رفتن به مطلب
manizh_gh

همه تنهایی ترانه|manizh_gh

پست های پیشنهاد شده

فصل بیست و پنجم

"مانی"

باورم نمیشد،ترانه،ترانه من زنده بود و من میتونستم بهش بگم که چقدر دلم براش تنگ شده  چقدر دوسش دارم.نزدیک تهران بودم،تصمیم گرفتم به انیا خبر بدم.

انیا_مانی خوبی داداش؟

با خنده_بهتر از این نمیتونه باشه.بیا سریع خونه کار واجب دارم باهات.

انیا که معلوم بود تعجب کرده_با..باشه الان میام.

بعد از یک ساعت رسیدم خونه.انیا توی اتاقش بود.مامان نزدیکم اومد.انگار لبخند روی صورتم اون رو هم متعجب کرده بود.گونش رو بوسیدم و به سمت اتاق انیا حرکت کردم.

مانی_سلام بر ابجی کوچیکه.چطوری؟

انیا_وای خداروشکر تو بلعخره لبخند هم زدی.حالا چی شده؟

_اگه بگم ترانه زندست باورت میشه؟

انیا که دهنش از تعجب باز مونده بود با سر گفت نه.

کل ماجرا رو براش تعریف کردم.انیا صورتش خیس اشک بود.ریشم رو زدم و یه دوش فوری گرفتم،صورتم خیلی لاغر شده بود.کل مدارک ازدواج و عکس های عقدمون رو برداشتم و تنهایی به سمت لاهیجان حرکت کردم.باید حساب اون پسر عوضی  و میرسیدم.تا کی میخواست ترانه رو با دروغ نگه داره.

استرس به تمام وجودم رخنه کرد،استرس دیدنش،استرس اینکه منو نشناسه،استرس اینکه نتونم قانعش کنم و تنها برگردم.زنگ رو زدم.فکر کنم صدای حسام بود.در رو باز کرد. با عصبانیت وارد خونه شدم.خاله نسیم حلو اومد.

خاله نسیم_شما اینجا چیکار میکنی؟

با اخم غریدم_اومدم زنم رو ببرم.

خاله که حرفی برای گفتن نداشت،حسام اومد کنارم،سرش پایین بود.دستی روی شونم گذاشت.زیر لب زمزمه کرد شرمنده.

_شرمنده چی حسام؟شما میدونید من توی این ۴ ماه و ۱۸ روز چی کشیدم؟میدونی لعنتی؟مردم.به معنای واقعی تموم شدم.من عاشقش شده بودم،میخواستم وقتی برگشتیم تهران بهش بگم عاشقش شدم.اما اون اتفاق لعنتی افتاد،میدونی این ۴ ماه و ۱۸ روز کارم چی بوده؟(داد زدم)میدونی؟

حسام_اروم باش مانی،حق با تویه ولی ببین...

حرفش رو قطع کردم،با صدای کنترل شده گفتم_صبح ها بهشت زهرا،بعدازظهرم توی اون دره کوفتی. داد زدم(هر روز).میتونی تصور کنی ۴ماه و ۱۸ روز هر روز این کارو بکنی؟شماهادیگه چه ادمایی هستین!ترانه رو از من قایم کردین،که چی؟که پسرشما بگه نامزد زن منه؟چطور روتون میشه توی چشماش نگاه کنید؟مگه من...

ترانه_اینجا چه خبره؟

چند قدم به سمتمون اومد.قلبم از حرکت ایستاد،با دیدنش دام میخواست محکم بغلش کنم د سر و صورتشو غرق بوسه کنم اما حیف.

ترانه_حسام ایشون کیه؟این حرفا چیه که میگه؟شما ها که بهم دروغ نگفتید ها؟

از توی کوله پشتیم سند ازدواج و شناسنامه هامون و حتی البوم عکسهای شب عقدمون رو بیرون اوردم و به سمتش گرفتم،زبونم با دیدنش بند اومده بود.ترانه مات و مبهوت به عکسها و مدارک نگاه میکرد.

وقتی به خوبی توی مدارک کنکاش کرد سرش رو بالا اورد و به حسام دوخت.حسام خجالت زده بود.خاله هم درحال اشک ریختن بود،معلوم بود که نقشه فقط کار ارسلان بوده.

ترانه_واقعا باورم نمیشه خاله،چرا بهم دروغ گفتید؟من شوهر داشتم ولی بهم گفتید نامزد پسرتونم.اصلا نمیتونم باور کنم.

نمیدونستم بگم یا نه ولی دلم رو به دریا زدم و گفتم_وسایلت رو جمع کن،بیرون منتظرتم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

فصل بیست و ششم

به سمت خروجی حرکت کردم.قلبم اونقدر تند میزد که فکر میکروم الان از سینه بیرون میزنه.گوشی رو برداشتم و به انیا پیام دادم؛

_دیدمش انی،دیدمش،قلبم داره وایمیسته،اون واقعا زندست.با رو کردن مدارک بهش گفتم وسایلشو جمع کنه باهم بیایم تهران،نمیدونم قبول میکنه یا نه.

بعد از چنددقیقه انیا پیام داد_خیلی خوشحالم،تا نبیمنمش باورم نمیشه.پس من میرم خونه زودتر تا با بابا و مامان صحبت کنم و کم کم توضیح بدم واسشون.

همون لحظه ترانه از در بیرون اومد ،ساک کوچکی توی دستاش بود.انقدر خوشحال بودم که حالا دیگه کنارم بود که نمیدونستم چی باید بگم.

