رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

 

                                                ****

ـ واسه چی لباس نپوشیدی؟
خود را بیشتر در تخت خواب فرو بردم و جواب ندادم.مادر لبش گزید و گفت: لج بازی نکن دختر،باز می خوای خسرو رو عصبی کنی؟!
مستقیم و تلخ نگاهش کردم.
ـ می خواد امشب منو بکشه؟ بذار بکشه ولی من از اتاق بیرون نمیام!
بیشتر لبش را گزید و یک سیلی به صورت خود نواخت،با ترس و تندی گفت: زشته این ها دیگه الانا می رسنا.پاشو دخترم پاشو یه لباس بپوش دستی به صورتتم بکش رنگ و رو نداری.
ـ چرا متوجه نمی شید؟ من نمی خوام شوهر کنم،یه بار بله گفتم واسه هفت پشتم بسته.
ـ تو پاشو بیا بیرون از این اتاق کوفتی ات که ان شالله سقفش رو سر هممون خراب بشه بعد هر غلطی خواستی بکن،پاشو حداقل بیا تو مراسم بشین نگن دخترشون ادب نداره.
ـ بذار هر چی می خوان بگن،مگه من گفتم پاشن بیان؟ شما گفتین و خودتونم باید جوابشون رو بدین.
سایه شوم خسرو را پشت سر مادر دیدم و در را کامل باز کرد.
ـ چیه؟ چرا این جا کز کردی؟
مادر که ترسید رو کرد به خسرو و گفت: مادر خودت باهاش حرف بزن من هر چی می گم راضی نمیشه.
مادرم همیشه ضعیف بود،به حق که صفت ضعیفه برازنده اش بود! هیچ وقت حرف من و بهروز را نتوانست و یا نخواست که بفهمد و ما را به خسرو و پدر حواله می کرد که با زبان آنان به اجبار و زور هم که شده تسلیم شویم!
ـ واسه چی آماده نشدی؟ منت کش می خوای؟
به دیوار سفید و بی روح اتاقم چشم دوختم و حرفی نزدم. آمد کنار تخت ایستاد و محکم تر گفت: یا با پای خودت از اتاق میای بیرون یا یه کاری کنم که نتونی راه بری و مثل مار بخزی و بیای؟!
سرد و خشن نگاهش کردم.
ـ خان داداش جز اینم از شما بعید نیست ولی تک تک استخون هام رو هم بشکونی من امشب از این اتاق بیرون نمیام!
آرام قدم برداشت و متفکر لبه تخت،پشت به من نشست و به سمت پایین سرش را خم کرد.
ـ ببین خواهر بیوه و بخت برگشته ی من اگه تا چند دقیقه دیگه از این چهار دیواری نیای بیرون بهت قول میدم که تا عمر داری حسرت دیدن دخترت روی سینه ات بمونه،نمی گم بلایی سرش میارم نه دوستش دارم ولی یه جور برات صفحه درست می کنم که اون بابای الدنگ و از سگ کمترش دست دخترش رو بگیره و ببره یه جایی که از دوری رستا بد بسوزویی.می دونی مردها خیلی خوب زبون هم رو می فهمن و راهش رو بلدن چطور دل هم دیگه رو سیاه و بد کنن. حالا با خودته! من رفتم بیرون امیدوارم تا قبل  از این که خواستگارت برسه تو بیرون اومده باشی!
با شوک و ناباوری به خسرو چشم دوختم،باورم نمی شد آن قدر پست و سیاه دل باشد.
از جای خود بلند شد و خواست از اتاق بیرون برود گفتم: خان داداش یه چیزی بهت بگم،دلم واسه دختری که قراره تو پدرش بشی بدجور می سوزه. تو هیچی نیستی هیچی!
پوزخندی زد و در اتاق را بست.
بغضم ترکید،به حال زندگی زشتم گریستم. یا باید زن دوم یک مرد چهل ساله می شدم و برایش بچه می زاییدم یا هم دخترم را از من می گرفتند! "بین ظرف پر از سوسک و یک ظرف پر از کرم حق انتخابی هست؟!" اصلا می شود انتخاب کرد؟!! چه کنم که زندگی ام پایانی ندارد و سیاه چال هایش عمیق و بد بوتر می شوند.
با چشمانی اشک بار یک دامن مشکی و یک سارافون سورمه ای بر تن کردم. چادر خاکستری را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم.پدر،مادر و خسرو نشسته بودند و خدا را شکر گفتم که آن زن عفریته اش را با خود نیاورده بود. صورتم را آب زدم و یک گوشه نشیمن کز کردم.هیچ کدامشان حرفی نمی زدند و چشمشان به تلویزیون بود ولی نگاه شان خدا داند!
مادر با سردی و کنایه آمیز گفت: یکم به صورتت می رسیدی بد نبود،مراسم عزا اومدی؟
نگاه گذاریی انداختم و به پوزخندی اکتفا کردم.
چند دقیقه بعد آیفون به صدا در آمد و خسرو در را باز کرد. همراه پدر،مادر و خسرو برای خوش آمدگویی بلند شدم. خانم و همسرش همراه پسر چهل ساله یشان با یک جعبه شیرینی آمدند. با دیدنم به وضوح جا خوردند،نه رنگی به رخسار داشتم و نه رنگ و لعابی به آن نواخته بودم!
بیست دقیقه ای با حرف های معمول و الکی گذشت. عبوس بودم و هر چه مادر دزدکی نیشگونم می گرفت رنگم تغییر نمی کرد. انگار مرا به مرده شور خانه آورده بودند و می خواستند زنده به گورم کنند ولی حق اعتراض نداشتم،احساس گناه می کردم و حالم از خودم به هم می خورد.با داشتن یک دختر بچه چطور می توانستم به ازدواج فکر کنم؟ چطور می توانستم به خانه ی یک نفر دیگر که خود همسر داشت پای بگذارم؟ چگونه بگویم نمی خواهم تا باور کنند؟ نگاهی به آن آقا انداختم،قد بلند و هیکلی پر بود با موهایی که نصف شان را باد به همراه خود برده و چهره معمولی داشت؛سرش پایین بود و هرزگاهی جواب های کوتاه به سئوالات خسرو می داد،خسرویی که شاد و خندان بود!
مادرش خواست باهم صحبت کنیم و با اجازه ی پدر به اتاق رفتیم،بهتر بگویم به تابوت!

