رفتن به مطلب
manizh_gh

همه تنهایی ترانه|manizh_gh

پست های پیشنهاد شده

نام رمان: همه تنهایی ترانه

نویسنده: manizh_gh کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر:عاشقانه،هیجانی

هدف: من عاشق کتابم،وقتی حس کردم میتونم قلم به دست بگیرم و داستان بنویسم با شور و شوق شروع کردم.

ساعات پارت گذاری: ۸ یا ۹ شب

خلاصه داستان: همه تنهایی ترانه، داستان زندگی دختریست که در اول جوانی با ناملایمتی های زیادی مواجه میشود،انقدر ناگهانی روند زندگیش تغییر میکند که خودش هم حیران میماند از نبودن ها،از جا زدن های اطرافیان.ولی تصمیم میگیرد که خودش بایستد در مقابل همه مشکلات، با یک تصادف کلا مییر زندگیش تغییر می کند.

لینک صفحه نقد و بررسی رمان همه تنهایی ترانه: بررسی و نقد رمان همه تنهایی ترانه

 

 

ویرایش شده در توسط manizh_gh
  • پسندیدم 7
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل دوم

 

بعد از دو هفته بابا بلعخره اومد خونه،بارها ازش پرسیده بودم که این روزا و شب هایی که نیست کجا میمونه اما هربا فقط با کلمه خونه دوستم سرو ته ماجرا رو بسته بود.امروز با دیدنش به این فکر کردم که چقدر لاغرتر و ضعیف تر شده.چهرش انگار کمی رنگ پریده به نظر میومد.از دور به راه رفتنش نگاه میکردم کمی پاهاش رو روی زمین می کشید.توی این دو سال خیلی فرق کرده بود،یادمه دوسال پیش لباساش همه اتوشده و مرتب بودن و بوی عطرش امضای حضورش بود اما حالا چی!

به سمت اتاق من رفت و بعد از مدتی بیرون اومد،انگار یه چیزی توی دستش بود،سریع از روی زمین بلند شدم و به سمتش رفتم.

_بابا، رحمدل اومده بازم،خیلی دادو بیداد کرد،وسیله هاروهم همش رو برد

بابا_مرتیکه عوضی،چرا گذاشتی بیاد توی خونه اصلا؟!

_چیکار میتونستم بکنم؟انقدر داد و بیداد کرد که مجبور شدم در رو باز کنم

یهو چشمم به دست بابا افتاد،دستبند من بود توی دستاش.دلم هوری ریخت

_بابا این دستبند منه،کجا میبریش؟

_باباجان خودم برات خریدم،حالا الان پول لازمم میخوام بفروشمش،تازه توی خونه هم هیچی نداریم،می فروشم یخورده وسیله میخرم که گرسنه نمونی توام.

و به سمت در حرکت کرد،منم سریع جلوش وایستادم و مانعش شدم.

_بابا خواهش میکنم،اون دستبند یادگاره انتخاب مامان،نفروشش،من چیزی نمیخوام ولی بذار اونو یادگاری داشته باشم

بابا_اصلا برو گمشو کنار،من حالم خوش نیست،کلافم،از دیروزتاحالا پول نداشتم چیزی مصرف کنم،دارم میمیرم،اصلا میخوام پولو بدم مواد بخرم،برو کنار ببینم بچه

اهمیتی به گریه های من نداد و با هول دادن من از خونه خارج شد،تازه دلیل این تغییرات در چهره و ظاهر رو می فهمیدم،پس بابا...پس ...معتاد شده بود بابا!

یه دل سیر گریه کردم از برزخی که توش گیر کردم و از تنهاییم.

ساعت حدود ۶ عصر بود که تصمیم رو گرفتم،من باید میرفتم خودم یه کار پیدا میکردم که حداقل خرج خورد و خوراک خودمو در بیارم.اینطوری مجبور نمی شدم مزاحم خانم سادات هم بشم. شب با امید زندگی بهتر خوابیدم.صبح ساعت ۸ از خونه زدم بیرون و به اولین دکه روزنامه فروشی رفتم.روزنامه نیازمندی خریدم و یکم جلوتر از دکه یه سری وسیله ورزش همگانی بود،صندلی برای نشستن هم داشت،روی صندلی نشستم و شروع کردم به ورق زدن روزنامه.

چندین جا زنگ زدم اما یا گرفته بودن،یا مسیرشون خیلی دور بود،یکیشون که میگفت شیفت شب هم داریم توی شرکت واسه منشی هایی که بمونن درامد خوبی داره،منم با عصبانیت و ترس قطع کردم.کلافه بودم نمیدونستم اصلا میتونم کاری پیدا کنم یا نه.

روزنامه رو لوله کردم و به راه افتادم.گفتم شاید توی خیابون اگهی استخدام یا فروشنده واسه مغازه ببینم،به نظرم پشت شیشه یه مغازه اون طرف خیابون یه کاغذ زده بودن،توی دلم دعا دعا میکردم که اگهی استخدام باشه،با هیجان و عجله به سمت خیابون حرکت کردم که یهو درد زیادی توی پهلوم پیجید.سرم سیاهی رفت.جیغ بلندی زدن و پخش زمین شدم.

صدای هم همه مردم حاکی از این بود که من هنوز زندم.صدای گریه های یه دختر هشیارترم کرد.چشامو نیمه باز کردم.دختر که کنارم نشسته بود و به پهنای صورت اشک می ریخت،با دیدن چشمای نیمه بازم یه لبخند نیم بند زد و با صدای گرفته ای 

دختر_ خوبی؟درد داری؟

_یکم پهلوم درد میکنه

صدای یه پسر حرفامونو قطع کرد.

پسر_انیا بلند شو زیر بغلشو بگیر ببریمش بیمارستان

دختر زیر بغلمو به کمک یه خانم دیگه گرفت و منو سمت ماشینشون بردن،با بلند شدنماحساس کردم پهلوم بیشتر درد میکنه و اشکام سرازیر شد.دختر میخواست پست فرمون بشینه ولی با صدای فریاد پسر جاش رو باهاش عوض کرد و خودش صندلی شاگرد نشست.به سمت عقب برگشته بود و یه سر فینگ فینگ میکرد و هی حالم رو می پرسید.

وقتی دکتر گفت شانس اوردید فقط یه ضرب دیدگی سادست خیالم راحت شد،چون توی این بی کسی کی میخواست ازم مراقبت کنه.دختر که حالا حال بهتری داشت اومد کنارم.

دختر_من انیا هستم،معذرت می خوام،من پشت فرمون بودم.اما سرعتم کم بود خوشبختانه ولی توام خیلی بی هوا وارد خیابون شدیا،بیشتر مراقب خودت باش.

لبخندی زدم_منم ترانه هستم،اره تقصیر منم بود.با دیدن یه اگهی انقدر خوشحال شدم که داشتم پراز میکردم سمتش

پسر با یه پلاستیک قرص و دارو به سمتمون اومد،چه خوشتپ بود.قد بلند،هیکلی،پوست نسبتا روشن.ابروهایی حالت دار،چشمایی درشت و قهوه ای تیره،بینی مردونه و متناسببا صورتش،لبای درشت و خوش فرم.چه لباسای مرتبی...دست از ارزیابی پسر کشیدم و خودمو با لبه مانتوم مشغول کردم.

پسر_خوب اینم داروهاتون،دکتر گفته مشکلی نیست،می تونید مرخص بشید.خداروشکر مشکل جدی نبوده.الان بهترید؟

_ممنون،بله خوبم.

انیا رو به پسر_مانی ترانه جان دنبال کار میگردن و با دیدن اگهی استخدام داشتن به سمت دیگه خیابون میرفتن که اون حادثه پیش اومد.

مانی_دنبال کار میگردید؟چه جور کاری؟

_بله دنبال کارم،راستش خیلی فرقی نمیکنه فقط کار باشه و بتونم پول دربیارم یه مقدار، من فوق دیپلم معماری دارم

مانی_ جدا؟چقدر جالب.اخه ما چند روزه منشیمون ازدواج کرده و رفته،ماهم دنبال یه نفر میگردیم،اتفاقا من و انی یه شرکت معماری داریم.

من با خوشحالی _راست میگید،وای چقدر خوب و عالی،من از پسش برمیام

انیا_پس مبارکه

قرار شد چند روزی استراحت کنم و از اول ماه که پنج روز دیگه بود کارم رو توی شرکت شدوع کنم،این تصادف و این درد می ارزید به پیدا کردن یه کار خوب اونم کاری که ربطی به رشته دانشگام که یه روزی عاشقش بودم داره.

انیا و مانی گفتن که منو می رسونن،نمیخواستم بیان بالا و وارد خونمون بشن اما متاسفانه هنوز نمیتونستم با این درد تنها و به راحتی سرما وایستم. به کمک انیا از پله ها اروم اروم بالا می رفتیم که در خونه خانم سادات باز شد،و خانم سادات مهربون با دیدن من توی اون وضعیت یا ابوالفضلی گفت و ...

خانم سادات_ترانه،مادر چرا اینقدر رنگت پریده؟چی شده؟

_چیزی نیست خانم سادات،یه کوچولو بی حواصی کردم و ماشین این خانم و اقا بهم زد،اما الان خوبم.

خانم سادات_وای خدای من،دخت م مراقب باش بیشتر،الان چیزیت نیست؟میخوای با اقا عباس ببریمت دکتر؟

_نه خانم سادات خوبم،الان از دکتر اومدیم،چیز خاصی نیست.

خانم سادات_باشه مادر تو برو بالا استراحت کن من واست یه سوپ میوی درست کنم میارم بخوری جون بگیری یکم.

به محبتش لبخندی زندم و از پله ها بالاتر رفتیم.با رسیدن جلوی در خونه احساس خجالت داشتم،اما کاریش نمیشد کرد،در رو با کلید باز کردم و وارد شدم،همراه با من انیا و بعدش هم مانی وارد شدن،از سکوتشون مشخص بود از دیدن این منظره در تعجبا. به سمت اتاقم انیا رو راهنمایی کردم،یه دشک توی اتاقم پهن بود،به سختی روی دشک دراز کشیدم.

_ببخشید انیا جان که اینجا اینطوری شده و یخورده خونه عجیبیه.

انیا_نه بابا این چه حرفیه،اره یکم عجیبه(با خنده)

مانی_کسی هست ازتون مراقبت کنه تا بهتر بشید؟

_خانم سادات هوامو داره،بازم ممنون بخاطر همه چی.

مانی کمی بهمون نزدیک شد_این داروهاتون،ما هم دیگه بریم، شما راحت استراحک کنید.این کارت شرکت،روز یکم ساعت ۹ صبح منتظرتونیم.انشالله بهتر میشید تا ا ن روز،اگه کاری داشتید حتما با من یا انی تماس بگیرید.شماره انی رو که دارید،شماره من هم روی کارت هست.ما دیگه میریم.

و بعدم با خداحافظی به سمت در رفتن،از من هم خواستن که راحت باشم،کمی توی جام تکون خوردم و لبخندی به خوم زدم،خوشحال بودم که بلعخره کار پیدا کردم،این اولین کاری بود که پیدا کرده بودم و قرار بود ازش پول در بیارم.

عکس مامان رو که کنار دشکم بود برداشتم،مامان جون قشنگم سلام،دیدی امروز چی شد؟ فکر کنم داری کمکم میکنی مامانی خوبم،جای تو و تدنم خوبه،ای کاش منم کنارتون بودم.مامان کجایی که ببینی ترانه کوچولوت بزرگ شده؟!

 دوباره یاد روزهای گذشته و دلتنگی هام بود که همدم تنهایی هام شده بود.

به سرعت برق و باد اون چند روز گذشت،پهلوم خوب بود،دیگه درد نمیکرد اما کبودیش هنوز کامل خوب نشده بود،هیجان خیلی زیادی داشتم،یه مانتو سرمه ای ساده که بلندیش تا نزدیک زانوهام بود پوشیدم و شال ابی نفتی و شلوار لی ابی سرمه ای،با مداد چشم توی چشام و کمی هم گوشه چشامو کشیدم و با یه رژ خیلی کمرنگ فقط به لبم یه رنگی دادم.موهامم که صاف بود،کتونی پوشیدم و به سمت ادرس حرکت کردم. باید تاکسی می نشستم، دقیقا  ۸:۵۸ دقیقه من از اسانسور خارج شدم. 

زنگ واحد رو زدم،خانم جوون و خوشرویی در رو باز کرد برام،وارد شدم.خودم رو معرفی کردم و گفتم که قرار بوده امروز به عنوان منشی بیام.بهم گفت روی مبل بشینم تا مدیر بیاد.نیم ساعت بود توی سالن انتظار روی مبل های چرم قهوه ای سوخته در حال دید زدن اطرافم بودم،چند نفر توی اتاق های انتهای داهرو درحال کار کردن و نقشه کشی بودن.چقدر از محیطش خوشم اومد،چقدر خوب میشه اگه بتونم اینجا کار کنم،حداقل دو سال درسی که خوندم به یه دردی بخوره.توی همین فکرا بودم که انیا از اتاق مدیر خارج شد.با للخند به سمتم اومد،باهم دست دادیم.

انیا_ترانه جان ببخش جلسه داشتم با مهندس شاهد

_خواهش میکنم عزیزم،ولی یه چیزی،(با سر اشاره به همون دختر که پشت میز منشی بود اشاره کردم) شما که منشی دارید.

انیا_شقایق رو میگی؟!شقایق منشی نیست،ببین چون چند وقتی بود که منشی نداشتیم برای همین هرکس کارهای خودش رو انجام میداد حتی مهندس شاهد.

خوشحال شدم.پس امیدی بود که بتونم اینجا کار کنم.و با تموم شدن حرفامون انیا منو به سمت اتاق مدیر راهنمایی کرد.استرس خفیفی داشتم.خدا کنه کارم جور شه اینجا.

بو تقه ای به در وارد شدم.مهندس شاهد یا همون مانی در حال بررسی نقشه های جلوش بود.با سلامی که گفتم سرش رو بالا اورد و برام از سرجاش بلند شد و با دست به سمت مبل های جلوی میزش اشاره کرد.

مانی_خوب بهترید ترانه خانم؟

_بله ممنون من خوبم

مانی_خوب ببین این فرم رو پر کن و بعدشم میتونی اگه مشکلی نبود از همین الان کارت رو شروع کنی.

باسر حرفش رو تایید کردم و شروع به پرکردن برگه استخدام کردم.مشکلی نبود.برگه رو به سمت مانی که حالا پشت میز خودش نشسته بود دادم.نگاهی به برگه انداختو با سر تایید کرد.فکر کنم مورد قبول بودم براش.

مانی_خوب خانم سماوات،مشکلی نمیبینم.فقط یه موضوع خیلی مهم اونم این که من روی نظم و انظباط خیلی حساسم.امیدوارم بتونیم همکارهای خوبی برای هم باشیم.می تونید برید پیش خانم شاهد،ایشون کار رو براتون توضیح میدن.

با تشکر از جام بلند شدم و به سمت در رفتم،انیا داشت با شقایق حرف میزد.وقتی لبخند منو دید به سمتم چند قدمی برداشت.

انیا_خدارو شکر مثل اینکه همکار شدیم بیا به بچه هامعرفیت کنم بعدم روند کار رو توضیح بدم برات.

به سمت شقایق رفتیم و به هم معرفی شدیم،شقایق یکسال از انیا بزرگتر بود.جالب اینجا بود که کل بچه های اینجا همه باهم همکلاسی بودن و بعد از تموم شدن دانشگاهشون به دعوت مانی باهم همکار هم شدن.جالب اینجا بود که انیا و مانی باهم دوقلو بودن.شباهتون زیاد بود ولی مانی درشت تر بود فکر میکردم بزرگتر باشه.

به سمت انتهای راهرو رفتیم.

انیا رو به بچه ها منو معرفی کرد.

_من هم سیامک زند هستم،خوشبختم از دیدنتون.

یه پسر هم سن و سال مانی بود ولی هیکل پر تری داشت.پشت سرش یه خانم کمی از من کوتاهتر ولی توپول بانمک به سمتم اومد و خودشو مارال زمانی معرفی کرد.خیلی بامزه و توپولی بود.روی میزش کلی شکلات و تنقلات بود.

نفر بعدی پسر جوون و بور که موهایی قهوه ای روشن و چشمای عسلی و پوست خوشرنگی داشت که حسین نام داشت ولی اصلا شباهتی به ایرانی ها نداشت.

طبق توضیحات انیا کار من زیاد بود،چون یه سری کارهای تایپی و کلی ریزه کاری واسه هرکدوم از بچه ها رو من باید انجام میدادم، به اضافه قرار داد ها و هماهنگی برای پروژه ها رو،اما خیلی هیجان داشتم برای شروع کار.

ساعت ۱۱ بود که یه اقای پیر هم که ابدارچی شرکت بود به جمعمون اضافه شد و با خوش رویی خودش رو مش رضا معرفی کرد.

موقع ناهار بود،همه اماده شدن که طبق گفته انیا به پاتوق همیشگی که روبروی شرکت بود برای صرف ناهار بریم.در اتاق مانی هم باز شد و اقا تشریف فرما شد.به به تازه چشمم به تیپش افتاد.یه بلوز چهارخونه ریز ابی نفتی و یه جلیغه خیلی خوشکل سرمه ای روش و شلوار لی مشکی لوله ای.موهاشم که پرپشت صاف و مشکی.کج ریخته بود موهاشو البته گه و گاهی تلاش برای به سنت بالا هدایت کردن تره ای از موهاش داشت که البته بعد از چند ثانیه دوباره به حالت اولش برمیگشتن.سرمو به کارم گرم کردن.ولی با اومدن مانی انیا هم اومد سمتم و گفت کارمو تموم کنیم که بریم ناهار. 

 

خلاصه ساعت کاری تموم شد،روز خیلی سختی بود،البته من هنوز از فاز سوسولی بیرون نیومدم وگرنه کار هرکسی براش سخته.با اتوبوس به سمت خونه رفتم.

ساعت نزدیک ۶ بود که رسیدم جلوی خونه،همزمان با من عمو عباس هم با من رسید جلوی در.

عمو عباس_سلام ترانه جان،خوبی عمو؟کم پیدایی!

_سلام عمو عباس خوبید؟خانم سادات خوبن؟راستش کار پیدا کردم،الانم دارم از سرکار میام.

عمو عباس_افرین دختر گلم،پس برو بالا یکم استراحت کن بعد واسه شام بیا پایین پیشمون،میخوام ببینم توی روز اول کارت چیکارا کردی

با کلی تعارف بلعخره قبول کردم،خوشحال بودم که حداقل برای یه سریا مهمم.عمو عباس هم عین زنش یعنی خانم سادات خیلی مهربونن.

در خونه رو باز کردم و به دشکم که همیشه گوشه اتاق باز بود پناه بردم. خیره به سقف بودم،یه دستم رو بردم سمت قاب عکس مامانم، عکسش رو توی دستم گرفتم، و خیره شدم بهش؛

مامان جونم دیدی بلعخره کار پیدا کردن،؟سخته ولی من از پسش برمیام.مامانی ممنون که هوامو داری،مامانی ای کاش بودی که واست از اولین روز کاریم تعریف میکردم،ای کاش بودی و الان نوازشم میکردی.با جاری شدن اولین اشک از گونم توی جام نشستم،نه! من دیگه نباید گریه کنم،حالا باید تلاشمو بکنم که بشم یه ترانه قوی.

یه دوش گرفتم و لباسای مرتبی پوشیدم،ساعت ۸ بود که رفتم سرکوچه و یکم شیرینی گر فتم،بلعخره کار پیدا کرده بودم، بعدم رفتم پیشخانم سادات و عمو عباس.و چه شب خوبی بود درکنار دو تا مهربون.

امروز دومین روز کارم توی شرکت،سر وقت همزمان با مانی رسیدم.زنگ واحد رو زدیم،مش رضا در رو باز کرد،انروز هم روز پرکاری داشتم انقد که سر ظهر برای ناهار هنوز کارام تموم نشده بود و همه بچه ها با خشم ساختگی با قیافه های خنده دار بالای سرم ایستاده بودن،اخه عادت داشتن همه باهم برن ناهار و باهم برگردن،خیلی رابطه خوبی داشتن.خیلی خوشم میومد از این اخلاقاشون.

انیا_بچه ها من خیلی گرسنمه،میگم ما بریم ناهار.مانی و ترانه باهم میان،مانی هم یکم کارش مونده.

و با تایید من همه به سمت در خروج رفتن.منم با خیال راحت کارم رو انجام دادم.بعد از چند دقیقه مانی با عصبانیت از اتاقش خارج شد،انگار فکر میکرد همه رفتن،متوجه من نشد،به سمت اتاق طراحی که سمت انتهای راهرو بود، رفت. با صدای داد مانی یه تکونی از ترس خوردم.

نانی_اصلا به توام میشه گفت دختر؟مگه نمیگم خوشم نمیاد انقد بهم اویزون میشی؟؟

.....

مانی_ دخترخالم باشی،وقتی خوشم نمیاد ازت و از کارات یعنی چی به نظرت؟

.....

_سوگند این رو درک کن،من اون موقع فقط ۱۸ سالم بود،تازه اون موقع هم فقط یه دوستی ساده و معمولی بود بینمون.تازه اون موقع فهمیدم خوش اومدن به قیافه زیبا نیست،تازه تو که الان قرافتم با اون موقع ۱۸۰ درجه فرق کرده.

....

سوگند تو گوش کن...میگم گوش کن...تموم کن ابن بچه بازی هارو و بیشتر از این عصبیم نکن.

...

_صداتو بالا نبر واسه من،گریه زاری هم نکن،اگه الانم جوابت رو دادم فقط واسه این بود که کلافم کردی انقد زنگ زدی،اینو قبلا هم بهت گفتم سوگند برو دنبال کسی که دوست داشته باشه.

...

_سوگند الکی پای مامانم رو وسط نکش،نذار کاری کنم که پشیمون شی

گوشی رو با عصبانیت قطع کرد،با حرص به سمتم اومد،معلوم بود تازه منو دیده،اخماشو بیشتر توی هم کشید.

مانی_خانم سماوات شما نرفتید ناهار؟حتما حرفامم همشو شنیدید؟!

بهم برخورد،مگه من فالگوش بودم،کمی اخمتم رفت توی هم_ اقای شاهو من فالگوش نبودم،شما داشتید داد میزدید،زندگی شما به من مربوط نیست.در ضمن کارم تموم نشده بود موندم تموم کنم بعد برم ناهار،فکر میکردم از بی انضباطی خوشتون نمیاد.

بعدشم کیفم رو برداشتم و از شرکت خارج شدم،توی اسانسور کلی بهش بدو بیراه گفتم،مرتیکه فکر کرده کیه؟!

انیا_ا پس داداش مدیرم کو؟

_نمیدونم حتما کارشون طول کشیده.

_سلام بر مهندسین،من هم اومدم(صدای مانی بود)

اونم مثل من نقاب بی تفاوتی زده بود.مانی کنار حسین و سیامک نشست،ناهار توی شوخی های حسین خورده شد،کلا حسین برام خیلی عجیب بود،از اسمش که ایرانی عربی بود و چهره اروپاییش.به طرف انیا برگشتم،در حال سالاد خوردن بود و به حرفا و شوخی های حسین لبخند میزد.

_انیا،یه سوال واسم پیش اومده،انیا یعنی چی؟

اینا با لبخند_جالبه،چون این سوال واسه همه پیش میاد،انیا یعنی عاشق.

_ای جونم،چقدر قشنگ.حالا واقعا عاشقی؟

انیا یکم قرمز شده بود،سرس رو پایین اورد یکم و با سالادش بازی کرد.ای جااانم پس اره.

_حالا این دوماد خوشبخت کیه؟

مانی_بچه ها بریم؟

با حرف مانی همه بلند شدیم و به سمت شرکت حرکت کردیم و نشد پاسخ سوالم رو از انی بگیرم.اون روز برخورد دیگه ای بین من و مانی پیش نیومد.معلوم نبود بوگندو(سوگند) چه بلایی سرش اورده که پسره اینطوری قاطی کرده.

کارم این روزا شده شرکت،خونه، و دوباره خونه شرکت. احساس رضایتی میکنم،دوسال از زندگیم رو از دست دادم.تصمیم گرفتم خیلی تلاش کنم که جب ان اون دوسال هم بشه.بابا هم الان یه هفته ای هست که بازم نیست.البته دیگه به این شرایط عادت کرده بودم.اما من یه دخترم،چطور پدری دلش میاد دختر تنهاشو تنها بدون هیچ پول و پشتوانه ای ول کنه توی جامعه اونم توی تهران که پر از گرگه.اما چه میشد کرد...

از رحمدل هم خوشبختانه خبری نبود،این خبر خوبی بود،البته خانم سادات میگفت که میاد دم در ولی زمان هایی که من سرکار بودم.اونم کلی داد و بیداد میکنه و بعدشم وقتی میبینه چاره ای نداره راهو میکشه میره.

۱۰ روزی میشد که سرکار میرفتم،ساعت ۶:۱۰ عصر بود و من تازه رسیده بودم خونه،درحال تعویض لباسام بودم که در خونه به صدا در اومد،این ساعت خانم سادات میرفت پارک روبروی خونه یکم پیاده روی پس کی بود،به یمت در رفتم و با دیدن قامت خونی پدرم احساس کردم قلبم از حرکت ایستاد، قامت خمیده پدرم که حالا مدتی بود میدونستم معتاد شده و حالا غرق در خون بود.با دیدنش احساس کردم دلم براش تنگ شده.با گریه و فریاد ؛

_بابا چی شده؟؟؟توروخدا بابا چشات رو باز کن.منو ببین.کی تورو اینطوری کرده بابا

به سختی و کشون کشون اوردمش توی خونه.یکم اب براش اوردم و یکم لباش رو تر کردم،کنار چشمش کبود بود،چندتا زخم هم داشت. بابا نالید؛

بابا_کار رحمدل لعنتی بود.با اداماش ریختن سرم

_لعتنت به این ادم بی وجدان،بابا نمیسه شکایت کنی ازش؟

و شروع کردم به تمیز کردن زخماش با بتادین و گاز استریل.کم کم بهتر شد.

