رفتن به مطلب
Fati_magha

رمان عشق زمینی من | Fati_magha کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

 

 

Negar_14062019_103250.png

 

 

           نام رمان :شیطنت های عاشقانه

         نام نویسنده :fati.maghare

        ساعت پارت گذاری :معلوم نیست

          ژانر :عاشقانه،فانتزی،طنز،درام

        هدف از نوشتن:علاقه به نوشتن

                       صفحه نقد

 

خلاصه :دختر و پسری از جنس غرور  پسر معروفی که به کسی دل نمیبنده ولی عاشق آرام قصه ما شده پسر های معروفی که هرکدوم عاشق یه نفر شدن ما  آرام قصه ما با تمام سر سختی هاش دل به یه پسر معروف میبنده.

آیاچرخ روزگار طبق مرادش میچرخه یا نه؟..... ا

مقدمه :.  گاهی دلت می خواهد در دلتنگی روزگارش بیاید تنگ در آغوشت بگیرد بگوید: تمام حواسم با توست! با تو خوب من...!♡

تو زندگی همه ما لحضاتی وجود دارع که دوست داریم دوبارع تکرار شه.شیطنت های از جنس کودکی همه ما لحضاتی را به شیطنت گزرنده ایم آیا تا به حال این شیطنت ها دل کسی را لرزانده است؟

پارت ۱

آرام
با قلقلک دماغم تو جام قلطتی زدم صدای خنده های ریز یه نفر به گوش میمومد.
ولی نه مثل اینکه دارم خواب میبینم  قلقلک دماغ دوباره شروع شد.که ایندفعه چنانه محمک زدم رو دماغ که از تخت پرت شدم پایین.که صدای قهه قهه یه نفر اوج گرفت.
دستمو گزاشتم رو سرم واز جام بلند شدم که دیدم اراد عین قورباقه زل زده به من فهمیدم کار این اشغاله.
اراد:سلام احوال خواهر گرام احوال دماغت چطوره.
با این حرفش به سمتس حمله کردم .
که دوید به در و از و از اتاق خارج شد.
قرار بود امروز بریم تهران.
من از یه خانواده اشرافی هستم وتو تبریز زندگی میکنیم.اول تو تهران بودیم ولی به خاطر اینکه پدربزرگم تبریز دوس داره وبه قول خودش هیچا جایی که ادم به دنیا اومده نمیشه ماهم اومدیم تبریز والان کل خاندان رادمهر تو تبریزن.
ما دو نفریم منو اراد که یه خر به تمام معناس.
با صدای مامان که میگفت بیا صبحونه بخور به سمت پایین رفتم که دیدم اراد داره با شیطنت نگاهم میکنه
من:اراد میام چشاتو درمیارما 
اراد:غلط میکنی 
مامان:بس کنید دیگه باز عین سگ وگربه شدین.
با شوخی وخنده صبحونه رو خوردیم بلند شدم رفتم تو اتاقم.
که دیدم سه تا میسکال دارم.
از شیدا،اتوسا،اواگوشیمو برداشتم وشماره اوا رو گرفتم.
اوا:ســلام کدوم گوری بودی احمق
من:گور تو چیکار داری
اوا:اماده شدی 
من:ارع فقط باید لباس بپوشم.
اوا:باشه خبر مرگت زود اماده شـو.
سریع تلفن قط کردم. ومشغول اماده شدن شدم.ماشیش تا دوستیم که از دوران ابتدایی باهم بزرگ شدیم.
من،اوا،شیدا،اتوسا،هانده،روژا
که من و شیدا از دانشگاه افسری که رشته مورد علاقمون بود قبول شدیم
والبته دختر عمو هم هستیم.
هانده و روژهم از پرستاری قبول شدن.
اتوسا،اوا هم از پزشکی قبول شدن.
من واوا رشته ورزشی داشتیم.
من فوتبال بازی میکردم واوا هم والیبال بازی میکرد.وقرار بود دوتامونم بریم تیم ملی نوجوانان. ومیریم که تهران بترکونیم.بعد از اتمام کارم ساکمو برداشتم.وکولمو که حاوی لپتابم وشارژم ووسایلی از این قبیل بود
به سمت پله ها روانه شدم.
قرار بود با اراد باهم بریم چون اراد تو تهران شرکت داشت وبا دوستاش تو خونه مجردیش میموند.وخدا میداند چه گوهی میخورد.
سوار ماشین اراد شدم.ووسایلمو انداخت پشت پشت ماشین ورفتیم دم خونه اوا اینا.
من،اوا،هانده،اراد سوار ماشین اراد شدیم.و اتوسا،شیدا،روژا،وشایان که داداش شیدا بود سوار ماشین شایان شدن وبه سوی تهران حرکت کردیم

 

ویرایش شده در توسط Fati_magha
اشتباه شده بود
  • پسندیدم 3
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part2
#آرام
 وسطای راه بودیم هنوز دو سه ساعتی مونده بود به تهران برسیم.
دستم دراز کردم وظبط روشن کردم.
اهنگ خیالت تخت ماکان بند پخش
شد. من که دیوونه شروع کردم به همخوانی اهنگ با جیغ میخوندم دخترام که دیدن دیوونه بازی من شروع شده،شروع کردن به دیوونه بازی.فقط اراد با تاسف نگاهمون میکرد.
اوا:اراد صدای ظبطتو ببر بالا
اراد:خاک تو سر شما که قرار اینده مملکتو بسازید.
من:خفه شو بابا تو ساختی برای هفت پشتمون بسته.
اراد:زر نزن بالا مثلا ازت بزرگترم یه احترامی چیزی.
هانده:ما احترام گزاشتیم در کوزه ابشو خوردیم.
اراد سری از روی تاسف تکون داد وحواسشو به جمع کرد تا نزن هممونو بفرسته اون دنیا.
منم چشمام کم کم گرم شد وبه خوابی عمیق فرو رفتم.
با وحشی بازی های یه وحشی از خواب بیدار شدم.
اراد:خرس قطبی بلند شو رسیدیم.
من:خرس قطبی عمته زر نزن.
نگاهی به ساعت انداختم ساعت5بود
اراد پیاده شد ورفت داخل بنگاهی وبا یه پسر جوون برگشت.
پسره مارو به سمت خونه هدایت خونه بزگ وخوبی.شیدا ایناهم رسیده بودن.
اقای صالحی(بنگاهی):امیدوارم از خونه خوشتون بیاد ودرضمن شما اینجا همسایه های خیلی مهمی دارید.پس از خونه خوبتون واز همسایه هاتون لذت ببرید.
صالحی رفت ماهم هرکدوم تو اتاقی خودمون مستقر شدیم که سه تا اتاق اضافه بود.
اراد و شایان رفتن خونه خودشون فردا دانشگاه ها شروع میشد.منه که قرار بود یه امتحان بدم واگه قبول شدم به عنوان سروان مشغول به کار بشم.
قرارشد یه زره استراحت کنیم وبلند شیم شام درست کنیم.

 

  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت3

 

آرام
امروز اولین روز بود.باید میرفت برای امتحان شیدا هم اماده بود.دخترا هم داشتن اماده میشدن.سوار ماشینی که بابا خریده بود وتو پارکینک گزاشته بود شدیم وبه سمت پایگاه حرکت کردیم

 

آوا
همراه اتوسااماده شدیم وبعد از خوردن چند لقمه به سمت پارکینگ حرکت کردیم.
سوار ماشین بابا اینا گرفتن بودن سوار شدیم وبه سمت دانشگاه پزشکی حرکت کردیم.
داشتیم به ارزومون میرسیدیم قرار بود بشیم خانوم دکتر.
وجدان:حالا بزاروبرسی بعد دکترشو
من:باز که تو اومدی 
وجدان:ادم نیستی که بهت خوبی کنم
رسیدم داخل محوطه وارد دانشگاه شدیم واز روی برگه شماره کلاسمونو خوندیم.صندلی های جلو پرشده بود ردیف اخر سه تا دختر نشسته بودن رفتیم کنار اونا نشستیم.هنوزونیم ساعت مونده بود استاد بیاد.
اتوسا:میگم اوابه نظرت استادامون چطورن.
من:هیچی پیر خرفتن که میان عاشقت میشن.
اتوسا با کلاسری که اودستش بود زد تو سرم که دور سرم ستاره چرخید.
یکی از دخترای که کنارم بود دستشو به طرف دراز کرد که اتوسا با وحشی بازی هاش زودتر دستشو گرفت.
دختر تک خنده ای کرد وروبه من کرد.
دختـره:سلام من اسمم ایسانه از اشنایی با شما خوشبختم.
اتوسا:خوشبحالت که خوشبختی اخه من بدبختم.
ایسان با خنده زل زد به من دخترای خوبی به نظر میرسیدن.
من: سلام اسم منم اواست‌،اسم این خل چلم اتوساست.
دخترای کناری ایسانم شروع کردن به معرفی خودشون.
دختره اولی:سلام اسم من ترنمه ودوست ایسانم.
دختر دومی:سلام اسم منم تمنا ودوست این دوتا خلم.
با این حرفش ایسان با کلاسر تو دستش زد رو سر تمنا.
اتوسا:تمنا،ترنم شما خواهرید.
تمنا:نه دوستیم.
با ورود استاد به کلاس ساکت شدیم وبه درس گوش دادیم.

