی میلم بسته شده بود و به زور یک بشقاب سوپ خوردم... بعد از افطار یک عده مشغول شستن و جابه جایی ظروف و عده ای دیگر که اکثرا مرد بودند مشغول آماده کردن دیگ و کارهای اولیه نذری شدند!

حسابی خسته شده بودم... یک گوشه با لیوان چایی در دستم روی زمین نشستم...

نادیا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-         حسابی خسته شدی

-نه تشنه ام بود دلم چایی میخواست...

داریوش به سمتمان آمد...

نادیا گفت:- یوکا جون با داداش من آشنا شدی؟

-         اِ برادر شماست؟ ایشون روشارو رو از استخر کشیدن بیرون.

-         آره برام تعریف کرد

داریوش دستش را به سمت من دراز کرد و گفت:- از آشناییتون خوشبختم ببخشید اگه بی ادبی کردم

با او دست دادم و گفتم:- منم همینطور ، نه بابا چه بی ادبی

-         لباسمو انداختم فکر کنم افتاد رو صورتتون

-         به خاطر روشا بود اینحرفا چیه

نادیا گفت:- یوکا جون دانشجویی؟

-         نه بعد کارشناسی ادامه ندادم

-         چی خوندی؟

-         معماری گرایش طراحی داخلی

-         چه رشته خوبی!

داریوش پرسید:- الان جایی مشغول هستید؟

-         بله شرکت یکی از دوستان قدیمیم

-         موفق باشید

-         ممنون

نادیا گفت:- من و داریوش هم نرم افزار خوندیم هر دو فوق لیسانس گرفتیم یه جورایی کُری داشتیم با هم

لبخندی زدم و گفتم:- چه خوب

-         آره همیشه دوست داشتیم با هم شرکت بزنیم که خداروشکر به آرزومون رسیدیم

بغضم گرفت! درست مثله آرزوی من و بردیا که نتوانستیم به آن برسیم

داریوش گفت:- اگه توی فسقلی حواستو جمع کنی پیشرفت میکنی

-         میبینی یوکا میخواد منو حرص بده بهم میگه فسقلی!

دیگر نتوانستم آنجا بمانم دلم برای بردیا تنگ شده بود... به هرجا سرک کشیدم که چند دقیقه تنها باشم،نشد . همه جا پر بود... به ناچار و با استرس از پله ها بالا رفتم ولی به حال نرفتم و روی همان پله ها نشستم و آرام آرام اشک ریختم... آرزو داشتم یکبار دیگر دوباره بحث و دعوا کنیم حسرت شنیدن صدایش را داشتم

-         اتفاقی افتاده؟

سرم را از روی زانو برداشتم ... حتی پارسا هم در این وضعیت نمیتوانست داغ دلم را کم کند

-         چیزی نیست معذرت میخوام که به حریم شخصیتون وارد شدم، همه جا شلوغ بود

-         اشکالی نداره، حالا چرا روی پله ها نشستید بیاید روی مبل بشینید و کمی استراحت کنید

-         نه من مزاحم خلوتتون نمیشم

-         نیستید، بفرمایید

روی مبل نشسته بودم و عجیبتر از آن چایی بود که جلویم گذاشته شده بود! در دلم آشوبی به پا شده بود

-         کسی بهتون حرفی زده؟ دوباره خالم چیزی گفته؟

با تعجب به او نگاه کردم

-         شما تو خونه شونود کار گزاشتید؟

خندید و گفت:- صدای بلند خانوم ها مخصوصا وقتی عصبانی میشن و تو آشپزخانه هستند احتیاج به شنود ندارد!

-         ببخشید!

-         حرف بدی نزدید! نگفتید اتفاقی افتاده؟

-         نه فقط دلم برای برادرم تنگ شده!

-         کجاست؟

-         خیلی از من دوره!

گریه ام تشدید شد...

هر کس دیگری بود قطعا با صدای گریه و حسرتی در صدایم بود متوجه میشد درباره آدمی که زنده نیست حرف میزنم!

-         متاسفم

-         منم همینطور!

منم متاسف بودم! برای کسی که از خجالت یا ترس یا هر چیز دیگری جلوی جمع ظاهر نمیشد واقعا متاسف بودم برای موفقیت ها و اعتماد به نفس از دست رفته اش! حتی اگر غیر مستقیم گفته بودم!

پارسا سکوت کرده بود! میتونستم از این وعیت استفاده کنم.

-         آقای آرین میتونم یک سوال ازتون بپرسم؟

تعجب کرده بود! جدی پرسید:- چه سوالی؟

از لحنش ترسیدم گفتم:- بخدا سوال بدی نیست!

کمی آرام شد و مهربان تر پرسید:- من که چیزی نگفتم بپرسید؟

-         دوست نداشتید الآن طبقه پایین کنار بقیه باشید؟

حسرت در نگاهش کاملا معلوم بود...

-         راستش دلم میخواد ولی روشو ندارم! چند ساله فرار میکنم از اینکه کنارشون باشم! ولی فرار امسالم با سال های دیگه خیلی فرق داره...

-         فرار از واقعیت هیچ وقت راه حل نیست باید باهاش مقابله کرد و کنار اومد!

لبخند تلخی زد! حرف خودش را به خودش برگردانده بودم!

-         برنامه ها را خوب دنبال میکردید...

-         فقط دنبال نمیکردم، باورش میکردم بهش فکر میکردم

-         با خیلی از حرف ها و کنایه ها و دلسوزی ها نمیتونم کنار بیام... شاید اگر کسی نبود خودم تا صبح هم میزدم

نوری امیدی در دلم روشن شد!

-         اگر کسی نباشه چی؟ میاید برای اینکه کنار مامان منیر باشید؟!

-         چجوری؟ همه پایینند!

-         اونشو به من بسپارید... پس اگه کسی نباشه میاید؟

-         جادوی مامان منیر روی شما هم اثر گذاشته؟

-         محبت از ته دل جادوییه که روی همه تاثیر میزاره بی برو برگرد. فقط روش هایش فرق میکند...

با ذوق از پله ها پایین رفتم... مژده با نگاه خسمانه ای به من زل زده بود!

مطمئن بودم فهمیده که پیش پارسا بودم... دروغ چرا دلم خنک شده بود از اینکه حرص خورده بود دختره نچسب!

وقتی جریان را پرسید و گفتم، از تعجب نزدیک بود پس بیافتد!

-         مسخره میکنی یا راست میگی؟

-         پرستو جون من کی تا حالا شمارو مسخره کردم؟

-         آخر نمیتونم باور کنم پارسا همچین حرفی زده باشه!

-         بخدا خودشون گفتن...

-         خب الآن چه خاکی تو سرم کنم؟ چجوری این همه مهمون رو بیرون کنم؟!

-         دور از جون یعنی هیچکس نمیره تا صبح؟

-         چرا الآن همه میرن جز خاله افسانه اینا و خاله مژگان و مژده و عمو ولی شیوا و زن عمو... من میدونم پارسا نمیخواد با خاله مژگان و مژده روبه رو شه! چیکار کنم آخه؟

کمی فکر کردم!! بی رحمانه بود ولی به خوشحال شدن پارسا می ارزید!

فکرم را با پرستو در میان گذاشتم...

پرستو گفت:- عالیه این بهترین راه حله من تو خونه دارم میرم بیارم.!

قرص را آورده بود کمی ترسیده بودم...

-         پرستو جون اگه اتفاقی برای کسی بیافته چی؟

-         هیچی نمیشه خیالت راحت

-         الآن زود نیست؟

-         نه، وقتشه دیگهارو که بار گذاشتند  با این کار بقیه زودتر میرن و اونایی که میمونن هم میخوابن...

قرص خواب را حل کرده و داخل قوری ریختم

یک سینی چای آماده کردم و به پرستو سپردم . به غیر از مامان منیر و عادل همه از چای نوشیدند... یک ساعت نشده بود که همه عزم رفتن کردند! بقیه هم در اتاق خوابها ولو شدند. من و پرستو بخاطر عملی شدن نقشه از ته دل خوشحال بودیم و میخندیدیم

عادل با فهمیدن ماجرا حیرت زده شده بود

-         خانوم ما همینجوریش خجسته و غیر قابل کنترل بود، یکی دیگه هم بهش اضافه شده

پرستو با خوشحالی مرا به دنبال پارسا فرستاده بود، امروز زیاد وارد حریم خصوصیش شده بودم و از بابت این مسئله بسیار خوشحال بودم

پارسا باورش نمیشد دست به همچین کاری زده باشیم

-         شما واقعا قرص خواب ریختید تو چایی مهمونها؟

-         بله!

ته نگاه پر تعجبش خنده ای هم بود

-         آقای آرین بیاید دیگه ! الان حلیم ته میگیره هیچکس به غیر از آقا عادل پای دیگ نیست

پارسا آمده بود! مامان منیر و پرستو از خوشحالی اشک در چشمانشان جمع شده بود. خواب کردن همه تنهایمان گذاشته بود و تمام کارها بر عهده خودمان افتاده بود

عشق به پارسا خواب از چشمانم و خستگی را از بدنم گرفته بود، انقدر کار داشتم که نمیتوانستم چند دقیقه کنار بنشینم و به او نگاه کنم

دو ساعتی به اذان صبح مانده بود که فرصت هم زدن پیدا کردم

دستانم را دور دستگیره کفگیر بزرگ قفل کردم، اصلا نمیتوانستم آن را تکان دهم! تمام انرژی باقی مانده ام را به کار گرفتم ولی دریغ از کمی حرکت!

پارسا کنارم آمد همه باقی مانده انرژیم هم تحلیل رفت

-         اجازه بدید من کمکتون کنم وگرنه ته میگیره

دلم میخواست حرفش چیز دیگری بود «اجازه بده کمکت کنم تا خسته نشی یا اجازه بده کمکت کنم شاید حاجتهامون یکی باشه!» ولی این نبود!

هم زدن برایم آسان شده بود، خواسته هایم را یکی یکی در دلم مرور میکردم...

«خدایا همیشه مامانم سالم باشه و کنارمون باشه ، یلدا رو به خواسته هاش برسون و از خطرها حفظش کن. تو کار و زندگی به خودم توانایی و صبر بده... خدایا کمکم کم به پارسا کمک کنم نزار شرمنده مامان و خواهرش بشم بخاطر دل مامان منیر بهم راه نشون بده تا بهش کمک کنم.»

مامان منیر اعلام کرده بود که ظرفها را برای کشیدن آماده کنیم

عادل و پارسا ظرفهای چیده شده را یکی یکی پر کردند و من و پرستو آنها را با دارچین تزئین کردیم... به یاد خاطره ای قدیمی لبخند زدم

پرستو با تعجب پرسید:- چی شده؟

-         یاد یکی از دوستام افتادم

-         کدوم دوستت؟

-         ترمه... عاشق یکی شده بود به اسم محمد ، چند سال پیش شهادت امام رضا خالم نذر شله زرد داشت ترمه روی تمام شله زردها به جای "یا رضا" نوشت "یا محمد"

پرستو ریز ریز خندید ، صدای خنده پارسا و عادل بلند شده بود0

مامان منیر تذکر داد که ملاحظه روز شهادت را کنیم و بلند نخندیم

عادل و پرستو برای پخش کردن کاسه های حلیم رفتند و من و پارسا هم ظرفها را برای شستن به گوشه حیاط بردیم... پارسا برای شستن ظرفها آماده میشد که صدای جیغ جیغ مژده به گوشم رسید

پارسا صدای او را نشنیده بود و برای صدا کردن مامان منیر دهن باز کرد، سریع دست چپم را روی دهانش و انگشت اشاره دست راستم را به نشانه سکوت روی بینی گذاشتم

حرکت یک دفعه ای من تعادلش را به هم زد و نزدیک بود هر دو پخش زمین شویم!

ناگفته نماند که از خدایم بود همچین اتفاقی بیفتد ولی همیشه مثل فیلمها و کتابها نمیشد!

نگاه پر تعجب و کمی عصبانی پارسا رعشه بر اندامم که در اثر خستگی و روزه های بی سحری ضعیف  شده بود، انداخت

آهسته گفتم:- ببخشید ولی صدای دختر خالتون مژده میاد، چون شما دوست نداشتید با کسی رو به رو بشید مجبور شدم

عصبانیت از نگاهش رفت ولی تعجب نه!برخلاف میلم نگاهم را از او گرفتم و دستم را برداشتم

بالاخره به حرف آمد

-         مطمئنید صدای مژدس نه پرستو؟

صدایش دوباره آمد، اینبار نزدیکتر شده بود

-         خاله ولی فکر کنم داره از اینور صدا میادها

پارسا دستکشها را روی زمین انداخت و آستین لباسم را کشید و من هم به دنبالش دویدم. از پشت استخر به در پشتیه ساختمان رفتیم و وارد ساختمان شدیم و آهسته به طرف پله های اتاق پارسا دویدیم و چند تایی بالا رفتیم.

نفس زنان روی پله نشستم و به پارسایی که معلوم بود زیاد از در رفتن خوشحال نیست انداختم و گفتم:- ببخشید که اینجوری شد ولی مامان منیر کم کم همه رو برای سحری بیدار میکرد

-         انقدر حالم خوب بود نفهمیدم چجوری گذشت، شمارو هم برای این دنبال خودم کشوندم که مژده به چیزی شک نکنه شنیدید که میگفت از اونور صدا میاد

این را گفته بود که تمام خیالهای دخترانه ام را به هم بریزد، انگار فهمیده بود که میخواهم چند وقت رویا ببافم!

با ناراحتی از جا بلند شدم و گفتم:- یادم میمونه!

پله ها را یکی یکی پایین آمدم که صدایم کرد

-         یوکا خانوم؟

قلبم ریخت، تمام ناراحتی و دلخوری از یادم رفت!

به سمتش برگشتم و گفتم:- بله؟

-         بابت همه جیمز باند بازیها ممنونم

از خوشحالی دلم ضعف رفت!

-         خواهش میکنم طرفداریه دیگه!

لبخند زده بود، اینبار مهربان تر!

-         دست از طرفداری بر نمیدارید؟

سرم را به نشانه منفی تکان دادم و همزمان گفتم:- هیچوقت!

فقط نگاهم کرده بود.... لبخند شیطنت آمیزی زدم و گفتم:- آقا پارسا؟

متعجب گفت:- بله؟

-         آخر عکس و امضاء ندادینا!

خندید بدون حرف رفت!

نزدیک ظهر بود که با یک ظرف بزرگ حلیم به خانه برگشتم. به پرستو گفته بودم که بعد از ماه رمضان برای ادامه جلسات به آنجا میروم

کارتهای عروسیه الناز رسیده بود و مسابقات یلدا هم شروع شده بود...

دیدن خواهر کوچکم که در لباس تکواندو و نگاه مصمم و تمرکزی که به کار گرفته بود قلبم را لرزاند

در طول مسابقه من و مامان پشت سر هم صلوات میفرستادیم

یلدا قهرمان استانی شده بود ولی برای من و مامان حکم طلای المپیک را داشت! هر دو از خوشحالی گریه میکردیم... وقتی مدال طلای دور گردنش را دیدیم بیش از بیش احساساتی شده بودم یکی از بهترین حسهای دنیا دیدن موفقیت عزیزان هست

یلدا با خوشحالی گفت:- دیدی بالاخره اول شدم آجی

-         مطمئن بودم که میشی قربونت برم

یلدا به عنوان جایزه پلی استیشن خواسته بود و من هم که از قبل خریده بودم به او دادم،برای برد یلدا مامان مهمونی کوچکی گرفت تا استراحت جمعه را از من بگیرد!

فرگل نرسیده به من چسبید و از پیمان تعریف کرد... فربد و مهیار و یلدا هم حسابشان را جدا کردند و مشغول بازی با پلی استیشن شدند. مامان و خاله فهیمه و عمه به آشپزخانه رفتند و بقیه هم مشغول صحبت و غیبت شدند. حتی الناز و شهروز هم آمده بودند

از دیدن فرهاد بیشتر از همه تعجب کردم هچوقت با عمو ایرج و آزیتا خانوم به خانمان نمی آمد

-         سلام خوش اومدید

عمو پدرانه بغلم کرد و با آزی خانوم روبوسی کردم

-         سلام به روی ماهت دخترم، مبارک باشه

-         ممنون خاله آزی بفرمایید

خداروشکر همه آنها را میشناختند و به استقبالشان آمدند

به دست گلی که در دستان فرهاد بود اشاره کردم و گفتم:- زحمت کشیدید جناب رئیس

دست گل را پس کشید و گفت:- برای تو نیست واسه یلدا آوردم

چشم غره ای به او رفتم و گفتم:- اینجا شرکت نیستا به من زور بگی خونه ماس!

فرهاد خندید و گفت:- میبینم چقدر لاغر شدی بخاطر زورگوییه منه! به هرکی بگم ده روزه مرخصی گرفتی و هروقت دلت میخواد میاد و میری میفهمه اونجا جنابعالی رئیسی نه بنده!

خندیدم. حق با او بود با شرایطی کار میکردم که هرکسی آرزویش را داشت

او را راهنمایی کردم و برای سلام و احوالپرسی کنار بقیه رفت

فرگل کنارم آمد و زیر گوشم گفت:- یوکا این آقا فرهاد خیلی خوشتیپه ها!

یک تای ابرویم را بالا انداختم و گفتم:- آی آی چشم پیمان روشن!

چشم غره ای رفت و گفت:- واسه تو میگم نه خودم!

خندیدم و گفتم:- تو غصه خودتو بخور نمیخواد واسه من دنبال خوشتیپ بگردی

صدای یلدا حرف زدنمان را قطع کرد

-         یوکا بیا این گوشیت خودشو کشت انقدر زنگ زد

به اتاقم رفتم و گوشی را برداشتم. دوباره زنگ خورد ناشناس بود

-         بله؟

صدای ستایش در گوشم پیچید

-         سلام یوکا جون

-         سلام عزیز دلم خوبی؟

-         نه خوب نیستم

-         چرا؟ چی شده خاله؟

-         نه چیزی نشده من همش حوصلم سر میره دلم برای شما تنگ شده

از اتاق بیرون رفتمو مشغول پذیرایی شدم

-         قربون دلت برم .. منم دلم برات تنگ شده فرفره خوشگلم

-         فردا میای؟ نیای کلمه ها یادم میره ها! مثلا الان نمیدونم معنی umbrella  چی میشه!

به کودکانه هایش خندیدم و گفتم:- آره میام عزیز دلم خودم بهت میگم معنیه umbrella چی میشه

صدای خنده اش بلند شد

-         خاله مهمونی هستی؟

-         نه خاله مهمون داریم خواهرم نفر اول مسابقات شده به بقیه شیرینی میدیم

-         پس چرا به من شیرینی نمیدی؟

-         برای شما هم شیرینی میارم فرفره من

-         یادت نره ها فردا همه منتظریم

-         چشم یادم نمیره

حرف زدن با ستایش سرحالترم کرد، خبر بارداری خاله نادیا آن شب را به یاد ماندنی تر کرد

جعبه شیرینی را به دست پرستو دادم و حسابی ستایش را بوسه باران کردم، با مامان منیر هم روبوسی کردم

-         مادر بهت عادت کردیم دلمون واست تنگ شده بود

-         به خدا منم همینطور ولی دیگه جون نداشتم باید استراحت میکردم

-         میدونم مادر حق داشتی

پرستو ظرف شیرینی را جلویم گذاشت و گفت:- ستایش خیلی بهونتو میگرفت آخرم دیشب مجبورم کرد شمارتو بگیرم باهات حرف بزنه! انقدر از دیشب شیرینی شیرینی کرده قند هممون افتاده بود

همه خندیدیم

-         مبارک باشه دخترم، ان شاءالله خواهرت همیشه زنده باشه

-         ممنون مامان منیر سلامت باشید

پرستو هم تبریک گفته بود، ستایش برای آماده کردن کتابهایش به اتاق رفت

-         حال آقا پارسا چطوره؟

مامان منیر گفت:- از شب نذری به بعد خیلی حالش خوب بود دیگه از دست دکترش در نمیرفت با ما غذا میخورد و حرف میزد.... ولی چند روزه دوباره تو خودش رفته و مثل قبل شده

حدسم درست از آب در آمده بود

-         مامان منیر سال پیام نزدیکه برای همینه که دوباره بهم ریخته

مامان منیر و پرستو با وحشت اول به هم بعد به من نگاه کردند

-         راست میگه چرا یادمون نبود! وای دوباره حالش بد میشه که!

-         شما نباید بزارید بشه.. باید از تهران دورش کنید

-         یوکا حرفهایی میزنیا! از پله ها پایین نمیاد کجا ببریمش؟

-         مامان منیر اینکار فقط از شما برمیاد! با قسم، تهدید، سوء استفاده از طرفندهای مادری باید ببرینش

مامان منیر گفت:- من از خدامه ! همه تلاشمو میکنم

و واقعا هم همه تلاشش را کرده بود! پرستو پای تلفن گفته بود مامان منیر گریه کرده بود تا پارسا کوتاه آمده و همگی به ویلای شمال رفته و همه از این سفر غیر منتظره راضی و خوشحال بودند!

با رفتن آنها بیشتر وقتم را در شرکت گذراندم، سرپرست پروژه دیگری شده بودم

چهارشنبه هفته را کنار پریا گذراندم... اولین سال از دست دادن برادرش بود و جیغ میزد و بی تابی میکرد... با گریه او منم بیقرار شدم و گریه سر دادم...یاد بردیا آتشی بود که هیچوقت در دلم خاموش نمیشد .

آخر هفته را با خیال راحت خوابیده بودم

برنامه من و ترمه در هفته جدید جالب بود، تا بعد از ظهر در شرکت به جای کار کردن دنبال عکس میکاپ میگشتیم و تا آخر شب در پاساژها میگذراندیم! بین عروسی الناز و ماهان فاصله زمانی آن چنانی نبود ولی بین یوکای قدیم و جدید فاصله زیادی بود!

ترمه هم عروسی الناز دعوت بود و هر دو برای آخر هفته تقریبا خودکشی میکردیم. من برای عروسی تنها دختر عمم و ترمه برای مرد رویاهایی که فکر میکرد در عروسی پیدا میکند

من برعکس همیشه لباس کوتاه با یقه قایقی انتخاب کردم. کفشهای ساقدار پاشنه نازکم هم به لباس می آمد ولی مطمئن نبودم بتوانم با آنها راه بروم! ترمه پیراهن شب بلندی به رنگ قرمز خرید که خیلی به او می آمد

مامان که همه وقتش را خانه عمه میگذراند قبلا برای خودش و یلدا خرید کرده بود،او  کت و دامن بادمجانی رنگ انتخاب کرده بود و یلدا هم مثل همیشه بلوز و شلوار

بالاخره روز عروسی رسیده بود، صبح زود بیدار شدم و به حمام رفتم. خداروشکر ترمه دوره آرایشگری دیده بود و مجبور نبودیم خیلی زود به آرایشگاه برویم

تلفن همراهم با سماجت زنگ میخورد... با دیدن شماره پرستو تعجب کردم

-         سلام پرستو جون

-         سلام عزیزم خوبی؟ ببخشید صبح زود بیدارت کردم

-         مرسی شما خوبی؟ نه بیدار بودم تازه از حموم اومدم، مسافرت خوش میگذره؟

-         دیروز برگشتیم جات خالی خوب بود تنوعی شد برای هممون

-         به سلامتی خداروشکر

-         یوکا جان ببخشید توروخدا ما همش برای تو زحمت داریم

-         اینجوری نگید توروخدا من در خدمتم چیزی شده؟

-         ستایش از دیروز که برگشتیم بهونتو میگرفت ولی نمیخواستم مزاحمت بشم. سرما هم خورده لج کرده میگه تا تورو نبینه دارو نمیخوره! میتونی امروز یه سر بزنی بمون؟

پوفی کردم! نمیتوانستم به دل بچه نه بگویم ! فوقش یه کم دیرتر میرسیدم عروسی

-         آره پرستو جون چرا نمیشه من تا نیم ساعت دیگه راه میفتم

-         قربون تو دختر که انقدر ماهی!

تمام وسایلم را جمع کردم، به ترمه خبر دادم اول خودش را آماده کند

با مامان منیر و پرستو روبوسی کردم و سراغ ستایش را گرفتم...

-         بالاس پیش پارسا، آروم و قرار نداشت حالشم اصلا خوب نبود اینجور مواقع فقط پارسا میتونه از پسش بر بیاد

از اینکه میتوانستم پارسا را ببینم خوشحالتر بودم!

پله را بالا رفتم کسی در سالن نبود

به سمت اتاق خواب پارسا رفتم و تقه ای به در زدم

با دیدن پارسا دوباره قلبم به تپش افتاد

-         سلام

-         سلام

-         ببخشید مزاحمتون شدم اومدم ستایش رو ببینم

-         بفرمایید داخل منتظر شماست تازه چشم روی هم گذاشته

-         دایی بوکا جون نیومد؟

با شنیدن صدای گرفته ستایش که سراغ من را میگرفت دلم برای دیدنش پر کشید

پارسا نگاه مشتاقم را دید و از جلوی در کنار رفت

ستایش از دیدن من مثل ترقه از جا پرید، محکم بغلش کردم و بوسیدم

-         عشق من چه سیاه سوخته شده! شمال خوش گذشته ها فرفره

-         آره کاش توام بودی بیشتر خوش میگذشت دلم برات خیلی خیلی تنگ شده بود اصلا کلی وقته با هم بازی نکردیم

به غرغرهایش خندیدم و گفتم:- من شرمنده و گناهکارم! حالا پرنسس تشریف بیار داروهاتو بخور زود خوب بشی تا حیاطو رو سرمون بزاریم

-         آخ جون باشه بریم

پارسا رو به ستایش کرد و گفت:- دایی هم یادت رفت دیگه!؟

ستایش از گردن پارسا آویزون شد و گفت:- نه من دایی عزیزمو هیچوقت یادم نمیره

داروهای ستایش را دادم و کمی سر به سرش گذاشتم و با او بازی کردم

ترمه پشت سر هم زنگ میزد و غر میزد، نزدیک سه بود که ستایش بالاخره خوابید

سریع خودم را به ترمه رساندم غرغرکنان من را حاضر کرد... بعد از تمام شدن کار ترمه لباسم را پوشیدم. ترمه با ذوق گفت:- چقدر خوشگل شدی گوشیتو بده یه عکس بگیرم ازت

همه جا را گشتم ولی گوشی را پیدا نکردم. تازه به یادم افتاد آن را جا گذاشتم

-         واااااااااااای!

-         چی شد؟

-         جاش گذاشتم! زده بودم به شارژ تو اتاق مهمان که واسه شب خاموش نشه بتونیم عکس بگیریم

ترمه فقط میخندید

-         ترمه به قرآن مجید میزنم لهت میکنما انقدر نخند

-         فکر کن با این تیپ و قیافه بری جلوی در خونه پارسا اینا! هیچکس نمیشناستت

-         غلط کردی گفتی مگه چقدر عوض شدم!؟

-         خیلی مخصوصا با این لنزها

-         میبینی شانس منو توروخدا

-         خب فردا که میری اونجا گوشیتو بگیر

-         فردا نمیرم پا تختیه ها بعدش میخوام عکس بگیرم کلا گوشیم پیشم نباشه استرس میگیرم عروسی بهم خوش نمیگذره تو برو سالن منم میرم گوشیمو میگیرم و برمیگردم

-         نه باهات میام یه دربست میگیرم میریم و برمیگردیم

خیابانهای شلوغ تهران استرم را بیشتر کرده بود دلم میخواست در مجلس الناز زودتر از همه حضور داشته باشم ولی با ترافیک جدید نمیشد!

ترمه برای باز شدن ترافیک صلوات میفرستاد، گوشیش را گرفتم خداروشکر شماره پرستو را حفظ بودم

-         بفرمایید

-         سلام پرستو جون یوکابدم

-         سلام یوکا جان خوبی؟ شماره کیه؟

-         شماره دوستم ، پرستو جون من گوشیمو تو اتاق مهمان جا گذاشتم تو راهم تا دم در میارینش

-         عزیزم من الان خونه مادر شوهرمم... مامان منیر هست ازش بگیر

-         باشه ممنون

-         شرمندتما! همش بخاطر ما تو دردسر میفتی

-         اینحرفا چیه ستایش عزیز منم هست

گوشی را قطع کردم... ترمه در ماشین نشست و من جلوی در رفتم چند باری زنگ زدم تا بالاخره در باز شد. با عجله به داخل خانه رفتم راه رفتن با آن کفشها برایم مشکل بود چه برسد به دویدن!

بلند بلند مامان منیر را صدا زدم! با دیدن پارسا تمام علائم حیاتی بدنم دوباره با هم سر جنگ پیدا کردند!

-         ببخشید اگه بیدارتون کردم

-         بیدار بودم، اتفاقی افتاده؟

با پوزخند به سر تا پایم نگاه کرد

سریع نگاهی به خودم انداختم نتیجه دویدن و عجله کردن جلوی مانتو باز شده بود و جوراب شلوار نازکم که بود و نبودش فرقی نمیکرد باعث خجالتم شد

-         مامان منیر خونه نیست؟

اخم کرده بود! – نخیر نیم ساعتی میشه که رفتن خونه خالم

اخم اون حس گناهی را در درونم به وجود آورده بود! انقدری که یادم رفته بود برای چه کاری به آنجا آمدم

پارسا به حرف آمد:- قطعا با این سر و وضع قبل مهمونیه شبانه نیومدید به مامان منیر سر بزنید؟

از حرفش عصبی و دلگیر شدمو گفتم:- گوشیمو جا گذاشتم درضمن امشب عروسیه دختر عممه نه مهمونیه شبانه

-         بفرمایید بردارید کاراتونم به من ربطی نداره

با عصبانیت گفتم:- دقیقا!

با تعجب به من نگاه کرد، پوخندی زد و گفت:- موقع رفتن درو محکم ببندید!

با حرص و عصبانیت گفتم:- میتونید صبر کنید قبل از رفتن به غار تنهاییتون مطمئن بشید در محکم میبندم یا نه! بالاخره صاحب خونه هستید

متعجب و عصبی به من زل زده بود، خوشحال از به هم ریختن اعصابش به اتاق مهمان رفتم. گوشی را که هنوز در شارژ بود را برداشتم و بدون خداحافظی از کنار پارسا رد شدم و از ساختمان بیرون رفتم و در را باز گذاشتم

غرغرکنان در ماشین نشستم

ترمه با تعجب پرسید:- چی شد چرا انقدر عصبی هستی؟

با عصبانیت همه چیز را برایش تعریف کردم

-         خب تو که حالشو گرفتی پس فعلا از فکرش در بیا و بریم عروسی بترکونیم

خداروشکر به موقع رسیده بودیم البته راه بلدی راننده که پول خوبی هم گرفت بی تاثیر نبود

خودمان را مرتب کردیم و بعد از سلام و احوالپرسی با مهمانهایی که میشناختم و توضیح دیر کردن به مامان وسط سالن رفتیم

رقصیدن رویا با آن شکم از همه دیدنی تر شده بود، به حرف هیچکس هم گوش نمیکرد و پا به پای همه به زور میرقصید. آتوسا مثل همیشه خشک و جدی گوشه ای نشسته بود و شایلی با لباس عروس مانند فرشته ها وسط همه میچرخید. زهرا زن ماهان هم با سر و صدا حسابی جو عجیبی به پا کرده بود. خواهر افشین هم کم نمیاورد. عمه کت و دامن سرمه ای به تن کرده و مثل اسفند روی آتش اینور آنور میرفت و حواسش به مهمانها بود مامان هم پا به پای عمه به مهمانها میرسید

با آمدن عروس و داماد همه برای دیدن آنها به صف شدند

دیدن الناز در لباس عروسی عمه را به گریه انداخت. انقدر احساساتی شده بودم که یک لحظه به یاد سپهر افتادم و دلم برایش تنگ شده بود!

محکم الناز را بغل کرده و از ته دل برایش آرزوی خوشبختی کردم

همه چیز در آن شب خوب بود و رویای... انقدر ذوق عروس شدن الناز را داشتم که درست حسابی شام نخوردم. برای بوق زدن پشت ماشین عروس به ماشین ماهان رفته بودیم با ترمه و زهرا حسابی جیغ و داد به راه انداخته بودیم... ماهان هم کم نمیزاشت و صدای ضبط را تا آخر زیاد کرده بود و بوق میزد

در پارکینگ خانه پدری افشین هم بساط دیگری بر پا شد و دوباره بازار رقصیدن داغ!

ماهان و کامران از همه بیشتر سر و صدا میکردند. دست به دست دادن الناز و افشین توسط عمو بیژن همه را به گریه انداخته بود

الناز در آغوش عمه گریه میکرد ... زیر گوش ترمه گفتم:- همچین گریه میکنه انگار به زور شوهرش دادن ! خوبه خودش پدر افشینو درآورد که زود بیاد جلو!

ترمه با صدای بلند خندیده بود ... همه با تعجب به او نگاه کردند ! با صدای جیغ رویا نگاهها به سمت او کشیده شد

-         وای کامران بیاا توروخدا

عمه به صورتش کوبید و گفت:- خاک بر سرم فکر کنم وقتشه

تمام بیمارستان به ما زل زده بودند! حق داشتند، همه با لباس مهمانی در بیمارستان پخش بودیم الناز با لباس عروس پشت در اتاق عمل راه میرفت

یکی از پرستارها بیرون آمد ، نگاهی به ما کرد و پرسید:- همسرشون کیه؟

کامران با نگرانی جلو رفت و گفت:- منم خانوم

-         همراه من تشریف بیارید برای رضایتنامه

-         رضایتنامه برای چی؟

-         احتمالا فرزندتونو از دست دادید ولی هنوز هیچی معلوم نیست ما باید جون مادرو هرچه سریعتر نجات بدیم

کامران با ناراحتی به دنبال پرستار رفت

عمه و مادر رویا به گریه افتادند، الناز هم به گریه افتاد

الناز را روی صندلی نشاندم و کنارش نشستم

-         آروم باش الی گریه نکن خداروشکر رویا سالمه

گریه میکرد و زیرلب دعا میخواند

-         کامران و رویا داغون میشن اگه این بچه از دست بره

دستانش را رو به آسمان گرفت و گفت:- خدایا هر دوشونو حفظ کن و بچه سالم به دنیا بیاد ماه عسل میرم مشهد

افشین با محبت دستش را گرفت و گفت:- نگران نباش عزیزم میریم مشهد هردوشون سالم میمونن

انگار خدا هم دلش نیامد، اولین حاجت عروس و داماد را برآورده نکند، وقتی خبر سلامتی رویا و پسرش را دادند همه از خوشحالی به گریه افتاده بودند حتی آتوسا!

افشین میان گریه و خنده گفت:- ولی این درست نیست!

ماهان با تعجب پرسید:- چی؟

-         نیومده اولین تصمیم زندگیه مشترک منو گرفت

همه با تعجب به او نگاه کردند و من و النازی که در جریان بودیم به خنده افتادیم

دیدن پسر کوچولوی کامران از پشت شیشه روز عروسیه الناز را به یاد ماندنی تر کرد!

فعالیتهای زیاد عروسی کار دستم داده بود و پا درد و کمر درد وحشتناکی گرفته بودم

ستایش خواسته بود بعد از درس در حیاط بازی کنیم و من با التماس او را در خانه نشاندم و منچ بازی کردیم

با دیدن پارسای خونسرد لیوان به دست همه با تعجب به او خیره شدیم

آرام سلام کردم، نگاه کوتاهی به من انداخت و جدی جواب داد

برخوردش با حرفهای آن روز من قابل پیش بینی بود

مامان منیر با تعجب پرسید:- چی شده پسرم؟ اتفاقی افتاده؟

با شنیدن این حرف پوزخندی تحویل پارسا دادم

عصبانی شد ولی با خونسردی نمایشی گفت:- نه مگه باید چیزی بشه؟ از غار تنهاییم بیرون اومدم یه کم کنار شماها باشم

از اصطلاح غار تنهایی خندم گرفت و زیر زیرکی خندیدم

ستایش خودش را برای پارسا لوس کرد و گفت:- دایی جون میای منچ بازی کنیم؟

-         هرچی شما بگی پرنسس چشم

ستایش و پارسا مشغول بازی شدند و مامان منیر با خوشحالی میوه پوست میکند و برای ما در بشقاب میگذاشت

با زنگ گوشی چشم از پارسا برداشتم با دیدن نام فرهاد تعجب کردم

-         سلام رئیس

-         سلام بدموقع که زنگ نزدم

-         نه بگو چی شده؟

-         میتونی بیای شرکت؟

-         واااای نه فرهاد پامو کمرم خیلی درد میکنه

پارسا زیر چشمی نگاه کوتاهی به من انداخت

صدای خنده فرهاد بلند شد

-         مجبور بودی مگه انقدر برقصی؟

-         آره دیگه مجبور بودم عروسی دختر عمم بود

-         الانم مجبوری چون رئیست داره دستور میده

-         اوهو چه حرفا! انقدر رئیس رئیس نکن

-         یوکا جدی کار مهمیه مطمئن باش خوشحال میشیا

-         باشه میام

-         میخوای اصلا من بیام دنبالت؟

-         نه نه خودم میام با آژانس میام به حساب تو! وای فرهاد خدا به دادت برسه اگه کار مهمی نباشه

-         چقدر پررویی تو دختر! آدم با مدیر شرکتش اینجوری حرف میزنه؟

-         آره میزنه! همینی که هست

با شوخی و خنده قطع کرده بودم

مامان منیر گفت:- تو نامزد داری دخترم؟

نگاهی به پارسا انداختم بی تفاوت با ستایش مشغول بازی بود

دلم میخواست پاسخ این سوال برایش مهم باشد

لبخندی زدم و گفتم:- نه مامان منیر فرهاد دوست بچگیه برادرمه و مدیر شرکتی که کار میکنمم هست

-         مگه جای دیگه کار میکنی؟

-         بله تو شرکت معماری طراحی داخلی کار میکنم

-         ایشالا دست به سنگ میزنی طلا بشه عزیزم

او را بوسیدم و تشکر کردم. ستایش را هم بوسیدم و از پارسا هم خداحافظی کردم و مثل سلامش خشک پاسخم را داد

در شرکت را خودش باز کرده بود

با تعجب پرسیدم:- کسی نیست؟

-         نه بابا همه رفتن ساعت نزدیک هشته ها!

-         خب پس چه کار مهمی پیش اومده که با این عجله گفتی بیام اینجا

-         بیا بشین بهت میگم

رفتارهایش عجیب شده و کلافه بود

روی صندلی نشستم، فنجان قهوه را جلویم گذاشت

-         فرهاد کم کم دارم نگران میشما! چی شده؟

مِن و مِن کرد و گفت:- راستش امروز تولدمه... مامان اینا خونه داییم دعوتن، بله برون دختر داییمه ، دوستامم گرفتار بودن اصلا دلم نمیخواست تنها باشم مجبور شدم تورو بکشونم اینجا

با ذوق گفتم:- تولدت مبارک دیوانه! آخه آدم برای تولدش کارمندشو میکشونه شرکت؟

-         چیکار کنم مجبور بودم

-         آدم زنگ میزنه به دوست و همسایه قدیمی دعوتش میکنه برن کافه ای رستورانی چیزی نه شرکت!

خندید و گفت:- حق با شماست من تسلیمم

-         حالا پاشو بریم که برنامه ها دارم برات! اگه زودتر خبر میدادی به بچه ها میگفتم فرحزاد میرفتیم

-         نه بابا ولش کن. مرد گنده شدم اینکارا چیه؟ همه گرفتارن

-         افسرده مردم گریز

با تعجب گفت:- با من بودی؟

-         نه با تابلوی پشت سریت بودم! فرهاد با من کَلکَل نکن چهار ساعت بیشتر به تموم شدن تولدت نمونده پاشو بریم

-         کجا بریم؟

-         اول بریم شام بخوریم

-         قبله منم خیلی گرسنمه! حالا چی بخوریم کجا بریم؟

-         دیزی چطوره؟

فرهاد با صدای بلند خندید

اخم کردم و گفتم:- برای چی میخندی؟ خب بگو دوست ندارم

-         اتفاقا خیلی دوست دارم ولی از وقتی برگشتم به هرکسی گفتم بریم دیزی بخوریم ادا دراورده

درحالیکه ادا و صدای دخترانه در میاورد گفت:- «نه چربه چاق میشم، وای نه باد میکنم، اَه آبگوشت چیه بی کلاسیه»

با صدای بلند خندیدم

-         رئیس خانوم بچه هارو رو نکرده بودی!

تک سرفه ای کرد و گفت:- خب کجا بریم دیزی بخوریم؟

-         آره فکر کن منو پیچوندی! نمیدونم هرجا که دوست داری برو!

-         فرحزاد یا دربند؟

-         اوووووووم .... فرحزاد!

-         پس بزن بریم

بین راه به مامان زنگ زدم و خبر دادم که دیر به خانه برمیگردم. با فرهاد بودنم خیالش را راحت کرده بود

آبگوشت در فضای باز و بادهای آخر تابستان خیلی چسبید چایی بعد دیزی هم کلا از واجبات بود!

پیشنهاد بعدی پیاده روی برای هضم غذا بود، جمشیدیه رفته بودیم

به یاد سپهر افتاده بودم، من دلتنگ بودم ولی او نبود! هنوز باور نمیکردم کسی که انقدر ادعای دوست داشتن و عاشقی میکرد به یکباره عوض شده بود

-         کجایی؟

به خودم آمد:- همینجام

-         اینجا که نبودی ولی اینجا باش امشب مال منه به هیچی فکر نکن

-         چشم رئیس

با دیدن پسرکی که بادکنکهای بزرگی به دست داشت، فکری به ذهنم رسید!

-         فرهاد چشماتو ببند

با تعجب پرسید:- واسه چی؟

-         ببند دیگه! تا نگفتم باز نکن

-         یوکا بلایی سر خودت نیاریا

-         نه آقا جان جایی نمیخوام برم تو ببند کاریت نباشه

چشمهایش را بست

به سمت پسرک بادکنک فروش دویدم. بزرگترینش را برداشتم و به سمت فرهاد رفتم

فرهاد هروقت گفتم چشماتو باز کن

-         کم کم دارم ازت میترسم بلایی سر من نیاری

با خنده بادکنک را جلوی صورتم گرفتم و گفتم:- باز کن

با دیدن بادکنک چشمهایش گرد شد و همزمان گفتم:- تولدت مبارک رئیس

با حیرت پرسیدم:- این چیه؟

-         تولد که بدون کادو نمیشه

-         این کادوی منه

-         کسی که برای تولدش برنامه ریزی نمیکنه بادکنکم زیادیشه!

فرهاد با صدای بلند و از ته دل خندیده بود

باد کنک به دست بالاتر رفتیم! اکثرا با تعجب به فرهاد بادکنک به دست نگاه میکردند، فرهاد حرص میخورد و من میخندیدم

ساعت نزدیک 12 شده بود.... دوباره فکری به ذهنم رسید!

-         فرهاد دوباره چشماتو ببند

-         امکان نداره

-         توروخدا ببند

-         حرفشم نزن یه دفعه بستم همه دارن بهم میخندن

-         آقا جان ببند به خدا نمیخوام کادو بگیرم برات

-         عجب غلطی کردم گفتم تولدمه ها!

خندیدم... چشمهایش را بست... به سمت بوفه دویدم و کیک کوچکی با کبریت خریدم و به سمت فرهاد برگشتم

چوب کبریت را داخل کیک شکلاتی کردم و روشن کردم و با عجله گفتم

-         باز کن باز کن

چشمهایش را باز کرد و با تعجب به من و کیک نگاه میکرد

-         تولد بدون کیک نمیشه! ولی امکانات در حد همین کیک صبحونس دیگه زود باش آرزو کن فوتش کن الان کبریت خاموش میشه

در نگاه فرهاد چیزی بود که اصلا دوست نداشتم!

جلوی در خانه رسیده بودیم

-         ممنونم بابت امشب، این چند ساعت یکی از بهترین لحظات زندگیم بود هیچوقت فراموشش نمیکنم

-         خواهش میکنم رئیس، کاری نکردم بازم تولدت مبارک

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تولد پارسا نزدیک شده بود،دل خوشی از او نداشتم چون اصلا شبیه به حرفهایی که با آنها زندگی مرا نجات داده، نبود ولی انگار خوب شدن حال او به خودم هم کمک میکرد. متوجه شده بودم که خیلی وقت است از آن دختر افسرده و پریشان فاصله گرفته بودم

مامان منیر آهسته گفت:- خیلی دلم میخواد براش تولد بگیرم ولی میترسم

-       چرا !؟ جمع خانوادگی خیلی میتونه بهشون کمک کنه

-       میشناسیش که چجوریه اگه بفهمه مثل همیشه با از خونه میره یا میگه بگید نیستم و خودشو اون بالا قایم میکنه

-       خب بهش نگید مهمونی میگیرید، ترتیب همه چیو بدید روز مهمونی بگید همه سر زده اومدن ایشونو ببینند

پرستو با هیجان گفت:- آره مامان این عالیه

مامان منیر با خوشحالی گفت:- حالا کیارو دعوت کنیم؟

-       مامان منیر به نظر من مهمونها کم باشند بهتره ایشون راحتتر باهاش کنار میان

-       آره مادر اینجوری خیلی بهتره، کم دعوت میکنم ولی باید کلی تدارک ببینم و بگم اکرم خانوم بیاد کمکم

-       پرستو جون کمک کنه بهتره که آقا پارسا به چیزی شک نکنه

پرستو گفت:- من که دست تنها نمیتونم توام باید باشی

-       آخه شاید دلشون نخواد من تو جمع خانوادگی باشم

مامان منیر اخمی کرد و گفت:- توام جزء خانواده مایی عزیزم، هیچوقت فراموش نمیکنیم چقدر برای پارسا تلاش میکنی. رو پارسام تاثیر زیادی گذاشتی حالا حالاها باید پیشمون بمونی

-       چشم هرچی شما بگی من میام

به کادوی روز تولد خیلی فکر کردم و ایده های نابی به ذهنم رسیده بود و فقط نگران عکس العمل پارسا بودم.

روز تولد پا به پای پرستو بی سر و صدا کار کردم . از ظهر گذشته بود که مامان منیر برای صحبت با پارسا به اتاقش رفت. چهره ناراحت او خبر از جواب پارسا میداد!

پرستو هم شانسش را امتحان کرد و بعد از چند دقیقه صدای جر و بحث آنها آمد

مامان منیر با ناراحتی و ترس گفت:- آبروم پیش مهمونها میره همه میدونن مناسبت مهمونی چیه

پرستو که از شدت عصبانیت قرمز شده بود با صدای بلند داد کشید:- والا همه برادر دارن منم دارن.اینهمه آدم معروف و مشهور مثل آدم دارن زندگی میکنن این یه دونه انگار تافته جدا بافتس!

با ترس گفتم:- توروخدا آرومتر ... پرستو جون خودتو کنترل کن اینحرفارو باید قبلا میزدی نه الان! میدونی که الان برای چی فاصله میگیره

-       همیشه یه بهونه واسه فرار کردن داره! مهمونها رو چیکار کنیم وای!

احساس خیلی بدی داشتم،خودم را بابت این اوضاع مقصر میدانستم!

پرستو با تردید نگاهی به من انداخت و گفت:- یوکا تو برو باهاش صحبت کن

با وحشت نگاهی به او کردم و گفت:- من!؟؟؟؟ نه اصلاااا ... وقتی به حرف مامان منیر و شما گوش نداده میخواهید به حرف من گوش بده!؟

-       توروخدا برو فقط تو از پسش برمیای اوندفعه تونستی با نقشه بکشونیش اینبارم شانستو امتحان کن

-       پرستو جون میترسم به خدا

مامان منیر گفت:- نترس مادر با تو دعوا نمیکنه بخاطر من برو جلوی مهمونها آبروم نره

در فکر فرو رفته بودم نمیدانستم به چه کلک و نقشه ای او را راضی به حضور در مهمانی کنم... فکری به ذهنم رسیده بود الان وقت مدارا کردن با پارسا نبود!

رو به پرستو کردم و گفتم:- پرستو جون برنامه های ضبط شده آقا پارسا رو دارید؟

-       آره تو لپ تاپم هست

-       میشه لپ تاپو به من بدید؟

پرستو با تعجب به من نگاه کرد و گفت:- میخوای چیکار کنی!؟

با خنده گفتم:- میخوام دعوا کنم!

نفس عمیقی کشیدم و عصبانی به طبقه بالا رفتم... استرس درونم را با اخمهای الکی روی صورتم پنهان کردم و محکم به در اتاق پارسا کوبیدم

چهره عصبانی پارسا ته دلم را خالی کرد ولی سعی کردم محکم باشم و جا نزنم

-       چخبرتونه!؟ برای چی اینجوری در میزنی؟

-       یک سوال مهم دارم

پارسا با تعجب و عصبانیت گفت:- چه سوالی اونم اینجوری شما حالتون خوبه؟

-       نه معلومه که خوب نیست همشم تقصیر شماست

-       من!؟؟؟؟

-       بله خود شما! برای چی حرفهایی میزدی که بهشون نه اعتقاد داری نه عمل میکنی؟

-       چه حرفهایی!؟ من اصلا متوجه نمیشم شما چی میگید!

-       با من بیاید متوجه میشید

تمام بدنم میلرزید، در دلم از خدا کمک خواستم

لپ تاپ را که روی میز گذاشته بودم را برداشتم و روی کاناپه نشستم. برنامه را پلی کردم. صدای پارسا در فضا پیچید ...