بابا_ترانه سرکار میری؟مطمین هست؟

حتما رحمدل بهش گفته.خوشحال شدم از نگرانیش

_اره خوبه،ادمای خوبین.شرکت معماریه توی خیابون..... من منشی و دستیارم اونجا

بابا با لبخند نیم بند_پس بلعخره خانم مهندس شدی

با خنده گفتم اره فک کنم.

یه چیزی درست کردم و بابا بعد از خوردن غذا به خواب رفت.بیکار روی تشکم نشسته بودم که برام پیام اومد،پیام رو باز کردم،

انیا_برای تنهایی هایت پشتوانه ای میشوم،به من تکیه کن،قول میدم کوهی شوم که حتی وقتی تبر دلش را میدرد بازهم استوار بماند.

چقدر احساس خوبی بود داشتن دوستی که بدونه تو تنهایی و هواتو داشته باشه.خداروشکر.حتما فهمیده بود که خیلی تنهام.البته تنهایی من گفتن نداشت.چشمام خودشون داد میزدن تنهایی هامو.

قرار بود برای اینکه رحمدل دوباره جای بابا رو پیدا نکنه بابا صبح زود بره،دلم براش تنگ میشد،دیشب خیلی درمونده بود،اون الان تنها کسم بود ولی خوب خودش کاری کرده بود که نمیشد کنار هم باشیم.

روزها یه سرعت برق و باد میگذشت و فقط این عصبانیت های مانی و فریادهاش بود که گاهی بهم میفهموند امروز هم سوگند داره کلافش میکنه،گاهی انقد دلم میخواست این دختره سریش رو بگیرم یه کتک حسابی بزنم که نگو،اخه کلافگی و صدای دادو بیداد مانی واسه ما بود.

امروز روز حقوق گرفتن بود،خیلی خوشحال بودم انقدری که قابل بیان نیست،بلعخره یه ماه تلاش ثمره داده بود و من اولین درامد زندگیم رو کسب کرده بودم.ساعت ۱۱ بود که یه قرار داد بردم که مانی تایید کنم ولی معلوم بود باز این بوگندو خانم اعصابشو بهم ریخته،با به صدا در اومدن دوباره اهنگ گوشیش، محکم گوشیش رو به دیوار کوبید و گوشی به هزار تیکه تبدیل شد.من جیغ من به هوا رفت اخه خیلی ترسیدم.مانی هم صدای جیع من ترسید،پشت بندش انیا با عجله وارد اتاق شد و با دیدن من که دستم روی قلبم بود به سمتم اومد.مانی هم ترسیده بود،سریع مش رضا رو صدا کرد که یه لیوان اب قند برام بیاره.یعنی با این اتفاق خون سوگند پای خودشه مگا نبینمش.مانی با قیافه ناراحت بهم خیره شد و معذرت خواست،ولی من انقد عصبی بودم که با گفتن باشه از در اتاقش بیرون رفتم.سرجام نشستم و بعد از چند دقیقه انیا با دلجویی ازم میخواست اب قند رو بخورم.چند جره ازش خوردم و به کارم رسیدم.

تا ناهار نیم ساعت مونده بود و منم کارام رو به اخرش بود،زنگ شرکت رو زدن،مش رضا در رو باز کرد و با کنار رفتنش،یه دخر قتد متوسط با چهره پر ارایش و موهای دکلره کرده و باز که تا ارنجش میرسید وارد شرکت شد،با اون کفش های ماشنه ۱۰ سانتیش بی شباهت به فشن مد ها نبود،حالا دیگه به جلوی میز من رسیده بود،بهش نگاه کردم ولی با یه حالت متکبری بهم گفت؛

دختر_مانی جان هست؟

مانی، جان این ایکبیری دماغ عملی بود؟ خودمو از تک و تا ننداختم.

_بگم کی باهاشون کار دارن؟

دختر_بگید نامزدت سوگند جان اومده

با شنیدن اسمش امپر چسبوندم و اینکه این ایکبیری بوگندو خانمه،چقدر زود چشمم به جمالش روشن شده بود.امروز من اینو نکشم، موهاشو میکنم حتما

گوشی رو ب داشتم و داخلی ۲۱۴ رو گرفتم

_جناب شاهد،خانمی با شما کار دارن

مانی_کی هست؟

خیلی اروم زمزمه کردم _یکی از دیدنش اصلا خوشحال نمیشید،نزدیک بود امروز منو سکته بدید از دستش سکته بدید

مانی فریاد زد_سوگنددد؟

_بله،بفرستمشون تو؟

مانی_اره بفرست،ولی خودتم دم دست باش

بوگندو رو راهننایی کردم توی اتاق مانی،با عشوه خرکی به سمت اتاقش راه افتاد،یعنی هرکی نمیدونست فکر میکرد مانی عاشق دلباخته اینه این اینطوری عشوه میاد.

 

داخلی ۲۰۷ رو گرفتم،انی جواب داد_جونم عزیزم؟

_اماده باش بوگندو خانم اومده،اماده باش صدا شنیدی بیای اینطرف

انیا هینی گفت و گفت خدا به داد برسه گفت و قطع کرد.

۱۰ دقیقه بعد مانی تماس گرفت و خواست به مش رضا بگم دوتا چایی ببره براشون،از این همه ارامش تعجب کردم و ولبته ترسیدم،حتما ارامش قبل از طوفانه.

بعد از اینکه مش رضا چای برد به دو دقیقه نرسیده بود که در اتاق مانی به شدت باز شد و سوگند با گریه ازش خارج شد و به سمت بیرون رفت.انی هم متعجب به سمت میزم اومد.هر دو مات بودیم،ولی من ایمان دارم امشب انیا کل ماجرا رو درمیاره و بهم خبر میده.بلعخره ساعت کاری تموم شد و من اولین حقوقمو دریافت کردم،تصمیم داشتم واسه خانم سادات و عمو عباس که انقدر هوامو داشتن هدیه ای بخرم.یه پیراهن مردونه کرم برای عمو عباس خریدم و یه روسری خوشگل هم برای خانم سادات،واسه بابا هم یه پیراهن خریدم،بعد از خوردن یه شام مختصر مانتو پوشیدم و به طبقه پایین رفتم.خانم سادات با دیدنم بغلم کرد.

خانم سادات_مادر امروز دیر کردی،مشکلی که نداری؟

_نه خانم سادات خوبم،یکم خرید داشتم اخه امروز حقوق گرفتم،روی مبل روبروی عمو عباس نشستم،کمی درباره کار و شرایط کارم صحبت کردیم بعدش هم هدیه هاشونو دادم،هر دو سرشون پایین بود،خانم سادات اشک می ریخت.بغضم رو قورت دادم و با خداحافظی کوتاهی سریع رفتم بالا،به سمت اتاق رفتم و بازهم عکس مامان و ترنم سنگ صبورم بودن.

چقدر دلم میخواست که اولین حقوقی که میگیرم برای شماها هدیه بخرم.اما حیف که...انقدر گریه کردم که متوجه نشدم کی خوابیدم.

 

امروز پنجشنبست و خسته از کارهای زیادی کا روی سرم ریخته و باید تمومشون کنم.

انیا یه لیوان چای خوشرنگ کنار میزم گذاشت و یه شکلات کاکائویی هم کنارش.لبخند زدم.

انیا_دیدم امروز خیلی خسته شدی از دست ما و کارهایکزیادنون گفتم یه چای انی پز برات بیارم خستگیت بپره،(با صدای ارومتر)شکلاتم از مارال کش رفتم.

هر دو خندیدیم.انیا خیلی خونگرم بود و دوس داشتنی.

انیا_راستی ترانه،یه سوالی ازت داشتم ولی اینجا نمیشه.میگم فردا جمعست و قاره با بچه ها بریم دربند توام بیا اونجا ازت بپرسم،ها چطوره؟

منم که بدم نمی اومد بعد از مدتها یکم تفریح کنم قبول کردم،قرار بود صبح اماده باشم که انیا و مانی بیان دنبالم.صبح زودتر از خواب بیدار شدم و یه دوش کوتاه گرفتم،پالتو ساده و بلند مشکیم که یک، فون بود رو پوشیدن و شال طوسی و شلوار لی طوسیمم پوشیدم،یه رژ قهوه ای کالباسی پاییزی که ۲۴ ساعته بود زدم،خیلی به لبم میومد،با مداد توی چشمامو کشیدم و مثل همیشه یکم گوشه چشمم رو سیاه کردم که انگار یه خط کوچیک کشیدم.موهامم کج گرفتم و با کلیپس پشت بستم،ساده ولی خوب شده بودم.بعد از دوسال هنوز هم رنگ روشن نپوشیده بودم.

اماده بودم،کیفمو بردلشتم و کفشامو پوشیدم،تا جلوی در رسیدم دیدم همون لحظه لکسوز نوک مدادی خیلی خفن مانی جلوی پام ترمز کرد،خجالت زده بودم اخه من منشی بودم و انا اومده بودن دنبالم،البته من چندین بار گفتم خودم برم اما اونا گفتن میان دنبالم.سوار شدم و انی چشمکی برام زد و ادای سوت زدن در اورد.مانی هم از اینه بهم نگاه کرد و حالمو پرسید.عطر تلخ مانی مدهوشم کده بود،واقعا خوش سلیقه بود.به سمت دربند رفتیم،هوا سرد بود ولی خوب من گرمایی بودم.

توی جمع درحال شنیدن خاطرات خنده دار حسین و مانی و سیامک بودیم که حسین به بهترین شکل تعریف میکرد.انیا بهم نزدیک شد.میدونستم میخواد سوالشو بپرسه،البته حدسم میزدم درباره چی باشه سوالش.

انیا_ترانه بپرسم؟راستش خیلی کنجکاوم بدونم دربارت یکم،چرا تنهایی؟چرا خونت با اینکه منطقه خوبیه ولی ....

لبخند تلخی زدم،دستامو توی هم گره زدم_چقدر سوال داشتی دختر.من از اولش انقد  تنها نبودم،من مادر و خواهری داشتم که عاشقشون بودم،متاسفانه دو سال پیش مامانم باعصبانیت رانندگی میکرد سمت شمال که تصادف میکنه،خواهر ۱۷ سالمم همراهش بود که هردو ....هردو در جا میمیرن.پدرم تاجر پارچه بود که اونم با یکی شریک بود که بعد از چهلم مانان اینا با ۲ میلیارد سفتا میاد و میگه که بابام بهش کلی بدهکاره،کم کم فشاراش زیاد میشه و بابا هم که چیزی نداشت و ورشکست شده بود فراری میشه و اون اقا هم اقای رحمدل اسمشه این اخرا اومد وسیله های خونه رو به جای طلبش.بعدم من تصمیم گرفتم گلیم خودمو از اب بی ون بکشم و دنبال کار گشتم و اینی شد که الان کنار توام.

انیا با چهره ناراحت_من نمیخواستم ناراحتت کنم ترانه،متاسفم.

دیگه حرفی نزدیم.روز خیلی خوب بود.غروب مانی و انیا منو رسوندن خونه و بعدم رفتن خودشون.

در خونه رو که باز کردم با چهره کلافه بابا روبرو شدم.

بابا_تا الان کجا بودی؟

_با دوستام رفته بودم بیرون،چی شده بابا؟

بابا_مگه باید چیزی بشه که من بیام خونه؟

_نه خب

بعد با خوشحالی چند قدم به سمتم اومد،تعجب کردم،بابا و خوشحالی!

بابا_راستش یکی ازت خاستگاری کرده،منم قبول کردم،قراره همه قرض های منم بده،دیگه بهتر ار این نمیشه

من بهت زده داشتم حرفای بابا رو حلاجی کردم.بابا به سمتم اومد؛

بابا_ترانه از این وضعیت در میایم بلعخره.

تازه به خودم اومدم،یعنی بابا منو به قرضاش فروخت؟!

_چی میگی بابا،این چه شوخیه بدیه،اصلا خنده دار نیست

بابا با عصبانیت_مگه من باهوت شوخی دارم،دیگه نمیدونستم چیکار کنم واسه قرضای رحمدل،که خودش پیش قدم شد و گفت که میاواد تورو عقدت کنه و در عوضش اون سفته هارو پاره میکنه.

گوشام کر شده بود،چی گفت بابا؟رحمدل میخواد عقدم کنه؟اما اون که دختر کوچیکش هم سن من بود و یه زمانی دوستم بود،حالا میخواد منو عقد کنه؟بابا هم قبول کرده بود؟توی سرم محشرکربلا بود انقدر داعون بودم دلم میخواستم همون لحظه بمیرم.

با بهت به بابا نگاه کردم_بابا اما اون که دختر کوچیکش هم سن منه،چطوری تونستی بابا؟ منو میخوای بفروشی؟

بابا که با شنیدن حرفام خیلی عصبی شده بود به سمتم هجوم اورد و با دستاش محکم دوتا بازوهامو گرفت و فشار داد.

بابا_مگه نشنیدی چی گفتم؟نظرتو نخواستم،گفتم من قبول کردم توام باید بگی چشم،اماده باش هفته دیگه پنجشنبه قراره عقدت کنه.

ولم کرد و من همونجا نشستم روی زمین،بابا هم از خونه زد بیرون.نمیدونستم باید بخاطر کدوم دردم گریه کنم،داغون شدم با این کار بابا.انقدر گریه کردم و دادو بیداد کردم که صبح صدام گرفته بود،انقدر بیحال بودم و حوصله نداشتم که حتی به سوالای انیا و مارال و شقایق و حتی مانی که با نگرانی و تعجب دلیل ناراحتیم رو میپرسیدن فقط میگفتم هیچی.اما همه میدونستن یه چیزی شده.

انقدر فکرم درگیر بود که یهو با تکون دادن دستی جلوی چشمم به خودم اومدن و با دیدن سوگند بیشتر عصبی شدم،خدایا فقط اینو امروز گم داشتم.

سوگند_میگم مانی هست؟

_ بله هستن ولی گفتن کسی مزاحمشون نشه چون دارن نقشه یه هتل رو بازبینی میکنن.

سوگند_یعنی من مزاحمم؟زنگ بزن بگو من اومدم وگرنه خودم میرم تو

من که خودم داغون بودم با حرفای این دختره داشتم روانی میشدم_خانم محترم،مهندس شاهد گفتن کسی رو راه ندم،حالا هرکس،که شامل شمام میشه.

سوگند_سرمن داد میزنی دختره عوضی؟؟بگم بندازنت بیرون؟

_بامن بودی؟مگه کری میگم کسی رو نمیتونم راه بدم؟هرکسی مزاحم نباشه تو یا نفر بدون شک مزاحمی

انیا که صدای دادو بیداد مادو شنیده بود سریع رسید_بازم که تو اینجایی سوگند،مگه مانی نگفت خوشم نمیاد بیای اینجا؟

سوگند_انیا ببین این بیشعور چطوری باهام برخورد میکنه؟اینو دیگه از زیر کدوم بوته ای اوردید؟

یه لحظه انقدر عصبی شدم از حرفای مزخرفش که خیلی محکم سیلی زدم توی صورتش

_اخرین بارت باشه خودت رو نسبت به یه نفر دیگه میدی ها،مگه کری میگم نمیشه بری توی اتاق جناب شاهد؟

با عصبانیت سرجان نشستم،همه جا سکوت بود،مشخص بود سوگند هم هنگ کرده،بعد از چند دقیقه با جیغ جیغ

سوگند_منو میزنی دختره هرزه حالیت میکنم ....

مانی_اینجا چه خبره؟معلومه اینجا چه غلطی میکنی سوگند؟

سوگند با دیدن مانی سریع شروع کرد به گریه کردن و به سمت مانی رفت ولی خوشم اومد مانی با دست پسش زد،دهن سوگند بسته شد با این حرکت.

به احترام مانی ایستادم،همه بچه هام اومده بودم نزدیکمون و داشتن نگاهمون میکرد،به خودم گفتم خاک توی سرت ترانه الان مانی اخراجت میکنه کیف کنی،اخه احمق ا نا دخترخالشونو نمیذارن تورو بردارن که...با صدای مانی بهش نگاه کردم.

مانی_مگه اینجا طویلست که هی سرتو میندازی میای اینجا؟اینا همه همکارامن و البته خانوادم،اجازه نمیدم کسی به خانوادم توهین کنه،مگه خانم سماوات نگفت اجازه نداده کسی راه بده؟تو اصلا میدونی پدرونادرش کین که نظر میدی؟از این به بعد اگه بیای اینجا برنامه همینه، بچه هابرید سرکارتون.

داشتم شاخ درمیاوردم،بدون وقفه به کارام رسیدم،بقیه هم رفتن سرکاراشون.فقط مانی کنار میزم خودش رو با کاغذها سرگرم کرده بود که سوگند نتونه کاری بکنه،سوگند هم با دیدن این بی توجهی ها  پاشو به زمین کوبید و جیغ کوتاهی زد و از در خارج شد.

مانی_ببخش بخاطر حرفهای نامربوطش.البته این بستری شد که دیگه پاشو اینجا نذاره و از شرش راحت بشیم.ممنون بابت لطفت.

 

و بعدم به سمت اتاقش رفت.

مارال میخواست بره سوپری سر خیابون واسه خودش خوراکی بخره،منم بهش پول دادم که واسم یه شارژ بخره،تصمیم رو گرفته بودم،میخواستم حرفامو به بابا بزنم.باید تمومش میکردم این بحث مسخره رو.وقت ناهار همه رفتن واسه ناهار و من به بهانه کارا موندم،شماره بابارو گرفتم،بعد از چند بوق جواب داد.

 

بابا_بله؟

من با استرس زیاد_سلام بابا خوبی؟راستش میخواستم یه چیزی بگم

بابا_باز چی شده؟

_من نمیخوام ازداج کنم،من ادمم خودم میخوام برای خودم تصمیم بگیرم نه اینکه به بدهکاریان فروخته بشم

بابا با عصبانیت و فریاد_مگه من ازت نظر خواستم اصلا؟گفتم پنجشنبه روز عقدته اماده باش،الان پول از همه چیز برام مهمتره

صدام میلرزید_فکر نکنم حرفی برای گفتن با شما داشته باشم.من دو ساله تنهام،از این به بعدم میتونم تنها باشم.

من زیر بار حرف زور نمیرم.خداحافظ

بابا با داد و فریاد_تو غلط میکن....

گوشی رو قطع کردم و اروم شروع کردن به گریه کرون،دستی روی شونه هام نشست.سرمو بالا اوردم،انیا بود که داشت با گریه و ناراحتی نگام میکرد.بغلم کرد و این کار گیمو شدیدتر کرد.سرمو بالا اوردم،مانی هم پشت انی وایستاده بود،دستاش رو مشت کرده بود و خیره به زمین شده بود.خجالت کشیدم ازش.البته حتما انی درباره زندگیم بهش گفته بود،این یکی هم روش.

انیا_ببخش ترانه جان ما همه چیز رو شنیدم به صورت اتفاقی.حالا میخوای چیکار کنی؟

_نمیدونم راستش،بابام به این راحتی بیخیال نمیشه.

انیا متفکر_باید کاری کنی که دیگه نتونه کاری کنه.

_اما اخه چیکار؟

هر سه به فکر رفتیم که چیکار میشه کرد؟ 

غروب با فکر خسته و ناراحتی رفتم خونه،وقتی درو باز کردم بابا رو دیدم با چشمهای به خون نشسته نگام میکرد،خیلی ترسیدم به دیدنش.با صدای اروم سلام کردم و به سمت اتاقم رفتم تا لباسم رو عوض کنم.

لباسامو عوض کردم که یهو سوزش وحشتناکی توی کمرم احساس کردم،و به زمین پرت شدم،بابا افتاد روم و مشت و لگد بابا بود که روح و جسمم رو داغون میکرد.انقدر درد داشتم و مقاومت هم فایده ای نداشت،با اینکه معتاد شده بود و نحیف اما بازم قوی تر از من بود.فحش و بدو بیراه بابا بدتر از مشت و لگدش داغونم میکرد. اصلا هم به خواهش التماسم توجه نمیکرد،انقدر مشت و کتکم زد که خودش خسته شد و بیخیالم شد،وقتی داشت از در بیرون میرفت با پوزخند گفت؛

بابا_حالا دیگه توان مخالفت با من رو نداری،پنجشنبه میبینمت

و صدای گریه من از درد بدن و درد قلبم به هوا رفت.حال خوشی نداشتم.برام پیامی اومد،کشون کشون با درد بدی به سمت گوشیم رفتم،انیا بود حالم رو پرسیده بود.تماس رو زدم.وقتی تماس برقرار شد فقط تونستم بگم انیا کمککک

و دیگه چیزی یادم نیست.

وقتی چشم باز کردم،نور چشمم رو زد.بدنم خیلی درد میکرد.انیا کنار تختم نشسته بود و سرشو گذاشته بود روس تخت،فکر کنم خواب بود.در اتاق باز شد مانی وارد شد.با صدای سلامش انیا از خواب بیدار شد.هردو با ناراحتی نگام میکردن،فک کنم صورتم داغون شده.

انیا_ترانه...کی...کی این بلا رو سرت اورده؟

با بغض گفتم_بابام

دیگه حرفی زده نشد،انیا و مانی منو بردن خونه،ساعت ۲ ظلر بود یعنی من از دیشب بیهوش بودم.نمیدونم چطوری وارد خونه شدن.

انیا زیر بغلمو گرفت و مانی هم وسیله هامو اورد.خانم سادات با شنیدن صدامون اشفته بیرون اومد.

خانم سادات_دخترم بهتری؟خدا از سر تقصیرات پدرت نگذره... 

در خونه رو شکسته بودن،خونه اشفته بود.قرار شد انیا شب پیشم بمونه.

غروب انقدر درد داشتم که با مسکن خوابم برد،روزای اول خیلی درد داشتم و همه بدنم تیر میکشید.

تمروز سه شنبهکبود و سه روز بود از اون اتفاق میگذشت و انیا روزا چند ساعتی میرفت به کاراش میرسید و بعد میومد پیشم.شرمندشون بودم که انقدر هوامو داشتن.واقعا نمیدونستم چطور باید جبران کنم لطفشونو.دیگه بهتر بودم به انیا گفته بودم امشب مانی هم شام بیاد اینجا و اخر شب باهم برن خونه،خودمم میخواستم از فردا برم سرکار.

انیا_ترانه حالا میخوای پنجشنده رو چیکار کنی؟

دوباره داغ دلم تازه شد_نمیدونم اصلا.واقعا نمیدونم باید چیکار کنم

همون لحظه مانی هم از راه رسید.در رو براش باز کردم.غذا هم گرفته بود،خجالت می کشیدم ازش.

_اقا مانی چرا شرمنده ترم کردید،خودم یه کاری میکردم شام رو.

مانی_این چه حرفیه.دوستا هوای همو دارن

شام توی صحبتهای عادی خوده شد.اخر شب مانی پاشد که برن،انیا رفت که وسیله هاشو برداره.مانی به سمت در رفت منم دنبالش رفتم ازش تشکر کنم.

مانی_برید استراحت کنید ترانه خانم

_من خوبم،ممنون بابت این همه لطفی که در حقم کردید

همون لحظه در باز شد و قامت نحیف بابا توی چارچوب در نمایان شد.

به منو مانی با تعجب نگاه کرد بعد هم تعجب جاش رو به عصبانیت داد.

بابا_اینجا چه خبره؟

_بابا ...ایشون اقای...

بابا_ بخاطر همین نمیخواستی عقد کنی؟

به سمتم حجوم اورد_اره دختره بی حیا

مانی که تا الان ساکت بود به سمت بابا رفت تا ارومش کنه تا توضیح بدیم اما بابا مگه میذاشت.اومد بزنه توی گوشم که مانی دستش رو گرفت بعدم با دست دیگش منو از جلوی بابا کشید بیرون و پشت خودش برد.

مانی که حالا صداش عصبی شده بود_اقای سماوات اینی که هی دم به دم دست رو بلند میکنید دخترتونه،این که چیزی نمیگه دلیل نیست که نمیتونه کاری بکنه،چطور توی اون دوسال که تنها بود بیشترش رو کاری نکرد ولی حالا بهش این حرف رو میزنید.

بابا_دست به دخترم نزن مرتیکه،اصلا دخترمه اختیاردارشم به توچه!تو چیکارشی؟مفتشی؟

مانی نفس های عصبی میکشید،انگار از بینی و گوشش داشت دود بیرون میومد.

دستمو که هنوز توی دستش بود محکم فشار داد.سرشو بالا اورد و توی چشمای بابا نگاه کرد، چند ثانیه فقط نگاش میکرد.

مانی_من...من و ترانه ... ما دیروز عقد کردیم،شرعی و قانونی،من ترانه رو دوس دارم و نمیذارم شما اذیتش کنید.

پایان فصل دوم

  • پسندیدم 5
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل سوم:

بابا بهت زده نگامون میکرد،تازه متوجه حرف مانی شده بود که به سمتش حمله کرد و یقشو گرفت.

بابا_دزد ناموس،پسره بیشرف،تو از کجا سبز شدی؟چطوری گولش زدی؟

تمام این حرفارو با اربده میزد،حالا انیام از اتاق بیرون اومده بود و با ترس به بابا نگاه میکرد.

مانی_اقای سماوات،من و ترانه هم رو دوست داریم.من اجازه نمیدم شما با ایندش بازی کنید.

بابا مانی رو هول داد،مانی هم که انتظار این حرکت رو نداشت به عقب رفت و به دیوار چسبید.خیلی ترسیده بودم.

