رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

پارت 24

با تعجب نگاهش می کنم ومی گم 

مهرسا :برسونید ؟ کجا !

شهیاد :خونه دادبه دیگه !

مهرسا :ولی من الان با دانشگاه اومدم .نمی تونم بدون اطلاعشون سر خود جایی برم !

شهیاد :والا با اون بی تابی ها ودلتنگی های اونشب فکر کردم الان سریع قبول می کنید .

مهرسا :من ... خب ، دوست دارم دادبه رو ببینم !!!

 شهیاد :پس حرفی نمی مونه ، پایین منتظرتونم .    

وبه دنبالش شایان رو درآغوش می کشه و از دخترا خداحافظی می کنه .

مهرسا :وایی تینا بد بخت شدم ! حالا من برم خونه اون پسره چی بگم ؟ کاش یه انگ می چسبوندم به دادبه ومی گفتم باهاش قهرم ، پوف حالا چه غلطی بکنم ؟!

تینا :چقدر اون شب گفتم ول کن ، مگه ول کردی؟! الانم نمی خواد بری .  تا ماجرا  به جای باریک نکشیده برو به نیازمند بگو نمیام .

تینا درست می گفت .ولی حس شیطنت وکنجکاوی مانع از این میشد که با نیازمند نرم !

شادان :چیکار می کنی؟ میری؟

مهرسا :فعلا که قبول کردم وچاره ای ندارم .گرچه بدمم نمیاد یکم دادبه حرص بخوره .

شادان :می بینم که از آریان پور ، پسره چلغوز و احمق تبدیل شده به دادبه ! چقدرم اسمش قشنگ ،الحق که خودشم قشنگه 

ضربه ای به بازوی شادان می زنم ومی گم 

مهرسا :خیلی این آقا خرس رو دوست داری زنش شو ! اصلا پاشو با من بیا !

تینا اخم می کنه ومیگه 

تینا :مهرسا دیگه داری زیاده روی می کنی . چه معنی داره بری خونه یه پسر غریبه که اصلا نمی شناسیش . اصلا به این نیازمند اعتماد داری؟

نمی دونم شاید نیازمند رو نمی شناختم ، اما بعضی وقت ها آدما کور میشن ، اشتباه کردم کور نمیشن فقط یکه بین می شن ، تمام تمرکزشون منعطف به یه چیز میشه واطراف کدر میشه . اونوقت که تمام تصمیمات احمق دنیا گرفته می شه .

مهرسا :قول می دم زود برگردم ،فقط یکم اذیتش می کنم .یکمم فضولی ولی بعدش میام هتل !هوامو داشته باش .

شادان : به احمدی وشریفی چی بگیم ؟

مهرسا :هوم ...فکرش رو نکرده بودم . بگین من زود تر رفتم هتل و ناراحتم برای همین نهار نمیام !

شادان ضربه آرومی به سرم می زنه ومی گه 

شادان : این تو جای مغز طلائه .

به سرعت از بچه ها خدا حافظی می کنم وبه تینا اجازه نمی دم منصرفم بکنه . شهیاد کنار B M W آبی رنگش ایستاده و با یک عینک دودی به چشماش منتظر نگاهم می کنه .  با این که زیبا نیست ولی جذابیت خاصی توی صورتش داره که آدم رو مجذوب می کنه.

با لبخند محوی به سمتم میاد ومی گه 

شهیاد : بفرمایید !

وبه دنبال این حرف در رو باز می کنه ومن می شینم 

باد خنک کولر حالم رو جا میاره ، چقدر از هوای شرجی وگرم بدم میاد ،باعث میشه موهای فرم که به زور سشوار لختشون کردم باز هم فر و وزوزی بشن .

شهیاد هم سوار میشه ومی گه 

شهیاد : خب خانوم راد ، ویلای آقای آریان پور بلد هستید ؟ 

چی بهش می گفتم ، مهرسا گور به گوری ببین خودت رو تو چه وضعی قرار دادی . بالاخره باید یه چیزی بگم این جوری که نمیشه مثل لال ها بهش زل بزنم !

مهرسا: خب ... من زیاد بلد نیستم .تا حالا این ویلا نیومدم ! یعنی چند سالی هم هست که دادبه رو ندیدم برای همون نمی دونم دقیق آدرس ویلا کجاست .

شهیاد : شما از کی جدا شدید؟ از وقتی که دادبه رفت انگلیس ؟

مهرسا :انگلیس؟! 

متوجه سوتی که دادم میشم .شهیاد هم عینکش رو بالای سرش می زنه وبا چشمای قهوه ای رنگش مشکوک نگاهم می کنه 

مهرسا :اوه آره دقیقا از همون موقع ها دیگه ندیدمش ! 

شهیاد :من خودم هم خارج از کشور تحصیلاتم رو ادامه دادم .

مهرسا:جدی؟کدوم کشور!

