رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
ملیکا ملاز

رمان پرتگاه ناپیدا | ملیکا ملاز کاربر انجمن نودهشتیا

M@hta

سطح قلم: خوب

پیام توسط M@hta افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

لبخندی بهش زدم و بلند شدم و راه افتادم اونور خیابون. از روی جوب پریدم که صدای ترمز ماشینی همزمان با جیغ چند عابر بلند شد. در حالی که تمام وجودم می لرزید عقب برگشتم.

+++

با بغض گل ها رو روی قبرش پر پر می کردم. روضه خون هنوز می خوند و نیهاد هم با مهمون ها سلام و احوال پرسی می کرد اما در همون حال نگاهش به من هم بود. بعد از اتمام مراسم به سمتم اومد و بازوم رو گرفت.

- تبسم، بلند شو بریم.

بیحال گفتم:

- تو برو.

این بار بازوم رو کشید و مجبورم کرد بلند شم. در حالی که گریه م گرفته بود شروع کردم به تکون تکون دادن خودم.

- ولم کن، ولم کن نیهاد.

- تبسم، تیام از دیشب داره بحانه باباش رو می گیره، تازه می گه مامان دیگه من رو دوست نداره به من محل نمی ده.

این رو که گفت چند ثانیه نگاهش کردم بعد بلند شدم. بازوم رو ول کرد و کنار هم راه افتادیم گفت:

- این روستا برای ما نفرین شده؛ باید از این جا بریم.

التماس آمیز گفتم:

- آره بریم، خواهش می کنم!

زیر لب زمزمه کرد:

- می ریم تبسم جان، می ریم.

رسیدیم به خونه هامون. نگاهم رو برگردوندم و به خونه خودم نگاه کردم که نیهاد سریع برگردوندم و گفت:

- نگاه نکن.

- دارم آتیش می گیرم نیهاد؛ هنوز سال شیدا نشده.

چشم هاش رو دیدم که از درد بسته شد این بار من بودم که بازوش رو گرفتم.

- ببخشید که ناراحتت کردم!

لبخندی محوی بهم زد.

- نه، ناراحت نشدم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در خونه رو باز کرد و داخل رفتیم. تیام به سرعت به سمتم دوید و محکم همدیگه رو بغل کردیم.

- مامانی! شما کجایین؟ مگه به من قول ندادین اگه بذارم تنهایی برین خرم آباد امروز من رو ببرید اسب سواری؟

بغض گلوم رو گرفت و یک لحظه حالی شدم که زانو هام خم شد و سرم سوت کشید. دستی بازوم رو گرفت و دستی دیگه تیام رو بغل کرد. به نیهاد نگاه کردم که تیام بغلش بود. بازوم رو ول کرد و گفت:

- من تیام جون رو می برم، مامان خسته بره استراحت کنه.

- ولی گفتن با هم می ریم!

نیهاد نگاهش کرد.

- یعنی آقا تیام دوست ندارن با عمو بیان؟

تیام معذب شد.

- چرا، چرا ولی...

- دیگه ولی نداره ها.

بعد به ادوارد گفت:

- ادوارد خواهرت و خاله رو به تو می سپرم.

بعد سری رو به من تکون داد و هر دو بیرون رفتن. رو به ادوارد گفتم:

- عزیزم اشکال نداره من روی تخت تو بخوابم؟

لبخندی زد.

- نه خاله بفرمایید!

چون باباش من رو بهش سپرده بود خودش دستم رو گرفت و به سمت اتاقش برد.

+++

یک هفته از بودنم توی خونه نیهاد می گذشت و تو این هفته نیهاد ادوارد و تیام رو هر روز می برد شهر کنار یکی از دوست هاش که بچه های همسنشون رو داشت می ذاشتشون و نسیبه هم خونه یکی از همسایه ها، خودش هم می رفت دنبال کار های رفتنمون به یک شهر دیگه و پیدا کردن خونه. همسایه ها من رو تنها نمی ذاشتن و هر روز یکی شون پیش من بود؛ اما این هم من رو اذیت می کرد. بالاخره یک شب نیهاد که اومد خبر نسبتا خوبی داد.

- فقط می تونیم به یک شهر بریم. از طرفی چون پول خونه های دوتامون به پول یک خونه درست و حسابی توی شهر بگیریم.

احساس کردم ناراحته پرسیدم:

- خوب، چی شد بالاخره؟

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- باید بریم مشهد تبسم.

یک چیزی توی دلم ریخت.

- اما... تو اون جا رو دوست نداری.

با کف دست به زانوش زد.

- تحمل می کنم.

- نه نیهاد، نیازی نیست من این جا رو تحمل می کنم.

- تبسم فقط ماجرا تو نیستی؛ خودم هم دیگه نمی تونم بمونم.

- آخه اون جا..

- باید با ترس هام رو به رو شم.

دیگه مخالفت نکردم فقط پرسیدم:

- کی می ریم؟

- تا خونه ها رو بفروشیم و وسایل رو جمع و جور کنیم طول می کشه.

راست می گفت تقریبا یک ماه طول کشید؛ اما به خواسته من ده روز دیگه هم موندیم تا چهلم رو این جا بگیریم. قرار شد بریم خونه مشهد کامیار و مریم یک مدت بمونیم تا نیهاد بتونه یک خونه بخره. هر چقدر که تونسته م وسایل برداشتم؛ مریم این ها خونه رو خالی کرده بودن و وسایلش رو برده بودن خونه تهرانشون برای همین خودمون باید لوازم می بردیم. عکس شیدا و سعید رو توی صندوق عقب گذاشتم. بعد از همسایه هایی که اومده بودن کمک خداحافظی کردم. همه مون گریه مون گرفته بود. اون ها بچه ها رو بغل می کردن و می بوسیدن و قربون صدقه شون می رفتن. نیهاد که از سمت مرد های روستا اومد از زیر قرآن رد شدیم و حرکت کردیم. کاسه های آب بود که پشت سرمون ریخته می شد.