ترانه اروم کنارم توی ماشین نشست. اروم سلام کرد.

مانی_سلام خانم خانما،میدونی چه به روزم اومد وقتی اونطوری رفتی؟

ترانه_راستش من اصلا چیزی یادم نیست.میشه از اول بگید ما چطوری اشنا شدیم و به اینجا رسیدیم؟!

منم به ارومی شروع کردم به تعریف هر انچه بود البته جریان خیانت پدرش رو نگفتم چون به نظرم فقط دوباره اذیت میشد.تا روز تصادف و اتفاقات اونجا و این رو هم براش گفتم که من اون روز به روشنک گفتم که قبلا ترانه برام اهمیتی نداشت ولب میخواستم وقتی برگشتیم بهت بگم درباره علاقم.

به چهرش نگاه کردم،توی فکر بود.خدایا شکرت که ترانه الان کنارمه.

ترانه_ببخشید اسمتون رو نمیدونم

کمی ناراحت شدم،اون حتی اسم من یادش نبود.دوباره لبخند زدم

_اون گردنبندی که گردنته پشتش رو دیدی؟

ترانه دست برد سمت گردنبندش،و لمسش کرد.

ترانه_اره خوب،پشتش نوشته ترانه لحظه های m.

_ ام یعنی مانی.روز تولدت بهت هدیه دادم.

ترانه_اقا مانی،شما واقعا ۴ ماه و ۱۸ روز هر روز کارتون بهشت زهرا رفتن و دره گلناز اینا بود؟

_اره هر روز.تازه یه خروار ریش داشتم چون اصلا خودم رو دیگه توی اینه نمیدیدم و حوصله خودمو نداشتم.اگه صد سال هم میشد بازهم هر روز میرفتم.

ترانه که انگار چیزی یادش امده بود_اها پس اون دست گل رز قرمز کار شما بود؟

مانی با لبخند_کار هر روزم بود.

انگار چیزی میخواست بگه ولی دست دست میکرد.

_اگه چیزی میخوای بگی بگو

ترانه_ ما رابطمون...رابطمون چطور بود باهم؟

منظورش رو فهمیده بودم.

_رابطه کلی مون خیلی خوب و دوستانه بود باهم،شب هم کنار هم روی تخت میخوابیدیم ولی فقط همین.

از زیر چشم دیدم که لبش را گاز گرفته.از کارش خنده ام گرفت.

میدونستم احساس معذب بودن میکنه،سعی کردم کاری کنم که راحت تر باشه.تصمیم داشتم کاری کنم که عاشقم بشه.

ویرایش شده در توسط manizh_gh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل بیست و هفتم

انیا و مامان گریه میکردند و ترانه را بوسه باران میکردند.ترانه کمی معذب بود.بابا هم پدرانه ترانه رو بغل کرد و بوسه ای بر سرش گذاشت.شام در کمال ارامش خورده شد.انیا و ترانه با هم صحبت میکردند و انگار باهم جور شده بودند،بهترین چیز همین بود که ترانه با انیا نزدیک شود تا احساس بهتری داشته باشد.

شب هم برای اینکه حس بدی نداشته باشد بدون اینکه او چیزی بگوید بالشم رو برداشتم و روی مبل لم دادم.دلم میخواست اون عاشقم بشه نه اینکه از روی اجبار من را قبول کنه.

چند روزی میگذشت و تقریبا همه چیز به روال عادی برگشته بود.دلم میخواست ترانه رو به شرکت ببرم. ولی دلم نمیخواست خسته بشه یا بهش فشار بیاد.

درحال نگاه کردن به چندتا نقشه بودم.ترانه بالا سرم اومد.سرمو بالا اوردم،لبخندی زدم.اونم لبخند زد.

_جانم عزیزم کاری داشتی؟

ترانه_چیکار میکنی؟اینا چی هستن؟

_انقدر کارهام عقب افتاده که باید شب هم توی خونه نقشه چک کنم،اینا نقشه های شرکتن واسه چندتا مشتری.

ترانه_من چیکار میکردم توی شرکت؟

_نقشه ها رو یه دور تو چک میکردی بعد من.گاهی هم به بچه ها توی ترسیمشون کمک میکردی.کارهای هماهنگی با مشتری ها و تنظیم قراردادها هم با تو بود.

یادت نیست ولی من یه دختر خاله خیلی سمج دارم به اسم سوگند،تو بهش میگفتی بوگندو(خندیدم)خیلی مزاحمم میشد یه بار که با تو بد صحبت کرد تو زدی زیر گوشش،یعنی پوکید سوگند.خیلی باحال بود بعدم من بیرونش کردم از شرکت،بعدشم که نامزد کردیم کلا دیگه رفت از ایران.

ترانه_من بهت احساسی داشتم؟

یه لحظه به چشماش خیره شدم.چقدر زیبا بود چشماش.

_نمیدونم راستش،اما من، من عاشقتم.دلم میخواد واقعا شوهر خوبی بشم برات.دلم میخواد دیگه غصه و ناراحتی نداشته باشی

ترانه بهم نگاه میکرد ولی توی صورتش چیزی معلوم نبود از افکارش.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل بیست و هشتم

راوی

از لحظه ای  که ترانه مانی را دیده بود و ان حرف هایش را شنیده بود نمیدانست چرا ولی به او اعتماد کرده بود،لز طرفی با دروغی که امیرارسلان و خاله به او گفته بودند انجا را جایی برای ماندن هم نمی دید.به نظرش مانی چهره بسیار جذابی داشت.امشب هم که ان حرف ها را به زده بود ضربان قلبش بالا رفته بود.نمی دانست قبلا درباره مانی چه نظری داشته.اصلا چقدر ناراحت بوده که ذهنش مانی و خاطراتش را پس زده.