https://forum.98iia.com/topic/4280-صفحه-نقد-خزانِ-رهایی/

  • پسندیدم 6
  • ذوق زده 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پایین تخت روی زمین نشست و دوباره سرش را پایین انداخت و من گوشه اتاق را که خیلی هم دور نبود برای نشستن انتخاب کردم.
گل های قالی را در ذهنم ترسیم می کردم و لحظه به لحظه بر احساس عذاب وجدانم و عصبانیتم افزوده می شد. دوست داشتم حرف بزند و قال قضیه را بکند،بگوید من همسرم را دوست دارم و به تو جا و مکان می دهم،آب و نان می دهم تا مادر فرزندم شوی!
ولی هیچ نگفت و عرق پیشانی اش را با پشت دست پاک می کرد. نمی دانم چقدر ولی شاید ده دقیقه ای گذشت و کلافه گفتم: ببخشید حرفی ندارید؟
سرش را بلند کرد و آرام گفت: دوست دارم شما شروع کنید خانم.
از ادبش جا خوردم.
ـ من حرفی ندارم.
با کمی تعجب پرسید: حرفی ندارید؟مگه میشه؟
ـ آره. وقتی که چیزی رو نخوای پس برای داشتنشم شرط و شروط نمی ذاری.
یکه خورد و این بار تعجبش را به راحتی نشان داد.
ـ یعنی شما به خواست خودتون اجازه مراسم آشنایی امشب رو ندادین؟
پوزخندی روی لب نشاندم و دل به دریا زدم.
ـ من اصلا اجازه ندادم.
ـ ولی مادرم به من گفت که شما رضایت دارین.
ـ لابد مادر من از طرف من اجازه صادر کرده.
ـ  مگه بچه بازیه که بخوان جای آدم تصمیم بگیرن؟
ـ شاید.
به حرف آمد و خیلی راحت تر صحبت کرد:
ـ ببینید خانم محترم من دوازده سال هست که ازدواج کردم و یک ازدواج عاشقانه هم داشتم ولی خب قسمت نشده که صاحب فرزند بشیم،اسمشو می ذارم تقدیر. استاد ادبیات هستم و حرفه و عقاید من اجازه ی خیانت به همسرم رو نمیده حتی اگر خودش راضی باشه و اجازه ی اسیر کردن یک انسان رو هم ندارم. من به اصرار مادرم اومدم و به هیچ عنوان قصد قبول کردن رو نداشتم و ندارم. اومدم این جا و کلی برای خودم دلیل و برهان ردیف کردم که بگم شاید شما یک جورایی بترسین و جواب منفی بدین ولی خوشبختانه شما هم راضی به این وصلت نیستین.
اگر بگویم به اندازه ی تمام عمرم خوشحال شدم و لبخند رضایت بر لبانم نقش بست دروغ نگفته بودم. با خرسندی گفتم: من مادر یک دختر هفت ساله هستم و هنوز یک سالم از طلاقم نگذشته،زندگی خیلی سختی داشتم و حتی الانم زندگیم خیلی سخت تر شده ولی به هیچ عنوان فکر ازدواج مجدد رو ندارم. امیدوارم منو درک کنید به عنوان یک آدم اهل ادب و فهم که چی می گم؛نه شما دلتون با من هست و نه من دلم با شماست و حتی اینو می دونیم با ازدواجمون به باتلاق سقوط می کنیم.من به اجبار اومدم به این مراسم چون برادرم به هر ترفندی بود منو کشوند و تهدیدم کرد.الان اگه جواب نه بدم دخترم رو ازم می گیره.
