رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
یارا

رمان پسران پیت/یارا کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و پنجم

چند ساعت دیگر به کاخ نپوس می رسیم . چه دنیایی است این دنیای فانی . ما را با زیبایی هایش از بهشت به زمین می کشاند و بعد از دعوتش دیگر ما را در نمی یابد . هم چون تفاله ای کثیف ما را دور می اندازد و هر کاری که دلش می خواهد با ما می کند . یکی را فقیر می کند و زجر می دهد . یکی را ثروتمند می کند و بعد او را از اوج عزت به حضیض ذلت می رساند . یکی را مالی متوسط می دهد اما بدبختش می کند  و هر چه درد است بر سرش حواله می کند . خلاصه که این دنیای فانی چه بد طعمه برای ما است .

 از پنجره کالسکه بیرون را نظاره می کردم جنگل های روبه رویم زمانی زیر سم اسب های من می نالیدند که  اسبم را آرام برانم تا دردشان کم تر شود . می توانستیم در یک چشم بر هم زدن در کاخ حضور یابیم اما جورج تصمیم گرفت جنتلمنانه تر به کاخ قدم بگذاریم . از پنجره چشم می گیرم و به جورج و سیتا که روبه روی من نشسته اند می نگرم . وقتی به سیتا نگاه می کنم هر چیز نفرت انگیزی که در دنیاست به ذهنم می رسد و وقتی به جورج خیره می شوم دو درجه از نفرت را کم می کنم . جورج قبل از سیتا یک پادشاه خشن برای جنگل سیاهی بود اما بعد از ازدواج با سیتا به ماری کشنده و موزی بدل گشت و دنیای من را نیز به نابودی کشاند . سیتا و جورج مشغول صحبت و ناز و عشوه بودند پس من نیز تصمیم می گیرم سرم را به صندلی کالسکه تکیه داده و کمی بخوابم ...

با توقف کالسکه و صدای افرادی که در حیاط مشغول صحبت بودند چشم می گشایم و اطرافم را نگاه می کنم . همه پریان نپوس از کالسکه فاصله گرفته بودند و درباره ما مشغول صحبت . ابتدا جورج از کالسکه پیاده می شود و بعد دست سیتا را می گیرد و به او در پایین آمدن از کالسکه کمک می کند . حال نوبت من بود تا قدم به بیرون بگذارم . نفس عمیقی می کشم تا خودم را برای روبه رو شدن با خانواده بی رحم خود آماده کنم . از کالسکه پیاده می شوم . سیتا و جورج جلو تر از من در انتظار من ایستاده بودند . به اطرافم چشم می دوزم ، همه پریان  به من نگاه می کردند . نه یک نگاه ساده و نه یک نگاه ترسان و پر از نفرت بلکه با نگاهی ترحم آمیز به من چشم دوخته بودند . این نگاه من را بیشتر از هر چیزی می آزرد . مگر من محتاج ترحم آنان بودم ؟! آن ها من را به چنین سرنوشتی دچار کردند پس نباید ترحم کنند بلکه باید بترسند . کمی چین به ابرو می دهم و با کمال متانت و در عین وقار خود را به جورج و سیتا می رسانم .

بعد از این که به جورج و سیتا می رسم آنان نیز قدم بر می دارند . باهم به سمت در اصلی کاخ که راهی برای ورود به سالن اصلی بود راه می افتیم . از دور به خوبی خانواده ام را مشاهده می کنم که در دم در به انتظار ما ایستاده اند . اولین کسی که با چشمانم دیدم مادرم بود او مثل همیشه زیبا بود و نگران برای فرزندانش . کمی چشم می چرخانم تا افراد را از نظرم بگذرانم که به پیت می رسم وقتی چشمانم روی او متمرکز می شوند خم به ابرو می آورم و دستم را از شدت خشم مشت می کنم . هنوز هم همان روز و همان صحنه یادم است خیلی هم خوب یادم است .

دیگر به آنها نزدیک شده ایم فقط 10 قدم دیگر باقی است . بالاخره به آن ها می رسیم . جورج و سیتا به پیت ادای احترام می کنند اما من نه . من ایستاده و با نفرت به چشم های پیت می نگرم . او هم مرا نظاره می کند و گویی کمی مهربانی را از چشم هایم می کاود . بعد از جورج و سیتا حال نوبت خانواده شاه پیت برای ادای احترام بود . همگی ادای احترام می کنند به جز یک نفر و اون یک نفر برادر عزیزم جاستین بود . هنگام ادای احترام سرم پایین بود و وقتی این حرکت را از او دیدم بدون این که سر بلند کنم از پایین با چشمم به آنها نگاه می کنم و بعد سرم را با نیشخندی زهرآگین بالا می آورم . نگاهی عادی و در عین نفرت تحویلش می دهمجورج بعد از این اتفاق به سمت من برمی گردد و نگاهی پر از خشم به من می کند و من همان لبخند را به او نیز می زنم .

در میان ما تنها کسی که سکوت را می شکند پیت است او با صدایی رسا می گوید : به سرزمین ما خوش آمدین امروز روز با شکوهی برای ماست . شاه جورج خوشحال هستم که شما نیز در کنار ما هستید .

جورج می گوید : متشکر از دعوت شما .

بعد رو به جاستین می کند و می گوید : بسیار خرسندم که فردی شایسته به جای پدر خواهد نشست . تبریک می گویم .

جاستین هم در برابر این حرف سر خم می کند و می گوید : شما لطف دارید شاه جورج امیدوارم در زمان جانشینی من دشمنان خوبی برای هم باشیم .

بعد از این حرف قیافه جورج و سیتا دیدنی بود . از همه چشم می گیرم و به مادر خیره می شوم . او نیز تمام وقت محو تماشای من است . کنار سیتا و نزدیک مادرم می ایستم و فقط برای او ادای احترام می کنم . در چشمان مادر شوق دیدار فرزند را می یابم . این بار مادر لب می گشاید .

مادر : خوش آمدید . علی الخصوص شما شاهزاده . حالتان خوب است ؟!

چشمانم پر از اشک شده اما آن ها را نگه می دارم ، سد غرورم اجازه آمدنشان را نمی دهد . با بغضی که سعی در کنترلش دارم می گویم : خوب هستم ملکه ، چون شما را خرسند می بینم چرا باید بد باشم !!

مادر به من می خندد و رو به شاه پیت می کند : مهمان های عزیزی در اینجا حضور دارند نمی خواهید آنان را به داخل دعوت کنید ؟

پیت با خشم کنار می رود و با دست ما را به داخل دعوت می کند و ما نیز وارد سالن می شویم و در گوشه ای از سالن که جایگاه مخصوص ماست می نشینیم .

@zhrw._.sl

 

ویرایش شده توسط یارا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و ششم

من در میان جورج و یکی از وزیران نپوس نشسته بودم و اطراف را می کاویدم تا آماندا را از میان جمعیت پیدا کنم اما خبری از او نبود . تقریبا همه مهمان ها در سالن اصلی حاضر بودند . سربازی با پرچم سفید رنگی از وسط سالن می گذرد و پرچم را به برادرم می دهد . او پرچم را می گیرد و از گوشه آن که به داخل خم شده بود می گیرد و پرچم را باز می کند . روی پرچم نقش قویی از جنس آب در حال چرخش به دور خود بود . شاهزاده جاستین پرچم را در جایگاهش درست در کنار پرچم سلطنتی پیت می گذارد و در جای مخصوص خود می نشیند . بین جمع صداهایی از سر تحسین ، تعجب و تعریف و تمجید فضای کاخ را در خود می پیچاند و آنقدر ادامه می یابد که بالاخره پیت با شربتی در دست از جایش بر می خیزد و بیان می کند .