شهیاد :دروقع من ودادبه هم دانشگاهی بودیم . هردو رشته عمران دانشگاه کمبریج انگلستان !

دهنم باز می مونه یعنی اون گوریل عمران خونده ؟ اونم توی کمبریج ؟ یکی دیگه از تضاد های من ودادبه هم مشخص شد . سعی می کنم عادی برخورد کنم ؛ می گم 

مهرسا : که این طور دادبه هیچ وقت از شما چیزی نگفته بود .

شهیاد :چون ما دوست نبودیم والبته من دوسال از اون جلوتر بودم و تقریبا داشتم فارغ التحصیل می شدم .

به صورتش نگاه می کنم .نهایتا 25 سال بهش می خورد .چشمان نچندان درشت به رنگ قهوه ای ، بینی زیبا و قلمی ولب های باریک .شهیاد هم درست مثل برادرش موهای خرمایی داره !

با صدای تلفن ،از تفتیش قیافه شهیاد دست می کشم .

شهیاد : بله ؟!... سلام ... کدوم یکی ؟ ....خب به مهندس معینی بگو .... ای بابا اینقدر بد ؟ ....باش خودم می رسونم .

گوشی رو قطع می کنه و روبه من می گه 

 

 

 

 

 

ویرایش شده در توسط p jalali
  • پسندیدم 2
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 25

شهیاد : شرمنده ، یک مشکلی برای یکی از پروژه هام پیش اومده باید برم .من شمارو می رسونم ویلای دادبه ، اگر بتونم کارام رو راست وریس کنم ،تا شب میام !

مهرسا: ایرادی نداره ، راحت باشید نیازی به عجله نیست !

متوجه منظورم میشه ، خب اگر نیادم اتفاق خاصی نمی افته .حالا انگار من دخیل بستم به در ویلا که ایشون وارد بشن .

شهیاد: آهان دادبه آدرس رو فرستاد ! گفتم شب میرم چون قبل از اینکه به شما پیشنهادشو بدم با اون هماهنگ کرده بودم .

این رو باش ، آخه عقل کل اگر الان من برم اونجا ایشون تشریف نداشته باشه چی؟ تو این گرما آب پز میشم که .چیزی نمی گم وبه جاش سرم رو تکون می دم .

با ایستادن ماشین روبروی یک ویلا (که چه عرض کنم برای خودش کاخی) سرم رو از توی گوشی بر می دارم  ، شهیاد روبه من می گه 

شهیاد : رسیدیم ظاهرا این جاست .

کمی استرس می گیرم .برخلاف نیم ساعت پیش که مدام داشتم توی ذهنم برای دادبه نقشه می کشیدم و ریز ریز می خندیدم الان از استرس دست هام داره روبه سردی میره .

مهرسا :لطف کردید آقای نیازمند .

شهیاد :خواهش می کنم ، کاش کار برام پیش نیومده بود هر دو با هم می رفتیم .

توی دلم می گم خداروشکر که تو نمیای ، وقتی هستی دست وبالم بسته میشه !

با طمأنینه از ماشین پیاده میشم وبه سمت ویلا راه می افتم .یه اتاقک نگهبانی کنار در نرده ای ویلا هست .بازدن زنگ صدای یک مرد بلند می شه .شهیاد هنوز هم ایستاده تا مطمئن بشه که داخل میشم .لبخندی می زنم وبهش اشاره می کنم که بره .ناچار سر تکون می ده و با یه نیش گاز از کوچه خارج میشه 

_خانوم با شمام میگم با کی کار دارین ؟

اوا این کی اومد بیرون . 

مهرسا :سلام من با آقا دادبه کار دارم !

نگاهی به سرتا پام می اندازه میگه 

_بگم کی اومده ؟

مهرسا :اگر میشه بهشون نگید ،می خوام سورپرایزشون کنم !

خیره نگاهم می کنه ومیگه 

_جلل الخالق چرا همه امروز می خوان آقارو سورپر چی چی کنن .

خندم می گیره وبه صورت پیرش لبخند می زنم ومیگم 

مهرسا :سورپرایز ، عمو جان مگه غیر از منم کسی اومده ؟

_اومده ! پریزاد خانم اومدن ، نمی دونم چرا دست از سر این بچه بر نمی داره .

زیر لب چیزی میگه که متوجه نمیشم .کلافه می گم 

مهرسا :عمو جان میزارید برم حالا؟

_اگر بری اون دختره نمی تونه بچسبه بهش ! 

مهرسا :عمو یکم بلند تر حرف بزن نمی فهمم چی می گی.

_لازم نیست تو بفهمی من چی میگم . نسبتت با آقا چیه ؟

 دادبه خان اذیت کردن از همین جا شروع شد ،بی اختیار می گم 

مهرسا :نامزدشم !

هول ودست پاچه می گه 

_ببخشید خانوم جسارت نباشه !

خندم می گیره پیرمرد ساده .