بابا_چطور تونستی بدون اجازه پدرش عقدش کنی؟من ازت شکایت میکنم جوجه

دیگه خونم به جوش اومده بود،مانی داشت از من دفاع میکرد و حالا بابا داشت هر حرفی که به ذهنش میرسید رو بهش میگفت.با دستام دستای بابا رو از یقه مانی ازاد کردم و بین مانی و بابا قرار گرفتم.با اخم های شدید و صدای خیلی بلند فریاد زدم؛

_چطور باید اجازه میگرفتم ازت وقتی دوسال تنها ولم کردی و پی زندگی خودت بودی؟چطوری باید اجازه میگرفتم وقتی برات مهم نبود غذا دارم که بخورم یا مردم؟اصلا تنها چیزی که برات مهم نبوده توی این دو سال من بودم،حالا چرا برات مهم شدم؟ اهاااا چون میخوای منو به دوست شفیقت که دختر کوچیکش هم سنه منه بفروشی؟!ارههه؟؟؟(دیگه داشتم نعره میزدم،تمام ناراحتی های این دو سال رو داشتم الان سر بابا خالی میکردم) تو اصلا اینده من برات مهم نیست،الان فقط نگران بدهکاریتی.ولی اینو بدون پدر من،من مانی رو دوست دارم و الان هم زنشم.دیگه هم اجازه نمیدم بهش بیشتر از این بی احترامی کنی.

بابا_چه بی حیا شدی،چقدر زبون در اوردی ترانه.قیچیش میکنم خودم.اگه میخوای با این پسره باشی توی این خونه جایی نداری.اصن انقدی داره که ببرتت از خونه بابات؟هری!

تمام دنیا ایستاد،قلبم ایستاد،حتی نفس هم نمیتونستم بکشم.بابام،منو از خونه داشت بیرون میکرد.فقط بخاطر اینکه....فقط بخاطر اینکه به خواسته هاش دامن نزدم؟

مانی دستامو گرفت،بهش نگاه کردم،چشماش خیلی ناراحت بود.حالا باید چیکار میکردم.من که جایی رو نداشتم جز اینجا که همه خاطراتم بود.با فشار ارومی که مانی به دستم داد به خودم اومدم.

مانی_ترانه برو لباستو بردار بریم.

بریم؟!کجا بریم؟مگه ترانه بدبخت جایی رو جز این خراب شده داره؟مانی دوباره با سر اشاره کرد که برم. بابا هم از در خارج شد.دوباره برگشت.

بابا_برگشتم نبینمتون اینجا

و رفت.بابام...بابام چقدر عوض شده بود.قلبم شکست،حتی بیشتر از وقتی که مامان و ترنم مردن.من دیگه الان واقعا یتیم شده بودم.با اشک به سمت اتاقم رفتم و کیفمو برداشتم.یه ساک کوچیک برداشتم و عکس مامان و ترنم و چند دست لباس راحتی و بیرون توش انداختم.حالا باید چیکار میکردم؟برم پیش خانم سادات؟یا اصلا میرم توی شرکت میخوابم تا فردا ببینم چیکار باید بکنم.

انیا_ترانه،مانی میگه بریم.

به انیا نگاه کردم.با قدم های سریع به سمتم اومد،بغلم کرد.نگاش کردم.نگام کرد.قلبم شکسته بود و اصلا حالم خوب نبود.

با انیا به سمت مانی که مستاصل کنار در ورودی ایستاده بود قدم برداشتیم،مانی یه دستش توی موهاش بود و دست دیگش روی کمرش.

مانی_ترانه همه چی رو بیشتر خراب کردم،میخواستم بهتر کنم شرایط رو برات،گند زدم توی همچی.ببخش

بهش نگاه کردم،دستاش چقدر گرم بود وقتی دستامو گرفته بود،چقدر شجاعت به خرج داد جلوی بابا.لبخند کجی زدم،

_ممنون،شاید اینطوری بهتره،بلعخره که باید این اتفاق می افتاد،من زیر بار حرف بابام نمیرفتم.حالا یکم زودتر.ببخشید مجبورم بیرونتون کنم،چون خودمم بیرون شدم،میرم یه چند روز پیش خانم سادات تا یه جا رو پیدا کنم.

مانی_اینجا که بابات میبینه تورو همه چی لو میره!بعد دوباره میریم سر خونه اول.

راست میگفت اگه بابا میدید منو که میفهمید مانی دروغ گفته.کلافه پوفی کشیدم.

آنیا_ترانه تو امشب برو خونه خانم سادات،فردا رو هم بمون تا پنجشنبه.راستش ما پنجشنبه به مناسبت تولدمون یه جشن داریم، قرار بود همه رو دعوت کنیم،حالام با این اتفاق من میگم...میگم این حرفی که مانی زد،که شما همو دوس دارید،چطوره اونجا توی جمع اعلام شه تا سوگند هم دست از سر مانی برداره.یه نامزدی یا عقد سوری هم میگیریم و تو یه مدت میای پیشمون تا ابا از اسیاب بیوفته و باباتم کاری به کارت نداشته باشه.اینجوری هم تو خلاص میشی هم مانی،نظرتون چیه؟

هم من و هم مانی به فکر فرو رفته بودیم،یعنی منو مانی باهم نامزد کنیم؟؟چقدر سخت.

انیا_هم تو مانی و هم تو ترانه فردا و تا ظهر پنجشنبه وقت دارید فکر کنید.چون جشن پنجشنبست عصر.اگه هردو قبول کردید به مامان میگم مانی کسی که دوس داره رو داره میاره توی جشن.

قرار شد که فکر کنیم،به سمت پله ها حرکت کردیم.خانم سادات با اغوش باز و بدون سوالی پذیرای حضور من شد.با رفتن انیا و مانی توی فکر رفتم،من باید چیکلر میکردم؟اگه بابامیفهمید دروغ گفتم بهش و ازدواجی در کار نیست حتما سرمو میبرید و به زور پای عقد با رحمدل می نشوند.با همی فکرا درگیر بودم که وقتی به خودم اومدم دیدم اذان صبح رو میزنن،تازه خواب به سمتم اومد و منو در اغوش گرفت.قرار بود امروز رو بیرون نرم اصلا تا فردا که تصمیمم رو میگیرم بابا هم متوجه نشه که اینجام.

ساعت ۷ صبح از خواب بیدارشدم.کلا دد ساعت خوابیدم.شرمنده به سمت حال رفتم.خانم سادات داشت توی اشپزخونه صبحونه اماده میکرد.

_سلام،صبح بخیر،ببخشید اگه مزاحمتون شدم

خانم سادات_مادر جان این چه حرفیه،دیگه نگی ها ناراحت میشم.خیلی هم خوشحالم کردی.حالاهم بیا صبحونتو بخور دیرت نشه.

انقدر این زن و مرد مهربون و عاقل بودن که حتی یه بار ازم نپرسیدن چی شده،چرا دو قدم راهه نمیری خونه خودت؟

وقتی به شرکت رسیدم مانی اومده بود.انگار اونم عین من دل نگران اینده مبهم بود.

کیفم رو گذاشتم روی صندلی پشت میزم.تصمیم گرفتم با مانی صحبت کنم،تصمیمم من به اونم بستگی داشت،اون که مجبور نبود بخاطر من تن به این کار بزنه.به سمت اتاقش رفتم و با تقه ای به در اجازه ورود گرفتم و وارد شدم.

_سلام،صبح بخیر خوبید؟

مان_سلام،صبح توام بخیر.خبری از پدرت نشد؟

_نه،اتفاقا اومدم درباره همین حزف بزنیم.راستش من نمی تونم اصلا تصمیم بگیرم،دوس ندارم شما روهم بیشتر درگیر مسائل خودم کنم.درست نیست.

مانی_ راستش برای منم کمی سخته،اما من خودم خراب کردم بایدم درستش کنم،قبول کنید،البته یه رابطه دوستانه و عادی مثل همیشه نه چیز دیگه ای

وا مگه من عاشق سینه چاکتم که میگی یه دوستی ساده نه چیز دیگه،فکر کرده همه عینه دختر خاله عتیقشن،نه اقا ما از اون خونواده هاش نیستیم

_اون که صدالبته،من اصلا به ازدواج فکر نمی کنم،ولی خوب چون شما مشکلی ندارید و اینطوری مشکل هر دو حل میشه پس منم قبول میکنم.حالا باید چیکار کنم؟

مانی_ بعد از اتمام کار اماده باش اماده باش بریم خرید کنیم برای جشن.

_باشه ای گفتم و از اتاق خارج شدم.

ساعت حدود ۱۱ بود با صدای بم مردی ناخداگاه نگاهم به سمتش برگشت که فرد قد بلند و هیکلی و خوش چهره با ته ریش و موهای مشکی براقش که قیافش رو بسیار جذاب کرده بود وارد شرکت شد و به سمت میزم اومد.با دیدن هیبتش کمی هول کردم،به نظرم خیلی جذاب بود.

پسر_سلام،میتونم اقای شاهد رو ببینم؟

_بله،بگم کی باهاشون کار داره؟

پسر_کامروا هستم.

داخلی اتاق مانی رو گرفتم.

_جناب شاهد،اقای کامروا تشریف اوردن و میخوان ببیننتون.میتونن تشریف بیارن.

مانی با کمی مکث_سیاوش کامروا!؟

به کامروا نگاه کردم،بالا سرم ایستاده بود و درحال دید زدن من بود،درحال دید زدن من ؟!با نگاه من سریع از حالت دید خارج شد.

_معذرت میخوام،اسم کوچیکتون چیه؟

کامروا_سیاوش هستم.

با بی اعتنایی به چهرش با سر تاییدش کردم_بله جناب شاهد،اسمشون همینه.

بدون هیچ حرفی گوشی رو گذاشت،وا چرا اینطوری کرد؟قراره با یه سادیسمی ازدواج سوری کنم؟

گوشی رو سرجاش نذاشته بودم که در اتاق مانی به شدت باز شد و مانی با عجله اومد بیرون،یا خدا چی شد؟

مانی_سیاوش؟خودتی؟

مانی و سیاوش هم رو بغل کردن و شروع کردن به احوال پرسی.انیا هم صدای اونا به سمت ما اومد،منم مات ایستاده بودم و اونا رو نگاه میکردم.

انیا_چه خبر....سیا خودتی؟

سیاوش_سلام بر انی خانم،حالت خوبه؟بعله خودمم.

انیا_کی اومدی؟

با صدای خوشحال انیا حسین،سیامک، مارال و شقایق هم اومدن سمت ما.

مانی دستش رو پشت سیاوش گذاشت و با لبخندی که تاحالا ندیده بودم رو به ما گفت؛

مانی_ایشون رفیق شفیق بنده و دوست بچگی من و انیاست.سیاوش حان اینام دوستای خوب مان،معرفی میکنم، سیامک،شقایق،مارال و حسین،ایشونم ترانه خانم و اینم که انی خانم خودمونه.

سیاوش با خوشرویی با سیامک و حسین دست داد.قرلر شد برای ناهار همه باهم بریم و سیاوش هم باهامون بیاد.

سرناهار از هر دری صحبت شد،مانی سیاوش رو هم برای مهمونی تولدشون دعوت کرد.مشخص بود انیا و سیاوش رابطه خیلی خوبی باهم داشتن.هی سربه سر هم میذاشتن.منمدرحال خندیدن بودم که یهو چشمم به قیافه اخمالوی حسین افتاد.درحال تحلیل بودم که دیدم نگاه خشمگینش به سیاوشه که داره با انیا شوخی میکنه،شاخکام فعال شد.یعنی حسبن و انیا بعله؟

با مانی توی پاساژ دنبال یه لباس مناسب بودیم.ولی اون چیزی که مناسب باشهپیدا نمیکردیم،مانی بهم گفت مهمونی مختلطه و همه راحت لباس میپوشن،اما من راحت نبودم اونطوری،تازه دلم یه لباس مشکی یا سرمه ای میخواست.مانی یه سری وسایل میخواست که خرید.خسته و کلافه توی کافی شاپ پاساژ لم داده بودم که مانی با طالبی بستنی و هویج بستنی روبروم نشست.

مانی_بفرمایید

_مرسی،خیلی میچسبه الان طالبی بستنی

مانی_نوش جان،ترانه میشه یه سوال بپرسم؟

یخورده از طالبی بستنیم خوردم و از خنکیش جیگرم تازه شد،با احساس راحتی و ارامش گفتم بگو

مانی_توی این مدت تاحالا جز مشکی و سرنه ای و یه بار طوسی و کلا تیره رنگ دیگه ای ندیدم بپوشی،الانم حتما دنباله همین رنگایی اره؟

دست از خوردن کشیده بودم.توی چشمای مانی خیره شدم.بدون هیچ حرفی نگاش کردم،فکر میکنم رنگ نگاهم غمگین بود.

مانی_اما ترانه خانم،الان دوسال گذشته،زندگی تو ادامه داره،تو باید زندگی کنی.به نظرت مادرت و خواهرت خوشحالن؟

 _نمیدونم،تا الان نتونستم توی اون همه تنهایی هام به رنگ فکر کنم.

دوباره داشتیم توی پاساژ میگشتیم،مانی جلوی یه مغاره ایستاد و به ویترین چشم دوخت.کنارش رفتم و رد نگاهشو گرفتم.

یه لباس ماکسی به رنگ گلبهی،یقه قایقی باز و استین دار.استین های خیلی خوشکل که روی کتفش کمی پف داشت.پایین استین هم پارچش شبیه عدد ۸ بود.کمر دامن کمی سنگ کاری داشت که خیلب شیک بود.دامنش از پشت کمی ادامه داشت و روی کمر تا نوک دامن از پشت حریر گلبهی بود که کلی گل رزگلبهی کوچولو رنگ روش بود.انقدر خوش دوخت و شیک بود که منم محو لباس شدم.

_چقدر قشنگههه

مانی_خیلی.بریم همینو بگیر،عالیه این

لباس رو پوشبدم،موهامم باز کردم و موهای صاف و خرمایی خوشرنگم با پوست سفیدم زیباتر شد.مانی تقه ای به در زد.

مانی_فک کنم تنگه،میخوای سایز بزرگتر بدم؟

به خودم توی اینه نگاه کردم،اصلا هم تنگ نبود،اتفاقا اندازه اندازه بود،انگار برای من دوختن.

_نه اندازست.

بعدم لباس رو در اوردم،نمی دونستم باید لباس سیاه رو کنار بذارم یا نه.ولی این لباسم خیلی بهم میومد. با شک و دودلی از اتاق پرو بیرون رفتم.

مانی_بریم؟

_بریم

لباس رو روی پیشخون گذاشتم،و به سمت در مغازه حرکت کردم،

مانی_لباستو نمیخوای برداری؟

با خوشحالی برگشتم و دو دلی رو کنار گذاشتم.پلاستیک لباس نوی دستم بود و کارمون با خریدن کفش تموم شد.فقط مونده بود ارایشگاه.قرار بود اونم با انیا برم.

خسته و مونده رفتم خونه خانم سادات،قرار شد لباس توی ماشین مانی بمونه تا فردا موقع ارایشگاه رفتن که با انیا میخوام برم اون لباس رو بیاره.اینطوری جای سوال هم برای خانم سادات و عمو عباس باقی نمیموند.

شب باکلی استرس و فکر و خیال درباره جشن و عکس العمل پدر و مادر مانی و انیا خوابیدم،قرار بود ساعت ۲ انی بیاد دنبالم.قبلش یه دوش کوتاه در نبود عمو عباس گرفتم.باتک زنگ انی باخداحافظی با خانم سادات به سمت در رفتم.انیا با دیدنم لبخندی زد.

انی_چطوری زن داداش

به بازوش زدم با مشت_از الان میخوای خواهرشوهر بازی در بیاری؟

و هردو خندیدیم.

توی اینه به چهرم نگاه کردم.به ارایشگر گفته بودم ساده باشه.موهام باز بود و کمی لول نامرتب لابه لاش داشت که خیلی خوشم میومد،صورتم هم با سایه مشکی و کمی گلبهی محو  و ریمل که مژه هام رو حجیم کرده بود، رژ گونه گلبهیم و رژ قهوه ای خیلی جذاب شده بود.با اینکه ساده بود ارایشم ولی خیلی تغییر کرده بودم.

به انیا نگاه کردم با اون لباس ماکسی ابی کمرنگ که کمی ماهی بود پایینش و ارایش خوشکلش و رژ قرمزش خیلی جیگر شده بود.

انیا_ترانه چقدر تغییر کردی.خیلی خوشکل شدی.بخاطر سایه مشکی قهوه ای  وشن چشات خیلی توی چشمن.بیچاره داداشم که قراره ببینتت

خندیدم،واسم جالب بود عکس العمل مانی رو ببینم.

ساعت ۵ بود و مانی بیرون منتظرمون بود.استرس گرفته داشتم.امروز ایندم کلا مسیرش عوض میشد.

از چندتا پله جلوی ارایشگاه پایین رفتیم.زیر زیری مانی رو دیدم که به ماشینش تکیه داده.اوه چه تیپی هم زده.کت و شلوار طوسی خیلی خوش دوخت و جذاب،جالب اینجاست که دستمال توی جیب کتش ست با لباس منه.با صدای اروم به مانی سلام کردم.مانی هم که انگار اصلا اینجا نبود با بی حوصلگی و کلافگی سلام کرد و سریع نشست پشت فرمون و به راه افتادیم.

با اینکه هوا خوب بود ولی از شدت استرس دستام یخ کرده بود.ماشین از حرکت ایستاد و ضربان قلبم زیاد شد.از ماشین پیاده شدیم.مانتوم رو مرتب کردم و دستی به شالم کشیدم،همه چی مرتب بود.قرار بود مانی جلوتر بره و منو انیا باهم وارد بشیم که اخر جشن همه بفهمن ماجرا رو.وارد باغ بزرگی شدیم که خیلی خوشکل بود.

انیا دستامو گرفت_ترانه چرا انقدر سرده دستات؟حالت خوبه؟

_راستش انی خیلی استرس دارم

انیا با لبخند دلگرم کننده_اروم باش عزیزم منو مانی کنارتیم و هواتو داریم چیزی نمیشه.

خیلی شلوغ بود،فک کنم ۱۲۰ یا ۱۳۰ نفر مهمون بود.با انیا بی سروصدا به سمت اتاقش رفتیم،مانتوهامون رو در اوردیم و بعد از نگاه سطحی به اینه از اتاق خارج شدیم،استرس و دلشوره داشتم.میترسیدم اوضاع بدتر از این بشه.با اینکه بهمن ماه بود ولی هوا سرد سرد نبود،اما بدن من یخ کرده بود.با دیدن شقایق و مادال که به سمتمون میومدن و پشتشون سیامک و حسین کمی احساس بهتری پیدا کردم.

بعد از سلام و احوال پرسی دخترا در گوشم گفتن خیلی خوشکل شدم.انیا بهمون نزدیک شد.

انیا_نمیگه انقدر خوشکل کرده دل داداش گلم رو بیشتر میبره.

بعد از چند لحظه شقایق و مارال که تازه متوجه حرف انیا شده بودن با جیغ جیغ بهم تبریک گفتن.خنده داره،نقشه از الان شروع شده بود.بامزست،تبریک برای نامزدی و عشق سوری.

مانی هم همراه سیاوش به سمتمون اومد.تازه الان مانی انگار منو دید،چند لحظه توی چشمام خیره شد بعدم به تک تک اجزای صورتم و در اخرم لباسم.لبخندی زد.پس فکر کنم خوب شده بودم.

به سیاوش نگاه کردم تا سلام کنم اما با دیدنش داشت خندم میگرفت،مات قیافم شده بود،تازه بعد از صدای انیا از هپروت در اومد و جوابمو داد.

با کل بچه ها دوره هم دوره یه میز نشسته بودیم که احساس کردم نگاه یکی روم خیره شده.سر برگردوندم که سرکار خانم بوگندو رو دیدم.اوه اوه چه نگاه غبناکی هم بهم میکنه،احتمالا امروز تلافی اون سیلی رو درمیاره سرم.

سیاوش_ترانه خانم شما چطور با بچه ها اشنا شدید؟انگار سنتون کم تر از مانی و انیاست.درسته؟

_بله درسته،من با یه تصادف با انیا و مانی اشنا شدم،بعدم چون دنبال کار بودم اوندم اینجا.

همه درحال رقص بودن.حوصلم دیگه داشت سر میرفت که مانی رو دیدم که کلافه و عصبی با گوشیش داره حرف میزنه.به سمتش رفتم،به سمت در یکی از اتاقا رفت،منم دنبالش رفتم،میخواستم ببینم چی انقدر کلافش کرده.

نزدیک در که رسیدم با اینکه صدای موزیک بلند بود اما صدای فریاد مانی که خیلی بلندتر بود به گوشم رسید.گوشامو تیز کردم.

مانی_اعصابمو بیشتر از این خورد نکن،مگه من بهت نگفتم بیا به مامانم اینا معرفیت کنم و واقعا نامزد کنیم تو گفتی من الان موقعیتش رو ندارم و از این حرفا.

_...

مانی_روشنک دهنتو الکی باز نکن منو عصبی تر نکن.ترانه هم عین من از روی اجبار داره این کارو میکنه.

_..

مانی_تمومش میکنی روشنک؟تو به دوست داشتن و علاقه من نسبت به خودت شک داری؟پس حرف الکی نزن

یه حس بدی بهم دست داد،هرچقدرهم که این ماجرا الکی بود و از روی علاقه نبود این نامزدی ولی خوب من یه دختر بودم و غرورم در خطر بود.به بقیه حرفاش گوش نکردم و به سمت انیا حرکت کردم.انیا با حسین داشتن صحبت میکردن.با نزدیک شدن من حسین به سمت سیامک و سیاوش رفت.

_میگما عاشقیم عالمی داره ها،نه؟

به وضوح دیدم رنگ انیا تغییر کرد و لپاش گل انداخت،پس درست زده بودم وسط خال.

انیا_اذیت نکن ترانه،دیونه کرده منو،هی گیر میده با سیاوش حرف نزن شوخی نکن و از این حرفا

_چرا نمیاد خاستگاریت که ازاین نگرانی هاهم نداشته باشه؟

انیا_میگه مامانم دوس داره با دختر داییم عروسی کنم،الانم باهاش یکم شکرابه سرهمین موضوع.

سیاوش_خانم ها افتخار رقص میدید؟

انیا اره بدار بگم همه بچه ها پاشن بریم وسط.سیامک و شقایق باهم زوج شدن،مارال با یه پسری که من نمیشناختم سیاوش به سمت من اومد و نگاهی بهم کرد،با زدن لبخند کمرنگی ماهم زوج رقص هم شدیم،در بین اون شلوغی دیدم که انیا هم با حسین درحال رقصه،چقد  بهم میومدن این دو نفر،هردو خوشکل و خوشتیپ.توی همین انالیزا بودم که حس کردم سیاوش یکی از دستامو گرفته.انگار توی فاز عاشقونه رفته بود.با ببخشیدی دستمو از دستش کشیدم بیرون و رفتم سمت جایی که نشسته بودم.مانی با عصبانیت کنارم نشست.

مانی_دقیقا باید توی جشنی که قراره نامزدمو نشون بدم با دوستم لاو بترکونی؟

یه لحظه عصبی شدم و با خشم بهش نگاه کردم.

_دیگه از تو که با صدای بلند عشقت رو به روشنک خانم توی روز نامزدیت فریاد میزنی که بهتر بودم و با خشم به هم خیره شدیم. 

سوگند_مانی جان یه لحظه میای؟

بر خر مگس معرکه لعنت.مانی با عصبانیت بلند شد و سمت مخالف سوگند حرکت کرد.

سوگند هم ضایع شد و رفت سرجاش نشست.چند دقیقه بعد بچه ها اومدن سرجاشون مشستن و تنها کسی که ساکت بود من بودم و سیاوش.انیا بهم نزدیک شد.

انیا_ترانه اماده باش الان میخوان کیک رو بیارن،بعدش نوبت تو و مانی میشه.

با گفتن حرفش بیشتر استرس بهم وارد شد.

کیک رو اوردن و با کلی دست و سرو صدا کیک هم بریده شد.مامان مانی کنار مانی بود و مانی دم گوشش پچ پچ میکرد.بعد از مدت کوتاهی که برای من خیلی طولانی گذشت مانی به انیا چیزی گفت و انیا به سمت من اومد.

انیا_ترانه اماده باش.وقتشه

لرزی به بدنم افتاد،بااینکه از دست مانب ناراحت بودم اما در اصل حق ناراحت شدن نداشتم.ما به اجبار باید این شرایط رو پیش میبردیم.با صدای مانی که داشت از بلندگوی دی جی صحبت میکرد به خودم اومدم.

مانی_ممنونم از همه دوستان و عزیزانم که توی این روز مهم کنار من و انیا خواهر عزیزم بودن.خیلی خوشحال شدیم که با شما این روز رو جشن گرفتیم.راستش امروز من یه سوپرایز برای خانوادم با خودم اوردم.(با لبخند)راستش هرکی عاشق شده باشه حس و حال الان من رو درک میکنه.من امروز میخوام کسی که خیلی برام عزیزه و تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم رو بهتون معرفی کنم،ترانه جان لطفا بیا اینجا

با استرس و هیجان و دستای یخ کرده بلند شدم،با بلند شدنم زمزمه ها بلند شد.اروم اروم به سمت جایی که مانی ایستاده بود رفتم و دستاشو که به سمتم دراز شده بود رو با کمی مکث گرفتم.

مانی_ایشون ترانه سماوات هستن.شخصی که من میخوام همه عمرم کنارش باشم 

پایان فصل سوم

 

  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل چهارم

دستای یخ زدم توی دستای گرم مانی جای گرفت.استرسم کم شده بود،بعضی ها با لبخند و شادی دست میزدند،بعضی ها با نفرت و حسادت مثل سوگند و بعضی هم با تعجب مثل سیاوش.بنده خدا هنگ کرده بود.

