رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب: مهرخ

نویسنده: امیر برهانی

موضوع: اجتماعی، طنز دانشجویی، عاشقانه

تقدیم به هرآنکه برایم باارزش است❤️

خلاصه: داستان ما در مورد چنتا جوون دانشگاهیه که اتفاقاتی براشون میافته که باعث میشه مسیر زندگی بعضیاشون عوض شه و مسیر زندگی بعضیاشون با بعضیای دیگه!! گره بخوره.

تو این رمان به بعضی از مسائل جامعه با یه زبون طنز و خیلی زیرپوستی انتقاد شده، باشد که آدم شویم گر فرشته هستیم (هدفم تا حدی انتقاد به بعضی عادات نادرست و همچنین تا حدی تقویت نویسندگی خودمه)

یه چند روزیه نمیتونم پارت بذارم، شرمنده... 

اما زودتر ادامه میدمش ایشالا...

 

 

مقدمه:

سلام.

ما دانشجوهای مهندسی نرم افزار در یکی از دانشگاه های به اصطلاح خوب کشور هستیم! نگرش ما به دنیای اطرافمون با خیلیا فرق میکنه؛ یا شاید بهتره بگیم نگرش خیلیا با ما فرق میکنه که خب شاید فکر کنین این دوتا باهم فرقی نمیکنه اما باید بگیم فرق میکنه!!

ما ایده آل گرا هستیم و دوست داریم همه چی کامل و بی نقص باشه! مخصوصا درسامون که روشون وسواس خاصی به خرج میدیم. بعضیامون مذهبی هستیم و بعضیامون کاملا عادی ولی خب بلدیم چجور با هم کنار بیایم چون از نقد شدن نمیترسیم!!

زندگی پر فراز و نشیبی داریم و این فراز و نشیب ها تو خوابگاه به وفور مشاهده میشه، ولی خب خدا باماست!

(مثلا فرض کنین همه رو تخت ولو و رها شدیم و هممون هم چایی میخوایم.

کیوان: آقا هر کی چایی میخوره برای منم بیاره.

آرتا: برو بابا کی تو این گرما چایی میخوره؟

نیکان: گرما و چایی؟

احمد: چای نخور هی هی و هی هی، هی و هی هی!!! ( یعنی مرده شور فی البداهه سرودنت)

مسعود: تنبلید آقا تنبلید!! اگه خودم چایی میخواستم بلند میشدم و برای شما هم میاوردم.

و اکنون طاهر با هورت کشیدن چایی وارد میشود...

کیوان: طاهر خیلی نامردی!

آرتا: خب فلج بودی برای ما هم میاوردی؟

نیکان: طاهر و چایی؟

احمد: ای بترکی چای خور تک خور غدار!!!

مسعود: هورت نکش بیشعور، نمیبینی دلمون میخواد؟

و طاهر با نهایت خونسردی: با عرض ادب و احترام لطفا زر بیخود نزنید این چایی صبحه تو لیوانم مونده بود یادم رفته بود بخورم؛ این چایی هم سرده الآن، کسی کوفت میکنه؟

احمد: ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان!!!)

ولی خب خوش شانسی هایی هم داشتیم؛ مثل اونروز که سعید رفته بود برای انتقاد از اوضاع دانشگاه...

 

 

ویرایش شده در توسط amirborhani
  • پسندیدم 7
  • حیرانم 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(سعید)

در دانشگاه...

رئیس: خب سعیدجان خجالتو بذار کنار، میشنوم.

سعید: آقای سهرابی ، راستش بنده از این وضع راضی نیـ...

رئیس: خب فقط شما نیستی که به وضع کنونی دانشگاه اعتراض داری؛ حتی اونی که به خودش زحمت نمیده یه بارم سر کلاس مثل آدم حاضر بشه، میاد و برا ما شاخ و شونه میکشه و ارث باباشو از ما میخواد.

سعید: بله حرف شما متین ، اما باید بگـ...

رئیس: ببین منتظرم با راهکار بشنوم! یه دلواپس واقعی مثل سیب زمینی یه جا نمیشینه همش تئوری در کنه از خودش، دلواپس واقعی مرد عمله!

سعید: ببینید شما بسیار رئیس خوب و شایستـ.....

رئیس: پسرم تعریف ها رو بذار برای بعد، اگه دوست داشتی برو سر اصل مطلب.

سعید: جسارته ولی اگه اجازه بدین کلامم کامل منعقد شه عرض میکنم؛ نخواستم صرفا ازتون تعریف کنم ، یه انتقاداتی هم داشتم نسبت به رفتارهای شخص شخیص شما. با عرض معذرت البته!

رئیس: چه خوب؛ بگو، فقط اون پیشنهادی که براش اینجا اومدی رو یادت بمونه نگفته نری،...

پیشنهادامو در مورد پیکربندی شبکه دانشگاه دادم و همچنین در مورد تازه سازی سخت افزارها، اگه از من بپرسین میگم دانشگاه ما "فقط" اسم در کرده و در عمل اعتبار چندانی نداره! خداروشکر رئیس جدیداً نسبت به من انتقادپذیری بیشتری نشون میداد؛ و این که منو با خاک یکسان نکرد وقتی از طرز رفتارش انتقاد کردم یعنی قضاوت کردن بقیه و برچسب زدن به اونا از رو رفتارهاشون اونم در طول به یه برهه زمانی کم، و همچنین کم تحمل بودن در حین بحث و پریدن وسط حرف بقیه، برام یه دنیا می ارزید و خب اگه زیربنای سایت دانشگاهو به روز نمیکردم برا حرفم تره خورد نمیکرد که هیچ، بلکه اخراجم از دانشگاه قطعی بود. بگذریم؛از رئیس خداحافظی کردم.گوشیمو از رو حالت پرواز برداشتم که بلافاصله پیام اومد 5 تماس از دست رفته از مادرم دارم؛ هرکدوم هم تقریبا با فاصله دو دقیقه از اون یکی! نگران شدم،چون بنابر تحلیل هام : «یه بار زنگ زدن یعنی عــــزیـــــــــزم کجایی؟ دوبار زنگ زدن یعنی زودتر بهم زنگ بزن لـــــــــــطــــــــفــــــاً! و جالب اینه که سه بار زنگ زدن یه ترکیب قشنگه از اولی و دومی یعنی لامصب، کدوم گوری هستی؟ د یالا زنگ بزن کار واجب دارم "ذلیل مرده" !». انصافاً حق داشتم نگران بشم و خدا خدا میکردم اتفاق بدی نیافتاده باشه  بوق...بــــــــوق...بــــــــــــوق...بــــــــــــــــــــوق (و همینطور نگرانیم بیشتر میشد)

مادر: الو ؟

سعید: سلام مادر، به خدا شرمنده گوشیم رو حالت پرواز بود. اتفاقی افتاده؟

مادر: چرا شرمنده؟ چه اتفاقی؟ اوضاعت مساعده سعید؟

سعید: عه شما پنج بار به من زنگ زدین خب

مادر: چی میگی؟ من که بهت زنگ نزدم

سعید: مادر باز قهر کردی خودتو میزنی به اون راه؟ میگم گوشیم رو حالت پرواز بود دیگه!

مادر: ای بابا، سعید چی بلغور میکنی برای خودت؟ خب شاید سعیده بهت زنگ زده، چون گوشی دست اون بود، صبر کن خب میپرسم... سعیده جون،مامان؟ تو زنگ زدی به داداش؟

سعیده: آره مامانی

در مورد زنگ زدنای مادرم توضیحات فراوونه، ایشون عادتشه که آنلاین و لحظه به لحظه منو با خبر کنه از اتفاقات بدی که میافته، بدبخت منم که با این ماسماسک تا حالا یه خبر خوب هم بهم نرسیده ؛ البته اینو بگم که صدقه سری مامانم من از اتفاقات "نسبتاً" بد هم در شعاع دو کیلومتری خونه بیخبر نمیمونم مثل «رحلت جانسوز و جانگداز ملوس، گربه همسایه مون شهره خانم، و دو متر بالا پریدن سعیده از جیغ صاب گربه مرحوم (و شکوندن رکورد کریستینو رونالدو) یا مثلا عطسه کردن مال خر پشت بلندگو و یک متر بالا پریدن سعیده، یا بازگشت قهرمانانه اون سوسکی که دو روزه رفته زیر مبل به درون هال، و این دفه یک متر بالا پریدن مادر و همچنین در مثالی دیگر سیگارت انداختن این پسره جعفر با وجود اینکه چند ماهیه از چهارشنبه آخر سال گذشته و این دفه نیم متر بالا پریدن هردو بزرگوار» و اینو هم عرض کنم که صد البته این موارد برا خاله ها بیشتر جذابیت داره تا برا من، زنگ بزن به اونا خب مادر من!

سعید: خب مادر گوشی رو میدی بهش؟ شاید باهام کار داشته زنگ زده؟

مادر: باشه با من کاری نداری؟

سعید: نه فدات شم فقط یه چیز خیلی مهم

مادر: اوهوم

سعید: هیچی هیچی،الآن وقتش نیست.

و سعیده شاکی میشود:

سعیده: مامان دستم درد اومد

مادر: فدات بشم مامانی الان تموم میشه

فهمیدن این نکته خیلی ساده بود که در اون لحظه مادرم دستاش کفی بود و نمیتونست دست به کمر بایسته و گرنه همون حالت نوستالژیک خودشو میگرفت؛ مشکوک بود خب...

مادر: ببین من تو رو از خودتم بیشتر میشناسم! انکار نکن، میدونم زن میخوای !!

سعید: بابا میخواستم بگم لباسامو الآن اتو نکن بزارش برا ساعات اوج مصرف الآنم بچه دستش درد اومد از بس گوشی رو نگه داشت برات، بیزحمت گوشی رو بده بهش ببینم چیکارم داره.

مادر: باشه به محض این که تعطیل شدی خونه ای، دور دور نکن با دوستات، باهات حرف دارم

سعید: باشه باشه هوف...

مادر گوشی رو داد دست سعیده:

سعیده: سعید؟

سعید: عـــــــــه...بچه تو سه سالته به من میگی سعید؟ اسم من داداااااشه !!

سعیده: باشه،باشه داری میای برای من خوراکی میخری؟

سعید: باشه خواهر گلم ؛ حالا چی بخرم برات؟

سعیده: بستنی، نوشابه لاستیکی (پاستیل با طعم کولا) هر چی خودت دوست داشتی!

سعید: نه عزیزم نوشابه برات ضرر داره

سعیده: یعنی چی ضرر داره؟

سعید: یعنی برات بده عزیزم و برات نمیخرم

سعیده: عــــــــه ماااماااااااااااااااااااااااااااااااااان...

سعید: باشه باشه برات میخرم، خداحافظ خواهر گلم

سعیده: بای بای داداش گلم

ویرایش شده در توسط amirborhani
  • پسندیدم 5
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو

زهراسادات قائمی پشتم وایساده بود و داشت سعی میکرد تا دچار انفجار مهیب نشه، الکی مثلا الآن بخنده غرورش میشکنه! هه! مثل همون زمانی که داداش یا آبجی کوچیکترت میخواد قلقلکت بده و تو هم قلقلکی ماشالا اما میخوای نشون بدی قلقلکی نیستی تا ضایع بشه. خواهر خودمه دوست دارم هرجور که دوست دارم باهاش حرف بزنم حرف بزنم !!

سعید: عه خانم قائمی، خوبید؟ فرمایشی داشتین؟

زهراسادات: سلام آقا سید

سعید: خب؟ فرمایش؟

زهراسادات: کارت دانشجوییتون؛

دستشو از زیر چادرش بیرون آورد:

زهراسادات:  سید سعید تهرانی

دوست نداشتم تشکر کنم!!!

سعید: اونوقت چطور این دست شما بود؟

زهراسادات: تو کلاس جا گذاشته بودید خب

سعید: امیدوارم همینطور باشه

از جوابم ناراحت شد؛ البته همین بهتر که ناراحت شد ، چون خوشم نمیاد از کسی که فکر میکنه از دماغ فیل افتاده، چه پسر باشه، چه دختر...

زهراسادات: با اجازتون

سعید:  شام تشریف داشتین ؟ یعنی چیزه خدا نگهدار!

رفتم تو ماشین نشستم، سرمو گذاشتم روی فرمون، بابا این پسره چرا نمیاد؟ بـــــعله شازده داره با این دختره قائمی صحبت میکنه. دو تا بوق ممتد زدم که یعنی حاجی زودباش. باید اینو بگم، هرکی به این حقیقت پی میبرد که من و امیرسجاد رفیق صمیمی هستیم، اول به تناقضات بزرگ بین ما میخندید و دوم به تناقضات بزرگ بین ما میخندید؛ منتها این دفه با شدت بیشتر و اما تناقضات:«یک: من شیش تیغ و ایشون داعشی؛ دو: من معمولا شلوار لی و ایشون پارچه ای؛ سه: من معمولا آستین کوتاه، حتی در روز های برف زمستانی! و ایشون هم یقه دیپلمات حتی در روزهای داغ تابستانی! و در کل: من عادی و ایشون مذهبی» (و حالا زهراسادات هم که بامن برای اولین بار تو عمرش چش تو چش شده بود با توجه به همین تناقضات لبخند زد. می لبخــــند؟؟). البته وجه اشتراک های زیادی داریم: «هردوتامون تو یه محله زندگی میکنیم (با گرد کردن دو سه تا خونه میشه گفت همسایه ایم)؛ با هم یه مهد کودک میرفتیم و من یادمه اون گل سرخی رو که روز اول مهد کودک میخواستم به خانوم معلم بدم، دادم به مهسا همکلاسیمون و بهش گفتم دوست دارم (البته تو عالم خواهری برادری!) بیچاره اشک شوق ریخت؛ حیف نبود میدادمش به خانوم معلم؟؟ بله داشتم میگفتم؛ باهم یه باشگاه رفتیم و از یه زمان با هم شروع کردیم، پنج سال دفاع شخصی کار کردیم و با هم رهاش کردیم،هردوتامون یه زمان تافل گرفتیم، هردوتامون یه دانشگاه معتبر(اسماً) قبول شدیم و از همه مهمتر، هر دوتامون مــــــــــردادی هستیم و خوشتیپ؛ولی حیف که همکلاسی نیستیم. صبر کن اینو یادم رفت؛ هردوتامون حمام سر صبح رو تجربه کردیم!!!البته بعید میدونم پسری تو این مورد آخری با ما مشترک نباشه!!! خلاصه امیر سجاد بالاخره رضایت داد به اتمام مکالمه و از زهراسادات خداحافظی کرد.

امیرسجاد: خب داداش چه خبر؟

سعید: سلامتی حاجی، مامان بابا خوبن؟

امیرسجاد: به لطفت،خداروشکر

سعید: حاجی خیره ایشالا ؟

امیرسجاد: چی خیره؟

سعید: قرار خواستگاری دیگه حاجی! ولی بذار بهت یه پیشنهاد بدم، ازدواج فامیلی نکن.

امیرسجاد: اونوقت از کجات در آوردی اینو؟ فقط یه احوال پرسی ساده بود !

سعید: از اون جایی که همین احوال پرسی ساده ده دقیقه ست ما رو کاشته.

امیرسجاد: عه جداً؟ آقا من شرمنده م.

سعید: دشمنت شرمنده حاجی؛ امروز خانم قائمی انگار باهام کار داشت.

چشاشو ریز کرد:

امیرسجاد: چیکار مثلا؟

سعید: چه بدونم والا؟ مگه من مفتش بودم؟اصلا بابام مگه مفتش بود که من مفتش بشم؟

امیرسجاد: میدونی که سؤالم از رو کنجکاوی بود فقط

سعید: اوهوم، شایدم اومد ازم جزوه  بگیره چون دو سه جلسه ای نبود و از اونطرف هم آخرای ترمه و از اونطرفتر هم جزوه هام کاملا تایپ شده و خوشگله و خواستگار زیاد داره.

امیرسجاد: نه بابا، اون هیچوقت به امثال تو رو نمیندازه!

سعید: مگه چمه؟

امیرسجاد: مگه چت نیست؟

سعید: بگو میشنوم

امیرسجاد: شلوار جین  و لباس چسب نمیپوشی که میپوشی، صورتتو صاف نمیکنی که میکنی و از نظر اون آدم هستی، که نیستی!

سعید: از خداشم باشه ازم جزوه بگیره؛ البته اینم بگم که بر اساس ظاهر آدما نباید قضاوتشون کرد.

امیرسجاد: آفرین استاد

سعید: خودتو مسخره کن

خندیدیم

سعید: حاجی یه آهنگ بذارم؟

امیرسجاد: نوچ

سعید: یه آهنگ باحال از Taylor Swift

امیرسجاد: خدایا چرا من؟... حداقل یه خواننده مرد بذار!

سعید: اونوقت تو از کجا میدونی که Taylor Swift زنه؟

امیرسجاد: خب مگه میشه تو این جامعه باشی و نشنوی؟

سعید: آره اگه تو ایالت پنسیلوانیا باشی محاله که ندونی! حاجی نپیچون، بگو گوش کردم دیگه! خب ترک 243 هم که در حال لود کردنه. حاجی یه حالی ازت بگیرم؛ حالا من آدم نیستم؟

امیرسجاد: هوفــــــــ... سعید رو مخ نرو دیگه

ترک شروع کرد به پخش:

الله الله،الله الله...لا اله الا الله،لا اله الا الله...ایران ایران ایرااااااان، رگبار مســـــلسل ها،ایران ایران ایراااااان...

امیرسجاد: یعنی تو روحت سعید، نزدیک بود تصمیم بگیرم فکتو بیارم پایین ، البته از اونجایی که تو آدم نمیشی من فقط سماع میکنم نه استماع.

سعید: ارادت دارم حاج آقا، نفهمیدم چی گفتی ولی باشه همچنین همچنین

بعد یه بیست دقیقه رسیدیم دم کوچه، امیرسجاد گفت:

امیرسجاد: داداش دمت گرم، پیاده م کن

سعید: مگه فلجی؟ خودت پیاده شو

امیرسجاد: امان از دست تو

سعید: حاجی خونه نمیری مگه؟

امیرسجاد: چرا اما اول باید یه چندتا دارو برا مادرم بخرم بعد میرم خونه

سعید: حالشون بهتر نشد؟ هنوزم سرما دارن؟

امیرسجاد: آره متأسفانه

سعید: اگه دعای من جواب میده بگو دعا کنم

امیرسجاد: آره داداش لطفته، حالا شما این لطفو در حق من بکن و دعا کن، از سر منم زیادیه.

سعید: باشه حاجی خدافظ

امیرسجاد: یاعلی

پیاده شد و منم رفتم داخل کوچه، لامصب باز این همسایه دم در پارکینگ وایساده بود، خب اونی که میخواد ماشینشو ببره تو دل نداره؟! زنگ خونه شونو زدم؛ شهره خانم آیفونو برداشت گفت:کیه؟ (خب منم دیگه! )

سعید: سلام خانم خلیل پور! خواستم بگم اگه میشه به آقا مهرداد بگین بیان ماشینشون رو بردارن، میخوام ماشینمو ببرم تو پارکینگ.