عصبی شد و گفت: کسی حق نداره به شما آسیب برسونه و با دخترتون شمارو تهدید کنه. بسپاریدش به من،من می گم که نخواستم!
خندیدم و گفتم: اون باهوش تر از این حرف هاست و می دونه من شمارو منصرف کردم.
لبخندی زد و گفت: من مگه رضایت دادم که حالا منو منصرف کرده باشید؟ خیالتون راحت باشه بلدم چطور کلمات رو کنار هم بچینم تا باورشون بشه.
خدا را در دلم هزاران بار شکر گفتم. در آخر که خواستیم از اتاق خارج شویم گفتم: واقعا از دیدنتون خوشحال شدم،هیچ وقت این درک و مردونگی شمارو فراموش نخواهم کرد!
لبخندی زد و از اتاق بیرون رفتیم.حضار که منتظر بله شنیدن من بودند با دلیل هایی که او آورد و گفت که نمی تواند یک زن که بچه دارد را بپذیرد به برجکشان خورد و ناامیدانه مراسم را تمام کردند.
بعد از رفتن آن ها و شنیدن غرولندهای خسرو و دعواهایش به اتاقم رفتم.از ته دل می خندیدم و با خدای خود نجوا می کردم!
فکرش را نمی کردم خدا در این نزدیکی ها آمده باشد و صدای منه ضعیف و درمانده به گوشش برسد.
همین قدر زیبا و ساده زندگی داغونم را به من بخشید و نگذاشت داغون تر شوم.
به همین هم راضی بودم،من کم توقع بودم!

https://forum.98iia.com/topic/4280-صفحه-نقد-خزانِ-رهایی/

  • پسندیدم 7
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پرده اتاق را کنار زده و روی تخت دراز کشیدم.نور ماه که در بالای آسمان به اهالی زمین از خود می بخشید و ستاره ای که شاید از نگاه من یک بند انگشت هم با او فاصله نداشت و اما در حقیقت فاصله آن ستاره با مهتاب میلیون ها سال بود!
مهتاب،آسمان و زمین را روشن کرده بود و بخشی از روشنایی اش از پس پنجره ی نیمه باز اتاقم عبور کرد و خط روشنی را از طاقچه به قالی و در انتها به رو تختی ام تابیده بود!
پاهایم را به جلو تکان دادم تا سهمی از تابش ماه را داشته باشد.
نسیمِ آرامی،خود را مهمان شامگاه کرده بود و ابرهایی را با خود در آسمان می آورد و به آرامی برای مهتاب دلربایی می کردند و می رفتند. بوی درخت نارنج و لیمو در حیاط خانه یمان به داخل اتاقم پیچید و عطر زندگی در من دمیده شد.
به یاد اتفاق امشب افتادم.در دلم یک خواستگاری درست درمان عقده شده بود؛بار اول که اصلا خود حضوری در خواستگاری ام نداشتم و بار دوم هر چه اصرار کردم که نمی خواهم پا بگذارم ولی با تهدید و بی رحمی خسرو مجبور به نقش آفرینی در یک مراسم به اسم خواستگاری شدم.
از چه شانس آورده بودم؟ یاد حرف بهرام در گذشته های دورمان افتادم که همیشه این مصرع از حافظ شیرازی را برایم با مهربانی می خواند...