مهرسا:گفتین کی پیشش؟ 

_پریزاد خانوم . اومده اما زود میره !

بی تفاوت می گم 

مهرسا:حالا هرکی که اومده ! این در رو باز کن .

فورا در رو باز می کنه ومی گه 

_مش هاشم 

مهرسا:چی؟!

_بهم می گن مش هاشم !

لبخند مهربونی بهش می زنم ومی گم 

مهرسا :خسته نباشید مش هاشم .

به سمت در میرم .استرس چند دقیقه پیشم کاملا از بین رفته والان جاش شیطنت گرفته که ته دلم رو قلقلک می ده .با زدن در صورت گرفته ی دادبه جاش رو به تعجب می ده .

لبخند دندون نمایی می زنم ومی گم 

مهرسا :چطوری دادی جون ؟! خوبی ؟خوشی؟ روبراهی ؟روبه رشدی؟

ولی دادبه همون طور گنگ نگاهم می کنه .با شنیدن صدای دختری که از داخل صداش می کنه به خودش میاد و آروم میگه 

دادبه :تو این جا چیکار می کنی؟

ابروهام رو بالا می اندازم ومی گم 

مهرسا:از این جا رد می شدم !

با غضب سرش رو نزدیک تر میاره وبا صدای آرومی  میغرّه 

دادبه : همین الان میری ، دیگه پاتو زیاد از حد خودت دراز کردی .نمی دونم چطور کارم از یه تصادف ساده کشید به این جا !

وبه من اشاره می کنه که جلوی در ویلا ایستادم .طبیعتا نباید بهم بر بخوره چون من بی دعوت سرم رو انداختم اومدم خونه کسی که کلا دوبار توی زندگیم دیدم ، قبلا گفته بود یکی دوتا از تخته هام کمه !

برای اینکه کم نیارم می گم 

مهرسا:فکر کردی من خیلی دوست دارم تو تحفه رو ببینم ؟! نخیر آقا من به خاطر جنابعالی اومدم این جا !

پوزخندی میزنه و میگه 

دادبه : نخندون منو ،خوبه که همیشم یه حرفی برای گفتن داری! حالا این بار بهونت چیه ؟

مهرسا:نیازمند !

جدی نگاهم می کنه ومیگه 

دادبه :نیازمند ؟ نیازمند چی؟ ببین اگر کار من رو خراب کرده باشی زنده...

مهرسا : ایـــــست ! چته ؟چرا یهو رم می کنی ! نیازمن یه برادر داره اسمش شایان اون همکلاسی منه ، امروز شهیاد اومده بود داداشش رو ببینه که من رو دید وگیر داد باهاش بیام دیدن تو !

دادبه : مسخره کردی ؟بر فرض این دروغات راست باشند ،چرا باید از تو بخواد که باهاش بیای این جا ؟

مهرسا:مثل اینکه آلزایمرم داری.خب ما خودمون جلوش چاخان کردیم که دوستای جو جونی هستیم .

آشفته دست هاش رو بین موهای پر پشت می کنه و خونبار نگاهم می کنه و زیر لب میگه "همش مایه دردسری "

مهرسا:تو مثل اینکه نمی فهمی من چی میگم ، دیگه ببخش اگر آنگولایی بلد نیستم حرف بزنم . آخه زبان مادریته !

دستش رو به نشانه تهدید بالامیاره ومی گه

دادبه :مواظب حرف زدنت باش، من که می دونم تو دلت برای من نسوخته که بیای آبروم رو جلوی نیازمند حفظ کنی ! اصلا اگر راست می گی بگو نیازمند کجاست ؟مگه باهم نیومدین ، الان کجاست ؟

با شنیدن صدای دختری (که بالاخره طاقتش طاق شده وامده ببینه کیه که دادبه نیم ساعت داره باهاش پچ پچ می کنه ) هر دو سکوت می کنیم .

پریزاد :دادبه جان کجا موندی تو نیم ساعته ؟

با دیدن من سکوت می کنه و منتظرانه یا شاید دلخور به دادبه نگاه می کنه .

دادبه زیر لب میگه "خدا بگم چیکارت نکنه " 

دادبه : معرفی کنم پریزاددختر عموم ، مهرسا ...

مش هاشم :آقا دستتون درد نکنه ،حالا ما دیگه غریبه شدیم ؟ نگفته بودین نامزد کردین ! 

با گفتن این حرف من آماده شلیک خندم به بیرون میشم ودادبه آماده شاخ درآوردن !

ویرایش شده در توسط p jalali
  • پسندیدم 2
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پات26

سعی می کنم نخندم ،چون هم جلوی این دختری که باغیض بهم چشم دوخته ضایع می شم هم دل این پیر مرد ومی شکنم که از سادگیش سواستفاده کردم .

