رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Soheila.D

رمان ملینا | Soheila.D کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

IMG_20190729_205029_202.jpg

نام نویسنده: soheila.d

نام رمان: ملینا به معنی پاک و مطهر.

هدف از نوشتن این رمان: پرداختن به یک موضوع شایع در جامعه.

ژانر: اجتماعی، کمی عاشقانه.

ساعات پارت گذاری: نامعلوم.

مقدمه: در مورد دختری بنام ملینا. ساده و مهربون. دختری با تمام آرزوهایی که یک دختر می‌تونه داشته باشه. از موفقیت در درس و شغل آینده. تا خیال پردازی درباره ازدواج شیرین و رویاییش. 

اما تقدیر چیز دیگری برایش رقم میزند. چیزی یا کسی مانع رسیدن او به آرزوهایش میشود...

 صفحه نقد      

  *****************************

 

_مامان مامان کجایی؟

_اینجام مامان جان، چیشده چرا جیغ میزنی؟

_مامان قبول شدم تربیت معلم. بلاخره به آرزوم رسیدم خدایا شکرت. واااااای خیلی خوشحالم.

_الهی دورت بگردم مادر، خدارو شکر که قبول شدی دخترم. بذار زنگ بزنم به بابات خبر بدم خوشحالش کنم. 

_باید جشن بگیریم مامان. شما قول دادی.

_حتما بیا، بیا بشین ناهارتو بخور منم زنگ بزنم به بابات بهش بگم.

مامان رفت و منم یه لقمه بزرگ برا خودم گرفتم و با حرص شروع کردم به خوردن. چند دقیقه بعد مامان برگشت تو آشپزخونه. 

_کمتر بخور چاق میشی دختر. پاشو دیگه کافیه برو یکم بخواب چند روزه نخوابیدی. عصرم با سحر برو خرید بابات گفت فرداشب پنج شنبه ست جشن و میگیره. د پاشو دیگه. شورشو درآوردی.

با ناراحتی پاشدم از سر میز و یه نگاه به مامان کردم و یه گاز به خیارشورم زدم و رفتم سمت اتاقم. مامانم اصولاً به خوردنم گیر میداد می‌گفت دختر باید ترکه و باریک باشه. 

به اتاقم رفتم و لباسامو عوض کردم چون با همینا غذا خورده بودم یکم مانتوم چرب شده بود، انداختمش قاطی رخت چرکا.

روی تختم دراز کشیدم و چشم دوختم به ستاره های سقفم. چند روزی میشد که خوب نخوابیده بودم. واسه همین خیلی زود خوابم برد.

چشمامو که باز کردم غروب شده بود و اتاق توی تاریکی فرو رفته بود. کش و قوسی به بدنم دادم و از رخت خواب دل کندم.

رفتم توی هال با دیدن بابا به سمتش دویدم و بغلش کردم. بابا با خوشحالی گفت: میدونستم یدونه دختر باهوش من قبول میشه، شک نداشتم.

و بعد آروم گونه ام رو بوسید. منم بوسیدمش و ازش جدا شدم. مامان که تا این لحظه توی آشپزخونه بود با یه سینی چای اومد بیرون. حسابی با بابا برنامه ریخته بودن. خیلی وقت بود که میگفتن برای قبولی من باید جشن بگیرن. توی فکر بودم که مامان یهو گفت: نظر تو چیه ملین؟

اصلا نمی‌دونستم در مورد چی حرف میزنن. واسه همین گفتم جان؟

مامان که انگاری یکم به دل گرفته بود گفت: در مورد شام فرداشب دارم میگم بنظرت چی باشه بهتره؟

_خب بنظرم چلوکباب خوبه.

_اما همه کوبیده دوست ندارن.

_خب منم مرغ دوست ندارم جشن منه یچیز باشه که منم بخورم دیگه.

_ میگم آقا بهتر نیست یه تعداد کوبیده بگیریم یه تعداد جوجه؟

بابا که تا اون لحظه ساکت بود گفت: من مطیع امرم. شما دستور بدید من اجرا میکنم.

خلاصه یکم بحث کردن و آخرشم نظر مامان به کرسی نشست. تو خونه ما اصولاً همینطور بود.

بلند شدم و رفتم تو اتاق. واسه جشن فرداشب لباس نداشتم. باید با یکی میرفتم خرید. لیست شماره هامو بالا و پایین کردم و رسیدم به اسم سحر. بی معطلی شمارشو گرفتم. صدای همیشه بی حالش توی گوشی پیچید. 

سحر: الو 

ملینا: سلام خوبی تنبل خانوم.

سحر: ملینا تویی؟

ملینا: پس میخواستی کی باشه؟

سحر: آخه خواب بودم صفحه گوشیو نگاه نکردم. خب حالا چی شده یاد من افتادی.

ملینا: ای کوفت. من همش یاد توام خودت که بهتر میدونی. البته یه کار کوچیکم باهات دارم.

سحر: خب همینو از اول بگو.

ملینا: اره... میگم من قبول شدم.

صداش حالت شاد بخودش گرفت.

سحر: جدی میگی؟

ملینا: اره حالا واسه فردا شب قراره جشن بگیریم همه دعوتن. باید برم خرید.

سحر: ایول دختر میدونستم قبول میشی از تو خرخون ترم مگه هست.

ملینا: میای بریم خرید یا نه؟

سحر: اوکی بریم البته شیرینی قبولی ام میخواما. گفته باشم مفت مفت نمیام باهات.

ملینا: ای تیر بخوری باشه قبوله.

سحر: منتظرم.

ملینا: بچه پرو، تو ماشین داری و گواهینامه. اونوقت منتظر منی؟

سحر: شوخی میکنم، منتظرم باش تا بیام.

گوشی و قطع کردم و رفتم که یه دوش بگیرم.

اومدم بیرون و سریع مانتوی کرم و شال و شلوار مشکی پوشیدم و زدم بیرون. از مامان و بابا خدافظی کردم و تو حیاط منتظر شدم تا سحر دختر دایی عزیزم از راه برسه. بلاخره اومد و چندتا بوق زدو من فهمیدم که باید برم بیرون. 

سحر: سلام خرخون خانوم.

ملینا: سلام بی‌حال جون.

سحر: مرض... تو چرا نمی‌فهمی من مدلم اینجوریه نمیتونم جیغ جیغو باشم عین تو.

ملینا: باشه بابا ولمون کن. بزن بریم پاساژ ا منتظرمونن.

و در همون حال ضبط و زیاد کردم. یکم بعد تو پاساژی بودیم که اکثر لباسامو از اونجا می‌گرفتم.

بعد از کلی چرخ زدن و پرو کردن، بلاخره سحر یه لباس دکلته با دامن کوتاه و پرچین کرم برداشت. خیلی بهش میومد یه شنلم باهاش ست کرد تا از غر زدن های زندایی در امان بمونه. منم یه لباس تنگ مشکی برداشتم که آستین های کوتاهی داشت. همه قشنگی لباس به سنگ دوزی های دور یقه ش بود. والبته قد لباس، کوتاه بود.

میدونستم مامان یه گیری بهم میده اما دوست داشتم فرداشب اینو بپوشم. برای همین پیه غر زدنش رو به جون خریدم.

وقتی سحر منو رسوند تقریبا ساعت ۹شب بود. بابا کله مو می‌کنه.

رفتم تو یه سلام بلند دادم و یکم خودمو خسته و مظلوم نشون دادم. بابا یکم ناراحت بود ولی چیزی نگفت.

داشتم یواش میرفتم سمت اتاقم که مامان گفت: لباس عوض کردی بیا شام بخور. خریدتم نشون ندادی که؟

ملینا: حالا بذار شام بخورم خیلی گشنمه بعد از شام میپوشمش ببینین.

مامان مثه اینکه قبول کرده باشه، باشه ای گفت و رفت تا غذا رو بکشه. منم رفتم تو اتاقم و لباس عوض کردم و برگشتم تو هال.

به بابا گفتم: ببخشید بخدا نمی‌خواستم دیر بشه. اما چاره ای نبود تا لباسی که بهم بیاد پیدا کردم دیر شد. تنهام که نبودم سحر بود تا همینجا منو رسوند.

بابا: باباجان من اگه چیزی میگم بخاطر خودته. دلم نمیخواد بلایی سر دختر خوشگلم بیاد.

ملینا: چشم مراقبم. حالا بیا بریم شام بخوریم تا مامان غر نزده.

بابا خندید و گفت: بهش بگم نظرت راجع بهش چیه؟

ملینا: نه بابا تو رو خدا بیخیال، الان گشنمه بهم غذا نمیده میمیرم از گشنگی.

بلاخره صدای مامان دراومد، اگه دلتون خواست تشریف بیارید تا غذا یخ نبسته.

دوتایی خندیدیم و رفتیم سمت آشپزخونه. شام در سکوت خورده شد. ظرف ها رو جمع کردم و میخواستم بشورم که مامان گفت: حالا امشب و برا من کاری نشو. برو لباس و بپوش ببینمش.

نخیر مثل اینکه راه در رو وجود نداشت. رفتم تو اتاقم و لباس و پوشیدم و تا جایی که میشد به سمت پایین کشیدمش. ساپورت مشکی که خریده بودم پوشیدم حالا خوبه نمی‌خوام پا لخت بپوشم اینقدر میترسم. رفتم پایین.

بابا تا منو دید یه لبخند محو زد و چیزی نگفت میدونست مامان به اندازه کافی مستفیضم می‌کنه. برای همین خودش چیزی نگفت.

مامان: به به خانوم خانوما. آقا ببین دخترت چی برداشته خوبه ساعتها گشتی، چشم بازار و درآوردی که مامان جان. آخه این چیه دیگه.؟

ملینا: مامان خب ازین مناسب تر چیزی ندیدم. اگه لباس سحر و ببینی چی میگی مال من که بالاش مرتبه. از پایینم که ساپورت پوشیدم دیگه.

مامان: آخه اون ساپورتی که پوشیدی بیشتر به جوراب شباهت داره، من که صلاح نمی‌دونم اینجوری تو مردا و پسرای فامیل بگردی. هزار جور فکر درباره ت میکنن.

ملینا: ای بابا، مامان این جشن قبولی من توی دانشگاهه. این یعنی من بزرگ شدم دیگه. تا کی باید لباس بچگونه بپوشم آخه.

مامان: آره قدت بلند شده، رشد فیزیکی کردی اما عقلت کامل نیست. متوجه نگرانی ما نیستی.

با ناراحتی رفتم سمت اتاقم از حرف مامان خیلی ناراحت شدم. همینجور که میرفتم گفتم: من جشن نمی‌خوام همه چیز رو کنسل کنین. شب بخیر.

به اتاقم رفتم ولباس و درآوردم و درازکشیدم، انگشتام و توی موهام فرو کردم و یکم سرمو ماساژ دادم. چند دقیقه گذشت و چندتا تقه به در خورد. بابا بود صدای در زدنش رو می‌شناختم. یه بفرما گفتم و توی جام نشستم.

بابا اومد تو، روی تخت کنارم نشست و گفت: اشکالی نداره میتونی فرداشب این لباس رو بپوشی. اما من مطمئنم خودت دلیل مخالفت من و مادرت رو میفهمی.

این رو گفت و بلند شد که بره. دیگه نمی‌دونستم چی باید بگم. از یطرف خوشحال بودم که به خواستم رسیدم از یطرفم ناراحت بودم که مامان و بابا رو ناراحت کردم. یکم پهلو به پهلو شدم تا خوابم برد.

صبح با صدای مامان که می‌گفت برم صبحونه بخورم بیدار شدم. یه آبی به دست و روم زدم و سریع رفتم آشپزخونه. مامان داشت گاز و تمیز میکرد. خدارو شکر ما حیاط بزرگی داشتیم واسه جشن مجبور نبودیم جایی رو بگیریم. نشستم و چندتا لقمه برای خودم گرفتم و خوردم. پاشدم که برم حموم. مامان هنوزم دلخور بود چون حرفی باهام نمی‌زد.

رفتم بغلش کردم و ماچش کردم با حرص منو از خودش جدا کرد: چکار می‌کنی بچه، خیسم کردی با این تف تف کردنت.

ملینا: مامانی جونی ببخشید دیگه. جون ملین ناراحت نباش.

مامان: قسم نخور هزار بار بهت گفتم. برو دوش بگیر بعدم بیا کمک. ناسلامتی مهمونای توان یکمم کمک بدی به جایی برنمیخوره.

بازم ماچش کردم و گفتم: چشم... بعدم سرخوش رفتم یه دستمال برداشتم تا گردگیری کنم.

مامان: مگه نمی‌خواستم بری حموم؟

ملینا: آخه اینجوری باز کثیف میشم. بذار آخر دفعه میرم حموم.

مامان: باشه هرکار می‌کنی بکن.

ساعت 4 بعدازظهرو نشون میداد خیلی خسته شده بودم. صدای مامان اومد که گفت برم به کارهای خودم برسم. خوشحال و قدر دان از لطف مامان بهش یه لبخند زدم و راه اتاق و پیش گرفتم. حوله رو برداشتم و رفتم حموم.

انگار آب خستگیو از تنم درآورد. موهامو بالای سرم با حوله بستم و نشستم پای آرایش کردن.

وقت زیادی نداشتم آخه. ممکن بود مهمونا از هر ساعتی بیان. مثلاً خاله، حتما زودتر میومد تا به مامان کمک کنه. کرم پودر زدم و خط وچشم و ریمل و یه رژ گلبهی مهمون لبام کردم.

 حالا باید یفکری به حال موهام میکردم. سشوار و برداشتم و خشکشون کردم بعدم با بابلیس فرشون کردم. همینجور آزاد دورم ریختم و جلوشو هم کج ریختم توی صورتم. تو آینه به خودم نگاه کردم خیلی خوشگل شده بودم. البته بنظر خودم که اینطور میومد. پاشدم و لباسمو پوشیدم. ساپورت نازکمم پام کردم. دیگه عالی شدم.

در آخر هم عطرمو زدم و از اتاق اومدم بیرون. طبق حدسیاتم خاله جون زودتر اومده بود. با مامان مشغول حرف زدن بودن. واسه پذیرایی نیرو گرفته بودیم واسه همین خیالم راحت بود. 

خاله تا منو دید یه به به و چه چهی راه انداخت که نگو. آخرشم بغلم کرد و ماچ وماچ.

ملینا: خاله فداتشم کل آرایش مو پاک کردی که.

مامان: وا ملینا چه طرز حرف زدن با خالته.

خاله: اشکال نداره بچه راست میگه.

کم کم مهمونا اومدن و همه از یطرف بغل و ماچ و تبریک. دخترا که بعضیا انگار یکم ناراحتم بودن. مادراشونم بعضیا با تحسین و بعضیام با حسرت بهم نگاه میکردن. صدای آهنگ توی خونه پیچید و کم کم جوونا رفتن وسط.

منم کنار شهلا و سحر نشسته بودم و حرف میزدم.

سحر: ملین مامانت چیزی نگفت واسه لباس؟ مامان من که دیشب باهام قهر کرد. الآنم قهره. ولی خب من که نمیتونم تا ابد به سلیقه اونا لباس بپوشم.

ملینا: مامان و بابای منم همیچین رضایت نداشتن ولی خب من زدم به شارلاتان بازی و گفتم جشن نمی‌خوام. این بود که بیخیال شدن.

شهلا: شما دوتا واقعا نوبرین. خب یکم رعایت کنین آسمون که به زمین نمیاد.

سحر: واسه تو آسونه، تو دوست داری لباس با حجاب بپوشی ولی من و ملین دوست نداریم. کیو باید ببینیم.

بچه ها باهم حرف میزدن که یهو اون وسط یه پسری که نمی شناختمش نظرمو به خودش جلب کرد. تو فکر بودم که یهو برگشت و نگام کرد نمی‌دونم چرا ولی از نگاهش خوشم نیومد. اما دیگه دیر شده بود مچ چشمامو گرفته بود. انگار بدشم نیومده بود که دارم نگاش میکنم.

سرمو انداختم پایین، خیلی بد شد حالا با خودش هزار فکر می‌کنه. نمیدونه چون نمی‌شناسمش فکرم مشغول شده بود. اصلا اون کیه؟ ما که غیراز مهمونای خانوادگی کسی و دعوت نکرده بودیم. پس این پسره یکاره تو مهمونی من چکار میکرد؟

تو فکر بودم که شهلا گفت: ملین بیا بریم یدور وسط ب*ر*ق*ص*ی*م نظرت چیه؟

من که با لباسم واقعا خودمم معذب شده بودم سکوت کردم و چیزی نگفتم. سحر فهمید دردم چیه.

سحر: قبل اینکه منو سگ کنی پاشو بریم وسط ادای این دختر امل هارو در نیار حالم بد میشه.

خندیدم چاره ای نبود. پاشدم و لباسمو مرتب کردم و رفتم وسط. با شهلا و سحر چنان قری می‌دادیم که نگو. این وسط نگاه های گاه و بیگاه پسر غریبه باعث میشد فکرم مشغول بشه.

بلاخره مهمونی تموم شد همه خوشحال و خندون خدافظی کردن و تشکر و بعدم رفتن.

این وسط تنها چیزی که برام مجهول بود پسر ناشناس بود. اما خب لابد با یکی از پسرای فامیل رفیق بوده اومده دیگه. اما اینم درست نبود چون تقریبا با همه ی پسرا حرف میزد و من با فرد خاصی ندیدمش. _بیخیال ملی چقدر فکر می‌کنی یکی بود دیگه ولش کن. این صدای درونم بود.

بیخیال و با کلی خستگی به مامان و بابا شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاقم. خیلی زود لباس عوض کردم و با پد، آرایش مو پاک کردم و خزیدم زیر پتو. به دقیقه نکشیده خوابم برد.

صبح که نه ظهر از خواب پاشدم. سروصدای زیادی توی خونه بود. مونده بودم چطور توی اینهمه صدا تونستم تا ظهر بخوابم. یکم خودمو توی جام کشیدم و بعد پاشدم رفتم از اتاق بیرون. دیدم یسری خدمه با فرم دارن خونه رو تمیز میکنن. رفتم دستشویی و بعد آشپزخونه خیلی گرسنه بودم معدم صدا میداد. 

مامان منو دید: چه عجب خانوم گل، پاشدی مادر. میگفتی یه گاوی گوسفندی جلوت میکشتم.

بازم غرغرهای مامان شروع شد. یکی نیست بگه خب مادر من، بیدارم میکردی من از کجا بدونم تو کار داری. ترجیح دادم سکوت کنم. اما مثل اینکه ول کن نبود.

مامان: بایدم حرف نزنی کمرم از صبح شکسته یه دستت درد نکنه ای نگی یوقت.

ملینا: خب دستتون درد نکنه مامان عزیز و فداکارم.

مامان: آره آره مسخره کن.

ملینا: وااای مامان فداتشم توروخدا امون بده، من از کجا بدونم کار داری؟ خب بیدارم میکردی.

مامان: یعنی با اینهمه صدا متوجه نشدی؟

ملینا: نه بخدا نفهمیدم خودمم تعجب کردم. بعدم وقتی بابا چندتا نیرو گرفته شما چرا خودتو تو زحمت میندازی که آخرشم من غر بشنوم؟

مامان: مگه اینا کار میکنن؟ نمی‌بینی همش باهم غش غش می‌خندن.

راست می‌گفت انگار نه انگار اومدن کار کنن. پاشدم رفتم توی هال. ساکت شدن و  خودشون و مشغول کار نشون دادن.

رو بهشون گفتم: حتما باید بالای سرتون وایستن تا کارتون رو انجام بدید؟ قطعا از صبح اومدید اما من تغییری نمی‌بینم.

مامان که یکم از حرکتم جا خورده بود صدام زد: ملین بیا مادر خودشون کارشون و میکنن. 

من اما ول کن نشدم: من تا 2 ساعت دیگه خونه رو مرتب ازتون تحویل میگیرم اگه کارتون تا اون موقع تموم نشه زنگ میزنم شرکت و گزارش کارتون رو میدم.

بعدم بی معطلی رفتم سمت آشپزخونه. مامان چشماش گرد شده بود.

ملینا: مامان تا کی باید بخاطر دلسوزی بیجا به هرکسی اجازه بدید که سرتون کلاه بذاره؟ اینها باید در ازای پولی که میگیرن کار کنن. اگه بخوان بخندن که باید موقع رفتن پولشون و بدیم بعدم که رفتم کمرمون و ببندیم و خودمون کارها و بکنیم.

مامان انگار قانع شده بود سکوت کرد. منم صبحونه مو خوردم میز و جم کردم. بعدم به مامان گفتم حق نداری دست به جایی بزنی، وگرنه به بابا میگم. بعدم رفتم توی اتاقم.

دلم میخواست یسر برم بیرون اما کجا نمیدونستم. بعداز کلی فکر کردن به نتیجه ای نرسیدم، بیخیال شدم و رفتم تو تل یکم بچرخم. تا آنلاین شدم یه پیام ناشناس برام اومد. کنجکاو شدم آخه این شمارمو کسی غیر از خانواده و بچه ها ندارن. بازش کردم.

« ساعت 6 سرکوچه منتظرتم. اگه نیای میام در خونتون رو میزنم و خودم رو دوست مجازیت معرفی میکنم. دست خالی ام نیستم. پس بچه خوبی باش و بیا.»

از ترسم سریع توی جام نشستم خدایا این دیگه کیه؟ حالا باید چکار کنم؟ منظورش چیه که دست خالی نیست؟ چی داره از من؟ با خودم درگیر بودم که پیام دوم رسید.

« من باهات هیچ شوخی ندارم. قبل اینکه یکاری کنم که خانوادت برای همیشه طردت کنن، به حرفم گوش کن. ساعت 6 سرکوچه منتظرتم.»

و بعد هم آفلاین شد. دیگه واقعا گیج شده بودم آخه من و چه به این کارا. طرد شدن چیه؟ من خیلی بی حاشیه بودم این از کجا پیداش شد خدایا خودت به دادم برس. 

گوشیو برداشتم و خواستم اینا رو به سحر بگم اما یهو منصرف شدم اگه ازین کارم باخبر بشه و عصبانی، بعدش چی؟ اگه لج کنه و اون چیزایی که میگه رو بده به خانوادم چی؟

یلحظه به ذهنم رسید آخه من که کاری نکردم تا الان، جایی نرفتم که مامان بابا ندونن. کاری نکردم که ناراحت بشن من حتی توی یه گروه مجازی هم عضو نیستم. پس این طرف از چی حرف میزنه؟ شاید دروغ میگه که مجبور بشم و برم؟ شایدم خود سحره یا شهلا؟ ای بابا دارم کلافه میشم.