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سمرقند و بخارا را

می گفت: تو این دنیا خال گوشه ی لب بالاییت به تنهایی دل منو برده!
پوزخندی به تاریخی از زندگی ام که گذشته بود زدم!
شاید تنها شانسم همین خال دختر ترک شیرازی باشد!
چه شعرهایی که برایم نمی خواند و عاشقی نمی کرد،مرا دختر شرقی و دختر ترک می خواند و خرسند از به دست آوردنم بود ولی چه شد که تمام شد؟ حرف هایش،عشقش و زندگی یمان با کور دلی،بی حرمتی و عدم اعتماد بوسیدیمش و گذاشتیمش کنار تا خروارها خاک خسته و خاکستری به رویش بنشیند.
آه...آه...!
آهی از دل شکسته ام سر بلند کرد و آن را از حنجره ی سکوت کرده ام بیرون فرستادم.در حال گریز از ناگریزترین اتفاق ممکن بودم،گذشته!
یاد گذشته تلخ و شیرین بود،زنده شدن و در قبر آرام گرفتن بود! همه چیزمان بود و هیچ چیزمان نبود!
لبخند تلخی زدم و به روی قرص ماه سفید و مهربان نگریستم. دفتر گذشته ام را در یکی از رنگ و رو رفته ترین و خاک گرفته ترین قفسه های قلبم انتخاب کردم و رویش فوتی کردم تا گرد و خاک هایش در هوا گم شوند. صفحاتش کهنه و زرد شده بودند،کسی آن را ترمیم نکرده بود. عبور کردم و به فصل هیجانی و گامی بلند که به آینده ی لجن و مه گرفته ی امروزم برداشته بودم رسیدم...