به دختر کنار دادبه نگاه می کنم .اون هم چند باری از بالا تا پایین برانداز م می کنه .بعد از گذر از قد بلند وهیکل تراشیده شدش می رسم به صورتش ،نمیشه گفت زیبائه ولی خب مسلما زشت هم نیست .چشمان ریز ومیشی رنگ ،دماغ عملی وروبه بالا ولب های پهن صورتش رو تکمیل کرده .دسته ای از موهای رنگ شده اش رو که به رنگ طلایی تیره هست رو از زیر شالش بیرون گذاشته وصورت ساده وبی آرایشش رو با ردی از رژ تزیین کرده !

با کینه به دادبه زل می زنه ومیگه 

پریزاد : نامزد ؟ فکر نمی کردم انقدر زود دست به کار بشی پسر عمو !

دادبه گیج نگاهم می کنه وچند باری دهنش رو باز وبسته می کنه که چیزی بگه اما انگار حرف در دهنش گیر کرده . از کرده خودم پشیمون میشم .نباید انقدر پیشروی می کردم. فکر اینکه پریزاد نامزدش بوده یا شاید عشقش والان به خاطر دروغ من به دادبه شک کرده باعث میشه خودم رو لعنت کنم .باید قضیه ای رو ماست مالی کنم که نه سیخ بسوزه نه کباب! نه جلوی مش هاشم دروغ گو جلوه کنم نه رابطه پریزاد ودادبه بهم بخوره .

لب هام وبا زبون تر می کنم ومی گم 

مهرسا:راستش ما ، یعنی من ودادبه نامز....

دادبه :دیر و زود نداره ، وقتی عشق میاد سراغت زمان اصلا معنی پیدا نمی کنه !

با تعجب به دادبه نگاه می کنم .یعنی متوجه نیست این دیگه بازی نیست ؟ گرچه کسی که این ماجرا رو شروع کرد خودم بودم .اگر پریزاد به کسی بگه ! اگر کار به خانواده ها بکشه ! به صورت جدی دادبه چشم می دوزم تا بلکی چیزی دستگیرم بشه ...

 دادبه 

با جدیت  به پریزاد نگاه می کنم . اگر این دختر مایه دردسره پس چرا من از این دردسر هاش به نفع خودم استفاده نکنم ؟! با این کار با یه تیر دو نشون می زنم . هم پریزاد دست از سرم بر می داره هم این دختر یه تنبیه اساسی میشه .

سعی می کنم به مهرسا نگاه نکنم چون مطمئنم با دیدن صورت متعجبش خنده ام می گیره وجلو پریزاد لو می رم . این دختر از اون چیزی که فکر می کردم هم سرتق تره !

پریزاد رنگ خونسردی به خودش می گیره ومی گه 

پریزاد :خوش بخت باشی !

طوری رفتار می کنه که انگار مهرسا این جا نیست . البته مطمئنم مهرسا ناراحت نمی شه .اون الان تو شک حرف چند دقیقه قبل منه وهیچ توجهی به پریزاد ورفتار هاش نداره .

مثل خودش سرد وبی روح می گم 

دادبه : ممنون .

مش هاشم :آقا ماشالله خانوم خیلی با وقارن ، اول از من اجازه ورود گرفتن .

وبامنظور به پریزاد نگاه می کنه . با سر حرف مش هاشم رو تایید می کنم ومی گم 

دادبه : مگه من عاشق هر کسی می شم ؟ عشق من هم خیلی با ادب هم با متانت .

با هر کلمه ای که از دهنم بیرون میاد یاد دعوا ها وجروبحث هامون میوفتم . خندم می گیره ولی الان جای خندیدن نیست .مهرسا شیطون نگاهم می کنه ومیگه 

مهرسا:دادبه جان نمی خوای به عشق با وقار ومتانتت خوش آمد بگی؟ 

وچند بار چشم هاش رو لوس روی هم میزاره . فکر می کنه دارم بازی می کنم ولی نمی دونه این قضیه چقدر قراره جدی بشه .

لبخند مهربونی میزنم ومی گم 

دادبه :خسته ای عزیز دل دادبه ؟ 

پریزاد با حرص به داخل میره . به محض دور شدن مش هاشم ، با صورت گر گرفته می گه 

مهرسا: چی توی اون کله پوکته ؟

دادبه: نچ نچ تا چند دقیقه پیش که عشق مودب وبا وقار من بودی جوجه کلاغ !

موهای مشکی و فرش رو کنار می زنه .چقدر موهاش قشنگه .یادمه تهران لخت بود ،شاید خودش فر کرده ولی هرچی که هست خیلی به چشماش سبزش میاد .

مهرسا: ببین دادبه آریان پور من می خواستم اشتباهم رو درست کنم .می دونم پریزاد رو دوست داری واز احوالات اونم معلومه که تو رو دوست داره . این بازی مزخرفی که راه انداختی نمی دونم چیه !ولی هرچی که هست زود تمومش کن .