شهره خانوم: باشه الآن خودم میام

و این یعنی مهرداد نیست و تاخانم به خودش برسه باید یه ده دقیقه ای انتظار میکشیدم. به در سمت راستی ماشین تکیه دادم و یه سر به واتس اپ زدم؛ کی آنلاینه کی آنلاین نیست؟ عــــــــجــــــــــب! یه پیام از بانوی چادری کلاس:

" سلام، امیدوارم امروز از جانب حقیر آزرده خاطر نشده باشید. اگر شما را رنجاندم حلالیت میطلبم، من به شما جز حقیقت نگفتم و آن کارت دانشجویی را روی صندلی شما آن هم به صورت اتفاقی دیدم و دلم برایتان سوخت که ممکن است به دردسر بیافتید برای پیدا کردن آن، خدا نگهدار"

منم نه گذاشتم نه برداشتم:

"به نظرتون برا چی باید حلالتون کنم در حالی که شما فکر میکنید تافته ی جدا بافته هستید؟ شما حتی آداب معاشرت با دیگرانو هم نمیدونید و اینکه حتی در هنگام حرف زدن به من نگاه هم نمیکنید؛ من داشتم با شما حرف میزدم ولی شما..."

منصرف شدم از نوشتن ادامه ش. ولش کن میخوام چیکار اصن جوابشو نمیدم. بعد از کمی دور دور کردن تو مجازی این شهره خانم هم اومد پایین و یه سر تکون داد که یعنی سلام!! خانم این چه سر و وضعیه؟ اه اه اه یعنی اگه آرایششو پاک کنه فرض کنیم شصت کیلو هم باشه حالا سگ خور شصت و پنج کیلو حداقل یک کیلو و سیصد گرم از وزنش کم میشه یعنی با یه حساب سر انگشتی میشه شصت و سه کیلو و هفتصد، فقط جون هرکی دوست داری با اینا خودتو وزن نکن، فک میکنی چاقی مفرطی الکی مجبوری هزار نوع رژیم بگیری تا به وزن ایده آلت مثلا برسی، اونوقت با افتخار تو جمع میگی من یک کیــــلو کم کردم. البته اینا به خودت مربوطه، اما از اونجایی که دوست ندارم توسط مادر بمباران نوتیفیکیشن از اعلام وضعیت شما بشم اینطور نگرانم! و صد البته که من دوست ندارم خودتو انقدر آرایش کنی، حتی برای این دوثانیه جابه جا کردن ماشین که بعدش دوباره میری بالا. به خدا برای خودت میگم! بعدا بیماری پوستی میگیری نمیشه تو رو جمع کرد اونوقت. این امیرسجاد هم که دم خونه ش رسیده بود و این پدیده عجیب رو دید گفت استغفرالله، یعنی خواهر! جهنمی شدی رفت خخخ. خلاصه منم به این پدیده که هم سن مادرم بود یه سری تکون دادم، که یعنی علیک سلام. خانم خانما اومدو سانتافه قرمزه شو جا به جا کرد، البته اینو هم بگم که ایشون جوری راه میره انگار ملانیا ترامپه! خوبه حالا یه بوتیک اجاره ای بیشتر ندارن و ماشینشونو هم قسطی گرفتن...

بگذریم؛

عه عه عه یادم رفته بود برا سعیده یه خوراکی بخرم. بعد از دو سه دقیقه معلق موندن بین عشق و تنبلی، عشق به آبجی گلم پیروز شد و آخر راهی سوپری شدم. خواهرم شکلات فرمند خیلی دوست داشت، ازینایی که بسته ش مثل پماده! براش پنج تا یا گمونم شیش تا، آره شیش تا خریدم که تا دو سه روز کافی باشه براش و هی نره رو مخ داداشی! رسیدم خونه و ماشینو بردم داخل و رفتم بالا، البته منتظر فرمایشات مامان هم پیشاپیش بودم.خدا رحم کنه...

ویرایش شده در توسط amirborhani
  • پسندیدم 5
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(زهراسادات)

سحر امروز گل کاشت، بعد از این همه مدت فلسفه چینی بالاخره تونستم مقیدش کنم به اینکه موهاشو از زیر مقنعه بیرون نذاره، آخه گناهه به خدا! به خودت رحم نمیکنی به جوون مردم رحم کن.البته خیلی از آقا پسرا با جنبه ان و حتی اگه لباستو جلوشون هم در بیاری به بقیه میگن حسودین صمیمیت منو خواهرمو میبینید؟! اما خب یه عده معدودی هستن که خیلی بی جنبه ان، اینا چشماشون به بی بند و باری عادت نکرده و خب میترسن بهت نگاه کنن در عبادتشون تأثیر بذاره!!! ولی خب بیجا میکنن اونا نباید ببینن، اصلا به این ربطی نداره که حتی بخوای پایینو نگاه کنی مانتوهای جلوباز بهت اجازه میدن یا نه!! بی جنبه خان، جنبه داشته باش یه کم اونوقت همه چی ردیفه!!!! بیخیال؛ تو راهرو آقا سعید رو از دور دیدم، و در این حین، رفتم تو فکر:

[اینو میدونستم که با این جور آدما باید با سردی برخورد کرد؛ البته این رو نباید انکار کنم که آقا سعید جذابیت خاصی برای بچه های دانشگاه داشت، و اینکه هر کسی رو جذب کاریزمای خودش میکرد، اما من ازش خوشم نمیومد، چون ملاک اینه که آدم خوبی باشی نه فقط خوشتیپ و خوش مشرب و جذاب (کاریزماتیک)! بعلاوه اینکه بعضی عقایدش منو آزار میداد از جمله عقاید امثال این آقا اینه که هی میخوان تحمیل کنن عقایدشونو! خب من یه چادریم و این اعتقادمه و به کسی ربطی نداره، من حرمت نامحرمو نگه میدارم تا حرمتم نگه داشته بشه، اینه که مایه دلخوشی حضرت زهرا مادرمه! شعار نیست حرفم، با گوشت و خونم حس کردم لذت گوش دادن به حرف مادرمو. جدیدا یه کلیپ دیده بودم از اون نوجوون اسیر تو جنگ ایران و عراق که یه خانم خارجی بی حجاب اومد کنارش تا ازش مصاحبه بگیره ولی وقتی دید اون تن به مصاحبه نمیده گفت منم مث خواهرتم. جواب اون پسره خیلی تحت منو تحت تأثیر گذاشت: «اگه تو خواهر من بودی که بی حجاب نبودی»

اون روز که برای حل یک مسأله داوطلب شدم:

استاد: بفرمایید خانم قائمی

زهراسادات: بله استاد

رفتم جلو

استاد: ماژیکتون همراتون نیست؟

ماژیکو از زیر چادرم در آوردم و در همین لحظه کلاس زد زیر خنده؛ به جز سحر دوست صمیمیم که ناراحت شد از خنده بچه ها. اولش نفهمیدم که چرا دارن میخندن و غرق افکارم بودم که اینا به چی دارن میخندن. یک دفعه این آقا سعید اومد گفت استاد اینا زیر چادرشون بمب اتمی هم قایم میکنن!...

خجالت کشیدم؛ نه از اینکه چادریم، از درک پایین همکلاسی هام که همه خندیدن! آخه مگه یه دختر حق نداره چادری باشه؟ انتظاری هم از این استاد اپوزیسیون دو تابعیتی نداشتم که نطق کنه اما در کمال ناباوری پشتم وایساد و گفت: «ما ایرانیا همینیم دیگه!برای عقاید خودمون ارزش قائلیم ولی نمیدونیم که "احترام گذاشتن به عقاید دیگران" با ح حوله ست یا با ه هویج! لطفا انقد در صحنه بین المللی خوش ندرخشید و احترام خودتون رو نگه دارید .»

همه ساکت شدن؛ آقا سعید هم با حرف استاد عصبی شده بود و طبیعتا اگه کارد میزدی خونش در نمیومد. خلاصه برا اینکه ازش دلخور بودم بابت اون روز، دوست نداشتم که کارت دانشجوییشو بردارم و بهش پس بدم. آخه به من چه؟ به کارتش که رو میزش بود یه نیم نگاهی انداختم، "سید" سعید تهرانی؟! من که فکر میکردم تو کلاس 17 نفره مون فقط من سیدم! حضرت مادر حیفه نمک گیر شما نشه فقط به خاطر شما کارتو بر میدارم و بهش پس میدم؛ و برای اینکه فرزند شما اذیت نشه.]

از فکر در اومدم؛ نزدیک تر شدم تا کارتو تحویل بدم بهش، ولی پشتش به من بود، و روش به سمت دیوار.خواستم صداش بزنم که شنیدم داره با یکی حرف میزنه

سعید: یعنی برات بده عزیزم و برات نمیخرم.

اصلا انتظار نداشتم این پسره ی به ظاهر مغرور، اهل دوستی با نامحرم باشه، خدایا اینو خودت هدایت کن

سعید: باشه باشه برات میخرم...خداحافظ خواهر گلم.

به ذهنم اومد که شاید داره با خواهر خودش حرف میزنه اما دوباره گفتم آره آره همون آبجی داداشیای امروزی که از زن و شوهر به هم نزدیک ترن؛ لعنت به این شیطون که با اسم خواهری و برادری محرم و نامحرم خدارو باهم قاطی کرده. بیخیال شدم، خواستم رومو برگردونم و برم که یه دفه گوشیشو گذاشت رو آیفون، چون فکر میکرد کسی دور و برش نیست.

یه دفه صدای قشنگ و ناناز یه بچه کوچولو از توش اومد:

بای بای داداش گلم

وای چه صدای نازی داره این خانومی ! از یه طرف از این که قضاوتش کرده بودم، خواستم ازش معذرت بخوام و ازون طرف هم نمیتونستم جلو خندمو بگیرم، از طرز حرف زدنش با آبجی کوچیکه ش. خب طبیعیه که از تو داشتم منفجر میشدم  چون سخته جلوی خودتو بگیری و نخندی و بخوای متانت خودتو حفظ کنی. البته به احتمال زیاد سعید متوجه شده بود که من پشتش وایساده ام وگرنه شاید گوشیشو رو آیفون نمیذاشت. روشو به سمت من کرد که ایکاش نمیکرد. نمیخوام بگم اون روز چطور وقیحانه با من برخورد کرد اما اینو بگم که دلم شکست. دم در دانشگاه، امیرسجاد یعنی پسر عمو امیرحسین خدا بیامرز رو دیدم. امیرسجاد هم دانشگاهیم بود،و خب این از دو جهت برا من مزیت داشت:

«اول اینکه یه آدم مذهبی تو دانشگاهه بین این همه لا مذهب (البته دروغ نباشه انجمن اسلامی هم داریم خیر سرمون اما ماشالا تو استراحت محضه؛ بحثشون هم ازینجا شروع شد که گروه انجمنو تو تلگرام بزنیم یا تو سروش؛ بعضیا میگفتن سروش بعضیا میگفتن تلگرام، بعضیا هم که ساز مخالف میزدن و میگفتن بله...خلاصه همین تعلل ها باعث شد بچه ها از هم فاصله بگیرن و کار رو زمین بمونه؛ متأسفانه رو افزایش کارایی هزاران ساعت بحث میکنیم، در حالی که اگه اون کارو همون زمان با توکل به خدا شروع میکردیم هزاران برابر بازخورد مثبت میگرفتیم.) 

دوم هم اینکه پسرعمومه و حواسش بهم هست، که اینم یه جورایی  باعث دلگرمیمه». دوست داشتم از حال مادرش باخبر بشم، برا همین رفتم سمتش تا یه کم هم صحبت بشیم:

زهراسادات: سلام امیر آقا

امیرسجاد: سلام زهرا خانم، حال شما؟ خوبین؟

زهراسادات: بله به لطفتون

امیرسجاد: والدین خوبن ان شاء الله؟

زهراسادات: الحمدلله سلام دارن خدمتتون

امیرسجاد: بزرگوارید، کلاس خوب بود؟

زهراسادات: بد نبود، اما میتونست بهتر باشه

امیرسجاد: چطور؟

زهراسادات: بماند، زن عمو حالشون بهتره؟ آخه شنیدم جدیدا ایشون سرما خورده بودند

امیرسجاد: راستشو بخواین حالش چندان تعریفی نداره، دارم میرم خونه باید یادم باشه چندتایی دارو بخرم براش

زهراسادات: خدا ان شاء الله هر چه زودتر شفا بده، آقا امیر هر کمکی که فکر میکنید از دستم بر میاد دریغ نمیکنم، تعارف نکنید خواهشاً.

یه دفعه پنجره دودی اون ساندرو سیاهه که جلومون بود اومد پایین، بله همین آقا سعید بود.اولین باری بود که باهاش چش تو چش شدم. دست و پامو گم نکردم و سریع نگاهمو بردم یه جای دیگه؛آقا سعید یه بوق زد و برای امیر دست تکون داد و امیرسجاد هم یه سری تکون داد براش که باشه:

امیرسجاد: نه خواهش میکنم، ممنون از لطفتون، با اجازه دوستم منتظرمه

زهراسادات: سلامت باشید، سلام برسونید، خدا نگهدار

امیرسجاد: خدا حافظتون باشه

عجیب بود که این دوتا با هم رفیق بودن،امیر آقا مذهبی بود ولی آقا سعید...

تو ایستگاه مترو...

داشتم فکر میکردم که چرا آقا سعید امروز سر کلاس اینطور رفتار کرد؟ من چه هیزم تری بهش فروختم که با من اینجوری رفتار میکنه؛ البته من دخترم و غرورم نمیذاره چیزی رو بروز بدم اما خب رنگ ظاهر، خبر میدهد از سر ضمیر. یه خانم کنارم نشسته بود دید پکرم ازم پرسید:«دخترم طوری شده؟ ناراحت به نظر میای، با شوهرت دعوات شده؟» سرمو بالا کردم یه نگاه به اون خانم انداختم. یه خانم مسن و چادری که یه عینک ذره بینی هم رو چشماش بود؛ خیلی شبیه زنعمو مطهره مامان امیرسجاد بود

زهراسادات: نه خانم من هنوز ازدواج نکردم

پیرزن: پس مجردی

زهراسادات: بله

پیرزن: نمیدونم مشکلت چیه مادر اما برات دعا میکنم به حق صاحب الزمان مشکلت حل شه.

یه قطره اشک لجوج ریخت رو چادرم؛ خداجون این منم که دارم گریه میکنم؟ این منم که دلم شکسته از بی معرفتی ها و بی مهری ها؟ این منم؟...

دستشو بوسیدم‌‌.

زهراسادات: خدا خیرتون بده مادر

پیرزن: دخترم داری گریه میکنی؟

زهراسادات: چیزی نیست مادر جان

پیرزن: خیلی ناراحتم کردی دخترم، ایکاش میتونستم مرهمت باشم مادر.

زهراسادات: شما عزیز دل منین

مترو اومد؛ واقعا این تو مخم فرو نمیره که چرا ملت بیحوصلگی هاشونو سر سوار شدن به مترو رو سر هم آوار میکنن؟ یکی ندونه فک میکنه این ملت با هم دشمنن. البته طبق معمول یه آقای چشم پاک اومد تو واگن بانوان و کسی نبود ک بهش بگه آقا رعایت کن؛ و اینم از لارج بودن و باحوصله بودن ملت نشأت میگیره؛ شاید...

حالم اصلا خوب نبود و نمیدونستم دارم چیکار میکنم؛ تصمیم گرفتم یه پیام عذر خواهی بفرستم برای آقا سعید برای اینکه قضاوتش کرده بودم و همین طور برای شفاف سازی که من کارتش رو از عمد و برای اینکه اذیتش کنم بر نداشته بودم خب اینو خودش باید بفهمه که من مثل بچه های دیگه دانشگاه اهل قرتی بازی نیستم. با واتس اپ بهش پیام دادم. البته بعد از اینکه دوتا تیک خورد پشیمون شدم؛ غرورمو نباید جلوی یه پسر میشکوندم.

سرمو گذاشتم رو دستام:

-هوف...

بلنگوی داخل مترو: «ایستگاه بعد، امام حسین علیه السلام»

-صلّی الله علیک یا اباعبدالله

ویرایش شده در توسط amirborhani
  • پسندیدم 3
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(امیرسجاد)

حال مامان چندان مساعد نبود، گفتم باهاش تماس بگیرم ببینم حالش بهتره یا نه، دور از جونش

امیرسجاد: الو مامان؟

مامان: سلام امیرجان خوبی؟ کلاسا تموم شد؟

امیرسجاد: بله، حالتون بهتره ان شاء الله؟

مامان: نه مامان بهتر که نشدم، ببین پسرم زودتر بیا خونه، من میخوام برا اذان ظهر برم مسجد

امیرسجاد: باشه چشم

مامان: مامان خدا خیرت بده

امیرسجاد: فداتون بشم، یه مامان که بیشتر ندارم

مامان: قربون قد و بالات ، به کارت برس مزاحم نمیشم

امیرسجاد: خدا نکنه مامان، دنیا به فدای تار موت، امری نداری؟

مامان: نه پسرم مواظب خودت باش

امیرسجاد: چشم مامان، یا علی

مامان: علی یارت پسرم...

از پله ها اومدم پایین، قوطی پرینکلز رو از رو زمین برداشتم و انداختمش تو سطل آشغال،کار این پسره ارسلانه، هی میخواد به هر طریقی بگه من مرفهم. خیلی خب بابا مرفه! بی درد! چهار درصدی! ولی خدا وکیلی نمیدونم پرینکلز با مزمز خودمون چه فرقی میکنه؟ بماند؛ از بچه هایی که تو سالن بودن خداحافظی کردم. داشتم از جلو در سالن رد میشدم که دختر عمو رو دیدم. خوبیت نداشت یه سلام و احوال پرسی کوتاه نکنم؛ رفتم و یه مکالمه کوتاه داشتیم تا این که این آقا سعید، بهترین دوستم تشریف آورد. خیلی مذهبی نیست؛ معمولیه به قول خودش. یعنی یه جورایی فقط نماز و روزه شو به جا میاره. ولی خب من باهاش بزرگ شدم و تعریف از خود نباشه کمالم یه جورایی درش اثر کرد؛ ولی خب همین نماز و روزشو مدیون اهل بیته و من باهاش حال میکنم، آدم بامرام و باحالیه ولی خیلی خوب میشد یه خرده بیشتر بعضی چیزا رو رعایت میکرد. خلاصه همین آقا سعید مارو تا دم کوچه رسوند و از اونجایی که باید برا مامان دارو تهیه میکردم. پیاده شدم. رفتم اون سر خیابون.

دم در داروخونه یه خانوم که صورتش وضع بدی هم داشت به من محکم تنه زد:

خانم: هی آقا جلوتو ببین مگه کوری؟

امیرسجاد: خواهر شما جلوم سبز شدید

خانم: شما میتونستی اونور تر بری یا نه؟ در ضمن من خواهرت نیستم

حوصله بحث نداشتم

امیرسجاد: بله حق با شماست، من اشتباه کردم ولی لطف کنید با بحث کردن ارزشتونو پایین نیارین

خانم: مرتیکه تو کی هستی برا من ارزش تعیین کنی؟

به داخل داروخونه یه نیم نگاهی انداختم، بعضیا داشتن متعجب نگاه میکردن، بعضیا هم منتظر بودن دعوا بشه فیلم بگیرن و بعدش مثلا تو یوتوب پست بزنن گشت ارشاد، این بار در داروخانه !!! توجهی نکردم و رفتم نسخه مو بدم و زودتر بیام بیرون. نسخه رو تحویل دادم و نشستم رو صندلی هایی که کنار دیوار داروخونه بودن. اون خانم هم که دید محلش نذاشتم گفت:

خانم: هوی پشمالو(اشاره به ریش) مگه با تو نیستم؟

امیرسجاد:...

خانم: الوووو کری؟

امیرسجاد:...

