رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

پارت9

به ناچار به دنبال مامور سوار ماشین میشم ، گوشیم رو به تینا می دم تا به بابا خبر بده .

به محض ورود به کلانتری بابا و مانی رو می بینم ، اینا چه زود اومدن ، مانی با دیدن من به سمتم میاد ومیگه 

مانی :مهرسا ؟! خوبی؟ چیزیت که نشده ؟

لبخند می زنم چقدر دلم برای این نگرانی های مانی تنگ شده بود ، سرم را به نشانه مثبت تکان می دهم 

مامور : خانم محترم تشریف بیارید از این طرف

مانی : مهرسا ، اون عوضی رو به من نشون بده تا نشونش بدم درگیری با دختر مردم یعنی چی !

بابا که تا اون موقع دارشت با یک مرد تقریبا همسن خودش حرف می زد میاد سمتمون ومی گه 

بابا: مهرسا ،باباجون خوبی ؟ 

مهرسا :خوبم بابا 

بابا: مانی ،تو بیرون منتظر باش

مانی :محاله ،باید حق اون عوضی رو کف دستش بزارم .

بابا : گفتم بیرون باش ،من حلش می کنم ، فعلا که انگار ماجرا برعکس ، جای لگد خواهرت روی صورت پسر مونده !

مانی: مهرسا ؟! بابا چی می گه ؟

بابا: اینم یکی لنگه خودت ، از کسی نمی خوره ،  پسر خانواده محترمی داره ، بهتره بحث همین جا ختم به خیر بشه 

با لب ولوچه آویزون می گم 

مهرسا : هیچی دیگه ، بیاد بزنه بعدم راحت بره ، بابا غیرتتون همینقدره ؟

با سیلی محکمی که به صورتم می خوره چشمامو می بندم ، می خوام زمان بایسته تا این لحظه در تاریخ زندگی من ثبت نشه !

بابا: من رو این طوری شناختی ؟ پدرش خواهش کرد ، به پسرش تشر زد ، سیلی جانانه تری از اینکه من به تو زدم نثارش کرد ، انتظار داری چیکار کنم وقتی اونجوری با لگد حسابش ورسیدی ؟

مهرسا :شما هم که همون سیلی  رو نثار دخترتون کردید !

بابا می خواد چیزی بگه که مامور اسمم رو صدا میزنه ، مانی عصبی به بابا نگاه می کنه وهمراهم میاد 

مامور :آقا شما نمی تونید وارد بشید !

مانی: من خواهرم رو تنها نمی گذارم ، اون مرتیکه داخل نه ؟

مامور :آقا دیگه تذکر نمی دم ، یا برید بیرون یا امشب مهمون مایید 

مانی می خواد چیزی بگه که دستش رو می گیرم ومی گم 

مهرسا : مانی جان ، شما برو ، من چیزیم نمیشه ، تو نمی دونی ولی من مدال طلای سه دوره متوالی جودو دارم ، به این راحتیا شکست نمی خورم 

  به داخل اتاق میرم  ودر رو می بندم 

با دیدن پسر چشمامو ریز می کنم وبه نشانه تهدید انگشتم رو تکون می دم ،اون هم انگشتان مشت شدش رو بیشتر فشار می ده و ترسناک نگاهم می کنه ، این حرکات ما از چشم سروان دور نمی مونه ومیگه 

سروان : اگر به این بچه بازیاتون ادامه بدید مجبور میشم امشب همین جا نگهتون دارم !

هردو در سکوت به سروان نگاه می کنیم که ظاهرا فامیلیش احمدی ،این رو از روی اتیکت روی لباسش می فهمم .

سروان احمدی : خانم اسم وفامیلتون چیه ؟

به آرامی لب میزنم 

مهرسا : مهرسا راد 

احمدی : آقا شما اسمتون چیه ؟

_دادبه آریان پور 

احمدی :تصمیمتون چیه ؟ رضایت میدید یا پروندرو بفرستم دادسرا ؟ 

هردو باهم می گیم : دادسرا !

احمدی نگاهی متعجب به هردومون می اندازه ومی گه

احمدی :چه هماهنگ ! الان که شب ، این جا می مونید تا صبح پروندرو بفرستم !

با شنیدن این حرف رنگ از رخسارم می پره ، دادبه هم که تازه اسمش رو فهمیدم می گه 

دادبه :من سند می گذارم !

احمدی :نمیشه ! یعنی میشه ولی پدرت گفت حاظر نیست سند بزاره !

دادبه که حسابی ضایع شده با پاش رو روی زمین می کوبه وچنگی به موهای مشکی وپرش می اندازه وچشمان قهوه ای و نافذش رو به من میدوزه ومیگه

دادبه :ببین من مثل تو الاف نیستم ، فردا باید برم یه سفر کاری ، نمی تونم صبر کنم 

بیشعور به من گفت الاف ؟ حالا که این جوری مهرسا نیستم ضایعش نکنم .

ابروهایم بالا می اندازم ومی گم 

مهرسا: درست می گی من بیکارم ، پس عجله ای ندارم ، رضایت نمیدم 

اخم هایش رو میکشه توی هم می گه

دادبه : تو منو مسخره کردی ؟ خدایا ببین از دست این دختره ی خیره سر به چه روزی افتادم ، از من چی می خوای ؟ خسارتت وبدم کافی ؟

از این که این جوری تسلیم شده خندم میگیره ،شانه ها مو بالا می اندازم ومیگم

مهرسا :نچ ، باید امشب این جا بمونی !

نمیدونم سفرش که میگه چیه ،ولی اونقدر براش مهمه که  این جوری تسلیم من شده ،من اگر پول بگیرم اون ککشم نمی گذه ولی این جوری حسابی انتقامم ومی گیرم .

احمدی : نیم ساعت تا پایان وقت اداری زمان دارید ، تصمیمتون رو بگیرید ،حالا هم بفرمایید بیرون تا به کارهام برسم 

هردو از اتاق خارج می شیم،یکی خندون ودیگری عصبانی ،  دادبه ناگهان وسط راهرو  به سمت من می چرخه ومیگه 

دادبه :ببین دختر جون ،من امثال تورو خوب می شناسم ،بگو چقدر میخوای تا دست از سرم برداری ؟

مهرسا : هه ، ببین پسر جون قبلا هم گفتم ،گیر بد کسی افتادی ، انقدرم پولت رو به رخ من نکش ! من اینجام تا روی تو رو کم کنم ، درضمن تو امثال من رو توی خوابتم نمی بینی چه برسه که بشناسی !

ویرایش شده در توسط p jalali
  • پسندیدم 6
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 10

دادبه 

با خشم نگاهش می کنم ، این دختر دیگه کیه ؟ همه مدل دختری توی زندگی 27 سالم دیدم اما این مدلیش وندیده ام ، شونه به شونه من داره به سمت حیاط میاد ، تاجایی که فهمیدم پدرش وارد کننده است وظاهرا با بابا یک مشترکاتی دارند ، چون بی توجه به بحث ودرگیری بچه هاشون مشغول خوش وبش هستند ، صد در صد بابا برای همین گفته سند نمی گذاره ، تا من مجبور بشم رضایت بدم .

به سمتش میرم ومیگم

دادبه :بابا ؟! میشه یه لحظه تشریف بیارید ؟

بابا با لبخند از پدر مهرسا عذر خواهی می کنه وبه سمت من میاد 

_چیه ؟ رضایت دادی ؟ 

دادبه :محاله رضایت بدم ، میدونم چرا سند نگذاشتید ، بازم به فکر منافع شرکتتون هستید ، بابای دختره چیکارست ؟انقدر مهمه که پسرتون رو فروختید ؟

_اگر حرف مهمی نداری من برم که آقای راد منتظرمه 

آرزو به دلم موند یک بار من رو به کارش ترجیح بده !

دادبه : باشه گوشیم رو بده به رادوین زنگ بزنم ، اون سند بیاره !

_الکی تلاش نکن ، اگر رضایت ندی ، برای پروژه فردا زیرابتو پیش مهندس نیاز مند میزنم 

با بهت بهش نگاه می کنم ، ولی اینبار چیزی نمی گم ،یعنی چیزی ندارم که بگم !

به ناچار به سمت دختره راه می افتم ، ببین به خاطر این که پدرم مثل همیشه پشتم نیست به چه روزی افتادم که باید به این دختره فیس وافاده ای رو بندازم 

دادبه : فکراتو کردی ؟ امشب میخوای این جا بمونی ؟

مهرسا :نه ،من میرم خونم ،تو این جا میمونی !

دراین بین پدرش به سمت ما میاد ومیگه

_مهرسا ، مزاحم آقای آریان پور نشو ، الان باهم میریم رضایت می دیم !

مهرسا با غرلند رو به پدرش می گه 

مهرسا : هرگز ، این آقا باید امشب بازداشت بمونه 

_پس تو هم امشب همین جا میمونی!

مهرسا :بابا شما میخواید بزارید دخترتون این جا بمونه ؟

_اگر لجبازی کنی ،چرا که نه !

خدارو شکر پدر این هم مثل بابایه منه ، نیازی نیست روبندازم ، یک تای ابروم رو بالا می اندازم ومیگم 

دادبه :تایم اداری داره تموم میشه ،اگه میخوای یکم زود تر تصمیم بگیر !

مهرسا مستاصل به پدرش نگاه میکنه ،با حرص به سمت دفتر به راه می افته .

بعد از اینکه هردومون  رضایت می دیم  از کلانتری خارج می شیم ، پسری که ابتدا با پدر مهرسا وارد شده بودند وبه ظاهر برادرش کنار کیوسک کلانتری ایستاده و با غیظ نگاهم می کنه ، بی تفاوت از کنارش رد میشم .

پسر به سمت ماشینم میاد به شیشه میزنه ،با آرامش شیشه رو پایین میدم 

مانی : فکر نکنی همه چیز تموم شدا ، حساب کارتو پس میدی !

اگر در حالت عادی بودم حتما دنده هاش رو میشکستم ولی الان من یه قرارداد مهم روبرو دارم ونمی تونم گیر بازداشتگاه بیوفتم ، به نگاهی خشمگین بسنده می کنم وپامو می گذارم روی گازو ،از اون منجلاب فاصله می گیرم .

 

ویرایش شده در توسط p jalali
  • پسندیدم 6
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت11

بی حوصله کتم رو روی مبل پرت می کنم . با فکر کردن به اتفاقات امشب ، مغزم سوت می کشه . این دیگه کی بود ! عجب حرفه ای بود ، با یاد لگد چرخشی که نثارم کرد ، ناخودآگاه شقیقه ام را می مالم .

تا زمان پرواز سه ساعت مونده ، نمی دونم مهندس نیازمند چه اصراری داره ،با ماشین شخصی نرم . خدا می دونه که اگر این پروژه این قدر برایم مهم نبود ،عمرا اون دختره وحشی رو ول می کردم .

ببین به چه روزی افتادم ، مهندس اگر منو با این شکل وشمایل ببینه ، آبرو برام نمی مونه ، به ضرب از سرجام بلند میشم ، الان تنها چیزی که می تونه آتیش خشمم رو کم کنه دوش آب سرد ...

در حالی که کراوات سرمه ای پررنگم رو محکم می کنم ، نگاهی توی آینه به خودم می اندازم ، موهای مشکی وپرم که  مرتب و به سمت بالا حالتش دادم ، ابرو های مشکیم که همیشه در هم گره خوردن ، یعنی این خواسته من نیست که این جوری اخمو به نظر بیام ، همش به خاطر عادته ، یه عادت قدیمی که بهم اجازه نمی ده شاد باشم ، وچشمان قهوه ای رنگم که به قول مادرم تنها چیزی که پاکی دوران کودکیم رو هنوز در خودش زنده نگه داشته .

برام عجیب نیست که اون دختر محو صورتم شده بود ، این اولین بار نیست که زیر ذره بین دخترا میرم ، اما تابحال با دیدن نگاه یه دختر دلم نلرزیده بود ، ولی این بار ....