پیت : و من رسما شاهزاده جاستین را به جانشینی خودم معرفی می کنم باشد که با هم دنیایی پر از شادی و صلح برقرار سازیم . به افتخار این روز از خودتان پذیرایی کنید .

بعد از یک سخنرانی به اصطلاح دل نشین همه مشغول خورد و خوراک می شوند . در میانه طعام کردن ندیمه دروازه ، نام پری آماندا را به زبان می آورد که باعث مکث من می شود . اما در ادامه حرف ندیمه چنین می شنوم .

ندیمه : پری آماندا با همسرشان پری نیکلاس وارد کاخ می شوند .

بعد از این حرف ناخودآگاه از جایم بر میخیزم و این کلمه را بارها با خود تکرار می کنم . با همسرشان ... با همسرش ...  وقتی آماندا از در به میانه سالن قدم گذاشت با یکدیگر چشم در چشم شدیم و روی هم خیره ماندیم . بغضم درحال ترکیدن بود اما نباید می ترکید نباید من را در میان این جمع ضعیف نشان می داد پس جلوی خودم را می گیرم . از شدت فشاری که به من وارد شده بود تند تند و پشت سر هم نفس می کشیدم و این باعث می شد که قفسه سینه ام بالا و پایین شود . چشم از او می گیرم و به همسرش خیره می شوم همسری که در بغلش فرزندی داشت . باورم نمی شد او فرزند هم دارد ولی من این همه سال به یاد او بودم . البته به او حق می دهم او که نمی تواند تا آخر عمرش تنها بماند . وقتی به خودم می آیم متوجه می شوم که پریان حاضر در سالن با دقت من را مشاهده می کنند پس کمی شرمسار می شوم و روی صندلی می نشینم . دیگر به اوخیره نیستم و به میز نگاه می کنم . می شمارم تا این روز لعنتی زود تر به پایان خویش نزدیک شود .

یک ... دو ... سه ... چهار ... نه ! مگر زمان می گذرد ؟ ذره ذره هم چون خون آشامی کارکشته خون آدمی را می مکد و از درون او را به ویرانه می کشاند .  بعد از اتمام غذا وقت به شادی و مطرب بازی می رسد . همه شاد هستند ولی من نه . اصلا به چه دلیل باید به این میهمانی دعوت می شدم !! که به من یادآوری شود همه من را فراموش کرده اند و من موجودی خبیث و پسر جرج شده ام اگر دلیل دعوت این است پس من تسلیم می شوم . فقط دیگر نمی خواهم این جا باشم ...

بالاخره به پایان مراسم رسیدیم . آماده رفتن به کاخ خودمان بودیم که ندیمه مخصوص شاه ، جورج را صدا زد . همگی به سمت او بر می گردیم .

ندیمه مخصوص : جناب . صبر کنید شاه پیت می خواهند لحظه ای با پسرتان شاهزاده جیسون صحبت کنند .

جورج با دقت من را می کاود . جوری به من خیره شده که انگار من از موضوع با خبر هستم پس برای او شانه ای بالا می اندازم و راه می افتم . آنها نیز به دنبالم می آیند اما در بین راه ندیمه مانع سیتا و جورج می شود و من به تنهایی وارد سالن می شوم . همگی آنان در آن جا حضور داشتند . قدم بر می دارم و خودم را تا حد امکان به آن ها نزدیک می کنم . این بار آماندا نیز در جمع آنان بود . کسی سخنی نمی گفت پس خود پیشتاز برای شکست این سکوت شدم .

من : گفتید با من کاری داشتید . کارتان همین بود ؟!

پیت : می خواهم اندکی با تو حرف بزنم .

من : حرف ؟! حرفی هست که نزده ایم ؟ من همه حرف های شما را شنیدم .

 پیت : ما که هنوز با تو سخن نگفته ایم . درباره چه حرف می زنی ؟!

نیشخندی درد آور می زنم : خیلی حرف ها زدید . اولین حرف دعوت به این میهمانی بود . دومین حرف را برادرم زد با تعظیم نکردن . سومین حرف را آماندا زد . چهارمین حرف را هم این سکوت در عین خاموش بودن به گوشم رساند .

قبل از پیت جاستین گستاخی می کند : بی احترامی در برابر بی احترامی است . با هر کس مناسب با شخصیت او باید رفتار کرد . اولین بی احترامی از جانب تو بود .

به سمتش قدم می گذارم و درست نیم قدم از او با فاصله می ایستم و با نفرت به او خیره می شوم : من به تو بدهکارم ولیعهد ؟! من وظیفه دارم که به خاطر لطفی که در حق من کردید از شما تشکر کنم ؟! راست گفته اند که اگر می خواهی شکست نخوری دست پیش بگیر تا پس نیوفتی . درست است طلبکار؟!

از او فاصله می گیرم و در جایگاه قبلی خود می ایستم .

@zhrw._.sl

ویرایش شده توسط یارا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و هفتم

این بار پیت دهان باز می کند : تو نباید از دست ما ناراحت و دلخور باشی . تو برای مردم کشورت فداکاری کردی . این بالاترین شجاعت است .

پوزخندی قهقهه مانند می زنم و دست در جیب هایم می کنم : شجاعت ؟! من به آن اجبار می گویم . چرا من باید شجاعت به خرج می دادم ؟! فوقش سرزمین شمالی را از دست می دادیم و بعد به دستش می آوردیم . در ضمن چرا باید برای مردمی فداکاری می کردم که من را یاری نکردند و اکنون دیگر من را به یاد نمی آورند ؟!

نفسم از شدت خشم و ناراحتی بالا نمی آید پس یک نفس عمیق می کشم و بعد به حرفم ادامه می دهم :   برای چه کسانی باید این کار را می کردم ؟ خانواده ای که به زور من را به جورج هدیه کردند و اسمش را فداکاری و شجاعت نامیدند ؟! به چهره من نگاه کردی جناب پیت ؟! من جیسونی بودم که باید باشم ؟!

دیگر جایی برای کنترل خودم نمی دیدم و جملات پایانی را با داد و نفرت هر چه تمام تر از گلویم خارج می کردم . نفس می کشیدم پشت سر هم اما باز این هوای لعنتی چنگ بر گلویم می انداخت و آن را می فشرد .

پیت با حالت کاملا عادی جوری که انگار اتفاقی نیوفتاده می گوید : بله تو همان جیسون قبلی نیستی تو جیسون خبیثی شدی که جز نفرت و کینه چیزی در قلبت نیست . تو یک پری سیاهی هستی تو جیسون ما نیستی .

طلبکارانه نگاهش می کنم : این پری سیاهی که دلش پر از نفرت و کینه شده باعث اش تو هستی و مردم سرزمینت . انقدر به من زخم زبان نزن . من بی شرم تر از شماها ندیدم ...

پیت در ادامه حرفم فریاد بر کشید و مانع ادامه حرف من گشت : می دانی چیست ؟ حال من به خاطر انتخابی که کردم خرسندم چرا که تو لایق جنگل سیاهی و مردمان بی خودش هستی . از امروز رسما نفرت خودم را نسبت به تو اعلام می کنم .