 

هانی(هانده)
با روژا سوار ماشین شدیم وبه سمت دانشگاه حرکت کردیم.
وارد محوطته دانشگاه شدیم از روی برگه کلاسامونو پیدا کردیم ووارد شدیم
ردیف دوم یه دختر تنها نشسته بود.
رفتـیم نشستیم کنار اون.
روژا:سلام خانوم اسم من روژاعه خوشحال میشم باهاتون دوست بشم.
دختره:سلام اسم منم هلیا عه 
من:منم که گل سرسبدم هانده که هانی صدام میکنن.
دختر خوبی به نظر میرسید با اومدن استاد حرفامون نصفه موند.

و......
 

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت4

 

آرام
واردپایگاه،شدیم.شیدا استرس داشت دروغ چرا منم داشتم از استرس میمردم.خودم زدم به بیخیالی خوب قبول میشد که هیچ نمیشدمم میرفتم دانشگاه افسری.
من:اه شیدا کندی اون بی صاحبو بس کن دیگه.
شیدا دست از جوییدن لباش برداشت.
خیره شد به در پایگاه.
شیدا:اخه استرس دارم.
من:استرس چی یا قبول میشی یانه.
با رهنمایی سرباز جلوی در به سمت اتاقی رفتیم.
تو اتاق شیش پسر دختر دیگه وجود داشت چهارتا پسر،دوتا دخترکه با ما میشدن هشت نفر.
دوباره دیوونه بازی من گل کرد سلام بلند بالایی دادم بهشون.
یکی از دخترا که اسمشو نمیدونستم سوتی کشید،
دختره:شما چه قدر خوشگلی دخترا
شیدا سرشو انداخت پایین بیخیال خجالت شدم.با کیف زدم توسرش
که همشون تعجبی نگاهم کردن.
من:نچ نچ پلیس مملکتو باش خجالتم خوب چیزیه.
همون موقع یه خانوم ویه اقاواردشدن
دوتاشونم سرگردبودن.
خانوم شروع کرد به خوندن اسمامون  
خانوم:آرام رادمهر،شیدارادمهر‌،عزل مرادی،سیمین محمدی،رادوین جوادی
ارتان خیرابی،امیرحسین حنیفه،هیربدجعفری.
هممون حاظر باش وایسادیم. خانوم شروع کرد به معرفی خودش.
خانومه:سلام من سرگرد کیانمهر هستم وایشونم سرگرد تهامی هستن امتحان گرفتن از شما به عهده ماست.اگه قبول شدین بدون نیاز به دانشگاه میرین سرکارتون.
ماهم سری تکون دادیم خیلی جدی بودن.
اول قدمونو،بینایی مونو،تست کردن که منو شیدا از همه بهتر بودیم.
رسید به هنر های رزمی وقدرت بدنی
یه اقایی نسبتا مسن اومد تو زمین
همه توبت به نوبت رفتن وسط که یا مساوی میشد یا اقاهه شکستون میداد.نوبت به من رسید
سرگرد کیانمهر:نوبت شماست خانوم رادمهر.
من:من با این مبارزه نمیکنم.
کیانمهر:چرا دخترم
من:میزنه کتلتم میکنه مگه از جونم سیر شدم.
مرده هم خندید بالاخره رفتم وسط،کاردگرفتم.اولین ضربرو زدم.
حدود نیم ساعت بود که مبارزه میکردیم که ناخداگاه حرف استاد فلاحی اومد تو ذهنم یع ضربه به پاش زدم که تعادلشه از دست داد افتاد.
خودمم تعحب کرده بودم.سیمین،شیدا هم تو مبارزه بردن

اوف مرحله اخرم رفتیم ودوباره برگشتیم تویه اتاق.
سیمین دختر خوبی خیلی ازش خوشم میومد.
اون پیرمرده اومد وسط شروع کرد حرف زدن من موندم این چطور با اون ضربه من زنده مونده
مرده:سلام من سرهنگ جلیلی هستم
ازاین که افرادی مثل شما تو جمع ما وجود داره خوشحالم.فقط سه نفر از جمع شما برنده شدن ومیتونن مشغول به کار بشن.
خانوم آرام رامهر،خانوم شیدا رادمهر وخانوم سیمین محمدی.تبریک میگم شما قبول شدین.
من:جدی جدی شما سرهنگید.
سرهنگ:ارع دخترم.
من‌:عه چه جالب من فکر میکردم شما سرایدارید.
که بچه ها باصدای بلند خندید سرهنگ بهمون مرخصی داد تا بریم خونه و فردا بیایم.دیدم سیمین وایساده بود تا ماشین بیاد.سوار ماشین شدم وجلوی پاش ترمز کردم
من:خانوم خوشگله سوار میشی
سیمین که منو دید کیفشو پرت کرد تو ماشین ونشست.
من زنگ زدم به بچه ها بیان کافه رئال 

وبه سمت اونجا حرکت کردم

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت5

 

آرام
رسیدم به کافه رئال از ماشین پیاده شدیم وسه تایی به سمت داخل رفتیم
دخترا دور یه میز بزرگ نشسته بودن.
چهارتا دختر تو جمعشون به چشم میخورد.رفتیم نشستیم سر میز.
من:به جمعتون جمعه گلتون کمه اونم اومد.
اتوسا:خوش اومد.فقط یکم دیر اومد.
من:خانومای گل معرفی نمیکنید.
اوا:این تمنا عه این ترنمه اینم که ایسان خانومه.وایشونم خانوم هلیا جون هستش.
من:اینم سمن سمنه
سیمین با کیفش زد تو سرم که بچه ها با صدای بلند خندیدن.
سیمین:اسم من سیمینه از آشناییتون خوشبختم.
من:ببینید دخترا اگه قرار خشک رفتار کنید یا معذب باشید ابمون تویه جوب نمیره.راحت باشید الان سیمین میبینید دوساعته اشنا شدیم ولی مثل دوتا دوست صمیمی هستیم.
شیدا:اره بچه ها ماکلا دیوونه ایم میتونید مثل ما خواص باشید.
روژا:میتونید مثل این استثنایی باشید.
با این حرفش دوباره همه زدن زیر خنده.یه نفر اومد بهمون هشدار داد اروم باشیم.
ایسان:اینارو بیخی کی قرار حساب کنه
تمنا:خوب دیگه من کار دارم پاشم برم
ترنم:اونی پیشنهاد داده حساب میکنه
من:خوب شیدا پیشنهاد داد دیگه.
شیدا:بیشعور من کی گفتم تو گفتی
هلیا:آرام حساب میکنه حرفم نباشه
من:نه بابا از کیسه خلیفه میبخشی
چطوره تورو جای پول بدیم.
با این حرف دوبارع همه زدن زیر خنده
گارسون اومد تذکر بده که ما سفارش دادیم اونم یادش رفت
من:خودم حساب میکنم ناخون خشکا
گارسون سفارشامونو اورد.
هانده:راستی امروز چیشد تو پایگاه.
شیدا:نمیدونی که چه ادایی در اورده.
اتوسا:چیکار کرده مگه.
شیدا:زد اونجای طرف ناکار کرد.
لحن شیدا چنان باحال بود که بچه ها
با صدای بلند خندیدن.یه صدای اشنا از پشت گفت یکم یواش تر بخندید.
برگشتم پشتم نگاه کردم.همین مونده بود ابرمون جلوی بازیگر جماعت بره
یه لبخند کج وکوله زدم.
من: خوش اومدین بفرمایید.
پوریا پورسرخ:اجازه هست بشینیم.
من: خونه خودتونه....امم یعنی بفرماید
شاهرخ استخری:مارو مسخره میکنی
من:از کجا فهمیدید.
که با بیشگون تمنا لال شدم.
اقا پوریا دوتا صندلی اورد ونشستن کنار ما.
اقاشاهرخ:چه دخترای شاد خوبی تو این دوره زمونه بعید دختری مثل شما رل نداشته باشه والا ما هرکی تا حالا دیدم اومده اینجا با رلش بوده یا سعی داشته به ما یا ادمای معروف دیگه شماره بده.واقعا که شما نمونه اید.
روژا:شما لطف دارید خوبی از خودتونه
من:خاک تو سر میمیری یه بارم با من لفظ قلم صحبت کنی.
با این حرف روژا که کنارم بود با ارنجش زد توپهلوم.که اخم هوا رفت
اقا پوریا:اسم تو چیه معلومه از اون شر هایی
من:اسمم آرامه شرم هستم خیلی زیاد.
اقا شاهرخ:برعکس اسمت خیلی شیطونی
اون روز خیلی خوش گذشت. یعنی عاولی بود
رو کردم سمت دخترا تا ادرس خونشو بگیرم که گفتن تو خوابگاه هستن.
با فکری که تو مغز اومد بشکنی زدم وفکرمو به زبون اوردم.
من:همین الان میرید وسایلاتونو جمع میکنید به پدر مادراتون میگید تصویه میکنید میریم خونه ما.
تمنا:زحمتـ نمیدیم.
من:ببین ترنم نشد قرار شد راحت باشیمـ. الانم من میرم سیمین،هلیا برسونم بیام.
با هزار زور زحمت قبول کردن دخترا رفتن.خونرو مرتب کنن . منم رفتم دخترا رو برسونم بیام دنبال ترنم اینا.