 بعد از بستن ساعت وزدن عطر ، چمدون کوچیکم رو بر می دارم و منتظر زنگ آژانس می مونم .

با شنیدن صدای زنگ ، در رو می بندم و سوار ماشین میشم .

راننده : آقا کجا تشریف می برید ؟

دادبه :فرودگاه مهرآباد 

راننده سری تکون میده وراه می افته ، به ساعت نگاه می کنم ، حوالی شیش صبح ، بی درنگ شمارش رو می گیرم .بعد از چندتا بوق صدای خواب آلودش در گوش می پیچه 

رادوین : جانم ؟! ...اشتباه گرفتید ...

خمیازه ای می کشه ، وبه دنبالش تلفن رو قطع می کنه ، از حالت گنگش خندم می گیره ، برعکس من رادوین تا لنگ ظهر خوابه ، پس کجاست این ضرب المثل که می گه (هم خو نشیم هم بو میشیم ) رادوین دوست بچگی هام ولی از نظر اخلاقی از زمین تا آسمون فرقمون !

دوباره شمارش رو می گیرم 

رادوین : برادر من ، خواهر من ، نمی دونم کیه من ! جان عزیزت سر صبحی بیخیال ما شو ! 

دادبه : اگر یه لحظه خفه شی ، می فهمی کیم ! 

رادوین : عه ؟! دادبه تویی ؟

دادبه : خودشه ! مردک چرا قطع می کنی ؟ خب لابد یکی کار داشته زنگ زده ، مگه مردم مرض دارن ساعت 6 صبح زنگ بزنن به تو !

رادوین :جون داداش نمی دونستم تویی ! اصلا لای چشمام باز نمی شه ، تو که خودت منو میشناسی ! وگرنه اگر اسمت ومی دیدم قطع نمی کردم .

دادبه : پسر تو کی آدم می شی ؟! خیر سرت تو شریکمی ، یکم به فکر کار باش ، همش دنبال یللی تللی .

خمیازه ای می کشه ومی گه : جان دادی سرصبحی بیخیال شو . کم زندگی خودت وخشک ومسخرست ،می خوای زندگی منم به ورطه نابودی بکشی؟!

چشم هامو روی هم میزارم .این پسر تا آدمیت راه طولانی داره !

دادبه : امروز چه روزیه ؟

رادوین :سر صبح زنگ زدی از من تاریخ می پرسی ؟ من چه می دونم برو تقویم ونگاه کن ! از تو بعید این سوالا فرزندم ... حالا چون زنگ زدی منم بیدار کردی بزار بگم بهت ، چیکار کنم مهربونم دیگه ! همیشم چوب مهربونیم وخوردم ، واستا ! اه این تقویم من کو ؟! آهان ایناهاش زیر تختم بود . امروز ....

رسما داره چرت وپرت می گه ، کلافه می گم

دادبه : رادوین ! یه دقیقه خفه شو ! من خودم تاریخ ومیدونم ابله ! می گم به نظرت ما امروز کاری نداریم ؟!

رادوین : داریم داداش ، داریم ولی من یادم نمیاد . وایسا یادم اومد ، امروز با نسترن قرار داریم ! تازه از دوست پسرش جدا شده می خواستم دلداریش بدم ، شایدم مخش وزدم ، خدا رو چه دیدی !

دادبه : ببر صدات رو ،امروز با مهندس نیازمند قرار داریم .

رادوین : پروژه رامســــر ؟! ای وای یادم رفت . دادبه من برای خودم بلیط نگرفتم !

دادبه : اگر یکم حواست رو به جای دخترا به کارت بدی ، یادت نمیره ! من می دونستم بلیط نگرفتی ، دیروز لیست مسافرا رو دیدم ، تا دیدم اسمت نیست فهمیدم یادت رفته !

رادوین : دمت گرم داداش ! بعدا حساب می کنیم .

دادبه : چی رو ؟

رادوین : پول بلیط رو دیگه ، مگه دیروز دیدی اسمم نیست برام بلیط نخریدی ؟! 

دادبه :معلومه که نه ! نخریدم تا برات درسی بشه که دیگه حواست وجمع کارت کنی ! مرد حسابی همه کار های شرکت روی دوش منه !

رادوین : دادبه جدی که نمی گی ؟ پسر تو دیگه کی هستی ؟! نا سلامتی رفیقیم .

دادبه :رفاقت سرجای خودش کار سرجای خودش ؛تو که می دونی چقدر توی کار جدیم ! 

رادوین :خب حالا چی میشه ؟

دادبه :هیچی این بار من تنهایی میرم .به نیازمند میگم کسالت داشتی نیومدی ، کار زیادی توی رامسر نداریم دو روزه حلش میکنم برمیگردم .

رادوین : باشه ! 

از صدای رادوین میشه فهمید چقدر از دستم ناراحته ، اما این تقصیر من نیست ، تقصیر خودشه . هربار که بهش تذکر میدادم گوشش بدهکار نبود ، اما این بار رو خوب یادش می مونه چون میدونم برای اون هم مهم بود مهندس نیازمند رو ببینه !

دادبه : رادوین ! ببین داداش از دست من ناراحت نشو . این کار من به نفعت ، باعث میشه یکم دست از سهل انگاری برداری .

رادوین بی حوصله میگه 

رادوین : ممنون سوپر من ! حالا کارت چیه؟

دادبه:از دست تو ، هیچی فردا آقای شریفی برای پروژه برج های سبز میاد ، نقشه های جدید رو ازش بگیر وبفرست برای گروه پیمانکار ، بعد از اونم برو ماشین من واز پاکینگ کلانتری تحویل بگیر بعدم بده صافکاری .

رادوین :ماشین تو کلانتری چیکار می کنه ؟ 

دادبه :برگشتم تعریف می کنم ، خداحافظ 

رادوین : هــــوی دادبه ... 

و تلفن رو قطع می کنم چون می دونم رادوین تا جواب کنجکاوی هاشو نگیره ول کن نمیشه .

 

ویرایش شده در توسط p jalali
  • پسندیدم 6
  • ذوق زده 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 12

مهرسا 

با حس قطره آبی روی صورتم  ، بدون اینکه چشمامو باز کنم ، دستم رو می کشم روی صورتم .لبخندی می زنم و طرف خنک بالشت و بغل می کنم آروم زمزمه می کنم 

مهرسا :چقدر خواب خوبه !

با گفتن این حرف پارچ آب روی صورتم خالی میشه ومن به ضرب سیخ سر جام می نشینم ، با دیدن صورت خندون تینا و مانی خشمگین فریاد می زنم .

مهرسا :مــــامــــان ! بیا این دوتا بیش فعال وبردار ببر بیرون ، بـــابـــا ، این پسر دیوانت رو بین !

با هر کلمه ای که میگم شدت خنده هر دوشون بیشتر میشه ، با حرص بالشتم رو توی سر مانی می کوبم وبا دست دیگم پارچ واز دست تینا می گیرم وآب باقی مونده رو روی سرش خالی می کنم ، این بار تینا که حسابی خیس شده خشمگین نگاهم می کنه ، اما مانی همچنان داره قهقه می زنه ، هردو با غیض به مانی نگاه می کنیم که خندش قطع میشه همزمان باهم می گیم (تو دیگه مردی) 

با یه جهش می پرم روی کول مانی وتیناهم به سرعت پارچ رو برمی داره تا پرش کنه ، با مانی درگیرم که تینا رو می بینم ، پارچ را بالا می بره و روی سر مانی خالی می کنه .

هرسه خیس روی زمین ولو می شویم ، تینا به ساعتش نگاه می کنه وبا نگرانی می گه 

تینا :خاک توی سرم ! انقدر سرگرم شدیم که اصلا یادم رفت برای چی اومدم این جا .

مهرسا:  آره راستی جنابعالی سر صبحی چرا سر ما خراب شدید؟

تینا : خنگه خدا امروز  می ریم اردو !

مهرسا : اتوبوس کی راه می افته ؟

تینا:9

مهرسا :مرض ! 9 راه می افته وتو ساعت 6 اومدی منو بیدار می کنی ؟ حیف اون خواب نازم نبود ؟!

تینا با تعجب میگه 

تینا:مهرسا جدی که نمی گی؟ خب تا آماده شی ساعت 9 !

مانی که تا اون موقع ساکت بود با بهت می گه 

مانی :مهری تو دیگه خیلی کولــــی ! هرکی جای تو بود، الان داشت هول هول چمدونش و می بست !

با گفتن این حرف تینا با جیغ میگه 

تینا :چــــی ؟! هنوز چمدونتم نبستی؟! مهرسا می کشمت ! رسما مایه اعصاب خوردی هستی تو !

با بیخیالی می گم

مهرسا :خب بابا ! چتونه ؟چرا جو می دید؟! دودقیقه ای جمع می کنم .

بعد دو ساعت که با آرامش صبحانه خوردم ودوش گرفتم می رم سراغ جمع کردن لباس ، لباس هارو با وسواس بر می دارم وسعی می کنم به تعداد روز هایی که قراره اونجا بمونیم لباس ست بردارم . تینا با ناله می گه 

تینا :مهرسا ساعت هشت وربع بیا بریم جون جدت !

مهرسا :الان میام ، فقط موندم  شال آبی بیشتر به این مانتو میاد یا سرمه ای؟

تینا که دیگه کفری شده، نیشگونی از بازوم می گیره ومی گه 

تینا :من دیگه غلط بکنم به تو پیشنهاد اردو بدم ، از افسردگی بمیریم ،برام مهم نیست ! مانی یک ساعت پایین منتظر ...

مهرسا : عه ! تینا بد اخلاق نباش دیگه ! هنوز نیم ساعت وقت داریم !

بالاخره با غر غر های تینا چمدونم رو برمی دارم وبه سمت ماشین راه می افتم . مانی بیچاره خوابش برده . آروم در رو باز می کنم وسوار می شم وبا صدای بلندی می گم 

مهرسا : مانی خله ! بیدار شو .

مانی از ترس دستش رو روی قلبش می گذاره میگه 

مانی :از دست تو زلزله ! سکته کردم .

غش غش می خندم ومی گم 

مهرسا : نترس جناب برادر ، بادمجون بم آفت نداره !  تینا مامانت اینا نمیان بدرقه ؟

تینا : چرا میان  دم اتوبوس ، من خیر سرم زود تر اومدم این جا تو رو بیدار کنم .

مهرسا : مانی ، مامان بابا کجان ؟!

مانی :رفتن دنبال کارای ترخیص ماشینت ! 

مهرسا :یعنی نمیان بدرقه ؟!

مانی :مگه میشه نیان ؟ دم اتوبوس می بینیشون  .

دقیقا راس ساعت نه به جلوی در دانشگاه می رسیم ، تینا با استرس ساکش رو از توی ماشین بیرون می کشه وبه سمت اتوبوس راه می افته ، من هم آرام وبا طمأنینه چمدونم رو بر میدارم ، مامان بابا با مادر وپدر تینا دارن صحبت می کنند ، پدر تینا با دیدن دخترش آغوشش رو باز می کنه و سخت همدیگرو در آغوش می کشند ، بابا هم منتظرانه نگاهم می کنه ، هنوز هم بخاطر کار دیشب از دستش عصبانیم اما دلم نمیاد بدون اینکه بغلش کنم راهی سفر بشم 

ویرایش شده در توسط p jalali
  • پسندیدم 6
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 13

به سمت بابا می رم که دستم رو می گیره ومحکم در آغوشم می گیرد ، کنار گوشم میگه

_مهرسا بابا ببخش ! میتونی بابا رو ببخشی ؟!

حرفی نمی زنم به جایش محکمتر بغلش می کنم ، مدتی در  آغوش بابا می مونم وسپس مامان رو بغل می کنم بعد هم نوبت به مانی می رسه ، کسی که علی رغم ظاهر آرومش باطن پر تلاطمی داره که سعی می کنه پنهونش کنه ولی من تصمیم گرفتم سر از رازش در بیارم .