فقط تو دلم میگفتم خدا مشکلتو زودتر حل کنه.گذاشت رفت، خدا رو شکر که رفت...

سرمو به دیوار تکیه دادم:

هوفــــــــ...

یه پیرمرد اومد کنارم نشست. لبخند دلنشینی زد و گفت: «پسرم به دل نگیر، آدمای عقده ای تو جامعه زیادن»

امیرسجاد: به نظر من عقده ای نبود

پیرمرد: چطور پسرم؟

امیرسجاد: مشکلات زندگی تاب و توانی براش نذاشته بود. صورتشو دیده بودین؟

پیرمرد: نه، توجه نکردم

امیرسجاد: صورتشون سوخته بود

پیرمرد: خب صورت هرکی ممکنه بسوزه، این که نشد دلیل برای نا امید شدن!!

امیرسجاد: اما این سوختگی عادی نبود، بر اثر اسید بود...

پیرمرد: اســــــید؟

امیرسجاد: حدودا دوسال پیش سر صبحی ساعت شیش داشتم میرفتم نون بخرم ،یه بی دین و ایمون که سوار موتور بود تو کوچه لاله، همین کوچه کناری رو صورت این خانومی که دیدین اسید پاشید، و داشت از کوچه میومد بیرون که من جلو راهش سبز شدم، رگ غیرتم زده بود بیرون که این صحنه رو دیدم. ناخودآگاه به ناحیه ای تو گردنش ضربه زدم که باعث شد بیهوش بشه و از رو موتورش بیافته پایین ، خانم هم صورتشو گرفته بود و جیغ میزد و میگفت خداااااایا سوختم، دارم میمیرم، یکی به دادم برسه...بماند آقا بماند.

پیرمرد: خب ادامه ش؟

امیرسجاد: عرض کردم، بماند...

پیرمرد: پسرجان قسمت میدم بگو

امیرسجاد: استغفرالله...خواهش میکنم قسم ندین، چشم؛ من بهش گفتم دستتو از رو صورتت بردار، میخوام رو صورتت آب بپاشم سوختگیش کم تر بشه. برداشت اما همچنان ناله میزد و صد البته هیچ جا رو نمیدید چون رو چشماش هم پاشیده شده بود و عصاشو دیدین که؟ این خانم نابیناست! به 115 زنگ زدم، بنده خدا داشت تلف میشد... یکی اومد گفت آقا منتظر چی هستید بیاین سوار ماشینم کنین ببریمش، منم گفتم نه آقا جز اینکه براش دردسر بشه هیچی نداره چون این قانونی که جدیدا گذاشتن اینو میگه که اگه خود 115 نیاد بیمه هزینه ای تقبل نمیکنه میخوای ابرو برداری چشمو کور نکن ، خلاصه بعد چند دقیقه یعنی چند ده دقیقه رسیدن و بردنش. منم الآن فقط اینو میدونم که بیچاره ها ماشینو طبقه بالایی آپارتمانشون که با یه عمر خون دل به دست آوردنو فروختن برا اینکه هزینه اون همه جراحی هایی که رو صورت خانم انجام شده بود رو بتونن به بیمارستان پرداخت کنن؛ خودم هم یکی از شاهد ها علیه اون وحشی بودم تو دادگاه. جدیدا هم شنیدم این خانوم به افسردگی دچار شده، واقعا حالم دگرگون شد امروز این خانمو دیدم، همه اون خاطره های بد برام زنده شدن، خدایا آخه چرا بنده ی تو انقد باید زجر بکشه؟ البته این اسید پاشی هم با تحریک یه نامرد انجام شده بود که اونو در نهایت ناباوری تبرئه کردن؛ خانم زجه میزد که تموم باعث و بانیش این آقا بوده اونوقت شما تبرئه میکنینش؟ میدونین علت تبرئه شون چی بود؟ اینکه نیومده مستقیما بگه برو اسید بپاش، غیر مستقیم متهمو ترغیب کرده برای اسیدپاشی و خب تبرئه میشه! در هر صورت پدرجان شرمنده سرتونو درد آوردم...

پیرمرد که از وجناتش معلوم بود که ناراحته گفت:

خدا ازشون نگذره ، جوون خدا خیرت بده

امیرسجاد: بله خدا ازشون نگذره...ممنونم پدر جان.

اون خانمی که مسئول تحویل داروها بود گفت:

آقا داروتون آماده س

 امیرسجاد: ممنونم خانم؛ چقدر تقدیم کنم؟

مسئول تحویل: «هیفده و پونصد»

تو جیبم فقط یازده و هفتصد داشتم، خدا وکیلی دویست تومنی الان به چه دردی میخوره؟ جز حساب کردن پول تاکسی، اونم وظیفته داشته باشی و گرنه راننده خستگی روزشو رو سرت حواله میکنه اونم در قالب فحش به اوضاع مملکت و همچنین به خودت به انضمام این جمله که پول خورد الآن از کدوم گوری بیارم؟ البته استثنائاتی هم هست اما من در نتیجه گیریم، مد این جامعه آماری رو در نظر گرفتم!

پیرمرد از جاش بلند شد و گفت:

پسرم بقیه شو من حساب میکنم

امیرسجاد: نه پدر جان،کارت همراهم دارم

پیرمرد: الآن داشتم با خودم حسرت میخوردم که ای کاش میتونستم تو اون ثواب شریک بشم؛ تو که قطعا منو از یک دهم این ثواب که پرداخت باقی هزینه این دارو باشه محروم نمیکنی؟

حرفی برای زدن نداشتم

امیرسجاد: آخه زشته پدرجان؛ در ضمن من اصلا کار خاصی انجام ندادم

پول رو گذاشت روی پیشخون، پیشونیمو بوسید و گفت:

تموم شد و رفت، اینم بگم همین که نظاره گر نبودی مث بقیه یه دنیا می ارزید مخصوصا که این جا ایستگاه تاکسی داره، مگه میشه حتی همون موقع صبح کسی اونجا نباشه؟ با غیرت کمه جوون.

امیرسجاد: خدا خیرتون بده، مطمئن باشید این لطفتونو جبران خواهم کرد

پیرمرد: این چیزی که تو اسمشو گذاشتی لطف، کاملا بلاعوضه، هدیه من بود به تو

امیرسجاد: یه دنیا ممنونم، اگه مانعی نداره شماره تونو تو گوشیم وارد کنید. خیلی دوست دارم با شما بیشتر ارتباط داشته باشم، این هم گوشیم. من سید امیرسجاد قائمی هستم.

پیرمرد: باشه، اشکالی نداره، بیا اینم از شمارم، من هم عبدی هستم ،فوق تخصص داخلی، هر وقت کمکی از دستم بر اومد برات بهم زنگ بزن در ضمن چند سال پیش من یه شاگرد داشتم به اسم سیده فاطمه قائمی، با شما نسبتی داره؟

امیرسجاد:عه چه عالی ، بله بله، هم شیره م هستن ایشون.

پیرمرد: ایشون بایدم خواهر چنین جوون با کمالاتی باشن، سلام منو به ایشون برسون

امیرسجاد: لطف دارید، با اجازتون مرخص میشم

پیرمرد: عاقبتت بخیر جوون، درپناه خدا

امیرسجاد: ممنونم، یا علی، خدا نگهدار

اینو هم بعدا فهمیدم که از همه جوونمرد تر این پیرمرد بود، ایشون سه شنبه ها میومد و برای کسایی که بضاعت مالی نداشتن هزینه داروشونو پرداخت میکرد؛ چون بعدا اینو از خواهرم شنیدم که در روز سه شنبه ایشون از دست یه تومور بدخیم سرطانی با عنایت اهل بیت و به ویژه حضرت مادر، خلاص شدن. انقد ایشون خوش رفتار و نیک خلق هستن که دانشجوهاشون شیفته شون شده بودن؛ تا اونجایی که فهمیدم خواهرم برای شفای استاد، سه بار ختم قرآن نذر کرده بود، اما خب دلش طاقت نیاورد و اون سه بار رو قبل از شفای استاد تموم کرده بود. خلاصه خدا خیرش بده این استاد عزیز رو.

ویرایش شده در توسط amirborhani
  • پسندیدم 2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(سعید)

سعید: مادر جان! فدات بشم، الآن زوده برا ازدواج، من تازه بیست و پنج سالمه

مادر: بیست و پنج سالته اما نیاز که داری؟

سعید: نگو مادر زشته

مادر: یعنی چی زشته؟ پدر و مادرا ازدواجو سخت گرفتن که این همه فساد تو جامعه زیاد شده دیگه؟

سعید: باشه چشم، یه سره بگو من ازدواج کنم نیمی از فساد مملکت میخوابه دیگه!

مادر: آره عزیزم منظورم همینـــ...عه بیشعور خودت که میدونی منظورم این نبود!!

سعید: آره هههههه؛ میگم یه سؤال میتونم ازتون بپرسم؟

مادر: اوهوم

سعید: چرا بعضیا جوری رفتار میکنن که انگار از دماغ فیل افتادن؟ یعنی منشأش اختلال روانیه؟ اصن اختلال رفتاری هست یا نه؟ (مادر ما روان شناس هم هست)

مادر: متوجه نشدم

سعید: مثلا یه دختره چادری هست تو کلاسمون که هر وقت با من رو به رو میشه حتی یه زحمت به خودش نمیده منو نگاه کنه ؛ انگار نه تنها برا من بلکه برا هیچ کسی ارزش قائل نیست! این حالا چیجوری میخواد ازدواج کنه؟هوف...

مادر: خب، این نشونه ی حیا و متانتشه که اینطور رفتار میکنه، بالاخره تو باهاش نامحرمی دیگه! دخترای چادری که سنگدل نیستن مامان جون، اتفاقا خیلی احساساتی و مهربونن، فقط اینو بدون که احساساتشون رو جلو نامحرم بروز نمیدن.

سعید: هه متانت، امروز کارت دانشجوییمو برداشته منم کل دانشگاهو متر کردم، تا این که سرکار خانم آورد برام و گفت کارتتونو کلاس جا گذاشته بودین. این برا من که کل کلاسو گشتم کاملاً مشخصه که فیلمش بود و خواست اذیتم کنه، مث پریسا که یه بار دیگه دقیقا همینجوری رفته بود رو مخم.

مادر: خب حالا بگیم فکر تو درست، اما فرض کن به احتمال یک درصد فکرت غلط باشه، میگی برات ارزش قائل نمیشه اونوقت با تو چنین شوخی مسخره ای بکنه؟ واکنشت چی بود وقتی گفت کارتتو جا گذاشته بودی؟

سعید: گفتم امیدوارم همینطور باشه

مادر: و اون چی گفت؟

سعید: چیزی نگفت،ولی فکر کنم ناراحت شد چون با یه لحن خاصی گفت با اجازتون، منم که حوصلشو نداشتم گفتم خیر پیش، شام تشریف داشتید.

مادر: سعید اینو که میدونی خیلی بی تربیتی ؟!

سعید: من بی تربیت نیستم ، حالا شاید به احتمال یک درصد اشتباه کرده باشم اما عذر خوا...

حرفمو قطع کرد:

مادر: پس شاید یه عذرخواهی اشکالی نداشته باشه

سعید: هه، منو عذرخواهی با همدیگه یهویی!!

مادر: باز شروع کردی؟ یه چیزی میگم بگو چشم، من جز صلاحتو نمیخوام.

سعید: چشم مادر، چشم!

به رفتار های اون روزم فکر کردم، درسته استاد منو ضایع کرده بود اما حرفش هم منطقی بود، البته منم فقط یه شوخی ساده کرده بودم؛ ولی هم عقلم و هم قلبم میگفتن از زهرا سادات عذر خواهی کنم، چون اگه ناراحت شده باشه از دستم چی؟ ولی نه از اونور خب غرورم چی میشه؟ من غرورمو برای چی مقابل یه دختر باید زمین بزنم؟ اما از اینور اونم غرورشو شکست؛ بهت قول میدم اگه اینجوری که میگی مغرور بود صد سال سیاه هم بهت پیام نمیداد. یه لحظه فکر کن و خودتو بذار جای اون تو کلاس، نباید از خودت بدت بیاد؟ دیگه چاره چیه؟ من هم غرورمو میزنم زمین برای این که فردا پس فردا مجبور نباشم غرورمو جلو هیچ احد الناسی زمین بزنم. بالاخره من که وجدان دارمو وجدانم اینو میگه که کارم نادرست بوده. مطمئنا وجدان بقیه بچه ها هم قبول نمیکنه، و من آبروم دیر یا زود میره، پس فکر نکنم یه عذرخواهی مشکلی داشته باشه...

"سلام خانم قائمی، متأسفانه اصلا رفتاری که درخور و شایسته شما باشه باهاتون نداشتم و ازین بابت متأسفم و واقعا خجالت میکشم سرمو جلوتون بلند کنم. این منم که باید از شما عذرخواهی کنم بابت رفتار های ناپسندم و قسمتون میدم به مادرتون حضرت زهرا منو حلال کنید ، اوقاتتون پر از خدا"

و فرستادم، البته این ادبیاتو از امیرسجاد یاد گرفتم که بالاخره یه جایی به کارم اومده بود خخخ. فقط خداکنه منو ببخشه، "البته اگه نبخشیدم مشکلی نیست!!!"

مادر: سعید؟؟؟

خدایا دوباره بلند فکر کردم

سعید: ببخشید مادر؛ حرف حرف شماست!!

گوشیمو خواستم بذارم رو حالت پرواز و یه کم استراحت کنم که پریسا پی ام داد:

پریسا: سلام سعید جون، خوبی؟

سعید: سلام، قربونت.

پریسا: کجایی؟

سعید: تو رخت خوابم.

پریسا: وا این وقت روز؟ چیکار میکنی خب؟

سعید: دارم به تو فکر میکنم گلم

پریسا: واقعا؟

سعید: نه، خالی بستم.

پریسا: عه سعیـــد؟ چرا اذیت میکنی؟

سعید: چون خوابم میاد دارم هذیون میگم

پریسا: خب بتمرگ، مزاحمت نمیشم

سعید: اگه بذاری حتما همین کارو میکنم برج زهر مار !!!

پریسا: خب ناراحت شدم.

سعید: فردا میبینمت، از دلت هم در میارم، درکم کن دیگه، خسته ام.

پریسا: باشه عزیزم، بای.

سعید: خداحافظ

دختره ی جلف!!!

...حالت پرواز و خواب...

 

(امیرسجاد)

امیرسجاد: سلام آبجی بزرگه

فاطمه: به به سلام کوچولو، خوبی؟ داروها رو خریدی؟

امیرسجاد: آره، ولی محض اطلاعت من کوچولو نیستم، فقط دو سال از تو کوچیکترم

فاطمه: عه آره ببخشید، خیلی کوچولویی

امیرسجاد: حالا یه روزه برگشتی ایران ندیدی برا خودم چه آقایی شدم، سرورت کجاست؟

فاطمه: محمدو میگی؟

امیرسجاد: اوهوم

فاطمه: رفته وضو بگیره، چرا مسجد نرفتی؟

امیرسجاد: عه اونوقت تو چرا مسجد نرفتی؟

فاطمه: بدون اجازه آقام من پامو بیرون از خونه نمیزارم داداشم.

امیرسجاد: ولی اینجا خونه مامانته نه خونه خودت یعنی الآن پات بیرون از خونه هست دیگه ههههه. البته اون آقایی هم که نذاره مسجد بری که آقا نیست.

فاطمه: همین که گفتم

امیرسجاد: دیکتاتور

فاطمه: خودتی، بی ادب!

امیرسجاد: آره، میدونم دیکتاتورم ، ماماااااااان کجایی؟

مامان: سلام امیر آقا، دارم آماده میشم برم مسجد

امیرسجاد: قبول باشه مامان، التماس دعا

مامان: محتاجم به دعا پسرم

فاطمه: دانشگاه چطور بود داداش کوچیکه؟

امیرسجاد: خوب بود، مثل روزای...سلام آقا محمد مخلصم، مثل روزای دیگه

محمد: سلام امیرآقای گل، خوبی؟ چه خبر؟

امیرسجاد: الحمدلله، هستیم، سلامتی.

محمد: زنده باشی، فاطمه جان حوله ام کجاست؟

فاطمه: تو آشپزخونه آویزونه

امیرسجاد: آبجی مامانو قسمش بده این داروها رو بخوره زودتر خوب شه! اذیت میشه به خدا.

فاطمه: والا مامان که حرف گوش کن نیست، من که خسته شدم.

امیرسجاد: آبجی شما دکتری خدا حرفاتو گوش میکنه، برا مامان بیشتر دعا کن

بینیمو کشید:

فاطمه: منتظر بودم تو بگی کوچولو

امیرسجاد: بالاخره گفتم یادت بمونه،  در ضمنمن کوچولو نـــــیــــســــتـــــم عه!!!

فاطمه: باشه عزیزم یادم میمونه، فعلا که باید دعا کنی مامان زودتر بیاد چون داریم از گشنگی تلف میشیم.

امیرسجاد: آره منم خیلی گشنمه...

مامان: مامان غذاتونو بخورین؛ به خاطر من اذیت نکنین خودتونو

همه با هم: ما بدون شما لب به غذا نمیزنیم مامان.

مامان: از این هماهنگیتون خوشم اومد؛ باشه ان شاء الله زودتر میام خونه یه وقت پس نیافتین. و گرنه خودتون که به فکر خودتون نیستین!!

همه خندیدیم.

ویرایش شده در توسط amirborhani
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(زهرا سادات)

زهرا سادات: سلام مامان

مامان: سلام زهرا جان، خوبی مامان؟

چادر و مقنعه مو در آوردمو یه گوشه پرت کردم:

زهرا سادات: نه مامان

چرخ گوشتو خاموش کرد، میخواست به حرفم با تمام توجهش گوش کنه. اومدو نشست رو کاناپه کنار آشپزخونه:

مامان: باز چی شده؟

زهرا سادات: مامان الآن به خدا حوصله حرف زدن ندارم

اخماش رو تو هم کشید:

من به خاطر تو اومدم نشستم ...

زهرا سادات: مامان من فدای اون پیشونی پر چین و چروکت بشم، دوست دارم سرمو بذارم روپاهات و شما هم موهامو دست بکشی، منم یه آبی به دست و صورتم میزنم و بعدش همه چی رو برات تعریف میکنم؛ قربون مامان از گل زیباترم برم.

رفتم گونۀ هاشو که خیس عرق شده بودن بوسیدم، فداش بشم صدا قلبشو میشد از نزدیک شنید  که محکم تو سینه میزد:

زهرا سادات: مامان مگه به شما نگفتم میام این کارها رو انجام میدم؟ چرا اینجوری میکنی؟

مامان: خوبه خوبه، نمیخواد به فکرم باشی، فعلا که برای تو باید آمبولانس خبر کنیم

زهرا سادات: نه مامان فقط یه درد و دل ساده میخوام بکنم باهات

مامان: باشه مامان معطل نکن فقط، این کارا باید تموم شه تا امشب، چون خونه عمو امیرحسین خدابیامرزت دعوتیم. زنعمو مطهره دعوتمون کرده.

زهرا سادات: عه مگه زنعمو حالش نامساعد نیست؟

مامان: چرا ولی خب اونقدم بد نیست که وقتی دوماد و دخترش از سوئیس اومدن یه دور همی ساده نگیرن.

زهرا سادات: جدی میگی؟ فاطمه برگشته؟

مامان: بله برگشته، برو دست و صورتتو بشور دیگه ای بابا، من منتظر تو هستما !!

