رفتن به مطلب
Mary78

زندگی میان ما | MaryaM-

پست های پیشنهاد شده

"جلد دوم داستان کوتاه زندگی میان ما"

نویسنده : مریم خسروی .

ژانر : تخیلی ، هیجانی ، ترسناک .

ساعات پارت گذاری : نامعلوم .

خلاصه :

در قسمت اول داستان مهراب و رضا به کمک مالک توانستند به زندگی عادی خویش برگردند ، اما آیا این پایان داستان بود ؟! طبق گفته ی مالک شیاطین قدرت برتر داشتند ! پس در قسمت دوم خواهیم دید اتفاقاتی تلخ ، هیجان انگیز و جالب برای مهراب ، رضا و سعید پیش خواهد آمد ...

نقد زندگی میااااان ماااا

ویرایش شده در توسط MaryaM-
  • پسندیدم 5
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه :

ترس یا وحشت ؟!

تفاوت بین ترس و وحشت بیش از تفاوت عشق و تنفر است ... ترس یک حس آنی و زودگذر است ! اما وحشت آرام آرام در وجودت رخنه می‌کند ... به مغز استخوانت که نفوذ کند جانت را هدف می‌گیرد ! 

گاه عاقبت وحشت کسب شجاعت می‌شود..

گاه عاقبتش می‌شود "مرگ".

در این بین کدام پیروز است ؟ مرگ یا شجاعت ؟ انتخاب سختی است ... زندگی که سراسر وحشت و هیجان شود ، عاقبت خوشی نخواهد داشت !

ویرایش شده در توسط MaryaM-
  • پسندیدم 5
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"به نام ایزد منان"

پارت یک

هر دو خوش‌حال از این که کابوس های بد تمام شده به فست فودی رفتند .

رضا مهراب داداش به خدا خیلی مردی .

مهراب هم خوش‌حال بود ، خب روحش را ارزانی شیطان نکرده بود !

مهراب : داداش توروخدا دیگه دور این کار های مسخره رو خط بکش .

رضا خندید و دست روی شانه اش گذاشت ، سفارش هایشان را که تحویل گرفتند ؛ به خانه بازگشتند . به محض این که درب را گشودند متوجه وضع آشفته ی اتاقک شدند ! 

چه اتفاقی افتاده بود ؟! مهراب رضا را کنار زد و به سرعت وارد خانه شد . به طور وحشیانه ای تمام ورق های کتاب پاره شده بودند ، همان کتابی که عامل سیاه شدن روزگارشان بود ! 

مهراب داخل اتاقک چرخی زد و عصبی شد ، کلافه فریاد زد :

مهراب :مالک..ماالک؟؟

اما صدایی نشنید ، مگر خودش نگفته بود هر زمان که صدایش کند خواهد آمد ؟ پس چرا نیامده بود ؟ رضا از حالت های عجیب مهراب گیج شده بود ؛ گنگ نگاهش کرد و گفت :

رضا: تو چته مهراب ؟ مالک کیه چرا انقدر عصبی شدی ؟!

کلافه روی زمین نشست و به موهایش چنگ زد ، چرا بازهم همه چیز برایش هم‌چون کلافی سردرگم شده بود ؟ با لحن زاری نالید :

مهراب: دعا کن رضا ... فقط دعا کن مالک جواب بده ، وگرنه من بدبخت شدم !

افکارش درست بود ؟ یعنی مالک نتوانست روح او را از شر شیطان حفظ کند ؟ هیچ کس جواب این سوال را نمی‌دانست جز خود مالک!

رضا که پی به حال او برد سعی کرد حرفی نزند تا اوضاع از آن خراب تر نشود . مهراب کف اتاقک نشسته بود رضا در حال جمع کردن کاغذ پاره ها بود ، هر دو در حال خودشان بودند که ناگهان درب اتاقک با قدرت باز شد و به دیوار اصابت کرد ! هر دو با چشم های گشاد شده به درب نگریستند ، مهراب یقین داشت که اتفاقات ناگواری در شُرُفِ وقوع است . با تمام توانش از اعماق وجود فریاد زد :

مهراب: ماالک کجاایی ؟؟

اما دیگر مالک نمی‌توانست به داد آن ها برسد ، جَوّ حاضر در اتاقک داشت کمی آرام می‌شد که صندلی کار رضا با ضرب به سمت دیوار پرت شد ؛ صندلی از میلی‌متری جمجمه ی مهراب گذشته بود !

