رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
ملیکا ملاز

رمان پرتگاه ناپیدا | ملیکا ملاز کاربر انجمن نودهشتیا

M@hta

سطح قلم: خوب

پیام توسط M@hta افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

پارت سه

محلی به اینکه زد ذوقم رو کور کرد ندادم عادت کرده بودم و اذیت نمی شدم دویدم تو آشپزخونه سعی کردم تمام مهارتم رو به کار بگیرم از بچگی شیدا بهم یاد داده بود هر وقت هم یک چیزی رو سالم درست می کردم یک شکلات بهم جایزه می داد اینطوری تشویق می شدم تا غذا درست کنم ولی اومدن کامیار و مریم خودش بزرگ ترین انگیزه برای کار کردن بود کامیار داداش این شیدای یخ بستنی بود ولی بر خلاف اون حسابی شنگول و شیطون.مریم هم زنش بود اونم دختر خیلی خوبی بود هرچند که اخلاقش تقریبا نظامی بود هر دوشونم پلیس بودند کلا جمع پنج نفرمون پلیسه درجه ی نیهاد و شیدا بالاتره نیهاد سرگرد تمام و تو بخش عملیات کار می کنه شیدا سرگرد دوم و بخش اطلاعات کار می کنه دلمه براشون درست کردم بعد بیکار اینور و اونور می رفتم انقدر از شیدا پرسیدم کی میان که اخر سر عصبانی شد و هلم داد تو اتاق خودش.

- برو ورد جدید که تایپ کردم رو کپی بگیر تا تمومش نکردی هم بیرون نیای.

ای واقعا لعنت به زبونی که بد موقع باز شد کپی ها که تموم شد تو پرونده گذاشتمش.

- تبسم بیا ناهار.

رفتم بیرون ناراحت گفتم:

- مگه برای ناهار نمیان؟

-دیر کردند; اینا برای شامم می مونه باخره هرکسی دیر میاد باید غذای مونده بخوره.

لبی به دندون گرفتم و پشت سفره نشستم قبل از اینکه شروع کنیم زنگ رو زدند

-بله؟

-نیهادم.

رفتم و درو باز کردم

-سلام.

از لحن دپرسم ابرویی بالا انداخت

-سلام هنوز نیومدند؟

-نچ.

-خیلی خوب.

بعد اشاره کرد برو کنار رفتم کنار امد تو شیدا بی حرف بلند شد و رفت براش یک بشقاب اورد من هم درو بستم و رفتم کنارشون نشستم شیدا تو بشقاب سه تا دلمه براش گذاشت و گذاشت جلوش

-نوش جون.

بعد خودش شروع کرد به خوردن یکم گذشت دید نیهاد نمی خوره سرشو بالا اورد و بهش زل زد لبخند کوچکی زدم شیدا یک تونیک صورتی بچگونه پوشیده بود با شلوار ستش پوست سفیدش بدون استفاده از هر نوع مواد ارایشی حسابی زیبا بود و به چشم می امد لبای غنچه صورتی دماغ صاف و کشیده چشمای عسلی که دورگیری مشکی داشت موهای عسلیش رو شونه های ریخته بود و فر انتهای موهاش تا زیر ارنجش رو جلا داده بود همین تیپش نیهاد رو غرق در خودش کرد نیهاد که از نگاه خیره ی ما به خودش امده بود دوتا سرفه ی الکی کرد و شروع کرد به خوردن از نیومدن بچه ها کلافه بودم اروم از شیدا پرسیدم:

-می تونم برم تو روستا دور بزنم؟

با تاکید گفت

-فقط تو روستا.

-باشه.

-خیلی خوب برو.

بلند شدم و با ذوق اماده شدم لباس سفید با گلای بنفشمو پوشیدم و دامن سفیدمم پام کردم بعد شال محلی بنفشم رو هم سرم کردم و کلامو سرم گذاشتم و رفتم بیرون نفس عمیقی کشیدم کم پیش می امد بهم اجازه بدند برم بیرون رفتم یک دوری تو روستا بزنم با همه سلام و احوال پرسی می کردم همه همو می شناختیم چندتا از دوستامو دیدم دستی تکون دادم

-دخترا؟

برگشتند سمتم

-تبسم؟

به سمتشون دویدم و باهم دست دادیم

-چه عجب ما شما رو دیدیم!

-سه روزه پاتو بیرون از خونه نزاشتی.

-تقصیر شیداست انقدر کار سرم می ریزه که وقت نمی کنم برم بیرون.

-ای بابا توام مگه چقدر کار داری؟

-اه اصلا این چه بحثیه؟ بریم یک کیفی کنیم.

-اسلحه یا اسب؟

-اسب.

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-خودش که لاغر نکرده لاغر شده.

کامیار زیپ کیف مریم رو باز کرد و از توش پفک نمکی در آورد می دونست عاشق این خوراکیم پرت کرد سمتم تو هوا گرفتم رو به شیدا کرد و گفت:

-انقدر تو و نیهاد اذیت می کنید این طفل معصوم رو انقدر بهش سخت نگیرید بابا مگه چند سالشه؟

همینطور که یک مشت پفک می زاشتم تو دهنم گفتم:

-ای داداش جان گل گفتی.

-تبسم ما اذیتت می کنیم؟!

-کم نه. تازه نیهاد ماه پیش کتکم زد.

-از بست بدی.شما هم کامیار خان اینطوری نگو پرو می شه.

دلخور رفتم پیش کامیار نشستم و سرم رو گذاشتم رو شونه ش

-اینا خیلی بدند بابا کامیار.

قهقه زد و صداشو کلفت کرد

-خودم ادمشون می کنم عروسکم.

خندیدم همینطور که سرم رو شونه ش بود نگاهی به صورتش انداختم پوستش از مال شیدا سفید تر بود و برعکس اون چشم و ابروی مشکی داشت اونم ته مشکی از اونایی که اصلا باورت نمی شه قهوه ای تیره ی ولی موهاش رگ هایی از قهوه ای تیره داشت و لبهاش مثل مال شیدا بود با دماغ یکم بد حالت ولی مردونه و ته ریش مشکی که حسابی به صورتش می امد همون موقع دوباره در رو زدند می دونستیم نیهاده امد تو کامیار جلو پاش بلند شد مریم هم خودشو جمع و جور کرد دست کامیار رو معدبانه فشورد و جواب سلام مریم رو داد قبل از اینکه بشینه رو به کامیار گفت:

-زود اماده شین فردا حرکت می کنیم مشهد.

-خوش خبر باشی.

-ماموریت خوش خبری و بد خبری نداره باید اطاعت بشه.

-خیلی خوب بابا حالا بشین بعد در موردش حرف می زنیم.

نیهاد نشست ما هم نشستیم امد حرف زدن رو با شیدا شروع کنه که بازوش رو گرفتم برگشت و با تعجب نگام کرد

-چیه؟

گربه شرک شدم

-چیزی برام نیاوردی؟

کامیار و مریم زدند زیر خنده مریم وسط خندهاش گفت

-اتفاقا چرا.کامیار جان؟

کامیار همینطور که می خندید بلند شد و رفت بیرون چند دقیقه بعد با چمدونشون برگشت و بازش کرد مریم هم رفت پیشش یک خرس گنده قرمز در اورد

-این مال تو تبسم.

چپ چپی نگاشون کردم که زدند زیر خنده هرچند ناز امدم ولی عاشق عروسک بودم پس جلو رفتم و بغلش کردم همینطور تو ذهنم نقشه می کشیدم که کجای اتاق بزارمش

مریم-چون می دونستم ای وروجک صبر نمی کنه،اول ما ایشون رو دادم.

بعد گردنبد نقره ای شکل گل رز در اورد و گرفت سمت شیدا

-این مال شما عزیزم.

ازش گرفت

-لازم نبود عزیزم.

-وای مگه می شه برای خواهر شوهر گلم چیزی نیاریم.

کیامیار-اره می شد.

مریم-شما ببند فکو.

بعد دوباره تا کمر رفت تو ساک یک عینک طبی بیرون اورد و گرفت سمت نیهاد

-این هم مال شما اقا نیهاد.

نیهاد گرفت و خیلی خشک تشکر کرد کسی ناراحت نشد اخلاقش رو می دونستند با تموم شدن کادو ها حرف زدن شروع شد ولی نه حرفای دوستانه ای که بقیه اشخاص وقتی سه ماه همدیگه رو نبینند می گن بلکه توضیح های راجب ماموریت ها داشت خوابم می برد که شیدا گفت:

-تبسم برو سفره رو بیار.

بعد خودش و مریم هم رفتند تو اشپزخونه تا غذا رو جا کنند سفره رو که پهن کردند شیدا گفت:

-خود تبسم پخته.

نیشمو باز کردم کامیار با سرخوشی گفت:

-به به تبسم خانم هنرای پنهان داری ها.

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-بله چی فکر کردی؟

-فکر کردم که شما حسابی گوگولی خانم.

خندیدم مریم برام غذا جا کرد.

-بخور یکم چاق شی این چند وقتی که با هم هستیم اگه چاقت نکنم مریم نیستم.

شیدا بجای من که بشقاب به دستم نرسیده دهنم رو پر کرده بودم گفت:

-خدا خیرت بده اگه بتونی با این هیکل خیلی زود مریض می شه.

-خدا نکنه.

بعد از غذا نیهاد گفت:

-بیان بشینیم تا راجب ماموریت براتون توضیح بدم.

شیدا گفت:

- بزار چای بیارم حالا وقت هست.

بعد رفت تو آشپرخونه دو دقیقه نشد با سینی چای اومد چای ها خوشرنگ و لیوان ها تمیز بودن گذاشت وسط هال تا هر کسی می خواد بخوره نیهاد هم به چیزی که من نگاه می کردم نگاه می کرد و لبخند کوچیکی روی لبش نشست بعد سرش رو بالا آورد و گفت:

-برای این ماموریت باید بریم مشهد.

-اخ جون!

جدی نگاهم کرد.

-این یک ماموریت تبسم، برای تفریح نمی ریم.

کامیار بجای من جواب داد:

-خوب چه اشکال داره این طفلک هم کار کنه هم تفریح؟

-تو خوب این طفلک خانم رو نمی شناسی اگه یک درصد بهش اجازه ی تفریح بدیم کلا کارو ول می کنه.

با حرص گفتم:

-نخیر تو که امتحان نکردی.

-نمی خوام با تو بحث کنم تبسم فقط بدون اونجا هم قوانین تازه ای نداره حق نداری بدون اجازه من پات رو بیرون بزاری.

-اخه..

-همین که گفتم با کسی هم حق صحبت نداری فهمیدی؟

- نیهاد؟!

-جای هیچ بحثی نمونده.

نگاه دلخورم رو از نیهاد گرفتم و به شیدا دوختم شونه ای بالا انداخت یعنی به من چه؟ آماده شدیم برای خوابیدن قرار بود ما تو اتاق شیدا بخوابیم پسر ها تو اتاق من اتاق شیدا دیوار های کرمی رنگی داشت با قالی استخونی رنگی سه تا میز توی اتاقش بود روی دو تا کامپوتر بود و وسطی خالی برای پرونده هاش میز ها یشمی رنگ بود کمد بزرگی هم گوشه اتاق به رنگ استخونی کتاب خونه بزرگی دو طرف پنجره رو به روی در کتاب خونه بزرگی قرار داشت و پرده پنجره هم خردلی رنگ بود یک تابلو تو اتاقش بود که روش عکس یک گوی بود توش هم نوشته بود دوستت دارم بهترین مخاطب خاص دنیایم!

تابلوی بعدی هم عکس مادر و پدرش هم توی اتاق بود عکس های زیادی هم روی کمد ها بود و به دیوار ها چسبیده بود از بین اون ها عکس کوچیک نیهاد خودنمایی می کرد تقریبا همه این عکسو دیده بودند و به علاقه ی شیدا به نیهاد پی برده بودند ولی هیچ کس جرات نداشت به روی شیدا بیاره یا بخاطر این علاقه تحقیرش کنه چون مغرور تر و با شخصیت تر از اونی بود که کسی جرات نداشت باشه سر به سرش بزاره رخته خواب ها رو پهن کردیم و دراز کشیدیم دوست داشتم خودم رو تو بغل یکی شون بندازم ولی روم نشد انقدر بد اخلاق بودن.

با صدای خروس ها که یکی پشت سر اون یکی می خوندند از خواب بیدار شدم چشمامو مالوندم و به دور و برم نگاه کردم دخترا بلند شده بودند و رفته بودند منم بلند شدم اول رخته خوابمو جمع کردم و سر جاش گذاشتم بعد تلو تلو خوران رفته م بیرون اونا نبودن فکر کنم رفته بودند تو حیاط رفتم صورتم رو شستم بعد موهام رو شونه زدم یک پیراهن زرشکی پوشیدم با شلوار مشکی و رفتم تو حیاط درست حدث زده بودم مریم داشت به مرغ و جوجه ها غذا می داد و نیهاد و آهو و کامیار نشسته بودند یک بالکن کوچیک خونه و همینطور که صبحانه می خوردند باهم حرف می زدند

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-سلام صبح بخیر.

برگشتن سمتم و جواب سلامم رو دادن کنار نیهاد نشستم و برای خودم ساندویچ حلوا شکلاتی که از خوراکی های اصیل بروجرد بود درست کردم و با ول شروع کردم به خوردن هیچ کدومشون به طرز خوردنم گیر ندادن نه اینکه عادت کرده باشند بیشعور ها یک عادتی داشتن تا وقتی عادتت ندن عادت نمی کنند ولی بدشون نمی اومد بعد از خوردن کامل شیدا گفت:

- بهتر پس فردا حرکت کنیم.

کامیار سری تکون داد مریم که تازه رسیده بود به ما گفت:

-تبسم تو تا حالا مسافرت نرفتی نه؟

سری تکون دادم.

-من فقط بروجرد و خرم اباد رفتم تا حالا ماموریت های خارج استانی منو نبردند.

بعد گاز دیگه ای از ساندویچم زدم اهو با لحن جدی همیشگی ش گفت

-تا حالا مانتو و شلوار هم نپوشیدی تو ده لباس لری و تو ماموریت ها لباس کنگ فو با چادر می پوشیدی.

-دست رو دلم نزار که خونه،من نصف عمرم به جمع و جور کردن چادر می ره.

شیدا گفت:

-مشکل از توی اگه نه بقیه مامورا بدون معذوریت با چادر کنار میان.

کامیار حرف رو عوض کرد:

-پس با این حساب مانتو و شلوار نداره.

نیهاد همینطور که چایش رو سر می کشید جواب داد:

- خودم براش می خرم.

- نمی شه خودم بیام انتخاب کنم؟ 

- نه تبسم وقتی نداریم.

بعد گفت:

- تو که می دونی سلیقه م خوبه.

راست می گفت سلیقه ش عالی بود صبحونه ش که تموم شد بلند شد و از دختر ها تشکر کرد بعد رو به کامیار گفت:

-کامیار بریم کار ها رو راه بندازیم، خانم ها شما هم کم کم آماده شین.

بعد رفت بیرون و کامیار هم دنبالش.

+++

وسایلم رو توی ساک پستی رنگم ریختم هر چی هم لواشک از ترس شیدا زیر تخت قایم کرده بودم رو ریختم تو ساک وقتی برداشتمش حسابی سنگین شده بود رفتم بیرون شیدا داشت آرایش می کرد.

- خوب کی می ریم؟

نگاهی به ساعت خاکستری رنگش کرد و گفت:

- دیگه یک نیم ساعت دیگه باید بریم.

- چرا نیم ساعت دیگه؟

- الان می یاد نیهاد، پس برای چی نیم ساعت دیگه بریم؟!

- چون من هنوز حاظر نیستم.

بعد رفت تو اتاقش وای این مثلا پلیس آماده باش این مملکت چرا انقدر مس مس می کنه  در زدن باز کردم نیهاد بود.