زهرا سادات: چشم چشم

وقتی داشتم صورتمو میشستم یه نگاهی به آینه انداختم، سرم انقد عرق کرده بود زیر چادر و مقنعه که انگاری کل روز رو زیر دوش بودم تو این گرمای تابستون.

زهرا سادات: مامان؟

مامان: ...

زهرا سادات: مامااان؟

مامان:...

زهرا سادات: مامااااااان؟

مامان: (یه صدای ضعیف) ها؟

شیر آب رو سریع بستم اومدم تو هال. مامان انگار گرما زده شده بود، نفس نفس زدنش نگرانم کرد...

زهرا سادات: یا فاطمة الزهرا، مامانی چی شده چرا اینطوری شدی؟

مامان: هیـ...هیچـــ...هیچی عزیزم...فقط از گرما دارم میمیرم

خداروشکر مامان گرما زده نشده بود، چون عرق کرده بود و پوستش خشک نبود

زهرا سادات: مامان فدات بشم دراز بکش حالت بهتر شه

به سختی بلندش کردم و بردمش تا اتاق خواب.

مامان: مامان یه آب بیار دارم از تشنگی میمیرم

زهرا سادات: دور از جونت مامانم، همین الآن خواستم برات بیارم؛ آخه فدات بشم چرا کولرو روشن نمیکنی؟

مامان: ترسیدم اسراف بشه دخترم.

صدای آیفون اومد، پدر بود. در رو براش باز کردم و آب رو دادم به مامان.

رو پیشونیش آروم دست کشیدم:

زهرا سادات: مامان من، عزیز من، آخه چرا گوش نمیکنی؟ تو این گرمای تابستون چه کسی انقد کار میکنه که شما میکنی؟

مامان: خب کارها عقب میمونه دخترم.

پدرم وارد خونه شد؛

پدر: سلام علیکم

زهرا سادات: سلام پدر

مامان: سلام آقا سید

پدر: کجایید شما؟

اومد سمت اتاق خواب:

پدر: عـــه،سیده خانم خدا بد نده؟ خوبی؟

مامان: الحمدلله

زهرا سادات: پدرجان من هی به مامان میگم به خودش فشار نیاره اما کو گوش شنوا؟ شما بهش بگین آخه...

پدر: خانم انقد به خودت فشار بیاری یه دفعه پس میافتی مارو بدبخت میکنیا ! آخه یه خرده به فکر من باش خب؛ من بعد شما زن نمیگیرما !!

زهرا سادات: پدر؟؟

مامان: یه دور از جون هم بگی بد نیست

پدر: دور از جونت مهربونم، ایشالا صد سال به خوبی و خوشی و  سلامتی زنده باشی. زهرا جان، یه شوخی ساده کردم با مامان، دلخور نشو عزیزم.

زهرا سادات: پدر از دست شما. در ضمن خدا قوت. خسته نباشید.

خواستم دست پدرمو ببوسم، نذاشت...

سرمو بوسید و گفت:

پدر: شرمنده م نکن دخترکم

زهرا سادات: دوستون دارم بابا

لبخندی که پدرم زد باعث شد کل اتفاقات صبح اون روزو فراموش کنم

زهرا سادات: پدر من به داشتن شما و مامان افتخار میکنم

پدر: منم به داشتن فرزند خوش قلبی مثل تو افتخار میکنم دخترک نازم

زهرا سادات: مامان یه کم استراحت کن، ان شاء الله امشب به مهمونی برسیم

مامان: ولی تو خواستی بهم یه چیزی بگی

زهرا سادات: مامانی من حالم خوب خوبه، یه کم استراحت کن فدات شم.

پدر: آره خانم وگرنه امشب جایی نمیریم

مامان: ولی باید کارامو انجام بدم

زهرا سادات: گفتم استراحت کن من درستش میکنم مامان

مامان: آخه دوست ندارم تک دخترم اذیت بشه، خدا فقط تو رو به ما داده، اونوقت منم تو رو اذیت کنمو رو دوشت کار بندازم؟ کفر نعمته مامان...

زهرا سادات: نه مامان گلم، شما بخواب، بهت قول میدم سخت نیست.

مامان: باشه عزیزم، پس منو یک ساعت دیگه صدا بزن، خاطرم جمع باشه دیگه؟

زهرا سادات: بله مامان، خوب بخوابید

پدر: دخترم برای گوشیت پیام اومده

زهرا سادات: چشم پدر ممنون

پدر: عه! زهرا خانوم چرا گوشیم به شارژرت نمیخوره؟

زهرا سادات: چون شارژرش USB Type-c هست. برای سریع تر شارژ کردنه دیگه!

پدر: متوجه نشدم چی گفتی، ولی خب منم جی ال ایکس دارم چرا اینا شارژرشون فرق میکنه؟ حالا یه بار شارژرمو اداره جا گذاشتما!!

زهرا سادات: خب گوشی من شاهینه پدرجان، گوشی شما ماد هست، مدلشون فرق میکنه.

پدر: اونوقت فرقشون چیه دخترجان، الکی یه تومن براش دادی.

زهرا سادات: من که به عنوان یه مهندس نرم افزار خیلی ازش راضیم، بحث دوام و زیبایی و کارایی گوشیه دیگه. همون تابلو بزرگه که بالا سرتونه عکسشو با گوشی من انداختیم دیگه، یادتون نیست؟ ماشالا شرکتش عالی کار کرده، فقط خیلی دوست دارم یه فراخوان بده شرکتش که مهندسین نرم افزار دور هم جمع بشن و یه رابط کاربری اختصاصی براش بسازن، مشکل مملکت ما اینه که پراکندگی افکار داریم، اگه یه جا متمرکز شن غوغا میشه.

پدر: آره دخترم حق با توئه، البته ان شاء الله که حق با توئه، چون من هیچی از اینا سر در نمیارم.

زهراسادات: لزومی نداره سر در بیارین پدرجان، آدم بدون گوشی هوشمند هم زنده ست.

وای خدا زانوم، نمیدونم این روزا چرا درد میکنه گوشی رو باز کردم، یه پیام از واتس اپ داشتم، انتظار اینو داشتم هرکسی پیام داده باشه، جز آقا سعید؛ اما از قضا خودش پیام داده بود. با خودم گفتم حتما دوباره با یه لحن طلبکارانه جوابمو داده، ای کاش مسدودش میکردم. اما نه، انگاری داره عذر خواهی میکنه نسبت به رفتار امروزش، بعید بود اینطور مؤدبانه با من حرف بزنه، آخه این پسره کلا با من مشکل داره...

خدایا هوامو داشته باشی ها!

(سعید)

سعید: بله مادر؟

مادر: ســـعید؟

سعید: بله بله

مادر: ســــــــعید؟

سعید: بله مامان دارم میام، ای بابا...جانم چیکار داری؟

مادر: نمیشنوی؟ صدباری فک کنم صدات زدم!

سعید: معذرت میخوام

مادر: اولا سلام

سعید: سلام

مادر: دوما چقدر میخوابی ؟ ناهارتو نخوردی خوابیدی!

سعید: باشه مامان ناهار چیه؟

مادر: سرگنجشکی مامان

سعید: دمت گرم؛ بابا کجاس؟

مادر: فعلا سرش خیلی شلوغه، امروز صبح ماشینو برده کارواش، پس یه زحمت بکش ساعت شیش برو شرکت دنبالش.

سعید: باشه مادر؛ ولی ایکاش حاج امیرحسین زنده بود.

مادر: چطور؟

سعید: چون همیشه پدرم و ایشون با هم برمیگشتن خونه، و از اونجایی که امروز سه شنبه س و روز فرده با ماشین حاجی میرفتن و برمیگشتن.

مادر: بگو تنبلم و نمیرم دنبال بابا؛ خودتو خلاص کن دیگه؟

سعید: نه بحث نرفتن نیست، بحث اینه که چرا خونواده شو ترک کرد و گذاشت و رفت سوریه که اینطور خانواده ش بلاتکلیف بمونن؟ خو بنده خدا مگه مجبور بودی؟

مادر: حتی پدرت که بهترین دوستش بود زیر بار این منطقش نمیرفت آخه شخصی که یه سن وسالی ازش گذشته و خانواده داره باید چشماشو به سختی هایی که خونواده ش بعد اون میکشن ببنده و پاشو کنه تو یه کفش که آره من میخوام برم کشته بشم؟به فکر ثواب خودتی به فکر زجر کشیدن اونا هم باش حداقل.

سعید: ولی من که ندیدم امیرسجاد بذاره مادرش حتی یه آخ بگه بعد از رفتن پدرش اما خب بخشی از سهام شرکت رو به ارث برد از پدرش دیگه.

مادر: به هر حال امیرسجاد خیلی آقاس

سعید: داداش منه دیگه

  • پسندیدم 2
  • باحال بود 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 (امیرسجاد)

امیرسجاد: قربونت برم مامان امر کن

مامان: امیرجان اگه میشه برای امشب برو یه کم میوه و یه چنتا خرت و پرت بخر عمو حسن اینا امشب اینجان

اینم لیست خرید.

امیرسجاد: عه؟ چه خوب! چشم، از همون جاهای همیشگی خرید کنم؟

مامان: آره مامان، فقط یه کم زود باش، ساعت شیش شده، بپا دیر نشه یه وقت.

امیرسجاد: چشم مامان، الآن آماده میشم

رفتم پایین، اما یادم رفته بود سوییچ ماشینو بردارم.

اومدم دم پنجره و داد زدم:

مامان؟

مامان: بازم سوییچو جا گذاشتی؟

امیرسجاد: بله متأسفانه

مامان: چقد فراموشکاری پسر جون؟ بیا اینم سوییچ...

سوییچ افتاد تو دستم:

امیرسجاد: عه، مامان این که سوییچ ماشین ما نیستش، سوییچ ماشین آقا محمد ایناس. سوییچ پژو پارس رو بنداز مامان.

مامان: از دست تو امیر

امیرسجاد: ببخشید دیگه مامان

در پارکینگو باز کردم تا ماشینو ببرم بیرون، یه دفعه سعیدو دیدم.

امیرسجاد: داداش کجا؟

سعید: سلام

امیرسجاد: سلام به روی ماهت، کجا تشریف میبری خوشتیپ کردی؟

سعید: خوشتیپ؟ خوبه حالا یه تافت ساده زدم، دارم میرم دنبال بابام.

امیرسجاد: عه میری شرکت؟

سعید: اوهوم

امیرسجاد: میخوای بیا با هم بریم چون بالاخره امروز روز فرده دیگه، نوبت پدر من بود ناسلامتی

سعید: نه حاجی دمت گرم مسیرت طولانی میشه

امیرسجاد: نه آقا این چه حرفیه، خیلی وقته پدرتو نمیبینم دلم براشون تنگ شده

سعید: قربونت،لطف داری

امیرسجاد: پس زودباش ماشینتو ببر داخل با هم میریم

اونم که از خدا خواسته اومد و رفتیم.

تو راه...

امیرسجاد: خب داداش دیگه چه خبر؟

سعید: قربونت همه چی آرومه

امیرسجاد: چیه ؟ تو فکری؟ قیافت شده شبیه علامت سؤال !

سعید: من؟ از کجا فهمیدی خب؟

امیرسجاد: ما با هم بزرگ شدیم، مگه میشه همو نشناسیم؟ البته دروغ نباشه الآن قیافت شده شبیه علامت تعجب! تعجب نداره که برادر من!

سعید: حاجی بازم یه سؤال !

امیرسجاد: بازم جانم؟

سعید: حاج امیرحسین برای چی رفت سوریه و شما رو رها کرد؟

امیرسجاد: اولا که پدرم ما رو رها نکرد؛ هنوزم حضورشو حس میکنیم تو خونه؛ پدرم آرزوش بود یه بار بره سوریه حرم حضرت زینب سلام الله علیها رو از نزدیک ببینه؛ رفت و دلباخته شد.

سعید: خب حتما باید توجیهی داشت که میرفت سوریه در حالی که این همه جوون تو این مملکت میخورن و میخوابن و هیچ کار مفیدی هم انجام نمیدن...

امیرسجاد: حالا من میتونم یه سؤال بپرسم؟

سعید: آره، حتما

امیرسجاد: چرا من و تو نرفتیم؟ ما هم جوونیم دیگه؟

سعید: خب برای اینکه بقیه هستن دیگه! رک بگم تو رو نمیدونم اما در مورد خودم، جونم برام عزیز تره خب.

امیرسجاد: یعنی میخوای بگی جنمشو نداری؟

سعید: خب من از خیلی چیزا نمیترسم، اما بعضی ترس ها عاقلانه س. ترس از مرگ هم به نظرم یه چیز کاملا عقلانی و منطقیه اگه به نظر تو نیست.

امیرسجاد: چرا چرا، اتفاقا حرفت کاملا منطقیه، اونوقت به نظرت چیه که باعث میشه آدم این ترس رو که کاملا منطقی هستش بذاره کنار و بره سوریه و با جونش بازی کنه؟

سعید: نمیدونم...مثلاً...

امیرسجاد: ببخشید حرفتو قطع میکنم، بذار یه مثال برات بزنم، تا حالا شده کسی یه لطفی در حقت بکنه و تو هم نتونی لطفشو جبران کنی؟

سعید: آره، من هیچ وقت لطف بابا مامانمو نمیتونم جبران کنم

امیرسجاد: نه جدا از بابا و مامان، غیر اون دو عزیز، مثلا تو که داداشمی و انقد گردنم حق داری، من اگه جونمو برات بدم هم کمه

سعید: مخلصتم داداش، شرمنده م نکن

امیرسجاد: فدات ، ببین میخوام اینو بگم که ما انقد به هم نزدیکیم که حاضریم برای هم دیگه خیلی کارا انجام بدیم، یا حتی جونمونو برای هم بدیم، اینو که میدونی خدای نکرده یه نامرد لاابالی تو خیابون بهت حمله کرد همه جوره پشت تو در میام و حتی حاضرم به خاطر تو چاقو بخورم که به تو آسیبی نرسه حالا میخواد به قیمت جونم تموم شه یا نه، فرقی نمیکنه...

سعید: ببین حاجی من نوکرتم، یه چیزایی میگی آدم حاضره با سر بره تو دیوار؛ خب معلومه که اینطوره. من تو رو مثل داداش نداشته م میدونم، و خب اینو بدون که منم سرمو برات میدم.

امیرسجاد: عزیزمی داداش، مردادی همینه، سرشو برای رفیق میده. پدر من هم انقد به اهل بیت خودشو نزدیک کرد که تاب و توان اینو نداشت که اون دشمن حرومی به حرم عمه مون زینب سلام الله علیها بد نگاه کنه. دوست دارم یه خرده بیشتر بهش فکر کنی، بالاخره تو هم سیدی و از نسل پیامبر، من تو رو به خودم نزدیک میدونم.خیلی دوست دارم یه وقت بهتر پیدا کنم با هم بیشتر حرف بزنیم.

سعید: دمت گرم، خدا خیرت بده حاجی.

امیرسجاد: فداتم، بیا داداش رسیدیم، یه تک زنگ بزن پدرت بیان پایین، میخوای من میرم عقب و تو بیا رو صندلی راننده بشین.

سعید: نه حاجی، این چه حرفیه؟ همینقدم دمت گرم، من میرم عقب.

امیرسجاد: مخلص مرامت

سعید: ما بیشتر

(سعید)

تا حد زیادی با حرف های امیرسجاد قانع شده بودم، اما واقعا چنین چیزی امکان داره که...؟

خب بله ممکنه، درصد زیادیش با عقل جور در میاد، خوش به حال امثال حاج امیرحسین، که انقد به اهل بیت نزدیک بودن، یعنی خوشا غیرتشون؛ دمت گرم حاجی خیلی کارت درست بود؛ من که با خودم فکر میکنم میبینم که کل سالو غرق گناهم و یه شب قدر میام میگم العفو و ازون ور دلم هم خوشه که آره این خاندان کرم وساطت کردنو خدا منو بخشیده؛ خب بیچاره این خاندان که وساطت هرکسی رو نمیکنه؛ شرایط داره؛ باید خودتو بهشون نزدیک کنی...امیرسجاد که انگاری فکرمو خونده بود گفت:

«ولی میدونی داداش سخت نیست خودمونو به اهل بیت نزدیک کنیم. فقط اراده میخواد و کمک از خودشون. مطمئن باش اگه اهل بیت به تو علاقه نداشتن حتی نمیذاشتن چنین دغدغه هایی به ذهنت برسه!»

سعید: حاج امیر دست ما رو هم بگیر، فک کردی همه مثل تو انقد کاردرستن؟!

امیرسجاد: من اگه کار درست بودم که مدافع حرم بی بی زینب میشدم، حالا پدرت اومد، میخوای بذاریم برای یه وقت دیگه؟

سعید: آره آقا مشکلی نداره.

بابا: سلام بر همگی

امیرسجاد: سلام آقا حمید، خوبین؟

بابا: سلام پسر گل، شما چطوری؟ با زحمتای ما؟

امیرسجاد: خوبم به لطف شما، زحمت که نه سراپا رحمتید.

بابا: سلامت باشی؛ سعید جان از تو چه پنهون ماشالا ماشالا هر وقت پسر به این رعنایی رو میبینم یاد پدرش میافتم؛ سید ما خیلی پارتی بازی داشت پیش خدا...

سعید: بله، پسر کو ندارد نشان از پدر، تو بیگانه خوانش، مخوانش پسر.

امیرسجاد: نفرمایید، خجالت زده م میکنین.

سعید: بابا فک کنم الآن خیلی خسته باشین، بریم یه نوتلا شیک بزنیم؟

بابا: باشه، به حساب من

امیرسجاد: ابدا اگه من بذارم آقا حمید، هزینه ش با خودم.

بابا: پسر جون بزرگترت یه چیزی میگه گوش کن!

امیرسجاد: باشه، منم که عادت ندارم جلو حرف بزرگتر وایسم ههههه

بابا: عه! بیشتر اصرار میکردی شاید قبول میکردم که تو حساب کنی.
امیرسجاد: بالاخره تعارف اومد نیومد داره

بابا: بر منکرش...

امیرسجاد: رحمت!!!

بابا: چی؟

امیرسجاد: والا! تعارف کردن به نظر من یه چیز بیهوده س.

سعید: حاجی چرا انقد تند میری؟

امیرسجاد: هشتادتا تو بزرگراه زیاده؟ بذار دق دلیمو خالی کنم همین امروزو که استثناءا ترافیک نیست

سعید: آره راست میگی، لذتی که در انتقام هست در هیچ چیز دیگه نیست! انتقامتو بگیر حاجی، مزاحم نمیشم. ببین میخوای صد و شصتا برو انتقام منو هم بگیر!

امیرسجاد: خود کفا باش برادر.

سعید: باشد!

امیرسجاد: عه عه عه.

سعید: حاجی چیزی شده؟

امیرسجاد: نه نه، طوری نشده داداش.

بابا: میدون انقلاب نزدیکه، نظرتون چیه بریم اونجا؟ یه کافه خوب اونجا سراغ دارم.

سعید و امیرسجاد: باشه

گوشی بابا شروع کرد به زنگ زدن:

بابا: سلام علیکم

مادر:...

بابا: حال شما؟ تو راهم محیا خانوم، سعید و امیرسجاد زحمت کشیدن اومدن دنبالم، منم میخوام یه دورهمی مجردی مهمونشون کنم، ایشالا در اسرع وقت منو آقا سعید خدمت میرسیم برای دست بوسی.

مادر:...