از طرفی ارسلان بسیار ناراحت و دل شکسته بود،بازهم ترانه را از دست داده بود.از طرفی هم جلوی مادرش شرمنده بود،تنها بازمانده خواهرش با دروغ او ترکش کرده بود.

ارسلان بارها عزم رفتن به تهران و صحبت با ترانه را کرده بود اما نسیم زیر بار نمی رفت.می دانست مانی انقدر عصبی است که بی شک کار دست هر دویشان میدهد.

حسام هم خودش را کاملا کنار کشیده بود،حتی با برادر هم حرف زیادی برای گفتن نداشت.از وقتی مهسا دوست قدیمی ترانه را دیده بود دلش را به او باخته بود.از همان اولین بار که هم را دیده بودند باهم در ارتباط بودند.می خواست در فرصتی مناسب با مادرش در این باره صحبت کند.فکر میکرد شاید با این ازدواج بتواند کمی به ترانه نزدیک شود و حداقل بخاطر گریه های مادرش دل ترانه را نرم کند.

ترانه در این مدت کوتاه احساس خوبی به خانواده شاهد پیدا کرده بود،بخصوص انیا.انیا دختر خیلی خوبی بود،او را دوست داشت.گاهی با مهسا و انیا به گردش و خرید میرفتند.با اینکه همسر رسمی مانی بود ولی مانی بی هیچ گلایه هر شب روی مبل میخوابید.نمیدانست زندگی قبلی اش چه مشکلی داشت که ان را به عنوان موقت انتخاب کرده بود.جالب تر از همه این بود که فکر میکرد مانی خیلی جذاب است.به خودش میگفت احتمالا قبلا هم او را دوست داشته ولی از روی غرور به او نگفته است،اما جلوی مانی عادی برخورد میکرد.مانی گاهی عصبی بود و تماس هایی را نادیده میگرفت.

بنا به پیشنهاد انیا ترانه قرار بود کارش را دوباره در شرکت شروع کند.به نظرش هرچقدر در همان فضا بماند و کار کند شاید حافظه اش زودتر بازگشت.

از صبح کلی کارسرشان ریخته بود.ظهر هم ناهار در فضای دوستانه خورده شد.مانی خیلی دلش میخواست زودتر ترانه او را به یاد بیاورد.دوست داشتنظر قلبی او را بداند اما ترانه اصلا به روی خودش نمی اورد.

پشت میزش نشسته بود و به کارها میرسید.با شنیدن صدای اشنا سرش را بالا اورد.او را قبلا در بهشت زهرا دیده بود.همان دخترک که مانی را عشقش خطاب کرده بود،او اینجا چه میکرد؟!

روشنک_روشنک هستم نامزد سابق مانی جان،توی اتاقشه؟

ترانه حتی از دیدن این دخترک هم عصبی شده بود چه برسه به حرف مزخرفش.

ترانه_اوباما نمیاد به ترامپ بگه من رئیس جمهور سابق امریکا بودم اونوقت تو با اعتماد به سقفت اومدی میگی من چراغ نفتی ام؟مانی جان هم هستن.امرتون؟

روشنک که از حاضر جوابی ترانه حسابی عصبی شده بود،اخم هایش حسابی در هم کشیده شده بود.

انیا که از دور صدای بحث شنیده بود سریع خودش را به انها رساند و با دیدن روشنک حسابی اخم هایش در هم رفت.اصلا از این دخترک خوشش نمی امد.

انیا_اینجا چه خبره؟تو ابنجا چیکار میکنی روشنک؟

روشنک با دیدن انیا اخم هایش را باز کرد و لبخندی زد.

روشنک_سلام انیا جون خوبی عزیزم؟از این ورا رد میشدم گفتم یه سر بزنم.خیلی وقته ندیدمت.

انیا که دل خوشی نداشت_ممنون.اگه کاری نداری ما سرمون شلوغه.

در حال صحبت بودند که مانی هم از اتاقش برای کاری بیرون امد.با دیدن روشنک عینکش را از چشمش برداشت.

مانی_تو اینجا چیکار میکنی؟

روشنک وا رفت،مانی هم همین حرف را به او زد.مانی این مدت تماس های وقت و بی وقت این دخترک دیوانه هوسباز را رد میکرد ولی حالا به محل کارش امده بود،به چهره ترانه نگاه کرد،قند در دلش اب شد،چرا که ترانه با اخم به روشنک نگاه میکرد.

مانی با دیدن قیافه ترانه لبخندی زد،این لبخند از چشم ترانه دور نماند.با خود فکر کرد چه معنی میدهد با دختری که قبلا روزی او را دوست داشت بگو بخند کند؟! بعد به خود نهیب زد،کدام بگو بخند؟او که فقط یه لبخند ساده زد.اصلا مگر تزانه برایش مهم بود که معنی ان لبخند چیست؟

سرس را پایین انداخت و خود را با پرونده ها سرگرم کرد،که مثلا برای من مهم نیست ولی تمام حواسش به انها بود.مانی وقتی اخم ترانه را دید بدجنسی غلقلکش داد.

مانی_بیا توی اتاقم صحبت کنیم.