بعد از اینکه دست زدن ها قطع شد مامان مانی به سمتمون اومد.زن خوش تیپ و خوشکلی بود،انیا و مانی بیشتر شبیه مادرشون بودن.میترسیدم از عکس العملش.روبروم ایستاد.بهم با تفاوتی نگاه کرد.گفتم الانه که بزنه توی گوشم.امادگیش رو داشتم.

مادر مانی_چرا زودتر نگفتی بهم مانی؟چرا انقدر الافم کردی؟هی دنبال دخترای خوشکل گشتم واست.پسره دیونه خودت یه خیلی خوشکلش  و داشتی رو نمیکردی؟

مانی_اگه ناراحتی ببرمش مامان جان؟!

مامان مانی_نخیرم،(دستامو گرفت)ترانه دیگه جایی نمیره تا من نگم،عروس خوشکلم بیا بریم بابای مانی هم میخواد ببینتت

خندم گرفت چقدر باحال بود مامانش،چقدر روشن فکر بود.دستامو گرفت و به سمت چندتا مرد که گوشه ای ایستاده بودن کشید.از بین مهمونا رد میشدیم و مهمونا تبریک میگفتن و بعضی هم ایش ایش میگفتن.

مامان مانی_مهران جان اینم عروس قشنگمون

بابای مانی_به به عروس خانم،سلام بابا جان خوبی،خوش اومدی دخترم

لبخندی از ته دل زدم_سلام.ممنون

بابامانی_ای مانی پدرسوخته پس بگو چرا هی دخترای مردم رو اخ و ایش میکرد و عیب و ایراد میذاشت.

مامان مانی_دیدی چقدر پسرمون بلاست؟البته با داشتن ترانه که حق هم داشت این حرفارو بزنه.

احساس خوبی داشتم از این همه تعریف ولی با یاداوری نقشمون کمی حال خوبم خراب شد.حالا دیگه مانی و انیا هم کنار ما بودن.

مامان مانی_مانی تو ترانه جون رو از کجا پیدا کردی شیطون؟

انیا_ترانه دوست منه مادر.خیلی وقت پیش با هم تصادف کردیم و باهم اشنا شدیم،ترانه دنبال کار بود،منم اوردمش شرکت،بعدم که دل داداش مارو برد

با خجالت سرمو پایین انداختم.

مامان مانی_خوب من کم طاقتم،کی خاستگاری بیایم؟

یه لحظه یاد بی کسی خودم افتادم و غم توی دلم سنگینی کرد.با اشاره مانی مامانش بحث رو عوض کرد.جشن تموم شد و من به گفته مانی موندم تا با خانوادش کمی صحبت کنیم و از شرایط بگیم.

مانی کلیتی از ماجرا به خانوادش گفت،اونام خیلی متاثر شدن.چقدر دلم میخواست منم الان خانواده داشتم.قرار شد به گرفتم حلقه نامزدی و یه جشن کوچیک بسنده کنیم.تا جشن عقد.

به دست سفیدم نگاه کردم،رد طلایی نقره ای حلقه تک نگین خوشکلم توی دستم برقی میزد.دوسش داشتم این حلقه نامزدی قلابی رو.توی این چند روز دوسه بار مامان مانی منو به شام دعوت کرده بود،حتی دفعه اخر که دید میگم تازه اونجا بودم و نمیشه دوباره بیام اومد شرکت دنبالمون و با خنده مانی و انیا خودشم خندش گرفت.احساس خیلی خوبی داشتم.خیلی حس مادرانه داشت و من تشنه همین بودم دوسال بود،انگار داشت برای من هم مادری میکرد.

امروز سر شام بابای مانی حرف عقد رو وسط کشید.و گفت درست نیست طولانی بشه نامزدی وقتی همش کنار همیم.برای منم بهتر بود چون باید خیلی زودتر از اون خونه بیرون میومدم تا بابا نفهمه.توی این دوهفته که من از اونجا بیرون اومده بودم دو سه باری اومده بود خونه ولی من نبودم،خانم سادات شب بهم گفت.خانم سادات هم برام خوشحال بود که حداقل توی خانواده خوبی افتادم و اونا جای خالی خانوادمو پر میکنن.اما من و مانی و انیا که میدونستیم این پوشش فقط واسه چند ماهه.اما بازم خیلی خوب بود همین مدت کوتاه.

قرار شد جمعه هفته دیگه عقد کنیم و من استرس خیلی زیادی داشتم.قرار بود با مانی هم خونه و همسر شم.این روزا میدیدم که کلافگی هاش بیشتر شده،حتما بخاطر همون دخترس.اون دختر هم حق داشت،دلم براش میسوخت،من داشتم جای اون رو تنگ میکردم،اما خودم میدونستم که نمیخوام اینکارو بکنم اما ما زن ها موجودات عجیبی هستیم،دوست نداریم به کسی که دوستش داریم حتی کسی نزدیک بشه و لمسش کنه چه برسه به اینکه کسی که دوستش داریم با کس دیگه ای ازدواج کنه،هرچند که سوری هم باشه.

انقدر سریع و با سرعت روزا گذشت که اصلا یادم نمیاد چطور لباس انتخاب کردم،چطور وسیله خریدم،چطور مهمون دعوت کردیم.اصلا چطور من الان روی صندلی ارایشگاه اماده نشستم منتظر مانی؟توی اینه به خودم نیم نگاهی کردم.پیراهن سفید ماکسی کمی ادامه دار،استین سه ربع.یقم جوریه که تا سر کتفم لخته.سنگ دوزی های زیبای لباسم چشم هرکسی رو چیره میکنه و موهای بلند و قهوه ای خوشرنگم که بازهم نذاشتم ارایشگر رنگش کنه،شینیون شده پایینه سرم مدل پرنسسی،خیلی از این مدل مو خوشم اومده.جلوی موهامم فرق کج گرفته.رژ جگری و لاکام که ست شده.

مانی کت و شلوار مشکی خیلی خوشکلی تنشه و یه گل سفید رز خوشکل توی جیب کتش،مثل همیشه یه چیزیش با من سته.به هم نگاه کردیم.سرمو انداختم پایین،چه خوشتیپ شده بود.سوار ماشین شدیم.

مانی_خوشکل شدی

قلبم یه لحظه تند شد ریتمش.چقدر بیجنبه شده قلبم.با رسیدن به مراسم عقد که توی خونه مانی اینا برقرار بود از ماشین پیاده شدیم و صدای دست و هورا بود که برای ما بلند شد.همه جا چراغونی و روشن بود و البته زیبا.توی خونه سفره عقد پهن بود.سر سفره نشستیم و خطبه جاری شد،یهو یاد اجازه بابا افتادم.اروم دم گوش مانی که کنارم نشسته بود زمزمه کردم.

_مانی میگم اجازه بابام چی پس؟

مانی_خسته نباشی الان یادت اومد؟هماهنگش کردم مشکلی نیست

_مانی؟میگم پس....پس روشنک چی؟

مانی چند لحظه بهم خیره شد.

مانی_فعلا که جوابمو نمیده،لج کرده

با صدای عاقد که اجازه شروع میخواست به خودمون اومدیم.مامان مانی که اسمش الهام جون بود یه سرویس طلا سفید خیلی خوشکل بهم به عنوان زیر لفظی داد.من که این چیزا نمیخواستم فقط یه خانواده میخواستم و کمی ارامش.با بغضی که توی گلوم اومده بود بعله گفتم.کاش مامان قشنگم و ترنم عزیزم هم کنارم بودن،حتی بابا هم کاش کنارم بود.

سیاوش به سمتمون اومد و تبریک گفت.تحه نگاهش دلخوری بود.ولی خیلی با شخصیتانه با مانی دست داد و ارزوی خوشبختی کرد برامون.

انقدر خسته بودم که حد نداشت،از بس این انیا ادم رو میکشه وسط،خندم گرفت.با اون اهنگا کسی مگه میتونست نرقصه اصلا!؟

اخر شب بود و من خسته و پر استرس توی فکر بودم که از امشب که قراره با خانواده شاهد زندگی کنم باید چیکلر کنم،از همه بدتر منو مانی زن و شوهر بودیم و باید توی یه اتاق یا حتی بدتر توی یه تخت میخوابیدیم.

به کمک انیا به سمت اتاق مانی رفتیم.

انیا_ترانه چه احساسی داره که الان عروس شدی؟

_احساس استرس و ترس و دلشوره

انیا زد زیر خنده_اخه دختر انقد خوشکل کردی بایدم این احساسارو داشته باشی،بیچاره داداشم

به بازوش زدم،خودمم خندم گرفت از حرفش.

انی_من که بدم نمیاد که هیچ خیلیم خوشم میاد مانی رو تور کنی(چشمکی بهم زد)

_چی میگی انی،تو که بهتر میدونی شرایط مارو.

اروم کمکم کرد موهامو باز کنم.

انی_اره خوب ولی همه چیز میتونه تغییر کنه.

_اخ یواشتر.نه نمیشه.نه من علاقه ای به عاشق شدن و این حرفا دارم و نه مانی،تازه مانی که بدتره شرایطش،یکی رو دوس داره با اونم درگیره

انی دستش از حرکت ایستاد_کی؟

_اسمش روشنگه.فقط همینو میدونم

انیا تن صداش کمی بالا رفته بود_غلط کرده،اون اصلا دختر حسابی نیست،من اصلا ازش خوشم نمیاد.با چشماش انگار میخواد همه مردارو غلام خودش کنه.

مانی پسر خوبی بود،امیدوارم این حرف انیا فقط یه حساسیت خواهرانه باشه.

بلعخره موهام باز شد.به سمت حموم رفتم و یه دوش اب گرم گرفتم.وقتی بیرون اومدم از استرس لباسامو توی رختکن حموم پوشیدم و وقتی وارد اتاق شدم مانی رو دیدم که روی کاناپه اتاق دراز کشیده و انگار خوابه.خیالم یکم راحت شد.رفتم سمت تخت و دراز کشیدم،اخیییی چقدر حس خوبی داشت.

یهو در اتاق باز شد و مامان الهام وارد شد،بنده خدا خودشم خجالت کشید.مانی از خواب پرید،منم توی تخت نشستم.

مامان الهام_ای وای ببخشید بچه ها.مانی فکر کردم تو نیومدی هنوز،اومدم ببینم ترانه چیزی نمیخواد؟

نگاهی به مانی خوابالو روی کاناپه کرد و بعدم به من که تی شرت گشاد پوشیده بودم و موهامو گوجه ای بسته بودم با کش.

مامان_وا شما چرا جدا خوابیدین؟مادر جان الان دیگه شرعن و رسما زن و شوهرید.پاشو مانی جان.نکنه مادر با ترانه من حرفت شده؟مانی ادیتش کنی با من طرفی ها گفته باشم.

لبخندی زدم،ترانه من.چقدر حس خوبی بود داشتن مادر.مانی دستی به موهاش کشید.

نانی_نه مامان جان،ترانه الان اومد از حموم،منم منتظر بودم بیاد من برم دوش بگیرم که اینجا خوابم برد.

مامان_اها باشه.پس پاشو برو.ترانه مادر اگه ادیتت کرد این گل پسر بیا به خودم بگو،خودم حسابش رو میرسم

مانی_مادر شوهرم مادرشوهرای قدیم والا

خندیدم.مامان از اتاق بیرون رفت و این بار در رو قفل کردیم.مانی رفت دوش گرفت و اومد.من  گوشه تخت دراز کشیده بودم ،بیدار بودم اما چشمامو بسته بودم. هیچ صدایی نمی اومد،انگار شک داشت.پفی کشید و کنار من دراز کشید.ناخواسته چشمام تا حد اخر باز شد.خوبه بهش پشت کرده بودم وگرنه چه سوژه خنده شده بودم واسش.زیر پتو رفت و پشت کرد بهم و بعد از چند دقیقه نفساش اوم و منظم شد،خوابید انگار،منم کم کم خوابم برد.

روزای خوبی بود،صبح همه باهم سر میز صبحونه میخوردیم و بعدشم سه نفری با یه ماشین میرفتیم شرکت،توی شرکت هم کارهای روز مره بود و خستگی،یه عضو جدید بهمون اضافه شده بود و اون کسی نبود جز سیاوش خان کامروا.البته بنده خدا سرش توی کار خودش بود.خداروشکر از سوگند خانم بوگندو هم خبری نبود،فقط اکثر اوقات مانی عصبی بود و دادو فریادش از دفتر بیرون میومد.مطمئن بودم دلیل عصبانیتش روشنک.خودم رو مقصر میدونستم،اگه من نبودم اونا شاید الان دعوا نداشتن باهم.

سه روز مونده تا عید و ما به دعوت سیاوش قراره شب عید که ساعت ۸:۵۰دقیقست کنار هم باشیم.البته نه فقط خودمون بلکه یه جشن بزرگ قراره بگیره به مناسبت برگشتنش و تولدش.کل بچه ها هم دعوتیم خودش هم کلی مهمون داره.یه چیزی تو مایه های پارتی.من یه لباس بادمجونی تا زیر زانو گرفتم که استیناش گیپوره،دامن پیراهنم پفیه و خیلی لباس عروسکیه.خیلی هم بهم میاد.البته بماند که این بار مانی بدون حرفی در اتاق پرو رو باز کرد و لباس رو توی تنم دید و گفت:

_خیلی پوستت رو سفیدتر میکنه.ولی پوشیدست،زیرش چی میخوای بپوشی؟

_جوراب شلواری مشکی.

مانی_باشه خوبه.

خندم گرفته بود،انگار من گفتم نظرت چیه.ولی متوجه بودم که چون الان رسما زن و شوهریم براش مهمه چی بپوشم.

شبا هرشب همونطور پشت به هم و بدون کوچکترین لمسی میخوابیدیم.مانی و من باهم دوست بودیم و خیلی هوای همو داشتیم ولی دوستانه نه چیز دیگه ای،بقیه که جریان رو نمی دونستن فکر میکردن ما چقدر خوشبختیم و عاشق.

انیا هم یه لباس سبز یشمی بلند حریر خرید که روی کمرش سنگ کاری بود و استیناشم حریر بود.توجهی به حرف انیا که میگفت بیا بریم ارایشگاه نکردم،حالا مگه چه مهمون مهمی هست،خودمونم میتونیم یکم ارایش کنیم الکی نریم ارایشگاه،وقتی مقاومت منو دید خودشم نرفت.

موهای انیا رو به تازگی کوتاه کرده بود و تا زیر گردنش بود رو اتو کشیدم،چتری موهاشو هم اتو کشیدم،خیلی بهم میومد چتری.چندتا تیکه کم از موهاشو با بابلیس فر کم کردم و با موهاش قاطی کردم،خیلی بامزه شده بود.موهای خودمم اتو کردم و انیا پشت موهامو مرتب کرد.یه تل نازک که روش با مروارید و الماس کار شده بود و وسطش یه دونه تاج پرنسسی کوچولو داشت رو زدم.صورتمم یه کم خط چشم کشیدم و کمی سایه مشکی و ریمل و یه رژ جگری که به بادمجونی میزد رو زدم.پوست صورت به قول مانی سفیدتر شده بود اما خیلی بهم میوند و رژ گونه خاتمه کارم بود.انیا با دیدنم سوتی زد.از در اتاق کمی به بیرون خودشو مایل کرد.

_مانی،مانیییی،بیا ببین خانمت رو چه جیگری شده

مانی هم که انگار نزدیک بود وارد اتاق شد.با دیدن من خشکش زد.خجالت زده سرمو پایین اوردم.

انیا_جونم شرم و حیاااا

مانی تک سرفه ای کرد_رژت خیلی پررنگه،کمش کن

و ار در خارج شد.صدای خنده انیا منو از افکارم بیرون اورد.

انی_اوه اوه داداشم غیرتی شد.

رژمو کمرنگ کردم.مانی هم اماده شد و سه تایی به سمت باغ پدربزرگ سیاوش که به گفته مانی و انیا خیلی بزرگ و قشنگ بود حرکت کردیم.

با وارد شدن ما شلوغی جمع توی دوقم هورد،خیلی شلوغ بود.به سمت اتاقی که انیا راهنمایی میکرد رفتیم و مانتوهامون رو دراوردیم.به سمت سالن برگشتیم که مانی و سیاوش رو کنار حسین دیدیم.حسین با دیدن انیا گل از گلش شکفت.اخی این عاشقارو ببین دنیایی دارن.با سیاوش و حسین سلا و احوال کردم.که با صدای اشنایی به پشت سیاوش خیره شدم.

_سیا تولدت مبارک،پیر شدی بازم تولد میگیری؟

_مهسا؟

مهسا_ترانه تویی؟

و من و مهسا هم رو در اعوش گرفتیم،وااای چقدر دلم برای بهترین دوست دوران دانشگام و مدرسم تنگ شده بود.

سیاوش_شما همو میشناسید؟

مهسا_بعلهه،ایشون رفیق شفیق بنده ترانه خانمه.شما رفیق مارو از کجا میشناسی؟

_مهسا بی معرفت،کجا رفتی یهویی گمت کردم؟

مهسا_بیشعور،گمم نکردی دیگه نهواستی بعد از اون اتفاق بیای دانشگاه،چقدر تلاش کردم که ترمت رو حذف نکنن.ولی نشد،ترم دومم که انتقالم دادن همون همدان که قبول شده بودم،مهمان فقط یه ترم تونستم بگیرم.بعدشم که خطتت خاموش بود و...

تو چیکار میکنی؟سیا مارو از کجا میشناسی؟

_ایشون مانی همسرم،ایشونم انیا خواهرشون هستن،مانی و اقا سیاوش رفیق قدیمی ان،همکارم هستیم.

از این بهتر نمیشد،مهسا یکی از دوستای خیلی خوبم بود،از دوران راهنمایی باهم بودیم همه جا.کاردانی هم باهم بودیم اما کارشناسی مهست همدان قبول شد،ترم یک جدا بودیم و ترم دوم انتقالی گرف که اون اتفاق افتاد و بعدشم که هیچی.

کلی بزن برقص کردیم،سال هم توی همون شلوغی و دادو فریاد و شمارش معکوس که همه میشمردیم تحویل شد،مانی کلافه بود.کنارش رفتم.

_چی شده؟چرا انقدر حرص میخوری؟

مانی_چیزی نیست.تو ...

یهو حرفش رو خورد و به جایی خیره شد،از قیافه بی تفاوت به قیافه عصبی با اخم شدید تغییر کرد.رد نگاهش رو گرفتم.

داشت به پسر سوسول که شلوار اویزون و بلوز مردونه که کراواتشم شول بسته بود نگاه میکرد که درحال رقص با یه دختر با اندام متوسط و موهای روشن که درحال لولیدن توی بغل پسره بود نگاه میکرد.

یهو پسر زیر گوش دختر پچ پچی کرد و با تکون سر دختر،دستش رو گرفت و به سمت حیاط رفتن،مانی هم با قدم های سریع به سمتشون رفت.منم دوییدم دنبال مانی.پسره کی بود که مانی اینطوری عصبی شده بود؟دیگه تحه باغ بودن که پسر کنار درختی رفت و از حرکت ایستاد،دختر هم روبروش ایستاد و شروع کردن به لمس هم و بوسیدن هم،با نزدیک شدن ما به اونجا اصلا متوجهمونم نشدن،مانی مشتاش رو انقدر سفت کرده بود که فکر میکروم الان میشکنه دستش.یهو با فریاد گفت

_روشنک تو اینجا چه غلطی میکنی؟؟؟

پایان فصل چهارم

  • پسندیدم 4
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل پنجم

_روشنک تو اینجا چه غلطی میکنی؟

اسمش رو توی ذهنم مرور کردم،روشنک! یعنی این همون... فکرم نصفه موند چون مانی رو دیدم که دویید سمت روشنک و پسری که دستش دوره کمرش بود.

مانی_دختره هرزه،تو جواب منو نمیدی چون سرت جای دیگه گرمه؟کثافت تو گند زدی به هرچی عشق و عاشقیه؟چرا خر بودم و توی اشغال رو نشناختم؟

دست روشنک دو گرفت و کشیدش ولی پسره مانع شد.

پسر_ول کنننن پسرکوچولو مال خودمهههه این خانم کوچولو

از کشیدن حرفاش مشخص بود توی حال خودش نیست و تا خرخره خورده،مانی یقه پسره رو چسبید و چسبوندش به درخت،انقدر محکم داشت فشارش میداد که پسره صورتش جمع شده بود ولی لبخند میزد،خیلی خورده بود انگار.روشنک با صدای بلند داد زد.

روشنک_ولش کن عوضی،میگم ولش کن

مانی بهت زده یقه پسره ول کرد.

مانی_چی...چی گفتی؟

روشنک_گفتم ولش کن.چی میخوای از جونم؟خودت زن گرفتی و پی عشق و حالی منم ببو گلابی باید پای بند عشق مسخرت بمونم؟اصلا چرا باید بهت جواب پس بدم؟ها؟ها؟هاا؟

دستاشو روی سینه مانی گذاشت و هولش داد چند بار،مانی هام انقدر بهت زده بود به عقب چند قدمی عقب گرد کرد. عصبی شدم،این جواب عشق مانی نبود که اینطوری خورد بشه.

از تاریکی بیرون اومدم،به سمتشون رفتم.

_مانی جان؟اینجا چیکار میکنی؟

مانی با صدای من کمی به خودش اومد،به سمتم برگشت.

_مانی جان،ایشون همون عشق قدیمیت روشنکه؟همون که برام تعریف کردی؟

مانی_ا..اره 

روشنک_چقدر روشن فکر،پس از من برای زن قلابیت گفتی!

و زد زیر خنده.

مانی کلافه  دستی توی موهاش کشیو،پسره هم غیبش زده بود.

_ا مانی جان،هنوز نتونستی بهش بگی؟(بعدم رو کردم به روشنک)، ما الان چندین روزه که تصمیم گرفتیم قلابی نباشیم،مانی و من تازه طعم واقعی عشق رو چشیدیم،اما مانی هرچی بهتون زنگ زد که بگه متاسفه اما شما جواب ندادید.اون بهم گفت که فقط یهتون وابسته بوده و هشق واقعی رو داره با من تجربه میکنه،مگه نه مانی جان؟

مانی با تعجب به من نگاه میکرد،سریع حالتش رو عوض کرد.

مانی_عشق...یعنی اینکه تو کنارم باشی.بریم ترانه،الان نگرانمون میشن

روشنک که مشخص بود کفری شده پاشو به زمین کوبید و ازمون دور شد.مانی خیلی توی فکر بود،حق هم داشت،دیدن کسی که دوستش داشت توی اون وضعیت خیلی ناخوشایند بود.کنار هم قدم میزدیم به سمت سالن ویلا که جشن توش بود.مانی چند تا نفس عمیق کشید. قبل از ورودی سالن جلوی مانی ایستادم،نگاهمون توی نگاه هم بود.

_دیگه بهش فکر نکن.ارزشش رو نداره،خوب شد الان شناختیش.

مانی_نمیدونم،اما واقعا نمیدونم خوابم یا بیدار.دلم میخواست پسره رو خفه کنم.؟

_بیا خوش باشیم.سخته ولی سعی کن،منم کمکت میکنم،بلعخره رفیقم باهم و چشمکی بهش زدم.لبخند مانی دلم رو یه جوری کرد.

پایان فصل پنجم

  • پسندیدم 3
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل ششم

امروز مانی درباره یه پروژه صحبت کرد که توی شمال بود.توی لاهیجان.لاهیجان برای من فقط یه شهر نیست.مامان نسرین اهل لاهیجان بود.ما سالی دو سه بار میرفتیم اونجا.برای من لاهیجان حس خوب داشت همیشه،البته بعد از فوت مامان و ترنم دیگه لاهیجان نرفتم،حس عجیبی داشتم.حسی که توش دلشوره هم عجین شده بود.البته قرار بر این شد که من،شقایق و انیا و سیاوش بریم ولی در لحظه اخر مانی هم به جمعمون اضافه شد.من و انیا کنار ماشین ایستاده بودیم.مانی رو ساک به دست دیدم که داشت می اومد.

انیا_تو که دوس داشتی بیای چرا اولش طلقچه بالا گذاشتی واسمون داداش من؟

مانی_حرف الکی نزن انی،مامان گیر داد چطور داری زنت و خواهرت رو با دوستت میفرستی چند روزه شمال،مجبور شدم بیام،وگرنه خودم کلی کار داشتم اینجا.

پسره بیشعور،میگه مجبور شدم بیام.خیلی هم دلت بخواد کنار من باشی.حقت همون بوگندو ایکبیری و اون چراغ نفتی بود،خودم خندم گرفت از اسم روشنک که چراغ نفتی صداش کردم.مانی پشت فرمون نشست،من پشتش و انیا هم کنارم،سیاوش جلوی ساختمون شرکت منتظرمون بود،اونم جلو پیش مانی نشست.شقایق هم اخرین نفری بود که سوار شد.توی راه موزیک درحال پخش اهنگ شادمهر بود.واقعا شادمهر راست میگفت از ادمای شهر بیزارم،چون با یکیشون خاطره دارم.

با یاد اوری مامان و ترنم دام هوای گریه داشت عجیب.روزگار هر بی وفایی که دلش خواسته بود در حقم کرده بود،حالا داشتم میرفتم سمت همون جایی که مامان و ترنم اخرین بار نفس کشیده بودن.انیا خواب بود،سرشم روی کتف من گذاشته بود،شقایق هم هندزفری توی گوشش بود و چشماش بسته بود.بدون اینکه کسی بفهمه اشک میریختم و به بیرون نگاه میکردم.برام پیام اومد.با بی میلی گوشی رو از جیب مانتوم در اوردم،مانی بود.تعجب کردم.پیام رو باز کردم.

مانی_چیزی شده؟چرا گریه میکنی؟

سرم رو بالا اوردم و از اینه بهش نگاه کردم.بهم با اشاره گفت چی شده؟

براش موشتم،چیزی نیست،این جاده همون جایی که مامان و ترنم تصادف کردن،یاد اونا افتادم

مانی با خوندم پیام چند لحظه فقط رانندگی کرد،بعد برام نوشت.