- نیهاد لباس..

پلاستیک توی دستش رو انداخت تو بغلم.

-سلام بدو سریع لباست رو عوض کن.

رفتم تو اتاقم مانتوی مشکی گرفته بود با شلوار سفید و شال استخونی آرایش کمرنگی کردم و لاک یخی رنگ زدم اومدم بیرون شیدا حاظر شده بود مانتوی لی با شلوار مشکی و شال مشکی آرایش کمرنگی کرده بود و لاک هم نزده بود. نیهاد هم پیراهن خردلی پوشیده بود با شلوار مشکی و همون عینک همیشگی رفتیم بیرون کامیار و مریم هم اومده بودن و دم در منتظرمون بودن مریم همون مانتوی نقره ای که از اول ورودش پوشیده بود تنش بود با شلوار گلبهی و شال آبی روشن عینک افتابی نقره ایش رو هم زده بود روی سرش چقدر این رنگ به پوست سفیدش خیلی می اومد موهای بلوطی ش هم از زیر شال حالت فرق کج بیرون زده بود کامیار هم پیراهن نقره ای پوشیده بود با شلوار سفید شیدا صندلی جلو نشست و قرار شد ما سه تا عقب بشینیم همون موقع چشمم افتاد به سعید پسر یکی از همسایه ها که داشت از پشت درخت نگاهم می کرد معذب شدم اولین بار بود کسی من رو با لباس رسمی می دید با کشیده شدن دستم توسط مریم که وسط نشسته بود حواسم جمع شد و نشستم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از خرم اباد تا مشهد خیلی راه بود و مجبور بودیم سر راه چند جا توقف کنیم که البته این از خدا برای من بود چون می تونستم جاهای جدید رو ببینم تو ماشین شیدا و نیهاد که جلو نشسته بودند حرف نمی زدند ولی کامیار و مریم تا حدی حرف می زدند ولی من بیش از حد حرف می زدم آخر سر شیدا گوشیش رو بهم داد تا باش بازی کنم و سرگرم بشم.

سر شب رسیدیم تهران نیهاد و کامیار رفتند مدرسه بگیرند برای شب هنوز تعطیلی های عید تموم نشده بود و ستاد اسکان ها فعال بود با ذوق پیاده شدم ولی قبل از اینکه حتی یک قدم بردارم مچ دستم لای مشت قدرتمندی اسیر شد با مظلومیت به نیهاد نگاه کردم همینطور که غلیظ اخم کرده بود سرشو جلو اورد و دم گوشم گفت

-شوخی بات ندارم تبسم یک قدم و یک لحظه هم از ما دور نمی شی متوجه شدی؟!

مظلوم تر سری تکون دادم شیدا در حالی که ساکشو از صندوق عقب در می اورد گفت

-این یعنی متوجه نشده.

با حالت زار گفتم

-چرا فهمیدم ولی اخه..

-ولی اخه یعنی نفهمیدی. تبسم فقط بگو چشم.

-اه چشم.

-فقط چشم!

-چشم.

-خوب؟

بعد دستمو ول کرد

-برو ساکو بردار.

رفتم سمت صندوق عقب کامیار سقلمه ای بهم زد نگاش کردم لبخندی تحویلم داد جواب لبخندشو دادم رفتیم تو کلاس هایی که گرفته بودند یکی ش مال ما دخترا بود یکی مال پسرا وسایلمو یک کنار گذاشتم یک یخچال کوچیک تو کلاس بود و بالشت و پتو شیدا گفت

-وسایلو بزارید شب می ریم بازار.

پریدم هوا

-اخ جون!

یکم خودمونو سرگرم کردیم حق نداشتم حتی تنها حیاط برم می ترسیدند با کسی دوست بشم لو بدم رازامونو البته وازم می دونستم که شیدا نگران بود که احساساتم فروران کنه شب دوباره لباس پوشیدیم و بی اطلاع پسرا رفتیم بیرون تا نصف شب تو بازارا بودیم منم تا جایی که می تونستم خرید می کردم البته پولشو شیدا می داد بازم زیاد اجازه ی خرید نداشتم ولی بازم برای من همون زیاد بود یک مچ بند گرفتم یک گردنبد و دستبند که البته همشون برنز بود یک کیف شکل گیتار گرفتم دو ستا تیشرت گرفتم یک جفت صندل گرفتم با کلی خوراکی هر چند که ما خوراکی های محلی زیاد می خوردیم ولی اینجور خوراکی ها کم پیدا می شد شام هم پیتزا خوردیم و برگشتیم هر چند که من دلم رازی نبود ولی خوب کی به دل من اهمیت می ده؟

فردا صبح دوباره حرکت کردیم تو ماشین من از خریدام تعریف می کردم و بقیه هم گوش می کردند هر جوری شد رسیدیم شاهرود هر چی منتظر شدم که یکی از دختر حرف بیرون رفتن بزنه کسی چیزی نگفت خودم پیشنهاد دادم فقط با نگاه شیطون در عین حال بی حوصله نگام کردند و فردا رسیدیم مشهد با عشق از شیشه ی ماشین دنبال گنبد حرم می گشتم یکجا نیهاد اهنگو خاموش کرد

-رو به روی حرمیم.

سرمو عین غاز کشیدم جلو حرمو که دیدم جیغ جیغم رفت هوا

-حرم! حرم! اونهاش. حرم! اخ جوننن!!

جز نیهاد که نیشخندی گوشه لبش نشست بقیه شروع کردند به خندیدن

-نیهاد؟ نیهاد جونم؟ خواهش می کنم یکجایی نزدیک حرم بگیر.

سری تکون داد

-سعی مو می کنم اگه هم نشد فقط یک شب تو مدرسه می مونیم تا یک سوییت بگیرم.

رفت تو ستاد اسکان بعد از چند دقیقه برگشت

-نزدیک حرمه.

حرکت کردیم جلوی یک مدرسه واستاد با دیدن اسم امام رضا ع رو سر در مدرسه لبخندی زدم و رفتم تو حیاط خیلی بزرگی داشت وسایلمونو گذاشتیم اینبار خود دخترا هم برای بیرون رفتند ذوق داشتند کامیار گفت

-ااا چیه این چند شب زنمو ازم دور کردین؟ منم میام.

بعد به نیهاد نگاه کرد که لبخند رو لبش بود این حالت نیهاد یعنی ارامش داره چیزی که کمتر پیدا می شد تو صورتش

-اقا نیهاد؟

صدای شیدا بود نیهاد برگشت سمتش

-باشه.

باهم راه افتادیم بیرون مستقیم رفتیم سمت حرم همه پیاده شدیم و سر خم کردیم و سلام دادیم نیهاد برگشت سمتمون

-به شهر من خوش امدین.

جز شیدا بقیه با تعجب نگاش کردیم

-شهر تو؟! ایول بابا!

بعد رفتیم سمت حرم دوباره داخل حرم سلام دادیم و رفتیم تو از صحن خوشم امد تا اون موقه جایی به این قشنگی ندیده بودم ما تو خونه تلوزیون داشتیم ولی معمولا شیدا برای کاراش ازش استفاده می کرد انقدر هم صفحه ش کوچیک بود که اصلا فیلم دیدن باش حال نمی داد بعدش هر وقت جایی رو می دیدم حسرت می خوردم که چرا من نمی تونم برم و غر غرم به هوا می رفت برای همین در تحریم به سر می بردم

چشمم به کبوتر ها خورد صدای شیدا رو می شنیدم که زیر لب می خوند

هر چند حال و روز زمین و زمان بد است
یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است
حتی فرشته ای که به پابوس آمده
انگار بین رفتن و ماندن مردد است
اینجا مدینه نیست، نه، اینجا مدینه نیست
پس عطر و بوی کیست که مثل محمد (ص) است
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای
اینجا برای عشق شروعی مجدد است
هر جا دلی شکست به اینجا بیاورید
اینجا بهشت، شهر خدا، شهر مشهد است
 رضا عابدین زاد

رسیدیم به در بزرگ درو بوسیدیم و هر سه رفتیم تو چادرمو که برای حرم پوشیده بودم تو مشتم فشوردم اقا جان منم جا دارم اینجا؟ هر سه به ضریح نگاه می کردیم می خواستم برم دست بزنم بهش پس زودتر از اونا حرکت کردم انگار اونا هم تردیدشون شکست دنبال من امدند دستمون جلو بود و خودمونو به امواج عاشقان سپردیم هر جوری بود رفتم جلو دستمو چسبوندم شیدا داشت دستای دیگه ای که به سمت ضریح دراز شده بودند رو می چسبوند به ضریح و با وجود نزدیکش به ضریح هنوز وقت نشده بود دستش رو به ضریح بزنه دستم رو محکم کردم بعد اروم ول کردم و سریع عقب امدم تا بقیه هم بتونند دعا بخونند تو همون حال گفتم

-فقط کاری کن که همه خوشبخت باشند.توهم خوشحال باشی خداهم رازی باشه.

بعد از جمعیت خارج شدیم و رفتیم یک کنار نشستیم مریم شروع کرد نماز زیارت خوندن ماهم یک قرآن برداشتیم و شروع کردیم به خوندن بعد از نیم ساعت شیدا گفت

-الان دیگه پسرا امدند بیرون حتما تبسم نمازتو بخون تا بریم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمازمون رو خوندیم بعد رفتیم بیرون مستقیم رفتیم مدرسه شام رو قرار بود باهم بخوریم تموم که شد شیدا دستش رو روی پای مریم گذاشت که می خواست بلند شه تا سفره رو جمع کنه بعد گفت:

-اقا نیهاد؟

نیهاد با تعجب نگاهش کرد.

-بله؟

-این یک ماموریت نیست.

چشمای نیهاد گرد شد و بهت زده نگاش کرد

-می دونم که نیست چون هیچ ماموریت وجود نداره که اولا اسلحه با خودمون نیاورده باشیم و وسایل رسانه مخصوص دوما هیچ کس سراغمونو نمی گیره سومند هیچ مسئله ی زمانی وجود نداره راستشو بگو ماجرا چیه؟

نیهاد چند ثانیه نگاش کرد بعد بلند شد و رفت بیرون

-اقا نیهاد؟

ی تو موهاش کشید بعد زیر لب گفت

-من برای انتقام امدم. هیچ مامورتی هم در کار نیست. اصلا کسی اطلاعی از گذشته من نداره که بدونه برای چی امدم. شما هم می تونید برگردین البته اگه کمکم کنید ممنونتون می شم.

بعد درو باز کرد و رفت بیرون من هم رفتم سر وقت بیسکوییت هایی که کامیار برام خریده بود.

+++

-اووووو چقدر کتاب!

اقای ارمانی با غرور سرشو بالا گرفت

-بله اینجا یکی از بزرگترین کتاب خونه های شهره.

به فضای سفید و نارنجی کتاب خونه نگاه کردم

-و شیک ترین. باعث افتخاره که قراره اینجا کار کنم.

اونکه انگار خودشو صاحب این کتاب خونه می دونست لبخندی زد و کلید رو انداخت کف دستم و بیرون رفت چند نفری تو کتاب خونه بودن به فروشگاه بیشتر تا کتاب خونه می موند یک اتاق اخر کتاب خونه قرار داشت که برای درس خوندن و کتاب خوندن مناسب بود هیمنطور که دستام تو جیبم بود دوری دور خودم زدم تا همه ی فشای کتاب خونه رو ببینم یک لحظه به طور عبوری چشمم به یک چهره ی اشنا افتاد دوباره برگشتم همون موقه همون موقه سرعت گرفتن اون شخصو دیدم تو اون سکوت صدای دویدنش راحت به گوش می رسید من هم دنبالش دویدم و رفتم و از کتاب خونه بیرون رفتم اسانسور همون موقه حرکت کرد از پله ها دویدم پایین اخرای پله ها صدای حرکت ماشین رو شنیدم وقتی رسیدم پایین هیچ کس نبود

دوباره دویدم بالا سر لیست اونایی که کتاب گرفتن با دستای لرزون شروع کردم به گشتن

-ارژنگ ارام؟ ارژنگ ارام؟ 

خشک به اسمش نگاه کردم دستی روش کشیدم و نگاهی به تاریخ کتاب گرفتناش کردم اخری رو همین دیروز پس داده بود رو صندلی ولو شدم احساس کردم حالا که منو دیده دیگه نمیاد از طرفی دوست داشتم دوباره ببینمش از طرفی می ترسیدم از دیدار دوباره دیدار دوباره با اون به قول خاوین هلولا

زهرخندی زدم هلولا؟داداش ارژنگ؟نزدیکای ظهر کارم تموم شد درحالی که تمام حواسم پی ارژنگ بود سوار جستین مشکی م شدم و رفتم خونه خونه ما حالت خونه های زمان قاجار رو داشت و حسابی دلواز بود تنها چیز جدید تو خونه ما ایفوم بود اونم از قدیمی ها از حیاط بزرگ خونه رد شدم دیگه خودتون باید بدونید چهارتا باغچه تو حیاط بود و حوض بزرگی وسطش درختای بلند سایه انداخته بودند رو گل های قرمز و یاسی و زرشکی در شیشه ای رو باز کردم و رفتم تو کفشامو  رو دم دری ابی روشن در اوردم و تو جاکفشی چوبی گذاشتم صاف که شدم اول از همه کاغذ دیواری های فیروزه ای با طرحای یخی افتاد بعد رفتم تو جز فرشی که جلوی در پهن بود و حکم فرش راهرو رو داشت چهارتا فرش تو هال پهن بود فرشا به رنگ ابی روشن بودند و سه دست سرویس کامل مبل تو هال به چشم می خورد یک دست بالای هال به رنگ ابی تیره یک دست گوشه هال به رنگ یخی یک دست سمت چپ رو به روی اونا به رنگ فیروزه ای تلوزیون با تمام امکانات جای سرویس مبل بالا با میز خاکستری و مشکی یک در بدون در سمت چپ هال بود که برای خودش حکم راهرو داشت و می خورد به یک هال کوچیک دیگه با 7 اتاقش یکی برای مامان و بابا یکی برای فدا یکی برای خاوین و خشیار و خوشیار یکی هم برای من یکی دیگه هم اتاق مهمون بود به انباری تو حیاط نگاه کردم که یک روز اتاق ارژنگ بود و اشپزخونه هم سمت راست در قرار داشت

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-سلام.

چندین جواب به سمتم پرت شد بابا طبق معمول روی مبل تک نشسته بود و روزنامه می خوند فدا تو اشپزخونه به مامان کمک می کرد خشایار و خوشیار هم فوتبال دستی بازی می کردن لباسامو با تیشرت و شلوار راحتی عوض کردم و رفتم بیرون خشایار گفت:

-بیا فرشاد این بلد نیست همش گل می خوره ببینم تو می تونی در مقابل اقا خشیت چیکار کنی.

لبخند زوری زدم از فوتبال بدم می امد رفتم تو اشپزخونه

-مادر و خواهر عزیزم چطورن؟

فدا برگشت و چشمکی بهم زد مامان با محبت گفت

-کاکل زری برو داداشت و باباتو صدا کن شام حاظره.

داد زدم:

-بابا بچه ها بیان.

مامان چپ چپ نگام کرد و فدا ریز خندید اونام امدن سر سفره داشتم با غذا بازی می کردم که فدا گفت

-داداشم چیزی شده؟

یک نگاه به اون انداختم و یک نگاه به بقیه برعکس انتظارش که انگار می خواست بگم نه فقط خسته م رو به بابا گفتم

-باید یک چیزی رو بهتون بگم.

قاشقش رو گذاشت تو بشقاب

-چی شده؟

-ارژنگ.

همه با تعجب و کجکاوی و کمی وحشت به من نگاه کردن

-خوب؟

-اینجاست. تو مشهده. تو کتاب خونه دیدمش.