در ویلا رو باز می کنم با صدای تقریبا بلندی می گم 

دادبه : مهرسا جان گشنه ای؟

آروم کنار گوشم با غرولند می گه 

مهرسا:اصلا گوش میدی چی میگم ؟ میگم این بازی رو تموم کن !

با تحکم به صورتش زل می زنم ومثل خودش می گم 

دادبه :این بازی رو خودت شروع کردی پس تا آخرش  هستی!

مهرسا:خودمم می خواستم تمومش کنم !

پوزخندی نثارش می کنم ومی گم 

دادبه : تموم کردنش با تو نیست با منه ! 

بی حوصله همراهم راه می افته و وارد ویلا میشه . پریزاد روی صندلی کنار پنجره نشسته و داره به دریا نگاه می کنه .سیگار نصفه توی دستش رو با غیض خاموش می کنه . مهرسا با هر قدمی که برمی داره تعجبش بیشتر میشه .انگار تمام حرف ها واتفاقات چند لحظه پیش رو فراموش کرده وغرق در زیبایی ویلا شده ! از این اخلاقش خیلی خوشم میاد .همه چیز رو زود فراموش می کنه .

با بهت می گه 

مهرسا:این طراحی زیبا فقط می تونه کار یه آلمانی باشه !

با شنیدن این حرف تعجب می کنم .تشخیص این که یه پروژه به طراحی کدوم کشور یه کار حرفه ای که فقط از دست یک دانشجوی معماری بر میاد .

پریزاد : درسته ! طراحی این ویلا برای یه شرکت آلمانی که تو توی خوابتم نمی بینی !

این ویلا توسط یه کمپانی معروف آلمانی ساخته شده که پریزاد مدتی باهاشون همکاری می کرد ودرواقع پریزاد بخش طراحی داخلی رو به عهده داشت .

مهرسا از لحن کوبنده وصریح پریزاد جا می خوره .اما من به این اخلاق هاش عادت دارم .

مهرسا:منظورتون چیه؟من طراحی های غرب رو به خوبی میشناسم .حتی می دونم این طراحی مال کدوم شرکت ! 

این بار می گم 

دادبه : عزیزم حدس زدن شرکت سازنده یکم اغراق آمیزه !

پوزخندی می زنه میگه 

مهرسا:شرکت Neue Bauherren  (سازندگان نوین ) ! 

 

مهرسا 

نگاه پر از حسادت و تعجب پریزاد رو بی جواب میزارم وبه دادبه نگاه می کنم که داره با تحسین نگاهم می کنه . حسابی آبرویش رو جلو این دختره از خود راضی خریدم .

پریزاد بی حوصله از جایش بلند میشه ومیگه 

پریزاد: دادبه من می رم یکم قدم بزنم ، میبینمت .

دادبه سر تکون می ده .دختره احمق انگار من این جا بوقم نه سلام می کنه نه خداحافظی .اصلا حقشه دادبه پسش بزنه . نه گناه داره اگر من هم جای اون بودم ویه دختر تازه نفس میومد وعشقم رو صاحب می شد بیشتر از این حرف ها حالش رو می گرفتم ! ای دختر ساده تو که نمی دونی پشت پرده چه خبره !

با رفتن پریزاد دادبه با لبخند نگاهم می کنه ومیگه 

دادبه:جوجه کلاغ این همه اطلاعات رو از کجا آوردی؟

خب من عاشق رشتم هستم وتمام وقت ها آزادم رو صرف بررسی طراحی های موفق غرب می کنم . تمام شرکت های اروپایی رو میشناسم و این مدل بنا ها فقط می تونه کار دو تا شرکت باشه که یکیشون آلمانی !

مهرسا: می دونم دیگه .خیلی راجبش مقاله خوندم ! در ضمن جوجه کلاغم خودتی !

زبون دراز می کنه میگه 

دادبه :موهای تو عین کلاغ سیاه وزیاده ! 

پسره گنده خجالت نمی کشه عین بچه ها زبون درازی می کنه .نه به اون ابهت وجدیتی که با پریزاد ومش هاشم صحبت می کرد نه به این سبک سری های الانش .

نیشخندی می زنم ومی گم 

مهرسا:مثل این که خودتم رقبتت نمی شه خودت رو تو آینه نگاه کنی !

دادبه : چطور؟

مهرسا: موهای خودت از من مشکی تره ، جوجه کلاغ قار قارو !

از ته دل می خنده .چقدر خندش قشنگه .وقتی این قدر قشنگ می خنده چرا مدام اخم می کنه ؟!

 

ویرایش شده در توسط p jalali
  • پسندیدم 2
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت27

به چشمای قهوایش چشم می دوزم که دارن میخندن .میون خنده هاش می گه 

دادبه: جوجه کلاغ زبون دراز 

بی توجه بهش به داخل ویلا نگاهی می اندازم .دیزاینر داخلیش حتما خیلی حرفه ای بوده چون چیزی برای این ویلا کم نزاشته . ویلا سوبلکس و طبقه اول به جز یه پذیرایی خیلی بزرگ که سرتاسرش با سنگ مرمر پوشیده شده و سه دست مبل به رنگ زرشکی ، قهوه ای تیره ، و قرمز سلطنتی توش چیده شده .دور تا دور خونه پر شده از تابلو ها و مجسمه ای هایی که از این جا هم میشه قیمتشون رو حدس زد .

