رفتن به مطلب
نازی۲۰۰۴

داستان واقعی"منِ دیوونه"/ نازنین براتی کاربر انجمن نودوهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام داستان:[منِ دیوونه]

ژانر:عاشقانه-مجازی

به قلم:نازنین براتی کاربر ۹۸iia

هدف: درگیر اینکه کی دوستت داره و چه کسی رو دوست داری نباش.تهش فقط خودتی و خودتی.تنهای تنها.بدون هیچکدوم از همونایی که ادعا میکردن یک روزی دوستت دارن.

 

 

ویرایش شده در توسط nmasoomeh
  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کنار من منشین،حرف عاشقانه مزن...

به اسب ساخته از سنگ،تازیانه نزن...

مپرس خاطره عشق،بیش از اینم را...

دوباره طعنه به پیر قمار خانه مزن...

چقدر غنچه شبیه تو خشک شد در من...

تو داغ باغ دل من مشو،جوانه مزن...

بهای عشق بجز عمر نیس،باور کن...

در این معامله بی حساب،چانه مزن...

به یاد برکه میاور هوای درد،یارا...

اگر به فکر منی،حرف عاشقانه مزن...

گریه در لحظه دیدار؟!همینم مانده است...

با تو در کوچه و بازار؟!همینم مانده است...

هرکه از عشق تو پرسید،به او گفتم شکر...

پیش مردم گله از یار؟!همینم مانده است...

هرزمان حرف جدایی شد،ساکت ماندم...

جرم ناکرده و اقرار؟!همینم مانده است...

هیچ کس هم نفسِ غصه تنهایی نیست...

درد و دل با در و دیوار؟!همینم مانده است...

هم قدم با تو شدن از نفس انداخت مرا...ص

منِ تن خسته بیمار،همینم مانده است...

🖤

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام تک نوازنده گیتار عشق...

تنها چیزی که توی این مدت ها مورد توجه من بود،حرف ها و واکنش های نیما بود...

نمیدونم چرا نسبت به بقیه هیچ چیز خاصی برایم وجود نداشت ولی نیما...

صفحه خصوصی رو باز کردم.شک داشتم از چیزی که میخواستم بهش بگم.

تایپ کردم:

[نیما،میشه داداش صدات کنم؟]

نیما:[ای‌جانم!]

من:[میشه؟؟!]    نیما:[آره بگو اشکالی نداره که]

مردد بودم که بپرسم یا نپرسم؟؟

من:[چرا یک هفته نبودی؟]

نیما:[رفته بودم کاشان،عمل داشتم]

سریع تایپ کردم.

من:[عمل؟عمل چی؟]    نیما:[عمل دستم]

انگار جریان برق رو بهم وصل کردن.چی میگفت؟چرا دستش؟مگه چی شده؟ذهنم پر شد از کلی سوال بی خودی.نگرانی توی رگ هام جریان پیدا کرد.

من:[چرا؟؟!مگه چی شده؟]

حدود ۳-۴دقیقه‌گذشت.تحمل نداشتم،میخواستم ببینم چه اتفاقی افتاده.

تایپ کردم:[نیما؟!]

نیما:[دارم میرم رگ دستم رو بزنم!]

خدایا!چی داره میگه؟؟یعنی چی؟؟

من:[چــــــــــــی؟ ]

همینطور که به صفحه چت خیره شده بودم دستام میلرزیدن.ترسیده بودم...چی داره میگه؟

[بخدا دارم میرم رگ دستم رو بزنم...]

با نگرانی و ترس تایپ کردم.

من:[نیما!داری جدی میگی؟ببین اگه شوخی میکنی اصلا شوخی بامزه ای نیست!]

نیما:[به قرآن دارم راست میگم.]

سرعت حرکت دستم و تایپ کلمه ها دست خودم نبود.به سرعت انگشتام روی صفحه کلید حرکت میکردند.

من:[چرااا؟خب بگو چرا؟؟]

نیما:[خسته شدم...]

من:[یعنی چی خسته شدم؟نیما ببین اگه بلایی سرت بیاد ...]

نیما:   [ :(]       من:[نیما؟!]   نیما:[جانم؟]

ضربان قلبم رفته بود بالا.نمیدونستم چیکار کنم.چطوری منصرفش کنم‌.زده بود به سرش!

تا حالا اینطوری نشده بودم.نمیدونستم چرا دوست ندارم این کاررو بکنه،چرا دارم سعی میکنم جلوش رو بگیرم؟چرا؟؟!