تینا دستم رو می کشه ومن رو به سمت اتوبوس می کشه ، یکی از بچه ها قرآن بزرگی رو جلوی در اتوبوس نگه داشته . به ترتیب از زیر قرآن رد میشیم ، وسوار اتوبوس میشیم .

برای مامان بابا دست تکون می دم وبوسی از راه دور نثار صورت مانی می کنم .

به محض راه افتادن ماشین چشمامو می بندم و عزم خوابیدم می کنم که تینا موهام رو از زیر مقنعه می کشه وبه دنبالش می گه 

تینا : مهرســـا ! مگه از روی جنازم رد بشی بزارم بخوابی ! بعد چند سال بالاخره قبول کردی بیای اردو ، حالام که اومدی می خوای بخوابی؟!

مهرسا :تینا میزنم شت وپتت می کنما ! می دونی چقدر خوابم میاد ؟! اون از اول صبح  که اومدی بیدارم کردی اینم از الان ! اصلا اردو دیگه چه کوفتیه ؟ من می خوام برگردم .

با صدای بلند تری می گم : آقای راننده تا دور نشدیم نگه دارید من پیاده شم ، پشیمون شدم !

تینا دستش رو میزاره روی دهنم ومی گه 

تینا : دردهلاهل ، اصلا بگیر بکپ ، تا آخر سفر اگر من با تو یه کلمه حرف زدم اسمم وعوض می کنم می زارم صغری !

لبخند دندون نمایی میزنم وپشت به تینا می خوابم 

کمی چشمام که گرم میشه ، صدای موزیک کر کننده ای ماشین رو در بر می گیره . لای یکی از چشمامو باز می کنم .چندتا دختر از سر جاشون بلند شدن و شروع کردن به رقصیدن .

 با غرولند می گم 

مهرسا : واقعا چه بیکارن ، آخه ماشین جای این جلف بازیاست ؟! مگه اومدیم عروسی ؟

تینا از گوشه چشم نگاهم می کنه ومی گه 

تینا :بعضیا فکر می کنند همه مثل خودشون چغر بد بدن هستن ! 

بی توجه به حرفش چشمامو دوباره روی هم میزارم وسعی می کنم بخوام ، اما مگه میشه تو این سر و صدا خوابید !

عبوس وشوم بهشون نگاه می کنم ، بلکی از خرشیطون پیاده شن وساکت وخانوم وار سر جاشون بشینن ، با رد شدن اتوبوس پسر ها از کنارمون هیاهو بیشتر میشه ، خداروشکر من تو این اتوبوسم اون یکی که انگار دیسکو بود . همشون بلند شده بودند و با یه آهنگ ضایع می رقصیدند وهر از چندگاهی هم که ماشین ها کنار هم قرار می گرفت ، صداهاشون اوج می گرفت .

هدفون هایم رو روی گوشم میزارم وآهنگی پلی میکنم 

کسی هدوفنم را از روی گوشم برمیداره با خیال اینکه تیناست می گم 

مهرسا : گفتم نکـــ

با دیدن شادان جا می خورم ، یکی از همکلاسی هام که با هم دیگه خیلی بر ضد بچه های عمران کل می اندازیم .

با یه لبخند گشاد دستم ومی کشه ومی گه 

شادان : مهرسا بلند شو ! بیا برقصیم ، دختر چقدر بی بخاری تو ! 

با لبخندی زورکی می گم 

مهرسا : شادان جون ، من زیاد اهل این چیزا نیستم .

شادان : به جون استاد ملکی که می خوام دنیاش نباشه ، عمرا بزارم بشینی .باید پاشی برقصی .

تینا که از دیدن وضعیت به وجود اومده داره لذت می بره به تبعیت از شادان به سمت وسط اتوبوس هلم میده 

به ناچار با آهنگ شروع می کنم به رقصیدن ،یه رقص مسخره که باعث شده بچه ها از خنده روده بر بشن ، اون ها هم به تقلید  از من ، جنگولک بازی در میارن ،اصلن فکرشم نمی کردم این کار ها انقدر برایم جذاب باشند ،با آهنگ همخوانی می کنم 

مهرسا : زولبیا دورش بامیه ، یه بازار یه توپ خونه ...

تینا با دیدن من دهنش به اندازه یه غار باز شده با خنده میرم سمتش ومی گم 

مهرسا : تینا باید برقصه از شوهرش نترسه ! 

پشت چشمش رو نازک می کنه ومی گه 

تینا : تینا از هیچکس نمی ترسه ، فقط یکی کل حالش وسر صبحی گرفت . برای همین حس رقصیدن نداره .

دستش رو می کشم ومی گم 

مهرسا : تی تی لوس نشو دیگه ، بیا ببین چه کیفی میده 

تینا : من میدونم چه کیفی می ده ، هزار ساله دارم زیر گوش کی می خونم  بیا اردو خوش می گذره ! 

 

ویرایش شده در توسط p jalali
  • پسندیدم 6
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 14

دادبه 

از فرودگاه خارج میشم ، رطوبت وگرما حالم رو بد می کنه ، فورا یه تاکسی می گیرم و آدرس ویلا رو بهش میدم .

با بوق اول مش هاشم در رو باز می کنه ، با لبخند به سمتم میاد ومی گه 

مش هاشم : سلام آقا خوش اومدید ، فکر کردم با ماشین خودتون میاید !

لبخندی به صورت پیر و سفیدش می اندازم ومی گم 

دادبه : سلام مشتی ، این بار بدون ماشین اومدم 

مش هاشم : خسته راه هستین آقا ، من ویلارو تمیز کردم ، یخچالم طبق گفتتون پر کردم ،تا شما یکم استراحت کنید می گم محبوبه غذا تون رو بیاره .

دادبه :سلامت باشی مشتی ، نهار نمی خوام ، خسته ام میخوام استراحت کنم .

مش هاشم : این طوری که نمی شه آقا !

لبخندی می زنم ومی گم 

دادبه : میشه مشتی ،چرا نشه ؟! الکی محبوبه خانم رو توی زحمت نندازید .

وبه سمت ویلا راه می افتم

گرما تنها چیزی که میتونه تمرکزم رو بهم بزنه ، به محض ورود کنترل پنل رو بر میدارم و تا آخر زیادش می کنم ، کراواتم رو باز می کنم ، انقدر وقت ندارم که بتونم بخوابم پس فقط چشمام رو روی هم میزارم تا کمی استراحت کنم . با بلند شدن صدای گوشی زیر لب لعنت می فرستم ، از دیروز تا حالا نتونستم چشم بر هم بزارم . با دیدن اسم مامان پوفی می کشم وگوشی جواب میدم 

دادبه : سلام !

_ سلام به روی ماهت ، دادبه مادر خوبی ؟! از بابات شنیدم دیروز دعوا کردی . تو که اهل دعوا نبودی !

دادبه : پوران جون ، به خدا تازه رسیدم ویلا ،داشتم یه دقیقه استراحت می کردم ، میشه بعدا برات بگم ؟!

پوران :چرا نشه ؟! راستش باباتم یه چیزای دست وپاشکسته ای برام تعریف کرده ، اصلا من برای اون زنگ نزدم !

با دستم چشمامو ماساژ میدم ومی گم 

دادبه : پس برای چی زنگ زدین ؟

پوران : پریزاد  برگشته !

با شنیدن اسم پریزاد نیم خیز می شوم ومی گم 

دادبه : کی ؟

پوران : دیشب ، خوب شد تو خونه نیومدی ! دیشب همه خونه ما بودن .پریزاد هم اومده بود سراغت رو می گرفت !

کلافی دستی بین موهایم می کنم ومی گم 

دادبه : تو چی گفتی ؟

پوران : چی می گفتم ؟! گفتم مشغول کاری .خداروشکر چیز دیگه ای نپرسید همه سوالاش درباره کارت بود .

دادبه :باشه پوران جون می بینمت !

پوران :آرزو به دلم موند بهم بگی مامان !

دادبه : آرزوی بی جاییه ! این بحث بیهوده رودوباره شروع نکن !

پوران : باشه !من بازم سکوت می کنم !

دادبه :کار خوبی می کنی ، بهتره این زخم قدیمی دست نخورده باقی بمونه ، فعلا خداحافظ

پوران : خدا نگه دارت باشه 

عصبی از سر جام بلند میشم ،لعنتی تا اومدم خودم رو یکم از مهلکه بیرون بکشم وزندگیم رو بسازم دوباره سر وکلش پیدا شد ، عصبی مشتم رو روی میز عسلی فرود میارم و با فریاد می گم 

دادبه : لــعنت بهت ! 

مش هاشم به سرعت وارد می شه وبا دیدن من رنگ از رخسارش می پره .با دست پاچگی می گه 

مش هاشم :آقا دستتون ، دستتون داره خون میاد ! 

با صدای کنترل شده ای می گم 

دادبه : چیزی نیست مشتی ، ببخش ترسیدی !

مش هاشم :چطور چیزی نیست آقا ، دستتون بریده . بخیه نیاز داره .باید بریم درمونگاه !

دادبه : نیازی نیست ، فقط یکم بتادین وگاز استریل می خوام .

مش هاشم : اما آخــــ

دادبه :آخه نداره مشتی ، کاری رو که گفتم بکن .

پیرمرد هول ودست پاچه به سمت سوییت خودش می ره وچند دقیقه بعد با یه کیف بر می گرده 

کیف رو ازش می گیرم ومی گم

دادبه : دستت درد نکنه مشتی ، بقیش با خودم !

 

 

ویرایش شده در توسط p jalali
  • پسندیدم 5
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 15

بعد از پانسمان دستم ، لباس هام وعوض کردم وکت شلوار دودی تن کردم وترجیح دادم بدون کراوات برای صرف شام برم .

با رسیدن ماشین ، از در خونه خارج میشم ،پسرک لاغر وسایه چرده ای از ماشین پیاده میشه ومیگه 

_سلام آقای آریان پور 

دادبه :سلام 

_اینم ماشینی که اجاره کرده بودید !

دادبه :گفتی هزینه سه روزش چقدر میشه ؟

_هیچی ! اوستا گفتن شما بیشتر از این حرف ها به گردنشون حق دارید .

دادبه : ازش تشکر کن ، بگو اومد تهران به منم سر بزنه 

_چشم آقا ، امر دیگه ای ندارید ؟

دادبه :نه ممنون ...هی پسر ، یه دقیقه بیا 

_بله آقا ؟!

دادبه :بیا اینم اجر اومد ورفتت

و سه تاتراول کف دستش می زارم ، از خوشحال لبخند پهنی میزنه ومی گه 

_آقا ایشالا به هرچی می خواین برسین ، نیازی نبود ، این پول خیلی زیاد .

دادبه :زیاد نیست ،برو خوش باش 

سوار ماشین میشم وبه سمت رستوران به راه می افتم 

***

مهرسا 

بعد از کلی رقص وشادی کوله ام از روی صندلی بر می دارم ،همه بچه ها با تعجب بهم نگاه می کنن ،خب حق هم دارن برخلاف همه که خستن من جو  زده  از اول تا آخر راه رقصیدم .تینا مستاصل نگاهم می کنه ومی گه 

تینا: مهرسا خوبی؟! جاییت درد نمی کنه ؟

مهرسا :نه چرا درد بکنه ، عالــــیم ! تازه برسیم هتل می خوام برقصم !

با گفتن این کلمه همه می گن (نه !) 

غش غش می خندم ومی گم 

مهرسا :حالتون جا اومد؟! دیدید مهرسا کیه ؟تازه اولشه !من از رقصید خوشم اومده ...

شادان :کاش دستم می شکست نمی آوردمت وسط 

تینا :کاش منم لال می شدم میزاشتم بخوابی !

لبخند خبیثی می زنم ومی گم 

تینا :تازه اولشه ! باهاتون کار دارم حالا

شادان :مغزم درد گرفت اون ضبط کوفتی ویه لحظه ام خاموش نکردی !