ویرایش شده در توسط Mary78
  • پسندیدم 5
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو

هر دو در شوک اتفاقات عجیب داخل اتاقک بودند ؛ اول که باز شدن ناگهانی درب بعد هم پرت شدن صندلی ! مانند همیشه مهراب زودتر به خودش آمد و از جا برخواست . از اتاقک بیرون زد و سمت خیابان اصلی قدم برداشت . به باجه ی تلفن که رسید مشوّش تلفن را برداشت ، کارت را جا زد و شماره ی سعید را گرفت . لحظاتی بعد صدای شاد سعید در گوشش طنین انداخت :

سعید : الو سلام .

سعی کرد آرامش خود را حفظ کند تا باعث نگرانی سعید نشود .

مهراب : سلام داداش خوبی ؟ میگم پاشو بیا خونه ی ما ، کارت دارم .

سعید : داداشم چیزی شده ؟ حال شما که خوب بود !

باز هم کلافه شد ، دلش خواست فریاد بزند " حال خوب به من حرامه " اما لحنش را تغییر نداد .

مهراب : الان هم حالمون خوبه سعید ، فقط بیا .

سعید هم چنان از این جریانات گیج بود ! با گنگی پاسخ داد :

سعید : باشه داداش ، یک ربع دیگه اون جام .

تلفن را محکم کوبید و از باجه دور شد . همان چند لحظه هم ریسک کرد که رضا را تنها گذاشت . سعید طبق حرفش یک ربع بعد آن جا بود . سه پسر داخل اتاقک نشسته بودند و جز سعید هیچکس به شکستن سکوت علاقه نداشت !

سعید :نمی‌ خواید بگید چی شده ؟ چرا مثل مادر مرده ها عزا گرفتید ؟

به جای مهراب ، رضا پاسخش را داد .

رضا : جریان تموم نشده سعید ؛ اومدیم تو خونه دیدیم اون کتاب هزار تکه شده ... بعد هم یهو در محکم باز شد و صندلی سمت مهراب پرت شد !!

چشمان سعید مانند توپ گرد شد و به آن ها خیره شد ؛ اما کسی نفهمید گرد شدن چشم هایش از تعجب بود یا از وحشت ؟!

@Giiilass

ویرایش شده در توسط Mary78
  • پسندیدم 5
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سه

هر دو به سعید خیره شدند و متعجب حالتش را نگریستند . چشم هایش گویی تا آخرین حد از حدقه خارج شده بود و دهانش باز مانده بود . گویی بخواهد فریاد بزند ؛ اما تارهای صوتی اش او را یاری نمی کردند . رضا و مهراب جرات نداشتند برگردند و به پشت سرشان نگاه کنند . تنها مهراب از جا برخواست و به سمت سعید رفت . شانه های او را محکم در دست گرفت و تکانش داد ؛ اما فایده ای نداشت . چندبار محکم به صورت او کوبید ؛ ولی بازهم سعید در همان حالت باقی مانده بود . 

مدتی را در آن وضعیت وحشتناک گذراندند تا این که چشم های سعید بسته شد و مثل مجسمه صاف نشست . مهراب از او فاصله گرفت و با وحشت نگاهش کرد . رضا که از همان اول ، جرات نداشت به آن ها نزدیک شود و سرجایش نشسته بود . 

هنگامی که سعید چشم هایش را باز کرد ؛ مهراب وحشت زده به چشم هایش خیره شد . دیگر خبری از رنگ عسلیِ چشم های سعید نبود ! چشم هایش تمام سفید شده و هاله ای از رنگ قرمز دور چشمش را گرفته بود .

مهراب آن قدر عقب رفت که به دیوار اصابت کرد و رضا نیز مانند بید بر خود می لرزید . صدایی از هیچ کس در نمی آمد ، جز صدای نفس های بلند و کش دارِ رضا !

سعید بلند شد و یک راست به سمت مهراب حرکت کرد . مهراب با چشم های گرد شده و دهان نیمه باز آمدنش را نظاره کرد و انقدر به دیوار چسبیده بود ، که گویی جزء لاینفک آن است . سعید آرام مقابلش ایستاد و با همان چشم های سفید و وحشتناکش به او خیره شد .

