رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

بــه نــام حـضرت دوســت 
       کـه هرچـــه داریــم از اوسـت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#part1
#آرام
با قلقلک دماغم تو جام قلطتی زدم صدای خنده های ریز یه نفر به گوش میمومد.
ولی نه مثل اینکه دارم خواب میبینم  قلقلک دماغ دوباره شروع شد.که ایندفعه چنانه محمک زدم رو دماغ که از تخت پرت شدم پایین.که صدای قهه قهه یه نفر اوج گرفت.
دستمو گزاشتم رو سرم واز جام بلند شدم که دیدم اراد عین قورباقه زل زده به من فهمیدم کار این اشغاله.
اراد:سلام احوال خواهر گرام احوال دماغت چطوره.
با این حرفش به سمتس حمله کردم .
که دوید به در و از و از اتاق خارج شد.
قرار بود امروز بریم تهران.
من از یه خانواده اشرافی هستم وتو تبریز زندگی میکنیم.اول تو تهران بودیم ولی به خاطر اینکه پدربزرگم تبریز دوس داره وبه قول خودش هیچا جایی که ادم به دنیا اومده نمیشه ماهم اومدیم تبریز والان کل خاندان رادمهر تو تبریزن.
ما دو نفریم منو اراد که یه خر به تمام معناس.
با صدای مامان که میگفت بیا صبحونه بخور به سمت پایین رفتم که دیدم اراد داره با شیطنت نگاهم میکنه
من:اراد میام چشاتو درمیارما 
اراد:غلط میکنی 
مامان:بس کنید دیگه باز عین سگ وگربه شدین.
با شوخی وخنده صبحونه رو خوردیم بلند شدم رفتم تو اتاقم.
که دیدم سه تا میسکال دارم.
از شیدا،اتوسا،اواگوشیمو برداشتم وشماره اوا رو گرفتم.
اوا:ســلام کدوم گوری بودی احمق
من:گور تو چیکار داری
اوا:اماده شدی 
من:ارع فقط باید لباس بپوشم.
اوا:باشه خبر مرگت زود اماده شـو.
سریع تلفن قط کردم. ومشغول اماده شدن شدم.ماشیش تا دوستیم که از دوران ابتدایی باهم بزرگ شدیم.
من،اوا،شیدا،اتوسا،هانده،روژا
که من و شیدا از دانشگاه افسری که رشته مورد علاقمون بود قبول شدیم
والبته دختر عمو هم هستیم.
هانده و روژهم از پرستاری قبول شدن.
اتوسا،اوا هم از پزشکی قبول شدن.
من واوا رشته ورزشی داشتیم.
من فوتبال بازی میکردم واوا هم والیبال بازی میکرد.وقرار بود دوتامونم بریم تیم ملی نوجوانان. ومیریم که تهران بترکونیم.بعد از اتمام کارم ساکمو برداشتم.وکولمو که حاوی لپتابم وشارژم ووسایلی از این قبیل بود
به سمت پله ها روانه شدم.
قرار بود با اراد باهم بریم چون اراد تو تهران شرکت داشت وبا دوستاش تو خونه مجردیش میموند.وخدا میداند چه گوهی میخورد.
سوار ماشین اراد شدم.ووسایلمو انداخت پشت پشت ماشین ورفتیم دم خونه اوا اینا.
من،اوا،هانده،اراد سوار ماشین اراد شدیم.و اتوسا،شیدا،روژا،وشایان که داداش شیدا بود سوار ماشین شایان شدن وبه سوی تهران حرکت کردیم

 

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با سلام خدمت شما دوست عزیز 

این بخش مربوط به طنز نویسان ما هست .

پارت رو مطالعه کردم و باید بگم خوب بود اما نیاز داره تا نگارش ، و کمی هم از بد دهنی چشم پوشی کنید .

تنها لطف کنید مقدمه ، خلاصه ، ژانر ، نام داستان ، صفحه نقد ایجاد کنید . 

و مهم تر از همه لطفاً از یه تاپیک اقدام به ادامه ی پارت گذاری کنید عزیزم

سوالی هم بود از خصوصی با من ارتباط بگیرید تا کامل توضیح بدم .

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×