به حالت قهر می گم 

مهرسا :خب خودتون اصرار کردید ،وگرنه من اصلا اهل این کارام ؟!

تینا با غرلند می گه 

تینا :من اون مهرسای قبلی رو می خوام 

انگار به اندازه کافی تنبیه شده که دیگه پاپیچم نشه 

مهرسا : باشه شب نمی رقصیم ،اما فردا ...

شادان : دختر تو انرژی کل سال هایی که ساکت بودی رو یه جا تخلیه کردی !

تینا :شادان جون کجای کاری ؟! این فقط اهل عشق وحال نبود وگرنه زبونش سه متره ،از اولم همین قدر بود .

شونه هامو بالا می اندازم ومی گم 

مهرسا :تصمیمم عوض شد ،رحم به شما نیومده .همین امشب پارتی راه می اندازیم !

هر دو به حالت گریه به هم نگاه می کنند 

با خنده به سمت مغازه کنار جاده راه می افتم ، چیزی تا رامسر نمونده و اتوبوس این جا برای استراحت نگه داشته ! 

اتوبوس پسر ها کمی دیرتر از ما رسید والان دارن دونه دونه از اتوبوس خارج میشن .

 

ویرایش شده در توسط p jalali
  • پسندیدم 5
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 16

چهار تا بستنی بر می دارم وبه سمت دخل فروشنده می رم که حس می کنم کسی کنارم می ایسته ،نگاهی گذرا می کنم .یکی از بچه های عمران که من اصلا ازش خوشم نمیاد ،با این که قیافه نسبتا خوبی داره در عوض هیچ بویی از شخصیت نبرده . فروشنده بستنی هارو میزاره داخل نایلون  ومیگه 

_چیز دیگه ای نمی خواین؟

مهرسا : خیلی ممنون چقدر شد؟

_قابلی نداره 5 تومن 

می خوام پول رو بدم که سعیدی دستش رو دراز می کنه وپولی رو روی پیشخون می زاره وبه دنبالش می گه 

سعیدی :خانم راد من حساب می کنم 

یکی نیست بگه به تو چه !آخه  پسر خوب خودت تنت می خاره که من جلوی بقیه ضایعت کنم ، با اخم می گم 

مهرسا : به کدوم عنوان شما حساب کنید ؟ من خودم پول ندارم ؟! که اگرم نداشته باشم از شما نمی گیرم . من واقعا نمی فهمم هدفتون از این کارا چیه ؟

با لبخند روی مخی می گه 

سعیدی : عنوانش رو که خب نمی دونم ! به زودی معلوم میشه ، البته اگر از خر شیطون پیاده شی وبزاری بیام خوا...

از وقاحتش گر می گیرم ومی گم 

مهرسا :ظاهرا شما تو این دنیا زندگی نمی کنید! یعنی واقعا متوجه نیستی من از شما خوشم که نمیاد هیچ بدمم میاد ! این شیرین بازیاتونم برید خرج یکی مثل خودتون بکنید .

با آرامش نگاهم می کنه این حرف هارو به سنگ زده بود تا الان خورد شده بود ولی این آدم اصلا غرور وشخصیت براش معنی نداره 

بی توجه بهش پول بستنی هارو حساب می کنم وسمت اتوبوس راه می افتم ، تینا وشادان با دیدن من می زنن زیر خنده 

تینا :این سعیدی منگل باز بهت گیر داد؟ بنده خدا عاشق ، دلش ونشکن !

با حرص بستنی هارو سمتش پرت می کنم ومی گم 

مهرسا :مردک احمق ، فکر کرده با این شیرین کاریاش می تونه مخ منو بزنه ، اگر بدونه چقدر ازش بدم میاد سمتم هم نمیاد !

شادان : این پسره کلا هَوَلِ ! کل دانشگاه از دستش الامانن . خودتو ناراحت نکن .راستی بچه ها منو چند تا از بچه ها شب می خوایم برای شام بریم یه جای خیلی دل ! شما هم میاید ؟!

مهرسا : نه ما خودمون برنامه داریم برای شب ، ایشالا یه بار دیگه 

تینا : برنامه ؟ چه برنامه ای؟ ماکه ...

با سقلمه ای که بهش می زنم ساکت میشه ،شادان لبخند می زنه ومی گه 

شادان :نگران نباش ! دخترای خوبین ، شام امشب هتل زیاد مال نیست ! من که عمرا اون غذارو بخورم ،تورو نمی دونم !

تینا : شادان جان من ومهرسا هم میایم . 

مهرسا :حالا ببینیم ، کدوم رستوران می رید ؟

شادان: ملودین !

تینا :اوهه یه وعده غذا اونجا قشنگ پونصد میوفته !

مهرسا :باشه ، اگر شام غیر قابل تحمل بود میایم همین رستورانی که گفتی .چی بود اسمش ؟

تینا :ملودین ! وای مهری اگر بدونی چقدر قشنگ ! یبار با حامد اینا اومدیم !

آروم کنار گوشش می گم 

مهرسا :خاک تو سر ندید بدیدت کنم !

زبون دراز می کنه ومی گه 

تینا : ندید بدید خودتی اوستا ! 

با ایستادن اتوبوس از ماشین پیاده میشیم ، اتاق ها چهار نفرست ، من و تینا و شادان و یه دختر دیگه به اسم مینو باهم یه اتاق می گیریم .

خسته به روی تخت می افتم و به خواب فرو می رم 

***

دادبه 

از ماشین پیاده میشم وسوییچ رو به پیشخدمت می دم وبه سمت رستوران به راه می افتم ، کاملا به خودم اعتماد دارم . نیازمند هرچقدر هم توی کارش وسواس به خرج بده نمی تونه به این پروژه دست رد بزنه !

آروم وبا طمأنینه وارد میشم . یکی از پیشخدمت ها نزدیک می شه ومی گه 

_سلام جناب ، می تونم کمکتون کنم 

دادبه :سلام بله من دنبال یه میز رزرو شده ام 

_به اسم چه کسی رزرو شده ؟

دادبه : شهیاد نیازمند به گمونم !

_ بله درسته ، همراه من بیاید 

با دیدن شهیاد که داشت با دقت منو روبروش رو نگاه می کرد به گارسون می گم 

دادبه :خیلی ممنون ، دیدمشون نیازی نیست شما بیاید .

به  طرف  میز میرم .شهیاد با دیدن من از جاش بلند میشه لبخند می زنه ودستش رو به طرفم دراز می کنه .با لبخند جوابش رو میدم ودستش رو سخت می فشارم ومی گم 

دادبه : سلام آقای نیازمند ، مشتاق دیدار 

نیازمند : درواقع دیدن شما سعادت بزرگی که نصیب بنده شد !

با دست اشاره می کنم که بشینه 

نیازمند : کمی زود راه افتادم ، این جا ها رو خوب بلد نیستم  .ترسیدم گم بشم ودیر برسم .

دادبه :می رسیم به تعریف هایی که از وقت شناسی شما شنیدم ، الحق که همشون راست !

لبخند متواضعی می زنه ومی گه 

نیازمند :لطف شماست آقای آریان پور !

دادبه :هنوز غذا سفارش ندادید ؟!

نیازمند :خیر منتظر موندم تشریف بیارید 

بعد سفارش غذا روبه نیازمند میگم 

دادبه : جناب نیازمند ، طراحی هارو دیدید ؟

با آرامش غذاش رو قورت می ده ومی گه 

نیازمند : بله ، وباید بابتشون بهتون تبریک بگم ! با اینکه هنوز جای کار داره اما بی تعارف می تونم بگم یکی از بهترین کار هایی که توی چند سال اخیر دیدم .

دادبه :باعث افتخاره ! 

لبخند بزرگی میزنم .شنیدن این حرف ها از زبان شهیاد نیازمند تنها چیزی که می تونه ناراحتی ظهرم رو از بین ببره ! 

دادبه :پس اگر ایرادی نداره فردا بریم زمینی که مد نظرمه رو ببینیم ! 

نیازمند : البته ، فقط زمین ها طرف دریا هستن یا جنگل ؟

دادبه : البته که از ارتفاع بالا به هر دوسمت اشراف دارید اما خود زمین طرف جنگل .

 

 

 

 

 

ویرایش شده در توسط p jalali
  • پسندیدم 5
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 17

مهرسا 

به سختی چشمامو باز می کنم .هنوز خوابم میاد ، اما از طرفی هم روده کوچیکم داره روده بزرگم ومی خوره . هوا روبه تاریکی یعنی من این همه خوابیدم ؟! به بچه ها نگاه می کنم ، اونا از من هم خسته ترند !

بیچاره شادان وتینا از دست من یه دقیقه هم ننشستند ، تا خود رامسر رقصیدند . فکر کنم تنبیه خوبی برای تینا شد ! حداقل تا یه مدت بهم گیر نمی ده !

آروم به سمت دستشویی میرم .با دیدن خودم توی آینه وحشت می کنم .موهام به طرز نا ممکنی به سمت بالا رفته ، چشمام هم پف کرده و قرمز شده .فورا شیر آب سرد رو تا آخر باز می کنم و صورتم رو به زیر شیر می برم . 

بعد از کلی کلنجار با موهای گره خورده ام از دستشویی بیرون میام و به سمت تینا می روم . دسته ای از موهامو در دست می گیرم واطراف بینی تینا می چرخونم که بعد از چند بار خاروندن بینیش بالاخره چشماش وباز می کنه 

تینا :مرض داری ؟! دختر کل راه که پدرمو درآوردی ،لاقل بزار بخوابم !

از اینکه جای من وتینا با هم عوض شده خندم می گیره ومی گم 

مهرسا : کی بود می گفت یکم عشق و حال کن ؟! خب منم همین کارو کردم ! درضمن من دارم میرم شام ، گفتم شاید توهم گشنه باشی 

بعد هم زمزمه وار طوری که بشنوه می گم 

مهرسا :هرچند اون خندق بلای تو سیری ناپذیره !

تینا :زهر سوسمار ! شنیدم چی گفتی .

از صدای ما شادان ومینو هم بیدار میشن .بعد از نیم ساعت هر چهار تا آماده به طبقه پاین میریم . بچه ها همه توی سلف نشستن .با دیدن غذا صورتم وجمع می کنم ! بخشکی شانس ، از شانس خوب من شام امشب ماهی . تنها چیزی که من بهش آلرژی دارم وکافی فقط بهش لب بزنم ، اون وقت که تمام بدنم مثل کیک باد می کنه !

بچه ها که ظاهرا غذای امشب رو پسندیدن ،بیخیال رستوران به پشت میز می روند . اما تینا مهربون نگاهم می کنه اگر من تینا رو نداشتم چیکار می کردم ؟!

تینا :هـــی! مهری جون می بینم که شانس بازم بهت پشت کرده . ظاهرا امشب ملودین مارا فرا می خواند .

شادان ومینو با تعجب نگاهمون می کنن 

شادان :بچه ها چرا نمی شینید ؟ظاهرا من اشتباه کرده بودم .شام امشب خیلی دله !

تینا :ما میریم ملودین !

شادان :برای چی آخه ؟وقتی شام این جا به این خوبی !

مهرسا :من به ماهی حساسیت دارم ! 

با شنیدن این حرف مینو که تا اون موقع ساکت بود می گه 

مینو:وای راست می گی ؟ من شنیدم حساسیت به ماهی خیلیم خطرناک ، چون باعث تورم ریه ها  و  سختی تنفس میشه ! 

لبخندی میزنم ومی گم 

مهرسا :درسته ! 

شادان :پس ماهم باهاتون میایم . یه شب که هزار شب نمیشه !بزار ماهم یکم لاکچری زندگی کنیم .

تینا : این همه هم تیپ زدیم هدر نشه ! 

به خودم  توی آینه گوشه لابی نگاه می کنم .یک مانتو خردلی با شلوار قهوه ای پررنگ وتیشرت سفید زیرش و کفش های به  رنگ پوست کیوی ،به همراه یه شال چند رنگ که بخش خردلیش بیشتر خودنمایی می کنه !