روشنک که انگار از خدایش بود دنبال مانی راه افتاد و پشت چشمی برای ترانه نازک کرد.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل بیست و نهم

ترانه دلش میخواست کله مانی را بکند.نمیدانست چرا انقدر عصبانی است.دفتر سررسیدش را محکم روی میز کوبید و به صفحه لپ تاپ خیره شد.انیا هم با دیدن عصبانیت ترانه لبخندی زد،او هم میدانست در دل ترانه خبرهاییست.

مانی و روشنک در سکوت چای خوردند.مانی در دلش میخندید به چهره اخمی بامزه ترانه.با لبخند چای می نوشید.

روشنک فکر میکرد دیگر تمام است او دل مانی را به دست اورده،با خود فکر کرد حتما این مانتو سرخ ابی کوتاه را دوست دارد،شایدم از این ارایشش خوشش امده بود.چایش را سرجایش گذاشت و منتظر با لبخندی بزرگ به چهره شاد مانی چشم دوخت.

مانی که نگاه خیره روشنک را حس کرد لبخندش را جمع کرد.

مانی_چایت رو خوردی؟

روشنک با ناز و عشوه_اره عزیزم خوردم.ممنون خیلی خوب بود.

مانی_تشکر رو که باید از مش رضا بکنی نه من،اون دم کرده چای رو.حالا که چاییت رو خوردی میتونی بری

از جایش بلند شد و پشت میزش نشست.اما روشنک بهت زده به مانی خیره شده بود.معنی رفتارش را نمیفهمید.انقدر مغرور بود که انگار اتفاقی نیوفتاده،از جایش بلند شد.کیف کوچکش را برداشت و خرامان خرامان از در بیرون رفت.ترانه غضبناک به او خیره شد.در قیافه روشنک هیچ حسی مشخص نبود.

مانی پشت میزش چرخی خورد و زمزمه کرد؛

_تو که حرفی نمیزنی ولی من هودم حرفت میارم خانم کوچولوی حسود

مانی به بهانه کاری به اتاق تحه راهرو رفت،ترانه اصلا نگاهش نکرد،چه معنی داشت با ان دختر هرزه در اتاق تنها باشد.ناخواسته دکمه های کیبورد را محکم میزد و وسایلش را پرت میکرد.مانی خنده اش گرفته بود از دیدن حرکاتش.اما به روی خودش نیاورد.در این مدت تمام تلاشش را کرده بود تا خودش را در دل ترانه جای دهد اما نتیجه ای نگرفته بود،این راه اخر بود.

انیا میدانست مانی از روی علاقه به ترانه این کارها را کرده تا او را به حرف بیاورد.اما نمیخواست در این موضوع دخالتی کند تا خودشان به نتیجه برسند.نا خداگاه روی حسین زوم کرد.از همان اولین بارهایی که حسین را دیده بود او را دوست داشت،میدانست او هم همچین نظری دارد ولی هیچکدام پا پیش نمیگذاشتند.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل سی ام

وقت ناهار نزدیک بود و ترانه همه سعی اش کرد که سریع کارش را تمام کند که به موقع برای ناهار حاضر شود،امروز خیلی گرسنه بود.کارش که تمام شد با شیطنت نخصوص به خودش به اتاق مانی رفت.او هنوز سرش با کارهایش گرم بود.به نظرش با ان عینک دور مشکی خیلی جذاب تر می امد چهره مانی.با شیطنت مخصوص به خودش رو به مانی گفت؛

_اقا مهندس ما گشنمونه،اقایی کن یه ناهار بده بهمون

مانی دست از کار کشید و عینکش را از چشمانش برداشت و با لبخند به ترانه خیره شد،به نظرش چشمانش زیباترین چشمهایی بود که تا بحال میدید.

مانی_با اینکه خیلی گرسنم نیست ولی بریم چون فکر این چمشای شیطونت دیگه نمیذاره تمرکز کنم روی کارم.

ترانه کمی با تعجب به مانی نگاه کرد و بعد هم سریع از اتاق خارج شد و با این کار خنده مانی را در اورد.

در حال رد شدن از خیابان به سمت رستوران روبروی شرکت بودند که صدای بوق ۲۰۶ البالویی توجه انان را جلب کرد.

مانی دیگر حسابی عصبی شده بود از دست این دخترک زبان نفهم.

مانی_اینجا چه غلطی میکنی؟

روشنگ_ا اینطوری نگو عزیزم،دلم برات تنگ شده بود.

مانی_مگه دیروز نگفتم دیگه اینورا پیدات نشه؟

روشنک_اخه ببین حیف نیست به خاطر لجبازی با من مجبوری این دختره رو تحمل کنی؟حافظشم که از دست داده،تو رو یادش نمیاد پس بیخیالش شو،بیا از اول شروع کنیم

مانی_دهنتو ببند روشنک

ترانه که دیگر تحملش تمام شده بود با لبخند تصنوعی به روشنک گفت؛

_به نظرت بعد از اینکه ۴ ماه بعد از مرگم مانی بازم میومد سر قبرم و توی دره ای که تصادف کرده بودم و تموم لحظه هاشو توی خاطرات مشترکمون میگذروند داره منو تحمل میکنه؟به نظرت از سر لجبازی تو با منه؟خنده دار نیست که خودتو الکی قاطی کنی؟

مانی به ترانه خیره بود.روشنک بعد از شنیدن حرفهای ترانه حسابی عصبی شده بود،احساس میکرد دیگر نمیتواند کنار هم بودن انها را تحمل کند.سوار ماشینش شد و سریع از انها دور شد.