این را گفت و با خانواده اش رفت . او رفت بدون این که احساسات خرد شده من را ببیند . بی توجه به من رفت . باورم نمی شد که انقدر تنها هستم . می دانستم امروز بد ترین روزم خواهد بود . امشب ، همین لحظه ، در حالی که از گوشه چشمانم قطرات سیاه رنگی به زمین می افتند قسم می خورم که انتقام بدی از پیت و جاستین می گیرم .

دیگر نایی برای حرکت نداشتم پس همان جا روی زمین می نشینم و به کف سالن خیره می شوم . نمیدانم چه مقدار از زمان گذشته بود که جورج را بالای سرم دیدم . خم شد و از بازویم گرفت و من را سرپا کرد . اولین بار بود که جورج را این گونه می دیدم . او مهربان تر از پدرم ، برادرم و بقیه شده بود 

جورج : چه اتفاقی افتاد ؟! پیت به تو چه گفت که انقدر آشفته شده ای ؟! 

اما جوابی از من نشنید پس دوباره پرسید : جیسون با تو هستم . چه شده ؟ 

اصلا در حال خودم نبودم و انرژی درباره توضیح دادن در خود نمی جستم . او را پس می زنم و آرام آرام به سمت کالسکه قدم می گذارم . وقتی بدنم صندلی را لمس می کند خودم را روی آن رها می کنم و سر به شیشه کالسکه می گذارم . کل راه کسی حرفی نزد اما من در درونم دائم با خودم در جدل بودم و گه گاهی نیز اشک می ریختم . بالاخره به کاخ می رسیم . بدون هیچ حرفی از کاخ بالا می روم و روی تخت خودم را رها می کنم و مدتی نمی گذرد که در همان حالت به خواب فرو می روم 

در میانه جنگل سیاهی حرکت می کردم . برعکس همیشه که کل جنگل برایم آشنا است اما آن را گنگ می بینم و هم چون بچه ای دور شده از مادرش به این سو و آن سو می دوم . یک چیز آشنا می بینم همان درخت سحرآمیزی که در میانه جنگل قسمتی از زیبایی نپوس را به رخ جنول سیاهی می کشد . خود را به درخت نزدیک می کنم می دانم من متعلق به آن هستم اما او من را پس می زند . در میان این درگیری ها دردی تمام وجودم را می گیرد و به خود می لرزم . روی زمین می افتم و همانطور که به خود می لرزم نفسی هم دیگر برای کشیدن پیدا نمی کنم ... با داد از خواب بیدار می شوم و همان حالت های در خواب را در خود می یابم . دارم می لرزم و قدرت نفس کشیدن ندارم . حتی قدرت راه رفتن را نیز از دست داده ام ، دیگر حالی برایم نمانده بود که جورج و سیتا را در میانه در با چهره ای آشفته می بینم و بعد از حال می روم 

@zhrw._.sl

ویرایش شده توسط یارا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و هشتم

کمی چشمانم را بازمی کنم اما جز تاریکی چیزی نمی بینم . بوی الکلی که دماغم را می سوزاند نشان می دهد که دکتر در نزدیکی بستر من است . انگار می فهمد که چشم باز کرده ام پس صدایش را بالا می برد ، شاید هم دهنش را به گوش من نزدیک می کند ، به هر حال صدایش بلند تر به نظرم می آید .

دکتر : صدای من را می شنوید ؟ سرورم آیا صدای من برای شما واضح است ؟

سرم را به سختی به نشانه تایید تکان می دهم . دکتر به سمت در حرکت می کند و در همان جا متوقف می شود این را از صدای کفش هایش می توانم تشخیص دهم .

دکتر : امپراتور حال ایشان خوب است فقط دچار حمله عصبی شده اند . برای ایشان داروی آرام بخش تجویز کرده ام . اگر با بنده کاری ندارید مرخص شوم .

مدتی بعد از این که دکتر می رود قدرتم تا حدی به بدنم برمی گردد . اکنون دیگر می توانم چشمانم را تا نیمه باز کنم و اطرافم را ببینم . سعی می کنم روی تخت بنشینم اما جورج مانع می شود .

جورج : بهتر است استراحت کنی پسر . چه شده که به این روز افتاده ای ؟! چرا چیزی نمی گویی ؟!

از حالت نیم خیز خودم را رها می کنم و روی تخت ولو می شوم . لبخندی تلخ به جورج تحویل می دهم : هیچ . نگران نباشید این درد ها برای من نیرو ذخیره خواهند کرد برای انتقام .

جورج به سمت سیتا بر می گردد و شانه بالا می اندازد و دوباره به سمت من بر می چرخد و با حالتی گنگ بیان می کند : به گمانم واقعا حالت بد است و بهتر است بیشتر استراحت کنی .

سپس به سمت در که یکی از خدمتکاران در آن جا ایستاده بود می چرخد : دارو را آماده کنید و به ایشان بدهید . کسی هم وارد اتاق نشود .

بعد از این که خدمتکار اطاعت می کند و از اتاق خارج می شود جورج نیز دست سیتا را می گیرد و بیرون می روند . من می مانم و دردی که هنوز از درون قلبم را چون تیغی برنده می شکافد ...

 

**************

سه سال بعد

اواخر ماه ژانویه

از داخل کاخ به همه جا می توانم سرک بکشم . امروز برف می بارد و همه جا را چون عروسی که لباس بر تن دارد سفید کرده است . چشم از محدوده جنگل سیاهی می گیرم و  افق را دنبال می کنم . قصر نپوس بیشتر از هر وقتی می درخشد و زیباتر به نظر می رسد .  چشم از پنجره می گیرم و آماده می شوم تا خود را برای شام به سالن اصلی برسانم . مثل بچه ها پله هایی را که تا رسیدن به سالن باقی مانده را می شمارم . یک ... دو ... سه و چهار . آخرین پله را می پرم و با دو به سمت میز در میانه سالن می روم و می نشینم .

جورج : امروز حالت خوب است . نه ؟!

کش و قوسی به بدنم می دهم و با لبخندی مرموز می گویم : بله . خیلی خیلی خوب هستم . چون آخرین روزهای درماندگی من است .

سیتا با تعجب می پرسد : آخرین روزهای درماندگی ات ؟!

چشمکی تحویل سیتا می دهم و خود را مشغول خوردن غذا می کنم . این روز ها کار من شده بود خودن ، خوابیدن ، خوش گذرانی کردن ، قدرتمند کردن نیرو ام و کشیدن نقشه برای پیت و پریانش . خوشبختانه سیتا و جورج بحث را به درازا نمی کشند و من بعد از اتمام غذا به جنگل سیاهی قدم می گذارم . وقتی از دروازه به بیرون قدم می گذارم به پشت سرم نگاه می کنم تا مطمئن شوم کسی من را تعقیب نخواهد کرد . کسی نبود اما وقتی می خواستم قدم بعدی را بردارم متوجه صدایی می شوم پس بال های پنهان و آتشینم را که زیر لباسم داشتم را باز کرده و آماده پرواز می شوم . دو سالی هست که این بال ها را به دست آورده ام بالاخره بعد کلی تمرین باید قدرتم تا این حد ارتقا پیدا می کرد . همیشه اولین کار من رفتن بر سر زمین تمرینی بود که برای خودم تدارک دیده بودم . اما این بار مراحل کارم را به هم می زنم و به سمت کاخ نپوس به پرواز در می آیم . خوشبختانه بال من این امکان را دارد که در صدم ثانیه من را به شعاع 80 کیلومتری ام برساند پس در یک چشم بر هم زدن خود را بالای کاخ می یابم .