دادبه : خوب فضولی کردی؟ 

زبون دراز می کنم ومیگم 

مهرسا:فضول خودتی ! من فقط یه نیم نگاه انداختم .

دادبه :مثل اون روز که یه نیم نگاه از توی آینه بهم انداختی؟

لجم می گیره که همش نگاه های من رو به چیزای بد تشبیه می کنه ،با تندی می گم 

مهرسا: نه خودت نه این تشکیلاتت برام کمترین اهمیتی نداره .زیبایی آدم به باطن زیباش که مال تو از زشتم یه چیزی اون طرف تره !

وبه سمت در به راه می افتم ،که با دست بازوم رو نگه می داره .نگاه نافذ وجدیش رو به چشم ها می دوزه ومیگه 

دادبه :منظوری نداشتم !

پوزخندی می زنم ومیگم 

مهرسا:انقدر برات آسونه آدما رو قضاوت کنی؟ یه لحظه هم به فکرت خطور نمی کنه که شاید تو اشتباه کرده باشی؟

و دستم رو از حصار انگشتاش خارج می کنم به سمت در می رم 

دادبه :باشه من زود قضاوت کردم !

مهرسا : همین ؟! زود قضاوت کردی؟ بخاطر قضاوت نا به جای اون روز تو کارم به کلانتری کشید .جایی که تا حالا از کنارش رد نشده بودم .

دادبه :انتظار داشتی چی فکر کنم ؟ 

مهرسا: انتظار؟! من از تو هیچ انتظاری ندارم !

دادبه :بابت حرف اون روزم معذرت می خوام .

با تعجب به سمتش بر می گردم .این الان از من معذرت خواهی کرد؟اخم هاش حسابی توی همه لابد براش خیلی سخت بوده که به اشتباهش اعتراف کنه واز اون بدتر از من معذرت خواهی بکنه .

مهرسا:کدوم یکی؟ تو حرف بد زیاد بارم کردی! به خاطر اینکه بهم گفتی هیز با پولکی ؟

اخمش غلیض تر  می شه ومیگه 

دادبه :هر دوش! البته که تو هم من رو نگاه نکردی .جوابای خودتم یادت بیار .

این پسر رو من می شناسم اگر سرشم ببری حاظر نیست یکم از اون غرور مسخرش دست بکشه .حتما کاسه ای زیر نیم کاسش هست . من هم وانمود می کنم به این که حرف هاش رو باور کردم .

لبخند اغواگرانه ای میزنم ومی گم 

مهرسا: معذرت خواهیتون پذیرفته میشه . البته اینکه اون شب یکمم زدمت ودلم خنک شد بی تاثیر نیست .

کمی از گره ابروهای مشکی وپرش باز می شه ومیگه 

دادبه :خوبه ! 

انگار در افکار خودش غرق شده .دستم رو جلوی صورتش تکون میدم ومی گم 

مهرسا: هی کلاغک کجایی؟!

دادبه : تو رشتت چیه؟

مهرسا: معماری .

دادبه:خوبه !

با حرص می گم 

مهرسا : چی هی می گی خوبه خوبه ! کلمه ی دیگه ای بلد نیستی ؟ 

گنگ نگاهم می کنه ومیگه 

دادبه :خوبه !

این بار خنده ام می گیره ومی زنم زیر خنده .دادبه که تازه دست از فکر کردن کشیده نگاهم می کنه میگه 

دادبه :به چی می خندی خانوم کلاغه ؟

مهرسا : به تو می خندم آقا کلاغه ! 

بی توجه به حرفم می گه 

دادبه :ترم چندی؟ 

مهرسا : می بینم فضولی بعضیا تمومی نداره ! ترم 5 معماری دانشگاه امیر کبیرم .خیالت راحت شد؟

دادبه : نامزد داری؟

کلافه نگاهش می کنم .معنی این سوال هاش رو نمی فهمم .

مهرسا: مگه مغز خر خوردم ؟ 

لبخند می زنه ومی گه 

دادبه : اومم ، خوبه !

این بار با حرص در رو باز می کنم واز ویلا خارج میشم .

***

دادبه 

با رفتن مهرسا لبخندی می زنم وبه سمت دریا به راه می افتم . چشمام رو می بندم ومی گذارم باد صورتم رو نوازش کنه .

با صدای زنگ تلفن چشم هام رو باز می کنم .با دیدن اسم رادوین دکمه اتصال رو می زنم .

رادوین:چطوری بی معرفت؟

دادبه : رادوین جان داداش خودتم می دونی چرا این کارو کردم .