«امروز میخواهیم درباره خانواده صحبت کنیم، کسانی که نقطه ضعف و قدرت ما هستند.ما خانواده رو خودمون انتخاب نمیکنیم اونها هدیه خدا هستند همونجوری که ماها هدیه خدا به اونا هستیم. به نظرم مادر، پدر، خواهر، برادر یا حتی خاله و عمه و عمو دایی یعنی همه چیز جمعهای خانوادگی اتفاقیه که هرگز تکرار نمیشند پس چه خوبه تا هستند به بهونه های مختلف کنارشون باشیم»

نگاهی به پارسا کردم و که با ناراحتی و حسرت به صفحه لپ تاپ خیره شده بود.

پارسا با عصبانیت نگاهی به من کرد و گفت:- خب که چی!؟

-       خب که چی؟ چند وقته خاله و عموتونو ندیدین؟ میدونید سالمند یا مریضند؟ از مشکلات زندگیشون خبر دارید؟ اصلا از دل مامان منیر و پرستو خبر دارید؟

-       اونها رو نویسنده مینویسه

صدایم بالا رفت و با عصبانیت گفتم

-       ولی شما اونارو میگی! از هر ده نفر دو نفر میدونند نویسنده برنامه کیه ولی همه فکر میکننند این حرفهای پارسا آرینه . همه حسرت میخورند با خودشون میگن خوش به حال مادر و خواهر و خاله و عمو دایی و ... ولی نمیدونن چند وقته داری ازشون فرار میکنی هر روزم به یه بهونه های جدید! خیلی زشته به حرفهایی که چند بار از روشون میخونی و حفظ میکنی حتی یک ذره هم اعتقاد نداشته باشی و عمل نکنی!

-       غلط کردم خوبه؟ اصلا اشتباه کردم مجری شدم اونحرفارو زدم

-       حتی اگه تا آخر عمرم نخوای دیگه اجرا کنی هیچیو عوض نمیکنه! اونحرفارو شما زدی پس یه کم بهشون عمل کنه تا یکی که خود واقعیتو شناخت به حال خودش افسوس نخوره چرا انقدر حرفات به دلش نشسته و زندگیشو عوض کرده!

تمام حرفهای دلم را به پارسا زده بودم انگار منتظر بهانه بودم تا دلخوریم نسیت به سبک زندگیش را به او بفهمانم! از داد زدن زیاد تمام بدنم میلرزید و گلویم به شدت میسوخت

نگاه پارسا پر از تعجب و ترس و کلافگی بود. روی کاناپه ولو شد و سرش را میان دستانش گرفت.

از اینکه زندگی اینگونه انتقامش را از او میگرفت دلم برایش سوخت!

با صدای آهسته گفتم:- اگه به تمام حرفهایی که تو برنامه هات میزدی یه ذره عمل میکردی و باورشون داشتی هیچوقت اینجا نبودی هیچوقت! من همشونو حفظم بخوای میگم کدوماش به دردت میخوره!

سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد، با دیدن رد اشکی که در چشمانش بود، بغض کردم

با صدای لرزان گفتم:- خانوادتون به خاطر شما میخوان بیان اینجا همه میدونند که اینروزها خونه ای و هیچ کاری انجام نمیدی! خواهش میکنم نزار مامان منیر خجالت زده بشه

با پاهایی که دیگر قدرت حرکت کردن نداشت خودم را به پایین رساندم، چهره مامان و منیر و پرستو نشان میداد که همه حرفهایمان را شنیده اند

همانجا روی زمین نشستم دیگر قدرت ایستادن و راه رفتن نداشتم. مامان منیر به آشپزخانه رفت و پرستو به سمت من آمد

بغضم ترکید و آرام آرام گریه کردم

-       چرا گریه میکنی؟

-       نمیدونم! دلم نمیخواست اینجوری دعوا کنم حرفهای بدی زدم نه؟

-       نه اتفاقا فکر کنم لازمش بود

مامان منیر با یک لیوان به سمت ما آمد

-       بیا مادر اینو بخور رنگ و روت پریده فشارت افتاده

از آب قند متنفر بودم ولی دست مامان منیر را رد نکردم و کم کم خوردم

-       حالا چیکار کنیم!؟ با این دعوا فکر نکنم بیاد دیگه

-       من فکر میکنم میاد. همه چی رو آماده کنیم ایشالا که میاد

بعد از تمام شدن کارها برای آماده شدن به اتاقمهمان رفتم.

پیراهن مشکی ساده که تا سر زانوم بود و آستینهایش با کش جمع شده و حالت پنجره پنجره کوچک گرفته بود با ساپورت مشکی ضخیمی پوشیدم

با دقت آرایش ساده ای کردم و موهایم را ساده بافتم و کنار شانه ام رها کردم

با دقت به خودم میرسیم نمیخواستم جلوی مژده کم بیاورم. مامان منیر بلوز و دامن ساده گلداری پوشیده و روسری سفیدی به سر کرد.

پرستو با ستایشی که از خواب بیدار شده بود، آمد.

پرستو پیراهن آستین حریر سرمه ای به تن کرده بود دور کمرش ربانی به شکل کمربند پیچیده شده و یک نگین داشت دامن بلند آبی به لباس جلوه زیبایی داده بود

ستایش هم پیراهن دخترانه سرمه ای به تن کرده و به اصطلاح با مادرش سِت کرده بودند. با دیدن من به سمتم دوید و خودش را در آغوشم پرت کرد

-       خاله پس چرا منو بیدار نکردی وقتی اومدی

-       فدات شم آخه امروز نمیخواستیم زبان بخونیم، میخواستم به مامان کمک کنم

با شنیدن صدای زنگ سر و کله مهمانها پیدا شد.

عمو ولی و خانواده اش اولین کسانی بودند که آمدند. روشا در آن لباس گلبهی خواستنی تر شده بود و چند بار پشت سر هم او را بوسیدم. با بقیه هم حال و احوال کردم و برای عوض کردن لباسها رفتند. افسانه خانوم و آقا کریم و داریوش و نادیا هم از راه رسیدند.

نادیا و داریوش را دوست داشتم ولی با دیدن آنها قلبم درد میگرفت و دلتنگ بردیا میشدم. نادیا پیراهن آستین کوتاه کِرِم که تا بالای زانویش بود به همراه جوراب شلواری رنگ بدن به تن کرده بود با وجود او جلوی بقیه بخاطر روسری سر نکردن خجالت میکشیدم! داریوش هم با خواهرش سِت کرده بود و بلوز و شلوار کرم به تن کرده بود. عادل هم از راه رسید

چهره ناراحت و مضطرب مامان منیر نشان میداد که منتظر پارساس

ستایش را از وسط بازی با روشا بیرون کشیدم

-       خاله برو بالا به دایی بگو مهمونها اومدن بیاد پایین

-       دعوام نکنه

-       نه نمیکنه بگو مامان منیر منتظرشه

ستایش دوان دوان به سمت پشت آشپزخانه رفت. استرس گرفته بودم و برای آمدن پارسا زیرلب صلوات میفرستادم. بیشتر از 15 دقیقه گذشته بود ولی خبری از پارسا و حتی ستایش نبود. انقدر نگران بودم که متجه نشدم داریوش کی کنارم نشسته!

-       حالتون خوبه؟

از جا پریدم و نگاهی به او انداختم و جواب دادم:- بله ممنون

-       خوشحالم که دوباره میبینمتون. انگار شما هم به جمع صمیمیه کوچیک ما اضافه شدید

-       ممنون از لطفتون. بله دیگه فکر کنم همینطوره

داریوش که فهمیده بود حوصله هم صحبتی ندارم سکوت کرد و حرف دیگری نزد

عمو ولی رو به مامان منیر که قیافه اش درهم بود کرد و پرسید:- زن داداش صاحب مجلس نمیاد؟ پس کو این برادرزاده ما!؟

رنگ مامان منیر و پرستو پرید و من هم دست کمی از آنها نداشتم نمیدانستم مامان منیر چه بهانه ای را در ذهن میگذراند

-       سلام بر همگی، معذرت میخوام اگه دیر کردم

با دیدن پارسا که دست ستایش را گرفته بود، نفسم بند آمد. شلوار جین آبی با یک تی شرت سفید پوشیده و موهایش را به سمت بالا ژل زده و آراسته بود

همه با دیدن او ذوق کردند و به سمتش رفتند انگار آنها هم به آمدنش شک داشتند.

داریوش و پارسا از هم جدا نمیشدند معلوم بود قبلا رابطه صمیمی داشتند.

-       داداش عجبه افتخار دادی ببینیمت!

پارسا نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت:- نگو اینجوری دوباره نسخم پیچیده میشه! هنوز گوشم درد میکنه

از خجالت سرخ شدم و سرم را به زیر انداختم!

داریوش جواب داد:- فکر کنم حقت بوده!

کم کم همه سر جاها نشستند و دوباره مشغول صحبت شدند. خوشبختانه یا بدبختانه فقط کنار من جا خالی بود و پارسا نشست

با صدای آهسته گفتم:- ببخشید!

اخم کرد و جوابی نداد. تمام جرئتم را جمع کردم و گفتم:- فکر نمیکنید برای آدمایی که اومدن روز تولدتون کنارتون باشند زشته با اخم نشستید؟ غار تنهایی بدون شما چند ساعتی دووم میاره!

- وقتی میخوان برای تولدم مهمونی بگیرن باید قبلش به خودم میگفتند و نظرمو میخواستند

-       همه خودشو اومدن دعوتی تو کار نبوده انگار صبح تماس گرفتن که بتونند بعد مدتها به این بهونه ببیننتون! منم اومده بودم واسه تدریس پرستو جون نگهم داشت

نگاه معناداری به من کرد و گفت:- پس حتما به دلتون افتاده مهمونی در راهه تیپ زدین!؟

از تعریفش هم خوشم آمد و هم خنده ام گرفته بود!

-       یعنی الان اعتراف کردید من خوشتیپم؟

-       من کی همچین حرفی زدم؟

-       همین الان!

زنگ در بار دیگر به صدا درامد

-       منظورم اینه خبر داشتید مهونی درکاره

-       دیگه بهونه نیار آقا پارسا! من جای شما بودم خوشحال میشدم از اینکه طرفدارهای خوشتیپ دارم!

خاله مژگان و مژده و آقا نریمان با سلام و سر و صدا به طرف مهمانها آمدند و مشغول خوش و بش شدند

-       نچایی شما یه وقت انقدر خودتو تحویل میگیری!

-       نه هوا امروز خیلی خوبه

خاله مژگان و مژده نزدیک پارسا شدند...

زیرلب گفت:- بچه پررو

با خنده آهسته جواب دادم:- شنیدم!

خاله مژگان دستش را دور گردن پارسا انداخت و او را بوسه باران کرد و تلافی همه مدتی که او را ندیده بود را دراورد!

خاله مژگان نگاهی به دخترش کرد و با اخم به پارسا اشاره کرد. مژده چشم غره ای به مادرش رفت،جلو آمد و با لبخند با پارسا حال و احوال کرد. هر دو برای تعویض لباس رفتند

مژده برای مهمانی سنگ تمام گذاشته بود. بلوز و شلوار سفیدی به تن کرده بود که با آرایش ملایمش همخونی داشت و او را زیباتر کرده بود. اگر برای جلب توجه پارسا تلاش نمیکرد با آن زیبایی به راحتی میتوانست در دل پارسا جا باز کند. او هم همانند من و نادیا روسری سر نکرده بود و موهای بلند مشکیش را پشت سر رها کرده بود

خاله مژگان که همانند مامان منیر بلوز و دامن ساده ای به تن کرده بود و شالی هم روی سرش انداخته بود به سمتم آمد و گفت:- اجازه میدی چند دقیقه پیش خواهرزادم بشینم خیلی وقته ندیدمش

بهم برخورد ولی سعی کردم خودم را قانع کنم که نیتش واقعا صحبت با پارسا بوده نه دور کردن من از او و نشاندن مژده کنار دستش!

کم کم بازار رقص داغ شد. من به بهونه کمک کردن از جمع دور میشدم واقعا دلم نمیخواست جلوی آنها برقصم! پرستو به زور مرا کنار خودش نشاند و گفت

-       بشین نادیا و داریوش میخوان سالسا برقصن.. نبینی از دستت رفته

با شنیدن این جمله آه از نهادم بلند شد! « خدایاا این دوتا آخر منو دق میدن آخه چرا باید اینا که همه چیشون منو یاد خودم و بردیا میندازه مثل ما سالسا برقصن!؟»

نادیا آهنگ مورد نظرش را پلی کرد و هر دو نرم و آهسته شروع کردند. همه محو رقص آنها شده بودند و من آرام آرام اشک میریختم!

-       فکر نمیکنم رقص گریه دار باشه!

از دیدن پارسا که کنارم نشسته بود، تعجب کردم

-       رقص گریه دار نیست

-       پس اگه فضولی نیست میشه بپرسم برای چی گریه میکنید؟

-       اینکه همه چیز نادیا و آقا داریوش منو یاد بردیا میندازه!

-       بردیا کیه؟

آهنگ تموم شد و میان تشویق و همهمه نتوانستم جواب پارسا را بدهم، همه از ته دل دست میزدند و رقص دوباره میخواستند، نگاهم به مژده افتاد که با نفرت به من زل زده بود! با صدای بلند گفت:

-       یوکا جون واسه چی گریه میکنی؟ اگه موضوع گریه داری هست به ما هم بگو!

همه نگاهها به من افتاد،چقدر تلاش میکردم او را خفه نکنم

-       فکر نمیکنم برای شما گریه دار باشه مژده جان!

افسانه خانوم با نگرانی پرسید:- چیزی شده دخترم؟

-       نه افسانه خانوم شرمندم اگه اذیت شدید. من فقط یاد برادرم افتادم ما هم به اصرار من سالسا یاد گرفته بودیم و میرقصیدیم

مژده که انگار آن شب برای اذیت کردن من آمده بود، گفت:- خب چرا برادرتو نیاوردی؟

دوباره بغض کردم و اشکم سرازیر شد.

پرستو به جای من جواب داد:- یوکا پنج سال پیش برادرشو از دست داده

شاپرک خانوم گفت:- الهی بمیرم خدا رحمتش کنه . چرا دخترم؟

دو راهی عجیبی گیر کردم، میترسیدم حال پارسا با شنیدن واقعیت بد شود و با دروغ گفتن بعدا بیشتر به هم بریزد!

کوتاه جواب دادم:- کشته شد

صدا از هیچکس در نمی آمد... نگاه و رنگ و روی پریده پارسا از هم بدتر بود!

اشکهایم را پاک کردم و گفتم:- من از همه معذرت میخوام الان واقعا جای اینحرفها نیست

پرستو برای عوض کردن جو رو به نادیا کرد و گفت:- نادیا بدو یه آهنگ دیگه بزار از زیر رقص در نرو

نادیا لبخندی زد و گفت:- شرط داره

-       چه شرطی؟

-       یوکا به جای من با داریوش برقصه!

با تعجب به او نگاه کردم و گفتم:- من!؟

-       آره مگه نگفتی میرقصیدی قبلا بلدی!

-       چند ساله نرقصیدم هیچی یادم نمیاد بعد من فقط با برادرم میرقصیدم!

-       فکر کن داریوشم برادرته میتونی پاشو!

داریوش چشم غره ای به نادیا رفت و گفت:- کسی که سالسا یاد میگره تو تنش میشینه فکر کنید من دوستتونم شما از پسش برمیای!

تبدیل کردن «برادر» نادیا به «دوست» خنده معناداری بر لبان همه آورد! پارسا یک تای ابرویش را بالای انداخته بود و با تعجب به داریوش نگاه میکرد

پرستو با خوشحالی گفت:- پاشو راست میگه

مژده گفت:- ول کن داریوش شاید بلوف زده باشند!

از جایم بلند شدم صندلهایم را دراوردم و زیر صندلی انداختم. پوزخندی به مژده تحویل دادم و جلوی داریوش ایستادم

همه جیغ کشیدند و دست زدند،داریوش با خوشحالی به نادیا برای پلی کردن آهنگ اشاره کرد. آهنگ شروع شد و با استپهای ساده شروع کردیمانگار حق با داریوش بود و هنوز هم خیلی چیزها یادم بود!

داریوش آهیته پرسید:- گرم شدی؟ آماده ای ؟

با سر به او جواب مثبت دادم و از زمین کنده شدم. از خجالت نمیتوانستم روی حرکاتم تمرکز کنم به هیچ پسری بغیر از بردیا نزدیک نبودم. آهنگ تمام شد و داریوش من را روی زمین گذاشتم و دستش را از دورم باز کرد.

نفس نفس میزدم... همه با جیغ و سوت تشویق میکردند، به پارسا نگاه کردم متعجب و خندان بود. ستایش از شدت هیجان بالا و پایین میپرید و دست میزد. نادیا به سمتمان آمد و گفت:- عالی بودی دختر

-       مرسی عزیزم

رو به داریوش کردم و گفتم:- ببخشید اگه ناشی بودم آقا داریوش

داریوش با لبخند و نگاه معنادار گفت:- فکر نمیکردم بعد اون چند سالی که خودتون گفتید بتونید انقدر خوب ظاهر بشید

زنگ آیفون نگاهها را از روی ما برداشت. مامان منیر و پرستو با تعجب به هم نگاه کردند، با دیدن سهند فرزام همه تعجب کردیم. با همه سلام و احوالپرسی کرد وقتی به من رسید با تعجب به من خیره شد!

-       شما اینجا چیکار میکنید خانوم محمدی؟

-       مشتاق دیدار آقای فرزام والا چی بگم!

-       پرستو سریع جواب داد:- یوکا دوست منه و معلم زبان ستایش

همه نشستند و سهند کنار پارسا نشست و گفت:

-       چه جالب! خوب شد دوباره دیدمتون تا بابت کارتون بازم تشکر کنم

پارسا مشکوکانه پرسید:- چه کاری؟

-       این خونه جدیده که خریدم و هنوز تشریف نیاوردی زحمت دکوراسیون داخلیش با خانوم محمدی بود و واقعا کارشون بینظیره

-       شما لطف دارید آقای فرزام، حالا که دیر تشریف آوردید از مهمونی لذت ببرید

-       والا هیچکس مارو دعوت نکرده بود اومدم دوست بی معرفتمو ببینم

پارسا با خنده گفت:- خبر نداشتم مهمونی در کاره! و نگاه معناداری به من کرد

به روی خودم نیاوردم و برای کمک کردن به پرستو رفتم. شام خوردیم و هرکس مشغول کاری بود سهند و پارسا که انگار حرفهای ناگفته زیادی با هم داشتند گذر زمان را حس نمیکردند! کنار آنها نشسته بودم تنها جای خالی بود!

یک ساعت بعد پرستو کیک به دست آمد.صدای آهنگ تولدت مبارک با دست و جیغ بلند شده بود.

دیگر تحمل نگاههای سنگین مژده و پر از نفرت خاله مژگان را نداشتم و برای فرار کردن نیم خیز شدم. پارسا مچ دستم را گرفت و گفت:- بمون

مژده به حالت قهر رویش را برگرداند... میدانستم حرکت پارسا نشانه علاقه داشتن به من نبود در هیچکدام از حرفها و کارهایش نشانه از علاقه نبود! ولی با این حال خوشحال شدم

پرستو شمع را روشن کرد و گفت:- آرزو کنیا!

ستایش که از بازی کردن و دویدن زیاد قرمز شده بود روی پاهایم نشست و گفت:- یوکا جون من شمعها رو فوت کنم؟

-       نه عزیزم بزار دایی فوت کنه وگرنه آرزوهاتون با هو تداخل پیدا میکنه!

پارسا تنها کسی بود که صدایم را شنید و خندید

شمع را فوت کرد و همه با خوشحالی برایش دست زدند. شمعها را دوباره روشن کردم و ستایش با خوشحالی فوت کرد

ستایش را به جای خودم روی مبل نشاندم و در تقسیم چای و کیک کمک کردم. جلوی خاله مژگان که رسیدم بدون تشکر چشم غره ای به من رفت و رویش را به طرف افسانه خانوم کرد و با صدای بلند گفت:- آره افسانه جون از دخترهای این دوره و زمونه باید ترسید با نمایش و دلسوزیهای الکی خودشونو تو دل بقیه جا میدن و ذات اصلیشونو پشت چهره مظلومشون مخفی میکنند

همیشه از قضاوتهای نابجا دلم میشکست. مژده با ناراحتی به مادرش اعتراض کرد

بخاطر مامان منیر سکوت کردم و نگاه پر از عصبی به پارسا کردم و با دیدن چهره خونسردش عصبی تر شدم

دیگر نزدیک پارسا هم نرفتم و دلم میخواست زودتر از آن مهمانی خلاص شوم. وقت باز کرد کادوها رسیده بود

مامان منیر برایش کلاه و شال گردن طوسی بافته بود همراه کت بلند مشکی هدیه داد دست مامان منیر را با مهربانی بوسید و تشکر کرد پرستو برایش ساعت مارک دار گرفته بود... افسانه خانوم و بچه ها روان نویس مارک داری که نام خودش روی آن حک شده بود دادند. شادی یک پیراهن مردانه و عمویش پاپیون و کراوات... خاله مژگان سِت کیف و کمربند چرم گرفته بودند

سهند با خنده نگاهی به او کرد و گفت:- من باهات خشکه حساب میکنم یه تیتراژ مهمون من!

همه با صدای بلند خندیدند حتی پارسا! نشانه خوبی بود از اینکه دیگر برای کارش گارد نمیگرفت!

نوبت هدیه من رسیده بود... پرستو با دیدن برگه داخل پاکت متعجبانه به من خیره شده بود! آن را به طرف پارسا گرفت و گفت:- این آخریو خودت بگی بهتره!

پارسا هم همانند پرستو تعجب کرده بود. سهند هم در برگه سرک کشید و گفت:- داداش یه ذره از اون شانست به ما هم بده! خداد تومن پول دادم من! درست نیست تو کادوت باشه!

خندیدم و گفتم:- دست شما درد نکنه آقا سهند!

-       والا بخدا راست میگم... طراحی دکور و اجرا به عنوان کادو!؟؟؟

حالا همه تعجب کرده بودند!

-       خب هرکس نسبت به کار و هنرش سعی میکنه بقیه رو خوشحال کنه شما با صداتون منم از فکر و خلاقیتم!

-       من دیگه هیچ اعتراضی ندارم حق با شماست! داداش مبارکت باشه

صدای خنده ها بلند شد نگاه پارسا پر از تعجب  قدردانی بود، بالاخره به حرف آمد

-       ممنونم از هدیه متفاوتتون

-       خواهش میکنم قابل شمارو نداره مبارک باشه

-       فقط یک سوال برام پیش اومده

-       چه سوالی؟

-       خب اینکه هدیه است چرا قرارداد داره و جای امضا؟

جوابی که آماده کرده بودم را دادم:- برای اینکه فردا نگید نمیتونید دل از غا... اتاقتون بکنید!

دلم نمیخواست کسی درباره اصطلاح غار تنهایی بداند!

داریوش با خنده گفت:- سابقت خرابه ها! زودباش امضا کن

پارسا با همان روان نویس هدیه برگه را امضا کرد و به سمت من گرفت نزدیک رفتم و آن را گرفتم و زیر گوشش گفتم:- دیدید بالاخه امضا گرفتم

نگاهش پر از خنده شد

-       من فکر میکردم امضا خواستنتون شوخیه! اگه میدونستم جدیه که...

میان حرفش پریدم و گفتم:- دلم نمیخواست شبیه طرفدارهای سیریش باشم! فقط شما یه لطفی کن منو به غار تنهایی راه بده باید متر کنم و عکس بگیرم برای شروع کارم و البته رنگهای مورد علاقه و علایقتونم بگید

با شیطنت نگاهم کرد و گفت:- یعنی شما نمیدونی من چه رنگی دوست دارم

دلم ریخت و لبخندی زدم و گفتم:- مگه میشه ندونم ولی میخوام مطمئن بشم!

ساعت از 12 گذشته بود که همه رفتند و من برای شروع کارم با پارسا به طبقه بالا رفتیم. اتاق خوابش بزرگ و بی روح بود، هرکس دیگری هم در این اتاق افسرده میشد حتی یک عکس هم از خودش در اتاق نداشت!

-       خوبه که همه چی یهو بوده ولی کیک سفارشی بود و همه با کادو اومده بودند!

خنده ام گرفت! حق داشت

-       حالا شما به روی خودتون نیارید مامان منیر دلش میخواست اینکارو انجام بده... شما هم اگه یه کم خوش اخلاق بودید مشورت خودتون اینکارو میکرد نه اینکه تا لحظه آخر بابت نیومدنتون استرس داشته باشه!

-       من بد اخلاقم؟

-       نیستید؟

-       فکر نکنم!

-       پس یک کم بیشتر فکر کنید چون هستید!

طلبکارانه به من نگاه کرد و گفت:- یک دلیل بیار برای اینکه ثابت کنه من بد اخلاقم!

-       برای آدم خوش اخلاق یواشکی و با هزار نقشه تولد نمیگیرند! آدم خوش اخلاق همه جا کنار مادرش هست ربطی هم به شهرت نداره... خیلی از آدمهای معروف و مشهور نرمال زندگی میکنند

سرش را به زیر انداخت و گفت:- قبلا به خاطر شهرت بود ولی الان....

میان حرفش پریدم و گفتم:- فکر نمیکنید اون مسئله رو برای خودتون خیلی بزرگ کردید؟

با عصبانیت گفت:- بزرگ هست!

-       ولی خدا از اون بزرگتره! به قول یک بنده خدایی به خدا نگو مشکل بزرگی دارم به مشکلت بگو خدای بزرگی دارم

معنادار به من زل زد و گفت:- نسبتی با نویسنده برنامم داشتی!؟

خندیدم و گفتم:- نوچ!

-       بعضی از جمله هایی که میگیو خودمم یادم نمیاد!

-       برای اینکه من...

میان حرفم پرید و گفت:- میدونم باورشون داری و بهشون عمل میکنی!

یاد دعوا افتادم و با خجالت سرم را به زیر انداختم و گفتم:- بابت بعد از ظهر معذرت میخوام

-       نیازی به معذرتخواهی نیست

سعی کردم بحث را عوض کنم و گفتم:- خودتون ایده ای ندارید که دلتون بخواد برای اتاق استفاده کنید؟

-       اسب پیش کشی رو که دندوناشو نمیشمارن! همه چی با خودتون

-       قول میدم یکی از بهترین کارام باشه

-       سهند خیلی از کارتون تعریف میکرد

-       ایشون لطف دارند...فقط اگه زحمتی نیست روزی که با کارگرها برای تخلیه اتاق و کارهای اولیه میایم جای دیگه باشید... عکسی که هیچ جای خونه ندیدم ولی اگه از دستتون در رفته و جایی هست بردارید. هیچکس نفهمه شما راحت ترید نمیخوام مشکلی پیش بیاد

با خنده باشه ای گفت.

صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم و به شرکت رفتم و به کمک ترمه طرح را کشیدیم. فرهاد هم با مهربانی بعضی از ایرادهایم را درست کرد و حسابی از ایده و طرحم تعریف کرد و بدون پرس و جو هرچیزی که میخواستم در اختیارم گذاشت.

کارهای اجرایی را به کمک بچه های همیشگی شروع کردیم به غیر از ترمه هیچکس نمیدانست مالک اتاق کیست و کارن و هاسمیگ خیلی سعی میکردند از زیر زیبانم حرف بکشند ولی نتوانستند

بعد از دو هفته کار اتاق خواب به پایان رسید... از چیزی که فکرش را میکردم بهتر شده بود.

کنار در ورودی اتاق سرویس بهداشتی و حمام بود که طرح کاشی و لوازم آن تعویض شده بود. جلوتر دیوار یک سانتی اضافه شده و میز کوچکی بود. سمت چپ درب تراس که پرده توری سفید رنگ جلوی آن آویزان شده بود . سمت راست درب با فاصله میز کوچک که روی آن گلدان گذاشته شده و کنارش تخت دونفره گرد سفید رنگ کنار تخت پاتختی با یک ساعت کوچک دیجیتالی و چراغ خواب بود. روی دیوار کاذب پشت تخت عکس سفارشی بزرگی از پارسا نصب شده بود. عکس مثل پازل بود که نصب آن نصف روز طول کشید و در خفا انجام شده بود و پشت آن دیوار کلوزت یا اتاق لباس با کمدهای مناسب قرار داده شده بود.

کوچکترین دیوار که روبروی تخت بود پتینه کاری و بقیه دیوارها به انتخاب خود پارسا کاغذ دیواری شده بود عکس خانوادگی با یک قاب سفید ساده روی دیوار بود. برای نصب عکسها و کارهای آخر فقط من و ترمه بودیم و هر دو از نتیجه کار بسیار راضی بودیم

طی مدت تعمیرات بعد از کار در اتاق را قفل میکردم تا پارسا فقط شاهد نتیجه کار باشد

اول از همه اتاق را به پرستو نشان دادم. حیرت زده به همه جا نگاه میکرد

-       وای دختر چیکار کردی اینجا فوق العاده شده

-       واقعا خوب شده؟

-       خوب نشده عالی شده. باید به عادل بگم برای عید ازت وقت بگیریم

خندیدم و گفتم:- وقت چیه من در خدمتم

پرستو چشمهایش پر اشک شد و گفت:- یوکابد نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم بابت همه مهربونیهات

-       پرستو جون باز شروع کردی! راستش من از وقتی دارم برای کمک به آقا پارسا تلاش میکنم حال خودمم خیلی بهتر شده... دوباره ناخواسته بهم کمک کرد

-       ولی تو خواستی عزیزم

-       پشیمونم نیستم... حالا بریم صداشون کنیم که فکر کنم از اتاق کار خوابیدن خسته شده

-       بیشترشو کنار مامان منیر خوابیده

با تعجب پرسیدم:- جدی؟

-       آره! نمیدونی مامان چقدر خوشحاله دلش میخواست هیچوقت آماده نمیشد اینجا

-       خب میخوای دوباره خرابش کنم؟

با صدای بلند خندید و گفت:- نه حیف زحمات تو هدر میره

عکس العمل پارسا موقع دیدن اتاق و حیرت و تعجب و خوشحالی که از چهره و چشمانم بیرون میزد تمام خستگی را از تنم به در کرده بود. از اتاق لباس بیشتر از همه خوشش آمده بود. با دیدن عکسش چند لحظه به آن خیره شد و به من نگاه کرد

بالاخره به حرف آمد

-       همون عکس دسته جمعی کافی نبود؟

-       نه! این عکس تکی و بزرگ برای اینه که بدونید تو حرفه خودتون موفق و بزرگ و هستید و عکس دسته جمعی هم نشون میده تو هر موقعیتی یک خانواده ای دارید که همیشه کنارتون هستند

پارسا دوباره به عکسش نگاه کرد و گفت:- بزرگ بودم شاید لیاقتشو نداشتم که الان اینجوری شد!

-       دعای خیلی از مردم پشتتونه برای همینه که اینجوری شد! هرکسی شانس پیدا نمیکنه از یک گره کور تو مدت زمان کم نجات پیدا کنه! اشتباه، اتفاق ، فاجعه پیش میاد درستش اینه منتظر باشید تا بهتون ثابت بشه حکمتش چی بوده

نفس عمیقی کشید و بعد از مکث کوتاهی گفت:- ممنون صادقانه فکر نمیکردم انقدر عالی بشه

لبخندی که از خوشحال بود زدم و گفتم:- پس مورد پسند واقع شد؟

لبخندی زد و گفت:- بله خیلی زیاد

تمام وجودم پر از خوشحالی و ذوق و شوق شد

-       خب در مناسبتهای بعدی از خجالت اتاق کار و سالن نشیمن در میام

با صدای بلند خندید

-       شما میتونید از همین فردا کارتونو شروع کنید

-       یعنی چی؟

-       یعنی حالا که اینجا تغییر کرده بقیشو تغییر کنه خوب میشه

-       خیلی هم عالی چشم

-       قراردادم خودتون تنظیم کنه و مبلغ و اینارم بنویسید

-       اتاق خواب هدیه بود

-       طرحش بله ولی کلی وسایل خریداری شده ، چراغ خواب و پرده و عکس و کاغذ دیواری و ....

-       همش هدیه است آقا پارسا، شما هزینه اتاق کار و سالنو حساب کنید

-       باشه... فقط تو اتاق کار حتما کتابخونه باشه و یک قسمتی که یادداشت و کارهای روزانمو بزنم... سالنم یه جا باشه برای سی دی هام

-       چشم... اجازه هست برم برای اندازه گیری؟

-       بله بفرمایید

به سمت در خروجی رفتم

-       راستی؟

به سمتش برگشتم

-       بله؟

-       من میرم مسافرت که کار برای شما هم راحتتر باشه، همه انتخابها و کارها هم با خودتونه

-       اگه خوشتون نیومد چی؟

-       خوشم میاد

-       باشه فقط در اتاق خوابو قفل کنید، الان عکس داره یهو یکی اشتباهی میره

-       باشه

اتاق کار پارسا شلوغ تر از چیزی بود که فکرش را میکردم. کتابخانه پر از کتاب و میز و کمدهای پر از پرونده و به هم ریخته ای که به ما دهن کجی میکردند.تنها نکته مثت اتاق پنجره بزرگ وسط دیوار بود.

از همه جا عکس گرفم و به پارسا سفر بی خطر هم گفتم.

با ترمه نقشه اتاق پارسا را کشیدیم... روی کتابخانه اش دو روز کار کرده بودم ایده نابی که برای اولین بار اجرا میشد. دلم میخواست اتاق پارسا با همه فرق داشته باشد. فرهاد گفته بود که طرح عالی  خارق العاده است.

روزهای زوج مشغول طرح اجرای اتاق پارسا بودم و درس دادن یک ساعته به ستایش و روزهای فرد اجرای پروژه جدیدی که فرهاد طرحش را کشیده بود.

اتاق کار بهتر از چیزی شد که همه فکرش را میکردیم.

دور پنجره کتابخانه گردی که 16 خانه شش ضلعی که هر کدام یک رنگ مختلف داشت،داخل آن برای چیدن کتابها در آورده بودیم. جلوتر کناپه تک نفره با یک میز کوچک کنارش برای مطالعه کتاب بود.

سمت راست اتاق میز کار جدیدش با صندلی قرار داشت و کنار آن فایل کشویی که تمام پرونده هایش طبق شماره ای که روی آنها بود همراه ترمه چیده بودیم. کنار در ورودی دو طبقه ام دی اف روی دیوار نصب شده که ماشینهای اسباب بازی که پرستو گفته بود یادگار پدرشان است روی آن چیدیم و دیوار سمت چپ در ورودی تابلوی بزرگی که هاسمیگ از نمایشگاه نقاشی خریده بود، نصب شد. کار نور و برقی که همیشه به عهده کارن بود به خوبی انجام شد

پرستو و مامان منیر کلی از اتاق کار تعریف کردند. قرار بود از اول هفته بعد کار سالن را شروع کنیم، انقدر درگیر کار شده بودم که تاریخ از دستم در رفته بود و همه چی را از یاد برده بودم

مامان لیوان چای را به دستم داد و گفت:- اصلا یادت هست جمعه تولد یلداس!؟

آه از نهادم بلند شد

-       نه اصلا یادم نبود وای!

-       انقدر خودتو غرق کار کردی که مارو یادت رفته

لیوان را روی میز گذاشتم و به عادت بچگی روی پایش نشستم و او را بوسیدم

-       الهی قربونت برم هر چی بگی حق داری

مامان با خنده گفت:- پاشو دختر فکر کردی 20 کیلویی! پاشو پام شکست

-       دیگه اونقدرم که میگی سنگین نیستماااا

مامان به عادت همیشگی با موهایم بازی کرد و همزمان گفت:- خوشحالم که حالت خوبه و سرت گرمه... خیلی خوشحالم که داری زندگی میکنی

-       برای یلدا چی خریدی؟

-       هنوز هیچی! نمیشه واسش چیزی خرید والا دخترای دیگه مانتو و روسری و لوازم آرایش میخوان دختر من لباس تکواندو و پلی استیشن و اینجور چیزا دوست داره

با صدای بلند به حرفهای مامان میخندیدم

-       یک چیزی برایش میخرم اصلا بیا براش تولد بگیریم

-       اتفاقا بهش فکر کردم ولی میخواستم با تو هم مشورت کنم ببینم وقت داری یا نه

-       آره که دارم برای شماها همیشه وقت دارم. بگو همه بیان به عمو ایرج اینا هم بگو چندتا از دوستهای مدرسه و باشگاهشم بگو

مامان نگاه معناداری به من انداخت و گفت:- توام بگو پارسا بیاد

-       مامان الان داری به من تیکه میندازی!؟

-       نه چه تیکه ای بگو بیاد دیگه!

-       مسافرته ولی به مامان منیر و پرستو میگم که بیان

تلفنی آنها را دعوت کردم و آمده بودند... همه آمده بودند ترمه هم بود فرهاد هم با آزیتا خانوم و فریبا خواهرش و سهیل هم بودند دوستان یلدا هم آمده بودند

یلدا مثل همیشه زیربار لباس دخترانه نرفت و بلوز و شلوار پوشید. من هم شومیز صورتی و شلوار 90 سانتی پوشیدم. حسابی شلوغ شده بود و هرک مشغول کاری بود. دو کارگری که برای پذیرایی آورده بودم باعث شده بود مامان با خیال راحت مشغول حرف زدن با مهمانها شود. شایلی و ستایش با هم بازی میکردند، فربد و مهیار خانه را روی سرشان گذاشته بودند! فرگل برعکس همیشه ساکت بود

-       چطوری دُخی خاله تو فکری

لبخند زورکی زد و گفت:- نه خوبم تو خوبی؟

-       من که خوبم بله ولی تو خوب نیستی بگو چی شده فیلم بازی نکن ... با پیمان دعوات شده؟

دست روی نقطه ضعفش گذاشته بودم، بغض کرد و سرش را به نشانه مثبت تکان داد

-       خب تعریف کن

-       سه شنبه دعوا کردیم خیلی بد! همیشه بعد از دعواها من زنگ میزدم بهش حتی اگه خودم مقصر نبودم معذرتخواهی میکردم اینبار کلی رو دستم زدم که بهش زنگ نزنم دستام کبود شده

-       فدات شم من، سر چی دعواتون شد که اینجوری شاکی شدی!؟

-       بهم شک داشت، نمیدونم کی زیر گوشش خونده بود فکر میکرد با کسی رابطه دارم. بهش ثابت شد اشتباه میکنه ولی انقدر روش زیاده بازم منتظره من زنگ بزنم!

-       غلط میکنه منتظره! به خدا زنگ بزنی خودم میکشمت! اونم حتما شرمنده است مطمئن باش زنگ میزنه

-       راست میگی؟

-       آره بخدا! امشب نزنه فردا میزنه حالا پاشو بریم بترکونیم به هیچی فکر نکن بهتر از تو جایی پیدا میکنه خودشم میدونه

بازار رقص داغ شده بود، رویا بخاطر آرسام زیاد نمیتوانست برقصد و غر میزد ولی من به جبران تولد پارسا یک لحظه هم نشستم

صدای پرستو درآمده بود!

-       یوکا تو تولد پارسا به زور و تحریک یک کم سالسا رقصیدی، همش میگفتی بلد نیستم بلد نیستم

یک تای ابروی کامران بالا رفت و گفت:- ببخشید پارسا کیه؟ با کی سالسا رقصیدی؟

سریع گفتم:- پارسا برادرزاده پرستو جونه... بعدم رقصیدم دیگه تو به بچه پر ماجرات برس

همه خندیدند و کامران گفت:- قربون پسر پر ماجرام برم من

کنار فرهاد نشسته بودم. تنها جای خالی بود دوستان یلدا وسط را اشغال کردند

-       خسته نباشی

-       سلامت باشی

-       میگم تو سالسا بلدی برقصی؟

-       آره 16 سالمون بود، خواهر یکی از دوستای بردیا بهمون یاد داد خودش تو اسپانیا یاد گرفته بود مربی شد

-       چه جالب نمیدونستم

-       چه خبرا مهندس؟ سرت شلوغه حسابی

-       آره سفارش زیاد داریم... کار اون خونه کی تموم میشه؟

-       چند روز دیگه تمومه ....

-       آخرم نگفتی این دوستت کی هست!

-       یکی از دوستامه دیگه اتاق خوابش هدیه بود ولی برای بقیش پولشو میده که من خدمت رئیس تقدیم میکنم

-       باشه حالا زبون نریز

همه حسابی خوشحال بودند، حتی فرگل. یلدا با دیدن کادوها خوشحالتر هم شد مخصوصا کادوی من و مامان که سرویس خواب بود!

صبح جمعه را خوابیدم و بعد از ظهرش بعد مدتها کنار بابا و بردیا رفتم

-       آره بابا یلدا هم یکسال بزرگتر شد تازه نفر اول مسابقات استانی هم شده... ببخشید انقدر دیر به دیر بهتون سر میزنم خیلی کار دارم. به قول مامان دارم تقاص همه تنبلیها و خوابهامو پس میدم... بردی بازم پارسا رو دعا کن یک کم حالش بهتر شده. بابایی هنوزم سر قولم هستم نمیزارم مامان و یلدا کمبود چیزی رو حس کنند

-       خوردی سرشونو دختر چقدر حرف داری براشون

با تعجب به طرف آرش و پریا که با لبخند به من خیره شدند، برگشتم

-       شماها اینجا چیکار میکنید؟

پریا دسته گلی که در دست داشت را روی سنگ قبر گذاشت و شروع به خواندن فاتحه کرد. آرش کنارم نشست و گفت:- پریا دلش برای پیام تنگ شده بود اومدیم بهش سر بزنیم گفت اینجام بیایم برای برادر و پدرت فاتحه بخونیم که خودتم دیدیم

او هم شروع به خواندن فاتحه کرد. دیگر نمیتوانستم درباره احساساتم به پارسا برای بابا و بردیا بگویم و آن را به دفعه بعد موکول کردم

آرش و پریا به زور مرا با خودشان به گردش بردند. رفتار آرش زمین تا آسمان فرق کرده بود از چشمانش عشق میبارید و مدام قربان صدقه پریا میرفت. برای هر دو آنها خوشحال بودم بعضی از حرفهایشان مرا یاد سپهر انداخت و دلتنگش شدم ولی بلافاصله به خودم لعنت فرستادم چرا باید دلتنگ کسی میشدم که دلتنگم نمیشد!

گذراندن جمعه شب با پریا و آرشبعد از مدتها دوری از آنها و کار زیاد حسابی چسبید

کار سالن و آشپزخانه کوچک گوشه آن هم به پایان رسید. خودم از نتیجه راضی بودم و بیصبرانه منتظر بازگشت و نظر پارسا!

دوباره رفت و آمدم به آن خانه به دو ساعت روزهای زوج محدود شد

پرستو ظرف میوه را جلویم گذاشت و روبرویم نشست و گفت:- حالا این ستایش تو این مدت چیزی یاد گرفته یا نه؟

-       آره خیلی زیاد! فکر نمیکردم بتونم ولی شد. باید کلاس خصوصی هم به شغل هایم در آینده اضافه کنم

پرستو خندید... ستایش کنارمان آمد و گفت:- یوکا جون دایی بهم گفت کارت تموم شد بری بالا کارت داره

-       منو؟

-       آره دیگه!

پله ها را با خوشحالی بالا رفتم. نفس عمیقی کشیدم و در زدم

-       بفرمایید

به داخل رفتم. پشت میز کارش نشسته و لپ تاپ جلویش باز بود. با دیدن من از جایش بلند شد

-       سلام حال شما؟ خوش آمدید

-       سلام به لطف شما مرسی

رو به کاناپه اشاره کرد و گفت:- بفرمایید بشینید

نشستم و گفتم:- مسافرت خوش گذشت؟

-       بله مرسی

انگار میمرد جای شما خالی میگفت

برگی به سمتم گرفت. با تعجب آن را گرفتم . چک به مبلغ زیادی بود

-       این چیه آقا پارسا؟

-       در قبال زحمتاتون ناچیزه. خیلی ازتون ممنونم و اعتراف میکنم با دیدن اتاق کار و کتابخونه شوکه شدم! ایده خودتون بود؟

-       بله! همیشه دوست داشتم از این طرح استفاده کنم ولی برای هر اتاقی نمیشد خداروشکر اتاق کار شما این پتانسیلو داشت

-       خیلی عالی شده بازم ممنون. اگه پول وسایلی که خریداری شده رو هم بگید ممنون میشم

به چک اشاره کردم و همزمان گفتم:- پس این چیه؟

-       اون برای دستمزد شما و همکاران بود

-       این برای هر دو کافیه یادتون نرفته که اتاق خواب هدیه بود

-       آخه اینجوری نمیشه که

-       چرا خوبم میشه.. شما انقدر پولاتو خرج نکن فعلا بیکارید لازمتون میشه!

چپ چپ نگاهم کرد و گفت:- شما کلا هر دفعه یک تیکه ای باید به من بندازی دیگه!؟

به زور خنده ام را کنترل کردم و گفتم:- نه بابا چه تیکه ای!

-       بله کاملا مشخصه! ولی شما نگران نباش به اندازه ای دارم که باهاش سر کنم!

-       میتونم بپرسم تا کی؟ بالاخره تموم میشه پولهاتون!

-       میدونم یک فکرهایی دارم!

با حیرت و هیجان پرسیدم:- جدی؟ یعنی دوباره برنامه دارید؟برای عیده نه نه تا عید که خیلی مونده ! حس آرامشه؟ یا جدیده؟

متعجب از ذوق و شوق من گفت:- کار مناسبتیه برای روز عید غدیر

-       یعنی الان به طرفداراتون میشه اعلام کرد منتظر برگشت شما باشند؟

-       من قرار نیست کارو اجرا کنم من فقط تهیه کننده برنامم

تمام خوشحالی و هیجانم به یکباره از بین رفت، با ناراحتی پرسیدم:- چرا!؟

-       دیگه نمیتونم اجرا کنم... از پسش بر نمیام

-       پس ماها چی؟

یک تای ابرویش بالا رفت:- شماها!؟

-       منظورم طرفدارهاس!

-       شما که الان اینجایی!

صادقانه گفتم:- همه که مثل من خوش شانس نیستند، بقیه چجوری از شما خبر داشته باشند و دلتنگیشون برطرف بشه؟ خیلیها منتظرن

-       اینجوری فکر نمیکنم! من تصمیممو گرفتم... ازش برنمیگردم

بی حرف از جا بلند شدم و جلوی در رفتم

-       یوکا خانوم؟

به سمتش برگشتم

-       بله؟

بسته ای که روی میزش بود را برداشت و به طرفم آمد

-       این برای شماست

-       چی هست؟

-       باز کنید ببینید

باورم نمیشد دیوان حافظ در دستانم باشد

با خوشحالی گفتم:- این مال منه؟

-       بله

-       خیلی ممنون این خیلی برام با ارزشه

کتاب را باز کردم با دیدن صفحه اولش دلم ریخت

«تقدیم با احترام پارسا آرین» امضا هم داشت

قدرشناسانه به او نگاه کردم و گفتم:- واقعا ممنونم

-       اینو بهتون بدهکار بودم دلم نمیخواست طرفدارم فکر کنه من خیلی بد اخلاقم

از ته دل خندیده بودم.

بهبود حال و رفتارهای پارسا حال مرا هم بهتر کرده بود. انگار روند زندگیم روی غلتک افتاده بود حرفهای فرهاد هم اعتماد به نفسم را بیشتر میکرد. از کار و طرحهایم خیلی راضی بود و حقوقم نسبت به اوایل کارم چند برابر شده بود.ترمه با فرد جدیدی به نام ایمان آشنا شده و سرگرم بود

هاسمیگ و کارن هم درگیر مراسم نامزدی بودند و میخواستند در عید عروسی بگیرند. ستایش پشرفت زیادی کرده بود و کار من سختتر شده بود! پارسا هم درگیر کار بود و کم پیدا!

پیشنهاد کارن و هاسمیگ برای مسافرت شمال همه را به وجد آورده بود و قرار بود آخر هفته کار را تعطیل کنیم حتی فرهاد هم از این پیشنهاد استقبال کرد و همه وسایل سفر آماده میکردیم. مامان هم از پیشنهاد برای مسافرت استقبال کرده بود و میگفت با بودن فرهاد خیالش راحتتر است!

به پرستو گفته بودم که یک جلسه نمیروم. ساعت چهار صبح سه شنبه همراه فرهاد راه افتادیم و به دنبال ترمه رفتیم. قرار بود ساعت 5 همگی سر جاده چالوس باشیم... خواهر کارن و هاسمیگ و دو تا از دوستهایشان هم بودند. کاترین شباهت زیادی با کارن داشت ولی ژاسمین اصلا شبیه به هاسمیگ نبود!

آشنایی را به بعد از رسیدن موکول کردم و روی صندلیه عقب ماشین فرهاد ولو شدم و تا ترمه مجبور شود روی صندلی جلو بنشیند.