***

ترانه دلش برای مهربانی های مادرانه خاله اش تنگ شده بود.از طرفی از دستشان ناراحت بود که چطور همچین دروغی به او گفته بودند.

حسام به او چند روز پیش پیش داده بود و ماجرا را تعریف کرده بود.ترانه هنوز بخاطر ان دروغ ناراحت بود ولی بیشتر دلش میخواست خاله اش را ببخشد،هرچه نباشد او تنها فامیل مادری اوست.از طرفی نمیدانست چرا پدر از او خبری نمیگیرد.فکر میکرد هرچه باشد او پدرش است.دلش میخواست او را ببیند.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل سی و یکم

ترانه:

دیگه تصمیم رو گرفته بودم.میخواستم با خاله صحبت کنم.شمارش رو گرفتم.بعد از چند تا بوق جواب داد.

_سلام خاله مهربونم،چطوری خوبی خاله

خاله با گریه_ترانه؟ترانه من منو بخشیدی خاله؟

_اره خاله دیگه بهش فکر نکن خاله جون،مگه من جز تو کی رو دارم؟بچه ها خوبن؟

خاله_قربونت برم خاله جون،بچه ها خوبن،حسام بهتره

_چطور خاله خبریه؟

خاله_بعلههه.اونم خبر جشن و عروسی.داری خواهر شوهر میشی دخترم

با ذوق _کی هست خاله؟

خاله_میشناسی،رفیقت مهسا

_راست میگی خاله؟کی بهتر از مهست،خیلی دختر خوبیه،ای نامردا چرا به من نگفتن،من میدونم با این مهسا و حسام.

با خاله کلی صحبت کردم،خیلی حس بهتری داشتم،خوشحال بودم از اینکه بخشیدم خاله رو.قرار بود دو هفته دیگه جشن عقد بگیرن شمال خاله اینا.

دلم میخواست زودتر برم اونجا تا کنار حسام باشم و به خاله کمک کنم.اما با وجود امیرارسلان کمی معذب بودم.

امشب میخواستم به مانی بگم .

وقتی وارد اتاق شدم دیدم روی مبل لم داده،دلم براش میسوخت که مجبور بود روی مبل بخوابه.اما نمیشد هم بگم بیا کنارم بخواب میترسیدم فکر دیگه ای بکنه.

_دوستم مهسا رو میشناسی؟

مانی_اره عزیزم،دخترخاله سیاوش.چطور؟

_قراره با حسام عروسی کنه.ابزیرکاها چندماهه باهم در ارتباطن.

مانی_به سلامتی،به هم میان.تو از کجا میدونی؟

_با خاله صحبت کردم،بخشیدمش.عقدشون توی لاهیجانه،میخوام زودتر برم کمک خاله.

مانی که معلوم بود جا خورده کمی صاف نشیت_بذار دو سه روز قبلش باهم میریم

_نه دیره.من میخوام زودتر برم.هفته دیگه دوشنبه تعطیلیه،من میخوام برم.جمعه هفته بعدش عقدشونه.

ماتی_تو که تصمیمت رو گرفتی چرا به من میگی؟

دیگه هیچی نگفتماین چند روز مانی حسابی توی خودش بود.

دوشنبه مثل باد رسید.مانی با کلی اخم و ناراحتی بدرغم کرد.دلش نبود که تنها برم،ولی من دلم میخواست زودتر برم کنار حسام و خاله،البته خیلی خوشحال بودم که ارسلان رفته لندن و دو روز قبل از جشن میاد.به اینا گفته بودم این موضوع رو،میدونستم خودش به گوش مانی میرسونه.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل سی و دوم

روزای خیلی شلوغ و خسته کننده ای رو پشت سر میذاشتیم،شب وقتی سر روی بالشت میذاشتم واقعا نمیدونم کی خوابم میبرد.مانی روزی یکی دوبار بهم زنگ میزد و چندتا پیام هم زمینه برنامه روزانش میکرد.

امروز ارسلان قرار بود از لندن برگرده.دلشوره ای از دیدنش داشتم،میترسیدم چیزی بگه یا کاری بکنه که حال خوبم خراب شه.میخواستم کاری کنم که باهاش برخوردی نداشته باشم.

خانواده شاهد قرار بود روز قبل عقد بیان.ولی جالب اینجا بود که بعد از اومدن ارسلان و من خودمو توی اشپزخونه و کارهای جشن مشغول کردم و اصلا حتی برای سلام هم نرفتم،اونم سمتم نیومد.شب با شنیدن صدای اشنای مانی از اتاقم خارج شدم.اره درست شنیده بودم صدای مانی.ولی اون که قرار بود فردا بیاد.حتی چشماش هم میخندید.باهاش دست دادم و کنارش نشستم.انگار خاله روی رفتار ما خیلی دقیق شده بود.دلم نمیخواست فکر کنن ما رابطه خیلی معمولی داریم.دوس داشتم فکر کنن من کنار مانی خوشبختم.

مانی_چطوری خانم خانما.

_خوبم،تو خوبی؟چرا نگفتی داری میای؟

مانی_اینطوری قشنگتره که غافلگیر شدی.

_شام خوردی؟

مانی_گرسنم نیست،یه چیزایی خوردم توی راه،اخه با سیاوش اومدم.هتل گرفتیم،گفتم اینجا شلوغه اونجا بمونیم.