چشم هام و بستم.کمی فکر کردم و بعد نوشتم:

[اگه بلایی سر خودت بیاری،بخدا اگه یک تار مو ازت کم بشه اونوقت هیچ وقت نمی بخشمت!]

مسخره بود.مگه براش مهم بود که نبخشمش.مگه حرف هامو باور میکرد؟مگه میتونست بفهمه چقدر نگرانشم؟؟

عصبانی بودم در حدی که گفتن نداشت.میتونستم بفهمم همه حرفاش بوی نااحتی میده ولی...ولی از چی ناراحت بود؟؟

هنوز فکر میکردم شوخیه ولی نمیدونم ...نمیدونم چرا هرچی میگفت رو ناخواسته باور میکردم.توی شوک مونده بودم و به صفحه ی چت خیره شدم.نمیدونستم الان این قلبمه داره بهم دستور میده یا عقلم.شرایط بدی بود...

نیما:[حلالم کن اگه اذیتت کردم.]

دیگه اعصابم ریخت به هم.یادم نیومد حتی قبل از این داشتم به چی فکر می کردم.خیلی سریع و با عجله یک طومار طولانی تایپ کردم و فرستادم اما بلافاصله یک پیام از چتروم برام باز شد[کاربر از چتروم خارج شده،]

زیر لب گفتم:[لعنتی]

 

ویرایش شده در توسط نازی۲۰۰۴
  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگ کسی پیشم نبود و مجبور نبودم در اون لحظه احساسات و عصبانیتمو پنهان کنم حتما گوشی رو با تموم قدرت و حرصی ک داشتم می کوبوندم توی دیوار.نمیدونم این حس لعنتی از کجا اومد؟از کجا شکل گرفت،از کی؟حسی که دوست دارم 48ساعته باهاش صحبت کنم،حسی که دوست ندارم نباشه،دوست ندارم ناراحتیشو ببینم،دوست ندارم...

زیر چشمی نگاه غضبناکی به پیام طولانی که بهش داده بودم و نخونده از چتروم خارج شده بود کردم:

[نیما ببین جونت چیز الکی نیست که بخوای بازیچه یک حس احمقانه ای مثل ناامیدی یا چیز دیگه ای بکنی!بخدا اگه...اگه یک تار مو از سرت کم بشه من یکی ازت نمیگذرم،هیچوقت نه خودم رو میبخشم نه تو رو!ببین دیوونه،اگه دست به همچین کاری بزنی...وای نیما نمیدونم چیکار کنم دارم به معنای واقعی کلمه دیوونه میشم،بخدا دارم می میرم از نگرانی،نیما تو رو جون هرکی دوست داری نرو!]

با فکر اینکه حرف هام روش تاثیر میزاره و منصرفش میکنه اینو فرستاده بودم و الان توی ذهنم هرچیزی بود جز امید به برگشتش!!

اشکم در اومد ولی چون بقیه پیشم بودند سعی کردم خودم رو عادی جلوه بدم،سخت ترین کاری که یک دختر میتونه توی همچین مواقعی انجام بده.اون لحظه فقط دعا می کردم  میتونستم پیشش بودم و هرکاری می کردم که نزارم بره.اون شب مهمون داشتیم،دختر داییم صمیمی ترین کسی بود که میتونستم مشکلاتم رو باهاش در میون بزارم،تقریبا از همه ماجرا خبر داشت.حداقل توی اون لحظه می تونستم این حسی رو که داشت عذابم میداد،حسی که داشت مثل خوره تمام مغزم رو میخورد رو باهاش در میون بزارم.هرلحظه نزدیک بود اون بغض لعنتی بشکنه و اشک هام مثل بارون از چشن هام سرازیر بشن.برای همین با آخرین سرعت دویدم سمت اتاق.توی اون موقعیت میخواستند برن بیرون و من هم مجبور بودم همراهشون برم.توی ماشین کنار پنجره نشستم و هیچ حرفی نزدم،از اولش تا آخر.فقط به ماه خیره شده بودم و مثل ابر بهار اشک می ریختم.دعا می کردم نیما هیچیش نشه.اینکه دست از دیوونه بازی هاش برداره!

تمام ماجرای اون شب و حرف های نیما رو به الهه(دختر خاله ام)گفتم.بهم گفت عاشق شدی،باور نکردم.منو عشق؟!هه!

اون شب هیچی نفهمیدم،نفهمیدم چطوری رفتیم،چه اتفاق هایی افتاد،چطوری برگشتیم.هیچی!همه ی فکر و ذکرم شده بود نیما نیما نیما.