ماشینها پر از خوراکی شد و پشت هم به راه افتادیم. با تکانهای ماشین که همیشه شبیه به لالایی بود کم کم چشمانم گرم شد و به خواب رفتم

با تکانهای شدید بیدار شدم

-       اه یوکا پاشو دیگه نمیخوابی که میمیری انگار

از حرف ترمه خنده ام گرفت. بیراه هم نمیگفت خوابم عمیق شده بود

به زور چشم باز کردم... دیدن ترمه عصبی و پریشان خنده ام را بیشتر کرد

-       درد بی درمون حقم داری بخندی نیم ساعته رسیدیم مثل خرس قطبی خوابیدی! فرهاد که دلش نیومد بیدارت کنه رفت تو من بدبخت باید بیدارت میکردم

-       جیدی میگی؟ رسیدیم؟

-       بله تکون بخور میبینی

پاهایم خشک شده بود به زور از ماشین پیاده شدم. دیدن ویلای شیک روبرو خواب را از چشمانم گرفت

-       اینجا چقدر خوشگله

-       توشم خیلی خوشگله

-       مال کیه؟

-       دوست کارن اسمش ارمیاس

-       چه اسم قشنگی!

-       خودشم قشنگه

-       خاک تو سرت ایمان یادت رفت؟

-       هرکی به جای خودش!

با خنده گفتم:- تو آدم نمیشی! توروخدا چرت و پرت گفتنو بزار کنار بزار خوش باشیم اینا دینشون با ما فرق میکنه نمیتونی باهاش ازدواج کنی میزاره میره دوباره شکست میخوری

-       بیا بریم که همیشه ضد حالی! انگار الان ارمیا منتظره جواب مثبته منه!

ویلا بش از حد انتظار شیک بود! ساختمان دوبلکس با دکوراسیون ایتالیایی که به زیبایی طراحی و چیده شده بود. با صدای جیغ هاسمیگ دست از تجزیه تحلیل کشیدم و به بالا رفتیم

-       من از اون اتاق خوشم نمیاد کارن داری زور میگی!

-       خانومم عزیزم نمیتونم به صاحبخونه بگم اتاقشو بده به ما که!

تک سرفه ای کردم که متوجه ما بشند

-       شما دو تا خجالت نمیکشید؟ دارید سر اتاق دعوا میکنید؟

-       ببین یوکا بد میگم! ما بریم تو اون اتاق آخر بقیه هم جا به جا میشن دیگه!

چشم غره ای به هاسمیگ رفتم و گفتم:- معلومه که بد میگی! این همه مجرد اینجاس! خجالت نمیشکید؟ شرم نمیکنید؟ برید جای دیگه نامزد بازی کنید! اگه فردا پس فردا همین ترمه از من نامزد خواست من چه خاکی تو سرم بریزم!

کارن و هاسمیگ و ترمه با چشمان گرد به من زل زده بودند و بقیه هم با صدای من از اتاقها بیرون آمده و میخندیدند

کارن مظلوم گفت:- من خجالت کشیدم!

با صدای بلند خندیدم! همگی میخندیدند

هاس با خنده گفت:- شما چه امری میکنید سرکار خانوم؟

-       من و ترمه یک اتاق، کارن و فرهاد هم با هم، تو و کاترین و ژاسمینم با هم!

فهمیده بودم کار طراحی ویلا با هاسمیگ و کارن بوده برای همین ارمیا از آنها خواسته بود در اولین سفر همراهش باشند

ارمیا مهربون و خونگرم بود با همه شوخی میکرد، تلاش ژاسمین برای نزدیک شدن به ارمیا صدای ترمه را درآورده بود و خدارو شکر بیخیال شروع ماجرای عشق و عاشقی با ارمیا شده بود!

 همه روز اول را در ویلا گذراندند و زود خوابیدند تا برای روزهای بعد انرژی داشته باشند. به خودم لعنت میفرستادم بخاطر خواب زیاد در ماشین!

ناچار به طبقه پایین رفتم و تلویزیون را روشن کردم، کانال های ماهواره را بالا و پایین کردم تا بالاخره فیلم ترسناک پیدا کردم! چیزی از فیلم نمیفهمیدم همش فکرهای فانتزی در سرم میچرخید!

-         مزاحم نیستم؟

جیغ خفیفی کشیدم و از جا پریدم

ارمیا که با جیغ من هول کرده بود، دستپاچه گفت:- ببخشید توروخدا نمیخواستم بترسونمتون

-         نه خواهش میکنم فیلمش ترسناکه  تقصیر شما نیست

-         خیلی سر و صدا کردم متوجه حضورم بشید ولی انگار نه انگار، حتی چایی هم درست کردم و لیوان چایی به طرفم گرفت

لیوان را از دستش گرفتم و خودم را جمع و جور کردم تا بشیند

-         اگه میخواید فیلم دیگه تماشا کنید من مشکلی ندارما زیاد به فیلم وابستگی ندارم

-         نه خوبه من فیلم ترسناک دوس دارم... شما چرا خوابتون نبرد؟

-         صبح بیشتر راهو آرسِن رانندگی کرد من خواب بودم شما چطور؟

-         من از اول خواب بودم رسیدیم ویلا بیدار شدم

ارمیا با خنده پرسید:- شما همکار کارن هستید، درسته؟

-         بله، من و ترمه هم تو شرکت فرهاد کار میکنیم البته فرهاد همسایه قدیممونم هست

-         چه جالب!من قبل از این سفرم فرهادو چندبار دیده بودم تو طراحی اینجام خیلی کمک هاس و کارن کرد

-         آره فرهاد تو کارش حرفه ایه، تو ایتالیا درس خونده کارشم دوس داره واسه همین موفقه. شما شغلتون چیه؟

-         من تو کارخونه پدرم هستم.... کارخونه مواد غذایی کورنا ، کار تجاریه دیگه

-         خوبه که!

-         آره خوبه ولی من نویسندگی دوس دارم

-         خب چرا نویسندگی نمیکنید؟

-         بابام میگه پول توش نیست تمرکزمو بزارم رو پیشرفت کارخونه بهتره

-         خب میتونه هر دوتا کارو انجام بدید ، نویسندگی که ساعت کاری نداره شبی یک صفحه بنویس دیرتر نتیجه میگیری ولی بالاخره موفق میشید

ارمیا گیج و متحیر به من نگاه کرد و گفت:- چرا تا حالا فکر نکرده بودم به این کار؟پ

-         برای اینکه تا الان به نشدنش فکر کردید! به نویسندگی به عنوان تفریح نگاه کن که براتون آسون تر بشه. بین اینهمه مشغله های روزانه یه تفریحم بالاخره باید داشته باشید!

-         مرسی ، واقعا انگار کور بودم تا الان! البته به هیچکسم تا حالا نگفته بودم اینحرفارو . مرسی که گوش کردید

-         خواهش میکنم من کلا برای دوستام حرفای خوبی میزنم ولی برای خودم هیچی

با خنده گفت:- خب دوستاتونم به شما توصیه میکنن شاید نتیجه داشت

-         آره اینم هست!

دستش را به سمتم دراز کرد و گفت:- پس دوستیم؟

لبخند زدم و دستش را فشردم و گفتم:- دوستیم

صبح با غر غرهای ترمه از خواب پریدم

-       یوکابد دارم آخرین اخطارو بهت میدم پانشی پارچ آبو خالی میکنم روت!

بدون باز کردن چشمهایم گفتم:- ترمه گمشو بزار بخوابم

-       پاشو اه چقدر میخوابی. همه دارن حاضر میشن برن بازار

با شنیدن اسم بازار از جا پریدم

-       راست میگی؟

-       آره بخدا

-       ساعت چنده؟

-       نه!

-       ترمه من پنج صبح خوابیدم

-       چه غلطی میکردی تا اونموقع؟

-       با ارمیا جون فیلم میدیدیم و حرف میزدیم

یک تای ابرویش بالا رفت و گفت:- نفهمیدم با ارمیا چی میگفتی تا پنج صبح؟

لبخند خبیثانه ای زدم و گفتم:- دوستانه بود بین خودمون!

با حرص نیشگونی از بازویم گرفت و گفت:- میگی یا همینجا دفنت کنم؟

جیغی کشیدم...

-       وحشی برو گمشو اونور، الان همه میرن من و تو میمونیم پاشو حاضر شو

حاضر و آماده با غرغرهای ترمه به جمع اضافه شدیم، چشمهای ارمیا هم از بیخوابی قرمز بودند و معلوم بود به زور و با اصرار بیدار شده

فرهاد با تعجب به من نگاه کرد و پرسید:- چشات چرا انقدر قرمزه؟ دیر خوابیدی؟

-       خیلی دیر! ارمیا شاهده

ارمیا گفت:- فکر کنم نزدیک پنج بود

ژاسمین میان حرفمان پرید و گفت:- بزم شبانه داشتید؟

دلم میخواست به آن دختره بزک کرده با آن افکار بچگانه اش جواب دندان شکنی بدهم ولی بخاطر هاسمیگ که از خجالت رنگ به رنگ شده بود سکوت کردم و درعوض چشم غره وحشتناکی به او رفتم

ارمیا در کمال خونسردی جواب داد:- ژاسمین جان من نمیدونم تو تا حالا چجوری بزم شبانه داشتی ولی ما گپ دوستانه داشتیم

ژاسمین از عصبانیت سرخ شد و بقیه به زور جلوی خندشان را گرفتند

بازار گردی از آن حسهای خوبی بود که همیشه و در هر شرایطی به من تزریق میشد. من و ترمه با شوق و ذوق از اینور به آنور میرفتیم و خرید میکردیم. با خودم قرار گذاشته بودم برای مامان منیر و ستایش و پرستو و پارسا هم سوغاتی بخرم! برای همه لباس محلی خریدم ولی برای پارسا هدیه مناسبی پیدا نکردم

ناهار را در رستوران غذای محلی خوردیم و بعد از ظهر به ویلا برگشتیم. دست من و ترمه پر از کیسه های خرید بود و همه به شوق و ذوق ما میخندیدند البته هاسمیگ هم دست کمی از ما نداشت

سریع به آشپزخانه رفتم و زیر کتری را روشن کردم چای خونم کم شده بود!

همه بیخیال خواب شده و بعد از پوشیدن لباس راحتی در سالن جمع شدند. فرهاد و آرسِن و کارن و ارمیا تخته بازی میکردند . کاترین و ژاسمین با گوشی بازی میکردند و ترمه و هاسمیگ مشغول تماشای سریال بودند

با یک سینی چای به جمع اضافه شدم

فرهاد نگاهی به من انداخت و گفت:- وای خیر ببینی یوکا گلوم خشک شده بود

-       خواهش میکنم رئیس نوش جون

دلخور نگاهم کرد و گفت:- تو با این رئیس گفتنت منو کشتی

-       عادت کردم دیگه حساس نشو

آرسِن رو به من کرد و گفت:- یوکا خانوم میتونم ازتون یه سوالی بپرسم؟

-       چرا که نه! بعدش چرا انقدر رسمی با من حرف میزنی؟

-       گفتم شاید ناراحت بشی

-       نه بابا چرا باید ناراحت بشم، حالا بگو ببینم چه سوالی داشتی؟

-       اسمت؟ تا حالا نشنیده بودم

انگار سوال چند نفر دیگر هم بود که با تعجب به من نگاه میکردند

-       راستش مادربزرگ پدریم یه پرستار یهودی داشته به اسم  یوکابد... بابا خیلی دوستش داشته اونم عاشقانه به بابام میرسید ولی همیشه نگران بود که بعد مرگش هیچ نام و نشونی ازش نمونه چون ازدواج نکرده بود و بچه ای نداشت... بابا بهش قول میده اگه دختردار بشه اسمشو بزاره یوکابد و همیشه به یادش باشه

ارمیا گفت:- معنیه اسمتو میدونی؟

-       آره به معنی خدای مجد و بزرگی اسم مادر حضرت موسی بوده

-       خیلی قشنگه

-       به پای اسم قشنگ تو نمیرسه که!

فرهاد با خنده گفت:- خیلی خب انقدر برای هم تعارف تیکه پاره نکنید به پای اسم قشنگ من نمیرسید که!

همه خندیدند و ترمه گفت:- برادر من شما تا شیرینتو پیدا نکنی ناقصی ناقص!

-       از کجا میدونی پیداش نکردم! فقط شاید اسمش شیرین نباشه!

همه لبخند معناداری زدند. دلم میخواست فرهاد را خفه کنم

ارمیا به دادم رسید و گفت:- یوکا خودت بچه دار بشی اسمشو چی میزاری؟

-       نمیدونم تا حالا بهش فکر نکردم ولی اگه پسر باشه شاید بردیا بزارم!

بغض کردم و اشک در چشمانم جمع شد. قیافه کسانی که بردیا را میشناختند درهم رفته و بقیه با تعجب به من نگاه میکردند!

ارمیا:- فرهاد تو چی ؟ تو اسم بچتو چی میزاری؟

-       اسم بچه رو که خانوما انتخاب میکنن نظری ندارم!

هاسمیگ با ذوق گفت:- من و کارن تصمیم گرفتیم اگه دختر شد بزاریم ویولت اگه پسر شد وارتان

همه با صدای بلند به ذوق هاسمیگ خندیدند

کارن با اخم گفت:- برای چی به زن من میخندید؟ جواب بدین بقیه ببینم!

ژاسمین با عشوه گفت:- اگه اسم بابای بچه ارمیا نباشه اسم بچم حتما ارمیاس... خیلی اسم قشنگیه

همه با تعجب به ژاسمین نگاه کردند! هاسمیگ با عصبانیت زیر لب غر میزد:- عجب غلطی کردم اینو آوردم آبرو برام نذاشته

-       حرص نخور، بچه اس اقتای سنشه

-       20 سالشه کجاش بچه اس آخه!

-       ولش کن همه میدونیم تو چه سن حساسیه

ترمه:- ارمیا تو چی؟ بگو ببینم

چشمکی به من زد و گفت:- اگه اسم مامان بچم یوکابد نباشه اسم بچه ام حتما یوکابده!

همه با صدای بلند خندیدند و ژاسمین سرخ و سفید شد و اخم کرد

آرسِن گفت:- اول زن میگیرم بعد اسم بچه انتخاب میکنیم بالاخره انتخاب اسم حق مادره

فرهاد با خنده گفت:- زن ذلیل بدبخت! ترمه تو بگو

-       من دوست دارم اسم دخترمو بزارم ترنم که به اسم خودمم بیاد

هاسمیگ گفت:- اگه پسر شد چی؟

-       نمیدونم باباش انتخاب کنه من دختر دوست دارم!

دوباره صدای خنده ها بلند شد.

من گفتم:- کاترین تو بگو

کاترین سرخ و سفید شد و گفت:- من...نمیدونم! اصلا بهش فکر نکردم من میخوام مثل کارن مهندس بشم

کارن به طرف کاترین رفت و او را بغل کرد و بوسید و گفت:- داداش قربونت بره تو از منم میزنی جلو پروفسور میشی

به یاد بردیا آهی کشیدم

برای شام مردها بساط منتقل راه انداختند و با جوجه کباب از خجالت شکمها درآمدیم. شب زودتر از همه خوابیدم

چشم باز کردم... ترمه هنوز خواب بود. لباس مناسب پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم

فرهاد سیگار به دست کنار پنجره نشسته و به منظره بیرون زل زده بود

-       به  چی فکر میکنی رئیس؟

از جا پرید و به سمت من برگشت

-       کی بیدار شدی؟ صبح بخیر

-       صبح بخیر... ببخشید ترسوندمت... نیم ساعتی میشه

-       خوب خوابیدی؟

-       آره...الانم اومدم برای بچه ها صبحانه آماده کنم

-       دستت درد نکنه خانوم.... بزار اینو خاموش کنم منم کمکت کنم

مشغول کار شدم و در همان حال پرسیدم:- نگفتی به چی فکر میکردی که صدای پای منو نشنیدی؟

-       به گذشته، به حال، به آینده، به همه چی!

-       پس حسابی غرق بودی

-       آره حسابی... ولی تو اومدی و نجاتم دادی

بعد از صبحانه بچه ها هوس شنا کردند. هوا کمی سرد بود ولی برای هیچ کدام مهم نبود و به سمت دریا دویدیم. همه به داخل آب رفتیم. اول کمی لرزیدم ولی کم کم به آن عادت کردم. یاد خوابم افتادم خوابی که باعث شد برای دیدن پریا بروم. دلم برای پارسا تنگ شد، آینده نامعلوم او، احساس یکطرفه من به کسی که اصلا شبیه به حرفهایش نبود نمیدانستم کجای زندگیم هست

با صدای جیغ ترمه از فکر و خیال بیرون آمدم. با وحشت به دریای طوفانی نگاه کردم. از ساحل فاصله زیادی گرفته بودم . موج بلندی زیر پایم را خالی کرد و به ته آب پرت شدم . با وحشت دست و پا میزدم. آب سرد تمام تنم را بی حس کرده بود نمیتوانستم نفس بکشم ...

دستی دور بازویم قفل شد و مرا به بالا کشید. پیاپی نفس میکشیدم. چشم باز کردم و نگاه نگران ارمیا را دیدم . با ترس به او چسبیدم.

-       منو ول نکن تا برسیم نزدیک ساحل

با سر باشه ای گفتم. ارمیا با یک دست مرا چسبیده بود و با دست دیگر شنا میکرد. دریای طوفانی مانع از رسیدن ما به ساحل میشد. چشمانم سنگین شد... فقط صداهای نامفهوم شنیدم و دیگر چیزی نفهمیدم

به زور چشم باز کردم. چشمهای پوف کرده و قرمز ترمه که به من خیره شده بود اولین چیزی بود که دیدم

ترمه با خوشحالی نزدیکتر آمد و دستم را گرفت:- خوبی یوکا؟

با سر جواب مثبت دادم... یاد ارمیا افتادم

-       ارمیا.. ارمیا حالش خوبه؟

-       آره نگران نباش اونم خوبه فرهادم اومد کمک ارمیا با هم آوردنت بیرون آخه احمق دیوونه به چی فکر میکردی که اصلا صدای مارو نشنیدی و نفهمیدی دریا داره طوفانی میشه

-       حواسم نبود

-       داشتم سکته میکردم یوکا! اگه بدونی چه صحنه وحشتناکی بود یادش میفتم تنم میلرزه... میخواستم بدوام تو آب فرهاد نذاشت. ارمیا دوید ولی بیرون اومدن واستون سخت بود فرهادم اومد کمکتون

با کمک بچه ها به ویلا برگشتیم. هیچکس حرفی نمیزد. حمام کردم. همه تنم درد میکرد. بچه ها بسیج شده و برای جلوگیری از سرما خوردگی ما سوپ درست کردند و به زور به خورد من و ارمیا و فرهاد دادند

از آنها تشکر کرده بودم هر دو نگرانم بودند و دلیل حواس پرتیم را میپرسیدند و جوابهای بی سر و ته به آنها میدادم. بعد از خوردن قرص سرماخوردگی خوابیدم. بعد از بیدار شدن بهتر شدم. بچه ها همگی ترسیده بودند. ترمه از همه بدتر بود و چسبیده به من راه میرفت!

سعی کردم دوباره انرژی را به جمع برگردانم و پیشنهاد مسابقه والیبال دادم و همه با خوشحالی استقبال کردند

کاترین گفت که نقش داور را ایفا میکند و نمیتواند بازی کند

من و هاسمیگ و فرهاد و کارن یک گروه.... ارمیا و ژاسمین و ترمه و آرسِن هم گروه دیگر را تشکیل داده... ترمه هم مجازات بازنده را انتخاب کرد

-       گروهی که ببازه کارهای امشبو انجام میده! شام درست میکنه ظرفهارو میشوره و خلاصه همه چی دیگه

بازی شروع شد.. آرسِن حرفه ای بود و کار ما را سخت کرد و سِت اول را باختیم. کمی نفس گرفتیم و بعد از کری خوانی سِت دوم شروع شد. این بار من و فرهاد بازی را جدی گرفته و با اختلاف کم بردیم.سِت سوم هم در کمال ناباوری بردیم. همگی با خستگی گوشه ای ولو شدیم. صدای زنگ گوشیم بلند شد. شماره منزل بود ولی نمیشناختم

-       بچه ها شروع نکنید تا بیام

به داخل ساختمان رفتم و جواب دادم:- بله؟

-       سلام ببخشید خانوم محمدی؟

با شنیدن صدای پارسا بدنم داغ شد...

-       سلام آقا پارسا

-       سلام خانوم، ببخشید مزاحم شدم

-       اختیار دارید مراحمید، مشکلی پیش اومده الان مگه نباید سر برنامه باشید؟

-       برنامه زنده نیست،دیروز قسمت آخرو ضبط کردیم... راستش غرض از مزاحمت پرستو و مامان منیر رفتن خرید و این فرفره هم خونرو گذاشته روی سرش و همش داره بهونه میگیره... شمارتونو از دفترچه تلفن برداشتم و زنگ زدم شاید شما بتونید آرومش کنید

در باز شد و ارمیا با صدای بلند گفت:- دیدی داری میبازی در رفتی بیا دیگه!

-       ببخشید آقا پارسا یه لحظه گوشی دستتون باشه

رو به ارمیا کردم و گفتم:- آخه جوجه ما که یک سِت جلوتریم

-       فرصت دادیم ببرید تا خوشحال باشید انگیزتون زیاد بشه بنده خدا!

-       انگیزه رو تو زمین نشونت میدم .... دارم با تلفن حرف میزنم برو الان میام

-       بدو بازی یخ کرد

-       بدو دور زمین گرم شی تا بیام

گوشی را در گوشم گذاشتم و گفتم:- ببخشید معطل موندید

-       خواهش میکنم! من بدموقع مزاحم شدم

-       نه نه اینحرفو نزنید .. با دوستام شمالیم والیبال بازی میکنیم شرطش سر کار کردنه بازیه مرگ و زندگی شده!

صدای خنده پارسا آمد

-       خوش بگذره بهتون. من گوشیو میدم من گوشیو میدم به فرفره.... از من خداحافظ

-       ممنون خداحافظ

چند ثانیه بعد صدای ناراحت ستایش در گوشی پیچید:- بله؟

-       سلام فرفره بداخلاق من

با هیجان جیغ زد:- سلام یوکا جون کجایی؟ چرا نیومدی دیروز؟ مامان گفت رفته مسافرت راست میگفت؟

-       وروجک یکی یکی بپرس آخه! بله من الان مسافرتم... جای فرفره خالی

-       منو چرا با خودت نبردی؟

-       آخه قربونت برم من... شما باید با مامان و بابا بری مسافرت! اگه قول بدی دختر خوبی باشی داییو اذیت کنی و بزاری به کارهاش برسه سوغاتیای خوشگل خوشگل واست میارم

-       قول میدی؟

-       قول قول! شنبه با کلی سوغاتی در خدمتم

صحبت با پارسا و ستایش انرژی از دست رفته ام را برگرداند و سِت چهارم را هم بردیم!من و هاسمیگ از خوشحالی بالا و پایین میپریدیم و برای بقیه دهن کجی میکردیم

ترمه زیر گوشم گفت:- با کی حرف زدی که اینجوری دوپینگ کردی!

از اینکه انقدر خوب مرا میشناخت، تعجب کردم

-       خودت میدونی چی بگم دیگه!پاشو عزیزم برو تو آشپزخونه کدبانو بشو که خیلی گشنمه!

آرسِن و ارمیا غرغرکنان و ناراحت از باخت جوجه سیخ میکردند و منقل به راه مینداختند، از همه خوشحالتر ژاسمین بود که به بهونه کمک مدام دوروبر ارمیا میپلکید و خودنمایی میکرد.

فرهاد با دو لیوان چای به سمتم آمد. یکی از لیوانها را گرفتم و تشکر کردم

کنارم نشست و پرسید:- بهتری؟

-       آره خوبم. انقدرام لوس نیستم! فقط شوکه شدم و خیلی ترسیدم. فکرشم نمیکردم انقدر از شماها دور شده باشم

-       دریا آدمو گول میزنه تو فکر میکنی داری راه درست میری ولی نمیدونی که جریان آب به یک سمت دیگه اس! دریا نامرده باید همیشه حواست باشه! آخه به چی فکر میکردی که متوجه نشدی دور شدی و دریام طوفانی شده؟

-       به مشکل یکی از دوستام...

-       یعنی انقدر مشکلش جدیه که تو از جون خودت گذشتی؟

-       آره مشکلش جدیه ولی از قصد نمیخواستم غرق بشم که! مگه دیوونم آخه!

-       اگه ارمیا نبود فاجعه میشد یوکا! بهش فکر میکنم دیوونه میشم

-       بهش فکر نکن میبینی که سالمم خداروشکر

-       خداروشکر...برای دوستت از دست من کاری برمیاد؟

-       نه فکر نکنم

نمیدانم معنای نگاه فرهاد را واقعا نمیفهمیدم یا دلم نمیخواست بفهمم!

شام خوردیم و ترمه و ژاسمین هم ظرفها را شستند... شب آخر بود و کسی قصد خوابیدن نداشت و همه مشغول بازی و صحبت بودند ولی من هنوز به اتفاق وحشتناک صبح فکر میکردم و البته سوغاتی که هنوز برای پارسا نخریده بودم!

زودتر از همه به اتاق رفتم تا وسایلم را جمع کنم با خودم قرار گذاشتم صبح به تنهایی بازار بروم و برای پارسا هدیه مناسبی بگیرم

ترمه وارد اتاق شد و با دیدن من تعجب کرد و گفت:- بزار صبح جمع میکنی چه عجله ای داری الان؟

-         صبح میخوام برم بازار برای پارسا سوغاتی بگیرم

-         آخ جون منم باهات میام

-         باید زود بیدار بشیا، ظهر میخوایم حرکت کنیم

-         باشه ... فقط با کی بریم؟

-         خودمون، نمیخوام کسی بفهمه. با تاکسی میریم زود برمیگردیم

صبح با یک کیف دستی از ویلا خارج شدیم. با دیدن ارمیا تعجب کردیم

او هم از دیدن ما تعجب کرد و پرسید:- کجا به سلامتی؟

ترمه گفت:- داریم میریم بازار

-         دوتایی؟

-         آره

-         وا مگه ماها مردیم!؟ اینهمه ماشین اینجاست

من گفتم:- نمیخوایم مزاحم کسی بشیم.. همه باید چند ساعت رانندگی کنید

-         این چه حرفیه آخه! اینجا شهر توریستیه... به هرجور آدمی ممکنه بربخورید خطرناکه

با خنده گفتم:- ما رو معاف کنید اعلیحضرت و زحمت بکشید مارو ببرید بازار!

سه تایی راه افتادیم

ترمه زیر گوشم گفت:- قیافه ژاسمین وقتی برگردیم دیدنیه!

با خنده جواب دادم:- هیس! بچه اس ولش کن

-         ما بچه ایم نه اون!

-         به جای چرت و پرتها بگو چی بخرم؟

-         چه میدونم بریم ببینیم چیا داره

در یک مغازه که کارهای سنتی و تزئینی داشت، جا شمعی که شبیه تنه درخت بود و روی آن با خط نستعلیق بیت شعری از مولانا نوشته شده بود:

«گفتی که درمانت دهم

بر هجر پایانت دهم

گفتم کجا کی خواهد این؟

گفتی صبوری باید این»

ترمه هم پسندید و ارمیا با خنده به ذوق و هم فکریه ما نگاه میکرد. فکری به سرم زد و یکی دیگر هم برداشتم و پول هر دو را به زور قبل از ارمیا حساب کردم.

در ماشین یکی از بسته ها را به سمت ارمیا گرفتم

انگار باورش نمیشد یکی از آن جا شمعیها برای خودش باشد!

-         برای چی اینکارو کردی؟

-         قابلتو نداره... از اینکه دوستام یادگاری ازم داشته باشن خیلی خوشم میاد

-         دستت درد نکنه مطمئن باش همیشه به یادتم

پیش بینی ترمه درست از آب درامد. ژاسمین گوشه ای کِز کرده بود و با نفرت به من و ترمه نگاه میکرد

اصلا به او اهیت نداده و جاشمعی را با دقت میان لباسهایم در چمدان جا دادم و کشان کشان به طبقه پایین بردم. فرهاد به دادم رسید و آن را به سمت ماشینش برد و در صندوق عقب جا داد.

همه مشغول جا دادن وسایلها در ماشین بودند که ارمیا جاشمعی را به همه نشان داد و روی میز گذاشت،ژاسمین از عصبانیت قرمز شد و دیگر ساکت نماند

-         یوکا جون میگفتی نفشه داری یادگاری بخری شاید یکی از ما هم میومدیم چیزی بخریم واسه ارمیا جون

ترمه با خونسردی جواب داد:- یهو شد! جا هم نداشتیم ببخشید

به او چشم غره رفتم که ملاحظه هاسمیگ را کند ولی بیخیال روی برگرداند، دل پری از ژاسمین داشت!

ارمیا خواست تا رستوران بین راه با او بروم میگفت حرف مهمی دارد! آرسِن به ماشین فرهادی که زیاد از این تصمیم راضی نبود، رفت. با دیدن نگاه پر نفرت و حرص ژاسمین قبل از حرکت یاد نگاه مژده روز تولد پارسا افتادم!

-         چرا اخمات تو هم رفته؟

-         خوشت میاد برای من دشمن تراشی کنی؟

با خنده گفت:- آره

چشم غره ای رفتم و گفتم:- چرا همه خوششون میاد از من به عنوان صلاح استفاده کنند!؟

-         کیا مثلا!؟

-         دوستام!

-         همون دوستی که صبح بخاطرش از خوابت زدی و حار بودی تنها بازار بری تا سوغاتی بخری؟

جا خوردم!انقدر ریزبینی از ارمیا بعید بود! هیچ جوابی نداشتم

ارمیا دوباره گفت:- این حرفو نزدم که ساکت بشی، نمیخوام تو مسائل شخصی و خصوصیت دخالت کنم ولی از چشمت معلومه یکی هست یکی که نسبت بهش تردید داری یکی که تو اعماق موجودت نفوذ کرده و وقتی بهش فکر میکنی دیگه تو این دنیا نیستی و برای همین نزدیک بود تو دریا غرق بشی یا مثل اون شبی که مثلا تلویزیون نگاه میکردی ولی مطمئنم تو فکر بودی برای همین صدای پای منو نشنیدی و بخاطر همون آدمه که علاقه و توجه فرهادو نمیبینی یا بهشون اهمیت نمیدی!

حیرت زده به او نگاه میکردم! نمیدانستم به قول ترمه من خیلی تابلو هستم یا ارمیا خیلی ریزبینه

-         الانم داری به این فکر میکنی من چجوری همه این چیزارو فهمیدم، مگه نه؟

خندیدم، کم آورده بودم

-         از کجا این چیزارو فهمیدی؟

-         چون از همون لحظه اول خیلی ازت خوشم اومد برای همین به همه رفتارا و حرکاتت توجه میکردم، طرف شدن با تو سخته!

-         تو دیگه کی هستی! ژاسمین داشت خودشو میکشت تو به من توجه میکردی؟

-         توجه ژاسمین با توجه من فرق داره! من همیشه به حال کسایی که خواهر دارن غبطه میخورم و خیلی دوست دارم خواهر داشته باشم از لحظه ای دیدمت حس کردم نسبت بهت احساس مسئولیت دارم واقعا نمیدونم چرا!

احساساتی شدم... ارمیا عجیب دوست داشتنی بود

-         راستش من برادر داشتم فقط برادر نبود همه چیزم بود ولی...

ارمیا میان حرفم پرید و گفت:- میدونم ، بردیا!

با تعجب پرسیدم:- تو از کجا میدونی؟

-         اون شب وقتی با حسرت گفتی اگه بچه ام پسر باشه اسمشو بردیا میزارم آمارتو از کارن گرفتم اول فکر میکردم عشق اولی چیزی باشه ولی بعد از فهمیدن ماجرا خیلی حالم بد شد واقعا ماجرای دردناکی بوده لازم نیست همیشه به یاد بیاری و واسه همه توضیح بدی، از این به بعد بگو تصادف کرده نذار همیشه تو ذهن و قلبت تازه بمونه

-         ولی میمونه

-         میدونم! ولی میشه فرستادش ته ذهن جایی که کمتر به یاد بیاریش، بعضی وقتها باید با دروغ گفتن به خودت و باور بهش زندگی کنی!

نفس عمیقی کشیدم، حرفهایش شبیه به فدرا بود

-         ارمیا؟

-         جانم؟

-         تو حتما نویسنده شو! حرفهات خیلی خوبه به آدم آرامش میده

-         حرفهای توام به آدم قدرت دویدن دنبال آرزوهای قدیمی رو میده

هر دو خندیدیم

ارمیا جدی شد و گفت:- یوکا درباره اون آدم کاری کن که بعدها حسرتشو نخوری! اگه ارزششو داره برای به دست آوردنش تلاش کنی. حرفم معنیه اینو نمیده که خودتو کوچیک کنی یا مثل امثال ژاسمین باشی غیرمستقیم تلاش کن بهش نشون بده که بهش علاقه داری ولی اول اون باید حرکت کنه. اگه نشد بیخیالش شو چند روز اولش سخته به حرف فیلمها و کتابها و استاتوسها گوش نکن... خودتو بیشتر از هرکس دیگه ای دوست داشته باش، اونوقت میتونی فرصتهای بهتری که جلوی روت میادو ببینی...

شاید مثل بار اول با همه وجودت عاشق نشی و اعتماد نکنی ولی میتونی دوست داشته باشی اونم با عقلت! این با دوام ترم هست.

خیلی وقت بود که به موقعیت و احساساتم فکر میکردم و دنبال راهکار میگشتم ولی انگار منتظر بودم کسی آن را به من دیکته کند تا با دل قرص برای داشتن عشق پارسا تلاش کنم

صادقانه گفتم:- خیلی خوشحالم که یه دوست مثل تو پیدا کردم . یکی که حرفهایی که میترسیدم باورشون کنم رو بهم بزنه... بهت قول میدم تا حدی که میتونم همه تلاشمو کنم تا پشیمون نشم

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مسافرت پر خاطره هم به پایان رسید...ژاسمین موقع ناهار به حالت قهر اصلا از ماشین پیاده نشد...!

ترمه هم با چشم و ابرو برایم خط و نشان میکشید، درد فضولی اش گرفته بود که ارمیا با من چه کاری داشته؟

فرهاد کمی گرفته بود ، کارن و هاسمیک بدون توجه به همه ، عشق و علاقه برای هم پرتاب میکردند و صدای همه ی ما را در آورده بودند...

بعد از رستوران با فرهاد برگشته بودم وکمی اخم هایش را با شوخی و خنده باز کردیم...

سر جاده از همه خداحافظی کردیم و بعد از رساندن ترمه به خانه رفتیم

دلم برای مامان و یلدا بی نهایت تنگ شده بود و با یک چمدان سوغاتی وارد خانه شدم...

-       سلام خانواده خوشگل محله اومد

مامان با خوشحالی و هیجان از آشپز خانه بیرون اومد. مثل بچه ها خودم را برایش لوس کردم و حسابی بوسه بارانم کرد.

یلدا هم دست کمی از او نداشت

لباس های راحتی پوشیدم و سوغاتی آنها را دادم...

مامان از دیدن لباس های محلی و زیتون پرورده حسابی خوشحال شده بود...

یلدا هم با دیدن قابی که عکس بروسلی هک شده بود جیغ بنفشی کشید

-       عاشقتم آبجی... وای این خیلی خوشگله

-       خواهر دیونه منو ببین بجای اینکه غر بزنه بگه لباس محلی میخوام با دیدن این ذوق میکنه

-       نه اینا چیه دامن نمیتونم بپوشم...

بسته لباس محلی را به دستش دادم و گفتم:- ولی باید عادت کنی خواهری این خوبه که تکواندو رو دوست داری و توش موفقی ولی اینم یادت باشه تو یه دختری و با هر شرایط و رشته ای باید ظرافت زنونتو داشته باشی . از این به بعد یکم دامن تو خونه بپوش تمرین کن منم برات لباس های دخترونه میخرم موهاتم دیگه انقدر کوتاه نکن همیشه حداقل تا سر شونه هات باشه

یلدا به فکر فرو رفته بود! موقعش بود که فرق میان دختر و پسر را متوجه شود...

مامان با افتخار بهم نگاه میکرد...میدونستم حرفهایی که به یلدا زدم حرفهای ته دل خودش هست...

یلدا لباس محلی را پوشیده بود بدش هم نیامده بود و جلوی آینه دور خودش میچرخید

برق چشمان مامان بزرگترین خوشحالی زندگیم بود

دوباره به روز های عادی و تکراری برگشته بودیم... بعد از شرکت سوغاتی به دست به سمت خانه پارسا رفتم...

مامان منیر با دیدن لباس ها و زیتون هیجان زده شد و من را یکبار دیگر بوسید!

-       دستت درد نکنه خوشگلم اصلا ازت توقع نداشتم مادر دو روز رفته بودی شمال اینکارا چیه؟

-       قابلتونو نداره مامان منیر فقط امیدوارم اندازتون باشه

-       مطمئنم اندازمه ممنونم ازت

ستایش در ساختمان را باز کرد و دوان دوان به سمت من آمد

محکم بغلش کردم و چلوندمش! خوردنی بود فرفره من

-       یوکاجون دلم برات تنگ شده بود سوغاتی من کو؟

صدای پرستو از پشت سرش آمد

-       خجالت بکش دختر مطمئنی دلت تنگ شده بود؟

با پرستو روبوسی کردم صندلی روبرو نشست ستایش گفت:- مامان خانوم خودش قول داده بود شنبه با سوغاتی میاد

خندیدم و گفتم:- بله که قول دادم مگه میشه من فرفره رو یادم بره؟ بسته را به سمتش گرفتم و گفتم بفرمایید اینم برای شما...

بسته رو گرفت و به سمت پرستو برد و گفت:- بازش کن... بازش کن

پرستو با خنده شروع به باز کردن بسته کرد و گفت:- دختره سوغاتی ندیده منو ببین

برای ستایش کفش و کیف هم گرفته بودم بچه ها ذوق میکردند وقتی همه چیزشان شبیه هم میشد ستایش جیغ میزد و از خوشحالی بالا و پایین میپرید

پرستو با حیرت گفت:- چقدر زحمت کشیدی دختر دستت درد نکنه

-       قابل خوشگل منو نداره ایناام برای شماست

بسته خودش را هم به دستش دادم

پرستو هم مثل ستایش ذوق کرده بود

-       وای من عاشق لباس محلیم  مرسی! یه لحظه به ستایش حسودیم شد فکرشم نمیکردم برای من هم آورده باشی!

-       مگه میشه شماهارو یادم بره؟

-       فدات شم تو ترکیه نمیخوای بری؟

همه با صدای بلند خندیدیم!

پرستو با خنده گفت:- والا دو روزه میره شمال اینارو میاره ترکیه بره دیگه تا یک سال عادل راحته!

ستایش لباس هارو پوشیده بود و جلوی ما اومد و شروع به رقصیدن کرد !

از ته دل میخندید و هی ما قربان صدقه اش میرفتیم بی نهایت جذاب شده بود!

-       ستایش اصلا نمیخوای درس بخونی؟

-       آخه خاله میخوام با لباسم برقصم!

-       حالا بعدا برقص خاله وقت زیاده

-       باشه الآن میرم دایی ببینه بعد درش بیارم! واسه دایی سوغاتی نیاوردی؟

دلم ریخت!

-       چرا خاله آوردم بیا بریم سوغاتی دایی رو بدیم تو این لباسم فرفره رو ببینه بعد درس بخونیم قبوله؟

-       هوراااااااا!

حرفای ارمیا رو با خودم تکرار میکردم. تمام تلاشمو میکنم تا پشیمون نشم.

اول در اتاق کار را زدم ... صدایش آمد بفرمایید تو

در را باز کردم و ستایش داخل پرید و با هیجان گفت:- دایی چطور شدم؟

منم وارد شدم و سلام کردم!

ازپشت میز بلند شد و جوابم را داد و به سمت ستایش رفت و او را از روی زمین بلند کرد و گفت:- چقدر قشنگ شدی فرفره من کی برات خریده اینارو؟

-       یوکا جون برام سوغاتی آورده

رو به من گفت دستتون درد نکنه زحمت کشیدید

-       قابل پرنسس خوشگلرو نداره

جعبه تزئین شده که سوغاتی داخلش بود رو به سمتش گرفتم و گفتم:- اینم ناقابله

با تعجب پرسید:- برای منه؟

-       بله

ستایش رو روی زمین گذاشت و باکسش رو گرفت و باز کرد.

با دیدن جا شمعی چشمانش برق زد

-       دستتون درد نکنه خیلی قشنگه من شمع دوست دارم

-       میدونم!

کوتاه خندید و گفت:- چه خوبه که شما همه چیز رو میدونید!

-       همه چیز رو نمیدونم چیز هایی که مربوط به شماست رو میدونم!

جاشمعی را روی میزش گذاشت و گفت:- ولی من هنوز فکر میکنم که یه کم بیشتر از طرفدار معمولی میدونید!

-       خب واسه اینکه طرفدار معمولی نیستم! درضمن مثل اینکه من چند ماهه خونه شما رفت و آمد دارم . اتاق هاتون رو دیزاین کردم چیزهایی که از سلیقتون نمیدونستم هم میدونم دیگه !

دوباره خندید و گفت:- بله به این چیزا فکر نکرده بودم ! در هر صورت ممنونم خیلی زیباست

-       خواهش میکنم هدیه ناقابلیه

ستایش دستم را گرفت و گفت:- یوکا جون بریم؟

-       بریم عزیزم

دلم نمیخواست از او جدا بشم ولی مجبور بودم

با گفتن فعلا به سمت در رفتم

-       یوکا خانوم؟

با هیجان و کمی تعجب گفتم:- بله؟

-       مسافرت خوش گذشت؟

لبخندی زدم و گفتم:- بد نبود جای شما خالی!

-       خب به سلامتی انشاالله همیشه بهتون خوش بگذره

-       ممنون

شاید این حرف ها برای همه گفتگوی معمولی باشد اما برای من هر کلمه اش عاشقانه بود!

روز های معمولی و کاری مثل همیشه میگذشتند مامان اکثر وقتش را با خاله ناهید میگذراند دکتر برای چند هفته به او استراحت مطلق داده بود مامان و خاله فهیمه نوبتی به او سر میزدند

 محرم شروع شده بود و مامان منیر برای مراسم شب تاسوعا دعوتم کرده بود و اینبار به همراه مامان و یلدا رفته بودم...

مامان پا به پای مامان منیر کار میکرد و من هم آنها را دست تنها نمیگذاشتم برای فرار از مژده و تیکه های خاله مژگان بهترین راه حل فقط فرار بود

موقع عزاداری مداح سنگ تمام گذاشته بود و اشک همه را درآورد

آخر شب در کمال تعجب پارسا هم که تازه به منزل رسیده بود به جمع اضافه شد

همه از دیدن او تعجب کردند و خوشحال شدند با همه به گرمی برخورد کرد و مشغول کمک برای جمع کردن ظروف شام شد... مامان منیر هم با گریه از خدا تشکر میکرد

چهره اش خسته بود خیلی زیاد! به سمتش رفتم و گفتم:- شما برید استراحت کنید من ظرفهارو جمع میکنم

-       چه فرقی میکنه شما هم خسته اید از چهرتون مشخصه

لبخندی زدم و گفتم:- ممنون

باتعجب پرسید بابت چی؟

-       بابت اینکه امشب نرفتید غار تنهایی!مامان منیر خیلی خوشحال بود خیلی

-       منم ممنونم

-       بابت چی؟

-       بابت اینکه حواستون به مادر من هم هست از اینکه شما در کنارش هستید خیالم راحته

از ته دل از حرفهایش خوشحال شده بودم

-       نمیشه مامان منیر رو دوست نداشت

صدای مامان مانع جواب دادن پارسا شد

-       یوکا مادر بیا الناز پای گوشی من کارت داره

پارسا با تعجب پرسید مادرتونه؟

-       بله امشب مادرم و یلدا خواهرم هم اومدن

پارسا به همراه من به سمت مامان آمد و گوشی را از دست مامانم گرفتم و روی گوشم گذاشتم ولی تمام حواسم پیش مامان و پارسا بود که داشتند با یکدیگر حرف میزدند

الناز تهدید میکرد و شاخه شونه میکشید فردا برای مراسم پدر شوهرش بروم!

به او قول دادم که میروم تا زودتر تلفن را قطع کند

کنار مامان برگشتم و پارسا رفت

-       مامان چی میگفت؟

-       دختر تو چقدر فضولی!!!!

-       وا مامان اذیت نکن دیگه

-       هیچی مادر داشت تشکر میکرد بابت کار های تو که به مادر و خواهرزاده اش که خیلی لطف داری!  بنده خدا نمیدونه اینا همش بخاطر لطف به خودشه

-       نه بخدا من واقعا ستایش و مامان منیر رو دوست دارم

-       میدونم مهربون من خدا به دلت نگاه کنه به حق این شب عزیز یه شیر پاک خورده قسمتت بشه خیالم راحت بشه!

پارسا از من سراغ خواهرم را گرفت و یلدا را از گوشه حیاط پیدا کردم و به او نشان دادم

حسابی با او گرم گرفته بودند و سر و صدای به راه انداختند! از اینکه یلدا خوشحال بود منم خوشحال بودم

خاله مژگان و مژده با دیدن این صحنه خونشون به جوش امده و علنی تیکه می انداختند.

-       خوبه والا مادرشم میاره خودشونو به زور جا کنه تو خانواده معلوم نیست از کدوم ده کوره ای اومدن!

حرف مژده عصبانیم کرده بود و خونم را به جوش آورده بود ولی ترجیح دادم مجلس را به هم نزنم !

به مامان و یلدا که هنوز مشغول حرف زدن با پارسا بود گفتم حاضر شوند تا برویم.

هر دو از چهره عصبانی من فهمیدند که مشکلی پیش آمده

پارسا کنارم آمد و پرسید:- مشکلی پیش آمده؟

میخواستم سرش داد بزنم که همش تقصیر توست که انقدر حرف میشنوم ولی نتوانستم! تقصیر اون نبود که دوست داشتنی بود !

-       نه اتفاقی نیوفتاده دیر وقته باید بریم...

-       یوکا خانوم بگید چی شده؟

-       چیزی نشده آقا پارسا!

-       خواهش میکنم بگید چی شده ؟ کسی بهتون حرفی زده؟

با عصبانیت گفتم:- همش تقصیر شماست! اونروز بهتون گفتم برای من دشمن تراشی نکنید! از دست دختر خالتون خسته شدم! برید بهش بگید من با شما سر و سِری ندارم و رقیبی براش نیستم!

پارسا با عصبانیت گفت:- نمیدونم کی میخواد این مژده دست از این مسخره بازیای جدیدش برداره!شما بمونید مامان منیر ناراحت میشه من خودم با مژده حرف میزنم

-       نه باید بریم استراحت کنیم فردا صبح زود باید خونه پدرشوهر دخترعمم باشیم

-       پس صبر کنید خودم میرسونمتون

-       نه ممنون ما با آژانس میریم

-       چند لحظه صبر کنید تا من برگردم

به سمت او که مشغول حرف زدن با شیوا بود، رفت و با عصبانیت آستین پیراهنش را کشید و در گوشش چیزی گفت

مژده با خوشحالی به دنبالش رفت و هر دو به اتاق مامان منیر رفتند. نمیتوانستم بی تفاوت باشم و یواشکی به در نزدیک شدم و صدای پارسا را شنیدم

-       کی میخوای دست از این مسخره بازیات برداری!؟ چرا انقدر عوض شدی؟

-       نمیفهمم چی میگی چرا داد میزنی؟

-       اگه یکبار دیگه فقط یکبار دیگه به مهمون خونه ما بی احترامی کنی من میدونم با تو ، یکبار دیگه هم بهت اخطار دادم حرف دهنتو بفهمی

صدای مژده هم عصبی و بلند شد:- واسه چی انقدر از یه غریبه دفاع میکنی؟ این دختره کیه که همه جا هست! دوست دخترته آره؟ مامان راست میگفت معلم ستایش و اینا همش واسه مخفی کاریه

-       به تو ربطی نداره اون کیه و چه نسبتی با من داره مهم اینه اون مهمون خونه ماست! مژده من اصلا و ابدا قصد ازدواج با تورو ندارم از این توهمهای دخترونه بیا بیرون

-       ولی من دوستت دارم پارسا

-       منم دوستت دارم ولی به عنوان دختر خاله و دوست! دختر خاله ای که شبیه خودم بود و باهاش خیلی راحت بودم حتی بیشتر از خواهر خودم ولی با عوض شدنه من عوض شد، اگه من معروف نمیشدم بازم اینجوری خودتو کوچیک میکردی و میگفتی منو دوست داری؟ برو به کارا و حرفهات فکر کن به دلت فکر کن اونوقت میفهمی که تمامش سر حرفهای دور و اطرافته!کسایی که فکر میکنند ازدواج با یه آدم معروف یعنی برنده شدن!

-       از این دختره خوشت میاد، نه؟ چون دوستش داری اینجوری با من رفتار میکنی و منو پس میزنی؟

ضربان قلبم بالا رفت، از استرس دهانم خشک شده بود. جواب پارسا برایم مهم بود!

-       آخه تا کی میخوای این فکرای مسخره رو کنی؟ اگه خیالت راحت میشه باید بگم که نه! هیچ رابطه ای نبوده و نخواهد بود... تو درباره شبنمم همین فکرو میکردی چی شد باهاش ازدواج کردم؟ عاشقش شدم؟ تمومش کن! داری.....

از اتاق دور شدم، بغض گلویم را گرفته بود به دستشویی پناه بردم... هضم دوست نداشته شدن از طرف پارسا برایم سخت بود. تمام رویاهایم شکسته بود فکر میکردم با نزدیک شدن به او میتوانم او را عاشق خود کنم! از اینکه پارسا از من حمایت کرده بود خوشحال بودم ولی بخاطر مژده ناراحت بودم اگر واقعا عاشق پارسا باشد این لحظه سختترین لحظه زندگیش بود!