بابا: باشه خانم چیزی لازم نداری تهیه کنم؟ قربانت خداحافظ.عه بچه ها همین جاست. بریم...

امیرسجاد: چشم

بابا: بی بلا

ویرایش شده در توسط amirborhani
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(مطهره)

بالاخره بعد از این همه مدت دختر و دومادم از سوئیس اومدن، اونم یهویی. دخترم قربونش برم نمیدونست که چقد منتظر دیدنش بودم؛ چون بعد اینکه امیرحسین از کنارمون رفت هروقت دخترمو بو میکنم یادش میافتم. لحظه شماری هام برای دیدن روی ماهش و اون بوی دلتنگ کننده ش بالاخره دیشب به پایان رسید.

فاطمه: الو سلام مامان

مطهره: سلام دختر گلم، خوبی؟ چه خبرا؟ چه عجب یادی از ما کرد این دختر خانم؟

فاطمه: عه کجاش عجیبه مامانی؟ خب من عاشقتم که هی بهت زنگ میزنم.

مطهره: منم عاشقتم دخترم. محمد جان خوبه؟ حرفاشو گوش میکنی ؟

فاطمه: آره مامانی ، سلام میرسونه، راستش خیلی نه؛ چون هی میگه دست به چیزی نزن ولی من خجالت میکشم آقام هم بیرون کار کنه و هم تو خونه.

مطهره: قربون قلبت بره مامان، حالا چطور محمدجان جدیدا انقد کمکت میکنه؟

فاطمه: قبلا هم خیلی کمکم می کرد؛ منتها الآن خیلی بیشتر شده؛ مامان باورت نمیشه الآن حتی سر سفره قاشقو از دستم بر میداره و میگه من باید بهت غذا بدم.

مطهره: جل الخالق، خب حالا چی شد انقد مهربون شده؟

فاطمه: آخه یه رازه، نمیتونم بگم.

محمد(از پشت تلفن): خانومی گفتم فعلا به رفقات نگو، مامان که از خودمونه.

فاطمه: مامان باور نمیکنی بهت بگم

مطهره: بگو دیگه دختر منو دق دادی

فاطمه: خونواده ما تا حدود نه ماه دیگه سه نفره میشه مامان قشنگم !!

مطهره: یا فاطمة الزهرا...خداجون ینی من دارم مادربزرگ میشم؟!

فاطمه: آره مامان گلم؛ و منم دارم مادر میشم. نمیدونی چه حس قشنگی بهم دست میده وقتی به این فکر میکنم که شما تو گوش بچه مون اذان و اقامه میگی.

مطهره: قربون اون شکل ماهت برم دختر قشنگم؛ حیف که الآن سوئیس هستین وگرنه حداقل یه دو ساعتی تو آغوشم محکم میگرفتمت

فاطمه: خب منم زنگ زدم برای اینکه به شما بگم که یک ساعت و نیم دیگه در آغوشتون هستم مامان خوشگلم!

مطهره: ش... ش...شما اومدید تهران ؟

فاطمه:سورپرایز!!!

مطهره: خدا نکشتت دختر!میدونی با این خبر چقد خوشحالم کردی؟؟ الآن کجایید؟

فاطمه: ما فرودگاهیم مامانی؛ دربست گرفتیم داریم میایم خونه.

مطهره: عزیزم مراقب خودتون باشین، به راننده بگین سریع نره یه وقت.

فاطمه: چشم مامان خوبم. میخوای با محمد حرف بزنی؟

مطهره: آره مامان بده بهش گوشی رو.

فاطمه: چشم ؛ پس از من خداحافظ

مطهره:خداحافظ گل دختر مامان...

محمد: سلام مامان؛ حالتون خوبه؟

مطهره: سلام پسرم؛ الحمدلله. شما خوبی؟

محمد: به خوبیتون مامان، سلامت باشید. میگم یه وقت تو زحمت نندازین خودتونو، برای این یه دفعه ای گفتیم که هم سورپرایزتون کرده باشیم و هم اینکه وقت نکنید تا اذیت شین برای اومدن ما.

مطهره: این چه حرفیه پسرم؟ شما بالای سر ما جا دارین. همین چیزی رو که منو امیرسجاد میخوریم برای شما درست میکنیم. خوبه؟

محمد: بهتر از این نمیشه مامان. امیرسجاد چطوره؟ خیلی وقته نمیبینیمش. دلمون براش یه ذره شده.

مطهره: آره الحمدلله، خوبه، تو اتاقش مشغول کار با  لپ تاپه، میخوای گوشی رو بدم بهش؟

محمد: نه نه مامان، میخوایم یک دفعه غافلگیرش کنیم، لطفا بهش نگین که ما داریم میایم.

مطهره: از دست شما جوونا. باشه پسرم؛ پس من منتظرم. به فاطمه گفتم به شمام میگم؛ تو راه مراقب خودتون باشین!

محمد: من اول مراقب خانومی هستم بعد مراقب خودم مامان. بد به دل راه ندین. امری ندارین؟

مطهره: نه پسرم، فاطمه کاری نداره باهام؟

محمد: فاطمه جان با مامان کاری نداری؟

فاطمه: نه عزیزم کاری ندارم

محمد: نه مامان کاری نداره

مطهره: باشه پسرم، به امید دیدار.

محمد:خدانگهدار مامان.

(فاطمه)

محمد خیلی بچه دوست داشت و دوست داشتم جوری بهش بگم که دق نکنه از فرط ذوق زدگی. از قضا دو روز بعد اینکه فهمیدم دارم مادر میشم روز تولدش بود؛ گفتم برای اینکه بیشتر غافلگیر بشه همون روز تولدش بهش بگم. از قبل هم باهم هماهنگ کرده بودیم که روز تولدش بریم تهران و به مادرم سر بزنیم؛ که اینو هم بگم خودش یادش نبود که تولدشه؛ از بس سرش شلوغه آقام. البته پدرشوهر و مادرشوهرم تو ساختمون ما زندگی میکنن اما خب بعضی مهمونیا باید دونفره باشه دیگه.

و اما روز تولد آقا محمد:

فاطمه: محمدجان کجایی؟

محمد: جانم خانومم؟ چیزی شده؟

فاطمه: از تو یخچال میتونی کیک رو بیاری؟

محمد: کیک؟ چه کیکی؟

فاطمه: کیک تولد دیگه عزیزم، وسایلمون که جمع شده س. از پدر و مادر هم که خداحافظی کردیم. تولدو بگیریم و بریم یواش یواش.

محمد: خانوم میدونی چرا هر روز که میگذره بیشتر عاشقت میشم؟

فاطمه: آره، چون خیلی یهویی غافلگیرت میکنم

محمد: و این که افکارمو میتونی بخونی. خیلی دلم میخواست یک جشن تولد با هم بگیریم.

فاطمه: ما اینیم دیگه محمد جان.

محمد کیک رو از تو یخچال برداشت و آورد گذاشت رو اون میز عسلی که تو هال بود. رو اون کیک گفتم براش به انگلیسی بنویسن Happy birthday “Daddy” خب فارسی که بلد نبودن! محمد جعبه کیک رو باز کرد، اول روی کیک رو به دقت خوند، بعدش دستامو تو دستش گرفتو یک بوسه کوتاه و از سرخجالت بهشون زد و گفت: «فقط میتونم بگم دنیامی دلبرم». منم گفتم: «اینو بدون که یک دنیا عاشقتم؛ حالا یک آرزو کن و شمع ها رو فوت کن».

محمد: نمیشه دوتا آرزو کنم؟

فاطمه: چرا که نه؟ دوتا آرزو کن.

محمد: مرسی ازت؛ پس بلند بلند آرزو میکنم!

فاطمه: نه عزیزم، تو دلت بگو آرزوهاتو.

محمد: نوچ! بلند بلند میگم که دنیا بشنوه! اولین آرزوم اینه که بچه مون مثل مامانش اینجور مهربون و آرومِ دل بشه. دومین آرزوم هم اینه که تا زنده م عاشقت باشم و مرگم زمانی برسه که دیگه عاشقت نباشم. چون از روز اولی که باهم آشنا شدیم به خودم قول دادم در راه عشقت بسوزم مثل پروانه.

فاطمه: عـــــــزیـــــــزم...

بغضی که تو گلوم بود نذاشت ادامه حرفمو بزنم؛ محمد هم بغض کرده بود، شاید به هم خیره نمیشدیم بهتر میتونستیم گریه کنیم، محمد هم که حس منو داشت سرمو تکیه داد به شونه ی پر از آرامشش و آروم در گوشم گفت:«د بغض نکن لامصب! میدونی که عشقت قلبمو داره آن به آن آتیش میزنه تا جایی که حتی توان دیدن بغضتو ندارم و اونوقت میخوای برای من گریه کنی؟ میدونی نامردیه؟» دیگه طاقتی برام نمونده بود شروع کردم به گریه؛ از اون گریه هایی که آدم فقط کنار عشقش و تو آغوشش میکنه؛ اما این گریه از جنس ترسه . ترس از دست دادن معشوق! حس کردم شونه های از جنس محبتش دارن میلرزن. آره محمد هم داشت با من گریه می کرد، اما آروم و بی صدا...

محمد: عزیزم طاقتم طاق شده، گریه نکن.

فاطمه: میترسم از دستت بدم محمد جان.

محمد: من تا آخرین نفسم پیشتم پس نگران نباش.

اشک هامو با دست گرمش از رو صورتم پاک کرد

فاطمه: آخرین نفست آخرین نفسمه آقام

محمد: دوست دارم دنیام. حالا پاشو تا پروازمون دیر نشده.

فاطمه: چشم محمد جان. یادت باشه یه آیت الکرسی بخونیم وقتی داریم از خونه میریم بیرون.

در حالی که داشت اشک هاشو پاک میکرد گفت:

من که از همین الآن شروع میکنم به خوندن اما تو تنبلی همیشه یادت میره هههه

فاطمه: راست میگی یه کم اینور اونور شه برای خدا چه فرقی میکنه؟ منم الآن میخونم. 

ویرایش شده در توسط amirborhani
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(محمد)

امروز خیلی روز سختی بود؛ باید پیگیر کارای رفتن به تهران میشدم و از اونورم شرکت به زور به من مرخصی میداد و خب قطعا اگه پادرمیونی رفیقم محسن نبود، نمیشد مرخصی بگیرم. انتظار نداشتم خانمم یادش باشه امروز تولدمه، چون هردوتامون سرمون بینهایت شلوغ بود. راستش حتی خودمم یادم نبود! بهترین اتفاقی که میتونست بیافته این بود که روز تولدم بشنوم دارم پدر میشم . خداجون فاطمه رو برام نگه دار. اگه نباشه منم نیستم. آخه تنها تکیه گاهش منم، اگه نباشه من تکیه گاه کی باشم اونوقت؟ برای کی زنده باشم اونوقت؟ خداجون من خانممو خیلی دوست دارم، اما میترسم تو ازم بگیریش، آخه تو نمیخوای ببینی یکی عاشق میشه! چرا؟ چرا؟ چرااااا؟ خودت عاشق نشدی یعنی خدا؟ ببین باهات اتمام حجت میکنم؛ اگه یه روز بشنوم نخواستی خانمم پیشم باشه خودکشی میکنم...نمیبینی بوسه ای که به دستش زدم ته قلبشو لرزوند و ترسید ازین که نتونم پیشش باشم؟ نکنه میخوای بگی من انقد خوشبختم که هیچ چیزی به عشقمون لطمه نمیزنه؟ یعنی میخوای بگی ازون امتحانایی که رو بقیه انجام میدی رو من انجام نمیدی؟ عشقم پیشمه؟ تو آغوشمه؟ اصلا بیدارم؟...دوست نداشتم فاطمه ببینه دارم گریه میکنم، اما خب شونه هام میلرزید و این خودش داد میزد که دارم گریه میکنم. میبینی خودم بهش گفتم طاقت گریه ی تو رو ندارم ولی خودم دارم گریه میکنم. بسه دیگه مرد که گریه نمیکنه. اشکاشو با دستم پاک کردم. خانم نمیدونی چقد از ته قلبم دوست دارم؛ نمیدونی چقد دوست دارم تا  فردا تو آغوشم باشی و تو بغل هم گریه کنیم، اما خب ...دیر میشه پروازمون.

محمد: دوست دارم دنیام. حالا پاشو تا پروازمون دیر نشده.

فاطمه: چشم محمد جان. یادت باشه یه آیت الکرسی بخونیم وقتی داریم از خونه میریم بیرون.

راه افتادیم به سمت فرودگاه و خب خداروشکر به موقع رسیدیم.

محمد: فاطمه جان قرآنو گذاشتی تو ساک؟

فاطمه: آره عزیزم، آخرین لحظه یادم اومد که بر دارمش.

سوار هواپیما شدیم و خیلی هم طول نکشید که به ایران رسیدیم... خانومم تصمیم گرفت به مادرش زنگ بزنه تا باخبرش کنه از اینکه ما داریم میریم خونه شون. از طرز رفتار خانومم با مامانش خیلی خوشم میومد؛ مادر و دختر خیلی با هم صمیمی بودن. من که دوست داشتم مادرو وقتی که دم در خونه شون میرسیم سورپرایز کنیم، اما خب فاطمه جان صلاح نمیدونست که حداقل یه زنگ نزنیم قبل رفتنمون که شاید خونه شون به هم ریخته باشه سرزده اصلا درست نیست.

(امیرسجاد)

فکر میکردم میتونم به خرید هام برسم اما ای دل غافل؛ ساعت هشت بود و من هنوز خرید نکرده بودم؛ حالا خوبه اون چیزایی که باید بخرم برای تهیه غذا نیست و گرنه زرتم قمصور بود. عجله ای سعید و پدرشو البته طوری که متوجه نشن و ضایع نشه رسوندم خونه شون و در پارکینگمونو الکی نمادین باز کردم که مثلا من دارم میرم داخل که برن بالا و بزنم به چاک اما همون لحظه دیدم که خونواده عمو حسن اینا سر رسیدن؛ مجبور شدم سلام کنم به عمو و دستی روی سینه بذارم به نشونه ارادت به دخترعمو زهراسادات و زنعمو زینب. وقتی رفتن بالا مثل تیری که از تفنگ رها شده باشه پریدم تو ماشین و گازشو گرفتم تا فروشگاه. خرید ها رو همینطور هول هولکی انجام دادم و راه افتادم به سمت خونه. نمیدونم چطور باید این دیر کردنمو توجیه کنم برای مامان اما اینکه آشپزخونه مون اوپن نبود و با هال یکی نبود برام منبع دلگرمی بود؛ چون ضایع نمیشد وقتی که آبجی داشت میوه ها رو میشست اما خب باید  از جلو مهمونا رد میشدم و میرفتم تو آشپزخونه؛ همین دلگرمی هم به نا امیدی تبدیل شد. اما میشد یه فکری به حالش کرد...

امیرسجاد: مامان؟

مامان که منتظر بود تا صداش کنم و بیاد منو به سیخ بکشه با یه چهره ی ناراحت اومد بیرون.

مامان: پسرجان کجا بودی؟ گفتم که دیر نکن!

امیرسجاد: مامان شرمنده م به خدا؛ سعیدو دیدم که میخواست بره شرکت پدرش و خب بد بود اگه میزاشتم ماشینشو از تو پارکینگ بیاره بیرون و من و اون با ماشین تک سر نشین بریم دنبال کارامون؛ البته اصلا من به آلودگی شهرمون که منشأ نصفش همین خودروهای تک سرنشینه کاری ندارم؛ایشالا روز به روز آلوده تر!! به این کار دارم که واقعا زشت بود تنهایی میرفتم؛ شما خودتو بذار جای من متوجه میشی چی میگم.

مامان: خیلی خب، خرید کردی؟

امیرسجاد: مامان پس اینا چیه تو دستمه؟؟

مامان: منظورم اینه که هرچی تو لیست خرید بود رو خریدی؟

امیرسجاد: بله مامان، همه رو خریدم؛ شما هم یه زحمت بکش اینا رو زیر چادرت قایم کن و ببر تو آشپزخونه.

داخل رفتم، عمو حسن و خانمش و دخترش داشتن با توجه کامل به حرفای فاطمه گوش میکردن، از عجایب سوئیس شاید داشته حرف میزده! این توجهشون هم تا حدی بالا بود که متوجه نشدن من اومدم؛ تا چند قدمیشون رفتم و خواستم سلام کنم که فاطمه در حین حرفاش گفت سلام امیر. انگار تازه فهمیده باشن که من رسیدم، همه از جاشون بلند شدن و سلام و احوال پرسی کردیم با هم؛ عمو همیشه در روبوسی با من از فناوری Multiple shot استفاده میکرد! یعنی یه طرفو ماچ میکرد، اونم چهار پنج بار پشت سر هم! به این صورت: ماچ ماچ ماچ ماچ ماچ ،یه نفس خیلی کوتاه، ماچ ماچ!! و چیزی که اینجا جالب نیست اینه که منم خجالت میکشیدم و خب خنده حضار هم باعث میشد ذوب بشم؛ داغ کردن و قرمز شدنم هم شاهدی بود بر این مدعا. خلاصه بعد از این که این ثانیه های خجالت برانگیز تموم شد عمو گفت: خدا پدرتو بیامرزه امیرجان.

امیرسجاد: ممنونم عموجان

عمو: خب بفرما بشین؛ از درس و دانشگاه چه خبر؟ راضی هستی؟

امیرسجاد: بله خوبه خداروشکر، میگذرونیم دیگه.

عمو: بازار کار رشتتون خوبه؟ جایی مشغول به کار هستی؟

امیرسجاد: والا بازار کار که افتضاحه اما خب به صورت پاره وقت تو یه شرکت خصوصی مشغول به کارم.

عمو: احسنت! درآمدش چطوره؟

امیرسجاد: خوبه یه لقمه بخور و نمیری میدن بهمون که حداقل از گشنگی تلف نشیم.

عمو: همین که با این وضع مملکت زنده بمونی کافیه

همه زدیم زیر خنده...

اون شب به من که خیلی خوش گذشت.

(زهراسادات)

با خانواده آماده شده بودیم برای اینکه بریم خونه زنعمو اینا.

پدر: سیده خانم یه کم سریع تر.

مامان: چشم آقا سید؛ الآن تموم میشه.

زهراسادات: مامان بسه دیگه خسته شدی!

مامان: بذار این یه کیسه  رو آماده کنم بذارم تو فریزر دیگه تمومه.

پدر: یا الله... ما رفتیم خانم.

مامان: آقا سید شما انقدر کم تحمل نبودی که! یک کم صبر کن میریم چشم. دیر نمیشه.

پدر: لا اله الا الله، چشم خانوم چشم.

خلاصه بعد چند دقیقه راه افتادیم. دم در خونه زنعمو اینا رسیدیم دیدم آقا سعید و یه آقای بزرگسال از ماشین امیرسجاد پیاده شدن و به سمت خونه شون رفتن. عجیب بود که تا اون روز نمیدونستم امیرسجاد و آقا سعید همسایه بودن ولی خب موقعیتی پیش نیومده بود تا از امیرسجاد یا خونواده ش بپرسم. اون روز امیرسجاد انگار داشت یه جایی میرفت که با دیدن ما شوکه شد؛ انگار نمیدونست چیکار باید بکنه، یه دستی از روی دستپاچگی رو سینه ش به نشونه احترام گذاشتن گذاشت و رفت.

زهراسادات: پدر، امیر کجا رفت؟

پدر: نمیدونم دخترم، حتما کار واجبی داشته، خیره ان شاء الله.