چندساعتی پیشمون موند و بعدم برای استراحت به هتل ابریشم رفت.خوشبختانه ارسلان و مانی هم رو ندیده بودند فعلا.

فردای اون روز خانواده مانی هم رسیدن و خاله با مهمان نوازی از اونا پذیرایی کرد.

با انیا به ارایشگاه رفتیم و حالا اماده بودیم.من یه پیراهن ابی کاربنی تا زیر زانو که بسیار کلوش بود و عروسکی و استین های کوتاه که لبه هاش پرچین و در هوا بود.این لباس کمر باریکم رو به نمایش در می اورد.موهام رو هم شول پایین سرم شینیون کرده بود و چند نخ نازک از موهام از کنار گوش و پشت موهام کمی تاب خورده اویزان بود.خیلی خوب شده بودم.انیا هم یه پیراهن ماکسی بلند پوشیده بود به رنگ یاسی و موهای شینیون شده بسیار زیبایش کاری میکرد که نتونم ازش چشم بردارم.بی شک کلی خاستگار پیدا میکرد امشب.

مانی قرار بود به دنبالمون بیاد.با دیدن ما لبخند پهنی زد و دعوتمون کرد بشینیم توی ماشین.

مانی_چقدر تغییر کردین.کمی به من نگاه کرد.انگار چشمانش برق میزد.

چون قرار بود عقد و عروسی یکجا گرفته بشه،مهمونی خیلی شلوغ بود.با ورود بهمراسم خاله رو دیدم که درحال اینطرف و اونطرف رفتنه.به سمتش رفتم و کمکش کردم که به کارها سرو سامون بده.عروس و داماد اومده بودن.چقدر مهسای مهربونم زیبا شده بود توی اون لباس عروس دنباله دار سفید،چقدر زیبا شده بود توی اون ارایش لایت زیبا.کنارش رفتم و محکم بغلش کردم و براش ارزوی خوشبختی کردم.

سن رقص خیلی شلوغ بود.منم به رقصنده ها اضافه شدم.ارسلان رو دیدم که انگار کمی مست بود و داشت میرقصید و توی حال خودش نبود.بیخیال به سمت دیگه ای برگشتم،مانی هم اومد کنارم.باهام شروع به رقص کرد.پ

مانی_از کنارم جم نمیخوری ترانه

میدونستم ارسلان رو ببینه ساکت نمی مونه.کمی رقصیدیم، بعد از چند دقیقه با عوض شدن اهنگ کنار رفتیم.از بلندگو اعلام کردن که بریم برای شام.به سمت انتهای باغ حرکت کردیم با انیا و بقیه که بریم شام بخوریم،یهو یادم ا مد کیفم رو جا گذشاتم،سریع از جمع جدا شدم تا کیف دستیم رو بیارم.تقریبا خلوت بود چون همه رفته بودن برای شام.وقتی کیفم رو برداشتم دست راستم کشیده شد به سمتی،برگشتم ارسلان رو دیدم که دستمو رو در دستاش گرفته بود و به صورتم خیره شده بود.

ارسلان_ترانه چرا نمیفهمی من عاشقتم؟

_بس کن ارسلان،این حرفا رو تمومش کن

ارسلان_من نمیتونم تمومش کنم،از دستم دلخوری؟

_نباید باشم؟تو بهم دروغ گفتی.اونم چه دروغ بدی

ارسلان_باشه دلخور باش،ولی به منم حق بده

_چه حقی؟حق دروغ گفتن به من؟کی بهت این حق رو داده بود؟

ارسلان_اما من بهت علاقه دارم

مانی_تو غلط میکنی بهش علاقه داری،اون الان شوهر داره

ارسلان کمی به مانی نزدیک شد و زمزمه کرد_مطمین باش به دستش میارم.

مانی دیگه حسابی جوش اورده بود. یقه ارسلان رو چسبید و مشتی به صورتش پرتاب کرد.ارسلان هم یه مشت به مانی زد،هر دو به خون هم تشنه بودن،عده زیادی دورمون جمع شده بودن.خاله هم با ترس بهمون نزدیک شد.صورت ارسلان خونی شده بود.فریاد زدم؛

_بس کنید.

خاله نزدیک شد و با فریاد ارسلان رو به کناری برد.منم مانی رو کشیدم کنار.بهش نزدیک شدن بیشتر از همیشه.خیلی عصبی بودم.

_معلوم هست چته؟تو که دیدی مسته پس چرا  زدیش؟اصلا تو چرا دخالت کردی

مانی که عصبی تر شده بود_تو معلوم هست چته ترانه؟تو زن منی،تا حالا حتما فهمیدی عشقمم هستی.بعد جلوی چشمم به زنم یکی ابراز علاقه کنه و من زندش بذارم،ترانه چرا نمیخوای قبول کنی همسرمی،محرمم!ترانه تا کی نادیدم میخوای بگیری؟تا کی میخوای به این رفتارت ادامه بدی؟من دیگه کم اوردم،از هر راهی برای کنارت بودن استفاده کردم ولی تو یه قدم هم جلو نیومدی.فکر کنم باید دیگه تصمیم بگیری،من میرم تو هم فکرات رو بکن که میخوای چیکار کنی،من همه تلاشم رو کردم که خودمو ثابت کنم

با لباسای شلخته که توی دعوا کج و کوله شده بود از جاش بلند شد و از باغ خارج شد.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل سی و سوم

"راوی"

ترانه باید تصمیم مهمی میگرفت.اما مانده بود بین دل خاله و خانواده اش و دل مانی.با اینکه تشنجی در جشن به وجود امد اما بعد از پخش شدن موزیک از یاد همه رفت جز ترانه.اخر شب خانواده مانی هم رفتند.ترانه ماند و تنهایی هایش.