سرم بدجور درد میکرد با خودم میگفتم آه خدمتکارا منو گرفت، با سرانگشتام سرمو ماساژ میدادم. صدای مامان اومد پاشدم رفتم بیرون دیدم بابا هم برگشته و خونه مثه روز اولشه. بابا با تحسین نگام میکرد انگار مامان گفته چکار کردم. برعکس مامان، بابا ازین کارای من خوشحال میشد.

رفتم سمتش بغلم کرد و بعد گفت: آفرین بابا جان کار خوبی کردی درستشم همینه. منم در جوابش یه لبخند زدم و گفتم بریم ناهار.

خیلی دمق بودم، فکرم حسابی مشغول بود. نمی‌تونستم غذا بخورم اگه حرفایی که زده باشه راست باشه چی اگه یه مدرک ساختگی داشته باشه چی؟ دلم نمیخواد نگاه مهربون بابا روم تغییر کنه. دوست ندارم آغوش مامان به روم بسته بشه. تصمیمم و گرفتم من باید برم. تا بفهمم این ماجرا از کجا سر راه زندگیم قرار گرفته. من میتونستم درستش کنم.

پاشدم و رفتم تو اتاقم تا ساعت 5 به این موضوع فکر کردم اما چیزی نفهمیدم. آخه سرکوچه ام شد محل قرار؟ احمق جون اگه یکی از همسایه ها منو ببینه که بابا دخلمو میاره. ولی چاره ای نبود چندبار آنلاین شدم که اگه اونم انلاین بود بهش بگم یجای دیگه قرار بذاره اما انلاین نشد. 

ساعت پنج و بیست دقیقه بود که لباس پوشیدم. رنگ به روم نمونده بود اما اگه اینطور میرفتم میفهمید گرخیدم. باید محکم باشم. یه رژ جیگری زدم تا 60درصد قیافمو تغییر داد. یه ریملم کشیدم و رفتم بیرون.

مامان تو هال داشت تلویزیون میدید. تا منو دید: کجا میری؟

ملینا: یسر میرم با سحر بیرون زود برمی‌گردم. 

مامان باشه ای گفت باز مشغول فیلم دیدن شد. کفش راحتیام و برداشتم و راه افتادم تا 6 چند دقیقه مونده بود اما حس های گوناگون من اجازه تامل کردن رو بهم نمی‌داد. حس ترس و کنجکاوی. سرکوچه رسیدم اصلا نمی‌دونستم طرف چه شکلیه با ماشینه یا پیاده یا اصلا با چه ماشینی. یعنی باید همینطور اینجا مثله هویج وایستم تا آقا یا خانوم مورد نظر بیاد.

چند دقیقه گذشت ساعت دقیقا 6بود. یه پورشه مشکی کنار پام زد روی ترمز، شیشه رو داد پایین، قیافش آشنا میومد اینکه پسره ناشناس مهمونی منه. اوف حالا اینو کجای دلم بذارم. الان وقت پیدا شدن تو بود؟ میترسیدم اون طرف هم با این پسره ناشناس برسه و یه مشکلی پیش بیاد راهم و کج کردم که برم اونطرف.

ناشناس: اگه برگردی منم مستقیم با این پاکتی که دستمه میرم دم خونتون.

این چی می‌گفت اینم یه اتو از من داره؟ نکنه من شبا توی خواب راه میرم و سر از مهمونی های اونجوری درمیارم که همه ازم اتو دارن؟

برگشتم نگاش کردم و گفتم: از چی حرف میزنی؟ 

ناشناس: یعنی نفهمیدی اون پیام ها از طرف منه؟ بیا بشین تا اون روی سگم بالا نیومده.

دیگه هیچی از حرفاش نمی‌شنیدم. یعنی از صبح اون پیام هارو این پسر ناشناس داده. داشتم دو دوتا چهارتا میکردم که دیدم از ماشین پیاده شد رگ گردنش متورم شده بودو با فک منقبض شده در سمت منو باز کرد.

ناشناس: بیا سوار شو میخوای یکی ببینتت؟ البته برای من که بد نمیشه، بدون دردسر از چشم باباجونت میافتی.

چاره ای نبود راست می‌گفت باید قبل اینکه دیده بشم می رفتم توی ماشین. محکم در ماشین رو بست و خودش سوار شد قفل مرکزی رو زد. داشتم قبض روح میشدم اما نباید میفهمید لرزش دستام داشت لوم میداد که سعی کردم زیر بغلم پنهونشون کنم.

نمی‌دونستم ازم چی میخواد سکوت کرده بود و فقط میروند. برگشتم و نگاهش کردم بنظر بد نمیومد، تیشرت اسپرت سفید پوشیده بود و شلوار کتان آبی تیره. قیافشم یکم دخترکش بود اما من تو فاز این چیزا نبودم الان برای من فقط درس و دانشگاه مهم بود بس.

ملینا: از جون من چی میخوای؟ شمارمو از کجا اوردی؟ اون پاکتی که میگی چی توشه؟ اصلا کجاست؟ دیشب چجوری اومدی جز مهمونای من؟ با کی اومدی؟ چرا گفتی بیام اینجا؟

از من سوال و از اون سکوت. هیچی نمی گفت. اعصابم و بهم ریخته بود. محکم زدم به بازوش. اصلا تکون نخورد حتی نگفت که چرا میزنم.

با اعصابی متشنج بهش توپیدم: خب حرف بزن لعنتی، اصلا کجا داری میری؟ من باید زود برگردم خونه، مامانم نگرانم میشه ممکنه زنگ بزنه به سحر، آخه گفتم با اونم. میفهمی چی میگم؟ نکنه کری؟

و باز هم سکوت. دیگه کم کم داشتم نگران میشدم اگه منو ببره یجایی و یه بلایی سرم بیاره چی؟ چه حماقتی کردم کاش نیومده بودم سر یه مشت حرف بی حساب، خودم و توی دردسر انداختم.

برگشتم و به حالت التماس گفتم: خواهش میکنم دست از سر من بردار منکه تورو نمیشناسم، حتی نمی‌دونم درباره چی حرف میزنی، لااقل یه کلمه حرف بزن، چی میخوای؟ بنظر وضعت بد نمیاد که دنبال پول و پله باشی. بابای من میلیونر نیست، پس چی میخوای؟

سرعت ماشین کم و کمتر شد پیچید توی یه کوچه. اونقدر آروم حرکت کرد تا بلاخره رودر روی یه خونه ویلایی با درب مشکی نگه داشت.

ملینا: اینجا کجاست؟

بازم سکوت و در خونه باز شد. داشت می‌رفت داخل باید یکاری میکردم اگه می‌رفت داخل دیگه دستم بجایی بند نبود، دست بردم سمت دستگیره در. ماشین و به حرکت درآورد و بلاخره یه حرف زد.

ناشناس: خودتو به زحمت ننداز تا من نخوام این در باز نمیشه.

دیگه واقعا تا سرحد مرگ ترسیده بودم. اگه بی آبروم میکرد؟ اگه بابام بفهمه من تو خونه یه مرد غریبه تنها بودم چکار میکرد؟ فاتحه خودم و توی دلم خوندم. تنها راه شاید فقط التماس بود.

ماشین و توی پارکینگ پارک کرد. بهم نگاه کرد هرچی التماس داشتم توی نگاهم ریختم و گفتم: ببین هرکار بگی حاضرم بکنم، خواهش میکنم، من که با کسی دشمنی نداشتم منکه  سربراه سربراه بودم، بگو چی از من داری که باهاش تهدیدم کردی؟

ناشناس: هیچی.

همین هیچی؟ بخاطر هیچی آنقدر ترسیده بودم؟ لعنت به من، که اومدم و خودم و انداختم توی چاه.

وقتی سکوتم و دید گفت: ازت چیزی نداشتم. اما مطمئن بودم که میای. چون دختری بودی که آبروت برات مهمه. از ترس آبروت میومدی.

دیگه چیزی نمی‌شنیدم از سادگیم حالم بهم میخورد اینکه به خودمم اعتماد نداشتم آخه من کاری نکرده بودم که بترسم. حالا چکار کنم؟

ملینا: خب حالا چی میخوای قصدت ازین کار چیه؟

شاهین: تو رو می‌خوام من هرچیز یا هرکسی و بخوام بدست میارم. اگه یکمی سطح خانواده هامون یکی بود خیلی راحت میومدم خواستگاری، اما الان هرجور فکر میکنم مادرم اجازه نمی‌دهد با چنین خانواده ای وصلت کنم. بنابراین مجبورم اینطوری ازت پذیرایی کنم.

نمی‌فهمیدم چی میگه خیلی راحت داشت به من و خانوادم توهین میکرد.

ملینا: مگه من خواسته بودم که بیای خواستگاریم؟ که به خانوادم توهین میکنی؟ من اصلا قصد ازدواج ندارم که.

همه این حرفا رو بلند بلند بهش گفتم. یهو اونم بلند تر از صدای من نعره کشید: بهتره واسه من صداتو نبری بالا. گفتم من به هرکی بخوام میرسم توهم یکی از همونایی که خیلی وقته میخوام. پس بهتره دختر خوبی باشی و باهام راه بیای.

منظورش چیه منو واسه چی میخواد. چجوری باید باهاش راه برم؟ از ماشین پیاده شد و اومد سمت من پیادم کرد و بازوم رو محکم گرفت و به سمت ساختمون هدایتم کرد مدام جیغ می‌کشیدم و کمک میخواستم.

ناشناس: الکی خودتو خسته نکن کسی اینجا صداتو نمی‌شنوه حتی اگه بشنوه هم کمکت نمیکنه.

انگار درست می‌گفت چون با تمام قدرتم جیغ می‌کشیدم اما انگاری همسایه ها کر بودن. مدام خودم رو لعنت میکردم که چرا اینقدر راحت خودم رو توی دردسر انداختم حالا باید چه غلطی میکردم؟

آخرسر به داخل عمارت هولم داد. یعنی میخواست تمام آرزوها و هدفهام رو بخاطر شه*وتش نابود کنه؟ من هیچ کاری نکرده بودم تا الان پاک پاک زندگی کرده بودم به هیچ پسری نگاه نکرده بودم حتی پسرای فامیلم محل نمی‌دادم. 

انگار بلاخره حماقتم کار دستم داده بود دیگه هیچ امیدی نداشتم. تمام زندگیم دود شد و رفت هوا... ناشناس هیچ اهمیتی به گریه ها و خواهشام نمی‌داد. کم کم ناامید شده بودم. شاید دیگه هنجرم یاری نمیکرد... حتی مثل فیلمها و رمان ها هیچ گلدونی دم دستم نبود...

تمام آرزوهام جلوی چشمم صف کشیدن تمام هدفهام. حتی آرزوی عاشق شدن... پدر و مادرم که همیشه نگرانم بودن و من هربار مغرورتراز قبل میگفتم من حواسم هست. فهمیدم که خیلی خام تر ازین حرفها بودم.

درمیان دستان قدرتمند ناشناس دست و پا میزدم اما یک سانت هم تکان نمی‌خورد برای اولین بار در عمرم آرزوی مرگ کردم. اما مگر به آرزوهای دیگه م رسیده بودم که به این یکی برسم. مقصر اصلی من بودم....

 

ویرایش شده در توسط Soheila.D
ویرایش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ساعت تقریبا 8شب بود. من رو سر کوچمون از ماشینش انداخت بیرون. با حالی زار و چشمایی که ورم کرده بود وهنجره ای که دیگه صدایی ازش در نمیومد. نمی‌دونستم باید چکار کنم؟ شد آنچه نباید میشد با چه رویی به خونه برم؟ چطور با وجود این ننگ به مامان و بابام نگاه کنم؟ چطور وانمود کنم که هنوز همون ملینام؟

سرکوچه پشت یه درخت پناه گرفته بودم، ذهنم دیگه کار نمیکرد مدام با خودم میگفتم چرا من؟ منی که هیچ وقت دست از پا خطا نکرده بودم. یاد حرفهای ناشناس افتادم اشکم در اومد. مدام می‌گفت دیشب دیوونه ت شده بودم خیلی خوشگل شده بودی، لباست بهت میومد خانمی.

دیر فهمیدم. خیلی دیر. معنی نگرانی های بابا و غرغرای مامان رو دیر فهمیدم. پشیمون بودم اما دیگه سودی به حالم نداشت. نباید میذاشتم کسی بفهمه. نباید برم خونه، گوشی و برداشتم به سحر زنگ زدم.

سحر: سلام ملین خانوم خودم، چطوری؟ 

ملینا: سلام من سرکوچه خودمون منتظرتم. خیلی زود بیا، یه مشکلی برام پیش اومده.

سحر: درست حرف بزن ببینم چته؟ این وقت شب سرکوچه چکار میکنی؟ عمه کجاست که تو 8شب بیرونی؟

ملینا: سحر هیچی نپرس، فقط بیا، بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم.

و بعد گوشی رو قطع کردم و منتظر به آسمون چشم دوختم. چند نفری رد شدن و سرشون و با تأسف تکون دادن. اما مهم نبود. مهم مامان و بابام بودن. مهم خود احمقم بودم که با چندتا تهدید الکی ترسیدم و به حرف یه غریبه اعتماد کردم و اومدم سر قرار. حالا چطوری پیداش کنم. چیز زیادی از آدرس یادم نمیومد.

مونده بودم چطور این حماقتم رو برای سحر تعریف کنم. کاش همون موقع بهش گفته بودم و ازش کمک خواسته بودم. اون حتما جلوی رفتنم رو می‌گرفت.

اونقدر گریه کردم که دیگه حالی نداشتم. از دور ماشین سحر و شناختم. پاشدم رفتم لب خیابون. سحر منو دید و نگهداشت. سوارشدم. وقتی منو دید چشماش اندازه نعلبکی گشاد شد.

سحر: ملین حالت خوبه؟ بلایی سر عمه یا بابات اومده؟ توروخدا بگو چت شده.

ملینا: نه اونا خوبن خدارو شکر.

سحر: پس چرا این ریختی شدی؟ نکنه تصادف کردی؟ 

ملینا: میشه بریم خونه شما امشب؟ اگه این شکلی برم خونه، مامان همه چیزو می‌فهمه. من نمی‌خوام کسی بفهمه.

و دوباره اشک ریختم. سحر انگار فهمید که این دفعه شوخی نمیکنم و حالم خیلی بده. سکوت کرد و ماشین و راه انداخت. گوشیو برداشت و به مامانم زنگ زد و گفت که من امشب میرم خونه اونا. بعدم به مامانش زنگ زد و همینارو گفت. 

چند دقیقه بعد جلوی خونه شون بودیم. اشکامو پاک کردم. توی حیاط یه شیر واسه آب دادن به درختا بود رفتم و صورتمو شستم. با سحر رفتم داخل.

زندایی تا منو دید زد توی صورتش و گفت: خدا منو مرگ بده. چیشده ملینا؟

هرچند دلم میخواست فریاد بزنم و هر آنچه که به سرم اومده رو به زبون بیارم. اما خفه شدم. آبروی مامان و بابام چیزی نبود که بخاطر سبک شدن خودم نابودش کنم. چیزی نگفتم و با لبخند به سحر خیره شدم.

از نگاهم فهمید که باید یه دروغ تحویل مامانش بده واسه همینم گفت: مامان ملین داشته میومده اینجا، تو راه تصادف کرده، البته حالش خوبه، به عمه اینان چیزی نگفتیم. نخواستیم نگران بشن. امشبم اینجا میمونه چون به عمه گفته که شب میاد اینجا.

زندایی: آخه اینجوری که خیلی بده بعدا بفهمن دلخور میشن.

سحر: آخه فداتشم اگه ما و شما بهشون نگیم از کجا می‌خوان بفهمن؟ خدارو شکر که سالمه الان رفتم بیمارستان دنبالش. گفتن حالش خوبه. شمام چیزی به کسی نگو، حتی به بابا.

بعد ازین مکالمه سریع رفتم سمت پله ها، که دوباره سوال پیچم نکنن. خونه دایی دوبلکسه. منم عاشق خونه های دوطبقه م. اما اینا الان چه اهمیتی داشت؟ دیگه هیچی مهم نبود یاد بدبختیم افتادم. سحر پشت سرم اومد بالا. باید ازش تشکر میکردم. اگه اون نبود همین امشب همه پی به بی آبروییم می بردن. داخل اتاق که شدیم درو بست و با چشای گشاد نگام کرد.

سحر: ملی تورو خدا بگو چی شده جون به سرم کردی، به بقیه من دروغ میگم. ولی به من باید راستشو بگی.

ملینا: چی میخوای بدونی؟ من امشب یه حماقت محض کردم، من....

گریه امون نداد و نتونستم ادامه بدم. سحر سرمو توی بغلش گرفت نیاز داشتم به این آغوش. من نمی‌تونستم بار این ننگ و تنها به دوش بکشم. من باید میگفتم. سحر باید بدونه باید کمکم کنه. باید.

از آغوشش بیرون اومدم و بینی مو بالا کشیدم. هیچی برام اهمیت نداشت. فقط باید صدامو کنترل میکردم که زندایی نشنوه چه خاکی به سرم شده. آهسته آهسته، مو به مو، برای سحر گفتم از پیامکش تا رفتن سر قرار و دزدیدنم و ادامه ماجرا.... سحر اما اونقدر جا خورده بود که حتی پلک هم نمی‌زد. 

مطمئنم اگه بیشتر از من درد نکشه کمتر هم نمی‌کشه. بلند شد و رفت سمت پنجره. بازش کردو سرشو گرفت بیرون، انگار به هوای تازه نیاز داشت. برگشت و باز نگام کرد.

سحر: آدرس اون ع*و*ض*ی رو یادته؟

ملینا: خیابون رو آره. درخونه رو هم ببینم یادم میاد. اما کدوم کوچه رو نمی‌دونم. سحر توروخدا کمکم کن. اگه بابا و مامان بفهمن چی؟ من باید خودمو بکشم ازین ننگ بهتره.

سحر: بهتره عقلت و کار بندازی. سرم داره منفجر میشه، ملینایی که حتی پشت تلفنم با پسرا حرف نزده حالا....

سرشو با دستاش فشار میداد. صدای نفسهای عصبانیشو می‌شنیدم. من گریه میکردم و اون توی اتاق رژه میرفت. یکم بعد زندایی واسه شام صدامون زد. 

 

ویرایش شده در توسط Soheila.D

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

به سحر نگاه کردم و گفتم: من نمی‌خورم به زندایی بگو حالش خوب نبود خوابید.

سحر: امر دیگه؟ پاشو ببینم با این حال و روزت غذا هم نخوری پس میافتی. بلند شو کاریه که شده الان باید بفکر چاره باشیم. با غذا نخوردن تو چیزی عوض نمیشه.

داغم کرد راست می‌گفت دیگه من اون ملینای سابق نمی‌شدم. یاد حرفهای مامان افتادم. همیشه می‌گفت صبح روز عروسیت با یه صبحونه مفصل میام در خونت. الهی ملینا بمیره که اینقدر راحت زحمات یه عمر مامان و بابا رو به فنا نده. بازم اشکام روی صورتم قل خوردن.

سحر: پاشو گلم، گریه بسه دیگه الان کاری نمیشه کرد. بیا بریم شام بخوریم. سر شامم یکم عادی رفتار کن بابام بهت شک نکنه. تا فردا یفکری میکنیم.

باهم رفتیم پایین، زندایی خورشت بامیه درست کرده بود. خیلی دوست داشتم ولی مگه چیزی ازین گلو پایین میرفت؟ مدام با خودم کلنجار میرفتم که چرا رفتم سرقرار با یه فرد غریبه؟ اصلا از کجا وارد زندگیم شد؟ هی میومدم گریه کنم هی جلوی خودم و می‌گرفتم. یهو چشمم به چشم دایی افتاد از ترسم سریع بغض و غذا رو باهم قورت دادم.

شام که تموم شد پاشدم رفتم توی اتاق سحر. سحرم پشت سرم اومد.

سحر: میگم سامان بیرونه. میخوای بگم بیاد بریم بیرون یه هوایی بخوریم؟ یکمم فکر کنیم آخه اینجا نمیشه.

وبعد به در اشاره کرد. میترسید دایی یا مامانش فالگوش وایستن. سامان داداشش بود و البته پسر دایی من. که خیلی ام زرنگ بود. شاید ده تا دوست دختر داشت.

ملینا: نه نه. آخه میترسم سامانم از رفتارم بو ببره هرچی نباشه پسره زود می‌فهمه از حالتام. 

سحر: باشه پس بهتره بخوابیم. فردا میریم بیرون حرف می‌زنیم.

باشه ای گفتم و روی تخت دراز کشیدم. سحر واسه خودش رختخواب انداخت و به من گفت روی تختش بخوابم. اما مگه من خوابم میبرد؟ ناشناس لعنتی تمام ذهنم و بخودش مشغول کرده بود.

-باید از تمام پسرای فامیل درباره ناشناس بپرسم بلاخره با یکی از همونا اومده دیگه. -اخه خنگ جان بعدا نمی‌گن دختره افتاده دنبال پسر مردم؟ - پس میگی چکار کنم؟ وایستم دست بذارم روی دست؟ -حالا مثلاً پیداش کنی چکار میکنی؟ میری شکایت میکنی؟ اینجوری که همه می‌فهمن چیشده؟ شکایتم نکنی دستت به جایی بند نیست. 

با صدای درونم درگیر بودم. نمی‌دونستم آخرش چی میشه. بازم گریه م شدید شد. صدای هق هقم توی اتاق سحر پیچیده بود. 

سحر: ملی تورخدا گریه نکن. نرو روی اعصاب من. بخدا منم خیلی ناراحتم. اما دارم فکر میکنم ببینم باید چه گلی به سرمون بگیریم. توهم بهتره بجای آبغوره گرفتن به مغزت فشار بیاری ببینی آدرسش یادت میاد یا نه؟

ملینا: آخه آدرسش و یادمون بیاد می‌خوایم چکار کنیم؟ بریم شکایت کنیم که اول از همه آبروی خودم می‌ره.

سحر: حالا بذار پیداش کنیم یفکری میکنیم. فعلا سعی کن بخوابی.

بازم فکرای مزخرف اومدن سراغم. ولی باید اول ادرسشو یادم بیاد. فردا از اول خیابون شروع میکنم همه کوچه ها رو میرم تا خونه اون ن*ا*م*ر*د و پیدا کنم. اونقدر فکر کردم و اشک ریختم تا بلاخره خوابم برد.