https://forum.98iia.com/topic/4280-صفحه-نقد-خزانِ-رهایی/

  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غرق عاشقی بودم و نمی دانستم که ذره به ذره در باتلاق زندگی غرق می شدم.
قرارهای یواشکی در حیاط پشتی خانه یشان و دور زدن هایش حتی تماس هایی که دور از چشم خانواده  علی الخصوص خسرو با هم داشتیم مرا به اوج جنون و لذت می رساند.
هنوز برایم سئوال بود خسرویی که در باشگاه رزمی با بهرام هم تیمی و دوست بود ولی بعد از ازدواجش قید باشگاه رفتن را زد چرا آن طور از بهرام بدش می آمد شاید جوابش را هم می دانستم خسرو عکس بهرام که صورت تراشیده،موهای پر پشت و تقریبا بلندی داشت،تیپ اسپرت و دوستان نااهلی داشت ظاهر ساده با محاسن کمی بلند و دوستان مسجدی و خیلی اهلی دارا بود و مشخصا از آن همه شیطنت و بدنامی ها خوشش نمی آمد و او را لات محل می دانست.
چه روزهای شیرینی بود،کادوهایش به اسم بهار تحویل می گرفتم تا مبادا اعضای خانواده ام شک کنند.دوستت دارم هایش و تعریف کردن فرداهایمان که به راحتی و زیبایی می توانستم تجسمشان کنم و بارها خود را در لباس سپید عروس در کنار شاهزاده رویاهایم تصور می کردم و دوست داشتم زودتر به خانه بخت بروم. دوست داشتم خانم خانه خود شوم،برای مردَم آشپزی کنم و لباس هایش را آماده کنم،برایش بهترین هایم را بپوشم و خود را آراسته کنم. این را هم دوست داشتم که متاهل شوم تا بتوانم در مراسمات هر نوع لباسی که می خواهم بپوشم،بدون ترس آرایش کنم و هر روز ابروهایم را هر طور که می خواهم اصلاح کنم تا دیگر کسی نباشد که گیر دهد و این کار را زشت بداند.
هر چه بهرام اصرار می کرد که زودتر به خواستگاری بیاید قبول نمی کردم تا به ناچار راضی شد که تابستان برسد و آن موقع بیاید. می ترسیدم از این که خانواده ام بدانند من و او باهم دوست بودیم و تمام اعتمادشان نسبت به من از بین می رفت و به آن وصلت رضایت نمی دادند ولی خیلی نگذشت که همین شد و روزهای خوبمان بعد از چند ماه دوستی تمام شد!
یک روز که فکر می کردم کسی در خانه نیست به بهرام زنگ زدم ولی مادر بی صدا خود را بالای سرم رساند و مچم را گرفت از ترس روحم به جهنم پرواز کرد و سوختم. هر چه مادر کتکم زد و دعوایم کرد و هر چه التماسش کردم و گریه کردم اثر نداشت و مرا به دست خسرو سپرد تا ادبم کند. از خسرو هم کتک هایی نوش جان کردم که در رینگ بوکس هم نمی توانستم نوش جان کنم. دیگر همه چیز خراب شده بود و به هیچ عنوان در خانه تنها نبودم،چک می شدم ولی از آن روز به بعد دائم در حال چک کردنم بودند حتی در اتاقم را قفل زدند تا در اتاقم تنها نباشم که کاری از دستم بربیاید. در اتاق بهروز نقل مکان کردم،بهروز هم ناراحت بود ولی آن قانون خسرو و پدر را برایم اجرا نکرد و نصیحتم می کرد که عاقل شوم "ولی عاشقی مگر عاقلی هم دارد؟ اصلا آدم عاشق،عاقل می شود؟ یا آدم عاقل،عاشق می ماند؟"