مانی_ناراحت نباش،اونا جاشون خوبه.خودتو اینطوری اذیت میکنی فقط.به اینده و دوستیمون خوشبینم

لبخندی زدم.راست میگفت دوست خوبی بود برام.باهم دعوا نداشتیم،عاشق و معشوقم نبودیم،اروم کنار هم بودیم،عین دو تا دوست.از اخلاقاش خوشم می اومد.دوس داشتم خانواده ای به خوبی مال اون داشته باشم.ولی حیف...

نزدیکای لاهیجان بودیم.دلشوره داشتم،هم دلم میخواست خاله نسیم رو ببینم هم امیر ارسلان و امیرحسام رو و هم نه،از بی وفاییشون دلگیر بودم.

دوره استخر لاهیجان بودیم و من میخواستم یه بستنی قیفی خوشمزه مهمونشون کنم.از همون جای همیشگی،بستنی دو رنگ فوق العاده.خسته و کوفته بودیم.باید دنبال ویلا یا خونه هم برایداقامت چند روزمون میگشتیم.بعد از خوردن بستنی بلند شدیم و دنبال جایی برای موندن گشتیم،هوا ابری بود اما عطر بهار همه جا رو گرفته بود.بلعخره بعد از نیم ساعت یه ویلا سمت شیخ زاهد پیدا کردیم.مرقد شیخ زاهد گیلانی یکی از بناهای تاریخی و دیدینی لاهیجان محسوب میشه که بسیار منظره سرسبز و زیبا و معماری قشنگی هم داره.قرار بود امروز فقط بریم سر زمینی که قرار بود هتل بنا بشه سر بزنیم و از فردا کارهاشو شروع کنیم.

خیلی دلم میخواست بعد از اینکه از سر زمین برگشتیم چرخی توی شهر بزنم و یاد خاطراتم رو تازه کنم.زمین مورد نظر خیلی بزرگ بود و میشد تمام خواسته های صاحبش رو انجام داد.بعد از یک ساعت به سمت ویلا حرکت کردیم.وقتی رسیدیم پیاده شدم،به سمت انیا رفتم و بهش گفتم تصمیم رو.اونم باشه ای گفت.هوا کمب سرد بود رفتم توی ویلا و از توی وسایلم سیوشرتم رو برداشتم و تن کردم.مانی داشت در رو میبست و می اومد توی خونه که با دیدنم ایستاد.

مانی_کجا به سلامتی؟

_میرم یه گشتی بزنم به یاد گذشته.

مانی_تنها؟

_اره پس با کی؟!

مانی_باشه مراقب باش.زیاد دور نرو.بیا اینم سوییچ با ماشین برو

_نه دوس دارم قدم بزنم

مانی شونه ای بالا انداخت.از ویلا خرج شدم.نسیم خنک باعث شد دستمو توی جیب سیوشرتم فرو کنم.دلم خیلی برای اینجا تنگ شده بود.

یادش بخیر چقدر خوش میگذشت با مامان و ترنم میومدیم لاهیجان،با امیرارسلان و امیرحسام میرفتیم بیرون.یاد گذشته باعث شد بغض گلوم رو بگیره.نمیدونم چرا اینطوری شد یهو.

امیر ارسلانی که عاشقم بود و امیر حسامی که خواهرانه دوستم داشت،خاله ای که میگفت من دخترشم و عمو علی مهربونم که من رو کلا فراموش کردم،اخه لعنتی ها من که زنده بودم هنوز.چرا منو کشتین و خبری ازم نگرفتین؟یادمه امیرارسلان سال اخر زمزمه های عاشقانش بیشتر شده بود،جوری که مامان و خاله هم متوجه شده بودن.البته همیشه بهش میگفتم من نمیتونم به تو به چشم عشق نگاه کنم،تو برام مثل یه دوستی مثل یه برادر.با گفتن کلمه دوست یاد مانی افتادم. خنده دار بود اونی که عاشقم بود و من میگفتم تو مثل یک دوستی و مانی که شوهرم بود دوستم بود.چقدر همه چیز پیچیده شد.مانی پسر خوبی بود،حس بدی بهش نداشتم.حتی یه بار هم صبح وقتی بلند شدم دیدم توی بغلشم وقتی بیدار شدم ترسیدم از دیدن خودم توی اون شرایط یا تکونی که خوردم مانی هم ترسید و بیدار شد و هردو خودمون رو عقب کشیدیم و اصلا به روی هم نیاوردیم.حالا دیگه روشنک دستش برای مانی رو شده بود،انیا میگفت پس چرا حالا تو عشق مانی نباشی؟تویی که زنشی!

واقعا چرا؟سرمو تکون دادم،من نمیتونم،من دوست مانی هستم نه عشقش.قراره این قرار داد زود تموم شه.توی دلم گفتم ولی چقدر احساس خوبی داشت توی بغلش بودن و عشقش بودن.به خودم نهیب زدم این چرت و پرتا چیه مبگی دختر،مانی و تو فقط تو تا دوستید نه بیشتر،اون هنوزم عاشق اون دختره چراع نفتیه.

دور استخر لاهیجان بودم،خیلی شلوع بود،خوب عید بود و این شلوغی هم طبیعی بود.خیلی دلم میخواست از دور هم که شده امیرارسلان و امیرحسام رو ببینم.با استرس به سمت مغازشون حرکت کردم،به خودم گفتم نمیذارم ببینن منو،اونا حق ندارن منو ببینن اصلا،امیر ارسلان و امیرحسام ۳ سال تفاوت سنی داشتن و امیرارسلان بزرگتر بود.اونا یه مغازه نقره فروشی توی یکی از بهترین منطقه های لاهیجان یعنی شیشه گران داشتن.گوشیم زنگ خورد.گوشی رو از جیبم بیرون اوردم،مانی بود.

_بله؟

مانی_کجایی؟سرده بیرون سرما نخوری

اخی نگران من شده یا اینکه نگرانه مریض شم کار عقب بیوفته.

_شیشه گرانم،دارم میرم از دور پسرخاله هامو ببینم.نترس مریض نمیشم کار هتل عقب بیوفته.

مانی با صدای کمی دلخور_خواستم بگم منم اومدم سمت دور استخر بیا باهم یه دوری بزنیم با ماشین راحتتره.همونجا باش من میام اونطرف.

_باشه بیا.من نزدیکای یه نقره فروشی بزرگم به اسم مروارید سیاه.بیا اونجا.

و تماس رو قطع کردم.از دور امیر حسام رو دیدم که روبروی مغازه داشت با دوتا پسر صحبت میکرد.امیر حسام ۲۴ سالش بود و پسر خیلی خوش مشربی بود و البته شوخ.دخترای زیادی رو سرکار میذاشت.بخصوص اون موقع خیلی باهم اینکارو میکردیم.اما امیرارسلان خیلی سنگین و مردونه بود و البته قیافه جدابی مثل برادر کوچکش داشت.اخرین سال یادمه حتی خاله گفت که دوتا خاستگار براش اومده.یکی از همکارای عمو علی بود که انقدر انیرارسلان رو دوست داشت،دوست داشت دامادش بشه و زنش به خاله نسیم گفته بود،یکی هم همسایشون بود که دختره خودش عاشق امیرارسلان شده بود.یادمه کلی خندیدیم و سوژه مسخره کردنمون شده بود امیرارسلان.همیشه فکر میکردم این خانواده همیشه کنارم خواهند موند اما ...

تصمیم گرفتم کمی نزدیک بشم.میخواستم کنار لباس فروشی که کنار مغازشون لود وایستم و امیرارسلان رو هم ببینم.وقتی جلوی معازه رسیدم امیرارسلان رو دیدم که با خانم مسن و دختری درحال صحبت بود و چند تا انگشتر و نیم ست رو جلوش گذاشته بود،گوشیم زنگ خورد،تا خواستم گوشیم رو از جیبم در بیارم امیرارسلان سرشو چرخوند سمت ویترین و منو دید.هر دو خشک شده بودیم و هم رو نگاه میکردیم،چند ثانیه بیشتر طول نکشید که من دوییدم،صداشو میشنیدم که اسمم  و بلند صدا میزد،حالا هردو میدوییدن دنبالم.هم امیر ارسلان و هم امیرحسام.امیرارسلان سریعتر بود و دستمو گرفت،تعادلم رو از دست دادم و توی بغلش افتادم،امیرارسلان منو برگردوند و بهم خیره شد،من با اخم نگاش میکردم.

امیرارسلان_ترانه؟ترانه من تو ...

صدای مانی حرف ارسلان رو قطع کرد.

مانی با اخم_میشه دستای زن من رو ول کنید و بعد صحبت کنید جناب پسرخاله؟!

امیرارسلان کمی به مانی نگاه کرد و بعدم به من.دستاش شول شد و کمی ازم فاصله گرفت.

امیرارسلان_ترانه... تو....تو ازدواج کردی؟

مانی_بعله جناب،ایشون یک ماه و نیمه ازدواج کرده

امیرارسلان_چرا حرف نمیزنی ترانه؟

امیرحسام به سمت ما اومد و امیرارسلان رو گرفت و بهش گفت کمی ارومتر.

_ببخشید وقت نشد بهتون بگم،اخ یادم رفت اخه اخرین بار که هم رو دیدیم من قصد ازدواج نداشتم،راستی اخرین بار کی هم رو دیدیم؟

امیر ارسلان_تیکه نندار ترانه،اگه ما همو ندیدیم دلیل میشه که تو ...تو ازدواج کنی؟

مانی کنی اخماش توی هم بود،حتما فکر میکنه چیزی بوده بینمون

_امیرارسلان دوساله نیاز به دو تا دوست و برادر دارم شماها نبودید،من بودم و همه زجه زدن هام با غم عزیزانم،من دوساله توی تنهایی خودم عرقم بعد اون وقت تو داری میگی چرا یه ماه پیش یا هر کوفتی ازدواج کردی بدون گفتن به ما؟

با عصبانیت راه افتادم که امیر ارسلان دنبالم اومد.

امیرارسلان_باشه،باشه وایستا صحبت کنیم،میگم وایستا

سرجام وایستادم.

امیرارسلان_مامان اگه ببینه تورو خیلی خوشحال میشه.بیا بریم خونه

مانی_زن من هرجا که من میرم میره

امیرارسلان نگاهی عصبی به مانی کرد و با جلو اومدن مانی برای جلو گیری از دعوا یا هرچیزی امیرحسام هم نزدیک شد.

_امیر،توی این دوسال چرا خاله نخواست منو ببینه؟الان یادتون اومده از این خانواده یه بازمانده هم داشتین؟

امیرحسام_ترانه،خواهر من بیا بریم خونه ما پیش مامان،خودش همه چی رو توثیح میده واست،اقا شمام تشریف بیارید بریم خونه ما

مانی به من نگاه کرد.سرمو تکون دادم.با اینکه ناراحت بودم بخاطر این دو سال ولی بی اندازه دلم برای خاله نسیم که عطر و بوی مامان رو میداد تنگ شده بود،من با ماشین مانی و امیر ارسلان و امیرحسام هم بعد از سپردن مغازه به شاگردشون با ماشین خودشون اومدن.جلوی خونه خاله نسیم دستام یخ کرده بود.

مانی دستمو گرفت.عین برق گرفته ها به سمتش برگشتم.

_چیکار میکنی؟

مانی_اروم باش،دستات چرا انقدر یخه؟

_استرس دارم،خالم چه توضیحی داره یعنی؟!

مانی_اروم باش من کنارتم،در ضمن اصلا خوشم نمیاد این پسر به چشم عاشقا نگات کنه

_خودتم جدی گرفتی زن و شوهریمونوها،بابا فیلمه الکیه.امیرارسلانم عین برادرم میمونه چه الان چه گذشته

مانی با عصبانیت_ترانه بفهم چی میگی،حتی اگه الکی هم باشه تو الان زن منی،و این واقعیته.تا وقتی اسمت توی شماسنامه منه من برام مهمه،بعدش هرکاری خواستی بکن.

بهش نگاه کردم،چقدر جذاب شده بود با اون اخم.خوشم میومد از غیرتی شدنش.

از ماشین پیاده شدیم.

امیر ارسلان ایفون رو زد.

_بله؟مگه کلید نداری ارسلان؟

امیرارسلان_ اخه یه مهمون ویژه داشتیم،گفتیم شاید بخوای بیای استقبالش

_کی؟نکنه...نکنه تر...ترانه اومده؟

در با صدای تیکی باز شد.مانی هنوز دستمو گرفته بود.نگاه امیرارسلان به دستامون بود.مشخص بود خون خونش رو داشت میخورد.

در اهنی باز شد و چند تا پله رو بالا رفتیم.خاله روبروم با ناباوری ایستاده بود.دستاش جلوی دهنش بود،داشت گریه میکرد.به سمتش رفتم و توی بغلش انداختم خودمو،تمام دلتنگی های این دوسالم سرباز کرده بود و با عطر خاله که بی شباهت با مامان نبود داشت دوباره یاداور تنهایی هام میشد.

پایان فصل ششم

  • پسندیدم 2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل هفتم

از بغل خاله بیرون اومدم.همه جای صورتم رو غرق بوسه کرد.امیرحسام رو دیدم که چشماش پر اشک بود.مانی معذب کنار در ایستاده بود.به سمتش رفتم.مانی هم جلو اومد.خاله هم بامن هم قدم شد.

خاله_ترانه خاله معرفی نمیکنی؟

میدونستم ناراحت میشه ولی باید بهش میگفتم_ایشون مانی همسرم هستن.

مانی جان ایشونم خاله نسیم منه.اون دوتا گنده بکم داداشی های منن امیرحسام و امیر ارسلان.

خاله کمی با تعجب مانی و منو نگاه کرد ولی سریع به حالت عادی برگشت.

خاله_بریم بشینین بچه ها چرا جلوی در اخه.بفرما مانی جان خوش اومدی پسرم

و به سمت پذیرایی حرکت کردیم،مانی کنارم روی مبل دونره نشست.خاله هم سمت دیگم روی مبل یک نفره.

خاله_تعریف کن ببینم با مانی جان از کجا اشنا شدی؟چندوقتصه ازدواج کردین؟

لبخندی زدم و براش تعریف کردم.از بابا پرسید با ناراحتی دربارخ باباهم همه چی رو گفتم البته بجز داستان سوری بودن رابطم با مانی.

_خاله من اومدم بشنوم،اومدم بدونم چرا دوسال فراموش شدم،اومدم بدونم چرا تنها موندم.لطفا برام بگید

ارسلان_ ترانه جان تو تنها نموندی،حداقل ما نخواستیم،مقصر همه این غم و غصه ها فقط یه نفره،این که تو تنها شدی،این که ترنم رفت خاله نسرین رفت.

خاله_ارسلان لطفا اروم باش،ترانه از هیچی خبر نداره

این خبر نداشتن داشت دیونم میکرد و استرس و دلشوره بدی بهم هجوم اورده بود.

_خاله جونم رو به لبم اوردید،بگید داستان چیه،این مقصری که ارسلان میگه کیه؟

خاله سرشو کمی به پایین برد و بعد بهم نگاه کرد،چشمام غرق در اشک بود.

خاله_محسن نذاشت.

یه لحظه خون توی مغزم یخ کرد،تمام ذهنم اسم محسن رو تکرار میکرد،محسن...محسن...محسن که بابام بود.یعنی چی؟!

  • پسندیدم 3
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل هشتم

_خاله چی میگین؟بابام نذاشت؟یعنی چی من نمیفهمم اصلا

خاله_بببن ترانه جان ما تا هفتم اصلا حال درستی نداشتم،بخصوص من که یه پام همش بیمارستان و زیر سرم بود.تا به خودم اومدم شما رفته بودید تهران.مام اومدیم تهران،اومدم که اخرین یادگار خواهرمو از دست محسن بیرون بکشم اما بابات دادو بیداد کرد و ازمون شکایت کرد،به جرم مزاحمت،پای ارسلان رو وسط کشید.دادگاه هم از ما تعهد گرفت دیگه مزاحمتون نشیم وگرنه میتونستن دستگیرمون کنن.با اعصابی خورد برگشتیم شمال.ارسلان و حسام خیلی سعی کردن باهات ارتباط برقرار کنن ولی بابات گوشیت رو قایم کرد.اخرشم بهش گفتم مرد حسابی من میدونم تو چه گندی زدی پس بذار ترانه رو ببینم.اونم بهم گفت اگه میخوای همین الان همه چی رو به ترانه بگم و از این بیشتر داغونش کنم پس به کارات ادامه بده،اگه نه دیگه ترانه رو فراموش کنید.مام مجبور شدیم کاری به کارت نداشته باشیم.واسه دوری از تو ما دوسال توی سوگ بودیم.از خواهرم شرمندم که نتونستم یادگارشو پیش هودم بیارم.

چی میشنیدم،من تنها موندم چون بابا نذاشته بود،چون اون خواسته بود تنها باشم و غم همخونم باشه.اما بابا چی میدونست که خاله بخاطرش بیخیال من شد؟

_بابا چی میدونست؟جریان چیه خاله؟

امیر ارسلان و امیرحسام بلند شدن،مانی مردد بود بین موندن و رفتن و با اشاره حسام اونم بلند شد.سه تایی سمت پنجره های ته سالن رفتن.دلم بیشتر شور میزد.یعنی چی بود که من تا الان نمیدونستم؟

خاله_ترانه چیزی که میخوام بگم خیلی سخته گفتن و صدالبته شنیدنش،ولی تو بچه نیستی و باید بشنوی.از این رازی که این وسط وجود داره،که چی شد مامانت که اومده بود سالگرد ازدواجش رو با محسن جشن بگیره ولی بلافاصله بعد از رسیدن عزم برگشت اونم با اون عجله و عصبانیت میکنه،اینکه مقصر همه این ماجراها کیه.

ادامه داد_مامانت با شور و شوق زیادی صبح زود از اینجا حرکت کرد.قرار بود ظهر برسه و چون بابات بعدازظهر از شرکت میومد زودتربرسه و بتونه غافلگیرش کنه.مامانت ظهر ساعت ۱۱ میرسه ولی چه رسیدنی.ترنم مدرسه بود تا ۱ظهر،توام که تا بعدازظهر کلاس داشتی.

*از زبان نسرین(۲سال پیش):

با هیجان که منشاش عشق بود،اونم عشق به مردی که عاشقش بودم کلید انداختم و در خونه رو با یه فشار کوچیک باز کردم.در رو بستم.احساس کردم کسی توی خونست،کمی ترسیدم.محسن که الان سر کار بود.بچه هام که نبودن،نکنه دزد اومده.به سمت اشپزخونه رفتم و کارد اشپزخونه رو برداشتم.به سمت منشا صدا حرکت کردم.توی حال کمی نامرتب بود،لباس هایی روی زمین ریخته بود.به تیشرت که روی کاناپه بود نگاه کردم،این واسه ما نبود. صدای خنده ارومی اومد.به طرف اتاق خوابا برگشتم.نزدیک سه تا پله که حال رو از راهروی که اتاق خواباوصل میکرد رسیدم،یه شلوار لی اونجا افتاده بود،دیگه داشتم شاخ درمیاوردم،اینجا چه خبر بود! اروم جلوتر رفتم.جلوی در اتاق یه تیکه حریر رنگی افتاله بود،بیشتر که دقت کردم متوجه شدم لباس زیر زنانست،هنوز گیج بودم،صداها از سمت اتاق خوابمون بود.اروم از لای در اتاق توی اتاق رو نگاه کردم از چیزی که میدیدم کم مونده بود بمیرم،محسن،محسن من لخت و عریان همبستر با زنی بود که نمیشناختم و ناز و تمام دلبریهاش رو میخرید،دست نوازش بر اندام موزون زن میکشید و زن زیر گوشش پچ پچ میکرد،قلبم شکست،صداش رو شنیدم.نمیدونستم زندم یا مردم.کمی عقب عقب رفتم ولی به خودم گفتم نه،من باید بتونم و طاقت داشته باشم،باید برم جلو.با عصبانیت و صورت برافروخته در رو باز کردم و به ثانیه نکشیده بود که محسن که سوار بر زن بود روبروی من ایستاد،من من میکرد که توضیح میده،سیلی محکمی به صورتش زدم،به محکمی عشقی که بهش داشتم،به محکمی تصمیمم که به ناچار با دیدن این صحنه باید میگرفتم.شوهر من،محسن من،روز سالگرد ازدواجمون من رو حسابی سوپرایز کرده بود،اونم توی تختی که با من همبستر بود،بودن اینکه به حرفاش اهمیتی بدم به دو از اون اتاق شوم و اون خونه لعنتی بیرون اومدم.گریه میکردم و می دوئیدم.دیگه نمیتونستم توی شهری نفس بکشم که سایه خیانت توش روی سرم سنگینی میکنه،باید برمیگشتم لاهیجان.

*زمان حال

خاله_ساعت نزدیک ۱۲ بود که گوشیم زنگ خورد،با دیدن شماره مامانت لبخندی زدم و گوشی  و برداشتم،اما نسرین با گریه و نفس نفس بهم گفت دیگه نمیتونه اینجا بمونه،گفت نزدیک خودم یه خونه براش پیدا کنم و به محسن هم ادرسی ندم،ازش پرسیدم چی شده چرا؟گفتم من میمیرم تا برسی و حضوری بهم بگی و اونم ماجرا رو برام تعریف کرد،انقدر ناراحت بودم که حس مادرت رو درک کردم،هیچ چیز برای یک زن بدتر از این نیست که شوهرش رو درحال خیانت اونم توی تخت خودش ببینه.مامانت میره دنبال ترنم که با اون بره خونه چون انقدر عجله کرده بود کلید و کیف و وسیله هاش رو جا گذاشته بود،وقتی ترنم حال خراب مادرت رو میبینه تصمیم میگیره باهاش بیاد که زود باهم برگردن و اون اتفاق می افته.

صورتم غرق اشک بود،حالم از بابا بهم خورد،از همه مردای خیانت کار بدم میاد،پس مادرم برای این ناراحت بود.پس مادرم قربانی خیانت پدرم شده بود.پس من تنها شدم چون پدرم هوس باز بود،چون قاتل مادرم بود.انقدر گریه کردم که به هق هق افتادم،حالا دیگه مانی و امیرحسام و امیرارسلان هم کنارم بودن،مانی کلافه بود،هرکاری میکردن گریه من و خاله بند نمی اومد،با سیلی که مانی به صورتم زد یهوصدام قطع شد،بهش خیره بودم.خاله هم فقط صدای فین فینش می اومد.

گوشیم رو برداشتم،حالا دیگه ایستاده بودم.شنارش رو گرفتم.مانی نزدیکم اومد.

مانی_ترانه چیکار میکنی؟

_دست نزن بهم(با صدای بلند)

مانی از حرفم تهجب کرده بود،الان در این لحظه واقعا از همه مردا بدم می اومد

بعد از چند تا بوق گوشی رو برداشت.

بابا_بله؟

_حالم ازت بهم میخوره بابا.واقعا ادم کثیفی هستی،بخاطر تو من مادر و خواهرم رو از دست دادم،بخاطر هوس بازی تو،بخاطر خیانت تو،بابا،اصلا تو بابایی،اصلا تو ادمی؟مادرم رو تو کشتی قاتلللل،تو خواهرم رو کشتی.تو ارزوهامو کشتی،تو رویاهامو کشتی،تو منو کشتی،تو اعتمادم به همه مردا رو کشتی بابا،هیچ وقت نمیبخشمت،هیچ وقت،تو مادرم رو ازم گرفتی،خیانتکار کثیف

بدون اینکه به حرفاش گوش کنم گوشی رو قطع کردم.بدون حرفی دوباره گریم سرازیر شد.از خونه زدم بیرون،گریه میکردم و می دوئیدم.مامان خوبم،مامان عزیزم قربون قلبت برم که شکست،قربون مهربونیت بشم که انقدر اذیت شدی.گریه میکردم و به ادمای دور و برم هم هیچ توجهی نمیکردم.حالا دیگه از خیابون کارگر بیرون زده بودم و توی سربالایی بام سبز یا همون شیطان کوه بودم.دلم میخواست داد بزنم،دلم میخواست بگم ببخش که دوسال فقط گفتم چرا عصبی بود،چرا تنهام گذاشتی،تو خودت حسابی دل شکسته بودی حقت سوال و جواب های من نبود. حالا دیگه به بالای بام سبز رسیده بودم.دیگه هوا داشت تاریک میشد،باد سردی میزد اما من اصلا توی حال و هوای خودم نبودم.مادرم چقدر درد کشید اون لحظه که اون صحنه رو دید.مادرم چقدر دلشکسته بود و بازهم گریه بود و گریه

دیگه توانی حتی برای گریه نداشتم.سردم شده بود.کمی خودم رو روی صندلی که روش نشسته بودم جمع کردم.یهو یه چیزی روی کتفم نشست،عطر تلخی میداد.مانی بود که کتش رو روی دوشم انداخته بود.کتش گرم بود.حس خوبی بهم میداد.

مانی_گذاشتم تنها باشی که حسابی خالی بشی،از اول هم پشتت ایستاده بودم.بهتری؟

_چه بهتری؟بعد از دوسال تازه فهمیدم پدرم باعث مردن عزیزانم بوده.

مانی_اروم باش عزیزم،تو گریه هات رو کردی،دردات رو کشیدی،به قول خودت دو سال تنها بودی.به زندگی برگرد ترانه.اینجا کسایی هستن که خوشحالن تو هستی.

پایان فصل هشتم

  • پسندیدم 3
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل نهم

چند روز خودم رو سخت درگیر کارای نقشه های هتل کردم.کسی ازم سوالی نمیپرسید که چرا حرفی نمیزنی و چته.فقط در کنار بی حوصلگی هام و حتی گاهی عصبی شدن هام که سر گوشی یا وسایلم خالی میکردم از تماس های وقت و بی وقت بابا،مانی اروم کنارم بود.حتی اونم چیزی نمیگفت و فقط تحمل میکرد.