 

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت6

 

آرام
دیــروز که رفته بودیم کافه اقا پوریا
ازمون پرسید پرسپولیسی هستیم یا استقلالی ماهم گفتیم پرسپولیسی.
گفت امروز که روز تعطیله بریم کافش
برامون سوپرایز داشت.
از خواب بیدار شده بودم.رفتم داخل سرویس بهداشتی تو اتاقم بود.ابی به صورتم زدم که خواب از سرم بپره.
طبق عادت همیشگیم نشستم رو نرده ها وسر خوردم پایین دخترا بیدار شده بودن ومشغول اماده کردن صبحانه بودن نشستیم سر میز ومشغول خوردن صبحانه شدیم.
تمنا:یعنی چه سوپرایزی داره این اقای بازیگر.
ترنم:فهمیدیم بهت میگیم.
اتوسا:فعلن سریع صبحونتنو بخورین تا زودتر بریم برسیم.
آوا:اتوسا جان فکر نمیکنی ساعت۴باید بریم.
اتوسا:حالا تا اینا اماده بشن ده ساعت طول میکشه.
من:باز که تو زر زدی.
با کلی خنده وشوخی صبحونمو خوردیم وبلند شدیم تا بریم اماده بشیم.
بہ سمت اتاقم رفتم اول یه دوش گرفتم واومدم بیرون ساعت۱۳نشون میداد.
برس برداشتم وموهامو شونه کردم بعدش با مو صاف کن موهامو صاف کردم.
موهامو دوگیس بافتم ومشغول ارایش شدم در اخر لباسی که قرار بود بپوشم از کمدم برداشتم وپوشیدم
بعد از دوش گرفتن با ادکلنم رفتم پایین.
همه حاظر واماده بودن کفش های مشکی مو پوشیدم وبه سمت پارکینگ رفتیم.
من،آوا‌،شیدا،ترنم با ماشین من رفتیم
تمنا،روژا،ایسان،باماشین ایسان رفتن
هانده واتوسا جلوتر از ما رفتن دنبال سیمین وهلیا.

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت7

آرام
جلوی برج میلاد زدم رو ترمز که بچه هام پیاده شدن.ایسان اینا هم رسیده بودن.بعد از ده دقیقه اتوسا ایناهم اومدن.
داخل کافه رئال شدیم شلوغ بود جا برای سوزن انداختن نبود.وفقط اون میز یازده نفره بود که دیروزم روی اون نشسته بودیم.
همه یا قرمز پوشیده بودن یا ابی وا اینجا چه خبر بود.
چشم که چرخوندم اکثرا ادم معروفا بودن.با تعجب به دخترا نگاه کردم.
اونام دست کمی ازمن نداشتن.
با اومدن اقاپوریا اماده بودم سوالاتمو بپرسم وبه فضولیم پاسخ بدم.
اقا پوریا:سلام خوش اومدین.
من:سلام اقا پوریا اینجا چه خبره.
اقا پوریا:آرام جان اینجا پنچشنبه ها کل کل پرسپولیس استقلالی هاست.
وجمعه کل کل رئالی ها بارسایی هاست.
زمان بازی های هرکدوم که دوباره همه میان اینجا.الانم که طرفدار وخود بازیکنام اومدن.
با گفتن این حرف چشمام اندازه هندونه شد.
بازیکنای پرسپولیس وارد شدن.کنار میزم ما یه میز بود که روی اون نشستن.
آوا:وای باور نمیشه اینام اینجان.
من:وای عشق منم که اینجاست.
ترنم:حتما عشقت سیامک نعمتی.
من:نه بابا عشق من گادوین منشاعه.
با این حرفم شلیک خنده بچه ها بلند شد.بازکنای پرسپولیسم میخندیدن.
من:خاک عالم تو سرتون چرا نگفتید اینا پشت سر ما به حرفامون گوش میدن.
تمنا:برات بد نشد که عشقت ابراز علاقتو شنید.
من:ارع زنشم اونو میگه میاد جرم میده.
ایسان:عیب ندارع میشی هوی زنش.
بچه ها باصدای بلند میخندیدن.
یه نفرکه ابی پوشیده بود.باصدای بلند گفت.
خانومه:چه خبرتونه یکم اروم باشید.
از طرز لباس پوشیدنش معلوم بود استقلالیه.
من:هیس کیسا کشا فریاد نمیزنند.
با این حرف شلیک خنده همه بلند شد
شیدا:میگم آرام پوشه سوابق بازی هات همراهته.
من:ارع قرار بود برم پیش سرمربی ازم امتحان بگیر که اومدیم اینجا.
اتوسا:خب عقل کل الان بلند شو به برانکو نشون بده.هم برو تیم ملی بانوان‌،هم با پرسپولیس تمرین کن.
من:وا حرفا میزنی ها اتوسا اینا خانومارو راه نمیدن ورزشگاه حالا منو ببرن با تیمشون تمرین کنم.
هانده:حالا خدارو چه دیدی شاید قبول کرد.
روژا:راست میگه چرا شانس تو امتحان نمیکنی.
هلیا:میشه بپرسم راجب چی حرف میزنید.
آوا:آرام فوتبال بازی میکنه تو تیم ملی نوجوانان بود الان میخواد بره تیم ملی بزرگسالان بهش میگم برو سوابقتو برو به برانکو نشون بده.شاید قبولت کرد.
سیمین:خوب راست میگن ببرنشون بده.
تمنا:قبولتم نکرد تو تلاشتو کردی.
بچه ها راست میگفتن.
دست آوا رو گرفتم ودوتایی بلند شدیم
به سمت میز بازیکنا رفتیم.
با آوا سلام دادیم.
سیامک نعمتی:خانوم اگه برای عکس گرفتن یا حرف زدن با منشا اومدین برین بعدا بیاید ما الان کار داریم.
نفس عمیقی کشیدم ونگاهی به سیامک کردم.
من:اولا برای عکس نیومدم ثانیا اگه بخوام عکس بگیرم با شما عکس نمیگیرم.ثالثا من به کار دیگه دارم.
سید جلال با خنده تعارف کرد بشینیم
ماهم نشستیم.
من:ببخشید من میخوام سوابقمو به اقای برانکو نشون بدم تا ببینم میتونم برم تیم ملی یانه.
سیامک:مگه برانکو مربی توپ جمع کناست تا سوابقتو تایید کنه.
من:مگه شما برانکویید.
سیامک:دو میز بعد ما میز استقلالی هاست برو از اقای شفر بپرس.
چینی به ابروهام دادم.
من:مگه آدم قحطه.
مترجمش حرفای منو ترجمه کرد اونم با خوش رویی سوابقمو خواست.پوشه قرمز رنگمو دادم دستش.
با خوندن پوشه با ضرب سرشو اورد بالا.
سید جلال:میتونم اسمتونوبپرسم
من:آرام رادمهر
سید جلال:عه عه تو همون دختری که قبل بازی ایران کره شمالی برای برای مربی کره شمالی پا گرفته بودی بیچاره افتاده بود زمین.اون موقع گل پیروزی هم تو زدی.
آوا:ارع همون دخترس.
سید جلال:دخترم قیافه توهم برام آشناست.
من:این آواعه دیگه والیبالیسته تو بازی ایران‌،روسیه موقع تمرین توپ زده بود دماغ داوردشکسته بود.بعدش داور تعویض شد.ولی چون مهره طلایی اون بازی آوا بود نزاشتن اخراج بشه.
بیرانوند:پس همتون کلا تخریب گرید
با هیجان به بیراوند نگاه کردم.اصلا این بشر عشقی بود برا خودش.از بچه های تیم ملی بیرانوند از همه باحال تر بود.
من:عه سلام دماغ......عه ببخشید اقای بیرانوند خوب هستید.
همه از خنده سرخ شده بودن‌،یعنی شرفم رفت کف پام.
مترجم برانکو:خانوم رادمهر نمیدونم بهتون تبریک بگم یا نه ولی اقای برانکو از سوابق شما خیلی راضی هستن ومیخوان همراه با بچه ها تو تیم تمرین کنید.فقط فقط باید حجابتون کامل باشه.اگه کمترین بی حجابی دیده بشه اخراج میشد.
وای کم مونده بود از تعجب بال در بیارم.
من:جـ....جد.....جــدی 
مترجم:بله جدی 
آوا:باید یه سور حسابی بدی.
بیرانوند:پس اومدی تو تیم ما باید دعوت باشیم ها.
من:باشه باشه.
سید جلال رو کرد سمت آوا 
سید:دخترم میخوای من مربی تیم والیبال صحبت کنم باهاشون تمرین کنی.
آوا:بله سید من که از خدامه.
سید:پس فردا بیا به این ادرس با مدارکت.
خلاصه اون روز با خوبی خوشی تموم شد.