صبح روز بعد وقتی بیدار شدم احساس میکردم یه وزنه صد کیلویی روی سرمه. گردنمم خشک شده بود نمی‌تونستم تکونش بدم. دل و کمرم تیر میکشید. سحرم با ناله های من پاشد. یه نگاه بهم انداخت اومد سمتم.

سحر: چته درد داری؟

حتی حرف زدن سحرم باهام فرق کرده بود. انگار اونم فکر میکرد من یه موجود کثیفم. دلم گرفت بدون اینکه جوابی بدم و کمکی بخوام پاشدم. رفتم توی دستشویی طبقه بالا. توی آینه به خودم نگاه کردم. این منم ملینا.

ملینا ابهری. 18ساله. توی کنکور رتبه 256 آوردم. برام جشن گرفتن. آرزومه معلم بشم... نه دیگه حتی نمیشد معلم بشم من لیاقت این شغل شریف رو ندارم. 

اشک ریختم و توی خودم جمع شدم. دلم درد میکرد. نمی‌دونستم در آینده چی برام پیش میاد. اگه خواستگار برام بیاد چی؟ چطوری بگم نمیتونم ازدواج کنم؟ لعنت به من. چه ساده باختم...

بلند شدم و آبی به سروصورتم زدم. باید قوی باشم. باید یفکری کنم. نباید بذارم مامانم و بابام بفهمن. زبونم لال بلایی سرشون میاد. نه هیچوقت نمی‌ذارم بفهمن. هیچوقت. من یه اشتباه کردم تاوان اشتباهم رو خودم باید بدم نه خانوادم. 

سرمیز صبحونه زندایی یک ریز حرف میزد. منم تصمیم گرفته بودم کمتر گریه کنم. باید بفکر چاره باشم. بعد از صبحونه با سحر زدیم بیرون. باید خونه شو پیدا کنیم. 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

ملینا: اگه خونشون و پیدا کنیم فکرت چیه؟

سحر: میریم باهاش حرف می‌زنیم. نمیدونم، شاید دلش به رحم بیاد. میدونی اگه بتونی راضیش کنی که حتی یساعتم زن عقدیش بشی ازین دردسر خلاص میشی.

حرف سحر یه نور کوچولو توی دلم روشن کرد. اما سریع یاد حرفهای ناشناس افتادم که می‌گفت:« ماهم سطح نیستیم وگرنه خیلی دلم میخواست زن آیندم شبیه تو باشه. مامانم قبول نمیکنه.» حالم ازش بهم میخورد ک*ث*ا*ف*ت. 

به سحر چیزی نگفتم چون این فعلا تنها راهمون بود. اسم خیابون و به سحر گفته بودم تقریبا نزدیک بودیم. قرار بود از کوچه اول شروع کنیم. میدونستم اگه خونه رو ببینم یادم میاد. برای همین با وجود ماشین سحر، بنظر کار سختی نمیومد. 

اولین کوچه رو رفتیم داخل، دومی، سومی، بعدی و بعدی و بعدی اما خبری نبود. سحر تازه داشت می‌گفت که حتما خیابون رو هم اشتباه اومدیم، اما من از دور دیدمش. توی کوچه 18، خونه جهنمی، توی کوچه 18بود. 

ملینا: سحر، سحر وایستا همینه، همینجاست. همین خونه ست. نگهدار.

سحر یه گوشه نگهداشت.

سحر: مطمئنی همینه؟ الکی اینجا نمونیم؟

ملینا: نه من مطمئنم همینه سحر. خود خودشه همین خراب شده ست. 

سحر: باشه باشه آروم بگیر. فعلا باید منتظر بمونیم ببینیم کی می‌ره کی میاد. شاید طرف زن داشته باشه، نمیشه بیگدار به آب بزنیم.

با فکر اینکه اون ع*و*ض*ی زن داشته باشه تنم گر گرفت. چطور یه آدم اینقدر پست میشه که باوجود یه زن توی زندگیش، بتونه به بقیه نظر داشته باشه؟ اصلا اگه زن داشته باشه که نمیتونه منو عقد کنه.

سحر: اینقدر با خودت درگیر نباش. عوضش یه زنگ به مامانت بزن.

باشه ای گفتم و گوشیمو درآوردم. 

ملینا: سلام مامان.

مامان: سلام مامان جان. کجایی مادر؟ بیا خونه دیگه ظهر زنداییتو و به زحمت ننداز. 

ملینا: چشم مامان یکم دیگه میام خونه.

بعد از خدافظی تلفن و قطع کردم به قیافه عصبانی سحر نگاه کردم.

سحر: آخه خنگ خدا، چجوری یکم دیگه میری خونه؟ این یارو رو پیدا کردی؟ باهاش حرف زدی؟ مشکلت حل شد؟ 

ملینا: خب میگی چکار کنم؟ خودت میدونی که نمی‌ذارن زیاد ول بگردم.

سحر: بله بله درجریانم. اگه گذاشته بودن یکم توی جامعه بگردی، اگه یکم درباره افراد جامعه باهات رک تر حرف میزدن، الان این وضعت نبود. به این سادگی خام یه عو*ضی نمیشدی.

حرفاش مثل پتک به سرم میخورد. اما حقیقت داشت. مامان و بابام منو لای پنبه بزرگ کردن. هیچوقت با کسی غیراز فامیل حرف نزده بودم. حتی توی مدرسه هم دوستی نداشتم چون معمولا از سوی مامان رد صلاحیت میشد.

چیزی نگفتم و سکوت کردم حرف حق که جواب نداشت. اما من نهایتش یساعت دیگه میتونستم بمونم. تازه شاید به این زودیام نمی‌ذاشتن بیام بیرون. اشکم در اومد. آخه چجوری با این وضعیت میتونم با ناشناس حرف بزنم؟ 

یساعت دیگه موندم اما خبری نشد. با ترس به سحر نگاه کردم.

سحر: باشه چند دقیقه دیگه باهم میریم. ازین به بعدم من خودم میام. به مامان میگم میرم دانشگاه. چمیدونم یچیزی میگم تو خودت و ناراحت نکن. 

میدونست که نمیتونم بیام بیرون. حرفهای دلمو خونده بود. ازش ممنون بودم.

ملینا: ممنونم سحر، نمی‌دونم اگه تو نبودی باید چکار میکردم.

سحر: منکه کاری نکردم، من فقط باورم نمیشه ملینا، اینکه صدام برات می‌ره بالا بخاطر دردیه که توی قلبمه. حاضر بودم هر اتفاق دیگه ای بیافته، اما این یکی توی کتم نمیره. خیلی ناراحتم باور کن. اما ترجیح میدم به جای گریه و زاری خودم وبه آب و آتیش بزنم برات تا نجاتت بدم. می‌دونم اگه بابا و مامانت بفهمن نمی بخشنت. می‌دونم آبرو ریزی میشه. می‌دونم حتی ممکنه بلایی سرشون بیاد. دلم نمی‌خواد این اتفاقای وحشتناک بیافته. 

با قدردانی نگاش کردم. قطره های اشکم بی مهابا پایین میومدن. ماشین و راه انداخت و منو رسوند.

سحر: برو خونه، سعی کن بخاطر عمه و باباتم که شده خودتو کنترل کنی. قول میدم یجوری این مشکل و حل کنیم. 

بعد از خدافظی ماشین و از جاش کند و رفت. پشت در خونه مونده بودم. با دلی شکسته و پر ازغم. با یه دنیا آرزوی سوخته. اشکامو پاک کردم و رو به آسمون از خدا کمک خواستم. و زنگ درو زدم.

ویرایش شده در توسط Soheila.D
جا انداختن کلمه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

توی درگاه در وایستاده بودم و به مامان که داشت تلویزیون میدید نگاه میکردم. خیلی سخت بود برم جلوش و وانمود کنم که هنوز همون دختر دیروزم. کاش هیچوقت جشن قبولی توی دانشگاه نمگرفتم. اما انگار چاره ای نبود.

مامان: خوبی گلم؟ خوش گذشت خونه داییت؟ زبل شدی، بهم میگی میری بیرون و زود برمی‌گردی بعد میری خونه داییت؟ خب مامان جان میگفتی شاید منم میومدم.

ملینا: سلام مامان، بخدا تقصیر من نبود سحر پیله کرد. حالا دفعه بعد باهم میریم. 

به اتاقم رفتم و لباسم و درآوردم. در کمد و باز کردم تا یه تیشرت در بیارم که چشمم خورد به لباس مهمونیم. لباسی که بوی حماقت من رو میداد، درش آوردم و قیچی مو از کشو برداشتم و به جونش افتادم. مثل دیوونه ها تیکه تیکه ش کردم و تیکه هارو ریختم توی سطل زباله.

تیشرت اسپرتی درآوردم و پوشیدم. روی تخت دراز کشیدم. باز وقت گریه کردن بود کسی هم نبود که شماتتم کنه. چشمامو روی هم فشار میدادم تا شاید همه اینها یه کابوس باشه اما نبود... عین واقعیت بود. من دیروز با یه تهدید الکی همه زندگیمو به فنا دادم. حالا چطوری درستش کنم؟ خدایا کمکم کن!

سه روز از اون روز جهنمی گذشته بود. با صدای گوشیم از خواب پاشدم. سحر پشت خط بود.

سحر: ملین پاشو، پاشو زودتر خودتو برسون. از خونش اومد بیرون، شاید زود برگرده باید وقتی میاد اینجا باشی تا باهاش حرف بزنی.

باشه ای گفتم و گوشی و قطع کردم. خیلی سریع لباس پوشیدم مامان خونه نبود حتما رفته خرید. از خونه زدم بیرون و واسه اولین تاکسی دست تکون دادم و آدرس و گفتم. رسیدم به ماشین سحر و تاکسی نگهداشت. رفتم توی ماشین سحر نشستم.

ملینا: سلام کی اومد بیرون؟ بلاخره دل کند از خونش.

سحر: سلام خوبی؟ نه عزیزم هرروزم میره بیرون. منتها رفت و برگشتش با اومدن من یکی نبوده. امروزم شانسی یکم زودتر اومدم دیدمش که با ماشینش رفت. حالا هم معلوم نیست کی برگرده.

ملینا: کاش تعقیبش میکردی ببینیم کجا می‌ره.

سحر: حالا به اونجام میرسیم. صبر کن برگرده. من یه پدری ازین اشغال در بیارم. فک کرده شهر هرته که هر غلطی دلش خواست بکنه و فلنگ و ببنده؟

ملینا: بعید می‌دونم قبول کنه عقدم کنه.

سحر: ارزو میکنم قبول کنه چون ما دستمون به جایی بند نیست. البته اگه شکایت کنی پدرشو درمی‌آورن و مجبوره بگیرتت. ولی شکایت کردن همانا و یک عمر عذاب کشیدن همانا.

ناامید به در خونش زل زده بودم. گرسنه م بود احساس ضعف میکردم.

ملینا: خیلی گرسنمه دیشب شامم نخوردم.

سحر: پیاده شو همینجا کشیک بده. منم برم یچیز برات بگیرم بیام. 

پیاده شدم و منتظر شدم تا سحر برگرده. اما ناشناس، زودتر از سحر اومد. خودش بود ماشین مشکیشو یادمه. بلند شدم تا برم سمتش. تا در خونه رو باز کنه وقت داشتم.

هنوز نرفته بود تو که بهش رسیدم. توی یه حرکت سریع نشستم توی ماشینش. شوکه شده بود. اما خونسردیشو حفظ کرد.

ناشناس: به به ببین کی اینجاست. خوبی گلم؟ فک میکردم اونقدر ترسیدی که کلاهتم بیافته برنگردی اینورا.

ملینا: باید باهم حرف بزنیم.

ناشناس: من حرفی ندارم با تو بزنم، گمشو بیرون.

ملینا: خیلی بی انصافی، میدونی چه بلایی سرم اوردی؟ مگه من چه گناهی کرده بودم؟ یه عمر باید تاوان کار تورو پس بدم؟

ناشناس: ببین من وقتی م*س*ت میکنم هیچی حالیم نیست. دیشبم که اومدم دنبالت کله م داغ بود. الآنم کاری ازم برنمی‌آید. بهتره گورتو گم کنی.

اشک توی چشمام جمع شده بود اما الان وقتش نبود باید التماس میکردم باید نقشه سحر و بهش میگفتم. شاید دلش به رحم میومد.

ملینا: توروخدا یکم به حرفام گوش بده. من یه راهی دارم. برای چند روز عقدم کن. خواهش میکنم آبرومو نبر. بخدا هیچی ازت نمیخوام. خودت تنها بیا خواستگاریم. باور کن خودم خانوادم و راضی میکنم بعد از چند روزم ازت جدا میشم. بقران روی حرفم هستم. خواهش میکنم.

ناشناس: جدا؟ فقط چند روز؟ همچینم بد نمیگیا. 

بعدم یه پوزخند زد و ادامه داد: خری یا خودتو زدی به خریت؟ مگه بچه بازیه بیام خواستگاریت و بعد چندروز طلاق بگیری دهن منو سرویس کنی با نفقه و مهریه و فلان و فلان؟ زرنگی، برفرض راست بگی و چیزی ام نخوای، تکلیف شناسنامه م چی میشه؟ اسم تو میاد توش بعد چطور زن بگیرم؟

غم عالم توی دلم بود، فقط خودش مهم بود چقدر یه آدم میتونست پست باشه؟ زندگی و آینده خودش مهم بود، اما اینکه آینده منو تباه کرده مهم نبود. دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم میدونستم این ک*ثا*فت زیر بار نمیره پس بهتره یکم عقده هامو خالی کنم.

ملینا: خیلی پستی. حالم ازت بهم میخوره.

ناشناس: بهتره گمشی بیرون وگرنه می‌برمت توی خونه و یجور دیگه ازت پذیرایی میکنم.

دیگه داغ کردم هرچی زور داشتم ریختم توی مشتام. و چند بار محکم به بازوهاش ضربه زدم. داشت دستش میرفت سمت قفل مرکزی که سریع با یه حرکت در ماشین باز کردم و پریدم بیرون.

با اینکار من، قهقهه ش بلند شد: خب خوشگلم میموندی باهات کار داشتم بهت خوش می‌گذشت.

ملینا: من با تو جهنمم نمیام.

ناشناس: دلم برات سوخته. یه پیشنهاد برات دارم. یه دکتر سراغ دارم کارش خوبه، هزینه جراحی ام با من، این تنها کاریه که میتونم برات بکنم. اگه خواستی بهم زنگ بزن. بعدم یه کارت ویزیت از ماشینش پرت کرد سمتم. گازو گرفت و رفت توی خونش. 

یکم حرفاش برام گنگ بود. دکتر؟ هزینه جراحی؟ تا فهمیدم درم بسته بود ک*ثا*فت ا*شغ*ال. هرچی دلش خواست بهم گفته بود دلش سوخته؟ واقعا دلش سوخته؟ من برم دکتر؟ که چی؟ که با دروغ بشینم منتظر خواستگار؟ که با دروغ بشینم سر سفره عقد؟ که با دروغ مادر بشم؟ لعنت بهت. 

گریه میکردم و روی زمین دو زانو نشسته بودم زجه میزدم و از خدا کمک میخواستم. دستی روی شونه هام قرار گرفت. سحر بود. حتما همه چیز و دیده.

سحر: پاشو عزیزم. پاشو گریه نکن. انتقامتو میگیرم ازین ک*ثا*فت. 

بلند شدم به در خونش زل زدم توی دلم عهد بستم که زندگیش و سیاه کنم. من ملینام. تا چند روز پیش یه دنیا حس قشنگ و دخترونه داشتم دنبال اهدافم بودم کاری به کسی نداشتم اما امروز... یه زنم، با یه دنیا نفرت، با کینه، با بغض، با حس انتقام. من حالتو میگیرم ناشناس. منتظر طوفان زندگیت باش.

 

ویرایش شده در توسط Soheila.D
ویرایش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اون روز با همه بدی هاش گذشت و همینطور روزهای دیگه. مدام با خودم فکر میکردم و نقشه می‌کشیدم دلم میخواست هرجور که شده ناشناس و به زمین بزنم. اما چجوری؟ نمی‌دونستم. هرچی نقشه می‌کشیدم یجاش می‌لنگید.

اونقدر فکرم مشغول انتقام بود که، دانشگاه و فراموش کرده بودم بزودی باید انتخاب واحد میکردم و میرفتم دانشگاه اما مگه میشد؟ چه روزایی که با خجالت به صورت مامان و بابام نگاه میکردم. اگه بفهمن چکار کنم؟

چندبار به سرم زد که برم آگاهی و از ناشناس شکایت کنم اما چهره مامان و بابام میومد جلوی چشمم که با سرافکندگی توی کوچه راه میرفتن. حتی تصورش هم سخت بود.

سحرم دیگه درمونده و عصبانی بود. تنها کاری که از دستش برمیومد دلداری دادن به من بود. اما این زخمیه که با مرهم خوب نمیشه تنها چیزی که آرومم می‌کنه انتقامه.

گاهی اونقدر فکر میکنم یهو میبینم یچیزی زیر گلوم ورم کرده و داره گلوم و فشار میده. حتی نمیتونم گریه کنم بغض راه گلومو می‌بنده و فقط نفرت توی وجودم زبونه می‌کشه. 

یکی دوماه به کندی و جون کندن گذشت. تو این مدت فهمیدم ناشناس یه شرکت ساخت و ساز ساختمونی داره. با یه عالمه پرسنل و کارمند زیر دستش. خیلی دلم میخواد یجوری برم تو زندگیش که نفهمه از کجا خورده اما حیف که تا الان ندیدم غیر از خونه جهنمیش و شرکتش جای دیگه ای بره. دلم میخواست یکی از خانوادش و ببینم و از طریق اون وارد زندگیش بشم مثلاً خواهر یا مادرش.

اما تو این مدت که چیزی ندیدم شاید خانوادش شهر دیگه ای باشن یا حتی کشور دیگه ای. شایدم پدر و مادرش مرده باشن. 

ترم اول دانشگاه شروع شد. من راهی جایی شدم که یروزی آرزوم بود اما حالا ..‌‌‌‌.  مامان از زیر قرآن ردم کرد و بابا قربون صدقه ام رفت. اما خدا می‌دونه که من خوشحال نبودم تنها حسی که داشتم شرمندگی بود.

بعنوان یه ترم اولی زیادی بی ذوق و شلخته بنظر می‌رسیدم انگار بزور فرستادنم اینجا. یه عمر تلاش کرده بودم که امروز اینجا باشم اما نمی‌دونم چرا الان خوشحال نبودم. تمام ذهنم پرشده از حس کینه و انتقام. 

ویرایش شده در توسط Soheila.D

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

اولین روز دانشگاه هم سپری شد. نه با کسی حرف زدم و نه جواب کسی رو دادم. نمی‌دونم چرا تنها چیزی که توی ذهنم می‌چرخه ناشناسه. و اینکه یجوری دلم رو خنک کنم اما هرچی فکر میکردم کمتر به نتیجه می‌رسیدم.

 روزها از پی هم می اومدن و میرفتن تا اینکه یروز سحر بهم زنگ زد و گفت که شب میاد خونمون. خیلی وقت بود که همو ندیده بودیم فقط با تلفن از هم باخبر بودیم خوشحال شدم. عصرش از دانشگاه برگشتم و رفتم حموم تا خستگی از تنم در بره. به مامان گفته بودم سحر میاد واسه همینم غذای مورد علاقه شو پخته بود. باقالی پلو با ماهی. حسابی گرسنه م شده بود اما ادب حکم میکرد صبر کنم تا بقیه بیان آخه بابا هم هنوز نیومده.

بلاخره انتظار دیدن دختردایی عزیزم به پایان رسید و سحر با یه جعبه شکلات کاکائو اومد تو. میدونستم واسه منه، برا همینم رفتم ماچش کردم. با مامان احوالپرسی کرد و سریع رفتیم توی اتاقم، به مامان گفتم واسه شام صدامون بزنه.

خیال میکردم سحر همینجوری اومده خونمون. اما رفتاراش یجوری بود من بعد اینهمه مدت می‌شناختمش. بنظر میاد میخواد چیزی بهم بگه اما تردید داره. واسه همینم خواستم کارشو راحت کنم. در حین اینکه درباره دانشگاه و درسم سوال میپرسید، منم پرسیدم: 

ملینا: سحر تو امشب یچیزیت هست. احساس میکنم میخوای یچیز بگی و نمیگی.

سحر: آره یچیزایی هست اما الان نه صبر کن بعد شام میگم.

ملینا: خب یکم بگو بقیه ش بعد از شام

سحر: مربوط به اون مرتیکه ست.

گوشام نیز شد.

ملینا: خب؟

سحر: یکی از دوستام که خیلی مطمئنه، می‌خوام بخاطر موضوع تو ازش کمک بگیرم.

ملینا: یعنی چی؟ یعنی به اونم بگیم؟ وای نه، سحر میدونی اگه اونم به یکی دیگه بگه چی میشه؟ کم کم خبرش به گوش همه میرسه.

سحر: عجله نکن عزیز من. من الکی به کسی اعتماد نمیکنم. بعدم قرار نیست بفهمه این بلا سر تو اومده. میگیم یکی از دوستای تو. 

ملینا: خب حالا مثلاً بهش بگیم قراره چیزی عوض بشه؟

سحر: اینهمه مدت بیکار ننشستم. یفکرایی دارم که اگه بشه یه ضربه تپل بهش می‌زنیم. 

ملینا: خب به منم بگو؟

سحر: صبر کن بعد شام مفصل حرف می‌زنیم. صدای باباته، الان مامانت صدامون می‌کنه. پاشو خودمون بریم بیرون.

به دنبال سحر از اتاق بیرون اومدم و رفتم سمت بابا و کتش رو گرفتم که آویزون کنم.

سحر: خودشیرینارو میگیرن.

ملینا: حسودا رو هم همینطور.

صدای خنده بابا بلند شد رو به سحر: این دختر زبونش درازه خودتو اذیت نکن.

ملینا:. ااااا بابااااا.

مامان: بیاین شام بخورین غذام همش شد ته دیگ از بس روی گاز موند.

بابا: اومدیم خانوم.

سر میز شام همش فکرم درگیر نقشه سحر بود. اما سحر زده بود به لودگی سر بسر مامان میذاشت. حسابی ام غذا خورد، اما من اشتهام کور شده بود.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از شام وجمع کردن و شستن ظرفها بلاخره رفتیم توی اتاق من. 

سحر: یه موزیک بذار صدامون مشخص نباشه اگه کسی از در اتاقت رد شد نفهمه چی میگیم.

و من مطیعانه بدنبال حرف سحر لپ تاپ اهدایی بابا به مناسبت قبولی توی دانشگاه رو آوردم و یه آهنگ گذاشتم.