 تازه سر از نقشه ها و چک کردنشون که حالا مدتی بود کار من شده بود بالا اوردم و حسام رو دیدم که با لبخند بهم نگاه میکنه.لبخند کم جونی زدم.

امیرحسان_سلام ابجی کوچیکه.شنیدم حسابی بدعنقی کردی این چند روزه.

_حال و حوصله ندارم داداش بزرگه

حسام_بیا مامان برات لوبیا پلو با مرغ مخصوص ترانه اورده با اشپل و زیتون پرورده که عاشقشی،بزن بر بدن تا میزون شی.

دهنم اب افتاد_رشوه میدی در روز روشن؟

حسام_انقدر توی حال خودتی که نفهمیدی شب شده و وقت شام،بیا مام غذامون رو اوردیم باهم بخوریم.

 است میگفت شب شده بود،سر سفره شروع کردم به غذا خوردن،چقدر عطر و طعم غذا مثل اونی بود که مامان درست میکرد.تند تند میخوردم و اشک میریختم،صدای هیچ کس در نمی اومد.هم اروم میدیدن ولی چیزی نمیگفتن.انقدر تند خوردم که هذا پرید توی گلوم.مانی با عصبانیت یه لیوان اب رو کوبید جلوم.کمی از لیوان اب خوردم و بغضمو قورت دادم.ازجام بلند شدم.سمت اتاق رفتم.

مانی هم پشت سرمن اومد و در رو بست.به سمتش برگشتم.با عصبانیت به سمتم اومد.به خشم به دیوار چسبوندم.

مانی_ترانه سخته،ولی باید تمومش کنی.اینطوری داغون میشی.ببین همه داشتن گریه میکردن.

_دست خودم نیست،تو جای من نیستی که بفهمی من چی میکشم.

مانی_لعنتی منم عین مادرت خیانت دیدم،جلوی چشمم.تو دیدی ندیدی؟تو ازم خواستی اروم باشم و بگذرم،یادته؟تو ارومم کردی.(بهم نزدیک شد،دیگه فاصلمون خیلی کم بود انقدی که نفساش توی صورتم حالم رو یه جوری کرد که گریم کاملا قطع شد)من چطوری ارومت کنم.

چند لحظه به هم خیره شدیم.دستشو اورد جلو و اشکمو که درحال لیز خوردن روی صورتم بود پاک کرد.ازم جدا شد و سریع از اتاق خارج شد.چند دقیقه همونطوری ایستاده بودم و به کار مانی فکر میکردم.

بلعخره روز برگشتن به تهران فرا رسید.خاله خیلی دلتنگی میکرد.منم دلتنگش بودم از الان.اما قرار بود ماه دیگه دوباره بیایم برای رسیدگی به کارهای اولیه اجرایی هتل.

امیرارسلان باهام چشم تو چشم نمیشد.میدونستم ناراحته اما کاری نمیتونستم براش بکنم.امیرحسام مارو با شوخی هاش راهی کرد.

توی راه کسی حرفی نمیزد.هنوز توی فکر حرکت دیروز مانی بودم.یه جورایی از هم فرار میکردیم انگار.انیا با گوشیش درحال ور رفتن بود.شقایق هم خواب بود.سیاوش هم که درحال صحبت کردن با گوشیش ور میرفت،سنگین نگاهی توجهم رو جلب کرد،مانی داشت از اینه نگام میکرد.چند لحظه چشم تو چشم شدیم.سرمو انداختم پایین.یه احساسی داشتم،احساس عزیز بودن،احساس مهم بودن.البته فکر کنم گذری بود چون دیگه خبری از نگاه های یواشکی مانی نبود.ما باهم دوست بودیم،قرارمونم همین بود که یه رابطه عادی داشته باشیم.قزوین رو رد کرده بودیم که سیاوش جاش رو با مانی عوض کرد.مانی تا تهران خوابید.انقدر فکرم مشغول شد که منم خوابم برد نزدیکای کرج.

خسته و کوفته وارد خونه شدیم.مامان الهام بغلم کرد و ابزار دلتنگی کرد،منم دلم برای مهربونی های بی منتش تنگ شده بود.الحق که برای منم مادری میکرد.به سمت حموم رفتم و دوش گرفتم،اخی خستگی این چند روزم سبک شد،حوله رو دوره خودم پیچیدم و موهای بلند و خیسمو  درحال گرفتن ابش بودم که در باز شد و مانی وارد شد،اصلا حواسش به من نبود.چند قدم جلو اومد تازه منو دید.سریع به سمت حموم فرار کردم.اما لباسام که روی تخت بود.ای خدااا حالا چیکار کنم.چند دقیقه همونجا موندم،صدای در که نیومد،پس هنوز توی اتاق.سرمو بردم بیرون.پشت به تخت روی میز درحال نقشه کشی بود.یهو عطسه زدم.

مانی در همون حالت_ترانه بیا لباساتو بردار بپوش و سریع موهاتو خشک کن،یه قرص سرماخوردگی هم بخور تا سرما نخوردی.

خجالت زده لباسامو برداشتم و توی رختکن حموم پوشیدم.از حموم بیرون اومدم و به سمت اشپزخونه رفتم و یه قرص سرماخوردگی هم خوردم تا از سرماخوردن احتمالی جلوگیری کنم.قرار بود فردا بریم شرکت همگی،انقدر خسته بودم که به چند لقمه از شام خوشمزه بانو که کارگر مسول اشپزی و کارهای خونه بود بیشتر نتونستم بخورم.با شب بخیر و اینکه خیلی خستم به سمت اتاق رفتم،خودم میدونستم مانی این روزها با قبل برام فرق داره،قلبم به لرزه افتاده بود از اون شب که اشک هام رو پاک کرد و اون نگاه خیره که توش غرقم کرده بود.اما ما فقط سوری کنار هم بودیم،نمیتونست چیزی از یک ترحم مسخره باشه.استرس داشتم.با اینکه هرشب مانی و من پیش هم روی یه تخت میخوابیدم(البته بجز شمال،اونجا دخترا یه اتاق بودیم،پسرا هم یه اتاق)اما امشب من فراری بودم از چشمهایی که نهالی در دلم کاشته بود.توی همین فکرا بودم که در اتاق باز شد،توی تاریکی اتاق خیره به قامت و هیکل تنومندش بودم.با نوری گوشیش جلوی پاش رو میدید.نزدیک تخت از حرکت ایستاد،انگار اونم مردد بود.پوفی کشید و بالشش رو برداشت و روی کاناپه انداخت و روی کاناپه خوابید.دلم گرفت،خوب حق هم داشت من انتخابش نبودم،اون فقط میخواست کار هردومون راه بیوفته،قطره اشکی سمج بلعخره راه خودشو پیدا کرد و روی گونم جاری شد و در اعماق بالشتم غرق شد.

دلم کمی احساس ارامش و عشق میخواست،یا عشق مادرم افتادم،مادرمفاشق بود،عاشقی که رو دست خورد از شوهر هوسبازش.

من بایدچطوری کنار می اومدم با این همه مسایل ریز ودرشت،خدایا کمکم کن.

  • پسندیدم 3
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل دهم:

چند روزی بود سخت مشغول انجام کارهای عقب افتاده بودیم.سر ظهر بود و وقت ناهار،انیا خیلی دقیق شده بود روی رفتارهای من مانی،مانی داشت با تلفن شرکت با یکی از مشتبی ها صحبت میکرد،منم درحال وارد کردن چند تا حساب توی لپ تاپ.تلفن زنگ خورد.

مانی_نرفتی ناهار؟

_نه،چندتا حساب از پروژه های عقب مونده رو دلرم وارد میکنم،اخرشه دیگه.

مانی_باشه پس الان میام باهم بریم.

گوشی رو قطع کردم،لبخندی زدم.بعد از چند دقیقه جناب اقای خوشتیپ از اتاقش بیرون اومد.به احترامش مثل همیشه بلند شدم.درحال ورداشتن کیفم بودم که گوشی مانی زنگ خورد.

مانی نگاهی به گوشیش کرد.کلافه و عصبی بود.ردتماس زد،دوباره زنگ خورد،بازم رد تماس زد.حدس میزدم کی باشه.یهو گفتم.

_جواب بده ببین چی میگه حرفش چیه؟

مانی_چرت و پرت میخواد بگه.ولش کن بریم.

خیلی دلم میخواست بدونم این دختره پرو چیکار داره که با اینکه مانی توی اون وضعیت با اون پسره ایکبیری دیدش که بازم ول کن نیست.

گوشی من زنگ خورد.گوشی رو از جیب مانتوم بیرون اوردم.

مانی_کیه؟

_خانم سادات.سلام خانم سادات خوبید؟چطورید با زحمت های ما.

خانم سادات_سلام دخترم،این چه حرفیه.اقا داماد گل ما چطوره؟

_بله ممنون.مانی هم خوبه،اتفاقا کنارمه و سلام هم داره.چیزی شده؟

خانم سادات_راستش ترانه جان الان چند باری شده که بابات مشتری واسه خونه اورده،گفتم شاید خبر نداشته باشی،مثلکه واسه فروش گذاشته.

_فروش؟نه من درجریان نیستم،راستش با بابا در ارتباط نیستم.اونجا با اینکه برام پر از خاطرست و خیلی دوسش داشتم اما برام مهم نیست دیگه،بذارید هرکاری دوست داره با اون خونه بکنه.

خانم سادات_اخه چیزه...راستش...راستش مادر الان چند باری هم هست یه خانمه باهاش میاد اینجا.

گوشام سنگین شده بود،یه زن.با اینکه حس و حال از توی صدام رفته بود بهش اروم گفتم باشه بعد از ظهر یه سر میام اونجا.

مانی بهم مات نگاه میکرد.

مانی_چی شده ترانه چرا رنگت پریده؟

_خانم سادات میگه یه زنه باهاش چند وقته میاد اونجا.مانی...یعنی...یعنی این همون....

مانی_ولش کن ترانه،اصلا اگه بازم زنگ زد خانم سادات بهش بگو بهت ربطی نداره.

_نه باید برم.باید برم ببینم تا بتونم بیخیالش بشم وگرنه تحه قلبم بازم فکرش هستم.

مانی_پس منم باهات میام.

سری تکون دادم،تا بعد ازظهر فکرم خیلی مشعول بود.از مانی ممنون بودم که میخواست هم اهم بیاد.دیگه حالم داره از این همه بدبختی بهم میخوره،حتما مانی هم از این همه ترحم خسته شده.موقع خداحافظی از بچه ها مانی با صدای بلند که هممون بشنویم از حسین خواست تنیا رو برسونه خونه.و بعدم به من چشمکی زد و از شرکت خارج شد.جلوی ماشین منتظرم بود.

_چرا گفتی حسین انیا رو برسونه؟

مانی_ای خانم شیطون،یعنی مثلا تو نمیدونی؟

چقدر قشنگ گفت خانم شیطون.خودمو به اون راه زدم_چیو نمیدونم.

مانی_اینکه انیا و حسین همدیگر رو دوست دارن و مثلا یواشکی،میترسن من بفهمم.ولی من خیلی وقته میدونم.

خندم گرفت از کارهای بچه گانش.چقدرم زرنگه_حالا از کجا فهمیدی؟

_خیلی وقته.یادم نیست از کی دقیق.

_اصلا چطوری شماها باهم دوست شدید.شنیدم حسین مادرش ایرانی نیست درسته؟

مانی_اره.مادرش واسه هلند.پدرش برای درس که میره اونجا عاشق یه دختر بور میشه و بعد از مدتی هم باهم ازدواج میکنن.ببین سال اول کارشناسی من یکم مریض بودم و کمی دیرتر رفتم دانشگاه یعنی حدود دو هسته.ابله مرعون توی بچگی نگرفته بودم که اون موقع گرفتم.مثکه اون اول انیا و حسین سرموضوع الکی باهم چپ می افتن و هی حال هم رو میگرن،حتی حسین توی کیف انیا سوسک میندازه یا انیا زیر پایی میگیره واسه حسین و کلی داستان که اگه از خود انیا بپرسی همشو برات میگه،سیامک با حسین دوست بود و منم توی کلاس های بدنسازی که میرفتم با حسین دوست بودم اما نمیدونستم که حالا باهم هم کلاس هم هستیم.وقتی من بعد از دو هفته میام دانشگاه تازه با حسین همو میبینیم و بعد از کلی احوال پرسی استاد میاد سرکلاس.شروع به حضور غیاب میکنه،وقتی به اسم شاهد میرسه اسم انیا رو میگه و بعد اسم من.استاد میپرسه شما ها باهم نسبتی داریم که من میگم بله استاد ایشون خواهر دوقلوی بندس.و از همونجا حسین میفهمه که انی خواهره منه ولی نه خودش جرات میکنه به من چیزی از گندهاش بگه و نه انیا.ولی من باخبر شدم بعدش جریان رو.بعد از مدتی که بیشتر باهم معاشرت کردیم فهمیدم رفتارشون باهم عوض شده و حالام که عاشق همن فقط هنوز اماده ازدواج نشدن.

افرین به پسر زرنگ.پس همه چی رو میدونست.خندم گرفت،شرلوک هلمزی تو مانی.بلعخره رسیدیم جلوی خونه،با پاهای لرزان در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم.ایفون خانم سادات رو زدم بعد از معرفی در رو برام باز کرد.

به سمت طبقه دوم که خونه بچگی هام اونجا بود راه افتادم.استرس داشتم،از صحنه ای که قرار بود ببینم میترسیدم.میخواستم با کلید در رو باز کنم اما مانی نذاشت،حق هم داشت،شاید توی وضعیت درستی نبودن.در زدم و بعد از چند دقیقه در باز شد.بابا توی چارچوب در ایستاده بود.توی چشماش دنبال حسی میگشتم اما پیدا نکردم.

بابا_بفرما؟بعد از اون حرفا فکر کردم دیگه اینورا پیدات نشه

_اومدم با چشم های خودم ببینم

بعدشم از کنارش سریع وارد خونه شدم و به کجا کحا گفتنش هم توجهی نکردم،پشت سرم راه افتاده بود و دنبالم میومد.مانی هم از فرصت استفاده کرد و وارد خونه شد.بدون هدفی توی اتاقا میگشتم.توی اشپزخونه صدایی اومد،به سمت اشپزخونه رفتم.یه زن با ابروهای کلفت و زنگ شده و لب ها و گونه های پروتز شده و هیکل لاغر و سینه های بزرگ با تاپ بندی و شلوارک یک وجبی لی روبروم ایستاده بود.به سرتا پاش نگاه کردم.از چشماش هوس و شرارت بیرون میریخت.

زن_جوجه کوچولو خوردی منو با چشات.

نگاه خیلی بد و تندی به بابا کردم_همونه؟

بابا بی توجهه به حرف من به سمت یکی از اتاقا رفت.با حرص به زن نزدیک شدم.

_فقط یه سوال،چند وقته باهاشی؟

زن_مفتشی؟تو رو سننه،بکش کنار جوجه

یقشو گرفتم،خیلی عصبی بودم،پتانسیل این رو داشتم که درد خودم و مامانمو با سر این زنیکه خالی کنم.

_گفتم چند وقته باهاشی؟

زن_خو بابا،چند وقته؟مممم دو هفته ای میشه با این پیری هستم 

بعدم خندید.قلبم ایستاد.یقشو ول کردم.یعنی بابا باهمون زن نمونده بود.معلوم نبود این چندمین زنیه که باهاش بوده.

به مانی نگاه کردم،اونم توی فکر بود،اخماش توب هم بود_بریم.

از در خارج شدم.توی ماشین انقدر فکرم جاهای مختلف بود که اصلا نفهمیدم ماشین کی نگه داشت.باصدای در تازه از فکر بیرون اومدم.هوا تاریک بود و ما بام تهران بودیم.چفدر خوب بود که خلوته.از ماشین پیاده شدم.سوز بهاری لرزی به بدنم انداخت.به سمت مانی رفتم.دستاش توی جیبش بود و متفکر به اسمون نگاه میکرد.منم توی اسمون غرق شدم.ارامشی داشت اینجا و نزدیکی به اسمون.

مانی_دوس داری داد بزنیم؟هرکی بلندتر داد زد.قبول؟

تحه اون همه ناراحتی که توی وجودم بود خندیدم.

_هرکی باخت باید بستنی بدها،قبول؟

مانی_قبول 

با تمام غم و غصه هام و از تحه وجودم فریاد زدم.فریادی که گوش خودمم داشت کر میکرد.چندتا فریاد بلند و اخرش جاری شدن اشک هام و در اخر مانی که منو به سمت خودش کشید،بغلش قلب ناارومم رو ناارومتر کرد.

پایان فصل دهم

  • پسندیدم 3
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل یازدهم

روزها به سرعت میگذشت.روشنک همچنان مزاحم گاه و بی گاه مانی بود،حتی منم عصبی بودم از تماس هاش.چقدر ادم میتونه پرو باشه بعد از اون افتضاح بازم حرفی برای گفتن داشته باشه.

نگاه ها و مهربونی مانی به خودم گاهی تعجبم رو به همراه داشت.هر چیزی که مربوط به مانی میشد برام جالب بود.فکر میکنم اتفاقی که توی دلم نباید می افتاد،افتاده.

فروردین هم به دست باد رفت و اردیبهشت اومد اهسته اهسته.اردیبهشت ماه من بود،ماه تولدم. ۵ اردیبهشت زاد روز من بود،قرار بود ۴ اردیبهشت یعنی فردا همه باهم بریم لاهیجان هم واسه ادامه کارهای پروژه هم روز تولدم رو اونجا کنار خاله اینا جشن بگیریم.

شب موقع خواب مانی کنارم دراز کشید.داشتم به سقف نگاه میکردم.

مانی_ترانه؟

_بله

مانی_تو مردی توی زندگیت نبوده یا نیست؟

_منظورت امیر ارسلانه؟ببین از بچگی ارسلان همش هوامو داشت،کم کم زمزمه عاشق شدنش رو میشنیدم ولی من اصلا دلم نمیخواست این رابطه خوب و گرم با این چیزا خرابشه.بهشم چندبار گفتم اما ارسلان ادمی نیست که کوتاه بیاد به این راحتی.منم دیگه بیخیال توضیح شدم.مامانمم فهمیده بود.به اونم گفته بودم که من مثل برادر و دوست به ارسلان نگاه میکنم.اما کسی که دوستش داشته باشم نه کسی نبوده

مانی_اوهوم.خوشم نمیاد هی بهت میخواد نزدیک شه،بلعخره فعلا منو تو زن و شوهریم.

با شنیدن کلمه فعلا تنم لرزید_راستی مانی تا کی باید ادامه بدیم،سوگند که رفت پی زندگیش،روشنکم که قیافه واقعیش رو نشون داد،بابای منم که بیخیالم شده و داره خونه رو میفروشه،از شمال برگشتیم بهتره بی سروصدا تمومش کنیم.

مانی ساکت بود،بهش نگاه کردم،داشت بهم نگاه میکرد.دلم یه جوری شد.

_من خوابم میاد بخوابم،شب بخیر

قلبم تند تند میزد،از این فاصله نزدیک،توی اون نور کم چقدر چهرش جذاب بود،کاش اینطوری تموم نشه این رابطه.حرفاش این معنی رو میداد که از الان واسه فردا که قراره بریم شمال داره تذکر نامحسوس میده.غیرتی شده واسه من.

پایان فصل یازدهم

  • پسندیدم 2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل دوازدهم.

برای تولدم همه قرار بود بریم دیلمان که هوا خنک و ناهار رو همه باهم اونجا بخوریم,مهسا دخترخاله سیاوشو خواهرسیاوش ستاره هم باهاش اومدن شمال،پدر مادر مانی و خاله توی یه ماشین بودن،ما دخترا توی یه ماشین،مارال نیومده بود باهامون و پسرا هم باهم.بساط خنده و شوخی و بازی به راه بود.از گوشه چشم مانی رو میدیدم که با دیدن شوخی ها و خنده امیر ارسلان به من بهم نزدیک شد و کنارم نشست.از اینکه غیرتی میشو خوشم میومد،انگار هی دوس داشتم اذیتش کنم.

بعد ازظهر یه کیک یزدی کوچولو رو انیا اورد و روش یه کبریت روشن کرد تا من فوت کنم،کلی ذوق کردم از اینکه کیک هم داریم.هموم کیک کوچولو رو تیکه های کوچولو کرد و به همه یه تیکه داد تا بخورن،از دست انیا مردم از خنده.نوبت هدیه ها بود.مان و بابای مانی بهم یه جعبه کوچیک دادن،درش رو باز کردم سوییچ یه پژو بود که بعد فهمیدم برام ۲۰۷ خریدن،از تعجب شاخ دراوردم.خیلی گرون بود برای هدیه تولد،خاله کلی ذوق کرده بود.هدیه خاله یه دستبند زنجیر بود که خیلی خوشکل بود.هدیه انیا یه کیف رودوشی مارک دار و یه عینک مارک ریبن بود،خیلی خوشکل بود.هدیه سیاوش و خواهرش و مهسا یه کارت هدیه بود،هدیه ارسلان یه سرویس نقره بی نظیر بود که تاحالا ندیده بودم این سبکی اصلا.امیرحسام واسم یه پستونک خریده بود و یه عالمه سی دی کارتن و چندتاهم کتاب داستان،همه کلی براش خندیدن.شقایق برام یه روسری خیلی خوشکل خریده بود.حسین هم یه ادکلن خنک خیلی خوشبو گرفته بود.عاشق همه هدیه ها شده بودم.

_ازهمه ممنونم،خیلی زحمت کشیدید.

انیا_اصل کاری مونده

مانی از جاش بلند شد همه داشتن نگاش میکردن،دستمو گرفت.

مانی_بیا بریم هدیمو بیاریم

با صدای دست و سوت بچه ها به سمت ماشین مانی حرکت کردیم.نمیتونستم حدس بزنم.

صندوق عقب رو باز کرد.پر از هدیه های کوچیک و بزرگ بود.دهنم باز مونده بود.

مانی_خوب شروع میکنیم،اول از همه شما موهای بلندتون رو وقتی میبافین خیلی بانمک میشین هانم کوچولو،این هدیه(یه بسته کوچیک بود)پر از کش موهای رنگی که هر روز از یکی استفاده کنی.این یکی بسته لوازم ارایشه،این یکی یه مانتو این یکی یه لباس شب یاسی خوشکلع،اینم یه هدیه خاص،اروم درش رو باز کرد و گرفت سمت من،یه زنجیر و دوتا قلب که توی هم گره خورده بودن.پشت قلب ها هک شده بود ترانه لحظه هایم m.خیلی ذوق زده شده بودم.داشتم نگاه میکرده که بقیه به ما رسیدن،انیا با دیدن هدیه ها جیغ جیغ میکرد،ولی من غرق احساس نوپام به رفیق و شوهرم بود که قطعا کیلومترها باهام فاصله داشت.

روز خیلی خوبی بود.از فردا به مدت ۴ روز باید بکوب کارهای پروژه رو انجام میدادیم.بعداز ۴ روز قرار بود همه باهم بریم رامسر ویلای خاله اینا،البته مامان بابای مانی فردا بعدازظهر میرن تهران،خاله هم که نمیاد باهامون،فقط جوونا قراره بریم.بعدشم از جاده چالوس قراره بریم تهران.

پایان فصل دوازدهم

  • پسندیدم 2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل سیزدهم

کارهای پروره سنگین بود و چون سیامک و مارال هم نبودن بیشتر سنگینیش روی ماها احساس میشد.به هر سختی بود تمومش کردیم،حالا نقشه های کار اماده بود و مانی و حسین یه ماکت بزرگ از کار ساخته بودن.امروز مانی به همراه حسین رفتن و کارها رو تا اینجا به مشتری یعنی همون صاحب هتل نشون بدن،وقتی برگشتن خوشحال بودن.معلوم بود مشتری از کار راضی بوده.قرار بود صبح زود به سمت رامسر حرکت کنیم و تا غروب اونجا باشیم و بعدش به سمت تهران حرکت کنیم.

ویلای خاله اینا خیلی خوشکل بود.به کازینو هم نزدیک بود.چون صبح زود رفتیم و ترافیک هم نبود زود رسیدیم.پسرا درحال اماده کردن جوجه ها بودن.ما دخترام به پیشنهاد من رفتیم انتهای باغ که یه در اهنی بزرگ داشت و وقتی بازش میگردی سنگ های بزرگ بود و جلوش دریای بی انتها تا قدم بزنیم.بچه ها با دیدن دریا کلی ذوق کردن.خیلی دلم میخواست برم توی اب.اما هوا ابری بود و دریا طوفانی بود.با صدای پسرا به الاچیق وسط باغ برگشتیم، با استشمام عطر غذا تازه فهمیدم چقدر گرسنمه.

سر غذا به صحبت های معمول و شوخی های انیرحسام و همراهی حسین به خوبی گذشت.از رفتارها و شوخی های حسام که بیشتر رو به مهسا بود مشخص بود ازش خوشش اومده.مهسا خیلی دختر خوبی بود.خیلی خوشحال میشدم اگه رابطشون جدی شه.امیرارسلان بدون حرفی به غذا مشغول بود.

بعداز ظهر قرار شد والیبال بازی کنیم یکم،تیم بندی شدیم.

من و مانی و انیا و امیرحسام یه تیم و مهسا و سیاوش و ستاره و امیرارسلان یه تیم.شقایق که بینی عملی بود گفت من میشم داور و بازی نکرد.

بازی با خنده و شوخی پیش میرفت،البته من و انیا همش گند میزدیم و این حرص حسام رو در اورده بود.اخرشم ما دخترا بیخیال بازی شدیم و به سمت دریا قدم زدیم تا پسرا بازی کنن.

روی سنگ ها نشسته بودم و دلم لک زده بود واسه شنا توی دریا.توی یه تصمیم ناگهانی بلند شدم.انیا هم پاشد.