خداروشکر کردم که جای او نبودم تا جلوی چشمان پارسا از دوست نداشته شدن خورد شوم! سعی کردم منطقی تر رفتار کنم تقصیر پارسا نبود که نمیتواست مرا دوست داشته باشد!

مامان و یلدا مشغول خداحافظی از همه بودند

مامان منیر با دلخوری گفت:- چرا انقدر زود میرید آخه؟

مامان گفت:- فردا خونه یکی از اقوام مراسمه ازمون قول گرفتن که حتما باشیم

مامان منیر رو به من کرد و گفت:- میخواستم فردا ببرمت هیئت محله قدیمیمون، خیلی مراسمهاش خوبه. بانیش همه قدیمیهای اون محل هستن که الان همه زحمتش رو دوش آقا کریمه برای همین امشب افسانه خانوم و بچه ها نیومدن

-       خیلی دوست داشتم بیام ولی به دختر عمم قول دادم شرمندم

-       برو مادر همه مجلسهای امام حسین شبیه همه ان شاءالله که حاجت دلتو بگیری

-       ممنون مامان منیر ببخشید که برای کمک کردن نمیتونم بمونم

مامان منیر را صدا زدند و بعد از روبوسی با ما رفت. پارسا آمد از قیافه اش نمیشد فهمید ناراحت است یا خوشحال عصبانی است یا آرام! سعی کردم به او نگاه نکنم تا متوجه حال بدم نشود

-       بریم؟

-       نه آقا پارسا ما با آژانس میریم

-       نه خودم میرسونمتون، بابت حرف مژده هم من معذرت میخوام

-       اینحرفارو نزنید آدما مدلشون با هم فرق میکنه دست خودش نبود، شما هم به نظر من درست نیست مهمونهایی که انقدر از دیدنتون خوشحال شدند رو تنها بزارید... ما قول میدیم سالم برسیم خونه

لبخند گرمی زد و گفت:- ممنون بابت همه چی

-       کاری نکردم که با اجازه

تا دم در همراه ما آمد و با اصرار بیش از حد کرایه ماشین را هم حساب کرد، دلم ضعف میرفت برای اینهمه مردانگیش، در دلم غوغایی به پا شده بود و رویاهای رنگی را کنار پارسا میدیدم! انگار وقتی دل به کار می افتد مغز فراموشی میگرد... برای چند لحظه یادم رفت که او به من علاقه ای ندارد

با تمام شدن محرم مامان منیر و پرستو دنبال کارهایشان برای ویزا و پاسپورت و رفتن به کربلا افتادند، قرار بود با پدر شوهر پرستو که کاروان داشت، بروند اما با سکته مادرشوهر پرستو همه برنامه هایشان به هم ریخت دکتر سفر را برای او ممنوع کرده بود.

چندباری با پارسا روبرو شدم و فقط سلام دادم و از جلوی چشمم فرار کردم دیگر نمیخواستم برای دوست داشته شدن و داشتن عشقش تلاش کنم

پرستو به مشکل دیگر هم برخورد، در چکاب قبل از سفر دکتر رفتن ستایش را هم به خاطر ویروس کشنده که پخش شده بود و بچه ها را در معرض خطر قرار میداد ممنوع کرده بود!

مامان منیر و پرستو حسابی دمغ شده بودند! باید به جای خودشان جایگزین میفرستادند

فکری به ذهنم رسید، وقتش شده بود مامان را به یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیش برسانم

ماجرا را برای مامان تعریف کردم، از خوشحالی به گریه افتاد

-       الهی فدات شم من که آرزومه برم ولی نمیتونم تو یلدارو تنها بزارم

-       خدا نکنه مادر من! من که نمیتونم شرکتو ول کنم خیلی سرمون شلوغه، یلدارو هم با خودت ببر برای هردوتاتون جا هست

-       امتحان داره مادر

-       مامان شما آخر دی یعنی بعد از امتحانات یلدا میرید، دو هفته از مدرسه اش مرخصی بگیر به خاطر سفر زیارتی نه نمیارن

خداروشکر مدرسه یلدا موافقت کرده بود و همه چی درست شد، به قول مامان انگار امام حسین طلبیده بودشان

پرستو با شنیدن پیشنهادم خوشحال شده بود ولی هنوز نگرانی داشت

-       دو نفر جایگزین مامان شمسی و ستایش میشن...باید سه نفر دیگه هم جایگزین من و عادل و مامان منیر بشن

-       ستایشو نمیتونید پیش مادر بزرگش بزارید؟

-       نه اون مریضه دست تنها نمیتونه از پس این وروجک بربیاد عمشم صبح تا آخر شب سرکاره نمیتونه.. بعدش خودم طاقت نمیارم دلم میمونه پیش بچم

ستایش خودش را در بغل من انداخت و مظلومانه گفت:- خاله من چرا نمیتونم برم کبللا؟

به شیرین زبانیش خندیدم و گفتم:- فرفره کبللا نه کربلا... برای این که مریض میشی اونوقت من کیو بغل کنم با هم زبان بخونیم؟

بانمک خندید و گفت:- خب من میمونم پیش تو مامان اینا برن

من و پرستو با تعجب به او نگاه کردیم

ستایش با ترس گفت:- چرا اینجوری نگام میکنید میترسما

پرستو گفت:- تو واقعا پیش یوکا میمونی؟ دلت تنگ نمیشه برای من و بابا؟

-       دلم که تنگ میشه ولی اگه پیش خاله باشم کمتر دلم تنگ میشه و باهاش کلی بازی میکنم

به حرف ستایش خندیدیم ولی پرستو به آن جدی فکر کرده بود و در جلسه بعدی که به آنجا رفتم درخواستی کرد که غیر قابل پیش بینی بود!

-       یوکا جون راستش میخوام یه چیزی بهت بگم ولی خجالت میکشم!

-       چرا آخه؟ با من تعارف نکن توروخدا بگو

-       راستش ما واقعا دلمون میخواد این سفر رو بریم مخصوصا مامان منیر! ستایش اگه پیش تو بمونه خیالم راحت میشه چون میدونم بیشتر از من نباشه کمتر از من مراقبت نمیکنی

جا خوردم! توقع همچین درخواستی را نداشتم

-       راستش خودتم میدونی من چقدر ستایش رو دوست دارم و باهاش راحتم فقط از مسئولیتش میترسم اگه خدایی نکرده بلایی سرش بیاد نمیتونم خودمو ببخشم

-       اگه با پارسا مواظبش باشی اونوقت هیچی نمیشه!

-       یعنی چی؟

-       یعنی اگه تو این دو هفته بیای اینجا بمونی خیلی خوب میشه نه تو تنها میمونی نه ستایش مادرها هم خیالشون از بابت شماها راحت میشه

دیگر توقع همچین پیشنهادی را نداشتم!

-       نه نمیشه اصلا! من با آقا پارسا تو یه خونه! فکر نکنم درست باشه!

-       ببین من قول شرف میدم بهت که هیچ خطایی از پارسا سر نمیزنه از خودمم بیشتر بهش اعتماد دارم

پرستو «نه» من را اشتباه برداشت کرده بود. این نه برای دلتنگی و عاشقی و وابستگی بیشتر به پارسا بود نه چیزی که در فکر پرستو میچرخید! اگر من 14 روز با پارسا زندگی میکردم آنوقت دوری از او برایم سخت میشد

-       پرستو جون اجازه میدی با مامانم مشورت کنم

مامان از شنید پیشنهاد پرستو در فکر فرو رفت و روز بعد در کمال ناباوری موافقتش را اعلام کرد! میگفت خیالش راحتتر است که یک مرد بالای سرم باشد و تنها نباشم!

جواب مثبت را به پرستو دادم. قرار شده بود در این مدت درس کار نکنیم و فقط تفریح و خوش گذرانی باشد تا ستایش بهانه نگیرد و کمتر دلتنگ شود. خوشحال بودم و هیجان زده... زیر یک سقف بودن با پارسا خواب و آرامش شبهایم را گرفته بود که با پیشنهاد غافلگیر کننده مامان منیر بدتر هم شد!

-       یوکا تو خودت میدونی مثل دخترم میمونی و خیلی دوستت دارم به خدا بیشتر از پرستوم نباشه کمترم نیست چون تو کارهایی واسه ما کردی که هم خون برای آدم انجام نمیده میخوام به حرفی که بهت میزنم خوب فکر کنی و عجولانه تصمیم نگیری

ته دلم خالی شده بود، با ترس و دلهره به مامان منیر خیره شده بودم!

-       ببین قراره تو دو هفته شایدم بیشتر کنار پارسا باشی، من از چشمام بیشتر به پارسا اعتماد دارم مطمئنم دو هفته که هیچی چند ماهم کنارش باشی دست از پا خطا نمیکنه ولی نمیخوام اینروزا براتون عذاب آور باشه... نمیخوام بخاطر یه زیارت گناه بیفته گردنم حتی گناه دیدن یه تار موت به واسطه پسرم.... اگه تو قبول کنی تو این مدت موقت به هم محرم بشید وگرنه من کلا قید سفرو میزنم

خواسته مامان منیر را نمیتوانستم هضم کنم! من و پارسا محرم بشیم! اونم فقط بخاطر اینکه قراره مدتی کنار هم باشیم تا مادرهامون به آرزوشون برسن! بعد از چند دقیقه بالاخره به حرف آمدم

-       مامانم قبول نمیکنه مامان منیر، اینکار اصلا درست نیست!

-       مامانت قبول کرده که من با تو مطرحش کردم!

-       چی؟ مامان قبول کرده؟

-       آره قبول کرده چون اونم نمیخواد بخاطر سفر گناه گردنش باشه!میدونه شما دوتا بچه که نیستین عاقلین بعدشم واسه همیشه که نیست فقط یک ماهه اونم بدون اینکه هیچکس باخبر بشه

ته دلم میخواست که برای همیشه باشد! ولی به خودم نهیب زدم و صدای دلم را خفه کردم. دوراهی عجیبی گیر کرده بودم انگار هر لحظه شرایط برای من سختتر میشد! از طرفی نمیخواستم مامان منیر و مامان به خاطر من از سفر دلخواهشان جا بمانند از طرفی دیگر هضم خواسته مامان منیر برایم سخت بود از عاقبتش میترسیدم

بدون جواب خانه آنها را ترک کردم. گفته بودم که شب جواب قطعی را میدهم. یکراست به خانه ترمه رفتم مشورت با او میتوانست مطمئنم کند

اولش او هم مثل من از همچین پیشنهادی جا خورد ولی رفته رفته آرام شد و سعی کرد قانعم کند!

-       ببین کار آسونی نیست، تو همینجوریشم پارسارو دوست داری محرم و نزدیکم بشید که وابسته ترم میشی! شاید اونم تو این مدت تورو بهتر بشناسه و عاشقت بشه شبیه اکثر کتابها، آره به نظرم قبول کن ولی یوکا به اینم فکر کن اگه عاشقت نشه و دوباره بخواین رابطه عادی داشته باشین میتونی یا نه!

وسوسه دیده و دوست داشته شدن توسط پارسا بالاخره راضیم کرد و به مامان خونسردی که از این تصمیم خیلی خوشحال بود جواب مثبتم را دادم! مامان گفت که قرار است روز بعد در محضری که مامان منیر هماهنگ کرده بود، باشیم! انگار همه میدانستند من پیشنهاد را قبول میکنم

روز بعد از بی خوابی نمیتواستم چشم باز کنم! فکرهای مختلف شب قبل اجازه خواب نداده بود!

عقلم میگفت مثل همه روزهای عادی لباس بپوشم ولی ته دلم میخواست بهترین لباسهایم را برای پوشیدن انتخاب کنم! به حرف عقلم گوش کردم دلم نمیخواست بقیه بفهمند از محرم شدن با پارسا حتی برای یک ماه چقدر خوشحالم!

مانتوی مشکی ساده،شلوار طوسی روشن و شال همرنگ آن با یک کاپشن کوتاه انتخابم برای آن روز شد.آرایش ملایمی کردم، نیم بوت مشکیم را پوشیدم و کیف سِتش را برداشتم و به راه افتادیم. از مسیر و  زمان رسیدن هیچ چیزی نفهمیدم در ظاهر سعی میکردم عادی باشم ولی در درونم غوغایی به پا بود و با دیدن پارسا در آن کت بلند مشکی و شلوار جین آبی بدتر هم شد.... سعی کردم عادی و مثل همیشه رفتار کنم و در سلام پیش قدم شدم. نگاه کوتاهی به من انداخت و جواب داد. از همان لحظه قیافه گرفتن را شروع کرده بود!

در محضر فقط مامان منیر و پرستو و عادل، همراه مامان بودند. آنها هم نمیخواستند کسی بویی از قضیه ببرد حتی ستایش را هم نیاورده بودند!

روحانی که مشخص بود از آشناهای آنهاست همه را به سمت اتاقی راهنمایی کرد.خبری از سفره عقد و تشریفاتش نبود، انگار واقعا قرار بود همه چیز موقت باشد

مامان منیر دست روی شانه من گذاشت و به صندلی کنار پارسا اشاره کرد. کنارش نشستم. مرد روحانی گفت:- من تا حالا توی ماه محرم و صفر برای کسی عقد یا صیغه محرمیت نخوندم فقط بخاطر منیر خانوم قبول کردم. زیارت امام حسینه ثواب داره

مامان منیر گفت:- عباس آقا واقعا ممنونم شرایطو گفتم که نمیخواستیم اجر زیارتمون کم بشه

-       بله خواهرم دیشب پای تلفن همرو شنیدم

رو به من کرد و گفت:- دخترم اجرت با امام حسین (ع) با قبول این پیشنهاد دل چند نفرو خوشحال کردی و به آرزوشون رسوندی

خجالت کشیدم و سرم به زیر انداختم.

رو به پارسا کرد و گفت:- عزیز دل عمو از شما هم ممنونم زحمت کشیدی

پارسا لبخند کمرنگی زد و گفت:- عمو اینو گفتی که حسودیم نشه؟

-       قربون پسر باهوشم برم

همه خندیدند

-       پدر گل دختر ما تشریف نیاورده؟

همه ساکت شدند، بغض راه گلویم را بسته بود.... با صدای لرزان مامان قطره اشکم سرازیر شد

-       همسرم چند سال پیش فوت کرده

-       خدا رحمتشون کنه ان شاءالله سایه شما بالای سر فرزندانتون باشه...

همه زیر لب ایشالا گفتند ولی من با صدای بلند!

-       پدربزرگ چی؟ پدر همسرتون؟

-       ایشونم به رحمت خدا رفتند.

-       خداوند روحشون رو قرین رحمت الهی قرار بده

همه الهی آمین گفتند! شبیه مجلس ختم شده بود!

-       برادرم نداره این گل دختر؟

راه نفسم بسته شد. مامان با ترس به من نگاه کرد و به سمتم آمد. پرستو برام لیوان آبی آورد و کم کم به خوردم داد. نگاهم به پارسا افتاد . با ناراحتی به من زل زده بود. به نشانه آرامش چشمهایش را روی هم گذاشت و باز کرد. انگار واقعا آتش دلم خاموش شد و آرام شدم.

پیرمرد روحانی بیچاره که فکر نمیکرد با دختری که هیچ مردانه ای در زندگیش ندارد روبرو شود، با ناراحتی و کمی ترس به حال من نگاه میکرد.

جو آرام شد و پیرمرد شروع کرد. از حرفهایش هیچی نمیفهمیدم و استرس داشتم با اشاره مامان بله را گفتم و باز هم صدای صلوات بلند شد

همه چیز تمام شد و جلوی در بودیم، بخاطر سلام سرد پارسا اصلا از او خداحافظی نکردم و سعی کردم او را نادیده بگیرم. او هم تلاشی برای صحبت با من نکرد!

روزشمار حرکت مامان اینا شروع شده بود،چند دست لباس نو مناسب گرفته بودم با اینکه به پارسا اعتماد داشتم ولی ترمه ته دلم را خالی کرده بود و کمی ترس برم داشته بود! تمام لباسها و وسایل ضروری را در یک چمدان و روز حرکت غذاهای آماده و بسته بندی شده را در چمدان دیگر جا دادم و پشت در ورودی گذاشتم

با آژانس خودمان را به فرودگاه رساندیم. نمیدانم چرا با دیدن مامان منیر و پارسا خجالت کشیدم! استرس گرفته بودم و اصلا متوجه نشدم کی وقت رفتن آنها شد. در آغوش مامان بیشتر از ستایش پنج ساله گریه کردم. قول گرفت مواظب خودم باشم، قول گرفتم مواظب خودش و یلدا باشد

مامان منیر هم پارسا و ستایش را به من سپرد ، پرستو هم!

انگار پارسا هم مضطرب بود از بدو ورود به فرودگاه فقط به هم سلام کردیم و سعی میکردیم از هم فرار کنیم!

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بالاخره آنها رفتند و من دست در دست ستایش پشت سر پارسا به سمت پارکینگ رفتیم. ستایش را در صندلی جلو نشاندم و کمربندش را بستم. پارسا هر از گاهی زیرچشمی نگاهی به من می انداخت. صندلی عقب نشستم و حرکت کردیم. نمیدانستم چگونه به پارسا بگو یم که اول به خانه ما برویم!

نفس عمیقی کشیدم و بالاخره به حرف آمدم

-       آقا پارسا میشه اول بریم در خونه ما، با آزانس اومدیم نتونستم چمدونامو بردارم

از آیینه نگاهی به من انداخت، لبخندی زد و دوباره به روبرو نگاه کرد

-       بله چرا نمیشه، آدرسو لطف کنید

«خب خداروشکر اولش عادی برخورد کرد»

چمدانهای آماده کنار در را برداشتم و به زور دنبال خودم کشیدم

پارسا از ماشین پیاده شد و به دادم رسید

-       میگفتی انقدر وسایل داری میومدم کمک

نفس زنان گفتم:- آوردم دیگه

به خانه آنها رسیدیم. دست ستایش را گرفتم و پارسا هم چمدانها را به داخل آورد

-       میشه بپرسم تو اینا چی هست؟ چرا انقدر سنگینه؟

-       یکیش که وسایلامه، اون یکی که خیلی سنگینه غذاس برای اینکه گرسنه نمونیم تو این مدت

-       مگه شما آشپزی بلند نیستی؟

-       نه! باید بلد باشم؟

-       والا چی بگم! یک نگاه به خودت بنداز فکر کنم تو سنی هستی که باید بلد باشی!

چشم غره ای به او رفتم و گفتم:- مگه من چند سالمه؟ خب مامانم هست غذا درست میکنه

پارسا با خنده چمدانها را جلوی در اتاق مهمان گذاشت و گفت:- بله! خدا مادرتونو نگهداره. اینم چمدونا با اجازه من برم بخوابم چند ساعت دیگه باید برم سرکار

-       فردا شهادته مگه تعطیل نیست؟

-       کار ما که تعطیلی نداره باید برنامه رو سر وقت به پخش برسونیم

با خوشحالی پرسیدم:- پروژه جدیده؟

لبخند کمرنگی زد و گفت:- بله

دلم میخواست از او بپرسم خودش کار را اجرا میکند یا نه ولی پشیمان شدم و سکوت کردم

پارسا نگاه معناداری به من کرد و گفت:- من اجراش نمیکنم، ساخت برنامه با منه

از اینکه فکرم را خوانده بود خوشحال و از اجرا نکردنش ناراحت شدم!

-       موفق باشید امیدارم کار خوبی بشه.

-       ممنون، مواظب ستایش هستی دیگه فردا؟

-       بله هستم. شب بخیر

-       شب شما هم بخیر

ستایش نرسیده به تخت خوابش برد. لباس راحتی پوشیدم و ظرفهای آماده غذا را در یخچال جا دادم. کنار ستایش دراز کشیدم ولی باز هم خوابم نمیبرد و هزاران سوال در مغزم میچرخید

«چیکار کنم تو این مدت بفهمه دختر خوبیم و عاشقم بشه؟ خاک تو سرم که آشپزی بلد نیستم! صد دفعه مامان گفت بیا یاد بگیر به دردت میخوره ها گوش نکردم! یعنی صبح بلند بشم براش صبحونه درست کنم؟ نه نه خیلی پررو میشه...ولش کن یوکا اه بگیر بخواب»

با تکانهای دستی بیدار شدم. ستایش مظلومانه به من زل زده یود

-       سلام قربونت برم صبحت بخیر

با ناراحتی گفت:- سلام... من گشنمه یوکا جون توروخدا پاشو

از دست خودم ناراحت شدم که چرا بدون احساس مسئولیت راحت خوابیده بودم

-       الهی بمیرم برات شرمندم چرا بیدارم نکردی فرفره؟

-       آخه گناه داری خاله، ولی دیگه خیلی گشنم شد. داییم که خونه نیست. قدمم نمیرسید از یخچال شیر بردارم

از جا بلند شدم و او را محکم بوسیدم

-       ببخشید عزیزم یادم رفته بود کنار یک فرفره کوچولو هستم مثل خرس خوابیدم! الان برات یه الویه خوشمزه میارم بدو بریم تو آشپزخونه

ساعت نزدیک 12 بود. دست و صورتم را شستم و به آشپزخانه رفتم. ظرف الویه را از یخچال بیرون کشیدم و گوجه و خیارشور خرد کردم و برای ستایش که با چشمان منتظر به من خیره شده بود ساندویچ درست کردم و به دستش دادم

با ولع شروع به خوردن کرد و من با شرمندگی به او نگاه میکردم

زنگ تلفن خانه به صدا درآمد... قرار بود هیچ تلفنی را به غیر از خانواده جواب ندهیم

روی پیغامگیر رفت،با شنیدن صدای مامان منیر از جا پریدم

-       یوکا...یوکا جون خونه نیستی؟

گوشی را برداشتم:- سلام مامان منیر

-       سلام به روی ماهت عزیزم، خوبی؟ همه چی مرتبه؟

-       بله بله همه چی مرتبه! شما راحت رسیدید؟ مشکلی پیش نیومد؟

-       آره عزیزم ما هم خوبیم هیچ مشکلی هم پیش نیومد، ستایش خوبه؟ پارسا خوبه؟

-       بله ستایش که اینجاس خوبه، آقا پارسا هم رفته سرکار ایشونم خوبه

-       باشه فدات شم گوشی رو میدم به پرستو میخواد با ستایش حرف بزنه

با پرستو حال و احوال کوتاهی کردم و گوشی را به ستایش دادم

ستایش با پرستو و عادل صحبت کرد و دوباره گوشی را به سمت من گرفت

-       الو

صدای مامان در گوشی پیچید

-       سلام عزیز دلم

بغض کردم، بچه تر از ستایش شده بودم!

-       سلام مامانم قربونت برم خوبی؟ سالمی؟ رفتی زیارت ؟ یلدا خوبه؟

صدای خنده مامان آمد

-       یکی یکی بپرس... یلدا هم خوبه سلام میرسونه. منم خوبم، نه مادر تازه میخوایم بریم زیارت

-       مامان خیلی مواظب خودتون باشیدا خطرناکه

-       نگران نباش عزیزم اونی که طلبیده خودش مواظب هممون هست. توام خیلی مواظب خودتو ستایش باش

صحبت کردن با مامان سرحالم کرد. با ستایش کمی ساندویچ خوردم و بازی کردیم

عصر دوش کوتاهی گرفتم و ستایش را هم حمام کردم. شومیز صورتی آستین بلند به همراه شلوار مشکی پوشیدم. بلوز و شلوار بنفشی هم به تن ستایش کردم. با دقت موهایش را خشک کردم و بافتم. موهای خودم را هم بافتم و کمی آرایش کردم

بلاخره پارسا آمد. ستایش مثل همیشه خودش را برای او لوس میکرد

-       دایی قربونت بره چه خوشگل شدی، امروز خوش گذشت؟

-       بله ناهار الویه خوردیم بعد با مامان و بابا حرف زدم و با یوکا جون بازی کردیم و رفتیم حموم و خودمونو خوشگل کردیم تا عصرونه بخوریم

پارسا به بلبل زبانی ستایش خندید و گفت:- قربونت بره دایی بی بی سی من

ستایش قیافه ای بامزه ای به خودش گرفت و گفت:- چی چی سی؟

من و پارسا خندیدیم و پارسا گفت:- هیچی دایی برو عصرونتو بخور منم برم به کارام برسم

-       شما عصرونه نمیخورید؟

-       نه من کار دارم باید برم بالا گرسنه نیستم!

پارسا به غار تنهایی رفت و من تا شب با ستایش سر کردم، حتی وقت شام هم نیامد. بالاخره خوابید و برای شستن ظرفها و جمع و جور کردن به آشپزخانه رفتم. شبیه زن خانه دار شده بودم به حال و وضعیت خودم خنده ام گرفت!

-       به چی میخندی؟

جیغ خفیفی کشیدم و به سمت پارسا که در آستانه در ایستاده بود، برگشتم

-       معذرت میخوام نمیخواستم بترسونمت

-       نه خواهش میکنم تو فکر بودم تقصر شما نبود

-       حالا به چی فکر میکردی که بهش میخندیدی؟

دوباره خندیدم و گفتم:- هیچی به وضعیتم خندم گرفته... شبیه زنای خونه دار بچمو خوابوندم اومدم به کارهای خونه برسم.

پارسا با خنده پشت میز آشپزخانه نشست و گفت:- حق داری، ما همگی ازت ممنونیم. هرکسی این مسئولیتو قبول نمیکرد

برای پنهان کردن خوشحالیم لیوان برداشتم و مشغول ریختن چای شدم و گفتم:- اینحرفارو نزنید من ستایشو خیلی دوست دارم برای همین قبول کردم

لیوان چای را جلویش گذاشتم

-       ممنون.... ستایش هم خیلی شمارو دوست داره و یجورایی بهتون وابسته است نسبت به هیچکس بغیر من تا حالا اینجوری نبوده... تنها کسی که جرات داشت فرفره صداش کنم من بودم وقتی شما هم فرفره صداش میکنید اعتراضی نداره

لبخندی زدم و گفتم:- نگید اینجوری دلم واسش ضعف رفت الان میترسم برم بوسش کنم از خواب بپره

پارسا لبخندی زد و مشغول خوردن چای شد... من هم در ابرها سِیر میکردم

-       براتون غذا گرم کنم؟

-       نه خودم یه چیزی میخورم شما به کاراتون برسید

به سمت گاز رفتم و زیر قابلمه را روشن کردم

-       با من تعارف نکنید. بالاخره باید دو هفته رو بگذرونیم وگرنه خودتون گرسنه میمونید شاید یه شب هم من حال و حوصله نداشتم و باشم و شما زحمت گرم کردن غذارو بکشید

پارسا کمی از چای را نوشید و گفت:- قبوله منطقی بود

-       آقا پارسا میتونم ازتون یه خواهش بکنم؟

-       بله بفرمایید؟

-       از سرکار که میاید زیاد بالا نرید... حداقل صبحانه یا شام رو با ما بخورید. نمیخوام ستایش احساس تنهایی کنه اون به شما خیلی وابسته تر از منه ! تو این مدت وقتتونو بیشتر باهاش بگذرونید تا بهونه نگیره و کمتر دلتنگ بشه

لیوان چای خالی را روی میز را گذاشت و گفت:- اینم منطقی بود، قبوله

با خوشحالی ظرفهای باقی مانده را آب کشیدم. غذای پارسا را در بشقاب کشیدم و همراه سالاد روی میز گذاشتم

-       دستتون درد نکنه شما برید استراحت کنید من ظرف غذامو میشورم

-       بزارید صبح خودم میشورم ... مامان منیر گفته که از کار کردن خوشتون نمیاد

خندید و گفت:- نه دیگه در این حد اشکالی نداره

-       باشه شبتون بخیر

-       شب شما هم بخیر

به حالت فرار به اتاقم رفتم. قلبم تند تند میزد. امشب کلی رویا برای بافتن داشتم

صبح با صدای آلارم گوشی به سختی از خواب بیدار شدم. بعد از آماده کردن صبحانه ستایش را بیدار کردم. مجبور بودم او را هم با خودم به شرکت ببرم. خداروشکر عادل سوئیچ ماشینش را قبل از رفتن به من سپرده بود که برای رفت و آمد مشکلی نداشته باشیم.

از دیدن پارسا تعجب کردم ، یاد حرفهای شب قبل افتادم از اینکه به خواسته ام اهمیت میداد، خوشحال شدم

-       صبح بخیر بشینید براتون چای بیارم

-       صبح شمام بخیر... ممنون

رو به ستایش کرد و گفت:- عشق دایی چطوره؟

چای را ریختم و جلویش گذاشتم.... تشکر کوتاهی کرد

ستایش لقمه اش را قورت داد و گفت:- خوبم دایی جون میخوام با خاله برم شرکت

پارسا با تعجب پرسید:- چه شرکتی؟

-       باید برم شرکت دیگه. کلی کار داریم سرمون خیلی شلوغه... نگران نباشید مراقبشم دوستم ترمه هم هست اونم مواظبشه

-       باشه ممنون

زنگ گوشیم به صدا درآمد. از دیدن نام فرهاد زیاد تعجب نکردم!

-       سلام رئیس

صدای فرهاد در گوشم پیچید:- سلام کجایی تو؟

-       من خونه دوستمم فرهاد

-       دیشب مامان برات غذا فرستاده بود نبودی

-       دست خاله آزی درد نکنه، حالا میام برات تعریف میکنم این چند وقتی که تنهام خونه دوستم میمونم

-       آدرس بده میام دنبالت

-       نه مرسی خودم میام

-       تعارف نکن یوکا جدی میگم

-       تعارف نمیکنم که ... ماشین شوهر دوستم هست با اون میام

-       باشه عزیزم میبینمت..فعلا

-       قربونت فعلا

پارسا از روی صندلی بلند شد، ستایش را بوسید و تشکر کوتاهی کرد و رفت. اول لباسهای ستایش را پوشاندم و بعد خودم آماده شدم.

داخل ماشین نشستم، استرس داشتم خیلی وقت بود پشت فرمان نشسته بودم. نفس عمیقی کشیدم و استارت زدم. مثل اینکه خداروشکر رانندگی از یادم نرفته بود. باید ماشین میخریدم

در راه به ستایش سفارش کردم که هیچ حرفی از پارسا و بودن او کنار ما نزند، قول داده بود به کسی حرفی نزند

همه از دیدن ستایش تعجب کردند جز ترمه که در جریان بود.

ترمه ستایش را بغل کرد و به اتاق خودمان برد.

فرهاد با تعجب پرسید:- این کیه؟

-       بچه دوستمه که با مامان اینا رفته... من باید تو این مدت ازش مراقبت کنم و خونه اینام میمونم.

کارن پرسید:- یعنی انقدر صمیمی هستید که بچشو پیش تو گذاشته؟

-       آره ستایش به من وابستس. نمیتونستم خونه تنها بزارمش مجبور بودم بیارمش بچه فهمیده ای مزاحم کارمون نمیشه خیالتون راحت

دیگر کسی چیزی نپرسید و همه مشغول کار شدیم. ستایش شیطنت نمیکرد و خداروشکر آبرویم را حفظ کرده بود. فقط چند ساعت آخر کمی غر زد که هاسمیگ به دادم رسید و با او مشغول بازی شد

ترمه هم چپ و راست نگاههای معنادار میکرد و در هر فرصت خالی از پارسا و رفتارهایش میپرسید

-       یوکا یهو نرفتین تو بغل هم؟ یا مثلا تو بغلش غش کنی؟

با صدای بلند خندیدم

-       ترمه چرا چرت و پرت میگی مگه فیلمه؟ نخیر هیچکدوم از این اتفاقها نیفتاده

-       خب بدبخت خودت یه همچین صحنه هایی رو به وجود بیار تا خر بشه و عاشقت بشه! قدر فرصتهاتو بدون گیر کسی نمیاد

-       ترمه من از خدامه پارسا عاشقم بشه ولی یه کدوم از اینکارارو کنم با لگد پرتم میکنه بیرون. الان خوبیم حرف میزنیم مثل دو تا دوست. شایدم صمیمیتر شدیم ولی طبیعی نه با فیلم. من بلد نیستم فیلم بازی کنم خراب میکنیم همین دو کلمه هم باهاش نمیتونم حرف بزنم

-       ولی بعی وقتها فیلم بازی کردن خیلی جواب میده امتحان کن!

به خانه برگشتیم

-       یوکا جون من برم ببینم دایی اومده یا نه!

-       فدات شم اول بیا لبسهاتو عوض کن بعد برو

ستایش رفت و من هم مشغول دم کردن چای شدم. کیک آماده ای که خریده بدم را بریدم و روی میز گذاشتم. ستایش و پارسا با سر و صدا آمدند

ستایش عروسک به دست دوان دوان به سمت من آمد

-       یوکا جون ببین دایی برام چی گرفته؟

او را بوسیدم و گفتم:- دست داییت درد نکنه کاش منم دایی داشتم

پارسا خندید و گفت:- فکر کنم باید دوتا عروسک میگرفتم!

منم خندیدم و برای ستایش شیر کاکائو و برای خودم و پارسا چای ریختم. ستایش حرف میزد و من و پارسا به او نگاه میکردیم. اخمی کرد و معترضانه گفت:- خب شما هم یه چیزی بگید دیگه!

من پرسیدم:- فردام میرید سرکار؟

-       نه فردا خونم. شما با خیال راحت برید شرکت ستایش پیش من میمونه

-       فردا تعطیل آقا پارسا، آخر صفره ها!

-       آخ...آره یادم نبود!

ستایش با هیجان گفت:- فردا بریم شهربازی؟

-       شهربازی فردا تعطیله قربونت برم ولی اگه زیاد سرد نبود میریم تاب سواری

-       آخ جون باشه

-       حالا پاشو بریم فیلم ببینیم

-       پاندای کوگ فو کار 2؟؟؟؟؟

-       بله دیگه همونی که سر راه خریدیم

رو به پارسا کردم و گفتم:- شما میاید؟

-       نه من باید پیگیری یه سری از کارامو کنم

-       باشه

ستایش بعد از شام در حال دیدن کارتون دومی که خریده بودیم روی مبل به خواب رفت. میخواستم او را از روی مبل بلند کنم که پارسا رسید

-       بزار من بلندش میکنم

آرام او را از روی مبل بلند کرد و روی تخت گذاشت، من هم رویش پتو کشیدم و فیلمی که برای خودم خریده بودم را برداشتم و هر دو از اتاق بیرون رفتیم

رو به پارسا کردم و گفتم:- گرسنتون نیست؟

-       نه ممنون

-       من میخوام فیلم "جدایی" رو ببینم اگه دوست داشتید با هم ببینیم

-       جدایی نادر از سیمین؟ مگه اومد؟

-       بله دی وی دیش اومده ... نماینده اسکار هم قراره باشه

-       آره منم شنیدم دوست دارم فیلمو ببینم البته اگه مزاحم نمیشم

با خنده گفتم:- مزاحم چیه؟ خونه خودتونه

پارسا هم خندید. فیلم را به سمتش گرفتم و گفتم:- شما لطفا اینو بزارید تو دستگاه تا من برم چای و خوراکی بیارم

باورم نمیشد من و پارسا کنار هم میخواستیم فیلم ببینیم! تا چند وقت پیش همچین اتفاقی را در رویا هم نمیدیدم.

هر دو محو فیلم شدیم، کم کم چشمانم سنگین شد و همه چی را تار میدیدم

با تکانهای شدید به سختی چشم باز کردم... چهره خندان و پرتعجب جلوی چشمم ظاهر شد

-       پاشو برو سرجات بخواب فیلم تموم شد

-       اِ...تموم شد؟ چی شد؟

-       باید خودت ببینی قابل تعریف نیست

به زور شب بخیر گفتم و تلو تلو خوران به اتاق رفتم

صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شدم... ستایش هنوز خواب بود. به خاطر بودن پارسا در خانه لباسهای خوب انتخاب کردم. شومیز بلند مشکی که پر از قلبهای قرمز بود به همراه شلوار جذب مشکی... موهایم را پاپیونی بالای سرم بستم و ریمل زدم

در حال آماده کردن وسایل صبحانه بودم که صدای داد پارسا را شنیدم

-       وحید یعنی چی انصراف داده؟ الان تو این وضعیت من اسپانسر از کجا پیدا کنم؟ مگه نگفتم باهاشون قرارداد ببندید؟

دیگر صدایی نیامد... نگرانش شدم.... ستایش با موهای به هم ریخته و صدای خواب آلود به آشپزخانه آمد

-       سلام فرفره خواب آلو صبحت بخیر

با صدای خوابالو گفت:- سلام خاله صبح بخیر

-       بدو برو دست و صورتتو بشور بیام موهاتو ببافم صبحونه بخوریم

با سر و صدا مشغول خوردن شدیم... پارسا آمد سلام کوتاهی کرد و ستایش را بوسید

از پشت میز بلند شدم و برای او آب پرتغال ریختم... از قیافه اش مشخص بود که به هم ریخته و ناراحت است

-       اتفاقی افتاده آقا پارسا؟

نیم نگاهی به من انداخت و گفت:- نه چیز مهمی نیست

-       صداتونو شنیدم وقتی داشتید با تلفن حرف میزدید

با عصبانیت گفت:-اشتباه از خودم بود به بچه ها اعتماد کردم باید خودم کارارو پیگیری میکردم برای قرارداد

-       با حرص خوردنتون هیچی عوض نمیشه جا دارید برای جبران

-       آخه الان از کجا اسپانسر پیدا کنم؟ شما از این کارا سر در نمیارید

-       درسته که از اینکارا سر در نمیارم ولی اینو میدونم خیلیا آرزوشونه اسپانسر برنامه هایی که شما میسازید باشند!

پارسا نگاه معناداری به من کرد و گفت:- همیشه به همه انقدر خوب روحیه میدی؟

با لبخند جواب دادم:- به همه که نه! فقط به کسایی که به کاراشون اعتماد دارم، یادتون که نرفته من طرفدارم

پارسا با لبخند گفت:- نه یادم نرفته

ستایش با خوشحالی پرسید:- دایی امروز منو میبری پارک؟

-       فرفره هوا سرده نمیشه که

تلفن خانه به صدا درآمد همه منتظر بودیم روی پیغامگیر برود! با بلند شدن صدای پرستو ، ستایش از جا پرید و به سمت تلفن رفت

حرف زدن ستایش با پرستو طول کشید کسی اعتراض هم نداشت. دوری از مامان برای من 25 ساله سخت بود چه برسه به ستایش 5 ساله

ستایش گوشی را به سمت پارسا گرفت و گفت:- مامان منیره دایی

پارسا با خوشحالی گوشی را گرفت و مشغول صحبت شد. به مامان منیر گفت که برایش دعا کند تا مشکلش حل شود. دلم میخواست برایش کاری کنم ولی کسی را نداشتم تا بتواند اسپانسر برنامه اش شود. گوشی را به من سپرد و من هم با مامان و یلدا صحبت کوتاهی کردم

پارسا با ستایش مشغول بازی شد و من هم فیلمی که شب گذشته ندیده بودم را دیدم

ناهار را گرم کردم و مشغول خوردن شدیم. با صدای زنگ گوشی و اسم هاسمیگ متعجب جواب دادم

-       سلام هاسمیگ

-       سلام چطوری یوکا کجایی؟

-       خونه دوستم، گفتم بهت که اینجا میمونم

-       آره آره گفتی...میخوایم با بچه ها بیایم خراب بشیم رو سرت!

با وحشت گفتم:- چی؟  نه نه! خونه مردم که نمیتونم بی اجازه مهمون دعوت کنم

-       اونا که خونه نیستن، خودتی و ستایش

-       باشه بازم زشته

-       نترس شوخی کردم فقط زنگ زدم حالتو بپرسم

-       چرا احساس میکنی همه اینحرفا الکیه؟ نقشه نچین بگو چی میخوای؟؟؟؟

-       هیچی فقط دلم برات تنگ شده بود

-       خودتی عزیزم! حالا رک و راست بگو چی شده؟

لحن مظلومانه گرفت و گفت:- یوکا فردا باید طرح اتاق کار اون نویسنده رو تحویل فرهاد بدم ولی هیچ کاری نکردم . باید برم برای جهاز خریدن

-       مگه شمام جهاز میبرین؟

-       نه ما که آدم نیستیم ! یوکا ما هم توی ایران زندگی میکنیمااا رسمهای اینجارو داریم از کره ماه نیومدیم که

خندیدم و گفتم:- خیلی خوب حرص نخور....یعنی میگی من اتاق کارو بکشم؟مگه خودت به فرهاد اصرار نکردی میخوای شانستو امتحان کنی؟

-       چرا خیلی دلم میخواست اینکارو انجام بدم ولی مامان به دوست بابا قول داده که امروز میریم مغازه اش، اونم به خاطر ما روز تعطیل رفته مغازه

-       باشه میکشم توضیح نده ولی بد شد خودت باید جواب فرهادو بدی

-       قربونت برم مگه کارهای تو بدم میشههه مرسی

-       خواهش میکنم دیوونه عاشق بعدا جبران میکنی

-       حتمااا... فردا میبینمت، فعلا

-       فعلا

ستایش پرسید:- هاسمیگ جون بود؟

-       آره عزیزم. داره میره جهاز بخره کارشو انداخت گردن من

-       جهاز چیه؟

-       وسایل برای عروسی

-       میخواد عروس عمو کارن بشه؟

-       آره دیگه چند ماه دیگه عروس عمو کارن میشه

-       پس تو کی عروس میشی؟

خندیدم. پارسا هم زیرزیرکی میخندید

-       معلوم نیست خاله، حالا اگه غذات تموم شده بدو برو دستاتو بشور بازی کن منم به کارام برسم

پارسا گفت:- اگه نمیزاره به کاراتون برسید ببرمش بیرون

-       نه کاری با من نداره یا بازی میکنه یا کارتون میبینه

-       پس شما برید من اینارو جمع میکنم

-       نه خودم جمع میکنم، میدونم به خاطر به هم ریختن برنامه و اسپانسر اعصابتون به هم ریخته بود و نخوابیدید و الان میخواین بخوابین!

-       بعضی وقتها واقعا ازت میترسم!

ستایش روی کاناپه سه نفره دراز کشید و کارتون میدید من هم نزدیکش نشستم و مشغول کار شدم

ستایش خوابش برد ، رویش پتو انداختم و تلویزیون را خاموش کردم

با صدای برخورد لیوان با شیشه میز از جا پریدم.

پارسا با لیوان نسکافه روبرویم ایستاده بود

-       ساعت خواب، زحمت کشیدید ممنون

-       خواهش میکنم، خسته نباشید. تموم نشده؟

روبرویم نشست.

-       ممنون، چرا دیگه تمومه. داشتم چکش میکردم

-       میشه ببینم؟

-       بله چرا نمیشه

لب تاب را به سمت او چرخاندم.

چند دقیقه ای هر دو ساکت بودیم او به صفحه لب تاب خیره شده بود و من نسکافه ای که احساس میکردم خوشمزه ترین نسکافه دنیاست را مزه مزه میکردم تا دیرتر تمام شود

-       به نظرتون این کتابخونه سخت نیست؟

-       نه! اینجا انبار کتابشه. کتابخونه بین دوتا پنجره اس اگه دقت کنید. سفارش دهنده یک نویسنده است که میخواست به همه کتابهاش تو اتاق خودش دسترسی داشته باشه ولی زیاد جلوی چشم نباشن

پارسا نگاه تحسین برانگیزی به طرح انداخت و گفت:- هیچی نمیتونم بگم! واقعا عالی شده ... تو کارتون خیلی خلاق هستید

از تعریفش ذوق کردم و ناخوداگاه لبانم به خنده باز شد

-       ممنونم! راستش بخاطر علاقس من و بردیا همیشه عاشق این رشته بودیم... اون از منم خلاقتر بود

با آمدن اسم بردیا دوباره چشمانم پر از اشک شد

-       قطعا الان کاراتونو میبینه و بهتون افتخار میکنه

به زور لبخند زدم و گفتم:- ممنون

-       شما که تو کارت انقدر خوبی چرا شرکت خودتو راه نمیندازی؟

-       خوب هنوز تو خیلی چیزها ضعف دارم به کمکهای فرهاد احتیاج دارم اون تو کارش بینظیره

-       فرهاد مدیر شرکته؟

-       بله، دوست دوران بچگی بردیا و همسایه قدیمیمون.... تو ایتالیا دوره گذرونده... من دیگه میل نداشتم هیچوقت سراغ اینکار برم فرهاد تشویقم کرد. واقعا تو این یه مورد خیلی شانس دارم کم پیش میاد محل کار خیلی برای یه آدم راحت باشه و با دوست صمیمیش همکار بشه

-       بله کم پیش میاد... ولی شما که کار به این خوبی داری، چرا تدریس به یک بچه 5 ساله رو قبول کردی؟

برای این سوالی که امکانش را میدادم یک روزی از من بپرسد جواب آماده کرده بودم

-       من عاشق زبان انگلیسیم، زبان فَراره اگه یادآوری نشه از ذهن پاک میشه. همیشه اینکارو برای دوروبریا و بچه های فامیل انجام میدادم وقتی پرستو جون ازم خواست و این فرفره خانومو دیدم دیگه نتونستم نه بگم

پارسا با عشق به ستایش که غرق در خواب بود، نگاهی کرد و دوباره به سمت من برگشت

-       میتونم یه چیز دیگه هم بپرسم؟

از اینکه با من حرف میزد و میخواست درباره ام بیشتر بداند لذت میبردم

-       بله خواهش میکنم این چه حرفیه

-       بخاطر من از ستایش خواستی به همکارات نگه با هم زندگی میکنیم یا بخاطر خودت؟

جا خوردم! انتظار همچین سوالی را اصلا نداشتم، میخواستم بگویم فقط بخاطر اینکه برای او بد نشود تا بفهمد چقدر به فکرش هستم ولی نمیخواستم دروغ بگویم!

-       نه! راستش بخاطر خودم بود. حوصله جواب دادن به سوالها و نگاههارو ندارم. هرچقدرم ادعای روشن فکری داشته باشیم بالاخره با فهمیدن همچین وضعیتی هزارتا فکر تو سرها میچرخه. خیلی به حرف مردم اهمیت نمیدم ولی اونا دوستها و همکارام هستن نمیخوام تنشی و دلخوری بینمون پیش بیاد! البته ترمه دوست صمیمیمه و میدونه

-       پس چرا با خواسته مامان منیر و پرستو موافقت کردی؟ چون پارسا آرین رو میشناسی و طرفدارشی بهش اعتماد داری؟ از کجا میدونی دست از پا خطا نمیکنم؟

در چشمانش زل زدم، معلوم بود این سوال مثل خوره به جانش افتاده بود

صادقانه جواب دادم:- بخاطر پارسا آرین نبود بخاطر پسر مامان منیره که اینجام. اگه چند ماه پیش همچین اتفاقی میفتاد نه من قبول میکردم نه مامانم. ولی الان هم خودم آقا پارسا رو میشناسم و هم مامان منیرو. پسر مامان منیر نمیتونه به اعتماد کسی خیانت کنه

قیافه پارسا انقدر بامزه و جذاب شده بود که لحظه ای دلم میخواست او را محکم بغل کنم! از فکر خودم خجالت کشیدم و سرم را به زیر انداختم

تا شب از صحبت کردن با پارسا فرار کردم. نمیخواستم احساساتم به او بیشتر از این قوی شود اگر بیش از حد به او عادت میکردم و وابسته میشدم تنهایی و دوری بعدش سخت میشد.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح پارسا برای صبحانه نیامد، من هم به دنبالش نرفتم

هاسمیگ با خوشحالی به طرح نگاه کرد و گفت:- عالی شده، بعد تموم شدن کار به فرهاد میگم کار تو بود

-       حالا چرا اونموقع؟

-       که تا آخر کار غر نزنه احساس مسئولیت نداری

فرهاد با دقت نگاهی به طرح انداخت...نگاهش را از تک تک ما گذراند و دوباره به طرح خیره شد!با تعجب به رفتارش نگاه میکردیم

فرهاد پوزخندی به هاسمیگ تحویل داد و گفت:- طرح عالیه هاسمیگ ولی ... اینکار تو نیست

هاسمیگ رنگش پرید :- چرا! نه! طرح خودمه

فرهاد نگاهی به من انداخت و پرسید:- کار توئه نه؟

با تعجب به او خیره شدم و هیچ جوابی ندادم

فرها محکمتر از قبل پرسید:- کار توئه یوکابد؟

-       چبز! نه! هاسمیگ کشیده بود من تو یه جاهایی بهش کمکش کردم

فرهاد از آن خنده هایی کرد که معنی خوبی نداشت

هاسمیگ سرش را به زیر انداخت و گفت:- کار یوکاس! من دیروز ازش خواستم ولی میخواستم بعد از کار بهت بگم

فرهاد گفت:- ببین اینکارو قراره گروه شما تحویل بده پس برای من فرقی نمیکنه کدومتون طرح بکشید ولی نباید دروغ میگفتید

تک سرفه ای کردم و گفتم:- خیلی خوب ببخشید شلوغش نکن

فرهاد خندید و گفت:- بدهکارم شدم دیگه!؟

همه خندیدند و نفس راحتی کشیدند

-       نه فقط هاس درگیره عروسیه خودت میدونی اتفاقی شد تقصیر اونم نبود تازه منم از خدام بود دیروز بیکار بودم، حالا راستشو بگو از کجا فهمیدی کار منه؟

-       بالاخره من تک تک شماهارو میشناسم و نقطه ضعف و قدرت کاراتونو میدونم

-       خوب حالا از کجا فهمیدی کار منه؟ فلسفی جواب نده! ساده توضیح بده

فرهاد لبخندی زد و گفت:- بله چشم! تو همیشه ایده های خلاقی واسه کتابخونه داری. این ایده بغیر تو کار هیچکسی نمیتونست باشه

از اینکه فرهاد انقدر روی همه ما شناخت دارد تعجب کردم و خوشحال شدم. بیخود نبود که شرکتش روز به روز موفقتر میشد!