 

۵ سال بعد

امیرارسلان خوشحال بود،بلعخره ترانه لجباز را متقاعد کرده بود که او را ببخشد،به او قول داده بود که او را از هرکسی بیشتر دوست بدارد.شوخی نبود،او ترانه قلب و زندگیش بود.هرچه فکر میکرد چیزی یا شخصی را پیدا نمیکرد که به اندازه او برایش مهم باشد.

به یاد ۵ سال پیش افتاد،شرمنده شد مثل هربار،بی شک مانی از او خیلی عصبی بود.او زندگی مانی را بهم ریخته بود.اما او دیگر امیرارسلان گذشته نبود.برادرش حسام و همسرش هم چند ماه پیش لندن امده بودند برای گردش،انها یک پسر خیلی شیطان به نام اهورا داشتند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل سی و چهارم(اخر)

طبق گفته های انیا که هر از چند گاهی حال ترانه را میپرسید زندگی مانی به روال عادی بازگشته بود،البته او بسیار پرخاشگر و عصبی بود،کسی جرات نداشت با او خیلی هم کلام شود.حتی در دور همی ها و برای ناهار هم با بقیه نمیرفت.انیا میگفت جای ترانه در زندگیشان بسیار خالی بود.بخصوص در زندگی مانی.

مانی تاکید کرده بود که هیچ کس اسم ترانه را حق ندارو به زبان بیاورد.اما تران دوست داشت زندگی را بهتر تجربه کند.

رفیق این روزهای ترانه مهسا همسر امیرحسام بود.ترانه خودش هم حال درستی نداشت.در یک دو راهی عجیب گیر کرده بود.

در فکر بود که با زنگ گوشیش به خودش امد.باورش نمیشد.دیگر یادش نبود بعد از جریان ازدواجش با مانی با پدرش صحبت کرده باشد،حالا او پشت خط بود.با استرس تلفنش را جواب داد.

_ا..الو

بابا_ترانه(بغض داشت) ترانه جان بابا؟

ترانه احساس کرد دل او هم هواب گریه دارد_بله بابا،خوبی؟

بابا_منو ببخش دخترم،من به تو و مادرت و ترنم خیلی بد کردم.من نباید اونکار رو میکردم.یه بار اتفاقی شوهرت رو دیدم گفت بهم که چه تصادف کردی،حالش اصلا خوب نبود.چند بارم که اومدم سرخاکت دیدمش عین ابر بهار گریه میکرد،تا اینکه از خانم سادات شنیدم زنده ای.دخترم من بهتون بد کردم،من نباید به نسرین خیانت میکردم.نباید اون زنیکه عوثی رو میاوردم توی خونه،نباید پامو کج میذاشتم...

او میگفت و ترانه گویی لال شده بود و به حرف های پدرش که اصلا نمی فهمید او چه میگوید گوش میکرد.چیزی یادش نبود ولی پدرش همه چیز را نخواسته دوباره برای او تعریف کرده بود.

ترانه_ما..مانی هم میدونه این ماجرا رو؟

پدر در حال گریه اره ای گفت و ترانه گوشی را قطع کرد.هنوز مات و مبهم به جایی خیره شده بود.خاله نسیم رسید و وقتی ترانه را در ان حال زار دید ترسید،دخترک رنگش پریده بود،ان شب ترانه در بغل خاله شنوای داستانی دردناک از زبان خاله اش بود.پس مانی هم میدانست ولی به او نگفته بود که دوباره ناراحت نشود.ترانه به خواب رفت روی پای خاله نسیم عزیزش.اغوشش عجیب بوی مادرش را میداد.

چند ماهی میشد که ترانه در خانه خاله نسیم و دخترشان شده بود،امیرارسلان رسما از انجا رفته بود و در لندن زندگی میکرد،به مادرش گفته بود دیگر نمیتواند در چشمان ترانه نگاه کند.ترانه هم از خدا خواسته انجا ماندگار شده بود.دلش برای مانی بسیار تنگ شده بود.برای مردانگی هایش،برای چهره دوس داشتنی و جذابش،برای گرمی دست هایش.با اینکه هنوز خاطرات گذشته که با مانی داشت را به یاد نیاورده بود اما فکر میکرد احساسش به او عمیق است.

مانی فقط در این چندماه دعا میکرد ترانه اقدامی برای طلاق نکند.ماه بعد سالگرد ازدواجشان بود،ان هم چه ازدواجی.دلش لک زده بود برای داشتن ترانه و در کنار او بودن اما دیگر باید می ایستاد تا ترانه خودش انتخاب کند،نمی توانست خود را تحمیل کند.

ترانه"

دلم گرفته،بی هیچ دلیلی دلم میخواد گریه کنم.خاله با دو تا فنجون چایی اومد کنارم نشست.

خاله_ترانه من چطوره؟

_خوبم خاله،دلم گرفته یکم

خاله_دلت گرفته یا اینکه دلت تنگ شده؟

توی دلم گفتم شایدم دلم تنگ شده.هیچی نگفتم که خاله گفت؛

خاله_از مانی چه خبر؟

_هنوز هیچی

خاله خندید و گفت_پس منتظرشی

یه لحظه خودم هم تعجب کردم از حرفم و سوتی که داده بودم.