انیا_نگو که میخوای بری توی اب

_معلومه،اره خیلی دلم میخواد.شنا بدم

انیا_دریا طوفانیه ترانه.خطرناکه

مهسا_دیونه نشو ترانه.خیلی خطرناکه

بی توجه به حرفای بچه ها شالمو از سرم برداشتم و با تونیک تا روی رونم بودم.یه شیرجه زدم توی اب.اخیییی چه حالی داد اب.تمام پوست و خونم دلتنگ این اب بود.برای بچه ها دستی تکون دادم.موج ها خیلی سنگین به بدنم و ساحل میخورد.میدونستم خودمم خطرناکه ولی شیطون دست بردار نبود.درحال نگاه کردن به در باغ بودم که امیرحسام داشت نزدیک میشد.حواسم از موج های سنگین پرت اومدن حسام شد و یه موج بزرگ محکم بهم خورد و کله پاشدم.رفتم زیر اب،هرکاری میکروم اب انقدر روم سنگینی میکرد که نمیتونستم بیام روی اب.کلی اب خورده بودم،نفسم داشت بند میومد که دستی منو گرفت.بعدازچند ثانیه از اب سرم بیرون اومد و به کمک امیرارسلان که عصبی روی سنگ ها ایستاده بود به بالا کشیده شدم،شانس اوردم امیرحسام نزدیک بود و سریع پرید توی اب وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم می اومد.

امیرارسلان داد زد_معلوم هست توی این طوفان ترانه چه غلطی میکردی توی اب؟

امیرحسام_ترانه اگه من نزدیک نبودم میدونی خدایی نکرده چی میشد؟

انیا فین فین میکرد.مانی کجا بود.همه با داد و فریاد دخترا اومده بودن بیرون باغ.اما مانی نبود.داد و بیدادها و ترسیدنم توی اب باعث شد هم عصبی باشم هم بخاطر نبود مانی بغضم گرفت،انتظار زیادی بود که حداقل نگرانم باشه؟!

به سمت باغ حرکت کردم.قدم هام خیلی تند بود.مانی رو دیدم که روی پله الاچیق نشسته و داره با تلفن حرف میزنه.داشت با یه تیکه چوبی روی زمین چیزی میکشید.بهش نزدیک شدم ولی اصلا توی این دنیا نبود.متوجه من نشد.

مانی_نیازی به توضیح نیس،من همه رو میدونم.

_..

_نه تو گوش کن،ببین اون شب حتی اگه مستم باشی و تو راست بگی،پس اون پسره رو از کجا اوردی؟از خونه مست بودی؟خندم ننداز،ترانه اون شب غرور منو خرید.عشقی نبود اون شب ولی بخاطر من خودشو کوچیک کرد.من دلم واسش سوخته بود روشنک که گفتم کمکش میکنم.میخواستم تو زنم باشی،تو خانمم باشی.الان دیگه فایده نداره،حتی اگه ببخشمت هم نمیتونم اون شب رو فراموش کنم...

بهش نزدیک تر شدم،روی زمین با چون عکس قلب کشیده بود.دلم با حرفاش ریخت،تیر اخر لحظه ای به قلبم خورد که قلب روی زمین رو دیدم.چه رابطه ترحم انگیزی داشتیم.با نزدیک شدنم مانی متوجه حثورم شد،دست و پاش رو گم کرد.تلفن رو سریع قطع کرد.اخمام توی هم رفت.

مانی_تو چرا...چرا خیسی؟افتادی توی اب؟

_مهمه برات؟من که گفتم جوابش رو بده،خودت نمیخواستی،حالا یواشکی باهاش صحبت میکنی؟مگه من نگفتم وقتی برگشتیم همه رو تمومش کنیم؟باید حتما براش توضیح میدادی از سر ترحم کنارمی؟به نظرت من نیازی به ترحم تو دارم؟با اینکه توی بغل یکی دیگه توی اون وثعیت دیدیش بازم نرم شدی باهاش؟واقعا برات متاسفم.پس چرا واسه زن قلابیت غیرتی میشی؟حالم ازت بهم میخوره

دیگه داشتم داد میزدم.باصدای امیرحسام به پشت سرم نگاه کردم.امیرحسام و امیرارسلان با اخمای توی هم رفته داشتن نگامون میکردن.

امیرحسام_اینجا چه خبره؟جریان زن قلابی چیه ترانه؟

مانی_چیزی نیست،ترانه بیا کارت دارم

چند قدم برداشت ولی من همونجا وایستاده بودم.

امیرارسلان بهم نزدیک شد_بگو چه غلطی کردین؟

_من چه غلطی کردم؟شماها چتونه؟دوسال پیداتون نبود،من برای خودم مردم و زنده شدم،بابام معتاد شد،رفتم دنبال کار،با خانواده شاهد اشنا شدم.کمکم کردن،بابا منو در قبال بدهیش خواست بفروشه به یه پیرمرد،مانی لطف کرد(کلمه لطف رو به حالت مسخره گفتم) کمکم کرد،قرار شد بگیم عقد کردیم که بابا نتونه بفروشتم،میفهمی جناب فامیل،نفروشتم،بعدشم مجبور شدیم عقد کنیم.من و این اقا اسما و رسما زن و شوهریم ولی بصورت کتبی،قرار بود بعد از برگشت باطلش کنیم این عقد مسخره رو،اقا مانی علاقه بیشتری داره به هرچه سریعتر جلوبردن ماجرا.

انقدر حالم خراب بود که با همون لباسای خیس به سمت ویلا دویدم و به صداهای بقیه توجه نکردم.فقط کیفم رو برداشتم و به سمت در ویلا حرکت کردم،اصلا هم به درگیری مانی و ارسلان توجه نکردم.از در ویلا با گریه زدم بیرون. به سمت خیابون رفتم و سریع سوار یه ماشین شدم. به سمت ترمینال رفتم،من باید برگردم به تهران،اونجا حداقل جایی که راحتتر میتونم زندگی کنم.باید زودتر برای جدایی اقدام کنم تا بیشتر از این خرد نشدم.دیگه دام نمیخواد هیچ وقت ببینمت مانی شاهد.گریه میکردم و میگفتم نمیخوام ببینمت،تحه دلم میدونستم که این یه دروغ بزرگه.خوشبختانه اتوبوس برای تهران داشت ترمینال.سریع سوار شدم.جزو نفرات اخر بودم.اتوبوس به راه افتاد،توی جاده سرسبز به درختا نگاه میکردم،دلم هوای اهنگ گوش کردن کرد،گوشیمو از کیفم بیرون اوردم.۵۴ تماس از مانی و ارسلان و حسام و انیا داشتم.اخمام رفت توی هم،بدون اینکه گوشی رو خاموش کنم باطری رو در اوردم و سیم کارت رو توی کیف پولم انداختم،گوشی رو روشن کردم و هندزفری رو وصل کردم و شروع کردم به گشتن توی اهنگا و روی اهنگ محمدعلیزاده "دلم هواتو کرده" واستادم.چقدر دلم هوای مامان و ترنم رو داشت.من چقدر بدبخت بودم.سرم  رو به شیشه تکیه دادم و چشمام رو بستم،توی همون حالت خوابم برد.

نمیدونم چقدر خواب بودم که یهو با صدای جیغ با ترس پریدم.فقط صدای یاحسین یاحسین و صدای جیغ شنیده میشد.فقط یه لحظه از پنجره اتوبوس دیدم که درحال سقوط به دره کنار خیابون بودیم.اینا توی چند ثانیه اتفاق افتاد.فقط توی اون لحظه به این فکر کردم که منم پایانی دارم عین مامان.

پایان فصل سیزدهم

  • پسندیدم 2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل چهاردهم

راوی:

تمام اتفاقات بد دست به دست هم داده بودند تا برای ترانه بدترین ها را در ان روز لعنتی رقم بزنند.بعد از اینکه ترانه از مانی و پسرخاله هایش دور شد،امیرارسلان و مانی باهم گلاویز شدند.ارسلان با مشتی که روانه چانه مانی کرد،دهانش را خونی کرد.اما درد مانی در ان لحظه از لبه پاره شده اش نبود.از رنجاندن ترانه بود.باهم درحال بگو مگو و یقه گیری و خط و نشان کشیدن بودند که انیا با گریه فریاد زد؛

_بس کنید،ترانه از ویلا با ساکش رفت بیرون.

به ثانیه نکشیده بود که امیرارسلان و امیرحسام باماشین خودشان و مانی و انیا هم با ماشین مانی روانه جاده شدند تا ترانه را پیدا کنند.اما انگار اب شده بود،هیچ خبری از دخترک نگون بخت نبود.در شهر و حتی حاشیه دریا چرخ زدند ولی دخترک را نیافتند.

انیا_شاید برگشته تهران.

و مانی تازه این امکان را هم داد که شاید به سمت ترمینال رفته باشند.اما حیف که خیلی دیر شده بود.در همین لحظه اتوبوسی که دخترک در ان بود سقوط کرده بود و انش از اتوبوس زبانه میکشید.بی شک همه مرده بودند.

انیا به ارسلان و برادرش هم زنگ زد و گفت که فکر میکنند او به سمت تهران رفته.هر دو ماشین به سمت ترمینال حرکت کردند ولی خبری از ترانه نبود.دو ماشین به مقصد ته ان حرکت کرده بود.خوشحال از اینکه او را خواهند یافت به راه افتادند.اما سرنوشت و دست تقدیر بازی دیگری برایشان رقم زده بود.

ترافیک سختی در جاده چالوس جاری بود،البته چیز عجیبی نبود.یک ساعتی میشد که هر چند دقیقه چند متری جلوتر میرفتند.مانی تحساس بدی داشت،نمیدانست چرا اما دلش شور میزد.

این قسمت خیلی شلوغ بود،چند امبولانس اژیر کشان کنار جاده ایستاده بود.دو ماشین اتش نشانی هم در محل حضور داشت.دستان مانی یخ کرد،دلش گواه بد میداد.ناخواسته کناری ایستاد و از یکی از ماموران راهنمایی و رانندگی که به کمک حل ترافیک امده بود پرسید چه شده.

مامور_یه اتوبوس مسافربری افتاده تحه دره.احتمالا همه مردن.

مانی قلبش ایستاد،اتوبوس،اتوبوس. این نمیتوانست اتوبوس ترانه باشد.حالش خراب بود.ماشین امیرارسلان را دید،انها هم بهت زده بودند.

امیرحسام_چی شده؟

مانی_یه اتوبوس...افتاده... تحه دره

حسام چشمانش کاسه خون بود.به سمت مامور رفت و سوالاتی کرد.

وقتی برگشت حالش خرابتر از مانی بود.

امیرحسام_میگه رامسر تهران بوده.یا خدا

مانی محکم با دستبه پیشانیش زد.اما هنوز امید داشتند.دو اتوبوس تقریبا همزمان به مقصد تهران حرکت کرده بود.پس امیر ارسلا و امیرحسام رفتند تهران تا انجا دنبال ترانه بگردند و مانی و انیا همانجا ماندند تا خبر جدیدی بشنوند.مانی در دل دعا میکرد کاش ترانه در اتوبوس دوم باشد.اصلا با او قهر کند،او حاضر بود در قبال سلامتی ترانه تا اخر عمر نازش را بکشد تا او را ببخشد.
اما روزگار انطوری که ما دوس داریم پیش نمیرود و گاهی سر ناسازگاری پیش میگیرد.امی حسام و امیر ارسلان نزدیک تهران به اتوبوس میرسند ولی خبری از ترانه در انجا نمیبینند.
بلعخره اتش خاموش شد و شروع کردم به بیرون اوردن بقایای مسافران.اکثرا قابل شناسایی هم نبودن.

مانی کمرش شکسته بود.انیا درحال گریه و زاری بود.حالا دیگر حسین و سیاوش هم به انها رسیده بودند.تا سپیده صب انها انتا بودند تا بلعخره یک جنازه بی نشانی پیدا کردند.دعا میکردند که ترانه نباشد.یکی از اتش نشان ها به سمت انها امد و کیف ترانه را به انها نشان داد.

اتش نشان_این کیف رو میشناسید؟نزدیک این جسد افتاده بود.

گریه انیا شدت گرفت و پخش زمین شد.مانی محکم با دستش به سرش کوبید و دهانش به گفتن یا حسین بر زمین نشست.درست بود،ان کیف کیفه ترانه انها بود و هر دو انها ان کیف را خوب به یاد داشتند.

پایان فصل چهاردهم

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل پانزدهم

امیرحسام هم با راهنمایی اقای اتشنشان به دنبال نشانه ای در بین مجروحین اتوبوس  که به بیمارستان چالوس انتقال داده شده بودند و اکثرا حالشان وخیم بود میگشت اما اثری از ترانه نبود.ناامید به برادرش که کناره اتوبوس بود زنگ زد و با بی میلی خبر داد.اما امیر ارسلان خبر تازه تری داشت.با پیدا شدن کیف ترانه در اطراف اتوبوس و چند متر ان طرف تر جنازه زنی،مشخص بود احتمالا او همان گمشده انان است.مرد اتش نشان با حسین صحبت میکرد.حسین به نشانه تایید سرش میداد.مانی و بقیه خیره به حسین بودند که ارام ارام به انها نزدیک میشد.

حسین_مرده میگه یکیتون بیاد تشخیص بده جنازه رو.

انگار از گفتن این حرف احساس گناه میکرد.ناراحت و داغان به سمتی رفت.امیرارسلان خواست برود ولی مانع مانع شد و خودش به سمت جنازه های کاور پوش قدم برداشت.ناگهان چیزی به ذهنش رسید.ترانه حلقه دستش بود و مانی بی شک میتوانست از روی حلقه همسرش را بشناسد.اما هیچ یک از جنازه ها که روی زمین بود حلقه نداشتند.خوشحال شد.با کور سوی امید به سمت بقیه رفت.

مانی_نبود،ترانه نبود.

انیا ،ریه اش بلعخره بند امد_راست میگی مانی؟مگه میشد شناخت چهرشون رو؟

مانی_نه،ولی ترانه حلقه ازدواجمون دستش بود ولی اینا نداشتن.

انیا که از خوشحالی داشت بال در می اورد لحظه ای بین شادی چهره اش مات شد.سریع به سمت کیف ترانه هجوم برد و در ان پی چیزی گشت.در کیف پولش حلقه و سیم کارتش دهن کجی میکردند.مانی هم کنار انیا امد و با دیدن محتویات کیف حل او هم خراب شد.

حالا دیگر همه چیز مشخص بود.ان جنازه دخترک سوخته که شبیه کفش های ترانه بود بی شک خود او بود و چه پایان غم انگیز داشت این دلداگی و این سرنوشت.

مادر و دختر هر دو دلشکسته در جاده.

ارسلان یقه مانی را چسبیده بود و مشت و لگد که به صورت و شکم مانی روانه میکرد هم از درد مانی کم نمیکر .او ترانه را دوست داشت،او میخواست بعد از این سفره از دلدادگیش به دخترک بگوید که دیگر نمیخواهد سوری باشند.لعنت به روشنک،لعنت به او که معادله را بهم زد.مانی فکرش همه جا بود و هیجا نبود.یادش نیست چطور و چگونه از زیر مشت و لگد ارسلان جان سالم به در برد.یادش نیست دقیق حسام و حسین چگونه به خانواده ها این خبر تلخ را گفته بودند.با خود میگفت کاش من هم بمیرم.حتی یادش نیست در مراسم تدفین چطور با ترانه اش خداحافظی کرده بود.

چه روزهای سری بود اردیبهشت،هوا گرم بود اما دست و دل مانی یخ زده بود.دلش هزار حرف ناگفته داشت،هر روز کارش امدم سر قبر ترانه بود.هر روز دست گل رز قرمزی میاورد و سیاه پوش فقط به عکس خندانش خیره میشد.انگار حرف ها از ذهنش پاک شده باشند،اما در دلش غوغایی برپابود.حتی خواهش مادر وصحبت های مردانه پدر هم کمکی نکرد به مانی تا به زندگی عادی برگردد.کارش شده بود صبحا سر مزار ترانه رفتن و بعدازظهر ها جاده چالوس.در اصل فقط برای خواب به خانه میرفت.دوس داشت باقی عمرش فقط در خاطرات چندماهی که ترانه حضور داشت زندگی کند.

تازه شب وقتی به خانه میرفت حالش بدتر میشد،دیدن ان اتاق و ان تخت بی حثور ترانه برایش دیوانه کننده بود.مگر نمیگویند مرد گریه نمیکند و غم هایش را با قدم زدن رفع میکند،پس چرا مانی اینگونه نبود.گریه میکرد همچون دختر بچه ها.تمام ان اتاق عطر ترانه را میداد.شرکت رفتن را که کلا تعطیل کرده بود و کارها بر دوش دیگران بود،راستش فکر میکنم تنها چیز بی اهمیت همان کار کردن و پول دراوردن بود برایش در این شرایط.

بعد از ان ماجرا رابطه نسیم خانم و خانواده مانی کلا قطع شد،انها مانی را مقصر این حادثه میدانستند.پدر و مادر مانی هم در غم عروسشان هرچند قلابی میسوختند،اما زندگی جاری بود،کم کم بعد از چهلم ترانه انها به حالت عادی زندگی برگشتند،امیرارسلان که دیگر چشم دیدن هرچیزی که او را یاد عشقش ترانه می انداخت فراری و بیزار بود.او اصلا باور نمیکرد که دخترک زیبای روی خوش قلب که دلش را از همان کودکی اسیر خودش کرده بود زیر خروارها خاک مدفون شده،به همین خاطر او هم بعد از چهلم به بهانه زدن شعبه در لندن از ایران رفت.

حالا دیگر دو ماه از ان ماجرای تلخ میگذشت ولی مانی هیچ روند بهبودی نداشت.اصلا کسی دیگر اورا نمیشناخت،مانی همیشه مرتب،دو ناه بود ریشش را اصلاح نکرده بود و دو ماه بود که سیاه پوش عشقی بود که موفق به ابرازش نشده بود.کارش شده بود گاهی سرقبر ترانه رفتن و پاتوق هر روزه اش جاده چالوس،کنار رودخانه که اتوبوس انجا افتاده بود.

پایان فصل پانزدهم

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل شانزدهم

_گلناز نمیشه فهمید اسم و رسمش چیه؟

_نه مادر،هیچی همراهش نیست، واستا ببینم این چیه توی گردنشه.یه گردنبنده که دوتا قلب توی همن.مادر جان پشتش نوشته ترانه لحظه هایم m. یعنی اسمش ترانست؟شایدم نه.

مادر_خوب حداقل یه چیزی ازش داریم،بذار بیدار شه شاید یادش بود.

گلناز_مادرجان اون تازه بهوش اومده بعد دو هفته،دکتر گفت نباید فشار بیاد بهش.دیدی که از وقتی به هوش اومد فقط یکم نگامون کرد بازم گرفت خوابید.

مادر_پناه بر خدا،ایشالا که زود خوب بشه،حیفه دختر به این قشنگی.

گلناز_زخماشم خوب نشده هنوز.من برم یکم سوپ جو براش درست کنم یکم جون بگیره.

گلناز و مادرش باهم زندگی میکردند.انها در روستای کوچک کمی انطرف تر از مخل تصادف زندگی میکردند.روز تصادف عروسی در محله بود و انها انجا بودند ولی اخر شب که برگشتند از سروصدا و صدای گریه فهمیدند که اتفاقی افتاده.اما اخر شب بود ترجیح دادند فردا بروند سراز ماجرا دربیاورند.صبح زود که گلناز میرود  مرغ و خروس ها را از لانه بیرون بیاورد تازه یاد دیشب و سروصداها می افتد و با چند گوسفندی که داشتند راهی دره زیبای که چندصدمتری باانها فاصله داشت میرود،اتوبوسی درب و داعان و سوخته را میبیند.دلش هوری میریزد،موقع برگشتن از سمت جنگل برمیگردد و نزدیک ورودی جاده به سمت روستا دختری  نیمه جان غرق در خون را میابد که معلوم نبود از کجا امده.به هزار سختی او را به روستا میبرد و دکتر بهداشت محل را خبر میکند.دکتر هم کوفتگی و ضربه ها  را تشخیص میدهد.

گلناز_اقای دکتر یه اتوبوس سوخته توی دره افتاده،شاید اینم یکی از مسافراشه که پرت شده بیرون.

دکتر_نمیدونم والا،علائم سوختگی نداره.باید بذاریم به هوش بیاد ببینیم چی میگه.

بعد از چند روز هی بیدارشدن و دوباره بی هوشی بلعخره دخترک به هوش می اید اما چیزی به یاد نداره.حافظه اش پاک پاک شده.

حالا دوماهی هست که دخترک مهمان ناخوانده روستا و خانه گلناز و مادر مهربانش است.دخترک کم حرف میزند و از هیچ چیز مطمینا نیست.فقط گردنبد گردنش به او این الهام را میدهد که او هم یک خانواده داشته و کسی که او را دوست داشته باشد.ولی انها کجا بودند و چرا دنبال او نمی امدند.دخترک حتی اسمش را به یاد نداشت.اما گلناز طبق همان نوشته پشت گردنبند او را ترانه صدا میزد.اما حتی حسی به این اسم نداشت.

پایان فصل شانزدهم

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل هفدهم

مانی مانده بود و جای خالی ترانه،مانی مانده بود و همه تنهایی ترانه،مانی مانده بود و ان دره سرسبز که بی شک ازش متنفر بود.دل و دماغ هیچ چیز برایش نمانده بود،حتی زندگی کردن،چشمانش خسته بود اما حتی حس خواب رو نداشت،دلش پر میکشید برای حضور ترانه در کنارش.میدانست اهل خانه هم دلتنگ میهمان ناخوانده منزلشان هستند،اما این روزها شده بود حقیقت تلخ مرگ ناگهانی ترانه.باید باور میکرد اما حتی نمی توانست به زبان بیاورد که دیگر ترانه نیست.به رودخانه پر شور و نشاط که شاید اگر در هر وضعیت دیگری بود با شنیدن صدای اب هرق در لذت میشد،انا حالا چه فقط برایش تداعی لحظه جداییست.خسته و بی حال از همه دنیا از روی سنگ بلتد شد و به سمت ماشین که کنار جاده پارک بود حرکت کرد.

گلناز از دور داشت به حرکات مرد نگاه میکرد.به نظرش شهری ها عجیب بودند کلا.گوسفندها را با چوبی که در دست داشت به سمت جاده برگشت هدایت کرد.مادرش چادر به کمربسته همراه ترانه جلوی خانه شان ایستاده بودند.حالا ترانه کنی بهتر شده بود اما بازهم چیزی به یاد نمی اورد.به نظرش در چشمان ترانه غمی پیدا بود.

باهم وارد حیاط بزرگ شدند.مرغ و خروس ها به سمتشان اومدند.روزهای اول ترانه از انها میترسید ولی حالا خیلی دوس داشت دانه ریختن برایشان را.خانه ای نسبتا قدیمی و ایوان دار که ایوانش دو تا دور خانه ادامه داشت.در و پنجره های چوبی و قدیمی به رنگ ابی.حیاطی پر از گل های رنگارنگ.ترانه در این خانه احساس خوبی داشت،اما نمیداست چرا انقدر گوشه ای دنج میخواهد و یک دل سیر گریه.مگر در گذشته و زندگی اش چه شده بود که او در دل چنین غمگین بود.

امروز یک روز گرم در تیرماه بود و عصر کمی رو به خنکی رفته بود هوا.ترانه هم همراه گلناز رفته بودند سمت دره تا گوسفندها را از چرا برگردانند.جاده بسیار شلوع بود.

ترانه کمی عقب تر از گلناز که کنار گوسفندان ایستاده بود روی سنگی نشسته بود و در فکر چه او اینجا چه میکند.خانه اش کجای این زمین خداست.در همین فکرها بود که با صدای ترمز شدید نیسانی خیلی سریع به جاده نگاه کرد.پژو پرشیا و نیسان کم مانده بود از روبرو به هم برخورد کنند که نیسان زودتر به خودش امد.اما این صحنه کمی برای ترانه اشنا بود.سرش از این همه فکر کردن درد گرفته بود.با دو دست سرش را گرفت.داشت چیزهایی یادش می امد.او در اتوبوسی بود و انها تصادف کردند،نام او ترانه بود و او.... یکی یکی خاطرات در ذهنش تداعی شدند.

گلناز نگران به سمت ترانه امد.

گلناز_چی شدی ترانه جان؟

گلناز_من اسمم واقعا ترانست.من توی اتوبوس بودم ک چپ کردیم توی دره.یادم میاد.

گلناز با خوشحالی ترانه را بغل کرد.ترانه هر لحظه چیز جدیدی به خاطر می اورد و گلناز با خوشحالی میشنید.

گلناز_راستی این گردنبند قلب که گردنته کی بهت داده؟

ترانه هرچه فکر کرد چیزی یادش نیامد.نمیدانست چه کسی ان را به او داده.

فردای ان روز ترانه و گلناز رفتند چالوس پیش دکتر که از اهالی همان روستا بود و بخاطر تماس گلناز قرار بود بین نوبت ترانه را ببینید.

دکتر بعد از معاینه_احتمال داره ایشون قبل از تصادف از موردی ناراحت بوده باشن که این قسمت از حافظشون رو بدست نیاوردن،به عبارت دیگه ضمیر ناخداگاه ایشون خاطره یا خاطرات بد اخیر رو به دست باد سپرده،امکان داره به زودی برگرده،امکان داره هرگز برنگرده.

این یعنی ترانه، مانی،خاطرات مربوط به ان چند ماه،ازدواجش با مانی و حتی خیانت پدر به مادرش را که بسیار قلبش را می ازرده فراموش کرده.بیچاره مانی.نمیداند که ترانه زنده است و حالا دیگر چیزی از او به یاد ندارد.

ترانه به یاد خاله و پسرخاله هایش افتاد.احساس میکرد انگار از انها ناراحت نیست و دوست دارد پیش انها برگردد.ظهر گلناز هم با او همراه شد و به سمت لاهیجان حرکت کردند.