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت8

 

آوا
امروز قرار بود همراه سید جلال بریم پیش مربی تیم ملی والیبال.خداکنه شانس منم مثل آرام خرشانس خوب باشه.
اماده شدم ویه تیپ زدم که خیلی بی حجابی نباشه.تا بهونه ندم دستشون.
پوشمو گزاشتم داخل کیفم وبه سمت پارکینگ رفتم تا برم ادرسی که سید داده بود. قرار بود سیدم خودش بیاد.

 

شــیدا
توی اتاقم نشسته بودم وتوی اینستا چرخ میزدم که صدای خنده بلند یکی کل خونرو برداشت.
از اتاقم زدم بیرون که دیدم دخترا دارن باهم شوخی میکنن.
ایـسان:آرام وایسا تا نکشتمت میگم وایسا.
آرام:مگه مغزمو تمنا گاز زده که وایسم.
تمنا:هوی کصافت وایسا ببینم با من چیکار داری.
حالا دوتایی دنبال آرام میدوییدن.
آرام رفت پیش ترنم که تمنا بهش نزدیک شد آرامم ترنم هل داد ترنم افتاد بغل تمنا اونام تعادلشو از دست دادن وافتادن زمین.
حالا سه تایی افتاده بودن دنبال آرام.
آرام سریع رفت اشپز خونه وتخم مرغارو برداشت پرت کرد سمت اونا که خورد تو سر تمنا،حالا سه تایی بهم تخم مرغ پرت میکردن واقعا دیوونه شده بودن.

 

ترنم
بعد از ادایی که آرام در اورد کل هیکلم تخم مرغ برداشته بود. به سمت حموم رفتم ویه دوش گرفتم.
از حموم اومدم بیرون یه لباس خوشگل پوشیدم ومشغول درس خوندن شدم.تا جلوی استاد عین چی بهش زل نزنم.

 

آرام
نشسته بودم وداشتمtv نگاه میکردم.
از طبقه بالا و واحد بغل یه صدا های میمود وای نکنه جن داشته باشه.
بنگاهی که گفته بود اینا حالا حالا نمیان
وایـی بدبخت شدیم جن اومد.
یکم که فکر کردم دیدم جن نمیتونه باشه حتما یکی اومده به خونشون سر بزنه.
با شنیدن صدای گوشیم دست از فکر کردن برداشتم.آراد بود.تماس وصل کردم.
من:سلام اقای خل حالتون چطوره.
آراد:هنوز که ادم نشدی.
من:من ادم بشم تو تنها میمونی.
آراد:بحث با تو بی فایدس دارم با شایان هیربد،ارتان میام خونه شما.
(هیربد داداش هانده هستش و آرتان داداش آوا.)
من:خاک توسرت میای باز چتر بشی
آراد:خفه بای.
نکبت نزاشت جوابشو بدم.
من:بچـــه ها پاشین جمع کنید پسرا دارن میان.
ایسان:وا پسرا کین.
سیمین:خراب شدی رفت بدبخت.
راستی نگفتم سیمین وهلیام خونه ما بودم.
من:گم شید بابا داداشم دارع میاد اینجا.
ترنم:وای من از صب یه حسی دارم نگو عشقم دارع میاد.
من:نکنه فکر کردی من داداشمو دو دستی تحویل تو میدم تا بکشیش.
بچه هام به شوخی من وترنم میخندیدن.
بچه ها بلند شدن رفتن تو اتاق تا یه لباس درست حسابی بپوشن.
منم رفتم اتاقم یه لباس پوشیدم وبایه رژلب وریمل و خط چشم ارایشم تکمیل کردم

 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت9


آرام
 با صدای در به سمت در رفتم ودرو باز کردم. که قوم مغول ریختن داخل. هرکدوم روی یه مبل ولوو شدن.
من:هوش مگه طویله ست اینجاست.
آراد:ارع توهم حیونشی.
من:حالا که تو حیوونی.دوروز بالا سرت نبودم با اینا گشتی از ادم بودن در اومدی.
هـیربد:نفهم مگه ما چمونه 
من:هیچی هیچی.
با صدای ایسان که از طبقه بالا داد میزد فهمید کرم ریزیمو دیده.حتما نمیدونه آراد اینجاست نعره میزنه.
ایسان:آرام وا میکشمت جنازتو تحویل سگا میدم عوضی وایسا چرا رو جزوم شکلک کشیدی.
من:کار هلیا بود من بی گناهم.
هلیا:دروغ میگه به خدا من بی گناهم.
آراد از قضیه این که دوستام قرار بیان اینجا خبر داشت.
بعد دوثانیه دیدم ایسان مثل خره زخم خورده منو نگاه میکنه.
من:ترنم این وحشی بگیر الان منو تیکه تیکه میکنه.
ترنم:من دخالت نمیکنم.
من:اتوسا تمنا یکی اینو بگیره.
اتوسا:ایسان عوض منم بزنش.
بعد این که یه کتک از ایسان نوش جان کردم.خانوم تازه خان داداش مارو دیدن.
ایسان:ای وای ببخشید سلام خوبید ندیدمتون.
آراد:سلام خیلی ممنون.اشکالی ندارع.
شایان:آرام مادربزرگ گل بانو زنگ زده بود گفت بهت بگم دختره چش سفید جونت بالا میاد یه زنگ بزنی.
من:همینطوری گفت دیگه بدون کم وکثری.
شایان: ارع
من:درد بی درمون.
ارتان:آرام،اواکجاست نمیبینمش.
من:رفته پیشه مربی والیبال.
شیدا:بچه ها میدونستید آرام قرار سور بده.
ارتان:چرا چیشده شوهر کرده.
من:نه بابا شوهر شده خاویار گیر نمیاد که.
آراد:نچ نچ به پرو گفته برو کنار من جاتم.
شیدا:اینارو ولش آرام رفت تیم پرسپولیس برای تیم ملیم انتخاب شد.
ارتان:پس باید یه سور حسابی بدی.
خلاصه اونروز قرار شد یه قرار بزاریمـ من اینارو مهمون کنم

 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت9


آرام
 با صدای در به سمت در رفتم ودرو باز کردم. که قوم مغول ریختن داخل. هرکدوم روی یه مبل ولوو شدن.
من:هوش مگه طویله ست اینجاست.
آراد:ارع توهم حیونشی.
من:حالا که تو حیوونی.دوروز بالا سرت نبودم با اینا گشتی از ادم بودن در اومدی.
هـیربد:نفهم مگه ما چمونه 
من:هیچی هیچی.
با صدای ایسان که از طبقه بالا داد میزد فهمید کرم ریزیمو دیده.حتما نمیدونه آراد اینجاست نعره میزنه.
ایسان:آرام وا میکشمت جنازتو تحویل سگا میدم عوضی وایسا چرا رو جزوم شکلک کشیدی.
من:کار هلیا بود من بی گناهم.
هلیا:دروغ میگه به خدا من بی گناهم.
آراد از قضیه این که دوستام قرار بیان اینجا خبر داشت.
بعد دوثانیه دیدم ایسان مثل خره زخم خورده منو نگاه میکنه.
من:ترنم این وحشی بگیر الان منو تیکه تیکه میکنه.
ترنم:من دخالت نمیکنم.
من:اتوسا تمنا یکی اینو بگیره.
اتوسا:ایسان عوض منم بزنش.
بعد این که یه کتک از ایسان نوش جان کردم.خانوم تازه خان داداش مارو دیدن.
ایسان:ای وای ببخشید سلام خوبید ندیدمتون.
آراد:سلام خیلی ممنون.اشکالی ندارع.
شایان:آرام مادربزرگ گل بانو زنگ زده بود گفت بهت بگم دختره چش سفید جونت بالا میاد یه زنگ بزنی.
من:همینطوری گفت دیگه بدون کم وکثری.
شایان: ارع
من:درد بی درمون.
ارتان:آرام،اواکجاست نمیبینمش.
من:رفته پیشه مربی والیبال.
شیدا:بچه ها میدونستید آرام قرار سور بده.
ارتان:چرا چیشده شوهر کرده.
من:نه بابا شوهر شده خاویار گیر نمیاد که.
آراد:نچ نچ به پرو گفته برو کنار من جاتم.
شیدا:اینارو ولش آرام رفت تیم پرسپولیس برای تیم ملیم انتخاب شد.
ارتان:پس باید یه سور حسابی بدی.
خلاصه اونروز قرار شد یه قرار بزاریمـ من اینارو مهمون کنم

 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۰
 

 