با آن که پشت خط بهرام سریع قطع کرده بود ولی شماره اش در تلفنمان ضبط شد و توانستند بفهمند که چه کسی دل و دین دخترشان را برده.
دیگر رفتن به خانه ی حاج منصوری آرزوی به گور رفته شد و برای مدرسه هم خسرو خود مرا می برد و می آورد.صدای بهرام را نمی توانستم بشنوم و دیدنش هم خالی بود خالی از لطف و عاشقی بود به این دلیل که گوشه ای می ایستاد تا برای چند ثانیه چشممان به هم گره ای بخورد و رفع دل تنگی شود ولی دل تنگی که با چند لحظه رفع نمی شود! از همان دور هم پریشانی و نگرانی اش را می توانستم ببینم و دلم به حالش کباب می شد.
شب و روزم با گریه کردن می گذشت ولی آرام نمی شدم. دلم برای شنیدن صدای مردانه اش پر کشیده بود و توان تاب آوردن را نداشتم اصلا توان نفس کشیدن را از من ربوده بودند.
نه درس می خواندم نه می دانستم شب یعنی چه!روز یعنی چه! اصلا زندگی چیست؟!
فقط و فقط بهرامم را می خواستم.تنها در مدرسه نمی توانستند مانع ام شوند و از طریق بهار از حالش باخبر می شدم،خوب نبود و برایم بی تابی می کرد همان کاری که من هم در نبودش انجام می دادم. تنها سه کوچه فاصله داشتیم ولی هر چه می رفتیم و قدم بر می داشتیم به هم نمی رسیدیم که از هم دورتر هم می شدیم.
دیگر بهرام نمی توانست تحمل کند و با خانواده اش در میان گذاشت ولی خانه ما حرف اول و آخر را خسرو می زد و جواب او هم از مدت ها قبل مشخص بود"نه!" چندین بار خانواده اش آمدند ولی جواب همان نه باقی مانده بود و بهرام با عمو و خان دایی ام صحبت کرد ولی آنان هم از قدرت خسرو می ترسیدند و نمی توانستند کاری کنند.
کار به جاهای باریک کشیده شد و بهرام خود وارد میدان شد!
با خسرو صحبت کرد و خواست رضایتش را بگیرد ولی کارشان به دعوا و کتک کاری کشیده شد.خسرو هم عقده اش را در سر و تن من درآورد و کبودم کرد.
بهرام که لات تر و کله خراب تر از این حرف ها بود آرام نگرفت و یک شب که در حیاط نشسته بودیم با ماشین در خانه یمان را از جایش کند و تهدید کرد اگر نگذارند خزان عروس خانه اش شود آن وقت داغ من را به روی دل همگی می گذارد. بهرام در عشق جنون وارش حتی به من هم رحم نمی کرد چه برسد به کسانی که مانع وصال عشقمان بودند!
دیگر تمام محله از عشق من و بهرام خبر داشتند و خواستگاری جرات پا گذاشتند در خانه یمان را نمی کرد که مرا بدهند به یک غریبه تا از شر عشقم راحت شوند.
دیگر کتک خوردن و گریه کردن خوراک روزانه ام شده بود ولی در مقابل آن قدر بی پروا شده بودم که علنی فریاد می زدم و می گفتم بهرام را می خواهم.ولی گوش شنوا نداشتند!
مادرم اصلا عقل نداشت یعنی داشت ولی آن را در کودکی اش از او گرفته بودند و جایش فقط یک "چشم گفتن" گذاشته بودند. پدرم هم سر لج افتاده بود و می گفت که دختر به لات و بی سر و پای محل نمی دهد. خسرو هم که اگر خدا ظهور می کرد نظرش تغییر نمی کرد.