ملینا: خب شروع کن دیگه طاقت ندارم آهنگم که گذاشتم دیگه صدایی بیرون نمیره.

سحر: چقدر تو عجولی، بنظرم بعد از اون شام سنگین و چرب، یه چایی خوشرنگ میچسبه، شکلاتی ام که خریدم بیار باهاش بخوریم.

ملینا: توروخدا اذیت نکن اول بگو چی توی سرته بعدش من نوکرتم هرچی بخوای برات میارم.

سحر: نخیر، تو همین الآنم خدا رو بنده نیستی، بعد گفتن ماجرا که دیگه کاری برام نمیکنی.

انگاری فایده ای نداره تا چایی نیارم براش هیچی نمیگه. یه اخم گذاشتم توی پیشونیم و پاشدم و رفتم. چنددقیقه بعد سینی به دست اومدم توی اتاق. 

ملینا: بفرما حالا بگو دیگه.

سحر: چاییم سرد میشه.

چنان دادی سرش زدم که دستاش و به نشانه تسلیم برد بالا و درحالیکه می‌خندید گفت: باشه باشه الان میگم.

یه نفس از سر آسودگی کشیدم و منتظر به لباش چشم دوختم.

سحر: یادمه گفتی اونشب ناشناس بهت گفته اگه هم سطح بودین مادرش و می‌فرستاد خواستگاریت درسته؟

ملینا: خب آره.

سحر: این یعنی ممکنه ناشناس بزودی ازدواج کنه یعنی قصدش رو داره و دنبال کیس مناسب میگرده.

من که هرچی می‌گفت کمتر می‌فهمیدم مثله خنگا بهش زل زدم. یکم از چاییش خورد و فهمید که نفهمیدم.

سحر: باید قبل اینکه فرد مورد نظر و برای ازدواج انتخاب کنه، یکیو پیدا کنیم که مخش رو بزنه. البته نه برای ازدواج کردن باهاش، بلکه برای گرفتن یه آتو یا یچیزی که بعدا بشه باهاش زندگیش و خراب کرد. هی اون میخواد ازدواج کنه هی تو نمی‌ذاری هی می‌ره خواستگاری هی جواب رد می‌شنوه. 

با دهن باز به سحر نگاه میکردم چه نخبه ای تو خاندان داریم و استعدادش کور شده. 

ملینا: الهی دورت بگرده ملی. لامصب باهوش من، آخه تو از کجای دنیا اومدی شدی دختر دایی من؟ 

سحر: خوبه خوبه هندونه نده زیر بغلم. 

به سمتش رفتم و بغلم گرفتمش و چندتا ماچ آبدار حواله ش کردم.

سحر: گمشو اونطرف مرده شور تو ببرن با این ابراز علاقه ت. نک*بت.

ملینا: هرچی دلت میخواد بگو، من که عاشقتم.

سحر: بیا بشین یکم بیشتر برات توضیح بدم.

باشه ای گفتم و با ذوق نشستم سر جام.

سحر: یه دوست دارم اسمش آناهیتاست. دختر زرنگیه. تو خانواده پولداری ام بزرگ شده دوست صمیمی دانشکده مه. بهش اعتماد کامل دارم می‌دونم چیزی ازش درز نمیکنه. خیلی وقته دارم جوانب این نقشه رو میسنجم. فقط مونده اوکی دادن آنا. 

ملینا: خب یعنی مشکلمو به یکی دیگه ام بگیم؟

سحر: چاره ای نیست ملی اگه بخوای کاری بکنی به کمک نیاز داری. من خودم نمیتونم وارد عمل بشم چون ممکنه بشناستم چون توی مهمونی کنار تو بودم.

یکم تردید داشتم دوستشو ندیده بودم اگه اینجوری که میگه نشناخته باشش چی. تردیدمو که دید گفت:

سحر: نگران نباش ملی. اصلا فردا میریم ببینش اگه بنظر خودت قابل اعتماد اومد همونجا اشاره کن که من موضوع و بهش بگم، اگه هم قبول نکردی نمی‌گم. خوبه؟ 

قبول کردم مثل اینکه چاره ای نیست من به کمک نیاز دارم.

اون شب با کلی نقشه های خوش رنگ برای ناشناس بلاخره خوابیدیم. صبحم بعد از خوردن صبحونه زدیم بیرون. قید کلاسهای دانشگاه و زدم. شاید بعد از انتقام شیرینم دوباره به درس علاقه پیدا کنم، شاید ...

سحر به طرف کافی شاپ آناهیتا میروند. بهم گفته بود بچه مایه داره و توی بالاشهر یه کافی شاپ خوشگل داره‌. صرفا جهت سرگرمی و پاتوق. 

جلوی یه کافی شیک و ناز و مامان نگهداشت. ماشین و پارک کرد و رفتیم داخل. یه نگاه به نمای داخلی انداختم. سبک جالبی بود همه چی سفید و سیاه. میز و صندلیای یکی درمیان سفید و سیاه. خیلی خوشم اومد شاید بعداً یسر بیام اینجا و یکم آرامش بگیرم.

به طبقه بالا رفتیم انگاری مدیر برای خودش یه جای دنج ردیف کرده بود. طبقه بالا خبری از میز و صندلی واسه مشتریا نبود عوضش چندتا مبل قهوه ای و کرم دور تا دور میز خودش چیده شده بود و چندتا گلدون هم کنار مبلها دیده میشد. 

آناهیتا: اینجا طویله نیستا هروقت دلت میخواد سرتو میندازی پایین و میای. قبلش باید هماهنگ کنی. 

سحر: به آنا خانوم چطوری عشقم؟ کار واجب دارم جون تو. وگرنه من و چه به آخور تو؟

آناهیتا که تا الان متوجه من نشده بود برگشت و بهم نگاه کرد.

سحر : معرفی میکنم دخترعمه خوشگلم ملینا. ایشون هم دوست عزیزم آناهیتا.

آنا که از لحن سحر خندش گرفته بود، به طرفم و اومد و دست داد و احوالپرسی کردیم.

آناهیتا: خب حالا بگو کارت چیه راهتو گم کردی اینوری؟ 

سحر: همچین میگه انگار ده ساله نیومدم. خوبه همین هفته پیش اینجا بودم.

آناهیتا گوشی تلفن و برداشت و یچیزایی سفارش داد منم مدام نگاهم بین اون دوتا می‌چرخید و محو لحن حرف زدن شون شده بودم. سحرم از فرصت استفاده کرد و نگام کرد که یعنی چکار کنم بگم یا نگم؟

نمی‌دونم توی اون لحظه چی توی آنا دیدم که با سر جواب مثبت دادم که یعنی بگو.

سحر: آنا اومدم راجع به یه موضوعی باهات حرف بزنم. در واقع به کمکت نیاز دارم جریان ناموسیه.

آنا نگاهم کرد ومن سرم و انداختم پایین، وبا اینکار مهر مثبت زدم به اینکه موضوع مورد بحث درباره منه. 

آناهیتا: اینکه مشخص بود باهام کار داری، بنال ببینم چته، چه لفظ قلمم حرف میزنه نک*بت.

از لحنش خندم گرفته بود که سحر یه چشم غره بهم رفت و شروع کرد: راستش یه بابایی بی ناموسی کرده، دختر عمه من اهل اینکارها نبوده و نیست، یشب تو مهمونی یه آدمی که هیچکس نمیشناستش از ملین خوشش میاد نه برای ازدواج. آقا کسر شأنش بوده با هم طبقه ما وصلت کنه.

سرم و انداخته بودم پایین خیلی خجالت می‌کشیدم. سخته بشینی و یکی دیگه شنونده بی آبروییت باشه. سخته هم زمان هزارتا حس گوناگون داشته باشی و خفه شون کنی. سحر می‌گفت و می گفت و من بیشتر میرفتم توی مبل. تا اینکه همه چیو گفت و درست همون لحظه یکی از پرسنل اومد و سفارشاتی که آنا داده بود و گذاشت جلومون و رفت. 

آناهیتا: سرتو بگیر بالا من از دخترای ضعیف خوشم نمیاد. تقصیر تو نیست که یه ک*ثا*فت واسه چند دقیقه لذت بردن زندگی تو رو خراب کرده. 

بدنبال حرفاش نگاهش کردم بغض توی گلوم داشت منفجر میشد.

سحر: ازت می‌خوام کمکمون کنی. من یه نقشه ای دارم. خیلی بهش فکر کردم مو لای درزش نمیره. 

آناهیتا: یکم باید فکر کنم سحر. امیدوارم ناراحت نشی اما این کار آسونی نیست. تا فردا فکر میکنم بهت خبر میدم. 

یکم بعد از کافی شاپ زدیم بیرون. با نگرانی به سحر نگاه کردم: اگه قبول نکنه چی؟ نمیشه که دوره بیافتیم یکیو پیدا کنیم که قبول کنه، اینجوری مجبوریم واسه خیلیا تعریف کنیم.

سحر: نگران نباش، من می‌شناسمش قبول می‌کنه. یکم صبر کنی مشخص میشه. کاری نیست که با عجله بشه انجامش داد. 

با دلی پرامید و بعضاً ناامید به سمت خونه مون راه افتادیم. 

سحر: الان میخوای به مامانت بگی بقیه کلاسات چی شدن؟ 

ملینا: نمی‌دونم والا خب جایی و ندارم که برم.

سحر: بیا بریم جلو خونه ش، شاید چیز جدیدی دستگیرمون شد.

 

 

ویرایش شده در توسط Soheila.D

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

ماشین رو همونجای همیشگیش پارک کردیم و دوتایی زل زدیم به در خونش. چه نقشه ها که نداشتم مدام روزهایی رو که قراره عذاب بکشه جلوی چشمم ترسیم میکردم. یکم خوراکی خریده بودیم. یه چیپس باز کردم و مشغول شدم. فکرم هزارجا می‌چرخید و آخر سر برمیگشت به خونه جهنمی. سحرم مثل من ساکت و توی فکر بود. 

یکی دو ساعتی همونجا بودیم که دیگه خسته شدم از ماشین پیاده شدم و یه کم اطرافش چرخیدم. 

سحر: بیا بشین بریم امروز، روز ما نیست.

رفتم نشستم و ماشین روشن شد و راه افتادیم. من و جلو خونمون پیاده کرد و رفت. رفتم توی خونه. مامان خونه نبود امروز سه شنبه ست دوره قرآن می‌ره. خوشحال شدم لااقل نمی‌فهمه که زودتر از موعد رسیدم خونه. فوقش یه کلاس تشکیل نشده و برگشتم.

روی تخت دراز کشیده بودم از حال و احوالم که دیگه نگم. یه عالمه علامت سوال توی ذهنمه. سحر نقشه کشیده اما من از جزئیات بیخبرم. نگاهم روی عقربه های ساعت بود که دیگه چیزی نفهمیدم.

ساعت 8 شب بود که بیدار شدم کش و قوسی به بدنم دادم و به گوشیم نگاه کردم. هنوز خبری از سحر نشده این یعنی آنا جوابی نداده. حتما مامان تا الان برگشته، صدای قارقار شکمم در اومده. کلاغ بی محل. از اتاق زدم بیرون و یه سلام بلند به مامان دادم که جلوی تی وی بود.

مامان: سلام. چرا داد میزنی ترسیدم؟ کی اومدی خونه؟ پس چرا غذا نخوردی؟ غذا که روی گاز بود!

ملینا: مامان جان یکم نفس بکش. کلاس آخرمون تشکیل نشد اومدم خونه. اون موقع گشنم نبود ولی الان میتونم یه گاو و درسته ببلعم. و یه قاشق غذا ریختم تو حلقم.

مامان نچ نچی کرد و گفت: هزار بار گفتم قاشقت و آنقدر پر نکن دهنت گشاد میشه. بعدم خیلی زشته یه دختر اینجوری غذا بخوره.

ملینا: الان که کسی نیس فداتشم. غر نزن بذار به جونم بچسبه.

مامان هیچی نگفت و سماور و روشن کرد. منم به خوردن ادامه دادم. یکم بعد بابا اومد خونه. بعد از ظهرها مسافرکشی میکرد که بقول خودش یکم دستمون جلو بیافته. اما میدونستم بخاطر منه. که پول تو جیبی بیشتری داشته باشم تا خرج دانشگام دربیاد و غصه چیزی و نخورم.

اما من چکار کردم؟ با حماقتم زحماتش و به باد دادم. قطعا آرزوی دیدن من توی لباس عروس به دل جفتشون میمونه چون من حاضر نیستم با دروغ یه زندگی و شروع کنم. و اگه راستشو بگم کسی باهام ازدواج نمیکنه. 

نگاهم غمگین شده بود و سرم افتاده. به بشقاب جلوم نگاه کردم اشتهایی نداشتم دیگه، پاشدم و ظرف و گذاشتم توی سینک. راه اتاق و پیش گرفته بودم که بابا گفت: دختربابا، یکم پیشمون بمون چخبره توی اون اتاق که نمیای اینجا؟ بیا یه بوس بده یکم از خستگیام دربره.

دیگه بغضم ترکید نتونستم خودمو کنترل کنم. بسرعت رفتم سمتش و خودم انداختم بغلش و گریه کردم. بابا و مامان با تعجب بهم نگاه میکردن.

مامان: هرچی میگذره این خانوم هی کوچولوتر میشه. پاشو خرس گنده خجالتم خوب چیزیه دو روز دیگه باید شوهرت بدیم هنوز بغل باباش گریه می‌کنه.

خنده بابا در اومده بود اما من از حرف مامان شدت گریه م بیشتر شده بود پس بفکر شوهر دادنمم هستن. یکم که آرومتر شدم نگاهشون کردم. حق دارن بهم بخندن.

بابا: من گفتم بیای که خستگیام در بره نگفتم بیای زار زار گریه کنی که، حالا چیشده دلت اینقدر پره بابا؟ 

یکدفعه از دهنم پرید: من شوهر نمیکنم.

از حرفی که زدم خودمم شک زده شدم. جلو بابام و حرف شوهر؟ وای خدا من جدیدا چه سوتی هایی میدم. 

مامان درحالیکه سعی میکرد نخنده: خوبه والا شرم و خوردی و حیارم قی کردی؟ حالا کو شوهر؟ تو پیدا کن من قول میدم شوهرت ندم. چه اداها...

بابا: خیلیم دلشون بخواد به کس کسونش نمی‌دم. خیال کردن چخبره یدونه دخترم و دسته گلمو بدم به آسونی بره. محاله. 

عجب بساطیه ها. من میگم نره اینا میگن بدوش. این مسئله باید ریشه ای حل بشه. ببخشیدی گفتم و رفتم توی اتاقم. دراز کشیدم و به سقف زل زدم دلم میخواست بزنگم به سحر اما روم نمیشد.

دل دل و کنار گذاشتم و شمارشو گرفتم. صداش شنگول بود یه جرقه امید تو دلم روشن شد. 

سحر: ملی، آنا قبول کرد ولی میگه باید حساب شده پیش بریم یه گاف بدیم گاومون زاییده.

از خوشحالی جیغ بنفش کشیدم.

سحر: مرگ مرض حناق کر شدم خاک برسرت. 

ملینا: سحر الهی فداتشم راست میگی واقعا راست میگی؟

بابا و مامان در و باز کردن و همزمان دستاشون روی قلبشون بود. با دیدنشون فهمیدم بخاطر جیغم نگران شدن.

مامان: آخه دختر نمیگی ما سکته میکنیم؟ چرا جیغ میزنی اخه؟ تو اون دانشگاه خراب شده چی یادتون میدن؟ فقط خل بازی؟

صدای سحرم از اون ور میومد اما نمیشد الان جوابشو داد بابا تقریبا عصبانی بود. گوشی و قطع کردم و به گفتن ببخشید اکتفا کردم. 

بابا: بزرگ شدی یکم توی رفتارت تجدید نظر کن بابا، خوب نیس صدای یه دختر اینقدر بالا بره.

هرچند بعضی وقتا از تفکراتشون حرص می‌خوردم اما الان جای بحث نبود. با ناراحتی از اتاقم بیرون رفتن دوباره شماره سحر و گرفتم.

سحر: برا چی قطع کردی؟ داشتم برنامه رو میگفتم بهت.

ملینا: حالا بگو بعداً میگم چیشد.

سحر: فردا ساعت 12 کافه آنا. صبح کلاس داری؟

ملینا: آره کلاس صبح و میرم ساعت 12اونجام.

سحر: اوکی دیر نکنی. فعلا شبت بخیر.

گوشی و قطع کردم و شاد و خوشحال رفتم سمت آینه. کلی جلوش رق*صی*دم. بعدم حوله رو برداشتم و رفتم حموم.

ویرایش شده در توسط Soheila.D

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

ساعت نزدیک 12 بود که جلوی کافی بودم. تو دلم کیلو کیلو قند آب میکردن. بلاخره قرار بود ناشناس تقاص پس بده. زنگ زدم به سحر ببینم کجاست.

ملینا: سلام من جلو کافی شاپم تو کجایی؟

سحر: بیا تو من اینجام.

سریع قطع کردم و رفتم تو، پله ها رو دوتا یکی کردم. عجله داشتم، عجله واسه شنیدن نقشه ای که میتونست دلم رو خنک کنه. 

با جفتشون سلام و احوالپرسی کردم. یکم که گذشت رو به سحر گفتم: میشه شروع کنی؟ 

سحر: باشه عجول خانوم. الان میگم. 

بعدم گلوشو صاف کرد: نقشه اینه که فردا صبح آنا سرکوچه ناشناس، با ماشینش منتظر میمونه، من و توهم تو ماشین من، همون جای همیشگی جلوی خونه ش میشینیم. تا اینکه آقا از خونه بیاد بیرون. آنارو خبر میکنیم که بگازه دنبالش و هرجور شده یه تصادف کوچولو باهاش بکنه. بقیه شم ناز شصت آناهیتا خانوم، که عشوه خرکی بیاد و یه دلبری کنه و اقارو به دام بندازه. تا کم کم باقی نقشه ها رو روش پیاده کنیم. 

یه نگاه بهش انداختم که توش تحسین موج میزد. خندش گرفته بود.

سحر: زهر مار چته اینجوری نگام میکنی؟

ملینا: والا کم کم دارم ازت میترسم. نکنه یروز با من دربیافتی منم که خنگ.

بعدم زدیم زیر خنده. آناهیتا که تا اون موقع به حرفامون گوش میداد گفت: یجوری بندازمش تو تله که تا عمر داره فراموش نکنه. زورش به بچه رسیده. دارم براش.

خط و نشون کشیدن آنا دلم و قرص کرد. 

ملینا: میگم اگه واقعا عاشقت بشه چی؟ مثلاً کیس ازدواجیش بشی؟

آناهیتا: غلط کرده. من کفشامم نمی‌دم جفت کنه. الد*نگ.

یکم دیگه کافه موندیم و گفتیم خندیدیم. بعدم سحر منو رسوند خونه. رفتم تو. مامان تو حیاط بود. با دیدنم یه تای ابروشو داد بالا که یعنی الان چه وقت خونه اومدنه. بدبختیه ها زود بیای یه جوره دیر بیای یجور.

ملینا: خب اینجوری نگام نکن تقصیر من چیه اساتید محترم نمیان سرکلاس؟

مامان: اخه جدیدا اساتید محترم خیلی غیبت دارن نگرانشونم. نکنه طوری شده باشن.

ملینا: مامان تیکه میندازی؟ میخوای فردا بیا دانشگاه شاکی شو که چرا اساتید نمیان.

بعدم بحالت قهر رفتم داخل ساختمون. چاره ای نداشتم باید دروغ میگفتم من همه چیمو باخته بودم نمی‌تونستم بیخیال ناشناس بشم. رفتم تو اتاق و خوابیدم.

صبح روز بعد ساعت 8 هر سه تامون سرجاهای خودمون بودیم. ساعت12 بود اما از مردک خبری نبود ناامید و پکر به در خونش زل زده بودم. آنا دیگه خسته شده بود می‌گفت بیاین بریم فردا بیایم. اما من طاقت نداشتم و مدام میگفتم ده دقیقه دیگه بمونیم. 

بلاخره صبرم نتیجه داد و در خونه باز شد سحر سریع شماره آنا رو گرفت و گفت که راه بیافته. منم سرم و دزدیدم که یوقت نبینتم. طولی نکشید که ماشین مشکیشو آورد بیرون همون لحظه سرو کله آنا پیدا شد و پشت سرش راه افتاد. بقیه ش دیگه به عهده آنا بود. من و سحر فقط باید صبر میکردیم. یساعتی گذشته بود که آنا زنگ زد.

آناهیتا: دخترا کجایید؟

سحر: شیری یا روباه؟ 

آناهیتا: شیر اونم چه شیری. بیاید کافه منتظرتونم. 

ماشین و روشن کرد و راه افتادیم از خوشحالی اشکم سرازیر شده بود.

سحر: خل و چل الان وقت خندیدنه نه گریه کردن.

ملینا: اشک شوقه نمیدونی چقدر خوشحالم.

سحر: می‌دونم منم به همون اندازه خوشحالم.

چند دقیقه بعد همه دور هم بودیم آنا برامون ناهار گرفته بود. حسابی گشنم بود ولی حرفهای آنا برام مهمتر بود. اما نمیشد اصرار کرد طفلکی از صبح دنبال کارای من بوده حتما خیلی گرسنه شه. 

شروع کردیم به خوردن. بعد از ناهار سحر طاقت نیاورد حرف دل منو زد.

سحر: خب بنال انتر ببینم چه کردی ؟

آناهیتا: بابا این یارو که معطل یه اشاره ست. چه بدبختیه. کار به عشوه خرکی نرسید اصلا. تا من گفتم خدا مرگم بده ماشینتون و داغون کردم. چنان با ناز و قربونتون برم گفت فدای سرت که هنگ کردم. 

منو سحر فقط نگاهش میکردیم که دوباره گفت: الان شمارمو داره منم شمارشو دارم که مثلاً زنگ بزنه بگه خسارتش چقدر شده من بپردازم. ولی تا صبح نشده قول میدم برنامه اولین قرارمونم باهاش گذاشتم. 

دیگه انگار دنیا رو بهم دادن. پاشدم و آنارو بغل گرفتم و ماچ و موچ.

سحر: خوبه والا نقشه رو ما میکشیم بوسش مال بقیه ست.

ملینا: دورت بگردم تو که از تف تفی شدن بدت میاد وگرنه من نوکرتم هستم بیا بغلم. و رفتم سمتش که سریع گارد دفاعی گرفت.

سحر: گمشو اونور بخدا نزدیکم بشی خودم می‌کشمت. دست به من نمیزنیا. 