آوا
باورم نمیشد که قبول شدم رفتم تیم ملی.ارزوم به حقیقت پیوست.سر راه که داشتم میرفتم خونه رفتم یه شیرینی فروشی وشیرینی خریدم وگرنه این قوم مغول پدر منو در میاوردن.
جلوی خونه زدم رو ترمز از ماشین پیاده شدم وبه سمت ساختمان حرکت کردم.
جلوی واحد خودمون چندتا کفش مردونه وای دده پسر اوردن خونه.
هوف کلافه ای از روی خستگی کشیدم
وزنگ درو فشردم.که در باز شد وقامت ارتان تو چارچوب در نمایان شد.
چه قدر دلم برای داداشم تنگ شده بود.محکم بغلش کردم.
تـرنم:نچ نچ خجالت بکشید حداقل بیاید داخل خونه.
اتوسا:اینا چه میفهمن خجالت چیه.
ارتان:خواهرم گلم بیا داخل.خسته ای.
دوتایی رفتیم داخل ودرو پشت سرم بستم.با حرف ارتان آرام با دستش زد تو سر آراد.
آرام:خاک تو سرت محبت یاد بگیر.
با این حرفش همه زدیم زیر خنده.
سیمین بلند شد کیفشو برداشت وبه سمت در رفت.
سیمین:خوب بچه ها خدافظ من باید برم.کار دارم.آرام،شیدا یادتون نره فردا اداره.
شیدا:نه برو خیالت راحت خدا پشت پناهت.
هلیا:سیمین وایسا منم برسون ماشین نیاوردم.
سیمین‌:باشه پس من تو پارکینگ منتظرم.
وبه سمت پاین رفت.
آراد:دخترا تا شب هرکاری دارید انجام بدید قرار شب بریم بیرون.سیمین هلیا شمام اماده شید.
اتوسا:میزاشتی میومدی بعد خودمونی میشدی.
شایان:اول اخر که باید خودمونی میشد.
هوتن:راست میگه.
پسرا بعد از خوردن شیرینی بلند شدن ورفتن دنبال کارشون ماهم رفتیم سر درس ومشقمون.

 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت11

 

ترنم
با صدای آرام کش وقوصی به بدنم دادم وبه ساعت نگاهی انداختم.یک ساعت مونده بود.تاپسرا بیان.
وارد حموم شدم یه دوش ده دقیقه گرفتم واومدم بیرون.
موهامو با شسوار خشک کردم برس مو برداشتم وموهامو شونه زدم.موهامو بالا سرم جمع کردم.بعد از یه ارایش مختصر یه لباس گرم برداشتم اخه هوا داشت روبه سردی میرفت.بعد از پوشیدن لباسام.به سمت پایین رفتم.

 

 

تمنا
با احساس گردن درد شدید سرمو از کتاب در اوردم وگردنمو به چپ راست تکون دادم.با دیدن ساعت ازجام بلند شدم ومشغول اماده شدن شدم.

 

شیدا
با صدای زنگ ساعتم یک تای چشمام باز کردم اصلا دلم نمیخواست از خواب بیدار بشم. ولی چاره ای نبود اگه فقط دودقیقه دیر میکردم آرام سرمو گوش تا گوش میبرید.از جام بلند شدم وبعد از شستن دست وصورتم مشغول اماده شدن شدم.

 

 

روژا
بعد از این که درسام تموم شد.بلند شدم اماده شم تا با این قوم مغول  بریم بیرون.
از جام بلند شدم ومشغول لباس پوشیدن شدم.

 

 

اتوسا
اولش اصلا دلم نمیخواست برم ولی با وجود ناراحتی آرام کتابمبو بستم.
واز جام بلند شدم.
مشغول اماده شدن شدم لباسای پاییزی مو برداشتم وپوشیدم وبه سمت پله ها

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت12

 

آرام
از اتاق زدم بیرون که دیدم بچه ها اماده شدن همچین تیپ زدن انگار قرار برن عروسی.
تمنا با دیدن من سوتی کشید.
تمنا:وای آرام جون کی میره این همه راهو مگه قراره بری عروسی.
من:من یا شما فکنم امشب همتون از ترشیدگی در بیایید.
اتوسا:ایکاش یه فرجی بشه ما از ترشیدگی در بیایم.
ایسان:والا دیگع مامان من به فکر دبه ترشی افتاده.
با صدای گوشی آوا همه به سمتش برگشتیم بعد از مکالمه با فرد پشت خط برگشت سمت ما.
آوا:قوم مغول بریزید بیرون پسرا منتظرن.
همه رفتیم بیرون هلیا وسیمین زنگ زدن گفتن نمیان.کار دارن.
رفتیم دم در لحضه اخر یه ماشین با سرعت زیاد از کنارمون رد شد.که شیشه هاش دودی بود.
آراد:آرام این کی بود عین وحشیارفت
من:نمیدونم ولش به ما چه بیا بریم.
چندتا از دوستای آرادم اومده بودن
سوار ماشین ها شدیم ورفتـیم.
ماشین آراد توقف کرد وماهم پشت سرش توقف کردیم.
یه رستوران بود شبیه باغ وسط رستوران یه فواره بود.دوتا دور باغم درختا پوشونده بودن.تخت هاهم دور تا دور باغو چیده شده بودن.
دوتا تخت کنارهم بودن چون زیاد بودیم.رویه دوتا تخت نشستیم.
شایان سرشو مثل بز از اون یکی تخت اورد جلو.
شایان:بروبچ پایه قلیون هستید دیگه.
من:اره هستیم برو چندتا بگیر بیار.
ترنم:خاک توسرت واقعا میخوای قلیون بکشی.
من:وا ارع دیگه.
ترنم سری از روی تاسف تکون داد همون لحضه شایان با چندتا قلیون اومد یکشیو کشیدم جلوم.
من:بچه ها ببخشیدا ولی اول من میکشم چون از دهنی مخصوصا دهنی شما متنفرم.
آوا یه پس گردنی خوشگل زد پشت گردنم.که فکر کردم گردنم شکست.
من:چرا میزنی وحشی.
آوا:وحشی عمته بیشعور تو غلط کردی از دهنی ما بدت میاد.
بعد از این که همه بچه ها قلیون کشیدن.گارسون اومد سفارش گرفت.
همه شفارشا شونو دادن ومنتظر موندیم تا گارسون غذا هامونو بیاره.
ترنم نمیخواست قلیون بکشه ولی با زور ما اونم از فاز مثبتی بیرون اومد.
واونم قلیون کشید.
بعد از این که گارسون اومد مشغول غذا خوردن شدیم.
درکل شب خوبی بود.با پسرا اومدیم خونه.وبعد از تعویض لباس خوابیدیم تا صبح خواب نمونیم.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت13
 

 

آرام
با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم.میخواستم از تخت بیام پایین ولی در اثر وحشی بازی های که انجام دادم با مخ خوردم زمین که صدای اخم در اومد.
بادرد از جام بلند شدم.وبه سمت سرویس رفتم.بعد از انجام کار های مربوطه.اومدم بیرون.مشغول شونه کردن موهام شدم.موهامو بالای سرم جمع کردم وبافتمشون.
بعد از کمی ارایش مغنعه امو سر کردم وچادرمو پوشیدم.
به سمت پایین رفتم تا صبحونه بخورم
شیدا هم حاظر اماده اومده بود.تا صبحونه بخوریم وبریم.
بعد از خوردن چند لقمه به سمت پارکینگ رفتیم.سوار ماشین شدیم
وبه سمت اداره حرکت کردم.
با توقف ماشین جلو اداره ماشین پارک کردم وپیاده شدیم.داخل اداره شدیم سیمین هم داخل منتظر ما بود تا باهم بریم.
من:سلام سنبل جون حالت خوبه.
سیمین:خفه احمق چرا مثل ادم سلام نمیدی.
شیدا:ایمو ول کن قاط زده.
همه سربازابا تعجب به مانگاه میکردن
بایدم تعجب کنن اخه اولین روز کاری ما بود.
وارد اتاق سرهنگ شدیم احترام نظامی گزاشتیم که سرهنگ ازاد داد.
سرهنگ:سلام دخترای گلم امید وارم تو اداره موفق باشید.امیدوارم از اعتمادی که بهتون کردم پشیمون نشم
دخترا میتونید سربلندم کنید.
با اطمینان سر تکون دادیم.که لبخند محوی زد.
سرهنگ:خوب خانوما الان شما تشریف ببرید اتاق سرگرد سجاد حیدری.ایشالا اگه از کار تون راضی بودم وسربلند بیرون اومدید ایشالا تو ماموریت ها ازتون استفاده میشه.
با گرفتن اجازه از اتاق سرهنگ خارج شدیم.وبا راهنمایی هایی سرباز ها به سمت اتاق سرگرد حیدری حرکت کردیم.
من:میگم دخترا به نظرتون از این مرد چاق پیراست که گند اخلاقه.
شیدا‌:ما که شانس نداریم یه پسر خوشگل به تورمون بخوره.
من:ولی اگه خوشگل بود برا خودمه ها
سیمین:حالا بیاید بریم داخل.
سیمین چند ضربه اروم به در زد وبا اجازه سرگرد داخل شدیم.
همین که سرمو بالا اوردم یه پسر خوشگل روبه روم دیدم.وای خدا کاش یه چیز دیگه ازت میخواستم.
وجدان:خاک توسرت ندید بدید بازی در نیار ابرمونو بردی.
با صدای سرگرد از بحث با وجی دست برداشتم.
حیدری:خانوما شما نیرو های جدید هستید.
من:بله جناب سرگرد.
حیدری:خوب خانوم رادمهر شما معاون بنده هستید.چون معاون من به مدت سه ماه مرخصی گرفته وشما جای اونو میگیرید.
وشما دوتا خانوم باتوجه به سوابقتون میرید تو پخش اطالاعات.
اون دوتابااحترام گزاشتن مرخص شدن.فقط من مونده بودم جناب سجاد حیدری.
من:من الان چیکار باید بکنم.
سرگرد یه نگاه به من کرد یه پوزخند زد وبا حالت دستوری گفت.
حیدری:بشین اونجا پرونده هارو برسی کن تا تموم نشده حق نداری بری.
از لحن امریش حرصم گرفته بود با عصبانیت نشستم پشت میز ومشغول مطالعه پرونده ها شدم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت14
 