@zhrw._.sl

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و نهم

در بالاترین قسمت کاخ که نوکی تیز داشت پنهان می شوم و به حیاط کاخ خیره می شوم. پیت و ملکه اش بر تخت مخصوصشان در بیرون از کاخ تکیه زده بودند. یادش بخیر همیشه در بچگی دوست داشتم هر روز باجواهرات روی تخت حرف بزنم و از آنها بخواهم وقتی پدرم روی تخت می نشیند بیشتر از همیشه بدرخشند تا پدرم و مادرم با ابهت تر به نظر بیایند. خنده دار است، بچگی است و نادانی.

کمی دور تر از آنها جاستین با پسر کوچکش ادوارد سرگرم بازی بودند و همسرش پری  آماندا خرق در شادی به آنها نگاه می کرد. می شد برق خوشحالی و خوشبختی را در چشمانش دید. اما این خوشحالی، این خوشبختی، این زندگی زیبا به زودی به پایان خواهد رسید. من دیگر اکنون از همه کس در این جهان متنفر هستم،حتی از مادرم. هر مردی اخلاق و رفتارش را از همسرش متاثر می شود و از خود نشان می دهد. زن است که از مرد، مرد می سازد پس مادرم نیز به اندازه پدرم مقصر است. 

بعد از این که از افکارم دست می کشم آماده رفتن به زمین تمرین می شوم اما همین که می خواهم به پرواز دربیایم ادوارد کوچولو من را می بیند و به پدرش نشان می دهد. 

ادوارد:پدر آن جا را ببینید آن پری چقدر زیباست. 

به دنبال حرف ادوارد، جاستین سر بلند می کند و به من نگاه می کند. پوزخندی می زنم و در کسری از ثانیه در میان جمع فرود می آیم. از فرود من گرد و خاک از زمین رقص رقصان بر می خزند. 

من:سلام به همگی.مشخص است که حالتان خوب است. پس می گویم چه خبر ها؟! 

پیت خم به ابروانش می دهد و روبه روی من قرار می گیرد. 

پیت:به چه جرئتی قدم در ملک من می گذاری؟! 

من:تند نرو پیت. نوه ات من را نمی دید من در جمع شما اضافه نمی شدم. 

جاستین خشمگین غرید:درست گفتی تو یک اضافه هستی. برو بیرون. 

خنده ای از ته دل سر می دهم و به سمت او می روم. 

من:نوچ نوچ. خیلی بد است که احترام سرت نمی شود. حداقل این اضافه بی اعصاب احترام کردن به بزرگ تر را بلد است. 

ملکه بتی از جایش بر می خیزد و به سمت من قدم می گذارد و برعکس انتظارم سیلی به صورتم می زند که پوستم گز گز می کند. سوزشی در گوشه لبم حس می کنم و مایعی گرم که از آن خارج می شود. دست می برم و گوشه لبم را پاک می کنم. 

من:انتظار نداشتم بانو. اما واقعا چرا از شما انتظار نداشتم؟! 

با این حرفم ملکه یکه می خورد و چند قدم به عقب بر می دارد. 

من:چه شد؟! ترسیدی؟ 

ملکه با ناراحتی می گوید:چه می گویی؟! چرا از من انتظار چنین رفتاری را داشتی؟! من... من... 

دستم را که در کنار بدنم نگه داشته بودم را مشت می کنم و سخنش را قطع می کنم. 

من:بله انتظار چنین بی حرمتی را داشتم. من در این مدت دیگر به این نتیجه رسیده ام که فقط خودم برای خودم دل می سوزانم، فقط خود من. 

به پیت اشاره می کنم : کسی که این کار ها را می کند باعث اش تو هستی ملکه. زن است که مرد را مرد یا نامرد می کند. و تو او را نامرد کردی، پس خودت نامرد هستی، پس باید انتظار داشته باشم که چنین بی رحم شوی. به خودم قول داده ام دیگر گریه نکنم بلکه دشمنانم را به گریه بندازم. منتظر انتقامی سخت از جانب من باشید. 

بعد از اتمام سخنانم بدون این که جوابی از آنها بشنوم بال هایم را باز می کنم و به پرواز در می آیم و از چشمان آنها محو می شوم. 

@zhrw._.sl

 

ویرایش شده توسط یارا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی

ادامه رمان از زبان ملکه بتی... 

زمانی که جیسون بال های زیبا و آتشینش را می گشاید و از میان ما میرود قلبم می گیرد و از درد می سوزد . نایی برای نفس کشیدن برایم نمانده بود. آرام آرام عقب می روم و خود را به تخت می رسانم. بعد از این که روی تخت می نشینم آرام میگیرم، اما هنوز قلبم از شدت نگرانی در تپش است. کمی بعد پیت هراسان خود را به من می رساند و با خشونت می گوید. 

پیت:پسر نمک نشناس، گستاخی بیش از حدش او را پلید تر کرده. به خدا سوگند اگر بار دیگر دلت را بلرزاند او را از هستی به نیستی خواهم کشاند. 

دستش را می گیرم و با هول و ولا از او درخواست می کنم :نه پیت، او را بر من ببخش. جوان است و دل شکسته. این من بودم که نباید او را از خود متنفر می کردم. حال فرزندم در بی محبتی مادرش چگونه سر کند؟! دل ناراحتی من از دوری فرزندم است و گناهکار بودن خود. پیت این را درمانی داری یا نه؟! 

پیت خجل شد و سرش را پایین آورد. نه تحمل دل ناراحتی همسرم را داشتم نه دوری فرزند. دست به زیر چانه پیت می برم و سرش را بالا می آورم . 

من:تو را به خدا تو دیگر از من ناراحت نباش. من نیز سختی کشیده ام و دل ناراحت. هر چه می گویم از ناراحتی است به دل نگیرید سرورم.

پیت اخم باز می کند و من را در بغل خود می فشارد:گریه کن ملکه من. می دانم روزهای سختی را پشت سر گذاشتیم و روزهای بسیار سخت تر نیز خواهیم داشت. خودت را خالی کن... 

در آغوشش هم چون طفلی صغیر و بی کس زار می زدم تا بلکه آرام شوم. مدتی بعد آرام گرفتم. خود را از آغوش پیت جدا ساخته و به سمت اتاق خود به حرکت درآمدم. در میانه راه آماندا صدایم می زند. 

آماندا:بانو. چه خواهد شد. من نگران و هراسان هستم. 

به آرامی به او نزدیک می شوم و به چهره همچون ماه ادوارد خیره می شوم. بعد از مدتی خم می شوم و روبه روی ادوارد می نشینم. 

من:تو می دانی آن پری زیبا چه کسی است؟! 

ادوارد:نه ملکه. او که بود؟! 

من:او عمویت است ادوارد. مطمئن باش تو را خیلی دوست دارد و همینطور همه ما را. 

ادوارد:پس چرا گفت از ما انتقام خواهد گرفت؟! او فقط زیبا بود اما پلیدی از سر و رویش می بارید. 

من:هیچ اینطور نیست. او بسیار مهربان است حتی شاید مهربان تر از پدرت. 

در این میان جاستین وارد سالن می شود و اظهار نظر می کند. 

جاستین:چرا مادر من چنین عقیده ای دارند؟! جیسون دیگر از ما نیست، قلب او پر نفرت است. ما هر لحظه باید منتظر حمله ای از جانب او باشیم. 