فدا جیغ ارومی کشید قاشق و چنگال از دست مامان افتاد خشایار و خوشیار با وحشت بهم نگاه کردن بابا رنگ از صورتش پرید

-نه؟!!

-بابا ممکنه خوب شده باشه .بزار برگرده ببینیم چطوره شده. دیگه که نمی خواد با ما زندگی کنه.

همون موقه صدای باز شدن در امد بعد ناله ای همه به اون سمت دویدیم با دیدن خاوین که خونین و بیحال کنار در نشسته بود خشک شدیم اول از همه مامان به خودش امد جیغی کشید و به سمتش دوید بعد ما به سمتش دویدیم بابا دستشو گرفت

-چی شده پسرم؟!

به سختی گفت

-ارژنگ!

انگار یک سطل اب یخ رو سرم خالی کردن اشک تو چشمام حلقه زده بود چی می شد خوب شده باشی بابا داد زد

-پسرا بیان کمک کنید ببریمش تو اتاقش.

بردیمش رو تختش مجید گفت

-بابا بزار زنگ بزنیم به پلیس.

-دیگه چی؟! می خوای دوباره ابرومون بره؟

بعد رو به مامان گفت

-خانم خشکت زده؟ برو جعبه ی کمک های اولیه رو بیار.

مامان و فدا دویدن بیرون بابا لباس خاوین رو در اورد بدنش حسابی کبود شده بود یک رد خونی وسط کبودی ها بود که معلوم بود نوشته ایه که با چاقو کشیده شده خوب دیده نمی شد بابا سریع با یک پارچه روشو پاک کرد با دیدن از ترس حالت تهوع گرفتم واژه ی انتقام به خوبی دیده می شد بابا دستشو رو سرش گذاشت و کنار دیوار نشست مامان امد تو به سمت خاوین رفت با دیدن نوشته ی رو شکمش یک لحظه سرجاش خشک شد بعد جیغ زد

-فرهاد؟! فرهاد؟!

گریه ی بابا شدت گرفت ار اتاق زدم بیرون

خیلی  وقته دیگه بارون نزده

رنگ عشق به اين خيابون نزده

خيلي وقته ابري پرپر نشده

دل آسمون سبکتر نشده

مه سرد رو تن پنجره ها

مثل بغض توي سينه منه

ابر چشمام پر اشکه اي خدا

وقتشه دوباره بارون بزنه

خيلي وقته که دلم براي تو تنگ شده

قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده

خيلي وقته که دلم براي تو تنگ شده

قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده

بعد تو هيچ چيزي دوست داشتني نيست

کوه غصه از دلم رفتني نيست

حرف عشق تو رو من با کي بگم

همه حرفا که آخه گفتني نيست

خيلي وقته که دلم براي تو تنگ شده

قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده

خيلي وقته ديگه بارون نزده

رنگ عشق به اين خيابون نزده

خيلي وقته ابري پرپر نشده

دل آسمون سبکتر نشده

مه سرد رو تن پنجره ها

مثل بغض توي سينه منه

ابر چشمام پر اشکه اي خدا

وقتشه دوباره بارون بزنه

خيلي وقته که دلم براي تو تنگ شده

قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده

خيلي وقته که دلم براي تو تنگ شده

قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده

بعد تو هيچ چيزي دوست داشتني نيست

کوه غصه از دلم رفتني نيست

حرف عشق تو رو من با کي بگم

همه حرفا که آخه گفتني نيست

خيلي وقته که دلم براي تو تنگ شده

قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده

خيلي وقته که دلم براي تو تنگ شده

قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده

خيلي وقته که دلم براي تو تنگ شده

قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده 

<اهنگ دلتنگی سیاوش قمیشی>

نیاز به ارامش شدید داشتم رفتم گوشه ی باغچه نشستم با وجود درختای بزرگ باغچه یکجورایی پنهان شده بودم سرمو رو زانوهام گذاشتم و شروع کردم گریه کردن چقدر منتظر امدنت بودم چقدر دلم برات تنگ شده بود چقدر خیال بافی کردم که وقتی بیای...

-هی پسر خوب چرا اینجا نشستی؟ چی شده زار می زنی نی نی کوچولو؟

سرم رو بالا اوردم لبخند مهربونی بهم زد

-بلند شو عزیزم هوا سرده نمی خوام خدایی نکرده سرما بخوری.

زیر لب زمزمه کردم:

-داداش؟

دستش جلو امد که صورتم رو نوازش کنه در همون حال گفت:

-دوست داری داداش ناراحت شه ؟بیا برام توضیح بده چی دلتو شکسته نبینمت اینطوری.

دستش به صورتم رسید دستمو بالا بردم رو دستش بزارم که نا پدید شد چشمام رو بستم

-داداش ارژنگ

هنوز چشمام بسته بود که صدای اروم فدا منو به خودم اورد

-فرشاد؟!

برگشتم رو نگاش کردم امد کنارم نشست و سرشو گذاشت رو شونه م

-فکر کردم وقتی بیاد درست شده. مثل قبلا مهربون شده. وای فرشاد خدا می دونه چقدر دلم براش تنگ شده.

سرش رو بالا اورد چشم های نازش خیس اشک بود

-دلم برای اون ارژنگ مهربون تنگ شده خیلی زیادم تنگ شده می دونی چند وقته منتظرشم هر وقت کسی در خونه رو می زنه می دوم و می رم درو باز می کنم هر دفعه به خودم می گم الان ارژنگ پشت دره.

دستم رو دور شونه ش انداختم

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-یادته دوست نداشت این چشما خیس باشه؟ این چشمایی که تمام دنیاش بود. یادته چقدر چشماتو دوست داشت؟

همینطور که گریه می کرد به لباسم چنگ زد بعد از یکم مکث گفت

-راست می گن دنیا کوچیک ها.

-چطور؟

-هنوز دارم صدای گریه هاشو می شنوم.

زدم زیر گریه راست می گفت داداش من هیچ وقت نمی خندید همیشه گریه می کرد دستشو فشوردم  زیر لب گفت

-دیگه فکر نکنم ارژنگ برگرده خدا تو رو برای من نگهداره.

اهی کشیدم و بلند شدم نگاهی به من کرد و بلند شد هردو با حال داغونی رفتیم توی خونه هنوز جو خونه داغون بود مامان با استرس دستامونو گرفت

-دیگه نرین بیرون میترسم همش فکر می کنم توی خونه ی.

من و فدا یک نگاه بهم کردیم اشک تو چشمام جمع شد سرمو پایین انداختم و رفتم تو اتاقم

داشتم کتابای کتاب خونه رو مرتب می کردم خشایار  با همون غرور همیشگی ش و اخمی که خیلی مثل ارژنگ می کردش رو صندلی نشسته بود و کتابی رو وروق می زد در اصل داشت سعی می کرد من متوجه ی اضطراب درونیش نشم امده بود که اگه نیهاد امد تنها نباشیم قرارمون این بود هر کدوممون جایی کار می کردیم که ممکن بود تنها بشیم یکی دیگه هم باش بره

خشایار مهندسی کامپوتر داشت و تو یک شرکت استخدام شده بود ولی 5 شنبه ها تعطیل بود خوشیار هم پرستار بود خاوین هم داشت دکترای زیبایی می خوند که البته با این ماجرا باید به قیافه ی خودش برسه

دفترو باز کردم یک نگاه سر سری به اسما کردم چشمم ناخداگاه دنبال اسم خاصتی می گشت با دیدن اسمش خشک شدم ناله ای کردم

-یا علی ع!!

خشایار با تعجب دوید سمتم

-چی شده فرشاد؟

با وحشت دستمو رو نوشته گذاشتم نگاه کرد می دونستم متوجه نشده چیه ولی دیدن اسم ارژنگ وحشتی تو دلش انداخت که زبونش بند امد بزور بعد از چند ثانیه گفت

-چی چی چی شده؟! اسم اسم ارژنگه؟!

-دو روز پیش کتاب گرفت دقیقا یک روز قبل از اینکه من بیام الان می خواد بیاد پس بده!

دیگه واقعا نمی تونست نفس بکشه همون موقه یک پیرمردی امد سمتمون و چندتا کتاب گرفت سمتمون خودمو جمع و جور کردم

-اسمتون؟

-مال من نیست مال اون اقاست گفت اسمشو می دونید دیگه هم گفت بازم میاد.

بقیه حرفاشو نشنیدم فقط به سمتی که اشاره می کرد خیره شدیم به مردی که پشت به ما دستاشو تو جیبش کرده بود و داشت قفسه های کتاب رو نگاه می کرد با اینکه پشت به ما بود احساس کردم لبخند مرموزشو راحت دارم می بینم زانوهام سست شد و رو صندلی نشستم فقط می خواستم بره فقط می خواستم بره

-اقا می خوان برم اون اقایه رو بگیرم؟

با این حرفش خشایار از جا پرید و دستاشو تو هوا تکون داد

-نه نه نه!

نفهمیدیم چطور تا بعد از ظهر گذروندیم فقط مرتب تو دلمون دعا می کردیم کتابخونه خلوت نشه تو اون جمع فقط یک دختر بود که از صبح سرش رو از تو کتابش در نیاورده بود و رو یک صندلی نشست بود با یک لبخند یک لبخند مرموز وقتی کتابخونه داشت تعطیل می شد رفتم سمتش چشمم به انگشتر تو دستش بود نگین نقره ای رنگی داشت

--خانم دیگه کتاب خونه تعطیله نمی خوان تشریف ببرید؟

سرشو بالا اورد تو نگاش یک چیزی بود که ناخداگاه یک قدم عقب رفتم از جاش بلند شد و با همون لبخند گفت

-فردا میایم.

میایم؟!از کنارم گذشت و رفت بیرون خشایار امد سمتم حالا که زمان کتابخونه تموم شده بود ارامش گرفته بود

-بریم.

-تو برو من میام.

-باهم می ریم فرشاد.

خندم گرفت

-خوب شاید بیاد تو نمی خوام بلایی سرت بیاره.

دوباره خندیدم

-خوب مثلا بیاد تو می تونی جلوشو بگیری؟

رفتیم پایین ایندفعه با بنز مشکی خشایار قرار بود بریم وقتی به ماشین رسیدیم دوباره از ترس خشکمون زد با وحشت بهم نگاه کردیم رو ماشین با یک چیز تیز نوشته شده بود انتقام خشایار بازوی منو گرفت و فشار ارومی داد

-سریع بشین می ترسم اینجا باشه.

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

منکه با پاهای سست و لرزون اونجا واستاده بودیم به محظ اینکه این حرفو زد دویدیم سمت ماشین تا باخره اول خشایار حرکت کرد سمت ماشین بعد من و حرکت کردیم سمت خونه خوب حالا بهتر یکم راجب خودمون بگم ارژنگ برادر بزرگ تر ما بود و 27 سال داشت بعد از نیهاد خشایار و خوشیار بودند که 25 سالشون بود بعد هم خاوین با 23 سال سن بعد من با 22 و سپس فدا با 17 سال سن

-چی شد برگشت؟ اونم بعد از 13 سال؟

حواسم جمع شد و برگشتم سمتش یکم سکوت کردم بعد یاد یک چیزی افتادم

-دیروز.

-دیروز چی؟

13 سال پیش مثل دیروز 10 اردیبهشت همون موقه بابا انداختش بیرون.

اهی کشید

-چقدر اون موقه خوشحال بودم و احساس ارامش می کردم.

زیر چشمی نگاش کردم

-ارژنگ خیلی مهربون بود. خیلی.

با صدایی که رگ های خنده توش شنیده می شد گفت

-مهربونیش تو سرش بخوره.

اهی کشیدم رسیدیم به خونه

-کسی نفهمه فرشاد تا فردا برم بدم رنگش کنند.

سری تکون دادم پیاده شدیم با دیدن روی در اهی کشیدم واژه ی انتقام با همون شکلی که رو ماشین هک شده بود رو در هم نوشته شده بود و همسایه ها دور خونه ما جمع شده بودند با دیدن ما به سمتمون امدند

-اقا خشایار این چیه؟!

-به پلیس اطلاع دادین؟

-چیکار کردین؟طرف کیه؟

پریا خانم که قدیمی این محل بود گفت

-فکر کنم کار ارژنگه.

با وحشت برگشتیم سمتش سریع گفتم

-نه پریا خانم اشتباه نشه ما با ارژنگ تلفنی صحبت می کنیم امکان نداره اون این کارو کرده باشه.

در حالی که معلوم بود یکم قانع شده سری تکون داد

-چه می دونم والا.

با معذرت خواهی رفتیم تو خونه خونه ای که دیگه صمیمت قبل رو نداشت هر کسی یک گوشه کز کرده بود با امدن ما مامان دوید سمتمون و بغلمون کرد با وحشت پرسیدیم

-چی شده؟

-ترسیدم نیان.

کلی قربون صدقه ش رفتیم تا اروم تر شد بوی ناهار نمی امد و این تو خونه ی ما جدید بود رفتم سمت تلفن

-زنگ می زنم غذا بیارند.

همون موقع تلفن زنگ زد برداشتمش

-بله؟

-..

-بله؟

صدای نفس های ارومی می امد با صدای وحشت زده و ارومی پرسیدم

-ارژنگ؟

صدای خنده ی ریزی امد و بعد قعط شد با صدای لرزون گذاشتمش سر جاش رومو که برگردوندم کل خانواده رو دیدم که دورم جمع شده بودند خاوین پرسید

-ارژنگ بود؟!

فقط سرمو تکون دادم مامان و خاطره رو کاناپه ولو شدند و زدند زیر گریه منم یک کنار نشستم بعد گفتم

-مامان چرا اسمشو ارژنگ گذاشتی؟ یک بچه از دیو بودن چی می فهمه که این ظلمو در حقش کردی؟

دستشو رو دهنش گذاشت و دوید سمت اتاقش منم دنبالش رفتم دیدم عکس ارژنگ رو که خاطره نگهداشته بود و مامان از اتاقش برداشته بود تا به موقه اتیشش بزنه رو برداشته و با گریه بغل کرده

-پسرم منو ببخش بهت بد کردم بد کردم بد کردم احمقی کردم جاهلی کردم اخه چطور دلم امد؟پسر کوچولوی من تو که ازارت به کسی نمی رسید داغونت کردم خودم با دستای خودم نابودت کردم لال شم که بهت گفتم وحشی دستم بشکنه که زدمت!

از گریه ی مامان همه امده بودند تو اتاق دست انداختم و سرشو کشیدم تو بغلم شونه های همه می لرزید ناخداگاه حرفای ارژنگ امد تو ذهنم

-یک روز مامان می فهمه که خیلی منو اذیت کرده می فهمه که من واقعا یک هلولا یا دیو نیستم بعد میاد منو بغل می کنه مثل وقتی که شما رو بغل می کنه منم..می خوام ببخشم فرشاد.

+++

شروع کردم به جیغ و دست و پا زدن انقدر این کار رو کردم که کاکتوس روی میز پرت شد پایین.

-ولم کن، ولم کن.

-خفه شو!

بعد همینطور که دستش رو دور شونه م حلقه کرده بود منم تقریبا دنبال خودش کشید از اتاق بیرون بچه ها که با صدای جیغ و داد من داشتند می امد سمت اتاق جلوی در اتاق ایستادند و با چشمای بهت زده نگام کردند نیهاد بدون توجه به اونا منو کشوند سمت اشپزخونه با گریه گفتم

-ولم کن نیهاد چیکارم داری؟

بعد سعی کردم خودمو ازش جدا کنم ولی بی توجه منو می کشید شیدا امد جلو

-چیکارش داری نیهاد؟

پاهامو رو زمین قلف کردم نیهاد محکم تر کشیدم

-احمق من تو رو ادم نکنم نیهاد نیستم.

از زیر دستش در رفتم ولی قبل از اینکه بتونه م در برم مچ دستمو گرفت

-ولم کن نیهاد غلط کردم کمککک!