زنگ خونه شونو زدیم، فاطمه آیفون رو برداشت:

کیه؟

زهراسادات: سلام فاطمه جون

فاطمه: سلام عزیزم، خوبی؟ بیاین بالا...باز شد؟

زهراسادات: آره عزیزم در باز شد.

پدر: سلام دخترم

فاطمه: عه سلام عموجان خوبید؟ تشریف بیارید بالا لطفا...

رفتیم بالا؛ تا فاطمه رو دیدم پریدم بغلش...

زهراسادات: فاطمه جون کجا بودی این همه مدت، نمیدونستی دلم برات لک زده بود؟

فاطمه: چرا عزیزم منم خیلی دلم برات تنگ شده بود، فقط مشغولیت های آقا محمد نمیذاشت بیایم.

زهراسادات: اگه بدونی چقد دوست دارم خاطره های اونجا رو برامون بگی!

فاطمه: نه عزیزم امشب دور همی گرفتیم تا همدیگه رو ببینیم نه اینکه من خاطره هامو تعریف کنم.

پدر: آره دخترم بگو ببینیم بیرون از مملکت چه خبره خب. انقد میگن خارج خارج.

فاطمه: والا خارج که هیچ خبری نیست عموجان؛ امن و امان.

زنعمو از آشپزخونه اومد بیرون؛ انگاری دلشوره داشت.

زهراسادات: سلام زنعمو! خوبید؟

زنعمو: سلام عزیزم خوبی؟ سلام زینب خانوم حال شما؟ سلام حسن آقا خوش تشریف آوردید.

زهراسادات: زنعمو انگار دلواپس هستید؟

زنعمو: نه دخترم چیزی نیست؛ امیر خیلی وقته رفته بیرون  هنوز برنگشته.

مامان: ولی ما که تازه دم در دیدیمش. انگار کار واجبی داشت؛ زودتر برمیگرده ان شاء الله.

زنعمو دلواپسیش کمتر شد اما بازم نگران بود و هی تو اون دو متر جایی که ایستاده بود میرفت و برمیگشت و هرازگاهی هم دندوناشو میگزید.

زهراسادات: زنعمو نگران نباشید میاد دیگه.

زنعمو روی صندلی نشست و یه چای برای خودش ریخت و گفت: « نمیشه! »

زهراسادات: یعنی چی نمیشه؛ نگرانیتون بی مورده.

زنعمو: منظورم اینه که بدون چای نمیشه. فاطمه جان یه چای برا عمو اینا بریز.

فاطمه: چشم مامان.

پدر: نه ما تعارف نداریم؛ چایی صرف شد. خب فاطمه جان، آقا محمد کجاست؟

فاطمه: یه قرار کاری با دوستش داشت، حول و حوش ساعت نه و نیم دیگه اینجاس.

پدر: ان شاء الله.

فاطمه: بله، ان شاء الله.

یک دفعه صدای زنگ اومد، زنعمو که منتظر شنیدن چنین صدایی بود به سمت آیفون دورخیز جالبی کرد و در آن واحد در رو باز کرد و رفت بیرون. امیر هم بعد چند دقیقه دم در موندن و جواب دادن به سؤال های زنعمو اومد داخل. البته ما متوجه اومدنش نشدیم چون نزدیک ده دقیقه بیرون مونده بودن و ما سرگرم گوش کردن به خاطره های فاطمه بودیم که یک دفعه امیرسجاد کنارمون سبز شد، فاطمه انقد با آب و تاب تعریف میکرد که آدم محو حرفاش میشد و از محیط اطرافش بی خبر!! حالا این عزیز دل هم که میخواست نقطه سر خط بذاره آخر حرفش گفت سلام امیر. همه یه دفعه ای متوجه حضور امیر شدیم و بلند شدیم براش. پدر شروع کرد به ماچ کردن امیرسجاد؛ پدر هر وقت امیرسجاد رو میدید از بس بهش علاقه داشت چند باری پشت سر هم یک طرف صورتشو ماچ میکرد. در همین لحظه امیرسجاد چون مث همیشه خجالت میکشید از این کار پدر در حین روبوسی گفت: «معذرت میخوام بابت دیرکردنم؛ یه کار واجب برام پیش اومده بود که باید انجام میدادم.»

پدر: دشمنت شرمنده پسرم...

خلاصه تا آخر مهمونی ایشون از جلو چشم ما محو شده بود و چپیده بود تو اتاقش؛ هر وقت هم مادرش میگفت امیرجان بیا، میگفت مامان پروژه رو فردا باید تحویل بدم. اما خب همه میدونستن که امیر آقای ما خجالتی تشریف دارن.

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(سعید)

همونطور داشتم به حرفای امیرسجاد فکر میکردم؛ واقعا چطور طرف به اهل بیتی که اصلا تو عمرش اونا رو ندیده انقد ارادت پیدا میکنه که خانواده شو که حاضر و آماده وجلو چشمش هستن رها میکنه و میره شهید میشه. هنوزم تو ذهنم گره های باز نشده ای هست که باید حل شن.

بابا: کجایی پسر؟

سعید: بله بابا؟

بابا: چیه تو فکری؟

سعید: من؟ تو فکر؟ نه!

بابا: پس چطور متوجه نشدی من و مادرت داریم یک ساعت به تو نگاه میکنیم؟

سعید: بابا اذیت نکن دیگه، فقط یه خورده ذهنم مشغوله.

بابا: خب بگو شاید تونستم کمکت کنم، هیچ پدری که بد فرزندشو نمیخواد.

سعید: بله بابا من مخلصتم هستم، اما این چیزیه که با فکر کردن خودم حل میشه. و البته بعد ها با کمک شما. من دیگه میخوام بخوابم؛ شبتون بخیر.

بابا: شب شما هم بخیر.

رفتم تو اتاقم و نشستم رو لبه ی تختم؛ دوست داشتم تمام اتفاقات روز رو مرور کنم برای خودم. دوباره یاد اتفاقات امروز صبح افتادم؛ اعصابم دوباره از اینکه این کار رو با زهراسادات کرده بودم به هم ریخت. غیرتم داشت داغونم میکرد؛ آخه چطور به خودم اجازه دادم؟ معمولا وقتایی که اعصابم خورده باید خودمو یه جایی خالی کنم. پا شدم و افتادم به جون کیسه بوکسی که تو اتاقم آویزون بود ، ولی خب چون  با زنجیر به سقف آویزون بود صداش اونقد بالا بود که پدر و مادرم شوکه شدن، صداشون از اونور اتاق میومد:

بابا: خانوم صدای چی بود؟

مادر: آقاجان شما همیشه ازم این سؤالو میپرسی. باز این سعیدخان معلوم نیست چه مرگشه داره سر اون کیسه بوکس بدبخت خالی میکنه.

بابا: حالا شما چرا اعصابت خورده؟

مادر: من خوبم!!

نه مث اینکه اینجوری درست نمیشه؛ باید فردا یه عذرخواهی درست و حسابی بکنم ازش. امروز غروب به گوشیم پیام اومده بود از واتس اپ اما حوصله نداشتم بازش کنم ببینم کی پیام داده بهم. خب اگه یکی بود باهام کار واجب داشت چی؟ رفتم تو واتس اپ؛ اصلا انتظار نداشتم که ببینم زهراسادات دوباره بهم پیام داده اما خب بهم پیام داده بود...

" آقا سید بنده کسی نیستم، خدا باید ببخشه. من که به حرمت پنج تن شما رو میبخشم"

منم جواب دادم:

"ممنون از لطفتون، شبتون بخیر."

نمیدونم اون شب چطور خوابم برد اما بالاخره با هر زحمتی که بود خوابیدم؛ دوست داشتم فردا رو بهتر شروع کنم.

ویرایش شده در توسط amirborhani
  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«چهارشنبه»

مادر: سعید؟ سعید! پاشو دانشگاه نداری؟

درحالی که چشمامو میمالوندم...

سعید: ساعت چنده؟

مادر: هفت و نیمه تنبل خان...

سعید: هفت و نیمه یا هفت و بیست دقیقه؟

توضیح اینکه ساعت خونه ی ما ده دقیقه از زمان دقیق بیشتر نشون میده، و خب این هم خیلی کمک میکنه به مایی که کارامونو انقدر دقیقه نودی انجام میدیم!

مادر: نه خیر هفت  و بیست دقیقه ست ولی خب پاشو تا صبحونت رو بخوری و آماده بشی دیر میشه دانشگاهت

سعید: باشه برو من میام

گوشیمو چک کردم، اصولا انگیزه مون برای اینکه گوشیمونو سر صبح چک میکنیم اینه که  انتظار داریم اتفاق خاصی افتاده باشه، اما خب همیشه که نمیشه منتظر یه اتفاق خاص بود!

سعید: مادر نون گرفتین یا برم بگیرم؟

مادر: آره بیا صبحونه آماده ست.

سعید: باشه

صبحونه رو خوردم و از خونه زدم بیرون، امیرسجاد هم در تنبلی دست کمی از من نداشت و طبیعتا الآن داشت آماده میشد؛ زنگ خونه شونو زدم

فاطمه: بله؟

سعید: سلام خانم قائمی، صبح بخیر.

فاطمه: سلام آقا سعید، خوبید؟ خانواده خوبن؟

سعید: ممنونم، اگه میشه به امیر بگین زودتر بیاد پایین

فاطمه: باشه باشه الآن بهش میگم

سعید: تشکر

امیرخان مثل کسایی که تحت تعقیبن، با سرعت از خونه اومد بیرون و در رو هم با عجله بست، البته مطمئنم اینطوری که ایشون در رو بست این پیرمرده سر کوچه مون هم بیدار شده؛ چه برسه به همسایه های خودشون! اگه بخوام بگم بعد از بسته شدن در نترسید که دروغه؛ چون بعد از بسته شدن در، نیم سانتی متری سرش به سمت جنوب غربی پرت شد! خلاصه این شاهزاده همونطور که لپ تاپ باز دستش بود دوید  و اومد تو ماشین...

امیرسجاد: سلام داداش، شرمنده یه کم دیر شد.

سعید: سلام، حاجی یواشتر من هستم خب!

امیرسجاد: کلا کارهام عجله ای شده.

سعید: کدوم کار؟

امیرسجاد: امروز باید به شرکت پروژه رو تحویل بدم اما نیمه تموم مونده!

سعید: دلم سوخت برات

امیرسجاد: دلت برای خودت بسوزه!

سعید: حالا چند ساعت دیگه تمومه؟

امیرسجاد:  نمیدونم، واقعا نمیدونم!

سعید: میخوای من هم کمک کنم؟

امیرسجاد: آره داداش دمت گرم؛ جبران میکنم

سعید: هه سر خاکم جبران میکنی؟

امیرسجاد: اون موقع که برات سنگ تموم میذارم! مثلا موقع عروسیت یا یه وقتی تو همین مایه ها منظورم بود.

سعید: حالا بذار تو اول بدبخت شی، بعدش من!

امیرسجاد: ان شاء الله...

شروع کردم به دست انداختنش؛

سعید: حاجی حساب نیست، اول استخاره بگیر  ببین درسته کمکت کنم یا نه!

با حالت موعظه گرانه گفت؛

امیرسجاد: در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست .

سعید: خیلی خب پس تو یه فلشی چیزی بریز ازت میگیرم.

بادی به غبغبش انداخت و گفت؛

امیرسجاد: آدرس اشتراک گذاری فایل از کلودم رو برات میفرستم. چقدر تو عقب مونده ای!

سعید: خب انتظار نداشتم انقدر امروزی باشی، آخه شما مذهبی ها معمولا سنتی عمل میکنید؛ ولی خب بالاخره در برابر تجدد کم میارین! تو هنوزم گوشی هوشمند نداری، و با اون موبایل ما قبل تاریخت کار میکنی... البته اگه امکانش برات بود مطمئنم میگفتی کلود چیه و بهم فلاپی میدادی!!

امیرسجاد: نه داداش داری اشتباه میزنی، هر وقت که احساس کنم نیازه یه گوشی هوشمند میخرم، من با تجدد تا حدی که مخالف دینم نباشه مخالف نیستم؛ مثلا اگه گوشی رو فقط و فقط به خاطر تجملاتی بودنش بخرم و نه به خاطر امکاناتش، اسرافه و اشکال داره.

سعید: خب چه اشکالی داره آدم پیش بقیه پز بده؟ این اسلامه که با حال کردن و لذت بردن از زندگی، از هر نوعیش که باشه، مخالفه!!

امیرسجاد: چرا هرچی بهت میگن رو طوطی وار تکرار میکنی؟ یه کم اون عقلت رو بیشتر به کار بنداز، قیمت لپ تاپ من هفت و نیم میلیونه  و در رده لپ تاپ های تجملاتیه ولی به نظر تو من یه درصد هم اینو به خاطر تجملاتی بودنش و به قول تو «پز دادن» خریدمش؟ معلومه که نه. اسلام هم باهاش مخالفه؟ بازم نه! واضح تر از واضحاته که این لپ تاپ رو فقط و فقط به خاطر نیازم به سخت افزارِ بالا خریدم. اما مثلا تو که انقد اصرار داری هر مدل جدیدی که از اپل میاد بخریش، آیا واقعا اونقد ازش استفاده میکنی که باید از یه گوشی با اون امکانات استفاده کرد یا نه، برای تو چشم بودن و پز دادن خریدی؟

سعید: حرف هات با عقل و وجدان، هیچ مخالفتی نداره و برای همین قبول میکنم. اما خب حاجی تو کمبود گوشی هوشمند رو چیجوری جبران میکنی؟ گوشی هوشمند یه جزء از زندگی همه مون شده و نمیشه جداش کرد. هنوز هم با این گوشیت مضحکه خاص و عامی! البته گور بابای حرف مردم، ولی خب نمیشه که بین مردم زندگی نکنی! بالاخره این طرز تفکراتی که نسبت به کار تو دارن ذهنتو بخوای یا نخوای مشغول میکنه و اگه بخوای ذهنت مشغول نباشه باید بگم شرمنده، به غار نشینی پناه ببر تا ذهنت مشغول نشه.

با این که سعی میکرد تعادل بین تمرکزش روی پروژه و روی حرفام برقرار کنه گفت؛

امیرسجاد:  من هرچی رو که نیاز باشه تو گوشی ازش استفاده کنم، تو لپ تاپم استفاده میکنم آقای شاگرد اول کلاس! یعنی روی هر دانشجوی مهندسی نرم افزاری که بوده و هست و خواهد بود رو زدی زمین! یعنی تو...

حرفاشو قطع کردم و گفتم؛

سعید: اونوقت میشه بگی برای چی؟

امیرسجاد: اگه بذاری حرفم رو تکمیل میکنم! تو که توی برنامه نویسی andrid studio مثلا خیلی تبحر داری اینو نمیدونی که برای تست کردن برنامه هایی که میسازی باید از یه شبیه ساز اندروید تو لپ تاپت استفاده کنی؟

برام قابل حل نبود چرا اینجوری بحثو عوض کرد، شاید به خاطر این بود که حواسش خیلی به من نبود. گفتم؛

سعید: خب تو تبلتم برنامه رو تست میکنم؛ چون من انقدر نسبت به برنامه نویسی خودم مطمئنم ک میدونم از اون مشکلات روتین روی هیچ گوشی اندرویدی اتفاق نمیافته و نیازی هم ندارم که توی شبیه ساز و تو شرایط مختلف تستش کنم. اینو هم اضافه کنم که این برنامه های شبیه ساز انقدری که bug دارن ازشون استفاده نکنی انگاری سنگین تری!

امیرسجاد: بله اما به نیازهای من جواب میده، تا حالا هر برنامه اندرویدی که بهش نیاز داشتم رو روی لپ تاپم استفاده کردم.

سعید: اما فرق لپ تاپ با گوشی اینه که به اندازه گوشی قابل حمل نیست؛ تو لپ تاپ رو هرجایی که دوست داشتی نمیتونی ببری.

امیرسجاد: آره این یه مزیت گوشیه، اما از اونور شبیه ساز روی لپ تاپ مزیت های خیلی بیشتری داره، اطلاعاتم امنیت خیلی بیشتری داره، من روی شبیه ساز اندروید هیچ چیز شخصی ای ندارم و خب طبیعتا هیچ سوء استفاده ای نمیشه ازشون.

سعید: فکر کردی اطلاعات تو چه سودی برای بقیه داره؟ عکس تو با امامزاده فلان جا و حرم نمیدونم کجا و عکس های گروهیتون توی شلمچه به درد کی میخوره؟ آره اگه مثلا تو با خانم آینده ت عکس بگیری باید هم برات مهم باشه که از اون عکس علیه تو سوء استفاده نکنن اما خب اولا تو اگه این عکسو داشته باشی اونقدر حالیته که امنیتی ترین کار برای حفظ اطلاعاتت اینه که به فضای ابری آپلودشون کنی.

امیرسجاد: بذار همین جا بهت بگم که داداش، دوباره داری اشتباه میزنی! عه عه بپا پسره رو؛ همینجوری چشماشون رو میبندن میپرن وسط خیابون، اه!

سعید: طول میکشه این فرهنگ های روتین برای همه جا بیافته.

امیرسجاد: ولش کن داشتم میگفتم، بدترین و ناامن ترین کار اینه که شما اطلاعات شخصیت رو به فضای ابری آپلود کنی، احتمال سوء استفاده ازش خیلی بالا میره! فکر کردی بهت فلان گیگ فضای رایگان اختصاص میده عاشق چشم و ابروته؟ اینو که میدونی هیچ چیزی رایگان نیست مگر اینکه یه هدف خاصی پشتش باشه. من هم اگه مجبور نبودم پروژه مو به فضای ابری آپلود نمیکردم که بخوام الآن لینکشو بهت بدم تا دانلودش کنی از فضای ابریم.

سعید: خب همین آپلود کردن ظرافت هایی داره حاجی، فکر کردی به همین سادگیه که فایل شخصیتو انتخاب کنی و آپلودش کنی بره؟ نه عزیزم، شما قبل ازینکه فایلت رو آپلود کنی اول باید زیپش کنی و روش رمز بزاری، بعد آپلود کنی.

امیرسجاد: حرفت قشنگ بود اما اینو هم شما میدونی که وقتی داری فایلت رو آپلود میکنی اجازه دسترسی به تمام محتویات کامپیوتر رو میدی و سایت هم ip کامپیوترت رو یادش میمونه و در همگام سازی هایی که بعدا داره به طور مکرر آپلود میکنه فایل هات رو بدون این که خودت خبر داشته باشی.

سعید: نه دیگه حاجی! تو باید درایو های کامپیوترت  رو با bitlocker رمز گذاری کنی که اگه کسی خواست از راه دور و از یه کامپیوتر دیگه به درایوهات دسترسی پیدا کنه نتونه این کار رو بکنه، تنها کاری که یه شخص میتونه با درایو قفل شده ی کامپیوترت از راه دور انجام بده اینه که فرمت کنه درایوت رو، و بهترین راه اینه که از اطلاعاتت یه نسخه پشتیبان هم داشته باشی روی هارد اکسترنالت.

امیرسجاد: خب من هم همین رو خواستم بگم! بهترین راه اینه که بریزی روی هارد اکسترنال، نه این که آپلود کنی روی فضای ابری!

سعید: در مورد فایل های شخصی با نظرت کاملا موافقم، منظورم در زمانی بود که ضرورت ایجاب بکنه به فضای ابری آپلود کنی! صحبت خوبی بود حاجی. رسیدیم دیگه. مزاحم پروژه ت که نشدم با حرف هام؟

امیرسجاد: نه داداش حواسم به پروژه م بود. دمت گرم.