 

ترنم
با صدای داد ایسان که بالا سرم بود یه تای چشمامو باز کردم وزیر چشمی بهش نگاه کردم با این حرکتم کنترل شو از دست داد وبا صدای بلندی سرم داد کشید گه از تخت پرت شدم پایین
وگیجی بلند شدم.که دیدم تمناوایسان 
با لبخند پیروز مندانه منو نگاه میکردن
با حرص بلند شدم.
من:احمقای خر این چه وضع بیدار کردنه.نمیگید بچم میوفته.
ایسان:مگه تو بچه داری
من:نگه نمیدونستی.
تمنا:خو باباش کیه پ،چرا نمیاد بهت سر بزنه.
من:باباش مرده.
تمنا وایسان با یه نگاه تاسف بار به این مسخره بازی من از اتاق خارج شدن.بلند شدم اماده شدم وبه سمت خروجی رفتم.  با تمنا وایسان به سمت ماشین من رفتیم وبه سمت دانشگاه حرکت کردیم
با رسیدن جلوی دانشگاه زدم روی ترمز بعد از پارک کردن ماشین تو پارکینگ به سمت کلاسمون رفتیم.
امروز با استاد فردین که یه پسر خوشگل کلاس داریم البته اسمش فردین هستش فامیلش رضایی .
این استاد فردین سرکلاس عجیب به این تمنا نگاه میکنه.فکنم یه عروسی افتادیم.
با ورود استاد به کلاس از فکر بیرون اومدم ومشغول گوش دادن به درس شدم.استادم با جدیت تمام درس میداد.پانزده دقیقه مونده بود به اخر کلاس .که درس تموم شد.
استاد فردین:خب بچه ها درس تمومه ولی حق رفتن ندارید.ولی درعوض هر سوالی داشتین بپرسین.
ونگاهشو دوخت به تمنا.
یکی از دخترای جلف کلاس پاشد اسمش پارمیدا بود.
پارمیدا:اجازه استاد چند سالتونه.
فردین:25سالمه.
پارمیدا‌:استاد نمیخواید ازدواج کنید
استاد نگاهی به تمنا کرد وتک خندی زد وروبه پارمیدا کرد.
استاد:تا خدا اون طرف چی بخواد.
باواین حرف پارمیداپکر نشست سر جاش.
ایسان:استاد طرف کیه بگید نخواست خودم کلشو میکنم به شرطه این که نمره منو کامل بدید.
استاد:غریبه نیست حداقل برای شما اشناست.
با تموم شدن کلاس تمنا اول از همه از کلاس خارج شد همین که خواستم برم بیرون یاشار یکی از پسرای کلاس جلومو گرفت.
یاشار:ببخشید ترنم خانوم میشه جزوتو نو بدید بنویسم.
من:بله بفرمایید.
با دادن جزوه وبرداشتن کیفم به سمت 
کافه نزدیک دانشگاه رفتیم.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۵
 

 

هانده
دوساعتـی میشد که از خواب بیدار شده بودم ومشغول خوندن کتابام بودم.ساعت۱۱کلاس داشتم.دوساعتی وقت داشتم.از جام بلند شدم.برس برداشتم ومشغول شونه کردن موهام شدم.بعد از این که شونشون کردم 
بستمشون.یه ذره ام ارایش کردم بیشتر ارایش نکردم تا بهم گیر ندن
یه مانتو از کمد مانتو هام برداشتم.
یه شلوار هم از کمد برداشتم بعد از این تنم کردمشون،موهامو کج ریختم رو پیشونیم ومغنعه امو سر کردم.
با برداشت کیفم وکلاسورم از اتاق زدم بیرون که دیدم.روژا هم امادس.
من:اماده روژا بریم.
روژا:ارع اماده ام بیا بریم.
به سمت پارکینگ حرکت کردیم.لحضه اخر یه پسر به سرعت از کنارمون رد شد وبه طبقه بالا رفت.
شونه از بیخیالی بالا انداختم وبه سمت ماشین رفتیمـ.
سوار ماشین شدیم وروندم سمت دانشگاه.
ماشین داخل پارکینگ دانشگاه پارک کردم وبه سمت داخل رفتیم که دیدم هلیا دم در منتظره.
من:سلام هلی خوبی چه خبر.
روژا:سلام هلی جونم خوبی.
هلی:سلام بچه ها حالتون خوبه. بیاید بریم داخل.
باهم به سمت کلاسمون رفتیم.سه تاصندلی ردیف دوم بود.رفتیم نشستیم اون صندلی ها.

هوف بالاخره بعد از ۲ساعت فک زدن استاد رضایی به ما اجازه رفتن دادن.
با دخترا به سمت سلف رفتیم.
بعد از این که یه چیزی خوردیم با روژا به سمت خونه حرکت کردیم.
خونه سوت کور بود معلوم دخترا یا نیومدن یا خواب تشریف دارن.
به سمت اتاقم رفتم بعد از تعویض لباسام رفتم برای خواب

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۶
 

آرام
گردنم خشک شده بوده بس که از صب پرونده خونده بودم.داشتم میمردم.این سجادم عین مجسمه نشسته بود داشت.پرونده میخوند.
با خوندن اخرین پرونده.ویاداشت خلاصه مشکلات تو یه دفتر.از جام بلند شدم و دفتر برداشتم وبا ضرب گزاشتم رو میز.
سجاد سرشو بالا اورد.وبا اخم بهم نگاه کرد.
سجاد:بله خانوم رادمهر کاری دارین.
من:سرگرد حیدری این پرونده ها تموم شد. من میتونم برم.
سجاد:بله میتونید برید.
با گزاشتن احترام از اتاق خارج شدم
اه مگه ادم قحط بود منو فرستادن پیش این.خدا عاقبت منو با این کوه یخ به خیر بگزرونه.
سوار ماشین شدم وبه سمت خونه رفتم.
 

 

ترنم
با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار 
شدم با اسمی که رو گوشیم بود لبخندی اومد روی لبم.تماس برقرار کردم.
من:سلام اقا یه خبری از ما نگیری ها
پسر داییم:به خدا صدتا کار دارم خودت در جریانی.
من:اره داداشی میگم پاشو بیا خونه ما ببینمت.
پسر دایی:شنیدم عمه گفت رفتی خونه دوستات میگم دوستات ناراحت نشن
من:نه بابا منتظرتم.
وقتی ادرس دادم تعجب کرده بود ولی گفت اومد بهم توضیح میده.ازجام بلند شدم. ویه سرو وضعم مرتب کردم
رفتم پایین قضیه رو به دخترا گفتم.اونام کمکم کردن خونه رو کمی مرتب کنم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت17
 

آرام 
با عصبانیت سوار ماشین شدم که شیدا هم اومد دنبالم وسوار شدیم
وبه سمت خونه رفتیم.
من:عه عه پسره یالغوز به من میگه باید اول کل پرونده هارو بخونی.انگار نوکر باباشم.
شیدا:حرص نخوره خوشگله پوستت خراب میشه.
من:شیدا باهمین قفل فرمون میزنم دکور صورتتو میارم پایین.
شیدا‌:باز که تو هار شدی.
همون موقع رسیدیم دم خونه.ماشین بردم پارکینگ واز ماشین پیاده شدیم.
یه ماشین دم در خونه بود.شاید مال همسایه هاست.
من:شیدا میگم چطوره فردا برم سجاد بکشم از دستش راحت شم.
کیلد انداختم تو در که شیدا پوکر بهم زل زد.
شیدا:تنهایی به این نتیجه رسیدی.
همزمان داخل خونه شدم ودر بستم از داخل خونه صدای مرد میومد.
من‌:هوی دخترا یه ساعت نبودما رفتین پسر اوردین.بگم سجاد بیاد زندانی تون کنه.
با این حرفم شیدا زد زیر خنده بعد از این که وارد پزیرایی شدم.سرم بالا اوردم اما با چیزی که میدیدم داشتم شاخ در میاورم.
ترنم:آرام معرفی میکنم.رهام هادیان پسر داییم،امیر مقاره دوستش،وعلی مقاره داداش امیر.
من:خوب شد گفتی نمیدونستم اینا کین.
من:خیلی خوش اومدین.
رهام:خیلی ممنون ببخشید مزاحم شدیم.
من:نه این چه حرفیه مراحمید.
آوا:ازپایگاه چه خبر.
با همون لباسا نشستم رو راحتی با حرف آوا داغ دلم تازه شد.
تمنا:سجاد کیه زود باش بگو.
از اول تا اخر امروز تعریف کردم.که دیدم همه از خنده قرمز شدن.
من:خجالت نکشید بخندید.
با این حرفم همه زدن زیر خنده.
اتوسا:پس داداش سجادمون کلی پرونده بهت داده روز اولی.
من:اره نکبت.
هانی:خو میزدی لهش میکردی.
من:اره فردا میخوام بکشمش.
روژا:زندان رفتی برات کمپوت میارم.
ایسان:نخیر کمپوت گرونه هیچی برات نمیاریم.
امیر:خوب حالا خانوما بس کنید.
یه تای ابرومو بالا انداختم وزل زدم به امیر.
من:چشم چون شما میگید.
علی:ببخشید آرام خانوم درجه شما چیه.
من:مگه تو مدرسه بهتون درجه یاد میدن.
علی:وا ارام خانوم من۲۰سالمه ها(سن واقعیش نیست)
من:جدی من گفتم ۱۵سالته.
رهام:خوب ما دیگه رفع زحمت کنیم.
شیدا:خوب بمونید برای شام.
امیر:نه ممنون
اتوسا:ما که تعارف نداریم بمونید دیگه
امیر:چشم حالا که اصرار میکنید.
کوفت چشم درد چشم من که کمک نمیکنم میریم برای تمرین.
ساعت۱۴:۳۰بود دوساعت وقت داشتم رفتم تو اتاقم تا اماده شم.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۸
 