مرده بودیم از خنده. حسابی غرق شادی بودیم که گوشی آنا زنگ خورد. رو به ما گفت خودشه.

سحر : بذار رو اسپیکر ببینیم چی میگه. 

آناهیتا: بله بفرمایین.

با ناز فراوان.

ناشناس: شاهین هستم شاهین آذری. همون که امروز باهاش تصادف کردید.

آنا: ای وای شمایید من واقعا متاسفم. شرمنده.

شاهین: دشمنتون شرمنده باشه خانوم این حرفا چیه؟ 

آنا: خب خسارت رو مشخص کردین؟

شاهین: نه اصلا برام مهم نیست. راستش واسه چیز دیگه ای تماس گرفتم. 

آنا: خب چی؟

شاهین: خب اگه میشه ببینمتون. اینجوری پشت تلفن که نمیشه. 

آنا: من امروز خیلی سرم شلوغه. 

شاهین: خب ایرادی نداره فردا هم باشه خوبه.

آنا: پس من باهاتون تماس میگیرم.

شاهین: خیلی خوبه منتظرتونم. خدا حافظ.

آنا: خدا نگهدارتون.

تماس که قطع شد به چهره شاد آنا نگاه کردم.

ملینا: چکار کردی آقا شاهین از دست و پا دراومده؟

آنا: والا آقا شاهین مریضه بنظرم باید خودش و درمان کنه. اختیارش دست خودش نیست. 

بعدم زدیم زیر خنده. نقشه مون گرفته بود. اونقدر بی بند و بار بود که نیاز به تقلا و تلاشی براش نبود. ساده تر از اون که فکرشو میکردیم به تله افتاده بود. 

ویرایش شده در توسط Soheila.D

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

با سحر از آنا خداحافظی کردیم. اونم میخواست بره خونه و استراحت کنه. حسابی خسته بود قرار بود هرخبر جدیدی که شد بهمون خبر بده. توی تل یه گپ سه نفره ساختیم. که حرفامون اونجا بزنیم. 

میدونستم اگه امروزم زود برم خونه، حتما مامان می‌فهمه که یه ریگی به کفشمه. ۲تا کلاس عصر داشتم. به سحر گفتم منو ببره دانشگاه.

جلوی دانشگاه پیاده شدم و رفتم تو. یکی دوتا از دخترای هم ترم من، یکم جلوتر روی نیمکت نشسته بودن. عمدا از اون سمت رفتم که اگه خبری هست بهم بگن. نیازی به پرسیدن هم نبود خودشون طوطی وار همه چیزو برای همه میگفتن. 

ملینا: سلام دخترا. چطورین ؟

حسنا: سلام قربونت. کجا بودی این چند روزه؟

نادیا: دختر استاد علیمی خیلی ازت عصبانیه دوتا کلاسش و پیچوندی.

حسنا: آره گفت بهت بگیم کلاس بعدی و اگه نیایی میندازتت.

ملینا: مریض بودم، نمیشد بیام. اشکال نداره باهاش حرف میزنم.

یکم دیگه موندم و وقتی فهمیدم خبر بدرد بخور دیگه ای ندارن، به سمت بوفه راه افتادم. دلم قهوه میخواست یه آرامش، یه خواب طولانی، اما الان وقتش نبود الان باید بیدار باشم. طعم شیرین انتقام کم کم داشت توی دهنم مزه میکرد. نصف راه و رفته بودم. فقط باید یه سری مدرک علیه ش جمع میکردم. تا شاهین یه عمر بدوئه دنبالم.

هه شاهین پس اسمش شاهینه. حیف این اسم که روی تو گذاشتنش، حیوون پست فطرت. اشکی روی گونه م غلت خورد. قهوه مو جرعه جرعه نوشیدم تلخ تلخ. به زودی این تلخی رو به رگ های شاهین تزریق خواهم کرد.

کلاس آخر هم تموم شد استاد مشایخی به نظر یه پیرزن ساده و مهربون میومد. چون متلکهای بچه ها رو بی جواب میذاشت و فقط لبخند میزد. شایدم حوصله بحث کردن رو نداشت. 

در این بین که بچه ها مزه میپروندن و استادم فقط درس میداد نگاه های خیره یه نفر آزارم میداد. جنس نگاهش مثه نگاه شاهین نبود. اما نمی‌تونست من رو خوشحال کنه. پسر مؤدب و درسخوان کلاس احد.

وسایلم رو جمع کردم و از کنار دستیام خدافظی کردم به سمت خروجی راه افتادم. جلوی دانشگاه اتوبوس وایستاده بود کم کم کلاس ها تعطیل میشدن سه تا اتوبوس بود اینهمه دانشجو. مشکل همیشگی من، باید تا مقصد کتلت میشدم. سعی کردم تندتر راه برم تا شاید جایی برام باشه. اما قبل از رسیدن من اتوبوس پر شد و حرکت کرد.

اتوبوسای دیگه هم همین وضعیت رو داشتن. قطعا تا برسم بهشون اونام حرکت میکردن. چاره ای نبود بازم باید آژانس می‌گرفتم. یهو یاد بابا افتادم. گوشیو برداشتم و شمارشو گرفتم. 

 

 

ویرایش شده در توسط Soheila.D

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

بابا: جانم بابا؟

ملینا: سلام بابا خوبی؟ من جلوی دانشگاهم اتوبوسا رفتن. میشه بیاین دنبالم؟

بابا: من سرویس برداشتم باباجان. کاش زودتر زنگ زده بودی. خارج از شهره. یه دربست بگیر خودت برو خونه. مراقب خودت باش.

باهاش خدافظی کردم و ناراحت گوشی و قطع کردم. با چشم دنبال یه آژانس میگشتم. ساعت نزدیک ۸ بود. یه پژو نقره ای جلوی پاهام نگهداشت. سرم و خم کردم ببینم کیه؟ احد بود. واااا این با من چکار داره؟ بدون اینکه چیزی بگه نگام میکرد. منم به سمت مخالف ماشینش راه افتادم. پشت ماشینش نشسته بود و حرکت نمیکرد.

چه شبیه امشب. اون از اتوبوسا. اون از بابام. اون از آژانسی که گیر نمیاد. اینم از آقا احد که حتما یچیزی خورده توی سرش. از ماشین پیاده شد و اومد سمتم. یا خدا.

ملینا: بفرمایین کاری دارین؟ 

احد: فک نکنم ماشینی گیرتون بیاد.

ملینا: خب که چی؟

احد: گفتم اگه میخواین برسونمتون. 

ملینا: نه نمی‌خوام. ممنون.

احد: یعنی یه راننده آژانس مطمئن تره؟ تا من که همکلاسی تونم؟

هه اعتماد... چه کلمه نامأنوسی، من دیگه به خودمم اعتماد ندارم حیف که نمیشد اینو بهت بگم.

ملینا: ببخشید ولی من بحثم اعتماد نیست.

احد: پس چیه؟

ملینا: باید به شما جواب پس بدم؟ اصلا چرا باید به شما اعتماد کنم؟ شماهم مثل همون راننده تاکسی غریبه اید.

از دور یه تاکسی سبزرنگ دیدم. بی توجه به احد و حرفی که در جوابم میخواست بزنه، به سمتش رفتم و براش دست تکون دادم. نگهداشت و آدرس خونه رو دادم و راه افتاد. 

واقعا چه فکری با خودش کرده که من باید به اون اعتماد کنم؟ بچه پرو. توی کلاس سربزیر و خجالتیه بیرون کلاس آدم میخوره. 

از فکرش بیرون اومدم نت و روشن کردم و رفتم توی تل ببینم خبر جدیدی شده یا نه؟ سحر و آنا کلی چت کرده بودن. کی حوصله داره همه شو بخونه؟ خوبه گفتیم این گپ مخصوص نقشه مونه. و حرف الکی توش نزنیم.

بیخیال شدم توی خصوصی برای سحر نوشتم: چه خبر؟ 

آنلاین نبود. گوشی انداختم توی کیفم و به بیرون نگاه کردم. به مردمی که در رفت و آمد بودن. این ساعت ترافیک سنگین بود. سرم و تکیه دادم به صندلی خیلی خسته بودم. چشمام داشت گرم میشد. اما یهو ترس وجودم و گرفت یه نهیب به خودم زدم. _احمق اگه بخوابی می‌بره سربه نیستت می‌کنه.

سریع سفت توی جام نشستم. راننده از حرکاتم شوکه شده بود. یکبار مثل ماست وا میرفتم یکبار مثل سنگ سفت و محکم می نشستم. چند دقیقه بعد جلوی خونه بودم کلید انداختم و رفتم تو.

ملینا: سلام مامی.

مامان: سلام عزیزم خوبی؟ خسته نباشی. برو دست و روتو بشور بیا شام بخور. 

ملینا: خوبم. باشه الان میام.

مامان: بابات سرویس برداشته یه خانواده رو ببره باغشون تا برگرده نصف شبه.

ملینا: بله درجریانم. از اتوبوس جا موندم زنگ زدم بیاد دنبالم گفت نمیتونم. 

مامان: پس با چی اومدی مامان جان؟

ملینا: با دربست اومدم نگران نباش.

طفلکی مامانم نمیدونه که کاری که نباید بشه شده. 

سرشام مامان از همسایه روبرویی که جدید اومدن می‌گفت یکریز حرف میزد. هرچند علاقه ای به شنیدنشون نداشتم اما دلم نمیومد به حرفاش گوش ندم، از صبح توی خونه تنها بوده الان دوست داره برای من حرف بزنه. با اشتیاق به حرفاش گوش میدادم که کیف کنه.

این وسط هی حواسم به احد پرت میشد. به حرفاش به نگاهش و در آخر به کلمه اعتماد. اما باز برمی‌گشتم پیش مامان.

مامان: پسرشون نظامیه. نمی‌دونم درجه ش چیه اما هرچی هست خرش می‌ره. یه دخترم داره اسمش رقیه ست. خیلی خوشگله هزار ماشاالله. حیف که پسر ندارم حیف.

ملینا: میخوای من بگیرمش؟

مامان: تو اگه عرضه داری شوهر کن. زن گرفتنت پیش کش.

لقمه توی گلوم گیر کرد. مامان جدیدا زیاد در مورد شوهر دادنم حرف میزد. خدا به دادم برسه. مامان لیوان آب رو داد دستم و مرتب به پشتم ضربه میزد.

مامان: چته حالا؟ خفه نشی هزار بار گفتم لقمه کوچیک بردار.

با خودم گفتم مشکل از لقمه نیست. از سر میز پاشدم. اومدم میز و جمع کنم که مامان نذاشت. منم از خدا خواسته رفتم توی اتاق. باید بحث ازدواج کردن رو یجوری برای همیشه از وسط جمع میکردم. 

 

 

 

ویرایش شده در توسط Soheila.D

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

صدای گوشیم از توی کیفم میومد. نت و نبسته بودم. سحر و آنا توی گپ داشتن میحرفیدن. یه سلام دادم و مشغول خوندن حرفا شدم.

آناهیتا: بهش زنگ زدم قرار شد فردا همدیگه رو ببینیم اما چه ساعتی معلوم نیست.

سحر: اینکه خیلی خوبه. ولی حواست و جمع کن شاهین آدم زرنگیه.

آناهیتا: باشه خیالت راحت. ملینا جون خوبی؟ چه ساکتی؟

ملینا: خوبم دارم میخونم ببینم شما چکار کردین.

آناهیتا: هنوز که کاری نکردیم ولی میکنیم.

یکم دیگه چت کردیم. بعدم نت و بستم و خوابیدم. ساعت ۷ صبح بیدار شدم. دیشب فراموش کردم کرکره رو ببندم. آفتاب مستقیم میزد توی چشمام. خودم و لعنت کردم. البته که کلاسم داشتم ولی واقعا حوصله درس و دانشگاه و ندارم. خواب از سرم پریده بود.

بازم یاد احد افتادم. حالا که خوابم پریده پاشم برم دانشگاه دیگه. لباس پوشیدم و زدم بیرون. توی ایستگاه اتوبوس منتظر بودم که بازم پژوی نقره ای رو دیدم. البته اولش یادم نبود که ماشین احد اینجوری بود اما وقتی خودشو دیدم کم مونده بود شاخ دربیارم. توی فکر بودم که از ماشینش پیاده شد و اومد سمتم.

احد: سلام. می‌خوام باهات حرف بزنم.

ملینا: سلام چه حرفی؟ اینجا این موقع صبح؟ نزدیک خونه ما؟ خوبیت نداره یکی میبینه.

احد: می‌دونم می‌دونم فقط چند لحظه خواهش میکنم.

ملینا: خواهشاً برید. من دارم میرم دانشگاه اگه حرفی هست اونجا بزنید.

احد: باشه باشه پس می‌بینمتون.

زیر لب لعنتی بهش فرستادم احمق بی فکر. همون‌جوری هنگ مونده بودم تا اتوبوس اومد و سوار شدم. جلوی در دانشگاه دیدمش کنار ماشینش وایستاده بود. باید حالیش میکردم که دیگه نیاد محله ما. 

ملینا: آقای سعیدی؟

احد: بله؟

ملینا: این بار اول و آخرتون باشه که میاین سمت خونه ما. من آبرو دارم آقای محترم قرار نیست با اینکاراتون من رو بدنام کنین. 

احد: فکر نمی‌کردم ناراحت بشید والا قصد مزاحمت نداشتم و ندارم. 

ملینا: حالا که مزاحم شدید. راستی از کجا خونه مارو پیدا کردین؟ 

احد: دیشب تعقیبتون کردم. البته شانس باهام یار نبود و آخراش ماشین و گم کردم.

چقدر مردهای اطرافم راحت به خودشون اجازه می‌دادن درباره ام تصمیم بگیرن. و حتی ذره ای شرمگین نباشند. 

ملینا: شما با چه اجازه ای من رو تعقیب کردین؟ من همین الان میرم حراست دانشگاه.

و به سمت حراست به راه افتادم. 

ویرایش شده در توسط Soheila.D

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

احد: ملینا خانوم، من نیتم خیره، قصد مزاحمت ندارم.

خشک شدم. پس قضیه جدیه. برگشتم توی صورتش دقیق شدم. سرشو انداخت پایین، چندتا عرق درشت توی پیشونیش بود.

ملینا: آقای سعیدی؟ شوخیتون گرفته؟ تعقیب و مزاحمت و قصد خیر؟

احد: می‌دونم راه و اشتباهی اومدم. اما باور کنین از سر بی تجربه گیه.

ملینا: بهتره جای دیگه ای تجربه کسب کنید. چون جواب من منفیه.

احد: چرا؟ بخاطر اینکه تعقیبتون کردم؟ معذرت می‌خوام. 

احد تند تند و پشت سرهم عذرخواهی میکرد و دلیل میآورد. 

ملینا: نه نه، بخاطر تعقیب نیست. من نمیتونم، یعنی... یعنی علاقه ای بهتون ندارم. یعنی چیزه ...

احد: چیزه؟ نکنه پای کس دیگه ای درمیونه؟

یه لحظه بفکرم رسید. چه دروغی بهتر ازین؟ سرم و انداختم پایین.

ملینا: خواهشاً دیگه نیاین محله ما. اگه نامزدم ببینه واویلا میشه.

به وضوح دیدم که رنگش پرید. پسرک بیچاره. دیگه موندن جایز نبود. دروغ که حناق نیست. نمیتونستم الکی امیدوار به خودم نگهش دارم. گاهی بی‌رحمی بهتر از مهربانی تو خالیست.

سرکلاس دلم میخواست به احد فکر نکنم به آنا و شاهین فکر نکنم. به مشکلم فکر نکنم اما مگه میشد؟ من تازه ۱۸سالم شده قطعا در آینده هم خواستگار برام میاد. چجوری رد کنم؟ یکی و دوتا رو سه تا رو. آخرش که چی؟ اصلا احد تو دانشگاه به خودم گفت و ردش کردم. اونایی که به بابا یا مامان بگن چی؟ تا کی میشه مقاومت کرد؟ 

درمونده و عصبانی ناخونامو توی دهنم کرده بودم و میجویدم. الناز دختری که کنارم نشسته بود روی کتابم چیزی نوشت.

الناز: اگه حالت خوب نیس اجازه بگیر برو. داغون کردی خودتو که.

در جوابش لبخندی زدم در نتیجه بحرفش گوش دادم و از کلاس زدم بیرون. توی حیاط یه نیمکت خالی زیر درخت کاج پیدا کردم. هرچند آبان ماه بود اما هوا هنوزم گرم بود. 

مشکلم از اونچه فکر میکردم بزرگتر بود. مگه میشه یکی یکی پیشنهادهارو رد کنم و کسی هم شک نکنه؟ آخرش یکی نمیگه چه مرگته؟ یاد حرف شاهین افتادم:« دکتر خوب سراغ دارم هزینه شم با من» 

خدایا چقدر بد شدم که به خودم اجازه دادم این راه کثیف به ذهنم برسه. مگه میشه صبح تا شب توی چشمای ینفر نگاه کنی و ادعا کنی که همه چیزو درباره گذشتت گفتی؟ لعنت به من، لعنت به تو شاهین، لعنت به این زندگی...

سرم درد میکرد تصمیم گرفتم زنگ بزنم به سحر.

سحر: سلام دختره خوبی کجایی؟

ملینا: سلام نه خوب نیستم سحر. داغونم. توی دانشگام. 

سحر: چیشده مگه؟ صبر کن الان میام دنبالت. 

تماس رو قطع کرد. رفتم جلوی در تا بیاد. سوار شدم پکر بودم. حال حرف زدن نداشتم. بی مقدمه گفتم: احد ازم خواستگاری کرده.

سحر: چی؟ احد کیه؟ کی خواستگاری کرده؟ 

ملینا: یکی از همکلاسیام. چند روزیه رفتارهای عجیب غریب داشت تا امروز ازم خواستگاری کرد. سحر بنظرت من باید چکار کنم؟

سحر طفلکی حرفی نداشت بزنه. میدونست که من دیگه نمیتونم ازدواج کنم و این غم تا ابد مهمون قلبمه.

سحر: بهش علاقه داری ملین؟

ملینا: معلومه که نه، من حتی نمی‌شناسمش. علاقه که بماند. 

سحر: خب پس مشکلت چیه؟ 

ملینا: منکه نمیتونم تا ابد مردم و رد کنم که. 

سحر: خوبه خوبه، انتر خانوم. حالا انگار قرار هزار هزارتا خواستگار داشته باشه. 

ملینا: دستت درد نکنه. حالا فرضا دو سه تای دیگه باشن. اگه بابا یا مامان خوششون بیاد بگن عروس بشو چی؟

سحر: حالا هنوز که زوده. هروقت خواستن بزور بندازنت به یکی بعد حرف بزن.

ملینا: تو متوجه نیستی.

سحر: باشه بابا تو متوجه ای. فعلا خواستگارات و بیخیال شو سیندرلا. بچسب به شاهین.

ملینا: باشه حالا چخبر از آنا و شاهین؟ 

سحر : شاهین، آنا رو به ناهار دعوت کرده. قراره آدرس بفرسته از امروز کارمون شروع میشه. آنا میگه نمی‌خواد زیاد با شاهین بپره. میدونی که نامزدش دوماه دیگه برمیگرده ایران. 

ملینا: میدونم؟ نه نمی‌دونم. مگه آنا نامزد داره؟ اینکه خیلی بده اگه مشکلی پیش بیاد چی؟

سحر: همش آیه یأس. دختر زبونت به خیر نمیچرخه؟

ملینا: باشه من اصلا هیچی نمی‌گم. حالا باید چکار کنیم؟

سحر: تو نمی‌خواد کاری کنی. بشین توی ماشین، من میرم یه ناهار مشتی میزنم و چندتا عکس هنری میگیرم و میام.

خندیدم و گفتم: باشه پس پیش بسوی انتقام.

***

چند روز از ارتباط آنا و شاهین میگذره. توی این مدت چندتا مکالمه عاشقانه و چندتا متن زیبا رو ثبت و ضبط کردیم. یه چندتا عکس هنری و زندگی خراب کن هم گرفتیم. البته جوری که صورت آنا اصلا مشخص نباشه. هر روز خوشحالتر از دیروز میشدم و منتظر روزهای شیرین انتقام بودم.

یه دورهمی توی کافه آنا ترتیب دادیم. قرار بود جمع بندی کنیم و یه نقشه برای بهم زدن رابطه بکشیم و خلاص.

آنا: بچه ها، من دیگه نمیتونم ادامه بدم بنظرم شاهین منو خیلی جدی گرفته.

سحر: خب بنظر منم به اندازه کافی مدرک جمع کردیم میتونی باهاش بهم بزنی.

ملینا: منم میگم بهتره زودتر یه نقشه برای بهم خوردن رابطه تون بکشیم.

سحر: خودت ایده ای نداری؟ بهرحال از ما بیشتر میشناسیش. 

آناهیتا: واقعیتش قبل اینکه باهاش وارد رابطه بشم. ازش نمی‌ترسیدم فک میکردم چون ملینا سنش کمه تونسته اون کارو باهاش بکنه. اما این چند وقته فهمیدم هرکاری ازش برمیاد. شاید بهم بخندین اما من پشیمونم که وارد این بازی شدم.

سکوت کرده بودیم که دوباره خودش بحرف اومد.

آناهیتا: راستش در مقابل من خودداره. تا الان دستمم نگرفته. مدام خانومم صدام می‌کنه. من خیلی نگرانم.

تعجب کرده بودم شاهین و خوددار بودن؟ مگه میشه؟ 

سحر: مگه میشه؟ این آدم به گفته خودش تا الان با آبروی چندتا دختر بازی کرده. چطور می‌تونه در مقابل تو خوددار باشه؟

ملینا: نکنه فهمیده با نقشه رفتی سراغش؟

آناهیتا: نه فک نکنم.

بحث همینطور ادامه داشت و در آخر قرار شد آنا به شاهین بگه که براش خواستگار اومده و میخواد ازدواج کنه و دیگه نمیتونه باهاش ادامه بده. تا ببینیم چی میشه.

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

امتحانات پایان ترم نزدیکه و من هیچی بلد نیستم. نصف بیشتر کلاسارو پیچوندم یا اگه سرکلاس بودم حواسم جای دیگه بوده. احد دیگه سراغی ازم نگرفت و توی کلاس دورترین صندلی به من رو انتخاب میکرد و می‌نشست.

گاهی با خودم فکر میکنم آیا کسی پیدا میشه با گذشته ای که داشتم باهام ازدواج کنه؟ دلم یه عشق افلاطونی میخواست. دوست داشتم یکی بیاد و بگه تو رو همینجور که هستی می‌خوام. اما زهی خیال باطل. 