سعید: حاجی برگشتنی منتظرتم؛ تا اون موقع هم پروژه رو تموم شده بدون، منو داری غم نداری! فقط کلاسا تموم شد زودتر بیا، خب؟

امیرسجاد: باشه داداش بازم ممنون.

سعید: وظیفه ست حاجی، میبینمت.

در حالی که داشت لپ تاپشو جمع و جور میکرد و از ماشین پیاده میشد گفت؛

امیرسجاد: یا علی.

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یادم رفته بود براش یه هدیه بخرم بابت عذرخواهی، منظورم برای زهراساداته. یه لحظه به ذهنم رسید که حتی اینا اهل هدیه گرفتن هم نیستن! نه اینکه جنبه شو ندارن، برای اینکه... خودمم نمیدونم والا! گفتم به درک چند دقیقه فوقش تأخیر میکنم و اشکالی هم نداره که یه هدیه موقر براش بخرم و بدم به سحر، رفیق صمیمیش که بهش بده. اما خب هدیه ارزشش به اینه که خودت بهش بدی. خودم بهش میدم اما غیر مستقیم. ولی چه هدیه ای براش بخرم که در شأنش باشه؟ با دیدن گل فروشی اونور خیابون این در ذهنم جرقه زد که بهترین هدیه برای خانوما گله.

دل: صبر کن ببینم مگه تو عاشقش شدی که بخوای بهش گل بدی؟

عقل: چقد تو احساساتی هستی دیوونه! مگه حتما باید عاشق کسی بشی که براش گل بخری؟

دل: این همه هدیه، چرا گل اونوقت؟ میخوای یکی از همین بادکنک های قلبی براش بخر، اینم بذار کنار گل دیگه ، زشته تو امروز که روز ولنتاینه براش فقط یه گل هدیه ببری!

عقل: ببین عزیزم دیگه زیادی هوا برت داشته! اصلا کی گفت که زهراسادات به اینا اهمیت میده؟ ایشون اصلا میدونه که امروز ولنتاینه؟

دل: خب ممکنه شنیده باشه از دوستاش! در ضمن کور هم که نیست، میبینه دیگه تو خیابون این بادکنک های قلبی رو دیگه؟

عقل: ببین تو هرچی میخوای بگو،من که به حرفت گوش نمیکنم! خودم هر کاری که صلاح میدونم انجام میدم

از ماشین پیاده شدم و رفتم گل فروشی تا براش گل بخرم، اما چیجوری بهش میدادم؟ یه دسته گل بخرم یا یه شاخه؟ بعد از دو دقیقه کلنجار رفتن با خودم به این نتیجه رسیدم که براش یه شاخه گل بخرم...

سعید: سلام آقا یه شاخه گل سرخ لطفا.

یه ذره که توجه کردم دیدم علیرضاست، همکلاسی صمیمی دوران راهنماییم. اما اون منو نشناخت، نه اینکه اون بی معرفت باشه، من خیلی حافظه م خوب بود!

علیرضا: سلام قربان خیلی خوش اومدین، الساعه، امیررضا جان بیزحمت سفارش این آقامونو راست و ریس کن.

امیررضا: باشه داداش.

امیررضا؟ علیرضا یه داداش دوقلو داشت به همین اسم ! رومو برگردوندم و دیدم که بـــــله، کپی علیرضاست. یاد این افتادم که این دوتا فرقشون این بود که علیرضا بالای ابروی راستش یه خال کوچیک داشت. دوباره رومو سمت علیرضا برگردوندم و این بار دیگه مطمئن شدم که خودشونن. یاد اون خاطره افتادم که تو امتحانای آخر ترم، علیرضا برای امتحان زبان انگلیسی نخونده بود و به امیررضا گفته بود به مراقب بگو باید برم سرویس و برگه ت رو با من عوض کن و سؤالاتی رو که ننوشتم برام بنویس و خلاصه فکر کردن آقای باقری فرق اونا رو نمیشناسه ولی خب ایشون میدونست که  فرق این دوتا تو یه خال هست و دستشون رو شد، اما دمش گرم که اونا رو لو نداد؛ همین که مثل چی (!) ترسیده بودن براشون کافی بود.

علیرضا: جناب؟ اینجایین؟ برگ ها رو بزنم براتون؟

از فکر در اومدم

سعید: علیرضا داداش دلم خیلی برات تنگ شده بود.

علیرضا: ببخشید من شما رو میشناسم؟

سعید: بابا منم، سعید تهرانی! یعنی بهترین دوستتو یادت نمیاد؟

علیرضا: مدرسه علامه؟

سعید: اوهوم

در حالی که خوشحالی رو میشد تو چشماش حس کرد گفت؛

علیرضا: چطوری پهلوون؟ مشتاق دیدار! بنده خدا اسباب کشی میکنی شماره موبایلتو هم تغییر میدی  نمیگی حداقل یه زنگ بزنی و خبری از ما بگیری؟ بی انصاف؟

سعید: داداش من خاک پاتم، شرمنده م به خدا. حالا امیررضا کجا رفت؟

علیرضا: رفته یه هدیه بخره برای خانومش؛ روز ولنتاینه ناسلامتی!

سعید: ازدواج کردین؟ مبارک باشه! فقط نگو که با دوقلو ازدواج کردین؟

علیرضا: آره اتفاقا با دوتا خواهر دوقلو ازدواج کردیم. بعدا که بیشتر میبینمت برات تعریف میکنم چه دردسرهایی داشتیم سر اشتباهی گرفتن ها ! مطمئنم مهسا و پریسا و خود امیررضا هم به اندازه من خاطره دارن، سر اون صحنه های خجالت آوری که پیش اومده بود. تو هم ازدواج کردی؟ حتما اینو برای خانومت برمیداری دیگه؟

سعید: نه بابا! من هنوز به فکرش نیافتادم.

علیرضا: پس اینو برای کی برمیداری؟

با کلافگی از اینکه چطور باید اینو به زهراسادات بدم گفتم؛

سعید: برای همکلاسیم.

علیرضا: پس خبرائیه دیگه؟

سعید: نه برادر من! یه هدیه ساده ست.

علیرضا: فقط یواشکی هدیه شو بده کسی شک نکنه، امروز روز مشکوکیه ها!

حرف خنده داری نزد اما نمیدونم چرا خنده م گرفت از حرفش. گفتم؛

سعید: باشه داداش حواسم هست، حالا این چقدر شد؟

اخماش تو هم رفت و گفت؛

علیرضا: حالا حالا ها باهات زیاد کار دارم. تازه پیدات کردم.

سعید: من که مخلصت هم هستم. حالا بگو چقدر شده؟

علیرضا: اینو هدیه تجدید دیدار بدون. از این حرفا هم دیگه نزن.

سعید: راستی تو که بچه درس خون بودی، چرا گل فروشی زدی؟

علیرضا: معلومه که هستم، گل فروشی رو فقط برای آرامش خودم زدم. امیررضا هم بعضی وقتا میاد و کمکم میکنه. وگرنه که هم من و هم امیررضا الآن قرارداد داریم با یه شرکت مطرح تو زمینه نقشه کشی و نونمون هم تو روغنه. چیزی کم نداشتم که بخوام این مغازه رو بزنم.

سعید: خدا بده برکت!

علیرضا: ممنون، راستی چندباری دیده بودمت دم دانشگاه ولی خب نشناخته بودمت. شرمنده دیگه.

سعید: اشکال نداره، فدای سرت.

علیرضا: الآن تو چیجوری کسب درآمد میکنی؟ مهندسی نرم افزار میخونی دیگه؟

سعید: من؟ آره مهندسی نرم افزار؛ از برنامه نویسی درآمد کسب میکنم، البته گاهی اوقات من باب تفنن برای بعضی جاها که پیشنهاد مالی خوبی داشته باشن برنامه میسازم. میشه گفت درآمدش بد نیست؛ ماشینمو تا بخش  زیادی با درآمد خودم خریدم. البته تمرکز اصلیم روی اندروید و swift هستش.

علیرضا: swift چی بود؟ منظورت همون برنامه نویسی ios هست؟

سعید: بله

علیرضا: خیلی خوبه، اما الآن که اپ استور هی برنامه های ایرانی رو از دور خارج میکنه؟

سعید: اصراری ندارم که فقط برای شرکت های ایرانی کار کنم. برای شرکت های خارجی مطرح که کار کنی هم درآمدت به موقع و تمام و کمال پرداخت میشه، هم معروف میشی، هم برنامه های ساخت دستت تحریم نمیشه، چون میره تحت نام اون شرکت.

علیرضا: خیلی عالیه، موفق باشی داداش. کلاست دیر نشه؟

به ساعتم نگاه کردم؛ ده دقیقه ای دیر کرده بودم، اهمیتی نداشت برام، ازین درسای عمومی اعصاب خوردکن بود. استادش همه رو آخر ترم پاس میکرد، اما خب سیاست های خاص خودش رو در حضور و غیاب داشت، طوری که قریب به اتفاق ازش میترسیدن و سر کلاسش شرکت میکردن. امیررضا هم از راه رسید و باهاش خوش و بش کردم و بعد چند ده دقیقه ای پلاس بودن تو مغازه شون، زدم بیرون و رفتم سمت دانشکده مون. کسی سر کلاس نبود؛ وقت تنفس بود. گفتم الآن وقتشه که خواسته مو عملی کنم. برخلاف بقیه بچه ها، زهرا سادات همیشه آخر کلاس و کنار سحر مینشست و جای ثابتی داشت. رو شاخه گل ریزه کاری هایی انجام دادمو کنارش یه برگه چسبوندم و بردم لای جزوه ش گذاشتم. دیگه بیش از حد داشتم از خودم مایه میذاشتم، و اینو هم  میدونستم که زهراسادات از اون دخترایی هست که خیلی محکم تو این مسائل واکنش نشون میده. اما خب من هم میدونم که چطور باید برخورد کنم که کمترین تلفات رو بدم. برای منی که به هیچ دختری رو ننداختم تو عمرم، سخت بود که اینطور غرورمو دم در بذارم و اینطور عذرخواهی کنم و به این حد خودمو بکوبونم، اما خب این تنها راهی بود که بتونم از دست وجدان دردم نسبت به غلط دیروز خلاص بشم.

ویرایش شده در توسط amirborhani

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«فلش بک به دوشنبه»

(سحر)

انقدر حرف های زهرا سادات دلنشین بود که آدم دوست داشت دو ساعت بشینه و به حرفاش گوش  بده و از تنها چیزی که گلایه کنه گذر زمان باشه. آخه چطور این دختر انقدر میتونه باشخصیت و مهربون باشه؟ من که به شخصه فکر میکردم چادری ها آدمای عنق و با روابط اجتماعی پایینی هستن، اما با مراوده داشتن با زهراسادات، نظرم صد و هشتاد درجه تغییر کرد. یه شهریوری خوش قلب و ناز که تو دانشکده و مخصوصا تو کلاس مظلوم واقع شده بود؛ البته یه حد وسطی از مظلومیت و جرئت رو داشت، که میشه اسمشو حیا گذاشت. روز اولی که دیدمش رو هیچ وقت یادم نمیره، وقتی وارد کلاس شد کسی حتی به خودش زحمت نداد که یه نگاه گذرا  بهش بندازه و تحویلش بگیره، راستشو بگم من هم مستثنی نبودم . اما همون اول وقتی اومد کنارم نشست، آرامش نگاهش بهم انرژی داد. چشمای مشکی و زیباش هرپسری رو وادار میکرد که توشون زل بزنه و دلش برای خوشگلیشون ضعف بره؛ فکر میکنم برای همین زهراسادات خیلی دختر سر به زیری بود و اون نوع از راحتی رو که ما با پسرای دانشگاه داشتیم رو نداشت و انقدر خودش رو محدود کرده بود. خلاصه زمان هم میگذشت و من هم بیشتر عاشق  حجب و حیای این فرشته میشدم؛ تنها چیزی که نسبت به اون منو آزار میداد این بود که فکر میکردم میخواد عقایدشو به بقیه تحمیل کنه. یه بار وقتی کلاسا تموم شده بود و با هم داشیم صحبت میکردیم گفتم...

سحر: زهرا خیلی بی حوصله ام

زهراسادات: من هم همینطور! میگم سحر ، نظرت چیه باهم یه بازی بکنیم؟

سحر: شدیدا موافقم. حالا چه بازی ای؟

زهراسادات: خوبه، من یه دونه وسیله از تو کیفم در میارم، تو هم باید یه وسیله از تو کیفت دربیاری که یکی از حرف های وسیله من توش باشه.

سحر: باشه، به نظر بازی قشنگی میاد.

زهراسادات: خب من شروع میکنم. بیا، قرآن.

سحر: صبر کن، ق که ندارم ر  هم که...

اولش گفتم بیخیال، اما خب در میارم ببینم چی میگه؟ ادامه دادم...

سحر: عه دارم... رژ لب!

دیدم بدجوری اخم کرده. توجهی نکردم.

زهراسادات: رژ لب! بذار ببینم. ژله!

دیگه خواستم حرصشو در بیارم؛ نمیدونم چرا بعضی وقتا علاقه شدیدی به کرم ریختن پیدا میکنم، دوباره ادامه دادم...

سحر: ژله. اوممممم ریمل!

منتظر بودم فاز ارشادی برداره و در موردش باهام حرف بزنه و شروع کنه به تحمیل عقاید، که بکوبونمش به خاطر این کار نادرستش. همونطوری که خواستم شد و بعد از اینکه زیر لبش گفت بسم الله الرحمن الرحیم، شروع کرد به نطق کردن...

زهراسادات: سحر؟ غیر از لوازم آرایشی چیزی نداری تو کیفت؟ حالا چرا همراهت میاریشون خب؟

با طعنه گفتم؛

سحر: باید همراهم باشن دیگه. این تویی که آرایش نمیکنی انقدر خوشگلی، اما من که بدون آرایش انقدر ماه نیستم.

زهراسادات: از قدیم گفتن مرغ همسایه غازه. ببین عزیزم؛ فکر میکنم صورت خودمون اونقدری زیبا باشه که نیاز به آرایش نداشته باشه.

سحر: عزیزم من که فقط برای دل خودم میزنم! مشکل تو چیه؟

حرفی زد که منو شوکه کرد؛                                                                   

زهراسادات: مطمئنی کسی ناراحت نمیشه از این کارت؟

با  نگرانی آمیخته به بی حوصلگی گفتم؛

سحر: کی باید ناراحت شه اونوقت؟

زهراسادات: مادرت!

سحر: مادرم؟ نه گلم، مامان مشکلی نداره.

زهراسادات: مادرت، حضرت فاطمه سلام الله علیها.

سحر: خب چرا باید ناراحت شه؟ مگه من برای ناراحت کردن ایشون آرایش میکنم؟

زهراسادات: ازینکه میبینه قشنگیات باعث میشه جوون مردم به گناه بیافته ناراحت میشه و دلش به درد میاد.

سحر: ببخشید اینطوری میگم، جوون مردم غلط میکنه به گناه بیافته، چشمات رو درویش کن خب! دل خودم مهم تره تا جوون مردم، باید برای بی جنبگی یه عده ای که افسار اون چشمای لعنتیشونو ندارن رفتارم رو عوض کنم و بر خلاف علاقه خودم عمل کنم؟ مسخره س.

درحالی که اعتماد به نفس و آرامش تو چشماش موج میزد گفت؛

زهراسادات: میگی دلت مهمه؛ میشه بگی دلت برای چی میگه آرایش کن؟

سحر: زهراجون علاقه ای به ادامه بحث ندارم، خسته کننده س.

زهراسادات: به خاطر من!

سحر: باشه بابا باشه!

زهراسادات: حالا میشه بگی برای چی؟

سحر: خب معلومه، چون زیباتر به نظر میرسم.

زهراسادات: اونوقت برای چی فکر میکنی زیبایی خودت کافی نیست؟

سحر: حرفتو بزن زهرا، میشه انقدر مقدمه چینی نکنی؟!

زهراسادات: ببین سحرجان، آرایش مال همینه که دختر زیباتر به نظر بیاد و عیب هاش پوشونده بشه. اما میخوام یه پیشنهاد بهت بدم؛  قبلش این سؤال رو ازت میپرسم... اگه آرایش نکنی فکر میکنی زشت میشی؟

این همه مقدمه چینی بی حوصله م کرده بود؛ مخصوصا بعد از این کلاس آخریه، با این استاد بداخلاقش... گفتم؛

سحر: نه خب.

زهراسادات: ازت میخوام به خاطر دل حضرت مادر هم که شده آرایش نکنی، اصلا میدونی چه چیزایی رو از ایشون هدیه گرفتم تا به حال؟

سحر: نه! چی؟

زهراسادات: سخته برام که مصیبت هایی که بهم وارد شده رو تعریف کنم... از خدا هم میخوام که بهم صبر بده در تعریف کردنشون. درمورد خانواده م اینکه پدرم از یه تصادف خطرناک که ماشینش با یه نیسان تو یکی از جاده های شمال شاخ به شاخ شده بود ، جون سالم به در برد، به خدا میخواستم دندون های اون پسره رو بشکونم برای این که میخواست به دوست دخترش نشون بده که آره! من سبقت گرفتن هم بلدم. تو جراحی قلب باز مادرم هم که یکی از رزیدنت ها با تأسف اومد بیرون و خبر ایست قلبی و فوت ایشون رو داد، نمیدونی برام چقدر سخته یادآوری اون لحظه و اینکه که این دکترای بی عرضه هیچ کاری نتونستن انجام بدن. انگار همه چی دست به دست هم داد که مادرم نباشه پیشمون ، فقط داشتم آه و ناله میکردم و تو دلم میگفتم یا حضرت فاطمه، هرکاری کردم خوشحال شی، نمیخوای منو یه بار خوشحال کنی؟ خنده دار بود که اهل بیت رو مقصر میدونستم که چرا مادر من سکته قلبی داشته و الآنم از پیشمون رفته در حالی که دکترا یکی یکی داشتن بیرون میومدن و تسلیت میگفتن و قلب من هم لحظه به لحظه به سینه م بیشتر فشار میاورد، ناخودآگاه با صدایی که دست کمی از زجه نداشت زیر لبم گفتم یعنی برام هیچ کاری نمیکنی؟ اما... انگار هیچ اتفاقی نمیخواست بیافته، هیچ معجزه ای نمیخواست اتفاق بیافته. از دهنم پرید یازهرا به پدرت قسم اگه مادرمو کمک نکنی دورتو خط میکشم؛ آخه تو به چه درد من میخوری؟ باز هم وقت داشت میگذشت، تو اون سی ثانیه انگاری غم سی سال رو تجربه کرده بودم. دیگه صدای بوق ممتد دستگاه نمیومد؛ شایدم من دیگه نمیشنیدم... نا امید بودم سحر. خیلی نا امید!!!

ساکت شد.

درحالی که داشتم از داخل میسوختم و چشمام پر از اشک بود سر زهراسادات داد زدم؛

سحر: د زر بزن لامصب! چی شد بعدش؟

درحالی که میدیدم بیرحمانه داره اشک میریزه و بی صدا گریه میکنه و همچنین میدونستم خیلی حساسه و نمیتونه دیگه ادامه بده دستمو گذاشتم روی سینه ش و سرمو تکیه دادم به سرش...

