رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

بند کفشم را از همیشه محکم تر کردم. تازه واکس براق کننده به رویش کشیده بودم. اما دوباره دستی به دور تا دور چرم قهوه ای رنگش کشیدم. باید برق میزد. این وسواس عجیب من بود. همه چیز تمیز ، همه چیز مرتب.

صاف ایستادم. دستی به مقنعه سیاهم کشیدم. خط اتوی صافش را لمس کردم و لبخندی زدم. از بین روسری ها و شال های رنگارنگ کمد لباس ، این مقنعه را بیشتر دوست داشتم نظمی که به پوششم می داد بیشتر راضی ام می کرد. 

برای بار آخر به آیینه اتاق نگاهی انداختم. چیزی از قلم نیافتاده بود. همه چیز مرتب ، همه چیز همان طور که می خواستم.

_ : ماه رو؟!

نگاهم به سمت در اتاق کشیده شد. با دیدن صورت مهربان عمه لبخند بزرگی زدم: سلام صبح بخیر

با اخم نفس عمیقش را بیرون داد : کی دست از این عادت خسته کننده بر میداری؟! الان یک ساعته امید توی ماشین نشسته! کلافه اش کردی به خدا !

سری تکان دادم و با همان لبخند همیشگی ام به سمتش رفتم : معذرت میخوام...من آماده ام شما حرص نخور قربونت برم.

فقط نگاهم کرد. می دانستم خیلی از دستم ناراحت است. اما بیشتر از آن دوستم دارد و دلش نمی آید بیشتر از این به جانم غر بزند.

....

حتی در راه رفتن دقت زیادی داشتم. از شلخته و تند تند راه رفتن بدم می آمد.

آرام در اتومبیل سیاه رنگ امید را باز کردم و با سلام کوتاهی روی صندلی جلو جا گرفتم.

به رو به رو خیره بودم ؛ که سکوت و سنگینی نگاهش توجه ام را جلب کرد. به صورتش خیره شدم : چرا راه نمیافتی؟

امید بی توجه نگاه از صورتم گرفت. در آیینه نگاهی به خود انداخت و شروع کرد به مرتب کردن موهای مرتبش.

با تعجب پرسیدم : چی کار می کنی؟ موهات خوبن!

امید : ماه رو؟

_ جانم!

امید به نظرت یه دوش بگیرم و بعد بریم بهتر نیست؟

تعجب کردم : الان...زودتر یادت نبود!

شروع کرد به دست کشیدن و مرتب کردن ابروها و ته ریش مرتب و تازه اصلاح شده اش. خیال راه افتادن نداشت.

کلافه به سمتش چرخیدم. حالا بند لباسش شده بود و سعی در مرتب نگه داشتنش داشت.

بی هوا مرا به یاد خودم انداخت. خنده ام گرفت. تازه فهمیدم که از زور حرص و معطلی های من اینطوری می خواهد تلافی کند.

_ : امید بسه!

خنده ام شدت گرفت. خیلی بامزه شده بود. مثل بچه ای که می خواهد با لجبازی و تلافی حرصش را خالی کند ، دست بردار نبود.

آرام مچ دستش را گرفتم. نگاهش به روی صورتم خیره شد. ابروهای زیبا و مردانه اش درهم گره خورد. امید برعکس من پسر عجول و کم تحملی بود ؛ ولی برای من همیشه برادری مهربان و صبور.

دستش را بالا آوردم و بوسه ای به آن زدم: ببخشید...قول میدم زودتر آماده بشم..

امید نگاه خسته ای به من انداخت : میشه دیگه قول ندی...عمل کن...عمل کن ، ماه رو!

خجالت زده لبخندی زدم : چشم..

......

  • پسندیدم 5
  • ذوق زده 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گونه اش را بوسیدم و از اتومبیل پیاده شدم.

امید : ماه رو؟

برگشتم و با لبخندی پر عشق نگاهش کردم : جانم!