یک هفته گذشت،یک هفته پوچ و مسموم،یک هفته که هوای شهر بوی خفگی میداد،یک هفته با یاد نیما و تصویر صفحه چت جلوی چشم هام.توی این یک هفته من تبدیل شده بودم به یک مرده متحرک،منی که با صدای خنده هام شهر رو می خندوندم،منی که هیچ وقت کسی قطره ای از اشکم رو ندیده بود !

توی این 7روز کارم شده بود شب ها برم پشت پنجره  و به ماه خیره بشم،میدونستم که لااقل ماه حسم رو درک می کنه،اینکه ماه همیشه شاهد همه چی هست!به خودم دلداری میدادم و میگفتم نیما هنوز هست،زیر همین آسمون!هست!هنوز هست...

بنظر خودم نهایت دیوونه بازی بود  ولی بنظر دلم نبود.اون هیچی نمی فهمید،فقط می گفت نیما!شب و روزش شده بود نیما.

یک هفته و چند روز از اون ماجرا گذشته بود،رفتم چتروم با امیدی پوچ و خالی!با یاد نیما!چشمام 8تا شد،نفسم برید،بعد از یک هفته تازه اون شب بود که فهمیدم دارم چی می بینم،چشمام دوباره شروع به کار کرده بودند. انگار تمام دنیا رو بهم داده بودن،تموم اون دعاها و گریه ها...جوابش رسید!از شدت خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم،مغزم هنگ کرده بود،دستام از کار افتاده بودند ولی باز هم مجبور بودم جلوی بقیه هیچ عکس العملی نشون ندم و عادی رفتار کنم!نیما اومد خصوصی و تنها چیزی که برام فرستااد این بود[رگ دستمو زدم]و یک استیکر لبخند!

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اون لحظه انقدر خوشحال بودم  که اون اتفاق لعنتی نیفتاده ولی از این حرفش اعصابم بهم ریخت.

انگار این همه نگرانی و دلشوره های من بازیچه یک شوخی احمقانه شده بود.

بدونی هیچ حرفی از چتروم خارج شدم.شب که رفتم نیما بود.سعی کردم خودم رو ناراحت جلوه بدم درحالی که علاوه بر این که ناراحت بودم از شدت عصبانیت داشتن منفجر می شدم.بهش گفتم باهاش قهرم،دلیلشو  پرسید،گفتم بخواطر اون اتفاق و اون شوخی ناراحتج!گفتم که حق نداشته همچین شوخی ترسناکی بکنه!ولی بهش نگفتم...نگفتم که حتی نمیدونستم توی اون 7روز چیکار می کنم،چشمام چی می بینن،گوش هام چی می شنوند و قلبم چی برداشت می کنه!نگفتم که اون یک هفته بهم چی گذشت!نگفتم.

خلاصه یک جوری شد که کارش رو توجیح کرد.گفت که شوخی نبوده و واقعا اون شب ذهنش بهم ریخته بوده،که قصد انجام اون کار رو داشته،که...و من هم مثل همیشه تسلیم حرف هاش شدم.

اون شب با هم چت کردیم.موقع خداحافظی چیزی که نباید می گفتم رو گفتم،برای اولین بار توی تمام عمرم،خودم هم نمی دونستم دارم چیکار می کنم یا چی تایپ می کنم.بهش گفتم"دوستت دارم"ولی اون متوجه نشد که این حرف خیلی وقته اذیتم میکنه...

از چت خارج شدم،از دست خودم عصبانی بودم،به خودم اجازه همچین کاری رو نمی دادم.چند هفته گذشت یا ماه ،نمیدونم.روز ها میومدند و می رفتند و روز به روز حس  و علاقه من به نیما بیشتر و بیشتر می شد.ولی هر وقت به این فکر می کردم که اسم این حس ناشناخته "عشقه" خودم به خودم می توپیدم که عشق چیه؟!

وقتی بهش می گفتم دوستت دارم ،من می دونستم این حس واقعی و دروغی نیست،که چقدر صادقانه و پاکه ولی اون نمیدونست،فکر می کرد مثل بقیه است که میگن دوستت دارم ولی...

یکی از روزها لابه های صحبت هامون بهم گفت دوستم داره ولی ۱۰۰٪می تونستم قسم بخورم که حتی ۱٪علاقه واقعی نسبت به من توی دلش نیست.بهش گفتم دروغ میگی!قسم خورد،میدونستم قسمش هم دروغیه،عادتش بود راه به راه سر هر چیزی قسم بخوره.می دونستم کس دیگه ای رو دوست داره ولی برام مهم نبود.زده بود به سرم!زندگیم شده بود اون.شب نیما،روز نیما!