آرزوهای دخترونه م نابود شدن وجاشون رو به غم دادن. گاهی فقط با رویا بافی حالم خوب میشه. میرم توی عالم رویا. برای خودم مردی از جنس مهربونی می‌سازم و پرو بالش میدم. چی میشه مگه؟ عشق در واقعیت برای من ممنوع شده، اما در رویا نه.

چند روز گذشت تا اینکه روز بهم زدن آنا و شاهین رسید. از صبح دلشوره عجیبی داشتم. جوری که مدام راه میرفتم و با خودم حرف میزدم. اونقدر ادامه داشت تا بلاخره آنا زنگ زد.

آناهیتا: سلام. سریع بیا کافه ملین. همین الان راه بیافت.

تماس قطع شد. صداش بشدت ناراحت و وحشت زده بود. پس دلشوره ها الکی نبود. بسرعت برق و باد لباس پوشیدم. دوباره صدای گوشی، پیامکی از طرف سحر « بپوش نزدیکم».

توجیه کردن مامان جدیدا سخت شده بود انگار میفهمید همش دارم دروغ میگم. باید سحر بهش زنگ بزنه تا بتونم بیام بیرون. براش پیامک زدم« به مامانم زنگ بزن اجازه بگیر». چنددقیقه بعد با سحر تو راه کافه بودیم.

سحر: ملی بدبخت شدیم رفت.

ملینا: خب بنال ببینم چی شده. اون از آنا اینم از تو.

سحر: آنا میگه شاهین وقتی فهمیده آنا میخواد باهاش تموم کنه قاطی کرده و داد وبیداد راه انداخته و به آنا گفته اگه ازش جدا بشه یه بلایی سرش میاره که تا آخر عمر نتونه با کسی ازدواج کنه.

دنیا روی سرم خراب شد. تحمل این یکی سخت تر از درد خودم بود. فکر اینکه یه دختر دیگه هم مثل من بشه دیوونم میکرد. مخصوصا که خودم انداخته باشمش توی چاه.

ملینا: حالا باید چکار کنیم؟

سحر: نمی‌دونم نمی‌دونم خدا لعنتش کنه. قرار بود گیر بندازیمش اون مارو گیر انداخت. آخه کف دستمو بو نکرده بودم که عاشق آنا میشه.

اشکام سرازیر شد. نمی‌دونستم چکار کنم حس آدمی رو داشتم که توی مرداب گیر کرده. اولش فقط یه پام توی مرداب بود اما از بس تقلا کردم حالا دارم توش غرق میشم.

رفتیم داخل کافه. آنا با دیدن ما خودشو انداخت بغلمون. طفلک گریه میکرد. 

آناهیتا: هیچوقت فکر نمی‌کردم به این روز بیافتم کاش وارد این بازی نشده بودم. امیرعلی دوماهه دیگه میاد اگه تا اون موقع ازین دردسر خلاص نشم چی؟

مدام می‌گفت و میگفت و من و سحر بیشتر شرم زده می‌شدیم.

ملینا: همش تقصیر منه، لعنت به من، چه ابله بودم که فکر میکردم موفق شدم و دارم انتقام میگیرم. توروهم انداختم توی دردسر.

سحر: اگه به تقصیر باشه که من از همه بیشتر مقصرم نقشه من افتضاح بود.

آناهیتا: بچه ها مهم نیس کی مقصره. الان باید فکر چاره باشیم این گند رو درست کنیم. شاهین خیلی جدی گفت خانوادش و می‌فرسته خواستگاری. گفت اگه قبول نکنم بیچاره م می‌کنه.

سحر: لعنت بهش اش*غال ک*ثا*فت. من میگم برو ازش شکایت کن. برو کلانتری بگو همچین تهدیدی کرده. 

آناهیتا: نمیشه خانوادم می‌فهمن باهاش دوست بودم بعد ازین گوش به اون گوش و بعدم میرسه به گوش امیرعلی. 

و بعد بغضش ترکید: بخدا من عاشقشم چندساله منتظر این لحظه ام. یکاری کنین من نمی‌خوام با شاهین ازدواج کنم.

سحر: گریه نکن عزیزم قول میدم یفکری بکنم.

اما من خوب میدونستم که هیچ فکری نمیشه کرد. شاهین آدمی نبود که از خواسته ش بگذره. شاهین، احد نبود که با یه نه بکشه عقب.

مقصر منم که یک نفر دیگه رو هم وارد بازی با شاهین کردم. حالا دیگه علاوه به خودم و بابا و مامانم، به آنا و امیرعلی و به خانواده هاشونم فکر میکردم. مشکل دوتا شده بود.

این اشتباهات من بود که بدبختم کرد. اشتباه اعتماد به شاهین، اشتباه شعله ور کردن حس کینه و انتقام. تاوان اشتباهاتم رو خودم باید پس بدم نه دیگران.

از جام بلند شدم و بی توجه به سوالای سحر که کجا میری، از کافه زدم بیرون. نیاز به فکر کردن داشتم نیاز به فضای بیشتر برای درک اینهمه غصه. پیاده رفتم و رفتم و رفتم شب شده بود و من تصمیم و گرفته بودم. باید خودم این مشکل رو حل میکردم. بنظرم باید برای نجات آبروی آنا، آبروی خودم رو قربانی میکردم. آبروی پدر و مادرم رو.

تمام این مدت تلاش کردم که نفهمن چه بلایی سرم اومده تا کمرشون زیر بار این ننگ خم نشه. اما الان باید اینکار میکردم که آنا بجای من تاوان پس نده. اون برای کمک به من این کارو کرده پس باید نجاتش بدم حتی اگه کامل توی مرداب زندگیم غرق بشم.

کلید انداختم و رفتم تو. با قیافه درهم و عصبانی مامان روبرو شدم. 

مامان: کجا بودی؟

سرمو انداختم پایین حتما سحر گاف داده. 

مامان: هان چیه؟ موقع رفتن که خوب دروغ میگی، الآنم از دورغای خوشگلت استفاده کن. از کی تا حالا دروغ گفتن برات راحت شده؟ اون سحرم باهات هماهنگه؟

هیچوقت اینقدر بد باهام حرف نزده بود. خجالت کشیدن چقدر سخت بود. فکر نمی‌کردم اگه کسی دروغم رو بفهمه اینقدر خجالت زده بشم.

مامان: برو توی اتاقت. حق نداری بیای بیرون. ازین به بعد دانشگاهم بابات می‌بره و میارتت. تا ببینم چی میشه.

کلافه و داغون به اتاقم پناه بردم. کاش همون موقع تمومش میکردم کاش با سرنوشت نمیجنگیدم. وای خدایا دارم دیوونه میشم.

مامان حتی برای شام هم صدام نکرد. حتی اجازه نداد بابا بیاد توی اتاقم و باهام حرف بزنه. هیچی نخورده بودم حسابی دلم ضعف می‌رفت اما خستگی بر گرسنگی پیروز شد و خوابیدم.

صبح از جام بلند شدم ساعت نزدیک ۹ بود یه کلاس ساعت ۱۱داشتم و یکی ساعت ۳.  در اتاق و باز کردم و بدون اینکه برم بیرون، صدا زدم.

ملینا: مامان، مامان، میشه بیام بیرون؟ ساعت ۱۱کلاس دارم. 

مامان: بیا.

رفتم یه آب به صورتم زدم و باز رفتم تو اتاق که لباس بپوشم. دلم قار قار صدا میکرد.

مامان: بیا صبحانه بخور.

از خدا خواسته و خوشحال رفتم سر میز. سعی کردم لقمه هام کوچولو باشن که باز بهم گیر نده. حسابی خوردم. پاشدم و جمع کردم و شستم و بی حرف رفتم توی اتاق.

مامان: بابات میاد دنبالت. میبرتت. عصر کلاست کی تموم میشه؟

ملینا: ساعت ۵

مامان: تموم شد بابات جلوی دانشگاست. 

باشه یواشی گفتم و منتظر شدم تا بابا بیاد. باید بین دوتا کلاسم میرفتم کلانتری. 

بابا منو رسوند و خودش رفت. هیچی از کلاس نفهمیدم. تا اینکه تموم شد. سریع پاشدم و رفتم بیرون. بسرعت تاکسی گرفتم. جلوی کلانتری پیاده شدم. به سحر از تصمیم نگفته بودم. اما به آنا زنگ زدم.

آناهیتا: جانم ملینا.

ملینا: سلام می‌خوام یچیزی بهت بگم این تنها راه نجات تو از دست اون عو*ضیه. حداقلش اینه که سرش به من گرم میشه و نمیتونه سریع بیاد خواستگاریت. تا اون موقعی ام که از دست من خلاص بشه تو با امیرعلی ازدواج کردی. بقیه تهدیداشم جدی نگیر. 

آناهیتا: چی میگی برا خودت؟ منکه نمی‌فهمم. میخوای چکار کنی؟

ملینا: کاری که از اول باید میکردم. شکایت. حقمه ازش شکایت کنم. هم تو راحت میشی هم اون مجبوره تقاص پس بده. اینارو به سحر نگو. فقط خواستم تو بدونی که تنهات نمی‌ذارم.

آناهیتا: ملینا اینکارو نکن. آبروت میره. باهم یفکر دیگه میکنیم.

و بعد زد زیر گریه. تماس و قطع کردم این تنها راه بود. رفتم داخل یه مامور مسئول رسیدگی به شکایات بود. رفتم سمتش.

مامور: سلام بفرمایین.

ملینا: اومدم شکایت کنم.

مامور: از چه کسی و به چه جرمی؟

ملینا: از شاهین آذری، به جرم ...

آب دهنم رو قورت دادم و : به جرم تجا*وز.

مامور نگاهی بهم انداخت روی برگه چیزی نوشت.

 

 

 

ویرایش شده در توسط Soheila.D

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

انگار کسی دو دستش و دور قلبم پیچیده بود و فشار میداد. حس میکردم هر آن ممکنه خفه بشم. تحمل اون همه غم در این سن برام زیاد بود. نگاه های تأسف بار مامور کلانتری که حتی درجه ش رو هم نمی‌دونستم داشت زجرم میداد. شکایت که کامل شد شرح ماوقع رو که دادم بلند شدم. 

مامور: همین الان می‌فرستم دنبالش. شما هم جایی نرو. حضورت لازمه.

ملینا: ممکنه اجازه بدید امشب رو خانوادم نفهمن؟ می‌خوام همین امشب رو از وجودشون لذت ببرم. اگه بشه فردا باهاشون تماس بگیرید. چون به محض اینکه بفهمن چیشده باید دورشون و خط بکشم...

مامور سری تکان داد و من هم بلند شدم. باید این چند ساعت باقیمانده رو باهاشون خوش باشم. باید مادرمو بغل کنم و به اندازه یه عمر بوی بدنش رو ببلعم. باید کنار پدرم بشینم و اجازه بدم که هرچقدر که دلش میخواد با عشق و تحسین نگاهم کنه. 

دلم نمی‌خواست برم دانشگاه و منتظر شم بابا بیاد دنبالم. آب از سر من گذشته بهتره برم خونه. رسیدم جلوی در. زنگ و زدم که دیدم مامان درو باز کرد. داشت باغچه شو آب میداد.

مامان: باز که زود اومدی؟ چیه کلاس تشکیل نشد؟

ملینا: سلام اصلا نرفتم دانشگاه. کلاس اول و رفتم بعدش زدم بیرون.

مامان: باز خوبه دروغ نمیگی، کجا رفتی اونوقت؟

ملینا: میشه جواب ندم؟ اگه جواب بدم مجبورم دروغ بگم.

چشای مامان تا آخرین حد ممکن گشاد شده بود. بی حرف به سمت خونه راه افتادم.

مامان: وایستا ببینم دختر، یعنی چی که نمیتونی بگی؟ معلوم هست چته؟ چند وقته عوض شدی.

ملینا: مامان خواهش میکنم نپرس. بذار امشب و راحت بگذرونم. بذار از وجودت لذت ببرم بذار بیام توی بغلت و تنت و بو کنم. 

اشک بود که می‌بارید. بغض بود که خفه ام میکرد. مامان که دید حالم خیلی بده اومد سمتم و بغلم کرد. حسابی بوییدمش. شاید دیگه هیچوقت آغوشش رو برام باز نکنه.

بعد از چند دقیقه از بغلش بیرون اومدم و رفتم توی اتاقم. یه فیلم از کانال دانلود کردم کمدی بود. میخواستم باهاشون فیلم ببینم امشب. رفتم حموم. به خودم رسیدم. منتظر شدم بابا بیاد. میخواستم امشب از هر نظر عالی باشم. میخواستم از وجودم لذت ببرن. حداقل امشب. 

بابا اومد. وقتشه برم بیرون. وقتشه از آخرین ساعات شیرین زندگیم استفاده کنم. وقتشه از وجودشون آرامش بگیرم. 

ملینا: سلام به بابای خوشگل و مهربونم خودم. 

مامان: خدا شانس بده به ما که میرسه گریه و ناله ست. واسه باباش شاد و شنگوله. 

بابا: مریم خانوم حسودی نکن. دو دیقه این بچه از اتاقش اومده بیرون بذار ببینیمیش. یچیزی میگی باز قهر می‌کنه می‌ره.

از بغل بابا دل کندم و رفتم پیش مامان و بوسیدمش. 

مامان: باشه باشه فهمیدم منم دوست داری.

چقدر عاشق غر زدنای مامانم بودم و نمی‌دونستم. چقدر دلتنگ یک و بدوهاشون باهم میشدم. قدر ندونستم قدر داشته هام رو ندونستم. بچگی کردم خامی کردم اما حقم نبود اینجور تقاص پس بدم. تنها گناه من نشناختن جامعه بود....

 

ویرایش شده در توسط Soheila.D

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

از فکر و خیال بیرون اومدم، الان وقتش نبود یک عمر وقت داشتم تا غصه بخورم. اما برای شادی همین امشب وقت بود. سر شام کلی مسخره بازی درآوردم بیاد بچه گیام. کلی سربسرشون گذاشتم و دستم و توی بشقاب هاشون دراز کردم و باعث خندوندن شون شدم.

آخرین شبی بود که میشد به مادرم کمک کنم. ظرف هارو جمع و بعدم شستم. یه چایی دم کردم و بردم توی هال. فلشو آوردم و گذاشتم روی دستگاه. بزور خودم و وسطشون جا دادم. 

مامان: پاشو پاشو خودت و بین من و شوهرم ننداز. خجالتم خوب چیزیه. 

بابا: بذار بشینه دیگه.

مامان: خوبه والا چه هوای همدیگه رو هم دارن. 

بعدم به حالت قهر روش و برگردوند. دست انداختم بغلش کردم.

ملینا: مامان جونم، همین امشب دیگه. تو دوست نداری من کنارت بشینم؟

مامان: دوست دارم ولی نه بین من و بابات.

ملینا: حالا یشب بابا رو ازت دور کردما. ببین فیلم شروع شد اگه ناراحتی پاشم؟

مامان: نمی‌خواد حالا. ولی دفه آخرت باشه.

ملینا: باشه فداتشم.

تخمه شکستیم و چایی خوردیم. فیلم دیدیم و خندیدیم. آخرشم پاشدیم که بخوابیم. وقت آخرین خواهش بود به یاد بچه گیام. میدونستم بابا چیزی نمیگه. اما مامان حتما گیر میده. بیخیال غر زدنهاش، رفتم و بالشم و از اتاق آوردم. غر زدنهاشم بجون میخرم ارزشش رو داره.

پشت در اتاق شون وایستادم. در زدم. بابا جواب داد: بیا تو.

ملینا: من دیشب خواب بد دیدم.

مامان: خجالت بکش ملینا، تو دیگه امشب شورشو درآوردی. برو توی اتاقت.

بابا: مریم جان صبر کن ببینم بچه چی میگه.

مامان: وقتی با بالش اومده اینجا، بنظرت چی میخواد بگه؟

ملینا: مامان خب مگه چی میشه؟ توروخدا، لطفا.

مامان: نه نه نه. برو بیرون ملینا.

اشکم در اومد. مطمئنم عذاب وجدانی که بعداً میگیره عذابش میده. برای همین دیگه تلاش نمیکنم. قطعا نمی‌ذاره بمونم آخرین بار ۱۳ سالم بود که جدام کرد. پس بهتره خیلی خواهش نکنم چون بعداً ناراحت میشه که نذاشته بمونم. بیحرف راهمو گرفتم که برم. 

مامان: فقط امشب. ملی بزرگ شدی دیگه بچه نیستی. وقته شوهرته، اونوقت دلت میخواد بغل ما بخوابی؟ این بار آخریه که اجازه دادم.

از خوشحالی به هوا پریدم و سریع وسطشون جامو باز کردم. مثل بچه گیام. رو به مامان که دستامو بگیره. و پشت به بابا که پشتم از مردونگیش گرم بشه. تکیه گاه همیشگیم. 

مامان دست برد توی موهام و نازم کرد. برعکس اخلاق تندش مهربون ترین مامان دنیاست. عاشقشم. بابا بغلم کرده بود. خیلی بزرگتر از اونی بودم که اونجا بخوابم. اما کسی چه میدونست که چه غمی دارم. که فردا دیگه این آغوش و ناز و ندارم. که فردا از چشمشون افتادم....

***

صبح که پاشدم بابا رفته بود سرکار و صدایی که از داخل آشپزخونه میومد نشون میداد که مامان اونجاست. پاشدم وقتش رسیده بود، کاش دیشب هیچوقت تموم نمیشد. کاش هیچوقت اون بازی لعنتی رو شروع نکرده بودم. کاش هیچوقت آنا رو وارد این بازی نکرده بودم. کاش آنا هم عاشق شاهین میشد و خوب و خوشحال باهم ازدواج میکردن. 

هزاران هزار کاش در ذهنم بود اما هیچوقت به حقیقت نمی پیوست. بلند شدم و رفتم آشپزخونه. مامان داشت ناهار ظهر و بار میذاشت. متأسفم مامان متأسفم. لعنت به من. که این ناهار قراره خورده نشه. متوجه حضورم نشده بود یه قطره اشک جوونه زد توی چشمام.

به سقف نگاه کردم تا نریزه پایین. بغلش کردم برای آخرین بار. 

مامان: ملینا؟ چیشده مادر؟ تو چرا چند روزه عوض شدی؟ چه اتفاقی افتاده؟ به مامان بگو؟

ملینا: هیچی فداتشم. فقط فهمیدم که خیلی دوستتون دارم. 

مامان: خب ماهم دوستت داریم گلم. تو همه چیزه من و باباتی. خودت که میدونی.

لبخندی زدم و مشغول شدم. صبحونه که تموم شد. پاشدم رفتم لباس پوشیدم. زنگ زدم تا آژانسی بیاد جلوی در. حوصله اتوبوس و نداشتم.

مامان: دانشگاه میری دیگه؟

نمی‌خواستم آخرین خاطره ای که ازم داره دروغ باشه. برای همین به نشونه نه سرم و تکون دادم.

مامان: پس کجا میری؟

نگرانی توی صداش موج میزد.

ملینا: بزودی میفهمی. شاید یساعت دیگه. منو ببخش مامان. دختر خوبی نبودم. 

و بسرعت از خونه زدم بیرون. دنبالم تا حیاط اومد. مدام صدام میکرد. می‌دونم پیاز داغش الان میسوزه. دلم برای نگرانی هاش آتیش میگیره. کاش در دم بمیرم تا مجبور نباشم اینکار و بکنم.

بهم نرسید. رفتم و سوار تاکسی شدم. حجاب نداشت وگرنه بازم دنبالم میومد. چقدر بد ازش جدا شدم. مدام پشت سرمو نگاه میکردم و گریه میکردم. راننده نگران شده بود.

راننده: چیزی شده دخترم؟ کسی دنبالته؟ 

ملینا: نه. لطفاً برین کلانتری ....  .

 

ویرایش شده در توسط Soheila.D

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

جلوی کلانتری پیاده شدم. آینده ای رو نمیتونستم تصور کنم برای خودم. میدونستم شاهین باهام راه نمیاد میدونستم من زن زندگیش نمیشم. میدونستم عذابم میده. اما چاره ای نبود. 

رفتم تو. مأموری که دیروز شکایتم و تنظیم کرد دیدم. هدایتم کرد داخل یه اتاق. یه مامور دیگه پشت میز بود ستوان بود یا سروان یا سرگرد. چمیدونم مگه تا الان چندبار اومدم کلانتری که بشناسمشون. 

مامور: بفرمایید بشینید. 

به اطاعت حرفش نشستم. 

مامور: طبق شکایتتون، ما آقای شاهین آذری رو آوردیم اینجا. البته که اولش انکار کرد. اما اگه شما راست گفته باشید با نامه پزشکی قانونی ایشون مجبور به اعتراف میشن. بعدم هرچی قاضی پرونده حکم بده که معمولا در این مورد حکم عقد صادر میشه. 

ملینا: باور کنین من راستشو گفتم اولش بخاطر آبروم ترسیدم اما الان می‌دونم که اگه مخفی کنم آینده ای ندارم. البته الآنم ندارم اما باز بهتره.

مامور: باشه. ما باید به خانواده ها اطلاع بدیم. دیروز شماره ای به ما ندادید. 

ملینا: شماره پدرم رو میدم. 091....... .

مامور:خوبه ما تماس میگیریم بیرون منتظر باشین.

از اتاق اومدم بیرون رفتم توی حیاط بشینم. تمام تنم سرد شده بود، کاش میشد همین الان بمیرم. لعنت به من. نمیتونستم حال بابام رو بعد از شنیدن خبر تصور کنم. حال مامانم رو. وای خدایا الان میان اینجا، چجوری باهاشون روبرو بشم؟ خنده های دیشب، گریه های امروز....

چند دقیقه گذشته بود. دیدم شاهین از دور داره میاد. ترس بیشتر توی جونم رخنه کرد. عذابی که بعداً قرار بود شاهین بهم بده منو میترسوند. اومد جلو با خشم نگام میکرد. نشست کنارم روی جدول.

شاهین: یچیزی میگم خوب گوش کن. هنوز خانوادم نفهمیدن، اگه همین الان بری وگورتو گم کنی هرچقدر بخوای بهت میدم. برو اونور آب به زندگی کوفتیت ادامه بده. بازی در نیار بازیت میدم بخدا.

ملینا: بازیم دادی خبر نداری. خیلی وقته توی بازی کثیفتم. زندگی تو مهمه زندگی من مهم نیست؟ خانواده تو نفهمن، مال من چی؟

شاهین: خب غلط کردی گفتی، منکه گفتم بیا خرجش با من برو دکتر.