با صدای جیغ ستایش از جا پریدم و به سمت صدا دویدم. روی زمین نشسته بود و زانویش را گرفت و گریه میکرد... کارن هم مقابلش ایستاده بود

-       چی شده؟

کارن با دستپاچگی گفت:- داشتیم بازی میکرد دوید زانوش خورد به میز افتاد

روی زمین کنارش نشستم و او را بغل کردم

-       آخه خاله واسه چی جلوی پاتو نگاه نمیکنی ؟ اگه شیشه میز میشکست یا سرت به جایی میخورد من چه خاکی تو سرم میریختم؟

ستایش با گریه گفت:- نه خاله خاک نریز الان خوب میشم

صدای خنده ها بلند شد. او را محکم به خودم چسباندم و بوسیدم

او را با خود به اتاق کارم بردم، ترمه بیشتر به ستایش میرسید و مراقبش بود و من کارهای او را هم انجام میدادم

ورزشی به گردنم دادم

-       خسته نباشی خانوم مهندس

با دیدن ارمیا چشمانم گرد شد و با خوشحالی گفتم:- تو اینجا چیکار میکنی؟

جلو آمد و با او دست دادم

-       شما که یادی از ما نمیکنی گفتم من بیام یه سری بهتون بزنم

همه از دیدن ارمیا خوشحال شدند! دورهم نشستیم و مشغول صحبت شدیم. ستایش هم کنارم نشست و مشغول خوردن آب نباتی که کارن برایش خریده بود، شد!

ارمیا با دقت به ستایش نگاه کرد و گفت:- این خانوم کوچولو رو کسی به ما معرفی نمیکنه؟

ستایش از مرکز توجه بودن خجالت کشید و پشت من مخفی شد.

-       ایشون پرنسس ستایش دختر یکی از دوستان صمیمیه منه که قراره تا وقتی که مادر و پدرش از مسافرت برمیگردن کنار من باشه

-       چه پرنسس زیبایی

ستایش از تعریفها ذوق کرد و آهسته گفت:- مرسی

از دیدن قیافه اش دلم ضعف رفت و او را محکم بوسیدم

ارمیا مشکوکانه به من زل زد و با چشم و ابرو چیزی را میخواست از من بچرسد که اصلا متوجه منظورش نمیشدم

ترمه پرسید:- ارمیا چه خبر؟ ویلای شمال چطوره؟

همه خندیدیم

-       خوبه سلام میرسونه دلش واسه شماها تنگ شده

فرهاد گفت:- ایشالا عید بعد عروسیه هاس و کارن ماه عسل دسته جمعی میایم ویلا!

هاسمیگ چشم غره ای به فرهاد رفت و همه با صدای بلند خندیدیم

کارن پرسید:- وضع شرکت چطوره؟

-       خوبه، دنبال کارهای تبلیغاتی هستم دارم به یه سری ایده های تبلیغاتی فکر میکنم

جرقه ای در ذهنم زده شد! شاید ارمیا میتوانست اسپانسر برنامه پارسا باشد. باید در خلوت با ارمیا حرف میزدم جلوی بقیه نمیشد

با سُقُلمه ترمه به خودم آمدم:- هان!

همه با تعجب به من نگاه میکردند!

ترمه چشم غره ای به من رفت و گفت:- ارمیا میگه کار نویسندگی رو شروع کرده

-       اِ به سلامتی چه کار خوبی کردی

لبخندی زد و گفت:- مرسی! سفارشهای دوستم بود دیگه!

-       اولین نسخه اش مال منه ها!

-       حتما!

ستایش خسته شده بود و شروع بع غر زدن کرد. ساعت هم نزدیک هشت بود..قصد رفتن کردم انگار همه یادشان افتاده بود که ساعت کاری خیلی وقت است تمام شده!

جلوی در رفتیم و همه از هم خداحافظی کردند

ارمیا گفت:- یوکا خودم میرسونمتون

-       نه مرسی ماشین هست

-       اِ مبارکه تازه خریدی؟

-       برای بابای ستایشه ... این مدت که مسافرته دست منه

ارمیا نزدیکتر شد و در گوشم گفت:- یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشی؟

ستایشی که با دقت به ما خیره شده بود را در ماشین نشاندم و کمربندش را بستم و به سمت ارمیا برگشتم

-       حالا بگو

-       اون کسی که تو فکرته بابای ستایش نیست؟

-       نه! چرا همچین فکری میکنی؟ پرستو مامان ستایش دوستمه!

-       ببخشید نمیدونم چرا احساس کردم این وروجک با اون نسبتی داره

-       واسه همین بالا ایما و اشاره میکردی؟

-       آره

-       درست احساس کردی! نسبت داره اما پدرش نیست داییشه! اتفاقا برای کارش احتیاج به اسپانسر داره، میخواستم امشب درباره تو بهش بگم

-       کارش چیه که اسپانسر میخواد؟

-       جایی میخوای بری الان؟

-       نه کار ندارم

-       پس لطفا با ماشین دنبالمون بیا

-       مگه تو پیش اون زندگی میکنی؟

-       ارمیا چقدر سوال میکنی؟ بله ولی فقط برای دو هفته که خانواده هامون نیستن. تنها که نمیتونم از پس بچه 5 ساله بربیام

ارمیا با خنده به سمت ماشینش رفت

جلوی در خانه از اوخواستم منتظر بماند تا با پارسا حرف بزنم.

ماشین را سر جایش پارک کردم و همراه ستایش به داخل ساختمان دویدم و ستایش را به دنبال پارسا فرستادم و بعد از چند دقیقه دست در دست ستایش به پایین آمد

-       سلام، چرا انقدر دیر کردید امروز! همیشه ساعت 6 تا 7 خونه بودید الان ساعت از نه گذشته

-       سلام ببخشید کاری پیش اومد، آقا پارسا هنوز اسپانسر پیدا نکردید؟

پارسا با تعجب به من خیره شد و گفت:- نه فردا قراره با چند نفر مذاکره کنیم! چطور؟

-       راستش یکی از دوستان من دنبال تبلیغاته فکر میکنم به دردتون بخوره. الان جلوی دره نمیخواستم بدون اجازه شما بیاد تو خونه یا چیزی بفهمه

-       چیکارس دوستتون؟

-       کارخونه مواد غذایی دارن

-       بگید بیاد تو تا من لباس مناسبتر بپوشم

دنبال ارمیا رفتم. ماشین را پارک کرد و به داخل ساختمان آمد. او را به قسمت پذیرایی راهنمایی کردم

-       ارمیا یه قولی بهم میدی؟

-       چه قولی؟

-       در این مورد به هیچکدوم از بچه ها حرفی نزن. به غیر ترمه هیچکس از کارهای من خبر نداره

-       باشه عزیزم خیالت راحت ولی آخرم نگفتی کیه که براش اسپانسر میخوای

-       بشین تا بگم

نگاه کوتاهی به دوروبر خانه انداخت و روی مبل نشست.

کنارش نشستم و آرام گفتم:- پارسا آرین

-       هان؟

-       گفتم پارسا آرین همونی که برای کار جدیدش دنبال اسپانسر میگرده

تعجبش تبدیل به خنده شد

-       زهرمار چرا میخندی؟

دستش را درو گردنم انداخت و گفت:- اِی موذی! نه خوشم اومد رو خوب کسی سرمایه گذاری کردی

با خنده گفتم:- این چه طرز حرف زنه دیوانه! تو با کیا میگردی آخه؟

با صدای سرفه پارسا از جا پریدم. نگاه معنادارش بین من و ارمیا رد و بدل میشد. ارمیا دستش را از دور گردن من برداشت و از جا بلند شد و سلام کرد.

پارسا نزدیک آمد و با ارمیا دست داد و همزمان گفت:- سلام خوش آمدید

-       خیلی ممنون از لطفتون آقای آرین راستش یوکا همین الان به من گفت قراره با کی صحبت کنم

-       پارسا صدام کنی راحت ترم، بفرمایید بشینید

-       با اجازه من برم چای دم کنم و لباس عوض کنم تا شما بتونید به حرفهای کاری برسید

پارسا گفت:- من تازه چای دم کردم، شما برو لباس عوض کن

تازه به یاد ستایش افتادم و با نگرانی به دوربر نگاه کردم و پرسیدم:- ستایش کجاس؟

-       پای لب تاب منه داره بازی میکنه

ستایش را صدا کردم و به اتاق رفتیم. اول لباسهای او را عوض کردم و به عشق بازی فوری از اتاق خارج شد. تاپ زرد و شلوار سرخابی پوشیدم و بلوز نیم تنه آستین بلند روی تاپ پوشیدم. موهایم را پشت سرم با کش بستم و رژ لب زدم

از اتاق خارج شدم و به آشپزخانه رفتم و برای آنها چای ریختم.

ارمیا و پارسا حسابی با هم گرم گرفته بودند.

ستایش با صدای بلند گفت:- یوکا جون؟؟؟؟؟؟ خاله؟؟؟؟

به طرف حال رفتم و گفتم:- جانم؟ چیه؟

-       خیلی گشنمه خاله

-       ای جانم، چشم الان غذا گرم میکنم

میخواستم امشب دو ظرف از غذاها را گرم کنم که پارسا به دادم رسید

-       امشب زنگ میزنم از بیرون غذا بیارن

ارمیا گفت:- نه من دیگه مزاحم نمیشم میرم

-       فکرشم نکن بزارم بری نترس چند برابرشو ازت میگیرم

با خنده گفتم:- پس به تفاهم رسیدید؟

ارمیا گفت:- بله! اصلا تو ستاره شانس منی! از وقتی باهات آشنا شدم اتفاقهای خیلی خوبی برام میفته، نوشتنم که شروع کردم

-       کی تموم میشه؟

-       یه کم طول میکشه، تازگیا خیلی درگیر کارخونه بودم. بابا اصرار داشت برای سال جدید تبلیغات داشته باشیم که امشب حل شد

-       خب خداروشکر پس من برم سالاد درست کنم، آقا پارسا شما هم زحمت غذاهارو بکشید که ستایش گرسنه اس

دورهمی با پارسا و ارمیا شب به یاد ماندنی ساخت. از خوشحالی پارسا خوشحال بودم و از اینکه توانسته بودم به او کمک کنم خوشحالتر. ستایش بعد از شام خوابید و من هم برای خودمان نسکافه ریختم و به خلوت ارمیا و پارسا پیوستم

سینی را روی میز گذاشتم و گفتم:- مزاحم نیستم؟

پارسا گفت:- نه این چه حرفیه بفرمایید

-       جدی اگه کار دارید میرم تو اتاق

ارمیا گفت:- نه صحبتهای کاری تموم شد ، الان داشتیم گپ دوستانه میزدیم و جای توام خالی بود

روی مبل تکی نشستم و گفتم:- ارمیا دیگه چه خبر؟ از شمال اومدیم نه حالی نه احوالی!

پارسا یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت:- شمال؟ کی؟

ارمیا جواب داد:- تو تعطیلات چند روزه آبان رفتیم... مسافرت خوبی بود بغیر روزی که نزدیک بود یوکا غرق بشه... وای چه روز بدی بود!

با به خاطر آوردن آن روز دوباره ترس همه وجودم را گرفت

ارمیا با نگرانی پرسید:- خوبی؟

-       آره آره خوبم فقط یادش میفتم تنم میلرزه

-       تن هممون میلرزه! هیچوقت جیغای ترمه رو یادم نمیره میخواست بیاد تو آب که فرهاد جلوشو گرفت

پارسا حیرت زده به ما زل زده بود

-       آخه مگه کسی تو اون سرما میره تو آب؟

ارمیا گفت:- هوا خوب بود اونروز همه رفتیم تو آب کم کم طوفانی شد و اومدیم بیرون ولی یوکا خانوم خوش خیال تو فکر بود نه فهمیده بود آب چقدر اونو با خودش وسط برده نه صدای داد مارو میشنید... خیلی شانس آوردیم که غرق نشد

-       خانوم حواست کجا بوده ؟ چی بیشتر از جونت ارزش داشت که بهش فکر میکردی؟

ارمیا موذیانه خندید و گفت:- حتما یه نفر انقدر مهم بوده که فکرشو مشغول کرده بوده که جونشو یادش رفت!

چپ چپ به او نگاه کردم و گفتم:- ارمیا نسکافتو بخور دیرت میشه

خندید و گفت:- داری بیرونم میکنی؟

-       آره دیگه تو بچه مایه داری کارخونه داری... من باید صبح زود بیدارشم برم سرکار وگرنه فرهاد اخراجم میکنه

هر دو خندیدند و ارمیا گفت:- والا اونجوری که به گوش من رسیده کم کم نزدیکه تو فرهادو از شرکت اخراج کنی!

پارسا لبخند کمرنگی زد و سرش را به زیر انداخت. با نگاه برای ارمیا خط و نشان کشیدم

بعد از رفتن او خسته و خواب آلود ظرفها را جمع کردم و داخل سینک گذاشتم. پارسا به آشپزخانه آمد

-       شما برو استراحت کن من میشورم

-       نه چیزی نیست خودم میشورم

جلو آمد و دستکش را از دستم گرفت و گفت:- وای چقدر لج میکنی!

با تعجب به او زل زدم. کاغذی به سمتم گرفت

-       این چیه؟

-       پیشت باشه وقتایی که ضروری بود تماس بگیر

با شیطنت پرسیدم:- یعنی وقتهایی که لازم نیست مزاحم نشم؟

خندید و گفت:- شما مراحمی... انقدر درگیر کار بودم که یادم رفته بود شمارمو بدم... بالاخره کارای ضروری تو این مدت پیش میاد... بابت اسپانسرم ممنون خیالم راحت شد

-       کاری نکردم ارمیا دنبال تبلیغات بود شما هم دنبال اسپانسر من فقط به هم معرفیتون کردم

-       همین که مشکل من به یادت بود جای تشکر داره

از حرفش ذوق کردم و چیزی نگفتم

-       فقط ... فقط یه چیزی

-       خیالتون راحت به هیچکس نمیدم شماررو

پوزخندی زدو گفت:- منظورم این نبود کسی شماره منو نمیخواد

-       چرا همچین فکری میکنید؟ میخواین بهتون ثابت کنم؟

-       داری جدی میگی اینحرفارو!

-       بله که جدی میگم. آمار طرفدارهارو فقط از یه طرفدار بگیرید! میتونیم امتحان کنیم! شماره یه خط دیگرو بزارم فیس بوک بگم شماره شماست ببینید چند نفر زنگ میزنن

-       دیگه اینچیزا برام مهم نیست.. من شماره خودتو میخواستم که اگه مثل همچین شبی دیر کردید نگران نشم

عقلم میگفت به خاطر ستایش نگران شده ولی دلم میخواست باور کند برای من هم نگران شده! قسمت سفیدی از همان کاغذ را کندم و با خودکاری که خود پارسا داد شماره را نوشتم و به دستش دادم

شاید آن شب هم مثل شبهای قبل مکالمه و اتفاقهای ساده داشتیم ولی من از هرکدام برای خودم رویای متفاوت میبافتم!

صبح دیرتر از همیشه از خواب پریدم. با عجله لباس پوشیدم و ستایش را آماده کردم و به شرکت رفتیم! سر درد وحشتناک از اول صبح امانم را بریده بود. ترمه مراقب ستایش بود و من هم به کارها میرسیدم. از درد حالت تهوع گرفتم و نتوانستم ناهار بخورم . نمیدانم چه شکلی شده بودم که فرهاد از دیدن من وحشت کرد!

-       تو چرا این شکلی شدی؟

-       خیلی داغونه قیافم؟

-       خیلی! رنگت پریده چشمات قرمزه چرا اینجوری شدی؟

-       از صبح سرم درد میکنه

-       برو خونه استراحت کن

-       نه! کارها مونده میدونی چقدر پروژه ناتموم داریم! تازه باید پیگیریه کار عنایتی رو هم کنم ببینم بچه ها خوب پیش رفتن یا نه

-       خودم اینکارو میکنم ، بقیه پروژه ها رو هم فردا تو خونه بکش، الان حالت بده تمرکز نداری خلاقیتت میاد پایین. پاشو زود وسایلاتو جمع کن برو

به حرف فرهاد گوش کردم و آماده رفتن شدم.

ترمه گفت:- میخوای بیام اونجا ستایش و نگهدارم بخوابی؟

-       نه اونم صبح به زور بیدار شد میخوابه

هاسمیگ گفت:- شب یادت نره

با تعجب پرسیدم:- شب چخبره؟

-       وا مگه نمیدونی؟ دورهمی خونه ما دیگه

-       جدی؟ پس چرا زودتر نگفتی؟

-       دیروز که ارمیا اینجا بود گفتم حواست کجاست!

-       حتما حواسم نبوده، باشه هاس بزار برم بخوابم بیدار میشم میام

به خانه رسیدیم...از آشپزخانه سر و صدا می آمد! وار آشپزخانه شدم و با دیدن توران خانوم تعجب کردم

-       سلام خانوم شما اینجا چیکار میکنید؟

-       سلام توران خانوم خسته نباشی، ستایش پیشم بود آوردمش پیش آقا پارسا... شما اینجا چیکار میکنی؟

قبل از اینکه توران خانوم جواب دهد صدای پارسا از پشت سرم آمد

-       من خبرشون کردم که بیان

به سمت او برگشتم و به زور لبخند زدم و سلام کردم، ستایش مثل همیشه در آغوشش پرید

پارسا با دقت نگاهی به من کرد و گفت:- شما مثل اینکه حالتون خوب نیست؟

از آشپزخانه بیرون رفتم، به دنبالم آمد نمیخواستم جلوی توران خانوم صحبت کنیم

-       نه خوب نیستم. چرا نگفتید توران خانوم امروز میاد؟ اگه بره به خالتون یا افسانه خانوم و بقیه چیزی بگه چی؟

-       چیزی نمیگه نگران نباش، شب مهمون دارم مجبور بودم بگم بیاد شام درست کنه و به خونه برسه، شما چرا زود اومدی؟

-       حالم خوب نیست اومدم استراحت کنم

-       از چهرت مشخصه... شما برو استراحت کن من ستایشو میبرم بالا

-       نه، ستایشم خسته اس میخواد بخوابه

ستایش گفت:- آره دایی خیلی خوابم میاد

پارسا او را روی زمین گذاشت و گفت:- باشه دایی برو بخواب

لباسهایم را روی زمین پرت کردم و زیر پتو خزیدم، ستایش قبل از من به خواب رفت

با صدای خنده های ستایش از خواب بیدار شدم....هوا تاریک شده بود و هیچکس در اتاق نبود

موهایم را مرتب کردم و از اتاق بیرون رفتم.

پارسا و ستایش مشغول دیدن تام و جری بودند و ستایش غش غش میخندید

-       خوش میگذره؟

هر دو به سمت من برگشتند.

ستایش با ذوق گفت:- سلام یوکا جون ، بیا تام و جری ببینیم

-       سلام عزیزدلم ، چشم بزار یه چیزی بخورم گرسنمه

پارسا با لبخند گفت:- ساعت خواب، بهتر شدی؟

-       ممنون آره خیلی بهترم، مهموناتون نیومدند؟

-       تا یک ساعت دیگه میرسن، باید فرفره رو سرگرم میکردم

-       پستو به من واگذار کنید برید به کاراتون برسید

پارسا رفت و من هم بعد از گرم کردن غذا مشغول خوردن شدم و همراه ستایش کارتون دیدم.

ترمه پشت هم زنگ میزد و اصرار میکرد به خانه هاسمیگ بروم. با پیدا شدن سروکله مهمانهای پارسا به ترمه گفتم که میروم... حوصله یکجا نشستن را نداشتم.

پیراهن بافتنی که تا سر زانوهایم بود را همراه ساپورت ضخیم پوشیدم، موهایم را اتو کشیدم و به گوشه آن سنجاق کوچکی زدم... با دقت آرایش کردم. انگار بعد از خواب طولانی انرژی زیادی گرفته بودم!

-       خاله منو نمیخوای با خودت ببری؟

-       چرا عزیزم من که بدون تو جایی نمیرم

-       پس چرا به من نمیرسی؟ همش خودت جلوی آیینه ای!

خندیدم و گفتم:- فرفره شیطون من چشم الان به شما هم میرسم. لباساتون کجاست پرنسس؟

-       لباسهای خوشگلم که برای مهمونیه تو کمدمه

کلید واحد پرستو را از کشو برداشتم و آهسته و بی سر و صدا از ساختمان بیرون و به طبقه بالا رفتیم.. ستایش تمام لباسهایش را به هم میریخت و مجبور بودم پشت سرش جمع کنم. بالاخره به پیراهن دخترانه بافتنی صورتی رضایت داد. جوراب شلواری سفیدش را پوشاندم و پالتوی خزدار سفید شال و کلاهش را برداشتم و به پایین برگشتیم. پالتوی خردلیم را پوشیدم و شال مشکی را روی سرم انداختم . موهای بلندم روی پالتوی خردلی خودنمایی میکرد

حس میکردم فرق کرده ام انگار بزرگتر شده بودم و علاقه ام به خودم بیشتر، حس زندگی داشتم. تا سال قبل یک ماه مانده به سالگرد بابا و بردیا حتی غذا هم نمیتوانستم بخورم ولی امسال تصمیم گرفته بودم فقط روز سالگرد عزاداری کنم و از این تصمیم راضی و خوشحال بودم.

با تکانهای ستایش از فکر بیرون آمدم

-       یوکا جون چرا ازم تشکر نمیکنی؟

-       چرا تشکر کنم؟

-       آخه بهت گفتم خیلی خوشگل شدی ولی توجه نکردی

با خنده او را بغل کردم و گفتم:- پرنسس من به زیباییه شما نمیرسم! قربون شما برم که از من تعریف میکنی

ستایش با صدای بلند خندید و گونه هایش مثل همیشه چال افتاد

هر دو حاضر و آماده از اتاق خارج شدیم... ستایش با خوشحالی گفت:- برم داییو صدا کنم؟

-       نه فدات شم دایی مهمون داره باید یواشکی صداش کنیم

-       چجوری؟

اس ام اسی تایپ کردم و برای پارسا فرستادم

-       بهش اس ام اس میدم تا خودش بیاد

پایین پله ها منتظر بودم ولی خبری از او نشد،  با او تماس گرفتم ولی انگار نه انگار! از گرما کلافه شدم ستایش هم غر میزد

دوباره با او تماس گرفتم

صدای پسری از طبقه بالا آمد

-       پارسا بیا گوشیت داره زنگ میخوره

صدا پارسا آمد

-       اسم نداره وحید؟

-       چرا داره ولی فکر کنم سرکاریه!

-       چیه مگه؟

-       طرفدار!

نمیدانستم بخندم یا عصبانی باشم! من او را آقای آرین سیو کرده بودم و او طرفدار!

تماس را قطع کردم، حالا اس ام اس را میخواند. صدای پاهایش و سپس خودش آمد. نگاه معناداری به او انداختم.

با تعجب به ما نگاه کرد و لنگه ابرویش را بالا انداخت و پرسید:- کجا به سلامتی؟

ستایش با ذوق گفت:- میریم مهمونی دایی جون

-       مهمونی نیست دورهمی دوستانه است

صدای پا آمد، میخواستم فرار کنم که بند کیفم را گرفت و کشید

-       فرار نکن ارمیاس

با دیدن ارمیا نفس راحتی کشیدم

-       سلام خوشگل محله تیپ زدی!

از طرز حرف زدنش خنده ام گرفت

-       علیک سلام، تو مثلا کارخونه داری این چه طرز حرف زدنه؟

هر دو خندیدند.

ارمیا رو به پارسا کرد و گفت:- پارسا جان بابت همه چی ممنون، شنبه چِکو میدم پیک بیاره ساختمون جام جم

پارسا گفت:- خب شامو بمون بچه ها هم هستن

-       نه دیگه بریم اونور پیش دوستان تا سر از تنمون جدا نکردن! یوکا و ستایشم خودم میبرم برشون میگردم خیالت راحت

پارسا نگاه گذرایی به من انداخت و دوباره به سمت ارمیا برگشت و گفت:- باشه دستت درد نکنه هر جفتشون امانت خانواده هاشون هستن

از حرفش ناراحت شدم، با اینحرف میخواست به من بفهماند که برایم ارزشی قائل نیست و هرکاری که میکند بخاطر سفارش خانواده هاست!با عصبانیت دست ستایش را کشیدم و بدون خداحافظی از پارسا به سمت ماشین ارمیا رفتیم.

در راه ارمیا مشت محکمی به بازویم زد و گفت:- خانوم خوشگله اخماتو باز کن اونجا با هم حرف میزنیم،الان که نمیتونیم!

و با چشم به ستایش اشاره کرد. با دیدن بچه ها کم کم اخمهایم باز شد، ژاسمین تنها کسی بود که از دیدن من خوشحال نشد میخواستم حرصی که از پارسا داشتم را سر او خالی کنم و بیشتر به ارمیا چسبیدم!

ارمیا زیرگوشم گفت:- داری انتقام پارسا رو از ژاسمین میگیری؟

-       فهمیدی؟

-       آره خیلی تابلو بود

-       ولش کن دیگه مهم نیست

با نزدیک شدن ترمه صحبتهایمان قطع شد. خودش را به من چسباند و زیرگوشم گفت

-       زود تند سریع توضیح بده

-       چیو؟

-       اینکه چرا با ارمیا اومدی و اینکه چرا از وقتی اومدی قیافت شبیه برج زهرماره!

-       ارمیا واسه قرارداد تبلیغاتی پیش پارسا بود خودش خواست مارو بیاره و برگردونه و ناراحتیم بخاطر پارساس که میخواد به من بفهمونه واسش هیچ ارزشی ندارم!

-       این پارسا به نظرم مشکل داره؟

-       چه مشکلی؟

-       از کنار یه دختر به این خوشگلی و جیگری راحت میگذره تازه محرمش که هستی!

لبخند تلخی زدم و گفتم:- حتما از نظر اون خوشگل و جیگر نیستم دیگه!ولش کن، چخبر؟

-       هیچ خبر خاصی نیست! پاشو غمبرک نزن بیا بریم وسط

با رقص یخ ستایش آب شد و شروع به شیطنت کرد ژاسمین هم تمام تلاشش را برای جلب توجه ارمیا میکرد... فرهاد و ارمیا بحث کاری میکردند و هاس و کارن هم از کنار هم تکان نمیخوردند و من و ترمه که انگار فقط برای رقصین به دنیا آمده بودیم!

کارن آهنگ ملایمی گذاشت و به حالت نمایشی مقابل هاسمیگ زانو زد

-       ای تنها بانوی قلب عاشق من افتخار رقص به من میدید؟

ترمه با خنده گفت:- افتخارو شوهرش دادیم رفته! پس تا الان داشتید چیکار میکردید؟ همش که بدتر از ما وسط بودید!

کارن چشم غره نمایشی به ترمه رفت و گفت:- این فرق داره!

هاسمیگ به خنده و عشق دستش را در دست او گذاشت و سرش را به نشانه مثبت تکان داد. هر دو مشغول رقص اسلو شدند. ارمیا بالاخره از دست ژاسمین فرار کرد و کنارم آمد ولی انگار ژاسمین قصد نداشت دست از سر او بردارد! فوری خودش را به ما رساند و گفت:- ارمیا رقص اسلو بلدی؟

-       آره بلدم. الانم میخواستم از پرنسس یوکا تقاضا کنم افتخار این دوره رقصو بده

ستایش با اعتراض کودکانه گفت:- اِ... پرنسس که منم!

با خنده او را محکم بوسیدم و گفتم:- معلومه که تویی فرفره من، پرنسس من تویی

ارمیا با خنده گفت:- شما که تک پرنسس مجلسی ولی قبول کن خاله یوکام هست دیگه!

نه خاله یوکا پرنسس نیست فرشته است

-       خدا شانس بده والا! پاشو فرشته خانوم پاشو!

ترمه از کِنف شدن ژاسمین خوشش آمده بود کنار ستایش ماند و من و ارمیا به وسط رفتیم.

آهسته گتم:- مرض داری ژاسمینو اذیت میکنی؟خوب باهاش میرقصیدی دیگه!

-       باید بفهمه که به من نمیخوره! درضمن با جنابعالی میخواستم بدون حضور ستایش حرف بزنم فرصت از این بهتر پیدا نمیکردم

-       خب چه حرفی داری بگو

-       تو واقعا به پارسا چه حسی داری؟

-       تو که میدونی برای چی میپرسی؟

-       باید خودت بگی

-       روم نمیشه آخه

-       اوه اوه از کی تا حالا خجالتی شدی؟ بگو خجالت نکش

-       دوستش دارم خیلی زیاد وقتی خوشحله خیلی خوشحالم وقتی ناراحته دلم میگیره وقتی مشکلی براش پیش میاد دلم میخواد قدرتمندترین آدم دنیا بشم تا بتونم مشکلشو حل کنم. صداش قلبمو آروم میکنه دوست دارم ساعتها بشینم برام کتاب بخونه یا حرف بزنه!قبلا دلم میخواست ازدواج کنه خوشبخت بشه ولی الان تحمل اینکه در حد شایعه اسمش کنار اسم کسی بیاد ندارم! میدونی من اول فقط طرفدار بودم ولی الان عاشقم دلم میخواد مثل آدمهای خودخواه فقط برای خودم باشه

ارمیا با لبخند مرا چرخاند و به سمت خودش کشید و زیر گوشم گفت:- عاشقا خودخواه و حسود میشن، این خاصیت عشقه

دوباره مرا چرخاند و رو در رو شدیم. با حسرت گفتم:- چه فایده، عشق یه طرفه به درد نمیخوره! اون منو دوست نداره نمیتونم خودمو گول بزنم و همه کارها و حرفاشو به اسم علاقه برداشت کنم، با اینکه دلم میخواد اینکارو کنم ولی خیلی احمقانس!

-       اون از تو خوشش میاد یوکا. یجورایی دوستت داره ولی هنوز اندازشو نمیدونه... داره تو حاشیه امن حرکت میکنه ... چون مطمئن نیست و پر از تردیده

-       تو از کجا میدونی؟

-       من خاصیت عشق و دوست داشتنو میدونم... از رفتاراش با تو حرفاش درباره تو... اگه طاقتشو داری خودتو فراموش کنی میتونی زودتر بهش برسی، باید خودتو فراموش کنی و بری دنبال کارها و عقاید اون... ولی به نظرم این اشتباهه چون وقتی به زور بخوای شبیه یکی دیگه باشی افسرده میشی و دیگه تو نمیتونی اونم دوست داشته باشی! پس صبر کن تا اون بفهمه دوستت داره و برای به دست آوردنت پیش قدم بشه اونوقت میتونید به خواسته های هم احترام بزارید و هر کدوم خودتون باشید

با صدای شکستن شیشه و جیغ ستایش با وحشت به سمت او دویدم... با دیدن چند قطره خون روی زمین دو دستی بر سرم کوبیدم و روی زمین نشستم... ستایش یک پایش را گرفته بود و جیغ میزد و گریه میکرد

ارمیا گفت:- نترس بریدگی ساده اس فقط ترسیده

با گریه گفتم:- وای ارمیا جواب پارسارو چی بدم اگه بخیه بخواد؟

همه ساکت شدند و با تعجب به من نگاه میکردند! از سوتی که داده بودم لبم را گاز گرفتم...

ترمه به دادم رسید و گفت:- نترس پدر ستایش انقدرم بدجنس نیست تورو مقصر بدونه اتفاقه دیگه!

فرهاد پوزخندی زد و رویش را برگرداند...

-       پاشید ببریمش بیمارستان

کارن گفت:- شلوغش نکن یوکا به خدا بریدگی ساده اس

ستایش دستش را روی صورتم کشید و گفت:- گریه نکن خاله فقط یه کم میسوزه

او را در آغوش گرفتم و گفتم:- خاله فدات بشه دیگه تنهات نمیزارم ببخشید

میخواستم او را از روی زمین بلند کنم که تعادلم به هم خورد، دست چپم را برای محافظت روی زمین گذاشتم و جیغم به هوا رفت.

حالا همه نگران من شده بودند، تکه شیشه بزرگی در کف دستم فرو رفته بود... ستایش وحشتزده به دست من نگاه میکرد

ترمه او را از آغوش من جدا کرد و به سمت دیگری برد.

ارمیا رو به هاسمیگ کرد و گفت:- بدو یه پارچه تمیز بیار

فرهاد کنارم نشست و گفت:- چشماتو ببند تا شیشه رو بکشم بیرون

کارن با نگرانی گفت:- نه نه ممکنه به رگی عصبی چیزی آسیب برسه و پاره بشه همینجوری ببریمش درمانگاه

ارمیا گفت:- فکر نکنم خیلی عمیق باشه فقط بخیه میخواد، چشماتو ببند یوکا

چشمانم را بستم، لبم را از درد محکم گاز گرفتم و با سوزش شدیدی جیغم به هوا رفت. با دیدن خون گریه ام گرفته بود...

هاسمیگ با پارچه تمیزی برگشت و آن را به ارمیا داد. ارمیا محکم دستم را بست، رو به ترمه کرد و گفت:- ترمه زود حاضر شو لباسهای یوکارم بیار

ارمیا به سختی بقیه را متقاعد کرد که با ما به بیمارستان نیایند! سوزش دستم لحظه به لحظه بیشتر میشد... بعد از عکس و معاینه دکتر پنج بخیه زده شد و دور دستم را پانسمان کردند

بخاطر حال بد ستایش سعی کردم درد را مخفی کنم و به زور لبخند میزدم. ارمیا برای عوض کردن حال ستایش آهنگ شادی گذاشت و صدایش را زیاد کرد و مشغول رقص پشت فرمان شد! ستایش و بعد ترمه هم به او اضافه شدند. به ادا و اطوارهای ارمیا نمیشد نخندید!

با بیحالی گفتم:- ارمیا کم جلف بازی در بیار بخدا الان مردم میگن این ماشینو اجاره کردی!

-       چرا؟؟؟؟

-       آخه کی پشت همچین ماشینی از اینکارا میکنه!

ارمیا با خنده گفت:- بزار بگن بابا مهم نیست، مهم حالمونه که خوبه!

به اصرار ستایش پارک رفتیم... در شب سرد زمستانی هیچکس بغیر از ما آنجا نبود

ترمه ستایش را سوار تاپ کرد و آن را هول میداد و او هم با خوشحالی جیغ میزد.... به پیشنهاد ارمیا شام هم به فست فود رفتیم . همگی پیتزا سفارش دادیم...از خنده ها و خوشحالیه ستایش خوشحال بودم. اول ترمه را رساندیم جلوی در سفارش کرد مراقب خودم باشم...

بالاخره جلوی در خانه رسیدیم. ستایش غرق در خواب بود و بیدار نمیشد ارمیا او را از روی صندلی بلند کرد

-       ماشینو قفل کن بیارمش تو

-       خودم میبرمش

-       چجوری با این دستت؟

-       بابا وزنی نداره، کف دستم بخیه خورده پاشو رو ساق دستم میندازم نگران نباش

با احتیاط او را به من داد

-       دستت درد نکنه خیلی زحمت کشیدی

-       خواهش میکنم، مواظب خودت باش قرصاتو به موقع بخور دست به آبم نزن تا چند روز

-       چشم، حالا کلیدو از تو کیفم بردار درو باز کن که آرام بخشها اثر کرده گیج خوابم

ستایش را در دستم جا به جا کردم و با آرنج در ساختمان را باز کرده و با پا بستم

با دیدن پسر غربه ای ستایش را محکم به خودم فشار دادم. پسر هم با دیدن من تعجب کرده بود

با ترس پرسیدم:- شما کی هستی؟

-       من وحیدم دوست پارسا، شما کی هستی؟

دستپاچه شدم، دلم نمیخواست هیچکدوم از دوستان پارسا مرا ببینند!

-       من.... من....

با دیدن پارسا نفس راحتی کشیدم

-       یوکا خانوم شما کی اومدی؟

-       سلام، همین الان

به طرفم آمد و ستایش را گرفت... تازه چشمش به دستم افتاد و با نگرانی پرسید:- دستت چی شده؟

-       چیز مهمی نیست، من دیگه با اجازتون برم اومده بودم ستایشو تحویل بدم

پارسا با تعجب به من زل زده بود! با چشم به دوستش اشاره کردم

لبخند کمرنگی زد و گفت:- خودم میرسونمت برو تو

رو به وحید کردم و گفتم:- با اجازتون

وحید با خوشرویی سری تکان داد و گفت:- خوشحال شدم خانوم ببخشید اگه ترسوندمتون

پارسا بعد از خداحافظی ستایش را به اتاق برد و چند لحظه بعد برگشت

بدون نگاه کردن به او گفتم:- ببخشید نمیدونستم دوستتون هنوز نرفته وگرنه نمیومدم داخل

-       اون مهم نیست... دستت چی شده؟

-       بریده

-       با چی؟

-       شیشه زیاد عمیق نبود رفتیم بیمارستان پنج تا بخیه خورد

-       برای چی به من زنگ نزدی بیام بیمارستان؟

پوزخندی زدم و گفتم:- مراقبت از من بیرون خونه تو حیطه وظایف شما نبود، اگه خدایی نکرده برای ستایش اتفاقی میفتاد حتما خبرتون میکردم

پارسا فقط به من زل زد ته نگاهش انگار همان تردیدی بود که ارمیا از آن حرف میزد

برای فرار از نگاهش گفتم:- پای ستایشم یه خراش برداشته

-       اشکالی نداره بچه اس دیگه، خداروشکر اتفاق بدی نیفتاده، ممنون که مراقبش بودی

وقتش بود دق دلم را سرش خالی کنم...

-       درسته ستایش دست من امانته ولی من به خاطر اینکه ستایشو دوست دارم و برام مهمه مراقبشم، شبتون بخیر

تقریبا به سمت اتاق فرار کردم! پارسا جواب به شب بخیر نداد من هم منتظر جواب نماندم!موقع خواب بابت حرفی که به پارسا زده بودم مدام خود را سرزنش میکردم ولی انکار ته دلم خنک شده بود!

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نزدیک ظهر از خواب بیدار شدم. با دیدن ستایش که خواب بود خیالم راحت شد و کش و قوسی به بدنم دادم. یاد حرفی دیشبم افتادم اول تصمیم گرفتم از هم صحبتی و رو در رو شدن با پارسا فرار کنم ولی بعد ترجیح دادم به روی خودم نیاورم!

با دقت دور دستم مشمع پیچیدم ،دوش کوتاهی گرفتم و لباس مناسب پوشیدم. به جان ستایش افتادم و او را با ماساژ و ققلک از خواب بیدار کردم. سروصدا کنان وارد آشپزخانه شدیم. از دیدن خامه و مربا و نان تازه ذوق کردم و حسابی از خجالت شکممان درآمدیم. صبحانه سر ظهر میچسبید

تصمیم گرفتم برای سرگرم کردن ستایش از پلی استیشن و بازیهای فکری یلدا استفاده کنم. همراه ستایش از خانه بیرون رفتیم رانندگی با یک دست باندپیچی شده برایم کمی مشکل بود. بالاخره به خانه خودمان رسیدیم.

با دیدن خانه بیشتر دلتنگ مامان و یلدا شدم ، نزدیک شدن به سالگرد بابا و بردیا هم مزید بر علت شده بود. یک سری لباسهای جدید و وسایل بازی یلدا را برداشتم و قبل از به گریه افتادن از خانه بیرون آمدیم.

در خیابانها کمی دور زدیم و برای عوض کردن پانسمان دستم به درمانگاه رفتیم. برای عوض شدن حال ستایش به مرکز خرید رفتیم و برایش پیراهن و شال و کلاه بافت خریدم. برای خودم هم شال و نیم بوت خریدم. برای ناهار از رستوران چلوکباب گرفتیم. دلم نمی آمد بدون پارسا غذا بخوریم. ستایش عاشق چلوکباب بود و نرسیده به خانه لباسهایش را روی زمین پرت کرد و به طرف آشپزخانه رفت.

با خنده از کارها و عجله اش لباسهایم را عوض کردم. هنوز میز را نچیده بودم که صدای زنگ تلفن بلند شد. ستایش با شنیدن صدای پرستو به سمت تلفن پرواز کرد

نوبت من شد که با مامان حرف بزنم و خودم را برایش لوس کنم. با یلدا هم صحبت کردم خداروشکر به آنها خیلی خوش میگذشت. صحبت با مامان منیر هم مثل همیشه چسبید سراغ پارسا را از من میگرفت

-       فکر کنم یا بیرونه یا خوابه مامان منیر

-       من اینجام

به پشت سر برگشتم. پارسا به ما نزدیک شد. با خجالت رویم را برگرداندم و آهسته سلام کردم. جوابم را داد و ستایش را بغل کرد.

-       مامان منیر آقا پارسا اومد، مواظب خودتون باشید من گوشی رو میدم به ایشون از من خداحافظ

گوشی را به پارسا دادم و به آشپزخانه رفتم.... میز را چیدم و برای پارسا هم بشقاب گذاشتم. پارسا و ستایش درحالی که ستایش مشغول تعریف تمام اتفاقهای افتاده بود، وارد آشپزخانه شدند.

مشغول خوردن غذا شدیم

پارسا گفت:- ناهار ساعت 4 میچسبه ها نه دایی!

ستایش گفت:- خیلی دایی

نیم نگاهی به او انداختم و گفتم:- ببخشید ما دیر صبحونه خوردیم

-       متوجه شدم، دستت چطوره

-       بد نیست، رفتیم پانسمانشو عوض کردن

ستایش با خوشحالی گفت:- یوکا جون بعد ناهار بریم سیندرلا ببینیم؟

-       باشه عزیزدلم

رو به پارسا کرد و گفت:- دایی شما میای؟

-       آره عزیز دایی میام

ظرفها را جمع کردم، میخواستم دستکش دستم کنم که پارسا به سمتم آمد و دستکشها را گرفت و گفت:- شما اگه زحمتی نیست برید با ستایش کارتون بزارید تا من بیام

کارتون دیدن با ستایش و پارسایی که بعد از شستن ظرفها آمد، لذت خاص خودش را داشت. ستایش طبق عادت همیشه درباره همه اتفاقها سوال میپرسید و من و پارسا به نوبت جواب میدادیم

من و پارسا تلاشی برای هم صحبتی با هم نمیکردیم. قسمت رقص شاهزاده و سیندرلا که آمد ستایش ذوق زده گفت:- خاله از این رقصها بهم یاد میدی؟

من و پارسا با تعجب به او نگاه میکردیم

-       عزیزم شما که داداش نداری من با برادرم اینارو میرقصیدم

-       عمو ارمیا داداشته مگه؟

پارسا پوزخندی زد و رویش را از ما برگرداند

-       مثله داداشم میمونه

-       عمو داریوش چی؟

پارسا با صدا میخندید، عصبی شدم ولی سعی کردم خونسرد باشم. ستایش باز گفت:- پویام مثه داداش من میمونه با اون میتونم برقصم؟

-       پویا کیه؟

-       پسر عمو عرفان دیگه

-       چشم عزیزم یادت میدم

ستایش با اخم رویش را به پارسا که هنوز میخندید، کرد و گفت:- دایی به قول مامان اگه ازدباج کرده بودی الان من همبازی داشتم میتونستم باهاش مثل سیندرلا برقصم

پارسا با چشمهای گرد شده به ستایش زل زد و من ریز ریز میخندیدم

-       تو چقدر ورجک شدیاااا... الان میخورمت

ستایش جیغ کشان فرار کرد و پارسا دنبالش دوید.

پتو را روی ستایش کشیدم و او را بوسیدم. چراغ مطالعه را روشن گذاشتم و مشغول کشیدن ادامه طرح کافی شاپ شدم.

با صدای افتادن چیزی در حیاط از جا پریدم... جلوی پنجره رفتم و با ترس پرده را کنار کشیدم ولی هیچ چیز مشکوکی نبود... دوباره مشغول کار شدم.

با صدای مهیب شکستن شیشه و به دنبال آن پرت شدن شی داخل اتاق از جا پریدم و با دیدن سایه پشت پنجره با وحشت از ته دل جیغ کشیدم. ستایش با ترس از جا پرید و گریه میکرد

او را محکم در آغوش گرفتم و گوشه اتاق ایستادیم. از ته دل جیغ میکشیدم و پارسا را صدا میزدم... چند دقیقه نگذشته بود که پارسا سراسیمه و آشفته وارد اتاق شد. اول به ما و بعد به شیشه شکسته نگاه کرد.

-       چی شده؟

انقدر شوکه شده بودم که نمیتوانستم حرف بزنم. به سمتمان آمد. ستایشی را که بدون وقفه گریه میکرد و گرفت و آرامش کرد. بغض من هم ترکید و به گریه افتادم. با لبخند مرا به سمت خودش کشید و من هم تقریبا در آغوشش بودم. انگار تکیه گاه پیدا کردم و تمام ترسهایم از بین رفت.

-       بیا از اینجا بریم بیرون ستایش خیلی ترسیده...

دست من را گرفت و به دنبال خودش کشاند... روی کاناپه ولو شدم، ستایش از آغوش پارسا جدا نمیشد. لیوان آبی به دستم داد و گفت:- بخور بگو چی شده؟

بریده بریده همه چیز را برایش تعریف کردم... کلافه دستی به موهایش کشید و به اتاق رفت و با یک ورق کاغذ برگشت!

با عصبانیت مشتی به پایش کوبید و گفت:- لعنتی...

-       این چیه؟

کاغذ را به دستم داد... جمله "سایه به سایه دنبالتم، ولت نمیکنم" با فونت بزرگ تایپ شده روی کاغذ بود

با وحشت پرسیدم:- این یعنی چی؟

نمیدونم این دومین باره اینجوری میشه دوهفته پیشم شیشه دفترو شکستن دقیقا همین شکلی فقط اون تو نوشته شده بود "انتقامشو ازت میگیرم ولت نمیکنم"

-       نمیدونی کار کیه؟

-       نه اصلا حدسی ندارم ، نمیدونم به پلیس بگم یا نه! از پخش شدن خبر به روزنامه ها و اینترنت میترسم به غیر از دوتا ورق تایپ شده هم مدرک دیگه ای ندارم

ستایش در بغل پارسا به خواب رفته بود... تازه به خودم نگاه کردم که با تاپ جلوی پارسا نشسته ام.

پارسا گفت:- من ستایشو میزارم سرجاش شما هم بخواب دیروقته

-       نه نرو من از اون اتاق میترسم

مهربان نگاهم کرد و گفت:- بیاید امشب تو اتاق کار من بخوابید

-       اشکال نداره؟

-       نه چه اشکالی، میرم براتون رختخواب بزارم

از جا پریدم و گفتم:- منم میام

با مهربانی گفت:- بیا بریم

با خجالت گفتم:- میشه اول از اتاق گوشیمو بردارم؟ بیا جلوی در اتاق

با عجله بلوزی که لب تخت بود را پوشیدم و بعد از برداشتن گوشی از اتاق بیرون رفتم

پارسا با دیدن بلوز لبخند زد و بعد از قفل کردن در اتاق به طبقه بالا رفتیم.

روی تشک قلت میزدم و فقط به لحظه ای که در آغوش پارسا بودم فکر میکردم....

به زور از خواب بیدار شدم! از فکر و خیال شب گذشته دیر به خواب رفته و سرم درد میکرد و چشمانم میسوخت

ستایش را بیدار کردم... با تعجب به دورو بر نگاه کرد و پرسید:- خاله ما اینجا چیکار میکنیم؟

-       دیشب گربه شیطونی کرد شیشه اتاقمون شکست مجبور شدیم بیایم اینجا بخوابیم دایی مواظبمون باشه

-       اِ...دایی کجاست؟

همزمان با جمع کردن رختخوابها گفتم:- تو اتاقشه عزیزم خوابه زیاد سر و صدا نکن که بیدار نشه

-       خاله؟

-       جونم؟

-       چرا زن دایی نمیشی؟

با تعجب به او نگاه کردم و گفتم:- فرفره چرا من باید زن داییت بشم؟

-       آخه داییو دوست داری؟

-       کی گفته من داییتو دوست دارم؟

-       خودت همون اول گفتی بعدشم خودم فهمیدم مامان میگه وقتی یکیو اذیت نمیکنی یعنی دوستش داری! شما اصلا داییو اذیت نمیکنی به حرفش گوش میکنی.... دوستش نداری؟

-       چرا عزیزم دوستش دارم.... مگه میشه دایی فرفره رو دوست نداشت

-       پس چرا عروسش نمیشی؟ وقتی دوستش داری باید عروسش بشی دیگه

با خنده گفتم:- پرنسس من دایی شمارو چند صد هزار نفر دوستش دارن نمیتونه با همشون ازدواج کنه!  دایی با کسی ازدواج میکنه که دوستش داره... بیا بریم حاضرشیم دیر شده عمو فرهاد میکشتمون

-       یعنی دایی تورو دوست نداره؟

جوابی برای سوالش نداشتم و کلافه شدم.