https://forum.98iia.com/topic/4280-صفحه-نقد-خزانِ-رهایی/

  • پسندیدم 2
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روز در مدرسه بهار گفت: بهرام کار واجبی دارد و با ماشین در کوچه یتان منتظرت می ماند تا برویی پیشش.
من که دیوانه اش بودم و بعد از مدت ها فرصت خوبی دانستم که چند دقیقه ای در کنار تنها تسخیر کننده ی ذهن و قلبم باشم،قبول کردم.
در خانه به دنبال راه فراری برای لحظه دیدار بودم،ولی مگر می شد از چشمان مادر و پدر و همچنین بهروز هم فرار کرد؟!
ساعت حدودا سه بعد از ظهر شد و همگی به اتاق هایشان برای خواب رفتند و خود را با کارهای خانه و حل تمرینات مدرسه در وسط هال سرگرم کردم؛وقتی مطمئن شدم که خواب هستند با ترس و اضطراب زیاد چادر رنگی به سر کردم و آرام در خانه را باز کردم و بعد از آن مرحله دلهره آور در حیاط را باز کردم و روی هم گذاشتم. قلبم آنچنان درون سینه ام را هدف گرفته بود که صدای شکسته شدن دنده های قفسه سینه ام را می شنیدم ولی باید به دیدار یار می رفتم،دیگر تاب و تحملم را از دست داده بودم. یک پژو چهار صد و پنج نقره ای و کاملا دودی که برای محمد دوست بهرام بود سر کوچه یمان ایستاده بود. نگاهی به سر و ته کوچه انداختم و خدا را شکر کردم که کلاغ های محله خواب بودند.
قدم هایم را سریع برداشتم،به ماشین که رسیدم در عقب را باز کردم و خود را درونش پرت کردم.
بهرام در عقب ماشین و محمد در جایگاه راننده نشسته بودند و داشت سیگار می کشید. با دیدن چهره مضطرب بهرام جانی دوباره گرفتم و برای اولین بار هم دیگر را لمس کردیم؛خود را در آغوشش روانه کردم و از ته دل گریستم. او هم محکم مرا در آغوشش می فشرد و قصد آرام کردنم را داشت. قلبش مثل قلب من آرام و قرار نداشت،آغوشش چه جایگاه امنی بود که تا آن روز ازش بی بهره مانده بودم.
یکم که آرام تر شدم و صورتم را با چادرم تمیز کردم به سخن آمدم. با همان بغضی که کمی ازش کاسته شده بود گفتم: می دونی چقدر دلم برات تنگ شده؟
 نگاه خسته اش را روانه نگاه بی تابم کرد و درمانده گفت: منم دلم برات تنگ شده خزانم. الان پیشتم. حالت خوبه؟
ـ مگه میشه حالم خوب باشه؟ حال و روزم از خوبیم خبر میدن؟!
سری از کلافگی تکان داد و صدایش را بالا برد...
ـ من اون خسرو از خدا بی خبر رو می کشم. اون غلط می کنه که نمی ذاره من و تو به هم برسیم.من دیگه تحمل ندارم،میفهمی خزان؟!
شقیقه اش متورم و همچنین صورتش از شدت عصبانیت قرمز شد. می دانستم اگر عصبانی بشود من هم نمی توانم جلویش را بگیرم با خواهش و التماس گفتم: دورت بگردم،بهرامم یکمی آروم باش!مطمئنم همه چیز درست میشه یکم صبر کنیم،خسرو بخاطر غرورش دیر راضی میشه ولی راضی میشه.
داد زد و گفت: چی می گی خزان؟!کدوم رضایت؟کدوم وصلتی؟ خان داداشت سایه منو با تیر می زنه حالا بیاد رضا بده که دومادتون بشم؟
نگاهی به محمد که سرش را پایین انداخته و خود را به ناشنوایی زده بود انداختم و با دست از بهرام خواستم صدایش را مهار کند و آرام تر صحبت کند. چند لحظه سکوت کردیم و به چشمان سیاه و غضبناکش چشم دوختم.
ـ بهرام من باید برم،می ترسم آقاجونم از خواب بیدار شده باشه و ببینه من نیستم تا حد مرده شور خونه ام نمی رسم.
ـ غلط کردن دست رو تو بلند کنن.بیا باهم از شیراز بریم یه شهر دیگه،اونجا باهم عقد می کنیم بعد بر می گردیم شیراز و دیگه نمی تونن تورو ازم بگیرن.
چشمانم از حدقه خواست جهش بزرگی به بیرون کند و شاخ هم روی سر برای تعجبم کم بود. با ناباوری و دهانی باز به بهرام چشم دوختم چندی گذشت تا به خود آمدم و بین گنگی بسیار گفتم: می فهمی چی میگی؟ فرار کنیم؟ می خوای دستی دستی آبروی نداشته مو به باد بدم؟ می خوای آقاجونم سکته بزنه و خسرو تمام سوراخ سمبه های شیراز رو بگرده تا پیدام کنه و سرم رو بذاره رو سینم؟! من این کار رو نمی کنم توام همچین فکری رو از سرت بیرون بنداز.من برم عزیزم تا شر نشده.
خواستم در ماشین را باز کنم که بهرام چادرم را به سمت خود کشید،برگشتم با تعجب گفتم: جانم؟ چیزی می خوای بگی؟
آرام گفت: فدای جانت بشم خزانم.نرو بمون!