من:اینطور نیست او هنوز جیسون است. برادرت. او پاک است و کسانی که ذره ای نفرت به قلب او رسانده ماهستیم نه خود او. تو هم بهتر است به فرزندت یاد دهی که به عمویش نگوید موجود پلید. 

این سخنان باید زده می شد. بعد از اتمام سخنانم قدم در سمت اتاق خود می گذارم و بعد این که از دو طبقه می گذرم به اتاق خود می رسم و در روی تخت دراز می کشم و سعی می کنم بخوابم تا بتوانم مثل قبل باشم... 

@O_o✌

ویرایش شده توسط یارا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و یکم

صدایی ترسناک از دل جنگل تاریکی به گوش می رسید. 

صدایی وحشتناک همراه با ناله که بیشتر آدمی را به تباهی می کشاند. 

:چگونه می توانی قدم در مکانی بگذاری که در آن جایی نداری.... 

لرزه ای بر جانم نشست. لحظه ای ترسان به این سو و آن سو می دوم و از پیت کمک می خواهم اما کسی نیست که من را یاری برساند. ناگاه به تاریکی مطلق می رسم و جایی را نمی بینم اما ناگاه آتشی را که گرمایش وجودم را می سوزاند اطرافم را روشن می کند. جیسون با چشمانی به خون نشسته و قلبی ناراحت با دهانی پر از مواد مذاب به سمت من می آمد.دهن باز می کند تا سخن بگوید. این همان صدای دهشتناکی است که کمی قبل از آن سوی جنگل شنیدم، همان صدا... 

:به قتل گاهت خوش آمدی ملکه. جز این راه چاره ای برای مهمان نوازی نداشتم. چه زود زمان مرگت فرارسید آن هم به دست دل شکسته جنون انتقام. 

بعد از این سخنان یک آن به سوی من حمله ور شد. با داد و فریاد از تخت بلند شدم. نفسم راهی برای خروج پیدا نمی کرد. کل وجودم را لرزه تکان می داد. قطره های عرق را روی پیشانی ام حس می کردم. در تنهایی وحشتناکی به سر می بردم که ناگاه در با شدت باز می شود. پیت را نگران در چهارچوب در مشاهده می کنم. 

پیت:چه شده؟! ملکه ی من چرا فریاد می کشید؟! 

بعد از لحظه ای خیره شدن به او دیگر گریه امانم را می برد. پیت با نگرانی به سمت من می آید. 

پیت:آرام باش. چیزی نیست بانو کابوس دیده اید. آرام باشید. 

سپس رو به خدمتکار مخصوص من که نگران ایستاده بود می کند و از او آب می خواهد. او نیز اطاعت می کند و بعد از مدتی آب را می آورد. آب را می خورم و سعی می کنم به خود مسلط شوم. 

من:این چه بلایی است که به سرمان آمده؟! پیت، من نمی خواهم فرزندم از من بیزار باشد. چرا این عذاب وجدان لعنتی رهایم نمی کند؟! ما اشتباه کردیم، ما با دستان خودمان فرزندمان را قربانی کردیم. 

پیت:تو را به خدا قسمت می دهم آرام باش. تو به خواب احتیاج داری. من نیز کنارتو خواهم خوابید و کارهایم را برای بعد موکول خواهم کرد. 

این را می گوید و به من در دراز کشیدن کمک می کند و خود نیز در کنار من به خوابی عمیق فرو می رود و من را نیز در این خیال تاریک غرق می کند... 

ادامه داستان از زبان جیسون... 

شب را به کاخ سیاهی برنگشتم و در گوشه ای از زمین تمرین کز کرده و به گوشه دیگرش خیره می شوم. هوا سرد تر از همیشه بود و فضای اطرافم تاریک تر از همیشه. اتفاقات امروز را به خاطر می آورم و ناخودآگاه دستم را به سمت گوشه لبم می برم. نیشخندی می زنم و همراه با او بغض به گلویم چنگ می اندازد. چشم از گوشه زمین می گیرم و وسایل تمرینم را از سر می گذرانم. همه چیز برای یک جنگجو فراهم است. دیگر چیزی نمانده تا قدرتم تکمیل شود. بال های آتشینم را که به دست آورده ام دیگر نصف دیگر راه برایم سخت نیست. با این افکار که خیلی زود به آرزویم خواهم رسید خواب چشمانم را به بستن و آرام گرفتن دعوت می کند... 

@O_o✌

ویرایش شده توسط یارا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و دوم

سرمای نیمه شب به جانم حمله ور می شود و از لرزه ای که به بدنم می اندازد به اجبار از روی زمین بلندم می کند. بال های خودم را برای رسیدن به کاخ جورج می گشایم. 

در میانه راه که با سرعت زیادی درحال حرکت بودم چیزی نورانی را جلوی خود می یابم و بعد از برخورد به آن قدرت پروازم را از دست داده و به زمین می افتم. درد کل وجودم را فرا می گیرد اما سریع برخود غلبه کرده و از زمین برمی خیزم. به دنبال نوری که برخورد کردم می گردم اما چیزی نمی بینم. ناگاه زمین من را می بلعد و من در درون زمین سر می خورم و داد می زنم. از سر خوردن من و کشیده شدن من روی زمین گرد و خاک نیز از زمین بلند می شد و گاهی نیز به داخل دهانم می رفت. بعد از سر خوردن به داخل آبی می افتم و به عمق آن کشیده می شوم. نمی دانم چه مدت است که در آب نفس خودم را نگه داشته ام اما می دانم که دیگر نزدیک است غرق شوم. همین طور به داخل آب کشیده می‌شوم و دیگر چیزی را حس نمی کنم. بعد از ثانیه ای سوزشی در سینه ام احساس می کنم و دیگر جایی را نمی بینم... 

دیگر بار که چشمانم را می گشایم دهانم پر از آب است پس سعی می کنم آب را خالی کنم، برای این کار روی شکم خم می شوم و آب دهانم را خالی می کنم. سینه ام می سوزد و به سختی می توانم نفس بکشم. در میان این سختی صدای پیرمردی به گوشم می رسد. 

پیرمرد:خوش آمدی پری آتش. 

در حالی که همان نور با شدت به صورتم می تابد به آرامی از جایم بر می خیزم و به آن پیرمرد خیره می شوم. پیر مردی با قدی متوسط، با ریش و سیبیلی بلند که تا پایین سینه اش کشیده شده بود، با کلاهی مسخره بر سر.

با دیدنش خنده ای سر می دهم:ممنون پیرمرد خرفت. 

کمی چین به دماغش می دهد:خرفت؟! در شأن شما اینگونه حرف زدن مباهات دارد شاهزاده. 

من:به دور از شوخی. چه کسی هستی؟! کم مانده بود به کشتنم بدهی و اکنون خوش آمد می گویی؟! 

می خندد و درست روبه روی من می ایستد:نه جانم من قصد صدمه به شما را نداشتم این هم دستور پری لائوراست سرورم. 

این بار من به دماغم چین داده و با تعجب می پرسم:پری لائورا؟؟! 

پیرمرد بدون هیچ حرفی به گوشه ای از آنجا می رود و بعد از مدتی پری لائورا قدم در آن جا می گذارد. 

من:به به، در جمع ما فقط شما کم بودید بانو. 

همراه این حرف ادای احترامی می کنم و بعد با نیشخند منتظر جوابی از سوی لائورا می شوم. 

لائورا:خوش آمدین شاهزاده. در ابتدا باید بگویم من دوست ندارم کسی به مشاور من بگوید پیرخرفت.