لب هایش به خنده باز شد. چشمکی نثار مردمک های منتظرم کرد. خندیدم از همان ریزهای دخترانه و پر عشوه ، با دست بوسه ای برایش فرستادم و منتظر ایستادم تا حرکت کند.

با سر اشاره کرد ؛ که من زودتر بروم.

سری تکان دادم و دست به سینه خیره به نگاهش شدم. خوب می دانست حریف من نمی شود. اخمی مصنوعی کرد و با اکراه اتومبیل را حرکت داد. با لبخند دستی تکان دادم. مطمئنم مرا از آیینه می بیند و می خندد.

_ : دل و قلوه دادن تموم شد؟؟!

متعجب عقب گرد کردم و پسری درشت هیکل را در نزدیکی خود دیدم. حسام بود. عادت به متلک انداختن داشت و من عادت به بی اعتنا بودن.

نگاه از چشمان خیره اش گرفتم و به سمت درب بزرگ دانشگاه راه افتادم.

رفیق صمیمی نداشتم ؛ ولی با همه دوست و مهربان بودم. اگر درخواستی از من می شد ، کم پیش می آمد رد کنم. دلم نمی آمد امید کسی را نا امید کنم ، هر چند کم و ناچیز. همه ی بچه ها این اخلاق و حساسیت شخصی مرا می دانستند و شاید اکثر اوقات سوءاستفاده می کردند ؛ ولی برایم مهم نبود. مهم مهربانی کردن و مهربان ماندن بود ؛ حتی اگر مسخره می شدم یا از محبت بی دریغم نسبت به دیگران سوءاستفاده می شد. مهم آرامشی بود که با مهربانی نصیبم می شد و مرا آرام تر از قبل می کرد.

در چوبی کلاس را به نرمی باز کردم.

و کلاس درس مثل همیشه شلوغ و درهم ، پیش چشمم نمایان شد.

پسرها به سر و کله ی هم می زدند و دخترها با خنده های بلند و نگاه های مشتاق خیره به آنها. هیچ وقت نتوانستم بفهمم این جنگ اعصاب چه ذوق و شوقی برای آنها دارد.

لحظه ای با اخم و تعجب به صحنه ی رو به رو خیره شدم. سلام کوتاهی کردم و به سمت صندلی مخصوص خود راه افتادم ؛ که درست کنار پنجره و در ردیف دوم قرار داشت.

چندتایی جواب سلامم را دادند ؛ که همان را هم انتظار نداشتم.

به صندلی که نزدیک شدم سر و صداها آرام گرفت. کوله را از روی شانه ام پایین کشیدم. با وسواس دستی به روی کف چوبی صندلی کشیدم. تمیز بود ؛ ولی باید این کار را می کردم. آرام روی صندلی جا گرفتم ؛ که صدایی مردانه مرا متوجه خود کرد : خانوم سهرابی؟

نگاهم را به سمتش چرخاندم : بله؟

مسیح بود مودب ترین شاگرد پسر کلاس. با جدیت سر خم کرد : می تونم یه درخواستی ازتون بکنم؟

بی تردید جواب من منفی نبود.

ماه رو : بفرمایین!

و کلاس مثل همیشه موقع مکالمه من با یکی از پسرها سراپا گوش شده بود. خودم خوب می دانستم سوژه ی خوبی برای دست انداختن و خنداندن آنها هستم. بابت وسواس و نظم و تمیزی بی اندازه ام روزی نبود حرف نشنوم ؛ ولی اهمیتی نداشت. من با این موضوع مشکلی نداشتم.

مسیح : میشه از استاد بخواین امروز امتحان میان ترم و لغو کنه؟

متعجب ابرو بالا انداختم. از او این حرف بعید بود : چرا؟

ویرایش شده در توسط Giiilass
  • پسندیدم 5
  • باحال بود 1
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سر بالا نمی کرد. نگاه نمی انداخت. عجیب حس شرم و خجالتی در صورتش موج می زد.

مسیح : بچه ها میگن آمادگی ندارن..