سعید: تو را به زندگی میان خودمان دعوت کردم و نپذیرفتی ! پس عواقبش کارهایمان به گردن توست .

ناگهان صورت سعید تماماً قرمز شد و چشم هاش از حدقه بیرون آمد . مهراب فریادی از سرِ وحشت کشید و چشم هایش را بست .

@Giiilass

@ANNE

  • پسندیدم 4
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار

چشم هایش را که باز کرد خبری از سعید نبود ! مگر امکان داشت ؟ اون را تا ثانیه ای پیش جلوی چشم هایش دیده بود ؛ ولی اکنون هیچ اثری از او نبود . چشم گرداند تا رضا را بیابد ؛ ولی او هم نبود !

وسط اتاق ایستاد و دور خودش چرخید . چه بلایی بر سر آن ها آمده بود ؟ مگر مالک نگفت اگر آن کار را انجام دهند ، همه چیز تمام خواهد شد ؟ روی دو زانو نشست و صورتش را با دست هایش پوشاند . لعنت فرستاد به رضا که چنین آشی در کاسه اش گذاشته بود .

درمانده روی زمین نشسته بود و هیچ راه چاره ای به ذهنش نمی رسید . خواست از اتاقک بیرون برود ؛ ولی با صدایی که شباهت زیادی به صدای مالک داشت از حرکت ایستاد ‌. برگشت و به موجود خوف انگیز پیش رویش نگریست . آن قدر چیزهای عجیب و وحشتناک دیده بود ، که با دیدن آن هیبت مخوف ترس به دلش راه نیافت ! 

به او نزدیک شد و با صدایی که از ته چاه در می آمد گفت :

مهراب: تو کی هستی ؟ 

چهره او مانند مالک بود ؛ ولی هیبت بزرگ تری داشت و صدایی زمخت تر .

_:من وهاب هستم . از تبار مالک نیستم ؛ ولی آمده ام که به تو کمک کنم .

خسته شده بود ازبس با موجودات عجیب و غریب پیمان همکاری بسته بود ! به سمت در کوچک اتاقک چرخید و گفت :

مهراب: من به کمک کسی نیاز ندارم ... مالک هم بهم کمک کرد که به این وضع دچار شدم .

نزدیک در رسیده بود و قصد خروج داشت که با صدای زمخت و سرد وهاب پاهایش به زمین چسبید .

وهاب: می خواهی بدن تکه تکه شده رضا ، توسط سعید را بیابی ؟

به سرعت به سمت او چرخید و با قدم های بلند خودش را به او که گوشه اتاقک ایستاده بود رساند .

مهراب: تو می دونی اون ها کجان ؟ 

وهاب: می دانم ؛ ولی تو دستِ یاری مرا پس زدی .

و به چشم برهم زدنی هیبت وهاب ، از دیدش ناپدید شد !

  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درمانده کاپشنش را چنگ زد و به سمت در حرکت کرد.پایش را که از اتاقک بیرون گذاشت متوجه رد خون روی زمین شد!

دنباله ی خون را گرفت و به خرابه پشت اتاقکشان رسید.رضا را در حالی که غرق خون روی زمین افتاده بود و ناله می کرد پیدا کرد.وحشت زده به سمتش رفت و کنارش زانو زد.

مهراب: رضا؟رضا داداشم حالت خوبه؟

جوابش تنها ناله ی ضعیف رضا بود.او را به زحمت بلند کرد و کشان کشان به سمت اتاقک رفتند.چه بلایی بر سر زندگی ساده اشان آمده بود؟تمام تقصیرات را نمی شد گردن رضا انداخت؛چون مهراب نیز مقصر بود که به یک موجود مخوف اعتماد کرده بود.

رضا را روی زمین نشاند و کاسه ی آب گرم و دستمال را برداشت و کنارش نشست.

مهراب: سعید این بلا رو سرت اورد؟البته اون که دیگه سعید نیست!

دستمال را خیس کرد و خونِ روی صورت رضا را پاک کرد.کارش که تمام شد خواست دست هایش را بشوید،که ناگهان چاقویی که روی اجاق گاز بود با شدت و سرعت به سمتش پرتاب شد.

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×