چند شب بعد رسیدیم مشهد نیهاد برای ما مسافر خونه اتاقی گرفت تا وقتی که خونه رو بچینه. ادوارد گفت:

- خاله، نمی ریم دیدن امام رضا <ع>؟

- چرا عزیزم می ریم.

- خوب کی؟

- بذار بابایی بیاد ازش می پرسیم که کی بریم.

بعد دست تیام رو گذاشتم توی دستش و گفتم:

- برین توی پارک رو به رو با هم بازی کنید.

اون که رفت شیشه شیر خشک نسیبه رو آماده کردم و رفتم تا بخوابونمش که همون موقع نیهاد همراه با پسر ها در حالی که یک جعبه شیرینی هم توی دستش بود تو اومد و با خوشحالی گفت:

- سلام!

نیشم باز شد و با خوشحالی گفتم:

- سلام، شیرینی به چه مناسبت؟

- کار خونه تموم شد؛ امشب می ریم.

بچه ها شروع کردن بپر و بپر کردن.

- آخ جون! آخ جون!

نیش من هم بسته نمی شد.

- پس بیان بشیند تا چای بیارم با شیرینی ها بخوریم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هر چهار تا وسط اتاق نشستیم. ادوارد پرسید:

- بابا کی می ریم پیش امام رضا <ع>؟

- اوم، امشب قبل از رفتنمون می ریم؛ خوبه؟

- آره مرسی خیلی خوبه.

بعد به من نگاه کرد.

- تو برو وسایل بچه ها رو جمع و جور کن غذا با من.

از خدا خواسته دویدم تا وسایل رو جمع کنم. مجبور شدم تمام خونه رو بگردم چون وسایل بچه ها هر کدوم یک جایی بود. نیهاد املت درست کرد همه با هم خوردیم بعد هم وسایل رو آماده کردیم. نیهاد زنگ زد کامیون و گفت دو ساعت دیگه بیان تا موقع بتونیم حرم هم بریم. بچه ها رو با کمک هم حاظر کردیم و با ماشین نیهاد حرم رفتیم. همینطور که به بازار دور حرم نگاه می کردم گفتم:

- یادت باشه بازار های دورش رو هم ببینیم.

- می خوای الان بریم.

ادوارد که دستش توی دست نیهاد بود بپر بپر کرد و گفت:

- نه، نه اول بریم دیدن امام رضا <ع>، اول امام رضا <ع>.

انقدر علیه سلام رو قشنگ گفت که من زدم زیر خنده نیهاد هم نیشخندی روی لبش نشست. به ورودی که رسیدیم نیهاد ادوارد و تیام رو برد قسمت ورودی مرد ها و من و نسیبه هم از قسمت ورودی زن ها گذشتیم. چادر مشکی سرم کرده بودم که بتونم وارد بشم ولی هنوز بلد نبودم درست جمع و جورش کنم. ورودمون به صحن حرم یک کنار و سر خوردن های پسر ها و شیطونی هاشون یک کنار. با حرص گفتم:

- ادوارد، تیام مراقب باشید نیوفتین.

نیهاد گفت:

- بذار خوش باشند.

- من که نمی گم خوش نباشن فقط می گم نیوفتن.

- اون جا یک کتاب خونه بریم؟

- به قول ادوارد اول امام رضا <ع> بعد موزه قرآن و موزه حرم هم بریم.

همون موقع ادوارد و تیام اومدن پیشمون. تیام پرسید:

- مامان پس کبوتر ها کو؟

به نیهاد نگاه کردم و اضافه شده به حرف های قبلیم گفتم:

- پیش کبوتر ها هم بریم.

به صحن جمهوری رسیدیم. کفش هامون رو توی پلاستیک گذاشتیم به نیهاد گفتم:

-تو با پسر ها برو من این جا مراقب نسیبه می مونم وقتی برگشتی تو نسیبه رو نگه دار من می رم.

بی حرف سری تکون داد و دست بچه ها رو گرفت و رفت تو یک ربع بعد اومدن اما چه اومدنی ادوارد در حالی که دست به سینه و با چشم های اشکی اول از همه می اومد و نیهاد و تیام پشت سرش. نیهاد هی داشت باهاش حرف می زد واحساس کردم برای چیزی می خواست راضیش کنه. به سمتم که اومد نگران پرسیدم:

-چی شده عسلم؟

یک دفعه ای خودش رو توی بغلم انداخت و زد زیر گریه. نگران شدم در حالی که نسیبه رو با دست دیگه م دور تر می گرفتم تا آسیبی نبینه ادوارد رو بغل کردم و پرسید:

- عزیزم، خاله، چی شده؟! چرا گریه می کنی؟! بگو دق کردم.

نیهاد در حالی که نیشخندی گوشه لبش بود نسیبه رو از من گرفت و با فاصله ازم نشست ادوارد هم بعد از کلی گریه خودش رو از من فاصله داد و با آخرین امیدی که داشت پرسید:

- مامان امام رضا <ع> مرده؟! یعنی ما دیر رسیدیم؟!

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...