ملینا: من همچین آدمی نیستم نمیتونم با دروغ برم تو زندگی یکی دیگه.

شاهین: خری دیگه. خر که شاخ نداره. 

ملینا: خر خودتی ک*ثا*فط ، عمرا اگه شکایتم و پس بگیرم. مجبوری باهام ازدواج کنی. آبروت جلوی خانوادت بره. حقته آش*غال.

و به سمت ساختمون حرکت کردم. یهو بازوم محکم کشیده شد. حالا خوبه توی کلانتری ایم اینجوری رفتار میکنه، این دوروزه دیگه توی خونش حتما منو می‌کشه.

شاهین: ببین دختره نک*بت من اونی که میخواستم و پیدا کردم عاشقشم میفهمی؟ میخوامش، بخاطر اون همه گندکاریای قبلیم و گذاشتم کنار. اگه یروز به آخر عمرم مونده باشه طلاقت میدم و اونو میگیرم. فکر کردی میشی خانوم خونم؟ کور خوندی اون خونه میشه قبرستونت.

همینجور که حرف میزد یهو دیدم ینفر برش گردوند. خدای من بابام بود. چنان مشت محکمی توی صورتش زد که فکر کنم دندوناش شکستن.

بابام: ک*ثا*فط. پدرتو درمیارم فکر کردی چخبره؟ بیای با آبروی یکی یدونه من بازی کنی و بری؟ دختر منو تهدید میکنی؟ .... خوردی تهدیدش کردی بی نا*موس.

تا مامورا برسن شاهین دو سال چک دیگه خورده بود. مامانم و دیدم که اشک ریزون یه کناری وایستاده بود. رفتیم داخل. بابام نگام نمیکرد. دلش پر درد بود حق داشت. زحمت کشیده بود نتیجه زحماتش چیز جالبی نبود. 

همه چیز تموم شد صبح باید میرفتیم دادگاه. احتمالا امشب اولین بار دست بابام روم بلند بشه. حتما کتکم میزنه و صبح با چشمای کبود میرم دادگاه.

توی ماشین سکوت بدی حکم فرما بود. بیرون و نگاه میکردم که متوجه شدم داریم میریم خونه داییم. اونجا چرا؟ میخواد اونجا خار و خفیفم کنه؟  جلوی در خونشون نگه داشت.

بابا بدون اینکه نگام کنه گفت: برو خونه داییت. امشب خونه نباشی بهتره کار دستت میدم. البته دیگه تو اون خونه جایی نداری. هیچوقت اجازه نمی‌دم پاتو توی خونم بذاری. 

ملینا: بابا تورخدا.

بابا: برو پایین ملینا اگه میبینی چیزی نمی‌گم به خاطر دل خودمه که راضی نمیشه دست روت بلند کنه. برو دیگه هیچوقت سراغی از ما نگیر. بعد از عقدت هرچی که شد برنگرد. من روی نشون دادنت رو به فامیل ندارم. 

دلم شکست هزار تیکه شد. بغضم ترکید. گریه کردم. از ماشین پیاده شدم چرا مامانم چیزی نگفت؟ خدایا این چه سرنوشتی بود؟ حالا چه غلطی بکنم؟

 

ویرایش شده در توسط Soheila.D

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

سه هفته از اون روز شوم میگذره. فردا قراره عقد کنیم. همه چیز همون‌طور که حدس زده بودم پیش رفت. شاهین عصبانی و خانوادش ناراحت ازینکه پسرشون قراره با یه دختر از طبقه متوسط ازدواج کنه. هرچند نذاشتن کسی از فامیلشون بفهمه. و شاهین تهدیدم کرد که اگه بخوام اذیت کنم و به کسی بگم زندم نمیگذاره.

همینطور هم فامیل من. غیر از خانواده دایی. یه خواستگاری صوری. یه خرید عقد صوری. یه حلقه صوری. یا حتی شاید یه خطبه صوری بدون رضایت دل های عروس و داماد. 

از اون روز خونه نرفتم. زندایی مدام تأسف میخوره و پشت دستش میزنه. مثل دختر خودش دوستم داره و مثل مادرم داره زجر می‌کشه. مامانم، نمی‌دونم حالش چطوره زندایی میگه خوبه. اما می‌دونم خوب نیست. در مورد مهریه هنوز صحبتی نشده. شب خواستگاری همه ساکت بودن و فقط بابای شاهین حرف میزد. که البته گفت مهریه هرچی عروسم بگه. 

منم حرفی نزدم و بازم بحث عوض شد. تصمیم دارم فردا یک کلام بگم یه سکه. ارزش من بیشتر از اینا نیست. هرچند ارزش یه آدم به مهریه ش نیست ولی اینجوری جا افتاده بین مردم. در ثانی منکه قرار نیست خوشبخت بشم که حالا بخاطرش تضمین هزار هزارتا سکه بخوام. من قراره برم کلفتی شاهین و زن احتمالی آیندش و بکنم.

سحر از همه بیشتر ناراحته. همش خودش و لعنت می‌کنه که چرا این کارو کرد. آنا هم فعلا تونسته با شاهین بهم بزنه. یعنی شاهین چاره ای نداشته. خیالم از اون راحته یکماه دیگه امیرعلی میاد ازدواج میکنن. بعدشم خلاص. بعدشم به جهنم که شاهین با هر خری ازدواج می‌کنه. 

 

ویرایش شده در توسط Soheila.D

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

در دلم شوری عجیب... 

در خیالم کابوس.

امروز روز عقد منه. خیلی دلم میخواد خوشحال باشم. مثله بقیه دخترا از دیدن کادوها و لباسای خوشگل و خریداری عقدم ذوق کنم و ده بار امتحان شون کنم، خیلی دلم میخواد بابام در تدارک بله برون باشه و مامانم اسپند دود کنه، اما ازینا خبری نبود.

از تخت پاشدم دوش گرفتم. برام یه لباس حریر و ساتن کرم رنگ خریده بودن با شلوار و شال همرنگش. اما من قصد ندارم بپوشمشون. یه مانتو آبی با شال همرنگش و شلوار مشکی انتخاب کردم. تنها آرایشم یه رژلب بود و یه ریمل. بنظرم کافی بود.

از اتاق زدم بیرون سرافکنده و نادم. نگاهم دور هال چرخید دایی حاضر و آماده روی مبل نشسته بود و زمین و نگاه میکرد. زندایی یه نم اشک گوشه چشماش بود و با دستش پاکش میکرد. سحرم با چشمای ناراحت نگام میکرد.

سحر: اینا چیه پوشیدی ملینا؟ لباسی که خریدن رو بپوش.

ملینا: راحتم بذار سحر. همینا خوبه.

دایی: برو بالا لباس عوض کن. اومدی و یکی از فامیلا پاشد سرخود اومد محضر، میخوای آبرومونو ببری؟ هرچند دیگه آبرویی نمونده.

زندایی: محمدجان؟ این چه حرفیه؟ این دختر به اندازه کافی شماتت شده.

و بعد رو به من: برو قربونت برم. شگون نداره لباس تیره سرعقدت بپوشی، برو عوض کن بیا.

بی حرف به سمت پله ها رفتم و لباس و پوشیدم و برگشتم. همه باهم به سمت محضر راه افتادیم. جلوی درمحضر بابای شاهین وایستاده بود. باهم سلام و احوالپرسی کردن. به من که رسید سکوت کرد. هه از الان شروع شد.

شاهین در جایگاه داماد نشسته بود رنگ نگاهش خشمگین بود، میدونستم قراره چه بلایی سرم بیاره. اما بیخیال من که آب از سرم گذشته. مامان و خواهرشم یه طرف جایگاه عروس و داماد نشسته بودن و مامان شاهین، مدام برای مامان و بابای من پشت چشم نازک میکرد.

سحر به سمت شاهین هدایتم کرد، زیر لب ت*خ*م س*گ*ی نثار شاهین کرد و منو نشوند. یلحظه روی لبم خنده نشست. تا به خودم اومدم دیدم مامان شاهین داره نگام می‌کنه. 

شهناز: آره بخند. خوشحالی ام داره، تو خوابم نمیدیدی همچین شوهر پولداری گیرت بیاد بایدم بخندی. 

مامانم: خانوم احترام خودتون و نگه دارین. دختر من چشم ودلش سیره. 

شهناز: معلومه همچین ذوق زده انگار دنیا رو بهش دادن. 

زندایی رو به شهناز: بجای اینکه از خجالت سرتون و انداخته باشین پایین، که همچین پسری بزرگ کردین که معلوم نیست چندتا دختر دیگه رو هم بی عفت کرده، دوقورتو نیم تونم باقیه؟ روتون و برم بابا. 

شهناز: والا از قدیم گفتن کرم از خود درخته. لابد یکاری کرده یه چراغی نشون داده که بچم و هوایی کرده.

دلم میخواست پاشم و بکوبم توی سرش. معلومه از همچین مادری همچین پسری از آب درمیاد دیگه. 

زندایی: شما چی؟ شنیدم خونه تو روی آوار یه خونه دیگه بنا کردی؟ مادر این دختر بیچاره کجاست؟ سینه قبرستون، شوهرشو بر زدی و دقش دادی. 

در عجبم زندایی اینهمه اطلاعات و از کجا بدست آورده بود؟ قیافه شهناز دیدنی بود. پس این دختر ساکت و آرومی که مدام بهم لبخند میزد، ازین زن نیست. خداروشکر، شاید بشه روش حساب باز کرد.

عاقد که انگاری صحبتاش با پدرها تموم شده بود. رو به جمع گفت: جای این بحث ها و صحبتا و تهمتها اینجا نیست. لطفاً سکوت و رعایت کنین می‌خوام خطبه عقد رو جاری کنم. صلوات بفرستین.

«اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم»

همه ساکت شدن. و چشم به دهن عاقد دوختن. دلم گرفته بود. 

عاقد رو به من: دخترم باید خودت مهرت رو تعیین کنی. به من بگو چقدر مهریه میخوای؟

بلند و رسا، محکم و قاطع، جوری که دیگه هیچ حرفی توش نباشه گفتم: دختری که اینقدر سریع گول یه غریبه رو بخوره، دختری که نتونه از خودش دفاع کنه، دختری که بعد بلایی که سرش میاد حتی جرات نکنه بخاطر این ننگ خودکشی کنه، دختری که مایه سرشکستگی خانوادشه. ارزشش بیشتر از یک سکه نیست. یک سکه تمام بهار آزادی حاج آقا. نه بیشتر نه کمتر.

سر و صدا بالا گرفت اما حرف من همون بود که گفتم. حتی شاهین با تعجب بهم نگاه میکرد. بابام سرش و انداخته بود پایین. هرکس حرفی میزد و دوباره عاقد همه رو به سکوت دعوت کرد. 

عاقد: دخترم مطمئنی؟ بعداً اگه پشیمون بشی سودی بحالت نداره ها، خوب فکراتو بکن. 

ملینا: نه حاج آقا حرف من همونه. نه بیشتر نه کمتر. فقط اینکه یه شرط دارم.

عاقد:بگو دخترم؟

ملینا: توی عقد نامه ذکر بشه درصورتیکه که طلاق گرفتیم اگر بچه ای درمیون بود باید سرپرستش من باشم. این بجای مهریه ای که حقمه.

سر و صدا از جانب خانواده شاهین بود. مامانش حسابی از سرتقی من داغ کرده بود.

شهناز: جدا؟ سرپرستی بچه یا بچه ها با تو. عوضش باید قید بشه که هیچ ارثی بهشون تعلق نمیگیره. ببینم بازم نگهشون می‌داری.

ملینا: ببینید خانوم به نسبت محترم. شما تعیین نمیکنی که بچه یا بچه های من ارث داشته باشند یا نه. اما من اونقدر چشم دلم سیر هست که تعهد بدم درصورت طلاق از خونه شاهین فقط بچه یا بچه هامو ببرم. والسلام.

عاقد: کافیه دیگه اومدید شاهد عقد باشید یا جنگ راه بندازید؟ دخترم این شرطی که گذاشتی فقط به آقای شاهین آذری مربوط میشه. اگه ایشون قبول کنن مانعی نیست. وگرنه شما هر چقدر که بخواید میتونید مهریه تعیین کنید.

شاهین: نه آقای قاضی من این شرط رو قبول نمیکنم.

شهناز: مادرجان بچه ازین دختر میخوای چکار؟ اصلا کی گفته ازش بچه دار بشی؟ بذار همون یه سکه مهرش باشه قبول کن و قال قضیه رو بکن.

شاهین: نه همینکه گفتم. مهرش هرچی باشه میدم اما بچه نه. 

حرصم گرفته بود کثافط. رو به عاقد: پس نظر منم عوض شد من متولد ۱۳۷۹ هستم. به اندازه سال تولدم مهریه می‌خوام.

چشمای شهناز چهارتا شد.

اما شاهین بلند گفت: قبوله. لطفاً خطبه رو بخونید. به اندازه کافی کشش دادیم.

خطبه خوانده شد بار سوم بود. سحر بالای سرم قند میسابید. نگاه همه به دهن من بود. نگاه من به مامان و بابام. قطره اشکی مزاحم راهش و از گوشه چشمام پیدا کرد و قل خورد.

ملینا: با اجازه پدر و مادرم بله.

به جرات میتونم بگم سخت تر از کنکور بود. دوست داشتم خانوادم بیان سمتم و ببوسنم. دوست داشتم بابام شاباشم کنه و از جیبش کادو در بیاره. دوست داشتم مامانم ذوق کنه و قربون قد و بالام بره. اما نه، فقط بابای شاهین جلو اومد و حلقه ها رو دستمون کرد. شیرینی آورد ومجبورمون کرد به دهن همدیگه شیرینی بدیم. 

مامانمم اومد اما با چشمای گریون. اومد گردنبند الله ی که همیشه گردنش بود و گردنم انداخت. بغلم کرد و بوسیدم. شاید مامانم منو بخشیده باشه، اما بابام نه. 

 

ویرایش شده در توسط Soheila.D

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

جلوی در محضر بودیم. کارای ثبت تموم شد. من رسماً و شرعا و قانونا همسر شاهین بودم. مامان و بابام و دایی اینا با خانواده شاهین خدافظی کردن. مامانم دم آخری دوباره بغلم کرد. اما بابام هنوزم توی لاک خودش بود. دلم نمی‌خواست اینجوری جدا بشم میدونستم حرف بارم می‌کنه.

اما بازم دوست داشتم شانسم رو برای بخشیده شدن امتحان کنم. رفتم سمت ماشین. داشتم میرفتم، که شاهین صدام کرد برگردم. اما نمیشد. 

ملینا: بابا...

برگشت ولی نگاهشو ازم دریغ کرد. سرش به یه سمت دیگه بود.

بابا: برگرد پیش شوهرت. بهتره دختر حرف گوش کنی باشی توی خونش. چون راه برگشتی نیست. دیگه هم منو صدا نزن.

بغض به گلوم چنگ میزد. بابا بی معطلی سوار شد و رفت. ماشینش از جا کنده شد. عجله داشت که زودتر من رو ترک کنه. عجله داشت که یدونه دخترش رو به دست فراموشی بسپره. 

شاهین: بیا بشین بریم، بابا جونت رفت. بیا من باید برم شرکت.

بی حرف رفتم در جلو رو باز کردم. گریه امونم و بریده بود صدای هق هقم توی ماشین پیچیده بود. ضبط و روشن کرد. هی خدا حتی صدای گریه کردن من عذابش میداد. 

شاهین: میذارمت خونه، خودم شرکت کار دارم معلوم نیست کی بیام. میری خونه، دور و بر و جمع میکنی. اومدم خونه همه جا برق بزنه. شنیدی؟

خوبه شروع شد. وارد مرحله جدیدی از زندگیم شدم. خانوم معلم دیروز نوکر امروز. جوابش و ندادم که دوباره گفت: نشنیدم؟

عمرا اگه بهت بگم چشم. عمرا اگه اجازه بدم عادت کنی به چشم گفتن من، به دستور دادن. مر*تیکه ک*ثا*فط. این بلا رو به سرم آورده حالا انگار نوکر گرفته. داشتم با خودم غر غر میکردم که یهو با پشت دست زد توی دهنم.

مغزم تا چند لحظه اول یاری نمی‌داد که چه اتفاقی افتاده. - منو زد؟ - نه فک نکنم. مگه میشه روز عقدمون کتکم بزنه؟  مگه میشه فراموش کنه مقصر این ماجرا خودشه؟ هنوز تو شوک کارش بودم.

شاهین: الان چی؟ الان شنیدی یا دومی بیاد؟ منتها دومی به این آرومی نمیادها. 

ملینا: واقعا برات متاسفم. تو یه آدم بدبخت عقده ای هستی که عقده هات و سر ضعیف تر از خودت خالی می‌کنی. عمرا اگه بهت بگم چشم. هرچقدرم که بزنی نمی‌گم. ازت شکایت میکنم فک کردی میتونی هرکار دوست داری بکنی؟ 

شاهین: ببینیم و تعریف کنیم. الان که بردمت خونه و سیاه و کبودت کردم، چشم گفتن و یاد میگیری. 

جلوی در خونه بودیم. نگهداشت پیاده شدم.

شاهین: کارایی که گفتم فراموش نشه.

بعدم یه چشمک بهم زد. عوضی. حالم ازش بهم میخوره. ایشالله برنگردی خونه.

ملینا: در و با چی باز کنم؟ 

کلیدهای خونه رو در آورد و گرفت سمتم. رفتم داخل خونه جهنمی. خونه ای که امن نبود لااقل برای من امنیت نداشت. من توی این خونه همه چیزم رو باخته بودم. من اینجا آرزوهامو دود کرده بودم. من اینجا مردم. درست همینجا. کاش منو توی این خونه نمیاورد. 

با خودم حرف میزدم و گریه میکردم. روی اولین کاناپه نشستم. تموم صحنه های اون روز لعنتی از جلوی چشمام می‌گذشت. قربون صدقه رفتناش. تعریف کردناش. بو*سه هاش. نگاه های کثیفش. و از همه بدتر قدرتش. با قدرتی که داشت نتونستم از خودم دفاع کنم. نتونستم از دستش در برم. احساس ضعف میکردم. 

ضعفی که هنوزم باهام بود. توی دهنم زد و هرچی که خواست بارم کرد. جلوی خونش انداختم پایین. گفت می زنه کبود و سیاهم می‌کنه. قطعا اگه بخواد می‌تونه. بابام گفت راه برگشتی ندارم. می‌دونم اگه کج خلقی کنم نهایتش مهریه مو میده و تمام. زن مطلقه ای میشم که باز سرشکستگیش میمونه برای بابام و مامانم. 

اما چه کنم من دختر ناز پرورده ای بودم. من آشپزی بلد نبودم. من توی خونه بابام نهایتا یه ظرفی شسته بودم. خدایا این خونه به این بزرگی، چجوری من تمیزش کنم؟ وای خدا، فقط خودت بهم کمک کن.

پاشدم و رفتم بالا. خونه دوبلکسی که عاشقش بودم نصیبم شده. اما به چه قیمتی؟  ۵تا اتاق بالا بود، در تک تکشون و باز کردم. معلوم شد اتاق وسطی اتاق خودشه. یه تخت دونفره با روتختی طوسی. کمد لباس و آینه قدی. یه میز کار هم گوشه اتاق بود. 

نمی‌دونستم وسیله هامو کجا باید بذارم. بی اختیار به سمت اولین اتاق از سمت راست رفتم. توی اتاقای دیگه تقریبا خالی بود. اینم مثل همونا. وسایلم و گذاشتم و لباسامو عوض کردم باید آماده میشدم واسه کارایی که انجام دادنشون بهم تحمیل شده بود. 

ویرایش شده در توسط Soheila.D

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

از اتاقها شروع کردم. بهتر بود اول گردگیری کنم و وسایل و سر جاهاشون بذارم. شاید نزدیک 2 ساعت مشغول بودم و تو این مدت فقط وسایل و جمع کرده بودم. یه وجب خاک روی اشیاء نشسته بود. فقط اتاق خودش مرتب و تمیز بود و البته مبل های جلوی تلویزیون طبقه پایین. 

انگار کسی و واسه تمیز کردن اینجا نمیاره. مرده شورشو ببرن. با این همه ثروت، یکیو بیار خونتو تمیز کنه. حتما خیلی ناخن خشکه. همینجور داشتم کار میکردم که تلفن خونه زنگ خورد. با خودم کلنجار میرفتم که جواب بدم یا نه. 

در آخر جواب دادم: بفرمایید؟

شاهین پشت خط بود: مردی؟ چه دیر جواب میدی؟ چه غلطی میکنی؟ 

ملینا: نخیر زنده ام. نمی‌دونستم باید جواب بدم یا نه.

شاهین: آهان خانوم داشتن فکر میکردن. کارهارو کردی؟

ملینا: خونه به این بزرگی، فک میکنی چجوری باید تمومش کنم؟ 

شاهین: من دارم میام. خودت و واسه تنبیه آماده کن. 

و گوشی و قطع کرد. واقعا نمی‌دونم چه برخوردی باید در مقابلش داشته باشم. خدایا خودت کمکم کن. یساعت دیگه گذشت اما نیومد. اتاقهای بالارو کامل تمیز کرده بودم. اما طبقه پایین رو هنوز جارو نزده بودم خسته بودم واقعا نمیتونستم ادامه بدم. 

این روزها فقط بیخوابی کشیده بودم استرس و غم و غصه. حالا باید اینجوری زجر بکشم. ساعت ۷غروب بود. شاید دروغ گفته که بزودی میاد. شاید خواسته اذیتم کنه. بیخیال شدم. خیلی گرسنه بودم. من که غذا پختن بلد نیستم. اگه قرار باشه آشپزی هم بکنم چی؟

رفتم آشپزخونه اینجا هم تقریبا مرتب بود. غیر از ظروف توی سینک، بقیه چیزا سرجاشون بود. در یخچال و باز کردم. همه چی توش بود. یه ظرف کیک شکلاتی طبقه دوم جا خوش کرده بود. برداشتمش. چای ساز رو هم روشن کردم. 

یکساعت دیگه هم گذشت و شاهین نیومد. تصمیم گرفتم به شماره ای که باهاش زنگ زده بود، زنگ بزنم. هوا تاریک شده بود و اون خونه برای من ترسناک بود. 

ملینا: سلام. میگم کی میای خونه؟

شاهین: چیه؟ نکنه دلت کتک میخواد؟ نگران نباش زود میام.

ملینا: هوا تاریک شده من میترسم.

شاهین: به درک. اولا من قرار نیست به تو جواب پس بدم. دوما ترسیدن تو به من ربطی نداره. 