مریم و کامیار هم امدند سمتمون هرجوری بود نیهاد رو از من جدا کردند هرجوری بود در رفتم پشت شیدا قایم شدم همینطور که گریه می کردم گفتم

-مگه چیکار کردم؟

-چیکار کردی دختر بیشعور؟ الان حالیت می کنم چیکار کردی.

بعد خیز برداشت سمتم هر سه نفری که بینمون بودند یک دور چرخیدند و دست نیهاد که دراز شده بود از پشت شیدا به من برسه از کنار شونه م وادار به برگشت شد

-بیا اینور تبسم منو عصبانی نکن.

-دیگه این کارو نمی کنم نیهاد ببخشید قول می دم.

دوباره چرخیدی شیدا گفت

-اههه لاقل به ما هم بگو چی شده.

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

محکم از پشت مچ شیدا رو چسبیده بودم اونم دو دستی!نیهاد گفت:

-دختر نفهمه برای من قلیون می کشه.

-غلط کردم ببخشید!

-ببخشیدو کوفت!من بلایی سر تو بیارم.

دوباره چرخیدیم جیغی کشیدم کامیار گفت:

-ببخشش دیگه نیهاد گفت که اشتباه کرده.

مریم بهم اشاره کرد همینطور که زار می زدم گفتم:

-راست می گن نیهاد خواهش می کنم ببخشید تکرار نمی کنم.

سرجاش واستاد در حالی که عرق از سر و روش جاری شده بود گفت:

-تکرار نمی شه؟

-نه بخدا!

داد زد:

-قسم خدا رو نخور.

گریه م شدت گرفت

-باشه ببخشید غلط کردم.

-قول بده که تکرار نمی شه.

-قول می دم دیگه اصلا بهش فکرم نمی کنم.

خودشو از حصار دست کامیار ازاد کرد

-بسیار خوب.

بعد رفت سمت اشپزخونه در حالی که دیگه انرژی نداشتم رفتم کنار رو صندلی نشستم هنوز گریه می کردم شیدا رفت رو صندلی دیگه ای نشست و کتابی که داشت می خوند رو برداشت مریم هم رفت اسلحه شو تمیز بکنه کامیار هم یکم من رو نگاه کرد بعد رفت سر تلوزیون نیهاد هم رفت قلیون رو برداشت و شکست بعد انداختش سطل اشغال گریه م که تموم شد صورتم رو شستم و رفتم تو اتاقم.

فرشاد

خاوین اخم هاش درهم بود عصبی شده بود از وضع پیش امده و این چیز جدیدی نبود معمولا کم صبر ترین ما خاوین بود تو هال قدم می زد و زیر لب غر غر می کرد اخر سر بابا بلند شد و دستش رو گذاشت رو شونه ش 

-بشین بچه عصابم خورد شد.

اروم روی مبل نشست یکم ساکت بود بعد گفت:

-این چه وضعیه گیر افتادیم؟تا کی باید ازار و اذیت های این مرتیکه شوم رو تحمل کنیم؟برای چی نمی زاری به پلیس اطلاع بدم بابا؟تا کی باید تحمل کنیم؟اصلا شاید نخواست یا شاید خواست تا اخر عمر ما رو ازار بده اون وقت چی؟

بابا جوابش رو نداد اونم بعد از اینکه یکم منتظر جواب موند و دید فایده ای نداره بلند شد و رفت اشپزخونه یک لیوان اب بخور بعد خودش رو روی یک مبل پهن کرد و گوشیش رو در اورد و شروع کرد به بازی کردن تقریبا جو خونه اروم شده بود که فدا گفت:

-خوشیار دیر نکرد؟

همه از جا پریدیم خاوین چپ چپی نگاش کرد بعد به مامان خیره شد

-نترس عزیزم من می رم دنبالش.

-نه نرو.

بلند شدم

-باهم می ریم نترس.

سریع حاظر شدیم و رفتیم بیرون سوار ماشین من شدیم درو که باز کردیم خوشیار رو دیدیم که داشت کلید می نداخت بیاد تو با اینکه خون شدیدی از گوشه لبش می امد که تا گردنش ادامه داشت و زیر چشمش کبود شده بود بازم حسابی خوشحال شدیم و بغلش کردیم تا موقه ای که گوشه ی لبشو با شیر اب تو حیاط می شست مامان دوید بیرون و بغلش کرد

-الهی مامان قربونت بره کجا بودی عزیزم؟

-خدا نکنه مامان جان بریم تو توضیح می دم.

رفتیم تو همه با نگرانی دورش کردند بعد از سوال های معمولی نشست رو مبل تکی بقیه هم رو بقیه ی مبلا نشستند شروع کرد به تعریف کردند

-داشتم می امدم خونه که یک پارس سفید جلوم نگهداشت اول فکر کردم ادرس می خواد ولی وقتی شیشه ی دودی شو پایین داد دیدم ارژنگه می خواستم در برم ولی هیچ راه فرار نداشتم ماشینشو حالت مثلثی جلوم گذاشته بود از طرفی می ترسیدم در برم با ماشین دنبالم کنه با چشم بهم اشاره کرد بشینم تو ماشین به التماس افتادم دوباره همون اشاره رو کرد با ترس و لرز نشستم ماشینو به حرکت در اورد تا بیرون شهر هیچ حرفی نزد منم که اصلا جرات نداشتم نفس بکشم چه برسه حرف بزنم کنار جاده واستاد و بهم گفت پیاده شم می لرزیدمو پیاده شدم رفتیم بین درخت های اطراف امد سمتم و محکم با مشت کوبید تو صورتم افتادم زمین یقمو گرفت و بلندم کرد بعد بهم گفت

انگار غرق شده بود تو اون موقع.

-با اون چشمای وحشیش بهم زل زده بود گفت که بهتون بگم می دونه اون جمع صمیمی و اروم خونتون بهم ریخته جمعی که اون هیچ وقت توش سهمی نداشت جمعی که همیشه از انباری نگاش می کرد و حسرت می خورد گفت حالا نوبت مایه

بعد گفت حیفه انقدر سالم بفرستمت بری بعد از دوتا مشت ولم کرد حرکت کردم سمت شهر اونم انقدر با ماشین پشتم می امد تا رسیدم سر کوچه.

تن همه داشت می لرزید بابا برای اینکه جو رو عوض کنه گفت:

-بهتر برین بخوابین.

همه بلند شدیم و رفتیم تو اتاقامون تصمیم داشتم قبل از خواب یک کتاب بخونم ولی وقتی دیدم فدا دنبالمیاد فهمیدم می خواد حرفی بهم بزنه رو تخت نشستم و منتظر نگاش کردم

-فرشاد؟

-جانم؟

-من می ترسم!

-از کی؟! از ارژنگ؟!

سرش رو انداخت پایین و مظلوم تکون داد رفتم جلو و سرم رو خم کردم تا جلو صورتش

-داداش ارژنگ فدا؟ از داداش ارژنگ مهربون؟

سرم رو بردم جلوی گوشش

-یادته چقدر بغلت می کرد نازت می کرد؟

یک حسی تو دلم می گفت یادت میاد چطور می زدت؟ یادت میاد چطور موهات رو می کشید؟ سرمو به دو طرف تکون دادم تا این فکر ازار دهنده از ذهنم بره خاطره رفت و منم دراز کشیدم

ویرایش شده توسط ملی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

فردا صبح با حال داغون هر کس رفت پی کارش خوشیار که از قدیم هم خیلی لوس و ناز پروریده بود موند خونه که استراحت کنه حالا خوبه یک هزارم خاوین هم کتک نخورده بود ها قبلا هم هر وقت ارژنگ می زدش کلی ادا اطفار از خودش در می اورد خشایار با من امد باورم نمی شد یک روز برای شغلی که عاشقش بودم هیچ هیجانی نداشته باشم شبها یکی دیگه بجای من تو کتاب خونه می موند و اسم ها رو می نوشت.

با دیدن اسمش تو فهرست آهی کشیدم بازم کتاب گرفته بود و الان می خواست برگردونه با چشم دور و بر کتاب خونه رو گشتم با دیدنش که داشت نگام می کرد لرزیدم شروع کرد با قدمهای اروم به سمتم امدن یک قدم از ترس عقب رفتم و به دیوار چسبدیم با چشم التماسش می کردم نزدیک تر نیاد ولی بی توجه تا جلوی میز امد سرم رو پایین انداختم وحشتم اجازه نمی داد راحت بهش نگاه کنم به دستش که کتاب ها رو گذاشت روی میز نگاه کردم صدای قدم هاش رو که دور می شد شنیدم و وقتی به اندازه ی کافی دور شد روی صندلی فرو ریختم.

نگاهم افتاد به اون دختره چرا اینطوری بود صبر کن ببینم خاوین خوشیار حالا نوبت خشایار بود خشایار خشایار الان تو پارکینگ بود سریع رفتم پایین با چنان سرعتی و چهره ی وحشت زده ای پله ها رو طی می کردم که همه برگشته بودند نگام می کردند برام مهم نبود نگاهی به دور و بر کردم اها پارس سفید با ترس رفتم نزدیک نمی دونستم چیکار باید بکنم دستگیره ی درو کشیدم قلف بود مثل دیونه ها در زدم در باز شد دستی که از صندلی راننده جلو امده بود و درو باز کرد به سرجاش برگشت و نگاه وحشت زده ی من به خشایار افتاد که با دست و پا و دهن بسته بود شل شدم دوباره همون دست امد و چسب رو از رو دهنش برداشت خشایار با صدای خش داری گفت:

- من رو بکش بیرون.

سریع کشیدمش بیرون رو زمین که نشست ماشین حرکت کرد و دور شد سریع دست و پای خشایار رو باز کردم بیحال بود و داشت تو خودش می پیچید

-چی شد؟! چیکارت کرد؟!

دستش رو روی شکمش گذاشت تازه متوجه ی دکمه های باز لباسش شدم پیراهنشو کنار زدم دادی از شدت وحشت زدم رو شکمش نوشته هایی با سوختگی هایی که معلوم بود مال فندکه درست شده بود و بزرگ رو نوشته ها با همون رد انتقام نوشته شده بود

-ببرمت دکتر؟ ببرمت دکتر خشایار؟

-نه نه اصلا.

-خشایار؟!

-می سوزه! می سوزه! اییی همه می فهمند. نوشته ها رو می بینند.

خدا می دونه چطور کشوندمش خونه نگاهی به وضعشو کردم همه با ترس و لرز در حالی که سعی می کردن خودشونو عادی نشون بدن سر میز دستای همه می لرزید جز خاوین و خوشیار خاوین که حاظر نشد چیزی بخور کلافه بود و این کلافگیش از دیشب خوب نشده بود که بدترم شده بود دوباره قرص های خوابشو شروع کرد شیشه ی مشروب و پاکت سیگار هم از دستش نمی افتاد خوشیار هم که هنوز در حال ناز کردن بود و می گفت دهنش درد می کنه نمی تونه راحت چیزی بخوره و از مامان خواسته بود براش سوپ بپزه خشایار راجب ماجرا چیزی نگفته بود ولی از طرز نشستنش و تکون تکون هایی که می خورد می فهمیدم که اذیت با صدای جیغ فدا از جا پریدیم و مسیر نگاشو دنبال کردیم با دیدن سایه ی یک مرد پشت پنجره صداهای یا حضرت عباس ع یا فاطمه زهرا س و ... بلند شد همینطور خشک واستاده بودیم نفسم تنگ شده بود انگار ارژنگ خرخرمو چسبیده بود سایه از کنار پنجره رد شد و دور شد یک لحظه فدا دوید بیرون و داد زد:

-داداش ارژنگ؟!

با این حرکتش پاهای همه به حرکت در امد تا بگیرنش ولی قبل از اینکه دست کسی بهش برسه رفت بیرون ماهم دم در ایست کردیم و با وحشت به اون که حالا تو بغل ارژنگ گریه می کرد انداختیم دهنم خشک شده بود یکخورده که گذشت ارژنگ تو گوشش چیزی گفت بعد رفت سمت در مامان صداش کرد یک لحظه واستاد ولی دوباره حرکت کرد و درو باز کرد و بیرون رفت مامان به سمت فدا دوید و بغلش کرد.

-دختره ی احمق به چه جراتی رفتی؟! اگه بلایی سرت میاورد چی؟!

فدا بدون اینکه حرف بزنه مامان رو بغل گرفت بعد که از مامان جدا شد رفت سمت ساختمون

تبسم

نیهاد با تمام قدرت پاشو رو گاز فشار می داد منم به صندلی چسبیده بودم و در حالی که سعی داشتم در همون حال دستبند نقره م رو که از در خونه درگیرش بودم ببندم گفتم:

-نیهاد نزنی به مردم.

یک لحظه سوژه رفت تو یک کوچه بمبست ماشینو سریع پارک کرد و دویدیم دنبالش دوباره رسید به خیابون ولی خیابون حسابی شلوغ هی دعا دعا می کردم ماشین بهمون نزنه مرده از رو کاپوت ماشین ها می پرید نیهاد بهتر از اون از رو سقف ماشین ها می پرید منم با احترام از وسط ماشین ها رد می شدم مرده خورد به یک دختر بچه که تنگ ماهی دستش بود تنگ رو زمین افتاد و شکست و ماهی داخلش رو زمین له له می زد نیهاد سریع یک لیوان از دست پسر کناریش گرفت از اب سرد کن ابش کرد و ماهی رو انداخت توش بعد داد دست دختر و دوباره به راهش ادامه داد منم دنبالش خیلی زودتر از اونی که فکر می کردیم به پسره رسیدیم نیهاد جفت پا رفت تو کمرش به محظ اینکه پسره افتاد دستاشو بست و رو به من گفت

-من می برم تحویلش بدم تو هم برو خونه.

-باشه.