شادان دستم رو می کشه ومی گه 

شادان :بیا بریم دیرمون شد ! مثل همیشه قشنگی .

تینا :برای صبحانه که نمی خوایم بریم .مردم از گشنگی !

بعد از نیم ساعت بگو وبخند بالاخره به رستوران می رسیم . هر چهار تا با قیافه هایی جدی وارد میشیم .پیشخدمت به سمتون میاد ومی گه 

_میز رزرو کرده بودید ؟

شادان :خیر !

_خب ما این جا میز آزاد نداریم !همه میز ها رزرو شدن !

تینا با قیافه آویزون می گه 

تینا : اما آخه ما گشنمونه !

_متاسفم خانوم ،واقعا کاری از دستم بر نمیاد .یکم بالاتر یه رستوران شاید اونجا جا داشته باشه .گرچه همه رستوران های اطراف مثل این جا رزروی هستن .

با نا امیدی دور تا دور رستوران چشم می چرخونم ، راست می گفت کاملا شلوغ بود و هیچ میز خالی نداشت . با دیدن صورت خندونش خونم به جوش میاد .اون این جا چیکار می کنه ؟! خدایا کرمت وشکر قشنگ قصد کردی سفر وکوفت ما کنی !نکنه این همون سفری که دیشب بابتش کوتاه اومد ! من میدونم با تو چیکار کنم پسر اوشکول ! 

لبخند خبیثی می زنم وبه پیشخدمت می گم 

مهرسا :آقا من همین الان یکی از آشناهامون رو دیدم اگر میشه اجازه بدید یه سلام بدم وبرگردم ! شایدم سر میز اون ها نشستیم .

_بله البته کدوم میز ؟

با دست به میز دادبه اشاره می کنم .اصلا حواسش نیست وخیلی جدی داره صحبت می کنه ! ظاهرا مهمونش خیلی براش عزیز ، این و مدیون ویدیو های بادی لنگویج هستم ! 

تینا با دیدن دادبه رنگ از رخسارش می پره ومی گه 

تینا :مهرسا جان بیا بریم ، این جا شلوغ جایی برای ما نداره ! 

مهرسا :تا این جا اومدیم حیف به آقای آریان پور عرض احترام نکنیم !

بی توجه به تینا به سمت میز راه می افتم ،  دادبه بادیدن من لبخند روی لبش می ماسد ، لبخند پهنی می زنم ابرو هام وبالا می برم و زل میزنم توی صورتش ، مهمون مهمش پشت به من نشسته ونمی تونه منو ببینه .

با دیدن نگاه خیره دادبه روبه من برمی گرده ، بادیدن من جا می خوره ومی گه 

نیازمند :خانوم محترم کمکی ازم بر میاد ؟!

به سمت صندلی بین دادبه ومرد میرم ومی شینم کنارشون یک پامو با آرامش می اندازم روی اون یکی ومی گم 

مهرسا :مهرسا هستم ،مهرسا راد ! 

نیازمند :خوشبختم ، شهیاد نیازمند هستم .

مهرسا : از آشناییتون خیلی خوشبختم آقای نیازمند .

دادبه که تازه از شوک دراومده می خواد چیزی بگه که میون حرفش می پرم ومی گم 

مهرسا :من از دوستان قدیمی آقای آریان پورم ! الان تا دیدمشون شناختمشون ، اصلا فرق نکردی دادبه جان ! انگار همین دیشب دیدمت .

دادبه لبخند بی جونی میزنه ومی گه 

دادبه : تو هم همینطور مهرسا جان ! اصلا تکون نخوردی ؟ مثل قالی کرمونی !

 

ویرایش شده در توسط p jalali
  • پسندیدم 4
  • باحال بود 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 18

دادبه 

از دیدنش حسابی جا خوردم ، این دختره کله خر داره منو تعقیب می کنه ؟! اصلا فکرش رو هم نمی کردم انقدر پیگیر باشه . کاش توی موقعیت دیگه می دیدمش ،اونوقت بهش نشون می دادم ولی الان تنها نگرانیم اینه که کارم وپیش نیازمند خراب نکنه !

خدایا عجب گیری کردم ، هر جا میرم این دختر مثل قارچ از یه جایی در میاد . خوب نقطه ضعفم دستش اومده ، کاش دیشب انقدر برای آزادی اصرار نمی کردم .با اصرار بیجای خودم فهمید امروز چقدر برام مهمه ! اصلا چه لزومی داشت بگم امروز یه سفر مهم دارم ؟!

ولی اگر کم بیارم همین جوری به سواریش ادامه میده ، گرفتن حال این دختره حتی از گرفتن پروژه نیازمند مهم تره !

دستش رو روبروی صورتم تکون می ده چشمای سبز ودرشتش دارن به من می خندن 

مهرسا :دادبه جان ! با شمام ، می گم خیلی دلتنگ من شده بودیا ؟!

هی رو تو برم .پر رو تر می گم 

دادبه :خیلی دلم تنگ شده بود ، آقای نیازمند شما نمی دونید ما چقدر جون جونی بودیم ، اصلا صمیمی تر از ما وجود نداشت !

با تعجب نگاهم می کنه ، چشمک ریزی می زنم وادامه می دم 

دادبه : انقدر همو دوست داریم که قرار شد وقتی بزرگ شدیم با هم ازدواج کنیم !

چشمای مهرسا لحظه به لحظه داره گشاد تر میشه . با لبخند می گم 

دادبه : عزیزم به نظرتت امروز ،همون روز نیست که منتظرش بودیم ؟!

نیازمند با لبخند رو به مهرسا که داره با بهت نگاهم می کنه می گه 

نیازمند : مهرسا خانوم ، واقعا از دیدن این عشق ها به وجد میام ، چطور ممکنه یه آدم این همه مدت عاشق بمونه ؟!

لبخند تصنعی میزنم ومی گم 

دادبه :عشق ما با بقیه عشق ها فرق داره ! عشق ما اسطوره ای . مگه نه عزیزم ؟!

مهرسا خودش رو جمع وجور می کنه ومی گه 

مهرسا : دادبه جون ما تازه همو دیدیم ، اینی که تو می گی مال خیلی سال پیش به نظرم زود تصمیم نگیر !

نیازمند گیج نگاهمون می کنه . بهتره سریع تر این شرایط رو خاتمه بدم تا آبروم جلوی نیازمند به باد فنا نرفته !

دادبه : آقای نیازمند خستتون نکنیم ، شما امشب خوب استراحت کنید من فردا صبح زود میام دنبالتون تا بریم سر زمین ها ! 

نیازمند هم که انگار خسته شده از خدا خواسته پیشنهادم رو قبول می کنه وبا یه خداحافظی کوتاه از رستوران خارج می شه .

مسیر رفتنش رو نگاه می کنم.با خشم به سمت مهرسا نگاه می کنم ومی گم 

دادبه :دختره ی دیوانه تو منو تعقیب می کنی ؟به چه جراتی منو جلوی کارفرما توی مضیغه میزاری ؟

پوفی می کنه ومی گه 

مهرسا : باز زد تو کانال توهم ، آخه این همه اعتماد به نفس واز کجا میاری ؟ کی گفته من تو رو تعقیب کردم ؟! ولی قسمتی که گفتی تو مضیغه بودی ، دلم خنک شد ! کاش بیشتر می موند یکم بیشتر اذیتت می کردم .

پوزخندی می زنم ومی گم 

دادبه : باور کنم هر دو اتفاقی  اومدیم رامسر و از اون بدتر هم زمان اومدیم این رستوران ؟!

شانه هاشو بالا می اندازه ومی گه 

مهرسا :می خوای باور کن می خوای نکن ، ولی همش اتفاقی بود ! برای من که خوب شد ...

دادبه : خب دیگه دلقک بازیات تموم شد؟ می تونی بری  ! 

مهرسا : نچ نمی رم ! تو برو 

پوزخندی میزنم این مخش تاب داره 

دادبه : یه تختت کمه نه ؟! این میز رو من رزرو کردم الانم می خوام دسرم رو تو آرامش بخورم ! 

بی توجه به حرفی که زدم دستش رو بلند می کنه وعلامت میده ،نگاهش رو دنبال می کنم که سه تا دختر می بینم ، دارن به سمتمون میان . یکیشون رو می شناسم .توی دعوای دیروز دیدمش . ولی اون دوتای دیگرو نمی شناسم .

دادبه : خودت کم بودی ، سه تا دیگه هم آوردی ؟!

مهرسا : چقدر حرف میزنی ! این جا میز خالی نداره ، ماهم گرسنه ایم ، این جا غذامون رو می خوریم اگر هم مشکلی داری می تونی بری ! 

دختری که دیروز توی دعوا بود کمی معذب ولی اون دوتا دیگه انگار از چیزی خبر ندارن ،چون به گرمی باهام سلام احوال پرسی می کنن 

مهرسا : بچه ها علی رغم اصرار های من ، آقای آریان پور می خوان پول شام رو حساب کنند .

یکی از دختر ها که چشمای مشکی وکشیده ای داره می گه 

_ عزیزم مگه میشه ؟! ایشون لطف دارن ولی خودمون حساب می کنیم .

مهرسا :شادان جون ، درست نیست گفتنش ولی من بر گردن ایشون خیلی حق دارم ! از کارمندای بابام 

دیگه شورش رو درآورده ،برزخی نگاهش می کنم ولی این دختر با هیچ جیز از رو نمی ره انگار نه انگار با لبخند می گه 

مهرسا :دادبه جان حالت خوبه ؟! 

بی اختیار گلدان رو از روی میز بر می دارم و روی زمین درست کنا مهرسا پرت می کنم ، با این کار صورتش رو با دست هاش می پوشونه ،همه دارن نگاه می کنن .اگر اون دیوونه است من از اون دیوونه ترم !

دستم رو میزارم به پشت صندلیش وروش خیمه می زنم ومی گم 

دادبه :خیلی حرف میزنی کوچولو ، برات دردسر نشه یه وقت ! 

کمی ترسیده وچیزی نمی گه ،دستش رو می گیرم وبه دنبال خودم  می کشم از رستوران خارج میشیم .

 

ویرایش شده در توسط p jalali
  • پسندیدم 4
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 19

با بهت به دنبالش راه می افتم ،یا بهتره بگم من رو به دنبال خوش می کشه .

با صدای خشمگین ولی کنترل شده ای می گه 

دادبه :بازی دوست داری ؟! کی که بدش بیاد ! 

به خودم میام .محکم دستم رو از دستش خارج می کنم ،که باعث میشه بایسته . چشمام رو ریز می کنم ومی گم 

مهرسا : تو به چه حقی دست من رو گرفتی ؟! تا دوبار تو روت خندیدم پرو شدی ! ببین آقا پسر این کار امشب من جواب بی احترامی اون روزت بود ! هیچ مرد با شخصیتی دست روی زن بلند نمی کنه ،علی الخصوص روی یه دختر غریبه ! گرچه که تو بویی از شخصیت  نبردی !

پوزخند میزنه .چشم های قهوه ای رنگش دارن آتش می گیرن ! با نگاه کردن به چشماش بدن من هم گرم می شه . غرور خاصی که توی چشماش می تونه دل هر دختر رو بلرزونه ولی من هر دختری نیستم ، من مهرسا ام ! باید پای قولی که به خودم دادم بمونم ! این پسر باید از من عذر خواهی کنه . ..

دادبه : حرف بسه ، دیگه وقت عمله ! راه بیوفت .

گیج نگاهش می کنم .راه بیوفتم ؟! کجا راه بیوفتم ! منتظر نگاهم می کنه وسرآخر بی قرار بازوم رو می گیره و به سمت ماشینش هدایتم می کنه . شادان ومینو با تعجب نظاره گر هستند .تینا هم با تعجب و بهت داره دادبه و نگاه می کنه . هیچ کس نمی دونه این پسر می خواد چیکار کنه ! نکنه منو ببره یه جا سربه نیستم کنه ! 