رادوین : نیازمند و دیدی؟

دادبه :آره دیدمش ! از طرح خیلی خوشش اومده بود .تهران چه خبر؟

رادوین : دیروز پیروز فر اومده بود !

دادبه :خب؟

رادوین: سراغت رو گرفت منم گفتم رفتی سفر ! 

دادبه :خودم بهش زنگ می زنم .

رادوین :باشه کاری نداری؟

پوفی می کشم ومی گم 

دادبه : رادوین چرا عین دخترا قهر می کنی ؟ 

رادوین : راستی گفتی دختر  ،دیروز پریزاد اومده بود شرکت !

داشت حرف رو عوض می کرد .از کاری که کرده بودم پشیمون نبودم ولی دلمم نمی خواد رادوین ازم برنجه !

دادبه: الان پریزاد یا هر خر دیگه ای برام مهم نیست . 

رادوین :نفرمایید .تا پارسال که پریزاد خانوم جوجوتون بود حالا یهو شد خر؟

خندم می گیره ومیگم 

دادبه : اون هیچ وقت جو جو من نبوده . رادوین اگر این رفتارات رو ادامه بدی کلاهمون بد می ره تو هم این قضیه زیاد طول کشیده .

با قطع کردن تلفن دستی به دور کمرم حلقه میشه 

 

 

 

 

ویرایش شده در توسط p jalali
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت28

مهرسا

همش تقصیر خودمه ! اگر انقدر راحت باهاش بر خورد نمی کردم به خودش جرات نمی داد هی دستمو بگیره .وقتی هی باهاش کل کل می کنی واز اون بد تر پامیشی میای خونش از این بهترم نمی شه .دیگه بمیرمم دور وبر این پسر نمی رم .دیدارمون رفت به قیامت . با یه یاد آوردن معذرت خواهی دادبه زیر لب میگم 

مهرسا : بابا دختر تو دیگه کی هستی؟دست شیطونم بستی .

با لبخند گل وگشادی وارد هتل میشم .خدارو شکر هنوز هم برنگشتند .بعد از یه دوش کوتاه ترجیح می دم بخوابم .فراموش کردن این اتفاقات اخیر فقط با خوابیدن ممکنه .

 

با دیدن مامان لبخند می زنم ودست تکون می دم .به محض توقف اتوبوس پیاده می شم وبه بغل مانی هجوم می برم .تا به حال این همه ازشون دور نبودم .با شوق بابا رو بغل می کنم و بوسه ای بر گونه مامان می شونم .

مانی:چطوری وروجک ؟

خودم رو لوس می کنم ودر آغوش  مانی می خزم .

مهرسا:دلت برام  تنگ شده بود دکی؟

مانی:اومم اونم زیاد ! مگه چند تا از این وروجک های تخس اطرافم دارم ؟

مهرسا:پس بدو  !

مانی: کجا ؟

مهرسا: بدو بیا یه ماچ آب دارت بکنم .

با اومدن تینا کمی از مانی فاصله می گیرم .یکم رابطم با تینا متزلزل ، بعد از اون روز که به ویلای دادبه رفتم ،بدجور باهام سرسنگین شده !

مانی:سلام تینا خانوم .خوبید؟ خوش گذشت؟ 

تینا نیم نگاهی به من می اندازه وبعد به مانی زل می زنه .

تینا:سلام آقا مانی، بله خوش گذشت جاتون خالی !

مانی: این خواهر من که اذیتتون نکرد؟ راحت باشید من ناراحت نمیشم . می دونید که ما خودمونم از دستش در امان نیستیم !

با گفتن این حرف نیشگون کوچکی از بازوش می گیرم که صورتش از درد جمع میشه .

تینا بدون اینکه نگاهم  کنه با مانی حرف می زنه انگار که من اصلا وجود ندارم .نمی دونم چرا جدیدا همه سعی در نادیده گرفتن من دارن .

تینا : با اجازتون من مرخص میشم .

مانی:حتما بفرمایید مزاحمتون نمی شم خسته اید .

مامان بابای تینا بعد از خداحافظی با مامان بابا به سمت ماشینشون می رن . ترجیح می دم به این رفتار های تینا واکنشی نشون ندم ،چون توی این مورد کسی که مقصره من نیستم . 

بابا: دختر بابا خوش گذشت بهت ؟

مهرسا :اوهوم بابا جون خیلی خوب بود !

بابا:یه خبر خوبم من برات دارم .

ذوق زده سر جام سیخ می شینم ومی گم .

مهرسا:اون دوستتون قبول کرد تو شرکتش کار کنم ؟

بابا:نه در مورد اون نیست !

بادم خالی میشه وباز بی حال روی صندلی عقب ولو میشم .

بابا: ولی اگر قبول کنی می تونی توی شرکت خیلی بهتر وبزرگتر کار کنی .

با دقت به دهن بابا چشم می دوزم .