ـ فکر می کنی برای منم آسونه این دوری و ندیدن؟ به والله که سخته! ولی اگه الان نرم همین شانسی هم که داریم از بین میره.
دوباره جدی شد ولی به آرامی گفت: یا خودت با من میای یا به زور می برمت.نمی ذارم دیگه پات رو بذاری تو اون خونه!
با تعجب به محمد نگاه کردم و گفتم: داداش این چی میگه؟ تو که رفیقشی بهش بگو با دختر دزدی به آدم دختر میدن؟
همان طور که محمد به رو به رویش نگاه می کرد گفت:چه می دونم آبجی ولی خب بهرامم راست میگه تا کی باید صبر کنید آخه؟ این خسرویی که من می شناسم جوابش تغییر نمی کنه.
ناامیدانه به بهرام چشم دوختم و گفتم: ولی من میرم و باهم صبر می کنیم تا اوضاع درست بشه.الان بیدار میشن تازه درس هامم ننوشتم فردا امتحانم دارم.
سکوت وحشتناکی در فضای ماشین حکم فرما شد و با دیدن چشمان مطمئن و شیطنت بار بهرام برای انجام نقشه اش قلبم هری ریخت. بی هیچ حرفی تا آمدم در ماشین را باز کنم و بروم بهرام مرا به خودش گرفت و اجازه نداد. دست و پا زدم و آزادی می خواستم ولی محکم تر در آغوشش جای گرفتم.ترسیدم،ترس؟! نه بالاتر از ترس درم بیداد می کرد ولی اسمش را نمی دانم،اصلا اسمش هر چه که می خواهد باشد مهم آن بود که با زهره ترک شدن هیچ فاصله ای نداشتم و جیغ زدم،به دنبال راه نجات بودم ولی ناجی ام مرا ربوده بود!
هر چه دستان بهرام را نیشگون و دندان گرفتم تاثیری نداشت و بهرام با فریاد از محمد خواست که سریع تر از کوچه دور شویم. ماشین به حرکت در آمد و رنگم سفید شد!
می ترسیدم بلایی مثل دختر های مدرسه یمان که توسط پسرها دزدیده می شدند به سرم بیاید؛به هوای عاشقی می دزدیدند،به آنان تجاوز می کردند و بعد رهایشان می کردند به سرم بیاید،آن وقت دیگر خودم را قبل از پیدا کردنم در یک بیابان دره ای به قتل می رساندم.
هر چه داد می زدم،گریه می کردم و التماسشان می کردم فایده نداشت.هر چه فحش بلد بودم نثارشان کردم و از خدای خود عاجزانه خواستم به دادم برسد قبل از آن که فریادم به هوا برسد!
بهرام هر چه قربان صدقه ام می رفت و می گفت که کاری به کارم ندارد و نترسم ولی نمی شنیدم.بازو و لگدهای محکم خسرو،سیلی های پی در پی پدر،نگاه های سرزنش بار بهروز و آه و نفرین مادر مرا از اتفاقات پیش رو می هراساند و به خود لعنت فرستادم چرا سوار ماشین شدم.
نمی دانم چقدر گذشت ولی نصف عمرم را بر باد داده بودم؛ جلوی یک خانه ی ویلایی نگاه داشتند و با بوق زدن پشت سر هم محمد،در باز شد و وارد حیاط شدیم،آن وقت بهرام رهایم کرد و گفت: به جون مادرم کاریت ندارم. خزان به جون خودت که می خوام دنیا نباشه کاریت ندارم. بی مروت چرا نمی فهمی که من دیونتم؟ چرا نمی فهمی دلم نمیاد بهت آسیب برسونم؟ آروم باش دورت بگردم!
هم زمان محمد از ماشین خارج شد و در حیاط قدم زد.
برگشتم سمتش،با نهایت نفرت و عصبانیتی که از او داشتم در دستانم جمع کردم و سیلی محکمی در گوشش خواباندم که مطمئنم هیچ وقت کسی همچین سیلی ای به او نزده بود. به صورتش تف انداختم و گفتم: خاک بر سر من که به خاطر تو جلو خانوادم ایستادم و خودمو بی آبرو کردم. خاک بر سر تو که این قدر بی غیرتی!بیا منو بکش ولی نمی ذارم بهم دست درازی کنی کثافت!
با ناباوری از آن سیلی که خورده بود به چشمانم زل زد و دستش را سمت چپ صورتش گذاشت. آرام گفت: بزن،هر چقدر می خوای بزن ولی بهم قول بده که بعدش حرف هامو می شنوی. دِ لامصب من مگه بی ناموسم که بهت دست درازی کنم؟ مگه از سگ کمتر باشم این کار رو بکنم! اینجا خونه دوستمه و خانمش هست،آوردمت اینجا برم با خانواده ات صحبت کنم که راضی بشن و بذارن ما باهم وصلت کنیم. برو داخل من اصلا گم میشم و این طرف هاهم نمیام. غیرت و مردونگیم رو به پای هوس نمی ذارم. فقط خزان به خدایی که بالا سرمه اگه از اینجا فرار کنی خودم رو می کشم که داغش رو دلت بمونه!
حرفی نزد و مرا در حجم زیادی از سئوال و دوراهی تنها گذاشت و رفت. در ماشین را باز کرد و بی آن که به صدا زدن محمد توجه ای کند از خانه خارج شد و من ماندم تنهای تنها!

https://forum.98iia.com/topic/4280-صفحه-نقد-خزانِ-رهایی/

  • پسندیدم 2
  • حیرانم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×