سحر: بگو دیگه لعنتی. بگو چرا کمکت نکرد! بگو چرا هنوز بهش وفاداری! بگو چرا موقع بیچارگی تنهات گذاشت! بگو دیوانه!

وسط اون گریه های بی صدا خنده ش گرفت، خنده هاش شد قهقهه... بدجور شوکه شده بودم! آخه چرا میخندی وقتی میبینی حالمون بده؟! میخوای نمک بپاشی به این زخم کوفتی؟ یا داری شوخی میکنی با من و میخوای سر به سرم بذاری؟ داشتم به این یقین میرسیدم که همه تراوشات ذهن خانوم بوده که این نگرش متهم گونه رو بی جواب نذاشت و در حین خنده گفت:

نمیدونم چرا حضرت دوست داشت شرمنده م کنه؛ اینکه چرا میخواست اینطوری امتحانم کنه و ببینه مردود شدم؟ چون ناگهان اون دکتری که میخواست آنژیوکت و دستگاه رو از مادرم جدا کنه اومد بیرون و داد زد که نبض قلبش داره لحظه به لحظه تندتر میشه و از صفر به نرمال نزدیک تر میشه. دستگاه هم که بوق ممتد رو پشت سر گذاشته بود ، نشون میداد که قلب قشنگ مادرم دوباره شروع به تپیدن کرده؛ باورم نمیشد که حضرت مادر به دادم رسیده، آره سحر اشکم رو دید و بی تفاوت نگذشت به خدا قسم! پدرم هم که چشماشو بسته بود و توی شوک داشت خاطره های خوبشو با مامان مرور میکرد؛ شونه هاش بعد یه بغض لعنتی شروع کرد به لرزیدن، اشک های پدرم هم جاری شده بود.  اون هم مثل من باور نمیکرد که مامان برگشته... اون هم باور نمیکرد که دوباره میتونه با مامان خاطره های بیشتری بسازه... باور نمیکرد که حضرت بهمون نظر کرده... باور نمیکرد که خدا هوامونو داره. سحر اصلا در مورد خودم فکر میکنی اون محترم بودن و وقار و متانتی که اطرافیانم ازش دم میزنن، از لطف و محبت کیه؟ هان؟ در مورد دوستام هم که گل کلاس دوست صمیمیمه، یعنی تو، فکر میکنی تصادفیه؟ فکر میکنی همه اینا از چی شروع شد؟ از اینکه به خاطر دل حضرت، یه روزی تصمیم گرفتم آرایش نکنم و اینکه...

درحالی که داشتم سعی میکردم از اون فضای قبلی فاصله بگیرم، اشکامو پاک کردم، یه لبخند زورکی زدم و گفتم؛

سحر: و اینکه چی؟

زهراسادات: پوشش حضرت مادر رو به تنم کنم، یعنی چادر.

سحر: خب زهراجون، هرکسی اعتقادات خودشو داره، چه بسا یه دختر چادری آبروی حضرت زهرا رو ببره. و چه بسا یه دختر بی حجاب آبروی حضرت رو حفظ کنه! مریم میرزاخانی مسلمون بود و آبروی مسلمونا رو حفظ کرد!!!

زهراسادات: اما چرا تو اون سن و با اون بیماری فجیع مرد؟ به نظرت حضرت به اون اصلا نگاه کرد؟

به شک افتادم و بعدش رفتم تو فاز توجیه...

سحر: نمیتونم بگم آره یا نه، تو هم نمیتونی بگی! شاید اونو بیشتر از تو دوست داشت.

زهراسادات: شاید! اما یه سؤال. دوست داری اهل بیت و به خصوص حضرت مادر به تو بیشتر نگاه کنه؟

سحر: آره، کی دوست نداره؟ فقط نمیدونم چیکار باید کرد و از کجا باید شروع کرد.

زهراسادات: ساده ست! باید اول عاشقشون بشی.

سحر: چیجوری؟

زهراسادات: اول باید بهم قول بدی که انجام میدی این کار رو، و اینکه هیچوقت یادت نمیره. من از یازده سالگی تا حالا یک بار هم حتی فراموش نکردم، اگه یادت بره دیگه به این نمیشه گفت عشق! باید تحت هر شرایطی که شده این کار رو که میگم انجام بدی. مطمئنی میخوای عاشقشون شی؟

سحر: بله مطمئنم.

زهراسادات:ساده ست، بعد هر نماز چهارده تا صلوات بفرست به عشق اونا! بگو من به عشق شما این صلوات ها رو میفرستم، پنجشنبه ها هم زیارت عاشورا رو بخون و هدیه کنش به امام حسین و حضرت زهرا سلام الله علیهما.

سحر: همین؟

زهراسادات:و اینکه چادر حضرت مادر رو سرت کنی.

سحر: آخه زهرا مشکی خیلی به سلیقه و شخصیتم نمیاد.

زهراسادات: باشه عزیزم، اما این رسمش نیست. که اهل بیت و شهدا برای ما خون بدن و ما هم اینطوری ازشون تشکر کنیم.

دوست نداشتم حرفای قشنگشو پس بزنم اما بی اختیار شروع کردم به پس زدن...

سحر: عه زهرا چرا دوباره قضیه رو احساسی میکنی؟ اصلا چرا به من اینا رو میگی؟ این همه بچه ها هستن که وضعشون از من بدتره، چرا به اونا تذکر نمیدی؟

زهراسادات: یعنی تو الآن فکر میکنی بهت تذکر دادم ؟ اگه جوابت مثبته که باید بگم اسمشو بذاری دلسوزی، نه تذکر!

سحر: به این میگی دلسوزی یا تحمیل عقاید؟ حضرت زهرا یعنی دوستم نداره وقتی چادری نباشم؟ خب از همون اول میگفتن حرومه اگه چادر سرمون نکنیم دیگه؟

در حالی که سرش پایین بود و چشماش هم بسته بود گفت؛

زهراسادات: حرام نیست و من هم تحمیل عقیده نمیکنم؛ فقط دلم برات میسوزه، چون دوستت دارم و برام با بقیه فرق میکنی!

این خودم نبودم که داشتم حرف میزدم، این افکار اشتباهم بودن که همیشه عادت داشتن وادارم کنن داد بزنم! صدام یه کم بالا رفت و گفتم...

سحر: چه فرقی؟ چون فکر میکنی من ساده م؟ گوش هام درازه؟ اگه فکر کردی میتونی ازم سوء استفاده کنی سخت در اشتباهی!

بعد چند ثانیه مکث که ناراحتی زهرا رو دیدم، به خودم اومدم و آروم گفتم «ببخشید زهراجون؛ خودمم نمیفهمم چه مزخرفاتی دارم میگم!»

اما حالا زهراسادات بود که از افکار اشتباهم صداش بالا رفته بود...

زهراسادات: دیوانه صدبار بهت گفتم و باز هم میگم! تا فردا هم اگه بخوای هی پشت سرهم میگم که تو خواهر منی. یه خواهر واقعی. هیچ خواهری بد خواهرشو نمیخواد. وقتی بهت میگم موهات رو چرا بیرون میذاری و میگی برای دل خودم! وقتی بهت میگم چرا آرایش میکنی میگی برای دل خودم! وقتی هی به حرف دلت گوش میکنی و دل مادر و اهل بیت رو به درد میاری من باید احمق باشم که بهت یادآوری نکنم یه جای کار انگار مشکل داره! میدونی چقد ناراحت میشم وقتی داری کنارم قدم میزنی و بعضی پسرای لاابالی تورو با چشماشون قورت میدن؟ میدونی چقدر سخته که ببینم به بدن خواهرم بیشتر توجه میشه تا به خودش؟ خودت اصلا احساس راحتی میکنی که اینطور ارزشت رو پایین میدونن با وجود اینکه تو، سحر بابکان، از همه بچه ها برای من با ارزش تری؟ میدونی چه چشمای ناپاکی، زیبایی تو رو بهونه گناه هاشون کردن؟ زیباییتو دوست داری کجا صرف کنی سحرجان؟ صرف درد آوردن دل مادر یا صرف دل خودت یا صرف چشمای هرز بعضی آدما؟ میشه منو از نگرانی در بیاری یا حداقل قانعم کنی که اگه موهاتو نذاری داخل مقنعه ت و غلیظ آرایش کنی کسی رو ناراحت نمیکنی؟

خواستم به تند ترین شکل جوابشو بدم؛ اما انگاری واژه خواهر قلبم رو آروم کرده بود. گفتم؛

سحر: آره زهراجون، تو خواهرمی، عزیزمی، اما اصلا خودت فکر کردی که چرا آقایون انقدر رها هستن که به خودشون اجازه میدن هرچیزی روببینن؟ اونم بدون یه قطره حیا؟ به نظرت این مشکل آقایون نیست؟ که ارزش ما رو اینطور پایین میارن؟ به نظرت خارج اینجوریه؟ که بری خیابون و مردم تو رو به قول خودت با چشماشون قورت بدن؟ اونا یه فرقی با مردهای ما میکنن! اونا باجنبه هستن! نه مثل بعضی مردهای ما ندید بدید! برای این ها نباید ارزش قائل شد که من هم قائل نیستم.

زهراسادات: ببین عزیزم حرفتو تا یه جایی قبول دارم، اما با اونجاش که میگی مردم ما بی جنبه ن و خارجیا با جنبه، نمیتونم بگم که کامل باهات موافقم. این به علت خلقت زن و مرده که مرد همیشه به دنبال زن حرکت میکنه و این زنه که دلبری میکنه! این زنه که کنترل مرد به دستشه! این زنه که جامعه ای رو میتونه سالم و فاسد بکنه! اما اگه این زن ارزش و اعتبار خودشو با دوسه تا تیکه لباس که به هیچی هم بند نیست بخواد پایین بیاره، به نظرت اونوقت مردها هم به تبعش ارزششون پایین نمیاد؟ تو یعنی میخوای ارزش مردهای مملکتت پایین و پایین تر بیاد؟ الآن رو میبینی؟ اون مردهایی که یه زمانی غیرت بهشون اجازه نمیداد تو خونه بمونن و برای من و تو که ناموس و آبروشون بودی حاضر بودن بجنگن و جونشون رو هم بدن الآن کم شدن! خیلی کم!! دیدن بعضی جوونا که حد لاابالی رو هم نمیشناسن گاهی اوقات مجبورت میکنه با خودت فکر کنی چی میشد اگه اینا تو جامعه وجود نداشتن؟ نه عزیزم اونا آدمن و حق زندگی دارن ولی با همین بی احتیاطی هایی که گاهی اوقات از ما جانب خانوم ها میشه به این ورطه افتادن! در مورد خارجی ها هم بذار از یه منظر دیگه ببینیم؛ اونا هم یه پوشش معیار دارن، و خب این پوشش براشون عادت شده. همونجوری که الآن تو جامعه ما بعضی پوشش ها عادت شده و کسی توجهی نمیکنه! تو خارج هم اگه پوشش از اون پوشش معیار کمتر یا زننده تر بشه دیگه میشه مناسب مجالس بزن و برقصشون. انصافا اینو نمیشه انکار کرد که بعضی از دخترای هموطنمون به هر نحوی که دوست دارن خودشونو بزک میکنن تا دل پسرا رو ببرن و به آرامش درونی برسن با انجام دادن این کار و صد البته مشخصه که اینا با این قصدی که دارن، مشکل روحی روانی دارن! اینم کاملا برام مشخصه که تو و خیلیای دیگه برای دل خودتون این کار رو میکنین و مثل بعضیا مختون تاب برنداشته! اما خب اگه مثل من کمی از فضای قبلی فاصله بگیری و یه کم به سمت ارزش های خودت حرکت کنی اونوقته که بعضی نگاه ها آزارت نمیده، اونوقته که حضرت ازت خوشحال میشه، اصلا ببینم! دلت این رو قبول نمیکنه که خواهرت رو خوشحال کنی؟

درحالی که موهامو دور انگشت اشاره م پیچیده بودم و داشتم باهاشون بازی میکردم گفتم؛

سحر: یعنی این دوتا خال مو چیه که به خاطرش یکی باید ناراحت بشه، یکی باید ارزشش بیاد پایین، یکی باید... خب چرا؟... باشه عزیزم؛ چون شکستن دل مادر و دل تو برام سنگینه آرایش نمیکنم و موهامو میذارم داخل. کی گفت برای خواهرم کاری نمیکنم؟ اصلا من قلبم رو در میارم میدم به تو. خوبه زهرا جونی؟

رو صندلیش به کنار خم شد و گونه مو با حرص بوسید و گفت؛

زهراسادات: دیوونه عاشقتم! اون قلبت هم همونجا باید باشه. میفهمی یا حالیت کنم؟ من حساسم و دلم میشکنه تو این حرفا رو میزنی! باز هم گریه میکنما؟

با شیطنت خاصی گفتم؛

سحر: قربون دلت.

خیلی قشنگ بود؛ در حین خنده داشتیم گریه میکردیم.

زهرا سادات: بیا این دستمالو بگیر دیوونه، یکی میاد ضایع میشیما!

سحر: ممنون دیوونه!

زهراسادات: خواهش میکنم دیوونه!

سحر: خداجون شکرت که خواهری به این خوبی دارم!

زهراسادات: امشب خونه ای سحرجان؟ میخوام یه سر بیام خونه تون با هم گپ بزنیم.

سحر: باشه گلم بیا، امشب کار خاصی ندارم، خوشحال میشم ببینمت.

زهراسادات: معلومه که میام.

سحر: نیای خیلی بدی!

روی هوا یه خط کشید و گفت؛

زهراسادات: ببین این خط.

و بعدش دوباره گونه مو محکم بوسید و گفت؛

زهراسادات: اینم نشون!

خندیدم و گفتم؛

سحر: عه زهرا انقد بوسم میکنی تموم میشما؟!

زهراسادات: از خداتم باشه، میخوام یه جا قورتت  بدم از بس خوشمزه ای!

سحر: بسه دیگه لوس، خجالت بکش! بریم دیگه، امشب میبینمت.

با اون لبخند همیشگیش گفت؛

زهراسادات: خداحافظ سحرجان.

سحر: حالا تا دم در بریم دیگه؟

زهراسادات: باشه بریم، ببینم موهاتو نمیخوای بذاری داخل؟

خندیدم و گفتم؛

سحر: از دست تو زهرا!

زهراسادات: اگه ضرر کردی بزن تو دهنم.

سحر: میزنما؟

خندید...

سحر: چرا میخند؟

زهراسادات: پرروییت تو حلقم!!

سحر: تو حلقت به معنای واقعی کلمه!

رسیدیم دم در دانشگاه و از هم خداحافظی کردیم. دل تو دلم نبود و لحظه شماری میکردم که زهراسادات بیاد خونه مون.  اولین باری نبود که میاد خونه مون اما خب، خیلی وقت بود که خونه همدیگه نرفته بودیم. داشتیم از هم جدا میشدیم که دیدم داره یه چیزی زیر لبش میگه...

سحر: حالا دیگه زیرلب فحش بارم میکنی دیوونه؟

در حین اینکه لباش میجنبید اخم کرد که یعنی صبر کن الآن جوابت رو میدم؛ بعد چند ثانیه جنبش لباش تموم شد و گفت...

زهراسادات: عزیزم از خدا خواستم که تو رو برام حفظ کنه؛ من هیچ وقت فحش حواله خواهرم نمیکنم. میدونی که جای خواهر نداشته ام هستی تو! پس اذیت نکن لطفا.

سحر: تو چقدر خوبی زهرا؟

کشوندمش یه کنار و دوتا دستمو انداختم پشت گردنش و محکم بغلش کردم...

زهراسادات: عه سحر نکن، زشته!

سحر: اگه تونستی از بغلم در بیا.

زهراسادات:تو فرض کن نمیتونم. میشه بگی چیکار کنم تا خفه نشم؟! آخه خیلی محکم بغلم کردی لامصب؛ حالا من خفه شم فدا سرت! چادرمو نافرم کردی عــه!!

سحر: بگو سحر یه دنیا عاشقمه

زهراسادات: ای بابا. سحر دیوونه یه دنیا عاشقمه.

سحر: بر منکرش لعنت!

زهراسادات: حالا میشه اجازه بدی برم؟

یه بوسه روی پیشونیش کاشتم و گفتم؛

سحر: آره عزیزم چرا که نه، منتظرتم امشب، خداحافظ.

زهراسادات: یازهرا سحرجان، رأس ساعت شیش عصر خونه تون هستم.

سحر:باشه عزیزم، خداحافظ دیگه؟

زهراسادات: خداحافظ

مسیرمون جدا شد و رفتم به سمت ایستگاه بی آر تی تا برم خونه، بعد یه نیم ساعتی رسیدم خونه، البته اگه بخوام زمان منتظر بودن برای اتوبوس رو هم اضافه کنم میشه چهل و سه دقیقه و سی و هفت ثانیه! رسیدم دم خونه و زنگ زدم. در هم بدون تأخیر باز شد.

سحر: مامان سلام

مامان: سلام

سحر: خوبی مامان؟

مامان: آره خوبم.

سحر: مامان چرا اینطوری بی حوصله حرف میزنی؟ منو ببین! میگم منو ببین! ای وای خدا مرگم بده صورتت چی شده؟

مامان: هیچی نشده

سحر: میگم صورتت چی شده!! اذیت نکن دیگه؟

مامان: زنبور نیش زد.

سحر: مامان چرا خونه زنبورای کنار حیاطو انگولک میکنی خب؟ ببین صورتت به چه وضعی افتاده،عه عه عه! مامانی جان من میشه شما به زندگی بندگان خدا کار نداشته باشی؟

مامان: اونا که دیگه کارشون تموم شد ، اما اگه یه موقعیت مشابه پیش بیاد دیگه کاری انجام نمیدم! حالا خیالت راحت شد خانم مهندس؟

منم یه حالت مسخره ای گرفتم و گفتم؛

سحر: بلی بلی!

مامان: سحر حوصله ندارما؟

سحر: چشم مامان بی حوصله خودم! من خفه!

زیر لبش گفت؛

مامان: دور از جون

سحر: مامان امروز بعدازظهر زهراسادات میاد خونه مون، اشکالی نداره؟

مامان: نه عزیزم.

سحر: یه دنیا ممنون.

مامان: باشه میبخشم از اینکه هماهنگ نکردی! حالا شربت میخوری یا آب؟

سحر: خب ببخشید مامان، خودش بدون هماهنگی گفت میخواد بیاد، تقصیر من چیه؟ شربت بی زحمت. ممنون.

مامان: باشه برو لباساتو عوض کن برات میارم اتاقت.

سحر: دستت درد نکنه مامانی.

در اتاقم رو باز کردم و رو تخت خودم رو ولو کردم؛ حوصله عوض کردن لباس هامو نداشتم، اما خب باید عوضشون میکردم! بلند شدم و لباسامو عوض کردم و گلاب به روتون یه سرویس مختصر رفتم و به دست و صورتم یه آب زدم و موهام رو شونه کردم و رو به بالا بستمشون و رو تخت دوباره دراز کشیدم و گوشیمو گرفتم دستمو رفتم تو تلگرامو به زمین و زمان فحش دادم که چرا دوبرابر حجمم استفاده میشه تو تلگرامو بعدش گوشیم رو انداختم کنار و یه نفس عمیق کشیدمو گفتم؛

سحر: مامان شربت آماده نشد؟

مامان: الآن میارم، صبر داشته باش دیگه دختر.

سحر: پس من یه سر میرم اون دنیا، هر وقت درست شد بیدارم کن.

مامان: درست شد دیگه، بیا بخور...

سحر: مرسی مامان.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×