تمنا
آرام امروز تمرین داشت به خاطر اون نموند کمک کنه.آدم نیست که.نشسته بودم تو پزیرایی.وتو گوشیم ول میچرخیدم.فردا هم کلاس نداشتیم نمونه بارز آدم بیکار منم.
رهام،امیر قبلا میشناختم به خاطر این باهاشون راحت بودم.
رهام:تمنا اون دوستتون کجا رفت.
من:آرام میگی رفت باشگاه.
امیر:چه باشگاهی میره.
من:فوتبال.
علی‌:او فوتبال.بازیش چطوره.
من:عاولی.
صدای زنگ تلفن رهام مانع از این شد که به صحبتامون ادامه بدیم.
روژا هم از اتاقش اومد سمت ما ونشست پیش من.
بعد این که تلفن رهام تموم شد با عجز زل زد به من.
من:ها چت شده بنال.
رهام:هیچی بچه ها دعوتمون کردن رستوران منم نتوستم دعوتشونو رد کنم 
به خاطر این باید اماده شید بریم رستوران.به آرامم بگید بعد باشگاه بیاد رستوران.

 

 

آرام
جلوی ادرسی که سید داده بود زدم روی ترمز.سروضعم مرتب کردم وبه سمت در ورودی رفتم.
سعی کردم روز اولی یه زره ادم باشم.
خوب بد بود دیگه بدون این که خودشون بگن باهاشون گرم بگیرم.
با دیدن برانکو به سمتش رفتم.وبه اینگیلیسی سلام دادم که جوابمو داد.
بعد گفت برم اماده بشم بیام برا تمرین
رفتم سمت رختکن ولباسام با لباس ورزشی تعویض کردم.
وبه سمت زمین بازی رفتم.بچه ها بادیدنم سلام دادن منم اروم سلام دادم.
سید:دخترم پیش ما احساس غریبی نکن اگه اینطوری باشی دیگه نمیزارمت تمرین.
من:چشم سید.
سیامک:روز اول داشتی مارو میکشتی
الان چیشده زبونتو موش خورده
من:ببینا یه روز خواستم دختر خوبی باشم تو نمیزاری.
با بچه ها مشغول تمرین شدیم.بیرو رفت توی دروازه.
من:داداشوبیرو با دماغت کل درواز رو بگیر.
بیرو حمله کرد سمتم که رفتم پشت سید جلال.
من:سید این میخوار منو بخوره نزارش
با پادر میونی سید رفتیم سراغ تمرین
شجاع که پاس بهم داد که یه قیچی برگردون زدم که مستقیم رفت داخل دوازه.
شجاع‌:وای میگم سید این دخترو گریم مردونه کنیم ببریمش بازی خدایی با پاس های من هماهنگه.

بعد از کلی تمرین دخترا زنگ زدن گفتن که برم رستوران.اوف پدر ادمو
در میارن.بیرو هم یه جایب دعوت بود زود رفت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۹

 

آتوسا
نشسته بودیم تورستوران منتظر آرام ودوستای امیر اینا بودیم.تا تشریف فرما.با اومدن چندتا پسر امیر از جاش بلند شد وبه استقبالشون رفت.
وقتی اومدن سرمیز چشمام اندازه توپ فوتبال شد. دخترام دست کمی از من نداشتن.
با فردی که پشت سر بقیه اومد دیگه فقط دوجفت شاخ ترتمیز بالا سرم لازم داشتم.
من:سـ....ســلام.اسـتاد حـصولی.
استاد فردین:سلام خانوم فرهمند حالتون خوبه.
بعدم چشمشو دوخت به تمنا.تمنا هم عصبی سرشو انداخت پایین.
از فاز فردین،تمنا بیرون اومدم.وبه دوستای رهام اینا نگاه کردم.
امیر:دوستام معرفی میکنم.مهدی طارمی،سعید عزت الهی،سردار آزمون
علیرضا جهانبخش،رامین رضاییان.
والبته اقای علیرضا بیراوند.
این دوتام که میبینید.فردین حصولی،وسجاد حیدری.
ترنم:خوب شد گفتی اصلا اینارو نمیشاختیم.
علی:وقتی چهارتا بزرگتر حرف میزنن
خودتو نداز وسط.
روژا:الان مثلا تو بزرگتری.
علی:فعلا که دوسال ازت بزرگترم.
روژا دهن کجی به علی کرد وکلشو کرد
تو گوشیش.
 

شیدا
این سجاد این جا چیکار میکرد فقط
کافی بودآرام بیاد اینو ببینه.
اخه مگه آدم قحط بود اینو اوردن.
اینجا اخه.
بیرو:ببخشید خانوما شما برای من
آشنا هستید.
هانده:بله قبلا دیدیمتون.تو کافه رئال
بیرو:اهان باشه

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۰

آرام
جلوی یه رستوران شیک زدم رو ترمز
واز ماشین پیاده شدم.وبه سمت داخل
رستوران رفتم.
یعنی این بچه ها از دور افتضاح بودن
شبیه گله گوسفند بودن.به سمت میزشون رفتم وطبق عادت همیشگیم
بدون اینکه به اطراف نگاه کنم سرم 
انداختم پایین وشروع کردم به حرف زدن.
من:اه مردشور همشونو ببرن اون از جانماز که صبح کلی پرونده ریخت رو
سرم.اونم از تمرین که اون سیامک وفقط گیر میداد.اه اه.
ایسان:منظور از جانماز کی بود.
دهنمو کج کردم 
من:جناب سرگرد سجاد حیدری.
همین که سرمو بالا اوردم دیدم همه
عین وزخ زل زدن به من.
اب دهنمو قورت دادم وبه ادمای
روبه روم نگاه کردم.اینا ایجا چیکار میکردن.ازهمه جالب تر سجاد بود که عین انگری برد صورتش قرمز شده بود
واخماش رفته بود توهم.
من:عه سلام دماغ توهم که اینجایی
بیرو:درد بی درمون دماغ آرام میزنم
لهت میکنما.
سردار:داداش شما همو میشناسید.
بیرو:اره این همون دختری که گفتم اومده پرسپولیس.
سردار:عه خوشبختم آرام خانوم.
من:خوشبحالت که خوشبختی.
رو کردم سمت علی ویه نگاه بهش کردم.
من:عه بچه توهم که اینجایی درس ومشق نداری مگه.
علی:بیشعور من۲۰سالمه دوسال ازت بزرگترم.
روژا:خوب حالا که چی بزرگتری.
امیر:ای بابا ول کنید همو کشتید همو.
این وسط یه پسری بود که زل زده بود تمنا برام ناشناس بود.
من:این اقا رو معرفی نمیکنید.
ترنم:استاده مونه تو دانشگاه.
من:اهان باشه.
من:اوا چیکار کردی والیبالو.
اوا:هیج دارم تمرین میکنم دیگه.
بعد از خوردن شام هرکی بلند شد تا بره خونه خودش.
جلوی در خونه نگه داشتم که دیدم
چندتا ماشین پشت ما نگه داشت.
من:وا اقا امیر اقا علیرضا اینجا چیکار
میکنید شما.
مهدی،سعید‌،سردار،رامین، هم از ماشین پیاده شدن.
سردار:آرام خانوم طبقه بالا خونه ماعه
امیر:واحدبغلم خونه ماعه.
من:پس بگو چرا یه هفتس دارن 
طبقه های بالا دارن خونه رو خراب 
میکنن نگو شمایید.
بعد از خدافظی وشب بخیر هرکی به سمت خونه خودش رفت.