ارسلان که دوری از شهر و دیار هم تسکینی برای قلب نارامش نبود دوباره دو روزی بود که برگشته بود پیش مادرش.با صدای ایفون از روی کاناپه که رویش کز کرده بود به سختی بلند شد و ایفون را برداشت.

امیرارسلان_کیه؟

گلناز_یه لحظه بیاید دم در

امیرارسلان که حس و حالی نداشت با بی حالی خودش رو جلوی در رسوند.با دختر جوون و ساده پوشی برخورد کرد.نمیدونست چیکار داره باهاش.

ارسلان_بفرمایید،امرتون.

گلناز صداشو صاف کرد_سلام،ببخشید سوال داشتم ازتون.شما اقا ارسلان هستید؟

ارسلان_بله،شما؟

گلناز_راستش من دوست ترانه هستم.درباره شما و خونوادتون خیلی برام تعریف کرده.

امیرارسلان اهی کشید و با صدای گرفته که ناشی از قورت دادن بغضش بود گفت.

امیرارسلان_ترانه دیگه نیست.نزدیک سه ماهه که پرپر شده.

گلناز_بله حق با شماست،ترنه جان توی اتوبوس بود،سقوط کردن تحه دره اما ترانه...ترانه نمرده.

امرارسلان که چشماش از تعجب کاملا بزرگ شده بود،فقط توی دلش میگفت ای کاش این حقیقت باشه.

ترانه که تا الان جایی در نزدیکی خودش رو قایم کرده بود که یهو با دیدنش نترسن بیرون اومد.ارسلان با دیدن ترانه سرجاش خشک شده بود.

ترانه بهش نزدیک شد و ارسلان که از بی حالی روی زمین نشست.فقط صدای زمزمش به گوش پیرسید.

ارسلان_دلم قبول نکرد که مردی

پایان فصل هفدهم

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل هجدهم

"ترانه"

خاله نسیم مات بهم نگاه میکرد.محکم بغلش کردم.خیلی دلم براش تنگ شده بود.خاله فقط گریه می کرد و خدادو شاکر بود.گلنار از حرف های دکتر براشون توضیح داد.

بلعخره سوالی که خیلی توی ذهنم مانور میداد رو گلناز از خاله پرسید.

گلناز_ببخشید اما یه سوال داشتم،ترانه جان مجرد یا متاهل؟چون خودش چیزی یادش نیست.

برای چند لحظه سکوت همه جا رو گرفت.بدون شک خاله و امیرارسلان متعجب بودند.

امیرارسلان_اره گلناز خانم.من و ترانه یه ماهی میشد نامزد کرده بودیم.حلقش هم احتمالا توی تصادف از دستش در اومده.

حالا من متعجب بودم،چطور من با امیرارسلان نامزد کرده بودم؟من که همیشه اون رو به عنوان یک دوست و شاید یه برادر قبول داشتنم نه بیشتر،چی شده بود که همچین تصمیمی گرفته بودم؟گیج بودم.

انقدر توی فکر بودم که متوجه نشدم کی خاله و بعد از چند ثانیه امیرارسلان به اشپزخونه بفتن تا بساط پذیرایی رو فراهم کنن.توی گیجی مطلق بودم که در خونه باز شد.امیرحسام بود.محض اذیت کردنش از جام بلند شدم و روبروی در ورودی ایستادم که تا وارد شد منو ببینه و بترسه.

در باز شد و حسام با چهره خسته و ناراحت پدیدار شد.تا سرش رو بالا اورد منو دید که لبخند به لب داشتم.چند ثانیه با چشمای از حدقه بیرون اومده نگام کرد بعدم عقب رفت و به در چسبید.

امیرحسام_یا علییی،به این زودی نوبت من شد؟خدایا فرشتتو فرستادی منو همراهی کنه؟

امیرارسلان که متوجه شده بود با خنده وارد شد،دستشو دور گردنم انداخت و با لبخند رو به امیرحسام گفت.

_نه برادر من این ترانه خانم خودمونه،توی تصادف سالم مونده فقط یه مدت بی هوش بوده و حافظشو از دست داده.

امیرحسام نزدیک اومد و با چشم های اشکی بغلم کرد.واقعا احساس برادرانشو حس میکردم.

امیرحسام_اوه پس الان به تنظیمات کارخانه ای برگشتی؟

و خندید.

شوخی و خنده لحظه هام رو پر کرده بود،ولی چرا پشت قلبای گردنبندم نوشته بود m.چرا من هیچ احساسی به امیر ارسلان ندارم؟چرا معذب بودم وقتی دستشو دور گردنم انداخت؟خدایا کمکم کن حافظم برگرده.

امیرحسام بعد از شام انگار کمی عصبی بود،با امیررسلان سرسنگین بود.توجهی نکردم حتما چیزی بود بین خودشون.من اینجا اتاقی نداشتم پس یعنی قبلا اینجا زندگی نمیکردم.وقتی از خاله پرسیدم،خاله با کمی من من کردن جواب داد؛

_بابات میخواست جای بدهی هاش تورو بده به رحمدل،ما خبر دار شدیم نذاشتیم و اوردیمت پیش خودمون.همه باهم رفته بودیم ویلای رامسر،قرار شد تو با اون اتوبوس بری یه سری وسیله هاتو بیاری که اونطوری شد.

شب با فکر مشغول خوابم برد.پس mکیه؟یعنی من به کس دیگه ای علاقه داشتم که برام زنجیر خریده بود و من ازش گرفته بودم و گردنم انداخته بودم؟!پس نامزدی من و ارسلان کجای این داستان بود؟با دنیای از سوال بلعخره خوابم برد.

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل نوزدهم:

"راوی"

نسیم خیلی نگران عاقبت دروغ پسر بزرگش بود،نمیدانست چه مرگش شده.حسام هم از وقتی فهمیده بود با ارسلان سرسنگین بود.پدر هم که در سفر به سر میبرد و از جریان خبری نداشت.

ولی ارسلان ذره ای شک نداشت،او نمیتوانست بایستد تا دوباره ترانه را مانی از چنگش در بیاورد.او تصمیمش را گرفته بود هر طورکه شده باید قلب ترانه را بدست می اورد.

اما حال روز ترانه چنگی به دل نمیزد،هرچقدر که ارسلان مهربانی و عشق خرج میکرد ترانه بیشتر فاصله میگرفت.از خودش عصبی بود،او ادم دم دمی مزاجی نبود که یک روز با پسرخاله اش که به قول خودش دوست و برادرش بود نامزد کند و حالا بعد از فراموشی هیچ علاقه ای به او در خود نیابد.خیلی عجیب بود.

روزها از پس هم سبقت می گرفتند و ترانه به زندگی جدیدش عادت می کرد،تنها قربانی حال حاضر مانی عاشق بود.فقط چقدر حیف که بعد از رفتن ترانه به خودش اعتراف کرد که عاشق ان دختر سمج و زیباست.چقدر پاک بود بااینکه همسرش بود اما بازهم میترسید با او همبستر شود.

اواسط مرداد ماه گرم و طاقت فرسا بود.طبق عادت هر روز مانی در ان دره زیر سایه درختی نشسته بود.با ان ریش بلند و قیافه ژولیده بی شباهت به مجنون نبود.دستانش در هم گره خورده بود و به اب زلال خیره نگاه میکرد.

با صدا زنگوله گوسفندان سرش به سمت انها چرخید.درحال اب خوردن از رودخانه بودند.یکی از انها در اب افتاد ولیمانی چون نزدیک بود و سرمسیر رود،حیوان زبان بسته را گرفت.صدای تشکر کسی باعث شد سرش به عقب برگردد.

_اقا ممنون.اگه شما نبودید گوسفندمو اب برده بود.

مانی_خواهش میکنم خانم.کاری نکردم.

زن دست دست میکرد که سوالش را بپرسد یا نه،مانی که تعلل زن را دید،از او پرسید؛

_چیزی شده خانم؟

زن_راستش من کار هر روزم اوردن گوسفنداست و هر روزم شمارو میبینم،چرا اینجا میاید؟البته ببخشیدا که میپرسم

مانی که یاد تمام ان لحظه های دردناک چندماه اخیر افتاده بود ؛

_راستش،همسرم توی اتوبوسی بود که اردیبهشت اینجا سقوط کرد

دختر که خیلی متاثر شده بود با شرمندگی:

_ببخش برادر،منظوری نداشتم.نمیخواستم ناراحتتون کنم.خونه ما همین ده نزدیکه.هروقت اومدی اینجا و کمک خواستی یا کاری داشتی بیا سمت ده،از هرکی بپرسی گلناز خونش کجاست بهت نشون میدن،اخه اقا من شورای روستا هستم.من میرم،خدا روح خانمتونم در ارامش قرار بده.

مانی هم با سر با دختر که همان گلناز بود خداحافظی کرد و خودش هم چندی بعد از جایش بلند شد و راه خسته کننده را پیش گرفت.اهنگ پلی شد و صدای محمد علیزاده در ماشین پیچید.

دلم هواتو کرده....

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل بیستم

ترانه بوجور دلش هوای مزار مادر و خواهرش را کرده بود.انقدر بی قراری کرد که ارسلان با او راهی شد،با اینکه هیچ خوشش نمیامد با با به اصطلاح نامزدش تنها شود ولی انقدر دلتنگ صحبت با مادر بود که قبول کرد.در راه حرفی نمیزدند و فقط اهنگ گوش میکردند. اما خیلی دوست داشت از او سوالاتی کند،اما نمی دانست درست است به زبان اوردن سوالاتش یا نه.

_یه سوال میشه بپرسم؟

امیرارسلان انقدر خوشحال شد از اینکه بلعخره سکوت ترانه شکسته بود که حد نداشت.صدای موزیک را کم کرد.

ارسلان_هرچندتا که دوس داری بپرس

ترانه_چی شد که ما نامزد کردیم؟

ارسلان کمی از سوال ترانه جا خورده بود اما خودش را از تک و تا نینداخت.

ارسلان_من بهت اعتراف کردم که عاشقتم.تو هم گفتی تو برای من مثل یک دوستی معمولی هستی،من ازت خواهش کردم یه فرصت بهم بدی که خودمو بهت ثابت کنم.بعدم که با مامان و بقیه مطرح کردم قرار شد یه نامزدی خیلی خصوصی بگیریم که ما بتونیم راحت باهم معاشرت کنیم و من عشقمو بهت ثابت کنم.

ترانه در فکر فرو رفت.ایا واقعا او این طور خواسته بود.خیلی دلش میخواست بداند چه چیز ذهنش را ازار داده بود که مغزش بعد از ان اتفاق ان را پس میزد و به یاد نمی اورد.ارسلان چون نظر ترانه را درباره خودش قبلا شنیده بود،به همین دلیل برای طبیعی کردن ماجرا از حرف های خود ترانه مایه گذاشته بود.وقتی رسیدنت تهران اول از همه رفتند تا ناهاری بخورند و بعد بروند بهشت زهرا سرمزار مادر و خواهر ترانه،جالب این بود که قبر خود ترانه هم قبر کنار مادرش بود.

ترانه دلش هوایی شده بود،گلاب در دست پاهایش را تند تر کرد تا زودتر برسد بر بالین مادر.امیر ارسلان حال و روز ترانه را درک میکرد.به همین خاطر بعد از خواندن فاتحه برای خاله و دختر خاله شیرین و کوچکش به بهانه ای از انجا دور شد.

ترانه به قبر خودش نگاه کرد،دست گل رز سرخی زیبا بر روی قبرش بود.نمیدانست چه کسی برایش گل اورده.

اشک هایش یکی پس از دیگری راهاش را پیدا میکردند.دخترک زیر لب چند خطی که همیشه برای مادرش در تنهاییش میخواد را زمزمه میکرد.

تو دستات بوی گل میده

بوی گل های پاییزی

دلم اهی کشید از تح

ولی قلبت نمی لرزید.

شدم خسته،شدم تنها

شدم اواره و بی جا

دلم خستست،چشات بستست

و دیگر نتوانست ادامه حرفای دلش که ریتم دار شده بود را بگوید،دیگر گریه و هق هق مجالش نداد.با صدای بلند تمام غصه هایش را فریاد میزد.ان دورو بر هر کسی بود دلش به حال دخترک جوان سوخته بود.

ارسلان نزدیک ترانه شد و او را از روی قبر بلند کرد،بسیار قلبش ناراحت بود که ترانه را در ان حال و روز میدید.از روی قبر ها بی هیچ حرفی در حال گذر بودند که با صدای دختری هر دو سرجایشان ایستادن.یکی با ترس و دیگری با تعجب.

دختر_لعنتی تو نمردی؟

ترانه_میبینی که سالمم،من شما رو میشناسم؟

_روشنکم.هر روز پاتقم شده اینجا تا مانی رو ببینم همش تقصیر تویه که حالا مثل سایه باید دنبال عشقم باشم تا بهم نگاه کنه

ترانه جا خورده بود او اصلا کسی به اسم روشنک یا مانی نمیشناخت.مگر او چکار کرده بود که دخترک چنین میگفت.ارسلان که اوضاع را وخیم دید سریع به حرف امد.

امیرارسلان_خانم ترانه یه سری از گذشتش رو فراموش کرده،نه شما نه مانی رو نمیشناسه.شما هم اگر کاری به ترانه نداشته باشی و زندگیت رو بکنی مانی هم کم کم برمیگرده پیشت.

روشنک که مشخص بود حرف های رمزی ارسلان را متوجه شده برایش سری تکان داد و به راه افتاد.خوشحال بود که دیگر ترانه مزاحمش نمیشود و او میتواند بازهم مانی را بدست بیاورد.اصلا نمیدانست چطور سر از مهمانی که مانی در ان بود در ان شب عید کذایی در اورده بود.او معمولا مراقب بود که در مهمانی هایی برود که مانی پایش به انها نمیرسد اصلا.مانی عاشق او بود و همین کافی بود تا چشمهایش کور شود و کارهای روشنک را نبیند.حالا هم روشنک ناراحت بود چرا این عاشق دلخسته را از دست داده،اصلا به او برخورده بود که توسط مردی پس زده شود و با برگرداندن مانی میخواست غرور شکسته اش را التیام بخشد.روشنک با لبخند کجی رفتن ترانه و ان پسر که به نظرش خوشتیپ امد را بدرقه کرد.حالا دیگر مطمین بود مانی مال خود او خواهد شد.

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل بیست و یکم

مانی خسته و کلافه تر از همیشه به زور مادر چند لقمه ای غذا خورد و دوباره راهی بهشت زهرا شد،بهشت زهرایی که تا چند ساعت پیش معشوقه اش در ان هوا نفس میکشید.از دور گل های تازه مریم و میخک را بر سر قبر مادر ترانه دید.تعجب کرد،در ان چند ماه ندیده بود کسی انجا بیاید.سنگی کنار مزار سرد ترانه گذاشت و همانجا نشست.به عکس خندان و زیبای همسرش نگاه کرد.به نظرش ترانه با ان همه سختی حقش نبود این گونه سرنوشت با او ترش رویی کند.

از جایش بلند شد،دیگر افتاب رفته بود،صدای گوشیش به گوش میرسید.دست در جیب کرد و با دیدن اسم روشنک بازهم عصبانی شد،حق هم داشت اخر سر تماس های همین دخترک هرزه ان اتفاق لعنتی افتاده بود.با شستش محکم بر سر رد تماس کوبید.انقدر محکم که انگار اینگونه تمام حرصش را خالی میکرو.

 ترانه و ارسلان ساعتی میشد که به خانه رسیده بودند،هر دو خسته و مانده بودند.اما ترانه بیشتر فکرش از ان همه کنکاش خسته بود.نمیدانست چرا هرچقدر در ذهنش می گردد کمتر میابد.نمی دانست چرا هرچقدر هم خودش را قانع میکند اما بازهم نمیتواند قبول کند پسرخاله اش بشود همسرش.اصلا از این فکرش بدش میاد.

ترانه با خود گفت چقدر بی معرفت شده ام فردا حتما باید به گلناز زنگی بزنم و برای ان مدتی که خانشان بودم تشکر کنم.با این فکر دیگر خستگی مجالش نداد و خواب میهمان چشمانش شد.

الهام خانم مادر مانی دیگر نمیدانست از دست پسرش به چه کسی پناه ببرد.پسرک ۴ ماه بود بیخیال کل زندگیش شده بود.کار را کلا تعطیل کرده بود،فقط برنامه اش دره سرسبز بود و بهشت زهرا.هر روز به خود میگفت بی شک من از دست این پسر میمیرم.

مانی پایش را کمی بر روی پدال گاز فشورد تا اندک مسیر باقی مانده را پشت سر بگذارد.جای همیشگی ایستاد و از ماشینش پیاده شد،قیافش طوری شده بود که شاید خودش هم هودش را نمیشناخت.اما برایش مهم نبود.کنار رودخانه بزرگ نشست و به اب روان چشم دوخت.شک نداشت ترانه جاییست که از اینجا هم زیباتراست،به پاکیش ایمان داشت.کاش انقدر دس دس نمیکرد و زودتر به او راز دل وامانده اش را میگفت،میگفت که خیلی وقتست که برایش یک هم اتاق ساده یا یک دوست نیست.اما حیف که تقدیر اجازه نداد.

به ساعتش نگاه کرد،دیر بود از جایش بلند شد.صدا زنگوله گوسفندان می امد،با خودش گفت حتما ان دختر روستایی بود.درست بود همان دختر بود.با او سلام علیکی کرد و به راه افتاد،کمی مانده تا ماشین که چشمش به لاستیک پنچر ماشینش افتاد.دیگر بهتر از این نمیشد،زاپاس هم همراهش نبود.پوفی کشید.لگدی به لاستیک زد.با صدای گلناز به سمتش برگشت.

گلناز_پنچر شده؟

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل بیست و دوم

مانی_بله.نمی دونم چطوری،من پیاده شدم سالم بود 

گلناز_الان دیگه داره غروب میشه.ماشین رو قفل کنید،خوشبختانه جای خوبی پارک کردید و توی دید رهگذرها نیست.بیاید بریم سمت روستای ما،الان دیگه نمیشه کاریش کرد تا فردا صبح.

مانی که دید دیگر چاره ای ندارد.ماشین را قفل کرد و دنبال گلناز به راه افتاد.گلناز هم گوسفند ها را جمع  رد و به سمت ده راه افتادن.چند خانه مانده به خانه گلناز،گلناز جلوی خانه زیبا و روستایی ایستاد. شروع به صدا زدن کرد.

گلناز_احمد اقا،احمد اقا.

کسی از خانه بیرون امد،جوان خوشرویی بود،به سمت انها امد.با مانی دست داد.مانی در همان چند لحظه از دیدن پسر احساس کرد چقدر خوش برخورد است.

گلناز_مهمون نمیخوای اقا احمد؟ایشون اقا،راستی شما اسمتون چی بود؟

مانی_مانی هستم،مانی شاهد.نمیخواستم مزاحم بشم ببخشید.

احمد با خوشرویی دستان مانی را فشورد و او را به داخل خانه راهنمایی کرد.معلوم بود که انها همیشه به مسافران مانده در راه کمک میکنند.احمد یک پسر ۴ ساله و یک دختر ۸ ماهه داشت.جالب بود،سنس با مانی فرقی نداشت.اما انجا روستا بود و معمولا همه زود ازدواج میکردند.مانی در همان یک شب انقدر با احمد جور شد که حتی بعد از مدتها به شیرین زبانی های پسر احمد علی هم میخندید.از صمیمیت ان خانواده بسیار لذت میبرد.به نظرش با پنچر شدن ماشین و نداشتن زاپاس انقدراهم بد نشده بود.به مادر هم خبر داده بود که شب نمیتواند برگردد.

احمد با دو استکان چای به سمت مانی امد.روی ایوان کنار مانی نشست.

احمد_خوب اقا مانی گل بگو ببینم توی دره چیکار میکردی؟

مانی لبخندش خشک شد،کمی سرش به زیر انداخت.احمد از سوالش پشیمان شد.

مانی_چهارماه و نیم پیش توی دره اتوبوسی سقوط کرد و اتیش گرفت،تقریبا همشون مردن.همسر منم توی اونا بود.منم...منم هر روز میام اینجا...

دیگر در خود توانی ندید برای ادامه حرفش.تمام غرور مردانه اش را در این چهار ماه باخته بود،اصلا نمیدانست چی بر سر ان مانی سرسخت و مغرور امده.احمد هم ناراحت شد از شنیدن موضوع.

احمد_ای بابا.خدا رحمتشون کنه.اتفاقا منم اومدم کمک اونجا برای بیرون اوردن سرنشینا کمک کردم.اتفاقا همین گلناز خانم رو دیدی،رئیس شورای ماست،بنده خدا به هر رهگذری که مشکل پیدا میکنه اینجا کمک میکنه.بعد از اون تصادف یه خانمی توی جاده سمت روستا پیدا میکنه خونی و داغون بعد از دوهفته که به هوش میاد بنده خدا خانمه حافظشم از دست داده بود،بعد از دوماه تازه یادش میاد که اونم توی همون اتوبوس بوده ولی معلوم نبود چطوری بیرون افتاده بود قبل از اتش سوزی،این گلناز خانم خیلی کمک کرد تا دختره خانواده شو پیدا کنه.

مانی در دل گفت خوش بحال خانواده ان دخترک که بعد از دوماه فهمیدن دخترشان زنده است.کاش ترانه من هم زنده بود.

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل بیست و سوم

بلعخره ماشین پنچریش گرفته شد.مانی برای تشکر پیش احمد که درحال صحبت با پسرش علی کوچولوی شیرین بود، امد.

مانی_دست گلت درد نکنه احمد جان.ببخش خیلی به خودت و خانمت زحمت دادیم،ایشالا بیای تهران برات جبران کنیم.

احمد_این چه حرفیه اقا مانی.ما خیلی خوشحال شدیم از اشنا شدن باهات.داداش باز بیا پیش ما.

گلناز هم با لبخند به سمت انها که حالا شبیه دوستان صمیمی بودند امد.

گلناز_میبینم که حسابی با هم رفیق شدید.

مانی_واقعا ممنون از شما،جایی بردید منو که یه دوست خوب پیدا کردم.

گلناز لبخندش پررنگ تر شد،تا امد حرفی بزند صدای زنگ گوشی اش او را متوقف کرد.با دیدن اسم روی گوشی لبخندی زد.با ببخشیدی چند قدم انطرف تر رفت و گوشی را جواب داد.

گلناز_سلام خانم بی معرفت.رفتی پیش خونوادت دیگه منو فراموش کردی؟

احمد_ا همون خانمست فکر کنم.همون که گلناز نجاتش داد.

مانی در دل خوشبحال خانوادشی گفت و مشغول صحبت با احمد شد.

گلناز بعد از چند دقیقه تماس را قطع کرد و کنار احمد و مانی برگشت،مانی درحال خداحافظی بود.با گلناز هم خداحافظی کرد.

گلناز_احمد اقا،ترانه به خودت و مرضیه سلام رسوند و گفت لپ علی رو هم بکشم.

و شروع به اذیت کردن علی کرد.مانی چند قدم دور شده بود،سرجاییش میخکوب شد.چه شنیده بود؟حتما اشتباه بود.مات برگشت به سمت گلناز و احمد.

احمد_چیزی شده؟چرا رنگت پریده داداش؟

مانی_اس...اسم اون خانم...که شما نجاتش دادید...ت...تر...ترانه بود؟

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل بیست و چهارم

گلناز متعجب از چهره مانی_اره،اسمش ترانست.چطور مگه؟

مانی_خانوادش کجا بودن؟

گلناز_لاهیجان...

مانی حرف گلناز را قطع کرد_پیش خالش نسیم؟

گلناز که دیر نمی فهمید مانی منظورش از این حرف ها چیست سری تکان داد.

مانی خیلی سریع گوشی اش را بیرون اورد و قفل صفحه را باز کرد،گوشی راب ه سمت گلناز گرفت.

مانی_این همون ترانه که میگیه؟

گلناز با تعجب و بهت به صفحه گوشی که مانی و ترانه با لبخند کنار هم ایستاده بودند و مانی دستش دوره کمر ترانه بود و هر دو به دوربین لبخند میزند نگاه کرد.با خود فکر کرد چطور ممکن است؟!

گاناز با من من_ا... اره این ترانست.شما به ترانه یه گردنبند دادید؟میتونید بگید چطوری بود؟

مانی که انگار هنوز باور نکرده بود_اره روز تولدش یه گردنبند گرفتم که دوتا قلب توی هم گره خورده بودن و پشتش نوشته بود ترانه لحظه های m.

گلناز که انگار معمایی بزرگ را حل کرده بود با خوشحالی به مانی خیره شد اما ناگهان چیزی به یادش اومد_یعنی شما و ترانه زن و شوهرید؟

مانی که اشک در چشمانش حلقه زده بود با خوشحالی فراوان گفت_اره،ما بهمن ماه ازدواج کردیم.

گلناز با من من_ ترانه حافظش رو به دست اورده ولی نه همش رو.اون یادش نمیاد ازدواج کرده و اصلا شمارو یادش نیست،به همین خاطر وقتی بردمش خونه خالش پسرخالش،امیرارسلان فک کنم اسمش بود،گفت نامزد ترانست.

مانی خونش به جوش امده بود.دلش میخواست ان پسرک مزخرف را خفه کند.یعنی دو ماه بود که انها میدانیتند ترانه زنده است ولی به او نگفته بودند،اما ترانه زن او بود.هم خیلی خوشحال بود هم خیلی عصبی.با گلناز و احمد خداحافظی کرد و به گلناز تاکید کرد که چیزی به ترانه نگوید فعلا تا خودش بگوید.

به سمت تهران حرکت کرد.فکرش بسیار مشغول بود.باید حساب شده میرفت جلو.مدراک جمع میکرد تا ترانه حرفش را باور کند.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×