با غیظ بازوم رو از چنگال قدرتمندش در میارم ومی گم 

مهرسا : تو داری چه غلطی می کنی ؟! مغزت سر جاشه ؟! گرچه اصلا بعید می دونم داشته باشی! 

با جدیت توی صورتم نگاه می کنه ومی گه 

دادبه : مگه نمی گی اومدی کار دیشب رو تلافی کنی ؟! خب منم می گم بزار لاقل کار دیشبم رو تموم کنم ! 

متوجه منظورش نمی شم و می گم 

مهرسا : نمی فهمم ؟! دردت چیه ؟

دادبه : دردم تویی ! دارم به مبارزه دعوتت می کنم ! 

با شنیدن این حرف تینا میاد سمتم وبا نگرانی بازوم رو می چسبه ومی گه 

تینا : مهرسا ،  جون تینا بی خیالش شو ! دیرمون شده .الان مسئول اردو جریممون می کنه تازه شانس بیاریم به دانشگاه گزارش نده ! ما نباید سر خود می اومدیم بیرون . 

پوزخند روی لبش بار دیگه جون می گیره ومی گه 

دادبه : آخی کوچولو اومدی اردو ؟! برو تا ددی ومامی نگرانت نشدن ! 

پسره احمق داشت من رو مسخره می کرد . تینا راست می گفت اگر یکم دیگه می موندیم اون مسئول عقب مونده اردو میومد اتاقارو چک می کرد ومی فهمید ما نیستیم ، بعدش دردسر می شد.

با شجاعت توی چشماش زل می زنم ومی گم 

مهرسا : حساب رسی به تو بمونه برای بعد ، فعلا نمی خوام گیر احمق تر از تو بیوفتم بابا بزرگ !

دادبه :حساب رسی که کار منه ! امشب که داری فرار می کنی ولی بدون کارای امشبت وفراموش نمی کنم وباید حساب تک تکش رو پس بدی .

مهرسا :توفعلا برو ماشینت رو درست کن ! راستی تونستی دیه ماشینت رو بگیری ؟! ... چی ؟ نتونستی ؟! آخی ، عیب نداره برو از به قول خودت ددی جونت بگیر .

متوجه تیکم میشه .این بار نوبت اونه که با نیش بسته وشده وچشمای به خون نشسته نگاهم کنه .

با خستگی وارد اتاق میشیم ، خدارو شکر هنوز برای بازرسی نیومدن . اومدنی یه سری از کارکنای دانشگاه رو دیدم که توی لابی رو به دریا نشسته بودن ومشغول حرف زدن بودند .انقدر گرم صحبت شده بودند که متوجه اومدن ما نشدن ! 

بی حوصله شالم رو به گوشه ای پرت می کنم وزیر پتو می خزم . با یاد اتفاقای امشب به خواب می رم .

چشمامو باز می کنم .بچه ها هنوز خوابیدن .از دیدن حالت خوابیدن مینو خنده ام می گیره . این چجوری صد وهشتاد درجه چرخید ! نیمی از بدنش بیرون از تخت وانگشت شصت پاش توی دهن شادان .

سر خوش میرم سمت حموم ، طبق عادت به محض اینکه شیر آب رو باز می کنم همزمان می زنم زیر آواز ...

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من وتوست
گوش کن با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و تست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و تست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ار نه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و تست
این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفتگویی و خیالی ز جهان من و تست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و تست
سایه ز آتشکده ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و تست

بعد از اتمام کارم قصد خروج می کنم که با صورت متعجب شادان وتینا ومینو روبرو می شم ، نیشخندی می زنم ومی گم 

مهرسا : ببخشید طول کشید ! خب بابا چتونه ؟!  همش ده دقیقم نشد .

تینا پیش دستی می کنه ومی گه 

تینا :مهرسا باور نمی کنم .خودتی ؟!

اینم اول صبحی باز سیم پیچیش اتصالی کرد . 

مهرسا : پ ن پ عمتم ! خوب می خواستی کی باشم ؟ 

چپ چپ نگاهم می کنه ومی گه 

تینا : وایی مهری خواهری خیلی غافلگیرم کردی ! 

و بی درنگ می پره بغلم که تعادلم رو از دست می دم و از پشت می خورم به در بسته حمام .خداروشکر در بسته بود وگرنه حتما یه جاییم می شکست !

مهرسا :غافلگیری از ویژگی های بارز اوست ! 

شادان : مهرسا جدی جدی صدات خیلی خوبه ها !

تازه دوزاریم میوفته اینا چرا با این قیافه روبروی در وایستاده بودند .تینا ازم فاصله می گیره ومی گه 

تینا : رو نکرده بودی شیطون ؟! 

شونه هام بالا می اندازم می گم 

مهرسا :موقعیتش پیش نیومده بود ! من فقط توی حموم می خونم ...

تینا :لازمه همش بیای خونه ما حموم ! 

مینو : انقدر قشنگ خوندی تو خواب فکر کردم آهنگ گذاشتی 

لبخندی می زنم می گم 

مهرسا : مرسی مینو جان ! آهنگ مورد علاقمه برای همین یکم با حس تر اجراش کردم ...قدیمیا چی می گن (بر دل نشیند هر آنچه از دل برآید )

 

ویرایش شده در توسط p jalali
  • پسندیدم 4
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 20

بعد از آماده شدن وخوردن صبحانه همراه بچه ها به سمت حیاط پشتی میریم .چند تا از کارکنان دانشگاه ایستادند و دارن چیزی رو به بچه ها میگن .نزدیک تر که می شویم صدا ها واضح تر می شه .

_پس برنامه امروزمون شد تله کابین وزیپ لاین ! لطفا دیر نکنید ، راس ساعت 10 باید همه سوار اتوبوس شده باشیم .هتل آقایون کمی از این جا دورتره اونا زود تر از ما راه می افتن .تاکید می کنم اشیا مهم و قیمتی تون رو با خودتون نیارید ! مخصوصا کسایی که می خوان زیپ لاین سوار بشن ! 

نگاهی به تینا می اندازم که داره با گوشیش بازی می کنه وهمزمان به نشانه تایید حرف های خانم احمدی سرش تکون میده .

تینا :میگم مهری می خوای ما جیم بزنیم ؟!خودمون میریم یه طرفی !

بی حوصله می گم 

مهرسا:نه بابا چه کاریه ؟! خب اینا دارن می برن جا به این خوبی !

تینا : هوفــــ ! مهرسا من نمی خوام با اینا برم جایی !

مهرسا:پس چرا اومدی اردو؟ اگر نمی خواستی با اینا بری پس باید تنها می اومدی ! اگر خدایی نکرده اتفاقی برات بیوفته گردن این بیچاره هاست که آوردنت این جا !

با قیافه ای آویزون می گه 

تینا :اصلا دلم نمی خواد با اون برم جایی!

مشکوک نگاهش می کنم ومی گم 

مهرسا :با کی؟!

با زبون لب هاش رو تر می کنه ومی گه 

تینا : اون پسره ی شله زرد ! 

جالب شد . با لبخند گشادی می گم 

مهرسا:کدوم پسر؟!

نگاه غم زدش رو می دوزه به دیوار روبروش ومی گه 

تینا:شایان  ،  شایان نیازمند !

چقدر این فامیلی برام آشنا !

مهرسا : اونوقت چرا ؟ ببینم تو چیزی رو از من پنهان می کنی ؟ببین اگر این کارو کرده باشی باهات قهر می کنم ، با هیچ چیزم خر نمی شم .حتی بستنی !

تینا:نه بابا چیرو پنهان کنم آخه ! چند وقت پیش ازم خواست شماره بابا رو بدم برای امر خیر .

یه تای ابروم رو میدم بالا ومی گم 

مهرسا : و تو چی گفتی ؟

تینا : بهش توپیدم .گفتم اصلا به فکر ازدواج نیستم و حالا حالا ها قصدشم ندارم !

مهرسا: دختره خر چرا همچین حرفی زدی ؟ موهای سرت و دونه دونه می کنم .پسر به این ماهی ! ماشینش ودیدی؟ قیافه وقد وبالا هم که ماشالا چیزی کم نداره .بازهم بدون اجازه من مغز خر خوردی؟

تینا:مهرسا جون کلا یه روزم نمیشه همچین اتفاقی افتاده ! دیشب همش فکرم درگیر بود . اون موقع که تو رفتی بستنی بخری ، همون موقع اونم اومد گفت می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم ، بعدم گفت از من خوشش اومده وشماره بابا رو خواست ! یه لحظه هول شدم ...

بعدش با حزن به گوشه ای خیره شد وزمزمه وار گفت 

تینا :مگه چند نفر تا حالا ازم خواستگاری کردن ؟

خندم گرفته .خودشم میدونه چه خریتی کرده .ولی یه چیز رو نمی دونه ،تا وقتی منو داره غم نداره !

مهرسا :همین ؟ خب دختر خوب همون دیروز باید بهم می گفتی .این که ناراحتی نداره .قایم شدن و اردو پیچوندنم نداره !

تینا:میگی چیکار کنم ؟ 

مهرسا:بسپرش به خودم !

تینا:می خوای چیکار کنی اوستا ؟!

مهرسا :زهر مار و اوستا ! می خوام از نو بکوبم بسازمش !

بعد از آماده شدن به سمت اتوبوس به راه می افتیم .هوا داره روبه گرم شدن میره وبه شدت هم شرجی .شادان ومینو کلی خوراکی آوردن ، من و تینا هم پول ! از دیشب گشنه ایم ، بخاطر اون پسر خودخواه دیشب از گشنگی معدم سوراخ شد .مگه آدم با دوتا لقمه نون وپنیر سیر میشه ؟!

شادان :بچه ها زیپ لاین  و که هستین ؟

از چه کسی پرسید ، من عاشق هیجاناتم ، در طول عمر 23 سالم هر ورزش هیجانی بوده امتحان کردم .از اسکی بگیر تا صخره نوردی !

مهرسا:معلومه که هستیم !

وذوق زده دست هام رو می کوبم بهم ومی گم 

مهرسا : این پسرا رو یک سوسکی بکنم من !

تینا : همین که سوارشی مسخره بازیاشون گل می کنه ومیزنن زیر خنده!

مهرسا: برن به خودشون بخندن .دراصل من نقشه های خوبی براشون دارم .

شادان:وایی مهرسا می خوایی چیکار کنی؟!دردسر نشه ؟!

سرم رو به نشانه نه تکون می دم به افکار خبیثم می خندم .

با ایستادن اتوبوس پیاده می شویم ،به ترتیب سوار تله کابین میشیم .من وتینا وشادان ومینو توی یه کابین می شینیم .به محض راه افتادن ،مسخره بازی های شادان وتینا شروع میشه ومن ومینو هم از خنده نفس کم می آوریم .

شادان :بچه ها بیاین یه آهنگ بخونیم ، دلتون میاد توی چنین ویویی آهنگ نخونین !

تینا :والا من که صدای خوبی ندارم ، اما بعضیا دارن ...

مهرسا:الان اینارو گفتین که من بخونم ؟

شادان :اوهوم !

مهرسا :عمرا ! گفتم که فقط توی حموم می خونم وبس !

تینا:مهری جون تینا !

چپ چپ نگاهش می کنم ومی گم 

مهرسا :محاله !!

با سقلمه ای که به پهلم می خوره ، میفهمم رسیدیم بالای کوه و وقتشه صدای آواز خوندنم رو کم کنم !

مینو خنده ی ریزی می کنه ومیگه 

مینو :مهرسا جون تو خیلی باحالی !

مهرسا :چه کنیم دیگه ، نمک تو خونمون ! 

تینا :گفت باحالی ! نگفت بامزه ای !

زبون دراز می کنم ومی گم 

مهرسا :فضولیش به جنابعالی نیومده ، من با مینو تله پاتی ذهنی دارم .میدونم منظورش بامزه بوده !مگه نه مینو ؟

مینو درحالی که می خنده میگه 

مینو : آره منظورم همین بود !