بعد راه افتادم سمت خونه رفتم تو کسی نبود لابد مریم و شیدا دوباره باهم رفتند بازار نگاهی تو اینه به خودم کردم قد بلند به کنار هیکل عالیم  به کنار قیافه ی خوشگلمو کجای دلم بزارم اخه؟پوست سفید به قول شیدا رو به خاکستری چشمای ابی خیلییییی خوشگل بوسسس صورت کشیده موهای طلایی مشکی خدادادی بینی قلمی ابروهای پر پشت ولی بازم خدادادی مرتب بقیه شم به شما ربطی نداره واه چه بی حیا شدن مردم

خوب خوب خوب می دونم خیلی هاتون خیلی دوست دارید بدونید من چیکاره ی شیدا و نیهادم اصلا ما کی هستیم؟

به نام خدا

عرضم به حضورتون که من یک زمان نه نه بابا داشتم ولی زیاد ازشون یادم نمیاد مامانم از خونه فرار کرده بود ولی نه بخاطر همون ماجرای تکراری دوست داشتن یک پسر بلکه بخاطر  اعتیادی که داشت و مامان و باباش سعی داشتند ترکش بدند ولی بعد از چند سال برمی گرده با یک بچه تو بغلش که اونم منم تلو تلو خوران با لباسی گلی و پاره پوره و صورتی لاغر و زرد به سمت خونه مامان و باباش می ره همه مردم روستا هم جمع شده بودند و نگاش می کردند حتی بعضی ها می رند جلو تا حالشو بپرسند ولی همه رو کنار می زنه باباش که ماجرا رو زودتر فهمیده بود از خونه سراسیمه بیرون میاد و خودشو به جایی که دخترش هست می رسونه دختر به محظ دیدن باباش بچه رو تو بغلش می زاره و سریع به سمت مخالف می دوه البته دویدن یک معتاد زیاد تند نیست مردم می خوان بگیرنش ولی اون با بیرون اوردن تیغی و تحدید به اینکه خودمو می کشم از دستشون فرار می کنه و اون دختر بچه بین دستای پدر بزرگش می مونه دختری که اسمشو تبسم می زارند یک لبخند برای چهار خصوصیت تاقت ببخش سپاس گزاری و محبت

  بعد از چند سال پدرم میاد یک سری به من می زنه یک پیرمرد پولدار ولی منو همراه خودش نمی بره حتی برای دختر 3 سالش اسباب بازی هم نخریده بود فقط می خواست ببینه اون بچه شکل خودشه یا زنش و من بزرگ می شم تا سن 6 سالگی گویا یک روز یک پسر 19 ساله در حالی که دختر همسن خودشو بغل داره به روستا میاد ولی یک چیز عجیب این بوده که دختر چاقو خورده بوده مردم روستا که خیلی مهمون نوازند دختره سریع به شهر برای مداوا می برند ولی برای احتیاط با نهایت احترام پسرو نگه می دارند تا پلیس تکلیفو روشن کنه

پسر که همین اقا نیهاد خودمون بوده می گه داشته می امد یکجا رو برای زندگی پیدا کنه که این خانم خوشگله رو خونین و مالین یک گوشه دیوار می بینه اونم برش می داره و به اولین جایی که پیدا می کنه می رسونش از اون طرف بعد از سه روز دختره هم بیدار می شه و می گه این اقا رو اصلا نمی شناسم و اونایی هم که منو زخمی کردند مظاحم بودند

این اقا پسر ما می خواد که تو روستا بمونه بهش اجازه می دند حتی یکی از روستایی ها بهش جا می ده اونم قول می ده که زود بره سرکار تا اجاره ی خونه رو بده از طرفی اون دختر خانم هم می خواد تو روستا بمونه می گه کار داره و دوست داره شبا تو روستا بمونه چون از مردمش خوششون امد اونم خونه همون حاج خانم و حاج اقای پیر که منو بزرگ می کنند می مونه ولی بعد از مدتی هردوی اونا می میرند و دختر می مونه با خونه اونا

ویرایش شده توسط ملی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پونزد

شیدا قیمی من رو قبول می کنه و نگهم می داره از طرفی پسره هم بعد از دادن کنکور به نیرو انتظامی می پیونده و اینطوری نیهاد و شیدا همکار می شند ولی هیچ کسی تو روستا از شغلشون خبر نداره من هم از بچگی پلیس بار امدم.

یکم از دوران بچگیم بگم چون از نه سالگیم زیر دست شیدا بزرگ شدم یا بهتر بگم شیدا و نیهاد تقریبا تمام تربیت من حاصل دست این دوتای، هرچند خودشون زیاد راضی نیستند؛ نیهاد که تربیت کردنش با کتک بود بماند...شیدا بهتر بود ولی بازم با محبت خیلی کم؛ زیر نظرشون راهنمایی رو تموم کردم و رشته انسانی رو زدم از بچگی نیهاد بهم هنرای رزمی یاد می داد بعضی وقت ها هم کنار دست زن های روستا آشپزی و کارهای خانمی یاد می گرفتم.

از هفده سالگیم به طور رسمی رفتم تو کارهای پلیسی بعد از کنکور هم استخدامم کردند که قانونی هم شد الان هم که می بینید خانم ستوان تبسم امیری در خدمت شماست البته در حال حاظر یک عروسک گربه هم دستشه.

فرشاد

 دیگه نوبت من شده بود خشایار ماجرا رو به پسر ها گفته بود اون ها هم گفتن چون امروز پنج شنبه ست با ما می امدند تا سه روز سراغم نیومد هرچند که تمام سه روز با حضور پرنگ تر و طولانی تری تو کتابخونه روزم رو تلخ می کرد سعی می کردم تا حد امکان بهش نزدیک نشم فقط وقتی که می خواست کتابی بگیره یا پس بده نمی شد وقتی کتاب رو سمتم می گرفت جرات نداشتم سرم رو بالا بیارم و به صورتش نگاه کنم فقط اسم خودش و کتاب رو می نوشتم و تاریخ پس دادن رو برای دو هفته دیگه می زاشتم ولی فرداش می امد کتاب ها رو پس می داد هر دفعه به خودم می گفتم الان سرم رو بالا میارم و باهاش صحبت می کنم ولی نمی تونستم فقط می تونستم منتظر باشم تمام کتاب ها تموم شه تا از شرش راحت شم.

تو همین بهبه یک چیزی یک کسی ته دلم می گفت من هر روز دیدنش رو دوست دارم.

خاوین رفته بود پایین فقط من مونده بودم و اون دختره که داشت کتاب می خوند ارژنگ امروز نیومده بود برای همین راحت تر بودم برقو خاموش کردم ولی نور از پنجره داخل می زد و فضا رو کمی روشن کرده بود رفتم تا به دختره بگم بره که یک کتاب زیر پام امد زیر لب گفتم:

-اخه کتابرو می ندازند زمین؟ این ها فرهنگ کتابخوانی ندارند.

با دیدن اسم رو جلدش خشک شدم

شطرنج با ماشین قیامت

کتاب از دستم ولو شد و رو زمین افتاد مطمئن بودم مطمئن بودم این کتاب الان باید دست ارژنگ...

دستم از پشت پیچیده شد و محکم به قفسه برخورد کردم نفسم بند امد با ترس گفتم:

-خا خا خانم ک ک کمک!

بی توجه یک صفحه دیگه از کتاب رو ورق زد

-خانم؟!

صدای اروم دم گوشم گفت:

-هیسس داد نزن؛اون با منه.

زانوهام سست شد چشمام رو بستم و دستام رو مشت کردم کاری جز اینکه منتظر بمونم ببینم چیکار می خواد بکنه از دستم بر نمی امد هرچند تو دلم دعا دعا می کردم خاوین بیاد گرمای نوازش دستشو رو ستون فقراتم احساس کردم اما چیزی از لرزشم کم نکرد

-فرشاد کجا موندی؟

ارژنگ ازم با سرعت جدا شد و به سمت انتهای کتاب خونه قدم برداشت همون موقه خاوین از اونور کتاب خونه تو دیدم قرار گرفت با دیدن کسی که داشت می رفت خشک شد اب دهنشو چنان با صدا قورت داد که منم شنیدم با دور شدن ارژنگ به سمتم دوید و دستام رو گرفت

-خوبی؟! کاریت نکرد؟! چرا چیزی نمی گی؟! فرشاد؟!

نگاهم رو ارژنگ بود که با دختره از در خارج شدند قبل از رفتن ارژنگ به سمتم برگشت و نیشخندی تحویلم داد

-اره،اره خوبم.

هردو با بهت و ترس رفتیم پایین سوار شدیم و حرکت کردیم یکم که گذشت پرسید

-فرشاد تو رو خدا داداش اگه طوریت شد اگه اذیتت کرد بگو!

سرم رو به دو طرف تکون دادم.

-نه.

-پس چته؟!

-نمی دونم احساس می کنم یک چیزی عجیبه.

تبسم

شیدا-میان شام؟

طرف صحبتش به نیهاد بود اونم لبخندی زد و کتش رو اویز کرد و پشت سفره نشست.

-ممنون.

جوابش رو دادیم بله یک املت سه نفره درست کردیم اصلا داغون شدیم ها

مریم-کی می خوای تمومش کنی؟

دست از خوردن کشید و بهش نگاه کرد.

-چی رو؟

اینبار شیدا گفت:

-این بازی رو.

دوباره سرگرم خوردن شد.

-تمومش می کنم به زودی زود.

بعد از غذا پسر ها سفره رو جمع کردن می خواستن بشورن که شیدا گفت:

-کامیار شما برو من به اقا نیهاد کمک می کنم.

رفتند تو اشپزخونه یواشکی رفتم پشت در گوش واستادم مریم و کامیار با خنده بهم اشاره می کردند بیام کنار ولی من که بچه ی حرف گوش کنی نبودم بودم؟

-خودت داری عذاب می کشی،خانوادت دارن عذاب می کشن، چرا نرفتی پیششون؟ چرا نگفتی خوب شدی؟ حداقل بخاطر فرشاد و فدا، اونا رو که دوست داری، اونا که دوستت دارند.

-خانم؟

از لحنش تن من لرزید چه برسه به شیدای بدبخت که دل گروی این م

-جانم؟

اوو! نه بابا نکنه خبرایه ما بی خبر بودیم؟

-بهت می گم می خوام چیکار کنم.

بعد ضرفا رو ول کرد و برگشت زل زد به شیدا یک لحظه دستش رفت به عینکش تعجب کردم تا حالا عینکش رو بر نداشته بود

-می خوام فدا و فرشاد رو راضی کنم بامون بیان روستا.اون موقع...

یک قدم بهش نزدیک شد و چنگ زد تو موهای شیدا.

-اون موقع زندگیم رو با تو شروع می کنم؛زندگی که باید همون 19 سالگی شروع می کردم،نه انقدر دیر.

بعد دست انداخت دور کمرش و کشیدش سمت خودش با خشونت گفت:

-اون موقع زندگی جدیدم رو با تو شروع می کنم؛چندتا بچه میاریم،اسم های خوب روشون می زاریم.اگه حتی مثل من باشند حق نداری،حق نداری اذیتشون کنی شید!

بعد اروم تکونش داد هرچند اروم بود ولی برای اهو تکون شدیدی بود

-فهمیدی شیدا؟ نباید اذیتشون کنی.

شیدا دستش رو زیر چونه ی نیهاد گذاشت و سرش رو بالاتر برد

ویرایش شده توسط ملی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شونزدهم

-هیس. این چشم ها شهر ارواح نیست،دنیای منه.

چشم هاش؟! مگه چشم هاش چه مشکی دارن؟!

نیهاد دستش رو دور کمرش سفت تر کرد شیدا دستش رو روی دست نیهاد گذاشت بعد به ارومی خودش رو ازش فاصله داد و از بغلش امد بیرون ااا دیونه می خواست بوست کنه ها مشنگ اینم ها

-نیهاد؟ازت خواهش می کنم به چیزی که گذشت،به چیزی که نشد،به چیزی که نبود حسرت نخور عزیزم!زندگی اگه اسون بود که با گریه شروع نمی شد.اونا پشیمونند اگه پیدات می کردن عذر خواهی می کردن.

-عذرخواهی بدرد اونی می خوره که توی خیابون می خوری بهش؛نه کسی که قلبش رو شکستی،روزگارش رو سیاه کردی.

اروم امدم برگردم که مستقیم رفتم تو کله ی یکی یعنی در اصل کله کله شدیم کامیار بود پشت سرشم مریم اروم صاف شدیم ولی با دیدن یک سایه پشت سرم از شدت وحشت دوست داشتم داد بزنم جرات نکردم برگردم فقط یک لحظه کامیار رو دیدم که قدم تند کرد سمت در منم با جیغ کوتاهی دویدم سمت دستشویی مریم مشکلی نداشت نیهاد خیلی احترام خانم ها رو نگه می داشت البته نمی دونم مگه من خانم حساب نمی شدم؟

فرشاد

دیگه کسی جرات نمی کرد من رو حتی یک لحظه تنهام بزاره هر کسی هم که می خواست بره دستشویی که ته حیاط بود حتما یکی باید باش می رفت خوشیار که از خدا خواسته بقیه رو التماس می کرد دنبالش برند خاوین هم با داد و بیداد از سر هرکاری که می کردی بلندت می کرد و دنبال خودش می کشوندت ولی خشایار با توجه به غروری که داشت فقط یکجور بلند می شد و به سمت در می رفت تا بقیه متوجه بشند و هر کسی نزدیک بود دنبالش می دوید این قانون تا حدی اساسی بود که یکبار باعث شد یک لقد از بابام بخورم که فکر کنم اگه از ارژنگ می خوردم انقدر درد نداشت تا یک ساعت بعدش لنگ می زدم با صدا زدن خوشیار از فکر بیرون امدم و متوجه شدم وقت بسته کتابخونه ست برقا رو خاموش کرده بودیم دیگه تا حدودی مطمئن شده بودم کسی تو کتابخونه نیست که یکدفعه دستی دور کمرم حلقه شد از شدت ترس ناله ای کردم که خوشیار برگشت سمتم من جرات نداشتم به پشت سرم نگاه کنم فقط جوری تو بغلش می لرزیدم که سابیده شدن کمرم به شکمشو احساس می کردم

-ولش..کن.

صدای خوشیار بود صدای وحشت زدش گفتم الان پس می افته سعی کردم که خودمو از چنگالش بیرون بیارم که حلقه ی دستشو محکم تر کرد ناله ی بلندی کردم نه از درد بلکه از ترس پاهام شل شد داشتم رو زمین می افتادم که پرتم کرد عقب افتادم جلوی پای یک نفر دیگه از کفشای مردونه ی صدفیش فهمیدم که اون دختره نیست سرمو بالا اوردم یک پسر بود که داشت نگام می کرد اروم بهش گفتم

-اقا تو رو جون هرکی دوست داری کمکم کن!

روشو گرفت هرجوری بود در حالی که از بودن اون مرد پشتم می ترسیدم برگشتم عقب همون لحظه خوشیار رو دیدم که چاقویی از تو جیبش در اورد و با دستای لرزون سمت ارژنگ برد

-خوشیار نزنی!

دست ارژنگ رو دیدم که بالا رفت و به صورت خوشیار زد خوشیار بیهوش رو زمین افتاد بعد برگشت سمت من عقب رفتم ولی به اون مرد دیگه برخورد کردم تازه یادم امد که بقیه ی پسرا دو پارکینگ بودند فقط دعا می کردم اونا تونسته باشند فرار کنند ارژنگ گوشه ی یقه ی منو گرفت و بلندم کرد بعد پرتم کرد سمت در زدم زیر گریه بلند شدم که در برم قدرت نداشته مو انداختم تو پاهام که در برم درو باز کردم و پریدم بیرون یک لحظه چیزی به سینه م برخورد کرد و پرت شدم تو بغل ارژنگ که پشتم بود با تعجب به دختری که لقد به سینه م زده بود نگاه کردم که کشیده شدم سمت اسانسور پرت شدم توش اون پسره و دختره هم امدن تو تکیه مو به دیوار دادم چون تقریبا بیحال بودم وقتی اسانسور واستاد هلم داد بیرون خودش پشت سرم امد بردم سمت ماشینش در عقبو باز کرد و دوباره هلم داد تو بعد خودش صندلی جلو نشست متوجه شدم اون دختر هم صندلی جلو نشسته بود خنده دار بود ولی یکم دلخوش شدم که یک اشنا بود ماشینو به حرکت در اورد فقط صدای اهنگ بود که سکوت رو می شکست

خدا رو چه دیدی ، شاید با تو باشم
شاید با نگاهت از این غم رها شم
خدا رو چه دیدی ، شاید غصه رد شد
دلم راه و رسم این عشق رو بلد شد
هنوز بی قرارم به یاد نگاهت ، نشستم تو بارون بازم چشم به راهت
هنوز بی قرارم به یاد نگاهت ، نشستم تو بارون بازم چشم به راهت
خدا رو چه دیدی ، تو شاید بمونی
شاید غصه هامو ، تو چشمام بخونی
خدا رو چه دیدی ، شاید دل سپردی
شاید عشقمون رو تو از یاد نبردی
هنوز بی قرارم به یاد نگاهت ، نشستم تو بارون بازم چشم به راهت
هنوز بی قرارم به یاد نگاهت ، نشستم تو بارون بازم چشم به راهت
تو ترسی نداری از عشق و جدایی ، می خوای پر بگیری به سمت رهایی
برای تو موندن دلیلی نداره ، برات حرف رفتن شده راه چاره
خدا رو چه دیدی ، تو شاید بمونی
شاید غصه هامو ، تو چشمام بخونی
خدا رو چه دیدی ، شاید دل سپردی
شاید عشقمون رو تو از یاد نبردی
خدا رو چه دیدی ، خدا رو چه دیدی

متن ترانه خدا رو چه دیدی رضا صادقی

یکم که گذشت دیگه تاقت نیاوردم و گفتم:

-کارت رو بکن. مگه نمی خواستی منم بزنی؟ استرس بدی دارم خواهش می کنم زود باش!