بابا :الان نمی گم ولی خودت به زودی می فهمی !

از بابا چشم برمی دارم وبه مانی نگاه می کنم بلکی چیزی دستگیرم بشه .

مانی با محبت نگاهم می کنه ومی گه 

 مانی :ببخشید آبجی کوچیکه این بار منم معذورم !

مهرسا: پوف باشه بابا فهمیدم خیلی راز داری!

مامان : سراغی از مامان نمی گیری ؟

از روی صندلی بلند می شم وبوسه ای طولانی به گونه مامان می شونم می گم 

مهرسا : پروانه جون شما تحویل نمی گیرید ! ما که خاک پاتونیم ، تروخدا جارومون نکن !

مامان خنده اش می گیره ومی گه 

مامان :قربون این شیطونیات برم ،  خوش گذشت بهت عزیز مامان ؟

خودم رو لوس می کنم ومی گم 

مهرسا: خیـــلی !

مانی:ما این جوری این دختره شله زرد ولوس می کنیم پس فردا شوهر کنه خیلی اذیت میشه !

مهرسا:آره داداش ایشالا یه شوهر خوب گیرم بیاد !

مانی :کی تو رو گفت ؟من اون بدبختی رو می گم که تو رو قراره بگیره !

با لبخند به سمتش خیز بر می دارم وشروع به قلقلک دادنش می کنم.

بعد از دو  هفته درس مداوم با صدای زنگ گوشی چشم ازکتاب بر می دارم .

مانی: زود آماده شو !

گیج ودست پاچه می گم 

مهرسا:باشه !

صدای خنده مانی توی گوشی می پیچه وبه دنبالش می گه 

مانی:دختره گیج ! منکه نگفتم برای چی حاظر شی؟

مهرسا:گیج خودتی ! تقصیر تو دیگه نه سلامی نه علیکی زرتی می گی آماده شو !

مانی: بد بخت!  مامان اینا می خوان سورپرایزت کنن ، بد شد من بهت خبر دادم ؟ بشکنه این دست که بی نمکه .

بی حوصله می گم 

مهرسا:سورپرایزم کنن ؟آخه برای چی ؟

مانی:مهرسا من مریض دارم فعلا 

مهرسا: هی مانی ...

فورا به سراغ دفترچه کوچیکم می رم که همه تولد ها ومناسبت هارو توش نوشتم تا یادم نره . اما هیچ چیزی پیدا نمی کنم .پس برای چی می خوان سورپرایزم کنن .ای خدا لعنتت کنه مانی، فکر منو بهم ریختی .

بعد از یک دوش نیم ساعت یک دست کت وشلوار کرم می پوشم وموهام رو هم همون طور فر رها می کنم وبا یه رژ کرم و کمی ریمل آرایشم رو هم کامل می کنم .

با شنیدن صدای در به پایین می دوم .با دیدن مامان وبابا می گم 

مهرسا:سلام برگشتین ؟

مامان خرید هارو گوشه ای میزاره .مثل اینکه واقعا خبراییه .با دیدن من میگه 

مامان : تو از کجا فهمیدی؟

مهرسا:مانی گفت 

بابا :امون از دست این مانی ،نتونست دودقیقه حرف تو دهنش نگه داره !

هر دو با تعجب به من نگاه می کنن .به خودم اشاره می کنم ومی گم 

مهرسا :چطور شدم ؟

بابا: مثل فرشته ها شدی !

مامان :دخترم باورم نمیشه انقدر بزرگ شدی !

هنگ نگاه می کنم .مامان اشک هاش رو پاک می کنه وبه سمتم میاد منو سخت در آغوش می گیره .

مامان :این بار مثل اینکه خودتم راضی هستی!

مهرسا:راضی ؟

مامان :برای خواستگار قبلیا یه تیپ آبررو بر می زدی تا دکشون کنی ولی این بار به خودت رسیدی !

با صدای بلند می گم 

مهرسا :خواستگار؟

بابا با تعجب می گه 

بابا:آره دیگه ، قرار امشب خواستگار بیاد .مگه مانی بهت نگفت ؟

مهرسا: قراره برای من خواستگار بیاد؟ من فکر کردم تولدی چیزیه !

 بدون حرف دیگه ای به سرعت به طرف پله ها می دوم .باید هرچه زودتر این تیپ وقیافرو نابود کنم . این عادت همیشگیم!  یا خواستگار هارو راه نمی دم یا اونایی که خیلی سمج هستن با زدن یه تیپ خیلی داغون جلوی خانواده هاشون سکه یه پول می کنم .

با شنیدن صدای زنگ به گمان اینکه مانی هست .مسیرم رو به طرف در کج می کنم .

با دیدن صورت دادبه به همراه یه دست گل بزرگ توی دستش دستم روی در خشک میشه ...

 

 

ویرایش شده در توسط p jalali
  • پسندیدم 1
  • باحال بود 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×