در وهله دوم نیز باید بگویم قبل از این که بپرسید چرا این گونه به این جا آورده شدید در جواب  بگویم که تصور کنید یک تنبیه کوچک از جانب من بوده است. 

قهقهه ای از روی عصبانیت می زنم:تنبیه؟! من را؟! به چه دلیل؟! 

لائورا:مزاحمت‌هایی که برای پیت و مردمش ایجاد می کنید. 

من:اینگونه نگویید بانو، من مثل بچه هایی آرام و تنها در گوشه ای از قصر به آنها نگاه می کنم تا ظلمی را که در حق من کرده اند فراموش نکنم. شما از تنبیه حرف می زنید؟! تنبیهی بالا تر از این؟! 

لائورا:شاهزاده ماجرا را کش ندهید. شما قربانی شدید تا مردمتان صدمه نبینند،شما...

من:بس است. اگر می خواهید در این باره سخن بگویید، نگویید. من به ترحم و توضیح بی خود و اضافه نیازی ندارم و در ضمن دیگر هیچ گاه به خاطر چیزی  ناچیز من را تنبیه نکنید. 

لائورا:شما هم به خاطر داشته باش که هیچ کاری نباید انجام دهید که به ضرر مردم نپوس تمام شود وگرنه مجبور به انجام کاری خواهم شد که نمی خواهم. 

نیشخندی تلخ می زنم:راه بازگشت کجاست؟! بیش از این ماندن در اینجا جایز نیست. این را هم بگویم که من از شما نمی ترسم پس تهدید واهی نکنید. من انتقامم را خواهم گرفت اگر خیلی به مردم نپوس اهمیت می دهید خود را برای انتقامی بزرگ آماده کنید.

لائورا:شاهزاد...

سخنش را قطع می کنم:راه بازگشت... 

 

@O_o✌

 

ویرایش شده توسط یارا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و سوم

پری لائورا بلند تر از من فریاد می زند:خاموش شاهزاده جوان. شما من را تهدید می کنید و هشدار من را تهدید واهی می خوانید؟! این دیگر چه صیغه ای است؟! به گمانم فراموش کرده اید که من قدرت برتر در این جهانم؟ 

مسخره وار می خندم:اوه، نه؟! باورم نمی شود. شما قدرت برتر هستید؟! پس من الان این جا به عنوان پری سیاهی چه می کنم؟! چرا از قدرتتان بر علیه جورج استفاده نکردید؟! 

لائورا:جورج قدرت برتر سرزمین سیاهی است و بر اساس قرار دادی من حق دخالت در کار او را ندارم. 

با همان ته لبخندی که از خوشحالی قبلی مانده بود جواب می دهم:خب خب، من هم قصد داشتم به این نقطه از ماجرا برسم. من از گفته شما دو چیز برداشت می کنم:

اولی آن است که شما قطعا قدرت برتر جهان نیستید و دومی آن که همان گونه که در کار جورج دخالت نکردید نمی توانید در کار من نیز دخالت کنید چه برسد که من را در دل زمین تنبیه کنید. 

لائورا کمی خشمگین می شود:شما پست و نفرت انگیز شده اید. پس من به زودی باید با جورج درباره موضوعی سخن بگویم و شرطی بگذارم که تو را از انتقام گرفتن دور کند و بدانید که این وضع را خود شما به وجود آوردید... 

خنده تلخی می زنم و بعد از این که پری لائورا و پیرمرد از آن جا محو می شوند من نیز در یک چشم بر هم زدن خود را جلوی در ورودی کاخ می یابم. لباسم را مرتب می کنم و بعد از کمی مکث وارد کاخ می شوم. خوشبختانه کسی در کاخ نیست و به راحتی می توانم به اتاقم برسم. اما همین که نصف سالن را طی می کنم جورج صدایم می زند. 

جورج:معلوم است از دیشب تا کنون کجا سیر می کنی؟! 

کمی خودم را شل نگه می دارم و با بی حالی به سمت او بر می گردم:در یک جایی سیر می کردم که فقط به خودم ربط دارد. 

جورج عصبانی می شود:جسارتت بیش از حد شده جیسون. شاید اشتباه کردم که تو را به این جا اوردم و باید به جای تو برادرت را به این سرزمین آورده و پسر خودم می کردم. 

من:درست گفتید. اشتباه کردید و من یک روز هم شما و هم پیت را از اشتباه خودتان با خبر می سازم و شما را به نابودی می کشانم. من حوصله توضیحی بیشتر از این ندارم. 

بعد از این که سخنانم تمام می شود با عصبانیت به سمت اتاق خودم حرکت می کنم و بعد از طی کردن پله ها به اتاقم می رسم. به سمت یکی از دیوار های اتاقم که پر از نقشه انتقام بود نگاه می کنم. خوشبختانه یکی از مزیت های قدرت من چشمانی هم چون لیزر است که به کمک آن قادر هستم کلمات نامرئی‌ روی دیوارم را به خوبی مشاهده کنم. بعد از این که از نگاه کردن به نقشه ام و خیالاتم سیر  می شوم، خودم را روی تخت رها می کنم و از شدت خستگی بعد از زمانی کوتاه به خواب عمیقی فرو می روم...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی وچهارم

ادامه داستان از زبان پیت...

امروز نیز با کابوسی هولناک از خواب برمی خیزم. چند روزی می شود که این کابوس وحشتناک به جانم افتاده و ذره ذره من را آب می کند. بعد از من بتی نیز با نگرانی بلند می شود و با چشمانی متعجب حالم را جویا می شود. 

بتی:چه شده سرورم؟! باز خواب بد دیدید؟! 

با سر حرفش را تصدیق می کنم. و بی آنکه دیگر چیزی بگویم دوباره روی تخت دراز می کشم و چشمانم را می بندم... 

.......... 

سر میز صبحانه فکرم فقط درگیر خواب چند روزه است که قاتل جانم شده. خوابی هولناک و بد که من را به روزی می کشاند که جیسون را از دست دادم. او هیچوقت نمیفهمد که من چقدر دوستش دارم. اما برای همه ما این سختی لازم است و مجبوریم که آن را تحمل کنیم. بعد از اتمام صبحانه همراه با جاستین به شکارگاه می رویم تا آهویی شکار کنیم. اسب ها زین شده بودند و ما آماده حرکت، اما پیکی از جانب پری لائورا می رسد و می گوید که پری خواستار ملاقات با من می باشد. شکار را رها کرده و خود را به پری می رسانم و بعد از ادای احترام درخواست بیان سخنش را می کنم. پری لائورا سخن می گوید. 

لائورا:موضوع مهمی است که باید با شما در میان بگذارم. 

متعجب می پرسم:چه شده بانو؟!بگویید بیشتر از این تردید نکنید. 

ادامه می دهد:چیزی که می خواهم بگویم بسیار مهم است هم برای پریان نپوس و هم برای پریان سیاهی اما این را باید بگویم که دوباره قربانی این ماجرا جیسون خواهد بود. 

با این حرف پری لائورا لرزه ای بر تمام تنم نشست و قلبم گرفت. 

من:چ.. چه... چه میگویید! بلا به دور باشد چه کاریست که باید به ضرر جیسون تمام شود؟!! اگر می شود صرف نظر کنید بانو. 

او با تحکم فریاد می زند:نخیر، این امر امکان پذیر نیست. جیسون باید تنبیه شود تا بداند قربانی کردنش در این صورت میسر خواهد بود نه در زمان های قبل که فکر می کند ما او را قربانی کرده ایم. 