بی اختیار از کنار شانه اش ، رَد نگاهم به نگاهای منتظر و شیطان پسرها افتاد. باز چه نقشه ای در سر داشتند؟ بارها از این شیطنت ها و پیشنهادهای مزخرف ، ضربه خورده بودم.

همیشه و بلا استثناء ، درست برای کلاس درس استاد فرزین این نقشه ها را می چیدند.آن هم استادی سخت گیر و فوق العاده جدی...تنها استادی که تا به حال به کنار میز تدریسش نرفته بودم و حتی یک سوال درسی نپرسیده بودم. چرا که بی اندازه از او می ترسیدم. نگاهش ، لحن گفتارش مرا می ترساند.

من احساسی و نازک دل بودم. نمی توانستم تحمل کنم مرا جلوی دیگران خورد کند یا بر سرم فریاد بزند. چون این از عادت های فردوس فرزین بود.

نمی توانستم این کار را انجام دهم‌. من شاگرد ممتاز و منظم کلاس بودم ؛ ولی این دلیل نمی شد چنین درخواست وحشتناکی از استاد داشته باشم. کسی که تعصب عجیبی به تاریخ و روز امتحان دارد!

زبانم بسته بود و نگاه های منتظر به لب های دوخته شده ی من ؛ که یک دفعه در کلاس با شتاب باز شد. بی هوا سر چرخاندم و با وحشت و تعجب به صورت جدی استاد خیره شدم.

استاد فرزین با همان اخم غلیظ همیشگی وارد شد.

مسیح بلند سلام داد. همینطور چندتایی دیگر. 

مسیح بدون کوچک ترین نگاه و کلامی به صندلی خود برگشت.

فرزین : خب کتاب ها جمع...آماده بشید واسه تست..

سکوتی عجیب در کلاس حاکم شد و به یکباره نگاه خیره ی بچه ها به سمت من خجالتی و ترسیده هجوم آورد.

نمی توانستم...امکان نداشت!

استاد زیر چشمی ، جو سنگین و ساکت کلاس را از نظر گذراند. برگه های توی دستش را جا به جا کرد و به سمت صندلی ها قدم برداشت.

نفس در سینه ام حبس شده بود. آب دهانم را به زحمت پایین دادم.

نمی توانستم...امکان نداشت!

سر به زیر شدم. خودکار آبی رنگ بیچاره را به بازی گرفتم. کل بدنم خیس عرق شده بود ؛ ولی چرا؟! من که هنوز چیزی نگفته بودم؟!

حس بدی داشتم. بوی دردسر می آمد.

از گوشه چشم حسام را زیر نظر گرفتم. دست به زیر چانه اش گذاشته بود و موذیانه به من می خندید.

نگاه از او گرفتم. کمی صاف تر نشستم ؛ که صدای نحسش در کلاس پیچید.

حسام : استاد خانوم سهرابی عرضی داشتن با شما..

ناباور نگاه تند و غلیظی نثار صورت مضحک و پلیدش کردم و تنها نیش خندی زهرآگین نصیبم شد.

استاد فرزین : خانوم سهرابی..

نگاه ترسیده ام به سمت صورت جدی اش کشیده شد. با جان کندن جواب دادم : بله!!

صدای ریز خنده از بین جمعیت بچه ها بلند شد. حالم خراب شد. باز قرار بود با من بازی شود.

فرزین : صحبتی هست ، بفرمایین

بی اراده آرام از جا بلند شدم. لب تر کردم. نمی دانستم باید چه بگویم ؛ که باز حسام لعنتی دهان باز کرد.

حسام : داشتن به بچه ها پیشنهاد می دادن ؛ که از شما درخواست کنن امتحان امروز و عقب بندازید!

استاد نگاه بدی به حسام انداخت: ساکت لطفا..خانوم سهرابی خودش زبون داره

ویرایش شده در توسط Giiilass
  • پسندیدم 3
  • ذوق زده 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×