-       ستایش جونم بدو بریم پایین صبحونه بخوریم دیرمون شده

در اتاق را باز کردم و با پارسا روبرو شدم....دلم ریخت... دعا میکردم حرفهایمان را نشنیده باشد

-       صبح بخیر اومدم بیدارتون کنم خواب نمونید

-       صبح شما هم بخیر... نه بیدار شدیم الان صبحانه آماده میکنم

-       شما برید حاضر بشید دیرتون نشه صبحانه با من

ستایش را از روی زمین بلند کرد  گفت:- وروجک دایی چطوره؟

-       خوبم، دایی جونم چطوره؟

-       داییتم خوبه فدات شم

با عجله لباس پوشیدم و آرایش کردن صبحانه ای که پارسا آماده میکرد خوردن داشت! انگار اشتهایم باز شده و بیشتر از همیشه صبحانه خوردم

با عجله به سمت ماشین عادل رفتیم، یاد شیشه افتادم و به سمت پارسا برگشتم

-       آقا پارسا شیشه.

میان حرفم پرسید و گفت:- خیالت راحت امروز میان درست میکنن

-       خب خداحافظ

-       به سلامت

کارهای شرکت به شدت زیاد شده بود و فرهاد دیگر سفارش جدید نمیگرفت، انگار مردم فقط نزدیک عید یاد تعمیرات منزلشان می افتادند... طراحی روف گاردن که برای اولین بار بود انجام میدادم وقت و انرژی زیادی از من گرفت و تمام روزم را درگیر کرد، وقت ناهار ترمه باند دستم را عوض کرد.

بعد از تایید شدن توسط فرهاد و تعریفش از کار از فرصت استفاده کردم و گفتم که فردا و پس فردا شرکت نمیروم، برای اولین بار دلیلش را پرسید

-       کار واجب دارم

با دلخوری نگاهم میکرد

-       پس فردا سالگرد بابا و بردیاس میخوام مراسم کوچیک بگیرم

دلخوری جایش را به ناراحتی داد

-       خدا بیامرزدشون...کاری از دست من برمیاد؟

-       مرسی...نه کار خاصی ندارم یه مراسم خودمونیو کوچیکه یادت نره به خاله آزی و عمو ایرج بگی...ساعت 3 بهشت زهرا باشید قطعه 214

-       باشه حتما میایم کاری داشتی بگو حتما

-       فقط یه سر به گروه زندی بزن من امروز همه وقتم رو برای این طرح گذاشتم

-       باشه تو برو خیالت راحت

با ستایش به خانه برگشتیم... جای خالی بابا و بردیا در دلم سنگینی میکرد نبود مامان و یلدا هم بدترش کرده بود... ستایش فهمیده بود که حوصله درست حسابی ندارم و با خودش بازی میکرد. سر شام به زور چند لقمه خوردم و کاملا ساکت بودم و پارسا و ستایش با هم صحبت میکردند

برای خوابیدن دوباره به اتاق کار پارسا رفتیم، با اینکه شیشه درست شده بود ولی میترسیدم و پارسا هم گفته بود آنجا باشیم خیالش راحتتر است

ستایش خوابید و با همه خستگی خوابم نمیبرد... به هال رفتم و روی کاناپه ولو شدم... باید برای پس فردا برنامه ریزی میکردم...صندلی، آلاچیق،.وسایل پذیرایی،گلاب، دسته گل،دستمال کاغذی!

-       اتفاقی افتاده؟

به سمت پارسا برگشتم... سرم را به نشانه منفی تکان دادم

روبرویم نشست و پرسید:- مطمئنی؟ سر شام هم تو خودت بودی

-       چیزی نیست فقط دلم گرفته! آقا پارسا لطف میکنید فردا از ستایش مراقبت کنید...من یه سری کار دارم

-       باشه مشکلی نیست به کارتون برسید

-       ممنون شب بخیر

از جا بلند شدم و به اتاق رفتم. انقدر حالم بد بود که کنار پارسا ماندن هم از دلتنگی و غمم کم نمیکرد.

از صبح بدون ماشین دنبال کارها افتادم، به خاله فهمیه زنگ زدم و از او خواستم که همه را  برای فردا دعوت کند

ترجیح دادم با حال بد پشت فرمان نشینم، تا ظهر همه کارها و هماهنگیها را انجام دادم. هوا سرد بود و کم کم برف گرفت اما برای من مهم نبود دلم میخواست با آنها خلوت کنم

-       سلام مردهای زندگیه من... دلم براتون خیلی تنگ شده، من بدون شماها چجوری زندم آخه؟

بردیا پاشو ببین جوجه چه خانوم مهندسی شده....فرهاد کلی ازم تعریف میکنه تو شرکت همه کارمو قبول دارن! فکر کنم وقتشه کادیارو راه بندازم مگه نه؟ ولی آخه بدون تو؟ چجوری بدون تو کادیارو راه بندازم مگه ترکیب اسم هردومون نیست آخه تو که نیستی...وای بردیا دارم بدون تو ناقصم من..هیچ تکیه گاهی ندارم...ای کاش منو ول میکردی وسط اونا میرفتی کاش منم باهات میمردم... چرا من همون لحظه که تو بغلم چشماتو بستی دق نکردم؟ بابا جونم لاقل تو پاشو مامان و یلدارو فرستادم کربلا همونی که همیشه به مامان قول میدادی با هم برید الان بدون تو رفته... تنهاس میفهمم که شبا قبل خواب بالشتتو بغل میکنه و با گریه میخوابه... تو که همیشه میگفتی عاشق مامانی دلت نمیومد حتی یک روز تنهاش بزاری پس چرا رفیق نیمه راه شدی! از اولم پسر دوست بودی مارو اینجا ول کردی و رفتی پیش قند عسلت...

انقدر ناله کردم که گوشهام سوت کشیدم و دوباره تشنجهای سابق به سراغم آمد و کم کم از هوش رفتم. با کنده شدن از روی زمین با تمام انرژی باقی مانده چشمانم را نیمه باز کردم. پارسا با نگرانی به من خیره شده بود... روی صندلی ماشین پرتم کرد و با تمام قدرتش مرا تکان میداد... به زور چشم باز کردم

آرام به صورتم کوبید و گفت:- یه چیزی بگو صدامو میشنوی چشماتو باز کن

سرم را به نشانه مثبت تکان دادم

-       نخواب بیدار بمون تا برسیم بیمارستان

با صدایی که خودم به زور میشنیدم گفتم:- من خوبم

-       هیچی نگو تا برسیم بیمارستان

صدای گریه ستایش بلند شد، دستان کوچکش را روی صورتم حس کردم

-       دایی یوکا جون خیلی سرده که

ماشین سرعت گرفت و صدای موسیقی بلند شد...

پارسا تکانم داد

-       نخواب یوکا میترسم خطرناک باشه تحمل کن تا برسیم بیمارستان

انقدر حالم بد بود که نتوانستم با شنیدن نامم بدون پسوند و پیشوند از زبان پارسا شادی کنم!

با سوزش دستم دوباره چشم باز کردم. با دیدن زن سپیدپوش بالای سرم خوابیدم

با صدای صحبت بیدار شدم

-       نه آقای آرین.. خیالتون راحت یه تشنج عصبی بود که رفع شد، دیگه هیچ خطری وجود نداره. فقط فشار عصبی اصلا براشون خوب نیست، بری جلوگیری از سرماخوردگی احتمالی هم ویتامین تزریق کردیم... داروهاشونو سروقت مصرف کنند و فردارو کامل استراحت کنند، حالشون کاملا خوب میشه....بیدار که شدن میتونید ببریدشون

-       ممنون خانوم دکتر

صدای پاشنه هایی که هر لحظه کمتر میشد و دری باز و بسته شد، خبر از رفتن دکتر را داد

با شنیدن صدا پارسا گوشهایم تیزتر شد

-       چی به تو گذشته دختر...

دستی روی موهایم نشست، تمام بدنم داغ شد و ضربان قلبم بالا رفت، از خوشحالی دلم میخواست هیچوقت چشم باز نکنم و پارسا همیشه با موهایم بازی کند...

دیگر خبری از نوازش نبود...آرام صدایم زد:- یوکا... یوکابد؟

تکان نخوردم، دلم میخواست بارها و بارها اسمم را صدا بزند اولین بار بود که به زیبایی اسمم پی برده بودم!

دوباره صدایم کرد:- یوکا خانوم، پاشو... میریم خونه دوباره بخواب

باز هم تکان نخوردم

زیرلب گفت:- مثل اینکه دوباره باید بلندش کنم بیدار بشو نیست

با اینکه از ته دل میخواستم دوباره آغوشش را تجربه کنم ولی ترجیح دادم اینکار را نکند به دردسرهای بعدش نمی ارزید!

چشمم را باز کردم... پارسا برای بلند کردن من خم شده بود، گرمی نفسهایش به صورتم میخورد

سعی کردم به خودم مسلط شوم، نگاهم را از او گرفتم وگرنه زیر نگاهش ذوب میشدم

-       ستایش کجاست؟

-       خوابه تو ماشین

-       برای چی تنهاش گذاشتی خطرناکه

-       نه در ماشین قفله... نگران اون نباش پاشو بریم

با دست چپ بازو و با دست راست زیر سرم را گرفت و بلندم کرد...

پوتینهایم را به پایم کرد... از خجالت لبم را گاز میگرفتم

-       ممنون... ببخشید

دستم را گرفت و من را بلند کرد... بدنم خشک شده بود چند قدم راه رفتم

-       ببخشیدو الان نباید بگی وقتی رفتیم خونه بعد از توضیح کار امروزت باید معذرتخواهی کنی

جواب پس دادن به او هم برایم لذت بخش بود..

با دست راست کمرم را گرفت و من را به خودش چسباند و با دست چپ دستم را گرفته بود و دنبال خودش کشید... از اتاق خارج شدیم و با اینکه دلم نمیخواست ولی از او فاصله گرفتم

-       شما برو من آروم آروم میام

-       چرا؟ جون تو بدنت نیست میخوری زمین

-       یک نفر ازت عکس بندازه دوباره تا یک هفته سوژه فیس بوک میشی، دلم نمیخواد جواب پس بدی

نگاهش دلم را لرزاند... سرم را به زیر انداختم به این فکر کردم یعنی میشد روزی برسد که بدون ترس دست پارسا را بگیرم...

دستم را محکم گرفت و گفت:- سرتو بنداز پایین، شالتو بکش جلو صورتت معلوم نباشه، نمیخواد انقدر به فکر من باشی

کاری که گفته بود را انجام دادم... صدای جیغ چند دختر را شنیدم

-       وای این پارسا آرینه

چند نفر به سمتمان آمدند فقط کفشها را میتوانستم ببینم!

-       آقای آرین میشه یه عکس بگیریم؟

پارسا جدی و خشک جواب داد:- ممنون از لطفتون نسبت به من ولی نمیتونم مریضمو ول کنم ان شاءالله فرصت دیگه

من را روی صندلی ماشین نشاند... به عقب برگشتم و با دیدن ستایش مچاله شده به بی فکری خودم لعنت فرستادم

ماشین را تا نزدیک در ساختمان برد، رو به من کرد و گفت:- بشین تا ستایشو بزارم سرجاش بیام

-       حالم بهتره میتونم بیام

چیزی نگفت  ستایش را بغل کرد و رفت... آرام آرام به طرف اتاق رفتم و با بیحالی لباسهایم را عوض کردم... با دیدن خودم در آیینه ترسیدم. رنگ پریده و پریشان... نگاهی به ساعت کردم یک بامداد بود! هنوز هم از بودن در آن اتاق میترسیدم...

پله ها را یکی یکی بالا رفتم انقدر پاهایم بی حس بود که احساس میکردم هر لحظه زمین میخورم

با دیدن پارسا روی کاناپه تعجب کردم... به صندلی روبرویش اشاره کردو گفت:- بشین

یک قرص و لیوان آب به دستم داد و گفت:- اول اینو بخور

قرص را خوردم و لیوان خالی را روی میز گذاشتم

-       دیشب ازت پرسیدم چی شده برای چی گفتی هیچی؟ میگفتی میخوای بری بهشت زهرا حداقل یکی رو باهات میفرستادم.... تو که خودتو میشناسی میدونی فشار عصبی که داشته باشی حالت بد میشه واسه چی لج کردی رفتی و گوشیتم جواب نمیدادی؟ اگه مامانت زنگ نزده بود و نمیگفت کجا میتونم پیدات کنم میدونی چه اتفاقی می افتاد؟

-       میخواستم تنها باشم باهاشون اول رفتم کارهای مراسمو انجام دادم بعد رفتم پیششون...

صدایش بالا رفت:- اگه پیدات نمیکردم چی؟ جواب مادرتو مامان منیرو چی میدادم؟

-       هیس ستایش بیدار میشه.... ببخشید! من اصلا نفهمیدم چی شد... شما خیلی اذیت شدی شرمنده

با عصبانیت نگاهم میکرد، برای فرار از نگاهش با باند دستم که امروز یادم رفته بود عوضش کنم بازی میکردم!

از جا بلند شد و به طرف آشپزخانه کوچکش رفت و چند لحظه بعد با یک سینی پتادین و گاز استریل برگشت. با همان اخم بدون حرف کنارم نشست و با حوصله باند را باز کرد و دستم را با بتادین شست و تمیز کرد و گاز استریل گذاشت و بست...

دلم برایش ضعف میرفت دلم میخواست او را بغل کنم و تا صبح در آغوشش بخوابم... مگر میتوانستم مهربانیهایش را فراموش کنم! غم و غصه دوری از او به جانم افتاد...

از جایش بلند شد و خشک و جدی گفت:- فردا به همون دوستت که از همه چی خبر داره بگو بیاد اینجا مراقبت باشه تنها نمیزارم جایی بری.. ستایشم با خودم میبرم

-       ترمه مراقب ستایش هست، نبرش اذیت میشی حوصلشم سر میره... بابت همه چی ممنون

معنی نگاهش را این بار نفهمیدم... بدون حرف به اتاقش رفت... کلافه و سر در گم از رفتارهایش زیر پتو رفتم... از اینکه تا این حد نگرانم بود لذت میبردم ولی وقتی فکر میکردم همه اینها بخاطر قولش به مامان منیر و مامان هست، بغض میکردم...

قبل خواب به ترمه اس ام اس دادم که فردا بیاید....

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با صدای جیغ ترمه از خواب پریدم

-       تو اینجا چه غلطی میکنی؟

-       بیشعور بی ادب خودت اس ام اس دادی بیام

-       قربون تو که انقدر با ادبی، کی درو برات باز کرد؟ کی اومدی؟

-       پارسا جون باز کرد نیم ساعتی میشه! هرچی به گوشیت زنگ زدم برنداشتی مجبور شدم زنگ در بزنم

چشم غره ای به او رفتم و گفتم:- پارسا جون و درد، آقای آرین

-       بله بله ببخشید آقای آرین! یوکا خدایی از نزدیک خیلی جذابتره ها آدم یهو عاشق میشه

-       ترمه کم چرت و پرت بگو حال ندارم پاشم بزنمت

من را از روی تشک بلند کرد و گفت:- شما فعلا پاشو یه چیزی بخور شبیه میت شدی

-       ستایش کجاست؟

-       پیش داییشه داره صبحونه میخوره

ترمه رختخوابها را جمع کرد و گوشه اتاق چید... لباسهایم را مرتب کردم و از اتاق بیرون رفتیم

-       هنوز تو اتاق کار میخوابید؟

-       آره میترسم از اون اتاق، پارسا هم ترسیده میگه اونجا باشیم خیالش راحت تره

به آشپزخانه رفتم ستایش با خوشحالی از جا پرید و به سمتم آمد

-       سلام یوکا جون ، خوب شدی؟ دیگه حالت بد نمیشه؟

او را محکم بوسیدم و گفت:- سلام پرنسس خوشگل من. تورو که الان دیدم خوبِ خوب شدم

پارسا با مهربانی نگاهمان میکرد

-       صبح بخیر، بهتر شدی؟

-       صبح شما هم بخیر بله خوبم باز به خاطر دیشب ممنونم

-       خواهش میکنم، بشین صبحونه بیارم برات

ترمه بلافاصله گفت:- من میارم آقا پارسا شما به کاراتون برسید

-       دست شما درد نکنه

رو به من کرد و گفت:- من ستایشو با خودم میبرم امروز جلوی دست و پاتونو نگیره. ببخشید که امروز نمیتونم بیام باید برنامه رو به پخش برسونم

-       نه نمیگیره، شما برید به کاراتون برسید ترمه هست مواظبشه، میدونم شرایط کاریتون چجوریه راحت باشید

-       باشه ممنون

ستایش را بوسید و گفت:- فرفره خانوم اذیت نکنیا

-       نه دایی قول میدم اذیت نکنم ... مباظبشم  باشم مریض نشه

با عشق به ستایشی که عجیب وابسته اش شده بودم نگاه کردم. پارسا دوباره او را بوسید و گفت:- دست شما درد نکنه حالا دایی رو ببوس انرژی بگیرم برم

پارسا بالاخره از ستایش دل کند و رفت. ستایش با ترمه سرگرم بود، ناهار هم به گردن ترمه افتاد از ظرفهای غذا 3 ظرف بیشتر باقی نمانده بود. باید برای چند روز باقی مانده فکری میکردم

بوی قرمه سبزی اشتهایم را تحریک کرد و با عجله ناهار خوردیم

-       ترمه دستت درد نکنه خیلی دلم قرمه سبزی میخواست

-       خره اگه الان آشپزی بلد بودی اینجا میشد خونه خودت! بی عرضه ای دیگه!

چشم غره ای رفتم و به ستایش اشاره کردم.

ساعت از یک گذشته بود که از در خانه بیرون رفتیم، ترمه با سرعت به سمت بهشت زهرا راند

همه چیز آماده بود و کم کم سر و کله مهمانها پیدا شد. انقدر حالم بد بود که پذیرایی به دوش ماهان و فرگل افتاده بود. داغ نبودشان دوباره تازه شد انگار نه انگار که دیروز با آنها کلی حرف زده بودم، صدای گریه ام کم کم بالا رفت، حرفهای مداح خون به جیگرم میکرد کاش حداقل مامان کنارم بود!

صدای جیغم در کل قبرستان پخش شد... عمه من را در آغوش گرفت و هر دو با صدای بلند گریه میکردیم... ترمه لیوان آبی به من خوراند و زیرگوشم گفت:- یوکا آروم باش ستایش خیلی ترسیده..... نگاهی به او انداختم، در آغوش فرهاد کِز کرده بود و گریه میکرد.

سعی کردم به خاطر او کمی خودم را کنترل کنم ولی نتوانستم و انقدر جیغ زدم تا دوباره از حال رفتم..

چشم که باز کردم در ماشین بودم. با نگرانی به دوروبرم و ساعت نگاه کردم ... 5 بود!

-       خاله بیدار شدی؟

به صندلی عقب برگشتم... ستایش مظلومانه به من نگاه میکرد.

-       خوبی فدات شم؟ بمون اینجا تا من برم و برگردم

-       نه نرو، خاله ترمه گفت بیدار شدی بهت بگم نری پاین تا خودش بیاد

-       خیلی اذیت شدی نه؟ ببخشید

-       خاله ترمه مباظبم بود

ترمه و فرهاد به سمت ماشین آمدند...ترمه کنارم نشست و بدون حرف دستش را روی پیشانیم گذاشت و نفس راحتی کشید

فرهاد سرش را از پنجره داخل ماشین کرد و گفت:- بهتری؟

-       آره خوبم، باید با کارگرا تصویه حساب کنم

ترمه گفت:- فرهاد باهاشون تصویه حساب کرد

رو به فرهاد کردم و گفتم:- دستت درد نکنه فردا باهات حساب میکنم

-       نمیخواد فردا با این حالت بیای شرکت برو استراحت کن، مواظب خودت باش

لبخند کمرنگی زدم و گفتم:- تو رئیس خیلی شانس آوردما

فرهاد خندید، ترمه با مشت آرام به بازویم کوبید و گفت:- بیشعور تو دوست نیاوردی؟

-       تو که مثله خواهرمی یه دونه ای

با ذوق خندید و گفت:- قربونت بشم من

فرهاد گفت:- مواظب باشیدا آروم برو ترمه

ترمه گفت:- چشم

ستایش گفت:- عمو فرهاد خداحافظ

فرهاد با مهربانی خندید و گفت:- خداحافظ عزیزم مواظب خودت و خاله باشیا

بعد از یک ساعت به خانه رسیدیم. ترمه در راه تعریف کرد که همه مراسم خوب برگزار شد، از او ممنون بودم که مراقب همه اوضاع بوده

با دیدن ماشین پارسا خوشحال شدم که او خانه است، ترمه ماشین را پارک کرد و به من کمک کرد به داخل ساختمان برویم. پارسا به استقبالمان آمد. نگاهی به من انداخت و گفت:- باز حالت بد شد؟

ستایش که طبق عادت همیشه نرسیده در آغوشش بود، گفت:- دایی خیلی جیغ زد و گریه کرد، یک آقا بلندش کرد بردش تو ماشین

با ترس به ترمه نگاه کردم و گفتم:- کی منو بلند کرد؟

-       نترس کامران بود

نفس راحتی کشیدم !

پارسا با خنده گفت:- بی بی سی دایی برو لباستو در بیار بیا بستنی بخوریم

ستایش با ذوق از آغوش او پایین آمد و به سمت اتاق دوید

رو به ترمه کردم و گفتم:- ترمه بی زحمت لباسهایی که رو تخت گذاشتمو تنش کن

ترمه باشه ای گفت و رفت

پارسا رو به من کرد و گفت:- دیشبم گفتم بهت دکتر گفته نباید عصبی بشی، احتمال سرماخوردگیتم بالاس

-       من همه این سالها اینجوری بودم، هیچیم نمیشه

-       نباید انقدر خودتو اذیت کنی، اونا عذاب میکشن

صدای زنگ تلفن مانع جواب دادنم شد، با شنیدن صدای مامان به سمت تلفن پرواز کردم

با بغض گفتم:- سلام مامانم

صدای گرفته مامان که ناشی از گریه زیادش بود آمد:- سلام برگ گلم، سلام قشنگم شرمندتم که نیستم پیشت

-       مامان کاش بودی! من بردیا و بابارو میخوام. من بدون بردیا دیگه نمیخوام زندگی کنم بگو امام حسین برش گردونه

مامان از شدت گریه به هق هق افتاده بود. ترمه که کنارم آمده بود مرا به آغوش کشید و گفت:- یوکا آروم باش حال مامانت بد میشه راه دوره اذیتش نکن...

با سر و نگاه به او اشاره کردم ستایش را از آنجا ببرد

به زور خودم را کنترل کردم و گفتم:- گریه نکن مامانم ... گریه نکن ... ما همدیگرو داریم یلدارو داریم خدارو داریم یادت نرفته که همیشه اینارو بهم میگی

بریده بریده گفت:- نه...ما...در ... یادم نرفته... توام گریه نکن توروخدا مواظب خودت باش نزار از اومدنم پشیمون بشم

-       باشه مامانم مواظب خودت و یلدا باش

تلفن را قطع کردم ولی گریه ام بند نمی آمد. پارسا جلو آمد، رد اشک در نگاهش به خوبی معلوم بود دستمالی که در دستش بود روی صورتم کشید و گفت:- بسه دیگه .... گریه نکن

-       نمیتونم

-       میتونی، یه لحظه فکر کن با هر عذابی که تو میکشه اونا دو برابر عذاب میکشن

آرامتر شدم... ترمه و پارسا با سر و صدا و شوخی و خنده حال مرا بهتر کنند، برای شام ترمه بخاطر ستایش قیمه درست کرد به زور چند قاشق خوردم. ساعت از ده گذشته بود که ترمه با آژانس رفت وستایش هم خوابید. ولی من خوابم نمیبرد.

به آشپزخانه کوچک پارسا رفتم،بدجور هوس چای کرده بودم انگار میخواستم با داغی چای بغضم را قورت بدم! چای دم کردم و بعد از چند دقیقه برای خودم ریختم

-       بی زحمت برای منم بریز

به سمت پارسای آشفته برگشتم

-       بیدارتون کردم؟

-       نه بیدار بودم فقط رفتم با بچه ها برنامه های فردا رو هماهنگ کنم

لیوان چای را به دستش دادم و روی راحتی ها مقابل هم جا گرفتیم

پارسا به عادت همیشه دستانش را دور لیوان قفل کرد و گفت:- بهتری؟

-       بد نیستم

-       قرصاتو خوردی؟

-       بله ممنون، شما خوبید؟

سرش را به نشانه منفی تکان داد و همزمان گفت:- اصلا

-       چرا؟

لبخند تلخی زد و گفت:- منم باعٍث بی برادر شدن یه خواهر شدم! تورو که میبینم میفهمم چقدر سخته

دلم ریخت، اصلا دلم نمیخواست به خاطر حال بد من دوباره حال پارسا خراب شود، ولی انگار آمده بود تا حرف بشنود و آرام شود

-       داغ برادر خیلی سخته، من پدر و بردارمو همزمان از دست دادم... بردیا جلوی چشمای من کشته شد

پارسا با ترس به من خیره شده و گفت:- فرقی نمیکنه منم برادر یه خواهرو گرفتم

-       چرا به خواهرهایی که نجات دادی فکر نمیکنی؟

-       کیو نجات دادم؟

-       منو! هیچوقت از من نپرسیدی چرا طرفدارت شدم

پارسا متعجب به من خیره شده بود، باید همه چیز را برایش تعریف میکردم... چقدر سخت بود یادآوری آن روزها...

مو به مو برایش تعریف کردن، خاطرات بچگی وابستگیه من و بردیا، شیطنتها، آرزوهایی که داشتیم، آن روز نحس، دعوا، سکته بابا ، بستری شدن خودم در بیمارستان.. افسردگی... زده شدن از دنیا.. دیدن اتفاقی برنامه پارسا، حرفهایش، رضایت دادن و بهبود حالم و امید پیدا کردن به زندگی و رضایت به درمان همه را گفته بودم...

پارسا سرش را به زیر انداخته بود، نمیخواست من گریه اش را ببینم

با صدای گرفته گفت:- خیلی مرگ دردناکی داشتند، من واقعا متاسفم

اشکهایم را پاک کردم و گفتم:- اگه به خاطر خودت دیگه نمیتونی کار کنی به خاطر امثال من اینکارو کن... خیلیارو نجات دادی من داستانهای زیادی شنیدم که به خاطرحرفهات حالشون خوب شده... دوباره شروع کن بزار یکی دیگه هم حالش خوب بشه، بزار یکی دیگه هم بتونه ببخشه و با مشکلات زندگیش بجنگه

با تردید و شک به من زل زده بود، همه عشقی که از او در وجودم داشتم را در نگاهم ریختم، میخواستم حرف دلم را از نگاهم بفهمد خودم که جرات گفتن نداشتم

بدون حرف از جا بلند شد، لیوان چای هردویمان که سرد شده بود را برداشت و به آشپزخانه رفت و در سینک خالی کرد و دوباره برای من و خودش چای ریخت و برگشت. هیچی نمیگفت، من هم حرف نمیزدم. در سکوت چای خوردیم

پارسا بالاخره بعد از نیم ساعت حرف آمد!

-       به نظرت کسی برنامه ای رو که یه قاتل اجرا میکنه میبینه؟

در دلم غوغایی به پا شد، با این سوال معلوم بود که به اجرا فکر میکرد، سعی کردم آرام باشم

-       شما با اون بنده خدا دشمنی داشتی؟

چشمانش پر از اشک شد و رویش را برگرداند

-       نه! دوستم بود

محکم گفتم:- پس به چه حقی به خودت میگی قاتل؟

متعجب نگاهم کرد!

-       وقتی خودت رو خودت اسم میزاری چه توقعی از بقیه داری؟ خانواده اون باور کردن عمدی نبوده خودت هنوز باور نکردی؟

-       جواب مردمو چی بدم؟ روم نمیشه دیگه جلوی دوربین وایسم!

-       میدونی یکی از دلایلی که برنامت جذبم کرد چی بود؟

-       چی بود؟

-       صادق بودی... تو خیلی از برنامه ها سعی میکنن همه چیو بر وفق مرادو فوق العاده جلوه بدن ولی شما اینکارو نمیکردی... اگه به خاطر شایعه برنامه پخش نمیشد حقیقتو میگفتی الکی نمیگفتی مشکل فنی بود! اگه سوتی میدادی معذرتخواهی میکردی... اگه برای تیتراژ مشکلی پیش میومد نمیگفتی مشکل صدا داریم میگفتی با خواننده به تفاهم نرسیدیم یا اجازه پخش نداریم، همیشه اونی که بودو میگفتی، همه مخاطبام با این صداقت و راحتی احساس راحتی میکردن با برنامه و جذب میشدن... حالام باید همینکارو کنی... خواسته و ناخواسته تقریبا همه در جریانن روز اولی که بری نمیتونی وانمود کنی همه چی عالیه! میتونی بگی چقدر متاسفی و زجر کشیدی برای اتفاقی که افتاده، همیشه میگفتی وقتی تاوان اشتباهتونو دادید دوباره بلند شید و زندگیتونو بسازید... تاوانشو دادی بلند شو زندگیتو بساز به همه ثابت کن خودتم به اون حرفا ایمان داری... اتفاق بوده، وقتی خودت اینو باور کنی همه باورت میکنن

سرش را میان دستانش گرفت... دوباره هر دو ساکت شدیم... بعد از چند دقیقه تکانی خورد و به من نگاه کرد، لبخند کمرنگی زد و با حالت طنز گفت:- همه طرفدارها انقدر خوبن؟

دلم ریخت... لبخند گرمی تحویلش دادم و گفتم:- نمیدونم امتحانشون کن شاید باشن

هر دو به خنده افتادیم

روز بعد هم با سر درد شروع شد، به خاطر ستایش صبحانه درست کردم ولی به زور! او هم فهمیده بود بی حوصله ام و هیچی نمیگفت... به خودم لعنت فرستادم که باعث گوشه گیری ستایش شده بودم

دستگاه پلی استیشن را نصب کرده و مشغول بازی شدیم و کم کم سر و صدایمان زیاد شد، هم روحیه خودم بهتر شده بود و هم ستایش!

با سر و صدای شکممان به سراغ ناهار رفتیم و بعد از آن برای ستایش کارتون گذاشتم و خودم هم مشغول کشیدن طرح شدم...

ساعت از 4 گذشته بود که پارسا آمد، رفت و آمدش هیچ ساعت خاصی نداشت...

پارسا با یک لیوان چای برای خودمان و یک ظرف پفک برای ستایش کنارمان آمد

-       دست شما درد نکنه

-       خواهش میکنم

نگاهش بین من و تلویزیون رد و بدل میشد، مشخص بود که میخواست حرفی بزند!

با کلافگی گفتم:- بگو آقا پارسا

-       چیو؟

-       حرفی که میخوای بزنی، مشخصه میخوای یه چیزی بگی

کوتاه خندید... نگاهی به ستایش انداخت و نزدیکم شد و آهسته گفت:- فردا تولد ستایشه

جا خوردم! انقدر در ناراحتی خودم غرق شده بودم که روز تولد ستایش را فراموش کرده بودم!

-       چرا زودتر نگفتی بهم؟

-       حالت خوب نبود

-       من واقعا معذرت میخوام ببخشید

-       نمیخواد معذرت بخوای فکر کن ببین چیکار کنیم

با بغض گفتم:- الهی بمیرم براش واسه همینه که از صبح انقدر تو خودشه

-       خیلی خب توروخدا دیگه گریه نکن!

اشکهایم را پاک کردم و گفتم:- چیکار کنیم براش؟ نباید بزاریم غصه بخوره

-       فکر کن اینکارو به خودت میسپارم

-       پس هرکاری بگم انجام میدی دیگه؟

با تردید به من نگاه کرد و گفت:- کار عجیب غریب نباشه بله!

فکرم درگیر شد و همه فرضیات را با خودم مرور میکردم.. کیک درست کردن که بلد نبودم، جشن سه نفره هم برای بچه کسل کننده میشد... روی فامیل هم برای لو نرفتن اوضاعمان نمیتوانستیم حساب کنیم...تنها راه چاره شهربازی بود!

همه نقشه هایی که در ذهنم کشیده بودم با هیجان برای پارسا گفتم

-       همه این نقشه هارو تو این چند دقیقه کشیدی؟

-       بله، خوبه؟

-       خوبیش که آره ولی....

علت تردیدش را میدانستم، میان حرفش پریدم و گفتم:- ولی خبر ساز میشه نه؟ خب بشه! آقا پارسا کار بدی که نمیخوای انجام بدی، میخوای خواهرزادتو خوشحال کنی اگه بخاطر منه یا نمیام یا خودمو مخفی میکنم

مهربان نگاهم کرد و گفت:- هرکاری که میخوای انجام بده منم میام

به ترمه و ارمیا زنگ زدم و کارها را هماهنگ کردم

ستایش از بیرون رفتن ذوق کرده بود و جیغ جیغ کنان تمام لباسهایش را به هم ریخت.

جلوی موهایش را تلی بافتم و گل سر زدم. بلوز و شلوار جین آبی برای پوشیدن انتخاب کرد، پالتوی خزدار و بوتهای صورتی و کلاه و شالگردن سفیدش را هم من انتخاب کردم.

موهای خودم را هم اتو کردم و بافتم و با دقت آرایش کردم. شلوار سفید و پانچوی صورتی ام را پوشیدم دلم میخواست امشب با ستایش هماهنگ باشم! شال سفید سر کردم ونیم بوت و کیف مشکی هم برداشتم

ستایش با هیجان و خوشحالی پرسید:- یوکا جون کجا میخوایم بریم؟

-       هرجا که تو دوست داشته باشی، کجا دوست داری بریم؟

-       شهربازی

شال گردنش را با دقت دور گردنش پیچیدم و گفتم:- دیگه؟

-       دلم پیتزا هم میخواد

-       چشم شما هرچی دلت بخواد انجام میشه! حالا بگو خاله رو میبخشی؟

-       چرا؟

-       برای اینکه من این دو روزه ناراحت بودم و باعث شدم پرنسس ناراحت بشه

دست دور گردنم انداخت و مرا بوسید و گفت:- خاله من دوستت دارم از دستت ناراحت نمیشم

محکم بوسیدمش و گفتم:- الهی خاله قربون تو بره که انقدر مهربونی فرفره من

با صدای سرفه پارسا به سمت او برگشتیم... او هم کمتر از ما به خودش نرسیده بود! صورت اصلاح شده و موهای روغن زده ... بلوز یقه اسکی یشمی و شلوار و کفش مشکی که معلوم بود همه از بهترین مارکهاست... انگار پارسا آرین قصد دلربایی داشت آن شب!

ستایش با خوشحالی گفت:- دایی با ما میای؟

پارسا پالتوی مشکی که روی ساق دستش بود را به دست من داد و ستایش را از روی زمین بلند کرد و گفت:- بله که میام... اگه دوست نداری نیام؟

-       آخ جووون... دایی خیلی دوستت دارم، خیلی خوشحالم یعنی منو میبری شهربازی؟ میریم پیتزا بخوریم؟

به طرف ماشین پارسا رفتیم

-       بله که میریم. هرجا که تو دوست داشته باشی میریم

بیرون رفتن با پارسا از آن اتفاقهایی بود که تا چند ماه پیش در رویا هم نمیدیدم ولی حالا من در کنار او نشسته بودم... در ماشینی که بوی او را میداد و من با نفسهای عمیق انگار میخواستم برای همه عمر آن هوا را ذخیره کنم!

به ارمیا و ترمه خبر دادم که راه افتادیم... پارسا آهنگ شادی گذاشت و صدایش را زیاد کرد. ستایش با خوشحالی دست میزد و میرقصید، از دیدن شادیه او دلم ضعف میرفت

پارسا آرام پرسید:- همه چی اوکیه؟

-       بله، ترمه با مجموعه هماهنگ کرده ارمیام رفته کیک بگیره.. ترتیب همه چیو دادن

-       دستشون درد نکنه

ترافیک شد، پارسا صدای ضبط را کم کرد. سمت چپ ماشینی بود که 2 سر نشینش دختر بودند و هر دو با ذوق و شوق برای او دست تکان میدادند و با چشم او را میخوردند! با دیدن گوشی در دستشان شالم را جلو کشیدم و پایینتر رفتم تا مدرکی برای اذیت کردن پارسا نداشته باشند!

-       صاف بشین خودتو اذیت نکن

-       نمیشه تو چند دقیقه پخش میکنند نمیخوام تنش جدیدی به وجود بیاد

-       من اهمیتی نمیدم پس نمیخواد همش تو استرس باشی

با شک و تردید راحتتر نشستم و شالم را مرتب کردم... تارسیدن به پارک ارم فقط با رقصیدنهای ستایش سرگرم بودیم!

ماشین را پارک کرد و پیاده شدیم... پارسا نفس عمیقی کشید پر از شک و تردید بود

کنارش رفتم و گفتم:- آقا پارسا میخوای برگردیم؟

سرش را به نشانه منفی تکان داد و گفت:- نه! خوب میشم، خیلی وقته تو بین مردم نبودم، چند ساله فقط زندگیم تو خونه و صدا و سیما خلاصه میشد

لبخند گرمی تحویلش دادم و گفتم:- ستایش قدرت اینو داره که دوباره شادی رو بهتون برگردونه، حالام یه نقشه دارم!

با لبخند شیطنت آمیز پرسید:- چه نقشه ای؟ نکنه میخوای اینبار به همه کارمندا و مردم قلعه سحر آمیز قرص خواب بدی؟

با تعجب به او نگاه کردم و هر دو با صدا خندیدیم

-       اگه میتونستم اینکارو میکردم ولی نمیشه! برای اینکه مردم از همینجا دنبالمون نیفتن شال گردنو بی زحمت جلوی صورتت بگیر تا اذیت نکنن بریم تو

درحال درست کردن شال گردن با خنده گفت:- آدم با شما که میگرده ناخوداگاه آدرنالین خونش میره بالا! همش پر نقشه و هیجان و جیمزباند بازی هستی!

-       من فقط دلم میخواد همه رو خوشحال کنم، برای همین خیلی فوری نقشه تو سرم میاد

مهربان نگاهم کرد و گفت:- بریم

پارسا خودش را پشت شال گردن استتار کرد و و من هم دست ستایش را محکم گرفتم و راه افتادیم

داخل قلعه شدیم و من کارت تهیه کردم و وارد قسمت بازیها شدیم. نزدیک دستشویی رفتیم و پارسا شالگردن را باز کرد

-       آماده ای؟

-       آره بریم

رو به ستایش کردم و گفتم:- کدومو اول دوست داری؟

-       چرخ و فلک

به سمت چرخ و فلک رفتیم، کم کم صدای پچ پچ ها زیاد شد و تمام نگاهها روی ما بود! حس خوبی نداشتم ولی سعی کردم به روی خودم نیاورم... به ارمیا اس ام اس دادم که زودتر خودشان را برسانند... ستایش بدون توجه به هیچکس تمام بازیها را بازی میکرد و برای ما دست تکان میداد... پارسا هم از او عکس مینداخت.

پسر قد بلندی به سمت ما آمد و با لبخند رو به پارسا کرد و گفت:- خیلی خوش آمدید آقای آرین من پازوکی هستم مدیر قلعه

پارسا با او دست داد و گفت:- خیلی ممنونم آقای پازوکی

پازوکی با خوشرویی گفت:- اگه خودتون یا خانوم اذیت میشید میتونید تو دفتر من بشینید من کوچولو رو به دست بچه ها میسپارم

-       نه ممنون از لطفتون ما راحتیم فقط شما زحمت بکشید از طرف من از بقیه خواهش کنید عکس و فیلم نگیرند

-       چشم حتما.... به همه میسپارم مراقب باشند امیدوارم شب خوبی داشته باشید

من گفتم:- آقای پازوکی؟ دوستم با شما برای لیزرشو و اینجور چیزا صحبت کرده

-       خانوم شایسته؟

-       بله

-       همه چی آماده اس و بهتون قول میدم طبق خواسته شما پیش میره

-       ممنون

پازوکی رفت. با خنده به پارسا نگاه کردم و گفتم:- معروفیتم خوب چیزیه ها!

خندید و گفت:- بعضی وقتها! میدونی شهرت باعث میشه هم هرکاری دوست داری انجام بدی و هم هرکاری که دوست داری رو نتونی انجام بدی!

-       تا حالا به این فکر نکرده بودم! بامزه اس!

ستایش با خوشحالی از قطار پیاده شد و گفت:- بریم اون اسبه رو میخوام!

به دنبال او راه افتادیم. پازوکی از پشت تلفن خواسته پارسا را اعلام کرد و همه لب و لوچه ها آویزان شد! دلم برایشان سوخت... من هم اگر جای آنها بودم ناراحت میشدم... فرصت برای دیدن سلبریتی مورد علاقه شاید فقط یکبار پیش می آمد!

با صدای زنگ گوشی به خودم آمدم.

-       کجایی ارمیا

-       سلام خوشگله بی اعصاب رسیدیم

-       من کجام بی اعصابه؟

-       همیشه هستی! جلوی در نیستید که؟

-       نه نیستم بیاید تو سریع برید تو دفتر مدیر

-       باشه باشه

به پارسا گفتم که آنها آمدند، از دور دیدم که هر دو با بسته های بزرگ به سمت دفتر پازوکی رفتند

دوباره صدای پازوکی در مجموعه پیچید

-       از همه مهمانهای عزیزی که امشب مارو همراهی میکنند خواهشمندم برای نمایش لیزرشو وسط سالن جمع بشید

همه با خوشحالی وسط سالن جمع شدند. دست ستایش را محکم گرفتم تا در تاریکی گم نشود. لیزرشو پنج دقیقه ای همه را به وجد آورده و هنرنمایی میکردند. ستایش از خوشحالی بالا و پایین میپرید و خودش را تکان میداد! چراغهای رنگی روشن شد و موزیک ملایمی پخش شد و همه با هم آهنگ "تولدت مبارک" خواندند.

ارمیا و ترمه میز کوچک چرخدار را به سمت ستایش هول میدادند. ستایش با ناباوری به همه چیز نگاه میکرد. از خوشحالی و ذوق کردن او گریه ام گرفته بود، پارسا هم با عشق به او نگاه میکرد. ترمه جلوی او خم شد و گفت:- پرنسس ستایش شمعو فوت نمیکنی؟

نگاهی به من کرد و گفت:- خاله فوت کنم؟

-       فوت کن قربونت برم، هرچی که دوست داری داشته باشی رو بخواه و بعدش فوت کن

-       دوست دارم تو و دایی همیشه پیشم باشید و مامان و بابا زودتر برگردند دلم براشون تنگ شده

با لبخند به او نگاه میکردم، پارسا جلوی او زانو زد و گفت:- ما همیشه پیشتیم عزیزم فوت کن

-       یه چی دیگه هم میخوام

-       چی؟

-       لباس سیندرلا که بپوشم و خاله بهم....

پارسا سریع جلوی دهانش را گرفت و گفت:- هیس باشه دایی باشه

من از ته دل میخندیدم و همه با تعجب به ما نگاه میکردند.

ستایش بالاخره شمع را فوت کرد و همه یکصدا دست زدند و جیغ کشیدند. پارسا، من ، ترمه و ارمیا به ترتیب ستایش را بوسیدیم. چراغهای سالن روشن شد.

پازوکی گفت:- آقای آرین اجازه هست خود مجموعه چند تا عکس یادگاری بگیره؟

پارسا لبخندی زد و گفت:- بله خواهش میکنم

لباس ستایش را مرتب کردم ... به پارسا اشاره کردم که یقه لباسش را درست کند ولی او بدتر خراب کرد!

-       آقا پارسا سمت چپتون

دستی به یقه اش کشید ولی درست نشد. نگاهی به اطراف کردم، چند نفری به ما نگاه میکردند و زیرگوش هم پچ پچ میکردند، بدون اهمیت به آنها سریع یقه پالتو را مرتب کردم و از او فاصله گرفتم

لبخند موذیانه پارسا حرصم را درآورد. پارسا ستایش را در آغوش گرفت و پشت میز کیک ایستاد. دوباره لباسهای ستایش را مرتب کردم و از آنها فاصله گرفتم... با فاصله گرفتن من نگاه معناداری کرد و چیزی نگفت. تمام کارکنان دور پارسا جمع شدند، دوتا از دخترها مدام خودشان را به او نزدیک میکردند و من از عصبانیت دستانم را مشت کردم

ترمه زیرگوشم گفت:- نگاه کن دارن میخورن طرفو

-       ترمه هیچی نگو اعصاب ندارما

ارمیا با خنده گفت:- ایده از خودت بود بیخود عصبی نشو

-       دستتون درد نکنه بچه ها واقعا زحمت کشیدید تنهایی برام سخت میشد کارهای اصلی روی دوش شما بود

ترمه گفت:- اینحرفا چیه دیوونه

نگاهش به سمت پارسا انداخت و یک تای ابرویش بالا رفت! سریع به آن سمت نگاه کردم از دیدن آن صحنه بغض کردم... یکی از دخترها کامل در آغوش پارسا بود و با ستایش بازی میکرد و لُپ او را میکشید

نگاه پارسا به من افتاد. با دلخوری روی برگرداندم!

-       یوکا جون؟

با صدای ستایش دوباره به سمت آنها برگشتم. ستایش با دست و سر اشاره میکرد که به سمتشان بروم

نزدیک آنها رفتم. ستایش با کلافگی گفت:- خاله میشه شال گردنمو در بیاری؟ خیلی گرممه

به زور لبخندی زدم و گفتم:- آره عزیزم

به سمت دختری که هنوز به پارسا چسبیده بود، برگشتم و خشک و جدی گفتم:- خانوم میشه یه لحظه اجازه بدی؟

مصنوعی خندید و با عشوه گفت:- بله خواهش میکنم .... و با بی میلی کنار رفت

بدون نگاه کردن به پارسا شال گردن ستایش را باز و موهایش به هم ریخته اش را مرتب کردم

دوباره صدای پازوکی آمد

-       آقای آرین عکس آخرو دسته جمعی با همه اپراتورها میگیریم و دیگه مزاحمتون نمیشیم

همه با خوشحالی کنار پارسا صف کشیدند، بدون حرف میخواستم از آنها فاصله بگیرم که پارسا مچ دستم را گرفت گفت:- دیگه نرو

در دلم طوفانی به پا شد، از توجهش دلم ضعف رفت... به ارمیا و ترمه هم اشاره کردم به سمتمان بیایند. ارمیا کنار پارسا و ترمه کنار من جا گرفتند. با بدجنسی از کِنِف شدن دختری که منتظر بود کنار پارسا بایستد، خوشحال شدم.

ترمه آهسته زیر گوشم گفت:- مرسی تحویل بازار!

آرام خندیدم و به دوربین زل زدم. همه کارکنان مشغول تقسیم کیک شدند. انقدر بزرگ بود که به همه مردم رسید... پارسا حساب را تصویه کرد و بالاخره از آن مجموعه بیرون رفتیم

ارمیا آدرس رستورانی در سعادت آباد را به پارسا داد و همه به سمت ماشینها رفتیم. ترمه با ارمیا می آمد و من و ستایش هم با پارسا

ساعت از 12 گذشته بود که بعد از تشکر زیاد از ارمیا و ترمه به خانه برگشتیم

ستایش با بادکنکهایی که ارمیا برایش خریده بود در حیاط میدوید و ذوق میکرد!

حسابی خسته بودم ولی به خوشحال کردن ستایش می ارزید

با نگرانی گفتم:- ستایش جان ندو خطرناکه میخوری زمین بیا بریم تو فردا باهاشون بازی کن.

بعد از تعویض لباسها به طبقه بالا رفتیم. رختخوابها را پهن کردم. ستایش سر جایش دراز کشید و با خوشحالی گفت:- خاله مرسی خیلی بهم خوش گذشت

-       خواهش میکنم فرفره من از داییت تشکر کن همه زحمتها گردن اون بود

-       دایی منو هیچوقت جای نمیبرد

-       حق داره... دیدی که اذیتش میکنن توام اذیت میشی... حالا بزرگتر که بشی متوجه میشی دایی چون معروفه مجبوره خیلی جاها نره... حالا بخواب که فردا دیر نرسیم شرکت

دوباره بیخوابی به سرم زد و از اتاق بیرون و طبقه پایین رفتم

چای دم کردم، یکی هم برای پارسا ریختم میدانستم که بیدار است. به آشپزخانه آمد

-       نخوابیدی؟

-       نه داشتم چای میاوردم برات

-       دستت درد نکنه خیلی دلم چای میخواست

هر دو پشت میز نشستیم.

-       عمه ستایش زنگ زده بود

با تعجب گفتم:- خب؟

-       فردا میخوان اونجا براش تولد بگیرن از صبح میان میبرنش

با ناراحتی گفتم:- حالا چرا از صبح؟خُب همون بعد از ظهر بیان دنبالش ، اگه پیشم نباشه استرس میگیرم نمیتونم به کارام برسم

پارسا با تعجب گفت:- چرا استرس میگیری؟ اونا عمه و مادربزرگش هستن مراقبشن

-       میدونم ! ولی واقعا نگران میمونم ... پیشم نباشه فکرم پیشش میمونه

لبخندی زد و گفت:- مثله مادرها شدی که نگران بچشون میشن

کوتاه خندیدم و گفتم:- از خونه داری و زندگی همین بچه داری رو یاد گرفتم

-       نه انصافا چایی هاتم همیشه خوش طعمه!