من:شما خود گفتید او برای بار دوم قربانی خواهد شد پس ما او را قربانی کردیم. 

لائورا:بله او قربانی شد اما قربانی لجاجت و کبر جورج و این اصلا تقصیر ما نیست. تمام وجود او را نفرت گرفته و نیت خوب ما را در این باره نمی بیند. لطفا از روی احساسات حرف نزنید. من ماجرا را برای شما تعریف خواهم کرد که چرا این تصمیم را گرفته ام. لطفا با دقت گوش کنید. 

او همه ماجرا را توضیح داد اما... اما مگر می شود برای دیگر بار فرزندم را، جانم را فدا کنم؟! اما اگر این کار را نکنم؟! وای خدای من. جهان من و پریانم و جهان پریان سیاهی به نابودی خواهند رسید.باید با بتی مشورت بکنم و...آه خدای من خودت یاورم باش... 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

                 پارت بیست و پنجم   

ادامه داستان از زبان جیسون. 

چند روزی می شد که دیگر به حدی از قدرتم دست یافته بودم که بتوانم کل دنیا را به آتش بکشانم. امروز نیز همانند روزهای دیگر آماده رفتن به محل تمرین می شوم. از پله ها آرام و با طمأنینه پایین می آیم و هنوز پا در سالن اصلی نگذاشته بودم که با دیدن پری لائورا در همان جا خشکم می زند. می خواهم زود به عقب قدم بردارم که به سخنانشان گوش فرا دهم اما سیتا من را می بیند و من را به جمع خودشان دعوت می کند. 

سیتا:آه، شاهزاده نیز آمدند. بیایید و اینجا در نزد ما بنشینید. بعد از این همه سال پری لائورا به دیدنمان آمده اند. 

با این که حوصله ای برای دیدار با پری لائورا را نداشتم اما به سالن رفته و در کنار جورج می نشینم. آن پیرمرد خرفت هم کمی آن طرف تر دور از ما ایستاده بود. با چهره ای که خنده بر لب دارد می گویم.

من: وا عجبا پیر خرفت نیز این جا حضور دارند. 

پیرمرد چین به دماغش می دهد اما چیزی نمی گوید. بیشتر از او پری لائورا ناراحت می شود، این را می شود از چشمانش خواند. پری لائورا از من درخواستی می کند. 

لائورا: شاهزاده از شما می خواهم که جمع ما را ترک کنید. 

طلبکارانه می پرسم:چرا؟! اگر قرار بر ترک این مکان است پس آن کس شما هستید که باید این جمع را ترک کنید. 

پری لائورا خیلی آرام بیان می کند:نخیر، شما باید این جا را ترک کنید چون در حضور سه بزرگتر حضور یک جوان احمق و کینه توز بی مورد است. هم اکنون اینجا را ترک کنید. 

با این حرف ها احساس کردم تمام خون از تمام نقاط بدنم به صورتم هجوم می آورند، تمام بدنم از شدت عصبانیت به لرزه در آمده بود، خیلی خوب چشمان عصبی ام را حس می کردم که درحال جنبش و اعلام آمادگی بودند. می خواستم به سمت پری لائورا هجوم بیاورم که جورج مانع شد. 

جورج:جیسون، تو بهتر است بیرون سالن منتظر باشی. 

چشمانم را می بندم تا خود را آرام نگه دارم و بعد از مدتی جمع را ترک می کنم. 

............ 

یک ساعت و نیم بعد... 

جلوی در سالن قدم می زدم. آرام و قرارنداشتم. کنجکاو بودم که بدانم لائورا چه غلطی می خواهد بکند. فکرم به هر جایی کشیده می شد. به این که شاید او می خواهد من را به خانه بازگرداند و یا به این که شاید او به خاطر گفتگو آن روزمان می خواهد از من گله بکند. در همین خیال ها بودم که در سالن باز می شود و لائورا با آن پیرمرد از آن خارج می شوند. پیرمرد خنده زنان می گوید. 

پیرمرد:جوان احمق و کینه توز اجازه ورود به سالن را دارند. 

نگاهی عصبی ابتدا به او و بعد به لائورا می کنم و بعد وارد سالن می شوم. جورج نگران به نظر می رسد اما سیتا هم چون همیشه خوشحال است. سریع از جورج درباره موضوع سوال می کنم. 

من:چه گفتید؟! به من مربوط است نه؟! 

جورج سرش را به نشانه مثبت تکان می دهد. بعد با دستش به کاغذ های پاره روی زمین اشاره می کند. به طرف کاغذ ها می روم و بعد پرسشگرانه به جورج نگاه می کنم. 

جورج:قردادی بود که بین من و پری لائورا بسته شده بود. موضوع این قرارداد این بود که من قسمتی از سرزمینم را به او بدهم و درمقابل به او حق دخالت در کارهای خود را ندهم. او از من خواست که آن را فسخ کنم و من نیز چنین کردم. 

درحالی که نفس های سریع می کشیدم احساس شکست را نیز در وجودم حس می کردم. 

من:چ.. چرا؟ چرا این کار رو کردید؟!! 

جورج با حالتی شرمنده می گوید:چون به صلاح همه پریان است هم پریان ما و هم پریان نپوس. 

دیگر توان ایستادن را نداشتم پس همان جا روی زمین می نشینم. بعد از مدتی پری لائورا را بالای سر خود می بینم. او روبه روی من می نشیند و می گوید. 

لائورا:تو تاکنون کینه قربانی شدنت را از ما داشتی، درحالی که چنین نبود. اما اکنون ما تو را قربانی کردیم. گفتم کاری خواهم کرد که بدانی در اشتباه هستی. تو خود باعث شدی که باری دیگر بشکنی، خودت. یک چیز دیگر هم باید بگویم و این، آن است که اکنون من حق دخالت در کار شما را دارم پس تو حق نداری به سرزمین نپوس قدم بگذاری. تو دیدی که من قادر هستم هرکاری را انجام دهم پس سعی کن از این به بعد پسر خوبی باشی. خواستم اگر قرار است از ما متنفر باشی از ما گناهی سرزده باشد نه این که بی گناه از ما متنفر باشی. روز خوش شاهزاده. 

این را می گوید و از کاخ خارج می شود. با هر سخنی که می گفت یک قطره اشک از چشمانم بر روی گونه ام می ریخت. جورج بعد از گفتن کلمه((متاسفم)) با سیتا به اتاق خود می رود و من هم چون لاشه حیوانی مظلوم روی زمین به روزگار پرنحس خودم گلایه می کردم. آنقدر گریه و ناله می کنم که خسته شده و همان جا از حال می روم... 

ویرایش شده توسط یارا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                پارت بیست و ششم

صبح با صدای کلاغ هایی که اطراف قصر پرسه می زدند از خواب بیدار می شوم. کل شب را همان جا خوابیده بودم و آن قدر در خود جمع شده بودم که کل بدنم درد را احساس می کرد. آرام از جای خود بلند شده و دوباره به زمین تمرین پناه می برم. زمینی که در این همه سال هم چون مادری به من محبت می کرد و من را دلداری می داد. وقتی به زمین تمرین می رسم اولین کاری که می کنم آرام کردن خودم با قدرتم می باشد. آن قدر خود را مشغول تمرین می کنم تا همه غصه هایم از یادم بروند. اما نه، مگر می شود؟! نمی توانم این اتفاق را فراموش کنم. دیگر بس است، این همه بدبختی و تنهایی و بی کسی بس است. تحمل نگه داشتن این بارهای سنگین را ندارم. دیگر طاقتم طاق شده است. داد می زنم، زجه می زنم، لباس پاره می کنم و به روزگار نحس خودم فحش می دهم. صدایم را بیشتر از هر زمانی بالا می برم. 