بادی توی غبغبم می اندازم ومی گم 

مهرسا :جوابت وگرفتی ؟حالا برو کنار بزار باد بیاد مهندس دوزاری !

با گفتن این حرف یکی از پسر ها می گه 

_خانوم راد شما باز شروع کردین به کلکل ؟چرا بحثی رو که همیشه می بازید ،شروع می کنید ؟

لجم می گیره ومی گم 

مهرسا :اولا فضولیش ... لا اله الا الله ،مگه من با شما حرف زدم ؟ دوما بازنده همیشگی که شما و هم رشته ای هاتون هستید !

تینا چشم غره ای می ره   و پیش شادان می شینه  .به من چه ! تقصیر اون پسرست که خودش رو پرت می کنه وسط بحث ما .

ویرایش شده در توسط p jalali
  • پسندیدم 4
  • باحال بود 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 21

دادبه 

مثل یه تیکه یخ توی چشماش زل می زنم . از دیدن دوبارش ناراحت نیستم ، اما اصلا دلم نمی خواهد گذشته تکرار بشه .چشمای میشی رنگش توی حدقه می چرخونه و لبخند  محجوبی می زنه ومی گه 

پریزاد : دادبه نمی دونی چقدر از دیدنت خوشحال  شدم ! 

لبخندی بی جون می زنم ومی گم 

دادبه : منم همین طور ! 

جواب کوتاه و سردم تیر خلاصی می شه ،  بر امیدی که توی چشماش لونه کرده . لبخند روی لبش جمع تر میشه وبیشتر شبیه پوزخند جلوه می کنه. با دلخوری می گه 

پریزاد : انگار زیادم از دیدنم خوشحال نشدی !

بی تفاوت به حرفش می گم 

دادبه :از کجا فهمیدی اینجام ؟

دوباره لبخند می زنه ومی گه 

پریزاد : عمو گفت . منم دیدم تهران کاری برای انجام دادن ندارم گفتم بیام این جا هم تو رو ببینم هم یه آب وهوایی تازه کنم .

انگار که من نمی دونم برای چی اومده ! خوندن فکر این دختر برام از آب خوردن هم آسون تره .پوزخندی می زنم ومی گم 

دادبه : خوب کردی دختر عمو ، اما چه بد موقع اومدی چون من برعکس تو  کلی کار دارم .فردا باید برگردم تهران !

حس می کنم کمی رنگ صورتش به سرخی متمایل میشه ، جملاتم رو اونقدر سرد و با آرامش می گم که حرفی برای گفتن نداشته باشه .هرچند بعید می دونم اصرار بکنه . این خاصیت خون آریان پور ، غرور بخش جدایی ناپذیر شخصیت این خاندان بزرگ هست !

نگاه بی روحش رو به چشمام میدوزه ومی گه 

پریزاد : فکر می کردم بیشتر از این حرف ها مهمون نواز باشی ؛پسر عمو !

به  کنار پنجره میرم و پرده رو کنار می کشم ومی گم 

دادبه :فکر می کردم عاقل تر از این حرفا باشی ،دختر عمو !

 به منظره دلپذیر پشت پنجره چشم می اندازم .دریا آرومه آرومه و چندتا مرغ دریایی دارن کمی دورتر از ساحل توی آب شنا می کنن . حس حضور پریزاد کنارم باعث میشه از دریا چشم بردارم وبه صورت برافروختش چشم  بدوزم . اصلا حوصله این دختر رو ندارم .پریزاد از اون مدل دخترا حوصله سر بریه که هر وقت ببینیشون بدون هیچ  تغییر ی روبروت ظاهر میشن .فرقی نمی کنه چند ساله ندیدیشون ،اونا بازم همون حرف هایی رو می گن که قبلا می گفتن ،همون رفتار هایی رو دارن که قبلا داشتن .  از آدمای تکراری بدم میاد !

پریزاد : دادبه منظورت چیه ؟!

دادبه :واضح گفتم ، از این بازی های تو خسته شدم . از رفتن اومدن هات ، حرف های تکراریت از همشون خسته شدم .پریزاد من ازت خسته شدم !

لبخند تلخی میزنه ومی گه 

پریزاد :ولی من هنوز هم ...

با صدای در  حرفش رو نیمه رها می کنه .با تعجب می گه 

پریزاد :منتظر کسی بودی؟

به کنایه می گم 

دادبه :من مهمون ناخونده زیاد دارم .

 با شنیدن این حرف  رنگ صورتش قرمز تر میشه .به سمت در میرم با باز کردن در صورت خندونش در چارچوب در ظاهر میشه ...

***

مهرسا 

نگاهی آکنده از شرمساری به تینا می اندازم . دلم نمی خواست ناراحتش کنم .به سمتش میرم ، شادان ومینو فورا از جاشون بلند میشن وبا یه ببخشید به سمت دیگه میرن ، آروم کنارش میشینم ومی گم 

مهرسا :تی تی جون از دستم عصبانی ؟ 

تینا :نیستم .

مهرسا : ناراحتی ؟

تینا :به نظرت نباشم ؟ مهرسا ما با هم جون در یه قالبیم ، تو از خواهر برام عزیزتری .ما هر روز خدا باهم کل کل می کنیم ،دعوا می کنیم ،قهر می کنیم اما بازهم تا شب به هم شب بخیر نگیم خوابمون نمی بره . روزی که ماجرای کل کل هامون به دانشگاه کشید تو به من چی گفتی ؟ گفتی از این موضوع خوشت نمیاد چون باعث میشه این شوخی ساده بینمون تبدیل به کدورت بشه .برای همینم خودمون رو از جنجال های دانشگاه جدا کردیم .اما امروز تو کاری کردی که مضحکه دست همکلاسی هام بشم .حقم دارن صمیمی ترین دوستم امروز جلو همه بهم گفت بازنده !

این بار کاملا حق با تیناست و زبون سه متری من به کارم نمیاد.

بغض می کنم ومی گم 

مهرسا :تینا ! اگر تورو از دست بدم دیگه هیچ چیزی برام نمی مونه . تنها دلخوشی این زندگی یکنواخت واحمقانم تویی. خسته شدم از بس اون دختر خوبه بودم .منم ممکن اشتباه کنم . خسته شدم از این که همیشه باید کامل باشم .چی میشد منم وقتی اشتباه می کردم بقیه بهم بگن اشکالی نداره انسان جایز الخطاست ، تو هم مثل بقیه آدما شامل این مثل میشی. چرا از بچگی تا کار اشتباهی ازم سر زد مامان بهم گفت "در شان تو نیست " راستی این شان من چیه ؟ چیه که من حتی نمی تونم یه شوخی ساده با برادرم بکنم . چیه که نمی تونم از حق خودم دفاع بکنم وجلوی یه پسر زورگو غول تشن به ایستم !
قطره اشکی روی گونم سر می خوره که فورا پاک می کنم .اکثر بچه ها به سمت زیپ لاین رفتن ولی هنوز چندتایی اطراف هستن .نمی خوام نقل زبون بچه های دانشگاه بشم .
تینا : مهرسا ،عزیزم ببخشید .من زیادی کش دادم .گریه نکن عزیز تینا ،فکر می کنی نمی دونم چقدر اذیت میشی ؟ وظیفت خیلی سخته مهرسا ، تو یه الگویی ،چه توی دانشگاه ،چه توی فامیل وجاهای دیگه ! الگو بودن خیلی سخته .ببخش که یه لحظه حق خطا کردن رو ازت گرفتم !
نمی خوام امروز رو خراب کنم .تا این جاش هم زیاد از تحمل دلم شده بود که حرف زدم وگرنه همه می دونن تینا اهل غر زدن وگلایه نیست .
لبخند می زنم ومی گم 
مهرسا :آشتی ؟
تینا:قهر نبودم که ! 
بشکنی می زنم ومی گم 
مهرسا :ایول ، پس بدو بریم سراغ  زیپ لاین ، نقشه ها دارم برای آقایون !
تینا خنده مستانه ای سر میده ومی گه 
تینا :از دست تو !به کشتنشون ندی ، همینجوریشم شوهر کمه !
مهرسا :نترس با آقای شما کاری ندارم .
به سمت زیپ لاین به  راه می افتیم .

 

ویرایش شده در توسط p jalali
  • پسندیدم 3
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت22

دختر ها رو از پایین می بینم . همشون یک دور سوار شده بودن وحالا از پایین نظاره گر من هستند  . از قصد انقدر لفتش دادم تا آخرین دختر هم سوار بشه ومن بمونم وگروه پسر ها . بار دیگه جلیقه مشکی رنگی رو که پوشیدم سفت می کنم ولبخند شرورانه ای به پسر ها می اندازم که مشغول بستن جلیقه هاشون هستن . بالاخره یکی باید نشونشون بده خودشون هم خیلی شجاع و بی ایراد نیستند که همیشه خدا دخترا رو مسخره می کنند !

چشمک ریزی به دخترا می اندازم که هرسه  زیر خنده می زنند  . تینا با چشم به چیزی اشاره می کنه .با دیدن شایان نیازمند پوفی می کشم . زیر لب می گم "لعنت به این شانس" ، اونم توی گروهی بود که من قرار بود سربه سرشون بگذارم . اشکالی نداره ، نهایتا میرم بهش میگم شوخی کردم وقضیه رو جمع وجورش می کنم .تنها چیزی که الان برام مهمه اینه که اون سعیدی مسخره ودوستاش رو جلوی همه ضایع کنم .

با صدای مرد خط افکار شیطانیم پاره می شه . 

_خب آقایون و تنها خانمی که معلوم نیست تا الان کجا بودین !

با گفتن این حرف همه می خندن ، ولی اینبار حرص نمی خورم با آرامش نگاهشون می کنم .نقشه های من حسابی خنده دار تره !

_بله داشتم می گفتم ، از انجام هرگونه شوخی بیجا ، تکون دادن طناب ها ، ایجاد ارتعاش در پل معلق وغیره خود داری کنید . من  شما رو از این جا می فرستم به ایستگاه بعدی .بعد از ایستگاه دومی از یک پل معلّق که از وسط جنگل هم رد میشه به سمت ایستگاه سوم راه می افتید .سوالی نیست ؟

همه به نشونه تایید سر تکون می دهند.

_خوبه پس دونه دونه بشینین روی این سکو وخودتون رو به سمت پایین بکشید .

و من آخرین نفر از این گروه شش نفره به پایین می پرم . باد خنک به صورتم می خوره وچشمام رو می بندم . هنوز دوقدم نرفتم که به ایستگاه دوم می رسیم . به عقب نگاه می کنم کلی با این جا فاصله داره .انقدر حس پرواز زیر این آسمون آبی خوبه که اصلا متوجه مسافت نشدم . ایستگاه دوم همون جاییه که من باید نقشه ام رو عملی کنم .

به محض قرار گرفتن روی پل معلق یکی از پسر ها می گه 

_خانوم راد زنده اید ؟

مهرسا:به کوری چشم دشمن ها بله !

_چشم دشمناتون کور !

شایان : به کارت برس ، مزاحم خانوم راد نشو .

لبخندی می زنم .چقدر این  پسر با شعوره ! باید هر طور شده گندکاری تینا رو درست کنم . نگاهش می کنم ، قد بلندو هیکل چهار شونش حرفی برای گفتن نمی گذاره ، تازه اگر از موهای خرمایی وچشمای کهربایی رنگش چشم پوشی کنیم . حیف که این پسر هم توی گروه من افتاده وقرار یکم بترسه !

جیغ بلندی می کشم ومیگم

مهرسا :وایــــــی ! یه سوسک درختی !