ابرویی بالا انداخت و نگاهی به دختر کناریش کرد بعد دوباره به رو به رو خیره شد

-هنوز متلک های خشایار و خوشیار یادم نرفته،یادم نرفته خاوین چطور وسایلم رو انداخت جلو روم  تو کوچه.

اهی کشید

-به چه جرمی؟پسرشون رو خودشون مریض کرده بودند، خوردشون عصبیش کرده بودند، بعد بیرونش انداختند، راحت اصلا از خداشون بود.

سرم پایین بود

-حالم بد بود بماند که چقدر سختی کشیدم تو یک محله ی کوفتی با چند نفر دعوام شد بردنم کلانتری یکی از سروان ها وقتی متوجه ی حالم شد بجای اینکه بام بد رفتاری کنه زیر بال و پرم رو گرفت وقتی متوجه ی حالم شد رفت دنبال درمان انقدر بهم محبت می کرد که خوابشم نمی تونستم ببینم ممکنه یک روز کسی بهم محبت کنه بردنم تیمارستان می فهمی تیمارستان می گفتند یک ماه یا زودتر خوب می شم و خوب شدم ولی زخم دلم کاری تر از اون بود که راهی برای درمانش باشه می دونی چیه برام سخت بود که مثل سیگار خودشون سوزوندنم و خودشون زیر پا لهم کردند کینه مونده از نامردیشون تو دلم 5 تا کینه دوتا عشق خواهر و برادر کوچیکم.

حرفش تموم شد ولی من هنوز هزار سوال داشتم از تو اینه بغل ماشین نگام کرد قبل از اینکه چیزی بگه گفتم:

-تو خوب شدی؟

سرشو تکون داد

-این کارا؟

-همش انتقام بود.

بعد پیاده شد ناخداگاه پیاده شدم و دنبالش رفتم رفت سمت دشت رو به رو بالای یک تپه واستاد پشت به من بود و دستاش رو پشتش حلقه کرده بود

-با من بیا فرشاد دوست دارم پیشم باشید هم تو و هم فدا دوست دارم منم خانواده داشته باشم.

بعد برگشت سمتم هنوز می ترسیدم پس یک قدم عقب رفتم

-میای؟

بغض گلوم رو گرفت سرم رو به علامت مثبت تکون دادم تاکید کرد.

-اگه پای امدن نداری بگو.اگه بیای و نمونی همون پای امدنت رو خورد می کنم.

با گریه خندیدم بعد بزور با صدای پر از بغض گفتم:

-می مونم.

لباش به لبخند باز شد دست انداخت دور شونم و من رو تو بغلش کشید منم بغلش کردم دستی روی پشتم کشید.

-میام دنبالت زود .

از هم جدا شدیم رفتیم سمت ماشین اون دختره هنوز تو ماشین نشسته بود خوب چه خلم من کجا می خواست بره؟ عقب نشستم دوباره ماشین رو به حرکت در اورد

-داداش معرفی نمی کنی؟

با لبخند به دختره نگاه کرد بعد گفت:

-ان شاءا.. زن داداش ایندت.

لبخندی از روی شعف زدم

-مبارک! کی؟

دختره از تو اینه لبخندی بهم زد و چیزی نگفت ارژنگ گفت:

-به زودی زود اگه خدا بخواد.

بعد ماشین رو به حرکت در اورد دختر از داشپورت ماشین سه تا ابمیوه پرتقال در اورد و دوتا رو شوت کرد تو بغل ما یکی هم برای خودش

تبسم

-از دختر لجباز به پسر زشت از دختر لجباز..

-پسر زشت عمه ت!

خندم گرفت

-راه بازه؟

-راه باز وضعیت سفید.

یواشکی از تو اتاق امدم بیرون کامیار گوشی به دست رو مبل نشسته بود و داشت شیدا رو دید می زد که تو اشپزخونه بود دوباره تو تلفن گفتم

-خرس اخمو کجاست؟

-حمومه.

-خوبه.

یواشکی رفتم سمت در و بازش کردم و رو پنجه ی پام رفتم بیرون و در رفتم خوب شکم چی میل داری ابگوشت نه نه سیرابی اوخخخخ سیرابی

رفتم تو مغازه داشتم تیلیتش می کردم که یک پسره گفت

-خانم ما رو هم شریک نمی کنید؟

سرم رو بالا اوردم و چپ چپ نگاش کردم بعد دوباره به جون غذام افتادم برگشت سمت پیشخوان و با صدای خندون گفت

ویرایش شده توسط ملی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-اقا یک کاسه هم برای ما.

اون یک کاسه پر کرد و داد بهش کاسه رو گرفت و امد سر میز من نشست با دهنی پر و چشمایی گرد نگاش کردم

-هوووی یارو خلی؟

-هووومممم تا دلت بخواد.

-در اون که شکی نیست می شه از سر میز من پاشی؟

-نه.

اخمی کردم می خواستم بگم کوفت نه ولی چون من زیر دست شیدا بزرگ شده بودم عین یک خانم متشخص بلند شدم و رفتم پشت یک میز دیگه نشستم غذام که تموم شد صورتمو شستم همینطور که نوشابمو سر می کشیدم رفتم سمت پیشخوان

-چند می شه؟

پسره امد کنارم

-بزار من حساب کنم.

وای خدا این چه کنه ای بود

-باشه حساب کن.

بعد امدم بیرون حساب که کرد دنبالم دوید بیرون

-بابا خانمی یک لحظه واستا دیگه.

با خنده برگشتم سمتش

-تو چه سمچی هستی.

خندید

-اره ولی فقط در مقابل تو.

-برو بابا تا حالا به صدتا دختر این حرفو گفتی.

-نه ولی تو می تونی اولیش باشی.

-که بعد از من به صدتا دختر بگی؟

دستشو دراز کرد سمتم

-حالا تا خدا چی بخواد.

-بمیر بابا.

چون زیاد تو اجتماع نبودم زیاد هم یاد نگرفته بودم چیکار کنم تو روستا هم که نمی شه با پسرا حرف زد همه می بینند

-باید برم.

-شمارتو نمی دی؟

پوزخندی زدم

-تو راجب من چه می دونی بفهمند می کشنم.

-بت نمی خوره خانواده ی خیلی سختگیری داشته باشی.

-ولی دارم.

-بست کن با من باش بت خوش می گذره.

رومو گرفتم

-نمی خوام.

خندید و سرشو انداخت پایین بعد اه کشید برگشتم

-من باید برم.

-یک لحظه.

بعد یک دفترچه از تو جیبش در اورد و کاغذی ازش کند و چیزی روش نوشت بعد گرفت سمت من

-این شماره ی منه من کتابخونه ی همین محله کار می کنم کتابخونه ی <> خوشحال می شم زنگ بزنی.

ابرویی بالا انداختم و نگاش کردم لبخندی زد

-اسم من فرشاده.

ازش گرفتم

-اها ممنون اقا فرشاد.

-از تو ممنون منتظرم.

برگشتم و همینطور که کاغذ دستم بود تو هوا براش دست تکون دادم و رفتم وقتی مطمئن شدم نمی بینم کاغذو انداختم تو سطل اشغال بحرحال تنهایی دلیل نبود که طلب عشق از هر بی سر و پایی کنم

فرشاد

فرشاد بیداری

سرمو بالا اوردم و با چشمای نیمه وا به فدا نگاه کردم بعد از صحبت با ارژنگ انقدر سرحال امده بودم که رفتم سیرابی فروشی با دیدن دختر خوشگلی که اونجا بود خواستم خوشحالیمو صد برابر کنم و بهش شماره دادم از وقتی هم که امدم پای گوشی منتظر بودم ولی زنگ نزد با بدبختی تونسته بودم بقیه رو رازی کنم که از دست ارژنگ فرار کردم باورشون نمی شد

-هوم؟

-هیسسس.

بعد امد و کنارم رو تخت نشست

-با ارژنگ صحبت کردی؟

نیم خیز شدمو و با تعجب نگاش کردم

-توهم؟!

-اره صحبت کردیم بت گفت؟

-گفت که باهم بریم.

-خوب میای؟

-میای یعنی توهم می خوای بیای؟!!

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-اره منم میام.

-فدا مامان و بابا به تو وابسته اند دلتنگت می شن نیا.

-نه میام.

-اگه بیای دیگه ارزنگ نمی تونه برگرده فکر می کنی اونا حاظرند کسی رو که دخترشونو ازشون جدا کرده رو ببخشند.

-چرا باید ارژنگ برگرده؟

-چی؟

-چرا باید برگرده؟ مگه کم اذیتش کردند که حالا برای برگشتند التماس کنه؟

بعد بلند شد و رفت بیرون نگام به راهش بود راست می گفت اصلا چرا باید بر می گشت؟

با دیدنش لبخند زدم از همون دور جواب لبخندم رو داد حیف شد که خاوین بام بود

-خاوین من باید برم یکجایی؟

-واستا منم بیام.

-نه نمی خواد جایی که کار دارم تو خیابونه نمی تونه کاری کنه نگران نباش یعنی باید تو کتابخونه باشه.

یک نگاه با تردید بهم انداخت پلکی رو بهش زدم و رفتم بیرون ماشین ارژنگ تو پارکینگ بود رفتم سمت ماشین یکم واستادم که امد مشتامون رو بهم زدیم و نشستیم

-اون دختره کو ارژنگ؟

-اولا اون دختره اسم داره شیدا بعدشم منم اسم دارم نیهاد.

-نیهاد یعنی چی؟

-کردیه .نهاد، سرشت، طبیعت، ضمیر دل، بنیاد، اساس، قاعده، مقام و جایگاه هر چیزی که این چشما رو باعث شوم بودن من ندونه.

سرم رو انداختم پایین بعد از مکث کوتاهی دوباره پرسیدم:

-شیدا خانم کو؟

هیمنطور که عینک افتابی ش رو می زد گفت:

-جایی که باید باشه.

چرا از اول عینک افتابی نزده بود؟اه به تو چه فرشاد

-اها.

بعد نگاهی به خیابون کردم

-کجا می ریم نیهاد؟

با اسم نیهاد غریبه بودم برام گفتنش اذیت داشت

-خونه ی من.

ناخداگاه یک تکونی خوردم خندش گرفت هرچند خنده ی اون فقط یک نیشخند بود

-چته؟نترس دختر 14 ساله کاریت ندارم.

با اینکه جملش به شوخی بود ولی رو قسمت اخر تاکید کرد چند دقیقه رفتیم تا رسیدیم به یک اپارتمان نگاهی به ارتفاع و شیکی ش کردم با همه ی اینا وسطای شهر بود

-هومم خوبه پس این چند روز اینجا بودین.

-نه اینجا رو با کامیار باهم گرفتیم خونه ی خودشه البته هنوز خانمش نمی دونه می خواد سورپرایزش کنه.

-کامیار؟

-همون پسری که تو کتابخونه دیدی.

-اهان.

-تازه اون داداش شیداست.

-نه بابا؟

-اره.

بعد پیاده شد منم پشت بندش پیاده شدم عینکش رو از جیبش در آورد و زد نگاهی به تیپش کردم یک بلوز کاکایویی با شلوار مشکی رفتیم تو نگهبان گفت:

-سلام اقای ارام.

برعکس انتظارم که گفتم الان یک سر یا دست تکون می ده واستاد و با سرخوشی گفت

-علیک سلام محمد اقا خوب هستید؟ چه خبرا؟

-به لطف شما می گذرونیم دیگه.

-به شادی بگذرونید با اجازتون.

-خدانگهدارتون.

رفتیم سوار اسانسور شدیم یکی از درای قهوه ای رنگ رو باز کرد قبل از اینکه وارد خونه بشم یک نگاه به فضای اپارتمان انداختم چه دلباز بود

-بیا تو.

و خودش زودتر رفت منم دنبالش رفتم تو نگاهی به خونه کردم کاغذ دیواری های بادنجونی با طرح های عنابی پنجره ای که پرده ی پوست پیازی داشت سرامیک های شیری و دوتا فرش بادنجونی یک دست مبل بادنجونی تلوزیون و وسایل صورتی میز تلوزیون نقره ای رو به روی کاناپه ی سه نفره قرار داشت اشپزخونه با طرح ایرانی هم پشت تلوزیون بود تو هال دوتا تابلو به چشم می خورد یکی عکس دوتا گرگ سفید بود که یکی شون تیر خورده رو زمین افتاده بود و دیگری با شاخه گلی به دهن بالای سرش واستاده بود و از دور داشت شکارچی می امد برگشتم و به نیهاد نگاه کردم که با نگاه دنبالم می کرد

مادر مریم از سازمان مجاهدین خلق بوده وقتی تو فرانسه بودند توبه می کنه و می خواد برگرده یعنی انقدر بابای مریم رو سرش راه می ره توبه می کنه بابای مریم پلیس نفوذی بوده که برای ماموریتی به اونجا می رم وقتی می خوان فرار کنند اونا مادر مریم رو با تیر می زنند مریم هم همون دختریه که تو کتابخونه دیدی

اهی کشیدم و برگشتم به تابلوی دوم نگاه کردم

عکس یک دریا که دور تر یک کوهی بود و توش پر از سنگهای بزرگ رنگی بود با اینکه نقاشی باید حس خوبی بهم می داد برعکس خیلی حس بدی داد دوباره برگشتم چشمم به اشپزخونه خورد ناخداگاه از در سرکی کشیدم ست بادنجونی و سفید و نمای لیمویی اشپزخونه با سرامیک های طلایی اهل فوضولی نبودم ولی حالت خونه جوری بود که دوست داشتم بقیه شم ببینم در بالکن به اشپزخونه باز می شد ولی خالی خالی بود و پرده ی بالکن هم رنگ استخونی بود رفتم سمت دوتا اتاق اولی رو باز کردم یک اتاق نصبتا بزرگ دیوارای رنگ شده ی نیلی یک پنجره ی بزرگ که با پرده ی ابی تیره گرفته شده بود تخت دونفره ی نیلی کنار پنجره بود که رو تختی ستش روش پهن شده بود و رو موکت مشکی قالی فانتزی نیلی پهن بود ست کمد و لوازم چوب هم ست تخت بود جز وسایل همه ی عروس ها یک میز کامپیوتر مشکی هم قرار داشت یک تابلو رو به روی در بود عکس یک جفت پای دخترانه بود که رو کاپوت ماشین قرار گرفته بود و یک کتاب هم دست دختره بود هرچند خود دختر دیده نمی شد یک عکس هم رو به روی اون عکس بود عکس یک گل سفید وسط گل های صورتی

از اون اتاق بیرون امدم و رفتم سمت اتاق بعدی انقدر فضای خونه غمگین بود که دلم گرفت در اتاق بعدی رو که باز کردم اهی کشیدم یک اتاق کوچیک با دیوار های ابی تیره پرده های کلفت شرابی تخت یک نفره ی پوست پیازی رو تختی زرشکی موکت ابی تیره روش قالی فانتزی کوچکی به رنگ نیلی و ابی تیره باز هم دوتا تابلو به دیوار زده شده بود یکی عکس درختی شکل قلب که تو گندم زاری در شب پر شهاب چسبونده شده بود و بعدی ابری که مثل بادبادک به طنابی وصل بود و دنبال دختر و پسری که سوار بر دوچرخه تو شب می روندند کشیده می شد یک آکواریم هم کنار اتاق بود که توش یک خرگوش سفید رنگ بود.

- اسمش وحشیه؛ آخه هر کار کردیم رام نشد.

جا خوردم نفهمیده بودم کی اومد کنارم.

-چه دلگیره!