ذوق کردم، خندیدم و گفتم:- مرسی اعتماد به نفس گرفتم

کوتاه خندید. سکوت کردیم

بعد چند دقیقه سکوت را شکستم و گفتم:- لباسهای ستایشو آماده میکنم میزارم رو تخت فردا بدین ببرن

-       باشه ممنون، نگران نباش اونا خیلی مراقبشن

-       خدا کنه، من با اجازه میرم بخوابم

-       نه وایسا

از روی صندلی بلند شد و به سمت کابینت رفت و با گازاستریل و بتادین به سمتم آمد

-       پاشو ، دو روزه باند اینو عوض نکردی باید هوا بخوره

از اینکه حواسش به باند دست من بود دلم ریخت! اگر اسم ان توجه ها دوست داشتن نبود پس چه بود. کنار سینک ظرفشویی رفتیم. باندم را باز کرد و با دقت زخمم را شست و شو داد و دوباره بست. دلم برایش ضعف میرفت ... دلم میخواست محکم دوباره آغوشش را تجربه کنم!

از خجالت میخواستم فرار کنم، جلوی در آشپزخانه که رسیدم صدایم کرد

-       یوکا

چندمین بار بود که اسمم را بدون پیشوند و پسوند صدا میکرد

-       بله؟

-       بابت امشب ممنون، ستایش خیلی خوشحال بود خودم هم بهش احتیاج داشتم

لبخندی زدم و گفتم:- خوشحالم که بهتون ثابت شد هنوز طرفدار دارید و البته عاشق!

خندید و گفت:- از تلویزیون که نمیشه عاشق شد!

-       شایدم بشه!

-       شاید! ولی عاشق پارسا آرین! با پارسای واقعی خیلی فرق داره

ناخواسته از دهنم پرید:- خیلی!

یک لنگه ابرویش بالا رفت و گفت:- یعنی انقدر فرق دارم!؟

هول کردم!

-       نه نه! یعنی نمیدونم!

با خنده گفت:- خیلی خب هول نکن برو بخواب

با خجالت شب بخیر گفتم و سریع آنجا را ترک کردم!

اول به اتاق لباسها رفتم و برای ستایش یک دست لباس راحتی و یک دست مهمانی همراه پالتو و شال و کلاه روی تخت گذاشتم . طبقه بالا رفتم و کنار ستایش خوابیدم

صبح آهسته و بی سر و صدا همه کارهایم را انجام دادم و از خانه بیرون رفتم. با کلافگی به کارهایم میرسیدم. فرهاد بی حوصلگیم را فهمیده و پیشنهاد داد به خانه برگردم ولی قبول نکردم سه روز در شرکت نبودم نمیخواستم بیشتر از این گوشه کنایه های کارمندان مخصوصا منشی فرهاد بیشتر شود!

دوری از ستایش حسابی کلافه ام کرده بود، ساعت از 4 گذشته بود که طاقت نیاوردم و پارسا را گرفتم

-       جانم؟

قلبم ریخت! یک جانم از شنیدن از پارسا کافی بود تا قلبم بایستد چه برسد به فراموشی کارم با پارسا!

-       الو!

تازه به خودم آمدم!

-       سلام آقا پارسا شرمنده مزاحم شدم

-       سلام مراحمی... چی شده؟

-       میشه یه شماره از خونه مادربزرگ یا عمه ستایش بدی باهاش تماس بگیرم؟

-       حدس میزدم طاقت نیاری... الان شماره موبایل عمشو برات میفرستم. اسمش عاطفه اس

-       باشه ممنون

چند دقیقه بعد از قطع تماس اس ام اس آمد... شماره ای که پارسا برایم فرستاد را گرفتم

-       بفرمایید؟

-       سلام ببخشید عاطفه خانوم؟

-       سلام بله خودم هستم، شما؟

-       من یوکابدم دوست پرستو

-       اِ سلام حال شما؟ پرستو خیلی از شما تعریف کرده ستایشم از صبح صد دفعه سراغتونو گرفته

-       ممنونم نظر لطفتشه... راستش منم دلم براش تنگ شده خواستم باهاش صحبت کنم

-       بله چرا که نه! یه لحظه گوشی دستتون باشه

و بلند ستایش را صدا زد

-       سلام یوکا جون

-       سلام عزیز دلم خوبی؟ خوش میگذره؟

-        آره خاله خوبم، با پویا دارم بازی میکنم

-       ستایش جان مواظب خودت باشیا جاهای خطرناک نرو به چیزیم دست نزن

-       باشه مواظبم

خیالم از بابت ستایش راحت شد و با آرامش بیشتری به کارم ادامه دادم... ترمه مدام زیرگوشم میگفت حالا که ستایش نیست خودم را به پارسا نزدیک کنم و پیشنهادهایی میداد که از خجالت سرخ و سفید میشدم!

-       به جهنم انجام نده ببین خودت کم کاری میکنی ها! بعدا نگی کاش به حرف ترمه گوش میکردم! حداقل یه غذا درست کن بفهمه استعداد داری انگیزه نداری!

جرقه ای در ذهنم زده شد! بد هم نمیگفت حالا که ستایش نبود حوصلم سر میرفت و وقت پختن غذا داشتم

-       این عالیه، آفرین!

-       عجبه دیگه فحش ندادی!

-       چی درست کنم حالا؟

-       ماکارانی درست کن، اکثر مردها دوست دارن غذای راحتیم هست احتمال خراب شدنش کمه!

-       دستور پخت و مواد لازمشو بنویس

ساعت 6 با خوشحالی از شرکت بیرون رفته ، وسایلی که ترمه نوشته بود را خریدم و به خانه رفتم. پارسا نبود.... لباس راحتی پوشیدم و موهایم را محکم بستم و مشغول کار شدم

حالا که به عشق پارسا آشپزی میکردم کار راحت و ساده ای بود، وسطهای کار بودم که پارسا آمد... با خنده به من نگاه میکرد

-       آقا پارسا چرا میخندی؟

-       آخه جالبه میخوای منو مثل موش آزمایشگاهی بفرستی بیمارستان

با دلخوری و ناراحتی گفتم:- برای شما از بیرون غذا سفارش میدم این برای خودمه

-       شوخی کردم اتفاقا دوست دارم دستپختتو بخورم ببینم به خوبی مادرت هست یا نه! منم میرم لباس عوض کنم بیام کمک

با خوشحالی به کارم ادامه دادم... پارسا هم بعد از چند دقیقه با لباس راحتی آمد و به مواد ماکارانی ناخنک میزد... استرس گرفته بودم ، سعی میکردم همه کارها را طبق دستورالعمل ترمه انجام دهم

پارسا با خنده گفت:- حالا چرا انقدر استرس گرفتی؟ با آرامش کار کن فوقش خراب میشه از بیرون غذا میگیریم! اولین بار کسی ازت توقع نداره فوق العاده بشه

انگار منتظر شنیدن این حرف از پارسا بودم تا آرام شوم، دیگر استرس نداشتم و با دقت کارها را انجام دادم

پارسا سیب زمینی ته دیگ را حلقه حلقه کرد! هر کدام به یک شکل بود ! معلوم بود که تا به حال اینکار را انجام نداده!

ماکارونی را آبکش کردم و با دقت مواد را لا به لایش ریختم و دم گذاشتم... پارسا با نان به جان مواد کمی که ته ماهی تابه مانده بود، افتاد... من و بردیا عاشق اینکار بودیم و مامان همیشه مواد بیشتری درست میکرد که ما بیشتر لذت ببریم.

چای دم کردم و نگاهی به ساعت انداختم ...

-       کی ستایشو میارن؟

-       همرو برای شام گفتن آخر شب میارنش... میخواستن شب نگهش دارن نزاشتم

-       وای نه من سکته میکنم شب نباشه

-       سکته نکن چای بریز

هر دو چای خوردیم و پارسا به اتاقش رفت، من هم دوش کوتاهی گرفتم و به سر و وضعم رسیدم.

به آشپزخانه رفتم و برای مطمئن شدن از پخت در قابلمه را برداشتم. بخار باعث سوزش دستم شد و جیغم به هوا رفت و در قابلمه روی زمین افتاد.

پارسا با نگرانی و عجله وارد آشپزخانه شد و به سمت من آمد

-       چی شده؟

-       دستم سوخت

-       نمیدونی نباید یهو درو برداری؟ بیا اینجا

من را به سمت سینک برد و آب سرد را باز کرد و دستم را زیر آن گرفت

زیر چشمی نگاهی به من کرد و خندید ، کم کم خنده اش شدت گرفت

شیر آب را بستم و دستم را فوت کردم، سوزشش کم شده بود

-       آقا پارسا چرا میخندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-       فکر کنم چشمت زدم برای غذا درست کردنت!

خنده ام گرفت...

-       خدا کنه خوشمزه بشه حداقل ارزش این سوختنو داشته باشه

-       نگران نباش... کی آماده میشه؟

-       فکر کنم یک ربع دیگه حاضره

-       من میرم دوش بگیرم بیام ببینم چه کردی

با ذوق و شوقی که درونم بود، سالاد درست کردم و با حوصله میز را چیدم...

پارسا از دیدن ته دیگها چشمانش برق زد! بشقابش را پر کرد، من هم برای خودم کشیدم ... باورم نمیشد ، بهتر از چیزی که فکرش را میکردم شده بود! از خوشحالی دلم میخواست جیغ بکشم آبرویم جلوی پارسا حفظ شده بود

پارسا مشکوکانه به من نگاه کرد و گفت:- مطمئنی بار اولته؟

-       آره بخدا!

-       خیلی خوب شده، مرسی

ناخوداگاه لبانم به خنده باز شد

-       نوش جان

از خجالت شکمها درآمدیم، انقدر سنگین شدیم که نمیتوانستیم از پشت میز بلند بشیم!

پارسا گفت:- ظرفها با من شما برو استراحت کن

-       نه خودم میشورم، غذامم هضم میشه، شما برو به کارات برس... تو این مدت ما تو اتاق کار میخوابیم ، شبها نمیتونی کار کنی... من تا برگشتن ستایش بیدار میمونم

نگاهم کرد.... همه بدنم لرزید و لال شده بودم نمیتوانستم نگاهم را از او بردارم... به خودم لعنت فرستادم که در آن لحظه به حرفهایی که ترمه زده بود فکر میکردم! پارسا از سر میز بلند شد و بدون هیچ حرفی رفت...

نفس عمیق کشیدم و بعد از چند دقیقه به کارها رسیدم!

ساعت از 11 گذشت ولی خبری از ستایش نشد... روی کاناپه جلوی تلویزیون دراز کشیدم و مشغول دیدن سریال شدم ، کم کم چشمانم گرم شد و خوابیدم.

با تکانهای پارسا بیدار شدم

-       پاشو ستایشو آوردن خواب بود بردمش بالا

سر جا نشستم

-       واقعا آوردن؟ حالش خوبه؟

-       آره بابا حالش خوبه پاشو

نگاهی به ساعت انداختم از 1 گذشته بود، خمیازه ای کشیدم

پارسا گفت:- پاشو بریم بالا اینجوری ولت کنم میخوری زمین

دستم را گرفت و سلانه سلانه به اتاق رسیدیم. جلوی در اتاق دستم را رها کرد و شب بخیر گفت و رفت

در آن شب رویاهای زیادی برای بافتن داشتم ولی خسته تر از آنی بودم که بتوانم رویا ببافم! آرام گونه ستایش را بوسیدم و خوابیدم

بازی با پویا کار دستم داد و ستایش بدجور سرما خورده بود!

به فرهاد خبر دادم که شرکت نمیرم و برای ستایش از رستوران سوپ گفتم و به خوردش دادم و دوباره خوابید. ظهر بیدار شد، چشمهایش قرمز شده بود، دستم را روی پیشانیش گذاشتم داغ بود

با ترس به او لباس پوشاندم و دم دستی ترین لباسهایم را پوشیدم. او را در آغوش کشیدم هذیان میگفت... هنوز از در ساختمان خارج نشده بودم که ماشین پارسا داخل حیاط پیچید

با دیدن سر و وضع من با نگرانی پرسید:- چی شده؟

-       تب داره، سرما خورده میخوام ببرمش دکتر

ستایش را از من گرفت و گفت:- آره خیلی داغه، بشین بریم

جلوی درمانگاه شلوغ بود، نگاهی به قیافه کلافه پارسا انداختم

-       آقا پارسا همینجا باش تا برگردیم

-       نه آخه تنهایی که نمیشه بری

-       چیزی نمیشه نگران نباش خودتم میدونی نیای راحت تری

ویزیت دکتر و گرفتن داروهایش یک ساعتی طول کشید... با کیسه داروها به داخل ماشین برگشتم.

پارسا بعد از جابجا کردن ستایش در صندلی عقب با شرمندگی نگاهم کرد و گفت:- واقعا ممنونم

-       اینحرفا چیه خواهش میکنم، فقط جلوی در یه رستوران نگهدار سوپ بخرم

با شیطنت نگاهم کرد و گفت:- چرا خودت درست نمیکنی؟

-       من که بلد نیستم!

-       خب یاد بگیر! ماکارونی رو هم بلد نبودی

از اینکه به آشپزی من علاقه نشان میداد دلم ضعف رفت

با زنگ گوشی از رویا بافی بیرون آمدم!

-       جانم ارمیا؟

-       سلام چطوری؟

-       خوبم تو خوبی؟

-       مطمئنی خوبی؟

-       آره مطمئنم، چی شده؟

-       زنگ زدم بگم امشب بیا خونه ما بچه هارم میگم با هم دربی ببینیم

-       مگه امروز دربیه؟

-       آره، نمیدونستی؟

-       نه از هیچی خبر ندارم والا!

-       ای بسوزه پدر عاشقی!

زیرچشمی نگاهی به پارسا انداختم که با قیافه جدی به روبرو خیره شده بود

-       لوس نشو بی مزه! ستایش مریضه نمیتونم بیام

-       اِ چش شده ؟

-       سرما خورده، نه میتونم با خودم بیارمش نه تنهاش بزارم... شماها جای منو خالی کنید

-       ای بیمعرفت، باشه!

با شوخی و خنده گوشی را قطع کردم

پارسا جدی گفت:- شما برو پیش دوستات من خونم امروز ستایش پیش من میمونه

-       مگه من طاقت میارم برم وقتی ستایش مریضه! دیدی نگرانیم بیخود نبود سرما خورد! ارمیا میگفت جمع شیم که تنها دربی نبینه

-       سرماخوردگیه دیگه بچه اس! داروهاش و سوپ شمارو هم بخوره خوب میشه!

-       مسخره میکنی؟

-       نه بخدا! استعداد آشپزیت خوبه نمیدونم چرا یاد نگرفتی!

با شیطنت نگاهی به او انداختم و گفتم:- شاید به قول ترمه انگیزه ندارم!

نگاه معناداری به من کرد و گفت:- انگیزشم میاد!

قلبم ریخت! این حرف برایم معنی زیادی داشت!

به خانه که رسیدیم پارسا بدون حرف ستایش را به اتاقمان برد و روی تخت گذاشت و رفت. لباس ستایش را در خواب عوض کردم و خودم هم لباس راحتی پوشیدم. بخاطر ستایش درجه شوفاژها را زیاد کردم

با زنگ ترمه از جا پریدم

-       بله؟

-       چطوری؟

-       بد نیستم، نزدیک بود ستایشو بیدار کنی، کجایی؟

-       تو راه! دارم میام اونجا

-       اینجا برای چی؟

-       اِ! مگه تو خبر نداری؟

-       از چی؟

-       پارسا به ارمیا زنگ زده گفته برای دیدن دربی بیاد اونجا به منم بگه! ارمیا همین الان به من زنگ زد!

-       تو مطمئنی؟ ولی پارسا به من حرفی نزده !

-       شاید میخواد سورپرایزت کنه!

-       چرت و پرت نگو! سر راه وسایله سوپ هم بخر میخوام سوپ درست کنم!

-       جدیدا کدبانو شدیا! چقدر علاقت به آشپزی زیاد شده!

-       ترمه اذیت نکن زود بیا!

گیج از رفتارهای پارسا گوشی را قطع کردم! به من نگفته دوستانم را دعوت کرده بود!از گرما کلافه شدم و لباسهایم را با تاپ و شلوار عوض کردم.

برای گرم کردن شیر داغ به آشپزخانه رفتم. پارسا آمد. با تعجب نگاهم کرد، با اینکه خجالت کشیدم ولی سعی کردم به روی خودم نیاورم!  برای خودش چای ریخت و پشت میز نشست

-       تب ستایش قطع شد؟

-       آره، الان میخوام شیر داغ کنم و داروهاشو بدم

-       به ارمیا زنگ زدم بیاد اینجا ما هم تنها فوتبال نبینیم به دوستت ترمه هم خبر بده بیاد

-       ترمه بهم گفت تو راه بود داشت میومد!

کوتاه خندید و گفت:- چه سریع!

-       گرسنتون نیست؟

-       چرا! الان زنگ میزنم یه چیزی بیارن

-       نمیخواد غذا هنوز هست میزارم گرم بشه

زیر نگاه پارسا مشغول گرم کردن غذا شدم! انقدر عصبی شدم که تمام بدنم عرق کرده بود!آخر طاقت نیاوردم و گفتم:- آقا پارسا بی زحمت داروهای ستایشو میبری بدی؟ ناهارم بخوره تا ترمه برسه سوپ درست کنه

نگاهش را از من گرفت و سر تکان داد و همزمان گفت:- باشه

میز غذا را چیدم و پارسا بدون ستایش آمد

-       پس ستایش کو؟

-       خواب! بزار بخوابه بعد از ظهر سوپ میخوره

-       باشه

در سکوت ناهار خوردیم. با صدای زنگ در از جا پریدم....

-       اِ فکر کنم رسیدن

میخواستم از آشپزخانه بیرون بروم که صدایم کرد

-       یوکا؟

-       بله؟

سرش را به زیر انداخت و گفت:- لباساتو عوض کن

نمیدانم از ذوق بود یا خجالت که تمام بدنم داغ شد...

-       بخاطر ستایش شوفاژها رو باز کردم، خونه گرمه نمیتونم آستین بلند بپوشم

-       خونه مثله حموم بشه ستایش خوب نمیشه، بعضیاشو ببند لباس بپوش

-       من راحتم با این لباسا

از جایش بلند شد و روبرویم ایستاد

-       من ناراحتم! هرچقدرم با ارمیا صمیمی باشی بالاخره مرده!

روی دنده حرص و لجبازی افتاده بودم

-       شما هم مردی! برای من آدما دو دسته ان خوب و بد

با عصبانیت داد کشید:- برای منم آدما دو دسته ان، محرم و نامحرم... و خودت خواستی که فعلا به من محرم باشی! پس برو عوض کن

جا خوردم، ناباورانه به پارسا خیره شدم... انگار او هم باورش نمیشد همچین حرفی زده باشد!

دوباره صدای زنگ بلند شد.... دلم میخواست او را حرص بدم و به حرفش اهمیت ندهم ولی پشیمان شدم دلم نمیخواست چند روز باقی مانده از هم فاصله بگیریم و او مثل اوایل با من بداخلاق باشد!

پارسا به سمت آیفون رفت و من هم به اتاق رفتم... تیشرت ساده آستین کوتاه که به شلوار می آمد را پوشیدم و بیرون رفتم...

با ارمیا و ترمه دست دادم و خوش آمد گفتم. سعی میکردم از نگاه مشکوکانه ترمه فرار کنم! او من را از خودم هم بیشتر میشناخت!

پارسا مشغول صحبت با ارمیا شد و من و ترمه هم به آشپزخانه رفتیم

-       برای چی انقدر دیر درو باز کردی؟

-       داشتیم ناهار میخوردیم نشنیدیم صدای زنگو

-       یوکااااا منو خر نکن راستشو بگو

با خنده جریان را برایش تعریف کردم

ترمه با نیشخند گفت:- پارسام داره کم کم خطرناک میشه ها!

دلم ریخت و با ترس پرسیدم:- یعنی چی؟

با صدای بلند خندید و گفت:- هیچی! شوخی کردم سکته نکن! ولی نشونه خوبیه

-       خودمم خوشحالم ولی تردید دارم، به قول ارمیا من با اون نمیتونم دیگه خودم باشم

-       با یه سری چیزا باید تو کنار بیای با یه سری چیزام اون! حالا این حرفارو ول کن بیا کمک کن سوپ بپزیم برای ستایش

-       آره الهی بمیرم براش از صبح هیچی نخورده

من و ترمه در آشپزخانه مشغول آشپزی بودیم و پارسا و ارمیا هم مشغول تحلیل تمام بازیکنان دو تیم!

همراه چیپس و پفک و تخمه که ارمیا خریده بود کنار آنها رفتیم... ستایش را بیدار کردم و کنار خودمان بردم.... بدون توجه به کری خوانی آنها با آرامش به او سوپ میخوراندم...

-       مامان مجرد تو طرفدار کدوم تیمی؟

به حرف ارمیا خندیدم و گفتم:- هیچکدوم اصلا واسم مهم نیست

ترمه گفت:- من و آقا پارسا که فهمیده ایم طرفدار بهترین تیم هستیم یعنی استقلااال این ارمیا یه کم هوشش کمه طرفداره پرسپولیسه

برای حرص دادن پارسا گفتم:- من با ارمیام... پرسپولیس بهتره!

ترمه چشم غره رفت، پارسا یک تای ابرویش را بالا انداخت و پوزخند زد....

ارمیا با خوشحالی دست دور گردنم انداخت و گفت:- قربونت برم من قول میدم ببریم!

با خنده گفتم:- مربی الان به بازیکنا همچین قولی نمیده تو چجوری انقدر با اطمینان حرف میزنی؟

همه خندیدند

-       تو با من باشی تیم میبره... تو دلم گفتم تو طرفدار هر تیمی بشی اون تیم امروز میبره و تو هم بهترینو انتخاب کردی

ترمه چشم غره ای به ارمیا رفت و گفت:- میبینیم! اصلا بیاین بین خودمون شرط ببندیم!

با هیجان گفتم:- سر چی؟

-       مثل شمال هر کی باخت کارای امشبو اون انجام میده

ارمیا اضافه کرد:- و البته یک بستنی خوشمزه مجلسی هم مهمون میکنه

همه قبول کردیم....نگاهی به پارسا که متفکرانه به روبه رو خیره شده بود، انداختم. دلم میخواست با پارسا هم بین خودمان شرط میبستیم! نگاهم را غافلگیر کرد... نمیخواستم جلوی بچه ها فکرم را با او در میان بگذارم

با سرفه های پشت هم ستایش برای گرم کردن شیر به آشپزخانه رفتم... از دیدن پارسا تعجب کردم...

-       چایی تازه دمه؟

-       بله، شیرو گرم کنم میریزم میارم

کنارم آمد، معلوم بود که چای بهانه است!

کمی مِن و مِن کرد و گفت:- ببخشید اگه اونموقع داد زدم، من حق ندارم برای شما تصمیم بگیرم یه لحظه یادم رفت

بدون نگاه کردن به او گفتم:- افکار من و شما با هم فرق میکنه من درک میکنم...

چند لحظه در سکوت به من نگاه میکرد... بدون توجه به او سعی میکردم عادی کارم را انجام بدم.

-       شرط ببندیم؟

متعجب گفتم:- بستیم که!

-       بین خودمون

از اینکه او هم دلش میخواست بین خودمان شرطی داشته باشیم ذوق کردم!

-       سر چی؟

-       آشپزی! اگر استقلال برد فردا شب ماکارونی درست میکنی اگه پرسپولیس برد من درست میکنم

با خنده به او زل زدم!

-       قبوله فقط من هوس لازانیا کردم!

با لبخند سینی چای که آماده کره بودم را برداشت و رفت. من هم با لیوان شیر پشت سرش رفتم.

از نگاه معنادار ارمیا و ترمه خنده ام گرفت!

بازی شروع شد، با شرط بین خودمان حالا دیگر دلم میخواست پرسپولیس برنده باشد، با گل اول استقلال غصه ام گرفت... ترمه و پارسا با خوشحالی فریاد میزدند!

ارمیا دستش را دور گردنم انداخت و گفت:- نگران نباش عزیزم ما میبریم!

ترمه با پررویی گفت:- به همین خیال باشید!

با شروع نیمه دوم و گل دوم استقلال به خاطر از دست دادن دستپخت پارسا بغضم گرفت! ترمه سر از پا نمیشناخت و کم مانده بود برقصد! پارسا و حتی ارمیا هم به حرکات او میخندیدند! با اخراج شدن یکی از بازیکنان پرسپولیس ارمیا مشت محکمی بخ زمین کوبید که من به جای او دستم درد گرفت!

پارسا نگاه معناداری به من کرد و گفت:- چقدر گشنم شد یهو!

متوجه منظورش شدم و خندیدم

ترمه گفت:- بازی تموم بشه شام درست میکنم آقا پارسا

پارسا ریز ریز خندید

حالا 10 نفره با دو گل خورده برد محال بود، انگار خدا هم دلش میخواست من دستپخت پارسا را امتحان کنم!

با گل اول دقیقه های آخر اخمهای ارمیا باز شد! با گل تساوی دو دقیقه بعد ارمیا به هوا پرید و قیافه ترمه و پارسا در هم رفت... با گل سومی که در وقت اضافه زده شد من هم از خوشحالی به هوا پریدم! ترمه و پارسا هنوز این باخت را هضم نکرده بودند!

من با صدای بلند به قیافه پارسا و ترمه و شکلکهای ارمیا میخندیدم

نگاه معناداری به پارسا کردم و گفتم:- چقدر گرسنه ام شد یهو!

پارسا خندید، ترمه با چشمهای خیس گفت:- الان میرم درست میکنم دیگه!

اشاره به بشقابها کردم و گفتم:- فقط تمیز بشورید

داروهای ستایش را با یک بشقاب سوپ به ستایش خوراندم و بلافاصله خوابید و برای شستن ظرفهای شام به آشپزخانه رفتم...

پارسا گفت:- برو اونور من بشورم

-       نه خودم میشورم شما خسته شدی

-       برو اونور من همیشه سر قولم هستم

با شیطنت نگاهش کردم و گفتم:- پس لازانیا هم درست میکنی دیگه؟

با لبخند دلنشینی نگاهم کرد و گفت:- بله درست میکنم، ولی اعتراف میکنم بلد نیستم هرچی شد به من ربطی نداره!

در دل گفتم « از سنگ هم باشه برای من خوشمزه است»

-       اشکال نداره مهم اینه سر قولت باشی!

صبح جمعه با صدای گوشی از خواب پریدم

-       بله؟

-       خوابی؟

-       نه داشتم بالانس میزدم

-       لوس، ستایش بهتر شده؟

-       خوابه بد نیست

-       پاشو براش تخم مرغ عسلی با شیر گرم و عسل درست کن بهتر بشه

-       بلد نیستم که!

-       از دست تو! برات اس ام اس میکنم چیکار باید بکنی

-       باشه دستت درد نکنه

-       راستی زنگ زدم بگم ارمیا بخاطر برد پرسپولیس امشب مهمونی گرفته تو خونش، میای دیگه؟

-       نمیدونم ترمه! اگه ستایش حالش خوب نباشه که نمیتونم بیام این ارمیا هم همیشه واسه مهمونی گرفتن یه بهونه ای داره!

-       سعی کن بیای خوش میگذره

-       باشه حالا ببینم چی میشه.... بفرست اونو برام دیگه

-       چشم کدبانو بعد از این!

با خنده گوشی را قطع کردم و به آشپزخانه رفتم. طبق نوشته های ترمه همه کارها را انجام دادم و میز صبحانه مفصلی چیدم

با محبت ستایش را بیدار کردم، صدایش هنوز گرفته و سرفه میکرد...

با دیدن میز و گرسنگی دیروز اشتهایش را باز شد و تند تند میخورد و من با لذت به او نگاه میکردم...

-       دایی قربونت بره آروم بخور خفه نشی

با صدای پارسا از جا پریدم انقدر محو ستایش شده بودم که حضور او را متوجه نشدم

-       سلام صبح بخیر، بشین برات صبحونه بیارم

-       سلام شبح شمام بخیر... چیکار کردی چه میزی

با لبخند سهم او را هم جلویش گذاشتم و همزمان گفتم:- نوش جان، ستایش دیروز هیچی نخورده بود امروز باید جبران کنه

-       خوش به حال فرفره خانوم

تلفن زنگ خورد و همه به سمت آن هجوم بردیم... با خبر مامان که دوشنبه بامداد به تهران میرسیدند نمیدانستم خوشحال باشم یا ناراحت!خوشحال برای دیدن مامان و یلدا و برگشتن به نظم زندگی و مسئولیت کمتر ، و ناراحت برای دوری از پارسا!

پارسا نگاه معناداری به من کرد ، غم ته نگاهش دلم را لرزاند!

ستایش جلوی تلویزیون دراز کشید و من هم مشغول کار با لب تاب شدم... پارسا با یک لیوان شیر و آب و داروهای ستایش آمد

-       شما چرا آوردی خودم میاوردم براش

-       نمیخواد بشین کاراتو انجام بدی دیروزم نرفتی سرکار

گوشی زنگ خورد، ارمیا بود

-       سلام ارمی

-       سلام و کوفت حالا نوبت خونه من میشه نمیای؟

-       ستایش مریضه بدون اون که نمیتونم جایی بیام

-       بدون اون یا بدون داییش؟

خنده ام را به زور کنترل کردم و جواب دادم:- آره بهتر شده ولی خوب خوب نشه که! اگه بتونم دیرتر میام

-       ای بازیگر موذی! برو دیگه باهات قهرم

-       از سنت خجالت بکش

ارمیا با صدای بلند خندید. قطع کردم

ستایش با صدای گرفته گفت:- یوکا جون میخوایم بریم پیش عمو ارمیا؟

-       اگه شما خوب بشی بله میریم

-       من خوبم قول میدم شیطونی نکنم بریم

-       باشه حالا شما برو دستشویی دست و صورتتو بشور

ستایش رفت... پارسا که تمام مدت ساکت بود، نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت:- اگه خواستی بری تنها برو نمیخوام ستایش به مهمونی عادت کنه دوست ندارم خیلی چیزارو ببینه!

از عصبانیت سرخ شدم و بغض کردم... با چشمهای خیس نگاهش کردم.. به خودم لعنت میفرستادم برای این همه علاقه و اشک بیجام! انگار راه گلویم بسته شده بود. نتوانستم جوابی به او بدهم و به حالت فرار به اتاقم رفتم...

از عصبانیت و حرصی که نسبت به پارسا داشتم بعد از ظهر کوتاهترین پالتوام را با ساپورت پوشیدم و غلیظ آرایش کردم...

پارسا از دیدن من به وضوح رنگش پرید و اخمهایش در هم رفت. با خواب بودن ستایش خیالم راحت شد و بدون توجه به پارسا جلوی در رفتم..انتظار داشتم جلوی رفتنم را بگیرد ولی نه او آمد و نه من از رفتن منصرف شدم!

در مهمانی همه فهمیده اند که حال و حوصله ندارم و هیچکس به سمتم نمی آمد حتی ارمیا و ترمه هم سوال پیچم نکردند...

زودتر از همه از جا بلند شدم. ترمه برایم خط و نشان کشید که فردا باید همه چیز را برایش تعریف کنم... با آژانس به خانه برگشتم

با دیدن ستایش و پارسا که مشغول بازی با پلی استیشن بودند نفس راحتی کشیدم. رویم را از پارسا گرفتم و جواب سلام سردش را سردتر از خودش دادم...

ستایش را بوسه باران کردم. با ناراحتی لب برچید و گفت:- منو چرا با خودت نبردی؟

نگاه عصبی به پارسا انداختم و گفتم:- چون تو نباید مثل من بد بشی!

پارسا پشیمان و ناراحت نگاهم کرد، از او روی برگرداندم و به اتاق رفتم. به زور بغضم را قورت دادم و لباس عوض کردم ولی از اتاق بیرون نرفتم و خودم را سرگرم کتاب خواندن کردم.

ستایش با چشمهای قرمز وارد اتاق شد. دستم را روی پیشانیش گذاشتم خداروشکر تب نداشت

-       عروسکم داروهاتو خوردی؟

-       آره دایی بهم داد

-       پس بگیر بخواب که زود خوب بشی

-       همینجا؟

-       آره فدات شم همینجا تو بغل خودم

کنارم دراز کشید و کمتر از ده دقیقه خوابش برد ولی من خوابم نمیبرد. چند ساعتی قلت خوردم ولی خوابم نمیبرد، دلم میخواست تلویزیون تماشا کنم ولی نمیخواستم با پارسا روبرو شوم

با تقه ای که به در خورد دلم ریخت. سریع چشمانم را بستم و جواب ندادم. ضربه دیگری خورد باز هم عکس العمل نشان ندادم. زیر لب گفتم «انقدر در بزن تا دستت بشکنه»

صدای باز شدن در آمد. هرچه قدمهایش نزدیکتر میشد قلب من با سرعت بیشتری میتپید

دیگر طاقت نیاوردم و چشمهایم را باز کردم. بدون اینکه نگاهش را بردارد پرسید:- چرا اینجا خوابیدی؟

-       ما راحتیم

-       من راحت نیستم! اینجا خطرناکه پاشو بریم بالا من ستایشو میارم

چشمهایش را بستم و گفتم:- نه دیگه خطرناک نیست همینجا خوبه

زیر لب آهسته گفت«لجباز»

-       معذرت میخوام

دلم ریخت. به یکباره تمام ناراحتیم را فراموش کردم

-       بابت چی؟

-       چشماتو باز کن اول

چشمانم را باز کردم و به عشق زندگیم که دست به سینه جلویم ایستاده بود نگاه کردم

-       حرف بدی زدم ببخشید، منظور بدی نداشتم نمیخواستم باعث ناراحتیت بشم ولی آخه تو خانواده ما همچین چیزهایی نیست!

-       حق با شماست، خواهش میکنم

-       حالا پاشو

-       کجا؟

-       برو چایی دم کن منم برم ستایشو بزارم بالا

-       من واقعا دیگه اینجا مشکلی ندارم

-       من دارم! بالا باشید خیالم راحت تره

نزدیکم آمد و به سمت ستایش خم شد.. در دلم غوغایی به پا بود. صدای ضربان قلبم به قدری بالا بود که حس میکردم پارسا هم آن را میشنود. به خودم بابت فکرهای منفی لعنت فرستادم و با عجله از اتاق بیرون رفتم

چند لیوان آب پشت هم سر کشیدم و نفس عمیق کشیدم. از خودم بابت فکرهای که تازگیها میکردم بدم آمده بود! پارسا آمد و من سعی کردم الکی خودم را مشغول کار کنم.

انگار او هم کلافه بود و حال خوشی نداشت، چای داغ را هول هولکی سر کشید و بعد از تشکر تقریبا فرار کرد!

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح بدون ستایش سرکار رفتم. پارسا گفته بود که خانه میماند و از او مراقبت میکند.همه اتفاقات روز قبل را برای ترمه تعریف کردم، لبخند معنادار میزد و رفتارهای پارسا را نشانه خوبی میدانست... میخواستم برای رسیدگی به کارها از فرهاد مرخصی بگیرم ولی رویش را نداشتم!

تقه ای به در زدم و داخل رفتم

-       سلام رئیس

لبخند مهربانی زد و گفت:- سلام خانوم مهندس چطوری؟

-       بد نیستم! مامان اینا دوشنبه برمیگردن

-       اِ... به سلامتی، ساعت چند؟

-       4 صبح میرسن، به خاله آزی اینا بگو دیگه

-       باشه حتما میگم، کاری از دست من بر اومد حتما بگو

-       برمیادا! ولی روم نمیشه بگم

-       خب دیوانه چرا! بگو ببینم

-       فرهاد میدونم این دو هفته ای که مامان اینا نبودن درست حسابی شرکت نبودم واقعا هرچی بگی حق داری ولی بعد برگشتن مامان اینا جبران میکنم به خدا!

با صدای بلند خندید و گفت:- مرخصی میخوای؟

-       آره!

-       خب دیوانه چرا انقدر مقدمه چینی میکنی؟ گرفتاری برای همه پیش میاد. تو این دو هفته هم تو خیلی لاغر شدی معلومه که مسئولیت ستایش و خونه و اینا اذیتت کرده مخصوصا اینکه خونه دوستتم میمونی... تو تا هروقتی که بخوای میتونی مرخصی داشته باشی

-       تو بهترین رئیس دنیایی دستت درد نکنه

-       زبون نریز دختر، برو به کارات برس ، کاری داشتی بهم بگو

خیالم از بابت شرکت راحت شد، به خانه خودمان رفتم. با کمک خانومی که خاله حوریه برای تمیز کردن خانه فرستاده بود، همه جا را برق انداختیم. میخواستم روز برگشت همه را شام و ناهار نگهداریم. ساعت از 6 گذشته بود که به خانه آرین ها برگشتم

پارسا و ستایش با سر و صدا مشغول بازی بودند. ستایش با دیدن من به سمتم دوید و پشت سرم قایم شد

-       خاله خاله وایسا دایی منو پیدا نکنه

با خنده صاف ایستادم... پارسا با دیدن من سلام کرد. جوابش را دادم... نگاهی به ستایش که پشت من به زور خودش را پنهان کرده بود، انداخت و گفت:- یوکا بستنی که خریدیو فقط خودم میخرم به ستایش نمیدیم!

ستایش گول پارسا را خورد و مشتاقانه بیرون پرید و گفت:- خاله بستنی خریدی؟

به سادگیش خندیدم. پارسا جلوتر آمد و گفت:- خودم میخرم برات

ستایش جیغ بلندی کشید و دوباره پشت من رفت، من هم با ستایش میچرخیدم که پارسا نتواند او را بگیرد، وضعیت خنده داری شده بود! ستایش به پالتوی من چنگ زده و با صدای بلند جیغ میکشید و میخندید، من هم از اینور به آنور میچرخیدم پارسا هم تلاش میکرد ستایش را بگیرد!

فاصله من و پارسا کمتر از انگشتان دست شد که هر دو ایستادیم، برای گرفتن ستایش دستانش کاملا دور من بود! هر دو نفس میزدیم و منی که هنوز پالتوام را درنیاورده بودم عرق از سر و صورتم میریخت. با اینکه دلم نمیخواست ولی از آنجا فرار کردم!

بیشتر وقتم را در اتاقم گذراندم و لیست کسانی که میخواستم دعوت کنم را نوشتم و با خاله حوریه در میان گذاشتم، قرار بود خاله همه را دعوت کند.

هوس چای کردم و بالاخره از اتاق بیرون رفتم. با دیدن پارسای چاقو به دست که مشغول خورد کردن قارچ بود تعجب کردم!

-       مزاحم نیستم؟

نگاهی به من کرد و با لبخند گفت:- اینحرفا چیه، چایی تازه دمه

از اینکه فهمیده بود بخاطر چای رفتم خنده ام گرفت

-       شما هم میخوری؟

-       بله اگه زحمتی نیست

انگار کمی سرد شده بودیم هردو! من به خاطر حسهای جدیدم از او فاصله میگرفتم ولی او را نمیدانستم!

-       ستایش کو؟

-       خوابید!

-       جدی؟ الان؟ زوده که!

-       داروهاش مسکنه دیگه میخوابونتش

چای ها را روی میز گذاشتم و کنارش ایستادم

-       کمک نمیخوای؟

-       نه مرسی

-       آقا پارسا مجبور نیستی به خاطر دیشب اینکارو انجام بدیا زنگ میزنم از بیرون یه چیزی بیارن

-       نه خوبه، میخوام برای اولین بار تجربه کنم

-       پس منم کمکتون میکنم

آشپزی من و پارسا کنار هم خنده دار شده بود ، هر دو مدام روی کتاب آشپزی سرک میکشیدیم و آهسته کار انجام میدادیم. وقتی لازانیا را داخل فر گذاشت هر دو برای استراحت کوتاه رفتیم

ستایش هم بیدار شد و سرحال به آشپزخانه آمد، با دیدن لازانیای آماده اشتهایم تحریک شد! لذت خوردن دستپخت پارسا وصف ناشدنی بود، خدا هم آبرویش را حفظ کرده بود و غذا خوشمزه شده بود

مسئولیت جمع کردن و شستشوی ظرفها را به عهده گرفتم پارسا به اندازه کافی خسته شده بود

آخر شب با لیوان چای به اتاقش رفتم، چای آخر شب قرار نانوشتمان شده بود

-       ممنون واقعا دلم چایی میخواست

-       خواهش میکنم نوش جان، مرسی که سر قولت موندی

لبخندی زد و نگاهم کرد، دلم میخواست محبت و عشقی که در نگاهش بود را باور کنم ولی تا حرفی نمیزد نمیتوانستم! دوباره فرار کردم مثله  همیشه!

صبح یکشنبه همراه ستایش به چند کترینگ سر زدم و برای دوشنبه غذا سفارش دادم...سریع به خانه برگشتیم. ستایش خوابید و من هم همراه 3 کارگری که آمده بودند خانه آرینها را تمیز کردیم. اتاق خواب پارسا را خودم مرتب کردم، میدانستم که پارسا خوشش نمی آمد کسی آنجا برود مخصوصا اینکه حالا عکسهایش هم به در و دیوار اتاق بود!

از خانمهایی که آمده بودند خواستم سه وعده غذا هم درست کنند که گرسنه نمانیم!بعد از ظهر کارها تمام شد ... نگاهی به تمام خانه انداختم خانه ای که برای دو هفته خانه خودم شده بود و احساس عاشقیم را بیشتر کرده بود! نگاهی به ستایش که بی سر و صدا مشغول کارتون دیدن بود انداختم... دلبستگیم به او بیش از قبل شده بود، با او اولین بار احساس مسئولیت و مادر بودن کردم حس جالبی که هیجان جدیدی به زندگیم وارد کرده بود...

با زنگ آیفون از فکر و خیال بیرون آمدم و با دیدن ترمه خوشحال شدم

بعد از خوش بش با ستایش روی مبل  ولو شد

-       دو روزه نیومدی سرکار اومدم ببینمت بعدش ببینم کاری داری یا نه

-       خوب کردی اومدی بشین برات یه چیزی بیارم بخوری

چند باری به آشپزخانه رفتم و برگشتم، انقدر در فکر بودم که هر دفعه یک چیزی جا میگذاشتم

ترمه با کلافگی گفت:- یوکا مثل فرفره اینور اونور نرو بشین یه جا مثل آدم حرف بزنیم سرم گیج رفت چرا اینجوری شدی تو!؟

کنارش نشستم و گفتم:- خب مامانم اینا دارن برمیگردن خوشحالم!

نگاه معناداری به من انداخت و پرسید:- جدی؟؟؟ خوشحالی؟؟؟

-       آره خب

-       جدا شدن از پارسا چی؟ از اونم خوشحالی؟

به ستایش نگاه کردم و آهسته گفتم:- نه خوشحال نیستم قبلا بهش دلبسته بودم الان وابسته هم شدم! عادت کردن شبا با هم چای بخوریم و حرف بزنیم اون به آشپزیه من بخنده من به پرخوریش!

-       مثل اینکه یواش یواش داره کار بیخ پیدا میکنه!

-       من دوستش دارم ترمه! پارسا رو همونی که شناختم و با پارسا آرین فرق داره... اولش ازش بدم اومده بود که شبیه حرفاش نیست ولی کم کم مخصوصا تو این دو هفته فهمیدم خیلی دوستش دارم

-       حالا میخوای چیکارکنی!؟ اگه اون دوستت نداشته باشه چی؟

-       هیچی کاری از دستم برنمیاد زندگی میکنم

-       مگه دوستش نداری؟

-       دارم

-       پس چرا دیگه براش نمیجنگی؟

-       دوست داشتن من چیزی رو عوض نمیکنه، عشق باید دو طرفه باشه...

کنارم آمد و من را بغل کرد

-       کسی که تورو با اینهمه مهربونی دوست نداشته باشه واقعا بی لیاقته!

آغوش ترمه کار خودش را کرد و اشکهایم سرازیر شد. با صدای در به خودمان آمدیم و اشکهایم را تند تند پاک کردم.

پارسا با تعجب به من نگاه میکرد و چیزی نمیگفت

ترمه از جا بلند شد و سلام کرد

پارسا تازه به خود آمد و گفت:- سلام خانوم خوش اومدید

-       مرسی

پارسا با نگاه به منی که هنوز آرام نشده بودم اشاره کرد و گفت:- اتفاقی افتاده

-       نه نه یه کم درد و دل دوستانه داشتیم، یوکام که دل نازکه

پارسا که معلوم بود مجاب نشده سری تکان داد و سراغ ستایش رفت

ترمه بعد از یک ساعت رفت. لیست میوه و شیرینی و وسایلی که باید پارسا تهیه میکرد را نوشتم و روی میز ناهارخوری گذاشتم. ستایش را حمام بردم و موهایش را خشک کردم و به آشپزخانه رفتیم

سر میز هم من هم او در فکر بودیم

-       آقا پارسا فکر کنم من برم خونه بهتر باشه

-       چرا؟

-       شاید برای رفتن به فرودگاه یکی بیاد اینجا

-       هیچکس خبر نداره مامان اینا قراره بیان

-       چرا!؟ یعنی کسی نمیاد پیشواز؟

-       نه مامان برسه خودش به همه میگه

-       چرا!؟ خیلی خوبه که فامیلا بیان فرودگاه

-       برای شما بله ولی برای من که چند دقیقه بعدش عکس خانوادم رو اینترنته نه!

-       آهان آره به این فکر نکرده بودم

به زور چند لقمه خوردم و به اتاق رفتم. تمام وسایلم را داخل چمدان گذاشتم و بغضی که در گلویم بود را به زور قورت دادم. برای ستایش هم لباس مناسبی انتخاب کردم و روی تخت گذاشتم و او را به طبقه بالا بردم و خواباندم.

جلوی تلویزیون نشستم و شبکه ها را بالا و پایین کردم، نمیخواستم بخوابم

-       اجازه هست بشینم اینجا؟

به پارسا لیوان به دست نگاه کردم. لیوان نسکافه را از او گرفتم و لبخند زدم

-       خونه خودتونه بفرمایید

کنارم نشست

-       تو این مدت خیلی زحمت کشیدی واقعا ممنون امیدوارم بهت بد نگذشته باشه

-       زحمتی نبوده کاری هم نکردم خواست خودم بود

-       ولی حالا که بهش فکر میکنم روزهای جالبی بود! یجورایی تو زندگی روتین و تکراریمون هیجان وارد کرد

-       آره واقعا! چقدرم پر ماجرا بود

-       خیلی!

پارسا آمده بود که حرف بزند انگار او هم نمیخواست تا صبح بخوابد

-       راستی اونی که سنگ پرت کرده بود رو پیدا نکردی؟

-       نه هنوز اقدامی نکرده که بشه مدرک ازش جمع کرد

-       خداروشکر! ایشالا شرش کم شده باشه

مِن و مِن کنان گفت:- میشه یه چایی دم کنی؟ عادت کردم به چاییهای تازه دم آخر شب

قند در دلم آب شد و به سمت آشپزخانه پرواز کردم. تمام مدتی که منتظر دم کشیدن چای بودم در رویا سِیر میکردم

کاسه کوچکی را پر از شکلات کردم و با دو لیوان چای به پذیرایی برگشتم. چشمانش برق زد، لیوان چای را برداشت و بو کشید

-       میگم! تو دیگه از من بدت نمیاد!

با تعجب به او نگاه کردم

-       چرا فکر میکنی من از شما بدم میاد؟ شما که میدونی من طرفدارت بودم

-       بودی؟ یعنی دیگه نیستی؟

-       بودم، هستم، خواهم بود! حالا چرا فکر میکنی بدم میاد؟

-       وقتی خود واقعیمو شناختی از من بدت اومد

-       همون موقع آره! مخصوصا روز تولدت که مامان منیر و پرستو اونقدر ناراحت بودن ولی رفع شد! من همیشه طرفدارت میمونم

-       طرفدار پارسا آرین؟

-       طرفدار پارسا! پارسا آرین زیاد طرفدار داره

پوزخندی زد و گفت:- آره پارسا آرین زیاد طرفدار داره ولی پارسا نداره!

با شیطنت نگاهی به او انداختم و گفتم:- خب آقا پارسا یه کم اخلاقتو درست کن بتونن رو پارسا هم حساب کنن

با چشمان گرد به من زل زد و گفت:- مگه من اخلاقم چشه؟

-       ببین آقا پارسا داری از همه الکی فرار میکنی حتی از خودت! بعضی وقتها بهت حق میدم بعضی اوقاتم نه! شما این راهو انتخاب کردی چه بخوای چه نخوای همیشه تو چشمی ولی همش خودتو قایم میکنی و خودتو اطرافیانتو زجر میدی مثلا همین ستایش جرات نداشت به منی که چند وقت معلم زبانش بودم بگه شما داییشی! بعدشم شده تا الان یه طرفدار بیاد نزدیکت باهاش خوب رفتار کنی؟ یجوری به همه اخم میکنی همه ترجیح میدن پارسا آرینو دوست داشته باشند! نه یه عکسی نه یه امضایی نه مراسم دیدار با طرفداری! اون چهارتا عکسی که با طرفداراتم داری قشنگ معلومه همه خندت مصنوعیه و به زور وایسادی عکس بگیری!

پارسا حیرت زده گفت:- تو تا حالا چرا این همه نظرو به من نگفته بودی!؟

-       الان که پرسیدی گفتم... یهو میومدم جلوتو میگرفتم اینارو میگفتم نمیگفتی به شما چه!

-       چطور میتونی با لگد بری تو در اتاق من داد و بیداد راه بندازی برناممو برای خودم بزاری نمیتونی اینچیزارو بگی؟

خندیدم و هیچی نگفتم! پارسا با خنده گفت

-       درضمن من انقدر بی ادب نیستم که توهین کنم بعدشم شما که دیگه غریبه نیستی، اولش که معلم ستایش بودی بعد دوست خانوادگی بعد دوست خودم!