خاله_ببین ترانه جانم،مانی خیلی کوتاه اومد و گذاشت خودت به یاد بیاریش یا حداقل دوباره سعی کرد تورو به خودش جذب کنه اما تو قدمی برنداشتی،حالا با این همه بازم منتظری اون خبری ازش بشه؟

_اخه میترسم خاله،میترسم اشتباه کنم.میترسم مثل مادرم از عشق ضربه بخورم.اصلا توی این چند ماه اگه منو فراموش کرده باشه چی؟اگه کس دیگه ای جای من اومده باشه چی؟

با صدای امیرحسام غافلگیر شدم،این کی اومده بود؟! 

امیرحسان_نه عزیزم کسی نیست توی زندگیش،من باهاش در ارتباطم کم و بیش.انقدر توی خودت بودی که نفهمیدی م اومدم نیم ساعته،نه؟

_اره متوجه نشدم.

باید تصمیم میگرفتنم،نمیتونستم منکرش باشم که دلم براش خیلی تنگ شده.

 

"راوی"

مانی مثل همیشه جدی مشعول کارهایش بود.هیچ حوصله روز استخدام را نداشت ولی نمیشد کاریش کرد،باید حتما منشی میگرفتن تا کمی از حجم کارشان کم میشد.هیچ حوصله دختر ها با هزار رقم ارایش را نداشت.از طرفی امروز بالغ بر ده نفر را دیده بود و با انها صحبت کرده بود،حسابی کلافه و خسته بود.گوشی را برداشت و داخلی اتاق انیا را گرفت.

مانی_انی دیگه خسته شدم،بقیه رو بفرست فردا بیان.

انیا_ تموم شده فقط یه نفر مونده،اتفاقا این یه نفر ظاهرش از همشون بهتره.به نظرم خوب باشه.بگم بیاد؟

مانی_اره پس بگو بیاد

 مانی سخت مشغول کارهایش بود،برگه فرم رو روی میز گذاشت.صدای در اتاق که امد حتی سرش را بالا نیاورد که توضیح دهد.در همان حالت گفت؛

_فرم روی میز هست،لطفا پرش کنید،تموم که شد صحبت میکنیم.

دختر خیلی ارام شروع به پر کردن فرم کرد.استرس در چهره دخترک عیان بود.بعد از چند دقیقه نوشتن تمام شد.اروم گفت

_نوشتم

مانی عینکش را برداشت و با اخم همیشگی اش به سمت مبل روبروی دختر حرکت کرد و بدون نگاه کردن به دخترک روی مبل نشست.شروع به خواندن کرد.اسم و فامیلی اش خالی بود.از الان گیج بازی داشت در میاورد،اولین چیز مهم در یک فرم استخدام نام و نام خانوادگیست.سرش را بالا اورد و با اخم شروع به گفتن حرفش کرد اما با گفتن اولین کلمه انگار لال شد.دیگر حتی نفس کشیدن هم برایش سخت بود.او چه میدید؟این دختر که....

ترانه_ترانه سماوات هستم،فکر میکردم اسمم رو اگه خودم بگم بهتر باشه.در ضمن میدونم که خیلی روی انظباط حساس هستید، اینو روز اول کاری قبلم هم بهم گفته بودید.

مانی ضربان قلبش بسیار تند میزد،او ترانه بود،ترانه او،بلعخره امده بود.

مانی_چشمات،چشمات اخر دیونم میکنه ترانه

ناگهان یادش امد،ترانه چه گفت؟؟او گفت قبل هم روز اول کارش به او گفته بود انضباط برایش خیلی مهم است،یعنی ترانه خاطراتش را به یاد می اورد؟

مانی_تو حافظت رو....

ترانه_ نه متاسفانه،از انیا پرسیدم اینارو

مانی با دلتنگی تمام به همسرش نگاه کرد.چقدر دلش برای او تنگ شده بود.

ترانه_منم دلم برات تنگ شده بود.

مانی با تعجب_تو....توچی گفتی؟

ترانه_من؟هیچی،یادم نمیاد

مانی مطمئن بود چیزی شنیده است.

ترانه دوباره تکرار کرد_گفتم دلم برات تنگ شده بود.

و این بار اشک های ترانه به مانی این اطمینان را می داد که او  درست شنیده است.

هر دو از جایشان بلند شدند و به شدت هم را در اغوش گرفتند.مانی احساس میکرد خیلی دلش بیشتر از چیزی که فکر میکرد برای همسرش تنگ شده است.تازه به یاد می اورد ابن چندماه زندگی را به همه حرام کرده بود ولی حالا ترانه در اغوشش یود و این زیباترین لحظه کل عمرش بود بی شک.

حافظه ترانه هرگز برنگشت.مهم هم نبود او مانی را داشت،انها عاشق هم بودند.چندماه بعد از ان روز حسین بلعخره به عشقش به انیا اعتراف کرد.حالا بعد از یکسال از ساکن شدن امیرارسلان در لندن همانجا با دختری دو رگه ایرانی انگلیسی اشنا شد و با او ازدواج کرد که خاله و امیرحسام و مهسا برای ازدواجش به لندن رفتن.حالا ارسلان دختری دارد که نام او را ترانه گذاشته و بی اندازه دخترک شیرین زبانش را دوست دارد.

پدر ترانه در ابهامات دیگر داستان محو شد،دوس داشتم اخر و عاقبتی برای منجلابی که در ان گیر کرده بود نگذارم.

 

پایان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×