-وقتی قلبت تیره باشه هرچند که سعی کنی خودت رو شاد نشون بدی بازم از یکجا می زنه بیرون.

رفتیم بیرون کنار هم روی مبل نشستیم.

-اینجا دلم بدجور می گیره.

-اشکال نداره خوبه بعضی وقتا دلت بگیره اینطوری از بقیه ی مردم جدا دیده نمی شی.

بعد بلند شد و رفت سمت اشپزخونه منم بلند شدم و دنبالش رفتم اروم گفت

-می خوری؟

با تعجب به شیشه ی دستش نگاه کردم

-تو مشروب می خوری؟!!

یک نگاه به شیشه ی دستش کرد بعد تک خنده ای کرد و همین نشون می داد که دلش شاد تر از الانه

-اسکل این مشروب نیست دلسره.

یک نگاه به شیشه کردم راست می گفت زدم زیر خنده اشاره کرد رو زمین بشینم بی حرف نشستم از رو گاز قابلمه ای رو با دستگیره برداشت و رو دستگیره ی دیگه انداخت بعد دوتا قاشق انداخت تو قابلمه

نگاه به کته ها کردم دوباره خندم گرفت

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-مرگ نخند خیلی هم خوبه.

بلند شدم و دوتا بشقاب برداشتم و بزور یک تیکه از برنج رو کندم و انداختم تو بشقابم و شروع کردم به خوردن.

-ارژنگ؟ببخشید نیهاد؟

-بله.

-تو خوب شدی؟ یعنی کاملا خوب شدی؟

-اهوم.

چند ثانیه نگاش کردم بعد به بقیه خوردم رسیدم یک چیزی گذاشت روی میز یک فلش مشکی رنگ بود سوالی نگاهش کردم.

- مال تو، هدیه از طرف من می دونم که خیلی دوست داری.

لبخندی بهش زدم و فلش رو برداشتم.

-مرسی

لبخندی بهم زد و چیزی نگفتم یکم که گذشت پرسیدم:

-کجا کار می کنی؟

-رفتیم می فهمی.

-کجا زندگی می کنی؟

-لرستان یک روستا نزدیک خرم اباد.

-با کی زندگی می کنی؟

-تنها.

-یک چیزی بگم؟

-تو که یک ساعته داری حرف می زنی اینم روش.

-خوب نه این فرق می کنه.

-بگو.

-عصبانی نمی شی؟

-اه بگو دیگه.

-می شی برگردی پیش مامان اینا؟

با اخم نگام کرد

-خیلی دلتنگته دوست داره ببینت از کاراش بدجور پشیمونه.

-پشیمونه چون می ترسه اگه نه چرا تو این 12 سال پشیمون نشد چرا تو این 32 سال پشیمون نشد یعنی تو این سالها من پسرش نبودم زجر کشیدنمو نمی دید.

-داداش؟!

-بست کن دیگه نمی خوام راجب اونا چیزی بشنوم فهمیدی؟

سرم رو با دلخوری تکون دادم بعد از غذا ازش خدافظی کردم تا برم قبل از رفتم سرش رو خم کرد و گونم رو بوسید دستم رو روی صورتم گذاشتم یک لحظه تاقت نیاوردم و محکم بغلش کردم

تبسم

کم کم احساس می کردم دارم افسردگی می گیریم دیگه مثل روزهای اول بازار و بیرون نمی رفتیم حتی حرم هم نمی بردنم کامیار و مریم هم بیرون نمی رفتند که به بحانه ی اونا باشون برم اگه هم می رفتند وازم فکر نکنم اجازه داشتم همراهیشون کنم اخه از وقتی یواشکی رفتم بیرون نیهاد خیلی مراقبه که اذیتش نکنم نیهادم برای خودش یک کیسه بوکس گرفته هر روز داره به اون مشت می زنه به منم محل نمی ده گوشیم رو برداشتم و مخاطباش رو چک کردم بعد اهی کشیدم بدترین درد اینه که 120 مخاطب داشته باشی ولی نتونی با هیچ کدومشون درد و دل کنی اخ اخ پس امام زمان عج چی می کشه واه به حق چیز های ندیده و نشنیده فکر کنم اگه یکم دیگه در کنج اتاق تنها بشیم صوفی شم بعد می رم مرشد جمع می کنم بعد مثل شاه اسماعیل می رم پادشاه می شم اخ جوون بابا یکی منو نجات بده خل شدم!

همون موقع نیهاد امد تو ای بابا بهتر از این نبود؟ صاف نشستم

-سلام.

-علیک بلند شو بیا بیرون.

- بیرون؟! برای چی؟!

- شیدا می خواد بره یک دوری بزنه تو هم باهاش برو.

صدای جیغم باعث شد صورتش در هم بشه

فرشاد

-یک تولد کوچیک که بد نیست.

-زشته این کارا برای یک پسر گنده شما ها باید تو این سن تولد بچه تونو جشن بگیرید.

با خنده به خشیار نگاه کردم و براش ابرویی بالا پایین کردم چپ چپی تحویلم داد بعد رو به بابا گفت

-حالا که بچه نداریم باید بمیریم؟اینکه زشتی نداره غریبه که بینمون نیست.

ما داشتیم حاظر می شدیم خوب می دونستم که مامان می تونه رازیش کنه پیراهن سفید پوشیدم با شلوار مشکی تنها کت اسپرتی که داشتم رو برداشتم کلا مامان با تیپ اسپرت زیاد حال نمی کرد کت جیگریم رو پوشیدم و موهامو ژل زدم به بالا کیک رو آوردیم خشیار گفت:

-به به دست شما درد نکنه فدا خانم خجالتمون دادین!

-خواهش می کنم داداشی کاری نکردم.

بعد آدمسی که توی دستش بود رو گذاشت توی خشیار دهن فدا هم یک پیراهن عروسکی که آستین های پوفی کوتاهی داشت و دامنش تا رو زانو بود به رنگ قرمز و ساپرت مشکی کلفت پوشیده بود و موهاشو ازادانه ریخته بود رو شونه هاش یک تک شرابی هم زده بود.

-خوب حالا کی برای داداش می رقصه که کیکش رو ببره؟

-اولا مگه همون اول کیک می خورند؟ دوما لابد من باید برقصم؟

-اولا خیلی خوب بابا هرچی شما بگی دوما تک خواهری دیگه وضیفته.

-ایششش!

بعد رفت سمت ظبت و اهنگ رو روشن کرد

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-بریزین وسط.

رفتیم وسط خودش شروع کرد رقص خارجی مخصوص خودشو رفتن ما هم همراهیش می کردیم و اووو می کشیدیم

آهنگ شهاب تیام مست و گیجم منو از این وسط جمع کن بی حاشیه

مستو گیجم منو از این وسط جمع کن ببرم جایی که هیچ کسی
نباشه
حالِ من خوبه هیچ کسو نمیشناسم تو رو میبینم محوِ توست حواسم


به پشت خم می شد و به من اشاره می کرد خاوین برش گردوند سمت خودش قهقه ای زد


نمیدونم کجام اصاً نمیرسه به تو صِدام یه کم بکن نگام آره همونی که من میخوام
توو نگاهت منم منم به خودِ تو زُل زدم حاشیه نمیرم نباشی میمیرم نه نمیشه از تو بگذرم
♩♪♬
نمیخوابیم ما تا که شب صبح شه دیوونه بازی تو باشی جاشه
بگو همرامی حتی توو خوابت چه حالی دارم چقد میخوامت


من و خشیار رو به روی هم می رقصیدیم خشایار و خاوین و فدا باهم


مستو گیجم منو از این وسط جمع کن ببرم جایی که هیچ کسی نباشه
حالِ من خوبه هیچ کسو نمیشناسم تو رو میبینم محوِ توست حواسم

مستو گیجم منو از این وسط جمع کن ببرم جایی که هیچ کسی نباشه
حالِ من خوبه هیچ کسو نمیشناسم تو رو میبینم محوِ توست حواسم


یک لحظه بابا با چندتا شیشه امد مامان گفت

فرهاد اینا چیه

بابا بدون توجه شیشه ها رو به سمت ما گرفت با خنده ی مرموز ازش گرفتیم مامان گفت

نخورید اه باشمام

دهنمو پر کردم و قورتش دادم بعد داد زدم

جووووون

صدای قهقه ی پسرام می امد طمع تلخ زهرماری حالم کیفور کرد
دورمونن همه تو هم طرز نگاهت بده یکم برام بخند بذار نگاه بکنن همه
آره خودمم همونم خودت میدونی واسه تو می مونم
حاشیه نمیرم نباشی میمیرم نه نمیشه از تو بگذرم
♩♪♬
نمیخوابیم ما تا که شب صبح شه دیوونه بازی تو باشی جاشه
بگو همرامی حتی توو خوابت چه حالی دارم چقد میخوامت


دستمو دور گردن فدا انداختم که خودش از شدت هیجان و تاثیر اون زهرماری ها عرق می ریخت و تو حال خودش نبود تکرار کردم

-چقدر می خوابم!

خاوین دستشو دور کمر فدا حلقه کرد مامان سریع جلو امد می دونست ما انقدر زیاده روی می کنیم که هیچی جلومونو نمی گیره سعی کرد فدا رو بکشه بیرون ولی فدا بی توجه دستشو از دست مامان بیرون کشید و حرکت هاشو تند تر کرد
مستو گیجم منو از این وسط جمع کن ببرم جایی که هیچ کسی نباشه
حالِ من خوبه هیچ کسو نمیشناسم تو رو میبینم محوِ توست حواسم

مستو گیجم منو از این وسط جمع کن ببرم جایی که هیچ کسی نباشه
حالِ من خوبه هیچ کسو نمیشناسم تو رو میبینم محوِ توست
حواسم

اهنگ تموم شده بود ولی ما هنوز قر می دادیم حتی باباهم وسط بود همهمون تو حال داغونی بودیم یکم که گذشت حالیمون شد اهنگ تموم شده هرکسی همون جایی که بود پخش شد هنوز داشتیم قهقه می زدیم فدا با لحن لوده ای بعد از اینکه شیشه شو تو هوا تکون داد جوری که یکم رو سرش ریخت گفت

-وای اخیششش عالی بود دمت گرم!

بعد خودشو کشید جلو و گونه ی بابا رو بوسید مامان که نخورده بود دست به کمر بالای سرمون واستاده بود

-بجای این سوسول بازی ها گمشید بیان کیکو ببرید.

فدا چاقو رو برداشت انقدر تلو تلو می زد که گفتم الان می افته چاقو می ره تو بدنش خشایار با کمک من بلند شد و رو مبل نشست بقیه هم خودشونو جمع و جور کردند و رو مبلا نشستند اهنگ برای کیک شروع شد

چقدر خوبه ، موزیکم تا خود صبح می کوبه

بیا آروم بگو در گوشم

دوسم داری بذار همه دور شن

از دور تو برن کنار بذار ، حسودا همه کور شن

آخه من به تو وابسته ام

یا تورو میخوام یا اصلاٌ

هیچ کس دیگه به چشم نمیاد

بس که خوشکلی تو لامصب

تورو دوست دارم بس که شیک پوشی

منو دوست داری و توش نیست هیچ بحثی که دلم هزار راه میره

وقتی تو دسترس نیست گوشیت

میشم مست اون بوی عطرت

تو دست لای اون موی لختت

وقتی که رو به روم میرقصی

دنیا مال من میشه تو یه لحظه

چقدر خوبه، موزیکم تا خود صبح می کوبه

دستات چرا از دست من دوره

خوش میگذره به هر کی بینمونه

نیستی من داغــــــونم

هستی خیلی آرومـــــم

همه ی رفتارا تو عکس العملا پیش میره طبق قانونم

نمیشه شمرد خوشکلیاتو

ندارم اصلا مشکلی با تو

اخر سر خشیار خسته شد و بلند شد طبتو خاموش کرد و چاقو رو گرفت

-اگهههه دادی اینو به من.

-ااا من شاباش می خوام!

خشیار با خنده رفت سمت اتاقش چون هنوز تو حال بود تلو تلو خوران امد و با دستی پر از تراول پنجاهی به سمتش امد و پولها رو ریخت رو سرش فدا با خنده وسط هال نشست در اصل وسط پولا

-دخی خوب جنبه نداری نخورد.

خشایار گفت

-من کم خوردم فدا رو دیدم هوسسسس کردم.

خندم گرفت این کمش بود؟ همین الانش بیحاله

کیکو که در حالی که صدای عرقمون هر چند دقیقه یکبار به گوش می خورد خوردیم حالم خودم از وعمون بهم خورد برای همین بلند شدم برم یک موزی چیزی بخورم که زنگو زدند فدا بلند شد و گفت

-من می رم ببینم کیه؟

-با این تیپ؟

مانتوشو از رو چوب لباسی برداشت و تنش کرد و شال انداخت رو سرش

-فدا اگه کسی با این وضع ببینت برات بد می شد ها.

انقدر تلو تلو می زد و تو حال بود که متوجه حرفای من نمی شد همینطور که اهنگ می  خوند رفت سمت در تو اشپزخونه بودم که صدای جیغ کوتاهشو شنیدم

پرده رو کنار زدم و نگاش کردم با دیدن نیهاد که دم در واستاده بود و فدا که دستش رو صورتش بود  سریع امدم برم بیرون ولی دیدم فدا کشیده شد و بیرون و یک چیز کادو پیچ شده کنار دیوار قرار گرفا داد زدم

-ارژنگ فدا رو برد!!! ارژنگ فدا رو برد!!

مامان زد تو صورتش

-خاک تو سرم بچه م بچه م اون غول بچه مو برد!!!

بقیه کم کم داشت مستی از سرشون می پرید سر و صدامون خونه رو پر کرده بود مخصوصا صدای ما پسرا جوری که قبل از اینکه بفهمیم از کجا خوردیم یک طرف صورتمون سوخت با تعجب به بابا نگاه کردیم و دستمونو رو صورتمون گذاشتیم با عصبانیت گفت

-الان همه ی همسایه ها رو می ریزید تو خونه.

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مامان با گریه گفت

-بچه مو بردند تو به فکر ابروتی؟؟!

-بسته دیگه. فرشاد درست تعریف کن.

تند تند کل ماجرا رو تعریف کردم مامان زد تو صورتش و نشست رو زمین

-بدبخت شدمممم بچه مممم دخترممم!!!

بعد استین بابا رو گرفت

-بریم بریم شکایت کنیم.

-چرت و پرت نگو زن بحرحال اون خواهرشه کاریش نداره.

-اون شومه شومیش دامن ههمونو گرفت اخر سر.

لب به دندون گزیدم بابا رو به خاوین کرد

-مادرتو ببر تو اتاق.

خاوین مامانو بلند کرد تا ببره خشایار رفت سمت چوب لباسی و کتشو برداشت بابا با عصبانیت گفت

-کجا؟

-می رم دنبال خواهرم.

-چطور می خوای پیداش کنی؟

-من پیداش نمی کنم پلیس پیداش می کنه.

-چیییی؟!!

-گفتم پلیس.

بعد درو باز کرد که بابا از پشت کشیدش عقب

-غلط کردی که بری به پلیس بگی هیچ کس از خونه ما پیش پلیس نمی ره حالیت شد؟

برگشت و تو صورت بابا گفت

-نه فقط اینو می دونم که خواهرم جونش در خطره.

بعد خواست رد شد که بابا هلش داد عقب

-نمی زارم بری.

-زیر دست و پاهات له هم بشم شده خودمو سینه خیز می رسونم به کلانتری.

بابا امد بهش حمله کنه ولی جلوی خودشو گرفت درحالی که سعی می کرد اروم صحبت کنه گفت

-بزار تا سه روز دیگه اگه پیدا نشد برو.

-تا سه روز دیگه؟!!! عمرا.

اروم گفتم

-بزارید من برم.

بابا عصبانی برگشتم سمتم

-کلانتری؟!