خلاصه روزها گذشتند و باز هم علاقه من با وجود دروغ های اون بهش بیشتر شد.چند روزی از نیما خبر نداشتم،نمیومد.فکرم بهم ریخته بود،یعنی کجاست؟چرا نمیاد؟چی شده؟نکنه اتفاقی براش افتاده،نکنه دوباره زده باشه به سرش؟!

طاقت نیاوردم و از ادمین سوال کردم وای کاش هیج وقت سوال نکرده بودم!

ادمین بهم گفت اخراج شده،دلیلش رو مرسیدم.گفت چون تبلیغ سایتی رو کرده همراه با دختری به نام کاربری "روزا"

باورش آسون بود،خیلی آسون چون می دونستم نیما چجور آدمیه!با همون حال دوستش داشتم!حالا فهمیدم چرا به خودم می گفتم دیوونه بازیه که عاشقش شدم!من به یک مسر بد دل بسته بودم،خیلی بد!تبلیغ توی چتروم ممنوع بود ولی "روزا"...

اون هم مشکلی نبود!اینکه قسم می خورد دوستم داره اذیتم می کرد.این که باز هم دوست داشتم بفهمم قضاوت بی جا کرده باشم اذیتم می کرد.میخواستم خودش برام توضیح بده!هرچند دروغ یا راست اشکالی نداشت،باور می کردم.ولی نیومد!نیومد تا وقتی به کل از اومدنش نا امید شدم،دو ماه گذشت،دو ماه مثل اون یک هفته پوچ و بدون هیچی!اونجا رو برای همیشه ترک کردم و قسم خوردم دیگه اون سمت نرم!ولی اسم نیما و یاد نیما همیشه همراهم می مونه،اولین تجربه عشق  با طعم تلخ.

بله من عاشق شده بودم !عاشق یک فرد مجازی!یک عشق مجازی!عاشق کسی که مطمئن نبودم حتی هویتش واقعیه یا نه،اصلا وجود داره یا نه!شخصی که اسمش قلبم رو می لرزوند،شخصی که خیلی راحت دروغ هایش رو باور می کردم .خیلی احمقانه!و اون کسی که آخرش موند فقط من بودم،منِ دیوونه!

 پایان

@albalooshi @aty.s @Giiilass @ON. @mina_t81 @m @PEGAH @Kosarbayat398 

ویرایش شده در توسط نازی۲۰۰۴
  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام عزیزم بی زحمت واسه داستانت تاپیک درخواست جلد و همینطور درخواست ویراستار ایجاد کن تا به داستانت رسیدگی بشه ممنونم

@نازی۲۰۰۴

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

@mobina..a

عزیزم ویرایش این داستان به عنوان تست دوم با شماست. ۲ روز زمان

ممنونم

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 2 ساعت قبل، Giiilass گفته است :

@mobina..a

عزیزم ویرایش این داستان به عنوان تست دوم با شماست. ۲ روز زمان

ممنونم

چشم.حتما.

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با سلام به نویسنده عزیز.

من ویراستار رمان شما هستم.لطفا تا پایان ویرایش صبور باشید.

شروع:۹۸/۳/۱۹

پایان:۹۸/۳/۲۱

ویرایش شده در توسط mobina..a
  • پسندیدم 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 19 خرداد 1398 در 13:19، mobina..a گفته است :

با سلام به نویسنده عزیز.

من ویراستار رمان شما هستم.لطفا تا پایان ویرایش صبور باشید.

شروع:۹۸/۵/۱۹

پایان:۹۸/۵/۲۱

سلام خسته نباشید،منظورتون خرداد یا تیر؟؟؟؟آخه مرداد اشتباه نشده ی وخ؟

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در هم اکنون، نازی۲۰۰۴ گفته است :

سلام خسته نباشید،منظورتون خرداد یا تیر؟؟؟؟آخه مرداد اشتباه نشده ی وخ؟

بله الان درست شد.

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 2 دقیقه قبل، mobina..a گفته است :

بله الان درست شد.

مرسی،امروز تمومه یعنی؟

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در هم اکنون، نازی۲۰۰۴ گفته است :

مرسی،امروز تمومه یعنی؟

بله

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مبینا جان تموم نشده؟خیلی طول کشید ک

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×