ملینا: برو به جهنم‌. 

گوشی و قطع کردم و رفتم توی اتاق. اینجا غیر از تخت خودش هیچ تشک یا بالش اضافه ای نبود. تقریبا همه جارو گشته بودم. مجبور شدم برم یه بالش از تخت شاهین بردارم. رفتم تو اتاقی که انتخاب کرده بودم. بالش و یه گوشه انداختم و دراز کشیدم. اونقدر خسته بودم که به سرعت خوابم برد.

 

 

ویرایش شده در توسط Soheila.D

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

نزدیکای صبح از خواب پاشدم. دلم از گرسنگی ضعف میرفت. از اتاق زدم بیرون، لامپ اتاق شاهین روشن بود یعنی برگشته خونه. یکم می‌ترسیدم ازش. ازینکه بهم گیر بده و بخاطر کارای خونه کتکم بزنه. پاورچین پاورچین پله ها رو رفتم پایین.

داخل یخچال همه چیز بود و انگار هیچ چیز نبود. دوتا تخم مرغ برداشتم. نیمرو تنها اثر هنری آشپزیم بود. نیمرو آماده بود نون برداشتم و نشستم پشت میز.

شاهین: پس تنها خوری ام بلدی. 

با صداش دو متر از جام پریدم و لقمه توی گلوم گیر کرد حسابی سرفه زدم یه لیوان آب داد دستم. چشمام قرمز شده بود پسره ی دیوونه.

شاهین: هول نکن بابا. همش واسه خودته من نمی‌خورم.

دوست داره سربسرم بذاره، این از لحنش و پوزخند گوشه لبش مشخصه. لابد اگه جوابشو بدم قراره کتک بخورم. سکوت کردم و لقمه دیگه ای برداشتم.

شاهین: خب، یک: بیخود کردی سر شبی گوشی و روی من قطع کردی. دو: طبقه پایین چرا همچینه؟ همین ظرفهای توی سینکم نشستی؟ فک کردی باهات شوخی کردم؟ سه: یکبار دیگه حرف بزنم و لالمونی بگیری من می‌دونم و تو. چهار: با اجازه کی بالش منو برداشتی و با اجازه کی اون اتاق و مال خودت کردی؟ اصلا مگه قراره تو توی اتاق های بالا بمونی؟

اومدم یه لقمه غذا کوفت کنم. اگه میدونستم نمیومدم. یعنی چی که اتاق های بالا جای من نیست؟ پس کجا باید بخوابم؟ خوبه نرفتم توی تختش بخوابم. خوبه فقط یه بالش برداشتم.

شاهین: چیه عین گوسفند به آدم نگاه میکنی؟ جواب منو بده؟ 

ملینا: خب چی بگم؟ خونه رو تا جایی که در توانم بود تمیز کردم. بقیه شم فردا تموم میکنم. بالشتم مجبور شدم بردارم. بالش دیگه ای توی خونه ت نبود. در مورد اتاقم باید بگم که، اگه قراره اونجا اتاقم نباشه پس کجا باشه؟

شاهین: اتاقی در کار نیست. یه خونه سرایداری ته حیاط هست. اونجا جاییه که قراره زندگی کنی.

داشتم از تعجب شاخ در میاوردم که باز شروع کرد.

شاهین: تو توی این خونه جایی نداری، همون روز توی کلانتری بهت گفتم از شکایت دست بردار. گفتم من عاشق یه دختر دیگه ام. گفتم تو خانوم خونه من نمیشی. حالا وقتشه که جواب سرتق بازیاتو بگیری.

اشک از چشمم دراومد. رسماً نوکر گرفته بود.

شاهین: ساعت 8 یه صبحانه خوشمزه برام آماده می‌کنی. بعد وسایلتو می‌بری همونجا که گفتم. بعد برمی‌گردی اینجا، و کارای ناتمومت رو تموم می‌کنی. ناهار منم درست می‌کنی. و بعد برمی‌گردی به خراب شده خودت. نمی‌خوام چشمم بهت بیافته. من شبها یا خونه نمیام یا اگه بیام شامم روخوردم. پس فقط صبحانه و ناهارم و باید آماده کنی. مفهومه؟

تو شوک بودم بعضی از حرفاش و وقتی می‌گفت دندوناش و روی هم فشار میداد. من و با کی اشتباه گرفته بود؟ من آشپزی بلد نیستم که. شبها خونه نمیاد؟ پس من چی؟ میترسم تنها بمونم، توی خونه سرایداری تنها بمونم؟ من؟

شاهین: نشنیدم بگی چشم؟ دلت کتک میخواد اول صبحی؟ 

نه دلم کتک نمی‌خواست دلم غرق شدن در ته دریا رو میخواست تا کسی دستش بهم نرسه، دلم آرامش میخواست، سکوت میخواست، تا هضم کنم این همه بدبختی رو. نمی‌خواستم عصبی بشه، ترجیح میدادم اون چشمی که میخواد رو بهش بگم تا دست از سرم برداره.

ملینا: چشم.

سرم پایین بود و نیمرو یخ کرده بود. از روی میز بلند شد و اومد سمتم. خم شد و نزدیک گوشم گفت: بار آخرت باشه که مغزت فرمان چشم گفتن رو دیر میده. دفعه بعد ازت نمی‌گذرم. حالا نیمروتو بخور. ساعت 8 صبحانه آماده باشه. 

و بعد رفت. چه راحت تهدیدم میکرد. کجایی بابا که ببینی چی به دخترت میگه. منو با نوکرش اشتباه گرفته؟ میگه ساعت 8؟ میگه دیر نگو چشم؟ خدا چه به روزم آوردی؟ تحمل این همه سختی برام زیاد نبود؟ مگه گناه من چی بود؟

ظرف نیمرو رو گذاشتم قاطی بقیه ظرفها. دستکش و دست کردم و شروع کردم. سعی میکردم گریه نکنم اما نمیشد. خود بخود اشکام می‌ریخت پایین. ساعت نزدیک 6بود که تموم شد. هنوز واسه صبحانه آقا زود بود. تصمیم گرفتم برم محل زندگیم و ببینم. ژاکتم و پوشیدم هوا سرد بود. 

از ساختمون زدم بیرون. چطور تابحال این خونه کوچیک سرایداری رو ندیده بودم؟ شاید چون لابلای انبوه درختان حیاط قایم شده بود. دیدمش یه ساختمون کوچیک که نماش سیمان سفید بود درست گوشه حیاط، در خونه قفل بود نشد برم داخل. حتما کلیداش دست شاهینه. 

همونجا جلوی در نشستم دوتا پله ساختمون رو از زمین جدا میکرد. و یه ایوان کوچیک جلوی در بود. خوشگل بود نقلی بود. اما شبهاش قطعا ترسناک بود، با اون حجم از درختها. ولی چاره چیه؟ دستور دستوره باید اطاعت بشه. مگه اینکه برم بگم طلاقم بده. که قطعا به این آسونی نمی‌ده. حتما اونقدر عذابم میده تا حتی مهریه م رو ببخشم. 

پس بهتره با زندگی جدیدم بسازم. سخته حتما، اما من چاره دیگه ای ندارم. اگه سر ناسازگاری بذارم زندگیم ازینی که هست سیاه تر میشه. لااقل اینجوری می‌دونم خانوادم کمتر عذاب میکشن. فکر میکنن من خوشبختم یا لااقل جام خوبه. 

یساعتی همونجا موندم و به سرنوشتم فکر کردم. به آدمایی که توی زندگیم بودن و دیگه نیستن. به آدمایی که توی زندگیم نبودن اما حالا هستن. 

وقته صبحانه آقاست. بهتره برم آماده ش کنم تا از دست غرغراش در امان باشم. رفتم داخل. هرچی که توی یخچال بعنوان صبحانه پیدا میشد گذاشتم روی کابینت. همه چی رو ریختم توی ظرفها. یه تخم مرغم آب پز کردم. ساعت نزدیک 8 بود که سرو کله ش پیدا شد.

شاهین: اول چایی، عادت دارم اول چای بخورم. ازین به بعد قبل اومدنم چایی برام  بریز که که وقتی من اومدم آماده خوردن باشه. 

نه سلامی نه علیکی. خدارو شکر پس تکلیفم کامل مشخص شد. رابطه دیگه ای نخواهیم داشت. لااقل ازین یکی شانس آوردم. چون تحمل این ک*ثا*فط خیلی سخت بود. چایی و بی حرف جلوش گذاشتم. یهو دستم و گرفت.

شاهین: دفه بعد بگو چشم. بعد از هر حرفی که زدم باید بگی چشم اینو فراموش نکن. حالا بگو ببینم؟

ملینا: چشم.

اونقدر آروم گفتم که خودمم نشنیدم. اما نمی‌دونم چیشد که دستمو ول کرد میتونست مجبورم کنه بلندتر بگم. اما نکرد. چه سخته چشم گفتن به کسی که باعث تموم بدبختیاته.

از آشپزخونه رفتم بیرون. منتظر شدم تا بخوره و جمع کنم و بشورم و بعد از رفتنش کارهای خونه رو تموم کنم. همه چیز همون‌جوری که گفتم پیش رفت. تنها قسمت سخت ماجرا آشپزی بود. ناهار تنها چیزی بود که میدونستم بخاطرش تنبیه و سرزنش میشم. 

 

 

 

ویرایش شده در توسط Soheila.D

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

لپ تاپم و روشن کردم چندتا راهنمای آشپزی از اینترنت گرفتم. تصمیم گرفتم مرغ درست کنم. اول وسایل و آماده کردم، بعد مرحله به مرحله پیش رفتم. همون طور که توی دستور نوشته شده بود. نتیجه کار خوب از آب در اومده بود. هرچند چندبار روغن داغ روی دست و صورتم پاشیده شد. هرچند یبار دستم به قابلمه داغ خورد و سوخت. هرچند پلو کمی نرم تر از حد معمول بود. اما برای بار اول خوب بود. 

در عجبم از مامان که حتی خبر نگرفت ببینه زنده ام یا نه؟ مگه میشه مادری بدونه دخترش چیزی بلد نیست با این همه یه زنگ نزنه که ببینه داره چکار میکنه؟ دلم شکسته بود ازین همه درد و تنهایی. نمی‌دونستم شاهین کی به خونه میاد. دلم میخواست کلیدای خونه نقلیم و بگیرم و برم و تمیزش کنم. خسته بودم اما دوست داشتم هرچه زودتر جای زندگیم رو آماده کنم.

ناهارم آماده بود. نمی‌دونستم میتونم قبل از اون ناهار بخورم یا نه؟ گوشی و برداشتم و شمارشو گرفتم چندتا بوق خورد و در آخر رد تماس. این یعنی دیگه زنگ نزن. ناامید به گوشی تلفن خیره شدم. بدرک نمیتونم از گشنگی بمیرم که. میرم میخورم ساعت ۲:۳۰ بعدازظهره. 

شایدم ناهارشو کوفت کرده و براش مهم نیست که من منتظرشم. رفتم تو آشپزخونه. بشقاب و برداشتم و داشتم پلو می‌ریختم که صدای ماشینش اومد. آهان پس چون نزدیک بوده جواب نداده. بدبخت ناخن خشک، ترسیده پول تلفنش زیاد بشه. 

با این حرف لبخندی روی لبم نشست. منتظر شدم تا بیاد توی خونه. خودم و برای حرفهای بیرحمانه ش آماده کرده بودم. بلاخره تشریف فرما شد. با دیدن من قیافش رفت توی هم. خب به جهنم.

شاهین: مگه نگفتم جات اینجا نیست؟ نگفتم نمی‌خوام چشمم بهت بیافته؟ نگفتم خونه ته حیاط و آماده کن و برو اونجا؟

ملینا: ببخشید که کلید نداشتم که آماده ش کنم. ناهارتون آماده ست. به محضی که کلید و بدید میرم خونه ته حیاط. 

شاهین: کلید روی جاکلیدیه. اگه یکم از عقلت استفاده میکردی و میگشتی شاید پیدا میشد. یا مثلاً زنگ میزنی میپرسیدی.

ملینا: نه اینکه جواب میدید که زنگ میزدم. 

شاهین: واسه من بلبل نشو. ناهارم و بکش و گورتو گم کن. با کل وسایلت. نمی‌خوام مزاحم بشی. صبحم زودتر بیا صبحانه آماده کن و برو. کلا یجوری برنامه تو تنظیم کن که نبینمت.

چشم آرومی رو از بین دندونام گفتم. حسابی حرصم گرفته بود. فک کرده من عاشق چشم و ابروشم که بخوام هردقیقه ببینمش. به درک که نمی‌خوای منو ببینی، لیاقت نداری. اشتهام کور شد. البته اگه کورم نمیشد اون نگفت که منم ناهار بخورم یا نه. در نتیجه باید گشنه پلو بخورم.

ناهارو کشیدم و از یخچال واسه خودم دوتا تخم مرغ و یکم قارچ برداشتم. گذاشتم جلوی در که موقع رفتن با خودم ببرم. رفتم توی اتاقی که وسایلم و گذاشته بودم، برداشتم و راه رفتن در پیش گرفتم. پشت میز نشسته بود و غذا کوفت میکرد.

چه بدبختی بودم من. اصلا نمی‌دونستم اونجا چجور جاییه. چه وسایلی داره. چی کم داره. کلیدارو برداشتم و راه افتادم. از پله ها بسختی چمدونم و کشیدم و رفتم پایین. به ته حیاط رسیدم. در باز کردم و رفتم تو.

بوی نم و بوی نا میداد. انگار سالهاست کسی اونجا نرفته. یه اتاق بزرگ و یه اتاق کوچیک که کابینت و اجاق گاز و یخچال داشت. که یعنی اینجا آشپزخونه ست. و اتاق بزرگه باید اتاق خواب و پذیرایی و همه چیز باشه. 

دوتا در کنار هم که وقتی بازشون کردم شکم به یقین تبدیل شد سرویس های بهداشتی بودند. اما کثیف و چرک و غیرقابل استفاده. عمرا اگه اینجا زندگی کنم. وسایل و همونجا گذاشتم و برگشتم پیش شاهین.

روی کاناپه دراز کشیده بود و دستش روی پیشونیش بود. فهمیده بود اومدم. 

شاهین: فک کنم گفتم مزاحم نمی‌خوام. ولی تو انگاری تنت میخاره.

میدونستم از راه لج کردن و زبون درازی کارم پیش نمیره. واسه همین یکم مظلومیت ریختم توی صدام.

ملینا: نه تنم نمیخاره. ولی یلحظه میشه بیای بریم اونجا؟ شاید خودت اونجا و ندیده باشی. باور کن اونجا جای زندگی کردن نیست لااقل برای یه زن جای مناسبی نیست.

شاهین بلند شد و نشست و توی چشمام زل زد: میخوای برات یکی از پنت هوس های تهران و بخرم گلم؟

مسخره م میکرد کلمه گلم رو بیشتر کشید. بازم باید خودم و کنترل میکردم بازم باید بغضم و فرو میبردم. وگرنه مجبور میشدم توی همون خراب شده با همون وضعیت زندگی کنم. 

ملینا: فقط بیا و اونجارو نگاه کن. من چیز زیادی نمی‌خوام فقط بگو یکی بیاد یه دستی بهش بکشه یکم مرتب بشه. قول میدم دیگه مزاحمت نشم. 

شاهین دوباره دراز کشید و : فعلا برو همونجا. می‌خوام استراحت کنم. بعدا یه فکری براش میکنم.

خوبه از هیچی بهتره. مطمئنم اگه داد و بیداد میکردم و تند جوابشو میدادم الان این نتیجه رو نداشت. راه اومده رو برگشتم. از اتاق بزرگه شروع کردم. پرده و موکت و قالی و انداختم توی حیاط. مواد شوینده رو آوردم و شروع کردم.

دوروزه عروس شدم. دوروزه که کلی کار کردم. گشنگی کشیدم و حرف شنیدم. همه اینها در اثر یه ضعف، یه اعتماد بیجا، یه ترس احمقانه اتفاق افتاد. حقمه. باید این چیزها رو می‌دیدم. منی که بخاطر نگرانیای خانواده ناراحت میشدم. حالا باید چوب حماقتم رو بخورم. 

خسته از کار کردن روی علف ها دراز کشیدم. قالی ۲/۳ سنگین شده بود و عمرا اگه میتونستم پهنش کنم یجایی که آفتاب بخوره و خشک بشه. بازم باید از شاهین کمک می‌گرفتم. اما نه اصلا کار درستی نبود. خودم پهنش میکنم. 

همینطور که فکر میکردم پلکهام سنگین شد و خوابم برد. شب شده بود از خواب پاشدم. تا چند لحظه نمی‌دونستم موقعیتم چیه و کجام. بین درختها و علفها خوابم برده بود. پاشدم و رفتم توی خونه. هواهم سرد بود. نمی‌دونستم اون بخاری و چجوری روشن کنم. نمی‌دونستم شاهین خونه ست یا نه. 

قطعا نمیتونستم اینجا بمونم امشب. در و قفل کردم و رفتم طرف ساختمون شاهین. در زدم و منتظر شدم ببینم خونه ست یا نه. مثله اینکه نبود. چراغها هم خاموش بود. رفتم تو. لامپ و روشن کردم و دو سه بار صداش زدم و هربار بلندتر از بار قبل. اما جوابی نیومد. 

خوشحال شدم که خونه نیست. از پشت تلفن قابل تحمل تره. زنگ زدم. بوق چهارم بود که جواب داد.

شاهین: بازم که اونجایی؟ نه مثله اینکه باید یه گوشمالی حسابی بهت بدم اینجوری حالیت نمیشه. بنال ببینم چکار داری؟ 

ملینا: توروخدا عصبانی نشو. هوا سرده. نمیتونم بخاریو روشن کنم. بعدم اونجا هیچی نیست. من روی چی بخوابم؟ 

شاهین : بمون تا بیام تکلیفت و روشن کنم. زنگم نمیزنی. 

باشه ای گفتم و تماس قطع شد. خوابم نمیومد. تلویزیون و روشن کردم و روی مبل دراز کشیدم. اوه اوه صدای شکمم بود. من حتی همون نیمروی قارچ روهم درست نکردم که بخورم. پاشدم رفتم آشپزخونه. از غذای ظهر مونده بود گرمش کردم و خوردم. و منتظر شدم تا آقا بیاد خونه. 

ویرایش شده در توسط Soheila.D

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

ساعت نزدیک دو شب بود که اومد. من از ترس تقریبا همه لامپهارو روشن گذاشته بودم و صدای تلویزیون و هم زیاد کرده بودم. 

شاهین: عروسی عمته؟ چلچراغ کردی؟ کم کن اون وامونده رو.

با دستش به تلویزیون اشاره کرد.

ملینا: می‌ترسیدم.

و بدنبال حرفم صدای تلویزیون و کم کردم.

شاهین: پول برق و بابات نمی‌ده من میدم. ترس توهم ربطی به من نداره. ازین به بعد لامپی که بالای سرته روشن میمونه. فهمیدی؟

ملینا: بله فهمیدم.

فهمیده بودم که مطیع مردی مثل شاهین بودن از جرو بحث و لجبازی کردن باهاش بهتر جواب میده. اگه می‌خوام زندگی آرومی و داشته باشم باید از راهش وارد بشم.

شاهین: امشبم همینجا بمون تا فردا یفکری باحال اونجا بکنم. فقط نبینمت. برو تو اتاق. 

ملینا: چشم.

سریع پله هارو رفتم بالا. بالشت دیشب هنوز سرجاش بود. رفتم و دراز کشیدم. یکم پهلو به پهلو شدم و در آخر خوابم برد.

صبحانه آقا رو آماده کردم و چاییشو ریختم توی فنجان. منتظر شدم بیاد تا درباره خونه باهاش حرف بزنم. اومد و اخم کرد و پشت میز نشست. 

شاهین: بشین بخور. 

درحالیکه کم مونده بود دوتا شاخ دربیارم گفتم: بعدا میخورم. بیرون منتظرم هروقت خوردی بیا خونه رو ببین.

جالبه که بعضی وقتا خودمونی باهاش حرف میزدم. داشتم از اشپزخونه میرفتم بیرون.

شاهین: نشنیدم بگی چشم و کاری که گفتم و انجام بدی؟

ملینا: آخه. آخه... 

شاهین نگاه غضبناکی بهم کرد شبیه عزراییل بود یلحظه قالب تهی کردم. ترس برم داشته بود مغزم دستور داد که به سرعت برم و کاری که گفته رو انجام بدم. پشت میز نشستم و سرمو انداختم پایین.

شاهین: ببین این بار آخر بود که چشم نگفتی و بخشیدم. به جان مادرم. یبار دیگه همچین غلطی بکنی، یجوری میزنمت که تا چند روز جلوی آینه نری. 

اونقدر تهدید آمیز و محکم این حرفهارو میزد که واقعا ترسیده بودم. شروع کردم به خوردن. بعداز اینکه دوتامون دست کشیدیم از جا بلند شد و با دست اشاره کرد که دنبالش برم. 

رسیدیم ته حیاطی که بیشتر شبیه به باغ بود. رفت داخل خونه و همه جا سرک کشید. قالی که دیشب شسته بودم همونجا روی زمین بود.

اومد بیرون. انگار خودشم فهمیده بود که جایی که منو فرستاده شبیه به خونه نیست. اما بروی خودش نمیاورد. مغرور لعنتی. گوشیو از جیبش درآورد.

شاهین: سلام. یه لیست برات می‌فرستم می‌خری میاری خونه من. سر راهت یه بنا و دوسه تا کارگرم بیار. 

تماس و قطع کرد و رو به من: دو سه روزی اینجا کار داره. تو این مدت اجاره داری پیش من باشی. اما دلت و خوش نکن به محضی که اینجا ردیف بشه باید بیای اینجا. ترس و وحشت روهم بذار کنار. عادت کن به اینجا من حوصله مسخره بازیاتو ندارم. 

ملینا: چشم. من میرم ناهار درست کنم. 

شاهین: قورمه سبزی می‌خوام. ترش باشه. البته پلو هم مثه دیروز نرم نشه. فک نکنی نفهمیدم. 

چشم گفتم و راهی شدم. خدای من، قورمه سبزی؟ من؟ چجوری بگم بلد نیستم؟ وای خدا به فریادم برس. رفتم تو. چند تا سایت آشپزی رفتم دستور پخت هر کدوم فرق داشت. البته خیلی فرقی نمی‌کردن اما واسه منی که هیچی بلد نبودم مهم بود بدونم کدوم درست تره. دست بکار شدم و یکی و که عکس قشنگ تری داشت انتخاب کردم و طبق اون شروع کردم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...