سری تکون دادم

-من چیزی رو به شما نگفتم.

منتظر نگام کردند

-من و ارژنگ حرف زدیم اون یعنی اصلا اون روز برای همین تونستم از دستش در برم حالا هم می رم باش حرف می زنم.

خشیار گفت

-تو جاشو می دونی؟

سری به دو طرف تکون دادم

-دقیق نه ولی پیداش می کنم فقط خودم تنها باید برم.

-خودت تنها که نمی شه باید یکی از ما هم بامون بیاد.

نگاه عاقل اندر سیفی بهش انداختم

-کدومتون جرات رو به رو شدن با ارژنگ رو داره؟

نگاه با تردید بهم انداختند مامان که داشت تا اون موقه گریه می کرد و رو پای خودش می زد بلند شد و ایستاد

-من من بات میام.

نگاش کردم

-بزار بیام بازم من مادرشم بازم من من مادر هردوشونم.

سرمو انداختم پایین خاوین گفت

-اصلا همه باهم می ریم دنبالش.

اروم گفتم

-فکر خوبیه.

اول یک ابی به دست و صورتمون زدیم و یک ادانس جویدیم که بوی زهرماری بره بعد لباس عوض کردیم و راه رفتیم سوار ماشین من شدیم بابا کنارم نشست بقیه هم چسبونکی عقب رفتم سمت خونه ای که اونبار باهم رفتیم مامان یک نگاه به خونه کرد

-اینجا خونه ی پسرمه؟1

کاش یکبار وقتی خود ارژنگ بود کلمه ی پسرمو استفاده می کرد

-دقیق نمی دونم مال خودش و دوستشه ولی قراره..

دیگه احساس کردم زیاد توضیح دادم همینطور که پیاده می شدم گفتم

-شما پیاده نشین من برم ببینم چیکار می تونم بکنم.

رفتم تو رو به نگهبان سلام کردم جواب سلاممو با تردید داد بعد گفت

-هااا شما با اقای ارام امده بودین.

لبخندی زدم

-بله الان اینجان؟ می خوام ببینمشون گوشی شونو بر نمی دارند.

-نه الان که نیستند.

-شما ادرس تلفنی چیزی ازشون ندارید؟

-ادرس که نه ولی تلفن چرا بفرمایید.

بعد رفت سر دفتر تلفنش شمارشو پیدا کرد

-یاداشت کنید.

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یاداشت کردم و بعد از تشکر رفتم تو ماشین پریدن سرم

-چی شد؟

-شمارش رو گرفتم.

همینطور نگاهم می کردن گوشی رو برداشتم و شماره ش رو گرفتم.

-بله فرشاد؟

تعجب کردم که چطور من زو شناخت آروم گفتم:

-داداش فدا؟

-جاش خوبه الان کنارمه تو ماشینیم.

-فدا؟! فدا؟!

صدای آرومش اومد.

-من..

-بشین سرجات.

-فقط می خواستم بگم خوبم.

قعط کرد مامان شروع کرد به رجز زدن:

-فدا فداا دخترم فدا مو برگردون!!

بعد ارژنگ یا بقول خودش نیهاد رو مورد خطاب قرار داد

-نیهاد دخترم رو برگردون نیهاد؟!

-شرمنده فدا خواهر منه و قراره با من بیاد.

-نکن این کارو با من مادر نکن بچه مو نگیر من همین یک دونه دخترو دارم می دونم بهت بد کردم ولی بچه م رو نگیر.

یکم مکث بود بعد صدای نیهاد که توش رگ های کمرنگی از بغض شنیده می شد امد

-مادر؟!

بعد محکم تر گفت:

-خدافظ.

و گوشی رو قعط کرد مامان شروع کرد شیوه کردن و گریه زاری سعی می کردیم ارومش کنیم

-مامان مامان نگران نباش من بت قول می دم که فدا رو بهت سالم برسونم قول می دم مامان.

تبسم

-سیصد و بیست شیدا تموم شد.

دست به کمر بالای سرم واستاد.

-تبسم شنیدم از هر ده تا یکی شون نمی گفتی دوباره از اول برو.

ولو شدم

-شیدااا خیلی نامردیه که دوباره از اول برم.

-تبسم؟!

از تحکم صداش خودمو جمع و جور کردم و امدم دوباره شنا رفتن رو شروع کنم که همون موقه در باز شد کی دونستم نیهاده چون فقط اون خونه نبود پس بی توجه بودم که بعد از صدای سلام نیهاد صدیا سلام یک دختر هم امد با تعجب به شیدا نگاه کردم که وضع اون هم بهتر از من نبود بلند شدم و هردو رفتیم بیرون کامیار هم بلند شده بود و به نیهاد و دختره نگاه می کرد مریم هم دم در اتاقش واستاده بود و نگاشون می کرد به دختره نگاه کردم یک دختره فوقلاده خوشگل دختری که معلوم بود پوست سفیدی داره اما ارایش پیش از حد رنگ پوستو درست نشون نمی داد رژ گونه های خرمایی زده بود و رژ ستش ابروهاشو برداشته بود و خرمایی کرده بود موهای قهوه ای روشنش از زیر شال خرمایی رنگ بیرون زده بود چشمای ابی –خاکستریش حسابی دلربایی می کرد قدش متوسط بود و مانتوی گوجه ای پوشیده بود دختره هم سن و سال من می خورد با تعجب رفتم جلو

-برای من دوست اوردی؟ دستت درد نکن تو چقدر مهربون شدی خبر نداشتم.

کامیار خندش گرفت بعد پرسید

-ایشون کین نیهاد؟

نیهاد به دختره اشاره کرد

-خواهرم فدا.

همه جز شیدا بهت زده نگاشون کردیم شیدا جلو رفت

-خوش امدی عزیزم.

بعد دستشو سمت فدا دراز کردفدا لبخند کوچیکی زد و دست شیدا رو فشورد

-از اشنایی با شما خوشحالم خانممم..

-شیدا هستم گلم.

-اها خوب.

یک نگاه به داداشش کرد یک نگاه به شیدا شیدا خندید

-از همکارای برادرت هستم.

فدا با حالت مرموزی گفت

-اها.

و این اها گفتنش نشون می داد خیلی دختر زنگیه مریم جلو می ره و دستشو سمت فدا دراز می کنه

-هرچند که نمی دونم چی به چیه ولی بازم خوشحالم از اشناییت.

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فدا دستش رو فشورد کامیار هم دستش رو سمتش دراز کرد فدا امد دستش رو بالا بیاره که نیهاد زد رو دستش

-هوو پرو!

خندم گرفت.

-نیهاد بهت نمی خوره غریتی باشی ها.

فدا به من نگاه کرد و لبخند زد تازه یادم امد من نرفتم جلو رفتم سمتش دستش رو سمتم دراز کرد ولی من دستام رو از هم باز کردم و محکم بغلش گرفتم.

-عزیزم خیلی خوشحالم که یک ادم حسابی امد تو این خونه.

جز نیهاد بقیه با اعتراض گفتن:

-تبسم؟!!

فدا خندید از هم جدا شدیم

-تبسم اسم قشنگیه.

بعد برگشت سمت نیهاد

-داداش من خیلی سرم درد می کنه می شه برم استراحت کنم؟ بعد راجب اون قضیه صحبت کنم.

-برو یکم استراحت کن بعد تبسم برات یک قهوه درست می کنه تا خستگیت بره.

بعد به اتاق من اشاره کرد فدا معدبانه ازمون معذرت خواهی کرد و رفت سمت شیدا برگشت سمت من

-تبسم؟

با تعجب نگاش کردم

-بله؟

-بقیه ش.

-بقیه چی؟

ابرویی بالا انداخت

وایی گفتم و رفتم تو شنا

فرشاد

کتاب شعر  احمد شاملو که تنها چیزی بود از انباری نیهاد برامون مونده بود و توی کتاب خونه فدا جا داشت رو سرجاش گذاشتم و رفتم بیرون مامان هنوز داشت زار می زد سعی کردم دلداریش بدم.

-نگران نشو عزیزم.

-اگه بچه مو با خودش ببره چی؟

دستی رو موهاش کشیدم

-اگه با خودش ببره می ریم دنبالش من می دونم خونش کجاست.

نگام کردند احساس کردم تو چشماشون پر فوشه برای همین سرمو انداختم پایین و لبخندمو خوردم مامان گفت

-زنگ بزن بهش فرشاد زنگ بزن بازم.

-مامان ده بار زنگ زدم بر نداشت دیگه چیکار کنم؟

-وای! وای!

بابا کلافه گفت

-بریم خونه یک اب قند به مامانت بده بعد بشینیم فکرامونو روی هم بزاریم ببینیم چیکار باید بکنیم.

دوباره راه افتادیم سمت خونه مامان رو بزور پیاده کردیم بردمش تو اتاق درازش کشوندم بعد گونشو بوسیدم خاوین براش اب قند اورد اروم خورد یکم باش حرف زدم تا اروم بشه تو خواب خدایی نکرده سکته نکنه وقتی خوابید همینطور که موهاشو شونه می کردم ذهنم رفت سمت قدیم تولد 15 سالگیش بود دوستاشو دعوت کرده بود و با پول خودش همه ی وسایل رو گرفته بود با پول نوکری کردنش مامان حتی حاظر نشد تو جشنش شرکت داشته باشه یک لباس جدید یک تیشرت ابی و همون عینک همیشگیش من و فدا کوچولو تو جشنش بودیم یک لحظه صدای عصبیه خشایار امد

-من خواب بودم.

ارژنگ بی توجه گفت

-خوب به من چه؟برو به بقیه ی خوابت برس.

-نه بیدارم کردی.

ارژنگ بدون توجه به اون با صحبت با دوستاش ادامه داد خشایار به سمت اتاق بابا دوید

-بابا؟ بابا؟ ارژنگ با سر و صداش منو از خواب بیدار کرد.

بابا امد بیرون و سر ارژنگ داد زد و فوشش داد بعد هم یکی خوابوند تو گوشش و وسایل مجلسو بهم ریخت کیکو پرت کرد بیرون و کادو ها رو زیر پا انداخت و لقدشون کرد...

گوشی م زنگ خورد سریع جوابش دادم و رفتم بیرون اتاق تا مامان بیدار نشه

-بله؟

-منم فرشاد.

-سلام داداش خوبی؟ فدا خوبه؟

-سلام اره خوبه الان خوابه می تونی بیای بیرون کارت دارم فقط خواهشا تنها.

-باشه کجا بیام.

-جلوی همون خونه. تکرار می کنم فرشاد تنها اگه با کسی باشی من می دونم و تو.

-باشه باشه الان راه می افتم.

-منتظرم.

بعد قعط کرد سریع لباس عوض کردم قبل از اینکه کسی منو سیم پیچ کنه دویدم بیرون و سوار ماشینم شدم راه افتادم به محظ اینکه رسیدم ماشین ارژنگ رو دیدم از ماشین پایین پریدم و رفتم سمتش دو ضربه به شیشه زدم شیشه رو داد پایین و با لبخند اشاره کرد سوار شو با هیجان سوار شدم برگشتم سمتش

-داداش فدا؟

-جاش خوبه.

-می شه منو ببری پیشش؟

-لابد بعد کل خانواده رو بیاری اونجا؟

-نه.

چپ چپ نگام کرد

-نه؟

خندم گرفت لبخندی زد بعد ماشینو به حرکت در اورد یکم که رفت گفت

-توهم میای؟

زیر چشمی نگاش کردم

-چی؟

-تو نمیای؟

-چرا چرا گفتم که میام ولی ازت یک خواهشی دارم.

-لابد می خوای بگی فدا رو برگردونم تا مامان و بابا اذیت نشن.

-نیهاد؟

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پوزخندی زد.

-مگه کسی به فکر اذیت بودن من بود؟! چرا من همیشه باید مراقب باشم که کسی اذیت نشه؟! چرا برای کسی مهم نیستم؟! چرا من همیشه چوب مهربونیم رو می خورم بجای نونش؟!

بعد پاش رو روی گاز فشورد هینی از سرعت شدید و بی موقعش کشیدم.

-نیهاد؟! نیهاد داداش؟! خواهش می کنم بزنکنار نیهاد؟! نیهاد؟!

ماشین رو کشید کنار و نگهداشت بعد نفس عمیقی کشید و دوباره روشن کرد و حرکت کرد در همون حال گفت:

-برت می گردونم جای ماشینت پیادت کنم.

تبسم

با تعجب داشتیم نگاهش می کردیم که دور خودش می چرخید و تک تک درا رو باز می کرد و توشون رو نگاه می کرد مریم گفت:

-عزیزم..خوبی؟

برگشت سمتش.

-نیهاد نیست؟

اسکل نکرده از اول بپرسه گفتم:

-نه رفته بیرون.

-کجا؟

-چمیدونم مگه کسی می فهمه اون چیکار می کنه؟

کلافه شد یکم بلا تکلیف واستاد بعد رو به شیدا گفت:

-من می رم ارایشمو پاک کنم لباسم ندارم این معلوم نیست می خواد چیکار برای من بکنه اگه شمارشو دارین لطفا بهش زنگ بزنید بیاد یک فکری بحال من بکنه.

بعد رفت تو دستشویی من رفتم پشت در

-فدا جون اگه لباس می خوای،من دارم بت بدم؟

-مرسی تبسم جون اگه زحمتی نیست.

-می خوای خودت بیا انتخاب کن.

-هرچی اوردی فرقی نمی کنه.

باشه ای گفتم و رفتم تو اتاق در کمد داغونشو باز کردم یک تونیک نباتی که روش عکس هاچ رو داشت برداشتم با شلوار کشیه مشکی وقتی امد بیرون صورتش از شدت شستن سرخ شده بود

لباس ها رو برات گذاشتم رو تخت تو اتاق

-ممنون.

رفت تو اتاق چند دقیقه بعد با همون لباسا امد بیرون مریم بهش گفت:

-می خوای حموم بری؟

-بزار ببینم داداش چیکار می خواد بکنه؟

همون موقع درو زدند.

-یا ا..

شیدا دکمه های بالای تونیک دکمه دارش رو بست و مریم هم شالش رو درست کرد

-بفرمایید.

امدند تو بلند شدیم و سلام کردیم جواب دادند نیهاد با لبخند به فدا نگاه کرد فدا با اعتراض گفت:

-داداش چیکار می کنی تو؟ تکلیف من چیه؟

-فعلا ناهار بخوریم بعد با هم صحبت می کنیم.

بعد از اینکه ماکارانی رو خوردیم نیهاد به فدا اشاره کرد فدا هم رفت تو اتاق نیهاد هم دنبالش ماهم ضرف ها رو جمع کردیم من و کامیار رفتیم ضرف ها رو بشوریم

-کامیار؟

نیم نگاهی انداخت و سری تکون داد یعنی چیه

-می گم بنظر تو فدا از اینجا می ره؟

-چطور دوست داری بمونه؟

-راستش اره.می دونی اینکه بیاد با ما زندگی کنه خیلی خوبه! مخصوصا اینکه همسن منم هست،منم که خیلی سخت و دیر از خونه بیرون می رم،اینطوری زیاد اذیت نمی شم.

لبخندی زد.

-خانم خودخواه دوست داری مامان و بابای اون از دوریش اذیت بشن؟

هول شدم.

-نه اصلا از کجا معلوم؟شاید مامان و باباش اجازه دادن.تو چی می دونی اخه؟

بعد روم رو گرفتم و به کارم ادامه دادم

فرشاد

-یعنی چی؟!! یعنی چی نیهاد؟!! نیهاد یک لحظه...

-حرف نباشه فرشاد ما به روستای خودمونم بر نمی گردیم تا بتونید پیدامون کنید پس الکی خودتو اذیت نکن.

-من فکر کردم همش لجبازی نیهاد خواهش می کنم فدا بره مامان می میره.

-هه چه باحال.

-نیهاد؟!

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...