-       دوست؟

-       بله دیگه، وقتی اعتماد میکنی و شرط مامان منیرو قبول میکنی، وقتی نگاه و حرفهای بقیه درباره من برات مهمه وقتی با سختی غذا درست میکنی و مادرانه به ستایش میرسی و هرشب چایی تازه دم میکنی یعنی دوستیم دیگه، نه!؟

میخواستم بگویم اشتباه میکنی اینها دوست داشتن است نه دوستی!

-       آره چه جالب خودم بهش فکر نکرده بودم

هر دو ساکت شدیم و فیلم دیدیم. بالاخره بعد از 3 لیوان چای و میوه و تخمه وقت رفتن شد. پارسا تمام ظرفها را شست و من آنها را جا به جا کردم.از کابینت وسایل پانسمان را دراورد

-       بیا اینجا

به طرفش رفتم. دستم را گرفت و آرام پانسمانش را باز کرد.

-       چند روزه بازش نکردی یه هوا بخوره

-       فردا باید برم دکتر ببینه کی باید بخیشو بکشیم دیگه درد یا سوزش نداره

-       همه دردا با زمان درمان میشن فقط جاشونه که خوب نمیشه

با دقت بتادین روی زخمم ریخت و پانسمان کرد. هر دو ساکت بودیم، بغض کرده بودم. به اتاق پناه بردم و آرام آرام اشک ریختم. ستایش را بیدار و آماده کردم خودم هم آماده شدم. به زور جلوی خودم را گرفتم که گریه نکنم. پارسا با قیافه گرفته چمدانم را گرفت و برد.

نگاه کلی به خانه انداختم، تمام آن چند هفته جلوی چشمم رژه رفتند. خاطراتی که یقینا هیچوقت آنها را فراموش نمیکردم! دلم نمی آمد از آنجا دِل بِکنم. پارسا ستایش را هم داخل ماشین برد و من هم بالاخره از آنجا دل کندم و سوار ماشین شدم و راه افتادیم

لقمه های نان و پنیری که آماده کرده بودم را از کیفم بیرون کشیدم و به سمت پارسا گرفتم

-       این چیه؟

-       نون و پنیر، راه طولانیه نصف شبام ضعف میاره

تشکری کرد و لقمه را گرفت و مشغول شد

موسیقی آرام با خیابانهای خلوت نیمه شب تهران کنار پارسا خواب را از سرم پراند. هرچه به فرودگاه نزدیک میشدیم قلبم تندتر میزد. صدای ضبط را زیاد کردم

پارسا با تعجب گفت:- از استرس زیادش میکنی؟

-       نه میخوام ستایش بیدار بشه، باید دیدار با بابا و مامانشو همیشه یادش بمونه

دوباره صدا را زیادتر کردم و با صدای بلند گفتم:- ستایش خاله بلند شو مگه دلت برای مامان و بابا تنگ نشده بود

ستایش خواب آلود جواب داد:- چرا خاله تنگ شده

-       پس چشماتو باز کن پاشو بشین یه چیزی بخور که سر حال سر حال بشی

کمی سرحال شد و نشست

-       کی میان خاله؟

-       به زودی میرسن عزیزم

لقمه نان و پنیری که سهم ستایش بود را به دستش دادم و گفتم:- اینو بخور تا سرحالتر بشی

با خوشحالی لقمه را گرفت و آرام آرام خورد

به پارسا که هرازگاهی با لبخند به ستایش نگاه میکرد، زل زدم. میخواستم تمام اجزای صورتش را حفظ کنم شاید دیگر نمیتوانستم با او در یک ماشین باشم

نگاهم را غافلگیر کرد، ولی من با جراتی که نمیدانستم از کجا آورده بودم از او چشم برنداشتم

بالاخره به حرف آمد

-       چیه چرا اونجوری نگام میکنی؟

-       میخوام ببینم الان تو فرودگاه چجوری میخوای خودتو استتار کنی!

-       یعنی فقط برای همین اینجوری نگام میکنی؟

با پررویی گفتم:- آره

شاید مسخره ترین دلیل را آوردم ولی او فقط لبخند زد و چیزی را به رویم نیاورد

ماشین را پارک کردیم و داخل سالن رفتیم. ستایش را به دستشویی بردم و صورتش را شستم و خشک کردم، لباسهایش را مرتب کردم و از عطر خوردم به او زدم.انگار میخواستم با تمیز بودن ستایش خودم را به همه ثابت کنم

بیرون دستشویی چند نفری پارسا را دوره کرده و با او عکس می انداختند و امضا میگرفتند و برعکس همیشه پارسا با خوشرویی با همه برخورد میکرد! دست ستایش را گرفتم و گوشه ای ایستادیم. با نگاهش دنبال ما گشت و با دیدن ما خیالش راحت شد.

با صدای بلندگو که خبر نشستن هواپیمای بغداد-تهران را داد از بقیه جدا شد و به سمت ما آمد و دست ستایش را گرفت و به سمت سالن انتظار رفتیم.تحمل نگاههای اطراف را نداشتم و شالم را مدام جلو میکشیدم

-       اگه یه بار دیگه بکشی جلو کاملا از سرت میفته! تو که انقدر موعظه و نصیحت میکردی عادی باش و فلان چرا اینجوری میکنی؟

-       با من برات دردسر و شایعه درست میشه!

-       درست شده! ولی من به گفته بعضیا زندگی میکنم و دیگه اهمیت نمیدم

-       درست شده؟ یعنی چی؟

-       یعنی برو به فیس بوک یه سر بزن عکسای شهربازی خیلی قشنگ افتاده!

با آمدن خاله دیگر نتوانستم از او چیزی بپرسم. من را در آغوش گرفت و پشت هم بوسید. با دیدن پارسا چشمانش گرد شد و احوالپرسی مفصلی با او کرد! ستایش را هم که برای با دوم میدید بوسید. گفت که عمو کمال با گوسفند در خانه منتظرمان است.

دست ستایش را محکم گرفتم و با نگاه دنبال خانوادم میگشتم. دیدن مامان بعد از دو هفته اشکم را سرازیر کرد در آغوشش فرو رفتم و پشت هم او را میبوسیدم. نگاهم به پرستو و عادل که همزمان ستایش را بوسه باران میکردند و پارسایی که بدون خجالت مامان منیر را بغل کرده بود، افتاد. خاله و مامان همدیگر را در آغوش گرفتند و من هم یلدا را محکم بغل کردم و بوسیدم و دلتنگیم را برطرف کردم

به سمت مامان منیر رفتم، چقدر دلم برای آنها تنگ شده بود. مادرانه مرا در آغوش گرفت و من هم دخترانه زیارت قبولی گفتم و بوسیدمش

پرستو هم خواهرانه مرا بغل کرد. با دیدن مامان که پارسا را بغل کرد یک تای ابرویم بالا رفت و با تعجب به آنها نگاه کردم!

پارسا با دیدن قیافه من خندید و چیزی نگفت! بالاخره همه از دیدار اولیه سیر شدیم و به سمت پارکینگ رفتیم.مامان با نگرانی گفت:- یوکابد مادر چرا انقدر لاغر شدی؟

-       دوری از شماهااا ، کار سنگین شرکت! باز خداروشکر فرهاد کاری بهم نداشت و اصلا سرکار نرفتم درست حسابی! مامان مسئولیت چقدر سخته!

مامان خندید و گفت:- ای لوس!

مامان منیر گفت:- دخترم دستت درد نکنه ممنونتم که این مدت خونه ما موندی و مراقب ستایش بودی

-       توروخدا نزنید اینحرفو.. من واقعا ستایشو دوست دارم و دوست داشتم پیشم باشه راستش الان ناراحتم که میخوام ازش دور بشم

پرستو گفت:- آره یوکا واقعا ممنونتم.. از تپل شدن ستایش خانوم معلومه که حسابی بهش خوش گذشته

ستایش که از آغوش عادل جدا نمیشد گفت:- آره مامان خیلی خوش گذشت با دایی رفتیم شهربازی برام تولد گرفتن ، با خاله یوکا رفتیم مهمونی، خونه مامان ملی هم رفتم و ...

پارسا میان حرفش پرید و گفت:- فرفره بزار برسن بعدا بی بی سی شو!

پرستو نگاه مشکوکانه ای به پارسا و من کرد و گفت:- مامان فدات بشه مثل اینکه دایی هم بهش خوش گذشته!

به ماشینها رسیدیم. خداروشکر خاله با ماشین آمده بود و مجبور نبودیم برای تاکسی معطل شویم پارسا چمدانم را بیرون کشید و به سمت ماشین خاله برد و داخل صندوق عقب گذاشت.

یکبار دیگر مامان منیر و پرستو را بوسیدم و از آنها خداحافظی کردم. دوری از ستایش هم برایم سخت شده بود! او را چند بار بوسیدم و محکم در آغوش گرفتم

با بغض گفت:- خاله نمیشه بیای پیش ما بمونی من دلم برات تنگ میشه

-       خاله قربونت بره نمیتونم مامان و خواهرمو تنها بزارم که بعدشم یادت که نرفته باید زبان بخونیم فکر کردی این چند وقت کار نکردیم از دستم خلاص میشی. از هفته دیگه دوباره میام زبان بخونیم فقط قول بده قبلیها رو تمرین کنی یه چیزایی یادت بیاد

صورتم را بوسید و گفت:- باشه قول میدم

همه بعد از خداحافظی داخل ماشینها رفتند، پارسا بار دیگر با مامان روبوسی و خداحافظی کرد و من خصمانه به آنها زل زدم. نمیدانستم چجوری با پارسا خداحافظی کنم، روبروی هم ایستاده بودیم و این پا و آن پا میکردیم. اگر میدانستم انقدر لحظه خداحافظی سخت میشود هیچوقت پیشنهاد پرستو و مامان منیر را قبول نمیکردم!

-       ممنونم بخاطر بودنت، خوشحالم که دوست خوبی پیدا کردم

شاید این بهترین خداحافظی از جنس پارسا بود.

-       ممنونم که این مدت مراقبم بودی منم خوشحالم با کسی که طرفدارشم دوست شدم

برای اولین بار با او دست دادم، دلم نمیخواست تا آخر عمر دستهایم را بشورم!

انگار همین دو ساعت پیش بود که از پارسا جدا شده بودم و تمام راه رویا میبافتم. بعد از خوابیدن یلدا که هوا کاملا روشن شده بود در آغوش مامان رفتم و از روزهایی که نبود مخصوصا در مراسم بابا و بردیا گفتم.

با گریه گفت:- بهت افتخار میکنم حوریه برام تعریف کرد که همه چی عالی بوده و خودت تنها به همه کارها رسیدی

از شنیدن تعریفهایش ذوق کردم و او را بوسیدم

-       مامان راستی برای چی پارسا رو بغل کردی؟؟؟؟

مامان لبخند معناداری زد و گفت:- چیه حسودیت شد؟

-       مامان!

-       چیه خب! اون الان به من محرمه

-       خب دیگه خداروشکر اولین و آخرین بار بود چند وقت دیگه تموم میشه این محرمیت

-       خدا از تَهِ تَهِ دلت بشنوه!

دوباره معترضانه گفتم:- ماااااااماااااااااان!

از خواب که بیدار شدم سوغاتیهایم کنارم چیده شده بود.چادر عربی و سرویس سجاده که چادر نماز و تسبیح و مهر تربت و کتاب دعا داشت. گفته بود که سجاده را برای جهازم آورده! یلدا هم دستبند زیبایی خریده بود.

روز شلوغی داشتیم، اولین بار بود بعد از مرگ بابا و بردیا از دورهمی فامیلی لذت میبردم، انگار این مهمانی حس زندگی را بیشتر از قبل به من تزریق کرد.. در روز چندباری فکرم به سمت پارسا کشیده شد و هربار از فکر فرار کردم و سعی کردم واقع بین باشم. اگر به من علاقه ای داشت در این مدت خیلی راحت میتوانست به من بگوید انگار او مال من نبود!

به کار و زندگی برگشتم و تمام وقتم را در شرکت میگذراندم تا نبود چند روزه ام را جبران کنم... شنبه برای تدریس به خانه آرین ها رفتم. پرستو برایم مانتوی کار شده زیبایی همراه شالش خریده بود

-       پرستو جون راضی به زحمت نبودم خیلی قشنگه مرسی

-       قابلتو نداره عزیزم این کمترین کاریه که میتونستم برات انجام بدم

مامان منیر هم با یک جعبه کنارم آمد. از دیدن گرنبند نقره با نگین فیروزه ذوق کردم

-       مامان منیر این فوق العادست مرسی

-       قابلتو نداره گل دخترم ایشالا بحق خاکی که اینا ازش اومده خوشبخت بشی، ممنونم که مثل خواهر کنار پارسا و ستایش بودی

کلمه خواهر به مذاقم خوش نیامد. به زور لبخند زدم

-       اختیار دارید ایشون مراقب من بودن کاری نکردم ایشالا دوباره به کارشون برمیگردن تا خیال شما هم راحت بشه

پرستو گفت:- خدا از دهنت بشنوه ، خداروشکر حالشم خیلی خوبه تو مهمونی بود و با همه مثل همون پارسای اول شده بود

از شنیدن حرفهای پرستو خوشحال شدم و از ندیدن پارسا ناراحت! ستایش هم مدام از دلتنگیش برای من میگفت...

جلسه بعدی همه خوشحال بودند ، پوریا برادر مامان منیر بعد سالها از لندن برمیگشت و مامان منیر سر از پا نمیشناخت! نمیدانستم مامان منیر چجوری برادری داشت که از پارسا فقط دو سال بزرگتر بود و پرستو به سوالم جواب داده بود و فهمیدم پوریا از یک مادر دیگر بوده و مامان منیر او را بزرگ کرده و بعد مرگ پدرشان مادرش او را با خودش به خارج از کشور برده بود و حالا بعد از ده سال برمیگشت!

دلتنگی برای پارسا و فشار کار زیاد بهانه گیر و عصبیم کرده بود. کارن و هاسمیگ دنبال خانه و کارهای عروسی بودند و من به جای آنها هم کار میکردم.. ناراحتی و گرفتگی ترمه هم به حال بدم اضافه شده بود!

-       ترمه اگه هنوز دوستتم بگو چی شده ؟ چرا اینجوری شدی اینروزا!؟ از ایمان جدا شدی؟

-       اونو که خیلی وقته ، کلافه ام یوکا از تنهایی خسته شدم از خودم خستم از اینکه همش دنبال این و اون میدوام از خودم بدم اومده

-       قربونت برم من، میفهممت! ولی یه کم به فکر مامانت باش بغیر تو که کسیو نداره

پوزخندی زد و گفت:- چرا داره! توی محل کارش با یکی آشنا شده مرده اومد با من صحبت کرد مامان شرط گذاشته من باید راضی باشم

-       خب مامانت دوستت داره دیوونه

-       اگه دوستم داشت با یکی دیگه ازدواج نمیکرد!

-       ترمه واقعا دارم تعجب میکنم تو5 2 سالته یا 5؟ تو خودت یه رابطه نیم بند با سینا داشتی نزدیک یک ساله تموم شده هنوز احساس تنهایی میکنی و دنبال یکی میگردی مامان تو اینهمه سال بخاطر تو تنها بوده! یه کم خودتو جای مامانت بزار

به فکر فرو رفت و ساکت شد

-       میدونم واسه توام سخته واقعا درکت میکنم ولی باید بری پیش فدرا که کمکت کنه

-       آره حتما میرم

برای ترمه ناراحت بودم، خودم را نمیتوانستم جای او بگذارم قطعا مامان همچین تصمیمی میگرفت برخورد من بدتر از اینها بود!

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تولدم نزدیک شده بود و دلم میخواست مثل بقیه برنامه ریزی کنم ولی نتوانستم!سایه بردیا هنوز هم سنگینی میکرد، بدون او نمیتوانستم شمع تولد فوت کنم!

-       یوکا بیا پایین دیگه دو ساعته منتظرم

-       برای چی منتظری؟ دم خونه ما چیکار میکنی؟

-       گفتم تنها نری بهشت زهرا از فرهاد مرخصی گرفتم منم باهات میام

-       وای ترمه خیر از جوونیت ببینی، من باید یه ماشین واسه خودم بخرم

-       بیا که فعلا ترمه در خدمتته!

اول به قنادی رفته و کیک کوچکی خریدیم و جعبه شیرینی هم برای خیرات گرفتیم

کنار قبر نشستم

-       سلام داداش گلم سلام عزیز دلم تولدت مبارک

ترمه دسته گل را بالای قبر گذاشت و کنارم نشست، چشمهایش خیس بود

-       یوکا میخوام امروز یه اعترافی کنم

با تعجب ب او نگاه کردم. با حسرت نگاهی به عکس بردیا انداخت و گفت:- اولین باری که اومدم خونتون یادته؟ از راه دانشگاه رفتیم خونتون اول من رفتم تو یهو یه سطل آب روم خالی شد!

با به یاد آوردن آن روز خنده غمناکی کردم.

ترمه هم غمگین خندید و ادامه داد:- بعدا فهمیدم که تو یه بار اینکارو با بردیا کردی و اون میخواسته تلافی کنه ولی من طعمه شدم! من از همون روز عاشقش شدم. اونموقع نمیدونستم عشق چیه با دیدنش دست و پام میلرزید قلبم میزد حتی به تو که خواهرش بودی حسودیم میشد. حتی تو فکرم اسم بچه هامونم انتخاب کرده بودم! وقتی که رفت خیلی درد داشت همه فکر میکردن من بخاطر تو حالم بده و گریه میکنن هیچکس نفهمید از رفتن عشقی که حتی یه بارم بهش نگفتم دوستت دارم آتیش میگیرم!

ترمه به هق هق افتاده بود، او را در آغوش گرفتم و هر دو با صدا گریه میکردیم.

-       کاش بود! اونوقت تو میشدی بهترین عروس دنیا ولی من قول نمیدادم خواهرشوهر خوبی میشدم من نسبت به بردیا حسود بودم

دوباره با صدا گریه سر دادم

-       بسه دیگه! روز تولدشم گریه میکنید؟

از دیدن پریا و آرش، هاسمیگ و کارن و ارمیا و فرهاد جا خوردم!همه بادکنک و شیرینی به دست آمده بودند

نگاهی به ترمه که با لبخند به همه نگاه میکرد، انداختم . میدانستم که کار اوست.

ارمیا گفت:- دلمون نمیخواست اینجا برات تولد بگیریم ولی نمیخواستیم تنها باشی!

کیک را به دستم دادند و ارمیا شمع 25 لاتین را روی آن جا داد و روشن کرد . نمیدانستم آرزویم چه باشد بلاتکلیف بودم فقط به پارسا فکر کردم و شمع را فوت کردم

برف شادی و کاغذ رنگی روی سرم ریختند و صدای دست ها بلند شد. چند نفری که در قبرستان بودند با تعجب به ما نگاه میکردند!

زیر لب گفتم «داداش تولدت مبارک کادوی من یادت نره»

هاسمیگ و کارن جعبه های شیرینی را پخش کردند. نگاهی به پریا و آرش انداختم و با لذت به آنها نگاه کردم بی نهایت به هم می آمدند.

-       پرپری چطوری؟ دلم واست تنگ شده بود

-       از تماس هات معلومه مامان موسی!

-       واقعا درگیر بودم! اصلا یه اتفاقهایی افتاده برات تعریف کنم باورت نمیشه مامان اینام دو هفته رفتن سفر کلا از زندگی منو انداختن

پوزخندی زد و گفت:- باشه در اسرع وقت میام پیشت حتما بهم بگو

معنی پوزخندش را نفهمیدم!

-       باشههه، اوضاع با آرش خوبه؟

نگاهی عاشقانه ای به آرش انداخت و گفت:- آره! خیلی دوستش دارم

-       خداروشکر اونم تورو دوست داره از چشماش معلومه!

از هدیه غافلگیر شدم. هدیه ترمه پر از خاطره بود آلبوم عکسی که تمام عکسهایمان از اولین روزهای دوستی تا به آن روز بود. هدیه فرهاد نه تنها من بلکه همه را غافلگیر کرد! دستبند طلایی که همه حروف نامم جدا از آن آویزان بود

-       رئیس ترکوندیا! من بادکنک خریدم برات این چیه؟

همه با صدای بلند خندیدند، فرهاد دستبند را دور دستم پیچید و مشغول بستن قفل آن شد و همزمان گفت:- اینو برات گرفتم که شرمنده بشی جبران کنی!

-       شرمنده شدم رئیس

-       دشمنت شرمنده باشه، تو یادگار دوست دوران بچگیم هستی، همسایمونی، همکارمی بالاخره این همه نسبت داری

هاسمیگ لبخند معناداری زد و گفت:- خدا زیادترش کنه!

همه ریز ریز خندیدند و من با نگاه برای او خط و نشان کشیدم. متفاوت ترین تولد زندگیم را تجربه کرده بودم و از همگی ممنون بودم.

سر و کله زدن با ستایش هم در روز تولدم در نوع خودش جذاب بود! کادوهای مامان منیر و پرستو باز هم غافلگیرم کرد!

مامان منیر عطر خوشبویی خریده بود و پرستو پابند نقره

-       تولدت مبارک گل دخترم

-       مامان منیر چرا زحمت کشیدید؟ شما از کجا میدونستید؟

پرستو گفت:- پارسا دو روز پیش بهمون گفت، انگار دوستت بهش گفته بود!

در دلم به ترمه لعنت فرستادم که چرا همچین کاری کرده!

پرستو بسته ای به سمتم گرفت و گفت:- اینم از طرف پارساس

هدیه گرفتن از طرف پارسا از آن دوست داشتنیهایی بود که هیچوقت فراموش نمیشد! دلم میخواست تنهایی هدیه او را باز کنم ولی نگاه مشتاق پرستو مامان منیر این اجازه را به من نداد!

با دیدن هدیه ام ذوق زده شدم! تمام مجموعه کارهایی که تا به آن روز انجام داده بود! مگر میشد این پارسا را دوست نداشت

پرستو و مامان منیر هم تعجب کردند

-       من خودم مجموعه کارهای پارسا رو ندارم!

-       پرستو جون فکر کنم این نشونه خوبیه! یعنی دیگه نسبت به خودش و کارش بدبین نیست

پرستو با خوشحالی گفت:- آره راست میگه مامان این عالیه! اینا همش معجزه توئه یوکا ممنونتم! راستش انقدری که تو به کار پارسا ایمان داری ما نداریم شاید برای همینه تاثیری روش نداشتیم!

مامان منیر با دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:- خدایا شکرت که پوریا داره برمیگرده و پارسامم حالش روز به روز بهتر میشه

-       آقا پوریا کی میرسن تهران؟

پرستو گفت:- آخر هفته میرسه

-       به سلامتی، پیشاپیش چشمتون روشن

ستایش ورق به دست به سمتم آمد و آن را به سمت من گرفت

-       خاله یوکا اینم هدیه من

سه آدم کشیده بود و بالای سر هر کدام یک حروف انگلیسی نوشته بود... s,u,p

-       این چیه فرفره؟

-       این دایی پارساس، این شمایی اینم منم! روز تولد خودمو کشیدم آرزو کردم کنار هم باشیم

قربون صدقه اش رفتم و او را بوسه باران کردم، ستایش معجزه زندگی من و پارسا بود با او بود که توانستم به پارسا نزدیک شوم

قبل رفتن از مامان منیر و پرستو اجازه گرفتم که از پارسا تشکر کنم

به طبقه بالا رفتم، دیدار بعد از چند وقت تپش قلبم را بالا برده بود

او را تا حدی بلد شده بودم میدانستم که این وقت روز در اتاق کارش است

در زدم

-       بفرمایید

وارد اتاق شدم، با دیدن من از جا بلند شد و از پشت میز بیرون آمد. دلم میخواست با خیال راحت دست دور گردنش بیندازم و او را بغل کنم ولی نمیتوانستم حتی دیگر به هم محرم هم نبودیم!

-       سلام آقا پارسا!

به سمتم آمد و برای دومین بار با او دست دادم

-       سلام خانوم معلم مهندس، تولدت مبارک

-       ممنون، غافلگیر شدم از اینکه خبر داشتی

به کاناپه اشاره کرد و گفت:- بشین

از خدا خواسته نشستم. از فلاکس روی میز دو لیوان چای ریخت و یکی را مقابل من گذاشت و روبرویم نشست

-       ممنون

-       خواهش میکنم به پای چاییهای شما هم نمیرسه

از تعریفش خوشم آمد و لبخند زدم

-       از کجا میدونستی تولدمه؟

-       چند روز پیش با ارمیا صحبت کردم میخواستیم برای امروز قرار بزاریم که گفت تولدته و برنامه دارن

باز در دلم از ترمه معذرت خواستم اشتباهی به او تهمت زده بودم!

-       آره من خبر نداشتم به قول معروف سورپرایزم کردن

-       ولی تولد صبح چرا؟

-       روزهای تولدم میرم پیش بردیا! همیشه با هم تولد میگرفتیم هیچوقت تنهاش نزاشتم امروزم اونجا بودم بچه ها غافلگیرم کردند ترمه برنامه ریزی کرده بود

با تعجب پرسید:- یعنی تو بهشت زهرا تولد گرفتی؟

-       اوهوم! متفاوت ترین تولد زندگیم که با هدیه شما کامل شد! بابت هردوش ممنونم خیلی خوشحال شدم

-       یکی دیگه مونده اونو خواستم فقط خودت ببینی! این هدیه های طعمه بود که بیای بالا!

ذوق زده پرسیدم:- چی هست؟

-       بهت میگم ولی باید قول بدی به هیچکس حرفی نزنی

-       باشه باشه قول میدم! فقط بگو که الان از کنجکاوی میمیرم

با خنده از جا بلند شد، فلشی که روی میزش بود را برداشت دست مرا گرفت و به دنبال خودش کشید. به سالن رفتیم

فلش را داخل دستگاه گذاشت و آن را پلی کرد

چیزی که دیدم انقدر ذوق زده ام کرد که برای اولین بار نامش را بدون پسوند و پیشوند صدا کردم

-       وای پارسا!

پارسا هم از شنیدن نامش تعجب کرد و نگاهش پر از خنده و علاقه شد

-       بخاطر حرفهای تو باوری که بهم دادی دوباره شروع کردم، باید اولین نفر تو میفهمیدی حقت بود

-       یعنی ویژه برنامه عیدو خودت اجرا میکنی؟

-       بله! اینم تیزرشه دیگه! فقط قول دادیا هیچکس نباید بفهمه

از خوشحالی به گریه افتادم، از اینکه توانسته بودم برای پارسا کاری انجام دهم و کسی را که در اولین دیدار از خود و کارش متنفر بود را به کارش برگردانم بی نهایت خوشحال بودم

لیوان آب به دستم داد و گفت:- ای بابا! چرا گریه میکنی؟

به زور گفتم:- از خوشحالیه!

-       خیلی خب! از خوشحالی نفست بند نیاد حالا!

از ته دل با صدای بلند خندیدم... چقدر روز تولد 25 سالگیم را دوست داشتم، آن روز برایم به یاد ماندنی و دوست داشتنی ترین توید بعد از بردیا شده بود

بعد از آن روز علاقه ام به پارسا چند برابر شده بود، حس میکردم حالا او هم نسبت به من بی تفاوت نیست و همین باعث شده بود با چندین برابر انرژی کار کنم. بوی عید می آمد... همراه مامان و یلدا خرید رفتیم و تقریبا نصف بازار را خریدیم! ماشینی که با کمک کامران خریده بودم هم به خوشحالی خانوادگی اضافه شد و قرار بود 25ام آن را تحویل بگیرم.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دعوت شدن به مهمانی چهارشنبه سوری مامان منیر به مناسبت بازگشت پوریا هم بیشتر از همه چیز خوشحالم کرده بود چون میتوانستم قبل از تعطیلات پارسا را ببینم که البته با برنامه های کاری فشرده اش شک داشتم! برای پیدا کردن لباس مناسب برای مهمانی ترمه را بیچاره کردم دلم میخواست ساده و زیبا باشد. شومیز آستین بلند مشکی با دامن کلوش زرشکی که طرح گل برجسته به رنگ سفید داشت. آستینم را تا زدم و دکمه بالایی لباس را باز گذاشتم. دلم میخواست گردنبند یادگاری بردیا تو چشم باشد انگار با این کار او را بیشتر کنار خودم حس میکردم! صندل مشکی ساده هم پوشیدم  

خانه آنها شلوغتر از همیشه بود خیلیها را نمیشناختم! پرستو تک تک را معرفی کرد و با همه سلام و احوالپرسی کوتاه کردم. مژده هم رسید انتظار داشتم انتقام بداخلاقی پارسا را در شب عاشورا را از من بگیرد ولی برعکس همیشه با خوشرویی و بدون خصومت احوالپرسی کرد ولی خاله مژگان مثل همیشه سرد و مصنوعی بود. از دیدن نادیا و داریوش هم خوشحال شدم.. مثل همیشه سِت کرده بودند.

داریوش پیراهن آبی کمرنگ با شلوار لی ، نادیا هم مثله همیشه پیراهن کوتاه دخترانه اینبار آبی پوشیده بود. برای فرار از مهمانهای ناشناخته کنار نادیا نشستم

-       چخبر ؟ چیکارا میکنی؟؟؟؟؟

-       مشغول کارمم شدید، کارمون خیلی سنگین شده الانم بخاطر مهمونی اومدم وگرنه این روزا تا آخر شب مشغول کارای اجرایی هستم

-       کاراتونو تو سایت شرکتتون دیدم واقعا عالیه.. مخصوصا طرحهای تو که خیلی طرفدار داره!

-       قربونت برم لطف داری عزیزم

مهمانهای تازه رسیدند، آنها را نمیشناختم.

نادیا آهسته رو به داریوش کرد و گفت:- فکر کنم این همون دختره اس که خاله منیر به مامان میگفت!

با کنجکاوی به آنها نگاه کردم. یک خانوم چادری و دختری که تقریبا هم سن و سال خودم بود. مامان منیر و پرستو از آنها استقبال گرمی کردند و آنها برای تعویض لباس به اتاق رفتند.

پوریا آمد همه تک تک با او احوالپرسی کردند. قد بلند و کمی درشت بود. بلاخره نوبت معرفی من شد و پرستو با آب و تاب از من تعریف کرد

-       پس یوکا جون که ستایش تعریفشو میکرد شمایید!

-       خوشبختم از دیدنتون

-       منم همینطور، تصور دوستی پرستو با همچین لیدی زیبایی منو به وجد آورده

از حرفهای بی پرواش یک تای ابرویم بالا رفت. پرستو چشم غره ای به او رفت

-       چیه پرستو؟ چرا چشاتو کج و کوله میکنی؟ دوستاتو دیدی چه شکلی هستن آخه؟!

هر سه خندیدیم. مهمانهای نورچشمی مامان منیر آمدند

-       یوکا جون ایشون یکتا خانوم و مادرشون عطیه خانوم از همسفرهای خوب کربلای ما هستن

با هردو به سردی دست دادم، از هیچکدام خوشم نیامده بود

عطیه خانوم گفت:- خوبی از خودتونه منیر خانوم شرمنده نکنید

عطیه خانوم چادر کار شده ای روی سرش داشت و یکتا هم بلوز و دامن و شال بلندش تمام موهایش را پوشانده بود. ابروان نازک مرتب شده و آرایش کمی داشت

با صدای نازک گفت:- خاله منیر کمکی از دست من برمیاد؟

-       نه دخترم برو بشین از خودت پذیرایی کن

خودم را با ستایش و روشا سرگرم کردم. از محبتهای پرستو و مامان منیر نسبت به یکتا حس خوبی نداشتم و از آمدن مهمانی پشیمان شده بودم!

صدای زنگ گوشی بلند شد، ازدیدن نام پارسا تعجب کردم

-       سلام

-       سلام خوبِی؟ کجایی؟

-       مرسی، خونه شما

-       خب خداروشکر، یه نگاه کن ببین کسی تو حیاط یا دم پله ها نیست من برم بالا

-       بازم میخوای فرار کنی؟

-       نه بابا میخوام برم دوش بگیرم لباس عوض کنم

به حیاط رفتم و همه جا را چک کردم و به پارسا خبر دادم که بیاید

با دیدن ظاهر خسته و پریشانش دلم برایش ضعف رفت و تا دم پله های اتاقش رفتم

-       آقا پارسا چند شبه نخوابیدی؟

یکبار نامش را بدون پسوند و پیشوند صدا زده بودم ولی از گفتن دوباره آن خجالت میکشیدم

-       یوکا خانوم از کجا فهمیدی چند شبه نخوابیدم؟

یوکا خانوم را با لحن مسخره ای گفته بود

-       مسخرم میکنی؟

-       نه بابا! گفتم مثله خودت باشم دیگه!

باور نمیکردم که آقا پارسا گفتنم را به رویم آورده باشد

-       دو شبه نخوابیدم ... یک هفته اس توی دفتر میمونم پوریا خودش اومد دیدن من

-       مامان منیر ناراحت میشه اگه نباشی

-       میدونم برای همینم خودمو رسوندم، تا نیم ساعت دیگه میام پایین ولی به کسی نگو خونم

-       باشه

-       راستی چشمت روشن داییتو بعد سالها دیدی!

انقدر از دیدن پارسا خوشحال شدم دیگر یکتا را پررنگ نمیدیدم! پارسا آمد، مرتب، خوشتیپ با همان ژست همیشگی... با همه سلام و احوالپرسی کرد و با من هم اوالپرسی فرمالیته ای کرد. معرفی یکتا به پارسا دوباره حالم را گرفت

-       پسرم اینم یکتا همونی که ازش تعریف کردم، خانوم و کدبانو دستپختش حرف نداره انشاءا... قسمتت بشه بخوری.

یکتا با اینهمه تعریف ذوق زده به پارسا نگاه میکرد. خون خونم را میخورد. نمیتوانستم نفس بکشم. به آشپزخانه پناه بردم و پشت میز ولو شدم هر آدم ذی شعوری متوجه میشد پشت این همه تعریف و تمجید حتما نقشه ای بود، آمدن مژده میتوانست آتش دلم را بیشتر کند ولی اینطور نشد!

-       تو خیلی امشب خسته شدی فکر کنم حالتم زیاد خوب نیست رنگت پریده

-       نه خسته نیستم الان چایی میریزم میارم

-       یوکا؟

-       بله؟

-       من... من بابت حرفها و رفتارهای گذشتم یه معذرتخواهی بدهکارم

تعجب کردم! نمیدانستم چه چیزی باعث اینهمه تغییر رفتار مژده شده بود!

روبروی من نشست

-       من همیشه پارسارو مثل برادر دوست داشتم و دارم، نمیدونم چرا یهو انقدر بد شدم! شاید تحت تاثیر دوستام که با حسرت از پارسا حرف میزدن بودم. دوستام و حتی فامیل بابام مدام زیرگوشم میگفتن ما اگه جای تو بودیم تا الان مخشو زده بودیم نباید همچین جواهری رو از دست بدی و کلی حرف دیگه! وقتی دیدم با همه تلاشهام پارسا ازم دورتر میشه یا به تو بیشتر توجه میکنه انگار بیشتر تحریک شدم! مامانم بی تاثیر نبود! البته اونم تقصیر نداره اونم تحت تاثیر حرفهای بقیه اس. اون شب که پارسا باهام حرف زد به خودم اومدم فکر کردم چرا باید انقدر خودمو کوچیک کنم ، از خودم بدم اومد یه لحظه جدی فکر کردم،به دلم رجوع کردم فهمیدم اصلا عاشق نیستم! مثل کسانی شدم که از چیزی خبر ندارن و برای به دست آوردنش دست و پا میزنند و وقتی به دستش میارن تازه میفهمن ارزش اینهمه دویدن نداشته!

درکش کردم، شاید اگر من هم جای او بودم همین میشد! حرف دلم را گفتم

-       درکت میکنم، حرف دیگران خیلی تاثیر داره ولی عشق از همه چی مهمتره

-       آره الان به این نتیجه رسیدم! برای همین اومدم ازت معذرتخواهی کنم و بگم که هیچ علاقه ای به پارسا ندارم تا مشکلی براتون پیش نیاد

-       چه مشکلی پیش بیاد؟

-       بالاخره شک تو هر رابطه ای پیش میاد

متعجب به او نگاه کردم!

-       تو واقعا فکر میکنی من با آقا پارسا رابطه ای دارم؟

-       نداری؟

-       نه ندارم! فقط یه دوست معمولی هستیم مثله نادیا و شیوا یا حتی خودت البته شماها نزدیکترید تا من

-       نمیدونم چی بگم! فقط خواستم حرفی که مدتها رو دلم بود بهت بگم تا منو ببخشی

با لبخند گفتم:- شرط داره!

-       چه شرطی؟

دستم را به سمتش دراز کردم و گفتم:- من فقط دوستامو میبخشم، دوستیم؟

با لبخند دست داد و گفت:- دوستیم

پوریا به آشپزخانه آمد

-       مژده کجایی خواهرزاده؟ آبجی منیر خودشو کشت

مژده خندید و گفت:- ببخشید دایی فرنگی یادم رفت الان میرم

مژده سینی به دست رفت. پوریا با تعجب نگاهی به من کرد و پرسید:- شما حالتون خوبه؟

-       بله من خوبم ممنون

پارسا به آشپزخانه آمد، پوریا با لحن شیطنت آمیزی گفت:- اینجا دیگه جای من نیست! بای

من و پارسا به حرفهایش خندیدم و او رفت

پارسا با دقت نگاهی به من کرد و گفت:- خسته شدی؟

-       نه

-       قیافت یه جوریه احساس میکنم ناراحتی

میخواستم سرش داد بزنم «معلومه که ناراحتم! دختره لوس افاده ای خودشو مدام به تو نشون میده. مامان منیر و پرستو ازش مخصوص پذیرایی و تعرف و تمجید میکنن اونوقت باید حالم خوب باشه!» ولی به جای همه حرفهای دلم به یک «نه» اکتفا کردم

-       میشه یه خواهشی کنم؟

-       اینحرفا چیه بگو

-       چایی دم میکنی؟

قلبم ریخت و به او زل زدم

-       اونجوری نیگام نکن به اون چایی هل های آخر شب معتاد شدم، مامان منیر چند دفعه برام درست کرد ولی نمیدونم چرا مثل اون چاییها نشد

ذوق زده از حرف و علاقه غیر مستقیمش گفتم:- بله دم میکنم

-       پس موقع رفتن دم کن ببرم دفتر

-       چشم

-       بی بلا، حالا بیا بریم تو جمع ....

با هم به جمع مهمانها برگشتیم... از نگاه غیر دوستانه یکتا راضی بودم، به طرز بی رحمانه ای خبیث شده بودم و دلم میخواست او را بچزانم! پیش خودم اعتراف کردم که به او حسودی میکردم!

پوریا من را مخاطب قرار داد و بی مقدمه گفت:- میگم یوکا خانوم تولد من وسطهای فروردینه ها

با تعجب به او نگاه کردم و گفتم:- به سلامتی مبارک باشه

شیدا گفت:- پوریا چرا دروغ میگی؟ تو که خردادی!

-       اِ هیس دختر بزار ببینم میتونم کادوو زودتر بگیرم

همه با تعجب به او نگاه میکردند اما پارسا لبخند به لب داشت

پوریا چشمکی به او زد:- داداش بگو من فروردین به دنیا اومدم ولی شناسناممو خرداد گرفتن

پارسا ابرویی بالا انداخت

-       نوچ نمیشه! فکر کردی همچین کادویی نصیبت میشه!

پرستو با اعتراض گفت:- یکی میگه اینجا چه خبره؟

-       پری خونه ای که میخوام بگیرم احتیاج به بازسازی و طراحی داره میخواستم یوکا خانومو گول بزنم که نشد!

فقط کسانی که در تولد پارسا بودند منظورش را فهمیدند و با صدای بلند خندیدند

-       این چه حرفیه آقا پوریا من در خدمتم هرموقع که بگید میام خونه رو میبینم

عطیه خانوم پرسید:- مگه این خانوم کارشون چیه؟

پرستو گفت:- یوکا مهندسه ، دختر ارغوان خانومه دیگه مهندس طراحی داخلی ... اتاق پارسا رو برای تولدش به عنوان کادو دیزاین و اجرا کرد

یکتا گفت:- چه جالب، خیلی وقته به مامان میگم دستی به سر و گوش خونه بکشیم اگه اجازه بدید اتاق آقا پارسا رو ببینیم برای آشنایی با کارشون

چقدر وقیح و پررو بود این دختر!

پارسا جدی گفت:- شرمنده خانوم من اینروزا درگیر کارم هستم بالا نامرتبه، یوکابد کاراش معروفه هم تو گوگل میتونید ببینید هم تو سایت شرکتشون

یکتا سرخ و سفید و در دل من غوغایی به پاشد. یکتا را پس زده بود، من را جلوی همه به اسم صدا زده بود، از کارم تعریف کرده بود.

-       یکتا جون پارسا هرکسی رو به خلوتش راه نمیده باید خیلی خاص باشه، من که دختر خالشم هنوز بالارو ندیدم!

اخمهای درهَم رفته یکتا دلم را خنک کرد، امشب مژده هم لایق ماچ کردن بود.

فضا کمی سنگین شده بود، یکتا معلوم بود که به زور نفس میکشد داریوش به موقع به دادش رسید

-       خب چرا همینجوری نشستید!؟ بابا یه آهنگ بزارید من و خواهرجان هنرنمایی کنیم

همه مشتاقانه به رقص آنها نگاه میکردند، ستایش هم دست از بازی کشید و روی پای من نشست و به آنها نگاه کرد

-       یوکا جون توام از اینا میرقصی الان؟

-       نه فدات شم

-       چرا؟ آخه من رقصتو خیلی دوست دارم

-       قربونت بره یوکا، من که همه چیتو دوست دارم

شیرین خندید و من محکم او را بوسیدم

همه برای آنها دست زدند و سوت کشیدند

پوریا گفت:- بابا شما دوتا خیلی حرفه ای شدید پرستو گفته بودا من باور نمیکردم

داریوش نفس زنان گفت:- مرسی پوریا ولی یوکا خانومم دست کمی از ما نداره، افتخار میدید؟

همه نگاهها به سمت من کشیده شد

-       ممنون از لطفتون ولی من خستم آقا داریوش

نادیا گفت:- بهونه نیار یوکا پاشو دیگه

خودم دلم میخواست برقصم تا حواسم از آن دختر پررو که با لبخند و عشوه های نمایشی به پارسا زل زده بود، پرت شود ولی دامن بدون ساپورت پوشیده بودم و نمیدانستم چجوری داریوش را قانع کنم!

-       آقا داریوش با دامن سخته برام

پرستو گفت:- من ساپورت دارم کارت راه میفته!

-         یوکا خانوم گوشیه شما تو اتاقه مهمانه؟ داره زنگ میزنه

با تعجب به پارسا نگاه کردم. مطمئن بودم که گوشیم را روی میز گذاشته بودم! به سمت اتاق مهمان رفتم ، هیچ تماس بی پاسخی نداشتم!

به پارسای کلافه نگاه کردم و گفتم:- گوشی من نبود

پارسا خونسرد جواب داد :- فکر کردم گوشی شماس!

داریوش گفت:- یوکا خانوم چی شد پس افتخار میدید؟

دوباره نگاهم به پارسا افتاد. عصبی شده بود و طبق عادت دستهایش را در هم قلاب کرده بود!

-         نه فکر کنم واقعا گوشیم داره زنگ میزنه

به سمت اتاق رفتم، فکری به سرم زد و الکی خودم را به زمین زدم! همه دورم جمع شدند. به زور خنده ام را کنترل کردم

-         چی شدی تو؟

-         پام پیچ خورد

پارسا با چشمهای خندان به من زل زده بود!

نادیا دستم را گرفت و بلندم کرد.

مامان منیر با نگرانی گفت:- مادر بریم دکتر؟

شرمنده از کارم گفتم:- نه مامان منیر جدی نیست الان خوب میشم

مژده با خنده گفت:- نرقصیده چشم خوردی!

همه خندیدند و کم کم سر جایشان برگشتند.

پارسا زیر گوشم گفت:- فکر کنم تو بازیگری هم موفق بشی!

آرام خندیدم و گفتم:- چرا ؟ چون پام پیچ خورد؟

نگاه معناداری به من کرد و نگاهش به گردنبندم افتاد و گفت:- اون شاله که اونجا افتاده دور گردنه تو نبوده؟

با خنده از او دور شدم و دکمه پیراهنم را بستم! دستِ خودم نبود انگار نمیتوانستم به حرفهایش گوش نکنم،هرچند که غیر مستقیم بود!

عادل همه را برای آتش درست کردن به حیاط کشاند، فکرم درگیر پارسا بود و از مراسم چهارشنبه سوری هیچی نفهمیدم. به زور با آن دامن یک بار از روی آتش پریدم!

داریوش پوزخند زنان گفت:- خداروشکر مثل اینکه پاتون خوب شد؟

تازه یاد سوتی که دادم افتادم و الکی قیافه ام را در هم کشیدم و گفتم:- نه هنوز درد میکنه به روم نمیارم بقیه ناراحت نشن!

پارسا هم فقط یک بار از روی آتش پرید. سرخی چشمانش بیشتر شده بود. دلم میخواست همه را بیرون کنم تا او بتواند استراحت کند و از این حال و هوا بیرون بیاید.

یواشکی و بدون جلب توجه به آشپزخانه رفتم و چای مورد علاقه اش را دم کردم، مثل نگهبان کنار سماور ایستادم. به وقتش برداشتم و به طبقه بالا رفتم و روی میز سالن گذاشتم

خداروشکر انقدر همه سرگرم بودند که متوجه غیبت چند دقیقه ای من نشدند!

چند سری از مهمانها رفتند، عطیه خانوم و یکتا انگار قصد رفتن نداشتند! مانتویم را پوشیدم و آماده رفتن شدم؛ با تک تک مهمانها خداحافظی کردم. ستایش که به زور بیدار مانده بود را بوسیدم.... با پرستو هم روبوسی و خداحافظی کردم. میخواستم از پارسا خداحافظی کنم که مامان منیر به ما نزدیک شد

-       پارسا جان پسرم عطیه خانوم بدون وسیله اومدن اگه ...

پارسا میان حرفش پرید و گفت:- من الان به آژانس زنگ میزنم ، خودم نمیتونم برسونمشون معذرت میخوام باید برم دفتر این چند ساعت هم از دست بچه ها فرار کردم

انقدر قاطعانه حرفش را زد که به هیچکس حق اعتراض نداد!

مامان منیر رفت و پارسا آهسته زیرگوشم گفت:- برو جلوی در خودم میرسونمت به آژانس زنگ نزن

با لبخندی که نمیتوانستم پنهانش کنم آهسته جواب دادم:- قوری چایی بالا روی میزته برش دار

با تعجب به من نگاه کرد، لبخند شیرینی تحویلش دادم و برای خداحافظی به سمت عطیه خانوم و یکتا که کنار مامان منیر بودند، رفتم. با آنها به سردی دست دادم گفتند که به مامان و یلدا سلام برسانم

مامان منیر مثل همیشه مهربان بغلم کرد و بوسید

-       با چی میری مادر؟

-       ماشین دم در منتظره

جلوی در رفتم ، اول با دقت به اطرافم نگاه کردم و سوار ماشین پارسا شدم.از هیجان کار پنهانی قلبم تند تند میزد! موزیک ملایم ، عطر همیشگی پارسا و حمایتهای مردانه اش چهارشنبه سوریم را به یاد ماندنی کرد

-       میری خونه؟

-       آره

-       مامانت اینا چرا نیومدن!؟ جایی دعوت بودین؟

-       نه، یلدا سرما خورده و حالش خیلی بد بود

-       بابت چایی ممنون، اصلا متوجه نشدم کی دَم کردی

-       بابت رسوندن تو این خستگی و بیخوابی ممنون

همین دیالوگهای ساده قلبم را پر از خوشی کرده بود. رسیدیم و پیاده شدم

سرم را از پنجره ماشین داخل برد

-       بازم ممنون ... بیصبرانه منتظر شب عیدم

لبخند صمیمی زد و گفت:- منم همینطور!

دلم میخواست به او بگویم کت و شلوار آبی کاربنی بپوشد ولی رویش را نداشتم!

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با دیدن دوباره پارسا آرین مجری محبوبم در قاب تلویزیون اشکم سرازیر شد. مردی که دوباره شبیه مجری توانمند آراسته و متواضع از همه و به خصوص از خانواده پیام بابت اشتباه غیرعمدش طلب بخشش کرد. مثله همیشه صادق و با اعتماد به نفس که خوشحالی از چشمانش بیرون میزد!

از لحظه به لحظه برنامه لذت میبردم، سال تحویل شد و با همه زوری که من و مامان زدیم باز هم نتوانستیم جلوی اشکهایمان را بابت نبودن مردانه های زندگیمان بگیریم!

سیل اس ام اس ها سرازیر شد... ارمیا، ترمه، فرهاد، آرش، فرگل و .....

به ارمیا و ترمه زنگ زدم دلم میخواست صدایشان را بشنوم، بقیه را هم با همان اس جواب دادم. در اس ام اس دادن به پارسا تردید داشتم! موقع تایپ متن برای تبریک به پارسا قلبم تند تند میزد و دستانم عرق کرده بود بیشتر از چندین بار متن را نوشتم و پاک کردم تا بالاخره راضی به فرستادن آن شدم!

«سلام سال نو مبارک... ان شاءا... سال خوبی داشته باشی، برنامه تا اینجا عالیه خسته نباشید»

بر خلا