به محض اینکه صدای خنده پسر ها بلند میشه ،پل رو به لرزه در میارم که تعادلشون رو از دست می دهند وچند تاییشون روی هم می افتند.به صدای اعتراض هاشون توجهی نمی کنم و مداوم پل رو به حرکت در میارم این بار همشون ترسیده فریاد می کشن .غش غش می زنم زیر خنده ،حالا زوده ولشون کنم .چون تعادل ندارن نمی تونن از پل رد بشن ودر یک کلام روی پل گیر کردند .

درست وسط جنگل هستیم واطرافمون کسی نیست .ارتفاع تا پایین بیشتر از چهار متره و انتهای راه می خوره به یک دره پوشیده از درخت های سبز وبلند .

یکی از پسر ها می گه 

_خانوم راد خواهشا تموم کنید این بازی رو ! یکیمون پرت میشه پایین !

با داد می گم 

مهرسا : نمی تونم یه حشره زشت نشسته روی مانتو ام ، می ترسم ! 

این بار یکی دیگشون می گه 

_خواهش می کنم ، التماس می کنم ، من ترس از ارتفاع دارم .

خندم می گیره ، اگر در حالت عادی بودند همشون من رو به خاطر ترس از یک سوسک مسخره می کردند اما حالا تنها فکری که دارن اینه که حرکات شدید پل آروم بشه !

سعیدی نگاهی به عقب می اندازه که با دیدن خنده روی لب های من متوجه قصدم میشه . لبخندی تحولیم میده وپل رو تکون محکمی میده .با حرکت شدید پل تعادلم رو از دست می دم وبه پایین سقوط می کنم .به وسیله قلابی که در شروع کار به خودمون وصل کرده بودیم بین زمین وهوا معلق می مونیم .از ترس زبونم بند میاد .پل همچنان مثل تاب این طرف واون طرف می ره . شایان دو نفر با من فاصله داره وبه خاطر قلابی که به جلیقش وصله نمی تونه بیاد سمتم .دلم نمی خواد پیش این پسر ها کم  بیارم بنا بر این سعی می کنم دستم رو به قسمتی از پل بند کنم .چند بار محکم خودم رو در هوا تاب می دم ودر یک حرکت بخشی از تاب رو چنگ می زنم . به قسمت سخت کار می رسم باید خودم رو بکشم بالا !

صدای همهمه پسر ها گوشم رو خراش میده .انگار مسابقست وایستادن تشویق می کنن . یکی از پسر ها که جلوی من بود می خواد دستم رو بگیره که چشم غره ای بهش می رم . فورا دستش رو به عقب می کشه .به سرعت دست دیگه ام رو هم حایل می کنم وبا یه حرکت خودم رو به روی پل می رسونم .صدای دست زدن پسر ها بلند میشه و شایان با نگرانی نگاهم می کنه ومی گه 

شایان :خوبید ؟ چیزیتون که نشد ؟

عرق روی پیشونیم رو کنار میزنم ومی گم 

مهرسا : خوبم !

بعد از طی کردن طول پل ، از ادامه راه انصراف می دیم ،چون مسئولین اردو نگران پایین ایستاند ومنتظرانه نگاهمون می کنن .

خانم احمدی وآقای شریفی نگاهی متعجب بهم می اندازند وآقای شریفی می گه 

شریفی: اینا راست می گن خانوم راد ؟ شما ترسوندینشون ؟! این نره غولا رو !

خانم احمدی لبخند محوی میزنه ومی گه 

احمدی: جای تعجب نداره دختری مثل تو بتونه حریف یه گله پسر بشه ، البته منظوری ندارم !

پوزخند ریزی می زنم ومی گم 

مهرسا : والا نگم براتون که به التماس افتاده بودن ! 

 نگاه متعجب شریفی به جدی تغییر حالت می ده ومی گه 

شریفی :شما چرا همچین کار خطرناکی رو کردید؟اگر دلیل قانع کننده ای نداشته باشید از ادامه اردو محروم می شید وباید تا آخرین روز تنها در هتل بمونید !

نگاه عاقل اند سفیهی می کنم ، باید چیکار کنم ، با یه بهونه من در آوردی می تونم همه چیز رو علیه اونا بکنم .اما با گفتن واقعیت جلوی این همه دانشجو می تونم آبروشون رو ببرم وانتقام همه مسخره بازیاشون رو بگیرم ، اگر ادامه اردو محروم بشم اتفاقی نمی افته ، چشمامو ریز می کنم ومی گم 

مهرسا :خواستم به همه نشون  بدم این پهلوون پنبه ها چقدر تو خالین ! ادعاشون سبد سبد اما ...

به سعیدی نگاه می کنم که از خشم قرمز شده .گفته بودم حالت رو می گیرم پسره از خودراضی .

شریفی: یعنی می خواستین این آقایون رو مسخره کنید ؟

مهرسا :مسخره که نه ! خواستم نشونشون بدم هیچی نیستن !

شریفی : این کار از شما بعیده ، خانم راد شما از دانشجو های تلاشگر و با متانت وباشخصیت دانشگاه هستید !

ابرو هام رو بالا می اندازم می گم 

مهرسا :بالاخره یکی باید اینارو سر جاشون می نشوند دیگه .

صدای خنده بچه ها بلند می شه .

شریفی : پس شما تا آخر این هفته در هتل می مونید ونمی تونید همراه ما به گردش بیاید !

این چقدر سادست من از خدامم هست که نرم بیرون وتوی هتل بخوابم . سعی می کنم کمی ناراحت جلوه بدم تا از تصمیمش منصرف نشه . 

مهرسا :اما آقای شریفی...

شریفی :اما نداره ! شما کار زشتی کردید واینم تنبیه تون ! 

سعیدی پوزخند زده .پسره احمق فکر کرده واقعا ناراحت شدم .

شریفی :خانم احمدی شما هم کمتر بخندید این خانم فکر نکنن کار درستی کردن !

احمدی هول ودستپاچه چادرش رو در دست می گیره ومی گه 

احمدی:بله درست می فرمایید ، خانم راد کارتون اصلا درست نبود ! 

شریفی : همه برید سمت تله کابین ، بقیه آقایون هم بعد از سوار شدن زیپ لاین بیاد همون جا .

 

 

ویرایش شده در توسط p jalali
  • پسندیدم 3
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 23 

با دیدن شایان شرمنده به سمتش می رم . این پسر اصلا حقش نبود باهاش این شوخی بکنم  و با گروه سعیدی جمع بسته بشه .از روز اولی که دیدمش همیشه همین طوری با منش وبا وقار بوده وهست .

با دیدن من لبخند می زنه 

مهرسا : آقای نیازمند ، شرمنده نمی خواستم اذیتتون کنم !

لبخندش بیشتر می کنه ومی گه 

شایان : چرا شرمنده ؟ حقشون بود ، من از همون اول فهمیدم شما یه نقشه هایی توی سرتون دارید !

چشمام گرد میشن ومیگم 

مهرسا: می دونستید؟ چجوری!

شایان : خب من دیدم تا خانم احمدی گفت دختر ها به نوبت سوار شوید، شما رفتید سمت برکه واز بچه ها جدا شدید ! اول فکر کردم زیپ لاین دوست ندارید ولی بعدش وقتی اومدید توی گروه ما وگفتید جا موندید فهمیدم یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست !

مهرسا: خیلی معذرت می خوام ، واقعا نمی دونستم شما هم تو اون گروه هستید !

شایان :من از قصد سوار شدم ، سعیدی آدم درستی نیست ، نخواستم شما تنها برید .

می دونستم پسر فوق العاده سر به زیر وغیرتی هستش ولی تا این حدش رو نمی دونستم .

شایان :خانوم راد جسارتا می خواستم در مورد موضوعی باهاتون حرف بزنم ! 

منتظر نگاهش می کنم که می گه 

شایان : راستش من اهل این اردو ها نیستم. اما این بار به دلیلی اومدم . 

مهرسا : به چه دلیلی؟

شایان : خب ،چجوری بگم .من از خانوم درستکار... چی دارم می گم ، من از خانم درستکار ...

بیچاره داره از خجالت آب میشه ، بهتره یکم کمکش کنم 

مهرسا : می دونم آقای نیازمند ، از من چه کمکی بر میاد ؟

شایان : پس در جریان هستید ایشون در خواست من رو رد کردن؟

مهرسا :مطلعم !

شایان :تصمیمشون قطعیه ؟ اگر میشه راضی شون کنید ! 

مهرسا : والا فکر کنم یکم ، بین خودمون بمونه ، یکم هول شده .یعنی شما خیلی غیر منتظرانه بهش گفتین .

شایان که ردی از لبخند گوشه لبش پدیدار شده می گه 

شایان: پس یعنی جای چونه زدن هست ؟!

سر تکون می دم ومی گم 

مهرسا :اینو بعد از اینکه باهاش حرف بزنم ، میفهمیم .

از کلاسی که برای تینا گذاشتم خندم می گیره ، حالا حقش بود به این نیازمند می گفتم از خداشم هست زن تو بشه .اصلا اون زنت نشه خودم میشم جیگر !

با یه ژست خاص از کنارش رد می شم وبه طرف دخترا می رم که الان یک ساعت دارن منتظر نگاهم می کنن .

شادان :بمیری مهرسا مردیم از فضولی ! 

تینا :موندم از چی بپرسم ، از سعیدی وگروهش یا از این نیازمند !

مهرسا :آسیاب به نوبت .

بعد از تعریف کردن بلایی که سر سعیدی وگروهش آوردم . در جواب چشم های از بهت گرد شده دخترا حرف های نیازمند رو هم چاشنی می کنم .هر سه یه دقیقه ای هنگ به هم دیگه نگاه می کنن ومیزنن زیر خنده .

مینو :مهرسا تو دیگه کی هستی دختر ، فکر کنم حالا حالا ها نطق سعیدی کور بشه .

شادان :دمت گرم ، دوست خودمی عاشقتم ، بزار یه ماچ آب دارت بکنم .

بعد هم صورتم رو یه ماچ به قول خودش آبدار می کنه .اما تینا چیزی نمی گه وفقط لبخند های بی ربط می زنه می دونم تو فکر حرف های نیازمند .

با دیدن مردی که کنار شایان ایستاده جا می خورم .این این جا چیکار می کنه .اون هم با دیدن من سکوت می کنه .با سر از دور سلام می کنم که به سمت من راه می افته وکنار شادان متوقف می شه و می گه 

شهیاد :خانوم راد ، شما این جا چیکار می کنید ؟

لبخند می زنم ومی گم 

مهرسا : آقای نیازمند چه سورپرایزی ! 

شایان با تعجب می گه 

شایان :شهیاد تو خانوم راد رو میشناسی؟

شهیاد : البته که میشناسم ، ایشون یکی از دوستان نزدیک آقای آریان پور هستن .

شایان :دادبه آریان پور ؟ همون که قراره پروژه رامسر رو بسپری بهش ؟

شهیاد سری تکون می ده وشایان ادامه می ده ومی گه 

شایان :دست تقدیر رو ببین !

روبه شایان می گم 

مهرسا :آره من ودادبه به هم خیلی وقته دوستیم .

با این حرفم تینا به سرفه می افته .

مهرسا : باید از فامیلیتون حدس میزدم باهم نسبت دارید .

شهیاد :آره ،شایان برادرمه !

مهرسا : چه جالب ،این همه مدت من با برادرتون هم دانشگاهی بودم ودر عین حال با دادبه دوست بودم !

شهیاد :من از دوستان قدیمی آقای آریان پورم ، داریوش آریان پور !

گنگ نگاهش می کنم .داریوش دیگه کیه ؟جرقه ای توی ذهنم می خوره اون شب که بابا کارت بابای دادبه رو گرفته بود .روی کارت نوشته بود شرکت سهامی خاص آریان پور .مدیر پروژه مهندس داریوش آریان پور ! 

شهیاد :داشتم از این جا می رفتم دیدن دادبه ، گفتم شایان رو هم ببینم ؛چون فردا راهی آلمانم .خانم راد اگر می خواهید شمارو هم برسونم !

 

 

ویرایش شده در توسط p jalali
  • پسندیدم 4
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×