 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت21

 

آرام
با صدای زنگ از خواب بیدار شدم.ولی هنوز منگ خواب بودم.که مخ رو زمین فرود اومد زیر لب فوش نثار خودم کردم.وبه سمت سرویس رفتم.ابی به دست وصورتم زدم.از سرویس بیرون اومدم.که در اتاقم زده شده.زیر لب گفتم:
-بفرمایید
شیدا اومد داخل حاضر اماده بود.تا منو دید با داد گفت:
_آرام خجالت نمیکشی چرا حاظر نیستی.
درحالی که داشتم مغنه ام سر میکردم گفتم:
-نه بلد نیستم قراره از تو یاد بگیرم.
شیدا با غرغر از اتاق رفت بیرون چون
خوب میدونست بحث با من بی فایدس.
منم بعد از این که اخر نگاهمو حواله اینه کردم چادرم سر کردم واز اتاق زدم بیرون.
شیدا دم در وایساده بود ومشغول پوشیدن کفشاش بود منم کفشامو پوشیدم. و از خونه زدیم بیرون.وسطای پله بودیم که صدای اشنا از پشت توجه جلب کرد.
_سلام آرام خانوم خوب هستید.
رو پاشنه پام چرخیدم وبادیدن روهام لبخندی زدم وگفتم:
_سلام شما خوب هستید.
شیدا هم مثل مرغ سرکنده شده بود حقم داشت اگه دیر میرسیدم سجاد سگ میشد.شیدا با عصبانیت زیر لب غرید:
_آرام زود باش وقت برای احوال پرسی با این اقا بسیاره.
‌_مثل این شما ناراحتی میتونی بری
شیدا که از عصبانیت داشت منفجر میشد دیگه به حد انفجار رسید.وباعصبانیت گفت:
_اره اقای محترم ناراحتم.الانم دارم میرم.
با عجله دست من گرفت وبه سمت پله ها کشید منم دنبالش کشیده شدم
وبه سمت پارکینگ هدایت شدم.جلوی ماشین منو ول کرد.
_هوی چته وحشی چرا رم کردی.
شیدا زیر لب غرید:
_من اعصاب درست ندارما برو سوار شو الان سجاد پدرتو در میاره غرشو سر من میزنی.
با حرف شیدا هوف کلافه ای کشیم 
وسوار ماشین شدم که شیدا هم به تبعیت از من سواروماشین شد.
وبه سمت اداره حرکت کردیم.
شیدا دست دراز کرد وظبطو روشن کرد
که اهنگ عالیجناب ایوان بند پخش شد.
با توقف ماشین از ماشین پیاده شدیم
وبه سمت ورودی پایگاه رفتیم.که سیمین دم در منتظرمون بود.هنوز ده دقیقه زمان مونده بود. با عجله به سمت اتاق رفتم.وخیلی ریکلس نشستم رو صندلی البته داشتم خودمو خیس میکردم.که اقا سجاد وارد شد.رفت نشست پشت میزش منم داشتم یع پرونده رو میخوندم.که صدای سجاد تو اتاق پیچید.
_به شما سلام کردن یاد ندادن.
_شما میمیری اول سلام بدی منم سلام بدم.
از پرویم تعجب کرد وزل زد تو چشمام وبابهت گفت:
_به پرو گفتی برو کنار من جات هستم.
سرشو انداخت پایین که شکلکی براش دراوردمـ.
_فک نکن ندیدم 
دهنمو کج کردم وگفتم:
_منم کردم تا ببینی.
ومشغول مطلاعه پرونده شدم.

🥀ادامـــــــــــہ دارد🥀

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


 

آرام


ساعت از دوازده گذشته بود.ومن مشغول مطالعه یه پرونده بودم.
پرونده خیلی ذهنمو مشغول کرده
بود.هیچ جاش باهم جور در نمیومد.
برای بار اخر خوندمش که متوجه اشکالش شدم.با تعجب به پرونده
نگاه کردم.
از جام بلند شدم وبه سمت اتاق سرهنگ به راه افتادم.که صدای سجاد مانعم شد.
_ببخشید خانوم کجا با این عجله.
دهنمو کج کردم وگفتم:
_میرم اتاق سرهنگ تا اشکال پرونده رو بگم.
_خو به من بگو. من به سرهنگ میگم
_برو بابا خودم میخوام برم.
بدون توجه به صدا زدناش به سمت اتاق سرهنگ رفتم.
در زدم که با اجازه سرهنگ وارد شدم
واحترام گزاشتم.با تعجب نگاهم کرد وگفت:
_دخترم کاری داشتی.
_بله سرهنگ.
_خوب دخترم بیا بشین کارتو بگو.
_سرهنگ این پرونده ها اصلا باهم جور در نمیاد.تو همشون نشانه های یه باند قاجاقه.که سردستشون تو ایرانه وپسرش که مهره اصلی الان
تو دبی.
خلاصه کلی توضیح دادم که سرهنگ با ناباوری لب زد:
_همه اینارو تو سه روز فهمیدی.
_بله سرهنگ.
‌_دختر تو نابقه ای مامدت هاست دنبال این باند هستیم. از امتحانت 
سر بلند بیرون اومدی.وبه طور رسمی استخدامی.ومیخوام تو این ماموریت
کمکمون کنی.اتاق کارتم همون اتاقی که الان توش مشغولی.
با خوشحال از اتاق سرهنگ بیرون زدم
ورفتم تا حال سجاد بگیرم وبچزونمش
یه همیچن موجود پلدی هستم من.
وارد اتاق شدم وبهش احترام گزاشتم
مردشور این احترام ببرن که پدر ادم در میاره.
اخم رو پیشونیش نشوند وگفت:
 _تا الان کجا بودی ها.
_پیش سرهنگ فضولی.
_زبونت خیلی دراز شده ها کوتاهش میکنم.
با تمسخر گفتم:
_نه بابا حق دستور دادن به من نداری 
چون بنده الان فقط به حرف سرهنگ 
گوش میدم.ناداحتی برو پیش خودش

کیف ووسایلمو برداشتم واز پایگاه زدم 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


تمنا


امروز بعد ازظهر با استاد فردین کلاس داشتیم.اه بیشعور من نمیخوام برم.ولی اگه نرم پسره بیشعور حذفم میکنه ادم نیست که.ولی ایسان گفت
نمیاد چون حالش خوب نبود.
بلند شدم ومشغول اماده شدن شدم.
امروز قرار بود من کنفرانس بدم.واز دیروز عین خر داشتم میخوندم.
با برداشتن کیفم وجزوه هام از اتاقم زدم بیرون که دیدم آرام اومد داخل خیلی شاد خوشحال بود.ترنم هم از اتاقش اومد بیرون آرام که مارو دید لبخندی زد وبا صدای بلندی شروع کرد حرف زدن.
_سلام دخترای گلم حالتون خوبه.
ترنم درحالی که از پله ها پایین میومد
گفت:
_سلام شاسکلول چته حتما سجاد یه بلایی سرش اومده اینقدر خوشحالی
آرام چینی به ابروهاش داد وگفت:
_نه بابا خیر سرش زندس نمرده.میخوام بهتون شام بدم برای این که رفتم تو پرسپولیس.
پریدم وسط حرفش وگفتم‌:
_پس ما از کلاس در اومدیم میام اماده میشیم میریم دیگه بهانه ای هم قبول نیست.
_باشه مفت خور از کلاس اومدین بیاین اماده شین.
با ترنم از خونه زدیم بیرون.تا زودتر
به کلاس برسیم.
با رسیدین به دانشگاه زدم رو ترمز
واز ماشین پیاده شدیم.سریع پا تند کردم تا به کلاس برسم.
خوشبختانه شانس اوردیم چون هنوز
پسره شاسکول نیومده بود.خیرِسرش
رو دوتا صندلی که ته کلاس بود نشستیم.جزوه مو باز کردم تا وقتی که این پسره میاده یه زره بخونمش.
*********
با خستگی وارد خونه شدیم که دیدم
همه درحال اماده شدن هستن.ماهم به سمت اتاقامون رفتیم تا اماده بشیم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


امیر


تو خونه نشسته بودیم.امروز یاشار، امیر میلاد خونه ما پلاس بودن.بیخیال داشتم تو اینستا چرخ میزدم وفناپیج ها رو لایک میکردم
ادم بیخیال به من میگن.
با صدای گوشی رهام سرمو از گوشی گرفتم ونیم نگاهی به رهام کردم.که دیدم داره با یه نفر حرف میزنه.
بعد از تموم شدن مکالمش به سمت ما چرخید وگفت:
_بچه ها ترنم زنگ زده بود گفت دوستش آرام قرار امروز شام بده وبه خاطر جبران اون روز که سعید مارو به شام دعوت کرده بود ما وبقیه بچه هام دعوت کرده.
امیرمیلاد بلند شد وگفت:
_دروغ میگی!
که با پس گردنی یاشار ساکت شد.
یاشار از جاش بلند شد وگفت:
_خب داداش مابریم دیگه کار داریم.
رهام سریع گفت:
_کجا یاشار شمارم دعوت کرده 
بچه ها که همیشه خونه ما پلاسن واینجا لباس دارن ورفتن اماده شن
رهامم رفت تو اتاقش تا اماده شده
منم رفتم واحد پسرا وبهشون خبر دادم بعدش بلند شدم ورفتم تا اماده
بشم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×