- بس است، دیگر توانی در من نمانده. ای خدا، به دادم برس. من را از این وضع رها کن. چطور، چطور می توانم چنین به زندگی خود ادامه بدهم؟ چرا کسی حالم را نمی فهمد؟! مگر من جزئی از پریان نیستم. چرا، چرا؟! 

همینطور داد می زدم و هر لحظه بر شدت آن اضافه می کردم. اما بعد این که صدایی به گوشم می رسد، سکوت می کنم و به دقت گوش می سپارم. چشمانم کنجکاوانه اطرافم را جستجو می کنند. دیگر بار پری لائورا آمده. با دیدن او به دماغم چین می دهم و حالت تدافعی به خود می گیرم. 

- برای چه به این جا آمدی؟! کاری دیگر هست که انجامش نداده ای؟ 

پری لائورا با همان لبخند های مزحک همیشگی اش می گوید. 

-نه، کار من با تو تمام شده. آمده ام تا از وضعیتت خبردار شوم. 

خشونت را از چهره ام دور می کنم و مثل درماندگان خودم را نشان داده و می گویم. 

-دیدی؟! خبردار شدی؟ این من هستم، جیسون بدبخت و درمانده، جیسونی که دیگر از او چیزی باقی نمانده. اگر خبردار شدی برو. 

لائورا لبخندش را محو می کند و خیلی عادی به من می نگرد. 

- خبردار شدم، اما باید بگویم که برای تو نقشه ها دارم، می خواهم ثابت کنم که تو نیز می توانی خوش بخت شوی. 

به طرف یکی از صخره هایی که در آن جا بود می روم. 

- خوشبختی. اصلا چی هست؟! مگر می شود تو نقشه ای بکشی و من ضرر نبینم؟

لائورا به سمت من می آید و با خوش رویی می گوید. 

-مثلاً ازدواج کردن تو با یک دختر زیبا از پریان سیاهی. آیا این به تو آسیب می زند؟ ! 

کمی سکوت می کنم ولی بعد عصبی می گویم. 

- من قصد ازدواج ندارم، بهترین نقشه ای که تو می توانی بکشی که من آسیبی نبینم رها کردن من است. مشکل تو این است که نمی دانی چرا من از همه شما بیزارم. من دلم نمی خواست پری سیاهی باشم. 

جملات آخر خود را بیشتر از قبل با داد و فریاد می گفتم و لائورا فقط به من گوش می کرد و هیچ سخنی نمی گفت. بعد از اتمام حرف هایم فقط یک لبخند می زند و از آن جا می رود. من نیز خسته از انجام کارهای تکراری به قصر سیاه پناه برده و در اتاقم خودم را به خوابیدن دعوت می کنم...

ویرایش شده توسط یارا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

               پارت بیست و هفتم

***

امروز هم مثل روز های دیگر نحس است. از وقتی لائورا اختیارات جورج و پریان سیاهی را به دست آورده به خودش دخالت در هر کاری می دهد. مباشر من هم چون مرغی سر کنده در اتاق من به این طرف و آن طرف می رود. آن قدر این کارش را ادامه می دهد که با حالتی طلبکارانه می گویم. 

- قصد نشستن نداری؟! به جای من تو چرا بال بال می زنی؟ 

مشاور دست از قدم زدن بر می دارد و به سمت من می آید و با ترسی که در صدایش دارد می گوید. 

- سرورم، من می ترسم. 

یک تای ابروی خود را بالا می دهم و متعجب می پرسم. 

- ترس؟! در چه مورد؟ 

نزدیک تر می شود و با همان لرزش در صدایش ادامه می دهد. 

- که شما راضی به ازدواج با این بانو هم نشوید. 

کمی خنده ام می گیرد و با پوزخندی که بر لب هایم دارم می گویم. 

- خب این چه ربطی به تو دارد؟! 

مشاور از من جدا می شود و به عقب قدم برمی دارد و با ناراحتی می گوید. 

- قربان شما که ان قدر احمق نبودید! 

از این حرف او خم به ابرو هایم می دهم. او نیز تغییر چهره ام را می فهمد و حالت تدافعی می گیرد. 

- ببخشید، من... من یک لحظه... معذرت می خوام سرورم. الان شما را درک می کنم. تحت فشار بودن خیلی سخت است. 

بعد از اتمام حرف هایش سرش را پایین می آورد و به سمت در قدم می گذارد. دست به دستگیره می شود اما من مانع از خروج او می شوم. 

- بایست. همه چیز را توضیح بده وگرنه تو را ذوب می کنم. 

مشاور به سمت من بر می گردد ولی در همان جا، درست در نزدیک در می ایستد و ماجرا را توضیح می دهد. بعد از پایان ماجرایی که او می گوید از او می خواهم که نگران نباشد و با خیالی راحت در بیرون از اتاق منتظر من بماند. او اگر چه گنگ من را نگاه می کرد اما اطاعت کرده و از اتاق خارج می شود. دیگر بدبختی بیشتر از این نمی شود. به فکر چاره ای برای حل این مشکل می کنم. نه من اهل ازدواج هستم، نه مشاور تحمل غم فرزندانش را دارد. به سمت پنجره اتاقم می روم و با دیدن درخت های جنگل سیاهی فکری به سرم می زند و بعد از این که پوزخندی می زنم با خود تکرار می کنم. 

- و این بار پری محبوب همه پریان نپوس به سختی خواهد افتاد.

***

ساعتی بعد بعد از پوشیدن لباس مخصوص مهنانی خودم از اتاق خارج می شوم. مشاور بعد از این که خروج من را از اتاق متوجه می شود با هل و ولا خود را به من می رساند. 

- سرورم چه خواهی کرد؟! التماس می... 

مانع از ادامه حرفش می شوم و بعد از خنده ای کوتاه می گویم. 

- گفتم که نگران نباش. دنبال من بیا. 

منتظر عکس العملی از او نشده و راه می افتم. از پله ها پایین می آییم و به سمت سالن اصلی که همه در آن جا حاضر بودند می روییم. مشاور در کنار سربازان دیگر می ایستد و من کنار جورج رفته و با وقاری تمام روی مبل می نشینم.درست در جایگاه روبه روی من یکی از بانوان جنگل سیاهی نشسته بود. بی شک نمی توان گفت که او به درد من نمی خورد چون او بسیار زیباست؛ اما من دوست ندارم که او همسر من باشد. چشم از او می گیرم و می گویم. 

- خب، من آماده هستم، باید با این بانو ازدواج کنم؟! 

پری لائورا با خوش رویی بانوی کنار دستش را نشان می دهد. 

- آیا این بانوی زیبا را می پسندید؟! 

به چهره پری لائورا خیره می شوم و بعد از این که می خندم می گویم. 

- بله، خیلی زیبا هستن. باید خبری خوش به شما بدهم، من این بار جوابم بله است. 

بعد از این که حرف هایم تمام می شود همه شادی می کنند و برق از چشم هایشان بیرون می زند اما با حرف بعد من همه شادی هایشان را در چاله ای دفن می کنند. 

- اما شرطی دارم که حتما باید انجام شود وگرنه این ازدواج صورت نمی گیرد. 

 

 

 

ویرایش شده توسط یارا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...